• 02
  • فروردين

سال گذشته، به گاه حضور بر بالاترین نقاط، به هنگام هر صعودی، آنجا که بعد از آن دیگر خاکی برای ایستادن نیست، آنرا نزدیکترین نقطه به خدا فرض کرده، و دست دعای خود را رو به آسمان دراز کرده، از خداوندگار مان آنچه را احساس نیاز می کردیم، از درخواست سلامت برای همه ی بیماران، و رفع موانع زندگی برای جوانان، تا رفع گرفتاری از تمام گرفتاران، و همچنین پای ثابت هر نیایشی، درخواست بارش های آسمانی بود؛

و در پاسخ دوست همنوردم به طنز می پرسید، "یک متر و نیم (برف) بس است؟!، و من می گفتم برای اینور سال کافی است، ولی برای آنطرف سال نه؛ و انگار خداوند امسال این دعای ما را مستجاب کرد، و عیدی خوبی را در این عید باستانی، بر این آب و خاک بارید، و تمام نقاط ایران را به قدوم پر خیر و برکت خود نرم و لطیف کرد، و امید را در دل مردمی زنده کرد، که میان در منگنه تحریم خارجی، کارشکنی های داخلی، و شرایط بد خشکسالی در رنج بودند.

بار خدایا! به خاطر تمام این بارش ها شکر؛ نمی توان شکر این نعمت بزرگ را گفت، و انگار این شعر خیام بزرگ نیشابور است که مصداق یافته است که "چون ابر به نوروز رخ لاله بشست"، باید برخاست و به جام باده کردن "عزم درست" – خدایا به خاطر همه نعمت هایت شکر.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • اسفند

در آستانه دمیدن صبح نوروز باستانی سال 1398 خورشیدی، برغم نگرانی های کابوس وار، از دریده شدن دوباره مهد و گهواره تمدن ایران، و خدشه وارد آمدن دوباره بدین آب و خاک مقدس، در هنگامه ی دندان به هم ساییدن دشمنان این آب و خاک، که زهر خود را در دل صحرای خشک غرور و تعصب، و مهد خشونت پروری آماده فرو کردن در تن ما می کنند؛ اما در این ساعات خوش تحویل سال، آنها را در کینه های جهل و تکبرشان رها کرده، به نوروز می اندیشم، که با آمدنش دل و چشم و صورتم را رو به افق شرق می چرخاند، و در سرزمین خراسانِ بزرگِ جدا افتاده از ما، دلم را در سه راهی همنشینی با یاران، سرگردان می کند، که به کشمیر یا ایران صغیر روم، و یا به قصد دیدار پاره های تمدنی خود در خُتن (سین کیانگ)، آنان را مقصد دل کرده، و یا با عبور از دره پنجشیر (افغانستان)، رسیدن به دره فرغانه (تاجیکستان) و سمرقند و بخارا (ازبکستان) را مقصد خود قرار دهم، نمی توانم هیچکدام شان را فراموش کنم؛ از سویی انتظار وصل یاران، که در آنسوی آمودریا نشسته اند، مرا همکلام با رودکی بزرگ، به خود می خوانند که "بوی جوی مولیان آید همی، یاد یار مهربان آید همی و..." [1].

گاهی با خود می اندیشم که کجای راه را اشتباه رفتیم و آدرس غرب را چه کسی به ما داد، که در باتلاق شامات گیر کنیم، و از پاره های دل  خود در شرق باز بمانیم. اما نوروز که می آید دنیای رویایی باستانی و پاره های فرهنگی خود را در سمت شرق می جویم، تا در غرب؛ انگار برای من نمکزار و یا کوه های سر به فلک کشیده شرق، بیش از سرزمین باران خیز غرب، دلکش است. شاید اشتباه کنم، ولی به قول نو عاشقان امروز، این هم "از کار دل" است و بس.

نوروز اما ناخوداگاه مرا به افق شرق متمایل می کند، هرچند قبله ما را به سمت غرب می چرخانند، جایی که نوروز را خیلی پیش از ما شروع کرده اند، و در حالی که صاحب نوروزیم، اما همچنان در روزهای کهنه ی خود گیر کرده، و تنها به سوگواری روزهای نداشته، نوروز را جشن می گیریم؛ اما در نوروز امید نهفته است، صبح پیروزی و سبزی، در این روز افق می گشاید.

لذا باز چه غم، روزی نوروز را از میان پس ماند روزهای قدیم، بیرون خواهیم کشید، چراکه امید هنوز در دل ما نمرده است، و هرگز نخواهد مرد، و چون ققنوس از دل خاکستر بیرون خواهد جهید، هرچند گرگان روزگار سعی در کشتن امید در دل تک تک ما دارند، و تمام قدرت خود را گذاشته اند، تا امید را در ما بکشند، که "شما هرگز نوروز را درک نخواهید کرد"، ولی آنان از ترس رسیدن ما به نوروز است، که امید را می کشند، زیرا که می دانند او چون "جوینده است، پس یابنده است".

پیشاپیش نوروز امید آفرین تان مبارک و مستدام و پیروز، و قرین شادی باد. سالی مملو از توسعه و پیشرفت و پیروزی برای همه همزبانان و هموطنان خود آرزومندم. هر روزتان نوروز 

[1] - بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • اسفند

و خداوند بنیان زندگی انسانی را چنان قرار داد، که یکی از طبیعی ترین و اولیه ترین اجتماعات انسانی در مسیر رشد و تعالی او، خانواده باشد، و این باستانی ترین ساختار اجتماع انسان ها، از ماندگارترین هاست، و برغم تضعیف این واحد اجتماعی در عصر مدرن، هنوز ضروری ترین پناهگاه انسان بی پناه است، و انتظار می رود این ساختار مفید، دوباره به جایگاه واقعی و در خور خود باز گردد؛ و اگرچه در روند تحولات دوره مدرن، خانواده های گسترده [1] به خانواده های کوچک و هسته ایی (والدین – فرزندی) تبدیل شدند، ولی شاید دیری نپاید که باز دوباره انسان مُد پسند، و یا به نوعی عاقل شده، به مد خانواده های گسترده باز گردد، و یا حتی دوباره نظام قبیله ایی هم با ائتلاف خانواده های همخون، به عرصه اجتماع انسانی باز گردد.

اما در آستانه روز پدر من به زندگی و احوال پدرم، رکن رکین خانواده امان، می اندیشم، که یتیم به دنیا آمد، و تا چشم باز کرد برای او کار بود و کار، و عمری را به کار و تلاشی بی پایان گذراند، و انگار او از کسانی بود که آفریدگارم برای کارکردن و ساختن این دنیا خلق کرده بود، زیرا هرچه فکر می کنم، از این دنیا چیزی جز کار و تلاش نه فهمید، و نه بدان دست یافت، نهایتا هم، در حالی این دنیا را ترک کرد که باز غرق در عشق به کار و تلاش بود، و اعتقاد داشت که "کار جوهر انسان است" و آنرا اصلی ترین وظیفه هر مرد و زن می دانست؛ و بیکاران را اصلا دوست نداشت، ساعت کارش از روشنایی صبح آغاز، و تا به غروب آفتاب و فرا رسیدن تاریکی، پایان می یافت.

عمرش را با درخت و گیاهانی گذراند که شادی و شعف و زندگی را به زندگی انسان ارزانی می دارند، و در این هنگامه تحویل سال که خلقی به انتظار حلول ساعت سبزی و طراوتند، و چشم در افق شروع سال 1398 دارند، و در آستانه روز پدر، من به یاد او که عمرش را با بهترین موجودات خدا گذراند، هستم، به یاد دستانش، که مجروح از تلاشی بی وقفه، برای فراهم نمودن شرایطی بود، که بهترین میوه و گیاهان را رشد دهد، و روزی اهلش را از این طریق فراهم نماید، و از دل خاک سخت، نانی معطر و نرم، بیرون کشد، میوه هایی آبدار، خوش طعم و شیرینی را فراهم نماید که خوردنش روزگار سخت انسان ها را به فراموشی ببرند، و زندگی را به آنان باز گرداند، شفای دردهای گاه و بی گاه شان باشد، مرهم زحم های دل و جسم شان، تمدید کننده زندگیِ مملو از تلاش شان.

روز پدر که می شود، من پدرم را نه در سفرهای تفریحی و لب این دریا و آن رودخانه، و نه کنج راحت این هتل و یا آن ویلا و... که در هنگامه ایی از تراکم کارهای مختلفی می بینم که او سعی داشت، تا وقت خود را تنظیم کند که به همه آنها برسد، و او اصلا در ذهنش نمی آمد که از چنین نعمت هایی برخوردار شود، و دوست داشت خدا ساعات روز او را آنقدر طولانی کند، تا او بتواند پاسخگوی همه کارهایی باشد، که در انتظار انجام بودند.

این روزها در آستانه رستاخیز طبیعت، من به یاد تنهایی او در انجام مسولیت هایش می افتم، او که در دریایی از کارها غرق بود، و چهار فصل سال، کارهایی خاص برای انجام انتظارش را می کشیدند، و چشم های که در امید کسب دسترنج او، آرام و بی دغدغه به بازی و افکار خود مشغول بودند؛ من به شانه های ستبر پدرم فکر می کنم، که زیر بار زندگی سخت درگیر بود، و این بار سنگین و دوش مجروح و خسته اش را می فشرد، و این روزها که می رسید به رسم باستان، دغدغه رخت نو بر تن همه ی ما را داشت، و در عین حال خود را آماده ی حرکت بی امانی می کرد، که در پس بهار برای هر همدم درخت و گیاه، انتظار می کشد.

پدرانی اینچنین انگار مامور دروازه های زمین بودند، تا روزی انسان را از دل روزنه های خاک بیرون کشند. دستان و بازوان آنان را یزدان پاک چنان قدرت و همتی داده بود که بهترین، لطیف ترین، شیرین ترین خوردنی ها را دل خاک بیرون آورده، و هدیه جان هایی کنند که به انتظارش نشسته اند.

