جامعه متکثر و چندقطبی ایران، که کشان کشان به سوی دو قطبی شدن، برده می‌شود
مطلب ویژه
  •  

22 بهمن 1404
Author :  
کسانی که تابلوی خوش آمد را از پیش پای صاحبان شهر بر میدارند

ساعت 9 شب، به رسم هر ساله، برخی دوستداران انقلاب57، با سردادن نعره "الله اکبر"، به استقبال 22 بهمن، در سالروز پیروزی این انقلاب می‌روند، رسمی که کم کم رو به فراموشی بود، و در این اواخر، شاید عده کمی بودند که بدان اقبال نشان می‌دادند، تا با صدا و سیمای ج.ا.ایران همراه شوند، که برنامه‌های عادی خود را قطع می‌کند، تا دقایقی این شعار را، به نشانه گرامیداشت شعارهای شبانه مردم ایران از پشت بام‌ها، در زمان حکومت نظامی، در رژیم گذشته، پخش کند، و آنرا زنده نگه دارند.

اما دیشب در چنین زمانی، سه صدا، شهر را میخکوب خود کرد، اول صدای انفجارهای ناشی از نور‌افشانی، که کمتر از هنگامه "آتش تهیه" [1] ریختن دشمن، پیش از حمله بزرگ به خاکریزهای ما، در گرماگرم جنگ خسارتبار 8 ساله (1359-1367) نبود، و یا یادآور هنگامه حملات هوایی دشمن به شهر کرمانشاه، آنگاه که ما در حاشیه این شهر، در تدارک حمله به دشمن بودیم، و...

تو گویی شهرداری تهران، و یا دستگاه دیگری که پشت این عملیات انفجارها بود، می‌خواست مردم شهر را، با صداهای گوشخراش صحنه نبرد آشنا کند، تا تمرین زندگی زیر بمباران را هم داشته باشند، بمب‌هایی با انفجار مهیب، که نور زیبا و رنگین خود را در آسمان، و در پشت ابرهای متراکم و بارانی تهران، برای ستارگان و اهل آسمان می‌پراکند، و صدای مهیب و ترسناکش را به سوی اهل شهر، در روی زمین می‌فرستاد، تا خود را بر بام‌های شهر بکوبد، و تن‌ها را در زیر آن بلرزاند.

اما آنچه شنیدم، نعره "الله اکبر" در این دقایق بود، شعاری که بگارگیری آن، روند کاهشی داشته، به ویژه اینکه در چند دهه گذشته، این شعار دستمایه ترس‌افکنی، و یا شادی کردن جنایتکاران داعشی، طالبانی و از این دست مسلمانان بی‌رحمی بود، که به هنگام ارتکاب به جنایت، کشتار، انتحار و سر بریدن انسان‌ها در مقابل چشم دیگران و دوربین‌ها، با هدف ایجاد ترس و ارعاب در دل مخالفان خود، آن را نعره زدند، و به این شعار وجه منفی دادند، تا جاییکه، حتی ما که این شعار را برای حمله به خاکریزِ دشمنِ متجاوز بعثی، بارها استفاده کردیم، و با زیبایی و کارایی آن در هنگامه دفاع از این آب و خاک آشناییم نیز، اکنون رغبتی به فریاد زدن دوباره آن نداریم، چه رسد به دیگران که باید آن را برای شادی یک پیروزی، فریاد کنند، و به کار گیرند. همانگونه که همزمان کردن اعدام‌ها، و به دارآویختن‌های بسیار در هنگامه عبادت سحرگاهی، دیگر شیرینی بیداری صبح و سحر، و لذت دیدار یار را هم از سحرخیزان ستانده است، و...

امسال به جای شعار "الله اکبر" تک صداهایی، تقابل دو قطبی را در بین فریادگران این شبِ ویژه را بازتاب می‌داد، یکی با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" اعتراضش را به این انقلاب و این پیروزی، و نورافشانی‌ و شادی آن آغاز کرد، و دیگری در پاسخ، با شعار "مرگ بر پهلوی" معترض به خواستِ بازگشت به عصری بود، که سپری شده، و بسیاری آنرا "تاریخ گذشته‌" می‌دانند. این شعاری است که با پیروزی انقلاب 57، از یادها رفته بود، اما در این شب، بعد از 47 سال، باز دوباره شنیده می‌شد.

اعتراضات بزرگ دیماه 1404 [2] ، خون و کشتاری بیسابقه را بر سنگفرش خیابان‌های مصیبت زده شهرهای ایران برجای گذاشت، و تو گویی کشتارکنندگان و حکم به آتش دهندگان این شب‌های خونین، نمی‌دانستند که، "آن کس که پس از قتل عام زنده می‌ماند، به جسم زنده است نه به جان..." [3]، و این تقابلی بازمانده از آن شب‌های خونین است که داغی بزرگ بر دل ملتِ بارها به خون‌نشسته‌ی ایران نهاد، تا خاک این شهر، همواره با بوی خون و جنایت، قرین و همراه بماند.

 و اکنون تو گویی فریادگران خیابان در این شب‌ها نیز، باز ایرانیان را بین دو "مرگ"، مُخیَّر می‌کنند، و اینجا انگار در خیابان‌هایش، کسی را تحمل گفتن و شنیدن از زنده بودن، و زندگی نیست، و خیابان باید همواره فریادگر مرگ، و در سیطره کسانی باشد، که سخن از "زندگی" را بر نمی‌تابند، و نمی‌خواهند یکبار برای همیشه، سخن و شعار از "مرگ" را از کوچه پس کوچه‌های مرگ‌زده این شهر برچینند، و از جاری شدن زندگی در آن بگویند، و زندگی را برای همدیگر، با همه‌ی گونه گونی ایرانیان، به رسمیت بشناسند.

حال آنکه درد ایران، همین رایحه "مرگ" است که همواره از خیابان‌هایش به مشام رسید، و قافله مرگ، که قصد ترک این خیابان را ندارد، تا بلکه زندگی در ایران پا گیرد، و ایرانیان متکثر در کنار هم، با هم، و پذیرای گونه گونی هم باشند. اینجا همواره در این جامعه چند قطبی و متکثر، کسانی هستند، که آنرا دو قطبی کنند، خودی و غیر خودی، انقلابی و ضد انقلاب، با بصیرت و بی بصیرت، دیندار و بی دین، همراه و ناهمراه، مسلمان و غیرمسلمان، شاهدوست و غیرشاهدوست، و...، حال آنکه گونه گونی اندیشه و...، همواره بازار رنگارنگی در ایران داشته، و با این حال، کسی نیست که بگوید همه در کنار هم، باشند، و بر سرنوشت خویش هم، همزمان چیرگی یابند.

اینجا شعارها همواره به سمتی غش می‌کند، که فریادگر خواستی تمامیت‌خواهانه و مستبدانه باشد، که پایه‌اش را بر شعار نامقدس و نامیمون"یا با ما، و یا بر ما"، نهاده‌اند، حال آنکه بیشتر ایرانیان همواره خاکستری، و در میانه‌اند، و با این سیاه و سپید دیدن‌ها، بیگانه و مخالفند، اما تمامیت‌خواهان دست از سر این مردم برنمی‌دارد، و دو قطبی سازی‌های خطرناک و خانه از بنیان‌برکن، همواره میدان جولان برای خود، در این خیابان های به خون کشیده شده، قائلند، کسانی که از یک سو با نعره "حیدر حیدر" [4] ، "حزب فقط حزب علی و..."، و "این مملکت، مال حزب اللهی هاست، و هرکه دوست ندارد و..." ایرانیان را رانده، می‌رانند، و می‌تارانند.

