SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (32)

  • 27
  • آبان

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان

جنگ ای معرکه، ای واقعه ی خونبار    ای آوردگاه خون، و جان ستاندنِ انسان

برو تو ز کوچه های شهر ما، رخت ببند    که این وادی بسیار آلوده است، بخونِ انسان

شهرهامان مکرر ز خون شده رنگین    خانه هامان مکرر پر ز غم، از عزای انسان

دست بردار ز شهر و کاشانه ی خراب ما،      برو تو تابوت مساز، اینقدر برای انسان

خدا همه را، برای زندگی آورده است    برو تو ماشه مرگ مکش، چنین برای انسان

چقدر جیب که پر کردی از طلا و نقره     برو تو دست بردار، کنون ز جانِ انسان

چه گورها که به خون آلوده است، کنون     هکتار، هکتار خفته اند، در آن انسان

کجاست منجی، کجاست درک حضور      که تا کند آزاد، ز آوازِ مرگ این انسان

چشم ها به آسمان شده سپید، از پی او       برو تو چشم، به عقل دار، و کن خود انسان

حکایت، حکایت مرگ است و آتش و شرر    که افتاده هم بر جان، و هم خرمنِ انسان

سرود مرگ می سرایند این جنگ سالاران     بدین وادی خون چگانِ، مرگ و نیستی انسان

همه به نام من، به کام خود، جنگ سروده اند       سرود مرگ و نبرد در جهانِ غمبار انسان

الا سرود صلح و دوستی! کجاست آشوب نوای تو       که گم شدی چنین، در هیاهوی مرگ و نیستی انسان

مرا به جنگ می خوانند، دمادم، به هر سحری   سحر که نه، صبح بی ثمر نبردِ انسان با انسان

حکایت جنگ است، و خون است، و نبرد      شه نامه اییست، برای چه؟ برای نابودی انسان؟!

برو تو ای شه شبگرد، و شب نشین شب     پلاس نکبت جنگ، جمع می کن تو از مزارِ انسان

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار،       نه بر مزار کَسانم، که بر صحنه جشنِ انسان شدن انسان

سرود سرکش مرگ است و نیستی است این،    حکایت این دیو جاه طلب و خون ریز این انسان

سروده شده در تاریخ 27 آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • آبان

جام و می سرخ و مستی جام

تنها چو شدی یار به مدد می آید     با من است او، حتی به هوشیاری و مستی ام

دلتنگی تو مکن دل، که یار نیز دلتنگ من است   یارا! بی تو، دلتنگی شده باز مددکار دلم

دیده بیدار کن و یار به آغوشت کَش     دیده بیدار و، دل افکار و، هوایی است سخنم

گم گشته کوی تو، به بی آغوشی     شده اندر قدم مور و ملخ، گم کارم

رخ تو بنما که در این عهد بی عهدی ها        سوخت یار و، افکار و، همه اسرارم

قطره قطره می رسد از جام نابت می، ببین        ناب جامی ده، تا که پروازی کند، افکارم

من به جان آمدم از این هم بد عهدی ها،      تو به لطف ده مرا مست می ایی، پر کارم

صبح امید رسد، دانم که نیست آن دور،     تو به صبحم گذری کن و ببین، شب احوالم

درد عاشق نبود درد، که این درمان است،      درد روزیست که نباشد دردی در جانم

نهان کن ای دل، دردهای جان کاهت         که جان به درد مرده نگردد، در جانم

نهان کن ای دل، تو درد، در پس دل      که دل بود بهترین نهانگاه دردهای پنهانم

رسیده صبح دل انگیز وصل، می دانی؟      همان دمی که درد زد فشار محکمی، بر جانم

دوای عشق درد است، دردی جانکاه،       که می کشی تو مرا، به وادی عشقِ جانکاهم

دستی اگر بر آتش عشق داری، گو      که عشق درد است، و ناکامی در پس کام

کام اگر خواهی برو زین وادی محزون عشق،      که عشق و عاشق و معشوق، همه نافرجام

فرجام خوش عشق بود نا فرجامی    فرجام کجا طلبی، زین بحر بزرگ نا فرجام؟

من خشک رود های عاشقی دیده ام بسیار   ناکام مگو، که بوده اند کام دیده گانِ جام

جانت برون کش ز وادی نامحرمان حُسن       حسن است که جام دارد، و برآرد کام

بیار پیاله و پر کن ز حسن یار، این دم      که یار رو نمود بر این انجمن، کنون انجام

