مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

چکاد توچال یکی از پر تلفات ترین قله های ایران است، و متاسفانه هر ساله تعدادی از همنوردان قدرتمند حرفه و آماتور ما در آب و هوای متغیر این قله، گرفتار سرما و کولاک، و یا بهمن شده و جان خود را از دست می دهند، لذا صعود به این قله همواره باید با رصد دقیق شرایط آب و هوایی و جوی باشد، امروز هوایی آفتابی و در نهایت با منفی 10 درجه سانتی گراد زیر صفر، و سرعت باد، ده کیلومتر در ساعت در قله پیش بینی شده بود، که اکثر پارامترها درست از آب در آمد، و صعود نسبتا ایمنی رقم خورد.

البته این مقدار زیاد کشتار در این قله نیز، شاید به علت تعداد زیاد کوهنوردانی است که هر هفته به چالش با آن بر می خیزند، چرا که همنوردان حرفه ایی و آماتور، همواره صعود به این قله را در برنامه خود دارند، و شاید ندانید که حتی از هیمالیا نوردان [1] زیادی شنیدم که یکی از برنامه های اردوی آمادگی آنان برای آمادگی صعود به قلل بلند جهان، با صعود به همین قله توچال آغاز شده بود، و تمرینات خود را با آن شروع کردند.

امروز تعداد صعود کنندگان با توجه به شرایط خوب آب هوایی افزایش یافته بود، چهره های آشنایی که انگار هر هفته می آیند و شانس صعود خود را امتحان می کنند، البته من نیز در خیل این همنوردان که 14 نفر آنان را در زمان صعود خود شمارش کردم عازم قله شدم و به رغم استرس باد و توفان، که دوست همنوردی از سه شنبه قبل می گفت که سرعت باد به هفتاد کیلومتر در ساعت هم رسیده بود، و البته آثار این توفان ها، بر برف های قله کاملا هویداست، اما این صعود برای من موفقیت آمیز بود.

 

زمانبندی صعود از مسیر دربند به قله توچال

حرکت از میدان سربند ساعت 3 و 24 دقیقه بامداد

کل زمان صعود هشت ساعت

بدون زمان صرف شده برای استراحت، حدود 7 ساعت و 45 دقیقه حرکت در برف و شرایط خشک بود

رسیدن به شیرپلا در ساعت 6 و هشت دقیقه صبح

استراحت و... به مدت 22 دقیقه

حرکت به سمت جانپناه امیری در ساعت 7 صبح

رسیدن به جانپناه امیری در ساعت 9 صبح

استراحت به مدت 15 دقیقه

حرکت به سمت قله توچال در ساعت 9 و 16 دقیقه

رسیدن به خط الراس یال شیرپلا در ساعت 10 و 56 دقیقه

رسیدن به قله ساعت 11 و 24 دقیقه صبح

 

[1] - حسین خو‌ش‌چشم، یکی از اعضای تیم صعود به قله راکاپوشی در پاکستان که بیست و هفتمین قله بلند جهان با 7788 متر ارتفاع است، در مصاحبه ایی عنوان داشت که اردوی آمادگی آنان برای صعود به قله، از صعود به قله توچال آغاز و سپس با صعود به قله کلون بستک، و عبور از سرکچال ها و نزول از روستای لالون ادامه یافت، و صعود بعدی هم قله دماوند از جبهه جنوبی، و سپس جبهه شمالی، که کار ارودی آمادگی آنان به پایان رسید. ایشان از پیش‌کسوتان باشگاه کوهنوردی آرش می باشند،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر بتشکن دوباره بتی گشت، خود تمام 

خونین دلانه به دیدار آمدم          تا بشنوم ز تو، جمله ایی، تمام

مستی فرو نِه، تو ای یار خفته ام          کار تو گفتن ست، شنیدن ز ما، تمام

خاموش گشته ای، بدین وادی مخوف       ای خوف تو، شده ست ز دل های ما تمام

کی فارغم ز غم؟ کی می شود تمام؟!       این مستی و خماری، وین درد نا تمام

میخانه و، همه مستان، جمعند به دور غم         غمپاره نوشند و، به مستی روند تمام

بتخانه پر ز بت، خالی ست ز تو، دلم،           هر بتشکن دوباره بتی گشت، خود تمام

رخصت نخواهم از تو به گفتن در این مجال        نی بی نوا شد و، ما هم ز غم تمام

زنجیر پاره کن، تو ای بافنده ی بزرگ!         "پیران حکمتند جوانمرگ[1] بدین ظلم نا تمام

در کابل و ری، به سودا بَرند تو را     ای خفته! برخیز، که تو هم گشته ایی تمام

گاهی تو خفته ایی و، بیدار در غمم       گاهی تو بیدارُ، من، بدین خواب لا تمام

"ما را به رخت و چوب شبانی" برده اند        ای یار کجایی؟ که این عمر هم، شده تمام  

شاید که رفته ایی، به پالیز دیگری،        کز این زمین و جالیز، فارغ شدی، تمام

برگَردُ بر این خطِ بی کسی، خط کَش،      ای بی کَسان را همه کس! تنهای نا تمام

مستی مرا کُشت، خماری، طور دیگری     ای جبرئیل! خبر ده ز عزرائیل دیگری، تمام

تشییع کنان شده ایم، قافله را، روز و شب       ای زنده گر، کجاست زندگی؟ شده تمام؟!!

به نظم در آمده در تاریخ 14 آذر 1400

 

[1] - این نظم نوشته را با الهام از این شعر پر مغز استاد دکتر عبدالحمید ضیایی سرودم که فرمودند :  ای آفریدگارِ جهان‌هایِ بی‌شمار!         مستیّ و راستی،‌ به تو افتاده است کار!      این چندمین تناسخِ این دردِ لعنتی‌ست!       می‌ایستد چه‌وقت و کجا، چرخِ روزگار؟         مِیخانه‌های بسته و بُتخانه‌های باز        رخصت بده که بشکند این ساغرِ خُمار        آوخ که از  مشیّتِ لامذهبِ جهان         پیرانِ حکمت‌اند جوانمرگ و بی‌مَزار        شب همچنان شب است، شبیه همیشه و           نوکیسه‌های جهل و جنون می‌زنند جار:      نفرین به هر چه فلسفه – که مَشقِ مُردن است -      لعنت به هر چه عقل - که در چشم او غبار-      گردانده‌اند نَعشِ تو را، غرقِ هلهله         در کوچه‌های آتِن و قُم، قومِ رستگار!            ما مُانده‌ایم در شبِ ضحّاکِ ماردوش        ای کاوه! از درفشِ کیانی کفن بیار!       اما هنوز، نامِ جلیلِ تو، بر لب است     در این خزانِ سرد و سیاهی که تا بهار...   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وقتی آن آخوند طالبانی [1] و برون داد مدارس دینی اهل سنت (همچون دارالعلوم حقانیه) [2] که غاصبانه قدرت را به پشتوانه زور شمشیرهای فراهم شده توسط ساپورترهای تروریسم بین الملل در منطقه و جهان کسب کرد، و بر کرسی رئیس الوزرایی در امارت خودخوانده اسلامی افغانستان نشست، در حالی که به یُمن وجود مخوف و دهشتناکش، میلیون ها از خلق الله آواره کوه و بیابان و کشورهای دیگر شدند، تا او حاکمیت خود را بر خراسانیان در خطه مظلوم افغانستان تحمیل، و قدرت را از آن خود و همگروه های تروریست خود کرده، بعد از این ظلم بزرگ، در واکنش به فریاد گرسنگی بیچاره شدگان باقی مانده در ذیل حکومت ظلمش، متکبرانه گفت که "طالبان به شما وعده رزق و روزی نداده بود. رزق وعده خداوند است. باید برای حل این مشکل به درگاه خداوند زاری و دعا کنیم"، [3] آنگاه بود که آه از نهادم بر آمد، که چقدر انسان در ذیل حاکمیت نمایندگان خداوند! بدبخت می شود که حتی توان و حق آه کشیدن از گرسنگی خود هم ندارد،

اما این جمله جاری شده در بیان این مسئول طالبانی، انگار حکایت از حقیقت ساده ایی دارد که در ذهنیت حاکمان اهل دین وجود دارد، که مسئولیت پذیری و پاسخگویی از کاستی ها را از خود دور دانسته، آنرا به دوش خداوند و خواست او انداخته، و یا به عملکرد مردم و گناه آنان ربط می دهد، و یا شرایط را ناشی از عمل دشمن و... اعلام می دارد، و در همان حال که خود را از پاسخگویی و مسئولیت پذیری ناشی از سبک حاکمیتش، سبکبال می کند، در مقام جانشینی خداوند بر زمین، فاصله بین حق خود و خداوند، در اعمال حاکمیت، و حق دخل و تصرف در زندگی خلق الله، را تنها یک بند انگشت تفاوت می انگارند.

