SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
  • 30
  • شهریور

سیستم تاریخ گذشته پادشاهی، و بخصوص وجه غالب آن یعنی دیکتاتوری و حاکمیت فرد بر شوون مُلک و ملت، که نهادهای مسول و حامل خواست و حاکمیت جمهور مردم ایران بر زندگی و سرنوشت شان، همچون "مجلس شورای ملی" را بی اثر و فاقد قدرت قانون گذاری موثر، و نظارت بر اجرای قانون و همچنین نظارت بر قدرت مطلقه و بی حد و حصر فرد پادشاه و نظام سلطنت گرد او، نموده بود، مردم ایران را مجبور به قیامی دوباره برای استیفای حقوق خود کرد، تا بر وضع موجود بشورند، و میراث بر جای مانده از قیام خونین مشروطیت شان را که حاکمیت بر سرنوشت را از آن آنان کرده بود، و آن روزها نهادهای اعمال این حاکمیت، عملا تنها تبدیل به نمایشی از حضور و تاثیر گذاری شان در صحنه تصمیم گیری شده بود، را دوباره باز یابند.

اما این قیام و شورش در روش استیفای حق خود و مقابله با مقاومت قدرت مطلقه فردی در برابرش، واجد ویژگی عدم خشونت بود، و این مردم با بلوغ خود به بطلان این سیستم زورگو، خودمحور و غیر منطقی پی برده و به تاسی از دنیا در طرد چنین سیستم های فاسد و نابکار، و مردم متمدن جهان که سال هاست با چنین سیستم های حاکمیتی و تسلط فردی خداحافظی کرده اند، قیامی مبتنی بر عدم خشونت را انتخاب و پیش بردند، و به پیروزی رساندند. البته اکثر رهبران این حرکت نیز همگام با طبع مبتنی بر عدم خشونت مردم ایران، با الگو گیری از نهضت های بدون خشونت جهانی همچون دکترین مهاتما گاندی در قیام علیه سلطه خارجی انگلیسی ها بر شبه قاره هند، و قیام نلسون ماندلا و مردم افریقای جنوبی علیه نظام آپارتاید و تبعیض نژادی، که واجد خصوصیت بارز عدم خشونت بودند، بر این روش معتقد و عامل شدند و سعی کردند قیامی بدون خون ریزی از دشمن، را انتخاب و پیش برند.

 ناگفته نماند که از سوی طرف مقابل نیز، انصافا حاکمیت پهلوی در مقایسه با همتایانش در رژیم های زمان انقلاب در حاکمیت شوروی، فرانسه، الجزایر و... در مقابله با انقلاب مردم شان، از خشونت در حدی بارزی دوری کردند و چون آنان کشتارهای میلیونی از مردم ایران نکردند؛ و گرچه ریختن خون توسط حاکمان در هر زمانی با هدف تحدید حدود آزادی آنان، مورد شماتت و پرسش و محکومیت است، ولی می توان گفت دو طرف در این نزاعِ بر سر استیفای آزادی، رهایی و بدست آوردن حق تعیین سرنوشت (بخصوص مردم ایران)، پختگی لازم را در حدی به خرج دادند و با استفاده از روش های عدم خشونت، و کمترین سودجویی از خون برای رسیدن به اهداف، در این هماوردی بروز و ظهور دادند.

لذا این انقلاب بعد از سال ها تلاش با کمترین خون و خونریزی ممکن در مقایسه با انقلاب های مشابهه به ثمر نشست، اما دامن این ملت و این انقلاب نتوانست از خشونت و خون رهایی یابد و خون و خونریزی و خشونت بعد از پیروزی اوج گرفت و ادامه یافت، از دو عامل اصلی این وضع می توان، یکی به بروز جنگ که فرمان شروعش مساوی است با حلال کردن خون و خون ریزی و دوم بازماندگان انقلابیونی که اساس کار خود را بر خشونت و خون برای رسیدن به اهداف شان قرار داده بودند و روششان در نظام بعد پیروزی در تعقیب خواسته های شان بر روش های خشونتبار استوار کردند و خشونت و خون را راه دست یابی بدان قرار دادند، که مثال بارز آنان کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق و سازمان های چپگرای مسلح از جمله سازمان چریک های فدایی خلق (اقلیت)، گروه فداییان اسلام و... از آن جمله اند که روند خون و خشونت را بعد از بهمن 1357 هم ادامه دادند.

آری در این روزها جناب صدام توپخانه را به سمت ما گرفت و شخصا شلیک به سمت ما را در 31 شهریور 1359 آغاز کرد، اما گذشته از دلایل تاریخی شروع این جنگ خانمان سوز، با کشتار فجیع و خسارتبار که در خصوصیات شخصی صدام، دخالت تاریخی بلوک غرب و شرق در منطقه خلیج فارس، ادعای ارضی همسایگان، دشمنی های تاریخی، و... می توان جست، اما ما انقلابیون هم در آغاز این جنگ نقش خود را به اندازه ای در خور اعمال و افکارمان داشتیم و باید تحلیلگران تاریخ بر این قسمت از صفحه های تاریخ نیز نور بیفشانند و روشنن کنند تا منصفانه بفهمیم که چطور حرکت بدون خشونت ما در مرحله اول انقلاب تا پیروزی، دچار بلای خانمان سوز خشونت و خونریزی در مرحله بعد از پیروزی شد.

خونی که دامن این مردم را رها نمی کند و حتی به رسم عرب جاهلیت هم که ماه های حرامی برای پایانش داشتند، پایان موقتی برایش نیست و انگار خشونت و مرگ را در رگ های جامعه چنان تزریق کرده است که حرمت جان انسان ها در میان ما برداشته شده و به هر بهانه ناچیزی مثل قطعه زمینی، سخن ناروایی، اختلاف اعتقادی، اختلاف بر تقسیم ارث و میراث پدارنه ایی، رقابت های منطقه ایی و... از همدیگر خون می ریزیم و در خشونت و مرگ غرقیم و کارمان به جایی رسیده است که حتی برخی در آرزوی شروع جنگی دیگرند تا روند خون  دوباره از سرگرفته شود و...

و دیگر حسی به کشته شدن همدیگر نداریم و انگار کشته شدن هزاران نفره ما در تصادفات سالانه مثل کشته شدن هزاران گوسفند در کشتارگاه های شهرداری تلقی شده، و ستبر و بی حس در مقابل ریختن خون ها، بی تکان و بی حس شده ایم، انگار کشته شدن ها مثل آب خوردن و جزعی از زندگی روزمره ماست، در حالی که جامعه متمدن جهانی برای هر خون حساب و کتاب دارد و هر مسولی برای باعث شدن خونی و اتفاق افتادن در محدوده اش باید پاسخگوی اصحاب رسانه و مردم کشورش بوده و دلایل این وضع را توضیح دهد و آنان را قانع کند، ولی ما دیگر از پرسش چرایی اش هم منصرف شده ایم و شاید بتوان گفت خشونت و خون برای ما اکنون عادی است و پذیرفته ایم که جزعی از زندگی ماست، مثل نظام جنگل و وحوش که شکار و خون بخشی از چرخه زندگی روزمره پذیرفته شده است و بی هیچ سوالی هر روزه پی گرفته می شود و کسی بر تغییر آن نه قصد و نه همتی دارد.

درست است که جنگ ایران و عراق زمانی در 31 شهریور 1357 استارت خورد که صدام ماشه را به سمت ما چکاند، ولی قبل از آن ما طبق اعتقادات انقلابی و یا مذهبی خود به ادامه آتش قیام بر حق خود در کشورهای همسایه و جهان معتقد بودیم و اصرار به صدور انقلاب به دیگر نقاط جهان داشتیم و ملل منطقه را برای قیام علیه حاکمان شان دعوت می کردیم، و قطعا این هدف در بروز این جنگ نمی تواند بی تاثیر باشد، اهداف جهانی ما که در بر افراشتن پرچم اعتقاد خود بر کاخ این و آن در شعارها ما بروز داشت، نمی تواند دیگران بنشاند و نظارگر این روند کند و واکنش نشان خواهند داد و البته دادند، شرایط طوری بود که از بیشتر کشورهای عربی و حتی فلسطین به کمک حزب بعث عراق به سرکردگی صدام آمدند و در بین اسرای دشمن در دست ما حضور داشتند، و میلیاردها دلار را هم روانه جیب دشمن ما کردند تا آنان را در این نبرد کمک کنند و هم امریکا و هم شوروی از دو بلوک متضاد، در این جنگ در یک استثنای آشکار علیه ما هم نظر بودند و این وحدت جهانی علیه خود را تنها قدرت دیپلماسی صدام ایجاد نکرد، بلکه ما نیز در ایجاد این وحدت نقش داشتیم.

اما باعثان جنگ هرکه و هرچه باشند مهم نیست، و به ناچار رامردانی باید فارغ از این حرف ها بروند و این صحنه خون را مدیریت و جمع کنند وگرنه ملتی زیرپای چرخ های جنگ له خواهند شد، یاد چنین رادمردانی که هشت سال این جنگ طولانی و خسارت بار را با جان خود مدیریت کردند، گرامی باد.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • شهریور

صبح شلوغ تنهایی ام

بدور حُسن روی صدها، حلقه می زند دل من

میان این همه صدها، غرق تنهایی ام‎

بدیدار صد حسن صف بسته است دلم

میان این همه صف، باز در تنهایی ام

تنها کجاست و تنهایی ایم چه شد

هرگز نه ایم تنها، من و تنهایی ام

هزار تنها بُوَد مرا در این سفر همراه

خوشند چون من و حال تنهایی ام ‎   

غرقم در این حال و غواصی دلم

من واله و شیدای حس خوش تنهایی ام ‎ 

آرزو دارم یکه و رها چو تو

من هم رها نتوانم، ز تنهایی ام‎

هزار یار پریچهر به گرد من جمعند

هزار نکته بر آید زین فَرّ تنهایی ام ‎

‎قلبم گواه می دهد که ما را در این خوشی بس

حکایت من و این صبح شلوغِ تنهایی ام ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • شهریور

شیرین قلب من

شیرین قلب من ای مظهر جمال

دایم بتاب تو بر این زار و بی قرار‎

من قطب نمای دلم کوک می کنم

بر خط ابرو و این خال پر شرار‎

من بوسه ها روانه این ماه کرده ام

اما ندیده روی خوشی من ز روی یار ‎

گشتم به دور خال لبت یار من ببین

عمری برفت و نصیب نگردید روی یار‎

لب در لبُ، وصالم نبود مختصر

این مختصر هم که گذشت در انتظار یار

‎آغوش من همیشه باز بودست بر دلم

بازم دلم هوای چون منی نداشت به اختصار‎

زنجیر دل چه خواهم، ای شیرین و بی قرار

زنجیر بدین محکمی از چه بسته یار‎

دشنه مخواه زین هوس، کز کفم برفت

عشق است که ماندگار گشته ام به یار‎

من بوسه از گوشه لبت خواستم، بده

دیگر چرا سخن از دشنه می کنی به یار ‎

افتاد شماره نفسم، زین عشق و این وصالت

این دست دست برای چیست، ز سوی یار‎

بیمار گشته ام به دل و دلبری چو تو

گلگون کن تو هم گونه به دیدار حُسن یار ‎

گشته ام من هم خریدار رخ گلگون تو

لب سرخ و امتداد رخ گل گونه یار ‎

عشق و هوسم  به هم شد ای یار

این نامه ز بر بخوان تو بر یار‎

مدهوش شدم ز عشق لیلی

مدهوشی ام تو خود باز گو بَرِ یار‎

شکسته ام دام هوس، به عشق گرفتار

عشق و هوسم یافت خریدار

 

دلدار یار

لرزیده ام من سوی تو، افروخته، آتش به دل

می سوزدم این جانُ جان، گردم من آخر دور یار

فرمان بده، تا من شوم، قربانی ات ای یار من

جانم شود چون تحفه ایی، قربان اون دلدار یار‎

جانم به لب شد زین وصال، این بخت نیکو فال سال

آتش کجاست، سوزد مرا، تا جان شود، محکوم یار‎

 

آه و اشک یار

من بوسه ایی ز یار خود، خواستم اهدا کند

 لیکن به دریا خفته ام، اکنون به آهی اشکبار‎

گرمی کجاست، سردی کجاست، حسم برفت از جان من

 من جان چه خواهم، چونکه او قربان کند، در پای یار‎

لرزان و گریانم به تو، تو در پی درد منی؟!

دردی نمانده بهر من، جز درد بی درمان یار‎

از سوز عشق تو شدم، در آب سرد زندگی

عشقم به آتش می کشد، این زندگانی بهر یار‎

در ظلم این آتش شدم، افروخته چون چوب تر

اندر صدای جیغ و جیغ، آشفته گشته خواب یار‎

خوابت به رویا گشته سیر، سیر از من دلگیر و پیر

سوزم ز عشق و عاشقی، در انتظار حرف یار‎

دارد تفاوت حال من، این حال بی حالات من

مجنون نخواهی تو برو، از صحنه دیدار یار‎

بزمم کنون در رزم شد، یارم چون در بزم شد

گویا فراموشش شده، این بخت بی یار یار‎

یادت کنم هر لحظه ایی، دریام توفانی شود

زین سیل بی همتای عشق، گردد بساحل یاد یار‎

آن دشنه پشمینه ات رفته است اندر جان من

زین مرگ و یکدم زندگی، گردیده خرسندم به یار‎

رنگین کنم من جامه ام در محضرت نیکو مثال

ای تو مثال زندگی، این زندگی است یا مرگ یار ‎

گاهی

گاهی به دام عشق تو، گاهی به راه مرحمت

گاهی میان غم رها، گاهی خوشم آغوش یار‎

گاهی فدایی گشته ام، گاهی شدم شیدای تو

گاهی به دردت مبتلا، تو همچنان فارغ ز یار‎

گاهی به دستم دشنه ایی، گاهی گلی از بهر یار

گاهی مدارا می کنی، گاه شکنجی بهر یار ‎

گاهی علیلت می شوم، گاهی شجاعم همچو شیر

لیکن به پای عشق تو، اکنون گرفتارم به یار‎

گاهی به تب می سوزمت، گاهی مدارا می کنم

گاهی هوای عاشقی است، تابان روانم سوی یار‎

گاهی به لب می دوزمت، گاهی به جان فرسوده ام

گاهی لب عطشانم و گریان روانه سوی یار‎

من عاشقی عشق پیشه ام، عشقم کجاست بی ریشه ام

ریشه کجاست می جویمش،  بر خط و اون ابروی یار‎

گریان شدم بر حال خود، این حال و این دلدار خود

جویم هوای عاشقی، بر قامت دلدار یار‎

جستم دلم را در رخت، جستی مرا بیرون ز دل

دل کن به روی من تو باز، ای دلبر و دلدار یار‎

ای ناز دلبرین

من گشته ام بلاکش دوران عجیب نیست

درد بی عشقی است که به بلا برده است یار‎

می خواهدت که به سلامت عبور کرد

از تب مسوز و برون آی ز تب که یار

‎من بودم و تو بودی و عشق و عاشقی

دردی که شد، درمان به رویت روی یار‎

چون آتش گداخته گردیده ام به عشق

عشق است که گداخته می کند جان یار‎

نهان ز داغ و دوریت نشاید شد

 سوزد به درد عشق، توان و جان یار‎

دیوان شعر من از عشق تو پر است

ای پرده نشین عشق، رخ نما بار دگر به یار‎

نهان مشو تو چنین از رخم که شد

این رخ همه نکته دان و مثال بی مثال یار‎

شدم بدین بزم شبانه همره و همراهت

که صبح را به تماشا نشیند اینک یار‎

ترا صبح تمنا چه سان رسد ای یار

که یار تو بر صبح تمنا کشد هزار منت یار‎ 

منم به بزم تو ای چراغ دل، چنان مشتاق

چنانکه به اشتیاق یار نشیند برای یار‎

شوریده گشته دلم در نوای و شور رخت

ذهنم به قافیه ماند و در بند ابروی یار‎

به صبح رسید این شب تار و بی قراری ام اکنون

برو به حضرت دوست می سپارمت ای یار‎

رها گشتی زمن و من رها نیم ز تو

دل شده شیدا و در اندیشه دیدار یار‎

‎من گرمی دلم را به تو دارم ای عزیز

زین گرمی تو است که شدم من همپای یار‎

من خود مسافرم بدین درد و عاشقی

گشتم به عشق مبتلا و شدم عاشق به دیدار یار‎

تنها نیم به تو ام همراه گشته ام

تنها میان این سفر عشق با دل یار‎

من و تو انتظار و صدای عشق،

شاید کند نظری سوی ما دل بی انتظار یار ‎

من کوک شدم به عشق تو ای ناز دلبرین

دل را که نکته به نکته روایت شدم به یار ‎

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • شهریور

برای اقوام آریایی که به سرزمین های جنوبی مهاجرتی تمدن زا را رقم زدند و درخشان ترین دوره تاریخی این سرزمین آفریدند، طبیعت و اسرار آن از مهمترین مشغولیت های ذهنی بود؛ آنان جهان را متشکل از چهار عنصر مخالف هم آب، آتش، باد و خاک می دانستند، و به تقدیس و احترام این عناصر همت فراوان داشتند، یکی از این عناصر آتش است که به عنوان "مظهر پاکی" چنان اهمیتی داشت که آن را "پاک کننده" تلقی کرده و از جمله در هر چهارشنبه آخر سال به احترام و تبرک از آن می پریدند و چنان آتش و نور در فلسفه اشان جای داشت که آن را در آتشکده نهاده و همواره روشن و مقدس می داشتند و ریشه ها و بروز این عزت و احترام را حتی بعد از آمدن اسلام تاکنون می توان دید، به عنوان مثال مرسوم است، چنانچه آتش بر افروخته ایی را بخواهند در طبیعت با آب زدن، بیفشانند و خاموش کنند، تاکید می شود که در آن هنگام "باید با نام خدا (و با ذکر بسم الله)، آب بر آتش ریخت تا دچار کوری نشد"،