و در این سو نیز، روی آوردن به وضعی که پیش از این تمام ایرانیان را مُخَیَّر به پیوستن به "حزب رستاخیز" می‌کرد، تا نظام تکحزبی را در کشور چیره سازد، و از هرکه معترض چنین سیستم تک صدای بود، زندان، و یا گرفتن پاسپورت، و بدون پرداخت عوارضِ خروج، ایران را ترک کردن را پیشنهاد می‌داد! [5] و...، و یا او که، آن استبداد گذشته را به فراموشی سپرده، و امروز باز با شعار «خدای هر ایرانی، کینگ (شاه) رضا پهلوی» از تحمیل و اجبار دوباره می‌گوید، [6] و نمی‌داند که حتی اگر به احیای سلسله شاهان هم اندیشه کنی، باید الگوی دادگری همچون کوروش کبیر را در دیدگاه خود بگذاری، تا در دل ایرانیان ماندگار شوی، او که وقتی بر سرزمین دیگران (بابل) هم چیرگی یافت، از آزادی گفت، و عقیده‌ایی که انتخابی است، و مردم به بند در آمده را، با خدای خودشان تنها گذاشت، تا آزاد باشند و آنرا، در معابد مقدس خود بپرستند [7] ، نه خدایی که در نعره‌های هراس انگیز، چیرگی‌خواهانه‌ی، صدا کلفت‌های زورگو  و غالب، بازتاب می‌یابد، که تنفر را از هرچه خدا، دین و آئین زورکی می‌پراکند.

ایرانیان "کشته و مرده" چنین آزادی هستند، نه اجبار و تحمیلِ این خدایگان، و یا آن عقیده، این فرمانروا و یا آن قدرتمند، که خود را مطلق العنان ببینند، و حتی برای سبک زندگی مردم، که هر کس به فراخور رشد و انتخاب خود، آنرا باید خود برگزینند، هم تصمیم بگیرد، که مردم چه خدایی را بپرستند، و یا چه عقیده‌ایی داشته باشند، کجا‌ و چه زمان را مقدس بشمارند، بهشت موعود تو را بپذیرند و یا نپذیرند و...

اینجا کسانی هستند که مشاع بودن این آب و خاک را برای ایرانیان به رسمیت نمی‌شناسند، و بر نمی‌تابند، تا بفهمند که مالک این سرزمین، تک به تک ایرانیانی‌اند، که به صرف ایرانی بودن، فارغ از اندیشه، حزب، گروه، گویش، مذهب‌شان و...، بر همه‌ی ایران مالکند، و این کشور از آنِ کسی نیست، جز ایرانیان، که برای خود تعیین کند، چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند، چگونه رای دهند، و به که رای دهند، و چه قانونی را بر خود حاکم بدانند، و حاکم بنمایند و...،

و نه سیستم‌های حکمرانی که آنان را به مهمیز قدرت خود بکشند، و خود را مالک و صاحب این سرزمین و مردم ببینند، و انتظار داشته باشند که ملت، و سربازان مدافع آن، شعار"جانم فدای" او سر دهند. این حق مالکیت را هرکه پذیرفت، برای ملت ایران خدمتگذاری بیش خود را نخواهد دید، و آنانکه خود را حاکم مطلق بر جان، مال و ناموس این مردم دیده، و کشور و ملت را به هر سو که خواستند می‌برند، مستبدانی مورد تنفر این ملت بوده و خواهند بود.

آنچه به نظر می‌رسد، دهه‌ها شعار "مرگ"، که از دهان برخی از ما ایرانیان نثار این و آن، در داخل و خارج از این کشور شد، انقلاب بزرگ، آزادیبخش و سراسری 57 را، که حامل عصاره خواست تمام خیزش‌های آزادیخواهانه 160 ساله ایرانیان، از مشروطه تاکنون بود را، به انحراف و نابودی برد، و دستیابی به آزادی، قانون‌پذیری، برابری همه در مقابل قانون، پرداخت حقوق شهروندی، دادن حق تعیین سرنوشت، برخورداری از مواهب حقوق بشر، و آزادی‌های لازمه انسانیت و...، به فراموشی رفت، و یا در پس شعار، و یا پیگیری مرگ و نابودی این و آن، در سایه روشن‌های نبرد حق و باطل، گم شد، تا در سایه این انحراف بزرگ، باز به جایی برسیم که، صحنه داران این میدان شکست مردم ایران، دوباره از نو، از "مرگ" بگویند، و فریادگر مرگِ این و آن باشند، آنهم در ایران به جان آمده‌ از شعار "مرگ"، که بیشتر از هر چیزی، از "مرگ" و "مرگ‌اندیشی" خسته‌اند، و به "زندگی" و زنده بودن، می‌اندیشند، به پیشرفت، شادی، آرامش، صلح و... رو کرده‌اند.

شعار زیبایی که پیش از این، در خیزش بزرگ و موفق "زن، زندگی، آزادی"، به عنوان یک خواست فراگیر گفته آمد، و پیروز هم شد، و بارقه‌های امید به تغییر، و عبور از اجبار و تحمیل را، به سوی آنچه ایرانیان از آن بعنوان "آزادی" در دیدگاه خود دارند، زنده کرد، تا حق انتخاب سبک زندگی، آزادی اندیشه، آزادی بیان و... را با خود به ارمغان آورد، و این آزادی‌ها نمونه‌هایی از برکات آن آزادی مقدسی‌اند، که در انتها مردم ایران را به داشتن تعیین سرنوشت مفتخر خواهند کرد، که این منتهای آمال و آرزوی آزادیخوهان ایران از مشروطه تا کنون بوده است،

و این همه خون و زندگی، که برای داشتن آن نوع از آزادی‌ها، توسط آزادیخواهان این سرزمین در این دوره دراز 160 ساله گذشته، در خیزش‌های پیاپی، نثار چنین درخت پر ثمری شد، هنوز این مردم را به ایستگاهی مطمئن نرسانده است، چراکه در نبود آزادی، انسانیت و انسان معنی نداشته، و نخواهد داشت، در نبود آزادی، انسان‌ برده‌ایی بیش نخواهد بود، که به سان رمه‌هایی از حیوانات، به چوپانانی، به نام فرمانروا و گماشته‌های او، سپرده خواهند شد، کسانیکه بر زندگی، مقدرات و سرنوشت آنان چیرگی یافته، و به هر راهی که خواستند، او را می‌برند، و به هر سرنوشتی که خواستند، او را مبتلا می‌کنند و...

جای تاسف است که شعار موفق "زندگی" که صاحبان تیغ‌های بُرّان را خلع سلاح، و هر کارد بُرَّنده‌ایی را کُند و ناکار می‌کرد، و فریاد خیزش‌ اعتراضی موفق و تکامل یافته گذشته است، اکنون از خیابان‌های این شهر برچیده شده، و ایران و ایرانیان باز می‌روند تا میان شعارهای "مرگ"، در دو قطبی‌های بیهوده، و گرفتارکننده، گرفتار شوند، حال آنکه اکثریت ایرانیان نشان داده‌اند که آزادیخواه و میانه‌رو هستند، تا اینکه میان دو رادیکالیسم، به اسارت کشیده، و تکه پاره شوند، که برآیند چنین هماوردی، همچنان "مرگ" و نابودی و اسارت خواهد بود.

تهران - چهار شنبه 22 بهمن ماه 1404 برابر با  11 فوریه 2026

[1] - بمباران و تیراندازی به خطوط دشمن پیش از حمله اصلی، آتش‌تهیه اصطلاح نظامی و عبارت است از انبوهی از آتش‌های از قبل‌طراحی‌شده که در زمان معین برای پشتیبانی از تک در جنگ، اجرا می‌شود.