و شاید لذت همین خلق کنندگی بود که به تداوم آنان در این رنج طاقت فرسا منجر، و عدم رضایت شان بر ترک این سختیِ شیرین را فراهم می کرد. آنان دل و جان به تکثیر موجوداتی داده بودند، که زندگی انسان و همه اهل دنیا را به سبزی خود زنده و دیدنی می کرد، بله پدرم چشمانش به آسمان بود، تا با مددگیری از آن بالانشین قدرتمند، از دل خاک، روزی خود و اهلش را بیرون کشد، و عمری را در همین عشق گذراند و به سماع عارفانه اش بر خاک برهنه آنقدر ادامه داد، تا دیگر رمقی در اندامش نماند، و آنگاه بود که آرام و راضی از آنچه انجام داده بود، چشم از جهانی بست، که از آن تنها کار و زحمت سهم او بود، و او شاکرانه بدانچه از این دنیا سهم برده بود، عشق می ورزید.

او به گرد آنچه خود به زحمت فراهم ساخته بود، دیوارهای محکمی می کشید، و بر مرمت آن همیشه کوشا بود، تا آنرا از گزند حیوانات حفظ کند؛ زیرا در روزگار او جامعه اش کمتر به فسادی این چنینی مبتلا شده بود و به این حد از سقوط مبتلا نشده بود و کمتر کسانی را می شد یافت، که از دیوار کسی بالا بروند، تا به کسب مال و ثروت، از داشته های دیگران اقدام کنند، چیزی که متاسفانه در مقیاسی نسبتا زیاد در روزگار ما، از کسانی دیده می شود که پایه های اخلاق و وجدان شان فروپاشیده است، و به هر اختلاس، دزدی، سو استفاده از مال دیگران دست می زنند؛ و از بالا رفتن از دیوار دسترنج حتی 80 میلیون مردم خود هم، هیچ اِبایی ندارند، و حتی مبتلایان به دردهای، لاعلاج، مثل سرطان هم از گزند این فرومایگان در امان نیست، تا انبان ثروت خود را از دسترنج این و آن فربه سازند، تا روزی دوره این پدران هم به پایان برسد و راهیِ راه بی بازگشت آینده ی شوم خود شوند، راه هایی که به عذاب وجدان، بیماری های روحی و جسمی، و نهایتا آتشی که از آن، به جان این گونه انسان خواهد افتاد، ختم شود.

بله پدرم، همچون اکثریت قریب به اتفاق پدران آن روز، اکنون سرفراز و با گردنی بر افراشته به افتخار نود و اندی سال زحمت و تلاش، و کسب روزی حلال، در سینه خاک، افتخار آمیز خفته اند. تا روز صف کشیدن فرا رسد، و از آن روز سرنوشت ساز، با غرور و عزت عبور کنند؛ روحت شاد ای پدر زحمت کشم، افتخار عمری درست زیستن مبارکتت باد.     

 

[1] - شامل پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و... که در یک اشتراک کامل با هم زندگی می کنند، و کسی استقلال مالی و... ندارد.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • اسفند

جنایت به نام هر دین و مسلکی انجام شود، باز جنایت و ظلمی است آشکار؛ ترور و تروریسم در هیچ جای جهان با هم فرق نمی کنند، چه به نام "الله" صورت گیرد، چه به نام "رام" خدای هندو، و یا چه به نام "یهوه" خدای دین یهود و... امر غیر اخلاقی منکر است، توسط هر کسی که صورت گیرد، تفاوت نمی کند و ناپسند است؛ استبداد و سلطه ظالمانه بر خلق خدا هم همینطور است، و اگر نیک بنگریم بَد بد است و آن را به آب هیچ دین و مسلکی نمی توان شست، و تطهیر کرد، آب زمزم هم توانایی پاک کردن قباحت ظلم و استبداد و زورگویی، خشونت و ترور را ندارد، حتی اگر آن را به زیر آب باران جاری شده از ناودان طلای سقف خانه کعبه، و یا سقف قبله اول در بیت المقدس هم بگیری، پاک شدنی نیست.

 22 اسفند سالروز ترور آقای سعید حجاریان (ایده پرداز بزرگ اصلاح طلب ایران) بود، که به طرز معجزه آسایی از تیر تروریست ها در سال 1378 که به قصد قتل او آمده بودند و تیر خود را در سرش شلیک کردند، جان سالم به در برد، اما باید تا آخر عمر ویلچر نشین ظلم تروریست ها باشد و...

 او البته بعدها به حال رقت انگیزی در جمع دوستارانش حاضر شد و سخنرانی مختصری کرد و در ملا عام اعلام نمود، که حاضر است برای مردمش، هزینه های بیشتری هم بدهد، اما محاکمه ترور، تروریسم و تروریست ها هم خود داستان دردناکی دارد و گاه انسان با خود فکر می کند، کاش کسی دنبال تروریست ها نرود، چرا که تروریسم از یک عقبه قدرتمندی برخوردار است که دستگاه قضا را هم در انجام وظیفه خود با مخمصه مواجهه می کند و معمولا با توجه به قدرت دست های پشت پرده ترور، به ریشه و دست های آلوده به خون و کثافت پس پرده تروریسم نمی توانند بپردازند، و لذا محاکمه تروریست ها و نتایج آن در احکام صادره هم خود به تقویت ترور و تروریسم منجر می شود و این غده های سرطانی فساد و تباهی و انحراف در بدن جامعه می ماند، تا باز دوباره کی و کجا صلاح بدانند و سر باز کند.

چهره خندان و شاداب عامل ترور حجاریان در دادگاه، ندامتی از شلیک خود ندارد - سمت راست سعید حجاریان 

و معمولا در این گونه محاکمات در بالاترین حد خود، به محاکمه تروریست بی مقداری پرداخته می شود که به شلیک گلوله ایی اقدام کرده که در پس آن گلوله "یک ایدئولوژی بسیار خطرناک" و "افراد خبیث سازمان دهنده ترور" قرار دارند که سالم از مهلکه خلاف بزرگ خود می گذرند؛ و تروریست شلیک کننده تیر نیز، با دیدن قدرت کسانی که او را ساپورت می کنند، به قهرمانی در بین جنایتکاران تبدیل، و با روحیه مضاعف در دادگاه حاضر، و با شرایط مسامحه ایی که در حق خود و عمل جنایت بارش می بیند، بدون هیچگونه ندامتی، به ریش قربانیان خود، و ملت تشنه عدالت پوزخند می زند و...،

30 ژانویه 2019 سالروز قتل تروریستی مهاتما گاندی رهبر کبیر انقلاب آزادیبخش هند بود، که تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلاب سخت و طولانی اش، اسیر گلوله یک هندوی تروریست افراطی، قرار گرفت تا نتواند صبح پیروزی انقلاب و آزادی مردمش را سیر ببیند، چرا؟ چون مخالف خشونت و کشتار اقلیت مسلمان کشورش، توسط تعدادی هرج و مرج طلب هندو بود، و از قضا بعضی از همکاران دوران مبارزه اش هم با آنها همدست و همراه بودند و به قول خودش تذکرات او برای پایان دادن به این جنایت هم اثری نداشت. اکنون بعد از گذشت چند دهه، حزب BJP شاخه سیاسی گروه راستگرای افراطی RSS که در پس پرده این ترور بودند، در هند قدرت را در دست دارند،

این گروه روزگاری دست های پشت پرده همان تروری بودند، که سرویراستار روزنامه تریبون در پایتخت هند، به همین مناسبت مقاله ایی نوشت، که می تواند درد مشترک مدافعان "سیاست خالی از جنایت" و دغدغه مشترک کسانی که طعمه ترور و تروریسم اند را در بین سطور این مقاله دید. عنوان این مقاله دردناک "چرا مهاتما گاندی کشته شد؟" می باشد که ترجمه [1] آن تقدیم همه صلح طلبان و منادیان انزوای ترور و تروریسم می گردد :

"در یکصد و پنجاهمین سالروز ترور مهاتما گاندی (30 ژانویه 2019) اجازه دهید [2] مروری داشته باشیم و به خاطر بیاوریم که چه انگیزه ایی پشت ترور ایشان [3] قرار داشت. و چه اندیشه ایدئولوژیکی که در جستجوی سلاح کُلت "رولور" بود، تا به زندگی مهاتما، آنطور که اراده کرده بود، پایان دهد.

رهبران جدید ما [4] در یکصد و پنجاهمین سال زندگی مهاتما گاندی می توانند، سالروز این واقعه را در حد برگزاری یک یادبود کوچک تبدیل کنند، اما این واقعه ایی نیست که به این حد ختم شود، و برای هر شهروند هندی مهم است، که به خاطر بیاروند، که عظیم ترین شخصیت هند در قرن بیستم، در یک خونسردی کامل، در حالی که عازم برگزاری عبادت عصرگاهی خود بود، کشته شد، و مرد مذهبی (صوفی هندو) قاتلی که دست به این ترور زد، دست ساز مردی منزوی و دیوانه نبود، و بلکه دست پرورده جریانی تنفر پراکن، ظالم و شیطانی بود.

گذشته از همه این ها، بسیار مهم و ضروری است که این سوال پاسخ داده شود که چه نوع ایدئولوژی تنفر پراکنی پشت پرده این ترور بود و آن را راهبری نمود؟ و در سالروز این ترور مهم است که به این سوال سعی کنیم پاسخ دهیم، زیرا رهبرانی این ترور را طرح ریزی و اجرا کردند که می خواستند به مقامات بالای سیاسی در هند برسند.

نزدیکترین، فوری ترین و دم دست ترین انگیزه تروریست ها برای قتل مهاتما گاندی در آن موقع (1948)، اصل عدم رضایت او، بر تنفر و تنفرپراکنی از مسلمانان هند، [5] در شرایط بحرانی بعد از تقسیم شبه قاره هند بود. [6] عدم رضایت مهاتما (به عنوان رهبر مبارزه) برای دادن این حق به هندوها، جهت تنبیه اقلیت مسلمان به خاطر تقسیم شبه قاره، باعث خشم عمیق رهبران تروریسم هندو شد، و این برای رهبران هندویی مذکور غیرقابل قبول بود که گاندی با استفاده از جایگاه و نفوذ اخلاقی خود در جامعه، آنان را به توقف قصابی اقلیت مسلمان در پایتخت هند مستقل شده، بخواند.   