 بعد از ورود اسلام و آمدن سنن فقه اسلامی به صحنه اجتماع ایرانی، باز هم آتش به عنوان یکی از عناصر پاک کننده از نجاسات در نظر گرفته می شود، همچنان که در آیین زرتشت معتقد بودند، که آتش باعث دوری دیوها (نیروهای منفی در آفرینش) از انسان، اشیا و خانه می گردد، و به درستی هم فکر می کردند، زیرا اکنون روشن است که آتش باعث از بین رفتن میکروب ها (ناپاکی ها) می شود؛ ایرانیان به گرد آتش جمع شده و برای خود محیطی آرام برای تمرکز (Meditation) و دعا و نیایش مهیا می کردند و بدین ترتیب شرایطی به دور از استرس فراهم و با حضور در آتشکده و تمرکز، استرس خود را فرو می نهادند، امروز با دورشدن از این فرهنگ خاص ایرانی در برنامه "چهارشنبه سوری" که آتش نقش مهمی در آن دارد، در حالی که با پریدن از آتش، این مراسم اجرا می کردید، اما این روزها این عمل به کناری نهاده و متاسفانه ترقه های چینی را جایگزین آتش و به خدمت گرفته و مراسم باستانی و استرسکاه خود را به برنامه ایی استرسزا تبدیل و جایگزین کرده اند، و لذا به جای دوری دیوها، مردم در این روز دیوزده می شوند، و باید روزی با بازگشت به فرهنگ بومی، نقش سالم اینگونه مراسمات آیینی را بازیافت.

تناسب نگاه تقدس به طبیعت و جانداران آن، که مادر هستی در این جهان تلقی می گردند، آنگاه روشن می شود که این قوم در حفظ طبیعت ایران موفق بودند، و اکنون هم بر اساس همین تفکر آریایی در بین هندوان، طبیعت هند به عنوان یک جامعه متکی بر تفکر و فلسفه آریایی، یکی از سالم ترین و دست نخورده ترین محیط های طبیعی برای حیوانات و گیاهان در میان ملل مجاورش می باشد، و اگر سلطه مسلمانان و بعد از آن انگلیسی ها که شدیدا گوشت خوار می باشند بر هند نبود، شاید اکنون هند بکرترین نقطه طبیعی جهان به شمار می رفت زیرا با آمدن این گوشت خواران بسیاری از طبیعت هند نیز به تاراج شکم های گوشت خوار این حاکمان بر هند رفت و عکس های شکار و کشتار در طبیعت هند در زمان انگلیسی و پیش از آن سلسله های اسلامی هند قلب طبیعت دوستان را جریحه دار می کند؛ آریایی ها بدرستی طبیعت را یک کل در نظر می گرفتند، که انسان نیز تنها جزعی از آن است، نه مالک آن و نه اینکه همه جهان برای او و در خدمت او؛ و بر اساس همین نگاه بود که معتقدان به فکر طبیعت پرور آریایی، معتقدان به این تفکر در کشتار حیوانات اصلا اسراف نمی کردند و بسیار از این عمل دوری می کردند، و در حفظ طبیعت بسیار مواظبت داشتند و درخت و بوته های بیابان را به احترام یاد و رفتار می کردند. و هنوز که هنوز است هم آثار این اعتقادات را می توان در بازماندگان از این اقوام دید.

در دهه 1380 هنگام عبور از محور بین بمبیی به پونا در ایالت مهاراشترای هند خود به چشم خود مشاهده کردم، پیمانکار هندی احداث بزرگراه بمبیی به پونا برای حفظ درختان کهنسالی که در مسیر ساخت جاده قرار گرفته بود چه تلاشی داشت، که انسان باورش نمی شود، مسلحین به بلدوزر، گریدر، لودر و... چطور وقتی در مسیر خود به درختی می رسیدن چه مقدار کارگر می گذاشتند تا پای درختی را به دقت بکنند و ریشه هایش را در آورده و سپس این درختان را با جرثقیل جابجا کرده، تا عظمت روح طبیعت پرست و بزرگ خود را به نمایش بگذارند و ما هم به احترام این تفکر ایستادیم و شاهد جابجایی درختی شدیم که عظیم و کهنسال بود و پیمانکاران این محور مهم مواسلاتی هند، امید داشتند این درختان کهنسال در مکانی جدید منتقل تا زندگی خود را در کنار این اتوبان ادامه داده و در مسیر و عملیات جاده سازی از بین نروند، و پیمانکاران پول پرست هندی، اما حاضر نبودند در مسیر این جاده به بریدن و نابودی این موجودات اقدام کنند که از بی دفاع ترین موجودات جهانند، و این طلا دوستان هندی، روپیه های گران قیمت خود را هزینه نجات این درختان می کردند.

این احترام به طبیعت را در روستای ابرسج [1] نیز می توان نسبت به درخت کهنسال چند هزار ساله اورسی[2] دید، که در دره کوه شاهوار منتهی به این روستا هنوز که هنوز است "نماد جاودانگی و نامیرایی" و پا برجاست، تا شهادت دهد که اگر این مردم به امر مطلوبی چون حفظ مام طبیعت توجه و آگاهی یابند، حتما نسبت به اجرای آن کوشا خواهند بود، و میراثی ماندگار بجای خواهند گذاشت.

جمعه 23 شهریور 1397 مقصد صعودم به همراه دوستانی چند، جهت دیدار از درختی بود که هزاران سال عمر دارد؛ درختی که سرعت رشد آن سالانه تنها یک میلیمتر است، درخت که بنام "سرو کوهی" شهرت دارد در شعر شاعر شهیر شعر نو در یوش، جناب نیما یوشیج [3] هم بروز زیبایی یافته، آنجا که این شاعر زیبا گوی ایرانی می گوید : "در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم"، اَوَرس که به قولی همان "اُو" (آب) "رس"  (رسیدن) است، نامش بر گرفته از این واقعیت می باشد که اورس تلاش می کند تا ریشه هایش را پیش برده و به آب برساند، و همین امر باعث می شود که با رسیدن آب، سال های سال، زنده مانده و به تحکیم و توسعه خود کُند و اما قدرتمندانه ادامه دهد، و اکنون اورسی را که ما به دیدارش می رفتیم به قولی چهار هزار سال، و در بیانی دو هزار و پانصد سال و... است که تمام تلاش خود را برای حفظ و گسترش خود صرف کرده و اکنون عمری هزاران ساله دارد.

این درخت برای اهالی اورسج مقدس و محترم است و مردم این روستا معتقدند که قبلا شاخه های این درخت مثل درخت لیل [4] پایین آمده و در زمین فرو رفته بود، قریب چهارصد گوسفند می توانستند در زیر چتر و سایه عظیمش بخوابند و خود را از اشعه های خورشید برهانند؛ روایت هایی در خصوص سرگذشت اسطوره ایی این درخت و حفظ آن تا کنون وجود دارد، از جمله در یکی از این روایات چوپانی از اهالی ابرسج شاخه ایی از این درخت را صاف و مناسب برای ساخت ساختمان می بیند، و لذا آنرا بریده و جهت ساخت منزل خود به خانه می برد، دیوار ساختمان را با سنگ می چینند و این چوب را که خیلی سنگین و محکم است، را بر دیوارش می نهند، اما هر بار که این چوب روی دیوار این سنگچین قرار می گیرد، حاصل تمام کارشان هدر رفته، و دیوار فرو می ریزد، تا این که یکی از اهالی روستا از او می پرسد، این چوب را از کجا آوردی؟ که این فرد عنوان می دارد این را از درخت "پیسیو" [5] بریده ام، با شنیدن این جمله یکی از اهالی می گوید به همین دلیل است که این بنا بنیان نمی گیرد! و این شاخه را که کنار می گذارند و دیوار چیده، و زین پس بنا تکمیل می شود. در حادثه ایی دیگر، یکی از اهالی یک بار هیزم از این درخت برای سوخت بر می دارد و به منزل خود می برد، که به یک ماه نشده، چشمان خود را از دست می دهد و کور می شود و...

و مجموع این حوادث باعث شد که مردم به این نتیجه برسند که تعدی به این درخت باعث بروز حوادث ناگواری برای متجاوزین به حدود اورس پیسیو می شود و از آن به بعد گفته شد که کسی به این درخت دست نزند، و اهالی اورسج نسبت به این درخت اعتقاد خاصی دارند و مراقبند.

حال ما مشتاقانه به دیدار چنین درختی می رفتیم، در حالی که تا پیش از دیدنش، واقعا تصور این میزان عمر برای آن معمایی لاینحل برایم بود، که حل آن مشکل، و باورش سخت بود، اما باورنکردنی های زیادی در زندگی ما هست، که در ذهن ما هم نمی گنجد، ولی واقعیت دارد، بسیاری از اعتقادات ما بی اساسند و ما آنان را بر پیش فرض های بی اساس خود آنچنان استوار می بینیم که خلافش را هرگز باور نمی کنیم، اما در مواجهه با حقیقت، چنان این اعتقادات فرو می ریزد، که به طرز بی حسابی انسان در می ماند. مشتاق دیدار این درخت کهنسال هستم، درختی که رشد آن یک میلیمتر در سال است، و اکنون با چنین رشدی به جایی رسیده که چند نفر باید به دور تنه اش بغل باز کنند تا بتوانند حقله ایی بر دورش زد.

ساعت هنوز چند دقیقه ایی به هفت صبح مانده بود که ما در شمال روستای ابرسج وارد دره ایی شدیم تا ساعت ها در امتداد آب و آبشارها برویم و به مقصد خود در منتهی چشمه ها و در پای سرو کوهی شعر جناب نیما برسیم. متاسفانه از همین ابتدا، راهسازی ها نشان می داد که اتومبیل ها و ماشین آلات در حال راه یابی به این دره در دل شاهوارند، می کنَند و می تِراشند و پیش می روند، بوته های زرشک که این روزها از مهمترین پوشش گیاهی دره است و خوراک خرسی است که به میوه هایش سر می زند، زیر چرخ های ماشین های راه سازی نابود می شوند تا راه این موتورهای پر صدا و ویرانگر برای تجاوز به عمق دره باز شود، نمی دانم سازندگان این راه ها در دل این طبیعت بکر به دنبال چه هستند، سنگ هایی که کنده می شود؟ و یا خاک های که جابجا می شود تا بوته های مختصر از چرا باز مانده را نابود کنند؟!!.

و متاسفانه شنیدم که معدن کارانی از سمت روستای تاش، نیز در دل شاهوار پیش می تازند تا خود را به معادن این منطقه برسانند و برکنند و ببرند، انگار شاهواره هدف بعدی غارت ما انسان ها از طبیعت است، اینجا هیچ جایی حرمت ندارد، مگر حرم و مسجد، بقیه ثروت معنوی و طبیعی ما را انگار حرمتی نمانده است. طبیعت بکر و میلیون ها ساله شاهوار این روزها در معرض غارت ما انسان هاست، عده ایی تفنگ بدست حیواناتش را شکار می کنند، عده ایی گوسفند در پیش، مراتعش را بی رحمانه می چرند و دامنه شاهوار را به مثال فرش های بی پرز و مندرسی پا خورده تبدیل می کنند، و حالا خصولتی ها به غارت معادن شاهوار آمده اند، تا انفجارات معدنی و راه سازی اشان، این چند اورس باقی مانده بر دامنه شاهوار را برکنند و در حداکثر کاری که خواهند کرد چند کاج جایش بکارند و این چند راس وحوش بجای مانده را هم برمانند و بی خانه و کاشانه کنند، و زین پس تفریح معدن کاران خسته از کندن کوه، در شب های طولانی این کوه زیبا، به شکار کبک ها و آهوانش و... مشعول شود تا ریشه طبیعت شاهوار نیز بخشکد و این معدن طبیعت بکر برجای مانده از غارت های بی شمار گذشته و این کلکسیون حیات وحش بر جای مانده از روزگاران سخت هم، به تاراج زیاده خواهی های ما برود، و جای سالمی از تجاوز و غارت ما نماند.

کاهش آب های جاری در اثر نباریدن های طولانی این سال ها در این دره مسولین اجرایی روستا را بر آن داشته تا برای جمع آوری آب ها کانال های سیمانی احداث کنند که این خود مسایلی را برای طبیعت بکر شاهوار به دنبال دارد اگرچه بلایی که معدن و معدن کاران بر سر شاهوار خواهد آورد و می آورند، غیر قابل محاسبه است، آبهای جاری در این دره گل آلود است و این گل آلودگی ناشی از شستن خاک طبیعت توسط کارگری است که 200 هزارتومان روزانه می گیرد تا آب را گل آلود کند و کاری کند تا آب در زمین دره فرو نرود و منافذ زمین با این گل و لای بند شود، و این مختصر آب به روستا برسد، و ما کوه را می شوریم تا از خاک خود خالی شود و ما آب داشته باشیم، اما تا کی می توان به این روش ادامه داد و تا کی طبیعت این وضع را تحمل خواهد کرد و نخواهد مرد؟!.

با حدود 40 دقیقه پیاده روی ( Friday, ‎September ‎14, ‎2018, ‏‎7:36:57 AM) به آبشار ابرسج رسیدیم، البته گفته می شود که در این دره 63 عدد آبشار وجود دارد که برخی از آبشارها در جناحین دره قرار دارند که آثار سقوط آب را در خود دارند، و نشان می دهد که زمانی آب به دره می ریخته و اکنون آبی در حد هشت اینج بعد از عبور از بعضی از این آبشارها خود را گل آلوده به روستا می رساند.

ساعت  ‏‎8:08:19 AM به آبشاری رسیدیم که بر بلندای آن آثار یک قلعه باستانی هست که "قلعه چهل دختر" نام دارد و داستان هایی در خصوص این قلعه در بین اهالی وجود دارد که می گویند دربی سنگی و با نقش و نگار داشته، که چوپانی آن را کشف می کند و به اطلاع یکی از اهالی متنفذ ابرسج می رساند، که او هم با مباشرت فرد دیگری که کارشناس این کار بوده است، آن شبانه به غارت می برند. وجود قلعه های  متعدد به نام "قلعه دختر" [6] در تمام خاک ایران نشان از موضوعی در خورد بررسی در تاریخ فرهنگ ایران دارد، شاید برعکس نظام فرهنگی عربی که دختر جایگاه بسیار نازلی داشت، در نظام فرهنگ ایران باستان درست بعکس دختران جایگاهی بالا داشته اند، که قلعه های بسیاری را به نام آنان نام نهاده اند، در قله های بسیاری قلعه هایی بدین نام وجود دارد، از جمله در پای قله توچال بین "شکرآب" و "شهرستانک" قلعه ای وجود دارد که به قلعه دختر مشهور است و...

