مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

شبها چگونه آسوده میخوابد؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ساعت 9 شب، به رسم هر ساله، برخی دوستداران انقلاب57، با سردادن نعره "الله اکبر"، به استقبال 22 بهمن، در سالروز پیروزی این انقلاب می‌روند، رسمی که کم کم رو به فراموشی بود، و در این اواخر، شاید عده کمی بودند که بدان اقبال نشان می‌دادند، تا با صدا و سیمای ج.ا.ایران همراه شوند، که برنامه‌های عادی خود را قطع می‌کند، تا دقایقی این شعار را، به نشانه گرامیداشت شعارهای شبانه مردم ایران از پشت بام‌ها، در زمان حکومت نظامی، در رژیم گذشته، پخش کند، و آنرا زنده نگه دارند.

اما دیشب در چنین زمانی، سه صدا، شهر را میخکوب خود کرد، اول صدای انفجارهای ناشی از نور‌افشانی، که کمتر از هنگامه "آتش تهیه" [1] ریختن دشمن، پیش از حمله بزرگ به خاکریزهای ما، در گرماگرم جنگ خسارتبار 8 ساله (1359-1367) نبود، و یا یادآور هنگامه حملات هوایی دشمن به شهر کرمانشاه، آنگاه که ما در حاشیه این شهر، در تدارک حمله به دشمن بودیم، و...

تو گویی شهرداری تهران، و یا دستگاه دیگری که پشت این عملیات انفجارها بود، می‌خواست مردم شهر را، با صداهای گوشخراش صحنه نبرد آشنا کند، تا تمرین زندگی زیر بمباران را هم داشته باشند، بمب‌هایی با انفجار مهیب، که نور زیبا و رنگین خود را در آسمان، و در پشت ابرهای متراکم و بارانی تهران، برای ستارگان و اهل آسمان می‌پراکند، و صدای مهیب و ترسناکش را به سوی اهل شهر، در روی زمین می‌فرستاد، تا خود را بر بام‌های شهر بکوبد، و تن‌ها را در زیر آن بلرزاند.

اما آنچه شنیدم، نعره "الله اکبر" در این دقایق بود، شعاری که بگارگیری آن، روند کاهشی داشته، به ویژه اینکه در چند دهه گذشته، این شعار دستمایه ترس‌افکنی، و یا شادی کردن جنایتکاران داعشی، طالبانی و از این دست مسلمانان بی‌رحمی بود، که به هنگام ارتکاب به جنایت، کشتار، انتحار و سر بریدن انسان‌ها در مقابل چشم دیگران و دوربین‌ها، با هدف ایجاد ترس و ارعاب در دل مخالفان خود، آن را نعره زدند، و به این شعار وجه منفی دادند، تا جاییکه، حتی ما که این شعار را برای حمله به خاکریزِ دشمنِ متجاوز بعثی، بارها استفاده کردیم، و با زیبایی و کارایی آن در هنگامه دفاع از این آب و خاک آشناییم نیز، اکنون رغبتی به فریاد زدن دوباره آن نداریم، چه رسد به دیگران که باید آن را برای شادی یک پیروزی، فریاد کنند، و به کار گیرند. همانگونه که همزمان کردن اعدام‌ها، و به دارآویختن‌های بسیار در هنگامه عبادت سحرگاهی، دیگر شیرینی بیداری صبح و سحر، و لذت دیدار یار را هم از سحرخیزان ستانده است، و...

امسال به جای شعار "الله اکبر" تک صداهایی، تقابل دو قطبی را در بین فریادگران این شبِ ویژه را بازتاب می‌داد، یکی با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" اعتراضش را به این انقلاب و این پیروزی، و نورافشانی‌ و شادی آن آغاز کرد، و دیگری در پاسخ، با شعار "مرگ بر پهلوی" معترض به خواستِ بازگشت به عصری بود، که سپری شده، و بسیاری آنرا "تاریخ گذشته‌" می‌دانند. این شعاری است که با پیروزی انقلاب 57، از یادها رفته بود، اما در این شب، بعد از 47 سال، باز دوباره شنیده می‌شد.

اعتراضات بزرگ دیماه 1404 [2] ، خون و کشتاری بیسابقه را بر سنگفرش خیابان‌های مصیبت زده شهرهای ایران برجای گذاشت، و تو گویی کشتارکنندگان و حکم به آتش دهندگان این شب‌های خونین، نمی‌دانستند که، "آن کس که پس از قتل عام زنده می‌ماند، به جسم زنده است نه به جان..." [3]، و این تقابلی بازمانده از آن شب‌های خونین است که داغی بزرگ بر دل ملتِ بارها به خون‌نشسته‌ی ایران نهاد، تا خاک این شهر، همواره با بوی خون و جنایت، قرین و همراه بماند.

 و اکنون تو گویی فریادگران خیابان در این شب‌ها نیز، باز ایرانیان را بین دو "مرگ"، مُخیَّر می‌کنند، و اینجا انگار در خیابان‌هایش، کسی را تحمل گفتن و شنیدن از زنده بودن، و زندگی نیست، و خیابان باید همواره فریادگر مرگ، و در سیطره کسانی باشد، که سخن از "زندگی" را بر نمی‌تابند، و نمی‌خواهند یکبار برای همیشه، سخن و شعار از "مرگ" را از کوچه پس کوچه‌های مرگ‌زده این شهر برچینند، و از جاری شدن زندگی در آن بگویند، و زندگی را برای همدیگر، با همه‌ی گونه گونی ایرانیان، به رسمیت بشناسند.

حال آنکه درد ایران، همین رایحه "مرگ" است که همواره از خیابان‌هایش به مشام رسید، و قافله مرگ، که قصد ترک این خیابان را ندارد، تا بلکه زندگی در ایران پا گیرد، و ایرانیان متکثر در کنار هم، با هم، و پذیرای گونه گونی هم باشند. اینجا همواره در این جامعه چند قطبی و متکثر، کسانی هستند، که آنرا دو قطبی کنند، خودی و غیر خودی، انقلابی و ضد انقلاب، با بصیرت و بی بصیرت، دیندار و بی دین، همراه و ناهمراه، مسلمان و غیرمسلمان، شاهدوست و غیرشاهدوست، و...، حال آنکه گونه گونی اندیشه و...، همواره بازار رنگارنگی در ایران داشته، و با این حال، کسی نیست که بگوید همه در کنار هم، باشند، و بر سرنوشت خویش هم، همزمان چیرگی یابند.

اینجا شعارها همواره به سمتی غش می‌کند، که فریادگر خواستی تمامیت‌خواهانه و مستبدانه باشد، که پایه‌اش را بر شعار نامقدس و نامیمون"یا با ما، و یا بر ما"، نهاده‌اند، حال آنکه بیشتر ایرانیان همواره خاکستری، و در میانه‌اند، و با این سیاه و سپید دیدن‌ها، بیگانه و مخالفند، اما تمامیت‌خواهان دست از سر این مردم برنمی‌دارد، و دو قطبی سازی‌های خطرناک و خانه از بنیان‌برکن، همواره میدان جولان برای خود، در این خیابان های به خون کشیده شده، قائلند، کسانی که از یک سو با نعره "حیدر حیدر" [4] ، "حزب فقط حزب علی و..."، و "این مملکت، مال حزب اللهی هاست، و هرکه دوست ندارد و..." ایرانیان را رانده، می‌رانند، و می‌تارانند.

و در این سو نیز، روی آوردن به وضعی که پیش از این تمام ایرانیان را مُخَیَّر به پیوستن به "حزب رستاخیز" می‌کرد، تا نظام تکحزبی را در کشور چیره سازد، و از هرکه معترض چنین سیستم تک صدای بود، زندان، و یا گرفتن پاسپورت، و بدون پرداخت عوارضِ خروج، ایران را ترک کردن را پیشنهاد می‌داد! [5] و...، و یا او که، آن استبداد گذشته را به فراموشی سپرده، و امروز باز با شعار «خدای هر ایرانی، کینگ (شاه) رضا پهلوی» از تحمیل و اجبار دوباره می‌گوید، [6] و نمی‌داند که حتی اگر به احیای سلسله شاهان هم اندیشه کنی، باید الگوی دادگری همچون کوروش کبیر را در دیدگاه خود بگذاری، تا در دل ایرانیان ماندگار شوی، او که وقتی بر سرزمین دیگران (بابل) هم چیرگی یافت، از آزادی گفت، و عقیده‌ایی که انتخابی است، و مردم به بند در آمده را، با خدای خودشان تنها گذاشت، تا آزاد باشند و آنرا، در معابد مقدس خود بپرستند [7] ، نه خدایی که در نعره‌های هراس انگیز، چیرگی‌خواهانه‌ی، صدا کلفت‌های زورگو  و غالب، بازتاب می‌یابد، که تنفر را از هرچه خدا، دین و آئین زورکی می‌پراکند.

ایرانیان "کشته و مرده" چنین آزادی هستند، نه اجبار و تحمیلِ این خدایگان، و یا آن عقیده، این فرمانروا و یا آن قدرتمند، که خود را مطلق العنان ببینند، و حتی برای سبک زندگی مردم، که هر کس به فراخور رشد و انتخاب خود، آنرا باید خود برگزینند، هم تصمیم بگیرد، که مردم چه خدایی را بپرستند، و یا چه عقیده‌ایی داشته باشند، کجا‌ و چه زمان را مقدس بشمارند، بهشت موعود تو را بپذیرند و یا نپذیرند و...

اینجا کسانی هستند که مشاع بودن این آب و خاک را برای ایرانیان به رسمیت نمی‌شناسند، و بر نمی‌تابند، تا بفهمند که مالک این سرزمین، تک به تک ایرانیانی‌اند، که به صرف ایرانی بودن، فارغ از اندیشه، حزب، گروه، گویش، مذهب‌شان و...، بر همه‌ی ایران مالکند، و این کشور از آنِ کسی نیست، جز ایرانیان، که برای خود تعیین کند، چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند، چگونه رای دهند، و به که رای دهند، و چه قانونی را بر خود حاکم بدانند، و حاکم بنمایند و...،

و نه سیستم‌های حکمرانی که آنان را به مهمیز قدرت خود بکشند، و خود را مالک و صاحب این سرزمین و مردم ببینند، و انتظار داشته باشند که ملت، و سربازان مدافع آن، شعار"جانم فدای" او سر دهند. این حق مالکیت را هرکه پذیرفت، برای ملت ایران خدمتگذاری بیش خود را نخواهد دید، و آنانکه خود را حاکم مطلق بر جان، مال و ناموس این مردم دیده، و کشور و ملت را به هر سو که خواستند می‌برند، مستبدانی مورد تنفر این ملت بوده و خواهند بود.

آنچه به نظر می‌رسد، دهه‌ها شعار "مرگ"، که از دهان برخی از ما ایرانیان نثار این و آن، در داخل و خارج از این کشور شد، انقلاب بزرگ، آزادیبخش و سراسری 57 را، که حامل عصاره خواست تمام خیزش‌های آزادیخواهانه 160 ساله ایرانیان، از مشروطه تاکنون بود را، به انحراف و نابودی برد، و دستیابی به آزادی، قانون‌پذیری، برابری همه در مقابل قانون، پرداخت حقوق شهروندی، دادن حق تعیین سرنوشت، برخورداری از مواهب حقوق بشر، و آزادی‌های لازمه انسانیت و...، به فراموشی رفت، و یا در پس شعار، و یا پیگیری مرگ و نابودی این و آن، در سایه روشن‌های نبرد حق و باطل، گم شد، تا در سایه این انحراف بزرگ، باز به جایی برسیم که، صحنه داران این میدان شکست مردم ایران، دوباره از نو، از "مرگ" بگویند، و فریادگر مرگِ این و آن باشند، آنهم در ایران به جان آمده‌ از شعار "مرگ"، که بیشتر از هر چیزی، از "مرگ" و "مرگ‌اندیشی" خسته‌اند، و به "زندگی" و زنده بودن، می‌اندیشند، به پیشرفت، شادی، آرامش، صلح و... رو کرده‌اند.

شعار زیبایی که پیش از این، در خیزش بزرگ و موفق "زن، زندگی، آزادی"، به عنوان یک خواست فراگیر گفته آمد، و پیروز هم شد، و بارقه‌های امید به تغییر، و عبور از اجبار و تحمیل را، به سوی آنچه ایرانیان از آن بعنوان "آزادی" در دیدگاه خود دارند، زنده کرد، تا حق انتخاب سبک زندگی، آزادی اندیشه، آزادی بیان و... را با خود به ارمغان آورد، و این آزادی‌ها نمونه‌هایی از برکات آن آزادی مقدسی‌اند، که در انتها مردم ایران را به داشتن تعیین سرنوشت مفتخر خواهند کرد، که این منتهای آمال و آرزوی آزادیخوهان ایران از مشروطه تا کنون بوده است،

و این همه خون و زندگی، که برای داشتن آن نوع از آزادی‌ها، توسط آزادیخواهان این سرزمین در این دوره دراز 160 ساله گذشته، در خیزش‌های پیاپی، نثار چنین درخت پر ثمری شد، هنوز این مردم را به ایستگاهی مطمئن نرسانده است، چراکه در نبود آزادی، انسانیت و انسان معنی نداشته، و نخواهد داشت، در نبود آزادی، انسان‌ برده‌ایی بیش نخواهد بود، که به سان رمه‌هایی از حیوانات، به چوپانانی، به نام فرمانروا و گماشته‌های او، سپرده خواهند شد، کسانیکه بر زندگی، مقدرات و سرنوشت آنان چیرگی یافته، و به هر راهی که خواستند، او را می‌برند، و به هر سرنوشتی که خواستند، او را مبتلا می‌کنند و...

جای تاسف است که شعار موفق "زندگی" که صاحبان تیغ‌های بُرّان را خلع سلاح، و هر کارد بُرَّنده‌ایی را کُند و ناکار می‌کرد، و فریاد خیزش‌ اعتراضی موفق و تکامل یافته گذشته است، اکنون از خیابان‌های این شهر برچیده شده، و ایران و ایرانیان باز می‌روند تا میان شعارهای "مرگ"، در دو قطبی‌های بیهوده، و گرفتارکننده، گرفتار شوند، حال آنکه اکثریت ایرانیان نشان داده‌اند که آزادیخواه و میانه‌رو هستند، تا اینکه میان دو رادیکالیسم، به اسارت کشیده، و تکه پاره شوند، که برآیند چنین هماوردی، همچنان "مرگ" و نابودی و اسارت خواهد بود.

تهران - چهار شنبه 22 بهمن ماه 1404 برابر با  11 فوریه 2026

[1] - بمباران و تیراندازی به خطوط دشمن پیش از حمله اصلی، آتش‌تهیه اصطلاح نظامی و عبارت است از انبوهی از آتش‌های از قبل‌طراحی‌شده که در زمان معین برای پشتیبانی از تک در جنگ، اجرا می‌شود.

[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ ایران موج گسترده‌ای از تجمع‌های اعتراضی و اعتصاب‌ها در ایران است که از ۷ دی ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد. اعتراضات در پی وخامت شدید شرایط اقتصادی، افزایش تورم، افزایش نرخ ارز، بی‌ثباتی بازار و سقوط ارزش ریال از بازار بزرگ تهران و مراکز تجاری اطراف آن آغاز شد و در ادامه به سراسر ایران گسترش یافت. در پی انتشار نخستین فراخوان رضا پهلوی، ۱۸ و ۱۹ دی، اعتراضات با حضور میلیونی معترضان به بیش از ۴۰۰ شهر ایران کشیده شد و تبدیل به بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین اعتراضات ضد حکومتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شد.

[3] - برگرفته از متنی ادبی، از ادبیات مظلومانه مردم افغانستان، که در پی کشتار طالبان از غیر پشتو زبانان در این کشور، از سوی این مردم مظلوم گفته آمد.

[4] - این دم گرفتن شعار "حیدر حیدر" مرا یادآور توده‌هایی است که به راه افتادند و فریاد می‌کردند "حیدر حیدرش کن، از شهر به درش کن" تو گویی شهر و جامعه، ملک پدری کسی است که بخواهد دیگری را از حق زندگی در آن محروم کند و او را آن بیرون کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، اوباش دور و بر شعبان بی مخ، از این شعار علیه مخالفین شاه استفاده کردند.