[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ ایران موج گسترده‌ای از تجمع‌های اعتراضی و اعتصاب‌ها در ایران است که از ۷ دی ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد. اعتراضات در پی وخامت شدید شرایط اقتصادی، افزایش تورم، افزایش نرخ ارز، بی‌ثباتی بازار و سقوط ارزش ریال از بازار بزرگ تهران و مراکز تجاری اطراف آن آغاز شد و در ادامه به سراسر ایران گسترش یافت. در پی انتشار نخستین فراخوان رضا پهلوی، ۱۸ و ۱۹ دی، اعتراضات با حضور میلیونی معترضان به بیش از ۴۰۰ شهر ایران کشیده شد و تبدیل به بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین اعتراضات ضد حکومتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شد.

[3] - برگرفته از متنی ادبی، از ادبیات مظلومانه مردم افغانستان، که در پی کشتار طالبان از غیر پشتو زبانان در این کشور، از سوی این مردم مظلوم گفته آمد.

[4] - این دم گرفتن شعار "حیدر حیدر" مرا یادآور توده‌هایی است که به راه افتادند و فریاد می‌کردند "حیدر حیدرش کن، از شهر به درش کن" تو گویی شهر و جامعه، ملک پدری کسی است که بخواهد دیگری را از حق زندگی در آن محروم کند و او را آن بیرون کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، اوباش دور و بر شعبان بی مخ، از این شعار علیه مخالفین شاه استفاده کردند.

[5] - رستاخیز نام حزبی است که توسط محمدرضا پهلوی تأسیس شد. در 11 اسفند 1353 شاه در حضور نخست‌وزیر، نمایندگان مجلسین شورای ملی و سنا، رهبران احزاب و مقامات کشوری، تأسیس «حزب رستاخیز ملت ایران» را اعلام کرد و دستور داد تا همه مسئولین، روسای احزاب و مردم به عضویت حزب درآیند. همچنین امیر‌عباس هویدا، نخست‌وزیر را به دبیر کلی حزب برگزید. شاه به طور ناگهاني در همین روز ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی عضوگيري اجباري در حزب جديد رستاخيز ملت ايران را نيز اعلام نمود. به اين معنا كه مردم يا مي‌بايد به عضويت حزب درمي‌آمدند، يا در رديف خائنان به كشور روانه زندان مي‌شدند و يا با اخذ ويزا و گذرنامه، كشور را ترك مي‌كردند. شاه در كنفرانس بزرگ مطبوعاتي اعلام موجوديت حزب رستاخيز، مردم ايران را چنين خطاب كرد: «به هر حال كسي كه وارد اين تشكيلات سياسي حزب رستاخيز نشود، دو راه در پيش دارد يا فردي است متعلق به يك تشكيلات غير‌قانوني يعني به اصطلاح خودمان توده‌اي و يك فرد بي‌وطن است. يا اگر بخواهد، فردا با كمال ميل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه‌اش را در دستش مي‌گذاريم و به هر جايي كه دلش خواست، مي‌تواند برود؛ چون ايراني نيست. وطن ندارد.»

[6] -  منبع توئیتر  Ehsan Hosseinzadeh     Feb 10  @Ehsan_HoZa

[7] - منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی: "من، کوروش، فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، و آنان را نیازارند."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (11)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

سعید حجاریان: افق اصلاحات درون‌زا بسته است و باید منتظر تکرار اعتراضات بود/ نظام سیاسی زمین سیاست را ناهموار کرد و جامعه به خیابان رانده شد/ وقتی اصلاحات مسدود می‌شود، خیابان جای سیاست را می‌گیرد

سعید حجاریان، فعال سیاسی اصلاح طلب:

وضعیت کشور ما به‌لحاظ ژئوپولتیک، روندهای جهانی و همچنین تحولات درونی از چندین متغیر متأثر است. نظام سیاسی ایران می‌بایست با تبعیت از نوعی «عقل سرد» درک روشنی از گذارهای منطقه‌ای، تغییرات نسلی و تحولات ارزشی می‌داشت اما متأسفانه این‌گونه عمل نکرد. بخش دیگری از تحولات جبری نیستند و محصول عملکرد حاکمیت هستند.

نظام سیاسی ایران طی روندی زمین سیاست را به‌حدی ناهموار کرد که عملاً فضای سیاست‌ورزی در آن از میان رفت و چیزی نماند جز کاریکاتوری از سیاست.

اکنون چیزی به‌نام هویّت باقی نمانده است و مشخص نیست حاکمیت با چه کسانی طرف شده است. تجویزکننده‌های ایده‌هایی چون ساماندهی اعتراضات پای‌شان روی زمین سیاست نیست و اساساً درکی از روندها ندارند.

من مخالف فحاشی هستم اما در شرایط فعلی ایراد را متوجه جوانی که کلمات رکیک به‌کار می‌برد، نمی‌دانم. در وقت مقتضی با هتاکی و بهتان در بالاترین سطوح برخورد نشد و حالا آن روند به کف جامعه منتقل شده است.

نظام سیاسی ما قدرت پیش‌بینی و پیش‌گیری‌اش تحلیل رفته است. مادام‌که نظام سیاسی کشور می‌خواهد معضلات و بحران‌ها را به‌شکل تبلیغاتی حل کند، دائماً باید منتظر امواج اعتراضی باشد.

تا زمانی که افق اصلاحات درون‌زا مسدود باشد و هیچ نشانه‌ای از تغییرات ملموس و مفید مخابره نشود، باید منتظر تکرار اعتراضات و پیامدهای آن بود/ تابناک
@sharghdaily

This comment was minimized by the moderator on the site

قمار بزرگ!

چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی‌ آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟

در یادداشت‌های نیروهای ارزشی دیده‌ام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسب‌هایی چون وطن فروش و‌ خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کرده‌اند!

اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی می‌بینیم عده‌ای صریح می‌گویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عده‌ای هم می‌گویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یک‌شبه ساخته نشده!

چطور شد که اینطور شد؟

۱) خستگی عمیق و حس بی‌اثری

آدم وقتی سال‌ها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگی‌اش ایجاد نشده، کم‌کم به این جمع‌بندی می‌رسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموخته‌شده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسه‌کننده می‌شود.

اما اینکه جامعه به چنین نقطه‌ای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بی‌اثر مانده. وعده‌های بی‌سرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته می‌شود.

۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل!

وقتی ساختار سال‌ها در یک وضعیت قفل‌شده بماند، ذهن دنبال «تکانه» می‌گردد. بعضی‌ها حمله را نه به‌عنوان آرزو، بلکه به‌عنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور می‌کنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بن‌بست!

اما اگر جامعه‌ای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است.

۳) تحلیل‌های ساده در فضای بسته

در فضای محدود و قطبی، تحلیل‌ها هم ساده می‌شود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگی‌ها گم می‌شود.

وقتی گفت‌وگوی آزاد و نقد بی‌هزینه سخت باشد، وقتی رسانه‌ها نتوانند حرفه‌ای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایت‌های ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است!

۴) بی‌تفاوتیِ از سرِ سوختگی

آن‌هایی که می‌گویند «هرچه می‌خواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقت‌ها بی‌اخلاق یا بی‌وطن نیستند فقط سوخته‌اند. بد جور هم سوخته‌اند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یک‌جایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بی‌حس می‌کند.

وقتی سیاست‌گذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیش‌بینی‌پذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومی‌ریزد. این هم اتفاقی نیست!