ساعت ‏‎9:00:12 AM به کوره ذغال چوب رسیدیم، جایی که درخت ها زیادی در آن تبدیل به ذغال چوب شد تا در بازار شاهرود و بسطام و روستاهای همجوار مصرف شوند، و اکنون کار به جایی برسد که در این مسیر به غیر سه چهار تا درخت اورس چیز دیگری دیده نشود و تمام اورس ها را نسل قبل تراشید و به چوب و ذغال تبدیل و مصرف کرد، نمی دانم نسل بعدی در مورد ما چه خواهند گفت و آنها از نتیجه عملکرد ما چه خواهند گفت. آنچه مسلم است، نسل قبل شاهواری پر از درخت داشته است و اکنون شاهواری کچل را ما می بینیم و طی یک نسل درخت هایش تراشیده و به مصرف سوخت رسیده اند.

در سراسر این دره تا ارتفاعات بالا می توان بقایای فسیل صدف های دریایی را دید، که ما به آن "گوش ماهی" می گوییم را در لایه های سنگ ها به صورت تراکم دید می شوند و همین امر نشان می دهد که ده ها میلیون سال قبل این سرزمین زیر آب بوده است و حادثه ایی حیوانات مذکور را کشته و دفن و تبدیل به فسیل کرد.

اینجا در مسیر آثاری از فضولات، یک خرس دیده می شود که برای خوردن میوه زرشک ها، رفت و آمد داشته و دارد و آثار تخم میوه زرشک و رزکوهی را می توان در آن دید.

آثاری از یک گوسفند سرا در ساعت  ‏‎9:51:29 AM  دیده می شود که در کنار آن آثار قلعه ایی باستانی وجود دارد که دیوارهای قطور آن را با ملات خاص و سنگ ساخته اند که اهل اورسج آن را "دی گی"  که معنی رسمی آن که به "درگاه ده" دروازه ده ترجمه می شود، می نامند. این قعله بین دو آب قرار دارد که از دو دره متفاوت به اینجا آمده و متحد شده به سوی روستا می رود، آبشاری بلند در زیرپای این قلعه قرار دارد که در دو سوی آن گوسفند سرا قرار دارد.

گیاه خوش رنگ و بنفش و خوش بو، که بویش از هر عطر و ادکلنی بهتر است، به نام محلی "می ملی گوشه" که این روزها گل هایش میزبان زنبورهای عسلی است که از این آخرین گل های پائیزه گرده برداری می کنند و صدای این حشرات زحمتکش در بوته هایش به وفور شنیده می شود، .

ساعت ‏‎9:52:47 AM به گوسفند سرای دایری رسیدیم که به نظر می رسید هنوز گوسفندانش در کوه ها حضور دارند، شاید مناسب باشد برای حضور احشام در طبیعت قانونی نوشته شود که به مراتع استراحت داد تا خود را بازیابند و لذا دوره حضور در کوه برای مرتع داران دارای زمانبندی خاصی باشد.

 ساعت ده و سی دقیقه بوته های گون و خار به تعداد انبوه آغاز می شود که در حجم بزرگ طبیعت کوه را شکل داده اند که متاسفانه چنین بوته هایی که برای خاک و حشرات طبیعت بسیار ضروری اند، با دانه کبریتی به خاکستری تاسف باری تبدیل می شوند، و این بلا را در کوه های مختلف می توان دید که کبریت بدستان بدون توجه به ضرورت حضور این گیاهان در اکوسیستم قله ها، آن را به راحتی به آتش می کشند و حاصل زحمت ده ها ساله طبیعت در خلق یک بوته با چنان عظمتی، را در چند لحظه به خاکستر تبدیل می شود.

ساعت   ‏‎10:50:13 AM درختان مورد انتظار را در انتهی دره ایی بالاخره رویت کردیم.

ساعت 10:58:22 AM به دو درخت کهنسال اورس موصوف رسیدیم درخت هزاران ساله پیسیو (پی سی اُو - یا پی سیو) اکنون در مقابل چشمان ماست.، درختانی که حوادث هزاران ساله ایی که بر این مردم گذشته است را شنیده و چوپانان زیادی گوسفند خود را در پایش خوابانده اند و نسل به نسل به حکایت زندگی خود نشسته اند، حکایت آنچه بر آنها رفته را گفته اند و شنیده اند، و این درخت اکنون سینه اش انباشته از داستان های هزاره هاست که شنیده و در خود دارد، و اگر بتواند داستان خود را بازگو کند، حکایت تاریخ هزاران ساله از نسل چوپانان و رهگذران و ساکنان شاهوار را که بر آن گذشته اند، را شنیده و روایت خواهد کرد؛ و کاش زبانی برای بازگویی داشت، می گفت قبل از آریایی ها چه مردمی در پایش می زیستند و چگونه  بودند و با آمدن آریایی ها چه شد و بعد در خلال حکومت سلسله های متعدد و هزاران ساله بر این مردم چه گذشت، و بعد با آمدن سپاه اعراب بر  این مردم چه گذشت، و در این هزار و چند صد سال بعد از آمدن آنان که باز رقابت های متعدد و خون هایی که ریخته شد و... و حکایت همچنان باقیست و این درختان به مرور ما زمان می گذرانند و لابد چوپانان حکایت های ناگفته خود را در این خلوت با درخت ها می گویند.

در پای این درخت می توان آخرین چشمه ها را قبل از قُور (یا قله) دید، که سر از ریشه درخت و کف دره بر آورده اند و گوارا ترین آب ها را به ساکنان این منطقه هدیه کنند، و آب نوید زندگی برای وحوش را می دهد و انسان در اینجا نوید مرگ و نیستی برای طبیعت، که مهمترین دشمن این طبیعت بکر انسان است که به چشم بهم زدنی می تواند حاصل زحمت هزاران ساله طبیعت را به باد فنا دهد، و اکوسیستم و چرخه آن را یک شبه برهم ریزد.

پای این درخت های هزاران ساله هیچگونه فنس و یا دیواری برای حفاظت نیست و حتی تابلویی که به رهگذران بگوید که این درختان چه گنجینه عظیمی هستند، که اگر خوانندگان تابلوها بدانند که در کجا قرار دارند و با چه گنجی مواجهند، دیگر هرگز به خود اجازه نخواهند داد از تن خسته این مسافران زمان شاخه ایی برکنند و خسارتی بر تن شان وارد کنند، که انسان ها عموما فهیم و مهربانند و تنها سودجویانی قلیلند که تفنگ به دست آهوی این دشت زیبا را می زنند، تا لحظاتی لذت کبابش را بچشند و طبیعت را به داغ این نادره های طبیعت عزادار کنند.

تمام شواهد نشان می دهد که قله شاهوار از قله های مسکونی بوده است وجود آثار قلعه های "چهل دختر"، "ده گی"، "ابردژ" و... در این کوه که حداقل نام هایی بود که من در این صعود شنیدم، نشان می دهد که اجداد ما در این منطقه به رغم سردی و باراش های عظیمش، زندگی می کردند، بخصوص اهالی قلعه ابردژ که گفته می شود نام ابرسج هم از این دژ گرفته شده، و مردم محلی به این دژ، قلعه کُفار و یا گبر ها می گویند، که این خود گویای حضور زرتشتیان در این کوه است، که بعد از آمدن اعراب به گبر و کفر آنها را می شناختند و ریشه اشان را زدند، وقتی در احوال شیخ بایزید بسطامی هم سیر می کنی، می بینی که او از اهالی محله و از خاندان زرتشتی و در محله زرتشتیان بسطام زندگی می کرده است و گویا از طایفه مغان بوده، که از رده روحانیون زرتشتی بودند که از قضا وقتی همین طبقه با حکومت ساسانی امتزاج کردند، بنیاد دین زرتشت و قدرت سیاسی وقت را در کنار قدرت زدند، و ظلم را به حدی رساندند که وقتی نیروی خارجی مثل اعراب با عده ایی قلیل آمدند، تاج کیانی از سر ایرانیان برداشتند و بساط هزاران ساله ایی را عده ایی قلیل با شمشیرهای کمانی خود برچیدند، و کار به جایی رسید که یکتاپرستان دین زرتشت را به کفر متهم کردند و مردم ایران دو دسته شدند و همدیگر را به گبر و کفر صدا زدند و از بین بردند، اینجا ابردژ آنان اکنون به ابرسج تبدیل شده و همچنان در پای شاهوار پابرجاست.

در کنار این شاهوارِ شاه پیکر همچنین روستای میقان قرار دارد که گفته می شود اینجا هم مجمعی از مُغان و یا همان اهل روحانیت دین گفتار، کردار و پندار نیک می زیستند که آن را به همین مناسبت میقان می نامند، و همه اینها در کنار شهر "صد دروازه" که روزی پایتخت ایران بود، نشان از شوکت و عظمت مردمی می داد که بین خراسان و ری (راگا)  و هیرکانا (طبرستان) و اسپادانا (اصفهان) محل جوشش زندگی شد، که شمال را به جنوب و شرق را به غرب ایران وصل می کردند و آثار "چاپارخانه" های این منطقه هم اکنون بین دامغان و شاهرود و از شاهرود تا دل البرز می توان به تواتر دید، از جمله در نزدیکی روستای قهج، خرقان و... آثار این ساخت و سازهای ارتباطی هنوز پابرجاست و نشان می دهد که روزگاری این منطقه شهیر و فعال بوده است.

اما اینک ما به پای این درختان کهنسال رسیده ایم و در حُسن ذوق و سلیقه میزبانان اورسی ما، انگار باید ماند و لذت خوردن را چشید و بساط میوه، چای دودی، جوجه کبابی لذیذ را می شود برپا کرد در سر و صدای تهیه این سورچرانی طولانی، از زمزمه های عاشقانه دیدار با این پیران کهنسال باز ماند، و گفت و شنید و از این درختان نشنید. و باز سروکوهی ما، بی توجه به این بیمحلی ها، سایه می دهد و شما می توانی مثل هزاران کسان دیگری که این درختان میزبان شان بوده اند، بمانی، بخوری، بگی، بشنوی و بگذری و...

بر پای این درختان و چشمه گوارایش گزنه ای روییده است و اکنون در این فصل و در آستانه پاییز، ترد و لطیف است و می توان از این گزنه بر پای این اورس کهنسال که مثل سبزی خوردن تازه بسیار سرحال و ترد است، گرفت و با زدن آن به زانوانت، دوای درد زانوی کوهنوری ات را با حس گزش لذت بخش، بی حسی داد و این سوزش و خارش و بی حسی را در آمیخت و برای مدتی از زانو و درد هایش خلاص شد، و به "وریج وریج" ش مشغول شد و عادت کرد و بدین صورت از درد زانوان گریخت، هرچند سوزشش را برای روزها به همراه خارخ خواهی داشت، اما این خود لذت بخش خواهد بود و سلامتی افزا.

مشغول خود بودیم که گروه دو نفره کوهنوردی هم رسیدند که در مسیر با آنها در سه نقطه تلاقی داشتیم، آنها هم به نوعی با ما در این مسیر همراه بودند، که از جمله آنان یکی از فاتحان "علم کوه" از سمت تیغه آلمانی ها هم در این جمع بود، که مشتاقانه سفره دل باز کردیم و او نیز از خاطرات کوه و عبور از سات گفت و معتقد بود علم کوه، تمام زیبایی های ایران را در خود یکجا دارد، هزار چال که مثل یک کاسه است و یک طرفش به سمت علم کوه می رود، یک طرف به کلاردشت، و یک سویش به سمت الموت، و سوی دیگرش به سمت تالقان؛ منطقه ایی که خیلی خطرناکی است، هم به لحاظ ارتفاع بالایی که دارد (بالای 4000 متر هست)، و این که آبادی هایش خیلی از هم دروند و...، و این که بهترین و راحت ترین مسیر به سمت علم کوه از سمت کلاردشت است، و اگر در چاله هزار چال قرار گیریم می توان چند قله را فتح کرد که از آن جمله علم کوه، خرسان شمالی، خرسان جنوبی، لشکرک بزرگ، و لشکرک کوچک، ستاره که باید، در این کاسه چند روزی ماند، و هر روز یکی از این قله ها را یک به یک فتح کرد. و این که کوه های آنجا با کوه های اینجا در شاهوار و البرز شرقی خیلی تفاوت دارد، زیرا بدنه آن کوه ها بیشتر تیغه است و خطرناک.  

این دوست کوهنورد ما توصیه هایی هم داشت که باید از سوی کوهنوردان رعایت شود، یکی این که باید از دو باتوم در صعودها استفاده کرد، که این کمک شایانی در مسیرهای طولانی صعود می تواند در حفظ انرژی داشته باشد. و دیگر اینکه تغذیه در کوه خیلی مهم است. خوراکی های خیلی شیرین را نباید خورد، می توان در آب دو لیتری قمقمه خود یک قاشق عسل ریخت به طوری که شیرینی آن زیاد احساس نشود، زیرا شیرینی زیاد باعث می شود که انسولین زیادی در بدن آزاد شود، و این باعث بی حالی و تخلیه انرژی می گردد، و واقعیت هم همین است که در صعود های سخت کاهش و اتمام انرژی باعث مرگ بسیاری از کوهنوردان می شود و لذا حفظ انرژی خیلی مهم است و انرژی بدن حتی برای جذب قند هم نباید تباه شود. قند خون باید در یک نمودار خیلی آرام بالا برود.

 چربی نباید خورد، مغز بادام درختی خیلی خوب است، البته بادام زمینی هم مناسب است، ولی در مقایسه با بادام درختی از چربی بالاتری برخوردار می باشد. مغز بادام درختی ماده ایی دارد که در بدن به NO2 تبدیل می شود و این باعث می شود که رگ ها باز شود و اکسیژن و خون رسانی بیشتری به عضلات صورت گیرد، که در کوهنوردی این خیلی مهم است.

به هیچ عنوان تن ماهی و کنسروجات در صعودها نخورید، زیرا این ها چربی زیادی دارد، و بدن باید انرژی زیادی بگذارد تا آن را تبدیل کند، سبزیجات زیاد باید خورد؛ آب زیاد باید خورد و قبل از این که تشنه شویم آب بخوریم، غذاها باید ساده ساده باشد، حتی کوکو سیب زمینی هم نه، بلکه سیب زمینی آبپز بهتر است، تخم مرغ هم بد نیست، ولی صعود به قله های بلند بهتر است، استفاده نکنیم، در برنامه های چند روزه و بالای 4000 متر، قرص مکمل ویتامین باید همراه داشت، صبحانه عدسی و یا لوبیا و... خوبه، شب هم که در کوه می مانید قمقمه آب خود را داخل کیسه خواب خود قرار بدهیم تا دمای آن با دمای بدن شما یکی شود، و این باعث می شود که هنگام خوردن این آب، بدن انرژی زیادی برای همدمایی آب با بدن صرف نکند. مایعات هر چه همدمای بدن شما باشد بهتر است. این ها نکته های ریزی است اما خیلی مهم است. آب سرد خوردن در ارتفاع خیلی مشکل زاست و برای کبد هم ضرر دارد. چای را به لحاظ از بین بردن آهن بدن نباید خورد.

دوست همنورد دیگری هم توصیه به خوردن انجیر خشک می کرد، که هم باعث می شود که انرژی بدن در ورزش سریع بازگردانده شود، و هم سریع جذب می شود، او کسی است که در منزل هم آب را همدمای بدن مصرف می کند و هرگز از آب یخ و یا آب از یخچال میل نمی کنند و آب شیر آب را با هر درجه ایی به آب های سرد ترجیح می دهد و راز سلامتی بسیار مهمی، که اینگونه برای او معمول شده بود و در زندگی اش رعایت می کند، ایشان سال های سال است که چای نمی خورد، شاید این برای بسیاری غیر قابل باور باشد ولی هستند کسانی که چای را کاملا ترک کرده اند.

