SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (38)

  • 29
  • آبان

دیروز که در مسیر حضور در "دوازدهمین کنفرانس بین المللی مدیریت استراتژیک" بودم، با خود می اندیشیدم، که با چه استراتژی می توانیم، شرایط موجود را مدیریت کنیم، و از این کنفرانس چه راه برون رفتی مهمی، پیشنهاد خواهد شد؛ گذشته از مباحث علمی که در این همایش مطرح خواهد شد، در این شرایط تحریم های سخت امریکایی ها چه باید کرد، و اگر در خلال این کنفرانس از من بخواهند و یا خود بخواهم به کسی که قصد تغییر این وضع به نفع جامعه، مردم و کشور را دارد، مشورت دهم و یا چند دقیقه ایی در این کنفرانس سخن بگویم، راهبرد استراتژیک من برای مدیریت و عبور از این وضع بحرانی چه خواهد بود؟!

شرایط سخت و بحرانی که انگار همچون بختک بر کشورمان افتاده، و ما را به گروگان دایمی رقبا و دشمنان تبدیل کرده، تا هر روز سیاستی را در جهت تضعیف ما به اجرا در آورند، وضعیتی که پایانی هم ندارد، و از پیچی سخت، به پیچ سخت تری منتقل می شویم، و انگار خدا هم با برجام ستیزان و جنگ طلبان داخلی و خارجی همراه است، و این دو، ایران را دوباره بعد از یک ماراتن سخت، با کمک ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی به شرایط پیش از برجام و حتی بدتر از آن برگرداندند؛  

دلواپسان داخلی با کمک سعودی ها، اسراییلی ها، امریکایی ها، و کلکسیونی از دشمنان دیگر ایران، بالاخره به آرزوی شان رسیدند، و اینک می توانند بر امواج متلاطم قیمت ارز، شرایط کمبود، تحریم، دور زدن تحریم و... حسابی دوباره چاق شوند، و بهتر از گذشته و... هزاران هزار میلیارد ثروت مردمِ، بر ثروت خوابیده ی فقیر ایران را به تاراج برند؛ و البته به نظر می رسد بیماری عارض مان شده است، که انگار از زندگی در بیماری، تب، مظلومیت هم لذت می بریم.

آری در این افکار بودم که راهی این نشست یک روزه علمی شدم.

در مسیر حضور در این کنفرانس با خود می اندیشیدم که اگر مدیریت را در جایگاه علمی و اکادمیک در این کنفرانس بخواهند تبیین کنند، نه خواهم فهمید، و برای گفتن هم هیچ نخواهم داشت؛ اما این همه عمر و زندگی، تجربیاتی را به انسان می آموزد که می توان، توصیه هایی را داشت، اگر بخواهیم فارغ از همه تعاریفی که برای مدیریت و راهبرد وجود دارد، "مدیریت را به معنی راهبری، با کم هزینه ترین و کوتاه ترین راه برای وصول به مقصود" در نظر بگیریم، و اگر استراتژیک را هم به معنی پر اهمیت و کلان بودن آن گرفت، آنگاه می توانم گفت که "مهمترین راهبرد و مدیریت در این تنگنای سخت موجود، بازگشت به مردم و سپردن مدیریت و راهبری جامعه به اهلش می باشد" که اهل و صاحبان آن نیز همین مردم هستند، که جامعه متعلق به آنان است، و این همان صحنه ایی است که، تئوری های علمی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خواسته اند، برای وصول مردم به مقصد، و راهگشایی آنان در برابر موانع، نظریه پردازی کنند.

به نظر من "کار را باید به مردم سپرد"، در نظر گرفتن ملت به عنوان گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند، و بدست گرفتن مقدارات آنان با این سطح نگاه و اندیشه به آنان، در اولین نتیجه اش، بدترین توهین به خداوندگار است که انسان ها را حتی لایق خطاب قرار دادن مستقیم خود می بیند، و بعد توهین به انسان هایی است که "ولی نعمت" ما در نظر گرفته شده اند؛ ملت هایی که در مجموع "خرد جمعی" در طول تاریخ خود بدین مهم دست یافتند، که " انسان ها لایق سپردن امورشان به خودشان هستند" با پذیرش این توانایی، علاوه بر توسعه و پیشرفت، بار بزرگی از دوش راهبران و مجریان مدیریت و نظم جامعه برداشته و "خرد جمعی جامعه" را به کمک گرفته تا همه به سرمنزل مقصود به سلامت برسند.

اما به نظر می رسد جامعه ما به جای حرکت به سوی نقش دادن هر چه بیشتر به مردم، به سمت مخالف در حرکت است و هرچه بیشتر به سمت تمرکز قدرت و ثروت و مدیریت در دست حاکمیت پیش می رود، و برآیند وضع موجود منجر به فرار از قانون، و حرکت رو به تمرکز هرچه بیشتر و بیشتر، و سپردن همه چیز در دست حاکمیت است؛ و این چیزی به جز به اسارت افتادن جامعه و امکاناتش در زندان تنگ افراد و باند های سیاسی، اقتصادی نخواهد بود، که انتهایش به تولید مافیا در سیاست، افول و سقوط فرهنگی – اجتماعی، اقتصاد ویران، و در بعد سیاسی هم مبتلا نظامات بسته تک حزب از نوع چپ کمونیستی خواهد انجامید، که سر انجام آن هم مشخص است، که آن هم فروپاشی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهد بود، بلایی که بر سر شوروی سابق آمد.