حال آنکه در حکومت های مدرن و عرفی، مسئولین ممالک خود را خادم و منصوب خلق الله می دانند، و لذا خود را حتی مقید و پاسخگویی به تامین رزق و زندگی با کرامت نسل های آینده، و کودکان متولد نشده این مردم در سال های آتی نیز می دانند و...، اما مسئولین مسلمان که با تمسک به دین و شعار اجرای شریعت و اسلام، با زور و تقلب و تزویر به قدرت می رسند، حتی خود را پاسخگوی رزق روزانه ناچیز مردم ذیل حکومت خود، که از اولیه ترین حقوق مردم، در ذیل هر حاکمیتی است، مبرا دانسته و شانه خالی کرده، و حتی آنرا نیز به دوش خداوند و... می اندازند، و مردم را به دعا برای تامین آن فرا می خوانند، حال آنکه تا قبل از آمدن امثال آنان، این مردم در کسب این لقمه نان ناچیز دیگر نیازی به دست به دعا شدن نداشتند، و تنها دعای واجب آنان در آن روزها، خلاصی از شر تروریسم، کشتار و خشونتی بود، که امثال این برون دادهای حوزه های علمیه دینی، انتحاری و آشکار و پنهان بر آنان اعمال می کردند، و هر روزه جوی خون در خیابان ها، بازارها، مدارس، دانشگاه ها و... جاری می کردند،

متاسفانه شانه خالی کردن از مسئولیت ها، خاص این مقام طالبان هم نیست، و گاه در کشور ما هم این فرار از مسئولیت و پاسخگو بودن، در عین حکمرانی، و واگذار کردن کار به خداوند دیده می شود، [4] وقتی که امام جمعه محترم اصفهان که او نیز از برون دادهای حوزه های علمیه و حاضر در حاکمیت است، در پاسخ به اعتراض به جان آمدگان اصفهانی که درخواست حقآبه خود از زاینده رود را دارند، عنوان می دارد "نباید فراموش کنیم که آب نیست و به نظر می‌رسد حل این مشکل به دست خداست" حال آنکه، حل مشکلات دنیایی را خداوند به اهل دنیا، و به پتانسیل تعقل و تفکر اهدایی به انسان سپرده است، که حاکمان به نمایندگی از مردمی که آنان را انتخاب کرده اند، موظفند بیندیشند و حل کنند؛

و به واقع مهمترین وظیفه حاکمیت، و کسی که در جایگاه حکومت قرار گرفت، حل این گونه مسایل است و حکومت های متکی به مبانی مدنیت، خود را چنان پاسخگو و مسئول می دانند، که کم نیستند مسئولینی در همین دنیا، که در این روزها به خاطر عدم توانایی در تحقق مسئولیت و وعده های خود، خودکشی کرده اند، و یا حداقل در روزگار ناتوانی در حل مشکلات استعفا می دهند، و انتخاب مسئول جدید را به مردم و کسانی واگذار می کنند که مدعی توانایی حل مشکلات موجود هستند،

متاسفانه حاکمیت های دینی خود را از اینگونه پاسخگویی ها، و مسئولیت پذیری ها انگار مبرا دانسته، و با این منطق که اهل دین در خصوص حاکمیت بر خلق الله از خداوند اذن و فرمان دارند، پاسخگویی و حل مشکلات را به خواست خداوند و... موکول می کنند، لذاست که در ذیل این گونه حاکمیت ها، کار خلق الله با کرام الکاتبین خواهد بود، و بدین ترتیب دنیای مردمی که خداوند تنها فرصت یک بار زیست در این دنیا، به آنان اعطا کرده است، به تاراج منویات دل کسانی خواهد رفت، که بهترین حکمت بزرگان ادب و حکمت که "خدمت به خلق" است را وانهاده و مهمترین هدف خود را به قولی محافظت از "حق الله" قرار داده، و از خدمت به خلق خدا، و ایجاد شرایط واجد کرامت انسانی، برای آنان شانه خالی می کنند.

شباهت هایی که در اصول فکری و گفتار اینان دیده می شود، لرزاننده و شرم آور است.   

[1] - ملا محمدحسن آخُند از ۷ سپتامبر ۲۰۲۱ سرپرست ریاست الوزرای امارت اسلامی افغانستان است. او پیشتر در حکومت طالبان در دهه ۱۹۹۰، ابتدا وزیر امور خارجه و سپس معاون رئیس‌الوزرا بوده و در سلسله مراتب قدرت طالبان نفر سوم بوده‌است. او همچنین رئیس شورای رهبری طالبان است. آخند در فهرست تحریم‌های سازمان ملل متحد قرار دارد. آخند که پشتون و اهل قندهار است از نزدیکان و مشاوران ملا محمد عمر بود. نسب آخند به احمد شاه درانی، بنیانگذار افغانستان مدرن، بر می‌گردد. آخند آثار متعددی در زمینه اسلام تألیف کرده‌است. در ۷ سپتامبر ۲۰۲۱، ۸ روز پس از خروج سربازان خارجی از افغانستان و ۲۴ روز پس از تصرف کابل به دست طالبان، آخند در کابینه سرپرست امارت اسلامی به حیث سرپرست رئیس‌الوزرا تعیین شد

[2] - دارالعلوم حقانیه نام حوزه علمیه اسلامی واقع در شهر اکوره ختک ایالت خیبر پختونخوا پاکستان است. این مدرسه اسلامی مبلغ عقاید جنبش دیوبندی از شاخه‌های مذهب سنی است و در راستای اهداف و افکار دارالعلوم دیوبند تأسیس شد. با توجه به محتوا و روش آموزش در این حوزه و هم‌چنین سوابق طلاب آن، به این مدرسه لقب دانشگاه جهاد داده‌اند. دارالعلوم حقانیه را مولانا عبدالحق در ۲۳ سپتامبر سال ۱۹۴۷ تأسیس کرد. شهرت این مدرسه مذهبی بیشتر به خاطر پرورش و آموزش اعضای ارشد طالبان است. از جمله این افراد می‌توان به محمد عمر، جلال‌الدین حقانی و اختر محمد منصور اشاره کرد. در جریان ترور بی‌نظیر بوتو پلیس پاکستان مدعی شد که ترور در دارالعلمیه حقانیه و به دست طلاب آن طرح‌ریزی شده‌است.

[3] - «محبت نیوز» ملا محمدحسن آخوند، نخست‌وزیر طالبان، در نخستین پیام صوتی که شنبه، ششم آذر از تلویزیون ملی افغانستان پخش شد، قحطی، تورم و بیکاری را یک آزمون الهی و نتیجه سرکشی از دستورهای خداوند خواند و از مردم خواست برای رفع این مشکل دعا کنند و شکرگزار باشند. نخست‌وزیر طالبان، با ابراز نارضایتی از مردمی که بابت قحطی و تورم نگرانند، گفت: «یک عده فریاد می‌زنند که با آمدن طالبان، قیمت‌ها افزایش‌یافته است؛ سبحان‌الله. ای ملت! آیا این عادلانه است که قطحی و گرانی را به طالبان مرتبط بدانیم؟ آیا قبلن قحطی و گرانی وجود نداشت؟» ملا حسن با ذکر این نکته که نارضایتی از حکومت طالبان، ممکن است سبب ناخشنودی خداوند شود، گفت: «طالبان به شما وعده رزق و روزی نداده بود. رزق وعده خداوند است. باید برای حل این مشکل به درگاه خداوند زاری و دعا کنیم.» مقامات سازمان ملل در ماه‌های اخیر بارها هشدار داده‌اند که میلیون‌ها افغانی در حال غرق شدن در باتلاق فقر هستند و سیستم بانکی کشور نیز احتمالن در چند ماه آینده دچار فروپاشی می‌شود. بر اساس گزارش‌های سازمان ملل مردم افغانستان در ماه‌های اخیر با بدترین وضعیت قحطی طی دهه‌های گذشته مواجه شده و بسیاری از اهالی کشور قادر به تامین خوراک نیز نیستند