هنوز آثار خواب گوسفندان در پای این اورس هست البته این دو حسن دارد، یکی این که گوسفندان پای این اورس را همواره با پای خود شخم می زنند و لذا اکنون پایش کاملا خاکی است و دوم کود دائمی که بپایش ریخته می شود ولی رفتن بزها روی آن و عدم رویش هیچ بوته ایی در پای اورس باعث می شود که سیل خاک ها را ببرد و به درخت آسیب برسد، و متفق بودیم که باید دور این درخت را فنس و یا حصار بکشند و از مناطق مجاورش جدا کنند، تا انسان ها و حیوانات نتوانند به آن خسارت بزنند، و تابلویی حاوی نکات تاریخی و روش محافظت از آن در نزدیک این دو درخت نصب شود، تا رهگذران بر احوال و اهمیت آن ها آگاهی یابند.

از ساعت 11 صبح که رسیدیم تا ساعت 14 و چهل دقیقه در پای این سرو کوهی کهنسال ماندیم، و سپس به قصد صعود به قٌور یا قله بالاسری حرکت کردیم.

بیست دقیقه بعد در ساعت  ‏‎3:03:40 PM در محل یخچال هایی بودیم که اکنون تنها سنگ های خرد شده در زیر آن دیده می شود و دیگر با این دمای بالا حتی شاهوار هم برف و یخچالی ندارد. درختچه های زرشک همچنان اینجا خود نمایی می کنند.

دیگر وقت گذشته است و طبق قانون متداول کوهنوردان که توصیه دارد، کسانی که شبمانی در کوه ندارند باید تا ساعت 14 تا هرکجا که رفته اند، متوقف شده و آهنگ بازگشت گیرند، تا سفر ایمنی داشته باشند، ما هم در ساعت ‏‎3:28:08 PM به نقطه ایی رسیدیم که توافق به بازگشت کردیم در حالی که هنوز یک ساعت تا قله وقت برای صعود می خواست.

و ساعت دقایقی از 19 گذشته بود که در انتهای دره وارد روستا ابرسج شدیم. و سفری 12 ساعته ما در یک مسیر رفت و برگشت به پایان رسید، درحالی که اگر وقت مان به خوردن و استراحت در پای این سرو کوهی نمی گذشت و توقف معقولی داشتیم، شاید می شد خود را به توسکستان در حاشیه شهر گرگان رساند، و یا در تاش از قله شاهوار پایین آمد.

  

 

[1] - روستای ابرسج هم نام خود را از این همین درخت های اورس گرفته است، اهالی این منطقه به این روستا اورسج نمی گویند بلکه به آن اِوِرسی می گویند، که به خاطر تعدد درختان اورس این روستا را اورسی می گویند، وجه دیگر نام این روستا "قور امبیسه" است قور که همان نام دیگر قله است، اِمبیسه یا همان انباشته است. و گفته می شود که از این نقطه کسانی برای پیش بینی آمدن ابرها حضور می یافتند و تخمین بارش می کردند و ابرسج همان ابر سنج بوده است که به ابرسج تبدیل شده است، وجه دیگر نام ابرسج قلعه ایی بوده که در کوه شاهوار در زمان باستان به نام "ابر دژ" بود و به دژ کافرها و یا گبران گفته می شد و این نام بعدها به ابرسج تبدیل شده است   

[2] - سرو کوهی یا اَوَرس درختی کمیاب و مربوط به گیاهان دوره باستان است که آخرین زیستگاه خود را در البرز در حاشیه شاهوار دارد و امروز به نوعی تحت حفاظت است شاید زندگی اش را نجات داد.

[3] - شعر نیما یوشیج که تو را من چشم در راهم     شباهنگام       که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی        وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛       تو را من چشم در راهم.        شباهنگام،      در آن دم که بر جا دره  ها چون مرده ماران خفتگانند     در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،     گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم         تو را من چشم در راهم.      "نیما یوشیج"

[4] - نام محلی درخت انجیر معابد که درجنوب ایران و شبه قاره هند رویش بسیار دارد، و ریشه هایش علاوه بر پایین تنه، از شاخه ها آویزان شده و از آنجا در زمین هم فرو می رود.

[5] - این کلمه در زمان محلی شامل سه کلمه پی+ سی + اُو است که پی به معنی کنار و در کلمات دیگری مثل "پی وال" کنار صخره ایی که گوسفندان می توانند در آن پناه گرفته و استراحت کنند، سی که همان عدد 30 هست و اُو که همان است که این درخت ظاهرا در آن زمان در کنار کی مجموعه سی چشمه ایی قرار داشته است.

[6] - ویکی پدیا نام 18 قلعه از این دست را را به شرح ذیل فهرست کرده است : قلعه‌دختر (استهبان)، واقع در شرق شهر استهبان در فارس      قلعه دختر خوشاب، در روستای خوشاب شهرستان بردسکن          قلعه دختر درونه، در روستای درونه شهرستان بردسکن      قلعه‌دختر (فیروزآباد)، در شش کیلومتری جاده فیروزآباد به شیراز           قلعه دختر (دشتی)، در شهرستان دشتی (استان بوشهر)         قیزقالاسی، روستای قیزقالاسی در شمال گرمی          قلعه دختر (میانه)، در شهرستان میانه    قلعه دختر (تبریز)، بر فراز تپه‌های شهر جدید سهند         قلعه دختر (لرستان)، بقایای قلعه تاریخی در میان رشته‌کوه تمندر در الیگودرز        قلعه دختر (ساوه)       قلعه دختر (زیرکوه)، روستایی از توابع بخش زهان شهرستان زیرکوه استان خراسان جنوبی ایران            قلعه دختر (کرمان)، بر فراز تپه‌های شرقی شهر کرمان        قلعه دختر (باکو)، از آثار دوره ساسانی در باکو         قلعه دختر و پس‌بند فداغ، در جنوب شهر لار در فارس      قلعه دختران، در بخش مرکزی شهرستان رودان        قلعه دختر دوان، قلعه ای نزدیک روستای دوان در شهرستان کازرون      قلعه دختر (قزوین) واقع در تاکستان استان قزوین       قلعه دختر بشرویه از توابع خراسان جنوبی  

Click to enlarge image IMG_4748.JPG

پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • شهریور

ساحل دلبرگشای دوست

‎ ‎من واژه واژه ی، عشق را جستجو شدم

واژه کجاست تا که کنم من فدای دوست ‎

من گشته ام به وادی این واژه ها خراب

دوست در کجاست تا که شوم من خراب دوست‎

ای دل تو در خرابی خود ایمنی، بمان

شاید که دوست هم بشود روزی، خراب دوست ‎

من سایه سار گُلشن این عشق و عاشقی

یافتم فقط در پس ردای دلبر آسای دوست‎

من اسب سرکش این عشق و عاشقی

جستم به ساحل دلبر گشای دوست‎

من رفته ام ز شهر تو ای عاشق حزین

در جستجوی چشم کمان دار، سای دوست‎

من رُفته ام این دلِ غم دار ز عشق او

شاید که یافتم عشق، اندر ورای دوست‎

من می روم ز وادی حزن و خزین که اوست

من مبتلا، و اوست مبتلا به دوست

من گشته ام هزار کوچه ی دلم

تا یافتم داروی دردآشنای دوست ‎

ای دردهای بی امان و دلآرای من بسوز

زین دل که نیست، جای خوش نوای دوست ‎

درد دلم به دوری و نزدیکی اش نرفت

تا من شوم هزار روز، مبتلای دوست ‎

بیمار گشته ام به روی خوشش زان سبب که او

درمان کند این دلِ گشته مبتلا به دوست ‎

یارب به من بگو که چه سوداست عاشقی

بر باد می دهد همه ایمان و عاشقیست

دل رفت و ایمان و توکل همه فنا

این هم به لطف چشم خمارین عُزار دوست ‎

این چشم متبلا و این دیده خماریت

مارا به غمزه کشت، شده مبتلا به دوست‎

پرواز کرد این دم روح شاعرانه ام

در مستی و خماری و بی قرارِ دوست  ‎

بوسیده ام لب خندانت ای غزال

تا چشم نیفتد به تو، کجاست کام دوست

‎من در پی ات، لعل رخت گشته ام هزار

من گشته ام هزار لعل رخ، از برای دوست‎

جانم ملول گشت زین نایافتنی های چند

یافتن کجاست، جستن چه شد، از برای دوست   ‎

خوابت پرید زین قصه پر غصه غمم

از جستن و نیافتن از برای دوست   ‎

من زین نشستن و گفتن، در انتظار

یافتم هزار جستن و نیافتن از برای دوست ‎

من واژه واژه عشق را جستجو شدم 

 

کجاست

فرهاد کوهکنم، شیرین من کجاست

شیرین لبِ هزار غمزه ام چه جاست‎

من گشته ام هزار کوه، در پی اش

آن لولی مست هزار چهره ام کجاست‎

من را به سنگ بسته و یارم بدل چرا

آن سنگدل هزار خانه ام کجاست‎

من کُشته گشتم از غم دیدار روی او

آن مهوش زیبا چهره ام کجاست

گشتم خموش من بدین وادی خموش

چشم بی مثالِ خموش دلبرم کجاست

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • شهریور

‎روزنه ایی میان دل تو

بستی که بستی، پنجره های اضافی را

این روزنه های نیم بند به خوشبختی را

من روزنه ایی باز میان دل تو می خواهم

تا باز کنم گره های سخت معمایی را

من که به یک نگاه شیدایی روی ماهت شدم

تو در هزار کرشمه به سُخره ام نشستی دل شیدا را

 

عنان دل

تو غوغا می کنی ای دل

دل بی دل، چه غوغایی

دلی تو، دلبری تو

توانم نیست، غوغایی

تو افکندی عنان دل

عنان بر دل چکار آید

دلم را بی عنان کردی

شکار این و آن کردی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 20
  • شهریور

گاهی حتی اگر در محوطه پرواز سیمرغ هم که قدم بزنی، آثار پر و پروازهایش را خواهی دید و حضورش را حس خواهی کرد؛ امروز بر قله ایی دست اندازی خواهیم کرد که میلیون ها سال گستره خیرش را بر مردمان و منطقه ایی هدیه کرد که هم سید محمود تالقانی در آن رشد یافت و هم جلال ال احمد در آن جان گرفت، این قله ها و سرزمین هایش، جادوی زایش در خود دارند که چنین مردان پر افتخاری را در دامن خود پرورش می دهند، اینجا خودکاوند است روستایی زیبا بر حاشیه جنوبی دره تالقان، که مبدا صعود ما می شود.

پاییز که نزدیک می شود، انگار دل طبیعت هم مثل دل ما انسان ها آشوب شده، و دوره بی قراری و ناپایداری هایش آغاز می شود، این روزها اوضاع جوی کوه ها دیگر قابل اطمینان نیست، انگار کوه ها هم از یکنواختی و بی تحرکی تابستان گرم و طولانی اشان به ستوه آمده اند و خُلق شان در هم و بر هم شده، و به نوعی توفان ها و نابسامانی های شان آغاز می گردد، چشمه ی آب هایشان به کمترین میزان خود می رسد؛ گوسفندان حسابی مراتع  شان را چریده اند، پوشش گیاهی شان خشک و شکننده می شود و... خلاصه بسیاری از زیبایی های شان به غارت رفته است.

گرچه حاشیه شمالی دره تالقان با قله های شاه البرز، سات، علم کوه و... کنفدراسیون قله های بالای چهار هزار متر را تشکیل داده اند و عبور از آن قله ها، از آرزوهای بسیاری از کوهنوردان است، و سابقه درخشان بسیاری از بزرگان کوهنوردی به صعود از امثال علم کوه و... مزین است ولی دیواره جنوبی دره تالقان هم قله هایی دارد که بی اسم و رسمند، اما زیبایی عبور از آن و اشراف به دشت کرج – قزوین، آنانرا نیز دیدنی و دوست داشتنی می کند.

قله ایی که مقصد امروز ماست بین روستای گلیرد از تالقان و ولیان از هشتگرد قرار دارد، ارتفاع آن 3250 متر و با پوشش گیاهی زیبایش به یک بار صعود کاملا می ارزد، بخصوص برای کسانی که بخواهند از دشت هشتگرد و کردان از طریق عبور از دیواره های لایه ایی رشته کوه البرز، خود را به دره تالقان برسانند، و یا حتی از آن عبور کرده به دره الموت و یا جنگل های شمال در منطقه سه هزار در شهسوار و کلاردشت بروند، راهی است سه چهار روزه ولی به یاد ماندی و عبور از عرض البرز تلقی می شود.

امروز 17 شهریور است و یاد و خاطره انقلاب و انقلابیون اصیل و زحمت کش آن روزها، بیشتر از هر زمانی گرم و یادآوری می شود، و گذشته از این که انقلاب و نتایجش را درست بدانیم و یا ندانیم، قبول داشته باشیم یا نداشته باشم، نتیجه این انقلاب را شاهکار و یا خیانت به کشور و مردم ایران بدانیم و... در هر صورت اینان مردانی اند که تاریخ معاصر این کشور را رقم زدند و ما امروز می خواهیم از کنار روستای "گلیرد" که زادگاه مجاهد آگاه و فهیم، سید محمود تالقانی است، به قله ایی صعود کنیم که از چند صد متر آنطرف تر از روستای "خودکاوند" کار صعودش را آغاز خواهیم کرد، و از قضا 19 شهریور سالروز عروج این مرد بزرگ تاریخ انقلاب 57 است، و از قلیل اهالی مذهب دخیل در مبارزه طولانی علیه سیستم دیکتاتوری فردی و پادشاهی است، که به همراه آیت الله حسینعلی منتظری در بین جماعت اهل دین دخیل در پروسه انقلاب [1] ، بیشترین زمان زندانی سیاسی را تجربه کرد و طبق خاطرات آیت الله منتظری در زندان وقتی بوق پیروزی این انقلاب را شنید آه از نهادش بر آمد و شانه های خود و همسلک های خود را بر مسولیت سنگین اداره جامعه ضعیف و ناتوان دید و این مرد سترگ مبارزه، مسولانه لرزید، که ما نخواهیم توانست کشور را اداره کنیم. [2] او و خانواده اش از جمله کسانی اند که بیشترین صدمات را از انقلاب و انقلابی گری دید، و زودتر از همه با مرگی مشکوک متعاقب دیدار شبانه با سفیر روسیه، تجربه کرد، و صحنه انقلاب را به دیگرانی واگذار کرد، که نه سابقه او را داشتند و...

آقا سید محمود که روزگاری در همین روستای مختصر و کوچک و اما زیبای گلیرد زندگی و رشد یافت، برای مردم این منطقه مثل یک مرد افسانه ایی است، و اکنون بعد از سال ها که از وفاتش می گذرد داستان های زیادی از او و زندگی و منشش بازگو می کنند، و تقریبا تمام روستاهای تالقان بر ورودی های روستای خود عکسی از او را به تجلیل نصب کرده و به وجودش افتخار می کنند، آنان از تقوا، مردم داریش، بزرگ منشی اش، و زحمت کشی اش، ارتباطات مردمی اش، دور بینی اش، ابتکار و سلیقه اش و... می گویند، آقا سید محمود وقتی از تهران می آمد و در روزهایی که هنوز گلیرد جاده ایی نداشت، و او و مردم همجوارش پیش از این برای دسترسی به شهر باید تیکه تیکه خود را به جاده اصلی کرج به قزوین در صمغ آباد نزدیک می کردند تا بر اتومبیلی عبوری سوار شده و خود را به نزدیک ترین شهر در کرج یا قزوین برساندند، و اینجا اسب و دیگر چهارپایان نقش اصلی را داشتند، اما در این اواخر که جاده تا  انتها  دره تالقان آمده بود، و هر سه چهار ساعت یک بار (کم و بیش) اتومبیلی از این مسیر عبور می کرد، آقا سید محمود خود را با چهارپایش سر جاده گلیرد در منگلان می رساند (چه برای رفتن به شهر یا برعکس) تا درب گاراژ دوست شفیقش "مش (مشهدی) حسینقلی" بماند، و مش حسینقلی به مقتضای زمان حضور و انتظار، برای آقا سید محمود چای و خوراکی مهیا کند و از ته دل و با افتخار شرایط را برای راحتی این روحانی پرطرفدار، تهیه می دید تا انتظار برای رسیدن وسیله حمل و نقل سخت نباشد، اینجا بود که آقا سید محمود از چاخانه [3] نزدیک مغازه "مش حسینقلی" وضو می گرفت و بر بام چاخانه، محلی برای خواندن نماز برای شیخ مهیا می کردند تا استراحتی و عبادتی کند و یا چهارپایش از گلیرد بیاید و او را از منگلان به گلیرد ببرد و یا بالعکس اتومبیلی برسد و او را به شهر حمل کند و...