 روز 12 ژانویه 1948، یکروز قبل از این که مهاتما گاندی آخرین دوره روزه داری زندگی خود را با هدف به ارمغان آوردن آرامش و صلح در جامعه ی آشوب زده مذکور، آغاز کند، به عنوان یک رهبر بسیار غمگین در محل عبادت شامگاهی خود حاظر شد و در جمع حاضرین در این مکان عنوان داشت :

"من مسلمانان را دیدم که در این شهر دهلی و در مقابل چشم همه ما کشته می شوند. این در حالی انجام می شود برادرم والابهایی وزیرکشور دولت هند پاسخگو و مسول، [7] برای حاکمیت قانون و نظم در پایتخت است. نه تنها والابهایی در حفاظت از مسلمانان رفوزه شده است، در یک حالت بی توجهی به شکایت از این وضع، او نیز به توصیه های من وقعی نمی نهد، و من راهی ندارم جز این که از آخرین سلاح خود استفاده کنم [8] که آن ابزار روزه است، و این روزه داری را تا زمانی که این شرایط تغییر نکند، ادامه خواهم داد."

این روزه داری و مجازات اخلاقی باعث شد تا عناصر هندوی افراطی و پیروان نظریه "جمهوری هندو" [9] به فکر تنبیه مهاتما گاندی بیفتند. که باید کاری در مقابل این "فرد معنوی مشکل ساز" [10] مروج و مُبَلِّغ صبر و تحمل (تسامح و تساهل مذهبی) باید صورت پذیرد. و بنابر این بود که دستور برخورد از سوی آنان صادر شد. و بدین ترتیب یک جرم و جنایت به نام "جامعه هندو" [11] تجویز شد. هرچند جنایتکاران هرگز به این سوال آقای دکتر راجندرا پراساد [12] پاسخ ندادند، که (در واقع از دست های پشت پرده این ترور به کنایه) پرسید: "می توانم سوال کنم که چگونه ترور حضرت مهاتما گاندی به حفظ و حراست از مذهب هندو و یا جامعه هندویی منجر شد؟!!"   

علاوه بر رد اصولی و عدم پذیرش نظریه "ملت هندو" [13] (برای جامعه بعد از پیروزی انقلاب هند و هند مستقل) توسط گاندی، و در مقابل دنبال کردن نظریه روابط مسالمت آمیز هندو (اکثریت) – مسلمان (اقلیت) توسط وی، و تبلیغ و انتشار تئوری "عدم خشونت[14] به عنوان یک ابزار سیاسی، که راست گرایان افراطی هندو در گروه های هندویی "مهاسابها" و "آر.اس.اس" را بدان دعوت می کرد، و این در حالی بود که رقبای او (گاندی) در این سازمان های راستگرای هندو، نه تنها ابزار خشونت را غیر قابل چشم پوشی، و بلکه ضروری برای "جامعه هندو" و باز یابنده افتخارات گذشته هندویسم تلقی می کردند.

به خاطر بیاورید، این موارد در زمانی اتفاق می افتاد، که اروپا بی صبرانه شیفته فاشیسم [15] و در آغوش گرفتن اعمال خشونت به عنوان موتور محرک تحرک سیاسی بود. در این زمینه تاریخی قرنِ خشونتِ بیستم، بزرگترین خدمت مهاتما گاندی به هند این بود که راهی را نشان دهد، که ما را مغناطیس جذاب خشونت فاشیستی دور کند و به مسیر درست بیارود. از سوی دیگر، ایدئولوژی "جمهوری هندو" همچنان توصیه و زمزمه می کرد، تا هند هم همان راهی را برود که فاشیسم آلمان (هیتلری) و ایتالیا (موسولینی) رفته بودند.

این تحقیر خشونت است، که هند مستقل را طی شش دهه بعد از پیروزی در نظم حفظ کرد و از انحراف باز داشت، و در یک چالش و رقابت سالم قرار داد. اما این هارمونی و نظام پذیرفته شده جمعی نهرویی[16] برچیده شد، زیرا این سیستم تبادل سیاسی را ترجیح و تشویق می کرد. امروز ما حلقه ایی از رهبران مسلط بر جامعه خود داریم (هندویسم افراطی) که در مسیر ترسناک خشونت حرکت می کنند، و در حال گسترش نفوذ خود در جامعه هند هستند. دشمنان جدید (اقلیت های دینی در هند) برای ما اختراع می کنند که باید آنها را سفت و سخت و خشونت بار و به اجبار و زور برچید. 

 امروز سیاستمداران اکثریت طلب، [17] توسط مدافعان خشونت زبانی و عملی به کناری رانده می شوند. در حقیقت یک تمایل قوی به خشونت در حال نفوذ در اقدامات جمعی ماست. در سطوح رسانه های جمعی و اجتماعی، در استدیوهای تلویزیونی ما، ستون روزنامه های ما، ضرورت رجوع به خشونت، در حال تصویر شدن به عنوان یک مانیفست غیر قابل چشم پوشی و راه عاقلانه، تبلیغ و منتشر می شود. جنبش محافظت از گاو، [18] و قتل بی رحمانه شکنندگان این حفاظت، به عنوان راهی ضروری برای بیان نظریات جامعه هندو افراطی بیان و تبیین می شود.

یک نژادپرستی و ملی گرایی هندویی مهاجم و تند و تیز جذاب ناسالم، اخیرا ما را تحت حمله قرار داده و باعث تفرقه در ما شده است. تقریبا تمام بخش های جامعه هند در یک ملی گرایی نادرست درگیر شده اند، همچنان که خشونت زیر پوست آن نهفته است. موفقیت پایان ناپذیر و ابدی مهاتما گاندی، که او را موفق ساخت تا روابط مناسب را به جامعه باز گرداند، دعوت هندی ها به لذت معنوی و متعالی "عدم خشونت" بود.  

 و این تاکید طرفداران نظریه گاندی مبنی بر عدم خشونت است، که باعث خشم گروه راستگرا و هندوی افراطی "سنگ پریوار" [19] شده است. در مقابل نظر گاندی، خشونت به عنوان یک امر توصیه و تاکید شده و لازم و ضروری و غیر قابل چشم پوشی و بعنوان یک راه حل به "جامعه سنتی و ضعیف هندو" [20] توسط آنها (گروه سنگ پریوار) تبلیغ می شود. تسلط طولانی خارجی طی قرون متمادی باعث شده، تا آثار نامناسب این تسلط بر ما ظاهر شود، که از جمله آن دست زدن نامناسب ما بر ابزار خشونت است.   

هندی های مقیم خارج از هند [21] شاید اکنون به خطرناک ترین ها در این ارتباط تبدیل شده اند، که در نقش یک طرفدار و همکار خشونت در هند، از راه دور مبدل شده اند. آنان از امنیت و ریشه و تعلق امریکایی شمالی خود استفاده می کنند، و بسیار خوشحالند که می توانند به تامین مالی دیگرانی در هند اقدام کنند که به توسعه خشونت اقدام می کنند. در واقع آنان به دنبال تعصبات و اضطراب های خود هستند که در یک نظم نامشخص جهانی، در حال افزایش است.

 در این عصر ملی گرایی خشونت بار، هندی های مقیم خارج کشور، سخت به دنبال قرار دادن خود به عنوان پارتیزان های بی تفاوت، در مبارزات خشونت بار در هند هستند، که به نام این و یا آن انگیزه و دلیل مرتبط به تفکر هندویی، به وجود می آید.

در حالی که ابزار و شیوه موسیقی سنتی هند، تاکنون به عنوان سمبل و نماینده بیانگر "هند جدید" در تمام کره زمین آموخته می شود، متاسفانه خشونت و تهاجم به عنوان یک پیش نیاز، در بخش هایی از اکثریت جامعه هند به عنوان "انرژی جدید" و "قدرت جدید" مطرح می شود.

بنابراین در 150 سالگی مهاتما گاندی و سالروز ترور او، ما به بسط و گسترش مراسمات یادبودی اقدام خواهیم کرد، اما ما نبرد علیه مهاتما گاندی و پیامش را توسط آنان فراموش نخواهیم کرد، و نخواهیم گذاشت که قتل او عبث و بیهوده باشد.

[1] - مترجم سید مصطفی مصطفوی

[2] - نویسنده این مقاله آقای هریش خار  (Harish Khare) است که درتاریخ  30/JAN/2019 آنرا در سالروز ترور گاندی منتشر کرد، این روزنامه نگار فهیم هندی، مشاور رسانه ایی نخست وزیر سابق هند آقای مان موهان سینگ، و اخیرا نیز سرویراستار روزنامه تریبون (The Tribune) در دهلی بوده اند، متن اصلی این مقاله را می توان در این آدرس یافت   https://thewire.in/communalism/mahatma-gandhi-assassination

[3] - مهاتما یا روح بزرگ و پدر رهبر استقلال هند در تاریخ 30 ژانویه 1948 تنها چند ماه بعد از پیروزی نهضت طولانی و سخت آزادیبخش خود، هنگامی که برای عبادت عصرگاهی عازم محل عبادت خود بود، توسط یک هندوی افراطی به ضرب گلوله به قتل رسید.

[4] - حزب حاکم BJP که اکنون دولت هند را به رهبری آقای نارندا مودی در دست دارند.

[5] - مسلمانان باقی مانده در هند مستقل، یک گروه اقلیت هستند که طبق آمار رسمی نزدیک 13 درصد جمعیت هند را تشکیل می دهند و بعد از استقلال، اکنون طعمه خشم و خشونت کسانی شده اند که می خواهند آنان را به خاطر تجزیه شبه قاره هند به جای بقیه مسلمانان که اکنون در کشورهای پاکستان و بنگلادش زندگی می کنند، تنبیه نمایند لذا به قتل و غارت و کشتار آنان روی آوردند و مهاتما گاندی سخت مخالف این جنایت بود، و جان خود را بر سر این مخالفت از دست داد.

[6] - هند بعد از رهایی از انلگستان، در سال 1947 بر اساس دین به دو کشور هند و پاکستان (پاکستان فعلی و بنگلادش) تقسیم شد و این خشم هندوها را علیه مسلمانان برانگیخت و میلیون ها نفر در این خشم آنان کشته، غارت و بی خانمان شدند.

[7] - از رهبران همراه و مبارز در نهضت گاندی بود، که اکنون بعد از پیروزی به مقام وزارت کشور هند انتخاب و گاندی انتظار داشت که او جلوی این کشتار و جنایت را بگیرد اما او که به "مشت آهنین" معروف است، اغماض می کرد تا هندوهای افراطی کار خود را بکنند.