۵) فرار از تعلیق

بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرساینده‌تر است. برای بعضی‌ها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابل‌تحمل‌تر به نظر می‌رسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن می‌شود»

اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمی‌شود.

این هم محصول تصمیم‌ها و روندهایی است که سال‌ها انباشته شده.

مخلص کلام!

مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر می‌کنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کرده‌اید (یا چه نکرده‌اید)‌ که قمار بزرگ‌ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانی‌تر به نظر می‌رسد؟


یک‌نکته هم برای قمار دوستان!

قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همه‌چیز را با هم فرو بریزد.‌ نمونه‌ی روشنِ این منطق را می‌شود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال می‌کردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است!

منطق‌شان این بود: «بگذار یک‌بار بازی را به‌هم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.»

اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمی‌شود. گاهی دامنه‌ی ویرانی را گسترده‌تر می‌کند و هزینه‌ی اصلی را همان مردمی می‌پردازند که از فرسایش خسته شده بودند!

جان کلام: این همان نقطه‌ی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته می‌شود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بی‌آن‌که تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد!

This comment was minimized by the moderator on the site

نامه ای از محمد علی شاه قاجار در گذشته
ببینید چقدر این نامه با اوضاع و احوال کنونی کشور ما همخوانی و هماهنگی دارد.؟!
خواندنی و عبرت آموز در سلسله ی سلاطین جور.....
ظل الله خشمگین فریاد می زد:
خون جواب آزادی است، رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحب قران، رعیت را چه به فریاد حق طلبی!؟.
ماییم که آبرو می دهیم، ماییم که مالک ایرانیم، ماییم...
رعیت غلط می کند اعتراض کند، غلط می کند مطالبه حق کند، غلط می کند دیوان مظالمه بخواهد، غلط می کند نظارت کند، غلط می کند قدرت ما را محدود کند، غلط می کند مشروطه بخواهد، غلط می کند خلاف روس تزاری باشد، غلط می کند دل باخته غرب باشد، غلط می کند متحصن در زاویه شاه عبدالعظیم شود، غلط می کند متحصن به سفارت خانه اجنبی شود...
ملت غلط می کند ما را نخواهد...
سایه ماست که آرامش می دهد، امنیت می بخشد، نعمت ارزانی می دارد، دفع بلا می کند..
سایه ماست، نه رعیت.
ملت را چه به آزادی، مشق مردم سالاری می کنند. مصلحین، فریاد قانون می زنند، خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی شرف را، که قانون قانون می کرد در این مملکت...
به جهنم که نان ندارید
به جهنم کار ندارید
به جهنم سرپناه ندارید
به جهنم که آزادی ندارید
به جهنم که آب ندارید
به جهنم که جوانانمان درگیر افیون اند
به جهنم که زنان تن فروشی می کنید
به جهنم...
همین که سایه مان بر سر شما رعیت است کافی است.
آخر الزمان است؛ شاه شاهان را محکوم می کنند به دروغ گویی، محکوم می کنند به خرافه پرستی، محکوم می کنند به دست اندازی به بیت المال، محکوم می کنند به دیکتاتوری، محکوم می کنند به زد و بند، محکوم می کنند به چپاول، محکوم می کنند به عیاشی...
رعیت غلط می کند مارا که زینت کشوریم محکوم کند؟!...
ما که سایه خداییم دوست داریم ظلم کنیم، دوست داریم ذخائر طبیعی مملکت را به اجنبی تحفه دهیم، دوست داریم تمام امور کشور را به بستگان مان بسپاریم ، دوست داریم هر آن چه که به میل مان است انجام دهیم...
رعیت گوسفند، ما شبانیم.
به خدای احد و واحد قسم
دستور دادیم به قزاق ها هر که نافرمانی کرد امان اش ندهند، هر که اعتراض کرد پوست اش را کنده، کاه پر کنند، هرکس را که خواست بیاندیشد؛ محبوسش کنند، هرکسو که خواست در افکارش به ما ناسزا گوید؛ معدوم اش کند..
دستور دادیم هر که به خیابان بیاید، هر که شعار دهد، هر که معترض شود، هر که قانون بخواهد، هر که مطالبه آزادی کند، مهمان اش کنند به گلوله...
ما رعیت سربزیر می خواهیم، ما رعیت بله قربان گو می خواهیم، ما رعیت کر و کور می خواهیم...
ما رعیت می خواهیم، همین بس.
این جا ممالک محصوره ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچمدار عدالت و پاکی...
هر کس نمی خواهد بسم الله، ازین مملکت برود؛ شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید...
بروید از خاک ما بروید ای بی لیاقتان مجوس.
محمد علی شاه قاجار
طهران، ۱۲۸۷ ش
استبداد صغیر
منابع
انقلاب مشروطه، ابوالقاسم خان ناصرالملک
علی‌اکبر دهخدا، چرند و پرند
انقلاب مشروطه ایران، ژانت آفاری

This comment was minimized by the moderator on the site

وقتی سوگ ملی به رسمیت شناخته نمی‌شود

محمدرضا جلایی‌پور نوشت:

زخم عمیق روزهای سیاه ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه و پرپر شدن هزاران هم‌وطن اگر ترمیم نشود می‌تواند نفرتی را بپرورد و شکاف‌هایی را بیافزاید که به چرخه‌های خشونت خونین بزرگ‌تر می‌انجامد. پیش‌نیازِ شرایطِ ساختنِ افق بهتر از مسیر اصلاحاتِ کارساز در سیاست خارجی و داخلی و اقتصاد هم مرهم‌گذاری بر این زخم عمیق است.

مهابت این فاجعه اگر به رسمیت شناخته نشود، اراده و توان کافی برای ترمیم و پیشگیری از تکرار و تشدیدش بسیج نخواهد شد. اولین گام‌مان باید فهمِ سهمگینیِ فاجعه باشد: حتی ریختنِ خونِ یک هم‌وطن هم فاجعه بود، چه رسد به هزاران. خون به پا شد. چند هزار ایرانی به دست ایرانی کشته شدند. خونین‌ترین شبِ دهه‌های اخیر ایران.

برای آغاز ترمیمِ این زخمِ ناسور بر پیکر ایران، اعلام رسمی تعداد و اسامی جان‌باختگان، درمان و جراحیِ رایگان هزاران مجروح، اعلام عزای عمومی رسمی، دیدار مسئولان با خانواده‌های داغدار و تشکیل کمیتهٔ حقیقت‌یاب و کمیتهٔ علمی بررسی ماوقع گام‌های ضروری‌ای بوده که بعضا برداشته شده، ولی به هیچ عنوان کافی نیست.

فضا دادن برای سوگواری خانواده‌های داغدیده و ابراز سوگواری شهروندان در فضاهای آنلاین و عمومی ضروری است. مهار و محدودسازی سوگواری صرفا به ریشه‌ دواندن خشم و نفرتِ خشونت‌پرور می‌انجامد و بزرگی فاجعه می‌طلبد به میزبانی دولت و نهادهای عمومی، مراسم رسمی و ملیِ سوگواری چهلم همهٔ جان‌باختگان برگزار شود.

پرهیز از پاشیدن نمک بر زخم داغداران ضروری است؛ از برخورد قضایی با چهره‌های سیاسی و هنری، اعدام، محتوای تحقیرکننده معترضان در صداوسیما، تداوم اختلال اینترنت و هر نوع اصلاح اقتصادی شوک‌آمیز مانند آزادسازی دفعی قیمت نان، دارو و بنزین باید شدیدا اجتناب شود.