آقای سلیمی از همشهریان گلیردی آقا سید محمود، وقتی با ما بین گلیرد - اورازان همراه و همقدم شده بود و بر اسبش نشسته و به سوی باغش می رفت هم از آقا سید محمود می گفت، که همواره سحرخیز بود و بعد از خواندن نماز شب راهی این صخره ها و راه های کوهستانی می شد. و تصور من این است که در همین دامنه ها بود که در فکر فرو می رفت به سیر آفاق و انفس و عبادت و ورزش مشغول بود، تنهای تنها، و انگار طبیعت برای او الهام بخش شد، و برایش معنا و روش زندگی را مرور کرد، انگار او رعایت حق و حقوق دیگران را در زندگی، در این طبیعت فرا گرفت، که هیچ کس را نباید از حق خود محروم کرد، که اگر حقوق هریک از اهالی طبیعت سلب شد زنجیره ی نظم طبیعت نابود می شود و حقخوران هم زیر پای ظلم حقخوری خود، و حق از دست داده ها و یا زیر پای سنت خداوند که ظلم را ناپایدار می داند، نابود خواهند شد، او درس های زیادی را از این کوه ها و طبیعت زنده اش گرفت و سپس راهی شهر شد تا در اجتماع خود نقش آفرینی سیاسی اجتماعی عمیقی کند، و اکنون او افتخاری برای اهل منطقه، کشور و جامعه ایی است که بدان تعلق دارد و... اینجا سرزمینی حیرت انگیز است، بین اورازان و گلیرد که سیر می کنی در فکر فرو می روی که این دو پسر عمو در عالم تفکر و عمل خود چه غوغایی کرده اند، سید محمود در گلیرد و جلال در اورازان،

در راه که برای شناسایی مسیر کوهنوردی به "پراچان" [4] می رفتیم، راننده سرویس ما از رابطه قلبی بین شیخ شریعت (اهل روستای مهران)، که برای خود مقامی معنوی داشته اند، تعریف می کرد، از آن هنگام که آقا سید محمود در خانه خود در گلیرد در حال وضو برای نماز بوده که پسر بچه ایی بر او وارد می شود و خبر از رحلت شیخ شریعت می دهد و این که شیخ وصیت کرده که شما بر او نماز میت بگذارید، و او وضوی خود را کامل کرده و آماده می شود که سوار بر چهارپای خود به روستای مهران برای مشایعت شیخ شریعت برود، ولی در راه شیخ شریعت را پیاده می بیند که به سوی او می آید، شیخ شریعت از آقا سید محمود حال می پرسد و تالقانی بدون ذکری از داستان آن پسر بچه و پیغامش، می گوید به دیدار شما به مهران راهی بودم، که شیخ شریعت می گوید بسیار خوب شما بروید مهران، من هم به شما خواهم پیوست، و آقا سید محمود در حالی به سوی مهران می رود و ادامه راه می دهد، که در این اندیشه غرق بوده که این پسر بچه چرا باید چنین عملی انجام دهد و چنین خبر دروغی از مرگ شیخ شریعت را بدهد، که به مهران می رسد و می بیند که مردم در مزار روستا تجمع کرده اند، نزدیک می شود می بیند که منتظر اویند که نماز بر میت بگذارد و دفنش کنند و... البته تالقان پر است از این داستان ها که خدا به سر نهان عالم است، و البته این سرزمین مردان بزرگ دیگری هم دارد که در این مجال نمی گنجد و می رویم سر اصل مطلب، که صعود در منطقه جلال و سید محمود است.

مبدا حرکت پیاده ما در این صعود، روستای خودکاوند در تالقان بود که کار صعود از ساعت 6 صبح آغاز گردید، هنوز هوا تاریک است و حرکت با نور هدلایت میسر است و جاده خاکی را به سوی قله ایی که در پای آن یخچال خودکاوند قرار دارد آغاز کردیم. خودکاوندی ها آب چشمه های بالا را با لوله های قطور به روستای خود آورده اند و لذا خودکاوند و در پایین دستش روستای "وشته" چون نگینی سبز بر دره ایی می درخشند، تا بر ساحل شاهرود سرافراز و سر سبز باشند.

برنامه زمان بندی حرکت در این صعود به عبارت زیر است :

استارت صعود از روستای خودکاوند در مسیر جاده خاکی قبل از ورود به روستا  مورخ 17 شهریور 1397 مصادف با (8 سپتامبر 2018) در ساعت ‏‎6:03 AM

ساعت ‏‎7:36:44 AM به جایی رسیدیم که به یخچال خودکاوند مشهور است و یک گوسفند سرا و چند چشمه کم آب هم دارد.

ساعت ‏‎8:08:28 AM به بیدستان رسیدیم، که بیدهای کلفت و زیبایش نشان از قدمتش دارد،  و از این به بعد هم باز در دره نزول می کنیم تا به انتها دره برسیم، این نزول از بالای گوسفند سرا شروع شده بود و حدود دویست متر کاهش ارتفاع را داشتیم تا به این دره آمدیم تا کوتاه ترین راه را به سوی روستای ولیان از این طرف داشته باشیم.

ساعت ‏‎8:16:35 AM کف دره بودیم دو آب از سمت مقابل از گردنه ایی که به سویش می رویم می آید، فکر کنم خود کاوندی ها همین آبها را با لوله به روستا برده اند، دره مقابل را به قصد رسیدن به گردنه در بالاترین نقطه به درون هدف گرفته و اوج گرفتیم پاکوب ها از گوسفند سرا تا اینجا ادامه دارد و نشان می دهد که رفت و آمد زیادی اینجا صورت می گیرد و ما در امتداد این پاکوب ها و آب در درون دره به سمت گردنه بالا پیش می رویم.

ساعت  ‏‎9:26:09 AM  صعود ما از گردنه به پایان رسید و می توانیستم از همانجا راه را ادامه داده و با عبور از یک گوسفند سرای دیگر که در سمت راست دره وجود دارد در روستای ولیان در سمت کردان و هشتگرد فرود بیاییم، اما روستای ولیان دیده نمی شود و شک کردیم که در مسیر باشد و به سمت چپ پیچیده و خط الراس را به سوی قله در پیش گرفتیم، باد زیادی می وزد و در این صبح دمان که این همه باد دارد عصر چه توفانی خواهد داشت، بارسیدن به بالا پوشش گیاهی کاملا عوض می شود و بوته های گرد خار و گون آغاز می شوند و گویا این گیاه ها در باد و توفان کیف می کنند که این چنین در اینجا غنی است.

ساعت ‏‎10:35:52 AM بعد از حرکت روی یال خط الرس به ستیغ بلند ترین نقطه رسیده و کمی به سمت هشتگرد نزول کردیم تا راه های منتهای به ولیان را بررسی کنیم که با توجه به جمیع جهات تصمیم گرفتیم راه بازگشت از سمتی که آمده بودیم را در پیش گیریم.

از گردنه که وارد خط الراس شدیم تا قله و از اینجا به بعد  پوشش گیاهی بوته های خار بزرگ که گاه به قد انسان هم نزدیک می شود، نشان می دهد این ها باد را دوست دارند و در مسر بادی که از هشتگرد به سوی قله علم کوه می وزید زیاد هستند و متاسفانه در چند نقطه آنها را که هر کدام عمری بیش از صد سال دارند را به آتش کشیده بودند و هر بوته که می سوزد یک فضای یک متر و نیم در یک متر و نیم خالی و خاکستر می شود، و خاکستر بجای می ماند که باید بر سر انسان های بی توجهی ریخت که حاصل صدها سال زحمت طبیعت را به یک چوب کبریت بر باد می دهند، و بوته هایی که حداقل سیصد سال عمر دارند و در زمستان لحاف حشرات کوه و در طول سال حافظ خاکی است که حاصلخیز و معجزه طبیعت برای سازگاری قله ها با رشد گیاهان تولید شده، را نگه می دارد و منجر به سبزی قله هایی می شود، که بهار تالقان را در اعلا درجه زیبایی قرار می دهد، سبزی دلنشینی که در این وانفسای خشکسالی انسان های بسیاری را به زندگی امیدوار می کند.

ساعت ‏‎11:13:22 AM آهنگ بازگشت گرفتیم و از بالاترین نقطه یالی را که جاده ایی بر خود در پایین دست ها دارد را گرفته و رو به پایین حرکت کردیم. پوشش گیاهی خوبی دارد و زیبا، اما با شیب تند.

ساعت ‏‎12:37:46 PM شیب های تند این یال منتها به قله اصلی را به پایان رسانده و نزدیک گوسفند سرا فرود آمدیم، در حالی که بعد از عبور از این شیب های تند به قول همنوردان از ترس گلوی مان خشک شده بود. اما پوشش گیاهی این نزول را قابل تحمل کرده بود.

ساعت ‏‎2:22:27 PM در مبدا بودیم، و این آخرین تیکه نزول به خودکاوند را از یخچال خودکاوند و گوسفند سرا تا اینجا در جاده با شیب ملایم و اما طولانی اش حرکت کردیم، مثل رفت.

کل این صعود با استراحت های چند دقیقه ایی اش شد هشت و نیم ساعت طول کشید.

[1] - عمده ترین کانون مبارزه علیه رژیم شاه و سیستم پادشاهی و دیکتاتوری فردی را دانشگاه و دانشگاهیان به عهده داشتند و آغاز کرده اند، و در این میان گروه های سیاسی وابسته به تفکر چپ کمونیسم و سوسیالیسم بیشتر این مبارزه را دانشگاه ها رهبری می کردند و گروه های مذهبی کمی هم در این مبارزات حضور داشتند، که تبلور عینی و اساسی مبارزاتی آنان در گروه سازمان مجاهدین خلق و... بروز یافت که این درصد کم را در خود جای می داد و سازماندهی کرد، گذشته از انحراف سازمان مجاهدین به خیانت به کشور و ائتلاف با دشمن خارجی بعد از پیروزی انقلاب؛ آنان به برکت آموزه ها و هدایت های امثال تالقانی و دکتر علی شریعتی از تفکر گروه های چپ نجات یافتند. بعدها اقشاری از حوزه هم به مبارزات پیوستند و کار انقلاب و انقلابیون به اینجا که هستیم ختم شد، تسلط فکری و عملی مبارزه در بین مبارزین آنقدر بود که بعضی از فعالین دانشگاهی در آن زمان می گویند اگر شریعتی و بازرگان و تالقانی نبودند ما هم در سلک گروه های چپ بودیم و اینان بودند که این قلیل مذهبیون مبارز را هدایت و سازماندهی کردند.

[2] - خاطره ی به نقل از آیت الله منتظری، از حالات آیت الله تالقانی در آستانه پیروزی انقلاب 1357 : "اوایل سال 1356 با آسید محمد (آیت الله طالقانی) هم سلولی بودم. یک شب بی وقفه سیگار می کشید و راه میرفت، نیمه شب بهش گفتم : خفه شدیم از دود چرا نمیخوابی؟   ایشان گفتند: مگر نمیبینی؟ مگر نمشنوی؟!    گفتم: چی رو   گفت:صدای مردمو، انقلابو، پیروز میشن!    من گفتم: خب بشن چه بهتر     ایشان در جواب گفت: چرا متوجه نیستی! شاه میرود ، مردم به ما مراجعه میکنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا  https://hammihan.com/post/6422591

[3] - محلی به عنوان انبار زیر زمینی آب برای مصرف خانگی، که آب های سطحی را به آن وارد کرده تا در یک فرایند آرامش؛ چیزهای معلق ته نشین شود. این انباره ها دست ساز بود و در تالقان به آن "چاخانه" می گفتند. تهران زمان رضاشاه هم که سیستم لوله کشی نداشت، آب های سطحی را به این آب انبارها می فرستادند و بعد استفاده می کردند.

[4] - روستایی در انتهای دره تالقان که از آنجا می توان با عبور از البرز و پایه های علم کوه به کلاردشت و یا ارتفاعات سه هزار در شهسوار رفت.

Click to enlarge image Al-e-Ahmad.PNG

صعودی در زادگاه سید محمود طالقانی و جلال آل احمد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 17
  • شهریور

رشته کوهستان البرز تقسیم بندی های استانی ما را به رسمیت نمی شناسد و سلسله ستیغ های بلندش در همه پهنه شمال کشور و در چند استان پراکنده اند، سرزمین پر برکتی که ایرانیان را برای قرن ها در خود جای داده و تمدن ساز بوده اند، اما البرز مرکزی با کوه های بالای چهار هزار متری متعددش، خود نقطه بکر طبیعی است که دل کوهنوردان را می رباید، تا بیایند و با مرگ دست و پنجه نرم کرده و آنان را فتح کنند و بروند، ستیغ های بلندی همچون دماوند و علم کوه بلندترین قله های البرز مرکزی اند که در اطرافشان کوه های پرشمار دیگری جای دارند که شهره و گمنام آنها، جولانگاه کوهنوردانی است که به نوعی با طبیعت زورآزمایی می کنند.

قله هایی که گاه در یک سویش جنگل است و شمال (سرسبز)، و در یک سویش خشکی است و جنوب، و سرسبزی و درختی دیده نمی شود. مثل علم کوه و...، اما مبدا ما در این صعود روستای کرکبود (با 2230 متر ارتفاع از سطح دریا) در تالقان [1] است محل شروع ما برای فتح قله سات (Saat) با ارتفاع 4016 متر از سطح دریا شود و در انتهای کار، فرود آمدن در دره الموت قزوین؛ یعنی انتقال یافتن از استان البرز (تالقان)، به استان قزوین (الموت) از طریق عبور از قله سات.

 دره تالقان که رود شاهرود در آن جریان دارد، را کوه های مهمی مثل کهار، ناز، علم کوه، شاه البرز و... احاطه کرده است اما اینها تنها قله هایی نیستند که در حاشیه دره بزرگ و طولانی تالقان وجود دارند یکی از ستیغ های مهم، سخت و کم مشتری این منطقه قله سات است که از سمت جنوب به دره تالقان راه دارد و از سمت شمال به دره الموت، و در امتداد قله با عظمت شاه البرز و سفید قطور، دره الموت را از دره تالقان جدا می کند. مقصد ما در این صعود عبور از آن و رسیدن به دره الموت از طریق روستای "دینه رود" بود، ولی به علت عدم یافتن راهنمایی محلی مناسب، فراخوان دیگر همراهان گروه برای این صعود میسر نگردید، ولی تیم دو نفره ما تلاش خود را بر اساس بررسی امکان صعود بدون راهنما و افراد دیگر همراه را، در تاریخ 14 شهریور 1397 استارت زد، که زمان و مسیرهای صعود ما به شرح ذیل می باشد:   

ساعت 5 و 55 دقیقه صبح که هنوز هوا تاریک بود و امکان حرکت تنها با "هدلایت" میسر بود، از روستای کرکبود کار صعود خود را آغاز کردیم، برای اجرا چنین صعودی از این مسیر، باید آبشار [2] دیدنی کرکبود را دور زد، زیرا امکان عبور بدون تجهیزات از دهانه آبشارِ مذکور وجود ندارد.

