ساعت 9 شب، به رسم هر ساله، برخی دوستداران انقلاب57، با سردادن نعره "الله اکبر"، به استقبال 22 بهمن، در سالروز پیروزی انقلاب میروند، رسمی که کم کم رو به فراموشی بود، و در این اواخر، شاید عده کمی بودند که بدان اقبال نشان میدادند، تا با صدا و سیمای ج.ا.ایران همراه شوند، که برنامههای عادی خود را قطع میکرد، تا دقایقی این شعار را، به نشانه گرامیداشت شعارهای شبانه مردم ایران از پشت بامها، در زمان حکومت نظامی، در رژیم گذشته، پخش کند، و آنرا زنده نگه دارند.
اما دیشب در چنین زمانی، سه صدا، شهر را میخکوب خود کرد، اول صدای انفجارهای ناشی از نورافشانی، که کمتر از هنگامه "آتش تهیه" [1] ریختن دشمن، پیش از حمله بزرگ به خاکریزهای ما، در گرماگرم جنگ خسارتبار 8 ساله (1359-1367) نبود، و یا یادآور هنگامه حملات هوایی دشمن به شهر کرمانشاه، آنگاه که ما در حاشیه این شهر، در تدارک حمله به دشمن بودیم، و...
تو گویی شهرداری تهران، و یا دستگاه دیگری که پشت این عملیات انفجارها بود، میخواست مردم شهر را، با صداهای گوشخراش صحنه نبرد آشنا کند، تا تمرین زندگی زیر بمباران را هم داشته باشند، بمبهایی با انفجار مهیب، که نور زیبا و رنگین خود را در آسمان، و در پشت ابرهای متراکم و بارانی تهران، برای ستارگان و اهل آسمان میپراکند، و صدای مهیب و ترسناکش را به سوی اهل شهر، در روی زمین میفرستاد، تا خود را بر بامهای شهر بکوبد، و تنها را در زیر آن بلرزاند.
اما آنچه شنیده نشد، نعره "الله اکبر" در این دقایق بود، شعاری که بگارگیری آن، روند کاهشی داشته، به ویژه اینکه در چند دهه گذشته، این شعار دستمایه ترسافکنی، و یا شادی کردن جنایتکاران داعشی، طالبانی و از این دست مسلمانان بیرحمی بود، که به هنگام ارتکاب به جنایت، کشتار، انتحار و سر بریدن انسانها در مقابل چشم دیگران و دوربینها، با هدف ایجاد ترس و ارعاب در دل مخالفان خود، آن را نعره زدند، و به این شعار وجه منفی دادند، تا جاییکه، حتی ما که این شعار را برای حمله به خاکریزِ دشمنِ متجاوز بعثی، بارها استفاده کردیم، و با زیبایی و کارایی آن در هنگامه دفاع از این آب و خاک آشناییم نیز، اکنون رغبتی به فریاد زدن دوباره آن نداریم، چه رسد به مردمی عادی که باید آن را برای شادی یک پیروزی، فریاد کنند، و به کار گیرند. همانگونه که همزمان کردن اعدامها، و به دارآویختنهای بسیار در هنگامه عبادت سحرگاهی، دیگر شیرینی بیداری صبح و سحر، و لذت دیدار یار را هم از سحرخیزان ستانده است، و...
امسال به جای شعار "الله اکبر" تک صداهایی، تقابل دو قطبی را در بین فریادگران این شبِ ویژه را بازتاب میداد، یکی با فریاد "مرگ بر دیکتاتور" اعتراضش را به این پیروزی، و نورافشانی و شادی آن آغاز کرد، و دیگری در پاسخ، با شعار "مرگ بر پهلوی" معترض به خواستِ بازگشت به عصری بود، که سپری شده، و بسیاری آنرا "تاریخ گذشته" میدانند. این شعاری است که با پیروزی انقلاب 57، از یادها رفته بود، اما در این شب، بعد از 47 سال باز دوباره شنیده میشد.
اعتراضات بزرگ دیماه 1404 [2] ، خون و کشتاری بیسابقه را بر سنگفرش خیابانهای مصیبت زده شهرهای ایران برجای گذاشت، و تو گویی کشتارکنندگان و حکم به آتش دهندگان این شبهای خونین، نمیدانستند که، "آن کس که پس از قتل عام زنده میماند، به جسم زنده است نه به جان..." [3]، و این تقابلی بازمانده از آن شبهای خونین است که داغی بزرگ بر دل ملتِ بارها به خوننشستهی ایران نهاد، تا خاک این شهر، همواره با بوی خون و جنایت، قرین و همراه بماند.
و اکنون تو گویی فریادگران خیابان در این شبها نیز، باز ایرانیان را بین دو "مرگ"، مُخیَّر میکنند، و اینجا انگار در خیابانها، کسی تحمل گفتن و شنیدن از زنده بودن، و زندگی را ندارد، و خیابان باید همواره فریادگر مرگ، و در سیطره کسانی باشد، که سخن از "زندگی" را بر نمیتابند، و نمیخواهند یکبار برای همیشه، سخن و شعار از "مرگ" را از کوچه پس کوچههای مرگزده این شهر برچینند، و از جاری شدن زندگی در آن بگویند، و زندگی را برای همدیگر، با همهی گونه گونی ایرانیان، به رسمیت بشناسند.
حال آنکه درد ایران، همین رایحه "مرگ" است که همواره از خیابانهایش به مشام رسید، و قافله مرگ، که قصد ترک این خیابان را ندارد، تا بلکه زندگی در ایران پا گیرد، و ایرانیان متکثر در کنار هم، با هم، و پذیرای گونه گونی هم باشند. اینجا همواره در این جامعه چند قطبی و متکثر، کسانی هستند، که آنرا دو قطبی کنند، خودی و غیر خودی، انقلابی و ضد انقلاب، با بصیرت و بی بصیرت، دیندار و بی دین، همراه و ناهمراه، مسلمان و غیرمسلمان، شاهدوست و غیرشاهدوست، و...، حال آنکه گونه گونی اندیشه و...، همواره بازار رنگارنگی در ایران داشته، و با این حال، کسی نیست که بگوید همه در کنار هم، باشند، و بر سرنوشت خویش هم، همزمان چیرگی یابند.
اینجا شعارها همواره به سمتی غش میکند، که فریادگر خواستی تمامیتخواهانه باشد، که پایهاش را بر شعار نامقدس و نامیمون"یا با ما، و یا بر ما"، نهادهاند، حال آنکه بیشتر ایرانیان همواره خاکستری، و در میانهاند، و با این سیاه و سپید دیدنها، بیگانه و مخالفند، اما تمامیتخواهان دست از سر این مردم برنمیدارد، و دو قطبی سازیهای خطرناک و خانه از بنیانبرکن، همواره میدان جولان برای خود، در این خیابان های به خون کشیده شده، قائل است، کسانی که از یک سو با نعره "حیدر حیدر" [4] ، "حزب فقط حزب علی و..."، و "این مملکت، مال حزب اللهی هاست، و هرکه دوست ندارد و..." ایرانیان را میرانند، و میتارانند.
و در این سو نیز، روی آوردن به وضعی که پیش از این تمام ایرانیان را مُخَیَّر به پیوستن به "حزب رستاخیز" میکرد، تا نظام تکحزبی را در کشور چیره سازد، و از هرکه معترض چنین سیستم تک صدای بود، زندان، و یا گرفتن پاسپورت، و بدون پرداخت عوارضِ خروج، ایران را ترک کردن را پیشنهاد میداد! [5] و...، و یا او که، آن استبداد گذشته را به فراموشی سپرده، و امروز باز با شعار «خدای هر ایرانی، کینگ (شاه) رضا پهلوی» از تحمیل و اجبار دوباره میگوید، [6] و نمیداند که حتی اگر به احیای سلسله شاهان هم اندیشه کنی، باید الگوی دادگری همچون کوروش کبیر را در دیدگاه خود بگذاری، تا در دل ایرانیان ماندگار شوی، او که وقتی بر سرزمین دیگران (بابل) هم چیرگی یافت، از آزادی عقیده گفت، و مردم به بند در آمده را، با خدای خودشان تنها گذاشت، تا آزاد باشند و خدای خود را، در معابد مقدس خود بپرستند [7] ، نه خدایی که در نعرههای هراس انگیز، چیرگیخواهانهی، صدا کلفتهای زورگو و غالب، بازتاب مییابد،
ایرانیان "کشته و مرده" چنین آزادی هستند، نه اجبار و تحمیلِ این خدایگان، و یا آن عقیده، این فرمانروا و یا آن قدرتمند، که خود را مطلق العنان ببینند، و حتی برای سبک زندگی مردم، که هر کس به فراخور رشد و انتخاب خود، آنرا باید خود برگزینند، هم تصمیم بگیرد، که مردم چه خدایی را بپرستند، و یا چه عقیدهایی داشته باشند، کجا و چه زمان را مقدس بشمارند و...
اینجا کسانی هستند که مشاع بودن این آب و خاک را برای ایرانیان به رسمیت نمیشناسند، و بر نمیتابند، تا بفهمند که مالک این سرزمین، تک به تک ایرانیانیاند، که به صرف ایرانی بودن، فارغ از اندیشه، حزب، گروه، گویش، مذهبشان و...، بر همهی ایران مالکند، و این کشور از آنِ کسی نیست، جز ایرانیان، که برای خود تعیین کند، چگونه بیندیشند، چگونه زندگی کنند، چگونه رای دهند، و به که رای دهند، و چه قانونی را بر خود حاکم بدانند و حاکم بنمایند و...،
و نه سیستمهای حکمرانی که آنان را به مهمیز قدرت خود بکشند، و خود را مالک و صاحب این سرزمین و مردم ببینند، و انتظار داشته باشند که ملت، و سربازان مدافع وطن، شعار"جانم فدای" او سر دهند. این حق مالکیت را هرکه پذیرفت، برای ملت ایران خدمتگذاری بیش خود را نخواهد دید، و آنانکه خود را حاکم مطلق بر جان، مال و ناموس این مردم دیده، و کشور و ملت را به هر سو که خواستند میبرند، مستبدانی مورد تنفر این ملتند.
آنچه به نظر میرسد، دههها شعار "مرگ"، که از دهان برخی از ما ایرانیان نثار این و آن، در داخل و خارج از این کشور شد، انقلاب بزرگ، آزادیبخش و سراسری 57 را، که حامل عصاره خواست تمام خیزشهای آزادیخواهانه 160 ساله ایرانیان، از مشروطه تاکنون بود را، به انحراف و نابودی برد، و دستیابی به آزادی، قانونپذیری، برابری همه در مقابل قانون، پرداخت حقوق شهروندی، دادن حق تعیین سرنوشت، برخورداری از مواهب حقوق بشر، و آزادیهای لازمه انسانیت و...، به فراموشی رفت، و یا در پس شعار، و یا پیگیری مرگ و نابودی این و آن، در سایه روشنهای نبرد حق و باطل، گم شد، تا در سایه این انحراف بزرگ، باز به جایی برسیم که، صحنه داران این میدان شکست مردم ایران، دوباره از نو، از "مرگ" بگویند، و فریادگر مرگ این و آن باشند، آنهم در ایران به جان آمده از شعار "مرگ"، که بیشتر از هر چیزی، از "مرگ" و "مرگاندیشی" خستهاند، و به "زندگی" و زنده بودن، میاندیشند، به پیشرفت، شادی، آرامش، صلح و... رو کردهاند.
شعار زیبایی که پیش از این، در خیزش بزرگ و موفق "زن، زندگی، آزادی"، به عنوان یک خواست فراگیر گفته آمد، و پیروز هم شد، و بارقههای امید به تغییر، و عبور از اجبار و تحمیل را، به سوی آنچه ایرانیان از آن بعنوان "آزادی" در دیدگاه خود دارند، زنده کرد، تا حق انتخاب سبک زندگی، آزادی اندیشه، آزادی بیان و... را با خود به ارمغان آورد، و این آزادیها نمونههایی از برکات آن آزادی مقدسیاند، که در انتها مردم ایران را به داشتن تعیین سرنوشت مفتخر خواهند کرد، که این منتهای آمال و آرزوی آزادیخوهان ایران از مشروطه تا کنون بوده است،
و این همه خون و زندگی، که برای داشتن آن نوع از آزادیها، توسط آزادیخواهان این سرزمین در این دوره دراز 160 ساله گذشته، در خیزشهای پیاپی، نثار چنین درخت پر ثمری شد، هنوز این مردم را به ایستگاهی مطمئن نرسانده است، چراکه در نبود آزادی، انسانیت و انسان معنی نداشته، و نخواهد داشت، در نبود آزادی، انسان بردهایی بیش نخواهد بود، که به سان رمههایی از حیوانات، به چوپانانی، به نام فرمانروا و گماشتههای او، سپرده خواهند شد، کسانیکه بر زندگی، مقدرات و سرنوشت آنان چیرگی یافته، و به هر راهی که خواستند، او را میبرند، و به هر سرنوشتی که خواستند، او را مبتلا میکنند و...
جای تاسف است که شعار موفق "زندگی" که صاحبان تیغهای بُرّان را خلع سلاح، و هر کارد بُرَّندهایی را کُند و ناکار میکرد، و فریاد خیزش اعتراضی موفق و تکامل یافته گذشته است، اکنون از خیابان ها برچیده شده، و ایران و ایرانیان باز میروند تا میان شعارهای "مرگ"، در دو قطبیهای بیهوده، و گرفتارکننده، گرفتار شوند، حال آنکه اکثریت ایرانیان نشان دادهاند که آزادیخواه و میانهرو هستند، تا اینکه میان دو رادیکالیسم، به اسارت کشیده، و تکه پاره شوند، که برآیند چنین هماوردی، همچنان "مرگ" و نابودی و اسارت خواهد بود.
تهران - چهار شنبه 22 بهمن ماه 1404 برابر با 11 فوریه 2026

[1] - بمباران و تیراندازی به خطوط دشمن پیش از حمله اصلی، آتشتهیه اصطلاح نظامی و عبارت است از انبوهی از آتشهای از قبلطراحیشده که در زمان معین برای پشتیبانی از تک در جنگ، اجرا میشود.
[2] - اعتراضات دی ۱۴۰۴ ایران موج گستردهای از تجمعهای اعتراضی و اعتصابها در ایران است که از ۷ دی ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد. اعتراضات در پی وخامت شدید شرایط اقتصادی، افزایش تورم، افزایش نرخ ارز، بیثباتی بازار و سقوط ارزش ریال از بازار بزرگ تهران و مراکز تجاری اطراف آن آغاز شد و در ادامه به سراسر ایران گسترش یافت. در پی انتشار نخستین فراخوان رضا پهلوی، ۱۸ و ۱۹ دی، اعتراضات با حضور میلیونی معترضان به بیش از ۴۰۰ شهر ایران کشیده شد و تبدیل به بزرگترین و گستردهترین اعتراضات ضد حکومتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شد.
[3] - برگرفته از متنی ادبی، از ادبیات مظلومانه مردم افغانستان، که در پی کشتار طالبان از غیر پشتو زبانان در این کشور، از سوی این مردم مظلوم گفته آمد.
[4] - این دم گرفتن شعار "حیدر حیدر" مرا یادآور تودههایی است که به راه افتادند و فریاد میکردند "حیدر حیدرش کن، از شهر به درش کن" تو گویی شهر و جامعه، ملک پدری کسی است که بخواهد دیگری را از حق زندگی در آن محروم کند و او را آن بیرون کند. در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، اوباش دور و بر شعبان بی مخ، از این شعار علیه مخالفین شاه استفاده کردند.
[5] - رستاخیز نام حزبی است که توسط محمدرضا پهلوی تأسیس شد. در 11 اسفند 1353 شاه در حضور نخستوزیر، نمایندگان مجلسین شورای ملی و سنا، رهبران احزاب و مقامات کشوری، تأسیس «حزب رستاخیز ملت ایران» را اعلام کرد و دستور داد تا همه مسئولین، روسای احزاب و مردم به عضویت حزب درآیند. همچنین امیرعباس هویدا، نخستوزیر را به دبیر کلی حزب برگزید. شاه به طور ناگهاني در همین روز ضمن انحلال تمام احزاب قانونی و غیرقانونی عضوگيري اجباري در حزب جديد رستاخيز ملت ايران را نيز اعلام نمود. به اين معنا كه مردم يا ميبايد به عضويت حزب درميآمدند، يا در رديف خائنان به كشور روانه زندان ميشدند و يا با اخذ ويزا و گذرنامه، كشور را ترك ميكردند. شاه در كنفرانس بزرگ مطبوعاتي اعلام موجوديت حزب رستاخيز، مردم ايران را چنين خطاب كرد: «به هر حال كسي كه وارد اين تشكيلات سياسي حزب رستاخيز نشود، دو راه در پيش دارد يا فردي است متعلق به يك تشكيلات غيرقانوني يعني به اصطلاح خودمان تودهاي و يك فرد بيوطن است. يا اگر بخواهد، فردا با كمال ميل، بدون اخذ عوارض، گذرنامهاش را در دستش ميگذاريم و به هر جايي كه دلش خواست، ميتواند برود؛ چون ايراني نيست. وطن ندارد.»
[7] - منشور حقوق بشر کوروش هخامنشی: "من، کوروش، فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، و آنان را نیازارند."