[4] - آیت الله کاظم صدیقی (امام جمعه تهران): "اگر اهل کشورها این دو بال را می داشتند، بال ایمان و بال تقوا، مبتلا به کم ابی نمی شدند".   آیت الله احمد علم الهدی او در خطبه‌های نماز پنجم آذر گفت «وقتی نزولات آسمانی کم است مشکل با تجمع درست نمی شود، درمقابل خدا تجمع فایده ندارد بلکه تجمع باید در نماز باران انجام شود.» حجه‌الاسلام حسین میرزایی نماینده اصفهان در مجلس اواسط مهرماه ۱۴۰۰ گفته بود «راه حل کوتاه مدت رفع معضل آب زاینده رود توسل به معصومین به ویژه امام موسی بن جعفر و نماز باران است.» مهرماه ۱۳۹۰ نیز حجت‌الاسلام محمدعلی موسوی رئیس دادگستری آذربایجان غربی در واکنش به اعتراضاتی که به خاطر خشک شدن دریاچه ارومیه به راه افتاد آن را «لجاجت با نظام» خواند و گفت «کسانی که به این اعتراض دامن می‌زنند دیدگاه کسانی را پیاده می‌کنند که عقیده دارند علیه خدا هم می‌توان راهپیمایی کرد.». این جمله که "ما برای رفاه انقلاب نکردیم" را بعضا شنیده ایم و از جمله در آخرین بار آن از زبان سرکار خانم زهرا سجادی (معاون محترم امور زنان ریاست محترم ج.ا.ایران) در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ دوباره شنیدیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

انحراف در سیاست ها و سیاست گذاری های مناسب اصول اساسی انقلاب و اهداف ملی کشور، که پیش از این وجه جمهوریت در نظام جمهوری اسلامی را زمین گیر و از ارزش های دمکراتیک و مردمی آن تهی کرد، و انتخابات که مظهر حضور مردم در تعیین سرنوشت آنان بود را در ذیل آن سیاست ها و اهداف، بی اثر کرد، و این انقلاب را که انتظار می رفت تبلور جمهوری فرانسه وعده داده شده توسط بنیانگذار ج.ا.ایران، در منطقه استبداد زده خاورمیانه باشد را، از طریق انتخابات های مهندسی شده، منتهی به انتخاب خواص در مجلس و دولت (سیزدهم) فعلی از درون تهی کرد، در بُعد دوست و همیار گزینی ها هم، کاستی های غیر قابل جبرانش را اکنون نشان داده، و می دهد، بعنوان مثال عملا کشور را در کنار گرگ های تروریست طالبانی قرار داده شد، که امروز بوق بلند جنایات آنان در سرزمین های فرهنگ خیز خراسان باستانی، و آنچه بر مردم این دیار اکنون می رود، قلب هر انسان آزاده ایی را در گوشه گوشه دنیا به درد می آورد، از کشتار، ترور، اعدام ها، کوچ دادن های اجباری، بی مسئولیتی ها و سیل مردمی که از ترس توحش و خشونت طالبانیان جنایتکار، خانه و کاشانه و فرزندان و اهل خود را رها کرده، و افغانستانی را که در حال توسعه و پیشرفت بود را، ترک می کنند و برای بدست آوردن لقمه نانی، و حفظ جان و ناموس خود از تعرض هرزه چشم های جهادی این گروه، راهی کشورهای همسایه و غربت نشینی های بی پایان می شوند، و امروز دنیا افغانستان تحت تسلط این خشک مغزان متکبر لجوج و بیرحم مسلمان را، سرزمین و مردم مصیبت زده اعلام می کند، و لذاست سازمان ملل متحد طی چند روز گذشته از کشورهای همسایه افغانستان خواست تا مرزهای خود را به روی پناه جویان مظلوم این کشور، که از ظلم طالبان و طالبانیان و تفکر غیر انسانی آنان، گریزانند، باز نگه دارند.

بله انقلابیون جدید! در کشورمان، مردم اصیل خراسان ما را فراموش، و خود را کنار طالبانیان، و همسوی با آنان دیدند، و آنان را "جنبش اصیل منطقه" خواندند، و امروز این تروریسم خشن و بدون پایه های انسانی و اخلاقی، دامنگیر کشور ما نیز گشت، چرا که سیاست گذاران ما، به توصیه و سفارش و پند دلسوزان به کشور، و دغدغه داران امنیت و منافع ملی مردم ایران و منطقه گوش فرا ندادند، و سیاست های پشت پرده باندهای قدرت، در خلا دولت و مجلسی که نماینده فضایل ملت باشد، و در راس امور قرار گیرد، و نقش واقعی خود را ایفا کند، کشور این چنین به بیراهه برده شده، و اکنون در تازه ترین حرکت، آماج حملات آشکار نظامی تروریست های طالبانی قرار می گیرد،

صد افسوس که بدین وضع گرفتارمان کردند، چرا که طالبانیان و دست های پشت پرده گرداننده این جنایتکاران تروریست حرفه ایی نیز می دانند که در شرایط خلع ید مردم از مجاری تاثیر گذار بر قدرت، و جدایی حاکمیت از نظر و خواست مردم و...، می تواند شرایطی را مهیا کند که غول های قدرت را نیز یک گروه ترویست بی مقدار مثل طالبان به زیر کشند، آنان پیش از این نیز ما را آزموده بودند، آنگاه که سپاه محمود افغان می دانستند که خشک مغزان صفوی در کاخ های مجلل خود در اصفهان، حتی برای مبارزه با دشمن هم، دست به استخاره، و آویزان شدن به آش های نذری برای سرکوب دشمن هستند، آنان می دانستند که سلطان حسین صفوی دیگر حتی دوست از دشمن را هم تشخیص نمی دهد، و خود او هم همچون اطرافیان متملق و چاپلوسش، و سپاهیان اسیر قدرت و ثروت او، اسیر اوهام و خرافات مذهبی شده، و به دعا نویسان و فالگیران و جادوگران و سجاده نشینان و... آویزانند، تا قدرت تاج و تختش را حفظ کنند، و او را از شر دشمن متجاوز نجات دهند، جدایی سلسله داران تخت نشین صفوی از مردم اصفهان و... و اسارت آنان در بکش بکش باندهای قدرت در دستگاه جوری که صفوی ها در آن روزها بدان گرفتار شده بودند، باعث شد که سپاه محمود افغان مرزهای ایران صفوی را بی شرمانه و آشکارا بشکنند و در مهماندوست، مورچه خورت سپاه مضمحل صفوی را که غرق در عنوان ها، و ثروت و قدرت شده بودند، که خود و ماموریت های شان را گم کرده بودند را، شکست داده و به سوی پایتخت ایران تاخته، و آنچه شد که نباید می شد، و مال و ناموس و تاج و تخت ایران و ایرانیان به غارت متجاوزین رفت.

سیاست گذاران امروز ما در یک انحراف آشکار از اصول ملی فراموش کردند که جنگ طالبان با امریکا، نه بر سر ایده ها و اصالت ها، بلکه بر سر رقابت برای حاکمیت بر خراسانیان بود، مسلمانان جنایتکار طالبانی، اگر روزی با امریکا در نبرد بودند، نه از این نظر بود که آنان امریکا را متجاوز می دانستند، بلکه امریکا رقیب آنان در فتح سنگر قدرت، و سلطه آنان بر افغانستان بود، سیاست گذاران ما فراموش کردند که جنایات روزانه طالبان در افغانستان، پیش از به قدرت رسیدن، بیشتر متوجه مردم این کشور بود، تا امریکا و ایادی آنان، طالبانیان بیشتر مردم افغانستان را در مدارس، دانشگاه ها و اهالی رسانه مورد حمله قرار می دادند، چرا که دشمن طالبانیان "آگاهی" و "علم" است، و نه امریکا، و وسیله تحکیم قدرت شان ناآگاهی، جهل و جمود فکری و خرافات،

از این رو حملات طالبانیان متوجه مردمی بود که می خواستند در صلح، به پیشرفت و آزادی و در نتیجه قله های فرهنگ تمدنی دست یابند، و زندگی کنند، و از این رو حملات طالبان و همیاران شان، کمتر متوجه امریکا و کسانی بود که پایه های دمکراسی نوپای افغانستان را حفظ می کردند، بلکه بیشتر کشتار طالبان از مردم افغانستان بود؛ نبرد ما در کنار طالبان با امریکا در افغانستان، یک اشتباه راهبردی بود، که به دست خود در بر افکندن شرایطی که تضمین کننده حفظ و بهبود ریشه های تمدنی و فرهنگی و مردمی که از ما بودند، تاثیر گذار شدیم و پنبه دست رشته های خود در طی هزاره های حاکمیت فرهنگی ایران بر این سرزیمن را زدیم، و اکنون باید بیش از پیش شاهد کشتار، بی خانمانی، مهاجرت، تنهایی، مظلومیت، کوچ دادن های غاصبانه، سیاست های ضد فرهنگی، ایرانی زدایی، پارسی زدایی، شیعه زدایی و... در این سرزمین پاره تن ایران بزرگ و تمدنی باشیم.