در انتهای روستا بعد از پایان مسیر ماشین رو و شروع مسیر پیاده به سمت آبشار، 50 متری که از آخرین خانه ی مسکونی روستا به طرف آبشار کرکبود دور شدیم، دو راهی در میان باغ های پیش رو دیده می شود، که راه پیاده سمت راستی به طرف آبشار می رود و راه سمت چپ شما را در یک پاکوب (مالرو) از بالای تنگه آبشار به پشت آن عبور خواهد داد، و ما هم همین مسیر را ادامه دادیم.

ساعت شش و هیجده دقیقه آبشار را دور زدیم و از طریق پاکوب سمت چپی دره آبشار، به پشت آن رسیده و در ته دره و در کنار آبی که به سرعت می رفت تا خود را به آبشار برساند، مسیر خود را به سمت انتهای دره ادامه دادیم و با عبور از یک پل آهنی به طرف دیگر رودخانه رفتیم. این همان سمتی است که ما کمی بالاتر، از یال بالا خواهیم رفت، ولی تا رسیدن به آن نقطه باید چند بار از این طرف آب به آن طرف رودخانه رفت و بالعکس، تا به آن نقطه ایی رسید که ما برای گرفتن ارتفاع انتخاب کرده و در نظر داریم.

ساعت 6 و چهل و سه دقیقه به محل غار "اِسکول" که محلی است که مردم روستای کرکبود، گوسفندان خود را برای دوشیدن شیر و تراشیدن پشم های شان به آنجا و در نزدکی ده می آوردند، رسیدیم. این غار عظیم گنجایش هزار گوسفند را در خود دارد. کرکبودی ها بیشتر با پیشه دامپروری بوده اند و باغات آنچنانی ندارند و تیکه زمین هایی هم که در کنار رودخانه و گاه در نزدیک چشمه ها دیده می شود، و صاحبانش را به باغداری، مشغول کرده اند، بیشتر در حاشیه روخانه قرار داشته است، و نزدیکی کرکبود به این دره و مراتع کوهستانی حاشیه قله سات، روستاییان را با توجه به شرایط مرتعی خود، برای دامداری تشویق می کند و البته بعد ها با آمدن امکان و فن آوری جدید انتقال آب، دیواره ها و کمره ی دره ها هم از طریق لوله کشی آب به باغات جدید تبدیل شده است.

 مسیرهایی که ما به پشت آبشار منتقل می کرد و در واقع صعب العبور و پرتگاه است، مسیرهای باستانی که مردم زحمتکش این روستا از مراتع پر علف آنسوی آبشار علف می چیدند و از علف های خشک پشته ساخته و بر پشت خود و یا چهارپایان شان به روستا حمل می کردند، و اینجا تو هنگام عبور از این مسیرهای سخت، می توانی  زحمت و بار گرانی که آنان بر پشت خود حمل می کردند را حس کنی، آن هنگامی که با بار گرانی علوفه ایی که برای حیوانات شان جمع کرده اند از آن راه خطرناک عبور می کنند و تو هم نفس با زحمت کشان کرکبودی در این راه ها عبور می کنی و به پیش می روی.  

ساعت شش و 53 دقیقه به آبشاری رسیدیم که حدود سه چهار متر ارتفاع دارد و درست بالای این آبشار ما از یال سمت چپ دره به سوی قله ایی اوج گیری خود را آغاز کردیم که "جوهری [3] امامزاده" [4] و دو میل [5] در آن قرار دارد. سطح این یال اکثر خاکی است و با پوشش گیاهی مناسب و شیبی تند تند که باید با احتیاط کامل از آن عبور کرد، مشخص است. و احتمال پرت شدن و آسیب دیدن بسیار می باشد، و از آن نقاطی در کوهستان است که اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود، خصوصا وقتی ارتفاع زیادتر می شود که میزان افتاده خیلی افزایش خواهد یافت.

ساعت هفت و 46 دقیقه در حین صعود از این شیب، به سبزه زاری رسیدیم که علف های آن اکنون تا بالای زانو ارتفاع گرفته اند و همین سبزه زارها را این مردم می تراشیدند و خشک می کردند و به کف دره منتقل، و از آنجا به روستا منتقل می کردند، این سبزه زارها از بیرون زدن آب چشمه هایی شکل می گیرند که از نقطه در کمره دره بیرون می زند و خود را در اکثر موارد نمی توانده به دره و رود برسانند و از شدت کمی برخوردارند، از جمله گیاهان این سبزه زارها، رز وحشی است که هنگار عبور از رزها انگار می خواهند با خارهای شان دست های تو را بگیرد و نگهت دارد، و ناراحتند و نمی خواهند بی توجه به حرف هایشان از آنان عبور کنی و لذا دست و پاهایت را خارهای خود گرفته و نگهت می دارند و همین باعث زخمی شدن تو خواهد شد، میوه های این رزها قرمز و زیباست که اگرچه اکنون سفت است و زخیم ولی با خوردن سرما مثل خرمالوهای سفت نرم و خوردنی می شوند و در اکثر مواقع گل های شان بی بو اما زیباست.

در عبور از این سبزه زارهای پرپشت همواره ترس نیش خوردن از مارهایی را دارم که ممکن است در آن خزیده تا خود را از گرمای آفتاب در امان نگهدارند و از آب جاری در آن بهره مند، و حال شما با عبور از آن، حریم شان را می شکنی و ممکن است هوس کنند که حمله ایی به پای شما داشته باشند.

در سینه کش دره مقابل هم که صخره ایی با دیواره ایی با بسیار بلند قرار دارد، سبزه زار هایی دیده می شود که مثل اشکی است که انگار از گونه ایی جاری شده، و پایین آمده باشند و به گفته دوست همنوردم مردم کرکبود معتقدند که آقا (امامزاده) عصای خود را در سنگ فرو کرده و آب از آن بیرون زده است!، حکایت اعتقادات مذهبی ایی که حتی دلیل جوشش چشمه های هزاران ساله ایی را هم که در اثر حرکت آب در لایه های زمین به وجود می آید، را از نیروهای ماورایی جستجو می کنند و تفسیر به وجود نفس قدسی مردانی می کنند که از دیار اسلام به این منطقه آمدند و آب و آبادانی با خود آورده اند، این خود حکایتی قابل مطالعه است که نشان می دهد چقدر مردمان ما دلیل همه چیز را در آسمان ها جستجو می کنند، حتی دلیل جوشش چشمه ها را که در تمام کره زمین میلیون ها از آن بدون این که امامزاده ها به آنجا بروند، و در حال جوشش اند و جوشش آب از زمین سنت الهی است که وقتی منبعی از آب پر شد سریز شود چشمه ها سر ریز منابع آب زیر زمینی است که در لایه های کوه ها حرکت می کنند، و البته این تنها مشکل ما نیست اقوام دیگر هم خود امام زاده هایی مختص خود دارند و به عنوان مثال هندوها آب رودهای پر آب روان شده از کوه های هیمالیا را که بیش از هراز کیلومتر طول دارند را نیز به سان موهای خدایان خود دانسته و از این آب ها با مراسم خاص مذهبی به تبرک بر می دارند و مغازه، منزل و...خود را متبرک می کنند.

ساعت نه و 7 دقیقه صبح این شیب سخت، وحشتناک و مردافکن را به پایان رساندیم، شیبی که گاهی ما را به حرکت تراورسی مجبور می کرد، تا شیب تند را بشکنیم، نوعی حرکتی که محلی ها از آن به عنوان "وَرتو" می نامند و همان حرکت اُریب و کجکی است.

کار صعود ما در پایان یال به یک صخره کله قندی ختم شد، تا این جا سخت ترین قسمت صعود به پایان رسید و آن کله قندی را از وجه جنوبی اش دور زده و در جهت شرقی آن، از این به بعد در جهت شمال حرکت خود را به موازات راهی که از روستای "نویز" به "امامزاده محمد بن حنفیه" ختم می شد، ادامه داده، تا در دروازه بزرگ (گَته دروازه به قول کرکبودی ها) با آن راه یکی شویم و در آن طرف این دروازه صخره ایی، به سوی امامزاده، ابتدا سرازیر شده و بعد از گذر از چشمه امامزاده [6] که این روزها کمترین آب را دارد و فقط وحوش از جمله کبک ها (به قول البرز نشینان کوک ها) می توانند از آن استفاده کنند، به سوی ساختمان امام زاده، حرکت خود را ادامه دهیم و ارتفاع بگیریم.

ساعت 9 و 57 دقیقه در بالاترین نقطه  (ارتفاع 3250 متری) پای امامزاده [7] بودیم نیم ساعت استراحت، و صبحانه ایی صرف کردیم و در ساعت 10 و 26 دقیقه حرکت مجدد خود را آغاز کردیم تا خود را به قله سات نزدیک کنیم، با این حجم خستگی که این شیب های چهار ساعته به ما وارد کرد امکان ادامه راه به سوی قله سات با توجه به میزان راهی که برای صعود مانده، و زمانی که برای ادامه راه پیش بینی می شود، نیست، و همینجا سخن از بازگشت آغاز گردید و در آخر هم بنا را بر بازگشت گذاشتیم، و مقرر شد، حضورمان در این کوهستان از این پس برای شناسایی راه های ورود به قله سات و استراحت و تفریح باشد و برای همین هم باز به جلو رفتیم.

ساعت ده و 26 به سمت چشمه ترازان (Tarazan) و یا "چشمه اصلی" [8] حرکت کردیم مسیری پاکوب که نشان می دهد صدها سال است که از این پاکوب ها استفاه می شود و این همان مسیری است که از سمت روستای نویز به اینجا می آید و قدمت آن را میزان استفاده زیادی که از آن شده است روشن می کند.

ساعت 10 و 50 دقیقه به چشمه ایی که هنوز هم آب داشت (ارتفاع 3230 متری)، و آبی ذلال که از سردی نمی شود دست در آن فرو کرد، رسیدیم که محلی ها به آن چشمه "تَرازان" می گویند و گزارشات کوهنوردی از آن به نام "چشمه اصلی" یاد کرده اند. کمی آب خوردیم و آب ظرف های خود را که از ته دره کرکبود برداشته بودیم را با آب این چشمه تعویض کردیم، و برای شناسایی مسیرهای منتهی به سات به جلو و در سمت شمال راه افتادیم، تا اینجا چیزی حدود هفت و نیم کیلومتر صعود داشتیم. اینجا گوسفند سرایی است که هنوز دایر است و چوپانان وسایل خود را در سنگ چینی قرار داده و رفته اند، فضولات گوسفندان و سنگ نمک های حاضر در محل نشان می دهد که برای مدت زیادی گوسفندان اینجا اطراق می کنند و چنین جاهایی مناسب برای ماندن کوهنوردان نیست، و باید سریع آنجا را ترک کرد زیرا معمولا بدن گوسفندان دارای حشراتی است که چنانچه وارد بدن و لباس ما شوند تا مدت ها باعث اذیت و آزار بدن خواهند شد، از جمله این حشرات می توان به کک (Flea) و کنه (Tick) اشاره کرد، لذا می توان به کوهنوردان توصیه کرد که در شبمانی ها نقاطی که گوسفندان اقامت دایم و یا موقت طولانی دارند مناسب نیست و سریع باید چنین مکان هایی را ترک کرد.

این جا قله های حاشیه ایی قله سات با ارتفاع 3950 کاملا دیده می شود ولی خود قله 4016 متری سات تنها موقعی دیده خواهد شد که صعود به این قله های حاشیه ایی انجام گیرد، هشتصد متر اختلاف ارتفاع ما و این قله ها ما را از دید سات محروم می کند و زمانی سات رُخش را نشان خواهد داد که عمده ترین مسیر را طی کرده باشیم.

 بعد از چشمه ترازان اگر به سمت شمال و متمایل به شمال غربی حرکت کنیم یالی شما را به دره ایی می برد که پاکوبی هم در کناره آن هست که می توان از آن استفاده کرد و بعد از دور زدن به دور یک کله قندی سنگی بزرگ در پایین ترین نقطه (ارتفاع 3130 متر از سطح دریاهای آزاد) می توان یالی را ادامه داد و اوج گرفت که منتهای آن به قله ایی ختم می شود که از اینجا دیده می شود، و در واقع قله کاتوراس (Katoras) است که با ارتفاع 3930 قبل از قله سات با ارتفاع 4016 متر دیده می شود، که بعد از سرازیر شدن از این قله به یک دشت در پشت کاتوراس، به سات رسیده و صعود به پایان می رسد.

ساعت 11 و 12 دقیقه از دره مشرف به دره پای سات آهنگ برگشت کردیم و از این به بعد پاکوبی را می رویم که مستقیم به روستای نویز منتهی می شود همان راهی که اکثر مردم و کوهنوردان از آن برای سات می روند.

ساعت 11 و 35 دقیقه بالای گردنه ایی رسیدیم که در نزدیکی امام زاه دره کرکبود و آن روستا را می توان دید اینجا موبایل هم خط می دهد و می توان زنگ های خود را زد و خبر سلامتی داد.

11 و 49 دقیقه صبح یک راهنمای محلی از اهالی روستای کَرود تالقان را دیدیم که گروهی چهار نفره را با خود تا چشمه امامزاده آورده بود تا به ترازان برساند و اکنون عقب مانده بودند، راهنمایی که ما پیدا نکردیم و اکنون به شناسایی قله ایی آمده  بودیم، که اگر راهنما داشتیم موفق به فتحش می شدیم، یکی از اصول لازم در کوهنوردی این است که اگر مطالعه در مورد هر هدفی را نداریم و استفاده از ابزار فنی را به اندازه کافی نمی دانیم، حتما باید از راهنمایان محلی استفاده کرد، وگرنه این کوهنوردی بازی با مرگ خواهد بود، به عنوان مثال حرکت بر اساس تِرَک چی.پی.اس (G.P.S Track) کوهنوردانی که این مسیرها را رفته اند خود از بهترین روش هایی است که مسیرهای نو را می توان با کمترین خطا طی کرد و از تجربه سابقین استفاده نمود، امری که این روزها در بین جوانان مسلط به تکنولوژی روز متداول است و من بارها دیدم که گروه هایی با دانلود ترک های موصوف، راه های نرفته را مثل رفته می دانند و می روند.

12 و چهل و سه دقیقه در مسیر بازگشت به دروازه بزرگ (گَته دروازه) رسیدیم و برای تجدید قوا، به خوردن و کمی استراحت نشستیم.

ساعت 13 و سی و شش دقیقه پاکوب ها را از میان پرتگاه های حیرت انگیز رد کرده و در حالی که هوا دارد توفانی می شود خود را به دروازه کوچک (یا به زبان محلی به کوچیک یا جیر دروازه) رساندیم که از سوی اهالی محل به این گردنه های صخره ایی نام گذاری شده است، و مسیر سرازیری که از ارتفاع امام زاده، و بعد بزرگ دروازه آغاز و تا روستای نویز ادامه دارد، و پاکوب ها شما را دقیقا به همان سمتی خواهد برد که مقصد شماست، و از پردتگاه های خطرناک عبورت خواهد داد. چند دقیقه ایی (حدود 5 تا 10 دقیقه) اینجا توقف و استراحت داشتیم و نزول را ادامه دادیم.

ساعت 13 و 56 دقیقه به جایی رسیدیم که پر از گیاهان سبزی بود که ما شاهرودی ها به آن "مُوکوُ" می گوییم و اهالی تالقان آن را "تله خوره" می نامند، این گیاهی است که هیچ حیوانی آن را نمی تواند بخورد نمی دانم به علت طعم و یا مزه آن است و یا محتوای سمی که ممکن است داشته باشد و محلی های این منطقه، آن را چیده و زیر پِهِن (فضولات حیوانی) قرار داده و در کرسی ها [9] به عنوان سوخت استفاده می کنند، این گیاه باعث می شود که پهن ها در تمام روز روشن بماند و یک روز آتش را زیر پهن در شرایط کمبود اکسیژن روشن نگه داشته و کرسی نشین ها را گرم نگه می داشت، و از آنجا که این گیاه را هیچ حیوانی نمی خورد تنها مورد استفاده آن از دید متفکرانه مردم محل که در طی قرون متمادی کشف شده بود، استفاده به عنوان چاشنی سوخت پهن در کرسی ها بود، گیاهی بسیار تلخ که البته گیاهی دارویی هم هست و یادم نیست مرحوم مادرم برای چه دردی از آن به عنوان دارو گیاهی استفاده می کرد.