[8] - گاندی از ابزار روزه بارها در مبارزه خود با سلطه خارجی انگلستان بر هند استفاده کرده بود، و حال بعد از پیروزی نیز این پیرمرد فرتوت باید برای مبارزه با همکاران متخلف خود در مبارزه، که اینک به کشتار اقلیت بی دفاع بعد از پیروزی انقلاب شان روی آورده بودند، روزه داری کند.

[9] - Hindu rashtra هندوها متعصب بدون توجه به کثرت و لوزم کثرت گرایی و پلورالیسم در جامعه متکثر هند خواهان سرزمین هندو برای هندوها بودند و شبیه آنچه اکنون نتانیاهو نخست وزیر ملی گرای افراطی یهودی در فلسطین می گوید و با نادیده گرفتن مردم فلسطین اسراییل را سرزمین یهودیان می داند، هندوها هم بی توجه به اقلیت های دیگر هند را سرزمین هندوها اعلام و خواهان خروج و یا تغییر مذهب بقیه بودند.

[10] - turbulent priest

[11] - Hindu community

[12] - دکتر راجندرا پراساد اولین رییس جمهور هند بعد از پیروزی Rajendra Prasad

[13] - Hindu Raj

[14] - Ahimsa (non-violence) فرهنگ عدم خشونت ریشه در فرهنگ هندو و بودایی هند دارد و مدعیان دین هندو بی توجه به این بن مایه ارزشمند بر طبل خشونت سخت می کوبند.

[15] - گونه‌ای نظامِ حکومتی خودکامه ملی‌گرای افراطیست، هدف فاشیسم، حفظ نظام دیکتاتوری است در هنگامی که حکومت های مستبد به شیوه‌های متعارف، امکان‌پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلّیۀ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه‌ای از تئوری‌ها و تبلیغات مبتنی بر تعصّب ملّی، نژادی، ایدئولوژیک یا مذهبی می‌پوشاند

[16] - Nehruvian consensus  سیستم تفکر نهرویی که از منش و تفکر جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند نشات می گیرد، طی شش دهه بعد از استقلال هند، حاکمیت را در نظام سیاسی هند به عهده داشت که این تفکر بر دمکراسی و سکولاریسم و کثرت گرایی (پلورالیسم) در داخل و به حقوق اقلیت ها در هند تاکید داشت و به سیستم جنبش عدم تعهد در روابط خارجی مقید بود.

[17] - majoritarian politics

[18] - قبلا در خصوص تحرکات این گروه هندوی افراطی و جنایات آنان در همین سایت نوشته ام. The Bhartiya Gau Raksha Dal is a Hindu nationalist and right-wing federation of cattle protection movements in India.

[19] - the Sangh parivar مجموعه ایی از گروه های مذهبی افراطی هندو شامل جامعه روحانیت هندو (VHP)، گروه بسیج پیشاهنگی ملی (RSS)، بجرانگ دار یا همان گروه های مبارز خیابانی و مسلح به سلاح گرم و سرد و.... که مجموعه آنها خانواده سنگ یا سنگ پریوار گفته می شوند.  

[20] - the traditional “Hindu cowardice.”

[21] - (Non-resident Indian) NRI

Click to enlarge image 2aaa.PNG

یک زن مسلمان و یک زن هند در حال تبادل شیرینی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

چقدر لذت بخش است که ملتی آنقدر از آزادی، و یا قدرتی برای تعیین سرنوشت خود برخوردار باشد که در یک حرکت جمعی و کوتاه مدت یکماهه خیابانی بتوانند، حرف خود را در مقابل سلطه حاکم در قدرت نشسته، به کرسی بنشانند، بله الجزایری ها موفق شدند و چشم همه ملت ها را به موفقیت خود معطوف و خوشحال کنند، چرا که ملت بزرگ الجزایر با آن همه خون که برای آزادی خود از استعمار و سلطه خارجی و استبداد داخلی دادند [1] لایق اسارت نیستند، و کسانی که قصد دارند چنین ملت هایی را بعد از آزادی، به بندگان خود تبدیل کنند، به واقع از بی شرم ترین، ظالم ترین و... کسانی اند، که آرزوی انسان های برخاسته از خاکستر را می خواهند، دوباره به آتش زیاده خواهی خود به خاکستر تبدیل کنند.

 تحولات شمال افریقا برای ما ایرانیان مغناطیس عجیبی دارد، که توجه ما را نیز به خود جلب می کند، نهضت های آنان، تلاششان برای پیشرفت، همسایگی آنها با اروپا، فرهنگ خاص آنان و همه و همه ما را از مصر تا مراکش مجذوب خود می کند. به خصوص مصر و الجزایر که تحوالات شان، انگار با سرنوشت ما در هم تنیده شده است، انگار یک قرابت و نزدیکی زیادی به هم احساس می کنیم.

الجزایری ها بعد از یک انقلاب خونین و یک آزادی شیرین، در یک روند کُند اما روشن، به سمت اسارت می رفتند، اما نه اسارت دشمن، که اسارت بازماندگان از انقلابی که افتخار الجزایری ها برای تلاش برای آزادی بود.

فساد ناشی از تکیه قدرت در الجزایر به ثروت های نفت و انرژی، قدرت گرفتن دست های پشت پرده و در واقع دولت های در سایه ایی که حتی در خوابیدن 5 ساله بالاترین مقام حاکمیت الجزایر بر تخت بیمارستان که در ناتوانی کامل، بی آنکه از مقام خود کناره گیرد، عملا حاکمیت را به جانشین خود سپرده بود، و خود در بیماری اش غرق بود. و در خلا و عدم حضور او، دست های پنهان به جایش حکومت می کردند و با همه احترامی که برای امثال عبدالعزیز بوتفلیقه قایلم، اما او مرده ایی بود که روی تخت بیمارستان در حالت زنده نگهداشته بودند، تا دولت در سایه، تمام الجزایر را به نام خود به ثبت برساند و سپس کناره گیری و خبر مرگ سیاسی اش را اعلام دارند.

اما مردم الجزایر متوجه قدرت گیری دست های پشت پرده شده و با حضور یکماهه خود در خیابان های این کشور، کار خود را با این دولت در سایه، از طریق پنجه در پنجه شدن خیابانی و آرام و بدون خشونت، فعلا آنان را وادار به عقب نشینی کرده و عبدالعزیز بوتفلیقه که 20 سال است حاکمیت را در دست دارد، از کاندیداتوری مجدد ریاست جمهوری کنار کشید. او که 5 سال است سکته کرده، و نظامیان الجزایر به تن بیجان او متوسل شده بودند تا 5 سال دیگر در سایه این تن بی رمق ناشی از بیماری او، بر الجزایر حکم برانند.

بله یک ماه حضور خیابانی مردم الجزایر دست های پنهان در حاکمیت الجزایر را مجبور به عقب نشینی کرد و این قدرت "آزادی" و "بروز پتانسیلی" است که در اصل 27 قانون اساسی ما هم بدان اشاره شده، اما فعلیت نیافته است، که "تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".‏‏

الجزایر را تا این جای کار موفق بوده است، این مردم با توجه به داشتن ظرفیت های قانونی برای بروز اعتراض مردمی، عدم توان نیروهای بازدارنده دولت در سایه برای مسدود کردند ظرفیت های قانونی و انسداد حقوق مردم، حضور یکماهه ده‌ها هزار معترض در اعتراضات خیابانی، همراهی بازار و دانشگاه‌ از طریق اعتصاب و... و در نهایت باید به قضات قوه قضاییه الجزایر آفرین گفت که اعلام کردند، که حاضر نیستند در برگزاری انتخاباتی مشارکت کنند که رضایت و اعتماد مردم کشورشان را تأمین نمی‌کند.

بله مردم الجزایر موفق شدند و موفقیت سیاسی خود را لمس کردند، چیزی که بسیاری از ملت های دیگر خاورمیانه از آن محرومند و در آرزوی چنین قدرتی می سوزند.

 

[1] - در ژوئیه سال ۱۹۶۲ الجزایر پس از ۱۳۲ سال، استقلال خود را اعلام و از استعمار فرانسه رها شد. پیش‌ درآمد این رهایی هشت سال مبارزه با صدها هزار کشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی :

" من گوهر روحم که هویدا و نهانم       یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم
آن را که ببینم دل او لایق عشق است   رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"‎

قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی ‎

سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی

کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی ‎

کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی ‎

که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی‎

بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی ‎

که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی ‎

همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی ‎

که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی ‎

تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی ‎

لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی‎

ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی ‎

همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی‎

چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی ‎

که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی ‎

این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی ‎

کین عاشق تو گشت مداوا ز غم دوری تو، باز نهانی‎

ناخورده میی از غم، ریخت در این جام، و تو باز ندانی ‎

غم دوری شده درمان غمت، باز ندانی‎

حلقه ها زد به درت، نوبت عشق است، و تو در اینحال بمانی

که چرا دل شده شیدای نگاهت، و تو یک لحظه بدین چشم نمانی

رخ نما ای مه افکنده اقامت، بدین کنج نگاهم، که ندانی

دل ما گشته پر آشوب، ز آشوب خزان است، بازنمانی

فکر آن جام که آید ز برت بر لب من، چون که ندانی

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • اسفند

"چرا باید دین حق بیشتری به شما بدهد؟!" بله سوال و بحث بر سر حق و حقوق برابر اعضای یک جامعه است،  و این که چرا معتقدین مذاهب، بیش از حق برابر خود با دیگران، از امکانات جامعه اشان، طلب می کنند، و خود، دستگاه و سازمان هایشان را مُحِق می دانند که بیش از دیگران، از امکانات جامعه اشان برخوردار شوند. این سوال تامل برانگیز را "بن ویتس" عضو پارلمان بلژیک از مسلمانان و یهودیان این کشور پرسید و آنان را در فرهنگ زندگی جمعی بلژیک، به چالش کشید. فارغ از اینکه مصداق درخواست مسلمانان و یهودیان آن ملک چیست، چقدر منطقی است، و از نظر ما حق با کدام است، و پاسخ این قانونگذار بلژیکی به آنها چیست، این پرسش، معتقدین به ادیان و مرام ها را در کل به چالش می کشد، که "اعتقاد خاص شما، به برخورداری خاص شما از امکانات جامعه نباید منجر شود"؛