[5] - رستاخیز نام حزبی است که توسط محمدرضا پهلوی تأسیس شد. در 11 اسفند 1353 شاه در حضور نخست‌وزیر، نمایندگان مجلسین شورای ملی و سنا، رهبران احزاب و مقامات کشوری، تأسیس «حزب رستاخیز ملت ایران» را اعلام کرد و دستور داد تا همه مسئولین، روسای احزاب و مردم به عضویت حزب درآیند. همچنین امیر‌عباس هویدا، نخست‌وزیر را به دبیر کلی حزب برگزید. شاه به طور ناگهاني در همین روز ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی عضوگيري اجباري در حزب جديد رستاخيز ملت ايران را نيز اعلام نمود. به اين معنا كه مردم يا مي‌بايد به عضويت حزب درمي‌آمدند، يا در رديف خائنان به كشور روانه زندان مي‌شدند و يا با اخذ ويزا و گذرنامه، كشور را ترك مي‌كردند. شاه در كنفرانس بزرگ مطبوعاتي اعلام موجوديت حزب رستاخيز، مردم ايران را چنين خطاب كرد: «به هر حال كسي كه وارد اين تشكيلات سياسي حزب رستاخيز نشود، دو راه در پيش دارد يا فردي است متعلق به يك تشكيلات غير‌قانوني يعني به اصطلاح خودمان توده‌اي و يك فرد بي‌وطن است. يا اگر بخواهد، فردا با كمال ميل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه‌اش را در دستش مي‌گذاريم و به هر جايي كه دلش خواست، مي‌تواند برود؛ چون ايراني نيست. وطن ندارد.»

[6] -  منبع توئیتر  Ehsan Hosseinzadeh     Feb 10  @Ehsan_HoZa

[7] - منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی: "من، کوروش، فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، و آنان را نیازارند."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

باز مذاکره، اما اینبار تنها با امریکا، و نه با جهان! و برای بازداشتن این کشور مهاجم از حمله؛ کاری که با نادیده گرفتن این بازیگر بزرگ و بیمانندِ جهانی، ایران را برای سال‌ها گرفتار، و به مخاطره انداختند، و بدنبال آن، دست به دامن کسانی شدند که در برابر امریکا عدد قابلی نبوده و نیستند. روزگاری با حضور اهل تجربه، اندیشه، عقل و تدبیر در صحنه کشور، ایران طرف سخن جهانیان بود، تا سازوکاری بیابند که ایران را به روند جهانی باز گردانند، و به کشوری عادی، در بین بازیگران گوناگون آن، دگرگون سازند، نه کشوری که جهان از سوی او احساس تهدید و خطر کند؛

و "برجام" پیامد مذاکره‌ایی از این دست، با نمایندگان جهان بود، از غرب تا شرق، سخت و توانفرسا، اما با موفقیت توسط فرزندان این مردم انجام شد؛ و نتایج این آوردگاه دیپلماسی بزرگ، مورد اقبال همه قرار گرفت، قلب صلح دوستان دنیا را شاد کرد، جنگ خواهان را از جنگ افروزی ناامید نمود، چراکه همه به توافق رسیدند که ج.ا.ایران در کلوپ‌ جهانی بماند، و به جهانیان در روند ساخت این دنیا کمک کند.

توافق برجام، پیروزی میانه‌روی بر تندروی (چه در داخل، و چه در خارج) بود، پیروزی دیپلماسی بر جنگ و... اما برجام نتوانست روند پیشروی تندروها در داخل را کُند و یا محدود نماید، چرا که بر آوردن آن در مراکز قدرت، یک تصمیم از پیش گرفته شده بود، و پروژه چند دهه‌ایی مبارزه با میانه‌روها و میانه‌روی در داخل ایران، به اینان سپرده شده بود، و این نبرد همچنان در جریان بود. برهم خوردن تعادل جناح‌های میانه‌رو در خارج از ایران (امریکا، اروپا و آسیا)، جهان را نیز، به سان ایران، دچار راستگرایان کرد، کسانیکه برآیند وجودشان در قدرت، خسارت محض برای جهان و آدمیان، و برهم زننده حقوق شهروندی، عدالت، صلح، انسانیت، اخلاق، هنجارها، ساختارها، مصلحت جهانی و فرمانروایی قانون است.

در ایران احمدی نژادیسم، نخستین وزنه‌ سنگینی بود، که برای برهم زدن تعادل میانه‌روی ایران و ایرانیان به میدان آورده شد، و او و دولت خسارتبارش را، برغم اعتراضات بزرگ و بیمانند "جنبش سبز"، به مردم ایران تحمیل کردند، تا به وسیله چنین عنصر مشکوک و ناپایداری، میانه‌روی را در کشور، به نابودی برند، و با او و دولتِ همراهش، پروژه یکدست‌سازی را در کشور به نفع راستگرایان پیش برند، اما چیزی که حاصل شد، فساد فراگیری بود که کشور را فرا گرفت، و در هم ریختگی که سامان کشور را به هم پیچید و...

او که پایه رفتار و عقیده خود را بر اندیشه‌ایی دیکتاتورپرور، ضدانسانی، خفقان‌سازِ و ویرانگر بسیار خطرناکی (برای ایران و جهان) نهاد، که مبتنی بر تئوری تکصدایی، مهدویتِ خاص، و ولایت فقیه مبتنی بر پایه اندیشه مصباحیسم گذاشته بود، تا ایران و ایرانیان را به دام تندروی ویرانگری انداخته، که تمام روزنه‌هایی که به نفع مردم در ساختار و قانون بود را، ببندند، صلح را به مسخرگی گرفته، جنگ را تئوریزه، و همواره تا ظهور منجی خود جاری و با دوام سازند، قانون را ذیل افراد و ساختارها قرار دهند، دمکراسی را به نمایشی مضحک و زینت المُلوک تبدیل کنند، همبودگاه متکثر ایران را، به جایی یکدست، یکصدا، گوش به فرمان، بله قربانگو، با نظامی تکحزبی، متمرکز و... دگرگون سازند. 

و همین کادرهای معتقد به این اندیشه‌، که طی سه دهه گذشته، با این دولت، و پیش از او، به طور بیسابقه‌ایی در ارکان کشور نفوذ داده شدند، برجام را حتی بعد از پیروزی، و به بار نشستن، در حالی که امید به ساختِ ایرانی آباد و آینده‌ایی روشن‌تر را برای ایرانیان زنده کرده بود، و کشور پر و بال گرفته، تا جهشی به سمت رفاه، امنیت، توسعه، ثبات، پیشرفت و... به راه اندازد، اما اسیر یک تاکتیک خبیثانه و نابخردانه کرده، برجام را بی اثر کردند،

به این صورت که، با رمز حذف امریکا از فرایند پسابرجام، و دوری آن قدرت مهم بین المللی از آثار قرارداد برجام، ممنوعیت ورود امریکایی‌ها به صنعت و انرژی ایران را بهانه کرده، و با این راهبرد، میخ نابودی بر تابوت این دیپلماسی موفق، و البته بر بدن تنش‌زده ایران کوبیدند، و بدنبال آن نیز، از شانس این بدسگالانِ بدخواهِ ایران، ترامپیسم هم از راه رسید، و به کمک فرصت‌سوزان داخلیِ از این دست آمد، و او نیز با خروج یکطرفه از قرارداد برجام، کار تندروهای داخلی را تکمیل کرد، تا برجامی بیفرجام رقم خورده، تلاش صلح طلبان بی اثر گردد.

دلسوزان کشور، و آنان که برایش زحمت کشیده و نابودی‌اش را بر نمی‌تافتند، از پای ننشستند، و دوباره برای احیای برجام، و وارد کردن این موثرترین عنصر دخیل در فرایند جهانی و از جمله قرارداد برجام، یعنی امریکا، مذاکرات را از نو آغاز کردند، فرصت پیروزی و رهبری جو بایدن در مقام ریاست جمهوری امریکا، دوباره شرایط را برای باز گرداندن آب رفته به جوی، فراهم کرد، اما با روی کار آمدن دولت سفارشی و یکدست سازِ ابراهیم رئیسی، امضای این توافق آماده به امضا، به دولت تازه کار و بی تجربه او واگذار شد! تا در این دولت ناکام، ناکارآمد، متوهم و خسارتبار پیگیری و امضا شود!

دولتی که متاسفانه، خود ادامه احمدی نژادیسم بود، و این نابخردان، فرصت را از کشور گرفتند، و آنقدر امضای توافق جدید را کش دادند، تا دوره ریاست جو بایدن نیز با شکست پایان یابد، و دوباره باز به ترامپ برسند، که همیار آنان در کُشتن صلحِ ناشی از این توافق بود؛ راهبران این روند ویرانگر، گویا می‌دانستند که با آمدن ترامپ شرایط کشور وارد دوره سختی خواهد شد، و دانسته کار را به این مسیر وقت کشی و فرصت سوزی کشیدند تا شیرازه کشور و جهان از همه نظر از هم بپاشد، و در بلبشوی این درهم ریختگی، خون‌ها جاری شود، ظلم‌ها شود، زندگی ها متلاشی گردد، سامان ها بر هم ریزد و... و به زعم آنان راه برای ظهور امام موعودشان، در شرایط فقر، فلاکت، بی سامانی، خونریزی و... در ایران و منطقه، و بلکه جهان، فراهم آید! این همان اندیشه ناپاک انجمن حجتیه است که در مصباحیسم، احمدی نژادیسم، جبهه پایداری و از این دست تندروهای راستگرا دنبال می‌شود، بالا گرفتن ظلم و ویرانی در بین بشر، برای فراهم شدن شرایط ظهور منجی!

اکنون کاشته‌های آن دست‌های خبیث را، ایران و ایرانیان، و هر که با اینان همراه بوده و هستند، در داخل و خارج، درو می‌کنند، آنانکه فرصت ریاست جمهوری مسعود پزشکیان را نیز به نابودی کشیدند، و با عوارضِ عملیات مشکوک و تله‌وار هفت اکتبر 2023 خود، به پیشواز دولت او رفتند، تا شرایط ناکامی پزشکیان را نیز فراهم نمایند، تا این آخرین حرکت مردم ایران برای اصلاح امور نیز، ابتر و ناکام بماند، و همین هم شد، اسماعیل هنیئه (رهبر حماس)، که به عنوان میهمان ویژه مراسم آغاز به کار این رئیس جمهور در ایران حاضر شده بود، در یک عملیات مشکوک، در قلب مراکز امنیتی کشورمان ترور شد، تا آغاز به کار این رئیس جمهوری که از صلح و گفتگو با غرب سخن می‌گفت، و حامل امیدِ رای دهندگان به خود برای راه گشایی بود، و برای بازسازی ویرانه احمدی نژادیسم و دولتِ فرصت سوز و ویرانگر رئیسی آمده بود نیز، با ترور و ناامنی و رسوایی خوش آمد گفته شود، و اینگونه بود که این فرصت نیز از ایرانیان در پیچ و خم این حوادث دلخراش و رسوا سلب گردید، و شعارها و قول‌های انتخاباتی او نیز به هیچ انگاشته، و بر زمین ماند، تا جوانه‌های امید به تغییر در دل ایرانیان بمیرند، که اصلاحی در این کشور نخواهد بود و نخواهد شد، و هیچ قولی از سوی منتخبین این مردم، به هدف اجابت نخواهد رسید!

اما خود کرده را تدبیر نیست، اکنون همان‌ها، که دنیا را برای ظهور امام زمان خود بر هم می‌ریزند، مجبورند با عنصر راستگرای افراطی، فاشیست، قانون و هنجار شکنی و... به نام دونالد ترامپ مذاکره کرده، حقوق ایران و ایرانیان را حفظ نمایند، و خود را از حمله او در امان دارند، تا در پیشگاه تاریخ، بیش از این رسوا نباشند، و در این میان، از این مردم به ستوه آمده‌ نیز، سخنانی از سر خشم و لجبازی، در واکنش به چنین نابخردی‌هایی به زبان می‌آید، که درد را تا انتهای مویرگ‌های انسان‌ِ وطن پرست و صلح جو می‌دواند، البته این واکنش مردمی قابل درک است، چرا که با کسانی در داخل کشور خود مواجهند که به هیچ صراط مستقیمی تن نمی‌دهند، و از پرداخت حقوق آنان، همواره طفره رفته، و خودداری می‌کنند، و این مردم را به روزی نشانده‌اند که گروهی از آنان، منجی و امام زمان خود را، همان دونالد ترامپ ببینند! ترامپ نجات بخش؟!

نباید هم تعجب کرد، از بس این مردم با کسانی مواجه شدند، که از این کوه سرازیر شدند، و به عنوان منجی از این مردم رای گرفتند، تا نماینده نجاتبخش آنان در این سیطره مافیایی، و از این شرایط، و کج کرداری‌ها باشند، و البته هر بار نتوانستند پنجه در پنجه تشکیلات تنیده و عنکبوتی قدرت در اندازند، و به زودی در دام آن گرفتار شده، خوار و ذلیل و بلکه گاه رسوا، کرسی‌های خدمت را ترک کردند. در چنین شرایطی است که اکنون کسانی را می‌ببینیم، که حتی دونالد ترامپ، که برای منافع امریکا، و نه حتی برای منافع جهان و غرب، وارد میدان شده است را، منجی خود می‌بینند، و از او تقاضای دادخواهی می‌کنند و...!

از این فرایند دردناک و قصه تاسفبار شرایط مردم، کشور و انقلاب که عبور کنیم، باید گفت اگر تندروهای (داخلی و خارجی) بر باد دهنده حاصل کارِ اهلِ اندیشه، صلح و دلسوز به امر ایران، اجازه دهند، و کشور دوباره در حین مذاکره با امریکایی‌ها، همچون آنچه در جنگ 12 روزه اتفاق افتاد، دچار حمله و بمباران نشود، قرار است جمعه (17 بهمن 1404، 6 فوریه 2026)، وزیر خارجه کشورمان، با نماینده ویژه رئیس جمهور امریکا (استیو ویتکاف) مذاکره کند، پیش مذاکرات رسانه‌ایی شده‌ی سران و دست اندرکاران دو کشور، از سه موضوع مذاکراتی و مناقشه برانگیز بین در این مذاکرات خبر می‌دهند، توان موشکی، توان هسته‌ای و دیگری مشکل روابط ایران و اسراییل.

چنانچه تصمیم‌ساز چنین مذاکره‌ایی بودم، هرگز به نماینده ایران در این مذاکرات، اختیار گفتگو روی پرونده توان هسته‌ای و موشکی را نمی‌دادم، از آن سو، دست او را در بحث روابط ایران و اسراییل، بعنوان یک موضوع ایدئولوژیک که موجب تفرقه و شکاف ژرفی بین ایرانیان شده است را، باز می‌گذاشتم، تا روی آن بلغزد، و مانور دهد و توافق کند؛

موضوعی چنان اختلافی و تفرقه افکن در بین ایرانیان که، کار را به جایی رسانده که همین الان ایرانیان زیادی پرچم اسراییل را در اجتماعات اعتراضی خود برافراشته، و در شعارهای خود مدت‌هاست که روی آن مانور می‌روند، و به این حجم سرمایه‌گذاری روی دشمنی با اسراییل و غرب معترضند، و در همان حال ایرانیان دیگری نیز در این سو، این پرچم را به نشانه اعتراض به بود و باشش، به آتش کشیده، و زیر پای می‌نهند و..،

و این پرونده مناقشه برانگیز در بین ایرانیان، می‌تواند موضوعی قابل مذاکره با نماینده امریکا بوده، و جناب دکتر عباس عراقچی، پیرامون آن با امریکایی‌ها به توافق برسد، و توانِ ملیِ موشکی و هسته‌ای کشور را حفظ نماید. موضوعی که انتظار می‌رود با حل نسبی آن، ریشه بسیاری از دشمنی‌ها، گرفتاری‌ها، جنگ‌ها، ناامنی‌ها و موانع توسعه ایران برداشته شود، و حساسیت‌ از کشورمان کاهش یابد، و راه کشور به سوی پیشرفت و ثبات باز شود.

تهران - پنج شنبه 16 بهمن ماه 1404 برابر با  5 فوریه 2026

کاریکاتور نشریه امریکایی پیرامون همآوردی‌های جاری بین ایران و امریکا

و سرنوشت پرنده صلح جهانی در میان این فشارها که له شده است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خیزش اعتراضی و خونین دیماه 1404 [1] از چند جهت با خیزش‌های پیشین ناهمسان بود، یکی از این دیگرگونی‌ها، در راهبری و رهبری آن خود را نشان می‌دهد، دیگری، ژرفا گرفتن خواست دگرگونی‌خواهی، و البته کشتار اسفناک و هولناکی که در این خیزش صورت گرفت، که بیسابقه، خیره کننده، و تکان دهنده بود و...

بعد آغاز اعتراض خودجوش بازاریان در تهران و در برخی دیگر از شهرها، که باز می‌رفت همچون خیزش "زن زندگی آزادی"، و خیزش آبان 1398، و اعتراضات دیماه 1396 این نیز بدون راهبر و رهبر بماند، اما این نشد، و در کمترین زمان ممکن، با استفاده از پلتفرم آماده، پا به کار، و البته پرنفوذ تلویزیون 24 ساعته‌ی "ایران اینترنشنال" و...، رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، در نبود رهبری و کنش موثر کانون‌های اجتماعی و با نفوذ و البته معترضِ داخل، که پیش از این راهبری چنین خیزش‌های اعتراضی را، بر عهده می‌گرفتند، و اکنون مدت‌ها بود که از مداخله در روند چنین خیزش‌هایی پا پس کشیده‌ بودند، وارد میدان شد.