حمله طالبان به پاسگاه های مرزی ایران در شرق کشور، جدیدترین شکل بروز حاصل همنشینی با کسانی است که نه به لحاظ فکری، نه به لحاظ اخلاق انسانی، نه به لحاظ فرهنگی، نه به لحاظ سیاسی، نه به لحاظ مذهب و مرام، هیچ گونه سنخیتی با انقلاب و ایران و ایرانیان و حتی مردم افغانستان نداشته و ندارند. همنشنی با گرگ های طالبانی، دریده شدن توسط آنان را در پی دارد، این همنشنی و همنظری خسارت عمده ایی به شخصیت ایرانیان، انقلابیون که در مبارزه با داعش و داعش مسلکان پیشرو ظاهر شده بودند، بود؛ و آبرو و عزت کشور و انقلاب را به باد داد.  

همنشینی، همراستا بودن، همتفکری، همنظری و... با حاملان تفکرات اسارت بار مذهبی که مردم را در ابعاد ملت ها، در زندان های تفکر و اعتقاد خود، به بند می کشند در شان آزادیخواهان، جمهوریخواهان، انقلابیون، ایرانیانیان و هر که بویی از انصاف و انسانیت برده است، نیست، و این خود انحراف بزرگی در تفکر و سیاست کشور است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در هیاهوی سکوت،

مرده اند مردانِ مرد

رفته اند گردآفرینان

تا که در آزرمِ شرم

تن سپارند، به هر سردابه ایی، سردُ ذلیل،

 

خو گیرند با شب،

شب شکاران لجوج،

یا به در برده، جان،

تن زنند، بر آب های سردُ سختِ مردگی؛

 

روزها، مقهور شب ها گشته اند،

تاریکی، بر نور غالب گشته است

نور امید، کنون گم شد، در تزویر شب

زده ام چنگ به هیچ،

خار و خسی، شد دستگیر،

 

میان یک افق امید، توفان بلا آمد پدید

برد نورش را به غارت،

جغد شومِ بد فریب،

 

دیده ها وا مانده از نامردمی

دست ها خالی،

سینه ها، مملو از آتش،

رها اندر میان یک جهانی مردگی،

دیده خالی ز هر امید یا نوری که امید آورد،

کاروان گیر است میان یک هوا واماندگی،

 

برد آن غارتگر امید در دل های گرم،

هرچه از انصاف بود و، نورِ وجدانِ نحیف،

 

زده فالی که فریاد رسی می آید،

نی نیامد،

یا نشاید که بیاید،

شایدم آمد و رفت!

من ندیدم! 

که از آمدنش خاست کسی،

سروده شده در تاریخ 10 آذر 1400

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شنبه قرار بود صعودی دیگر به قله توچال داشته باشم، اما این روزها آب و هوای این قله منقلب است، پیش بینی های هواشناسی درست از آب در نمی آید، و با آنچه در پیش بینی ها گفته می شود، متفاوت است، گاه اختلاف بین پیش بینی و واقعیت فاحش است، انسان را به یاد کشتار 5 دیماه سال گذشته می اندازد که پیش بینی های هواشناسی با آنچه اتفاق افتاد کاملا متفاوت بود، لذا باید تمهیدات لازم برای بدترین شرایط اندیشید، و سپس صعود کرد.

به عنوان مثال شنبه گذشته قرار بود که هوا آفتابی باشد، اما در تهران باران بارید، و در قله توچال تا شیرپلا برف بارید و هوا کاملا ابری بود؛ امروز اما باز هوا آفتابی پیش بینی شده بود، اما هجوم ابرها به قله نشان از باد بود، و خیلی ترسیدم که حادثه روز جمعه تکرار شود، جمعه باد تا 20 کیلومتر بر ساعت پیش بینی شده بود، ولی واقعیت تا هفتاد کیلومتر بر ساعت هم پیش رفت، خلاصه این صعود هم انجام شد، اما میان ترس و لرز، به خاطر عدم توان اعتماد به پیش بینی های هواشناسی، این روزها کوه ها به نوعی غیر قابل پیش بینی شده اند.

روی قله با دوست آقای مراد باباخانی همنورد لیدرم در صعود به قله دماوند برخوردم، که حدود سه ساعته قله توچال را صعود کرده و در آخرین قدم هایم به سوی قله از من پیشی گرفت، و از قول عظیم قیچی ساز از کوهنوردان به نام کشورمان می گفت که هر صعودی باید تا قبل از 12 ظهر صورت گیرد، و تمام شود، ادامه فرایند صعود در بعد از ظهر کار درستی نیست، باید تا هر جا که رسیدی کار را تمام کنی، و برگردی.

ایشان می گفت که مراد باباخانی امسال 44 بار قله دماوند را صعود کرده است، خود او هم 24 بار صعود به دماوند این اسطوره قله های ایران صعود داشته است، که حتی صعودهای توچال من هم به این تعداد در سال جاری نرسیده است، چه برسد به دماوند، ایشان از دوستانش گفت که در یک روز 4 بار صعود به قله توچال را رکورد زده بودند.

و از دوستم مرحوم مودب گفت که در همان روز حادثه با او همنورد بوده است، و او بعد از خراب شدن اوضاع جوی، برگشته ولی آقای مودب به راه خود ادامه می دهد، و منجر به فاجعه مرگ او می شود، و معتقد بود که در کوه نباید سماجت کرد، هوا که بد شد، باید به توصیه ها گوش کرد و برگشت، و صعود را به هوای بهتر موکول کرد.

زمانبندی این صعود :

کل زمان صعود 7 ساعت 49 دقیقه

خالص حرکت صعودی 6 ساعت 40 دقیقه

حرکت از میدان سربند ساعت 3 و 42 دقیقه بامداد 8 آذر 1400

حضور در جانپناه شیرپلا در ساعت 6 و 41 دقیقه صبح

استراحت و... به مدت نیم ساعت

حرکت دوباره ساعت 7 و 11 دقیقه صبح

رسیدن به جانپناه امیری ساعت 9 و 15 دقیقه صبح

استراحت به مدت حدود 20 دقیقه

حرکت مجدد در ساعت 9 و 32 دقیقه صبح

حضور در قله توچال در ساعت 11 و 31 دقیقه

برگشت با تله کابین

Click to enlarge image IMG_2769.JPG

لحاف آلودگی بر فراز تهران در 8 آذر 1400

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زمانبندی این صعود

کل زمان صعود 7 و 22 دقیقه

کل زمان حرکت 6 ساعت و 47 دقیقه

حرکت از میدان سربند در ساعت 3 و 42 دقیقه بامداد روز شنبه 29 آبان 1400

جانپناه شیرپلا 6 و 27 دقیقه صبح

استراحت به مدت نیم ساعت

حرکت به سمت جانپناه امیری 7 و 7 دقیقه صبح

حضور در جانپناه امیری ساعت 9 و 5 دقیقه صبح

یک ربع استراحت

حضور در خطر الراس یال سنگ سیاه ساعت 10 و 45 دقیقه صبح

صعود به قله ساعت 11 و 6 دقیقه صبح

برگشت با تله کابین

 آب و هوای توچال در این صعود :

در حالی که تهران از همان آغاز صبح غرق در آلودگی و دودی بود که همچون لحافی آن را فرا گرفته بود و هر چه می گذشت بر کلفتی این هاله دود و... افزوده می شد، اما حاشیه یال های قله توچال در مهتاب زیبای سحری غرق بود، به هنگام روز نیز آفتاب زلال و شفافی مثل آینه ایی، زیبایی های قله را مثل سرمه به چشمان ما می کشید.

آنچه آزاردهنده به نظر می رسید که طبیعی هم هست، باد نسبتا تندی بود که بر سردی هوا در قله افزوده بود، شاید به همین علت بود که تعداد صعود کنندگان امروز بسیار کم بودند، به طوریکه تنها یک تیم دو نفره، و یک تیم نفره از من سبقت گرفتند و...