گویا بحث بر سر همان اصل کلی و طلایی جوامع متمدن و مدعی عدالت و برابریست که "همه در برابر قانون برابرند" ، که از قضا در قانون اساسی ما نیز بدین اصل مترقی و جهانشمول اشاره شده است. ولی انگار جامعه طبقاتی ما انسان ها، هنوز به این مرحله از رشد نرسیده که همه خود را در برابر قانون مساوی ببینند، و هر قشری، از اقشار متفاوت جوامع مختلف برای خود حق و جایگاهی جداگانه و بیشتر از دیگران، طلب نکند؛

نابرابری و فراموشی عدالت، واقعیت جوامع کنونی انسانی ماست، این نابرابری تا چندی پیش در امریکای مدرن به حدی بود که شهروندان امریکایی بنا به رنگ پوست سیاه و یا سفید خود، در برخورداری تفاوت داشتند؛ اما در بعضی کشورها دین و اعتقاد خاص، مبنای برتری طلبی است، مثلا هندوهای افراطی که اکنون در هند حاکمیت را در دست دارند، معتقدند چون آنان هندو و معتقد به دین تولد یافته در سرزمین هند هستند، پس آنان از حق بیشتری در مقابل شهروندان معتقد به ادیان وارداتی (اسلام، مسیحیت و...) به هند برخوردارند، و اگرچه یکی از بنیان های محکم نهضت آزادیبخش آقای مهاتما گاندی، ستون اساسی سکولاریسم، و در نتیجه برابری همه در برخورداری از امکانات کشور هند بود، و این رهبر بزرگ و الگوی جهانی، تمام سعی خود را کرد تا این برابری در برخورداری را، فارغ از نژاد، طبقه، دین و... بر جامعه هند حاکم کند، ولی عده ایی قصد ندارند زیر بار این عدالت اجتماعی رفته و اکنون که نزدیک به 8 دهه از پیروزی انقلاب هند می گذرد، این قشر از معتقدین به دین هندو که در اعتقاد خود افراطی اند، این اعتقاد را برای خود حق آور دانسته، و معتقدند که هند برای هندوهاست، و معتقدین به دیگر ادیان در درجه دوم قرار دارند.

صرب ها نژاد را مبنای برتری خود بر دیگر نژادها می دانند، و گاه مومنین معتقد به ادیان (اسلام، یهود، مسیحیت و...) خود را بر بندگان خداوند، غیر اهل ایمان به دین خود برتری داده، و برای خود حق خاص و یا ترتیبات متمایز و بالاتری در برخورداری از امکانات جامعه قایلند؛ در بعضی جوامع اهل علم، علم خاص خود را مبنای برتری طلبی دانسته و حقوق و مراتب بیشتری برای خود طلب می کنند، در بعضی از سیستم های ایدئولوژیکی مثل چپ ها، وابستگی و برتری حزبی مبنای زیاده طلبی آنهاست و... خلاصه در هر جامعه ایی، اقشاری هستند که خود را از دیگران متمایز و واجد حقوق و مرتبه خاص دانسته، به دنبال تبصره زدن هایی اند، تا برتری و زیاده طلبی خود را قانونی کرده، و خود را با زور شامل مزایا و برخورداری های خاصی در مقابل دیگران کنند.

کاش روزی فرا برسد که فهم انسانی بشریت آنقدر اوج گیرد، و به حدی از فهم مقتضیات"فرهنگ زندگی جمعی" دست یابد، که خود را در برابر دیگر احاد جامعه برتر ندانسته، و بپذیرد که در برابر قانون و برخورداری ها، از دیگران متمایز نیست. آنگاه فارغ از هر چیز، انسانیت یگانه وجه امتیاز ترفیع انسان ها باشد؛ و از آنجا که برای سنجش انسانیت، ملاک قابل اتکایی در دست بشر کنونی نیست، همه فارغ از نوع اعتقاد، دین، نژاد، رنگ و... در برخورداری، خود را مساوی دیگران دیده، و خواهان تحمیل برخورداری بیش از حد از امکانات عمومی نشوند؛ چرا که امکانات عمومی متعلق به تک تک افراد یک جامعه است و حق الناسی است، که افرادی نباید با تکیه به نوع اعتقادشان، این حق را به خود بدهند که به حق دیگران دست درازی کنند، تا مورد چنین سوالی که زیاده خواهی معتقدین را مورد چالش قرار می دهد و آنان را متهم به عدم اعتقاد به برابری و عدالت می کند، قرار نگیرند.     

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 19
  • اسفند

یحیی شهید فرمودند "راه خداوند را هموار سازید" [1] اما کسی از این پیام آور خداوند، که گرفتار در چنبره قدرت بر تخت نشسته، و فقهای دین یهود به گرد او جمع شده، که سرانجام همکاری این دو، به بریدن سرش انجامد، نپرسید، که راه خدا چیست؟ برای چه کسانی باید هموار ساخت؟، و اصولا چگونه می شود آنرا هموار کرد؟! در حالی که پاسخ به این سوالات، شاید راه گشای انسان امروز هم باشد. اما اکنون که نپرسیدند، این وظیفه ماست که خود به یافتن آن اقدام کنیم، و در باره اش فکر کنیم، و آنرا بیابیم.

اما راه خدا چیست؟ به نظر می رسد این راه، همان مسیری است که انسان، انسان می شود. انسان همانیست که خدا آفرید، و اگر از انسانیت دور شده است، باید بازگشت کرده، و دوباره انسان شود، تا همانی باشد که خدا خلق کرد، و این انسان "شدن"، همان مسیری است که از آن بعنوان "راه خدا" یاد می شود، و این همان خداگونه شدن است، و راه خدا همان راهی است که به سوی "او شدن" ما را رهنمون می نماید.

انسانی را که از انسان بودن، دور، و در زندگی دنیای مادی خود غرق شده است، به انسانیت باز می گرداند. تا مثل اسیری در دست قدرت و ثروت طلبان، بدین سو و آن سو کشیده نشود، و ملعبه دست نابکاران نباشد، و از دست آنان رها شده و به انسانیت خود باز گردد.

او باید از دست کسانی که او را در وعده بهشت، به هر جهنمی می برند، تا به زعم خود او را بهشتی اش کنند، خلاص شود. بهشتی که اصلن نباید، مقصد باشد، بلکه مقصد انسان شدن که همانا لقا الله است، و لقای خداوند هم همان انسان شدن است، زیرا کسی که انسان شد، به لقای خداوند دست یافته است، و در واقع انسان شدن همان خدایی شدن است.

و برای بهشتی شدن لازم نیست که انسان بمیرد، بلکه خدای ما، خدای دو جهان است و در این دنیا هم می شود انسان بود و در بهشت زندگی کرد، می توان انسان و جامعه انسانی را ساخت که بدون این که بندنگان خدا در وعده بهشت آن جهانی، زجر بکشند و در غرقآب غم و درد و خون و جنایت و آدم کشی بمیرند، انسان زندگی کنند، و انسانی باشند، و انسان بمیرند، نه این که در خشونت و جنگ و خونریزی غرق باشند، و بمیرند، تا به بهشت وعده داده شده آن جهانی، برسند، که جایگاه نیکوکاران است، چرا نباید جایگاه نیکوکاران در این دنیا بهشتی انسانی، با روابط و شرایط انسانی باشد، چرا این بهشت را در دنیا نباید تحقق داد، تا همانی که بعد از مرگ بدان خواهند رسید، را در همین دنیا لمس کنند.

شاید راه خدا این است که دنیا را برای انسان ها، انسانی کرد، تا انسان بتواند، انسان زندگی کند، و انسان بمیرند، و وقتی انسان مرد، به طور منطقی در واقع همانی از این دنیا خواهد رفت، که خداوند انتظار دارد، "انسان".

انسانی که تا زانو در خون همنوع خود فرو رفته، تا همه را به زیر یوغ قدرت خود بکشاند، چگونه می تواند انسان باشد، و این سرخی خون، و تنگی چشمان خیره شده در ظلم، چگونه می تواند در انسان مملو از عاطفه بی اثر باشد، و او را تبدیل به مظهر خشونت و خشم حیوانی نکند.

اما راه خداوند گشودن، به نظر همان نشان دادن وجوه ذات خدایی است، که خداوند از وجود خود، در انسان مخلوق خود نهاده است؛ تا انسان جدا افتاده از انسانیت، به انسانیت باز گردد، و انسان شود و مظهر مهر خدا باشد، که اگرچه بسیاری از خصوصیات خداوند خاص اوست، مهر و عطوفت او برای انسان زیبنده ترین هاست، و انسان را همین مهر است که خدایی می کند، انسان نمی تواند همچون خداوند خود، "جبّار" [2] باشد و انسان جبار دیگر انسان نیست، انسان "قهّار" [3] دیگر انسان نیست و...

اما راه خدا را باید برای همه بشریت گشود، راهی عمومی، و نه اختصاصی برای عده ایی خاص، نه فقط برای مومنین به هر دین خاص، که این راهیست که باید برای همه انسان ها با تمام تنوعی که دارند، باز شود، تا همه انسان باشند، و به سوی انسانیت حرکت کنند، و راهگشایی که انسان شدن همه را مد نظر دارد، در اولین مرحله باید همه آنان، که از قضا بسیاری غیر از او، در فکر و اعتقادند، را به عنوان بندگان خدا و انسان صاحب حق، به رسمیت بشناسد، که آنان همه انسانند، و به انسانیت نیاز دارند.

 ما برای تمام بشر چه آنها که چون ما فکر می کنند، و اعتقاد دارند، و می پرستند، و چه آنها که غیر را یافته و دل شان اسیر آنی است، که یافته اند، باید راه بگشاییم. کسی که معتقد به باز کردن راه است، باید همه را به رسمیت بشناسد، تا بتواند راهی عمومی بگشاید، وگرنه اگر روزنه ایی باز کند که تنها "خودی ها" از آن بگذرند، که این دیگر راه نیست، بلکه مفری است برای گریز آنانی که از اهل مایند.