باز کردن مسیرهای مسالمت‌آمیز اعتراض و رساندن صدای معترضان سوگوار، استقبال از صدا یافتن سوگ جمعی در هنر و مناسک، عضویت نمایندگان نهادهای مدنی و خانواده‌های داغدار در کمیتهٔ حقیقت‌یاب، برخورد مرئی با خاطیان و سرمایه‌گذاری فوری روی آموزش و تجهیزات غیرمرگ‌بار پلیس ضد شورش، برای ترمیم زخم‌های دی‌ماه و پیشگیری از تکرار آن ضروری است./انصاف نیوز

This comment was minimized by the moderator on the site

بین فیلم‌های اعتراضات یکی از تلخ‌ترین فیلم‌ها زنده سوزاندن دادستان اسفراین بین جمعیت بود.
در روزهای عادی یک دادستان را به سختی می‌شود پیدا کرد.
در شب بحران که هیچ!
ولی این دادستان با پای خودش رفته بود لای معترضین که باهاشان حرف بزند که اینجوری شهید شد.
دیروز چهلم‌اش بود!
رفتم!

هر جوری حساب کنیم برای یک مسئول قضایی رده بالا چنین کنشی و رفتن برای حرف زدن با معترضین و آرام کردن بچه‌های ناجا برای مدارای بیشتر آن‌هم در آن شب‌ها خیلی منش عجیبی است.
روستای محل تولد و منزل پدری‌اش یک جایی بود به نام جابوز، از توابع کاشمر در استان خراسان که همانجا هم دفن شد!

نرفته می‌شد حدس زد چنین دُرهای نایابی از چه خانواده‌ای هستند و سر کدام سفره با چه لقمه حلالی بزرگ شده‌اند!
ولی من خیلی کنجکاو بودم که بیشتر در موردش بدانم!
تا شب روستای‌شان بودم!
با تمام دوستان و نزدیکانش حرف زدم.
حقیقتا قصه این دادستان خیلی عجیب و سوزناک است.
خیلی تاسف خوردم!

این فیلم را در گوشی رفقایش دیدم!
چهلم آقای رئیسی است.
می‌گوید مملکت اگر به جای یک قاسم سلیمانی ۴ تا داشت وضعیت‌ این نبود!
بعد می‌گوید خیلی دنبال قاسم سلیمانی نگردید خودتان قاسم سلیمانی شوید!
تیپ و دغدغه‌اش از زمین تا زیر زمین با مسئولان قضایی که ما پشت میز دیدیم متفاوت است.

چندباری نوشتم به این قضایا با هر عینکی نگاه کنید، هر جوانی با هر گرایشی که خونش ریخته شده واقعا حیف است!
هیچ فرقی هم نمی‌کند.
ولی قصه این دادستان که همه عمرش مردمی زندگی کرد و لای اینها سوخت خیلی حسرت برانگیز است!
چنین درامی هرجای دنیا بود ده تا فیلم سینمایی ازش ساخته بودند.

من با اینهمه رفت و آمد به دادسرا هیچ دل خوشی از دادستان‌ها ندارم.
ولی بالاخره نمی‌فهمم این سطح خشونت چجوری در این کشور عادی سازی شد! چجوری می‌شود یک آدم را که برای شنیدن  بین معترضین رفته زنده زنده سوزاند.
لشکرهای جنگی هم بالاخره برای پیک‌ها و فرستاده‌ها یک مصونیتی قائل‌اند.

پفیوزهایی که در آمریکا نشسته‌اند و به جوان ایرانی می‌گویند به بهانه اعتراض به گرانی حق داری کلانتری تسخیر کنی یا چنین صحنه‌‌‌ای خلق کنی از همه بهتر می‌دانند مثلا سیاهان آمریکا با آنهمه ظلم تاریخی در حق‌شان انگشت یک پلیس را بشکنند چه برخوردی باهاشان می‌شود!
زنده سوزاندن که هیچ!

القصه آنها بردند و ما باختیم!
آمریکایی‌ها با «کمک در راه است» خشم انباشته را تهییج کردند، اسرائیلی‌ها شبکه‌شان را تسلیح کردند، منتظر السلطنه را هم انداختند جلو و مهمترین دارایی‌های کشور که چنین جوانانی‌اند را به جان هم انداختند بلکه از یک جنگ داخلی آرزوهای‌شان را برآورده کنند.
وحید_اشتری



برای من هم این حجم از خشونت واقعا قفل بود ولی دیشب مهمانی داشتم که از،فعالان انقلابی دهه ۵۰ بود وقتی داشتم تعجب خودمو از این وحشی گری ها و رفتارهای داعشی گونه میگفتم
گفت برای شما تازگی دارد ولی در همین شهری که هستیم در روز ۲۲ بهمن میدانی چند تا پاسبان را از تیر چراغ برق آویزان کردیم؟،وقتی مردم پاسبانی را تسخیر کردن هر کس هر چی دستش بود از،چاقو و غیره میکرد تو شکم اینا و از دم در شهربانی تا فلکه جنازه پاسبان بود
یا میگفت چرا میگی از،ایرانی بعییده سربریدن
تو کردستان کافی بود یک سپاهی گیر کومله بیفته با درب قوطی کنسرو سرش رو می بریدن
همین آتش زدن ها و تخریب ها هم اون زمان بود
عمدتا هم کار جوانان بود مثل همین حالا
ولی نکته اش،اینجا بود که میگفت کلا سطح سواد مردم اون زمان خیلی پایین بود و این رفتارا زیاد تعجب آمیز نبود ولی حالا چرا
چرا باید با این سطج از،رشد یافتگی ما شاهد ادم سوزی و حمله با تبر و قمه باشیم.
در خصوص این بنده خدا هم واقعا جنسش با همه دادستان ها متفاوت بود و به مردمی بودن شهره بود. یک سهل انگاری و گریز به درون کانکس فرصت را به مجانین داد و درب را بستند و به آتش،کشیدن کانکس رو

This comment was minimized by the moderator on the site

ما شکست خوردیم
 
محمد فاضلی
 
غم کشته و مجروح شدن هزاران ایرانی هم‌وطن، قربانیان خشونت سیاسی، چنان سنگین است که نفس را در سینه حبس و غم را بر سر و روی زندگی آوار می‌کند. تسلیت گفتن و تقبیح خشونت سیاسی کمترین کار است. تاریخ ایران دهه‌ها درگیر این واقعه و زیر بار آوار این فاجعه خواهد بود.
 
اما در این روزها، غیر از غم آن هزاران کشته و مجروح، غصه عمیقی همه وجودم را گرفته است. تردید ندارم که ده‌ها تن دیگر نیز چون من در چنین غم و بُهتی فرو رفته‌اند. غم و نکبت «ما شکست خوردیم.»
 
ما – همه کسانی که عمرمان را گذاشتیم تا ایران به این نقطه نرسد – شکست خوردیم. ما که عمده اوقات عمر را صرف کردیم تا لابه‌لای کتاب‌ها راه‌های مهار خشونت و توسعه ایران را بجوییم، و به هزاران زبان به گوش خلایق – از جمله حاکمان – برسانیم و راه متفاوتی از زیستن را بشناسانیم و بسازیم، شکست خوردیم.
 
ما عمری را صرف خواندن، نوشتن و گفتن درباره دموکراسی و سیاست و مدیریت غیرخشونت‌آمیز کردیم، اما ایران امروز به دامان یکی از بزرگ‌ترین مصادیق خشونت سیاسی تاریخ معاصر درغلتید.
 
ما عمری را صرف کاوش در اندیشه‌های توسعه و تلاش برای آزمودن ایران با سنگ محک اندیشه توسعه کردیم و ایران امروز به یکی از بحرانی‌ترین لحظات بحران اقتصادی، فقر و بسته شدن روزنه‌های توسعه رسیده است؛ و شاید صرفاً به تداوم بقا چشم دوخته‌ایم.
 