به نسبت هفته گذشته، برف های زیادی ذوب شده است، و یال های توچال در حال لخت شدن هستند، متاسفانه شرایط بارشی سه روز گذشته منجر به بارش نگردید، و نصیبی از آن همه ابرهای پر و پیمان، نصیب تهران و کوه های اطرافش نشد، به عکس، تابش آفتاب، بسیاری از برف های گذشته را پاک کرده و برق بر یال های توچال به سمت قله عقب نشینی قابل توجهی کرده است.

پیش بینی بیشینه دما منفی هفت درجه سانتیگراد در قله از قبل وجود داشت، ولی سرما بسیار بیشتر به نظر می رسید، به رغم این هوای سرد، که همنوردان زیادی را از صعود به قله منصرف می کند، اما عده زیادی برای اسکی در قله حاضر شده اند، چرا که تخفیف های تله کابین، در روز شنبه برای کسانی که به این ورزش گران قیمت روی آورده اند، و این بالا می آیند، بیشترین مقدار است، و با رقم هزینه های دست یابی به این بالا در روز تعطیل فاصله معناداری دارد.

ساخت جانپناه ها و تله کابین توچال :

هنگام بازگشت به پایین، در کابین میزبان یکی از پیشکسوتان کوهنوردی، و یکی از همنوردان که از فعالین بازار میوه تهران بود، شدم، که در حدود 45 دقیقه زمان نزول از ایستگاه 7 تا ایستگاه یک تله کابین، از خاطرات خود گفتند، که حاوی نکاتی است که برای من در گوشه کنار های تاریخ معاصر ایران گاه تازگی داشت، و باید در آن غور و بررسی کرد، و هر ایرانی باید به تاریخ خود آگاه باشد، تا در فهم ریشه بعضی از مسایل بهتر بتواند آنرا درک کند :

دوست همنورد پیشکسوت که از سال 1340 کوهنوردی را آغاز کرده است؛ مدعی بود که اولین صعود به قله دماوند را در همان دهه 1340 از چهار جبهه داشته است، و یک بار هم به خاطر فرود در منطقه نظامی پادگان رینه، بازداشت هم شد، که بعد از احراز این که کوهنورد هستند، آزاد شدند، او از اولین جانپناه کوهنوردی احداث شده در ایران، که همین جانپناه کوچکی است که روی یال اسپیدکمر در همین مسیر صعود قرار دارد، گفت، که در دهه 1340 ساخته شد، در آن زمان یال اسپیدکمر از مسیرهای اصلی صعود به قله توچال برای کوهنوردان محسوب می شد، و اکنون بار صعود اصلی به قله توچال، با احداث جانپناه شیرپلا، بر دوش یال سنگ سیاه و یا همان شیرپلا افتاده است، مسیر اسپیدکمر البته خیلی نزدیک تر از یال شیرپلا به قله است.

یکی از مشتریان پر و پا قرص صعود به قله توچال و یال های آن، در آن موقع ها، عناصر سیاسی و مخالف حکومت پهلوی بودند، به خصوص پناهگاه اسپیدکمر که پاتق چریک فدایی ها بود، که برای مشق سیاست و کار تشکیلاتی آنجا می آمدند، از هر صد کوهنورد، هفتاد نفر جوانان و... انقلابی چپی، و به خصوص اکثرا توده ایی های بی سواد از قشر آهنگر، کفاش، نجار و... بودند، که در کوه حاضر می شدند، و آموزش می دیدند و سرودهای انقلابی جمعی می خواندند، و پا به زمین می کوبیدند و بالا می آمدند، و حرکت مبارزاتی خود را اینجا در محیطی امن تر اجرا و دنبال می کردند، این در حالی بود که کاخ شاه هم در همین پایین دره ایی بود که بر یالش این پناهنگاه ساخته شده بود؛ بعضی ها هم همان افرادی بودند که در نبرد سیاهکل علیه رژیم شاه حاضر شدند، وقتی با آنها صحبت می کردی، چنان از رفاه مردم شوروی می گفتند که آدم باورش نمی شد، که ملتی این همه در رفاه باشند، آنها می گفتند که در شوروی اگر شیر آب را که باز کنی، آب گرم برای شما می آید، یک خط لوله هم شیر خوراکی را به منزل شما می آورد و... زندگی تامین، این یعنی زندگی در محیط کمونیستی!

این سوال ها همیشه در ذهن من بود، که چطور می شود یک ملتی این چنین در رفاه باشند، پدرم اصالتا اهل مناطقی در جمهوری آذربایجان بود، بعد از سقوط شوروی به آنطرف مرز رفتم، دیدم نه آبی هست، و نه شیری و... در یک آپارتمان 60 متری سه نسل، در وضع اسفناکی با هم زندگی می کردند، من مسکو را هم دیدم اصلا اینطور نبود که می گفتند، شیشه منازل را سالها بود که پاک نکرده بودند و...، انگار در این شهر روح زندگی نبود، در همین باکو فرودگاهش توالت نداشت، باید تو چمن فرودگاه می رفتی و... کاش شاه به جای مبارزه با چپی ها، فقط اجازه می داد مردم ایران بروند، و از کشور شوروی بازدید کنند؛ در آن سفر من به دوستان آن طرف می گفتم اینه شوروی که شما از آن دم می زدید؟! او می گفت، این طرف هم به ما روستاهای اردبیل را نشان می دادند و می گفتند ایران هم این است.

ما هرچه ضربه خوردیم از این بی سوادی ها خوردیم.

جانپناه ها در دیگر قله ها بعد از ساخت جانپناه اسپیدکمر شکل گرفتند از جمله شیرپلا، یا پناهگاه ها در حاشیه قله دماوند و...؛ جانپناه اسپیدکمر هنوز تابلویی دارد، که بر آن نوشته اند که اولین پناهگاه کوهنوردی در کوه های ایران است، اردیبهشت ماه رفتم اسپیدکمر دیدم که چوپانان در آن گوسفندهای خود را جا کرده اند! اعتراض کردم، چوپان گفت باران شد، مجبور شدم!

بعدها تله کابین هم توسط مرحوم باتمان قلیچ ساخته شد، کارگران ساخت تله کابین تعریف می کردند که خود باتمانقلیچ شخصا پای هر دکل در حال ساخت تله کابین، چادر می زد تا به کار ساخت آن نظارت کند، تا کارگران کار را به نحو احسن انجام دهند، بسیار نگران بود که با توجه به زمین یخ زده در دامنه توچال، کارگران، چاله پایه های ستون ها را خوب نکنند، و مشکلی در کار آنها باشد. بودجه ساخت این پروژه را هم از منابع دولتی نگرفت، بلکه آنرا با وام های کلان و مشارکت بانک ها ساخت، و تا آنجا که من خبر دارم تا چند سال گذشته هم، قسط این پروژه را صاحب فعلی تله کابین، به بانک مشارکت کننده، که اکنون رقم اقساط آن دیگر بسیار ناچیز است، پرداخت می کرده است.

حوادث تاریخی دوره پهلوی در خاطرات مردم :

همنورد اهل بازار ما از قرار گرفتن تاندون های زانویش، در مرحله پارگی و خطر خبر داد، که دکتر معالجش کوه آمدن را برایش کاملا ممنوع کرده است، ولی به رغم این، از عشق کوه نتوانسته دست بکشد، و امروز دزدکی صعودی را به قله داشته است، او از دین گریزی ها در بین قشر جوان و... کشور که ناشی از سیاست ها و عملکرد غلط مسئولین کشور است، روایت ها گفت، او می گفت جوان امروز در عصر ارتباطات و دوربین دیجیتال و رایانه و... وقتی می بیند که فردی در حد امام جمعه تهران (آقای صدیقی) می آید و توی چشم تمام مردم ایران نگاه می کند و در تلویزیون ملی می گوید آقای (محمد تقی) مصباح (یزدی) به مرده شور خود لبخند زده است، این جوان چرا باید باور کند که حرف هایی که از چهارده قرن گذشته گفته می شود، که بیشترش را صفوی ها ساخته اند، درست است؟!،

و از آنچه که از پدرش در بازار میوه در دوره پهلوی کار می کرده و شاهد بسیاری از مسایل بوده است، گفت، از این که چطور دکتر احمد کسروی که خود یکی از اهالی مذهب، و از قشر روحانیت بود، و با سوالاتی که در ذهنش به وجود آمد، و منتقد دین و اصحاب منبر و عقاید رایج گردید، و بر این امر به سخن و نقد پرداخت، و در نهایت هم توسط یک طلبه به نام نواب صفوی، به طرز بسیار بدی در دادگاه مقابل بازپرس دادگاه تکه تکه شد، و این که محمدرضا شاه پهلوی هم در این ترور کسروی دست داشت! چرا که او هم مذهبی بود، و بر این امر سکوت کرد، چون به نوعی راضی بود، مثال دیگر رضایت او را در برخورد شاه با اهل مذهب، و مماشات او با روحانیت، در برخورد او با آقای خمینی می توان دید، که اگر جای محمد رضا، پدرش رضاشاه، در سال 1342 در قدرت بود، به حتم با اعدام آقای خمینی به این قائله پایان می داد، ولی شاه مذهبی بود و با آنان مماشات کرد!