او سعی کرد، شعار "رضاشاه روحت شاد" که در خیزش‌های سابق، گاهی شنیده می‌شد، و هرچه گذشت توسعه یافت را، پایه استدلال و کار خود قرار داده، و آنرا نشانه تمایل ایرانیان به پادشاهی‌خواهی تلقی، و وارد گود راهبری و رهبری اعتراضات شود، مردم معترضی که خواست‌های بر زمین مانده بسیار زیادی داشته و دارند، خواست‌هایی که حاکمیت‌ها (از جمله حاکمیت پدرش) از پاسخگویی به آن مدت‌هاست که طفره رفته و می‌روند، و اینچنین بود که بازمانده سیستم پادشاهی گذشته، سعی کرد خلا رهبری این جنبش‌ اجتماعی – اعتراضی بزرگ و جدید را پرکند،

سلطنت طلبان، پادشاهی‌خواهان و... همواره یک نیروی بالقوه در ارکان اعتراضی کشور پس از پیروزی انقلاب بوده‌اند، و برچسب "شاهدوست" و یا "شاهدوستی" واژه‌ای پرکاربرد در پهنه انقلابزده بعد از 57، و بلافاصله بعد از پیروزی بود، برچسبی که کافی بود بر فردی سوار شود، تا او را در جامعه خود منزوی، و یا سیبل حمله دیگران گرداند، این واژه بعدها عنوان سیاسی به خود گرفت، و به "سلطنت طلب" تغییر نام یافت.

 اما باید گفت که بیشترین این نحله از ایرانیان در میان جمعیت مهاجرانی بود که بعد از پیروزی انقلاب، فضای خارج از کشور را برای زندگی خود مناسب دیده، و فضای داخل را برای ماندن ناجور یافتند، و ایرانیانی از این دست، نخستین گروه از ایرانیانی بودند که زندگی در دیار بیگانه را خودخواسته و اکثرا ناخواسته، بر زندگی در همبودگاه انقلابی جدید، برتر دیدند، [2] که بعدها گروه‌های زیاد دیگری نیز به آنها پیوستند، و سیل مهاجران هر سال افزایش یافت، و اکنون گروه پرشماری از ایرانیان دیاسپورای خارج نشین را شاهدیم، که وزنه بزرگی از ایرانیان، و به ویژه معترضین را تشکیل می‌دهند، و ایران در میان ملت‌های مهاجرفرست، جایگاه بالایی را به خود اختصاص داده است.

یکی از دلایل بزرگ این اندازه از مهاجرت، انسداد سیاسی است که مراکز قدرت، و نهادهایی همچون شورای نگهبان و...، در مسیر توان انتخاب و ایجاد تغییر و تحول، به ایرانیان تحمیل کردند، که گروه‌های‌ گوناگونِ ایرانیان داخل کشور نتوانستند راه برون رفتی از این سدهای ویرانگرِ توان و انسجام ملی، بیابند، لذا ناامیدی ایجاد شده، باعث رواج مهاجرت و شعارهای اعتراضی از این دست (رضاشاه روحت شاد)، در ده سال و اندی گذشته گشت، و راه کنشگری پادشاهی‌خواهان را در داخل ایران باز، و هرچه گذشت، بازتر کرد، آنگاه که جریانات داخل ایران، منفعل و تا حدودی ناامید از ایجاد تغییر، مرگ تدریجی خود را به نظاره نشستند.

حال آنکه، پیش از این، رهبری نارضایان بر ضد حاکمیت مطلقه طبقه روحانیت بر ارکان قدرت در کشور و...، در خیزش‌های بعد از پیروزی انقلاب را، در آغاز گروه‌هایی انقلابی بر دوش می‌کشیدند، که همگام با روحانیت، علیه رژیم پادشاهی گذشته نبرد کرده بودند، و در روند و فرایند پیروزی انقلاب57 دست داشتند، و خود زمینه ساز پیروزی این انقلاب بودند، اما بعد از پیروزی از گردونه و سازوکار انقلابی بیرون انداخته شده، پاکسازی شده، و یا به اعتراض بیرون ماندند و...

 گروه‌های ملیگرا، چپگرا، مجاهدین خلق، گروه‌های مذهبی ناهمساز با رویکرد دینی حاکم شده پس از پیروز انقلاب، طیف اسلام سنتی، که در مقابل اندیشه اسلام انقلابی قرار می‌گرفت و...، و همچنین گروه‌های اجتماعی که بر ضد تحمیل احکام شریعت اسلام، بر تمامی مردم ایران مبارزه می‌کردند، و فراگیری اجرای این دستورات بر همه را، مخالف خواست خود دیده، و رعایت دستوری احکام دینی را بر نمی‌تافتند، و رعایت دستورات دینی را امری درونی و "تقلیدی" دانسته، که تنها بر "مقلدان" روحانیت، و معتقدین بدان، نافذ می‌دانستند، و یا کسانی که اجرای آن را بر پایه نیرویی از درونِ هر انسانِ انتخابگر و... واجب می‌دانستند، و خود و غیر معتقدان و مقلدان به دستگاه دین را، از چنین اجباری به دور می‌دیدند و...،

از این رو، بر این تحمیل شوریدند، که خیزش مبارزه با "حجاب اجباری" و بحث اجرای احکامی همچون قصاص، که در "لایحه قصاص" آمده بود از جمله مواردی بودند، که واکنش کنشگران صحنه اجتماع ایرانیان را برانگیخت، و در آن روزها، ماها و سال‌های نخستین پس از پیروزی انقلاب، بخشی از مردم ایران، به شعارهای خیابانی همچون "یا روسری، یا توسری" و... واکنش منفی نشان دادند،

و رودرویی با چنین اجبار و تحمیلی را آغاز کردند، که روند این خیزش، به رغم عدم نتیجه، پایان نیافت، و تاکنون نیز ادامه دارد، و امروزه یکی از بزرگترین خیزش‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که هموزن، و یا بلکه بزرگتر از خیزش کم نظیر "جنبش سبز" در سال 1388 بود، یعنی خیزش بزرگ و خونین "زن، زندگی، آزادی" بر اینگونه موارد همچنان پای می‌فشارد، و آنرا پیگیری می‌کند، خیزشی پویا و زنده که به موازات خیزش‌های دیگر، و مستقل از آنان، همچنان در ایران نمود و کنش خود را دارد.

اما آنچه روشن است جنبش اصلاحات، بزرگترین، دیرپاترین، سازمان یافته‌ترین و فراگیرترین خیزش ملی ایرانیان در دهه‌های 1370 و 1380 و بلکه 1390 بوده است، که باتجربه ترین، و پیگیرگترین خیزش‌های اجتماعی و سیاسی آن دهه‌ها را رهبری و راهبری کرده، اما بخش بزرگی از کنش این جنبش، که به "توسعه سیاسی" به عنوان پایه حل تمام مسایل بازمانده میان حاکمیت‌ها و مردم ایران، از مشروطه تا کنون را می‌نگریست، و اصلاح ساختار سیاسی در کشور، و فعال نمودن بخش‌های بر زمین مانده از قانون اساسی، که بیشتر این بند‌ها تضمین کننده حقوق، عدالت و آزادی‌های شهروندان، برابری در مقابل قانون، و زنده کردن حقوق شهروندی را پی گرفته، و دنبال کرد، و هنوز هم می‌کند،

که از جمله مهمترین آن، یعنی حق حاکمیت مردم، که در روح این قانون نهفته است را، از راه کنش انتخاباتی پی گرفتند، اما به واسطه انسداد سخت و بتنی سیاسی، بسیاری از شعارها و اهداف این جنبش بر زمین ماند، هرچند کلاس آگاهی سازی این جنبش، سطح آگاهی عمومی را بسیار بالا برد، و در نبود احزاب، کادرسازی فرهنگی و سیاسی کرد و... اما مقاومت سرسختانه مراکز قدرت انتصابی حاکمیت، راه را بر هرگونه کنشگری موثر این بخش چند ده میلیونی فعال از ایرانیان انقلابی و غیر انقلابی، که یک جبهه بزرگ، در داخل و خارج کشور را گردهم آورده بودند را بست.

 و تا بدآنجا پیش رفت که حضور اصلاح طلبان در کنشگری سیاسی، در دید مردم ایران، چنان بی خاصیت به نظر آمد، که آنرا گاهی تنها برای "فرار از بدتر به بد" و یا سوپاپ تخلیه بار اعتراضی مردمی از سوی حاکمیت و... و دستمایه اهل قدرت برای تخلیه روانی مردم می‌دیدند، تا انقلابی مجدد شکل نگیرد و... و همین شرایط را تا آنجا پیش بردند که، مردم با شعار "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا"، دست رد به سینه همه، و از جمله جبهه اصلاحات زدند، و دوری مردم ایران از این بدنه قدرتمند اجتماعی نیز آغاز گردید.

و اینچنین بود شکاف بین این بدنه کنشگر فعال، با مردم کف خیابان، چنان گسترش یافت، که به نوعی می‌توان گفت خیزش‌های سیاسی، فرهنگی - اجتماعی و اقتصادی اواخر دهه 1390، بدون حضور و راهبری و رهبری این بنیاد پر نفوذ اجتماعی، یعنی اصلاح طلبان پیش رفتند، و ایرانیان تنها در کنشگری‌های نیم بند انتخاباتی خود، آنهم به صورت بسیار ضعیف‌تر شده، از اصلاح طلبان سود جستند و آنانرا همراهی می‌کردند، و در غیر از موارد انتخاباتی، پیگیری پروژه دیگری، از وجوه خواست‌های خود را، با اصلاح طلبان مشترک نبودند، و بدون آنان کار خود را پیگیری کردند.

همین نبود، و البته ناامیدی، و در نتیجه کناره‌گیری نسبی اصلاح طلبان از روند کشور، که پتانسیل قدرتمند آنان، پیش از این در یک پروژه بزرگِ سرکوب و محدود سازی، قدم به قدم، توسط مراکز قدرت خنثی گردیده بود، راه را برای شعارهای رادیکال، و عبور از جریانات با نفوذ اجتماعی ایرانیان داخل، از این دست را باز کرد، و کنشگران داخل و خارج را به سوی جریانات دیگری از جمله بخش پادشاهی‌خواه و... سوق داد، تا آنان در نبود و ناکامی "اصلاحات"، به سوی براندازی، و با شعار "پهلوی برمی‌گرده" ، خواست‌های برزمین مانده خود را پیگیری کنند.

این شاید بزرگترین اشتباه قدرت در ج.ا.ایران بود که هیچگاه تن به اصلاحات نداد، و هرچه در توان انقلابی، ملی و دینی داشت را صرف کرد، تا اصلاحات و اصلاح طلبان را، در کل اشکال و شعارها، ناکام و شکست خورده جلوی چشم مردم ایران قرار دهد، چه در دهه 1360 ، که دست ردِ بزرگی به سینه بسیاری از همسنگران دوره مبارزه خود زد، کسانیکه او را در مبارزه با سلسله پهلوی همراهی کرده بودند، و آنان را تار و مار کرد، و چه در دهه‌های بعدی، که کاری با اصلاحات و اصلاح طلبی کرد و...، که اصلاح طلبان سکه روی یخ شوند.

و اکنون بعد از خیزش‌های دهه 60، که خیزشگران آن، به واقع از فرزندان پاکباز، پا به رکاب، نخبگان سیاسی، مبارزاتی و... همراه انقلاب، و البته دگراندیشِ این مردم بودند، که با برچسبِ خطرناک "برانداز" مواجه‌شان کرد، تا شامل حکم فقهی "محاربه" گردند، برچسبی که در سیستم اندیشه حاکم بر مراجع قضاوت انقلابی، به راحتی مرگ را برای متهمان آن به ارمغان می‌آورد، و سلب حق حیات، بعنوان بنیادین‌ترین حقوق انسانی، را در پی داشت، و با این برچسب، تنبیه و سرکوب آنان را واجب، و آسان می‌کرد.

اکنون باز بدنه قدرت در نظام ج.ا.ایران بعد چند دهه مبارزه با خیزش میانه‌رو و پرشمار اصلاح طلب، و خنثی کردن و فارغ شدن از آن پتانسیل کارساز و سازنده، به ناگاه در هنگامه جنگ با اسراییل و امریکا، وارد رویارویی دوباره با کنشگرانی شده است که با همان عنوان "برانداز" دسته بندی می‌شوند، و اینکه خدای دهه 60 زنده است، که در صدور و اجرای حکم شرعی آنان، از خود تعللی به خرج نداده، و مرگ این همه انسان، نه مایه شرم، و نه مایه نکوهش و... در نظرشان آید، چرا که در چنین اندیشه‌ایی، جاری شدن "حکم خدا" مایه رستگاری برای معتقدان بدان خواهد بود و...،

اما اگر از تئوری‌پردازی‌های فقهی از این دست در روند دردناک کنونی که خارج شویم، واقعیت سیاسی صحنه این است که بدنه قدرت در ج.ا.ایران با تن ندادن به اصلاحاتی که مردم انتظار و درخواست آن را داشتند، اکنون دوباره گرفتار خیل زیادی از مردم ایران شده است، که به نوعی از خیزش 57 توبه کرده، و کوس بازگشت زده‌اند، و با یک خیزش براندازانه بزرگ، بازگشته‌اند، و یا فرار به یک سیستم اندیشه و ساختار جدید را جستجو می‌کنند، که برونداد این خیزش بسیار دردناک و غم انگیز است،

هزاران کشته، در تنها چند روز (18 و 19 دیماه 1404)، لکه ننگی بر دامان بزرگان ایران در این عصر خواهد بود، که مساعی آنان باعث نگردید، تا خواست مردمی که حتی در اندیشه دینی، آنقدر عزیزند که امامت بالقوه یک امام را، بالفعل می‌کنند، آنقدر بر زمین ماند که مجبور شوند برای پیگیری درخواست خود، تن به این مقدار خون، و حتی کمک خواستن از خارجی دهند، تا به خواستی از خواست‌های خود دست یابند، آیندگان از این نظر، این دوره را دوره انحطاط طبقه سیاستمداران و نخبگان ایرانی خواهند شمرد، چرا که در بی سیاستی و نافرزانگی آنان، مردم ایران مجبور شدند که با این مقدار هزینه‌های جانی و حیثیتی در دنیا مواجه شوند، تا بعد انقلاب‌های پرتعداد 160 ساله گذشته، باز از چنین انسدادی، با یک انقلاب عبور کنند، چنین انسدادی محکوم الی الابد تاریخ خواهد بود، که نه آبرویی برای ایران، و نه آبرویی برای فرزانگی آن گذاشت.

کشتار و غارت جان‌های پرشمار در دیماه 1404، لکه ننگی بر دامن اندیشمندان، کنشگران، مردان سیاست، اخلاق، دین، و به ویژه تصمیم سازانی خواهد بود، که مدعی‌اند درونمایه اندیشه‌ایی که آنان به آن معتقدند، آزادی و آزادیخواهی را در خود تضمین می‌کند، اما این حجم از خونریزی و جراحت که به بدنه جامعه ایرانی، برای خاموش کردن صداهایی که به مخالفت با روندی، تصمیمی، سیاستی، ساختاری و... بلند است، نشان می‌دهد که اگر چنین ظرفیتی هم هست، پایبندی بدان وجود ندارد.

گرچه تلاقی این خیزش، با هجوم و فشار خارجی، و زیاده‌خواهی‌های ترامپیسم و صهیونیسم تاسفبار و نگران کننده است، اما این یک حقیقت است که هسته قدرت با تن ندادن به اصلاحات، اکنون در چنین هنگامه‌ایی، باید پاسخگوی خواست مردم خود باشد، مردمی که دهه‌ها به او فرصت داد، ولی اصلاحی ندید، و این چنین بود که ایرانیان مجبور شدند در میانه چنین بگو مگوی خطرناکی، که پای نیروهای خارجی در میان است، تحقق خواست‌های دیرپای خود همچون آزادی، حق تعیین سرنوشت و... را پی بگیرند، در حالی که حق حاکمیت مردم بر خود، از طریق مجاری نمایندگی آنان در دولت و پارلمان و... از طریق انتخابات قابل تحقق بود، و باید محقق می‌شد، که بر زمین ماند و خاکمال شد، و در نبود آن، کار به رویارویی بین حاکمیت و مردم رسید، این در واقع برونداد انسدادی است که به ویژه در بیش از سه دهه گذشته، دامنگیر خیزش اجتماعی ایرانیان گردید، و راه را بر هرگونه تغییر، تحول و اصلاح بست، تا خود را با چنین نه بزرگی از سوی مردم، مواجه نماید.