ما عمری را صرف تحلیل اجتماعی محیط‌زیست، کنشگری محیط‌زیستی و تلاش برای تحلیل سامانه‌های حکمرانی محیط‌زیستی کردیم و دست آخر ایران عزیز ما در یکی از بدترین وضعیت‌های محیط‌زیستی فرو رفته است.
 
ما به هر زبانی که می‌دانستیم درباره خطرناک بودن گذاشتن بارهایی فراتر از توان ژئوپلتیک-ژئواکونومیک ایران بر دوش این سرزمین و مردمانش نوشتیم، هشدار دادیم و فریاد کشیدیم؛ و عاقبت آن‌چه عاید ما شده است، درافتادن در خطرناک‌ترین بحران ژئوپلتیک ایران از شهریور ۱۳۲۰ تاکنون است.
 
عمری را برای خواندن، تحلیل کردن، نوشتن و فریاد زدن درباره ضرورت ساختن ظرفیت حکومت صرف کردیم، و دست آخر به نقطه‌ای رسیده‌ایم که ظرفیت حکومت به اندازه‌ای شده است که با ۱۰ سانتی‌متر برف، کل نظام آموزش و پرورش و بخش مهم خدمات عمومی تعطیل می‌شود. رؤیای دانشگاه آزاد و پویا را در سر می‌پروراندیم و تعطیلی، کلاس‌ها و امتحانات غیرحضوری نصیب دانشگاه شده است.
 
بسیاری را می‌شناسم که به سهم خویش کوشیدند مسیرهای سیاست داخلی، سیاست اقتصادی، سیاست اجتماعی، سیاست خارجی، سیاست فرهنگی و سیاست امنیتی این کشور را به جاده اصلاح و صلاح بکشانند، و جز به مرز جنون کشاندن خود دست‌آوردی نداشته‌اند.
 
واقعیت تلخ این است که ما زورمان نرسید، ما شکست خوردیم. زور ما به اقتدارگرایی داخلی و سرنوشت خاورمیانه‌ای و بازی قدرت‌های جهانی نرسید. ما در قبال سرنوشت خاورمیانه‌ای و بازی قدرت‌ها مسئولیتی نداشتیم، اما مسئولیت‌مان بود که حاکمان را نسبت به عواقب راهی که در پیش گرفته بودند (و بر آن اصرار می‌ورزند) هشدار دهیم، و راه‌های برون‌رفت را نشان دهیم. گمان می‌کنم چیزی کم نگذاشتیم و البته چیزی هم حاصل نکردیم. ما چه تلخ شکست خوردیم.
 
حس و حال خودم، حال آدم شکست خورده مغمومی است که در انتظار هیچ به نظاره همه تلخی‌هایی نشسته است که تاریخ در بخش نکبت‌بار خاورمیانه به آدمیان هدیه می‌دهد. ما چه بد شکست خوردیم و زورمان به تاریخ، اقتدارگرایی و بازی‌های ژئوپلتیک و کم‌عقل‌های منفعت‌طلب نرسید. عقل خریدار نداشت، هنوز هم ندارد.
 
شاید تنها دلخوشی این باشد که ما – همه آن‌ها مثل من که سخت کوشیده‌اند و شکست خورده‌اند – هر آن‌چه در توان داشتیم به‌کار گرفتیم، اما زور تاریخ، زور آن‌ها که مثل ما فکر نمی‌کنند، زور آن‌ها که منافع بزرگ داشتند، زور آن‌ها که به کارهای غلط‌شان مؤمن بودند و هستند، زور نخوت و تکبر و توهم، و زور خشونت، خیلی بیشتر از ما بود. ما تلاش کردیم تا ایران جای بهتری برای زیستن خود و فرزندان همه ما شود، اما نشد و ما شکست خوردیم. و اکنون فقط شاید فقط می‌شود به نظاره بار_تاریخ نشست.
 
fazeli_mohammad

This comment was minimized by the moderator on the site

میهن دوستی وجدان میخواهد اما بی وطنی نه بکش بزن

شخص محمد رضا شاه نیز چندین بار مورد سوقصد قرار گرفت از جمله در بهمن ۱۳۲۷ هنگامیکه برای گشایش کتابخانه دانشکده حقوق به دانشگاه تهران رفته بود از جانب شخصی بنام ناصر فخرآرایی (خبرنگار روزنامه پرچم اسلام) مورد سوقصد مسلحانه قرار گرفت اما از این حادثه جان سالم بدربرد
، در دیماه ۱۳۳۳ با لو رفتن سازمان افسران حزب توده در ارتش و دستگیری نزدیک به ۶۰۰ نفر از آن‌ها شاه توانست تهدید بالقوه دیگری را از سر راه خود بردارد
در ۲۱ فروردین ۱۳۴۴ محمد رضا شاه باردیگر مورد سوقصد قرار گرفت، اینبار در کاخ مرمر و از سوی یکی از ماموران گارد سرباز وظیفه رضا شمس آبادی. در جریان این سو قصد یک گلوله به کتف شاه اصابت کرد و گلوله دیگری گونه‌اش را زخمی کرد.
این سوقصد‌ها اما با دستگیری افسران مخفی وابسته به حزب توده و فرار رهبران حزب به شوروی، پایان نیافت بلکه با ظهور دو سازمان چریکی تازه تاسیس یعنی سازمان چریکهای فدایی و سازمان مجاهدین خلق ابعاد گسترده‌تری هم پیدا کرد. آن‌ها با شیوه‌های پیچیده‌تر با ترور افسران بلند پایه نظامی و امنیتی، ترور مستشاران آمریکایی و نیز ترور کارآفرینان و سرمایه داران ایرانی، حکومت را با چالش‌های امنیتی جدیدی مواجه نمودند، این سازمانها به گمان خود میخواستند با شکستن فضای پلیسی و امنیتی، زمینه‌های انقلاب و سرنگونی شاه را فراهم نمایند.
آن روزها. در فضای به شدت دوقظبی شده جنگ سرد، مبارزه با تمام مظاهر غرب و هر آنچه که دستاوردهای غرب و «امپریالیسم» قلمداد میشد یک ارزش «انقلابی» بود. اتحاد جماهیر شوروی سیمای فریبنده‌ای از «حکومت پرولتاریا» در اذهان جوانان ترسیم کرده بود. نوعی هیجان انقلابی بخشی از جوانان را در گوشه و کنار جهان در برگرفته بود، چه گوارا و سبک زندگی و حتی نوع پوشش او رول مدل بسیاری از آن‌ها شده بود نه فقط در ایران بلکه این موج و فضای باصطلاح روشنفکری اروپا را نیز در بر گرفته بود. در اروپا نیز بودند جوانانی که برای رسیدن به اتوپیای کمونیستی خود دست به سلاح بردند.
در آلمان (سال ۱۹۷۷) دولت ناگزیر شد با فراکسیون ارتش سرخ (آر-ای-اف) برخورد بسیار سختگیرانه‌ای داشته باشد. اعضای اصلی این گروه از جمله آندریاس باور، گودرون انسسلین و اولریکه ماینهوف دستگیر و در زندانهای فوق امنیتی حبس شدند.
ایتالیا بویژه پس از ربوده شدن و قتل نخست وزیر آلدو مورو (در سال ۱۹۷۸) توسط بریگاردهای سرخ (بی آر) سرکوب شدیدی را اعمال کرد که منجر به دستگیری صدها عضو این گروه شد. دولت همچنین قانون ویژه‌ای را تصویب کرد که شامل جبس‌های طولانی مدت و محرومیت ار حقوق مدنی برای اعضای این گروه بود
فرانسه نیز سیاست سرکوب شدیدی را علیه گروه «اکسیون دایرکت» در پیش گرفت. بسیاری از اعضای این گروه از جمله مارک روییلان و ناتالی منیگون در سال ۱۹۸۰ دستگیر و به جبس ابد محکوم شدند
در اسپانیا نیز بسیاری از اعضای گروه «مقاومت اول» دستگیر، شکنجه. به حبس‌های طولانی مدت محکوم شدند
بریتانیا یکی از شدیدترین برخوردها را با گروههای مسلح ایرلندی و ارنش آزادیبخش ایرلند اعمال نمود. سیاستهای دولت.
. شامل دستگیری‌های گسترده، بازداشت بدون محاکمه، شکنجه و گاهی قتلهای هدفدار توسط نیروهای ویژه بود، برخی از محکومین در زندان دست به اعتصاب غذا زدند که منجر به مرگ برخی از آن‌ها (از جمله بابی سندز) شد
بلژیک نیز گروه «کمونیست‌های مسلح مبارز» را در سال ۱۹۸۰ دستگیر و به حبس‌های طولانی مدت محکوم نمود
در یونان گروه «۱۷ نوامبر» و در پرتقال گروه «اف پی ۲۵" نیز سرنوشت مشابهی یافتند

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی این گروهها که یا از حمایت مالی شوروی محروم شده بودند و یا از نظر ایدیولژیک و مشی سیاسی خود سرخورده و مأیوس شده بودند رو به زوال رفتند

نکته عبرت آموزی که لازم است به آن اشاره شود این است که در ایران، عملیات مسلحانه و بمب گذاری و عملیات خرابکارانه گروه‌های چریکی فداییان و مجاهدین عمدتا در دهه پنجاه خورشیدی انجام شد. در سالهای اوج شکوفایی اقتصادی و اجتماعی ایران، در سالهایی که رشد اقتصادی ایران رشک بسیاری از کشورهای منطقه شده بود. آزادیهای اجتماعی و فردی در استاندارد پیشرفته‌ترین کشورها در ایران وجود داشت. شاه با اصلاحات شگرف و بیسابقه‌ای که تحت عنوان انقلاب سفید انجام شد چشم اندازهای جدیدی فرا راه پیشرفت و عدالت اجتماعی گشوده بود. اصلاحاتی که هم‌اکنون وقتی پس از گذشت شصت سال به مفاد آن مینگریم، حتی امروز نیز تصور انجام آن در بسیاری از کشورهای منطقه در ذهن نمی‌گنجد.. اصلاحاتی که نخستین بار این روح الله خمینی بود که علم مخالفت با آن را برافراشت و درپی او بسیاری از جریانات سیاسی که آبشخور فکری و ایدیولوژیکی و یا اهداف سیاسی مشترکی با او داشتند با خمینی همراه و همزبان شدند. چون هدف آن‌ها نه توسعه و پیشرفت ایران، بلکه هدف مبارزه با شاه به هربهانه بود.
طنز روزگار اما آنجاست که شاه از جانب کسانی متهم به انسداد فضای سیاسی می‌شود که خود چه آنزمان که بمب و مسلسل و ترور ابزار و زبان مبارزه سیاسی‌شان بود و چه پس از آنکه شاه را از جکومت ساقط کردند، آنچنان ابعادی از خشونت و سرکوب و کشتار را در کارنامه خود به ثبت رساندند که در تاریخ معاصر ایران بی مانند است

اینکه محمد رضا شاه پهلوی گروههای چریکی مسلح را سرکوب میکرد یک حقیقت است، اینکه او به کسانیکه در راستای اهداف خرابکارانه این گروهها برای آن‌ها تبلیغ و یا مشی آن‌ها را توجیه و ترویج میکردند آزادی عمل نمیداد نیز یک واقعیت است، اما این تمام حقیقت نیست، باید پرسید که آن کسانی که شاه به آن‌ها آزادی عمل نمیداد و یا آن‌ها را سرکوب میکرد خود در پی چه بودند؟ آیا آن‌ها آنطور که ادعا میکنند بدنبال آزادی و یا دموکراسی برای ایران بودند؟ آیا برای توسعه و پیشرقت اقتصادی و اجتماعی و یا برای رفاه بیشتر مردم ایران مبارزه میکردند؟ آیا در پی این بودند که وجهه و اعتبار جهانی ایران را از آنچه که بود بالاتر ببرند؟ عمل‌کرد گذشته و امروز همه این گروهها همگی در جهت ابطال ادعای آنهاست. همچنانکه عمل‌کرد رهبران فکری آن‌ها نیز (از استالین و ماَّو و کاسترو و پل پت و خمینی) و تجربه حکمرانی آنها، سیاهترین و هولناک ترین صفحات تاریخ معاصر را رقم زده است
محمد رضا شاه پهلوی به باور من نه یک دیکتاتور مستبد، بلکه یک پادشاه مردم دوست و توسعه گرا و اصلاحگر بود که اگر با تهدیدات ناشی از همسایگی با اتحاد جماهیر شوروی. فضای جنگ سرد و پیآمدهای آن از یکسو، و از سوی دیگربا اقدامات غیردوستانه جهان غرب در جریان جنگ نفت مواجه نبود، شاید میهن ما هیچ‌گاه چنین روزهای شوم و سیاهی را بخود نمیدید.
محمد رضا شاه پهلوی یکی از سیاستمداران شاخص و برجسته روزگار خود بود و تاریخ از او به بزرگی و نیکی یاد خواهد کرد
محمد هادی پربارانی باز نشسته ارتش و باز مانده وایثارکر جنگ

This comment was minimized by the moderator on the site

مسببان اغتشاش در مجلس،شورایعالی فضای‌مجازی، شورای‌انقلاب‌فرهنگی و.../ مفت برای اسرائیل کار می‌کنند؟محمد مهاجری


بر فرض که همه عوامل اغتشاشات دی ماه 1404 را به مجازات رساندیم. تازه موقع طرح این پرسش است که عامل اصلی و علت العلل آن همه خشم که ناآرامی ها بر بستر آن شکل گرفت، چرا باید قسر در بروند؟

سالهاست که بر سر موضوعات کوچک و بزرگ ، کف جامعه عصبانی می شوند.عاملان این ناراضی تراشی ها کیانند،کجایند و چه کرده اند؟

از نظارت استصوابی تا برخی سهمیه های ناحق کنکور بگیرید تا مخالفت با رفع فیلترینگ و رودررو قراردادن مردم بر سر قانون باصطلاح عفاف و حجاب. دفاع از تحریم و کاسبان تحریم هم که جای خود دارند.

عده ای هووی کنسرت شدند و گروهی همه تلاش شان این شد که سایه هر سلبریتی را با تیر بزنند و کاری کنند که از آنها دشمن خونی برای نظام و انقلاب و حتی ایران بتراشند. همین ها با عقده های شان در برابر هر کنسزت و فیلمی که خوششان نمی آمد ایستادند و نیز با تک تیراندازهایشان به استخدام و انتصاب هر آدم به دردخوری شلیک کردند.

قصه این غصه ها رمان قطور و تلخی است که هر صفحه اش در ذهن و سینه بسیاری از مردم کشورمان جاگرفته. و نتیجه همه این بداخلاقی ها ایجاد دوقطبی های قلابی از جمله انقلابی و غربزده، حزب اللهی و ضدانقلاب، طرفدار نظام و ضدنظام، متدین و سکولار و دهها دوگانه کوفتی دیگر است.

عاملان این همه انزجار و نفرت و خشم و دوقطبی سازی را همه جا می توانید پیدا کنید.

یکی در دانشگاه شریف استاد است و از جایگاه خود در شورایعالی فضای مجازی علیه رفع فیلترینگ عقده گشایی می کند. دیگری در همین شورا، بازمانده دولت احمدی نژاد است و هیچ هنر دیگری جز ضدیت با کسب و کار مردم در فضای مجازی ندارد.

یکی دیگر فارغ التحصیل امریکاست و سهمیه یک روز در میان تلویزیون و کارش فحش دادن به هر تلاشی برای بهبود روابط خارجی است. امریکا دیده دیگری هم هست که با حفظ زمین های گسترده کشاورزی اش، فقط بلد است به برجام بد بگوید.

آن دیگری هنرش اینکه دکمه بیخ حلق را ببندد .

از این قماش در شورای انقلاب فرهنگی هم داریم که بر صفحه تلویزیون مثل نقل و نبات فحش می دهد و مسخره می کند. یکی دیگر را به تلویزیون راه نمی دهند اما پیشگویی های خنده داری می کند که نوستراداموس یه گردش هم نمی رسد. فلان آدم دیگر هرروز در فلان شبکه سیما تحلیلهای آبکی اش را حواله گوش مخاطب می کند. عده ای هم تحت لوای یک تشکیلات حزبی ، نهایت پایداری را برای مشوه کردن آدم خوب ها در افکار عمومی به عمل می آورند.

زبانم لال، آن یکی امام جمعه است و فقط بلد است حرفهایی بزند که جامعه دچار تنش شود یا دیگری بر فراز منبر ، خوابهایی تعریف می کند که فقط می تواند توسط شیادها ساخته شده باشد .

نمایندگان 4درصدی بدزبان و هتاک مجلس هم که جای خود دارند . کاری جز حرف بیربط گفتن و تهمت زدن به این و آن از دست شان ساخته نیست. گاهی هم قانونی می گذرانند که گندش بعد از مدتی در می آید. وقتی هم بیکار می شوند به رئیس جمهور می پرند و ...

بخواهیم یا نخواهیم ( و تحلیل یک دستگاه امنیتی هم پشت این حرف هست) این جماعت ، همگی دلخوش کن ها و کارکنان اسرائیل اند. هدف صهیونیسم آن است که سرمایه اجتماعی نظام فرو بریزد و حتی ایران از چشم ایرانی ها بیفتد. و این جماعت برای این هدف صهیونی، هر چه برای عصبانی کردن مردم از دست حاکمیت ازشان بربیاید کوتاهی نمی کنند.

حتما بعضی از اینها از روی نادانی به این لشگر پیوسته اند اما حماقت آنحاست که تصور نکنیم طنابهای این عروسکهای خیمه شب بازی دست دشمن صهیونی و امریکاست.

آقایان مسئول! اینها پدیدآورندگان نفرت و کینه و نارضایتی اند. جرم اغتشاشگران ریشه در عملکرد اینها هم دارد. الان سراغ معلول رفته اید و علت را وانهاده اید. دشمن دوسویه بازی کرده. قبلا به دست این تندروهای داخلی زمینه را برای اغتشاش و قتل و تخریب فراهم کرده و سپس که زمینه آماده شده، نوکران مسلح خود را به میان مردم معترضی که حق شان را می خواهند فرستاده و مملکت را به آشوب کشیده.

همزمان با برخورد با آن عناصر اعتشاش، سراغ این کاسه های داغ تر از آش هم بروید. گول ظاهرشان و لباس شان و پست شان و ریش شان را نخورید. خوارج دوران مولا، از اینها انقلابی تر، مقدس‌نماتر، نمازشب خوان تر، متشرع تر و ... بودند. زیر لوا و عبای هرکسی قایم شده اند بکشانیدشان بیرون.

This comment was minimized by the moderator on the site

بسم‌الله الرحمن الرحیم

برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. هرچه روزها می‌گذرند، ابعاد هول‌انگیز واقعه بیشتر نمایان می‌شود. خیانت و جنایتی بزرگ در حق مردم روی داده است. خانه‌ها عزادارند. کوچه‌ها عزادارند؛ شهرها و قصبه‌ها عزادارند. پس از سال‌ها تصاعدِ شدتِ سرکوب، این فاجعه‌ای است که تا دهه‌ها، بلکه سده‌ها، از آن یاد خواهد شد. و رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان که در دی‌ماه سرد بر زمین به جریان افتاد، تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.

مردم به چه زبانی بگویند که این نظام را نمی‌خواهند و دروغ‌های‌تان را باور نمی‌کنند. دیگر بس است. بازی به پایان رسید. ستم‌ها دامن‌تان را گرفت و درختان زقومی که می‌کاشتید میوه آورد. آن زمان که علیه ملت خویش لباس رزم می‌پوشیدید، داشتید تیشه به ریشهٔ خویش می‌زدید. آن زمان که دلسوزان مردم را سر می‌کوبیدید و اجازهٔ کمترین سخنِ حقی در دفاع از حقوق انسان‌ها نمی‌دادید، داشتید برای مداخلهٔ خارجی فرش قرمز می‌انداختید. آن زمان که برای نشنیدن نصایح دلسوزان انگشت در گوش می‌گذاشتید، داشتید با جهالت، گران‌بهاترین فرصت‌های‌تان را از دست می‌دادید. نوبت شما هم آمد. از شما نیز جز داستانی باقی نماند؛ داستانی پر از خون و خشونت. دیگر بس است. نه شما راه‌حلی برای هیچ‌یک از بحران‌های کشور دارید و نه ملت چاره‌ای جز اعتراض مجدد تا رسیدن به نتیجه. و نخواهید توانست فاجعهٔ هجدهم و نوزدهم دی را تکرار کنید. این باری است که قوای نظامی و انتظامی دیر یا زود، و احتمالاً زود، از برداشتنش سر باز خواهند زد. تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید تا ملت، خود این سرزمین را به آزادی و آبادی برساند.

مسیری که این همراهِ کوچکِ مردم برای این منظور پیشنهاد می‌کند، برگزاری رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبهه‌ای فراگیر، متشکل از همهٔ سلایق ملی، بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخلهٔ خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمت‌آمیز است؛ زیرا استقرار صلح و امنیت پایدار و نجات کشور از شرِ استبدادِ حاکم، بر مبنای خواست و ارادهٔ ملت، تنها به دست مردم و بدون مداخلهٔ خارجی امکان دارد.

خداوندا، فریادی را که بندگانِ مظلومت از صمیمِ ضمیر به درگاهت می‌آورند، بشنو و دعای‌شان را برای ایرانی آزاد و آباد اجابت کن. این تنها تسلیتی است که جان‌های داغدارِ مردم ما را آرام می‌کند. و آن زمان که زندانیان آزاد می‌شوند، اولین‌شان دینِ تو خواهد بود که از پسِ اسارتی طولانی در چنگِ دین‌فروشان، از نو لبخندِ محمدیِ خورشید را می‌بیند.
برای ایران و به‌ویژه نسلِ نوخاستهٔ آن، سربلندی و بهروزی آرزو می‌کنم.

میرحسین موسوی
۹ بهمن ۱۴۰۴

This comment was minimized by the moderator on the site

سلام و احترام
دمتگرم آقا مصطفی ولی تهش ننوشتی آخرش چی میشه ؟؟؟ba3c5

ابوالفضل
This comment was minimized by the moderator on the site

درود بر شما، امیدوارم زندگی بر مرگ روزی در خیابان های این شهر پیروز شود

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...