وی سپس ادامه داد: پدرم می گفت رضاشاه مرد بود و نمی گذاشت حق فردی آشکارا ضایع شود، همسایه ایی داشتیم که خیلی پیر بود، او خود تعریف می کرد که در همسایگی آنها یک سیدی زندگی می کرد که دختر بسیار زیبایی داشت، یک گروهبان نظمیه در حدود سال 1318 به این دخترخانم دست درازی می کند و باردار هم می شود، این سید هم که چاره ایی دیگر نداشته، مرتب به محل کار این گروهبان در بازار امین السطان در مولوی مراجعه می کرده و از این گروهبان التماس می کرد که بیا با دختر من ازدواج کن، و به این رسوایی ما خاتمه بده، او هم می گفت من دائم الخمر هستم و... قبول نمی کرده و زیر بار ازدواج نمی رفت، و این سید را از نظمیه بیرون می انداختند،

تا این که از این جریان ناامید می شود و به باغ شاه که در میدان حر اکنون قرار دارد، مراجعه می کند، کاخ رضاشاه همین جایی است که الان دارالقرآن شده است، و در کنار دروازه آن بست می نشیند، از سویی جرات نمی کرده که به کالسکه رضاشاه که هر روز می آمد و می رفت، مراجعه کند و مشکل خود را بگوید، چند روزی که می نشیند، دست آخر خود رضاشاه که او را هر روز در این مکان می دیده، به کالسکه چی دستور توقف می دهد، و به این پیرمرد می گوید، بیا جلو ببینم، این سید که کلاه نمدی بر سر داشته، هم بلند می شود و جلوی پنجره کالکسه می ایستد، رضاشاه می پرسد چرا چند روزه اینجا نشسته ایی و تکان نمی خوری و نمی روی پی کارت؟!

جواب می دهد که شکایت آورده ام؛ رضاشاه می گوید، خوب چرا شکایت خود را به نظمیه نبردی؟! (آن موقع هنوز دادگستری به آن صورت نبود، و مردم شکایات خود را به نظمیه می دادند تا رسیدگی شود) پیرمرد پاسخ می دهد از نظمیه شکایت آورده ام، و جریان خود را کامل تعریف می کند، رضاشاه هم از او می خواهد که سوار شود، و در کنار او بنشیند، و دستور حرکت به کالسکه ران می دهد؛

پدرم از قول حاج قدم می گفت، وقتی کالسکه رضاشاه به امین السلطان رسید، از ابهت رضاشاه همه فرار کردند، رضاشاه رو به پیرمرد کرد و گفت این گروهبان را به من نشان بده، و او هم نشانش می دهد، رضاشاه این درجه دار را فرا می خواند، و با عصایی که همیشه در دست داشت، حسابی همانجا این درجه دار را تنبیه شدید کرد، و دستور داد تا غروب همین روز برود و با این خانم ازدواج کند، و اگر هم این دختر او را دوست ندارد، موظف است که مهریه ایی در حد عرف پرداخت کرده، و او مجبور به طلاق این دختر است، که همین هم شد.

لات ها و اراذل و اباش تهران مانع آزادی و استقلال ایرانیان:

او از خاطرات پدرش از کودتای نظامی 28 مرداد 1332 گفت، اینکه امثال شعبان جعفری (بی مخ) ها، حاج طیب رضایی ها چطور در جریان پروژه انگلیسی ها و امریکایی، در به کارگیری اوباش تهران برای سرکوب جریان آزادیخواهی مردم ایران استفاده کردند، و خیابان ها را در تسخیر لات های شهر در آوردند، و حرکت استقلال خواهی و آزادی ایرانیان را عقیم کردند، در جریان این کودتا طیب با دیگر لات های تهران، در مقابل دکتر محمد مصدق و به نفع شاه وارد کار شدند، و بعد از آن بود که طیب در کار واردات موز، در بازار ایران وارد شد، و آن زمانی بود که بعد از کودتا به ارتشبد زاهدی مراجعه کردند و درخواست جواز واردات موز را نمودند، و او هم قبول کرد و این مجوز به پاس خدماتش در موفقیت کودتای 28 مرداد داده شد، آن زمان موز از سومالی وارد می شد، مثل الان نبود که مقصد واردات موز از اکوادر است،

اما ده سال بعد همین طیب در جریان قیام 15 خرداد 1342 به حمایت از روحانیت پرداخت که زاهدی از او گلایه کرد که ما به تو دور دادیم، ما به تو جواز واردات موز را دادیم که این بشوی و... حالا برای خود ما شاخ و شانه می کشی، و او را به همین جرم بردند و اعدام کردند، (کمی از هم اعمال خلاف اخلاق او گفت که در شان این نوشته و قابل ذکر نیست)، بعد از اعدام طیب، یک همشهری قزوینی دیگرش، به اسم حاجی رزازیان انحصار واردات موز را گرفت و کار او را ادامه داد، که هماو نیز در سال 1398 حدودا بعد از صد سال عمر فوت کرد، طیب از لات های خوشنام تهران نبود، پدرم می گفت گنده لات خوب می خواستی، اصغر شاطر نره خر، حاج قدم، حسین رمضان یخی و... این ها آدم های خوبی بودند، اما حاج طیب بر بال سیاست سوار شد و بالا آمد.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

کمند زلف سیاهت، کرد گرفتارم ای نگار!           به صبح، تیره مثالیست، تار کمند تو

فکند دل و دیده، به زندان خود، آندم              که دید سیاهی به تار تارِ کمند تو

سیه نمود روزگار دل شیدایی ام، زنهار،           بدان شبی، که سحر شد، به تاری ز تارِ کمند تو

ز دلبری شکست عهد مرا به عشق، آنگه           که عهد شکستم و، افتادم اندر کمند تو

این چشمک و، لب سرخ و، هزار عشوه ی تو            مرا به دام کشید و، فکند، اندر کمند تو

یا رب مباد شود آزاد، زین کمند، دلم              که دل شدست اسیری، به تار تارِ کمند تو

لی لی کنان، میان زمین و آسمانم من                 پی عروج شدم اسیر، اندر کمند تو

نی نی، نخواهم این عروج را بدین صبح بی قرار             خواهم که مُرد، میان این زلف، و یا در کمند تو

سوزد دلم، شود آن خواب به چشمِ من، حرام،               آنگه که در طمعی، غافل ز تاری از کمند تو

عشقم! کجاست سلسله بندانِ بند تو                  تا بندد این دام را، به دامِ کمند تو

صبح و مسا شوم عاشق بدین دام و دامگهی،              گردید زنده او، به پایبوس کمند تو

زینت بُود بند، به پایم، الا ای دام گذار!               بر پای عاشقی، کِه بود، فارغ، زین کمند تو

ما را به عشق تو سیراب کرد دهر،              دهر است اینک، مثالی ز بند تو

بند است بندِ عشق، بند بلندی به سان تار،                تاری که بند بُوَد، به یالِ کمند تو

کَس فارغ است ز عشق، چو بیند کمند تو؟!            هر دم شود اسیر به تاری، زین کمند تو

آسودگی حرام گشت، بر جمله عاشقت،              عشق است، بند شدن به تاری، در کمند تو

می سوزد این دلِ بیچاره از فراق                فارغ چو گشت زخود، افتد اندر کمند تو

به نظم در آمده در 15 آبانماه 1400

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زمانبندی پانزدهمین صعود به چکاد زیبا و جذاب توچال در سال 1400

کل زمان صعود  8 ساعت و 14 دقیقه

با کسر زمان استراحت 7 ساعت و 30 دقیقه

حرکت از میدان سربند در خیابان دربند ساعت 4 و 4 دقیقه بامداد یک شنبه 23 آبان ماه 1400