راه گشایان اصلی، راهی می گشایند که همه از آن بگذرند، و این راهی است که کسی را بر آن مالکیت نیست، و دَد و دُون و انسان و... بدون مزاحمت راهگشا، و مدعیان او، چون صاحبان راه، با احساسی از مالکیت بر آن راه، از آن می گذرند. راهی عمومی که همه بشریت را بر آن مالک و شاملند؛ راهی است که به خدای واحد با تمام نام های مختلفش، ختم می شود و در بین راه، هیچ "ایست و بازرسی" از عبور کنندگان کارت شناسایی مذهبی و اعتقادی و... طلب نمی کند، و نمی پرسد، بلکه هر که با هر ذهنیتی، با هر نامی و اعتقادی، می تواند از آن گذشت، راهی عمومی که به خداوندِ یکتای صاحب نام های مختلف ختم می شود، بدون این که کسی از اندوخته اعمال و یا افکار عابرین بپرسد، و عابر چون به خدا رسید، این خود خداست که بر همه چیز آگاه است، و می داند با بنده خود چه همراهست و چه کند. [4]

پس راهی باید گشود که عمومی باشد و اختصاصی این و آن نباشد، وگرنه این راه، راه متعلق به تمام بشریت نیست، راهی است برای هر فرقه و دینی که، اختصاصی برای خود و اهلش باز می کند، و ایست و بازرسی های درون دینی و فرقه ایی هم اجازه عبور غیر را در آن نمی دهد. اما این راهگشایی، دیگر از سنخ راه گشایی انبیا نیست، که برای نجات همه بشر آمده اند.

اما چگونه می شود چنین راهی را هموار ساخت، راهگشایان راه های بزرگ، ابتدا باید خود را (افکار، اعتقادات و...) به کناری نهاده و به بشریت به تمام و کمال همانگونه که هستند، فکر کنند، تا راهی جمعی بگشایند، کسی که قصد باز کردن راهی جمعی را دارد، باید نظرات خود را برای خود نگهدارد، و به ساختن مسیری فکر کند، که هر دَد و دُون ، بزرگ و کوچک ، منحرف و عاقل و... بتوانند در صلح از آن بگذرند، و از حاکم کردن فقه و شریعت فرقه ایی خود، بر راه های بزرگ و عمومی درگذرد، که همین تعصب بر حاکمیت تفکر و اعتقاد خود، بر راه های بزرگ است، که ما قربانیانی چون عین القضات همدانی، ابن مقفع، حلاج و هزاران چون آنها در دین اسلام و دیگر ادیان را از دست داده ایم، و هنوز بشریت نتوانسته است به شاهراهی واحد برای رسیدن به خدا دست یابد، و از یافتن چنین راهی عمومی باز مانده است، و انسان بعد از میلیون ها سال زندگی و هزاران پیام آور انسانیت، تاکنون اسیر خودخواهی خود، از یافتن راهی مشترک باز مانده است.

ما پیروان فرقه ها و ادیان مختلف و متعدد جهان، اگر نتوانیم این را بپذیریم که راه اختصاصی ما، قابل عبور برای دیگران نیست، هرگز به راه های عمومی، دست نخواهیم یافت. راه عمومی راهی است که همه اجازه عبور با هر وسیله ایی، با هر اعتقای و... داشته باشند و بتوانند از آن بگذرند، و کسی نباید متعرض آنان شود، که تعرض فکری و اعتقادی به کسانی که سالک راه خدایند، در هر گردنه ایی باعث بسته شدن آن راه خواهد شد، و دیگر این راه، عمومی نخواهد بود.

بیاییم راهی عمومی به انسانیت باز کنیم، و در کنار این راه بدون هیچ گونه سد معبری، هر کس دکان (تفکر و اعتقاد) خود را بگشاید و عابرین را به خرید متاع خود (آنچه بدان رسیده است) بخواند، و در رضایت دو طرفه تسهیلگر مسیر انسان به سوی انسانیت باشیم، نه مانع همدیگر، تا سخن آن "ندا دهند در بیابان" که از سوی خداوند به یحیی گفت ”راه خداوند را هموار سازید.“ محقق شود.

Click to enlarge image common-way-to-God (1).jpg

راهی به سوی اوج

 

[1] -  انجیل یوحنا بخش شهادت یحیی آیات 19 تا 23، " 19 این است شهادت یحیی آنگاه که یهودیان، کاهنان و لاویان را از اورشلیم نزدش فرستادند تا از او بپرسند که «تو کیستی؟» 20 او معترف شده، انکار نکرد، بلکه اذعان داشت که «من مسیح نیستم.» 21 پرسیدند: «پس چه؟ آیا ایلیایی؟» پاسخ داد: «نیستم.» پرسیدند: «آیا آن پیامبری؟» پاسخ داد: «نه!» 22 آنگاه او را گفتند: «پس کیستی؟ بگو چه پاسخی برای فرستندگان خود ببریم؟ دربارۀ خود چه می‌گویی؟» 23 یحیی طبق آنچه اِشعیای پیامبر بیان کرده بود، گفت: «من صدای آن نداکننده در بیابانم که می‌گوید، ”راه خداوند را هموار سازید.“‌

[2] - از نام های یزدان پاک است.

[3] - از نام های خداوند رحمان و رحیم است.

[4] - شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نامی ایران می فرماید : "هرکه در این سرای درآید، آبش دهید و نانش دهید و از ایمانش مپرسید، که هر که را در نزد خداوند به ارزانی جان ارزد، در خان ابوالحسن به نانی ارزد."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • اسفند

عشق را بی معرفت معنا مکن [1]

معرفت چیست، همانیست که تو در سر داری‎

معرفت وادی عشقی است که تو در ره داری‎ ‎

معرفت عشق است، جان است، که با دل عجینش داری‎

تاج عشقی است که از فهم، تو بر سر داری ‎‎

دمی از خلصه ی جامیست، که تو بر می داری ‎

جام خوش رنگ نگارین رخ اوست، که بر چشم داری‎

تاج و تخت و، شه و شاهنشی یار که بر دل داری‎ ‎

چشمکی، گوشه چشمیست، که از یار تو برجان داری‎

حلقه ایست یا که زنجیر، کزو، بر گردن داری‎

عشق در جان تو می لولد و، ترانه ایست که بر لب داری‎

این معرفتیست که از عشق، تو بر دل داری ‎

شاهد و ساقی و می، کامیست، که تو بر می داری‎

معرفت چیست، همان است که تو بر لب داری‎‎

معرفت، رخ سرخیست، که از یار تو بر چشم داری‎

معرفت حضرت جام است، که تو بر می داری ‎

معرفت جام می عشق، که نوشش داری‎

معرفت تکدانه گل ناز، که از عشق یار، تو بر لب داری‎‎

خسروان از پی اینند که تو داری و نداری‎

گشته ملک تواند، در پی آنند که در دل داری‎

[1] - شعری  از حضرت مولانا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 13
  • اسفند

شاید بتوان گفت که هرچه را قصد نابودی اش کردی، آن را ملعبه دست سیاستمدارانش قرار بده، از انسانیت گرفته، تا دین، هنر، علم، اخلاق، قانون، نظریات علمی اجتماعی و انسانی و هرچه را که از نظر ارزش نزد انسان ها محترم و کارساز است، را که در این فرایند وارد کنید، حکم نابودی اش را خود بدست خود امضا کرده، و می توان پیش از مرگ، به فاتحه خوانی اش رفت.

هنر در خدمت سیاست، افتضاحی خلق خواهد کرد که نه تنها ماندگاری نخواهد داشت، بلکه هنر در خدمت سیاست، حاصلی جز صدمه و به تمسخر گرفتن بهترین ها نخواهد بود، دین در خدمت سیاستبازان، به ابزاری برای نابودی دین باوری، و هرچه بدو تعلق دارد، تبدیل خواهد شد. نظریات انسانی که برای سعادت بشر گفته می شود نیز وقتی در خدمت سیاست قرار می گیرد، از خاصیت اصلی خود تهی شده و به ایدئولوژی در راستای نابودی رقیب و مخالف در درجه اول، و در مرحله بعد انسانیت تبدیل خواهد شد.

یک مثال بارز آن نظریات چپ گرایانه است که یکی از راهکارهای علمی در اداره جامعه در قرن گذشته و حتی قرن 21 تلقی می شود عده ایی بر کارایی نجات بخش آن اصرار دارند، و دانشمندان متفکر بزرگی آن را در عرصه علم اجتماع بیان داشته اند، تا انسان را اسارت سرمایه، سرمایه دارها و... نجات دهند، و عدالت اجتماعی، برابری و... را بدو باز گردانند. مفاهیم زیبایی همچون آزادی، عدالت و برابری اجتماعی از  دغدغه های نظریه و متفکرین چپ است.

اما متاسفانه همین نظریه ی زیبای عالمان علم اجتماع، که نجات بشر از نابرابری و ظلم را هدف گرفته و تئوریزه کرده است، خود به بندی بزرگ برای کسانی تبدیل می شود که در چنین سیستم و ایدئولوژی قرار گرفته اند، و کار بزرگی که تاکنون در رژیم های کمونیستی و مائویستی دیده ایم، این که در اثر این انقلابات انحصار قدرت از فرد، به طبقه منتقل شده، و ظلم و استبداد و زنجیر طبقه بر طبقات دیگر رقم خورده است، و سیاسمتداران طبقه ایی که مدعی کشاورزان، مستضعفین و کارگرانند، خود، به دیکتاتوران بزرگی تبدیل می شوند که خلاصی از همین بند، برای بندگان گرفتار آمده در چنین سیستمی، خود به محالی بزرگ تبدیل می شود، و اگر آنها از درون نپاشند، شاید خلاصی از سیستم امنیتی و استبدادی آنان هرگز محقق نشود، و به نظر من مهمترین علت فروپاشی این گونه سیستم ها، تاکنون کاستی های درونی خود آنان بوده است، تا اقدامات رقیب سرمایه داری آنها.

مبارزات ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی در کشور ما ایران نیز با چپ (سوسیالیسم - کمونیسم)، گره عجیبی خورده است، و مکتب موفق آنان در دوران مبارزه، دل بسیاری از اقشار روشنفکر و مبارز ما را به خود جلب کرد، تا از مسیر این تفکر به آزادی و سعادت ایران دست یابند، در حالی که در جایی دیگر که مبارزات این تفکر به پیروزی دست یافت، چنان استبدادی را رقم زد، که انسانیت در شرم کشتار، زندان و شکنجه آنان تا ابد شرمنده خواهد بود و درام ظلم های آنان سوژه هنری هنرمندانی خواهد بود که می توانند آثار هنری بزرگی را با موضوع بدبختی نسل گرفتار آمده در اینگونه سیستم، و خالی شدن انسان از انسانیت خود، خلق کنند.