انجام من مبین، که چنین حزن می دهد تو را      یار است و می دهد جام در فرجام

دستی فشان ز رخ انورین گل یاست       یاس است، و سنبل است، و جهان، شود بر کام

کامی نخواستیم ما ز کام گاه حضرت دوست،     خواهم که در این کامگه عشق، همچنان ناکام

ببند آغوش خود ای یار که در خارج از آن،     جستم، و یافتم وصال تو ای دلبرین نگار پر آلام

بس شورش است در دلم، زین هوای پر دردم   اما شرر نمی کند به پا، در این هوای پر آلام

از تاکِ قدِ تو ای دلبرین یار هم سخنم     شتافته ام من به آسمان و بر این بام

آویختم و رفتم به اوج، تا دل دریا     کجاست دل دریایی، تا کند در وصالت، غرقم

دل دل مکن تو به وصل یارِ بی صبرت،       که صبر خجل ماند، از این آغاز و زین انجام

دلم به داغ دلت نشسته است، کنون       کجاست نوحه سرایی که سر دهد، سرود گام

من گام ها زده ام، بدین شوره زار طلب      جز عشق ندیدم، پایمردی محکم و همگام

سودا مکن تو عشق را در این بازار مکاره         که عشق نیست، مطاعی مفت در این ایام

دروازه ببند بر دل خود، تا نیاید یار       به گاه آمدنش هم، شاید دلت شود ناکام

ناکام که نه، کام است این ناکامی     در پای یار ریختن است، بخت، جان و ایام

داری سخنی، ز نو تو آغاز بکن،      کین یار سخن بسیار کند، در دام

کنون که شدی رهزن دل، عاشق! تو بدان     این یار را سخن بسیار باشد، در جام

قربان آن دلی که در جام، جوید شهد،       شهد است کنون که ریخته ام من در جام

رندان کجایند، و حافظ کو، تا ز شش گوشه دلش،     ریزد عشق بر شش جهت، عاشق را جام

هر جام را با عشق کردند قرین، این عشاق      همره نموده اند، نیشتر و یار دلبرین و جام

قوّت مجوی تو از لب جام می، عزیز دلم       شیرین لب است، و شیرین کُش است، این جام

آن جام که تو می جویی، از این لب جوی     جاری شده است در دل تو، و اینک بر جام

بنوش و طرب گیر از لعل لبش ای یار         که کشته ها تو ببینی، هزار هزار بر لب جام

کشته که نه، زنده شدند، یاران بر این منوال    نحو است عشق و عاشقی، جام و این فرجام

بمیر و بمیران تو عشق را بر لب جام      جام است، و نوشیدن است، و این فرجام

رقصیده اند هزار عاشق لیلی صفت، بر لب جام      جام است و، رقص و سماع می طلبد، این جام