اما با تصمیمی استراتژیک در مدیریت کلان کشور، می توان روند موجود را عکس کرد و فضا را به سمت سپردن امور به مردم پیش برد، و نقش و قدرتی که قدم به قدم به نفع حاکمیت اخذ و ضبط شده را به یک باره به مردم باز گرداند؛ و تنها راه برون رفت همین است. و هرچه در سپردن امور، تصمیمات و صحنه ها به مردم گشاده دست تر باشیم راه برون رفت هم بازتر خواهد بود، و در برابر دشمنان داخلی و خارجی این کشور (که امروز این چنین بی پرده شمشیر از رو بسته اند)، موفق خواهیم بود، و بحران کنترل خواهد شد، در غیر این صورت رفتن به سوی تمرکز، چاهی است، که همه در آن دفن خواهیم شد.

 پس باید گفت مدیریت استراتژیک، در برون رفت کشور از بحران فعلی، بازگشت به حاکمیت موثر مردم، و واگذار کردن یکباره صحنه و قدرتی است که قدم به قدم از آنها گرفته ایم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • آبان

گرفتار اندیشه ایی وسواسی شده ایم، که حتی بزرگان اندیشه و عمل این ملک و این قوم هم در آن نمی گنجند، هزار دلم نا دلم کردیم، تا دل هامان راضی شود، یک کوچه ناقابل را به نام مردی به بزرگی استقلال این کشور کنیم، او که صنعت و ثروت نفت ایران را ملی کرد، و به پای این عمل خود جان، ثروت و زندگی اش را فدا نمود، اما آنقدر راحت و بی دغدغه هزاران مدرسه، خیابان را به نام کسی کردیم، که حتی بعد از افتادن طشت رسوایی خیانت ش، نیز از نامش بر نگرداندیم؛ او که دست در دست کودتاچیان و عاملان استبداد و استعمار، شد، تا نهضت و برنامه ملی –  میهنی همین مرد بزرگ را ناکام کرده، و به حصر مادام العمرش فرستادند، تا همانجا در تنهایی و بی کسی بمیرد، و درس عبرتی شود، برای هر که با استعمار و سلطه خارجی، در این کشور صادقانه در نبرد اُفتد.

کویر و نائین، علاوه بر فرش های زیبا، گوهرهای دیگری هم دارد، که شهره آفاقند، و گرچه هر وقت نام کویر می آید دلهره و غم نیز سرازیر می شود، اما کویر هم خود نعمتی است بزرگ، که وقتی از آن می گذری دلت هوای آسمان می کند، تا همنشین ماه و ستارگان ش شوی، اما جغد شب خیز این سرزمین، را تحمل نشستن و گفتن و شنیدن با ستارگان نیست، هر دم آرامش مان را بهم می زند تا روی آرامش را نبینیم و همیشه در خوف و خطر غارت این و آن باشیم؛

از خیابان ولیعصر تهران که به سمت پارک لاله می پیچیم، هنوز مردم از "میدان فاطمی" می گویند، زیرا که او سکاندار سیاست خارجی دولت مردمی و ملی دکتر مصدق بود، و به اذعان خود دکتر، اولین پیشنهاد دهنده طرح ملی شدن نفت، و خارج شدن ثروت ایران از تیول خارجی ها؛ اما همین میدان ناقابل و خفیف را هم ما به "میدان جهاد" تغییر نام دادیم، تا از او هم نامی نماند؛ چرا؟! آنها که کرده اند، خود جواب دهند.

دکتر سید حسین فاطمی در سیاست و عمل خود، آنقدر در دل شیفتگان استبداد و استعمار کینه کاشته بود، که کودتاچیان و ساقط کنندگان دولت مردمی و ملی دکتر مصدق، از جان رهبر دکتر فاطمی، گذشتند، و مصدق را به حصر بردند، اما از جان دکتر سید حسین فاطمی نتوانستند، بگذرند و او را در حالی که در تب 40 درجه ناشی از زخم های کودتا می سوخت، و تنها 37 سال بیشتر سن نداشته، چهار روز پیش، در چنین روزهایی (19 آبان 1333) به چوبه ایی بسته و تیرباران ش کردند، در حالی که با همان تن تب دار فریاد می زد "زنده باد ایران"؛ تا به سان دیگر نوابغ این ملک و ملت همچون سهروردی، ابن مقفع و... به سن چهل نرسیده، بهار عمرش خزان شود، و دل های تنگ کودتاچیان با خون او خنک گردد، هر چند فاطمی اگر زنده هم می ماند، باز انسان هایی از این سلک در بین تروریست های سفارشی، بودند که او را سر به نیست کرده، کما این که کردند و موفق نشدند، و حتی هنوز هم از کرده خود نادم و پشیمان نبوده و نیستند، و بر اقدام تروریستی خود پای می فشارند.

دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دولت دکتر مصدق

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • آبان

دیروز که به مناسبت سیزده آبان و حوادث تاریخی آن روز فکر می کردم، با خود می گفتم "آیا امروز روز مناسبی است که بر سر آمریکا داد بکشیم؟!!" هر چه فکر کردم دیدم 13 آبان روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست، زیرا در این روز او هم فریادهایی برای کشیدن بر سر ما دارد، پس باید روزی را برای داد کشیدن سر امریکا انتخاب کرد که او سخنی برای گفتن نداشته باشد، آن روز شاید روز ۱۸ اردیبهشت باشد که امریکا از تعهد بین المللی برجام شانه خالی کرد، که بعد از مدت ها مذاکره، به امضای نمایندگان جهانی رسید، و یا روز 28 مرداد باشد که آن کودتای ننگین امریکایی بساط دولت مردمی دکتر محمد مصدق را برچید، و دست های آشکار و پنهان خیانت به دوره زمامداری این نماینده مردم ایران پایان داد؛ و یا ۱۲ تیر و روزی که ناو امریکایی وینسنس، هواپیمای مسافربری ما را با موشک بر فراز خلیج فارس هدف قرار داد و با 290 مسافرش به قعر دریا فرستاد؛ و یا روزی که نیروی دریایی ما مورد هدف مستقیم امریکایی ها در خلال جنگ هشت ساله با رژیم بعثی صدام قرار گرفت و...

اما سیزه آبان روز پای نهادن ما بر تمامی میثاق های بین المللی و بالا رفتن از دیوار سفارت امریکا در تهران بود، که بنیاد رسم نامیمون بالارفتن از دیوار سفارت خانه ها را در کشور گذاشت، تا هر جریان سیاسی حتی برای برهم زدن بازی حریف سیاسی داخلی خود هم دست به این عمل نامناسب، خسارت بار، غیر قانونی، خارج از عرف و ناجوانمردانه بزند؛ و لذا این روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست،

انتخاب این روز به عنوان روز تظلم خواهی مردم ایران از امریکا، خود منجر به این می شود که از اساس ادعای مظلومیت مردم ایران زیر سوال برود، چرا که در این روز خودسرهای آن روز از دیوار مکانی بالا رفتند، که در سیره جوانمردان، قوانین بین المللی و... نهی شده است، که میهمانان، فرستادگان و... را که کاملا قانونی در خاک ایران پذیرفته شده بودند، مورد تهاجم قرار گیرند؛ این دیپلمات ها هر کاری در ایران می کردند، راه مقابله با آنها بالارفتن از دیوار سفارت و گروگان گیری آنان نبود.

چرا که در عرف عاقل های جهانی، اگر اعضای سفارت خانه ایی را مخل امنیت، منافع و... ببینند، به آنان فرصت کمی می دهند، و از کشور خود اخراج می کنند، نه این که دستگیر و یا گروگان بگیرند. کار آنروز بالا روندگان از دیوار محیط های دیپلماتیک امریکا که مصونیت کامل داشتند، خسارت جبران ناپذیری به حیثیت جهانی کشور و انقلاب زد و مسولین انقلاب را در عمل انجام شده ایی قرار داد، که خسارت جبران ناپذیر آن را هنوز ایران، انقلاب و مردم ما می پردازند،

و به نظر می رسید، حال که چنین عملی را انجام داده ایم، لجاجت بر تایید این عمل ناشایست درست نیست، و اگر نمی خواهیم حتی چنین اعترافی کنیم، تبدیل چنین روزی به الگویی برای "استکبار ستیزی" و یا "امریکا ستیزی" کاری درست نیست، که اگرچه اعمال امریکایی ها در قبال این مردم شدید محکوم است، ولی در جای خود این عمل ما نیز کاملا محکوم است و خسارات آن تاکنون دامن کشور را گرفته و رها نمی کند.

و نمونه اش آقای ترامپ که هوشمندانه 13 آبان را میعادگاه موعد عهد شکنی خود قرار داد، زیرا این عمل ما آنقدر در عرف جهانی محکوم است، که او می تواند ظالمانه ترین عمل را علیه ما در چنین روزی انجام دهد، و لابد دنیا هم می گوید وقتی ایرانی ها در چنان روزی، چنین کردند، چرا امریکا در همان روز چنان نکند.

بالا روندگان از دیوار سفارت انگلیس و عربستان در تهران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 10
  • آبان

رنگم به رنگ سپیدی و صلح می پاید، و دلم در هوای سپیدی می طپد؛ اکنون که جور زمانه به رنگ بنفش مان در آورده، اما سبز به زیبایی بهار بود و بس، لیکن خزان به بیداد برد او را، لیک چه غم که ما در آرزوی بهاریم و بهار نیز مقصد ما نیست و در این شهر چهار فصلم آرزوست.

زردها می خواهند ما را به ذیل حُکم و تَحَکُم و بیداد برده و بیماری و زردی را برای همیشه در صورت مان دایمی کنند، ولی اکنون که چهره ها رو به زردی تاراج پاییزی است، دل انسان هوای سبزی بهار می کند، اگرچه می دانم در پس سلطه ی زردها، زمستانی سخت و پر از مرگ و بیماری در انتظار ماست، اما به امید سبزی بهار، اگر این زمستان هم سر بگیرد، آنرا نیز از سر خواهیم گذراند، تا به بهار برسیم، و البته در آن نخواهیم ماند، و از آن عبور کرده می رویم تا به سپیدی صلح دست یابیم.