ساعت 14 و دوازده دقیقه یک استراحت چند دقیقه ایی در یالی داشتیم که ته آن به روستای نویز ختم می شد، داشتیم، استراحتی کمتر از 5 دقیقه.

ساعت 15 و سی دقیقه هم در پای کوه نویز بودیم که از این جا به بعد راه ماشین رو دارد، و عملیات صعود ما به پایان رسید. نه و نیم ساعت حرکت پر شتاب در کوهنوردی که حاصل آن تنها نزدیک شدن به قله سات بود و صعودی در پی نداشت، اما خستگی زیادی را با خود داشت و به علت پیدا نکردن راهنمای محلی به سر انجام مطلوب خود (فتح سات) منجر نشد و خستگی را بر دوشمان گذاشت.

اهالی کرکبود برای قله سات ضرب المثل هم دارند و کسانی را که به گزاف مدعی می شوند که "کجایی جوانی که یادت به خیر"، این جمله را به زبان محلی می گویند که "ساتی خُرمیه نَدییّم، تیه ای جوانیهَ" ما همانگونه که از قله سات خرمی و سرسبزی ندیدیم از فرد گزافه ایی مثل تو در زمان جوانی ات هم حتی جوانی ندیدیم. و این ضرب المثل محلی  نشان می دهد که برعکس مناطق مختلف دره تالقان که در بهار سر سبز است، قله سات در بهار سرسبزی و خرمی متناسبی ندارد.

از قله سات حداقل دو رودخانه از این سوی آن سرچشمه می گیرد که هر دو هم اکنون آب دارند یکی همان روخانه ایی است که به آبشار روستای کرکبود منتهی می شود و اکنون یکی از جاذبه های گردشگری منطقه است و روستای کرکبود را به مقصد گردشگری و روستای نمونه گردشگری منطقه تبدیل کرده است، و ما هم که سحرگاهان صدای میهمانان این آبشار زیبا را که مشغول صحبت بودند و همانجا چادر زده و اطراق کرده بودند را شنیدم و با آنها تبادل نور چراغ قوه و... کردیم، در زمان های قدیم نیز حاشیه های این آبشار که نقاب هایی از سنگ دارد، مکان نشستن کسانی بوده است که به خوشنویسی (از جمله قرآن) مشغول بودند و در طراوت آب و نم این آبشار می نوشتند و شاید قبر ملانعیما که به عنوان فرد خوش نویس دوره صفویه در این روستا دفن است از بازماندگان نسل چنین خوشنویسانی باشد که در این مکان مشغول خوشنویسی بوده اند. اگر ما روی یال به راست نمی پیچیدیم و مستقیم دره رود کرکبود را ادامه می دادیم به مکانی می رسیدیم که در زبان محلی به آن "دُور وی گلی" و یا "زُور وی گلی" نامیده می شود که "زور وه" همان اسم محلی گیاه دارویی آویشن است. از اینجا به بعد یال سات آغاز می شود.  

اما رود دیگر منشعب از سات، آبی است که با عبور از دره ها خود را به روستای کویین می رساند. که مسیر دیگری برای حمله و صعود به قله سات هم می تواند باشد بدین صورت که تا روستای کویین آمده و از آنجا مسیر صعود را در امتداد رودخانه ادامه داده به پای قله سات نزدیک شد و حمله آخر را استارت زده و آن را فتح کرد. این مسیر را در تاریخ 16 شهریور 1397 شناسایی کردیم، و تا محلی به نام "سِردیک" هم ادامه مسیر داده و از آنجا برگشتیم، این شاید بی خطر ترین و صاف ترین مسیر تا پای سات باشد، مسیر دوم از این لحاظ نویز به امامزاده و سخت ترین مسیر، مسیر کرکبود بود که ما رفتیم و بیشترین انرژی را از دست دادیم، البته شاید اگر مسیر رودخانه در کنار آب کرکبود را می رفتیم به همین سادگی مسیر کویین به سات بود.

[1] - برای صعود به سات می توان از مسیرهای جداگانه ایی از جمله روستای گزینان، بوزج، نویز، کویین و کرکبود در سمت تالقان اقدام کرد.

[2] -  ارتفاع از سطح دریا 2250 متر

[3] - جوهری به زبان محلی یعنی "بالا" و "جیر" یعنی پایین و چون کرکبود دو امامزاده دارد این را امامزاده بالا و یا جوهری امامزاده و امامزاده ایی که در داخل روستاست را "جیر" امامزاده یعنی امامزاده پایین می گویند.

[4] - همانگونه که دیده می شود مردم این منطقه مثل انگلیسی زبان ها اول صفت را می گویند و بعد اسم، این مکان را که امامزاده جوهری است جوهری امام زاده می گویند، یا "گته دروازه" که درواقع دروازه بزرگ است. تاریخ این امامزاده معلوم نیست ولی اهالی نسل اندر نسل بوجود آمدن آن را بدین صورت بیان می کنند که ابتدا یکی از اهالی کرکبود در خواب می بیند که یکی درخواب به او می گوید من اینجا دفن شدم و صورت قبری ندارم، فرد خواب بیننده می پرسد محل شما کجاست می گوید میان دو میل و دو رودخانه، وقتی صبح جریان را با اهالی روستا در میان می گذارد بزرگان جای فعلی را برای این آدرس در نظر گرفته و بر آن بنای امامزاده می گذارند، میان دو رود را به این صورت تفسیر می کنند که این مکان میان دو رود منتهی به روستاهای کرکبود و کویین قرار دارد و میان دو میل را هم دو صخره ایی که وقتی از کرکبود نگاه کنی بنای فعلی امامزاده، در میان آن دیده می شود و اینطوری به صورت حدسی برای فردی که در خواب آمده بود قبر جانمایی می شود. متاسفانه بسیاری از مکان های مذهبی اینچنین بر پایه خواب ها شکل گرفته اند که از جمله می توان به بنای مسجد جمکران اشاره کرد که درست چنین تاریخچه ایی دارد و در پشت ساخت آن خواب یک فرد قرار دارد و پایه و اساسی ندارد.

[5] - اصطلاح دومیل به دو صخره ایستاده تلقی می شود که در داستان امامزاده هم نقش دارند و در توضیحات آن آمد.

[6]  - ارتفاع از سطح دریا 3200 متر

[7]  - نقشه هوایی موجود در اداره محیط زیست شهرستان تالقان از این امامزاده به عنوان امامزاده محمد بن حنفیه نام برده بود و من هم به همین دلیل از این نام برایش استفاده کردم، این در حالی است که اهالی کرکبود که این امامزاده را کشف و ساخته اند آن را "جوهری امامزاده" می گویند، بنای ساختمان این امام زاده که انگار با شمشیر از وسط دو نیم شده است و نصف آن فرو ریخته است، از آثار دوره صفویه به نظر می رسد که باشد، که از سنگ و ساروج (گل رس و آهک) ساخته شده است، که آثار کندکاری طالبان گنج ها در درون و اطراف آن دیده می شود، این قسمت نصف شده هم برای فرو ریختن گنبد دو لایه ساختمان بوده که طبق شایعه ایی که در میان گنبد بالا و پایین امام زاده کاسه ایی پر از طلا وجود دارد، سودجویان را بر آن داشته است که به جای سوراخ کردن گنبد کل ساختمان را فرو نشانده، تا بدان دست یابند، اگرچه در این که امام زداه ایی در این مکان دفن باشد کاملا تردید وجود دارد ولی در صورت عدم خرابی اش با توجه به برودت هوا در زمستان می توانست پناهگاه بسیار خوبی برای کوهنوردان در راه مانده باشد که خود را نمی توانند به نقطه مناسبی برسانند و بر این اساس خرابی آن تاسف بار است. زیرا بنا زیبا و محکم و قابل توجه بوده است و قبل از خرابی خود یک اثر معماری خاص به شمار می رفته است.  

[8] - با ارتفاع 3230 متر از سطح دریاهای آزاد

[9] - چهارپایه کوچک و چوبی است که روی یک چاله کرسی قرار می گیرد که دراین چاله آتش افروخته می ریختند و روی چهارپایه لحاف انداخته و تمام بدن به غیر سر را زیر این لحاف گرم غرق می کردند.

Click to enlarge image IMG_4454.JPG

پیش مقدمه ایی بر صعود به قله سات

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 12
  • شهریور

در "دنیای هرج و مرج انسانیت" ما که اوتاد سیاست، و مردان در رکاب فعالیت و اصلاح اجتماعی یا در پای استبداد و منویات دلش سر بریده شدند و یا بدین نتیجه می رسند که "هر که بُرد، بُرد و هر که باخت، باخت" [1]، واقعا آیا جایی برای امید می ماند؟! نمی ماند، اما چاره ایی نیست و باید بماند زیرا ما هم از ملل پیشرو جهان متفاوت نبوده و انسانیم و با وجود اراده و توان آدمی برای تغییر، انسان به امید همواره زنده خواهد بود، و اما تفاوت ما با ملل پیشرو این است که آنان به تغییر وضع خود برخواسته، رها شدند و عنان صحنه زندگی، به غیر خود نسپردند و ما سپردیم و لذا همواره باز باید منتظر آمدن کسی باشیم که مدار را به جای خود باز گرداند،

و اما در وجه "انتظار" به نظر می رسد که "منتظران" و یا انسان هایی که چشم به راه دیگرانی اند تا برای نجات شان در رسند، تا موقعی که بر این راه استوارند، بازنده ازل و ابد خواهند بود، و به عبارت دیگر جامعه و کسانی که چشم به آمدن "این و آن" دارند تا برای نجات شان از راه در رسند، در انتظار خواهند مُرد و یا همینجاست که رهزنان راه هم مطابق با همین الگوی رفتاری انتظارشان، منجی بر سر راه شان قرار خواهند داد، تا نیروی شان را در خدمت مطامع خود گرفته و آروزهای شان را در پای منویات دل خود قربانی کرده و در آخر باز وقتی این جماعت منتظر فهمیدند که بازی خورده اند، در انبان خباثت بار رهزنانه اشان باز منجی های جدیدی دارند که به نجات بفرستند و "منجی تاریخ گذشته ایی" را با منجی تاریخ دار دیگری تعویض کنند و...

و بدین ترتیب حکایت منتظران همچنان باز بماند و غمنامه خود را به تکرار بنشینند و نسل ها همچنان تباه شوند. و شاید سید جمال الدین اسدآبادی هم در خلال فعالیت های گسترده خود، این بلبشوی جامعه ایران و فعالینش را به خوبی درک کرده بود که مکرر به دوستانش می گفت هر که در این آوردگاه "برد، برد و هرکه باخت، باخت"، و قمار زندگی انسان های منتظر منجی در دست کسانی است که از پشت کارت های بازی این روزگار خبر دارند و فرصت طلبی را در اوج داشته و نان خود در خون دل انسان های منتظر منجی قاتق می کنند و این منتظران همچنان انتظار خواهند کشید، و در این بین هم جوامعی که به بازی انتظار گرفتار نشده اند، در حرکتی دایمی و سریع فاصله خود را از جماعت منتظران بیشتر و بیشتر کرده و اینگونه است که حتی اگر روزی جماعت منتظر بفهمند که چه بازی بزرگی خورده اند، این بار فاصله های عمیق عقب ماندگی است که باز باعث بردگی آنان در مقابل پیشروها خواهد شد و بدین ترتیب بردگی در جماعت منتظر نهادینه و دایمی خواهد گردید.

پس منتظران منجی برای خلاصی را باید گفت، به انتظار بنشینید "تا صبح دولت تان بدمد" که روشن است که بر این نهج هرگز نخواهد دمید، مگر این که از آسمان تحفه ایی بر زمین افتد که نظر به حکایت دوری آسمان از زمین، قرن هاست که حکایت این افتادن ها متوقف شده است.

باید انتظار به کناری نهاد و برای تغییر، دست به کمر و زانوان خود شد و حرکتی کرد، وگرنه قافله انسانیت به سرعت باد می رود و قله های عظیم علم و انسانیت را فتح می کند و تو که خیره در آفتاب چشم به افق مانده ایی، روشنایی چشمانت را از دست خواهی داد و در نگاه به افق نور، جز کوری در انتظارت نخواهد بود که ماموریت نور برای چشم های دوخته شده به نور، کور کردن است و هدیه اش به عاشقان نور کوری خواهد بود.  

تاریخ نخبگان کشورهای اسلامی پر است از فریاد کجایند مردان مرد، کجایند شجاعان امت و... که همواره خواستار کسانی اند که بیایند و وضع را تغییر دهند ولی خداوند در قرآن تکلیف همه را معین کرده است که "خداوند سرنوشت هیچ قوم را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند!..." [2]

[1] - جمله ایی که گفته می شود از ناحیه سید جمال الدین اسد آبادی صادر شده است. برگرفته از کتاب سید جمال الدین اسدآبادی تالیف میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین چاپ ایرانشهر برلین ص 89

[2] - سوره مبارکه الرعد آیه ۱۱  لَهُ مُعَقِّباتٌ مِن بَينِ يَدَيهِ وَمِن خَلفِهِ يَحفَظونَهُ مِن أَمرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم ۗ وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ﴿۱۱﴾

برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • شهریور

انسان به عنوان موجودی متمایز که برخوردارترین از مواهب خلقت و طبیعت است، و با وسعتی که در حق تصرف در وضع خود و جهان دارد، در بدترین وضع در این دنیا نسل اندر نسل در ظلم و فساد و سقوط به دنیا می آید و می میرد و نابود می شود، و آرزوهای انسانی اش را بگور می برد؛ و در جهانی که حیوانات هم زندگی حیوانی خود را می کنند، اما او نمی تواند زندگی انسانی اش را کرده و حتی گاه این زندگی را حس و یا درک کند و... تجربه بشری و تاریخ توجه ما را بدین اصل جلب می کند که برای انسانی که وجه مادی قویی دارد، راهی نیست جز آنکه از آن بالابالاها پایین آمده و فعلا بر همین زمین و عالم مادی تکیه کند و حتی اگر هوس پروازی آسمانی دارد، هم سکویی محکم تر از زمین برای پرش نخواهد یافت و به نظر می رسد پروازی بی توجه به مبدا زمینی هم تنها به معلق ماندن در خلا، و در هیچ به دنبال هیچ، گشتن می شود.

وقتی در عالم عقل و منطق سیر می کنم گاهی حس می کنم که برای انسان راهی نیست جز این که بر پایه مادی و زمینی خود تکیه کند و پای در آن محکم کرده و با اداراک زمینی خود، ابتدا جهانی که در آن زندگی می کند را فتح، و پس از فهم این نقطه دون، به فهم آسمان و امور عالی اقدام کند، تا بتواند آنرا بهتر بفهمد. همانگونه که برای رسیدن به اوج معنا که همانا دنیای حیرت آور "عشق" است، باید در زمین پایی بند کرد و از عشق ناچیزی مثل خودت در زمین آغاز، تا به عشق آسمانی رسید و او را فهمید و درک کرد؛ و به واقع کسانی که عشق زمینی را درک نکرده اند، چطور عشق آسمانی را خواهند فهمید؟! حکایت سیر آسمانی بدون داشتن پایی محکم در زمین، مثل حکایت حشاشین و تروریست هایی است که بدون فهم زمین، پای از زمین بریدند و در عالم آسمانی خود، جنایت های بزرگ زمینی آفریده اند و ویرانی زمین و زمینیان را در حالی که در آسمان سیر می کردند، رقم زنند، حال آنکه این زمین است که مادر هر موجودی است و زایش و میرش موجودات بر زمین انجام می شود، شاید بتوان گفت این مقدس ترین آیه ایی است که در اختیار همه است.