اما در سیستم های ایدئولوژیکی این چنینی، ابزار توجیه همیشه در خدمت جنایتکاران است، تا خلاف های بزرگ و انحرافات عظیم آنان را موجه جلوه داده و صحیح قلمداد کنند، زمانی در ایران سبک مبارزاتی گروه های چپ، آنقدر جالب و راهگشا تلقی شد که به عنوان یکی از اصلی ترین راه های برون رفت از استبداد فردی و سیستم پادشاهی و رسیدن به آزادی و حاکمیت مردم قلمداد شد، و مدت زیادی جنبش مبارزاتی دانشگاهیان و قشر تحصیل کرده و روشنفکر ما را شیفته خود کرد.

 آنان که شرایط و فضای روشنفکری و بعدها دانشگاهی دهه های بیست، سی و چهل خورشیدی را حس و لمس کرده اند، می دانند که رهبری بسیاری از حرکت های مبارزاتی انقلاب 1367 تا قبل از پیروزی دست گروه های چپ بود، و شاید بتوان گفت جنبش چپ اصلی ترین بدنه و راهبر اکثر مبارزین را در بین فعالین آن زمان تشکیل می دادند، و عرصه دار اعتراضات و مبارزه ضد رژیم دیکتاتوری فردی و سلطه غرب (البته نه سلطه شرق) بودند؛

تعداد کمی هم که بن مایه مذهبی داشتند و این شیوه تفکر را مخالف تفکر مذهبی خود می دانستند، نیز در حول سازمان مجاهدین خلق گرد آمده بودند، که اگرچه از لحاظ تعداد کم بودند، اما به هر حال انحصار مبارزه و قشر مبارز را از دست چپ خارج کردند، حال آنکه خود رگه هایی از سوسیالیسم در تفکر خود داشت و حتی شخصیتی مثل دکتر علی شریعتی نیز که برای نجات مبارزین از انحصار چپ فعالیت بسیار موثری را دنبال کرد، خود بسیاری از مفاهیم اسلامی را در قالب تئوری مبارزه و در تفکر چپ تئوریزه و به کانال مبارزات خود وارد کرد، آوردن شخصیت های صدر اسلام همچون ابوذر به عنوان سمبل یک مبارز، و یا عاشورا به عنوان یک مثال ایدئولوژیکی که با نوعی نگاه مبارزه چپ گرایی و مبارزه طبقاتی ممزوج بود، را می توان رگه هایی از قالب ایدئولوژی چپ تفسیر و تعبیر و در آن به چشم دید.

 بسیاری از بزرگان امروز دست اندر کار سیاست کشور، که در آن زمان در دانشگاه ها دانشجو بوده اند، خود را مدیون شریعتی می دادند، و معترفند که اگر شریعتی و تفکر شریعتی [1] نبود، اکثر آنان مرام و شیوه و تشکیلات مبارزاتی چپ را در پیش می گرفتند، چرا که بدیلی نه برای آن بود، و در عین حال آنان یکه تاز صحنه مبارزات دانشگاهی و روشنفکری بودند.

با این مقدمه قصد دارم به خاطره یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز اشاره کنم که در خلال مبارزات دهه 1350 در کمپین تحرکات گروه چپ قرار گرفت، و در موج مبارزاتی آنان در این مبارزات ضد رژیم پهلوی نقش آفرینی کرده است :

ما ورودی های سال 1353 دانشگاه تبریز بودیم، و مهرماه به جمع دانشجویان این دانشگاه پیوستیم، آذرماه همان سال به مناسبت 16 آذر روز دانشجو تظاهرات عظیمی در این دانشگاه شکل گرفت، من هم در این تظاهرات در صف اول بودم، حرکت اعتراضی ما در دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز شروع شد و ابتدا 50 نفر از دانشجویان که شعار می دادیم اتحاد مبارزه پیروزی ، الله اکبر  و... که این با هو کردن های ممتد همراه بود و همزمان با شعار دادن پاها را محکم و منظم به زمین می زدیم که خیلی تحریک کننده و جلب توجه می کرد، جمعیت ما که به شیشه ورودی دانشکده رسید، من یک مشت زدم تو شیشه، اما متاسفانه نشکست، ضربه دوم و سوم بالاخره شکست و شیشه پایین آمد و فرو ریخت، آنهایی که در این کار و شکستن شیشه های این چنینی حرفه ایی بودند، می دانستند که باید در این موقع مشت را همچون بوکس زن ها رها کرد و سپس سریع عقب کشید، تا دست تو شیشه شکسته ها مشت شما را پاره نکند، ولی من که آماتور بودم و بلد نبودم، ضربه مشت را تا انتها ادامه دادم و دستم جر خورد و خون جاری شد،

پیش از این که راهپیمایی آن روز شروع شود، می دانستم که در این روز جنگ و گریز خواهیم داشت و به همین دلیل شرایط را برای "شعار و فرار" مهیا کرده بودم و از جمله کفش های کتانی داشتم تا بتوانم هنگام حمله گارد خوب فرار کنم، و همین نیز شد و با هجوم گارد دانشگاه، ما هم فرار کردیم و من دویدم به داخل دانشکده داورسازی و خود را به طبقه سوم که کتابخانه دانشکده بود، رساندم و زیر یکی از میزهای مطالعه تک نفره ایی که از قضا، دانشجویی مشغول درس خواندن بود، در زیر چای پای میز خود را مخفی کردم، که ناگهان باتوم تو سرم خورد و با فحش های رکیک مرا از آن زیر میز بیرون کشیدند، همانجا و در محل کتابخانه آنقدر من را زدند که دیگه بیحال شدم و افتادم.

با خود فکر می کردم که چطور مرا پیدا کردند، بعدها یکی از بچه گفت که کسی شما را نشناخته بود که شیشه را شکستی، ولی رد خون جاری از دستت، از شیشه پایین آمده دانشکده، تا همین جایی که مخفی شده بودی، ادامه یافته بود و گارد دانشگاه رد خون را دنبال کردند تا به تو رسیدند، و از مخفیگاهت، بیرونت کشیدند. خلاصه کلی باتوم خوردم، و دیگر توان ایستادن روی پا را نداشتم و مرا از طبقه سوم تا پایین روی زمین و پله ها کشیدند و پایین آوردند.

چیز زیادی را متوجه نبودم ولی می دیدم که تعدادی از دانشجویان به حال من گریه می کنند در مسیر بردن مرا با این وضع تماشا می کنند. حدود 500 تا 600 متر مرا کشیدند و بردند در اتاق زندان گارد دانشگاه انداختند، تا ساعت دو سه بعد از ظهر حدود، 13 نفر را از دانشکده های مختلف دانشگاه تبریز برای شرکت در این تظاهرات دستگیر کردند که از دانشکده ما که حدود 50 الی 60 تظاهر کننده بودیم، من جزو دستگیر شد گان بودم.

این سیزده نفر را در کلانتری گارد مستقر در دانشگاه که ساختمان خاص خود را داشتند و شامل سرباز و افسر و گارد می شد، و ساختمانی کوچکتر از دانشکده داشت زندانی کردند. ساعت 4 الی 5 بعد از ظهر بود که همه ما را از اینجا به ساختمان ساواک که تقریبا دو تا سه ایستگاه اتوبوس با دانشگاه تبریز فاصله داشت، منتقل کردند.

دیگر غروب شده بود، که ما همه در یک سالن در ساواک تبریز با هم بودیم، این 13 نفر هم از اقشار مختلف فکری بودند چپی، راستی، مسلمان و از همه نوع، و از دانشکده های مختلف، و همه سر و دست مجروح و خونین و مالین، که معلوم بود همه را حسابی کتک زده اند. در این بین با همین وضع ما مشغول گپ و گفتگو پیرامون تظاهرات امروز بودیم، و آنچه بر ما گذشته بود را برای همدیگر توضیح می دادیم.

در این میان هم گاه به گاه یکی کارکنان ساواک می آمد، و یک به یک ما را با اسم صدا می زد و با خود می برد، و دیگر ما او را نمی دیدیم، تا این که نوبت من رسید و مرا به اسم صدا کردند، بلند شدم و با آن رفتم، در بین راه از این مامور سوال کردم، که کجا ما را می برید، گفت "شام". بعد از من سوال کرد خود شما الان می خواهی بیایی شام بخوری یا بعدا می خواهی شام بخوری؟ من هم با توجه به اینکه دیگر شب شده بود، و نهار هم نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم، گفتم "نه الان شام می خورم". 10 صبح ما را گرفته بودند و الان هفت شب بود و حسابی گرسنه بودم، دلم خیلی هوای خوردن داشت.

هوای آذر ماه تبریز خیلی هم سرد بود، ولی برای این که خوب بتوانیم حین تظاهرات فرار کنیم، لباس کمی به تن داشتیم، لذا سردم هم بود، یک شام گرم خیلی می چسبید، وارد اتاق بزرگ سی الی چهل متری شدیم، که فقط یک تخت فنری فلزی زنگ زده و درب و داغان آن وسط بود، چند نفر هیکلمند هم شلاق و باتوم های پلاستیکی منعطف به دست ایستاده بودند، یکی از آنها گفت که "بخواب اینجا".

من گفتم، "شما گفتید که داریم می رویم شام که؟!!" گفتند" بخواب، شام در خدمت شما هستیم"، لباس های من را در آوردند، دوتا دستم را به لبه بالای تخت بستند و دو تا پاهایم را به لبه پایین تخت بستند و شروع کردند، هرچی فحش ناموسی بود که نثار ما کردند و هرچی توانستند زدند، تا حد توان.