و چه درست گفت آقای هاینریش چارلز بوکفسکی که : "من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم، چون دنیای من بارها تمام شده، و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • آبان

آه ای شرق غرور انگیز بزرگ، ای خیزشگاه تاریخ، ای نقطه شروع تمدن ها، تو ای باند فرود آسمان! چقدر زمین هایت مستعد استبداد است؟! اینجا را انگار خداوندگارم برای تولید و پرورش استبداد و مستبدین ایجاد کرد، که این چنین بهشت استبداد و مستبدین شده است، تا در این نقطه از عالم متولد شوند و پا گیرند و بزرگترین ظلم ها را در انظار همه جهانیان انجام دهند، مستبدانه بزیند، و قهرمانانه بمیرند و بی شرمانه به وجود خود و اطرافیان و فلسفه منحط و به زنجیر کشنده اشان ببالند، و هر چه خواهند، تحمیل کنند، و نسل اندر نسل انسان هایی را که تنها یک بار فرصت زیستن در این جهان دارند، را له کرده و چنان تخدیرشان کنند که در فلاکت تمام، زیر یوغ استثمار، چشم به نجات بمانند و بمیرند، و حرکتی نکنند، و زندگی اشان شناسنامه هایی باشد که با  آمدن شان ثبت، و با رفتن شان ابطال می شود، و هر فریاد رهایی بخش و یا آزادیخواهی نیز کارد آجین شده و یا به تمسخر شب، به صبح نرسد.

آه این زمین های شوره زار شرق چقدر برای خواباندن مستبدین در نمک مناسب است، تا یکی پس از دیگری در زمان های مناسب خود بیایند و بروند، رهایی و آزادی را در گروگان خود نگهدارند، و کلید داری زندان آزادی را دست به دست کنند؛ انگار برای این زمین و اهلش، شرایطی برای رهایی و رشد نیست، که نیست، انگار شرق را خدا آفرید تا خورشید آزادی بارها و بارها در آن طلوع کند، و بعد از چند ساعتی، شادی بر لب ها بخشکد و نور آزادی در پشت کوهی غروب کند، و باز انگار نه انگار، که این زمین را هم به نور رهایی نیاز است، تا رشد و زندگی را در آن از سر گیرند.

اینجا انسان هایش را انگار برای رکوع و سجود آفریده اند، تا هر روز در مقابل قدرتمداری خم شده و دست و پا بوس این و آن باشند؛ شرق ای سرزمین عجایب ای سرزمین خوبی ها! چرا چنین آلوده زندان غرور و نخوت مستبدین شدی، و چرا این همه باران های پاک کننده و رهایی بخش در تو اثری ندارد. از چه توفان های اندیشه پاک و رهایی بخش انسانی در همه جهان وزیدن دارد و تو همچنان در خاک استبداد در غلطیده ایی و بدان خو کرده ایی؟!.

صبح رهایی تو کی فرا خواهد رسید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 06
  • آبان

 

مدت هاست که اصولگرایان کشور و انقلاب را به گروگان خود گرفته اند و مصادر قانونی، رسمی، مذهبی کشور را یکی پس از دیگری از آن خود کرده و مادام العمر بر سریر قدرت، قدرت نمایی می کنند، و سعی دارند دیدگاه و فرهنگ استبدادی خود را بر همه تحمیل کنند؛

سردمداران جریان سیاسی اصولگرایی که اینک خود را فرای هر قانون می بینند، و نظر خود را بعنوان قانون، اسلام، انقلاب و حتی مردم ایران جا زده اند، رسما، کتبا و آشکارا خواستار تبعیت همه از خود شده، و تهدید و ارعاب های خود را آنقدر گسترش داده اند، که حتی مراجع تقلید را هم به تمکین از خود و خط سیاسی تمامیت خواهانه خود فرا می خوانند، [1] و معتقدند مراجع تقلید هم حتی در روابط اجتماعی اشان باید مطیع خط سیاسی آنان باشند!

 این زورگویی در راس تشکیلات اصولگرایی چنان روشن و آشکار شده که جناب شیخ محمد یزدی به خاطر دیدار آیت الله سید موسی شبیری زنجانی با سید محمد خاتمی، این مرجع تقلید را مورد تهدید رسمی قرار داده و او را از تکرار چنین دیداری با تهدید باز می دارد، و حال از ایدئولوگ های این جناح سیاسی مسلط، باید پرسید شما که در سایه شعار "آزادی برای ملت ایران" سکاندار حاکمیت این مردم شدید، اگر زورگویی خود را تا این حد لخت و بی پرده حتی بر مراجع تقلید هم گسترش دهید، چگونه خواهید توانست پاسخگوی این همه خونی باشید که برای رهایی از استبداد ریخته شد؛ و اگر تا این حد پیش بروید که مراجع تقلید را هم به زیر مهمیز زورگویی خود بکشید، چه جایی برای آزادی مردم عادی باقی خواهد ماند.

جناب آقای یزدی! ما که سن و سال مان قد نمی دهد، ولی برادر مرحومم که خود در زمره انقلابیون بودند، می گفت منزل شما یکی از مکان های شروع راهپیمایی علیه رژیم گذشته بود؛ حال از شما که برای رهایی از سیستم مستبد انقلاب کردید، بعید است که اکنون بعد از پیروزی و قرار گرفتن مادام العمر بر سریر قدرت، این چنین زورگویی کنید، جناب آقای یزدی! از نامه شما بوی تند و متعفن استبداد می آید، بویی که بیشتر باید دماغ خود شما را بیازارد، که اهل مبارزه با زورگویی و استبداد بودید، حال چطور شده که خود به یک زورگو تبدیل شده و برای مراجع تقلید هم خط و نشان می کشید، جناب آقای یزدی! این قدرت و این زورگویی را شما از کجایی شعارهای انقلابی که به قدرتتان رساند، استخراج کرده اید، که برای دیگران اینگونه خط و نشان می کشید.

در زمان رژیم گذشته هم که ضعف عمده آن استبداد اعلام می شود، و عموم شعارهایی که علیه آن ثبت شده به استبدادش خرده می گرفت، حوزه علمیه و مراجع تقلید آن، این چنین که شما زور گویی می کنید، تحت فشار نبودند، و حوزه آنقدر قدرت داشت که تروریست هایی را هم که آدم کشته بودند و گروه تشکیل داده و اندیشمندان مخالف نظر خود را به شیوه مسلحانه ترور می کردند، را از اعدام نجات می داد، ولی شما اینجا و بعد از انقلاب رهایی بخش، چنان پیش رفته اید که برای یک مرجع تقلید تعیین تکلیف می کنید که با چه کسی دیدار کند و با چه کسی دیدار نکند. این سرکشی و زورگویی را شما از کجای قانون، انصاف، آزادیخواهی، انقلابی گری، اسلام و... برای خود قایلید.

 فاین تذهبون یا شیخ.

[1] -  بسم الله الرحمن الرحیم،   حضرت آیت الله شبیری زنجانی «دامت برکاته»،  سلام علیکم،  با احترام؛ ضمن عرض ارادت و تسلیت ایام اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، پیرو انتشار تصاویری در فضای مجازی از حضرتعالی در کنار برخی افراد مسئله دار که برای نظام جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری«دام ظله العالی» احترامی قائل نیستند؛ بدین وسیله به عرض می‌رساند، این موضوع ناراحتی و تعجب مقلدین و حوزویان را در پی داشته است. لازم به ذکر است، اینجانب نیز در دو مرحله با حضرتعالی مکاتباتی در مورد برخی از مسائل دیگر داشته ام که جواب قانع کننده ای دریافت نکردم؛ لذا این نامه رابه ناچار به صورت سرگشاده خدمتتان ارسال ‌کردم، چگونه می‌شود، حضرتعالی که فرصتی برای ملاقات با هیات رئیسه مجمع عمومی اساتید را ندارید، فرصت می‌کنید در منزل آقایی در تهران حاضر شوید و با این آقایان ملاقات داشته باشید!. یادآور می‌شوم مقام و احترام شما در سایه احترام به نظام اسلامی حاکم، رهبری و شأن مرجعیت است، پس لازم است این احترام و شئون مرجعیت را رعایت فرموده و ترتیبی اتخاذ فرمائید این گونه مسائل دیگر تکرار نگردد.ان شاء الله، محمد یزدی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • مهر

کاش انسان هم آغوش و لب به لب، لبریز از آزادی به شکوفایی می رسید، و در آن روزگار رهایی نویسندگانش می نوشتند، سرایندگانش می سرودند، نوازندگانش می نواختند، کارندگانش می کاشتند، گویندگانش می گفتند، روندگانش می رفتند، سازندگانش می ساختند و... و خلاص از زنجیرها، فارغ از دغدغه صاحبان زنجیر، زنجیر سازان و تفکرات زنجیرباف و تئوریزه کنندگان زنجیر و زنجیر کردن، پیش می رفتند، تا به اوج رسند، و برخودار در شان انسانیت خود در نهایت به دیدار یار و آنجا که بدو تعلق دارند، بهره مند و مفتخر می شدند، با کوله باری از عمل در شرایط رهایی.

کاش ساتور خودسانسوری قلم ها را نمی شکست، استعدادها را به زنجیر، و سازها را کند و زنگارگرفته نمی کرد، و صاحبان قلم می نوشتند آنچه از ذهن آزادشان می تراوید، و چون چشمه ایی زلال که از دل کوهی بیرون زند، افکار بزرگان و کوچکان عرصه فکر غلتان جاری می شدند، سرایندگان فارغ از ترس  قاضی، می سرودند و می خواندند، و همه خود را در فضایی رها از ترس از غیر، عرضه می کردند.

گاه خود را به باد می سپارم،‎ بی اساس ترین تکیه گاه، که از قضا از بنیان کن ترین هاست‎.

آنچنان که تو خود را به من می سپاری، سست ترین و ویران ترین دل ها‎

‎دوست داشتم چون کوه باشم، تا هزاران تن بی ترس و دلهره از فرو ریختنم، بر من تکیه می زدند‎

یا که کوهی بیابم، که بتوانم، سال های عمر و سرگردانی را بدون دغدغه، دل بدو بسپارم، و بگذرم.‎

اما افسوس که نه خود کوهی محکمم، و نه کوهی می یابم که بدو تکیه زنم.

و باز در حالی که خود را چنان سست می بینم چون آب‎ و باد

تو مرا کوه می خواهی سفت و محکم‎ و پایدار،

و در این میان باز تنها پروردگارم، با همه گله گزاره هایی که از او دارم، می شود تمام تکیه گاهم‎.