تهران - یک شنبه 12 بهمن ماه 1404 برابر با  1 فوریه 2026

[1] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازه‌ها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و به‌سرعت به دیگر شهرها گسترش یافت.

[2] - روند چاق شدن بدنه این جامعه مهاجر (دیاسپورا)، با هر ریزش، و یا پیاده کردن، و یا پیاده شدن ایرانیانی بیشتر از قطار انقلاب و انقلابی‌گری، افزایش یافت، به طوری که اکنون صحبت از بیش از ده میلیون ایرانی مجبور به مهاجرت شده، است که دیگر کشورها را مکان زندگی، سرمایه گذاری و کار و اندیشه خود برگزیدند، یعنی از هر 9 ایرانی یک نفر را شامل می شوند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایران زادبوم و یا خاستگاه ایرانیان، سرزمینی مشترک که از آنِ همه آنان است، و هیچ فرمانروا و یا فرمانروایی حق ندارد، و نباید به خود اجازه دهد که حق شهروندی را از یکی از ایرانیان بستاند، که این در شعار همه‌گیر"ایران برای همه ایرانیان" خود را بروز می‌دهد.

واژه "ایران" دو پنداره خرد و کلان را در بر دارد، ایران بزرگِ فرهنگی [1]، و همچنین دولت-ملت باشنده در میان مرزهای ایران؛ که در هر دو پنداره، باشندگانش به طرز ترس‌آوری دچار شکاف‌های ژرفی شده‌اند، اما این نوشتار به دولت ملت ایران نظر دارد، که در این چند دهه گذشته، همواره در شمار و ژرفا، افزایشی باورنکردنی، و شدید را نشان می‌دهد، و زیان آن دامنگیر کشور، و مردم ایران گردیده و می‌شود،

و این تا بدانجا صورت شرم‌آورش را نشان داده است، که دست‌اندازی، پادرمیانی، دست‌درازی، میانجیگری خارجی را میان ملت و حاکمیت ایران برانگیخته، و زمینه‌سازی نموده و می‌نماید، چرا که حاکمیت‌ها در ایران، همواره توجه درخوری به خواست مردم خود نداشتند، و سعی کردند بدان تن در ندهند، و این مردم همواره مجبور بوده و هستند تا خیزش‌های خونینی را تجربه نمایند، تا به خواستی از خواست‌های خود دست یابند، خواست‌هایی که دستیابی به آن، در بین ملت‌های دارای سیستم حاکمیت دمکراسی و یا همان مردم سالاری، تنها با دادن یک رای، و شرکت در یک رفراندوم، قابل دستیابی است، اما این برای ایرانیان با دادن جان‌های فراوان میسر بود.

نزدیک نمودن دو لبه این شکاف‌ها، از آنجا بایسته، ناچار و ناگزیر است که بود آن خطرهای بسیاری از جمله خطر عقب ماندگی، توسعه نیافتگی، تجزیه سرزمینی، وابستگی خارجی و دست اندازی آنان، و البته خونریزی‌های پرهیزپذیر و اسفناکی و... را برای سرزمین و مردم ایران در بر دارد. شکاف میان حاکمیت و مردم ایران، شکاف میان رشد اقتصادی ایران در مقایسه با همسایگان و جهان، شکاف بین اندیشه و ایدئولوژی حاکمیتی و مردمی، شکاف قومیتی، شکاف در روابط بین ایران و جهان، شکاف بین تهیدستان و ثروتمندان، و نابودی و یا کاهش توده طبقه میانی ایرانیان و... از آن جمله‌اند که خیزش بزرگ و خونین دیماه 1404 [2] را بر این بستر نگریستم.

دولت مسعود پزشکیان [3] ، گرفتار در چنبره جزایر قدرت و ثروت، بعد از عدم توفیق در اجرای بسیاری از وعده‌های انتخاباتی خود در زمینه بازگشایی موانع ارتباطات رایانه‌ایی مردم، دوری از جنگ و خونریزی با کشورهای دیگر، و ایجاد و یا روانسازی روابط ایران با جهان غرب و...، به انجام رساندن جراحی بزرگ اقتصادی داخلی را به دوش گرفت، که خلاصه آن تک نرخی کردن قیمت ارز، و بستن راه غارت و چپاول شماری ناچیز، اما پر نفوذ در اقتصاد این مردم را هدف گرفت، او تصمیم به بریدن دست کسانی از خوان ثروت این مردم را کرد، که با برخورداری از رانت‌های باورنکردنی تفاوت‌ بین قیمت ارز آزاد و دولتی (28 تا 140 هزار تومان)، بر سریر قدرت و ثروت نشستند، و ارزهای یارانه‌ای و نرخ دولتی را گرفتند تا کالا را ارزان و به مقدار، به مردم عرضه دارند، اما این نکردند و هزارتوی فساد و چپاول به راه انداختند و... و اکثریت توده‌های مردم ایران را به خاک سیاه ‌نشانده، و میلیاردها دلار سرمایه کشور را به کنترل خود در آوردند و... اما این کار درست و ناشی از تصمیم بزرگ، و شجاعت دولت پزشکیان، که به یکباره تنفسگاه بخش بزرگی از دزدهای کلانِ دَست‌دار در ثروت عمومی را می‌بست، با افزایش بی سابقه و افسارگسیخته قیمت ارز، و اعتراض بازار مواجه شد و...،

در اینجا بود که شکاف بین حاکمیت و مردم نیز پا به میان نهاد، و باعث بدگمانی شدید عده زیادی از مردم ایران نیز گردید، که مثلا گویا اینبار نیز چون گذشته، این حرکت حاکمیت، بار بزرگتر و سنگین‌تری از خرج‌های بی انتهای خود را، بر دوش ملت خواهد نهاد و بر مشکلات مردم خواهد افزود، و همچنانکه پیش از این، بار سنگین خود را از راه تحمیل تورم، بر گرده نحیف این مردم نهاده، و به امور اولویت‌دار خود، همچون اداره گستره وسیع محور مقاومت، مبارزه پرخرج با اسراییل، خرجِ دستگاه‌های پرتعداد موازی و... خواهد پرداخت، و با ایجاد تورم و گرانی‌، مالیات‌های کمرشکنی را از آنان دریافت خواهد کرد، و...

از این رو با پیوستن دیگر اقشار مردم به اعتراض بازار، اعتراض شکل خیابانی بسیار وسیع‌ و گسترده‌تری به خود گرفت، و به ویژه حضور شبانه آنان در خیابان که کنترل این جمعیت را توسط مراجع انتظامی مشکل‌تر می نمود، و کشیده شدن اعتراضات به شهرهای کوچک، که با ورود پادشاهی‌خواهان، و صحنه گردانی آنان در این اعتراضات، که با ورود شاهزاده رضا پهلوی، که می‌رفت تا رهبری اعتراضات را به عهده گیرد، و خیابان را با کمک برخی گروه‌های ایرانی دیگر در تبعید در کشورهای گوناگون جهانی، و با دخالت کشورهایی همچون امریکا و اسراییل، چنین آوردگاهی، شکل بین المللی به خود گرفت، تا آنجا که عده‌ایی از این اعتراضات به عنوان ادامه جنگ 12 روزه اسراییل با ج.ا.ایران نام بردند،

و اینگونه بود که با سرعتی باورنکردنی خیابان در دومین شب خود، تبدیل به میدانی با خشونت، کشتار، ویرانی اسفبار و بزرگی شد، و دستور شاهزاده به معترضین که مراکز حکومتی را به تسخیر خود در آورند و... [4] شرایط را بغرنج‌تر کرد؛ اینچنین بود که ایران، دی‌ماهی کم نظیر را تجربه کردند، و "چند هزار نفر" [5] از دست رفتند، افراد ارزشمندی که در هر خیزش اجتماعی حاضرند (درست یا نادرست) برای خیری که برای جامعه خود در نظر دارند، دست به اقدام بزنند و حتی جان بر سر آرمان خود دهند، که چنین جوانان، مردان و زنانی در هر جامعه ارزشمند هستند، به طوریکه با نادیده گرفتن جنگ خونین و خسارتبار هشت ساله بین ایران و عراق (1359-1367)، «به نوعی چنین خشونت وحشتناکی را در ایران سراغ ندارم» [6]

اما چه شد که دچار چنین خونریزی تاریخی، و رسوایی داخلی و جهانی شدیم؟ چرا باید هر بار ایرانیان با این مقدار خونریزی در تقابل خود با فرمانروایان خود دچار شوند؟! از دیدگاه این نگارنده مهمترین عامل این کشتارها، و آنچه ایران را دچار چنین برخوردهای دهشتناکی می‌کند، بود و ژرفای همین شکاف‌هاست، از جمله شکاف بین حاکمیت و مردم، که یکی از مهمترین آنان است، که همواره مردم ایران را چندین بار در یک و نیم سده گذشته، به قتلگاه‌های بزرگ و دهشتناک برده است. این شکاف باعث شده است که مردم ایران، به هر حرکت حاکمیت خود به نگاه تردید و بدگمانی بنگرند، و از هرکارش، بازده بدبختی و بیچارگی بیش از پیش خود پیش بینی کرده و یا دیده، و تنها واکنش‌ شدید خود را مانع آن بیابند، و این است که مردم و حاکمیت در ایران، همواره دچار چرخه اعتراض و برخوردهای خونینی از این دست بوده و هستند.

"دیکتاتوری" و یا حق حاکمیت مطلقی که فرمانروایان ایران برای خود قائلند، و فرمان و یا سخن خود را بالاتر از قانون و... می‌دانند، که برآیند آن به حاشیه رفتن مردم و نمایندگان آنان بوده است، بعنوان یک بیماری تاریخی، و یکی از پدید آورندگان، و بانی شکاف بین حاکمیت و مردم ایران بوده است، واژه‌ای کلیدی در ادبیات آزادیخواهانه ایرانیان، که در بیش از یک و نیم سده گذشته، در اعتراض آنان پر کاربرد بود.

چه در خیزش بزرگ مشروطه (که نقطه عطفی منطقه‌ای و داخلی بود)، که مردم ایران بر سلطه مطلقه فرمان شاه قاجار بر خود شوریدند و آنرا برنتافتند، و خواهان حق قانونگذاری برای خود شدند، که این خواست بزرگ ایرانیان، در دوره سلسله پهلوی نیز پیگیری شد، و آزادی از حاکمیت مطلقه فردی، و رسیدن به رویکردهای فرمانروایی از نوع جمهوری، که حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خود را فراهم می‌ساخت، پی گرفتند.

این درخواست دیرپا پس از پیروزی انقلاب 57 نیز که به استقرار حکمرانی طبقه روحانیت منجر شد، بود و باش خود را حفظ کرد و از این رو چنین شعاری نیز از نفس نیفتاد، چنانکه در شعار خیزش‌های سیاسی بعد از انقلاب، از جمله اعتراضات متمرکز بر مخالفت با تمرکز قدرت در دست روحانیت در دهه 1360، که به درگیری‌های خونین بین گروه‌های دخیل در روند انقلاب، که از آغازه دوره درازدامن مبارزاتی، از پیدایش سلطنت پهلوی تا  1357 انجامید، و گروه‌های ملی، چپ، مذهبی گوناگون را در بر می‌گرفت، و یا آنچه در خیزش‌های دانشجویی سال 1378 [7]، و یا خیزش بزرگ جنبش سبز که اوج آن در سال 1388 [8] پی گرفته شد؛

چنین شکافی سایه خود را حتی بر شعارهای خیزش‌های ناظر بر نارضایتی‌های مبتنی بر بستر اقتصادی نیز انداخته، و در کمترین زمان ممکن، شعارهای اقتصادی این خیزش‌ها نیز، به شعارهای سیاسی ناظر بر این فاکتور تغییر ریل می‌دادند، به طوری که این واژه را در شعارهای خیزش 1396 [9] و 1398 [10] و اکنون در خیزش خونین دیماه 1404 [11] به صورت پر رنگی بود و باش خود را بر گفتمان مبارزاتی ایرانیان تحمیل می‌کند،

موضوع این شکاف را در شعارهای خیزشگران فرهنگی، که نمونه روشن آن خیز خونین و بزرگ و سراسری"زن، زندگی، آزادی" بود نیز، می بینیم، که بروز می‌یابد و... که این همه گویای بود و باش یک شکاف بزرگ بین تلقی مردم و فرمانروایان از جایگاه خود، در سیستم حکمرانی بر مردم ایران دارد.

جای شرمساری برای ما ایرانیان دارد، که با سابقه شهرنشینی هفت هزارساله، بعد از بیش از یک و نیم سده که از آغاز روند آزادیخواهی و استقلال طلبی ما به عنوان یک ملت پیشرو در این زمینه می‌گذرد، روابط بین حاکمیت و مردم ایران همچنان مبهم، لغزنده و پر از بی تفاهمی است، و شکاف بین این دو به حدی پایه و ریشه گرفته است که رهبری آنارشیست، فاشیست و... که حتی همپیمانان اروپایی‌اش نیز از شر زیاده خواهی‌های او در پیوند دادن سرزمین دیگران به خاک خود، و تهدید به حمله و گرفتن جزیره بزرگ و مهم گرینلند، و همسایگانی همچون پاناما، ونزوئلا، کانادا، کوبا، او را دنباله رو آدولف هیتلر ارزیابی می کنند، که هیچ قاعده و قانون و ساختار جهانی را بر نمی‌تابد و...، هماو که ایرانیان را چنان خوار و خفیف می‌بیند که بارها در دور اول و دوم ریاست جمهوری خود ایرانیان را در زمره مردمانی قرار داد که لایق ورود به خاک امریکا نمی‌باشند [12] و...، اکنون آشکارا در گفتگو با "پولیتیکو" از تصمیم خود برای جایگزینی رهبر ایران می‌گوید که: «زمان آن رسیده که به دنبال رهبری جدید در ایران باشیم.» و در چنین آب گل آلودی است که سخن از کمک نظامی غرب، امریکا و اسراییل است که بیایند و بین حاکمیت ایران و مردمش پادرمیانی و تعیین جایگاه کنند.

تهران - چهارشنبه 1 بهمن ماه 1404 برابر با 21 ژانویه 2026

 

[1] - ایران کنونی، آسیای میانه، قفقاز، آناتولی، شامات، پاکستان، افغانستان و سین کیانگ در چین، حاشیه خلیج فارس

[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازه‌ها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و به‌سرعت به دیگر شهرها سرایت کرد، که اوج آن 18 و 19 دیماه بود که به کشتار هزاران نفر منجر شد.

[3] - پزشکیان: «ملت عزیز ایران! آنچه در هفته‌های گذشته بر همه ما سپری شد رنج عمیقی از خود برجای نهاد... این وقایع تلخ بیش از همه برای من به‌عنوان رئیس جمهور و منتخب شما دردآور و غیر قابل قبول بود... توطئه بدخواهان ایران، میدان اعتراض مدنی و به‌حق مردم را به معرکه‌ای خون‌بار و خشونت‌آمیز مبدل ساخت... جان‌های ارزشمندی ضایع شدند و جسم‌های عزیزی به خون غلطیدند... من امروز داغدار همه جان‌های از دست‌رفته و همدرد با یکایک هموطنان خود هستم که این روزها غم و رنج بزرگی را متحمل شده‌اند... اعتراض حق طبیعی شهروندان است... دولت و حاکمیت خود را در برابر همه آسیب‌دیدگان این حوادث تلخ مسئول می‌داند.»

[4] - فراخوان برای 20 و 21 دیماه: «به خیابان‌ها بیایید و فضاهای عمومی را از آنِ خود کنید. هدف ما دیگر، صِرفاً آمدن به خیابان نیست؛ هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست»

[5] - جمله رهبری دیدار با قشرهای مختلف مردم به مناسبت مبعث «... با آسیب زدن به مردم، چند هزار نفر از آنها را به قتل رساندند.»

[6] - عباس سلیمی نمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، مدیر مسئول سابق کیهان هوایی به مدت ۱۳ سال بوده‌است. وی از پژوهشگران و روزنامه‌نگاران اصول‌گرا

[7] - وقایع هجده تیر یا حمله به کوی دانشگاه تهران به مجموعه ناآرامی‌ها و درگیری‌هایی که طی روزهای ۱۸ تا ۲۳ تیر ۱۳۷۸ و به دنبال توقیف روزنامهٔ سلام، میان دانشجویان و نیروهای امنیتی رخ داد و به درگیری های خونین و راهپیمایی هایی در سطح شهر تهران منجر شد.

[8] - خیزش جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق می‌شود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدی‌نژاد پس از انتخابات شدند، که به درگیری های خونین منجر شد.

[9] -  اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶ یکی از مجموعه‌ای از اعتراضات رهبری‌نشدهٔ مردمی و ضدحکومتی، و از گسترده‌ترین موج‌های اعتراضی چهار دهه اخیر ایران بود که از هفتم دی در مشهد آغاز شد، به بیش از ۱۶۰ شهر گسترش یافت

[10] - اعتراضات ۱۳۹۸ ایران یا آبان خونین مجموعهٔ اعتراضات مردمی و ضد حکومتی در سراسر ایران بود. این اعتراضات به‌دنبال انجام مجدد سهمیه‌بندی بنزین در ایران و افزایش ۲۰۰ درصدی قیمت بنزین در ۲۴ آبان ۱۳۹۸ آغاز شد

[11] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ در پی تشدید بحران اقتصادی، افزایش تورم و سقوط ارزش ریال شکل گرفت و با تعطیلی مغازه‌ها و تجمعات صنفی از تهران آغاز شد و به‌سرعت به دیگر شهرها سرایت کرد، که اوج آن 18 و 19 دیماه بود که به کشتار هزاران نفر منجر شد.

[12] - 15 ژانویه 2026) حکومت ترامپ روند صدور ویزاهای مهاجرتی برای اتباع ۷۵ کشور را به مدت نامحدود به حالت تعلیق درآورد؛ اقدامی که مسیرهای قانونی ورود به ایالات را برای ایرانیان ممنوع میکند و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

تو ای سوداگرِ جانِ عزیزانِ به خون خُفته!

و ای بازیگرِ این صحنه‌ی با خاک و خون شُسته!

ندانم مَرگِ تو چیست! ثروتی؟ یا قدرتی فربه؟!

بر این آشفته بازاری، بِه حیلت، کنون بر ساحل غارت چنین خُفته؟!

 

بیا، و دست بردار از زمینی اینچنین آشفته و خَسته،

صدایت بوی مرگُ، راهبردت آتشی سرد، اَفروخته،

"به هر فرمانِ آتش عالمی در خاک و خون" [1] خُفته،

نمی‌دانم که این کامت، کجا بر خون نشستُ؟! بریده راه، بر این منِ خَسته،

 

تناور شاخه‌هایم، با تنی خونین، در خاک آسوده،

ریشه در زهر هلاهل بُرد، در چنین سَمی، گُداخته،‌ اَفروخته،

حریفانت همه بیداد، چون تو، بر راه این و آن خُفته،

ببندند راه، بر رهروانی چون منِ از دام‌ها رَستِه،

 

تو وُ بیداد، اوُ غارت، چنین دامی، کدام نابِخرَد، گُسترده؟!

تو وُ این شطِ خونین، اوُ دریای چرکین، چنین آبشخوری را، کدام ناپاک آلوده؟!

زمین آتش، آسمانم دود، خدایی را ندیدم در میان دود و آتش، بر این راه، بِنشَسته!

پاها زنجیر، دست‌ها در گِل، زمینی بی دَرُ پیکر، چه کَس این دام را چیده؟!

 

هوای سردِ این زندانِ جان سوز، می‌دواند شور و عصیان، در این دردِ نهفته،

زنده می‌سازد، گریه‌ها بر لب، زخم‌های تافته، بر قلب‌ مانده،

خروشی سینه‌ها را می‌خراشد، می‌دواند، فریادهای در گلو مانده،

بیقراریست که دودو می‌زند، در چشم‌های خیره مانده،

 

در این بیدادگاه اذهان‌ِ خروشیده، فرو مانده،

چشم‌هایِ خیره‌یِ، در افق مانده،

جوینده‌ی، گُم گشته‌های لِه شده، بر زمین مانده،

به بیدادش ‌بَرَد، فقدانِ هزاران فرصتِ بر دار مانده،

 

تو ای آتشفشانِ یک تاریخ آوارگی، یک دنیا آرزوهای به دل مانده،

تقلا میکنی شاید، میان دود و آتش، خدایی یافته، گوشی بر آه‌های به دل مانده،

به خود برگرد، گوشی تو نخواهی یافت، بر داغِ دلِ‌ بر خون نشسته،

به خود باید بجویی دردِ بیدرمان غم‌هایِ به دل مانده،

به نظم در آمده در شاهرود - پنج شنبه 18 دیماه 1404 برابر با 8 ژانویه 2026

 

[1] -  زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را     ولیکن پوست خواهد کَند ما یک‌لاقبایان را

رهِ ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد       زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌آید    که لرزاند تنِ عریانِ بی‌برگ‌و‌نوایان را

به کاخِ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد    ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیبِ بی‌مروّت کی به بالینِ فقیر آید        که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر        که حاجت بردن ای آزاده‌مرد این بی‌صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود          کجا بستند یارب دست آن مشکل‌گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم         چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلتید         خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام مُحتَکِر روزیِ مردم دیدم و گفتم           که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را   

به عزّت چون نبخشیدی به ذلّت می‌سِتانَندَت    چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را  

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس        که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صبحگاه 13 دیماه 1404، ایرانیان با خبر رویدادی بهت برانگیز (البته قابل پیش بینی) مواجه شدند، که از عملیات "گسترده"و شبانه، و به قول دونالد ترامپ، با "برنامه ریزی خوب" نیروهای نظامی ویژه امریکایی، سخن می‌گفت، که دست به دخالت کودتاگونه‌، در کاراکاس پایتخت ونزوئلا زده، و با عملیات ویژه و بمباران هوایی، و پیاده سازی نیرو، رهبر یک کشور کوچک، و البته ناتوان در برابر امریکا، متعلق به امریکای لاتین را، در قلب حوزه کارائیب را دستگیر، و به امریکا بردند، و لابد رژیم او را سرنگون کردند، تا زین پس اپوزیسیون مورد حمایت غرب، بر ونزوئلای شرقگرای سابق، فرمانروایی کند.

گرچه نمی‌توان منکر فساد، ظلم و دیکتاتوری نظام‌های شرقگرا، از جمله رژیم مادورو شد، که دمکراسی را در این کشور به بازی انقلابیگری چپگرای خود گرفتند، و با برگزاری انتخابات‌های پر حرف و سخن، زمینه نابودی نظام خود را مهیا می‌کنند، چراکه تن به شنیدن خواست مردم خود، که همان آزادیخواهی و کرامت است، نمی‌دهند، تا اسیر حمله خارجی رقیب، بر موج نارضایتی‌ها، نشوند، اما تاریخ جهان نشان داده است که تکیه به فرمانروایانی وابسته، و کودتایی غربگرا نیز، درمان درازمدتِ درد آزادیخواهی، و کرامت‌جویی ملت‌ها نخواهند بود، و دیر یا زود آنان را به خیزش دوباره خواهد کشید.

هرچند زندگی در یک جامعه، مبتنی بر فلسفه و اندیشه غربی، آزادتر و راحت‌تر و باکرامت‌تر از نوع شرقی آن خواهد بود، اما آزادی و کرامتِ آرمانی، در نظام غربی نیز شدنی نیست، به ویژه اینکه از نوع تزریقی، کودتایی، و به زور و اجبار باشد، همانگونه که آزادی تزریقی در اثر انقلاب‌های مخملی، در حوزه قفقاز و دریای سیاه، به بازگشت جنگ و تجزیه ارضی منجر شد، گرجستان و اوکراین نمونه آنند، از این رو آنتی‌تزِ (تخم مخالفت و نبرد)، و در نهایت روند سقوط حاکمیت جدید کودتایی، و برآمده از این اقدام مداخله جویانه دولت ترامپ، با شکل‌گیری آن توسط معترضین، مبارزان و انقلابیون سابق ونزوئلا، و مزدوران، و بر سر کارآمدگان جدید، از همان ساعات آغازین شب، که کودتا موفق شد، آغاز گردید.

ترامپ و البته غرب، مدت‌هاست که در کنار اپوزیسیون ونزوئلا، با حاکمیت کاراکاس در نبردند، کاری که چیرگی نظام متمرکز مادورو، نگذاشت تا مردم معترض به خواست خود، یعنی سهم گیری در حاکمیت این کشور دست یابند، و امروز دخالت خارجی، راه را برای قدرتگیری آنان باز کرد، همان سناریویی که به نظر می‌رسد، ترامپ با پیام توئیتری خود از شبکه مجازی [1]، و در همراهی با معترضین ایرانی نیز، دنبال می‌کند.

که در یک تغییر راهبرد، طی دو سه روز گذشته، از معترضین به نظام ج.ا.ایران گفت، که در مقابل کشتار و سرکوب آنان عکس العمل نشان خواهد داد، و این رویکردِ به مخالفان کف خیابان، و حاکمیت ج.ا.ایران در این مقطع، از سوی این رهبر امریکایی، به نظر جدید می‌رسد، چرا که پیش از این، ملت ایران را، بدون نظرداشت به اندیشه و رویکردشان، به صرف ایرانی بودن، آشکارا خوار و خفیف می‌کرد، و آنانرا در کنار مردم کشورهای متمایزِ دیگری که از نظر نظامات و وضعیت، هرگز تناسبی با ایران و ایرانیان، ندارند، با هم به آتشی مشترک می‌افکند، که نشانه از دید تخفیف‌گرای فاشیستی او به ملل جهان سوم، از جمله ایرانیان داشت، آنچه او در ممنوعیت ورود به خاک امریکا، برای تماشای بازی‌های فوتبال جام جهانی، بی‌رحمانه و بدون استثنا قائل شد، و ایرانیان را از حضور در استادیوم ها محروم کرد [2]، و پیش از آن نیز در فرمانی جداگانه، ورود ایرانیان را به امریکا ممنوع کرده بود [3]، که این نشان از دوگانگی، و تزویر نهفته در راهبرد ترامپ با ایران و ایرانیان دارد، که در عملکرد شخص او، بروز می‌یابد.

اما این روزها ژست ایران و ایرانی دوستی از سوی این مرد چندچهره، تاجر مسلک، کاملا محل تامل، و اندیشه توسط ایرانیان دارد، همانگونه که پیش از این، از چنین نیرنگی سود جُست، و در حالیکه روند مذاکره و توافق جریان داشت [4] ، به قول خودش در "کنترل کامل" و"هماهنگی" [5] با متجاوز، و جنایتکار بزرگ و تحت تعقیب دادگاه بین‌المللی جنایتکاران جنگی، به اسم بنیامین نتانیاهو، [6] زیر میز مذاکره زد، و راهبرد مذاکره و توافق را، به تسلیم بی قید و شرط تغییر فاز داد، تا سرنوشت یک کشور و مردم، با یک تمدن 7000 ساله را به بازی خود گرفته، آنان را خوار و ذلیل، به گوشه رینگ انداخته، به بهانه حاکمیت طبقه روحانیت برکشور، و ظلم آنان به مردم خود، که این انحصار، نارضایتی عمومی زیادی را برانگیخته، با خدعه‌ی مذاکره، پوشش لازم حمله غافلگر کننده، و حمله ناگهانی و افتخارآمیز! [7] خود به زیرساخت‌های علمی، فن‌آوری و نظامی ایران را فراهم کند، و در کنار اسراییل، پازل کشتار دانشمندان، ویرانی زیرساختِ پیشرفت‌های دانش نظامی، هسته‌ایی و موشکی ایران را تکمیل و فراهم کند.

امروز خیابان‌ برخی از شهرهای بزرگ و کوچک کشور، درگیر اعتراض نسبتا گسترده‌ایی است، که نتیجه نادیده گرفتن چند دهه‌ایی خواست‌ یک ملت نجیبی است، که بارها و بارها، میلیونی، و حماسه‌وار، راه‌های گوناگونی را، برای ایجاد تغییر در فرایند تصمیم‌سازی، رویه، و تمامیت‌خواهی، یکدست سازی، حذف و... توسط رهبران خود را آزموده‌اند، تا روندهایی را در کشور متوقف و یا اصلاح کنند،

و سیاستمداران، نخبگان، دانشمندانِ نجیبی نیز در این فرایند، همراه مردم تحولخواه خود شدند، و یا توسط آنان به میدان فرستاده شدند، و یا آمدند تا بلکه شرایط را به مداری نسبتا ایستا، قانونی، با نظر به کرامت شایسه و بایسته ملت ایران، درستی، انقلابیگری واقعی و... بازگردانند، که هرکدام از اینان، در کارخانه نخبه‌کش و خنثی‌کننده‌ی صحنه کشور، به نام‌های ناجور و ناچسبی همچون مزدوران غرب، لیبرال، فتنه، بی‌بصیرت، ضد ولایت فقیه، جاده صاف کن دشمن و... به حاشیه ناتوانی، بی‌آبرویی، بی‌اثری، خانه نشینی، حصر، ترورشخصیت و... رانده و مبتلا شدند، و به کناری نهاده شدند، و خیل میلیونی طرفداران آنان نیز با محوریت طبقه متوسط تاریخ‌سازِ جامعه بزرگ ایران، که در صحنه کشور همواره فعال بودند، به نام فتنه، پیاده نظام دشمن، خس و خاشاک، علف هرز، گوساله و بزغاله، جاده صاف‌کن دشمن و... به سرنوشت بسیار بدی دچار شدند،

اما حقیقت نهفته در توصیه نجیبانه و دلسوزانه مرحوم مهدی بازرگان، به آخرین پادشاه سلسله پهلوی، که ما «آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما برخورد می‌کنیم»، گویا از سوی رهبران ج.ا.ایران نیز نادیده انگاشته شد، و آنان نیز با از میدان خارج کردن معترضینی چون اصلاح طلبان، اکنون با اعتراض کسانی مواجه‌اند، که طور دیگری با آنان سخن می‌گویند، این توصیه بازرگان را باید یکی از رهبران اصلاحات، بار دیگر به حاکمیت ج.ا.ایران نیز متذکر می‌شد، که با از میدان به‌در کردن، خیل میلیونی اصلاح‌طلبان، و عقیم کردن اصلاحات، صحنه مبارزاتی مردم ایران خالی نخواهد ماند، بلکه دیگرانی خواهند آمد و خواست‌های تاریخی و چند نسله خود را به درستی و یا نادرست، پیگیر خواهند شد.

و امروز صحنه خیابان، از معترضینی پر شده است که دیگر از اصلاحات نمی‌گویند، از "سرنگونی" و با لحن و شعارهای دیگری فریاد می‌زنند، و با جریان "رژیم چنج" خارجی همراه شده، و هرگز اِبایی از این ندارند، که از اسراییل و امریکا، که مهاجم به خاک ایرانند، کمک بگیرند، و از بازگشت "پهلوی" بگویند. و خطر دور تکرار در غلتیدن به دامن دیکتاتوری را هم ریسک کنند، و با فرار از تمامیت‌خواهی فرمانروایی طبقه روحانیت، دوباره به دامن سلطنت و یا پادشاهی حتی پناه برند!

فرار از ایدئولوژی که کشور و ملت خود را فدای آرمان‌های فراملی کرده، و نیرو و انرژی که باید خرج توسعه و پیشرفت کشور می‌گردید را، مثلا به پای "آرمان فلسطین"، ریختند و...، که امروز، بازخورد آن شعار محوری و ادامه‌دار اعتراضات مردمی، یعنی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" باشد.

حال آنکه واقعیت بزرگی از سوی مدافعان دخالت افراطی ج.ا.ایران در موضوع فلسطین، نادیده گرفته شد، و آن اینکه، مردم فلسطین، که کسانی در کشور یقه خود و دیگران را برای آنها پاره می‌کنند، بیشتر از آنکه مشتاق ایدئولوژی و راهبرد ج.ا.ایران باشند، شیفته ناسیونالیسم عربی، و بازمانده اندیشه عثمانی، اندیشه بنیادگرای اسلامی اخوان المسلمین و... هستند، که همین باعث شد، در جنگ هشت ساله خسارتبار ایران و عراق، طرف "برادر صدام حسین" خود ایستادند، و اکنون درست در میانه نبرد ایران و محور مقاومت برای خلاصی آنان از "بزرگترین زندان سرباز بزرگ دنیا"، از پشت، به چنین تلاشی خنجر زده، و با ائتلاف عثمانی (ترکیه)، عربی (قطر، امارات، عربستان، اردن، مصر و...)، عبری (اسراییل و صهیونیسم بین الملل) و غرب (اروپا، امریکا و...) همراهی کردند، و راه تدارک این جبهه‌ی وسیع، که بر دوش ایرانیان به تنهایی سنگینی می‌کرد را، قطع کرده، و با مشکل مواجه کردند، و در جبهه سوریه، راه تدارکات را بر ایرانیان بریدند، و زنجیره دفاع از خط مقدم این نبرد، به دست ترک‌های عثمانی‌خواه، عرب‌های اخوانی (قطر و...) و غرب و اسراییل، با هم قطع شد، سقوط اسد، پروژه مشترک همه اینان، از جمله با رضایت حماس و فلسطینی‌ها رقم خورد! آنهم در گرماگرم نبردی بسیار پرهزینه و حیثیتی برای ایران، و همزبانان آنان در محور مقاومت و...