سایز پای من 41 است اینقدر کف پای من زدند که شاید به اندازه سایز 44 کف پایم ورم کرده و بزرگ شده بود، دست بود که به آسمان می رفت و کف پای من فرود می آمد، چندتا که زدند کف پایم ورم کرد و پر خونآبه شده و وقتی شلاق فرود می آمد، خون و خونابه بود که به دیوار می پاشید، من در نظام ج.ا.ایران هم دیده ایم که شلاق می زنند، ولی الان معیاری دینی دارند که کتف نباید از تنه ی فرد شلاقزن، جدا شود و ضربات اصلا می توان گفت، جدی نیست، ولی آنجا طرف هرچه در بازو، کتف و هیکل خود داشت همه را متمرکز می کرد در دستی که شلاق را فرود می آورد و...

آنقدر ضربات شدید بود که ضربه سوم دیدم خون پای من به دیواره کچی روبرویم پاشید. پا ورم کرده بود و این تورم در اثر ضربه شلاق ترکیده بود. صدای فریاد من هم که آسمان را پاره می کرد، و نتیجه ایی هم نداشت. ضربه سوم، چهارم و... دیگر اصلا نمی فهمیدم ولی تا نیم ساعت من را زدند،

تخصصی کف پا را می زدند، داد و جیغ و فریادم هم به جایی نمی رسید، تفریحی گاهی بقیه جاهای بدنم را هم می زدند، ولی کارشان روی کف پا بود، ما که آنجا در حال شلاق خوردن بودیم، بیرون هم داشت در روز 16 آذر 1353 برف می آمد، بعد از نیم ساعت یا سه ربع که حسابی من را زدند، و در این بین هم گاهی یک پیک مشروب می زدند، و جان می گرفتندف تا بتوانند خوب کار خود را ادامه دهند، دیگه این آخری ها حس نداشتم، و انگار بی هوش بودم که آب سردی را پاشیدن روی سر و صورت من، به حال آمدم و گفتند بلندشو برویم.

پاها دیگه تو کفش ها نمی رفت از بس بزرگ شده بود، پا که روی زمین گذاشتم انگار روی اسفنج راه می روم، فریادم به هوا می رفت، ولی به واسطه شلاقی که به پشتم می خورد مجبورم می کردند که بدوم، ساعت دو بعد از نصف شب بود و من را بردند پا برهنه روی برف ها دواندند، برای من که راه رفتن هم با جراحاتی کف پا داشتم مشکل بود، من را نیم ساعت روی برف های داخل حیاط به گرد یک حوض مانندی دواندند و به قدری که رد خون کف پای من روی برف ها بود، بعد از این من را وارد راهرویی کرده و از آن رد کردند که دور و اطراف آن سلول های کوچک با ظرفیت دو نفر بود، و دو به دو انداختن مان درون این سلول های کوچک زندان، و از پنجره یک پتو پرت کردند داخل، در ابتدای ورودم چون تاریک بود، هیچی را نمی دیدم، در این سلول من با یک نفر هم سلولی بودم که دانشجوی روانشناسی بود که از بچه های چپ بود.

البته دیگه بعدها او را دیگر ندیدیم، این شب اول بود، و چند روزی ما آنجا میهمان ساواک تبریز بودیم، دستگیری ها ادامه یافت، ولی دیگر زندان ساواک گنجایش زندانی بیشتری نداشت، یک روز مرا صدا کردند که آماده باش تا بریم خوابگاه دانشگاه، خیلی نگران بودم چون در کمدم در دانشگاه کتاب ها و نوارهای سخنرانی دکتر شریعتی را داشتم، عکس بچه ها هم بود، و هر کسی را با این ها می گرفتند بدبخت می شد.

از طرفی من با چند تن از بچه های فعال سیاسی هم اتاق بودم، که خودشان از سازمان دهندگان اعتصابات و تظاهرات ها بودند، خلاصه خیلی نگران بودم، یکی از آنها عضو سازمان مجاهدین خلق بود، از لاهیجان که بعدها کشته شد، و یکی هم از بچه های مذهبی که خودشان کار کشته راهپیمایی ها و اعتراضات بودند. مرا دست بسته و پا بسته آوردند خوابگاه دانشگاه، که از کمدم بازرسی کنند، چون بعد از این بازجویی ها، حکم بازرسی از وسایل را می دادند.

خیلی نگران بودم و آدرس عوضی می دادم که من خوابگاه نیستم و.... ولی آنها قبلا آمار ما را گرفته بودند، یک راست رفتند خوابگاهی که الان "ولیعصر" نام دارد بلوک سه اتاق 301 و سر کمدم، رفتیم و من آنقدر دلشوره داشتم که حساب نداشت، درب کمدم را که باز کردند، من از تعجب شاخ در آوردم،

دیدم بچه های هم اتاقی من هر چی تو کمد من بوده، برده اند و سوزانده اند و از بین برده اند، و به جاش هر چی از مسایل فساد و ناجور بود، که دم دست شان آمده بود، در کمد قرار داده بودند، درب را که باز کرد، یک سری نوارهای موسیقی ستار و داریوش و... یکسری مجله های "زن روز" و "جوانان" و... گذاشته بودند و روی درب آن هم، وقتی درب کمد را باز می کردی عکس رنگی یکی از خوانندگان زن که تقریبا لخت بود، چسبانده بودند، که من خودم هم وقتی دیدم خنده ام گرفته بود، از این کار کارستان شان.

سروان جوادی افسر بازرسی کننده را خدا بیامرزدش، که آمده بود برای بازرسی، توی کمد من نگاهی انداخت و اشیای داخل آن را ور اندازی کرد، و بعد نگاهی به ماموران همراه خود کرد، و خطاب به آنها گفت که "خاک برسرتان، تیکه برای من پیدا کرده اید؟!! این هم آدمه که برای من گرفتید. این کیه دیگه اهل گوگوش و موگوش و ایناست. ور دارید بریم، ور دارید بریم"،

من هم با دیدن این صحنه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر که حکم سبکی خواهم گرفت و از این صحنه گزارش خوبی برای من منعکس خواهد شد. ولی وقتی می خواستیم برگردیم دیدم چیزی حدود 500 تا 600 دانشجو آمده اند، و تجمع کرده اند شعار می دهند "زنده باد آقا رضا" و... غوغایی به پا شده بود، و وقتی هم که ما با ماموران نشستیم داخل اتومبیل پلیس که صحنه را ترک کنیم، همه این جمعیت ماشین پلیس را سنگ باران کردند.

این صحنه برای من خیلی بد شد، و اینها فکر کردند که من خیلی اینجا هوادار دارم و... حال آنکه من روابط عمومی خوبی داشتم، و این نتیجه همین بود، نه اینکه از رهبران اعتراضات و... باشم. خلاصه از دانشگاه برگشتیم و ما را دوباره بردند ساواک و دوباره بازجویی شروع شد. که بابات چه کاره است و ننه ات چه کاره است و بیست دقیقه بازجویی شدم، و در آخر هم ده بیست برگه ایی بازجویی پر شده را بازجو از روی میز جمع و جور کرد و از روی میز برداشت، و یک برگه گذاشت، که "این را امضا کن".

گفتم "چی هست؟" گفت "مگه قرار نیست با ما همکاری کنی، برگ تعهد همکاری"، گفتم من، چکار می تونم براتون کنم، من که کاری از دستم بر نمی آید مرا استخدام کنید می تونم براتون چای درست کنم و... من بابام در آمده تا کنکور رو قبول بشوم، من اصلا حافظه خوبی ندارم، گفت پس تو نمی خواهی همکاری کنی؟! گفتم شما به کسی نیاز دارید که زرنگ باشه، من رو همه دست می اندازند، من رو از همین جا بیرون بندازید، نمی تونم به خونم برگردم و تو خیابان گم می شم، آدم دست و پا داری نیستم، من زبان قرص و محکمی ندارم همه دانشکده مسایل زندگی خانوادگی ما را هم می دانند و... من زبونم را نمی تونم نگهدارم. خلاصه هر چی بلد بودم زدم تا از دست اینها در برم. گفتم بابای من نظامی است و از همکاران شماست، حتی او اگر بفهمه پوست از تن من می کنه، البته خودشون هم می دانستند که از هر بیست نفر که به آنها گیر بدهند، دو نفر همکاری خواهند کرد. از اون 13 نفر هم، دو نفر قول همکاری داده بودند و بعد از انقلاب هم به همین دلیل خیلی اذیت شدند.  

خلاصه چند روزی آنجا بودیم و بعد ما را بردند ترمینال مسافربری تبریز و داخل همان ترمینال هم یک حکم دستمان دادند که شش ماه از تحصیل محروم شدیم، از آذر تا 15 بهمن 1353 از تحصیل محروم شدم، تا ترم بعدی که باید می آمدم و بدین ترتیب 20 واحد این ترم را صفر شدم، و در کارنامه ام درج شد.

تهران هم برگشتم تا بهمن که برای ترم بعدی برگشتم تبریز، نتونستم جوراب هایم را از پا خارج کنم زیرا وضعیت پاهایم طوری بود که اگر مادر و پدرم می دیدند، مشکل پیدا می کردند و هر وقت مادرم می گفت چرا جوراب هات را در نمی آوری می گفتم، هوای تبریز آنقدر سرد است که من آنجا همیشه جوراب دارم و لذا عادت کردم و بدون جوراب نمی توانم زندگی کنم، مادرم می گفت جوراب ها را بده تا بشورم، می گفتم نه خودم می برم تو حمام تمیزش می کنم.

نیمه بهمن بعد از یک ترم محرومیت، برای ترم بعدی به دانشگاه مراجعه کردم ولی با مشکل جدیدی مواجه شدم، و این که آموزش دانشکده گفت باید ولی دانشجو باشد و تعهدنامه شما برای عدم تکرار این گونه کارها در دانشگاه را تایید و امضا نماید، تا بتوانی به دانشگاه برگردی؛ و من که حتی این دستگیری و محرومیت را به خانواده خود اطلاع نداده بودم؛ مانده بودم که حالا باید چه کنم، و با آشنایی که مسولین آموزش دانشکده داشتم، آخر الامر آنها را راضی کردم که به امضای یکی از دوستان هم دانشگاهی ما که از قضا نام "ولی الله" داشت به عنوان ولی دانشجو اکتفا کنند و او هم مردانگی کرد و آمد امضا کرد و ترم بعدی را به همراه "ولی خود" در دانشگاه تبریز آغاز کردیم، و این هم به خیر گذشت.

Click to enlarge image 16-Azar (1).PNG

شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از13

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر