مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

شعر و موسیقی در فرهنگ و عرصه اجتماع شرق، به خصوص در حوزه تمدنی ایران، هند، مصر و... دارای پیشینه ایی دراز دامن است، به طوری که گفته می شود در دربار شاهان سلسله های ایران باستان، 365 دستگاه مختلف موسیقی وجود داشته است، که هر روز خنیاگران در دستگاهی خاص همانروز، با نوای دلنشین موسیقی متفاوتی، درباریان را تحت تاثیر نواختن های زیبای در حد بزرگان ایران، قرار می دادند، و خود صحنه پرداز روزی می شدند که به تناسب حال و احوال خود، و نواهای شان، شکل داده می شد؛

متاسفانه اکنون از این 365 دستگاه، به تعداد انگشتان دست (دشتی، شوشتری، شور، همایون و...) هم باقی نمانده، و در هجوم حوادث روزگار، که بر هنر و هنرمندان این مرز و بوم، و مردم تجاوز زده اش، رفته، دستخوش تطاول و غارت تاریخی قرار گرفته، و آنچه بر جای مانده، تنها بخش ناچیزی از آن عظمت بزرگ می باشد، که از قتل عام ها و ویرانی های گسترده، و قوانین مخالف خود، جان سالم به در برده اند، و ماندگار، و اکنون به یُمن قدم مبارک فن آوری های نو، حاصل از جهان علم جدید بشریت، ضبط و ثبت شده، و به همت نوای گرمِ حنجره های طلایی مردان و زنان این مرز و بوم، تداوم یافته اند، و امید می رود که این بازمانده ها، حداقل، جاودانی گردند.

این تنها دربار شاهان ایران باستان نبود که از نعمت موسیقی و نوای دل نشین خوانندگان و خنیاگران بهره مند بودند، بلکه مردم عادی این مرز و بوم نیز، با سازهای ساده خود، شور و حزن، یا شادی و وجد در زندگی خود و انسان های اطرافشان، ایجاد و یا جاری می ساختند، بعنوان مثال نوای تنیده شده، در مجرای نی چوپانی، رازگوی حال و روزگار او بود و...، که با انگیزه نیایشی با خالق طبیعت، وجدی از رشد و نمو گوسفندانش، طربی از حاصل و غنای طبیعت آن روز و آن لحظه، یا آواز حزنی از خشکسالی، و یا مرگ عزیزی و... در نفس های این مردم ساخته، و خلق می گردید.

موسیقی غذای روح انسان است، و می تواند حال و روز او را تغییر داده، به انسان انرژی دهد و...؛ نوای موسیقیایی که طبیعت معلم اصلی آن برای انسان هاست، قرین زندگی بشر از بدو پیدایش تاکنون بوده، و خواهد بود، و انسان ها در کنار صدای ملکوتی نواهای موسیقی، که در دستگاه ها، و یا از ابزارهای های تولید آن، و یا از تارهای حنجره خوانندگانی زبردست، خارج می شود، آرامش می گیرند، به وجد آمده، روحشان گاه سمت پرواز می گیرد، گاه بر زمین میخکوب شده مهد تماشای حال روز خود در شادی و غم می شود، و حتی گاهی توسط این نواها، به کسب حالات روحی و معنوی عمیق نایل می شوند، گاه نیز چون تیغی برآن در کف مجنونی، باعث جنایت می شوند و...

بسیاری از نواهای منحصر به فرد موسیقی، تا قبل از اختراع لوازم ثبت و ضبط صدا، با خروج و رهایی از حنجره ی مردان اهل نوا، در این فضای بیکران، از بین و می رفت؛ تا اینکه، چند دهه پیش، ابزار الکترونیکی ضبط صدا به وجود آمدند، و امروز بشر بارها و بارها می تواند، از لذت معنوی شنیدنِ یک قطعه موسیقی، که قابل تکرار است، بهره مند شوند، اما تا زمانی که این دستگاه های ضبط صدا، به این سرعت عجیب امروز رشد نکرده بود، و پیش از این که نوارهای کاست ضبط و پخش صدا، تولید شوند، این تنها صفحه های گرامافون بودند، که صداهای ماندگار موسیقی را ضبط می کردند، و مردم برای شنیدن تکرار یک قطعه موسیقی، همه به این دستگاه ها هم دسترسی نداشتند، از این رو تکرار و تقلید این نواها، حرفه برخی اهل ذوق و هنر موسیقی، در بین مردم شده بود، که این قطعات را در کوچه و خیابان ها، و یا هر جمعی که می یافتند، اجرا کنند ،و مردم را به روزگاران و لحظات لذت بخش شنیدن، دلالت دهند.

اینان را "تصنیف [1] خوان" می گفتند، که افرادی بودند که ذوق هنری اشان به اندازه ایی بود که یک قطعه شعر و یا موسیقی را که قبلا هنرمندی پر آوازه و چیره دست، آن را در خلال مراسمی، فیلمی، تئاتری و... اجرا کرده بود را، با همان ریتم و نظم تقلید، و دوباره اجرا کرده، و لحظات خوب شنیدن آنرا، برای مردم تکثیر و تکرار کنند، مَمّر درآمد این هنرمندان دوره گرد، فروش متن اشعاری بود، که خوانندگان بزرگ، آن را خوانده بودند، و مردمی آن را شنیده و عاشق آن شدند، و برخی که، این نواها را در کوچه ها و خیابان ها، از این تصنیف خوانان می شنیدند، ترغیب می شدند، تا صاحب متن شعرش شده، و خود نیز آن را در خلوت و جلوت زمزمه کنند.

تصنیف خوان ها رونوشت هایی از این اشعار را بدین گونه، با خط خود رو نویسی، و به مشتاقان می فروختند، و بدین ترتیب زیبایی موسیقی، باعث می شد که این متن و مقام موسیقی، سینه به سینه حفظ و تکرار شود، یک دلیل و راز ماندگاری مقامات موسیقی ایران، در همین تکرارها بود، که شمع وجود آنرا تصنیف خوان ها همواره روشن، و ماندگار و عمومی نگه می داشتند. و مردم نیز با شنیدن نوای آن در عزا و عروسی، و هر مجلس بزم و یا رزم، به تکرار این اشعار و مقامات موسیقی، خود اقدام می کردند.

این است که نوحه سرایان با همین روش، با مقامات و دستگاه های موسیقی و گوشه های آن آشنا شده، و خود متن های نوحه خود را مطابق با آن، تنظیم و نوحه سرایی می کردند؛ [2] مطربان با همان مقامات و دستگاه ها، مردم را شاد کرده، سخنرانان مدیحه یا روضه ایی را طبق آن تنظیم و بر منابر می خواندند، و تا قبل از این که نسل مداحان جدید، پا به عرصه وجود بگذارند، و این تنوع نواهای زیبا و سنتی را نابود کرده، و سبک خشن و جنگی خود را، بر مراسمات عزا و جشن غالب نمایند، مرثیه سرایان، نوحه خوانان و... با همین مقامات مختلف موسیقی، روح مردم را آرامش داده، و نوازش می کردند، و در مراسم شادِ این مردم هم، مطربان، شادمانی را از طریق زیبایی های موسیقی اصیل ایرانی، به مردم تزریق و تکثیر می نمودند، و یا حتی گدایان، با شعرخوانی، و دست یازیدن به مقامات موسیقی اصیل ایرانی، جلب توجه کرده، صدقات از مردم می ستاندند، سحرخوانان با خواندن اشعار، بر طبق ریتم این مقامات موسیقی، مردم را برای بیداری در سحرگاهان، جلب می کردند و...

به گفته یکی از آشنایان بدین دوران، تصنیف خوانی شغل دائم انسان های هنرمندی بود که صدای ارباب موسیقی زمان خود، هنرمندان بزرگی همچون ایرج [3] ، گلپا  [4] و... را در کوچه و خیابان، در حرکت، و در خلال برپایی بساط موسیقی، تکرار می کردند و اشعارش را در اوراقی باز نویسی، و به متقاضیان به وجد آمده از اجرای کوچه بازاری خود، می فروختند، کاری شبیه همین فال فروش ها، البته ممزوج با ترنم صدایی خوش، که کپی از اصل اجرای آن بود.

تمام این هنر، و چنین شغلی، اکنون از بین رفته است، و این روزها تنها جوانانی هنرمند را می توان دید، که چند ابزار موسیقی را برداشته، و در کنار خیابانی بساط کرده، و قطعه ایی را به مصداق کار تصنیف خوانان، در گذر عموم اجرا می کنند، و هنر و میزان هنرمندی خود را به رخ رهگذران می کشند، و مردم نیز به نسبت کرم خود، دست به جیب شده، و با بخشش مبلغی، در خور توان مالی اشان، به تشویق این هنرمندان می پردازند، شاید بتوان جایگزین تصنیف خوانان سابق را، چنین هنرمندانی در این روزها دانست، که مستوجب لطفند و اعطای مبلغی، که در این دوره مهجوریت هنر و هنرمند، هنر را حفظ می کنند، و به نسل های بعدی منتقل خواهند کرد.

[1] - تصنیف رایج‌ترین فرم در موسیقی سنتی ایرانی است که وزن متریک دارد. نام کامل این فرم احتمالاً "تصنیف صوت" بوده که به مرور زمان کوتاه شده‌است. اصطلاح تصنیف از حوالی سده ۸ تا ۹ قمری به کار رفته و در سده دهم قمری رواج یافته‌است. با این حال، برخی محققان موسیقی واژه تصنیف را به معنایی عام‌تر که شامل هر موسیقیِ موزون آوازی باشد، تعبیر می‌کنند و برای آن ریشه‌های کهن‌تری مانند گاتاهای زرتشت می‌جویند.

[2] - مرحوم حاج آقا علی حسینی پدر شهید بزرگوار سید محسن حسینی را من خود سال ها در این کسوت دیده و هنرش را سال به سال در سنین مختلف دنبال کرده ام، او در مراسم جشن های مذهبی و غیر مذهبی، از جمله جشن های نیمه شعبان، چنان چهچه ایی را در حنجره طلایی اش به جریان در می آورد، که همه را میخکوب هنر، و صدای دلنشین خود می کرد، و جاذبه کارش وقتی افزون می شد، که این صدای طلایی را، با اشعاری وزین، همراه کرده، جمع را به وجد آورده، و دل ها را در بلندای آسمان معنا به پرواز در می آورد، البته او متاسفانه با ترمزی محکم و غیر قابل اغماض همواره مواجهه بود، و آن این که نوای موسیقیایی اش، دل مرزداران حدود فقه را، که این حدود نیز به تشیخص هر کدام شان متفاوت و... است، به لرزه در می آورد، و در حالی که همانان نیز، خود مدهوش هنر این بزرگوار می شدند، اما متاسفانه ترمزش را در اجرای این موسیقی زیبا، که تنها از حنجره هایی طلایی او بود که می توانست خارج شود، را سخت می کشیدند، و هنرش در نطفه خفه می شد. آن مرحوم در نوحه سرایی ها، و مرثیه گویی ها نیز، به همین صورت می توانست، جولانی عجیب داشته، که باز همواره تحت کنترل اهل فقه، در پایان هر اجرایی، تذکرهای مکرر می گرفت، که "وارد مبحث فقهی مصداق غنا شده اید!" گرچه این هنرمند خودساخته، هیچگاه به مدرسه موسیقی نرفت، و این نوای دلنشین، و مقامات موسیقی را از سلسله مدیحه سرایان و نوحه خوانان اهل محل کسب، و پیش می برد، اما اگر بجای همنشینی اهل مذهب و به خصوص مرزداران حدود فقه، در مدار همنشنی اهل هنر، و موسیقی کشور قرار می گرفت، این توانایی عجیب می توانست، سازنده یکی از سنتی خوان های قهار، برای عرصه اهل هنر موسیقی کشور، در ردیف شاگردان استاد محمد رضا شجریان باشد، چرا که در همان زمان نیز هماوردی ها، و یا الگوبرداری هایی از خواننده هم سلک خود جناب سید جواد ذبیحی (زاده ۱۳۰۹ شمیران، درگذشت ۲۴ تیر ۱۳۵۹ تهران؛ مؤذن، مداح و نوحه و مناجات‌خوان و خواننده دعاهای شیعه در مراسم مذهبی اهل بیت و آوازهای اصیل ایرانی بود) داشت، که البته برای من مشخص نیست که ایشان از مرحوم استاد ذبیحی الگو می گرفت، یا این که او خود، در ردیف هنر مرحوم استاد ذبیحی می خواند و اجرا می کرد. چرا که حنجره ایی طلایی داشت، و ذوق موسیقیایی در وجودش همواره جوشان، و در غلیان بود، و اگر استرس مدامی را که در زیر چشم های تیزبین و کنترل اهل فقه، که همواره تحت نظرش می داشتند، او را آزار نمی داد، تا دچار خودسانسوری و خود کنترلی موسیقیایی نشود، و برای عدم خروج از مرزهای غنا، دچار استرس دائم و احتیاط های بی مورد، نمی شد، و محدودش نمی کردند، هنرش را می توانست به اوج برساند، چرا که بی معلم و مدرسه موسیقی، این چنین در مقامات و اجرای گوشه های موسیقی اصیل ایرانی، قهار گشته و جولان های عجیب و غریبی می داد، و به حتم اگر هنرش در زنجیر اهل فقه گرفتار نمی آمد، و بعکس معلم و راهنمای قابلی در زمینه هدایت موسیقیایی می داشت، اسب سرکش هنرش، به آسمان آواز ایران جستن می زد، حیف، به قول یک انسان نکته بین اهل هنر، که این توانایی را در ایشان کشف کرده بود : "حاج آقا علی صاحب و باعث مناسبی نداشت، اگر داشت، می توانست در زمره  افراد طراز اول اهل هنر آواز ایران قرار گیرد". روحشان شاد باد  

[3] - حسین خواجه‌ امیری (زاده ۱۱ دی ۱۳۱۱) که به صورت حرفه‌ای با نام ایرج شناخته می‌شود، خواننده موسیقی سنتی ایرانی است. به ایرج لقب «پهلوان آواز» را داده‌اند و در میان طرفدارانش با این لقب شناخته می‌شود. محمدرضا شجریان درباره وی گفته بود: «صدای ایرج در تاریخ آوازخوانی ما یک متر و معیار است و هر کس بخواهد در بالاترین حد حنجره صدایی را مثال بزند، می‌گوید صدا شبیه صدای ایرج است».

[4] - اکبر گلپایگانی (زاده ۱۰ بهمن ۱۳۱۲) معروف به گُلپا از خوانندگان سرشناس موسیقی اصیل ایرانی است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"در تقّلای عبادت، غافل از مقصد شدیم     از سفر واداشت ما را، توشه ی سنگین ما" [1]

توشه ایی نَبوَد بجز رُکع و سجودی در میان،    سجده ایی یا رُکعه ایی بر خاکِ سردِ کوی ما

ساقی ام، وایم نهاد، اندر میان سنگ و خاک،    سنگ و خاکی شد، همه، خود معبدِ والای ما

گرد این معبد هزاران سال، ما گردیده ایم،    گردش ایام بُرد، در خواب، بی پروا چو ما

مقصدی ما را، جز انسان شدن، در پیش بود؟!     مقصدِ بی مقصدان، گردید اینک، راه ما

توشه ایی باید، که آن، خود بال پروازم شود،      توشه ایی ناید به کار، جز بالِ پروازی ز ما

مقصدم شهر عبادت، معبدم خاک زمین       بی عبادت پر کشیدند اهلِ دل، از بام ما

سال ها مویه گرم بر بخت نا فرجام خویش،     نوحه گر در عرش نا دیدم، کُند بر حال ما

عرش و فرشُ، تخت و تاجِ نو سوارانِ زمین     بر تن نوحه گران تازان و، هم بر جان ما

دیده بردار از زمین، ای راکع و ساجد! به آن،    تا ببینی اهل پرواز از زمین، تا عرش ما

توشه ایی خواهی بدین راه بلند و پر فراز،       توشه را نِه بر مدارِ اِنس بودن، در جهان ظلم ما

به نظم در آمده در 16 اسفند 1400

 

 

      

                    

 

 

 

[1] - شعر از فاضل نظری، برگرفته از توئیتر، کانال شعر  
شعر فارسی افغانستان    @sheer_farsi_af

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 وقتی ناراحتی های از سر استیصال، بر راستگرایان غلبه می کند، خود و جایگاه شان در برابر این مردم معترض مظلوم را فراموش کرده، و از کوره به در می روند، عنان ادبیات گفتاری خود را از دست داده، و چهره ی واقعی، از ضمیر مخفی خود را بروز داده، نگاه هایی که در پستوی دل های زنگار گرفته و متکبرشان، نسبت به "دیگران" و "غیر" از خود، و رقبا دارند را، عیان کرده، نظراتی را که تا پیش از این، در هاله ایی از ماسک های مختلف (از جمله انقلابی بودن [1]، مذهبی بودن [2] ، شیعه بودن [3] ، ولایی بودن و...)، و یا در فرایندی از وام گرفتن، از مقاطع تاریخ اسلام، کلمات امامان شیعه، آیه های قرآنی و... آن را پیچیده و مخفی اش می داشتند، را روشن و آشکار بروز می دهند، حال آنکه تا پیش از این، اعمال و نیت های ناشایست شان را در مطابقت، و در پیروی از ارزش ها، اعلام می کردند، در حالی که به واقع بر خلاف تمامی اصول انقلابی، قانونی، اخلاقی، انسانی و دینی و...، روندی را به سوی انحصار قدرت، تهدید و تحدید آزادی های مردم و... و اینبار "آگاهی" آنان را، دنبال می کنند.

این دوستان وقتی از حال عادی خود خارج می شوند، از ضمیر واقعی شان، ستر عورت کرده، و آبروی آن عناوینی را که با خود در شعارها، یدک می کشند را (اگر چیزی باقی مانده باشد) می برند، در این هنگامه های خشم، که دیگر خود واقعی را نشان می دهند، از نامیدن مردمی که با آنان در امری مخالفت دارند، به هیچ نام و عاقبتی اِبا ندارند، از عتاب به مردم مخالف خود به عنوان "خس و خاشاک" [4] گرفته، تا "بزغاله و گوساله" [5] و اکنون "گرگ های مجازی" و یا "سگ های قلاده بلند غرب" و...

باعث تاسف، مجلسی که باید عرصه جولان انسانیت و مردم داری، و دفاع از مردم ایران و حقوق و حدود و آزادی هایشان باشد، تا مردان بزرگ علم، سیاست، اخلاق و پرهیزگاری، مجمعی از "عصاره های فضایل ملت" ، که از "میزان رای" آنان برخاسته اند، شکل گیرد، و حافظ حقوق، آزادی ها، آسایش، و امنیت فکری، ارتباطی، رفاهی و آینده ی آنان باشند، امروز این مجلس از نمایندگانی تشکیل شده، که مخالفین اقدامات خشن خود، علیه آزادی ها، و حقوق مردم ایران را، به "گرگ" و "سگ" های مجازی و قلاده به گردن این و آن تشبیه می کنند،

حال آنکه طبیعی است وقتی جنابان نمایندگان این چنینی، مشغول گذراندن قوانینی تحت نام مبارک "صیانت" هستند، که به واقع خیانتی بزرگ در پس این صیانت، در جهت مقابله با حق آزادی اطلاع داشتن و اطلاع رسانی، و آگاهی و آگاهی بخشی نهفته است و...، و آنان انتظار دارند همه ی ایرانیان که به آزادیخواهی شهره آفاقند، بنشینند، و نظاره گر، تصویب چنین قوانینی باشند، که شریان ها، و بستر های اساسی آگاهی مردم را قطع می کند، و آنان را به سمت یک حصر جمعی خانگی برده، و گرفتار بی اطلاعی و ناآگاهی خواهد نمود.

طرح صیانت از فضای مجازی [6] که بوی قطع اینترنت (به عنوان ابزار و بستر ارتباطات بشر کنونی)، و پلتفرم های فضای مجازی و... از آن برخاسته است، و بوی تهدید و تحدید ارتباطات مردم ایران با جهانیان از آن شدیدا استشمام می شود، مخالفت که هیچ، قیام حق طلبانه می طلبد، و اگر کسانی نسبت به آن معترض نشود، و بی تفاوت بنشینند، در صورت تحقق، باید شاهد مرگ تدریجی خود و یک ملت، و تبدیل آنان به ابزار دست سیاست بازانی باشد، که یک ملت را در ناآگاهی، به هر سو که بخواهند، خواهند کشید، بدون این که این ملت بفهمد، در کجا قرار دارد، و به کجا او را خواهند برد، و به کجا باید برود.

نماینده ایی که به دنبال قانونی کردن قطع ارتباطات مردم خود، با جهان و جهانیانی است، که امروز به واسطه در هم تنیدگی سرنوشت ها، عاقبت ها، زندگی جمعی، تاثیر متقابل و... "دهکده جهانی" اش می خوانند، نباید از فریاد معترضین به اقدامات محدود و تهدید کننده خود متعجب شده، و معترضین را ، سگ و گرگ قلاده بلند بنامد، بلکه باید به مردم خود تبریک بگوید، که واجد چنین انسان ها و نیروهای فرهیخته و آزاده و آزاد اندیشی است، که همچون شاخک هایی حساس، جامعه خود را از این روند نامیمون مطلع کرده، و به واکنش دعوت می کنند؛  

چنین دلسوزان اجتماعی که این نماینده مجلس شورای اسلامی آنان را سگ و گرگ، و قلاده به گردن شان می نامد، در هر جامعه ایی لازم و وجودشان ذیقیمت، و لایق تشویق و تکریم اند، که اولا می فهمند و متوجه اند که، امثال جناب مهرداد ویس کرمی [7] ها برای آنان چه عاقبت و مقصدی را در نظر دارند، و ثانیا از فرهیختگانند، که آینده را دیده اند، که در پس این صیانت ها! چه زندان بزرگی، برای ملت ایران، با چه دیوارهای بلندی، شکل خواهد گرفت، که یک ملت از بسترهای ارتباط طبیعی اش با جهان قطع، و یا کانالیزه می شود، و از دانستن ها محروم، و از گفتن ها سلب ابزار می گردد، و ثالثا اینان آزادگانی بزرگوارند، که را در تاسی به سرور آزادگان، این روح آزادمردی را در خود دارند، که فریاد بزنند، و از خروج از موازین قانونی، انسانی، وجدانی، انقلابی و... هشدار دهند.

بله آقایان و خانم های امثال مهرداد ویس کرمی ها، که از مفاهیم بلند انقلابی، مدعاهای اساسی شیعه گری و مذهبی بودن و وجدان بیدار آزاد، چنان دور شده اند، که به راحتی می توانند از مردم خود سلب آزادی های اساسی کرده، آنان را محدود، و در قالب نوعی سلطه رسانه ایی تک صدا، و انحصاری و انتخاب شده گرفتار نمایند، و از طریق نوشتن قانون، این تحدید و تهدید آزادی های اساسی را تحکیم، تقویت و قانونی کرده، و در همان حال انتظار دارند همه ایرانیان چون مردگانی بر قبور خود نشسته، بنشینند و نگاه کرده، و سکوت کنند، و یا لابد بگویند "به به! چه عالی!" ، ره به بیراهه می زنند؛

در زمانی که هنوز انقلابیون اصیل زنده اند و می توانند شهادت دهند که در ادبیات بنیانگذار ج.ا.ایران، یکی از کلمات کلیدی "آگاهی" و "آگاهی بخشی" بود، و او مرتب از "مردم آگاه" نام می برد و...، که این آگاهی جز بر بستر وجود رسانه های آزاد، همه گیر، وسیع، غیر وابسته،  غیر انحصاری، متنوع و... تحقق نخواهد یافت، و در قالب این نوع "صیانت ها!"، این عنصر آگاهی و آگاهی بخشی، و بستر های ارتباطی آن است که به مسلخ خواست های جریان تمامیت خواه برده شده، و قربانی خواست جناح های قدرت می شود، و آگاهی از دسترس مردم ایران خارج خواهد شد، جریان های فاسد را آسوده کرده، و از زیر چشم تیز بین آگاهان فضای رسانه ایی غیر وابسته به قدرت، خارکرده و ایرانیان را به یک مردم عقب مانده، و در حصر کامل تبدیل می کند.

لهذا، معترضین به این روند، سگ و گرگ نیستند، و قلاده ایی از قدرتمداری، بر گردن خود ندارند، آنان انسان های آزاده و انقلابی واقعی اند، که برای آزادی، و عدم اسارت و خارج کردن مردم خود از حصری بزرگ، فریاد اعتراض بلند کرده اند؛ آنان پیروان واقعی آزادمردان دنیای مبارزه آزادیخواهی در تاریخ بشریت هستند، که هزینه های، مبارزه ی خود را با شنیدن این توهین ها، و هجوم های نابخردانه از این دست، و سخت تر از آن و... می پردازند، تا بلکه از انحرافی بزرگ، در جامعه خود جلوگیری کنند، و حقی را به سمت "ولی نعمتانِ" رهبران این جامعه، یعنی مردم ایران، باز گردانند.

دست اندرکاران قانون نویسی که امروز با طرح های صیانت 1 و 2، تنوع بسترهای ارتباطی مردم ایران را هدف قرار داده، و آنرا تهدید و تحدید می کنند، باید بدانند که وقتی وسیله های ارتباطی یک ملت با دیگران را، قطع و از دسترس آنان دور کردید، او را به واقع به یک حصر خانگی بزرگ برده اید، و نباید چنین ظلمی را در اسامی زیبا پیچید، که آبرویی بزرگ، از ارزش ها و کلمات زیبایی مثل انقلابی بودن، و مقید به مفاهیم والای مذهب، که شما را پرهیزگار، و به خارج از دایره ظلم به غیر، می برد و... و شیعه بودن که بزرگترین و پر افتخارترین پرچمش، شعار آزادگی، عدم سکوت در مقابل ناحق، و ظلم ستیزی را نمایندگی می کند و... خواهد برد.

نام هایی چون آزادگی، مسئولیت پذیری اجتماعی، ایثار، فرهیختگی، آگاه بودن، فعال اجتماعی بودن، فدایی ملت بودن و... برآزنده مخالفین چنین وضعی است، نه سگ و گرگ نامیدن آنان؛ ورنه انسان های مرده در جامعه ایی که جناب مهرداد ویس کرمی ها، منتظر تحقق آنند، نه انقلابی، نه شیعه، نه مذهبی و نه پیرو هیچ ارزشی نیستند، که مردگانی اند که بر گورهای محصور خود، در قبرستانی محدود، و در پس دیوارهای بلند کشیده شده به دور خود، نشسته اند، و نظاره گر خاموش هر آنچه اند، که بر قبرستان شان می رود، در حالی که از خارج این قبرستان هم خبری ندارد، که آب های پاک کجا جاریند، و فاضلاب ها به کدام سو می روند و...

جناب مهرداد ویس کرمی!

باید بدانید که سگ ها و گرگ ها هم، هیچ کدام از اول قلاده به گردن [8] نبودند، وقتی قلاده به گردن شدند که انسانی زیاده خواه، تمامیت طلب و... آنان را ابتدا از جامعه آزاد و طبیعی اشان جدا کرد، ارتباط شان را با دنیای آزاد و طبیعی جاری اشان قطع نمود، سپس آنان را به قلاده به گردن هایی مطیع تبدیل کرد، که به جای زندگی پاک و طبیعی، در این دنیای آزاد، پاچه گیر، و مطیع منویات دل انسان هایی شوند، که افسارشان را در دست دارندو. و این سگ و گرگ ها در این خلا اندیشه، و ارتباط با دنیای اصیل خلقت خود، نادانسته از منظور و منویات دل صاحبان شان، به این و آن حمله می کنند، در حالی که نمی دانند، در دل کسی که افسار شان را به دست دارد، چه می گذرد، و از این پاچه گیری ها، به دنبال چیست.

جناب ویس کرمی!

قلاده به گردن که شدی، دیگر مهم نیست، افسارت دست غرب باشد، یا شرق، یا یک انسان بی مقدار قدرت طلبِ تمامیت خواهی و...، که به نمایندگی از یک "ایسم" و یا ایدئولوژیی خاص، و یا چارچوبی بسته شده، و غیر قابل تغییری و...، انسان ها را به بردگانی بی اطلاع، و انبوهه ها، و توده هایی فرمانبردار و... تبدیل می کند، تا در مسیر اهدافِ انسانی دیگر، از آنان سود جوید.

جناب ویس کرمی!

پس خیلی به گرگ ها و سگ هایی این چنینی هم، خرده مگیر، چرا که برای این شدن، کافی است شما را از وجدان، عقل، منطق، انسانیت و هر آنچه خداوند به تو داده است، که تو را به خود آگاه کند، خالی کنند، و این خالی کردن ها جز با قطع ارتباط تو با اصالت انسانی، و کاروان انسان ها، میسر نیست، شما بانی این قطع ارتباط نباش، خواستی باشی هم، مردانگی کن و این را به نام شهدا، انقلابیون، آزادگان، انسانیت، صیانت و... انجام مده، این به خیر دنیا و آخرت شما، و هرچه ذیل این نام ها، نزدیک تر است.

[1] - بدان معنی مثبتی که در اوایل انقلاب وجود داشت و انسان های خیرخواه، کمک کننده، تسهیل گر، دلسوز، پاک و... نسبت به جان، مال، ناموس و امور و حقوق مردم، انقلابی شناخته می شدند

[2] - به معنی پرهیزگاری، مهربانی، خیرخواهی، بری بودن از جاذبه های دنیایی، دوری از ظلم و ظالمین و زورگویان و...

[3] - به معنی مثبتی که معروف بود، که حس جهانشمول از نجات بشر دارند، آزادگی و آزاد بودن را ترجمان و دنبال کننده اند، استبداد ستیز و ظلم ستیزند، هر جا مظلومی ببینند بر رفع مظلومیت از او شتابانند، امر به معروف و نهی از منکر شان گردن گردنکشان را نشانه می رود، زورگویان را حریف، و مظلومان را یاورند و...

 [4] - خس و خاشاک واژه‌ای به معنای آشغال و کاه‌ریزه است، که پس از سخنرانی محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور سابق ایران در جشن پیروزی خود در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ ایران به یک اصطلاح سیاسی در اشاره به معترضان به نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری تبدیل شد. احمدی‌نژاد در این سخنرانی گفته بود: "در ایران در انتخابات ۴۰ میلیون نفر خودشون بازیگر اصلی و تعیین‌کننده اصلی بودند حالا ۴ تا «خس و خاشاک» در این گوشه‌ها یک کاری می‌کنند…"

[5] -9 دیماه 1388) احمد علم الهدی: "اين نظام به جان مردم بسته است و اصل محوري اين نظام ولايت فقيه است. اين مملكت زير چكمه 40 هزار مستشار آمريكايي بود. اين مملكت در دست نظام ستمشاهي بود و اين مردم با سينه‌ خشك به استقبال گلوله داغ رفتند، قطره قطره خون خود را داده‌اند تا ولايت فقيه را حاكم كردند. آن وقت يك مشت بزغاله گوساله بيايند در مقابل چشم مردم به اصل ولايت فقيه توهين كنند؟" نماينده مردم مشهد در مجلس خبرگان افزود: "بنابراين امروز بر حسب اعلام خدا در آيه 53 سوره مائده، حزب‌الله بر روي كره‌زمين كساني هستند كه رهبري اين ولي امر مسلمين را پذيرفته باشند."

[6] - که به واقع فضایی واقعی و بی سانسور از حقیقت مردم ایران است

[7] - مهرداد ویسکرمی (زاده ۱۳۵۰ در ویسیان) سیاستمدار اصولگرای ایرانی است. وی موفق شد در یازدهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی که در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۸ برگزار شد، با کسب ۳۸ هزار و ۷۷ رای، از حوزه انتخابیه خرم‌آباد و چگنی از استان لرستان بعنوان نفر دوم انتخاب گردد و به مجلس راه یابد. اودر انتخابات دوره نهم و دهم انتخابات مجلس شورای اسلامی شرکت کرد که از ورود به مجلس بازماند. در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۴۰۰ وی در تویتر فارسی مردم منتقد طرح صیانت را « سگ های قلاده بلند» و «گرگ» نامید.

[8] - جناب مهرداد ویس کرمی در توئیتی نوشت :  #فضای مجازی؛ به دلیل اهمیت، موضوعی حاکمیتی و محتاج قانونگذاری است. در کشورهای پیشرفته قانونمند است. چند وجهی، پیچیده و نیازمند مدیریت فراقوه ایی است. گرگ های مجازی و #سگهای_قلاده_بلند غربگرا از قانونمندی آن می ترسند. قانونمندی، به نفع کسب و کارهای سالم مجازی است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن" [1]؛ روزگار انسانیت و انسان این روزها، سیاهی هایی را می بیند که این لکه های سیاه بیماری سلطه، سلطه گری، استعمار، استبداد و..، در حال گسترشند، و هر روز ملتی را به طور یکپارچه، به مسلخ منویات دل مستبدی برده، در زندانی بزرگ، که دیکتاتوری بانی ساخت آن است، زندانی می کنند؛ زندان های که در اثر انقلاب ها، قیام های مردمی، پیشرفت فکری و عملی جامعه بشری و... نابود شده بود را ،دوباره بازسازی، نو و بزرگتر از قبل، به کارکرد، و روش سابق خود بر می گردانند، مرزهای دمکراسی، یعنی سرزمین هایی که مردمش از حق انتخاب، حق تعیین سرنوشت، آزادی و کرامت انسانی برخوردار شده اند، هر روز آب می روند و...؛ اما دنیا امروز اکراینی ها و... را در حال مبارزه برای حفظ کرامت و آزادی خود به چشم خود مشاهده می کند.

در حالی که این روزها هند زیر یوغ راستگرایان افراطی و مذهبی هندو افتاده است، تا آنان تفکر، فرهنگ، تصور و حتی خدای خود را بر یک ملت چند صد میلیونیِ متکثر و دمکرات و گریزان از خشونت، تحمیل کرده، و از "غیر" و اقلیت هایش، کشتار و غارت کنند، و کسی را جلودار، و شاکی آنان نباشد؛ دولت چین به عنوان نماینده نژاد "هان" [2] و تفکر چپ مارکسیسم، سوسیالیسم، خود را بر دیگر اقلیت ها، از جمله ایغورها و... غالب دیده و می تازند، و از هر آنچه بخواهند، بر این اقلیت ها روا می دارد، و کسی را متعرض بر آنان، حتی در بین مسلمانان که ایغورها از آنانند، و...، نمی توان دید، تا حداقل برای اسلام و مسلمانی هم که شده، ندای اعتراضی بلند کند. و اکنون در کنار راستگرایان افراطی، که در گوشه و کنار جهان، دنیایی خطرناک و مملو از نژاد پرسی و ملی گرایی مذهبی، نژادی و...، و در نتیجه خشونت را برای بشریت رقم می زنند،

در مسکو نیز، تزاری جدید، به نام ولادیمیر پوتین در کاخ مستبدین تاریخ ظلم، در کرملین، دهه هاست که بر تخت مادام العمر خود نشسته، و اکنون متکبرانه مرزهای محترم بین المللی را می شکند، و حال نوبت مردم اوکراین است، تا دوباره طعم سلطه گری و وابستگی به متجاوزین، و کشورگشایان حاکم بر کرملین را بچشند، آنانکه به تازگی از این بلیّه خانمان برانداز خلاص شده، و طعم آزادی از یوغ چکمه های استبداد سرخ را چشیده بودند، همان استبدادی که مخوف تر از استبداد مذهبی است، و بر هیچ اصل اخلاقی، بین المللی و دینی حتی پایبند نیست،

و اهالی اکراین که روزگاری چند، خود برای خود، دولتی را در روندی انتخاباتی تعیین می کردند، باید شاهد جولان تانک های روسی، در خیابان های شهرهای زیبای خود باشند، و لابد از این به بعد، دست نشاندگان کرملین بر آنان حکم برانند، و بدین ترتیب، آزادی، دمکراسی، حق تعیین سرنوشت و کرامت انسانی اشان، در زیر شِنی تانک های مستبد حاکم بر کرملین، و دستگاه های مخوف نظامی و امنیتی او له شود، و آرزوهای یک ملت، برای پیشرفت، استقلال، و برخورداری از آزادی و کرامت انسانی، بر بادی برخاسته از غرور و ظلم یک مستبد تمامیت خواه، به تاراج خزان خواهد رفت.

میکرب استبداد و تنوعی از انواع مستبدین سیاه، سرخ، زعفرانی و... در حال سرایت به کل جهانند، مرزها را شکسته به پیش می تازد، و در پناه همدیگر، سلطه خود را بر ملت های مظلوم و بی پناه، گسترش می دهند، در افغانستان مستبدین مذهبی، خود، فرهنگ و تفکر ظالمانه، ضد انسانی و منحرف شان را بر یک ملت باستانی، شاعر، عارف، حکیم و...، به تمامی تحمیل کرده اند، نظام های دمکرات جهان نیز نظاره گر صحنه هایی اند، که انسانیت و اخلاق و ارزش های بشری، به مسلخ دل های سیاه مستبدین برده می شود، و همه تماشاگر شده، نه منشور ملل متحد، نه منشور حقوق بشر، نه ارزش های بین المللی و... از گزند تصمیم های مستبدین افسار گسیخته در امان نیست، کشتار در فلسطین، یمن، سوریه، و اینک اوکراین و... لاینقطع ادامه دارد، و مستبدین در قلعه های ایمن، و تضمین شده، راحتند و اسب سرکش ظلم می تازند.

و متاسفانه ما هم که انقلابی آزادیبخش را در سال 1357 داشتیم، آنقدر در روندی نامیمون پیش رفته ایم، که دیگر حتی شعار نه شرقی و نه غربی که در جای جای بندها، و همچنین روح قانون اساسی [3] این کشور گنجانده شده را، از اثر انداخته ایم، و ما که مدعی آزادی، سعادت، کرامت انسانی بشر و... هستیم نیز، نمی توانیم در همان جهتی باشیم که باید، نه در کنار ایغورها، نه در کنار چچن ها، نه در کنار اوکراینی ها، و نه حتی از پارس زبانان و شیعیان همکیش خود در افغانستان و... می توانیم دفاع کنیم، و در مجموع (به غیر از مردم فلسطین، یمن و...) دفاعی در شان آزادیخواهی ایرانیان و انقلاب شان، از آزادی ملل جهان نداریم، حتی در کلام، کاش در بقیه موارد، سکوت می کردیم، و مثل بسیاری از دولت ها، که در دیگر مناطق دنیا، لااقل در کشاکش بروزِ و نمودِ بارزِ گسترش سلطه، و سلطه گری، و استبداد مستکبرین، بی طرفی اختیار کرده و می کنند، ما هم در سکوت می ماندیم، ولی متاسفانه بر خلافت تمام موازین انسانی، اخلاقی، انقلابی، دینی، ایرانی، بین المللی، قانونی و... به نظر می رسد، در موضع گیری [4] هم که شده، در کنار متجاوزِ متکبر و ظالمِ روس و... ایستاده ایم، و در راستای او سخن گفته، و موضع می گیریم! این جای تاسف و شرم دارد.

وقتی واکنش آقای ابراهیم رئیسی که بر کرسی ریاست جمهور ایرانیان تکیه زده است را، در خصوص حمله تجاوزکارانه روسیه، که با هدف توسعه سلطه به کشور اوکراین انجام شد، را دیدم [5] ، آه از نهادم بر آمد، و مو بر تنم سیخ شد، آنگاه که آقای رئیسی با مستبد مسکو، که روزی او را در مقام ریاست بر جمهور ایرانیان، به آن رسوایی روشن و آشکار، بدون حضور پرچم ایران، و اجرای پروتکل های مرسوم در دیدار مقامات در این سطح و... میزبانی کرد و...، تلفنی سخن گفت، که برآیند سخنش، تایید، و منطقی تصور کردن، حرکت مسکو تلقی گردید، اینجا بود که میزان انحراف ما از ارزش های انسانی، انقلابی، اسلامی، قانونی و... را دیدم، و تاسف خوردم، و بر خود در مقابل مردم اوکراین که این روزها زیر بمباران، و حمله شدید دشمن سلطه جویِ تا دندان مسلحی قرار دارند، شرمگین شدم؛ یاد روزگاری افتادم که در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله با عراق، ما منتظر جمله ایی در محکومیت تجاوز صدامیان به کشورمان بودیم، و متاسفانه کسی موضعی نمی گرفت، و اکثرا به نفع دشمن ما موضع می گرفتند.

گویا رئیسِ جمهورِ ایرانیان، در جایگاه چنین مقام رفیعی، تصور نکرد که ما نیز همچون اوکراینی ها، با این غول متجاوز و متکبر هم مرز هستیم، و سناریو دهشتناکی که امروز بر سر اوکراینی ها آوار شده است، روزی می تواند بر سر هر همسایه ایی از جمله ما ایرانیان نیز، تکرار شود، و تاریخ تلخ تجاوزات گذشته، توسط این تزار جدید نو گردد، و ایرانیان نیز دوباره، به طعمه ی زیاده خواهی، و تجاوز و سلطه جویی روس ها تبدیل شوند، همانگونه که پیش از این، با مغز استخوان خود طعم تجاوز کرملین نشیانان را، نسل های گذشته ایرانیان چشیده اند، و زخم عمیق آن بر بدن ایران همچنان مانده است؛ و یک سر این اژدهای هفت سر، که اکنون در سمت غرب، اوکراین را می سوزاند، می تواند به سمت جنوب هم چرخش کرده، و ما ایرانیان، و دیگر ملل این منطقه را نیز، در شعله های تجاوز، خیانت و بد عهدی ایی که از روس ها سراغ داریم، بسوزاند.

و با وجود اینکه، در قانون اساسی این کشور، دوری از استبداد، سلطه جویی، و تبری از سلطه و سلطه گران مستبد داخلی و خارجی به روشنی ذکر شده است، بر این قانون اساسی، حتی در حد رئیس جمهور این کشور هم، وقعی نمی نهند، و این تجاوز آشکار و سلطه گری روسیه، بر ملل مظلوم و بی دفاع اطرافش را محکوم نمی کنند که هیچ، مواضعی در جهت آن نیز اتخاذ می شود، که این مقطع از تاریخ ما، مایه شرم تاریخی ایرانیان، در بین ملل آزادیخواه جهان خواهد شد.

درس تاریخی این تجاوز روس ها به اوکراین این است که، ملت ها نباید اجازه سلطه مستبدی (چه داخلی و چه خارجی) را بر خود بدهند، چرا که انگار این اجازه، حق استمرار برای مستبدین و سلطه گران ایجاد می کند، و حتی در صورت رهایی نیز، همواره فیل مستبدین، یاد هندوستان شان می کند، از این روست که مستبد کرملین، که روزگاری بر اوکراین آقایی می کرده است، این حق سیادت را برای خود، حتی بعد از استقلال اوکراین از شوروی سابق نیز قایل است، که اگر اوکراینی ها، راهی غیر از مسیری که او تعیین می کند، بروند، و یا انتخاب کنند، این چنین بر آنان، متجاوزانه و ظالمانه هجوم می برد، و متاسفانه مقامات ما هم، در حالی که مدعی استقلال هستند، بهانه های متجاوزی همچون پوتین را، تایید و تکرار می کنند، و بد به حال ما، که امروز مسئولانی داریم که خود را همگام و هم نفس با چنین خرس سنگدلی، قرار داده اند، که رهایی از چنگال او، حتی بعد از دهه ها، خلاصی، تلقی نمی گردد، و او بردگان آزاد شده از سلطه کاخ کرملین را نیز، همچنان برده می بیند، و با دیدن فروغ آزادیِ انتخاب در پیشانی آنان، آنچنان بر آنان خشم می گیرد که دنیا در قرن بیست و یکم، حیرت زده از این همه تجاوز، خیره سری، زیاده خواهی، سلطه جویی آشکار، قانون شکنی، دریدگی و... نظاره گر دوره بربریت جدید، و آغاز دوران برده داری نوین است.

[1] - برگرفته از دکلمه زیبای خسرو سینمای ایران، زنده یاد خسرو شکیبایی

حال همه‌ی ما خوب است       ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،        که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند     با اين همه عمری اگر باقی بود      طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و       نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!      تا يادم نرفته است بنويسم     حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود      می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است    اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی      ببين انعکاس تبسم رويا      شبيه شمايل شقايق نيست!      راستی خبرت بدهم     خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام       بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!       بی‌پرده بگويمت      چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد      فردا را به فال نيک خواهم گرفت    دارد همين لحظه         يک فوج کبوتر سپيد          از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد        باد بوی نامهای کسان من می‌دهد      يادت می‌آيد رفته بودی       خبر از آرامش آسمان بياوری!؟      نه ری‌را جان       نامه‌ام بايد کوتاه باشد         ساده باشد        بی حرفی از ابهام و آينه،         از نو برايت می‌نويسم       حال همه‌ی ما خوب است      اما تو باور نکن

[2] - مردم هان یک گروه قومیتی بومی چین هستند که بزرگترین گروه قومی کره زمین محسوب می‌شوند. هان‌ها حدود ۹۲٪ جمعیت چین و ۱۶٪ جمعیت کره زمین را تشکیل می‌دهند. تفاوت‌های زبانی، فرهنگی، اجتماعی و ژنتیکی قابل توجهی میان زیرگروه‌های قوم هان به چشم می‌خورد که حاصل ادغام قبایل و طوایف مختلف چینی در طول هزاران سال زندگی در کنار یک‌دیگر است.

[3] - اصل سوم :دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد: ... 5- طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب. 6- محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.  ... 16- تنظیم سیاست خارجی کشور بر اساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمان و حمایت بی‌دریغ از مستضعفان جهان. 

اصل یکصد و پنجاه و دوم:

سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بر اساس نفی هر گونه سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری، حفظ استقلال همه‌جانبه و تمامیت ارضی کشور، دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرت‌های سلطه‌گر و روابط صلح‌آمیز متقابل با دول غیر محارب استوار است.

اصل یکصد و پنجاه و چهارم:

جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود می‌داند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان می‌شناسد. بنا بر این در عین خودداری کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزه حق‌طلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت می‌کند.

[4] - وزیر امور خارجه ایران ریشه بحران اوکراین را اقدامات تحریک‌آمیز ناتو دانست. حسین امیرعبداللهیان در توییتر نوشت: «بحران اوکراین ریشه در اقدامات تحریک‌آمیز ناتو دارد. ما توسل به جنگ را راه‌حل نمی‌دانیم. برقراری آتش‌بس و تمرکز بر راه‌حل سیاسی و دموکراتیک یک ضرورت است.» - به گزارش خبرگزاری فارس، «سعید خطیب‌‌‌زاده» سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در اظهاراتی ضمن ابراز تأسف از آغاز اقدامات نظامی و شدت گرفتن درگیری‌‌‌ها، گفت: جمهوری اسلامی ایران با نگرانی عمیق تحولات در اوکراین را پیگیری می‌کند. متاسفانه ادامه اقدامات تحریک‌آمیز ناتو با محوریت آمریکا منجر به وضعیتی شده است که منطقه اوراسیا در آستانه ورود به یک بحران فراگیر است. خطیب‌‌‌زاده عنوان کرد: جمهوری اسلامی ایران طرفین را به توقف درگیری‌‌‌ها و آتش‌بس برای مذاکره فوری به منظور حل و فصل سیاسی بحران دعوت کرده و ضرورت رعایت حقوق بین‌الملل و حقوق بشردوستانه در درگیری‌‌‌های نظامی را مجدانه یادآوری می‌کند. از سوی دیگر، سخنگوی دولت ایران نیز به تحولات اخیر در شرق اروپا و آغاز جنگ میان روسیه و اوکراین واکنش نشان داد. علی بهادری جهرمی در حساب کاربری خود در توییتر نوشت: «‌جنگ راه‌حل نیست، تکیه به آمریکا امنیت‌‌‌آور نیست.»  دبیر شورای عالی امنیت ملی نیز دیگر مقامی بود که در توییتی با اشاره به سقوط بازارهای مالی و افزایش قیمت انرژی به دلیل ایجاد بحران در اوکراین، نوشت: بحران اوکراین می‌‌‌تواند عبرتی پندآموز باشد. علی شمخانی عصر پنج‌شنبه در توییتی درباره بحران اوکراین نوشت: ‌سقوط بازارهای مالی و افزایش قابل‌توجه قیمت انرژی به دلیل ایجاد بحران در شرقی‌‌‌ترین بخش از جغرافیای اروپا، نشان داد که بی‌‌‌ثباتی و ناامنی در همه اشکال آن در نیم کره شرقی جهان، آسیب‌‌‌های جدی را متوجه منافع غرب خواهد کرد. دبیر شورای عالی امنیت ملی روز جمعه و در دومین روز درگیری‌ها در اوکراین و بحران در این کشور در توییتی نوشت: هیچ چیز نفرت‌انگیزتر از جنگ نیست، اما وقتی غرب با روش‌های مختلف به دنبال ضربه به امنیت ملی کشورهاست، عملا مسوول مستقیم جنگ‌ها و بحران‌هایی است که با هدف ایستادگی در برابر راهبرد غرب شکل می‌گیرد.

[5] - ایسنا : رئیس‌جمهور روسیه در این گفت‌وگوی تلفنی (با ابراهیم رییسی)، وضعیت کنونی را «پاسخ مشروع به چندین دهه نقض معاهدات امنیتی و تلاش‌های غرب برای آسیب رساندن به امنیت روسیه» دانست. در این گفت‌وگو، سید ابراهیم رئیسی با بیان اینکه "گسترش ناتو به سمت شرق، تنش‌زا است"، تاکید کرد: گسترش ناتو تهدیدی جدی علیه ثبات و امنیت کشورهای مستقل در مناطق مختلف است. رئیس‌جمهور ابراز امیدواری کرد که آنچه اتفاق می‌افتد، به نفع ملت‌ها و منطقه تمام شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا!

در این سحرگاهان که هراس از انتخاب دو راهی های دوگانه زندگی و مرگ، سعادت و شقاوت، انسانیت و حیوانیت، سکوت و هیاهو، جنایت و رحمت و... به اوج می رسد، و انسان نمی داند در سیل های خروشان انسانی، با این همه نیروی خیر و شر، چه در انتظار دنیای مملو از تاریکی و روشنی ماست، که هر کجا یکی از این دو غلبه کرد، دیگری متواری خواهد شد،

ایزدا!

در این سحرگاهان، که به یاد تو صبح روزهای مکررم را آغاز می کنم، در حالی که میل به سخنِ با تو بیشتر از پیش دارم، اما هر چه با تو سخن می گویم، بیشتر در تو فرو می روم، و هراسم افزون می گردد، انگار حس می کنم در این نرمش فکر و اندیشه، پایه هایم گاه سست تر، و گاه مستحکم تر می شود، گاه سوال هایم بیشتر، سرگردانی ام در دنیایی از چراها بیش از پیش می شود، گاه غرق در یاد تو همه سوال هایم را فراموش می کنم، اما گاه چنان در هراس می افتم که خود را گم می کنم، چرا که انگار هر جا که ذکر تو بیشتر است، ترس و وحشت و هراس هم افزون تر می شود، و انگار در هر جمعی که ذکر تو بلندتر و رساتر است، از وجود تو تهی تر می شود، و از آب پاک انسانیت که از چشمه های وجدان و عقل ما جاری است، خالی می گردد، و آنانکه در تو غرق شدند، انگار از همه وظایف و خصوصیات انسانی و فردی خود، که از قضا سوال تو نیز از تک تک ما، ظاهرا از همان، خواهد بود، دور می گردند، و به نام تو جنایت و ظلمی را می آفرینند، که روی هر جنایت پیشه ظالم فارغ از ادعای تو را، سپید می کنند،

تو گویی غرق شدگانِ در نام تو، رحم و مروت و عقل را نیز در این قمارخانه و غرقآبه ی غرق شدگی، باخته اند، که خالی از هر قید و بندی شده، پرهیزگاری شان، به مسلخ برده شده، از انسانیت تهی گشته، به راحتیِ کشتار حیوانات، از انسان ها سر می بُرند، و دشمنان فرضی خود را، که به واقع رقبای وسعت قدرت شانند را، به هر وسیله ایی مجاز و غیر مجازی که یافتند، در خونسردی کامل، و در فضایی که مملو از ذکر توست، نابود می کنند، و از هر چه حقی که تو به دد و دام هم داده ایی، انسان ها را هم حتی، بیحق کرده، پیش می تازند و... این است که هر جا ذکر تو دم گرفته می شود، بر وحشت و هراس انسان می افزاید، چرا که آنان که غرق در ذکر، و استیفای حق تو اند، انگار حقِ دیگری را، نمی بینند، و یا به رسمیت نمی شناسند.

مهربانا!

 از مجالس ذکر انبوه ها گریزانم، چرا که تو را تنها در گوشه های تنهایی دلم، در سالم ترین شکل ممکن یافتم، انگار میان هیاهوی ذکر تو، آنگاه که در انبوهه ها طنین می اندازد، سِحر نابودی دیگران ریشته می شود، و ناقوس باطل کردن حقوق دگر اندیشان، دیگرباشان و... را می نوازند، تو انگار هیاهوی ذکر تو را بر پا می کنند، تا در مستی این ذکر، دیگر حقی برای دیگری ندیده، خودخواهی هایِ زیاده طلبانه را به اوج رسانده، در سُکر آن ذکر، جنایت و ظلم را در هنگامه ی خواب وجدان انسانی خود، و در تعطیلی عقل، ناشی از مستی ذکر، به حد برسانند،

کریما!

در زیر صلیب، و پرچم تو، به نام "سرزمین موعودِ" پیروان تو، به نام خدای بزرگی که تنها انگار از آنِ آنان است!، به نام یهو، به نام خدای رام و...که گویا هر کدامِ از این نام ها، تنها اسم مستعاری از توست، که هر گروه برای انحصار تو برای خود، بر تو نهاده اند، ذکر جمعی می گیرند، تا وجدان فردی خود را خاموش، و در کوری عقل و منطق انسانی و... خود، و در سیل جمعی که به زعم آنان در راه تو به راه افتاده است، آن کنند که به گاه تنهایی، و در سکوت دل شان، هرگز جواز آنجامش را نخواهند یافت.

رحیما! 

تو انگار این دل، وقتی در تنهایی به یاد تو می تپد، دیگر تو را از هر جنایت و حق کشی، از غیر باز می دارد؛ اما در مستی اذکار جمعی انبوهه ها، آنگاه که دل ها مُهر تعطیلی از مِهر می خورد، تا در تشخیص حق و عدل، از ظلم و جهل کور شوند، و انسان طغیان کرده، فارغ از هر قیود انسانی، در تعطیلی عقل، که قاضی تکوینی دل انسان هاست، که او را به پرهیزگاری می خواند، برای انجام هر عملی آماده شود، تا اسب ظلم بتازد، و بر پیکر انسان و حیوان، و هرچه از حق، که در جهان جاری است، با نعل های تازه از خشم و جهل، مملو از مستیِ ذکری جمعی از تو، بتازد و بتازاند.

این است که سپاهیان کشتار، جنایت و ظلم، همواره در زیر صلیب های بلندی که راهبان معابدِ ذکر جمعی، که به دست شوالیه های قدرتمند شان داده اند، می تازند و کور وار پیش می روند، و یا معلمان اندیشه خدایِ رام، که معابد پر زرق و برق شان، هوش از دل هر هندوی ساده دل و پاک و مهربانِ متصل به طبیعت، و ذکر خدا، می رباید، و او را مدهوش از آن همه جلال و جبروت، غرق در ذکر "رام رام"، به کشتار دیگران می فرستد، تا معبدی، بر معابد ذکر گویان جمعی خدای رام افزوده شود و... یا خاخام هایی که به دنبال ساخت معبد افسانه ایی و عظیم و پرشکوه سلیمان هستند، ذکر خداوند یهو را دم گرفته، ده فرمان رهایی بخش موسی، از ظلم و استبداد فرعونی را به کناری نهاده، خود پرچم سلطه بر غیر را، در هیاهوی یک ذکر جمعی، گرم گرفته، چون جماعت گرگان می درند، و به جلو می تازند و...،

و آن مولوی و... سنگر گرفته پشت هزار حُکم، که او و امثال او از "قاتِلوا" های قرآن استخراج کرده اند، ذکر جمعی "الله اکبر" گرفته، شهادتین را بر پرچم های مخوف سیاه و سپید خود حک کرده، به نام تو، چنان از آنچه خارج از گود خود می بینند، می کُشند و سر می برند، و غارت می کنند، تجاوز را به حد می رسانند، که قصاب ها از گوسفندانی که باید خوراک خلق الله شوند.

ایزدا!

این است که از هر چه ذکر جمعی هراسان و گریزانم، چرا که مرا در خواب سکرآور آن ذکر، به هرجا که بخواهند می برند، مرا از تو، و وجدان و عقلی که در من به ودیعت نهادی تهی کرده، اسب راهوار فتح و الفتوح و کشور گشایی های خود کرده، تا در هوس غارت این و آن، همراهشان شده، رقابت جاهلانه اشان را در به زنجیر کشیدن هر چه بیشتر انسان ها، قرین موفقیتی بزرگتر کنم، تا شمار آنان که در ذیل نام خدای رام، یهو، روح القدس، الله و... که پرچمش در انحصار آنان است، در تعداد و وسعت افزایش یابد، و "جنگ هفتاد و دو ملت" را پایانی هرگز نبوده، و بر سیل خون جاری از دیگران، کشتی قدرتِ دم گرفته ها از نوای نام تو، به پیش بتازد، و این دنیا همواره در رقابت غول های قدرتی که در ذیل نامی از نام های تو، شکل گرفته اند، در خونآبه ایی که از دل هر انسان پاکباخته ایی در زیر پای همه آنها جاریست، کشتی قدرت این و آن را به نمایندگی از تو پیش برانند، خون هایی که هرگز از ریختن نایستاده، و انگار تا تو را در گوشه دل خود به حصار انحصارِ گوشه تنهایی خود نکشیم، باز نخواهد ایستاد.

پروردگارا!

می خواهم تو را در گوشه ایی از قلب خود مخفی کنم، تا یقه ات را از دست این و آن در ربوده، تو، خالص برای سکوت و آرامشم بمانی، چرا که اکنون نام تو مایه تشویش، و ذکر تو صدای بوق جنگ و جنایت، و هشدار دهنده خاموشی وجدان و عقل و... است، تا در تاریکی یک هیاهوی بزرگ، حق کشی های دهشتبار، به راحتی صورت پذیرد.

بزرگا!

می خواهم تنها، میان اقیانوس معرفت تو شنا کنم، بی پیر می خواهم به این دریا شیرجه بروم، که هر چه پیر جستم، با گلیمی کوچکتر از وسعت عقل و تفکرش، که به کوچکی خود او بود، آمد، و وقتی با او دمِ ذکر تو را گرفتم، آن گلیم خود را به وسعت بزرگی تو گشاد، و گسترده خواست، و خود در مرکز آن خرقه نشست، و دیگر تو را فراموش کردیم، و تنها به وسعت گلیمی اندیشیدیم، که او خود در مرکزش نشسته بود.

خدایا!

می دانم تو را گلیمی نیست، که تو، نه در مکان می گنجی، و نه در زمان، تو را تنها در گوشه ی قلب انسان هایی می توان سالم و خالص یافت، که در سکوت و تنهایی، در تو غور می کنند، آنگاه که کوسِ هیاهوی دکانداران نامِ تو خاموش است، و می توان اشعه های نورت را در کنکاش دل خود یافت.   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

    نقش مردم شاهرود در انقلاب مشروطه یکی از مواردی است که در تاریخ مشروطه پوشیده مانده است،

در این کتاب می توان به بخش هایی از این تاریخ دست یافت 

کتاب را از این لینک دانلود و مطالعه کنید

سالنامه فرهنگ شهرستان شاهرود.pdf

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دهه ها مبارزه مردم ایران برای کسب آزادی، حق تعیین سرنوشت و کرامت انسانی، و در مقابل مقاومت حاکمان ما برای ندادن این حقوق به مردم، ایرانیان را همواره مجبور کرد تن به جراحی بزرگ اجتماعی بدهند، و این باعث چالش و تنش و خشونت گریز ناپذیر گردید، چرا که حاکمان ما، همواره به اصلاح امور این کشور تن نداده اند و...، اما از آن روزهای نخست این خواستن ها و ندادن ها، باید می دانستیم که این انقلاب کردن ها نیز، خونریزی در پس خود خواهد داشت، و این خون را چه او بریزد، و چه من، نتیجه یکیست، کاشتن بذر خشونت، و هر که چنین بذری را کاشت، فرزندانش خون درو خواهند کرد؛

وقتی مقدمات آغاز جنگ هشت ساله خسارتبار (و دیگر جنگ های نیابتی و غیر نیابتی) ریخته می شد، و پیش لرزه هایش جامعه را تکان هایی سخت می داد، و کسی را نبود که در راستای توقف قطار جنگ، که به سرعت خیز شروع برداشته بود، حرکت موثری کند، و ایران و عراق را از طولانی ترین جنگ قرن در جهان باز دارد، تا این زلزله عظیم، و خونریزی بزرگ اتفاق نیفتد و...، باید می دانستیم که در پس این حمام خون بزرگ، چه خشونت های مجاز و ستوده ایی نهفته است، و باید می دانستیم که در این آوردگاه خشونت، چه او از ما خون بریزد، و چه ما از او، نتیجه یکی است، کاشتن بذر خشونتی، که سال ها کابین خانواده های ما را، به خون خواهد آلود، و تا نسل ها این منطقه را، از خون و خشونت رهایی نخواهد بود.

وقتی به هنگام تقسیم قدرت، بعد از پیروزی این انقلابِ خون، به نصف شدن کودک متولد شده از انقلاب، در بعد از پیروزی قرارمان شد، حاصل باز همان خون و خونریزی ها بود، و ما باید می دانستیم که چه از ما بکُشند، چه ما از او، این خون ها که همه از ما ریخته خواهند شد، و زمین مان را آبستن رویش خشونت های بی پایان خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم، باید می دانستیم، این خون دامنی دراز، بر سفره غمبار ما خواهند داشت.

وقتی در کنار ما غرش آخرین دستاوردهای تسلیحاتی مخرب غرب و شرق، در افغانستان و عراق کشتار می کرد، باید می دانستیم که این باد خشن، خشکی انسانیت را به دنبال خواهد داشت، و این خشکسالی، سرزمین ما را هم در خواهد نوردید، چرا که کودکان ما هم می دیدند که چطور به راحتی می توان کُشت، و لت و پار کرد، و در عین حال قهرمان هم بود، و از تو تجلیل می شود، و باید می دانستیم کودک شاهد این تجلیل ها، روزی در نقش یک قاتل، قهرمانان این قصه های خشونتبار را، به طرزی شگفت انگیز بازی خواهد کرد، تا او هم دور افتخاری در میدان دید ما مردم پهلوان پرست بزند.

آنگاه که بوق های تبلیغاتی ما از بیداری اسلامی - عربی هر روز می گفتند، و آنرا آرزو می کشیدیم، باید می دانستیم که فریاد اسلامخواهی و حاکمیت اسلام، کاروانی با شعارها و پرچم شهادتین و الله اکبر و... به رنگ های مختلف، به راه خواهد انداخت و کشتارهای شگفت انگیز خواهند کرد، و این کاروان را خون می طلبد، مثل یک تاریخ از خون هایی که از ما و آنان، برای برپایی حاکمیت های اسلامی در خاورمیانه ریخته شد، تا حکومت هایی در شکل و نام اموی، عباسی، صفوی، غزنوی، عثمانی، داعشی، طالبانی و... پا گیرند، و اینچنین سرزمین ما همواره به رنگ لاله های سرخ، سرخگون نگهداشته شد، تا راه برای حاکمیت امارت های اسلامی، همچنان باز بماند، لذا جوی خون همواره جاری و سرازیر بود و...، و باید می دانستیم که این رودهای خون، دامن فرزندان ما را نیز تر خواهند ساخت، این بادی نیست که بوزد، و دامنی را بی تکان بگذارد، باید می دانستیم شمایل خوفناک رزمندگان این صحنه های خون، با آن ریش ها و لباس های بلند، به مد روز جوانانی تبدیل خواهد شد، که نمی دانند از پس این بلندی ها، چه مقدار خون و جنایت تلنبار شده است، و ریش های بلند اسلامخواهان مصری، سوری، لیبیایی، مراکشی، الجزایری، عراقی، ترکی، پاکستانی، افغانی، چچنی، ایرانی و... این خشونت را، کوچه به کوچه، در خانه های ما، جاری خواهند ساخت، شاید هم جوانان ما می دانستند و بدین جنایت، جلب و رضای شده بودند.

 آنگاه که پاسخ هر اعتراض خیابانی به آب، نان، سوخت و... را آتش سلاح ها پاسخ می گفتند، باید می دانستیم که غرش آتش این سلاح ها، خشونت را درب هر خانه ایی در این شهر، توزیع و در قلب ها حک کرده، و خشونت را فریاد خواهند کشید، و آنان که زورشان به سلاح و سلاح به دستان نمی رسد، قطعا زورشان به ضعیفه هایی خواهد رسید که، نه در ذیل قانون شرع پناهگاهی برای خلاصی می یابند، و نه در میان خانواده های خود، و یا تحت حمایت صدها سازمان اجتماعی که باید پناهگاه رمیدگان از ظلم جامعه مرد سالار ما باشند، رمیدگانی که حاضر نیستند تن به وضعیت این جامعه دهند، و فرار می کنند، و آنان را با لطایف الحیل به خانه باز می گردانند، و در یک بدعهدی آشکار، سر از او، گوش تا گوش می بُرند،

آنگاه که حکم قصاص پدری قاتل، تنها 9 سال میهمانی در زندانی نرم و گرم از سوی دستگاه عریض و طویل قضا تعیین شد، آن هم برای پدری قاتل، که سر از گردن رومینا، آن دختر مظلوم تالشی، با داس برید، نطفه بریدن گردن نحیف دختر 17 ساله اهوازی، مونا حیدری را که در 12 سالگی اسیر ازدواجی فامیلی گشت، و تا 5 سال هم تحمل کرد، و بعد فرار، اما او آنقدر نجابت داشت که به قول و عهد ریش سپیدی اعتماد کرد، و به کشور باز گشت، تا در بحبوحه شکستن تمام عهدها و...، مثل گوسفند، درازش کنند و از او نیز گردن ببُرند، و با لبخندی شیطانی، دور افتخار در کوچه های جهل و بی فرهنگی که عارض مان شده  است، بزنند.

این ها نتیجه غیرت و عصبیتی جاهلانه، به پشتوانه عمری تبلیغ خشونت است که ما در دل جوانان خود می کاریم، آنقدر از شمر، خولی، بن لادن، ملاعمر، ملا هبت الله و... گفته ایم که خود اکنون مثل شمر و خولی و... سر می بریم، و فرزند ما با سر بریده فرزندان دیگرمان، در کوچه های مملو از جهالت، بی اهمیتی، ستبری ها و... دور افتخار می زند، و آبروی ایران و ایرانیان را بر توبره ایی از خشونتی بی پایان، و جاهلانه، به باد می دهد، جوانانی که در بیکاری، فقر فکری و مالی، عدم وجود امکانات ورزشی و تفریحی و تبلیغی مناسب و... غوطه ورند، و در زمانه ایی که کنسرت ها تعطیل است، سینماها تغییر کاربری داده اند، تاترها در بدترین وضع هستند، خانه های جوانان به تسخیر دیگر نهادها در آمده اند و.... جوانان ما سرگردان افکاری این چنینی اند، تا مورد ستایش جاهلانی مثل خودشان، در این گونه قتل ها قرار گیرند.

داستان رنج گردآفرینان این مرز و بوم را به گرگ ها باید گفت، چرا که این تنها آنانند که ممکن است از شنیدن این قصه ها، ملول نگردند، و حکایت دریده شدن انسان ها، توسط انسان های دیگر را، تجدید خاطره ایی برای خود حساب کنند، فقط به گرگ ها می توان داستان این روزهای مان را گفت، که از دریدن همنوع، برای ماندگاری خود، دریغ نمی دارند، اما شاید آنها نیز شاکی شوند، اگر نام انسانی این چنین طغیان کرده را، بر آنان نهاد.

وقتی برای جولان جوانان ما در عرصه های سیاسی، اجتماعی، ورزشی، علمی و... عرصه هایی باقی نمانده است، آنان عرصه هایی از آلودگی در دخانیات، مشروبات و مواد مخدر، جهل، جنایت و... را خواهند یافت که خودی نشان دهند و اینجاست که قمه ها از میان ضعیفه های بی پناه سر می برد، تا جوان ما دور رضایت و افتخاری بزند، و در چشم هایی بیابد که او را ستایش کنند، در حالی که این چشم ها از خودش هم منحط ترند.

زیر پوست این شهر، دریایی از خون و خشونت، غلیّان می کند، چه ناشی از خون های ریخته شده، چه ناشی از نمایش این خون ها، و دورهای افتخاری که برای آن خونریزی ها (به درست یا نادرست) در جامعه ما زده می شود، و هر روز جنازه هایی را که قربانی خشونت جاری اند را، باشکوه بر سر دست می بریم، و ایران را همواره بر صف تشییع نگه داشته، مناسبت به مناسبت، به تشییع جنازه جوانان خود از انواع مختلف مشغولیم، چه بابک خردمدین، چه مونا حیدری، چه رومینا اشرفی، چه علی اکبر رنجبر، چه روح الله زم، مهرداد سپهری، نوید افکاری، علیرضا سلیمانی و چه قاتل آنان، که باز بر دستی دیگر، این خشونت را نیز حمل خواهیم کرد، آنها همه از ما هستند، چه قاتل، و چه مقتول، چه درست، چه منحرف.

ما نیز هر بار اسیر جبهه بندی های بعد از جنایت! خود را در جبهه ایی، و قاتل را در جبهه ایی دیگر تقسیم می کنیم، حال آنکه ما همه در یک جبهه ایم، قاتل و مقتول، همه از ما هستند، و این خشونت را ما کاشته، و ما اکنون برداشت می کنیم.

آری انگار ما هم در این جنگ جهانی خشونت، صحنه را به خون، به بی رحمی، به ستبری و پوست کلفتی ها، و... باخته ایم، انگار به سکوت نیاز داریم، تا این همه هیاهو، فرو بنشیند، در این هیاهوی خشونت است که، خون از رگ و پیوند ما می تراود، و بر بدن خسته ما از جنگ و خشونت و انقلابیگری و جنگ طلبی و... عوارض آن جاری می شود. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 ایران و هند که تا قبل از 1326 (1947) همسایه دیوار به دیوار بودند، به فاصله نزدیک به سی سال، پیروزی انقلاب های خود را جشن گرفتند، هندی ها در سال 1326، که علاوه بر خلاصی از سلطه بریتانیایی ها بر کشورشان، حاکمیت ملی خود را در بعد داخلی هم کسب کرده و زین پس نه طبقه، و نه فرد خاصی حکمرانی این کشور را در تیول خود نداشت، و دو مجلس عوام (لوک سابها) و خواص (راجیا سابها) که هر 4 سال یک بار توسط رای مستقیم مردم تجدید ساختار، و تصمیم گیرها، می شوند، حاکمیت هند را هفت دهه است که به صورت چرخشی در دست دارند، و دولت را حزب پیروز در پارلمان هند تشکیل می دهد، لذا حاصل انقلاب هند، کسب استقلال و حاکمیت ملی، در دست نمایندگان مردم بود، که با هر انتخاباتی، مردم این توان را دارند که همه حاکمان خود را تعویض، یا ابقا نمایند.

مهاتما گاندی رهبر انقلاب هند

 ایرانیان نیز در همسایگی هند، به سال 1357 بر سیستم حاکمیت فردی، سلسله شاهان موروثی پهلوی تفوق یافتند، و بعد از آخرین قیام دمکراسی و جمهوری خواهانه خود، که در عصر مشروطیّت، و حاکمیت سلسله قاجار، به وقوع پیوسته بود، دوباره خواهان اعاده حاکمیت ایرانیان بر سرنوشت شان از طریق انتخابات، و حاکمیتی از نوع جمهوری، متکی به آرای مستقیم مردم شدند، لذا قیام مردم ایران جمهوری خواهانه، و قیام مردم هند استقلال طلبانه بود، و آنان در نتیجه این قیام هم استقلال و هم جمهوریت را کسب کردند.

هر دو انقلاب، واجد دو رهبر کاریزماتیک بسیار مهم بودند، که مطالعه تفاوت ها، و همپوشانی بین رفتار و منش این دو، در موفقیت مردم ما، و دیگر ملل مبارز، برای آزادی از استبداد داخلی و سلطه خارجی در جهان، موثر و مفید خواهد بود، آنچه مسلم است اینکه امروز، کمتر آزادیخواهی در جهان را می توان یافت که به نوعی در افکار و عمل رهبران انقلاب های دیگر جهان، غور و بررسی نکرده، و حرکات آنان را در الگوگیری برای کسب موفقیت، مد نظر قرار نداده باشد،

لذا وقتی از انقلاب، آزادیخواهی و جمهوریخواهی سخن به میان می آید، همواره رهبرانی همچون مهاتما گاندی [1]، نلسون ماندلا [2] ، پاتریس لومومبا [3] ، چه گورا [4] ، روح الله خمینی و... مد نظر ناظران قرار می گیرند، و در رد یا قبول راهبرد و تاکتیک مبارزاتی و نوع تفکرشان نسبت به مردم خود و حاکمیت بعد از پیروزی، مثال های مورد بررسی و نقد قرار می گیرد.

در سالگرد پیروزی هر انقلابی، در کنار جشن ها، باید به ارزیابی و بررسی دست آوردها، و از کف داده ها نیز پرداخت، از این رو در این نوشته مختصر که در آستانه 22 بهمن ماه، سالروز پیروزی انقلاب 57، و در انتهای این قرن خورشیدی، به رشته نگارش در می آید، به مقایسه رهبران انقلاب ایران و هند خواهد پرداخت، و در حدود آشنایی، نسبت به اتفاق و انفکاک آنان خواهم نوشت؛

یقینا این نوشته و دیگر نظرات از این نوع، خالی از نقص و قوت نخواهند بود، اما برایند جمعی اینگونه اظهار نظرها، روشن کننده راه آینده، و نوری است بر تاریک و روشن های گذشته انقلابی ایران و هند، که تابانده خواهد شد، و سعی می شود به تفاوت ها و تناسب ها در انقلاب هند، و انقلاب ایران، توسط رهبرانی همچون مهاتما گاندی (رهبر انقلاب هند) و روح الله خمینی (رهبر انقلاب ایران) پرداخته شود،

که این دو، در یک نقطه مهم، کم و بیش اشتراک نظر و به نسبت به یک نحو عمل کردند، و آن انتخاب نوع مبارزه مدنی، در زمان مبارزه برای کسب پیروزی بر رقیب بود، که این نوع مبارزه در مقابل مبارزات مسلحانه و خشونت آمیز، قرار می گیرد؛ گذشته از این که در خلال مبارزات این دو، گاهی هواداران آنان دست به سلاح برده و یا تروری و خشونتی را مرتکب شده اند، اما این رهبران برابر گواه تاریخ مبارزه، سعی کردند که از خشونت و خشنونت پیشگان دوری جسته و مهمترین قسمت بدنه گروه مبارزه خود را از حرکات انقلابی (به معنی اقدامات افسار گسیخته، خشن، و آتش به اختیار)، باز دارند، لذا حرکات مبارزاتی آنان بیشتر در حول مبارزات مدنی، و اعتراضات مسالمت جویانه، شکل غالب را به خود می گیرد،

این است که در خلال این دو انقلاب، بر خلاف انقلابات افسارگیسخته چپی و کمونیستی، که غرق در حرکات انقلابی، مسلحانه و خشن در جهان جریان یافته و تاریخی از کشتار را در پس خود نهاده است، و ده ها میلیون کشته از خود بر جای گذاشت، و عموما نیز حرکت چپ، از قضا به دیکتاتوری های مخوف نیز منجر شده است، اما این دو انقلاب در دوره مبارزه، کمترین دست یازیدن به خشونت، ترور و سلاح گرم را در فرهنگ مبارزاتی، و سخن رهبران آن به خود دید.

اما تفاوت ها،

این دو رهبر در دوره مبارزه، واجد تفاوت هایی نیز بوده اند، که این تفاوت در نتیجه انقلاب آنان نیز به صورت بارز انعکاس یافت، و در میزان موفقیت آنان بروز جدی از خود نشان داد، از آن جمله می توان در شیوه سازماندهی و رهبری مبارزات این تفاوت را نگریست، که مهاتما گاندی از همان نخستین آغاز حرکات مبارزاتی خود، با پیوستن به حزب کنگره ملی هند [5] حرکت خود را هماهنگ با دیگر رهبران دخیل در روند مبارزه سراسری این حزب، در خلال یک حرکت منسجم و حزبی شکل داده، که این خود باعث شد، تا گاندی همواره در کش و قوس مبارزات آشکار خود با دشمنِ ملت خود، با تکیه بر مواجهه سیاسی، تبلیغاتی و مشی مبارزه حزبی، اهداف خود را بصورت روشن، مشخص و آشکار دنبال کرده، و همه از دوست و دشمن می دانستند که او و حزبش به دنبال چی هستند، و در این راه با چه کسانی همراه، و از چه مشی و روندی برخوردار و یا به دور است،

اساسنامه حزبی آنان در این مبارزه روشن و مشخص، و روش مبارزاتی آنان در تئوری و عمل، اعلام شده بود، از این رو طی چندین دهه مبارزه با حاکمیت خارجی بریتانیایی ها، که هند را برای مدتی طولانی مستعمره خود کرده بودند، روندی از تمرین دمکراسی، تحمل و رواداری درون حزبی و داخلی بین مبارزین، و انقیاد بر خواست و تصمیم جمعی و... در بین رهبران مبارز نیز، همگام با نبرد سیاسی با دشمن، مستمرا ادامه یافت، از این رو وقتی پیروزی انقلاب شان در سال 1326 (1947) محقق شد، بدون کمترین تردید، قانون اساسی روشنی بر اساس شیوه، اهداف، و منش دوران مبارزه، تدوین و برای مردم و حاکمان جدید، لازم الاجرا گردید،

این بود که در زمان تدوین قانون اساسی جدید هند، بعد از پیروزی که در واقع پیاده کردن شعارهای دوره مبارزه و تبدیل آن به قانون بود، کسی تردیدی در لزوم اعطای حق حاکمیت به مردم هند (پایه های دمکراتیک این قانون)، رسمیت یافتن حق تنوع فکری، مذهبی و ایدئولوژیکی و دوری از تحمیل عقیده به دیگران (سکولاریسم)، رسمیت یافتن تنوع اجتماعی، فرهنگی و...(پلورالیسم و یا تکثر گرایی)، لزوم اعطای اختیار به شوراهای محلی، و حق دخالت مستقیم مردم در اداره جامعه خود، و اقتصادِ مردم محور، و دوری از سرمایه داری (سوسیالیسم) و بسیاری از ارزش های ناب دیگر، که ارکان این قانون بود، مشاهده نشد، و با کمترین مقاومت ها چنین ارزش هایی در قانون و عمل جاری گردید.

و حزب کنگره به عنوان یک حزب پیشرو و مترقی، این روند را به پیروزی رساند، و آن را در قانون اساسی هند، در بعد از پیروزی گنجاند، تضمین کرد و خود به اجرای آن همت کامل نمود، و اکنون هفت دهه بعد از پیروزی انقلاب هند، گرچه با پیروزی فاشسیست های ملیگرای هندویی [6] ، مدت هاست که در تحت تفکر هندوتوا [7] ، که توسط حزب بهاراتیا جاناتا (BJP) [8] ، به نمایندگی از جامعه تندرو مذهبی – سیاسی هند، می روند تا بنیاد قانون اساسی مذکور را از تفکر مذکور (گاندی – نهرو) در نوع قوانین، و شیوه حکمرانی هند، سست و تهی نمایند، ولی هنوز همان قانون برقرار است، و گرچه حزب مذکور سعی در تهی کردن آن از محتوا در بخش های اساسی همچون سکولاریسم و تکثرگرایی، حول شعار حفظ و صیانت از فرهنگ و مذهب هندو، و احیای فرهنگ هندو را دارند، اما در بخش دمکراتیک و حتی سوسیالیسم آن قانون، هنوز دستکاری های عمده ایی صورت نگرفته است،

حزب BJP که خواهان بازگشت به هندویسم است، به نوعی ناگفته، به سمت احیای جامعه طبقاتی هندو پیش می رود، که در صورت تحقق چنین هدفی، به صورت طبیعی، جامعه برهمنان (یا همان طبقه روحانیت هندو) بر قله سیاست و حکمرانی هند، دوباره خواهند نشست، ولی به نظر نمی رسد که حرکت ملیگرایی هندو، به حاکمیت فردی منجر گردد، و در موفق ترین حالتش، هندی ها دچار حاکمیت طبقاتی خواهند شد.

نارندرا مودی نخست وزیر هند وابسته به حزب BJP

اما رهبری انقلاب ایران، در روند مبارزاتی خود هیچگاه به سوی حرکت منسجم حزبی، رویکردی موثر و مشخص نداشت، و به کار حزبی تن نداده، و مبارزه خود را بر طبقاتی از جامعه، که عمدتا روحانیت بودند، متمرکز کرد، که باقی مردم به عنوان توده های مستضعف و عقب نگهداشته شده، همراه، و در پیروی از روحانیت، کار خیزش را دنبال می کردند، لذاست که به رغم، ذکر آزادی داشتن تشکل ها و احزاب، و قوانینی که تضمین کننده حرکت حزبی، و سندیکایی و گروه های مختلف جامعه، در روند اداره و شکل دهی مسیر حرکت کشور بود، مبارزه منظم حزبی در ایران شکل نگرفت،

و این وجه که در انقلاب هند، هدایت جامعه را کاملا به عهده داشت، و امروز نیز پاسدار قانون، و رعایت آن در جامعه هندی است، و احزاب با گرفتن اذن، از طریق آرای مستقیم مردم، این نمایندگی را برای صیانت از قانون اساسی و حقوق مردم، همواره هر چهارسال یک بار، تجدید و تعقیب می نمایند، ولی در جامعه ایران، احزاب نه در منش رهبری آن جایگاهی داشتند، و نه قوانین موضوعه در این خصوص شکل جدی تحقق به خود گرفت، لذا کار حزبی و منظم و شناسنامه دار احزاب در ایران، نه شکل گرفت و نه عملی شد، و کار حزبی جایگاهی نداشته و ندارد و...، در کل مقتضیات کار حزبی که بزرگترین رکن جاری شدن نمایندگی مردم، در نظام های سیاسی مدرن است، هرگز جایگاه در خور خود را در ایران نیافته، از این رو حرکات سیاسی ایرانیان عقیم، ناتمام و دارای حرکات سینوسی نا منظم و بی بهره بوده و به انحراف می رود.

از این روست، که کار اساسی حزبی و سیاسی، در ایران، در ضعیف ترین حالت ممکن، توسط گروه های بی شناسنامه ایی که در آستانه هر انتخاباتی، نمایندگی طبقات قدرت را در پس پرده به عهده می گیرند، آرای مردم را به سوی خود جلب می کنند، در حالی که این گروه ها، ابزاری برای حرکت قانونی، و قدرتی واقعی برای تحقق شعارها و حتی وعده هایی که در طول دوره زودگذر تبلیغات انتخاباتی می دهند را نیز نداشته، و به دنبال پیروزی نیز، هاج و واج در صدد کسب رضایت قدرت اصلی در کشورند، تا برای اجرایی شدن شعارها و وعده های خود از میان موانع بزرگ راهی بیابند، و عملا حرکت آنان از ابتدا عقیم است، و آنان حتی اگر بخواهند حقوق مردم را دنبال و کسب کنند نیز، قادر به متوقف کردن روندی، و یا ایجاد روند، و یا ایجاد ساختاری جدید نبوده، و چنین پتانسیلی را نداشته و ندارند.

این است که صاحبان آرای مردم، در هر انتخاباتی به ضایع ترین وضع ممکن، مفتضح شده، و بعد از سال ها دست و پنجه نرم کردن برای رسیدن به حقوق قانونی خود، که در قانون اساسی ج.ا.ایران تصریح شده است، از عرصه خدمت حذف، و تمام شخصیت شان نابود می شود، سرنوشت نامساعد و ناپسند نخست وزیران، و ریاست جمهورهای مختلف ایران در این چهار دهه، خود گواه روشنی بر این امر نامطلوب است.

دیگر تفاوت بین رهبر انقلاب هند و ایران را، در تعلق به طبقات اجتماعی می توان اشاره کرد، در این زمینه مهاتما گاندی خود را از فرایند جاری طبقاتی در کشور خود، که ریشه در هزاران سال تفکر طبقاتی هندویی داشت، بیرون کشیده، به عنوان یک شخصی عادی و تحصیلکرده، از جامعه هند، که با اتکا به هوش و ذکاوت و قدرت خانوادگی خود، مدارج علمی را در دانشگاه های بزرگ عصر خویش، طی کرده بود، به عنوان یک حقوقدان، از علم خود برای کسب و احیای حقوق مردم خود سود جسته، و راه های مبارزه مدنی را از مبارزان افریقای جنوبی، و حتی روند حزبی جاری در خود انگلستان و... مطالعه، کسب و گزینش نموده، و در جامعه خود، و روند مبارزاتی هندی ها علیه سلطه بریتانیا، سود جسته و آنرا عملی ساخت،

و به واقع در کیس تربیت مهاتما گاندی، باید اعتراف کرد که دانشگاه های بریتانیا، نیرویی را تربیت کردند، که بساط سلطه آنان را از جنوب آسیا برچید، و امروز بریتانیایی نیز، به قدرت نرم، و درستی حرکت این رهبر تربیت شده در دامن سیستم دانشگاهی خود معترف بوده، و آنان نیز لاجرم بر این پتانسیل و عمل ارج نهاده، و مجسمه این مرد مبارزه با استعمار، حتی توسط خود بریتانیایی ها، که دشمنان او و حرکتش محسوب می شوند، ساخته و در نزدیک ترین مناطق به ساختار حاکمیتی بریتانیا نصب، و رونمایی می شود، این همان تحمیل گاندی و تفکرش بر سلطه گران است، که این چنین خود را حتی بر دشمنانش نیز تحمیل کرده، آنان را به کرنش در مقابل انصاف و منطق مبارزاتی خود، مجبور می کند،

این همان قدرت نرمی است که سلاحی جز سادگی، صداقت، دوری از خشونت، خیرخواهی برای بشر (دوست و دشمن و از جمله ملت خود)، مبارزه مدنی و... ندارد، چرا که در مبارزه منصفانه این رهبر شرقی علیه دشمن، بویی از خواست های شخصی و طبقاتی، و حتی انتقام از دشمن استشمام نمی شود، سراسر حرکت مبارزاتی گاندی خیر عمومی مد نظر است، که او قصد رهایی آنان را دارد، لذا او در حالی که رهبری مبارزه را عهده دار است، خود را از نظام طبقاتی، و تفکر طبقاتی خارج ساخته، از این روست که، گرچه او رهبر قیام هندی هاست، اما برای آزادیخواهان جهانی نیز الگویی از، از خود گذشتگی برای خیر جمعی، در نظر گرفته می شود.

در مقابل، در روند مبارزاتی رهبری انقلاب ایران، تکیه بیش از حد به طبقه روحانیت، بارز است، از این روست که قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، بعد از پیروزی نیز، با تاسی از این نوع نگرش، بر محور حاکمیت روحانیت، ریخته، و بنای ج.ا.ایران بر حاکمیت بلامنازع آنان نهاده می شود، و حقوق و حق حاکمیت توده مردم و دیگر ارکان مبارزه، در ذیل حقوق اساسی طبقه روحانیت، تعریف و تدوین و اجرا می گردد، از این روست که دوری رهبری انقلاب ایران از حرکت حزبی و با برنامه و اساسنامه مشخص، در دوره مبارزه، نوعی حاکمیت طبقاتی را خواسته و یا ناخواسته احیا نمود، که ده ها قرن قبل، معدوم و منسوخ شده بود،

چرا که با هجوم اعراب و حاکمیت اسلام بر ایران در نزدیک 1400 سال قبل، دوگانه حاکمیت طبقه مغان (روحانیت زرتشتی) و شاهان سلسله های مختلف باستانی حاکم بر ایران، منسوخ شده بود، و دیگر ایرانیان برای سده ها، با پدیده حاکمیت دوگانه طبقه پادشاهی – طبقه برهمنان (رهبران مذهبی) مواجه نبودند، گرچه خلفای عرب و دست نشاندگان آنان، پادشاهی های مقتدر و گسترده باستان ایران را احیا کردند، و امپراتوری های عظیم و موروثی ظالمی را برای قرن ها بر منطقه تحمیل کردند، اما در این دوره، حاکمیت طبقه روحانیون، به نحوی که قبلا بود، احیا نگردید، چیزی که اکنون و بعد از پیروزی انقلاب، این وجه که طبقه ایی از جامعه ایرانی را برجسته، و بر صدر می نشاند، صورت واقع به خود گرفت، و قانون اساسی انقلاب، این وجه منسوخ را دوباره احیا و عملی کرد.

از این رو، به رغم شعارها و اهدافی که از احیای این روش، در نوع حاکمیت ایران بعد از انقلاب مطرح می شود، که همانا "مجد و عظمت اسلام و مسلمین" بعنوان قصد و غرض صاحبان چنین اندیشه ایی باز گو می گردد، اما بر آیند چنین روشی در رهبری جامعه ایران، به حاکمیت طبقه روحانیت، بر دیگر طبقات و اقشار کشور، انجامید و درست یا نادرست، صورت عملی به خود گرفت.

در نتیجه ی نوع و کیفیت وابستگی رهبران انقلاب ایران و هند به طبقات خاص، چنین می شود که گاندی بعد از پیروزی در انقلاب خود، تنها چند ماه بعد از کسب موفقیت، به واسطه دفاع از یک اقلیت مذهبی (مسلمانان) و... توسط گروه افراطی هندو که از طرفداران حاکمیت طبقاتی این مذهب بودند، و او را مخل حرکت خود می دیدند، ترور می شود، ولی رهبری انقلاب ایران گرچه خود از منتقدین پرو پا قرص طبقه روحانیت بود، [9] و حکایت خروش او علیه آنان در سخنانش موج می زند، اما برآیند عملی قیامش، خواسته یا ناخواسته، به حاکمیت یک اقلیت بر اکثریت، در نوع طبقاتی آن منجر شد،

"دوست ندارم خانه ام را دیوارها از هر سو احاطه و پنجره هایم بسته باشند، دوست دارم نسیم فرهنگ تمام سرزمین ها به سوی خانه ام، در آزادانه ترین شکل ممکن بوزد، اما از این که پاهایم از کاری توسط دیگری محروم شوند، گریزانم. ذهن مذهب در یک زندان نیست. اتاقی است برای پذیرایی از مخلوق های جدید خداوند، اما  آن خود گواه و دلیلی است در مقابل وقاحت غرور نژادی، غرور مذهبی و غرور رنگ پوست". مهاتما گاندی.

به همین دلیل است که به نظر می رسد قبل از هر قیامی، رهبران آزادیخواه و انقلابی، در بین ملل جهان، باید خود را از وابستگی های طبقاتی مبرا کنند، تا برآیند قیام شان، به حاکمیت انحصاری طبقات منجر نگردد، و قدرت به صورت سیال، و غیر انحصاری، بر اساس رای مردم، ناشی از شایسته سالاری ها و...، در بین اقشار و افراد جامعه، دست به دست شده، و انحصارها شکسته شود و...،

این همان تجربه ایی است که طبقه کارگر و... را در نظام های کمونیستی و سوسیالیستی، به دیکتاتورهایی تبدیل می کند، که تمام مردم خود را به انقیاد مرام و طبقه ایی (کارگر، کشاورز و...) می کشند، که بر آن، در بین مردم این کشورهای اجماع کافی وجود ندارد، و در نتیجه راه و حق انتخاب، و حق تعیین سرنوشت، و در نتیجه برخورداری از کرامت انسانی نیز، به نفع عده ایی از مردم، تحت حاکمیت این گونه طبقات، از دیگر مردم جامعه سلب گشته، و در راه تثبیت این امر، مجبور به کشتارهای بزرگ می شوند و...، از این روست که گفته می شود، چپی ها (کمونیست ها و...) صد میلیون نفر را طی انقلاب های خود، و بعد از پیروزی قتل عام کردند، تا حاکمیت کمونیستی یا سوسیالیستی خود را تثبیت، گسترده و بلامنازع نمایند.

تفاوت دیگر گاندی و امام خمینی، در روند بعد از پیروزی انقلاب است، مهاتما گاندی با پیروزی انقلاب خود، همچنان در همان ساختار حزب کنگره به نقش آفرینی گذشته خود ادامه داد، و در عین حال به عنوان یک رهبر، با کاریزمای موثر، خود را از مناصب قدرت دور نگه داشت، و همان وجه هدایتی، رهبری و راهنمایی را به سان قبل از پیروزی، ادامه داد، و از قضا نیز، شهید همین نوع عملکرد نیز گردید،

او با کشتار اقلیت ها بعد از پیروزی انقلاب خود، توسط همرزمان دوره مبارزه اش، که اینک مسلمانان داخل هند را، به واسطه و در تلافی جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، کشتار می کردند، فاصله گرفت و مخالفت آشکار نمود، و برای نجات آنان در اعتراض به این روند کشتار و غارت، دست به روزه سیاسی زد، و سعی کرد نقش هدایتی و انذار کننده اش را حفظ و ادامه دهد، و نقش اپوزیسیون گرفت و در روند همین مبارزه نیز، به دست مخالفین خود ترور شد،

اما امام خمینی به رغم راه و روشی که پیش از او توسط گاندی در پیش گرفته شده بود، خواسته و یا ناخواسته مستقیما وارد سیستم حکمداری و روند قدرت در کشور بعد از پیروزی شد، و به بخشی از پازل قدرت، در بین انقلابیون جدید، که اینک در روند کسب و توسعه قدرت قرار گرفته بودند، تبدیل گردید، و کم کم او نیز به عنوان بخشی از قدرت، دیگر نتوانست نقش اپوزیسیون را بازی کرده، و از اشتباهات دور بماند، لذا در اشتباهات حرکت حاکمان جدید که، در روند کسب، حفظ و گسترش قدرت فعال شده بودند، و حذف رقبا، و برداشتن موانع آن، به کاری عادی برای شان تبدیل شده بود، شریک گردید، و نقش هدایتی بایسته و لازم از ایشان سلب، و در سایه توجیه این اقدامات، که گاه اجتناب پذیر هم بود، گم شد، و متاسفانه در برخورد با اقلیت ها، خود به یک طرف دعوا تبدیل شد و...، و دیگر چون گاندی نتوانست مدافع اقلیت ها، در بین اکثریت انقلابی دیروز، و حاکم امروز، باشد، در این زمینه می توان به کسانی اشاره کرد که خواهان الغای حجاب اجباری، و یا قانون قصاص و... بودند، که با آنان برخورد شد، و در این زمینه فلش اتهام این برخورد، مستقیم به سمت رهبری انقلاب ایران رفت و...

و لذا چنانچه بر اساس همان فرمایش منتسب به ایشان، که بعد از پیروزی، به قم (مرکز روحانیت ایران) خواهند رفت، و به کار حرفه ایی سابق خود، مطابق با نقش اصلی روحانیت در جامعه، که همان نقش هدایتی و تبلیغی است، ادامه می دهند را، اجرا می کردند، امروزه چهره بسیار بهتری از خود بر جای می گذاشت، و در روند الگوسازی جهانی، برای آزادی و آزادیخواهی، جایگاه بسیار بهتری را برای خود، انقلاب و طبقه روحانیت ایران، به یادگار می گذاشت.

این است که چنانچه آقای خمینی نیز مثل جناب گاندی در روند قدرت گیری بعد از پیروزی، در کنار، و جدای از قدرت، و طبقه حاکم می ایستاد، و به بخشی از قدرت و طبقه حاکم تبدیل نمی شدند، در جایگاه هدایت و راهنمایی، همچنان ملجا محسوب می شدند، می توانستند جایگاه دین و روحانیت را از صدمه حفظ نموده، و اقلیت ها نیز پناهگاهی یافته و کمتر صدمه می دیدند، و قیام های مسلحانه و غیر مسلحانه بعدی، که سال ها بعد از پیروزی انقلاب ادامه یافت، تا حدود زیادی کنترل می شد، و ایشان با فارغ کردن خود از قدرت، دیگر تعهدی به صاحبان و مدعیان قدرت نداشت، و نقش کنترلی بیشتری می توانست بر حرکت آنان داشته باشد و...،

انقلاب 57 مثل تمام انقلاب های دنیا، واجد دو مقطع مهمِ روند قبل از پیروزی، و آنچه بعد از پیروزی گذشت و می گذرد را در خود دارد، و می توان به مطالعه آن دو مقطع نشست، و به آسیب شناسی نقاط ضعف و تضعیف آن پرداخته، و نقاط قوت را شناخت و تقویت کرد، از باب مثال یکی از وجوه تفاوت دوره مبارزه و دوره بعد از پیروزی، از لحاظ شمولیت تمام نیروها در روند کار انقلاب می باشد، که تفاوت معناداری را می توان در این زمینه، در این دو مقطع مشاهده کرد.

در دوره قبل از پیروزی انقلاب 57، می توان چنان تسامح، تساهل و تحملی را در بین رهبران و دست اندرکاران این انقلاب دید، که نیروهای مبارز با تمام تفاوت دیدگاه ها و اهداف، در کنار هم بودند، و شمولیت و تنوع کم نظیری را در بین نیروهای مخالف و انقلابی، می توان دید، لذا یک پیوستار بزرگ و خم نرمال، از مردم ایران در روند آن شریکند، و حتی فردی مثل سید حسین نصر که خود در دفاتر سیستم پادشاهی کار می کند، در کنار مرتضی مطهری، علی شریعتی و.... کاملا جا افتاده، همدیگر را همراهی، و به قدر لزوم همدیگر را تحمل می کنند،

به غیر از آن، از کمونیست های فارغ از مذهب، تا مذهبیون دو آتشه بازار، که روزگاری تیم های ترور آنان اندیشمندان و سیاستمداران دگر اندیش (همچون حسنعلی منصور، احمد کسروی و...) را در جامعه سیاسی و فکری ایران هدف ترور خود قرار می دادند را، در کنار پزشکان، مهندسین، اساتید دانشگاه ها، بی سوادها، و قشر فرهیخته کشور، همه و همه در این مبارزه کم و یا زیاد با هم، و نسبتا متوازن، در حرکت دیده می شوند، و در این اواخر مبارزه، که به آخر سال 1357 نزدیک می شویم، تنوع حضور مردمی، به نظامیان هم حتی سرایت می کند، و به چنان اوجی می رسد که، این حرکت جمعی و واجد شمولیت، انگار تمام ملت را با خود همراه می بیند، و انسان تعجب می کند که انگار این حرکت، هیچ مخالفی نداشته است.

اما از لحظه پاک شدن صورت مساله، و برچیده شدن سیستم پادشاهی پهلوی ها، انگار این پیروزی آتش اختلاف را بر انگیخت، و جدایی ها، درگیری ها، عدم تحمل ها، و... و یک انشقاق همه گیری، آن حرکت منسجم را در هم کوبید، و جامعه بعد از پیروزی، درگیر ترور، قهر، حذف و... گردید، و بدنبال آن روند خالص سازی ها، شدت گرفت و این خالص سازی های و تسویه های خونین از همرزمان دوره مبارزه، ابتدا بر واژه های دوگانه انقلابی و طاغوتی، انقلابی و ضد انقلاب، خط امامی و غیر خط امامی، خودی و غیر خودی، و انقلابی و فتنه، ارزشی و غیر ارزشی، با بصیرت و بی بصیرت، ولایی و ضد ولایت فقیه و... ادامه یافته است. و این روند خالص سازی های مخرب، همچنان غربالگری می کند و به پیش می تازد، و بسیاری را از قطار انقلاب و سپس کشور پیاده می کند، از این رو سیل مهاجرت از کشور بنیانکن ادامه دارد.

اما چرا ما بدین جا رسیدیم، ده ها دلیل می توان بر آن اقامه کرد، در این نوشته مختصری بر موضوع رهبری و مشخصات آن، در مقایسه رهبران انقلاب ایران و هند پرداخته شد، اما بشر در اوج گیجی و ندانستن ها، باید بار دیگر به طبیعت بازگردد، و درس زندگی از آن بیاموزد، طبیعت آموزگاری بزرگ برای اهل حکمت و تدبیر است، که غور در روند آن، برای در راه ماندگان دوران راهگشاست،

طبیعت به ما آموخته است که آب باید خود مسیرش را به سمت دریا بیابد، بستن سد برای انحراف آب ها، به سمتی که ما می خواهیم، آب هایی زیادی را، برای مدت ها معطل خواهد ساخت، تا بلکه روزی این آب در مسیر دلخواه اهل قدرت، کانالیزه گردد، این را نه خدا می خواهد، و نه خلق بدان راضی است، که اگر خدا می خواست، این خاصیت یافتن راه را، به آب نمی آموخت، این سنت خوب و پسندیده رفتن و یافتن ها را، خداوند در قاموس طبیعت که انسان عضو کوچکی از آن است، گذاشته، و ما باید آزادی عمل را به رسمیت شناخته از این درس بزرگ، الهام گرفته سد حرکت جامعه نشویم.

پس انسان ها را باید رها کرد و آزادی داد، تا خود راه خود را به سمت حقیقت (که اهل مذهب آن حقیقت را خدا می دانند و...)، بیابند، و این که ما تصمیم بگیریم عده ایی را  به راهی ببریم، که نیاز به بستن سدهایی بلند است، به سرانجامی شاید هرگز نینجامد، و اگر هم بینجامد، در این بین نسل ها فنا خواهند شد، و چنین حق الناسی را چه کسی جوابگوست، خدا نیز به نظر نمی رسد که چنین حقی به انسانی و یا طبقه اجتماعی داده باشد، که برای نسل ها تصمیم بگیرد، و عمل کند، چرا که فرصت زیستن برای هر نسلی، در این مزرعه بزرگ، تنها یک بار بیشتر نیست، و این حق زیست، و انتخاب آزادانه را، نباید از بشر گرفت.

در این روزهای خاطره انگیز، درودهای خود را به روان تمام مبارزین راه آزادی نثار می کنیم، که در این راه خطیر از جان و مال خود گذشتند، تا آزادی و حق تعیین سرنوشت، در مسیر کسب کرامت انسانی، نصیب دیگرانی شود که دوره مبارزه را زنده طی می کنند، تا شاهد آزادی، عزت و کرامت مردم خود باشند.

 

[1] - مهانداس کارامچاند گاندی (Mohandas Karamchand Gandhi) زاده ۲ اکتبر ۱۸۶۹ (۱۰ مهر ۱۲۴۸ خورشیدی)  درگذشته ژانویه ۱۹۴۸ (۹ بهمن ۱۳۲۶ خورشیدی) رهبر سیاسی و معنوی هندی‌ها بود که ملت هند را در راه آزادی از استعمار امپراتوری بریتانیا رهبری کرد. او در طول زندگی‌اش استفاده از هر نوع ترور و خشونت را برای رسیدن به مقاصد رد می‌کرد. فلسفه بی‌خشونتی گاندی که خود نام "ساتیاگراها" (در زبان سانسکریت به‌معنای تلاش و کوشش برای رسیدن به حقیقت و تحت‌اللفظی: محکم گرفتن حقیقت) روی بسیاری از جنبش‌های مقاومت بدون خشونت در سراسر جهان تا به امروز تأثیر گذاشته ‌است.

[2] - نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا (زاده ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ – درگذشته ۵ دسامبر ۲۰۱۳) نخستین رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد. وی از فعالان برجسته مخالف آپارتاید و تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ملی آفریقا بود. همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود. ماندلا در طول ۲۷ سال زندان، که بیشتر آن را در یک سلول در جزیره روبن سپری کرد. ماندلا پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۰، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت، و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده تمامی قشرها مردم باشد. وی قبل از کار به عنوان وکیل در ژوهانسبورگ، در دانشگاه فورت هار و دانشگاه ویتواترزند تحصیل کرد.

[3] - پاتریس امری لومومبا (زاده ۲ ژوئیه ۱۹۲۵ – درگذشته ۱۷ ژانویه ۱۹۶۱) سیاست‌مدار و اولین نخست‌وزیر کشور جمهوری دموکراتیک کنگو، و رهبر استقلال این کشور از استعمار بلژیک است. لومومبا با مبارزه‌هایی که از جوانی آغاز کرد، راه را برای استقلال زئیر از بلژیک فراهم کرد، و دست بلژیکی‌ها را از منابع و بانک‌های کنگو کوتاه ساخت؛ ولی پس از مدتی (ده هفته حکومت به عنوان نخست‌وزیر) بر اثر توطئه سازمان اطلاعاتی آمریکا سیا و استعمارگر سابق کنگو، کشور بلژیک، در طی توطئه‌ای توسط رئیس‌جمهور وقت کنگو عزل و متواری گشت و سرانجام دستگیر و قطعه قطعه و پیکرش در اسید سولفوریک انداختند و بقایای پیکرشان را هم سوزاندند.

[4] - ارنستو «چه» گِوارا پزشک، چریک، دیپلمات، نظریه‌پرداز جنگی و انقلابی مارکسیست زاده آرژانتین و یکی از شخصیت‌های اصلی انقلاب کوبا بود. چهره و ظاهر او به‌طور فراگیر به عنوان یکی از نمادهای پادفرهنگ انقلابی و یک نشان حماسی جهانی شناخته‌شده در فرهنگ عامه تبدیل شده‌است. او با مشاهده فقر، گرسنگی و بیماری، روحیه مبارزه گرفت و تمایل رو به فزون او برای نقش‌آفرینی در مبارزه برای سرنگونی آنچه استثمار کاپیتالیستی آمریکای لاتین، توسط ایالات متحده آمریکا می‌دانست، او را ترغیب کرد تا با اصلاحات اجتماعی گواتمالا همراه شود، پس از آن در مکزیکو سیتی با رائول و فیدل کاسترو دیدار کرد و به این جنبش با هدف سرنگونی باتیستا، دیکتاتور کوبا که تحت حمایت ایالات متحده بود، عازم کوبا شد. گوارا بسیار زود میان انقلابیون به چهره‌ای برجسته تبدیل شد و به درجه فرمانده دوم ترفیع یافت. او در دو سال مبارزات چریکی علیه باتیستا که منجر به انقلاب کوبا شد، نقشی کلیدی ایفا کرد. پس از انقلاب، گوارا در دولت جدید عهده‌دار نقش‌های کلیدی متعددی شد؛ از این مناصب می‌توان به بررسی درخواست‌های تجدید نظر و تیرباران افرادی که از سوی دادگاه‌های انقلابی به «جنایت جنگی» محکوم شده بودند، رهبری اصلاحات ارضی کوبا به عنوان وزیر صنایع و نیز رهبری نهضت سوادآموزی موفق کوبا، فعالیت به عنوان رئیس بانک ملی و مدیر آموزشی قوای مسلح کوبا و انجام سفرهای بین‌المللی به عنوان نماینده سوسیالیسم کوبا اشاره کرد.

[5] - India National Congress کنگره ملی هند (حزب کنگره INC) بزرگترین حزب سیاسی هند که در سال ۱۸۸۵ تأسیس شد و با ۱۵ میلیون نفر عضو و بیش از هفتاد میلیون هوادار رهبری جنبش استقلال خواهی هند را علیه بریتانیایی‌ها بر عهده داشت. بعد از استقلال هند در سال ۱۹۴۷ این حزب کنگره توانست با رهبری خانواده نهرو و گاندی به حزبی ملی و سرشناس تبدیل شود. در پانزدهمین مجلس ملی هند (لوک‌سابا) که شروع آن از سال ۲۰۰۹ بوده، اکثریتی ۲۰۶ عضوی از بیش از ۵۴۳ عضو مجلس از اعضای این حزب بوده‌اند. این حزب در حال حاضر ریاست جبهه متحد ترقی خواه را بر عهده دارد. حزب کنگره تنها حزبی است که در سه انتخابات هند طی سال‌های ۱۹۹۹، ۲۰۰۴ و ۲۰۰۹ بیش از از صد میلیون رأی آورده‌است. رهبر حزب سونیا گاندی (بیوه مرحوم راجیو گاندی) است. شاخه جوانان حزب با نام کنگره جوانان هند معروف است. در انتخابات مجلس ۲۰۰۴ حزب ۱۰۳ ۴۰۵ ۲۷۲ رأی (۲۶٫۷٪، ۱۴۵ کرسی) دریافت کرد.

[6] - ملیگرایان مذهبی هندو که خواهان مجد و عظمت هندویسم و هندوها بودند در دوره مبارزه چندان تلاشی در جهت مبارزه با استعمار بریتانیا نکردند و نیروی های محافظه کاری بودند که درحفظ وضع موجود کوشیدند اما بعد از پیروزی در خلال جدایی پاکستان و بنگلادش از هند کشتارهای ده ها هزار نفری کردند و بعد از پیروزی نیز مبارزه با اقلیت ها را برای پاکسازی جامعه هندو از حرام ها و جاری نمودن شریعت و قوانین مذهبی پی گرفتند و با ویرانی مساجد و نشانه های اسلام و مسیحیت و... سعی در سوار شدن بر احساسات مذهبی هندوان دارند تا قدرت را از آن خود کرده روند خالص سازی جامعه هند را پیش برند و نوعی بازگشت به مذهب که در خلال آن اقلیت ها از بین خواهند رفت را دنبال می کنند. مهمترین حرکت ضد مسلمانان آنان کشتار و ویرانی مسجد بابری بود که به جای آن معبد خدای رام را در حال ساخت دارند، روحانیت هندو از این طریق وارد سیاست شده و منافع طبقاتی خود را دنبال می کند.

[7] - این نوع دکترین در دهه 1930 پیش از پیروزی انقلاب هند، توسط سردمداران گروه بسیج مردمی هند RSS (راشتریا سویاک سنگ) یا سنگ پریوار شکل گرفت که خواهان احیا فرهنگ و شریعت هندویی است و هند را سرزمین هندوها می داند که باید از ناپاکی ها (مذاهب وارداتی) که در نتیجه تجاوز به این سرزمین گسترش یافته است پاک کنند آنان اسلام و مسیحیت و... را ادیان وارداتی و تحمیلی می دانند که باید از جامعه هندی پاکسازی شوند. و مردم هند به دین هندو باز گردند.

[8] - حزب بی جی پی که در واقع شاخه سیاسی گروه های مذهبی مختلف هندوست مدت هاست که با استفاده از پتانسیل دمکراتیک قانون اساسی هند موفق به جلب آرای مردم شده و اکنون به تنهایی در بسیاری از ایالت ها و دولت مرکزی را در دست دارد و رقیب دیرینه خود حزب کنگره را در ضعیف ترین حالت ممکن بعد از پیروزی انقلاب هند قرار داده است. آنها احساسات تحریک شده مذهبی مردم هند را علیه اقلیت ها تبدیل به رای کرده و در کسب و گسترش قدرت خود سود می جویند، اینجا مذهب هندویسم به وسیله ایی برای کسب قدرت روحانیون و طبقات بالای نظام طبقاتی باستانی هند تبدیل شده است.

[9] - "مبادا یک وقت اعمالی صادر بشود از این طایفه... [آنگاه] اشخاص مغرض گفته اند و می گویند که «ما از زیر بار دیکتاتوری رضاخان بیرون آمدیم و زیر بار دیکتاتوری آخوندها واقع شدیم». آخوند دیکتاتور نیست و دیکتاتور آخوند نیست." (صحیفه امام، ج 8، ص 258)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بتخانه ها، چه پر شورُ نو نوار،         پر زرق و برق، مملو از تبار،

اذکار، چه دلچسبُ، دلفریب،          قربانیان همه در صف، تو گویی به اختیار،

آماده اند بقربان، ذکر گو، ز عشق یار،       هر یک، تو خود، بتِ دلکش، ز خَلق یار،

زیبا تر از گُلند، به فردوس روزگار،         کاهن نمود، همه را منتخب به کار،

اعجاز کرد بِسُخَن، یکهِ سوار دهر :        "کین است خواست یار، که شوید، در خون، بپای یار

از جوی خون به تبرک برند، جمله خلق،     تا دور شود، ز هر چه نحسی ست، به روزگار!"

یک یک به انتخاب، گلچین کُند ز خَلق،       در خون شوند به پای بتان، جمله رهسپار،

مجنون نمود خلق را بپای بتی نوحه گر ز جهل،        معبد به بت مُزینُ، کاهن به اشتهار،

انگار دنیاست کاهن و معبد، یا که بتکده،     قربانگهی ست جهان ز خَلق، هر دم بنام یار،

او خود بتی ست کاهن اعظم، عشوه گر،    قربانیان، سجده گرِ جمله بتانند، جای یار   

به نظم در آمده در 7 بهمن 1400

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به نظر می رسد ما ایرانیان آزادیخواهانی مبارز، و در این زمینه قهار و زبردستیم، اما ضعف ما، در حفظ دست آوردهای قیام مقدس مان برای کسب آزادی، حق تعیین سرنوشت و کرامت انسانی است.

آمدن"بهمن خونین جاویدان" بی آنکه بر طبلی از شور نواخته شود، یا نوایی از غم، از جراحت های نی بریده شده از نیستانی، به بیرون جهد و...، آشوبی بر می خیزاند، و زخم های نو و کهنه سربازان راه آزادی و پیشرفت ایران، و پیشتازان نبرد مقدسِ کسبِ حقوق انسانی آنان و... سر باز می کند، تا مرثیه دار باخته ها، و مویه گر هزاران سرو بلند قامتی شوند، که بر آتش دمنده ی هوای نفس زیاده خواهان، در جامعه استبداد زده ما سوختند، و برآیند تلاش آن ستون های استوارِ سازه های مقتدر آزادی و غرور انسانی، که بر طوفانی از خدعه و تزویر، از جای کنده شدند، و در میدان سیاستی شرم آور، که به هیچ دین، مرام و سیرتی وفادار نماند، از زمین امیدِ امیدواران کنده، و بر آتشی از غرور و زیاده خواهی ها، سوزانده، و خاکسترش بر تشتی از خونابه های دَلمه بسته، در جگر هزاران مبارز، و تلاشگر راه آزادی و پیشرفت ایران و ایرانیان نشست، و راه بزرگ گشوده، بر روی مردم آزادیخواه و دیرپای ایران، به سمتی کج گردید، که مشخص نیست، به کدام منزل ختم خواهد شد، اما آنچه روشن است، انحرافیست که در هوای این زمستان سرد و سوزان، به تاراج امید از دل امیدواران مشغول، و خانمان برانداز خواهد بود.

وقتی به شرایط جاری در پیش از پیروزی خیزش بزرگ و شگفت انگیز 1357 می نگرم، و بدانچه نخبگان آن روز، برای تغییرش به پا خاستند، و مبارزه کردند، و دل سوزاندند، و اهدافی که در سر می پروراندند، می اندیشم، و به شرایطی می نگرم که آن اسطوره های راستین انقلابیِ مقاومت و مبارزه، بدان ختم شدند، در بسیاری از پیش اعتقادات خود، [1] شک می کنم که، چرا که سعی و تلاش چندباره این مردم، به چندسالی، بی دستآورد می شود، تو گویی به جای آزادی، از چرخه تناسخ (رهایی - گرفتاری مجدد) [2] ، هر بار دوباره آن را تکرار می کنند، انگار خلاصی از این چرخه را برای ما تقدیر نکرده اند، تو گویی ایرانیان در تقدیر و تقدیر گرایی های بی معنی گرفتار آمده اند، تا دنیا به سوی تقدیر گردانی برود، و ما گرفتار تقدیر نحس خود، درجا بزنیم،

و این آمد و شدن ها نیز، تو گویی استمرار را فریاد می زنند، تا خود پاسدار چرخه ایی باشد، که بارها و بارها در تاریخ گرفتاری این مردم در کمند استبداد و خودرایی، اتفاق افتاد و دیرپا گشته است، تو گویی آنان که برای رهایی از آن چرخه شوم، از جان و مال خود گذشتند را، دستآوردی از سعی و تلاش شان نمی ماند، و سنگفرش های خیابان هایی که همواره در آرزوی کسب آزادی و حق تعیین سرنوشت، خونین شدند، همواره توسط لُعبتکان رقصنده پای تخت استبداد، به زودی از خون های پاک آزادگانِ برخاسته بر ظلم، شسته شدند، تا بیش از آن، این خون ها، در پیش چشم شاهدان نماند، تا بتوان آنان را دوباره در لحافی از غفلت پیچید، و به همان وضعی باز گرداند، که پیش از آن برای رهایی از چنان وضعی، خیزش های خیره کننده ایی بر پا کرده بودند، و باز، بازتولید شرایطی که همواره تکرار می شوند.

آنان که در رژیم گذشته به پا خاستند، سخن از خدعه سلسله داران پهلوی می گفتند که دست آوردهای قیام آزادیخواهان مشروطه خواه را، به مسلخ اهداف افراد و خاندان ها برده اند، و حاصل سعی آزادیخواهان و مبارزین در قیام های سخت و پیشرو مشروطه خواهان، و جنبش ملی شدن صنعت نفت و... را از درون تهی کردند، و نظام پارلمانی مورد نظر آزادیخواهان مشروطه خواه انقلابی را، از درون خالی کردند، و دیگر نمایندگان مجلس ملی ایران در برابر تصمیم های (درست و یا غلط) شخص اول مملکت، بی اثر شده بود، دیگر نخست وزیرانی همچون دکتر محمد مصدق و... توان جولان و سیاست ورزی به نفع مردم خود را نداشتند، و جانشینان چون اویی، گوش به دهان ملوکانه حضرت او بودند، تا ایشان حکیمانه بفرمایند، و آنان مجدانه برای دل خوشی اش، بی توجه به خواست مردم ایرن، بدوند، یا حتی چاپلوسانه تر از این، منویات دلش را کشف کرده، برای منویاتش، مصداق تحقق یابند و... این بود که خیزش بزرگ 57 شکل گرفت، و البته هم به بار نشست، و اما باز روز از نو، روزی از نو.

از این کابوس به کدام سو باید نگریست، بر قطعه شهدای بهمن 57 و... گریست، که به امید کسب آزادی و حق تعیین سرنوشت، در آخرین روزهای خیزش، به خاک و خون افکنده شدند، تا روزهای پایانی را نبینند، یا بر آنان که در سلول های انفرادیِ کینه ی پادوهای استبداد، بی پناه مانده و همواره استخوان خرد کردند، یا بر آنان که اسیر خدعه و نیرنگ، گوشت دم تیغ تزویر این و آن شدند، و از صفحه روزگار برچیده شده، و بر سینه سیاهِ خاکِ آلودهِ به خیانت، افتاده و خسبیده اند، و نظاره گر آنچه اند که بر این خیزش ها و سروهای بلند و بالای آزادی آنان گذشت و...

این است که بهمنِ غمناک، در میان زمستانی سرد، همچنان در دل گرم آزادیخواهان، سردی و ناامیدی می پراکند، و فریاد بر می آورد که مرا فریاد بزن! مرا که در پی آزادی، و حق تعیین سرنوشت مردم خود رزمیدم، مرا که حامل پیام کسب کرامت انسانی، برای ایرانیان بودم، و زیر پای استبداد له شدم.

 

Click to enlarge image Human-freedom-10.PNG

آزادی چیست؟ خداوند انسان را به عنوان یک موجود باهوش با توانایی کنترل اعمال و امیال و خواست ها آفرید، آزادی به عنوان داشتن منطق و خرد در شرایط اختیار در نظر گرفته می شود، بعنوان داشتن قدرت انجام یا انجام ندادن (اختیار انجام)، که طبق داشتن حق اختیار ما زندگی خود را شکل می دهیم

[1] - "و اینکه برای انسان بهره‌ای جز سعی و کوشش او نیست" سوره النجم آیه ۳۹ "وَأَن لَيسَ لِلإِنسانِ إِلّا ما سَعىٰ"

[2] - تناسخ چرخه ایی است که انسان ها در زندگی خود طی می کنند تا انسان شوند و رهایی حاصل شود، تولد های پی در پی، که خود را از آلودگی ها در این تولد ها رها کرده و رشد یابند و پاک شوند و در انتها موکشاست یا همان خلاصی از این چرخه آمدن و رفتن هایی که سخت و ملال آور است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...