امروز ایران و ایرانیان هزینه این نبرد ناشی از اشتباه راهبرد و محاسبه را می‌پردازند، و مجبورند، ناامید از اصلاحات، به یک انقلاب دیگر تن در دهند، حال آنکه همه می‌دانند یک انقلاب دیگر این تن کم‌جان ضربه خورده از چند انقلاب پی در پی، و بازآفرینی مجدد استبداد را، خواهد کُشت، چراکه هر انقلابی یک جراحی بزرگ اجتماعی است، که زنده برگشتن کشور و ملت ایران، از ریسک آن جراحی، حداقل 50-50 است، و ویرانی آن بزرگ، و البته قابل پیش بینی است، گرچه حجم خسارت آن را شرایط آینده صحنه تعیین می‌کند، تجربه پیروزی انقلاب سوریه علیه رژیم اسد، نشان داد، حتی در صورت پیروزی انقلاب، در کمترین زمان ممکن، ویرانی زیرساخت‌های دفاعی و مرزهای‌مان را نیز، باید به قمار تصمیمِ طرف‌های بسیاری برد، که مترصد فرصت غارت و چپاول آنند.

 حال آنکه چنانچه این مقدار از لجاجت، تندخویی با مردم، کینه از رقبای سیاسی در داخل و... نبود، و راستگرایان حاکم بر تمام مجاری قدرت در کشور، تن به اصلاحات می‌دادند، هرگز بدنه گسترده طبقه متوسط ایرانیان، این چنین مفلوک، متفرق و ضربه خورده، به کناری نمی‌نشست، که امروز صحنه‌دار اعتراضات کشور، کسانی باشند که حتی با تن دادن به کمک‌ اسراییل و امریکا، پیش روند، تا جایی که سرویس مخوف موساد، خود را آشکارا همقدم آنان در خیابان‌ها اعلام می‌کند [8]، و سخن از دگرگونی‌هایی بزرگ! در غیبت بسیاری از دیگران میگویند.

چه کسی می‌تواند شعار و هدف 160 ساله‌ و با سابقه‌ی، آزادیخواهی و استقلال طلبی مردم ایران از مشروطه تاکنون را نادیده بگیرد، که در سه انقلاب بزرگِ مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت، و از آن بزرگتر انقلاب 57 پیگیری شد، و در خیزش‌های درشت و کوچکی همچون خیزش بزرگِ جنبش "اصلاحات"، خیزش بزرگ "زن زندگی آزادی" و... دنبال شد، خیزش‌های چندساله اخیر، که هر یک، خود به بزرگی یک انقلاب مجدد بودند، و فریاد گردید، و شاه بیت خواسته‌های این مردم، در تمامی این خیزش‌های بزرگ و کوچک، برخورداری از آزادی، نفی استبداد فردی در داخل، و استقلال از نفوذ و چیرگی خارجی در امور کشور خود بودند، که پایه‌های خواست این خیزش‌ها بود.

اما اشتباهات عمده‌ایی، در حاکمیت‌های پی در پی "پهلوی" و بعد از آن "جمهوری اسلامی" صورت گرفت، و به اندازه کافی و مورد انتظار مردم خود، تن به برآوردن حقوق و خواست این مردم ندادند، و بعد از 160 سال که از نبرد برای فرمانروایی قانون، به جای حاکمیت افراد می‌گذرد، تن به قانون اساسی مشروطه، و قانون اساسی برآمده از انقلاب 57 ندادند، و اصلاح‌خواهی مسالمت آمیز این مردم، حتی در انتخابات‌ها را هم نادیده گرفتند، و هر یک با تکیه نسبی به اقلیت اطراف خود، و یا قدرت‌های اجنبی (غربی و یا شرقی)، سعی کردند، خارج از مدار اعطای آزادی، حق انتخاب، و حق تعیین سرنوشت به ایرانیان، سازوکار خود را چیده، و ساز خود را کوک کرده، و حکومت منهای نقش شایسته و بایسته مردم در سرنوشت خود را، پی گرفتند، و محدودیت آزادی‌های آنان را، کم و بیش دنبال کردند،

و مردم ایران را در حد توده‌هایی رمه‌وار از مردمی فاقد تشخیصِ صلاحِ خود در نظر گرفتند، یکی گفت "چو فرمان شاه و چو فرمان یزدان"، و دیگری از ضعف این مردم تشخیص، تحلیل و انتخاب گفت، و خود را بالای مردم دانسته، که هرچه در زبان رهبران گفته آید، سیاست بالادستی و قوانین کلی در نظر آید، و در مصوبات شوراهای از فیلتر گذشته، و پر از خودی‌ها، به قانون تبدیل شود، که هیچ قانونگذاری در مجلس و یا در دولت برخاسته از حماسه حضور مردم، توانایی بن بست شکنی، و تغییر ریل کشور را نداشته باشد،

و حتی رئیس جمهور، از "بالاترین مقام رسمی کشور"، و مامور و نماینده قسم یادکرده برای صیانت از قانون اساسی، به "یکی از سران سه قوه" و یا "رئیس قوه اجرایی" ، و کسی در مقام رئیس "جمهور" به "رئیس دولت" تقلیل یابد، که آن هم، حتی با همکاری دولتمردانش، قادر به تضمین برگزاری یک "کنسرت موسیقی" با مجوز مجاری قانونی‌اش، در شهری، یا تغییر نام خیابانی، و یا برداشتن فیلترینگ از یک "شبکه مجازی" که ارتباط مردمش را با هم تامین کند و... نمی‌باشد،

در چنین شرایطی است که مهاجمان خارجی همچون امریکا و اسراییل، خود را در کنار مردم معترض تعریف می‌کنند، آنان که همین چند ماه قبل ایران را به خاک توبره بمب‌هایی کشیدند که برای اولین بار در تاریخ جنگ‌های جهانی، از آن علیه ایران و توان ایرانیان استفاده کردند، تا صدها میلیارد دلار، سرمایه‌گذاری این مردم، روی زیرساخت‌های علمی بومی، و برحق مردم ایران، تضمین شده در قراردادهای بین المللی همچون NPT، برجام و... را در فاحش‌ترین زورگویی بین المللی، بمباران کنند، و از بین ببرند،

و به این هم اکتفا نکرده، بر خلاف تمامی موازین بین المللی، خود نقش تمام سازمان‌های بین المللی را به عهده گرفته، و خود حکم کردند و خود اجرا کرده، و تهدید می‌نمایند که پروژه موشک (زیرساخت علمی و نظامی)، هسته‌ایی باید متوقف شود، و این خلع سلاح را بر کشوری اعمال می‌کنند، که همواره در مسیر سیلاب حمله جهانی بوده و هست، و تهدید می‌کنند که این پروژه، همواره زیر خطر بمباران دائم باید بماند، تا هیچ وقت دوباره پا نگیرد، درحالیکه همین الان هم ایران توسط کوچکترین بازیگران قدرت نظامی، همچون امارات متحده عربی، و حکومت مستبد طالبان برای موضوع جزایر ایرانی، در خلیج فارس و حقآبه ایران در هیرمند، مورد تهدید هستند،

چه رسد به قدرت اتمی چون پاکستان، که زادگاه و پرورشگاه تروریسم بین الملل است، و مجهز به بمب اتمی‌اند، و هر روزه مرزداران ما را تروریست‌های مسکن گزیده و یا مسکن داده شده توسط سرویس امنیتی و اطلاعاتی ISI و ارتش این کشور، به شهادت می‌رسانند و هر حرکت نظامی سربازان ما روی مقر این گروه‌های تروریستی در خاک آلوده‌ی پاکستان، با مقابله به مثل نظامی رسمی ارتش و دولت پاکستان پاسخ داده می‌شود.

دونالد ترامپ، در بیشرمی بزرگی، خطراتی که ایران و ایرانیان را تهدید می‌کند را نادیده گرفته، و ما را در مقابل چنین هیولاهای خطرناکی، همچون روسیه مجهز به آخرین بمب‌های مخرب اتمی و هیدروژنی جهان، که در شمال کشورمان، اوکراین را بلعیده است، خلع سلاح می‌خواهد، و متاسفانه حاکمیت ج.ا.ایران با دانستن چنین پتانسیل خطرناکی در مقابل خود، ایران و ایرانیان را اسیر آرمان نبرد دیرپا و باستانی و داخلی قوم سامی (اعراب و یهود) کرد، و توان و ثروت کشور را به پای این نبرد برد، که هرگز نباید در صدر سیاهه حق‌طلبی آن قرار می‌گرفت، تا با حمایت از حمله خونین 7 اکتبر گروه اخوانی و مشکوک "حماس" به اسراییل در سال 2023، تمام ظرفیت نظامی و داشته‌های کشور را در معرض بمباران و موشک باران اسراییل و امریکا نهد.

تا امروز مردم ایران، چنان دچار سرخوردگی و ناامیدی شوند، که دست به دامن فرزند کسی شوند، که او را روزگاری به اتهام دیکتاتوری فردی، و وابستگی به اجانب، به درست و یا غلط، طعمه بزرگترین حرکت انقلابی خود در قرن بیستم کردند، انقلابی جمعی که در آن قاطبه نخبگان، مردم عادی، اهل علم و دانش و بی سوادان این مُلک و... دخیل و همراه بودند.

تاسف آور اینکه امروز فرزند او نیز، باز با تکرار همان اشتباهات سابق، وارد نبرد آزادیخواهی شده است، که در صورت پیروزی در این نبرد هم، اَنگ دست خارجی، درست از فردای پیروزی، آنتی‌تز شروع پایان انقلابش خواهد شد، اگر آزادی را هم به مردم ایران هدیه کند، رکن دیگر خواست دیرپا و 160 ساله ایرانیان، یعنی رهایی از وابستگی به اجانب، کالسکه این حرکت او را لنگ خواهد کرد.

حال آنکه اعطای آزادی توسط شاهزاده رضا پهلوی، با همراهان عجیب و غریب او در این مبارزه، محل خدشه است، و در همین روزهای نخست، بوی دیکتاتوری و عدم تحمل را در فضای فعالیت معترضین جورواجور مخالف ج.ا.ایران از 1357 تا 1404 پیچانده، و بسیاری راه خود را از آنان جدا کرده، به کناری نشسته، و این ارزیابی را در سخن برخی از آنان، می‌توان شنید، که برآیند این حرکت، دور باطلِ "از شاه به شیخ"، و از "شیخ به شاه" خواهد بود.

از این روست که به نظر می‌رسد، هنوز هم تنها راه نجات ایران و ایرانیان، و در نغلتیدن در اشتباهات تکراری گذشته، تن دادن به اصلاحاتی است، که حضور تمام ایرانیان را در تعیین سرنوشت خود دخیل کند، و تضمین کننده ایرانی آباد، آزاد و مستقل باشد، نقص بزرگ حکومت‌های پهلوی و جمهوری اسلامی عدم شمولیت همگانی (دمکراسی) و گردن ننهادن به حق تعیین سرنوشت بود،

و از این رو بعد از انقلاب‌های متعدد در این 160 ساله دوره آزادیخواهی، دمکراسی‌خواهی ایرانیان، همواره بسیاری از این قطار پیاده شدند، حال آنکه سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان، مشروطه‌گرایان، جمهوری خواهان، اهل ولایت، اسرامگرایان، سکولارها و... حتی خیانتکاران به میهن، و آنانی که در کنار صدام، اسراییل، و اینک امریکا علیه کشور خود دچار مزدوری شدند، باید در روند و سرنوشت خود، کشور و مردم خود، شریک باشند، و این ایرانی بودن باید باشد که فارغ از تمام فاکتورهای دیگر، ایرانیان را در روند کشور شریک نماید، و تک تک ایرانیان از تساوی حقوق برخوردار باشند، تا آرامش به کشور باز گردد، شمولیت، عدالت را به ایران بازگرداند، و ایران را از چرخه بروز انقلاب‌های پی در پی خلاص کند.

 تغییرات در کشور، باید درونی بوده، و خارج از دخل و تصرف قدرت‌های شرق و غرب رقم بخورد، و ج.ا.ایران می‌تواند، اکنون که فرصت دارد، کاستی‌های خود در این چند دهه را جبران نموده، و با زمینه‌سازی چنین اصلاحات پایه و ساختاری و... آنرا درونی محقق نماید، چیزی که خود بخشی از مانع تحقق آن تاکنون بوده است، و باید فضایی بگشاید، که حاصل 160 سال تلاش ایرانیان برای آزادی و اصلاحات، از بین نرود، و حاکمیت قانون، دوری از استبداد فردی و طبقاتی، و نفی چیرگی خارجی، دوباره در اثر لجاجت، دشمنی، کینه، اشتباه تاریخی، تمامیت‌خواهی و...، به حاشیه فراموشی نرفته، و زمینه ادامه زنجیره انقلابات آتی، شکسته شود، تا مردمِ به جان آمده ایران، مجبور نشوند برای رهایی از وضع موجود، دست به دامن دیگران و حتی مهاجمان به کشور خود شوند، که بنا به گفته رهبران کشور، "دشمن" ما هستند.

باید به نفع مردم و کشور، تصمیمی اساسی گرفت، و این نام نیکی از تصمیم‌ساز چنین فرایندی برجای خواهد گذاشت، و راه تکرار دور باطلِ چرخه ناامید کننده، و چندین دهه‌ایی آزادیخواهی و ناکامی را، بسته، و پایان خواهد داد.

شاهرود - شنبه 13 دیماه 1404 برابر با 3 فوریه 2026

[1] - «اگر ایران به سوی معترضان مسالمت‌آمیز شلیک کند و آن‌ها را به‌طور خشونت‌بار به قتل برساند، که این روش معمول آن‌هاست، ایالات متحده آمریکا به یاری آن‌ها خواهد آمد.» او همچنین تأکید کرد که آمریکا «کاملاً آماده، مسلح، مهیا و آماده اقدام» است.

“If Iran shoots and violently kills peaceful protesters, which is their custom, the United States of America will come to their rescue. We are locked and loaded and ready to go,”

[2] - ۲۷ آذر ۱۴۰۴) دولت آمریکا در اقدامی جنجالی اعلام کرد ورود هواداران تیم‌های ملی ایران، هائیتی، سنگال و ساحل عاج در دوران برگزاری جام جهانی به این کشور به خاطر ملاحظات امنیتی ملی ممنوع است. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، هفته گذشته امضا کرده است، ممنوعیت کامل سفر هواداران عادی از کشور‌های مذکور را در طول دوره برگزاری مسابقات اعمال می‌کند. تنها استثنا‌ها شامل هیأت‌های رسمی بازیکنان، کادر فنی و خانواده‌های مستقیم آنها می‌شود.

[3] - ۱۹ خرداد ۱۴۰۴) چند روز پیش دونالد ترامپ، در فرمانی ممنوعیت کامل ورود شهروندان ۱۲ کشور از جمله ایران و افغانستان را اعلام کرد. این اقدام او بسیار شبیه به فرمان او در سال ۲۰۱۷ بود. در سال ۲۰۱۷، ۷ کشور ایران، عراق، لیبی، سومالیا، سودان، سوریه و یمن از ورود به خاک آمریکا منع شدند. البته مدتی بعد عراق از این لیست حذف شد و کره شمالی و ونزوئلا به آن اضافه شدند. در سال ۲۰۲۵، شهروندان ۱۲ کشور شامل ممنوعیت کامل شده اند، کشورها عبارت اند از  ایران، افغانستان، لیبی، سومالی ، سودان، یمن، میانمار، چاد، جمهوری کنگو، گینه استوایی، اریتره و هائیتی.

[4] - با همه‌ی اشتباه راهبردی تصمیم سازان در حاکمیت ج.ا.ایران، برای انتخاب مذاکره خسته‌کننده‌ غیرمستقیم، و با واسطه، که ظنِ وقت‌کشی، لجاجت، کینه و... و البته نابخردی در آن بود.

[5] - ۱۶ آبان ۱۴۰۴) ترامپ با اشاره به حمله رژیم صهیونیستی به خاک ایران گفت: «اسرائیل ابتدا حمله کرد. این حمله بسیار بسیار قدرتمند بود. من مسئول آن بودم.» وی ادامه داد: «زمان حمله اسرائیل به خاک ایران، روز بزرگی برای اسرائیل بود.»