رسیدن به جانپناه شیرپلا در ساعت 6 و 49 دقیقه صبح

استراحت به مدت 30 دقیقه و حرکت به سمت یال سنگ سیاه

حضور در جانپناه امیری در ساعت 10 و دو دقیقه صبح

استراحت 15 دقیقه ایی

حضور در خط الراس یال سنگ سیاه در ساعت 11 و 20 دقیقه صبح

حضور در قله ساعت 12 و 18 دقیقه

برگشت با تله کابین

رجزخوانی بی پایان، تابویی دیرپا :

برای کوهنوردان که کوه منبع گرفتن انرژی از طبیعت، یعنی همان کهواره زندگی موجودات است، انگار قرار گرفته بر هر قله ایی همچون تابویی، ناشکستنی، و پایان ناپذیر است، و تو باید هر بار این تابو را بشکنی، و با هر صعودی که بر جاذبه قدرتمند، هر قله فایق می آییم، انگار این خود اولین شکستی است که بر آن قله سخت دسترس، تحمیل می شود، چرا که همان قله، باز تو را رجزخوان، به صعود و چالشی دیگر فرا می خواند؛ 23 آبان بعد از بارش های قابل توجه چند روز گذشته، انگار باز رفته بودم، تا شاخ غول را بشکنم، غولی در برف، توچال زیبا و جذاب، که سپیدی ارتفاع آن، از دیرپایی او، و فانی بودن ما انسان ها حکایت ها در خود دارد.

شهاب سنگ ها و گلوله ها :

هوای صاف و ستاره ایی انتهای شب، باعث شد که بارش شهاب سنگ ها را در این صعود به راحتی بتوان دید، سقوط دو شهاب سنگ بزرگ را در حدود قله دماوند، مشاهده کردم، که در برخورد با جو زمین، مثل موشک هایی بود که در آخرین لحظات سقوط، انگار آنها نیز خود را رها کرده بودند، تا لَش سنگین و غیر قابل کنترل شان مثل گوشتکوبی سنگین، خود را بر زمین بکوبند، و فرو روند، و با یک انفجار عظیم هر چه در اطراف خود دارند را نابود کنند؛

این بارش های شهابی در این شب زیبا، مرا به یاد جنگ های موشکی انداخت که از بی رحمانه ترین و خسارتبارترین ها، در جنگ های نوین نوین محسوب می شوند، که بشر برای نابودی خود، در مسابقه دائم برای ساخت و ارتقا و تجهیز خود، بدان سلاح مخرب روی آورده است، و برای ما که لحظات خسارتبار جنگ را درک کرده ایم، این لحظات زیبا نیز خود دلهره آور است، چرا که انواع راکت ها را به همین صورت دیده ایم که چطور با صدای زوزه ایی دلخراش، خود را در زمین فرو می کنند، و بعد با یک انفجار اطراف شان را ویران، و موجودات نزدیک خود را بدون هیچ انتخاب و چینشی می کشند،

اما در مورد شهاب سنگ ها که خطرناک تر از هر موشکی هستند، جو زمین آن را می ساود و می سوزاند، تا ما از این حملات دائم، سالم جان بدر بریم، و آنچه می بینیم، حاصل کار جو زمین است که سنگ را با استفاده از شتاب بالایش، می سوزاند و قبل از رسیدن به زمین نابود می کند.

حادثه در توچال :

با رسیدنم به جانپناه شیرپلا شاهد همنورد حادثه دیده ایی بودم، که در آنجا منتظر بود تا به پایین و بیمارستان منتقل شود، وقتی رسیدم او را بر کف سالن رستوران جانپناه مستقر کرده بودند، که نزدیکترین مکان به درب خروجی بود، چرا که از ناحیه لگن به هنگام صعود به قله، در ورودی جانپناه امیری روی یخ آستانه درب آن لیز خورده و افتاده، و صدمه دیده بود، و قدرت حرکت موثر نداشت، و دوستان تیم امداد و نجات هلال احمر او را تا جانپناه شیرپلا پایین آورده بودند، اما به واسطه این که هلیکوپتر امداد و نجات هلال احمر نتوانسته بود روی زمین بنشیند، قصد داشتند با یک بسکت مخصوص حمل مجروح، او را به ایستگاه 5 تله کابین منتقل، و سپس به بیمارستان ببرند، خطر آمبولی اینگونه بیماران را تهدید می کند، و باید هر چه سریعتر به خدمات پزشکی دسترسی یابند، اما کمبود تجهیزات مناسب امداد و نجات، آن هم در حاشیه پایتخت، اکنون سه روز از حادثه گذشته بود، و بیمار منتظر مانده بود، تا به پایین منتقل شود؛ با نسکافه، و کمی خرما از او پذیرایی مختصری کردم، ولی مایل به خوردن چیز دیگری نبود، چراکه قدرت حرکت نداشت و دوست داشت شکم خالی باشد و مشکل بیرون روی پیدا نکند و...، با او خداحافظی کرده، و راهی قله شدم

پاکوب سازان قدر قدرت:

روز شنبه گذشته انگار صعودی به قله صورت نگرفته بود، و یا اگر بود، رد پاها را برف ها پر کرده بودند، همنورد جوان و قدر قدرتی از راه رسید و از من سبقت گرفت و پاکوب ها را احیا کرد، تیم دو نفره دیگری هم به دنبال او، و یک تیم یک نفره هم از پس آنها، از من سبقت گرفتند و من اینک پای در جای پای آنان گذاشته، و در برف پیش می رفتم. صعود نسبتا سخت و نفس گیری بود، اما با منظم کردن ریتم حرکت، و هماهنگی تنفس با قدم هایم، سعی کردم بر خستگی و... غلبه کنم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

زمانبندی این صعود:

کل زمان پیمایش از میدان سربند تا قله، 7 ساعت و 23 دقیقه، با کسر زمان استراحت، 6 ساعت و 40 دقیقه

حرکت از میدان سربند در ساعت 4 و 5 دقیقه بامداد

جانپناه شیرپلا ساعت 6 و 32 دقیقه صبح

نیم ساعت استراحت و.. در جانپناه شیرپلا

15 دقیقه استراحت در جانپناه امیری

خط الراس ساعت 11 و 9 دقیقه صبح

حضور در چکاد توچال 11 و 27 دقیقه صبح

یادداشت های این صعود:

همین دو هفته پیش بود که در صعودهای خود از خشکی طبیعت کوهستان توچال نوشتم، و از همه گیاهان و جانوران کوه که چشم به آسمانند تا بارشی، لب خشکیده آنان را تر کند، اما بارش های قابل توجه این هفته و آخر هفته گذشته، طبیعتی زمستانی و زیبا را بر گرده چکاد شکوهمند توچال به نمایش درآورد، و کار صعود کوهنوردان را دوچندان سخت کرد، بطوری که واقعا کل انرژی پیمایشگران یال های تیز و بز این قله وحشی را تخلیه می کند،

 تو گویی تمام قدرتت را در چند قدمی قله از دست داده ایی، و توان ادامه نداری، نشستن برف های پودر شده در اثر سرما، ایستایی و تعادل کوهنوردان را برهم می زند، زمین هموار و سفت سابق زیر پایشان را، از آنان دریغ می دارد، و کوهنورد برای داشتن تعادل در حرکت، باید در هر قدم انرژی و تمرکز خاص بگذارد، حال آنکه پیش از این، به هنگام صعود، کوهنوردان در یک سمفونی ثابت، قدم های خود را به یک سرعت و حالت خاص کوک کرده، و پاها ناخودآگاه و بی فرمان مشخصی از مغز می رفتند، و تو تنها تنظیم کنند سرعت و انرژی صرف شده در آن بودی، اما اکنون با افزایش پارامترهای خاص این نوع صعود، کار ذهنی و جسمی ات بسیار توفیر داشته، و باید متمرکز و هوشیار حرکت کرد.

چرا که هر لحظه و در هر قدم ممکن است برف های زیر پا، شما را به سمتی لیز داده، و حتی دچار پیچش مچ، زانو و... گردیده، و آسیب ببینی، شدت برف در بالای جانپناه شیرپلا، حدود بیست سانت، در بالای قله گاه تا 60 و یا حتی هفتاد سانتی متر هم می رسد، بیشترین بارش برف ها از ارتفاع دو هزار متر به بالا انجام شده، پایین تر از آن بارش ها، یا به شکل باران بوده، یا برف های آن آب شده است.

امروز باد بسیار ملایمی در حدود دو سه کیلومتر سرعت، در بالای قله محسوس بود، برودت هوا نیز منفی 7 درجه سانتی گراد، که یخ زدگی از بالای قهوه خانه رجب، به بعد شروع می شود و تا قله کاهش دما ادامه می یابد، هوا کاملا آفتابی، تهران زیر غباری از مه و آلودگی قرار داشت، و تنها نوک قله ها از این لحاف، در افق شرق و غرب تهران بیرون زده است،

خارج از این لحاف منظم و دقیق، که در یک ارتفاع مشخص مثل گلخانه ایی، فضای مسکونی شهر و اطرافش را پوشانده، قله های بلند در شفافیت کامل، در یک هوای بسیار تمیز قابل روئیت هستند، یال غربی دماوند را می شود، وجب به وجب دید و از دور روند صعود از آن را ارزیابی کرد، همچنین چکادهای سرکچال ها، خلنو، آزادکوه، علم کوه، کهار ناز و...،

آلودگی تا روستای امامه پیش آمده است، ولی بقیه منطقه فشم صاف و پاکیزه اند، به خصوص در دربندسر. زیبایی در هم شدن آفتاب و برف، چشمنواز است، دو سه کوهنوردی سری به قله کلکچال زده اند، و از خود در میان برف هایش، ردپا گذاشته اند، اما دیگر مسیرها از جمله پیازچال، و نرگس چشمه خالی از اثر صعود است، اما یال سنگ سیاه همچنان پر طرفدار و نسبتا پر رفت و آمد است.

با دو همنورد مهربان از ایل "هداوند" از سلحشوران تاریخ ساز قوم لر ایران، در صعود این هفته، فرصت همقدمی مختصری داشتم، آنان از چراگاه های ایل خود در دشت لار و حاشیه قله طولانی و رویایی "دوبرار" در کنار دماوند بزرگ گفتند، و از اینکه 90 درصد انسان ها در خواب غفلتند، 1 درصد به سبک فراماسونرها بر آنان حکومت می کنند، 5 درصد به این امر آگاهند، و 4 درصد نیز مزدورانی اند، که حاکمیت این یک درصد را بر تمامی دیگران تضمین، و از آن پاسداری می کنند، مزدوران با جیره و بدون جیره و مواجبی که در تحکیم این سیستم و حفظ وضع موجود سخت فعالند؛ و معتقد بودند تا این 90 درصد بیدار نشده اند، و در خوابند، و چنانچه آنان نخواهند، که در وضع خود تغییری دهند، دنیا همین که هست خواهد بود. او از مخدرهای موثر در این خواب طولانی گفت، و این که مذهب از مخدرهای بسیار قوی در این زمینه می باشد، که انسان ها را خواب می کند، تا وضع موجود ادامه یابد.

در پاسخ چه می توان گفت؟! تنها مطلبی که به نظرم رسید این بود که، متاسفانه عملکرد صاحبان مذاهب، و اربابان معابد، طوری بوده است که این موهبت عظیم را ضایع کردند، مذهبی که می تواند پاسخگوی خلاهای ذهنی بشر باشد،  مایه آرامش خیال انسان ها، وسیله ارتباط او با عالم والا و... به وضعی کشیده اند که اهل تفکر آن را به سان مخدری در خواب برنده، کشنده و ضامن ادامه بدبختی بشر، و ادامه خواب او در میان انحراف و بردگی و... در نظر می گیرند، که جهت حفظ وضع موجود به کار می آید؟! این همه، نتیجه سو استفاده از مذهب در تامین مطامع و منفعت برخی اقشار به خصوص اربابان معابد است.

اما زیبایی های طبیعت، در این صعود زیبا را، نمی شود وصف کرد، سعی کردم برخی را در پنجره بسیار کوچک لنز دوربین خود ثبت کنم، اما مگر می شود این همه زیبایی را به تصویر کشید، باید به خالق این زیبایی ها آفرین گفت، گرچه انگار او ما و این جهان را در هفت روز آفرید، به قول طنزگویان، رفت و لمید! به واقع هم او جهان را در یک چرخه منظم، با قوانین دقیق و مرتب قرار داد که بچرخد، چرخه ایی که برخی انسان های متفکر را به خلق نظریه "تناسخ" کشاند، تا بگویند که موجودیت دایره ایی است، که موجودات در این دوایر در حرکتند و آمدن و رفتن ها، در این دوایر پیاپی قرار دارد، و بسته به نوع بودن در دایره بسته فعلی، پریدن به دایره های بزرگتر و یا اَدنا، و کوچکتر رقم می خورد.

در میان این دایره بسته، و خدای لمیده ما! که انگار جریان خلق را به کناری نهاده و به نظاره چرخش خلقت خود نشسته است، انسان های هنرمندی هستند، که با الگو گیری از خالق کل، کار فرونهاده خلقت او را پی گرفته، و خلق جدید می کنند، بدین ترتیب که پدیده های موجود، و خیالی در ذهن خلاق خود را وارد در یک پروسه مخفی و پیچیده ذهنی کرده، آن را به خلقی جدید مبدل می کنند، در این فرایند است که قطعه های موسیقی ناب، نقاشی های مسحور کننده، پدیده های نو صنعتی، ساختمان های زیبا و ماندگار، طرح های خلاقانه و جدید و... بیرون می آید تا خداوند نیز این همه خلق را ببیند، و باز دوباره به خود تبریک بگوید!

در این میان اهل سیاست نیز خود هنرمندانی قوی و قدر قدرتند، که ساختارهای اداره کارآمد، زیبا و موثری را برای آرامش و زندگی بشر خلق می کنند، و با تفکر خلاق، و علمی خود سعی می کنند، در این بلبشوی تعارض منافع و خواست های مختلف و متکثر قدرت های دخیل در این جهان، سیستم های مناسبی را برای اداره کلونی های بزرگ و کوچک انسانی، و حتی با نظر به دیگر موجودات، جهانی، خلق و پدیدار کنند،

سیستم تفکری و عملی کوروش بزرگ در ایران مثال آن است، نظریه شوراها و دخیل کردن نظر مردم در هر جمع کوچک و بزرگ، در راهبری جامعه توسط پیامبر اسلام، که همین شوراهای شهر و روستای ما اجرای آن است، نظریه جمهوری و پارلمانی که یونانیان آن را پایه گذاری و تمرین کردند، که مجالس ملی کشورها بازمانده آن است، و مهمتر از همه نظریه دمکراسی که ره آوردی جدید و کارآمد، در سیستم اداره جوامع جدید و پیشرو، در فرهنگ نوپا، و اما پیشرو به خصوص در غرب است که مهمترین بحث آن دخالت انسان ها در تعیین سرنوشت خود، و اداره جامعه، آزادی و پیشرفت را، با محوریت انسان مد نظر دارند، این ها طرح های خلاقانه بشر بعد از دست کشیدن خداوند از خلق جدید است، که کار خلقتِ به نوعی بر زمین نمانده، کار خالق را ادامه دار کرده است.

صعودها هر یک دنیایی از عرفان، اندیشه، مردمداری، انسانیت، تفکر و از همه مهمتر ارتباط انسان با خواستگاه خود یعنی طبیعت است، آنجا که او را گِلی خلق کردند و به آقای جهان تبدیل گردید، و این روزها در کنفرانس محیط زیستی گلاسکو در بریتانیا، و همچنین پیش از آن در ایتالیا، همه با آمار خسارات، و آینده نامعلوم زمین در اثر بی توجهی این "آقا" به محیط زیست آشنا شدند، کنفرانسی که سخنان گفته شده در آن، تن انسان مسئول را می لرزاند، که چطور این آقا، خود و دیگران را در معرض خودخواهی، تکبر و مصرف زدگیِ خود قرار داده و به خطر انداخته است.

گرچه خداوند در بالا و در پس و پیش نیست، و بهترین جایگاه او قلب کسانی است که به او متوجه اند، اما به رسم افکار دوره کودکی، خدا را همچنان در این بالا می بینم، و کودک درونم بالای قله را نزدیکترین به او از بعد مسافت دیده، همواره آنرا نیایشگاهی نزدیک به او، و خالی از اغیار شناخته، و دست های ما این بالا همچنان رو به آسمان است، و دعاهای مان هم همان خواسته هایی است که فقرا از سازمان بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی دارند! با بیانی دیگر، ادبیاتی در شان و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...