تو نیز می طلب میکن، و جام بخواه      که جام را می طلبد یار، پی در پی در پس ایام

جامی است که باید نوشید و پس داد به یار      یاری است که مرصاد دارد، در پس ایام

من هم نشسته ام، به کمینش تا که کنم      مرصاد او به رقصی شگرف، بر لب جام

مرصاد او نباشد جفایی جز عشق ورزیدن       که عشق پهنه مرصاد را کند بر جام

جامی پر از عشق و عاشقی است این جام،      جامی بکش به لب، که این بود انجام

خواهی که جامی دهم تو را زین جام؟       جام است و جام، که پی در پی دهد، ایام

ایام خوش عشق ورزیدن است کنون،       جام است که از پی جام می دهد ایام

دریای واژه هاست که مرا غرق می کند،    در جامِ جامدار عشق، افتاده ام مدام‎

آغوش نرم و لطیف تو از می، شده فزون    من می نمی طلبم، فقط بمانم بر جام‎

جامم برفت از دست، در این دریای عاشقی    کنون تو باز کن آغوش، تا بیابم جام

نیش خندم مزن، تو بر این همه عشق،    عشق است، و جام، و می است و عاشقی بر جام

من فاش گشتم به تو عاشق در این زمان،     فرما بزن، تو بدین عشق و عاشق وین جام

تلخی کجاست، دیوانگی بود در جام      دیوانگی و عشق و عاشق، با همند به کام

آغوش وا کن تو بر این عاشق دیوانه و سخت     سخت است؟، بگیر تو از من، این جام

ور نه تو جام پر کن، که نوشیدن از من است،       نوشم پیاپی، من خجسته دل زین جام

می سرخ تو، سال هاست که دور ز دست من است،   کنون که یافته ام، هفت ساله است، بر جام

به عشق نوشم این جام می هفت ساله ات،       بده تو می ز جام خود، در این فرجام

دانی که چیست در دل عاشق در این مقال؟    عشق است، و دوری است، و صبر است و جام

می ات سرخ، و صورتت سرخ، و لب تو سرخ        من هم بودم مست، همیشه بر این سرخیِ جام

هر بار که خواستم بنوشم این سرخی         باده بریخت، و جام شکست، و باز من ماندم و جام

سروده در تاریخ 22  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 24
  • آبان

هوای قلب من ابری است

دل شکست و دیده بر باد برفت     جان به لب شد زین همه دل دادگی‎

عمر به تاراج رفت و خزان عمر شد     بس کن این دلبردن و دل دادگی

حریف بر خرمن عمرم زد شرر ای گلرخ   تو کجایی که تو گویی سخن از دل دادگی

هزار قصه عشق بنوشتند بی کسان   کَسَم کجاست تا که بگویم سّر این دل دادگی

در کنج غمش گذاشت ما را به انتظار     یارب این چه سّری است، در دل دادگی

بشکن این حلقه را ای شانه زنِ دلِ من     حلقه ی انتظار، و صبر، و سکوت، و دل دادگی

سکوت بس کن، صبر تمام، که دل برفت از دست    دلی نماند که هدیه کنم، ز بهر دل دادگی

خزانه تهی شد از این همه سخن، که گویم من     برای دل و دلدار و دلپسند دل دادگی

جویم دلی را که در باغ دلم نشیند و گوید    سخن ز اصل دل و دلدار و دل دادگی

هوا هوای دل است و خزانه ام مملو         از آن نسیم که می وزد ز زلف یار، و دل دادگی

نشسته ایی بر سریر دلم و هیچ نمی گویی     از این همه سرای دل دادن، و دل دادگی

قفس قفس شده دل ها، همه در وادی مست،    مست ند به دیدنت، و دادن دل، و دل دادگی

خُسبیدگان وادی ایمن! به شورشی، به در آیید    که این جهان همه آتش است، و دل دادگی

سکوت می کنم اکنون، من از برای سوختن      که سوختن بهتر است از ماندن و دل دادگی

الا ای قافله سالار دل، مراد دل من   کجاست مرکب راهوار دلت، ز بهر دل دادگی

بتاز بر دلم اکنون، که تاختنت را خواهم     بخواه بهر من دلی، ز بهر دلبردن و دل دادگی

نسیم سحری کی خواهد که وزید ز زلف تو    یا وز آن اسب راهوار دلت، به گاه دل دادگی

حاکی! بیا جامه دریم زین همه غمی     که اندرون دل ماست، در انتظار دل دادگی       

 23 آبان 1397  سروده در تاریخ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • آبان

سراب بود هر آنچه خواب دیده ام به شب

 غرقم به دریای عشق تو ای یار دلبرینم، گو‎         تو واژه واژه ی عشق، بدین سرای پر آب