[6] - او که یک زندان بزرگ، و سرباز به کرانه باختری رود اردن، و باریکه غزه را بر سر تمام مردم محاصره شده در آن، خراب کرد و ده‌ها هزار نفر را به خاک خون کشید، زندگی میلیون‌ها نفر را به ویرانه تبدیل کرد و در معرض گرما، سرما، گرسنگی و انفجارهایی قرار داد که از سلاح های اعطایی اروپای بدهکار به یهود، از شرمِ قتل عام آنان در جنگ جهانی دوم، و دوره قرون وسطی دریافت داشت، و در این سو امریکایی که در چنبره صهیونیسم بین الملل، هر قدرتمندی در آن، باید تن به زورگویی این اقلیت ناچیز و البته قدرتمند داده، از کیسه آبرو و ثروت امریکا، خرج سلسله جنایتکارانی همچون آریل شارون و...، و اینک بنیامین نتانیاهو کنند، واینگونه بود که دونالد ترامپ هم همچون جو بایدن مجبور به تحمل این مرد جنایت پیشه و همکارانش شدند.

[7] - کاری که ده‌ها بار در مقاطع مختلف، در برابر دوربین رسانه‌ها و در مجامع بین المللی و گاه و بیگاه، به صورت افتخار آمیزی از سوی او بیان شده است که هواپیماهای بمب افکن B2 او با بمب‌های سنگین، با داشته های این ملت چه‌ها که نکرده است. و این تفاخر او بدین حمله به زیرساخت ها و دارایی مردم ایران، به حتم خشم هر ایرانی وطن پرستی را به دنبال داشته و در تاریخ تجاوزات به ایران و ملت ایران به نام او ثبت شد، مثل خیانت 28 مرداد و کودتای 1332 علیه دولت مردمی و میانه روی محمد مصدق و...

[8] -  روزنامه هندو، دهلی- هندوستان) نوشت: "روز دوشنبه، موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، در شبکه‌های اجتماعی به زبان فارسی نوشت و ایرانیان را به اعتراض علیه دولت تشویق کرد. موساد نوشت: «با هم به خیابان‌ها بروید. زمان آن فرا رسیده است. ما با شما هستیم. نه فقط از راه دور و به صورت شفاهی. ما در میدان با شما هستیم.»."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شانه‌ها می‌لرزد از هِق‌هِق، و گاه از لرزِ سرمایی سختُ استخوان سوز، از زمستانی بلندُ سرد،

به ویرانی بَرَد، این پا فشاری بر گَلوی خشم،

حنُاقی‌ست، در گردن‌هایِ خَم‌گَشته، از ترسُ هراسُ شرم.

 

چنان بر باد داد، یک کوله‌بار از داشته‌های دُر و گوهر، سرخُ ارزشمند!

زندگی، اکسیرِ بودن، زیرِ گنبدِ پُر رنگ.

 

کدامین دشمنم آورد، این بادِ خزان را، بدین باغِ رنگارنگ،

کِه کَردَست این فضا را سرد؟

 

یک تاریخ، کج خُلقی، دوباره آمدست اکنون، همآره پیش چشمانم،

کِه ترکانده‌ست غمبادِ فِشرده، در دلِ غمگین این آهنگ.

 

شراره می‌کِشد از ظلمِ زخمِ زُور،

از این پُرگویِ سنگدل،

بَس آلوده‌ست به طغیانی چنین پُررنگ.

 

بریدند از زمینُ آسمانم، سَرگشتهِ در بین‌ش، شتابان می‌زند سَرچرخ،

موج می‌سازد، فشارِ مغزِ سردرگم، میانِ زوزه‌های گرگِ اجبارُ، هرچه، چون این تَنگ.

 

سحر، گاهی چشمک می‌زند، در مه،

مه‌ی تاریک و اَفشُرده، نویدم می‌دهد آتش،

دودی میان لغزشِ پهلو به پهلو گَشتَنی، در تختخوابی چِرک،

آلوده‌ می‌سازد، نمای صبحِ روشن را، در پسِ فردای بی فرجامِ تکرارهایی چند.

 

نه صبحم روشنی دارد، نه شب، تاریکی‌اش را از سرم کوتاه گَرداند،

میان این دو هم، ناروشنی‌ها ‌تاخت می‌زد، میان شعله‌های خشم،

تو گویی تاختن بر ما، شده‌ست تقدیرِ بنیانکن،

 

غریب‌ست این حکایت، ریشه در تاریخِ غمبارِ زمینی خونشفان دارد،

همانکه سوتکی شد، در گلوی شوخ‌طبعِ کودکی پر جُنبُ جوشی چند،

زمینی که شکوفا شد، از صد هزاران خون جاری گَشته بر خود، چند،

ریشه دارد این، در پَهلو به پهلو گَشتَنم، در خواب‌هایِ پریشانِ زندگی در تندبادِ سرزمینِ باد.

 

رهایی کو؟ کجاست آن رَستَن، زین خواب‌ آشفته‌ی هر شب،

از موهای آشفته!

که در تندبادها لَغزَد به چپ، بر راست، و گاهی هم، میان بادِ هردم، می‌رود بر باد.

 

زمینِ سفتِ این باغِ رویایی،

بیل ناخورده‌ست در فصلِ، پیش از رویشِ خورشید،

کین پژمرده می‌سازد، همه گل‌های رنگین را،

خارزاری می‌کند، نابودی رنگین کمانِ رنگیِ گل‌های نو رَسته، و یا کهنه،

میانِ بادهای گاه و بیگاه، که خُشکش می‌کند، این باد.

 

ولی چون می‌توان کردن؟!

کین باد هم خود ناله‌ی دَردیست، کَز پهلوی بشکسته از بیداد برخیزد،

از گُلدان غم آلوده بر سردابِ اینخانه برون خیزد.

 

بعد از آن پائیز،

این زمستان‌ست که رویَش را نشانم می‌دهد، خونبار،

زمستان در پی هم، سرما دیده است این باغ،

" صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است» [1]

 به نظم درآمده در شاهرود - پنج شنبه 11 دیماه 1404 برابر با 1 فوریه 2026

 

[1] - زنده یاد مهدی اخوان ثالث:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست ِمحبت سوی کس یازی،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.

منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور.

 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگ، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

 تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت‌های بلور آجین.

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تداوم تنش و جنگ با داخل و خارج، شیرازه میانه‌روی، فرزانگی و عقلانیت را در نهادهای تصمیم‌ساز کشور از هم گسسته، و کشور را به سوی هرج و مرج و جنگ برده، و می‌برد، و آنچه این مردم در طی سده‌ها از زیرساخت‌های علمی، فن‌آوری و سیستم‌های حاکمیتی حاصل از مبارزه دامنه‌دار خود گردهم‌آورده‌اند را به وزش تندبادهای خزان پائیزی سپرده و می‌سپارد.

تنشی که با مشی انقلابی‌گری در داخل، ثبات داخلی و حرکت پیگیرانه 160 ساله ملت ایران به سوی آزادی و حق تعیین سرنوشت را به چالش کشیده، و با محور قرار دادن آرمان‌های انقلابی، به کج‌راهه زیاده‌روی در غرب ستیزی بیمارگونه‌ایی بُرد و... که ایرانیان را انگشت به دهان می‌کند، که این مقدار دشمنی با غرب از کجا می‌آید؟! تو گویی تمام رنج ایرانیان، و البته بشریت، ناشی از فرهنگ و اندیشه لیبرال – دمکراسی غربی است، که باید با نابودی آن، ایران و جهانیان را از آن رها نمود!

حال آنکه فرهنگ و اندیشه غرب نیز، مثل هر پدیده فکری دیگر، برونداد کنش و واکنش آدمی در درازای تاریخ اندیشه آنان است که در بستر زمان، و پهنه فرهنگی و سرزمینی غرب، و پذیرشگاه‌های آن زاده شد و شکل گرفت، و برونداد تلاش اندیشمندانی است که درمان دردهای آدمی را (به درستی یا نادرستی)، کم و بیش، یافته و به رسمیت شناختند، و تامین حقوق و آزادی‌های فردی آدمی را، راه حلِ مساله نیازهای او دانسته، که باید در بستر نظام سرمایه‌داری، و مقتضیات گردش سرمایه، آزادی‌های فردی، حاکمیت قانون، دمکراسی و دوری از دیکتاتوری و استبداد فردی و طبقاتی جُست، تا با تکیه به رای افراد، سیستم آزاد و دمکراتی را رقم زد، که کرامت انسانی او، در آن بروز یابد.

سیستم اندیشه و کرداری که این امکان را به شهروند غربی می‌دهد که از مرزهای خاص آزادی و انتخاب از نوع غربی آن برخوردار باشد، که در این میان بتوانند، هم خانم انگلا مرکل را با همه برجستگی‎‌‌های تحسین برانگیزِ دمکرات، ترقیخواهش و... در آلمان به قدرت رساند، و در همان حال، یک شورشی علیه دمکراسی، معیارهای انسانی، محیط زیست، و هنجارهای لیبرال دمکراسی و جهان را در جایی دیگر از سرزمین غرب، یعنی امریکا، بر اسب چموش قدرت سوار کرد، که تا در یک دوره 4 ساله مسئولیتِ خود بتواند، بر گُرده هر معیار و ساختار اندیشه امثال مرکل و حتی کل جهان غرب که خواست بتازد، و اگر از این نیز خسته شدند، باز این امکان را داشته باشند که در دور بعدی انتخابات، بدون نیاز به دادن خون، و خیزش‌های خونین، تنها با انداختن رای خود، در صندوق انتخابات، و شرکت در یک رقابت بزرگ و نفسگیر، به دیگری روی آورند و..،

همانگونه که اندیشه شرق، اندیشه، کردار و بستر خاص خود را دارد، که در سرزمین مستعد به دیکتاتوری طبقاتی و فردی شرق، اندیشه و کردار خود را حاکم کرد، اندیشه‌ایی که به نظر می‌رسد، برق آن چشم رهبران، نخبگان و فرهیختگان ما را به خود خیره کرده، به طوریکه، همواره راهبران انقلابی برخاسته از اندیشه انقلاب 57، و پیش از آن در میحط انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت و... با دیدگاه انقلابی و شورشی آنان، احساس نزدیکی کرده، و به ویژه چنان مست و مفتون نبرد ایدئولوژیک آنان با بلوک غرب شدند، و خود را در پایداری اندیشه آنان باختند، که فراموش کردند، ایران همواره زخم‌خورده چنین ایدئولوژی خطرناکی است،

و سیل چکمه پوشان ایدئولوژیک و... این خاستگاه اندیشه و کردار، هر بار که به سمت جنوب تاخت، بخشی از مرغوب‌ترین سرزمین‌های ایران را در شمال و حتی غرب ایران به یغما برد، و یا با قصد به یغما بردن، بر آن تاخت، برآیند اندیشه چپگرای انقلابی، مهاجم و غارتگر آنان، در کشورمان، ایجاد روح انقلابی بود که در اوج موفقیت خود، به تشکیل جمهوری‌های جدایی خواه، تمامیت ارضی شکن، و تجزیه طلبی همچون جمهوری سوسیالیستی شورایی گیلان (به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی)، جمهوری مهاباد (به رهبری قاضی محمد)، جمهوری آذربایجان (به رهبری فرقه دمکرات جعفر پیشه وری) و... در داخل، و جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث حاکم بر بغداد بود، که پیوستگی و هم‌آیی سرزمینی، و مرزهای فرهنگی و ملی ایران را با خطر جدی و موجودیتی مواجه کرد.

و تاریخ حاکمیت آنان بر مبنای اندیشه شرقی، پایه گذاری جمهوری‌های حزبی، استبدادی و هراس انگیزی بود که یک ملت را یکباره به زندان اندیشه جامعه‌گرای خود برد، و آدم و آدمیت را، به پای تشکیل جوامعی چنین استبدادی، مخوف و بسته، سر برید، و نمود تشکیل چنین جوامع انقلابی را در کنار خود می‌توان در جمهورهای هراس انگیز و خونین عربی سوریه به رهبری اسدها (حافظ اسد و بشار اسد) و حزب بعث در عراق (به رهبری صدام حسین) و... دید که پایه‌های بیداد خود را بر خون و استبداد و ترور کوبیدند، و بعد از نابودی، یک سرزمین سوخته، خونین و ویران را به نسل بعد از خود هدیه دادند،

یا در کره شمالی و کوبا، گونه‌های ملت‌های سیلی خورده از اندیشه شرق را، در غرب و شرق جهان می‌توان دید که استبداد انقلابی‌اش را، غرب برای نمونه در موزه انقلابیونی چنین، باقی گذاشت، تا در نمایشگاه و موزه شرق شناسی، گونه‌های زنده‌ایی در آسیا (کره شمالی) و امریکا (کوبا) باقی باشند، که سرانجام مردم این کشورها را، زیر ایده جامعه‌گرای شرقی ببینند و عبرت بگیرند، کسانیکه آروزی تشکیل جمهوری‌هایی انقلابی و شورایی را چنین، در سر دارند.

 آنچه که احزابی همچون "حزب توده" در ایران نیز دنبال کردند، که در صورت تحقق آرمان‌های انقلابی‌شان، ایران هم یکی از جمهوری‌هایی از این قبیل می‌شد، که در 70 سال حاکمیت کمونیسم در جمهوریِ شورایی شوروی سابق، نمود قرار گرفتن قدرت در دست مستبدینی را به تصویر کشید، که مثال روشنِ ظلم، جنایت، زندان، شکنجه و اسارت ملت‌های خود و دیگرانی بود که به امید آزادی، سر از اسارت سنگینِ رژیم‌های استالینیستی، لنینستی و... در آوردند،

که هر سخن و فریادی به غیر از حرف پیشوا را، در حلقوم هر کس، حتی معتقدترین‌ها به آرمانِ کمونیسم هم، در خون گلویش خفه می‌کرد، و داستان تسویه حساب‌های پیشوا از حاضران در سنگر مبارزه انقلابی با او، رُمان‌خوانان شب‌های بلند زمستان سرد را، تا صبح، میخکوب سنگدلی، خوی استکباری، طغیانگری، زیاده‌خواهی، تمامیتخواهی، استبداد، ترور، بیرحمی و... رهبرانی چون لنین، استالین و... در زندان‌ها و ارودگاه‌های کار اجباری در سرزمین سرد و کشنده سیبری و... می‌کند.

 که چطور کسانی با شعار آزادی خلق‌ها، پا به میدان مبارزه آزادایخواهانه، با رقبای داخلی و خارجی خود نهادند، و یک ملت را، فرد به فرد و یا یکجا، به زنجیر رذایل اندیشه ویرانگر خود بردند، که برآیندش تنها اسارت، و غرق شدن در بندهای مخوف و محکم ساختار تکحزبی، سلاح و نظام امنیتی-اطلاعاتی بسته‌ایی بود، که هرگونه حرکت اندیشه و رفتاری را در مغز و زندگی فردی و اجتماعی، که خارج از سمفونی و قرائت رسمی قدرت بود را، در گلوی دارنده‌اش شناسایی و خفه می‌کند، و زندگی فردی و اجتماعی را، به زندانی به بزرگی یک جمهوری کمونیستی برده، که رهایی از آن گاه، بدون همکاری و دخالت خارجی، شاید محال به نظر می‌رسید و...،

و با این حال، عده‌ایی از رهبران، فرهیختگان و دانش‌آموختگان، نخبگان و افراد مبارز ما، مجذوب این نظم آدم و آدمیت‌کش شده و می‌شوند، و از جمله چنان غرب‌ستیز شده، که تو گویی اینان از انقلابیون کمونیست نیز کمونیست‌تر و شرقی ترند! و بَرقِش سلاح‌های مخوفِ شرقی‌، در چشمان نخبگانِ نظامی، و رهبران ما چنان نور پایداری و توان مقابله با "دشمن" غربی را دواند، که همه جنایت، و اندیشه و آرمان جنایت‌پیشه شرق را به فراموشی سپردند.