با او که به خلوت می نشینم، به سان بدهکاران و طلبکاران، دعوای مان می شود، و حرف هایی به او می زنم که خود خجل می مانم از گفتنش، و او باز صبورانه به من گوش فرا می دهد، اما بی توجه به گفته هایم، راه خود را می رود و حتی به سویم راه هم کج نمی کند، تا شاید در نقطه ایی دور، به هم برسیم.

وقتی با ایزد یکتایم سخن میگویم نوعی عوام زدگی به سراغم می آید، و اینجاست که براحتی می توانم در سخن موسا و شبانی ام، این عوام زدگی را بروز دهم، ببینم و تحمل کنم؛ اینجاست که بزعم مولوی بلند بالای تاریخ ادبیات ایران، خدا هم لذت می برد، و "کلاه نمدی" شدن، انگار اشکالی ندارد و در این شرایط دیگر انگار خدا هم دوست ندارد، همچون برخی مصلحین تاریخ سیاست معاصر بگوید: "امان از کلاه نمدی ها".

مثل نفهم ها، و یا نه مثل کودکان با ایزد خود سخن می گویم ‎

می دانم اگر به سوال کشیده شوم، بر باد خواهم رفت ‎

اما دوست دارم بی نقاب، بی ترس، بدون تشریفات حداقل با او سخن کنم

آزاد‎

ولی بندها مثل زنجیرهای فولادی نگاهم می دارند.

گاش حداقل در حال سخن گفتن با او، آزادی هماغوش مان بود، و در مستی هم آغوشی اش می گفتیم، می نوشتیم، می رقصیدیم، می خواندیم، شاد بودیم، حتی دعوا می کردیم و....‎

بله باد بی اساس ترین تکیه گاه هاست، و تو نیز راست می گویی،

گاهی بادها نیز ما را به یاد ها می رسانند،‎ و باید از این منظر هم به باد نگریست.

گاه برای نجاتم، به خس و خاشاک نیز روی می آورم، آنها هم تا فشاری می بینند، تمام ریشه های چند ده قرنه اشان دوام نیآورده و از جا کنده می شوند و به سان خاشاکی، خود از جا کنده شده، و بی پناه در دستانم می مانند، و نمی دانم تعزیه سستی آنان را بخوانم یا بی پناهی خود را؛ آنقدر آنان را با ریشه هایی بلند و محکم می دانستم، که حتی اکنون که بی اساسی و سستی اشان را فهمیدم، این خاشاک بر دست مانده ام را هم نمی توانم از خود دور کنم و خود را آن خلاص نمایم‎.

و باز من می مانم و ذهنم، که بس است، از این تکیه گاه های سست و بی ریشه، دست بردار.‎

و من همچنان نه در خود جای دارم، و نه در بیرون از خود جایی برای تکیه زدن می یابم، ‎

و در این دنیای بدین پهناوری‎، اما تنگ، و مملو از زنجیرهای کلفت و نازک،

نه کوهی در درونم می یابم و نه در بیرون، و در هوا سال هاست که سیال مانده ام، و از این سو بدان سو می دوم و هروله کنان سراب ها را می جویم و می کاوم، اما آنچه می یابم سراب است و هیچ،

معلقم چون باد، بی ریشه و بی هرگونه پناهی،‎

و در این حال، یکی به من می گوید: "تو بی نظیری"!‎

 و من می مانم که نظیر هم داشتم چه می شد؟! یکی مثل خودم، سرگردان کوه و بیابان های بی سر و ته،

و باز از پروردگار بی خیالم، به خودش پناه می برم، که این پناه گرفتن هم نه او را راضی می کند نه مرا‎؛ تنها گاهی آرامشی می یابم، و باز بی قرار می شوم، آرامش باز می آید و انگار دستم را گرفته، و احساس محکمی می کنم، و باز چندی نگذشته، بی قرار می شوم، انگار آرامش نیز وقت و توانی برای نگهداشتنم ندارد،‎ و او هم مرا در بی قراری ها رها کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • مهر

گرگدره ارز، دست بزرگی که ما را به یغما برد

در روزگار ما دیگر بستن گردنه ها برای به تنگه بردن و سرقت اموال مردم منسوخ شده، و گردنه هایی بزرگتر به وجود آمده که می شود، جیب ملتی را ظرف چند ماه خالی کرد و در حالیکه شما در خانه خود نشسته ایی، ارزش دارایی ات را به یک ششم کاهش می دهند، البته در مقیاس جهانی هم وضع به همین منوال است. گردنه داران روزگار ما مطابق با میزان قدرت خود، در روز روشن جیب ها را از دسترنج مردم و حاصل زحمت تمام عمرشان خالی می کنند، و آنان را چه بخواهند و چه نخواهند، به معرکه بازی های کثیف خود می برند. ملتی مظلوم که در طول تاریخ از ترس راهزنان، شهرهای زیر زمینی ساختند، و امروز از امنیتی که احساس می کنند، حتی خانه های شان هم دیوار ندارد، اما غارت و چپاولی باور نشدنی می شوند، بیشتر از هر زمانی.