 یک چشم پر ز خون، و چشمی پر ز آب      کنم شنا، بدین خونآبه گاهِ خضآب

اشکم روانه شد، بر گونه های صخره ای ام    گو رو به ساحل غم، تا رسی به آب

سراب بود، هر آنچه خواب دیده ام به شب           بدین سرای پر ز فتنه، چه جای خوشآب

بس فتنه ها که شکست، پشت پر شکنج مرا          ولی چه سود، که هرچه بافتیم، شد خراب

بردند دزدان شبپوش، هر آنچه بود            ما را نهاده اند ویران، به شط آب

غافل شدیم، گنگره بردند، با تمام جاه           جاه و جلال و حشمت و آن قدر مآب

            بردند تا نباشد بر همه، جز طوق بندگی         داغ درفشگون بردگی، شد بر پیشانی خضآب

                 وادی به وادی برده شدیم، تا قفس      یا رب قفس شده کُنج آزادیِ این دلِ خراب

                    کجاست تک نفسی، که تا کند آزاد    که جستجوی اوست، که در قفسیم خراب

                        نابود شد روح پر دغدغه ام بدین وادی    وادی که نیست، جهنم عظماست این خراب     

     سروده شده در 24 مهر1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 17
  • آبان

 

باران نگاه تو

باران نگاهت چون بر تن رنجور من فتاد     شست غمم، به هم کرد همه، بیماری مرا

چشمت که سلسله ها در پسش، شکسته دلند       بیمار می کند دلم، و تازه زخم های مرا

‎ دلم به کام دلت ناتوان شد و اکنون    منم به کام دلت، کامروا کن دل مرا

‎ به گِل نشسته ام، می نوشم جام پی در پی     ننوش تو ز جام فراق، و فراموش مرا

‎ فراق گشته سکوی جان و دلم کنون،    هوای یار میکند در این تب، بیمار مرا‎

مرغ دلم پژمرد به داغ یار،      داغی که زنده می کند این دم، هوای دل مرا

مَنعَم مَکن ز مسجد و میخانه، که اوست      یارم به لبِ جام، و غزل سراست، مرا

‎ من هم شدید مرده دلم در هوای او      مرده مخواه تو دلم، را در این کنار مرا

‎ این جامِ می ناب که تو می بینی به برم،     از برکت شب تاری است، که با یار مرا‎

این رنگ رنگ سخن را که می شنوی تو زمن،     گمان مبر که خلعتی است پرنگار مرا‎

شدم تهی ز خودُ، اکنون با تو ام       تویی که یار برایم، و هم نگار مرا

هوای این دل افسره چون برون ریزد     برای یارست، که رنگ رنگ دیده است مرا‎

منم به روی تو ای عاشق نکو منظر،      هزار دلبسته، و هزار امید، به دیدار مرا

ای تابِ دل بی تاب، کمی هم به من بِتاب    بر این دل تابیده به پای دلِ بی تاب مرا

دوشنبه - 7 مهر1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 13
  • آبان

گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت

یک نقطه ام من به زیر پرگار عشق تو    پرگار بکش، که به دورت بگردم سخت

پرگار تو دایره ها کشید دور و برم     اکنون بدین دایره ها، من گرفتارم سخت

گویا که نقطه ام به هر دایره ایی که تو می کشی      این نقطه را رها مکن، تو در دایره سخت

پرگار، تو بردار تا ببینی بر این نقطه    من هیچم و تو چرا بر من بگیری سخت

معشوق من ای سخت گیر ترین بر من      هیچم نگیر، و بگیر بر من سخت

 گر رها شوم ز عشق و عاشقی چند،     نمی گذارم که دیگر بگیری بر من سخت

کنون که به سختی شدم رها من ز تو    رها که نه، گرفتارم همچنان به تو سخت

رهایی نمی خواهم، بگذر از این سخن     بگیر مرا به آغوش خود سفت و سخت

می خواهم همچو باد بپویم ره تو را       ای باد سحر بیا بگیر مرا در بر، سخت

توفان بپا کنم از این همه گردباد بی معنی ها     ای اقبال بد، اقبال بگیر مرا در بر سخت

رها مکن که تو یار دیرباز منی       ای یار دیربازم، بگیر مرا در بر سخت

نمی گنجم من به هیچ دایره ایی،     کشیده ایی به دورم هزار دایره، سخت

الا ای دایره دار، دایره های سخت       گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت

12  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • آبان

جامدار کاروان ما

ز کجا بیابم این دزد، که بَرَد تمام جان را     و کجاست رَهزن دل، که تمامِ دل، ببرد