گرچه اصل و اساس های زیادی در آسمان هاست، ولی برای انسانی که زمین را نفهمیده، اگر از زمین هم کنده شود سودی نخواهد بود، که انسان زمین نافهمیده را فهم آسمان نه میسور است و نه به کار آید، برای او که زمین و زمینیان را نمی شناسد، شناخت آسمان و آسمانیان نیز چندان مفید نخواهد بود. شاید بتوان مدعی گشت که بر زمین قرار نگرفته ها را، پریدن از زمین هم میسر نیست، و اگر پروازی هم صورت گیرد چنین پروازی بی اساس و در خیالات و اوهام بیش نخواهد بود، و به جایی نمی انجامد چرا که پایه و اساسی قابل فهم که سکوی پروازش باشد برایش وجود نخواهد داشت، و باید ابتدا به نقطه ایی در زمین دست یافت که از آن نقطه پرواز کرد و کسی که زمین ساده را نمی فهمد، چگونه می خواهد آسمان پیچیده را فهم کند و چنین سالکی حتی اگر به سمتی درست در آسمان هم پرواز کند پروازش بدون مبدا خواهد بود، و سفر بی مبدا را انتظار مقصد داشتن مشکل است.

گرچه پرواز (روحی و جسمی) همیشه برای انسان لذت بخش بوده است اما دو نوع پرواز می توانیم داشته باشیم، گاهی پروازی با اتصال و متکی به مبدا است و این مبدا به شما شاخص می دهد و می توانی خود را هر لحظه ارزیابی کنی زیرا به زمینی عینی و سفت وصلی و هر لحظه موقعیت خود را در هر آسمانی که باشی چک می کنی و مبنایی قابل اتکا مطابق با ساخت وجود زمینی خود داری که تو را شناخت و موقعیت و میزان می دهد، و دومین نوع، پروازی است که فرد از مبدا (زمین) جدا می شود و با انکار و نادیده انگاشتن این مبدا زمینی به مقصدی آسمانی حرکت می کند لذا قاعدتا نمی داند به کجا می رود، چرا که مبدا ندارد و مسافری که فاقد تصوری از مبدا خود است، فاصله ها در این حالت بی معنی است و در این حالت او دیگر معلق است، زیرا او از واقعیت آغاز خود جدا افتاده و به واقعیت مقصد هم که هنوز نرسیده، و با آن هم بی ارتباط است و لذا به هر طرف لیز می خورد و باد به هر سویش می برد و آخر معلوم نیست کارش را به کجای آسمان ختم خواهد شد، افراد بی توجه به مبدا، وضعیت روشنی هم در مسیر خود نخواهند داشت و ممکن است که مدعی مقصدی مشخص در آسمان شوند، ولی کسی که موجودیت واقعی و زمینی خود را رها کرده چطور می تواند از مقصدی بگوید که هنوز باید بدان برسد، تا درکش کند.

لذا راهی جز تکیه بر زمین نیست، حتی اگر بخواهیم آسمانی هم باشیم ابتدا باید اصالت تکیه گاهی ات را بر زمین نهاده، فهمید، ایمان یافته، قرار گرفت، باور کرده و موجبات آنرا فراهم کرد و بعد همین قرارگاه زمینی را سکو و معیار پروازهای بلند و کوتاه خود قرار داد؛ و لذاست که در صور ایجاد این جهان، چه قایل به عدم وجود خالق ماورایی بود، و ایجاد و خلق انسان را در مکانیسمی طبیعی دانست، که تولد، زندگی و تکاملش در مدار عالم ماده خواهد بود؛ و چه فرایند خلق انسان را در مدار دست های پرقدرت، فعال، همه جانبه و همه گستر و... خالقی ماورایی دید که در لحظه لحظه ی این فرایند دخیل، راهبر و فعال دایمی است، و چه در صورت سومی که خداوند و خالق ماورایی را خالق کل، بانی قوانین و سنن، و بسترسازش بدانیم که در بستر قوانین و سنن دقیق او، انسان و نیز دیگر مخلوقات این جهانی شکل گرفته باشند و متعاقب آن در مدار تکامل افتاده اند و سیر می کنند، که در این صورت دیگر، آنگونه که گویند خداوند دیگر آنچنان فعال نخواهد بود، و او نیز خود به بخشی از پازل، در قوانین و سنن خود ساخته و عامل به آن قرار خواهد گرفت، که خود آن را بر قوانین و سنن طبیعی گذاشته و وفادارخواهد بود و...

در هر سه صورت اعتقادی، مبنای این جهانی و مادی خلقت، به عنوان سکو و پلتفورم آفرینش انسان و دیگر موجودات را در خود مستتر دارند، و لذا هیچ قانون تفکری و عملی بدون نظر داشت علمی و پایه ایی مبنای مادی و آنچه خداوند انسان و... را بر آن نهاده، موفق نخواهد بود. و هر چه این قوانین به وجه مادی انسان نزدیک تر باشد، حکایت همپوشانی دقیق تر و در نتیجه با موفقیت بیشتری قرین خواهد بود.

یکی از علل عدم موفقیت برخی تفکرات برای ساخت جامعه ایی انسانی مبتنی بر ایجاد رضایت درونی برای انسان و دیگر موجودات جهان، همین دوری از اساس انکار ناپذیری است که حاکیست انسان و جهان وجهی مادی دارد و باید این اساس را در شرایط و قواعد حاکم بر آن نیز در نظر گرفت، و کسانی که این انسان و جهان را کاملا آسمانی در نظر گرفته، و در آن عالم عدم اتصال به اصل مادی غرق شده اند، گاه خود و نظرات شان گرفتار و اسیر دایره ایی عمیق از اوهام، مجهولات و... و ترس و دلهره های ناشی از آن شده و... که آن ها را از پروازهایی کسب کرده اند که در عالم آسمان داشته اند، حال انکه اتصال مناسبی به زمین نداشته و جهت را گم کرده اند و راه هایی را رفته اند که اثبات درستی و نادرستی اش ممکن نیست.

پس دچار افکار و اعتقاداتی شدند که حاکی از روح جستجوگر انسان است و درست هم هست، ولی ریشه اش در عالم واقعیت نبوده بلکه حاصل ارضای قوه ترس، وهم و... و سیر در عالم خیال و بافتن های ذهنی است، و وجوهی را در نظر دارد که از حقیقت پایه ایی انسان که بر عقل و منطق قابل امتحان به دور بوده، و گرچه فکر متعالی بود و از بالا، ولی با اساس مادی و جهانی قابل انطباق نبوده و به نظر می رسد تفکری که توان ساخت دنیای انسان را نداشته باشد، در اساس هم نمی تواند اثبات کند که عالم ورا را نیز خواهد ساخت. چنین تفکراتی که خیلی از زمین دور شدند، در خلا اوهام و توهمات آسمانی خود مجبور به بت سازی شده اند، بت هایی که معلوم نیست چقدر با واقعیت همخوانی داشته و این عدم همخوانی باعث می شود، پیروان چنین تفکراتی را تا قرن ها گرفتار معلق شدن در خود کرده و از اصل و حقیقت دور کند و سرگردان اوهام سازندگان آن نماید؛

نمونه زمینی این تفکر و مثال تاریخی آن، نوع حکومت هایی در طول تاریخ بشر است که استبدادی آسمانی را رقم زدند، لذاست که کمتر متکبر، مستبد، مسلط ظالمی را می توان یافت که خود را نماینده آسمان و موجودی غیر مادی و آسمانی نداند، که این ظلم اپیدمیک تاریخی، بر اساس همین بت سازی ها شکل گرفته و می گیرد، امروزه آخرین دین که ناشی از نبوت و ارتباط با خداوند خود را معرفی کرده است، بر اساس بودن انسان در تفکر خلقت خداوندی تکیه دارد و از خلقت آسمان و زمین برای انسان سخن می گوید و از سخن خداوندی ذکر به میان می آورد که ما زمین و آسمان را آفریدیم تا شما... و بدین پایه به طرز آشکاری اسلام از حکایت اصل بودن انسان ذکر به میان می آورد، و وجه همت خود را ترویج مساوات، عدالت، اخلاق، تقوا می داند، برای چه؟ برای زندگی سعادت مندتر و انسانی تر و بهتر و راحت تر برای انسان؛

و اینکه حقیقت خداوند عدل است و عدل یعنی قرار گرفتن حق در دست اهل آن و از آنجا که انسان ها در زمین یکی از مهمترین پازل های هستی اند و چنانچه انسان ها در جایگاه مناسب خود قرار گیرند، دیگر موجودات و از جمله جهان نیز در مدار درست قرار خواهد گرفت، و انسان آنقدر مهم است که اگر انسان از مدار خارج شد، زمین و دیگر موجوداتش، را از مدار خارج خواهد کرد و اگر او در مدار درست قرار گیرد زمین در مدار درست قرار خواهد گرفت، و لذا انسان اساس زمین است و در درست ترین حالت باید حاکمیت زمین در دست انسان باشد و حاکمیت زمین در دست هیچ موجود دیگری در زمین عقلانی نیست

و دستگاه حاکمه بر زمین باید طوری باشد که همه انسان ها یک به یک در آن سهیم باشند تا شمولیت بتواند به مدد آمده و کار در مدار درست قرار گیرد، و اگر این نباشند باز نقص و عدم همکاری به وجود می آید و به همین دلیل است که شمولیت همه در نظام حاکمیتی دنیا که این روزها به "دمکراسی" تعبیر می شود یکی از پیشروترین و پذیرفته ترین ها در سیستم کنونی جهان شناخته شده و از آرزوهایی است که پایه اش بر زمین و تامین کنند شرایط پرواز بشر از زمین به آسمان است و باز تجربه نشان می دهد که در سایه سیستم های دمکراسی علم، سخن و حتی عدالت و ارزش های خدایی و انسانی رشد بیشتری دارد، و امروزه به اعتراف بسیاری از عقول بشری جوامعی که مردم در فرایند حاکمیت نقش بیشتر و فعال تری دارند، جوامعی عادلانه تر، علمی تر، مترقی تر، انسانی تر، با اخلاق تر، قانونی تر و... را به وجود آورده اند

و جوامعی که بت سازی در آسمان اوهام را وجه همت خود قرار داده اند، در واقع انسان ها و جوامع خود را از واقعیت دور کرده و دچار استبداد و خودرایی بت هایی کرده اند که جز خون ریزی و فقر برای انسان های تحت مجموعه خود چیز دیگری به ارمغان نیاورده اند. در چنین جوامعی انسان ها هم توسط خودشان و هم بت های حاکم شان، به سان گوسفند تلقی شده که چوپانی بر آنان لازم و نهاده می شود که آنان را هدایت کند و در بهترین حالت این گوسفندان قربانی چوپان و اهل و خواست ها و منویات دلش خواهند شد، و بهترین چوپان و مرتع اش گوسفندانی چاق را خواهد پروراند که در تامین نیازهای چوپان و اهلش موفق تر خواهند بود،

 ولی در جوامعی که بر دمکراسی و حاکمیت مردم تاکید شد سطح همه در سطح شبان دیده می شود و دخالت همگانی و علم و تعقل که دائم در زندگی همه دخیل است آن جامعه را ارتقا داده و در چنین جامعه ایی همه یکسان در امور دخیلند و خسارت به خود و دنیا در حداقل خود قرار می گیرد و لذا حتی اگر انسان ها را گوسفندانی در نظر بگیریم هم در چراگاه چنین جامعه ایی می چرند، که آنرا از آن خود می دانند و حتی در چریدن از آن هم مواظبند ولی گوسفندانی که چراگاه را از آن بت آسمانی و اهلش می دانند و خود را بهره بردار موقتی از آن می بینند فقط به چریدنی فکر کرده، که الان در آن مشغولند و به حفظ آن بی اهمیت خواهند شد و نتیجه این تفکر همان نابودی محیط زیست است که در جوامع عقب مانده چندین برابر جوامع دمکرات و واجد مردم سالاری است، که طبیعت نیز به همراه آرزوهای مردم جهان عقب افتاده در پای بت و تفکر بت ساز او از بین می رود و .... چرا چون انسان این جامعه گوسفند در نظر گرفته می شود، و قاعده این است که گوسفند را تنها به چریدن و غارت آنچه در مقابل هست باید انتظار داشت و انتظار حفظ طبیعت و مادر هر موجودی برای گوسفند انتظاری باطل باید دانست و حفظ محیط زیست را تنها از انسان فعال، مسول که خود را صاحب دنیا می داند، باید انتظار داشت.

و حتی در تفکر ذهنی آن بت تراشیده شده ایی که به عنوان چوپان بر انسانِ گوسفند فرض شده ایی، در چنین جوامعی نهاده اند، نیز جز به داشتن گوسفند هایی چاق، پر گوشت و چرب نباید انتظار داشت تا از گوشت و چربی و پوست شان حداکثر بهره را ببرد و نان در روغن و گوشتی بر آتش برای کباب و لذت و پوستی که تن پوش او و اهل شود، نمی اندیشد و این است که تا زمانی که همه انسان در حق حاکمیت محکم زمینی خود سهیم نشوند، انتظار ساخت جامعه ایی مناسب و آسمانی برای انسان متصور نیست. و این همان پایین آمدن از آسمان به زمین و ساختن زمینی است که گهواره انسان متعالی باید بشود.

و این گوسفندان! اگر چیزی را بفهمند و درک کنند فرایند "خودکنترلی" به کمک قوانینی خواهد آمد که برای اجرا نوشته می شوند و جامعه ایی انسانی تر به وجود خواهد آمد، وگرنه فرو کردن اعتقاداتی که فهمی در پس آن برای این گوسفندان نباشد، و آنقدر آسمانی باشد که در فهم انسان زمینی در نیاید، ممکن است انسان ها را تا مدتی در انقیاد نگهدارد، ولی هر زمانی که این انسان معتقدِ نفهم، فرصتی برای فهم یابد از آن فرار خواهد کرد و قوانین نفهمیده شده اعتقادی را زیر پای خواهد گذاشت، اما انسانی که با فهم درونی به اعتقادی رسید هرگز آن را خود به میل خود زیر پا نخواهد گذاشت، و اگر بگذارد هم فشاری درونی او را به توبه باز خواهد گرداند، در چنین جامعه است که جرم و جنایت و فساد به حداقل می رسد و زندان ها تعطیل می شود و سیستم امنیتی، نظامی، انتظامی، قضایی، پلیسی و مخوف آن در کوچکترین حالت است، اما در نظامات مبتنی بر عدم فهم، هر روزه باید بر تعداد و وسعت این سیستم ها افزود و باز هم فساد در اوج خواهد بود؛ و توسعه روزافزون چنین سازکارهای کنترل از بیرون هم، کاری از پیش نخواهد بود چرا که خود این سیستم های کنترلی در فساد غرقند و ریشه بسیاری از فسادهای عمده هم سر مخوف و اژدهایی اش در همین سیستم هایی قرار دارد، که به عنوان ضد فساد تشکیل می شود.

لذاست که به نظر می رسد جامعه مبتنی بر علم و فهم درونی، از جامعه اعتقادی، به قوانین معتقدتر و راعی تر است، چرا که در جامعه علمی فرد قانون را فهمیده و اجرا می کند ولی در جامعه اعتقادی، تنها این التزام را بر اساس یک نیروی که عموما بر فهم درونی استوار نیست، اجرا می کند و هر لحظه که فرصت یافت (چه با برداشته شدن جبر اجتماعی و... و چه سست شدن این اعتقاد) از اجرای قوانین فرار خواهند کرد. اینجاست که با سست شدن وضعیت این بت آسمانی، فساد در دایره معتقدین به او چنان افزایش می یابد، که حکومت های آسمانی چون سلسله های چند صد ساله عباسی را بنیاد می کند، و درخت کرم خورده و تنومند آن را که از درون سست و خراب شده، فرو می ریزد و جز ننگی تاریخی برای صاحبان تفکرِ بر پا کننده بت های آسمانی این چنینی، چیزی نخواهد ماند، و تنها نظامات و تفکراتی ماندگار خواهند بود که مبتنی بر اساس های قابل اتکایی اند که تک تک انسان ها در آن سهیمند و چنین نظامی هرگز پیر و فرتوت و فاسد نخواهد شد، چرا که آب زلال انسان ها همواره با "آمدن و رفتن های مداوم خود" هم انسان، انسانیت و هم جامعه انسانی را تجدید بنا می کند و این تجدید شدن، داوم و سلامت آن را تضمین و ماندگار خواهد کرد.    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از6

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.