از دیروز که دیوار "دلار بیست هزار تومانی" در حال ریزش شد دل بسیاری از مردم ما هم ریخت، زیرا ثروت و دارایی خود را دادند تا میلیاردها دلار را به خانه خود ببرند، و بزعم خود دار و ندار شان را از بی ارزش شدن نجات دهند، و امروز که دیوار قیمت ها فرو ریخت، روزنامه از سکته آنان خبر دادند، آری این مظلومان قربانیان بازیگران این عرصه غارت و چپاولند، که دیوار دلار را بر گرگدره ارز و طلا فرو ریختند، و همانطور که امروز بسیاری از ما بدبخت شدند، چندی پیش نیز دیگرانی از ما بدبخت و غارت شدند، در این بازار خریدار و فروشنده و در کل ملت ایران متضرر شدند، زیرا هر سه ما چه در این بازی خطرناک نقش گرفتیم و یا نگرفتیم طعمه گرگ های درنده این گرگدره شدیم، و انگار همانی شد که در 19 اردیبهشت 1397 نوشتم که :

"اما سخن دیگری با مردم ایران که "چندلغاز پولی در انبان دارند"، و وسوسه می شوند در این معرکه معرکه داران خطرناکی مثل این برادران، ثروت ناچیز خود را در "گرگدره ارز و طلا" بریزند، باید بگویم که این بازار هم در دست همین برادران است، و در این گرگدره نرفتن خیلی بهتر است، تا اینکه خود را طعمه این گرگان کرد، آنان طعمه ها برای شما گذاشته اند، تا غارت تان کنند، ثروت های بی حد و حسابی که از اشک دیده و خون دل این مردم برای خود جمع کرده و از هر گونه حساب و کتاب قانونی، چشم رکن چهارم دمکراسی (مطبوعات آزاد)، نمایندگان مردم در نهاد های قانونی، خارجند در این بازار مکاره این گرگدره، بازی گری می کند، شما مردم وارد این بازی کثیف و ضد ملی آنهایی نشوید که در تعطیلات نوروز بازار آرام ارز را بهم ریختند تا ما را غارت کنند، و ثروت ما را نصف کردند، تا دولت رقیب را زمین گیر کنند، این هایی که به منافع ملی و کشور و مرکبی که خود بر آن نشسته اند (انقلاب و کشور) رحم نمی کنند، به شما مردم و ثروت های ناچیزتان نیز رحم نخواهند کرد؛ یادتان نرود که همین ها بودند که موسسات اعتباری و صندوق هایی جورواجور را با نام های مقدس تشکیل دادند، و پول های شما را گرفتند و به غارت بردند، و پرداختش را به دوش بیت المال انداختند، تا دولت از جیب خودتان، پول به غارت رفته اتان را بپردازد؛ لذا در این بازار ورود نکنید که گرگدره ایی است با گرگ هایی دندان تیز که به موقع جیب تک تک شما را خالی خواهند کرد، از بازار مشابهی که از ارز و سکه در دولت های نهم و دهم راه انداختند عبرت بگیرید، بازنده های آن بازار هم تنها من و شما بودیم، و برندگانش را من که نمی شناسیم، آن موقع هم همین بازار را راه انداختند و عرصه داران آن بازار، ثروت خرده پاها را در یک چشم بهم زدنی غارت کردند، پس عبرت بگیرید و وارد این بازی کثیف دست های ناپاک غارتگران نشوید."

همه باختیم، و دست بزرگی در جیب تمام مردم ایران فرو رفت و از ثروت ما به بی عدالتی و ظلم هزاران میلیارد برداشت و حاصل زحمات همه ی ما را به یغما برد.

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • شهریور

سیستم تاریخ گذشته پادشاهی، و بخصوص وجه غالب آن یعنی دیکتاتوری و حاکمیت فرد بر شوون مُلک و ملت، که نهادهای مسول و حامل خواست و حاکمیت جمهور مردم ایران بر زندگی و سرنوشت شان، همچون "مجلس شورای ملی" را بی اثر و فاقد قدرت قانون گذاری موثر، و نظارت بر اجرای قانون و همچنین نظارت بر قدرت مطلقه و بی حد و حصر فرد پادشاه و نظام سلطنت گرد او، نموده بود، مردم ایران را مجبور به قیامی دوباره برای استیفای حقوق خود کرد، تا بر وضع موجود بشورند، و میراث بر جای مانده از قیام خونین مشروطیت شان را که حاکمیت بر سرنوشت را از آن آنان کرده بود، و آن روزها نهادهای اعمال این حاکمیت، عملا تنها تبدیل به نمایشی از حضور و تاثیر گذاری شان در صحنه تصمیم گیری شده بود، را دوباره باز یابند.

اما این قیام و شورش در روش استیفای حق خود و مقابله با مقاومت قدرت مطلقه فردی در برابرش، واجد ویژگی عدم خشونت بود، و این مردم با بلوغ خود به بطلان این سیستم زورگو، خودمحور و غیر منطقی پی برده و به تاسی از دنیا در طرد چنین سیستم های فاسد و نابکار، و مردم متمدن جهان که سال هاست با چنین سیستم های حاکمیتی و تسلط فردی خداحافظی کرده اند، قیامی مبتنی بر عدم خشونت را انتخاب و پیش بردند، و به پیروزی رساندند. البته اکثر رهبران این حرکت نیز همگام با طبع مبتنی بر عدم خشونت مردم ایران، با الگو گیری از نهضت های بدون خشونت جهانی همچون دکترین مهاتما گاندی در قیام علیه سلطه خارجی انگلیسی ها بر شبه قاره هند، و قیام نلسون ماندلا و مردم افریقای جنوبی علیه نظام آپارتاید و تبعیض نژادی، که واجد خصوصیت بارز عدم خشونت بودند، بر این روش معتقد و عامل شدند و سعی کردند قیامی بدون خون ریزی از دشمن، را انتخاب و پیش برند.