و آنچه در آموزه‌های کتاب مبارزه، و تجربه انقلابی وطنی این ملت بود، که حاصل سال‌ها چشیدن خسارت، و ویرانی در کناره‌های میدان نبرد غرب و شرق کسب شده، و به فرزانگی جمعی ایرانیان تبدیل گردید را، به فراموشی سپرده، مست و مفتون نظم و چیرگی شرق شده، و از جمله ایرانیان را که به بیطرفی تاریخی، و صلح آمیز برای بیرون کشیدن دامن خود از خساراتِ نبردهای خونین شرق و غرب فرا می‌خواند را، که در شعار نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی/اسلامی خلاصه شده بود را، به کناری نهاده، و از جمله خود را قَیِّم اعراب و مسلمانان تلقی کرده، چنان در مبارزه با "غده سرطانی" اسراییل در غرب آسیا غرق شدند، که فراموش کردند، اینجا ایران است، یک تنهای غریب در خاورمیانه، و در میانه سیلاب‌های هجوم جهانی، و از جمله میان گازانبر شرق و غرب، که مرزهایش را همواره از سوی همسایگانش شکست، و تهدید گردید، و نباید لحظه‌ایی چشم از مرزهای خود برداشت، و نظر به جایی دیگر انداخت و...،

 و مارا نمانده است که چشم از مرزهای خود برداشته، به بازپس‌گیری مرزهای فلسطین بیندیشیم، و چنان در آن غرق شویم، که ایران را فدای آرمان مظلومان فلسطینی کنیم، چرا که مردم مظلوم ایران خود سیلی خورده تجاوز دائم بوده و هستند، و ایران را نباید به سیبل حمله جنگنده‌های آخرین سیستم اسراییلی – امریکایی تبدیل کرد، تا مجبورمان کنند، موشک‌ها و نیروی خود، که با صرف صدها میلیارد دلار هزینه از جیب این مردم مظلوم، تهیه و تدارک دیده شده است را به پای آرمان‌هایی ریخت، که تنها در اندیشه برخی از رهبران این کشور چنان محترم و با ارزش والایی است، که اجازه می‌دهد در چنین مسیری بیت المال این مردم را هزینه کنند،

و یا در نبرد بین غرب و شرق چنان غرق شوند که پهپادهای شاهد ما، در نبرد بین روسیه و مردم مظلوم اوکراین، چنان خاکی به پا کنند، که چشم ملت ایران از خاک برخاسته از بمباران زیرساخت‌های هسته‌ایی، نظامی، علمی و... کشور کور شود، و بیش از هزار نفر از مردم ایران را از دانشمند، نظامی و... به سلاخ‌خانه فن‌آوری بی نظیر غرب بَرد.

ملتی که از نان شب‌ش، محیط زیست‌ش، آموزش و توسعه‌اش و... زده شد، چرخ زندگی‌اش در بی توجهی‌ها، زنگ زد، تا این بنای علمی و فن‌آوری استوار گردد، و گردش چرخ دوار سانتریفیوژهای سایت فُردو و نطنز بچرخند، و برای کشور افتخار و پیشرفت بیافرینند، اما همه این‌ها، و نیز دستآوردهای دیگر ایرانیان، به بهانه چرخش ایران به سمت شرق، و همکاسه شدن او با گرگ‌های شرقی، در حمله به منافع غرب، در معرض خطر جدی قرار گرفت،

جایی که زیاده‌روی در سهم‌گیری ایران در نبرد فلسطین، و ندیدن رقابت کلی شرق و غرب در آن، و در کلیت پهنه نبرد جاری در منطقه آسیای غربی (خاورمیانه)، که در سیاست نامتوازن کشور، تنها در زوم کردن روی یک خاکریز خلاصه شد، و آن توسعه طلبی خاکریز غربی‌ها در این منطقه بود، حال آنکه رقابتی حداقل صد ساله بین غرب و شرق، در شکل گیری موضوع فلسطین و اسراییل، و حکومت‌های شرقی چون حاکمیت‌های بعثی در عراق و سوریه، و در مقابل، ورژن غربی آن، یعنی اسراییل، ترکیه، سعودی و... نقش می‌آفرید، و این عدم توازن، ما را به این نقطه خطرناک رساند.

و امروز در حالیکه کشور را به سوی یک بی ثباتی داخلی برده می‌شود، و ابرثروت‌مندان داخلی که گفته می شود 60% ثروت و گردش اقتصادی ایران را در اختیار خود دارند، از پرداخت مالیات، و حقوق ناشی از فعالیت اقتصادی در کشور، مستثنی شده، و از رانت، و شرایط تبعیض آمیز رقابتی برخودارند، و از پرداخت سهم خود در هزینه‌های مردم به کناری نهاده شدند، و بدین ترتیب تمام هزینه کشور را، به دوش 40% باقی مانده در اقتصاد کشور، و مردمی نهاده‌اند که باید هزینه جنگ‌های بی‌پایان، توسعه کشور، و خرج‌های کمرشکن روزانه و جاری آنرا از طریق داشته‌های ملی و شخصی خود، و یا مالیات‌های مستقیم و غیر مستقیم (تورم و گرانی و...) تامین کنند،

و حاکمیت کشور که بر این 60% مالکیت تام دارد، خود به کناری نشسته، تا همه چیز از خراج دریافتی از جیب این مردم تامین شود، و فراهم کننده انرژی حرکت این چرخ سنگین، همین 40% باشند، که مسیر این چرخ در زندگی ایرانیان، له شدن ملتی را نشان می‌دهد، که فریاد مظلومانه کمک آنان را کسی در کشور نمی‌شنود، و هرکه هم شنید نیز، در پیچ و خم زندگی در چنین جو آلوده‌ایی، گُم و یا بی اثر و خنثی می‌شود، تا آنجا که تو گویی حاکمیت ایران، تافته جدابافته از مردم خود شده است، و تنها وظیفه او، حفظ اموال و دارایی، و افزون‌سازی مستمر این سهم 60% است، که در طول این سال‌ها همواره به آن کوه ثروت افزوده، و دامنه آنرا گسترش دهد.

اما در چنین لحظات سختی نیز حاضر نیست، هزاران میلیارد دارایی بنیادها و کارتل‌های شکل گرفته در ساختار این بنیاد اقتصادی عظیم (ستاد اجرایی فرمان امام، اوقاف، بنیاد مستضعفان و...) را خرج ملت ایران کند، تا کمی از بار سنگین افکنده بر دوش ایرانیان، در این التهاب انقلابی- جنگیِ چنددهه‌ایی سبک شود، و چرخ زندگی آنان نیز بچرخد،

تا مجبور نشوند، در چنین شرایط حساس و خطرناکی که نتانیاهو عازم سواحل فلوریدا در امریکاست، تا در نوشیدن شراب سرخِ کریسمس، با جناب ترامپ همکاسه و شریک شود، و در ضمن مستی آن، مجوز حمله دیگری به ایران را بگیرد، و این مردم گیر افتاده در زیر بار گرانی و تورم، و هجوم افسارگسیخته قیمت‌ها، که خزان ثروت و دارایی، و کسب و کارشان را با چشم خود ساعت به ساعت و روز به روز می‌بینند، که هدف گرفته شده است، مجبور نشوند خیابان‌ها را به صحنه بهانه دادن به جنایتکار متجاوزی همچون نتانیاهو تبدیل کنند، او که عازم ویلای ساحلی مارالاگوی ترامپ است، تا در مذاکره با شورشی قانون شکنی چون او، وزنه چانه زنی برای متقاعد کردن رییس جمهور امریکا، برای حمله مجدد به ایران را سنگین نکنند، که این دو در حاشیه جشن‌های سال نو، مست شراب کریسمس و سال نو، فرمان حمله مجدد به زیرساخت‌های علمِ موشک و هسته‌ایی ایران را صادر نکند.

اما چگونه می‌توان مردم معترض تهران و... را برای این خیزش معترضانه خود مورد شماتت قرار داد که وقت شناس باشید و راه حمله به زیرساخت‌های کشور خود را، خود هموار نسازید! وقتی تنها به هشت سال گذشته نگاه می‌کنیم، دلار پنج هزار تومانی، به به بیش از یکصد و چهل هزار تومان رسانده شده است، که این افزایش چیزی جز دست بردن حاکمیت در جیب ملت ایران نیست، که تورم ساختگی توسط حاکمیت‌ها، مالیاتی است که آنها از جیب مردم خود به زور و نیرنگ برمی‌دارند،

حال چگونه می‌توان کسانی که در این دو روزه خیابان را به محل اعتراض خود تبدیل کرده‌اند را شماتت کرد، که چرا در آستانه مذاکرات فلوریدا، بین دو مهاجم به خاک ایران، زمان اعتراض خود را برگزیدید، که آب به آسیاب مهاجمان به کشور ریخته شود. مگر قبل و یا بعد از این مقطع، حاکمان بر این کشور، تصمیمی بر اصلاح وضع موجود داشته و دارند، که معترضین را به سکوت و تامل و دندان بر جگر نهادن فراخواند؟!

قیمت ارز در بازه زمانی هشت سال گذشته، 28 برابر رشد کرده است، مالیاتی که حاکمیت ایران، بدون رضایت آنان از جیب مردم خود برداشت، و هر دولتی که در این هشت سال، روی کار آمد، یکی از اولویت‌هایش، افزودن بر مالیاتی بود، که تا کنون از مردم ستانده می‌شد، تا آنجا که حتی دولت پزشکیان، که با شعار مبارزه با وضع موجود، وارد میدان انتخاباتی شد هم، در این مسیر بیشتر از دیگران به کار گرفته شد، تا آبرویی برای این دولت و رئیس آن هم نماند، و کارگاه بی آبرو ساز نخبگان کشور، در حاکمیت ج.ا.ایران، یک برونداد دیگر هم به لیست بی آبرویان قبلی، به نام مسعود پزشکیان ثبت کند!

دولتی که حاصل رای مردم معترضی بود که بعد از حاکم شدن یکدست اصولگرایانِ چیره بر تمامِ ارکان قدرت، به امید تغییر، رای اعتماد خود را به او دادند، تا شاید شرایط را به ریل درست باز گرداند، اصلاح و یا تحولی ایجاد نماید، چرخشی دهد، و... و چنین دولتی هم مثل گوشت قربانی، بین جریان‌هایی حاکم بر مجاری قدرت تقسیم شد، و چنان در چنبره مافیای جزایر آن به محاصره در آمد، که نهج البلاغه و شعارهای خود را فراموش کند، و مجبورش کردند زیر شعار "وفاق"، همکاسه‌گی با مسببان وضع فعلی را هم بپذیرد، تاشیرازه کشور در میانه جنگ با دول قدرتمند جهانی از هم نپاشد،

و جام جام، شراب مسموم تقسیم قدرتِ محدودِ خود را هم سر کشیده، و تن به شراکت با افرادی در دولت خود داد که یک قلم آن، محمدرضا فرزین (رییس کل بانک مرکزی) بود، که در سه سال مسئولیت خود (از دیماه 1401 تاکنون) بر این پست بسیار مهم اقتصادی، چنان فردی ناکارآمد و سفارشی بود، که هم علی طیب‌نیا و هم عبدالناصر همتی را به پای او قربانی کردند، و او چنان مالیاتی از این مردم، از طریق کاهش ارزش برابری ریال با ارزهای جهانی گرفت، که روی داروغه ناتینگهام را هم سپید کرد، فرزین با بازی با ارزش برابری ارز و ریال، که عرضه آن تنها در انحصار حاکمیت است، ارزش ریال را 226% کاهش داد (هر دلار امریکا را از 41 هزارتومان به 146 هزارتومان رساند)، تا به همین نسبت از ثروت و داشته‌های این مردم نجیب برداشته، و کاسته شود، و آنان را فقیرتر نماید.

و این چنین است که مردم را به روزگاری رسانده‌اند، که با عقیم شدن جنبش اصلاحات، و آخرین دولت حاصل از شعارهای اصلاحی، حاصل 160 سال مبارزه خود برای حق تعیین سرنوشت را زیرپا نهاده، و بازگشت پادشاهی و یا سلطنت را در خیابان‌های شهر فریاد بزنند، و در آن سوی اتلانتیک بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ بنشینند و راحت‌تر بر سر زیرساخت‌های دفاعی و علمی ایران (که متعلق به مردم ایران، و نه حاکمیت‌های جورواجور آن است)، معامله و بده بستان کنند، این شاید دردناکترین نتیجه‌ایی است که از زبان دونالد ترامپ بعد از این دیدار بیرون زد که، به نتانیاهو چراغ سبز نشان داده و اجازه می‌دهد دوباره به ایران حمله کند. وقتی از او در مورد مجوز حمله به ایران پرسیدند، گفت: «اگر ادامه بدهند به تولید موشک‌ها بله. درباره هسته‌ای به سرعت» [1]

شاهرود - سه شنبه 9 دیماه 1404 برابر با 30 دسامبر 2025

[1] - رئیس جمهور آمریکا در پاسخ به یکی از خبرنگاران درباره اینکه اگر ایران به برنامه موشک‌های بالستیک خود ادامه دهد، آیا ایالات متحده از حمله به این کشور حمایت خواهد کرد، گفت: «الان می شنوم ایران دارد دوباره [توانمندی ها] خود را بالا می برد و اگر اینطور باشد، مجبور می شویم پایین شان بیاوریم. پایین شان می آوریم. حسابی می زنیمشان. ولی امیدوارم این اتفاق نیفتد.» وی افزود: «اگر تایید شود، آنها از پیامدها خبر دارند و پیامدها خیلی قدرتمند خواهد بود؛ شاید حتی قدرتمندتر از دفعه قبل.» آقای ترامپ در پاسخ به این پرسش که آیا آمریکا در صورت ادامه ساخت موشک های بالستیک و برنامه اتمی جمهوری اسلامی بار دیگر به ایران حمله خاهد کرد، گفت: «اگر ادامه بدهند به تولید موشک ها بله. درباره هسته ای به سرعت.»

Click to enlarge image Trump (1).png

سال نو مبارک - خفته در قبر ویران سال 2025

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

«ما را که بَرَد خانه؟» [1] او کَز خانه برون انداخت؟!

من عاشقِ میخانه، او ساقی این خانه،

رنج است بدین می هَم،

زَهر است بدین ساغر، میخانه و خُمخانه،

دادَست مرا رنجی، پردرد چو پیمانه،

خواهد که روم سویش،

زنجیر زنم لب را، پیمانه به پیمانه!

پایانِ این درد است، همراهی خُمخانه؟!

درد است میان می، نوشاند زِ پیمانه!

عشق است تمامش رنج،

فارغ چه سان بودن، از رنج به میخانه!

وقتی همه‌اش رنج است، می، ساغر و میخانه،

دَردَست همان درمان، درمان چه سان سازد، این ساغر و میخانه؟!

فریاد برآرم من، بر مِنبَر و میخانه،

کین درد رها چون کرد، ما را ازین خانه؟!

میخانه‌اش رنج است، خمخانه‌اش پُردَرد،

ساقی چِه تواند ساخت، با این می و پیمانه؟!

دردست زِ دست او، درمان، به دستِ او،

 این دادن و این بردن، از چیست به پیمانه؟!

به نظم درآمده در شاهرود، یکشنبه 7 دیماه 1404 برابر با 28 دسامبر 2025

 [1] - مولانا جلال الدین بلخی می فرماید:  مَن، بی‌خود و تو، بی‌خود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟        مَن، چَنْد، تو را گُفْتَم: «کَم خور دو سِه پیمانِه!»؟        دَر شَهْر، یِکی کَس را هُشْیار نِمی‌بینَم      هَر یِک بَتَر از دیگَر، شوریدِه و دیوانِه       جانا! بِه خَرابات آ تا لِذَّتِ جان بینی!        جان را چِه خوشی باشد، بی‌صُحْبَتِ جانانِه؟    هَر گوشِه، یِکی مَسْتی، دَسْتی زِ بَرِ دَسْتی      وان ساقیِ هَر هَسْتی، با ساغَرِ شاهانه       تو، وَقْفِ خَراباتی، دَخْلَت، مِی و خَرْجَت مِی       زین وَقْف به هُشْیاران، مَسْپار یِکی دانِه      اِی لولیِ بَربَط‌زَن! تو، مَسْت‌تَری یا مَن؟     اِی پیشِ چو تو مَسْتی، اَفْسونِ مَن، اَفْسانِه           اَز خانِه بُرون رَفْتَم، مَسْتیم بِه پیش آمَد       دَر هَر نَظَرَش مُضْمَر، صَد گُلْشَن و کاشانِه        چون کَشْتیِ بی‌لَنْگَر، کَژ می‌شُد و مَژ می‌شُد      وَز حَسْرَتِ او مُرْدِه، صَد عاقِل و فَرْزانِه      گُفْتَم: «زِ کُجایی تو؟»، تَسْخَر زَد و گُفْت: «اِی جان!      نیمیم ز تُرْکِسْتان، نیمیم ز فَرْغانِه        نیمیم زِ آب و گِل، نیمیم زِ جان و دِل      نیمیم لَبِ دَرْیا، نیمی هَمِه دُرْدانِه»       گُفْتَم که: «رَفیقی کُن با مَن کِه مَنَم خویشَت»     گُفْتا کِه: «بِنَشْناسَم، مَن، خویش، زِ بیگانِه»      مَن، بی‌دِل و دَسْتارَم، دَر خانِهٔ خَمّارم         یِک سینِه سُخَن دارَم، هین شَرْح دَهَم یا نِه؟         دَر حَلْقِهٔ لَنْگانی، می‌بایَدْت لَنْگیدَن        این پَنْد نَنوشیدی، اَز خواجِهٔ عُلْیانِه؟        سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟      بَرخاسْت فَغان آخَر، از اُسْتُنِ حَنّانِه     شَمْس‌ُالْحَقِ تَبْریزی! اَز خَلْق چِه پَرْهیزی؟         اَکْنون کِه دَراَفْکَنْدی، صَد فِتْنِهٔ فَتّانِه    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه2 از107

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...