تو ای رهزن دل، ای جامدار کاروان ما       جامه داری رها کن، کار کرد، آنکه تمام ببرد

ما تیزتکان راهوارِ ره عشقُ دلیم       دل را کجاست، تا هوس و جام و می، برد

خونین دلان قافله، آیید گِرد من        کین گرد نشینی، هوش و هوس ز ما برد

ما دزد زدگان قافله عشقُ دلیم        گرد آیید که بگوییم ز شکایت ها، که می برد

اندوه ز پس اندوه شد پدید،   این راه و رهزن و این قافله بکجا می برد

بگذار بدزد و ببرد این جام و باده را       کین باده و جام و می، چه خوب می برد

مقصود ما ز بردن او خواهدم پدید     بگذار بگیرد، هر چه خواهد، چو او برد

    9 آبان 1397

ظلم عشق 

دانی که ز ظلم عشق تو ما را چند     رفته است در این عشق، بر ما چند

من فاش نگویم این حدیث جانسوز    که رفته است کاشانه ی ما، بر چند

هر چیز که خواهی بُوَد در جامم      الا توی عاشق و عشق و چندی چند

من سیر ندیده ام تو را ای عشق        رفتی تو ز دستم به دینار و درهمی چند

4 آبان 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • آبان

سپید فام روی تو

شعله کجاست جوششی نیست آتشم را              رفت آتشم به باد زمانه، اما باز بی قرار‎

عمری گذشت و به پایان رسید، ماندن ما            اما هنوز در پی لیلی و یافتن می، بی قرار‎

سوختم در آتش عشقی که سوخت جان مرا         هنوز ننوشیده ز جام می سرخ، بی قرار‎

ای صبح دل انگیز دل کندم بیا                             که ز بهر دل کندن شده ام کنون بی قرار‎

ای هستی شیرین من ای سیمین تن، دل من    کجاست قند شکرینت که شده ام، بی قرار‎

جام جام پر کنم از لبم می سرخ فام خود             که من هم به نوشیدنش شده ام بی قرار‎

لب که گذاشتم به لب جام تو ای جام دار من       جام و، می و، جامعه، همه سوخت در قرار‎

شد روزگار من سپید فام ز روی تو                   من کشته ها دیدم از این عشق، باز بی قرار‎

عاقل شو و عقل را تو کن دیوانه                            که عقل هم به پای عشق شد بی قرار‎

ای باخته سر و جان خویش به پای جام         شو بی قرار صبح، که صبح نیز برای تو، بی قرار‎

ای سرو سرنگون من ای روح من بیا                         من سروها به پای افکنده ام و بی قرار

میا که صبح دل انگیز تو شود خراب                          از پاره های جگر خون خضاب و بی قرار

6 آبان 1397

 

تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم

ز غمِ زمانه چنان فتاده ام ز پا               که ایستادنم دگر نمی تواند یاد

ز سپیدی سحر و نوای صبحگاهی       دگرم نمانده صفای باطنی به یاد

خشک چوبی شدم ز باد پاییزی     دگرم بهار و صبح ترقی نیست به یاد

تو ای ساقی دلنواز خاص دلم             دلی نبود که هدیه کنم تو را بیاد

نواز تو دلم را به دردی جانکن                که این دل غمدیده را نباشد یاد

تو ای خزان بهار عمر بی ثمرم        مرا به کدام می، نواختی تا کنم یاد

شبم به غریبی گذشت، این غربت       صفا نکرد از می نابی، تا کند یاد

بزن به چوب دلت که عمرم را چند             روا نباشد که بگذرد چون باد

5 آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • آبان

 نقش خیال تو

نقش خیالت را زدم، در کوچه های قلب خود     می ریز بر جام دلم، زان می که باشد جان گیر

 چیده ایی بالم و، از پر و پرواز نشانم نبود                 تو به پرواز دل خود رس و هم جانی گیر‎

من لبت را به لب خود زده ام، جان گیرم                    تو ز جام می نابم، تو بنوش و جان گیر

شهد آغوش شکرینت زده بر جانم تیر                 تو از این تیر بکش جانی، و از آن جانی گیر

روی لب ها، همه ی عشق تو را جار زدم               که بگیرید همه جان، و همه ی جانم گیر

لطف جان دادن من بر لب میزار تو را                ترجمان کس نتوان کرد، که شرحش جان گیر

مطلبم نیست که من جان بدهم، در آغوشت      مطلب آن است که آغوش تو است جان گیر

کنون که گشته ام من به جام لبت لبریز                  برو که این لب دورت، مرا شده جان گیر

 

کشته در فراق

خواهم که ببخشم جانی که نمی خواهمش دگر            جانی که برای کندن انگار ساخته است

گاه می گویم از فراق، که کُشت جان من        کشته در فراق یار، که وقت خوش دیدار دلبر است

ای همره فراری از من، ای عشق من بیا                    جانم ستان، که جانم برای ستاندن است‎

عشق چنان فریاد می کند در دلم،                                   کین جان به جانان، برای دادن است‎

سرخ است لبُ، سرخ است، جام من                   جانی به سرخ جامعه دوران، برای دادن است‎

من خون به رگ های تاک کرده ام                     تا جام پرکند ز می ناب، که وقت نوشیدن است

لب چون نهم بر لب جام باده ات                               زین باده تا ته رگ، هوس جان دادن است‎

سبو سبو ز لبت من چشیده ام می سرخ       کجاست این می سرخ، که از برای نوشیدن است‎

من کشته ام به پای این جام واپسین                      ای واپسن جام، کجاست، وقت دادن است‎

من انتظار لب از جام تو می کشم                               تو انتظار، که کی وقت جان دادن است‎

من غرق در هیات نور تو گشته ام                                        تو انتظار ز لب جام نخورده است‎

من در فراق میِ خون چکان تو                                   تو در انتطار آغوشِ در خون نهفته است‎

می میکنم طلب ز روی خوش مثال تو                         تو از گناه می گویی و از جام سرکشت‎

جامی بده تو ای ساغی دلم                                    تا نوشم اکنون از می آفتاب سوخته ات‎

من را به آغوش باز خود بگیر                                            تا جان دهم در آغوش جام پرورت‎

این سوخته تن که تو در جام می زنی                         این آه دل سوخته و گریان دلبر است‎

بیا تو کنون کار را تمام کن و برو                        کین سوخته عاشق، در هوای جامزن است‎

افکنده در خیال خود، جام و می به هم               ساغی و شاهد و می را، راه روشن است‎

27 مهر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • آبان

بی چیزی

در قمار عشق باختم هرچه که بود      باشد که یار مدد کند در این بی چیزی‎

باختم این دل و جام و جامه دان همه را   اینک این عشق است و عاشق و بی چیزی

چشم هاست که مانده به درب بهر مائده ایی  گوید ای یار، آیا رسد به ما در این بی چیزی؟

نیست جوابی دندان شکن تر از اینکه یار    گویدت یار که، بمان بدان بی چیزی

درد من پنهان نباشد ز تو ای یار بی قرارم کنون     جان عزیز نمانده است، هیچ جز بی چیزی

حکایت دل است و بی دلی های دل    که در این وادی دل نیست جز بی چیزی

مرا نمانده است جانی، تا که هدیه کنم،      به یار بی نوای خود در این بی چیزی

حکایت فقر است و فنا، در وادی عشق     عشق است و فناست، و بی چیزی

 

سیلاب اشک

سیلاب اشک روانه می کنم تا یار    بدان، تشنگی ز خود نماید دور‎

ای اشک ها روانه شوید تا که یار      دلبری ببیند و غم نماید از خود دور

نیست مرا تحفه ایی بجز اشک چشم      تا که یار را کنم بدان مسرور

بی قرارِ دیده ی تابناک توام     تا که جان را کنم بدان مغرور

مه جبینا تو ای عشق لایزال من       دیده بازکن به روی من مفرور

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از3

موسیقی

Please update your Flash Player to view content.
Wednesday, 21 November 2018
چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷
چهارشنبه, ۱۲ ربیع الاول ۱۴۴۰

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"