 ناگفته نماند که از سوی طرف مقابل نیز، انصافا حاکمیت پهلوی در مقایسه با همتایانش در رژیم های زمان انقلاب در حاکمیت شوروی، فرانسه، الجزایر و... در مقابله با انقلاب مردم شان، از خشونت در حدی بارزی دوری کردند و چون آنان کشتارهای میلیونی از مردم ایران نکردند؛ و گرچه ریختن خون توسط حاکمان در هر زمانی با هدف تحدید حدود آزادی آنان، مورد شماتت و پرسش و محکومیت است، ولی می توان گفت دو طرف در این نزاعِ بر سر استیفای آزادی، رهایی و بدست آوردن حق تعیین سرنوشت (بخصوص مردم ایران)، پختگی لازم را در حدی به خرج دادند و با استفاده از روش های عدم خشونت، و کمترین سودجویی از خون برای رسیدن به اهداف، در این هماوردی بروز و ظهور دادند.

لذا این انقلاب بعد از سال ها تلاش با کمترین خون و خونریزی ممکن در مقایسه با انقلاب های مشابهه به ثمر نشست، اما دامن این ملت و این انقلاب نتوانست از خشونت و خون رهایی یابد و خون و خونریزی و خشونت بعد از پیروزی اوج گرفت و ادامه یافت، از دو عامل اصلی این وضع می توان، یکی به بروز جنگ که فرمان شروعش مساوی است با حلال کردن خون و خون ریزی و دوم بازماندگان انقلابیونی که اساس کار خود را بر خشونت و خون برای رسیدن به اهداف شان قرار داده بودند و روششان در نظام بعد پیروزی در تعقیب خواسته های شان بر روش های خشونتبار استوار کردند و خشونت و خون را راه دست یابی بدان قرار دادند، که مثال بارز آنان کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق و سازمان های چپگرای مسلح از جمله سازمان چریک های فدایی خلق (اقلیت)، گروه فداییان اسلام و... از آن جمله اند که روند خون و خشونت را بعد از بهمن 1357 هم ادامه دادند.

آری در این روزها جناب صدام توپخانه را به سمت ما گرفت و شخصا شلیک به سمت ما را در 31 شهریور 1359 آغاز کرد، اما گذشته از دلایل تاریخی شروع این جنگ خانمان سوز، با کشتار فجیع و خسارتبار که در خصوصیات شخصی صدام، دخالت تاریخی بلوک غرب و شرق در منطقه خلیج فارس، ادعای ارضی همسایگان، دشمنی های تاریخی، و... می توان جست، اما ما انقلابیون هم در آغاز این جنگ نقش خود را به اندازه ای در خور اعمال و افکارمان داشتیم و باید تحلیلگران تاریخ بر این قسمت از صفحه های تاریخ نیز نور بیفشانند و روشنن کنند تا منصفانه بفهمیم که چطور حرکت بدون خشونت ما در مرحله اول انقلاب تا پیروزی، دچار بلای خانمان سوز خشونت و خونریزی در مرحله بعد از پیروزی شد.

خونی که دامن این مردم را رها نمی کند و حتی به رسم عرب جاهلیت هم که ماه های حرامی برای پایانش داشتند، پایان موقتی برایش نیست و انگار خشونت و مرگ را در رگ های جامعه چنان تزریق کرده است که حرمت جان انسان ها در میان ما برداشته شده و به هر بهانه ناچیزی مثل قطعه زمینی، سخن ناروایی، اختلاف اعتقادی، اختلاف بر تقسیم ارث و میراث پدارنه ایی، رقابت های منطقه ایی و... از همدیگر خون می ریزیم و در خشونت و مرگ غرقیم و کارمان به جایی رسیده است که حتی برخی در آرزوی شروع جنگی دیگرند تا روند خون  دوباره از سرگرفته شود و...

و دیگر حسی به کشته شدن همدیگر نداریم و انگار کشته شدن هزاران نفره ما در تصادفات سالانه مثل کشته شدن هزاران گوسفند در کشتارگاه های شهرداری تلقی شده، و ستبر و بی حس در مقابل ریختن خون ها، بی تکان و بی حس شده ایم، انگار کشته شدن ها مثل آب خوردن و جزعی از زندگی روزمره ماست، در حالی که جامعه متمدن جهانی برای هر خون حساب و کتاب دارد و هر مسولی برای باعث شدن خونی و اتفاق افتادن در محدوده اش باید پاسخگوی اصحاب رسانه و مردم کشورش بوده و دلایل این وضع را توضیح دهد و آنان را قانع کند، ولی ما دیگر از پرسش چرایی اش هم منصرف شده ایم و شاید بتوان گفت خشونت و خون برای ما اکنون عادی است و پذیرفته ایم که جزعی از زندگی ماست، مثل نظام جنگل و وحوش که شکار و خون بخشی از چرخه زندگی روزمره پذیرفته شده است و بی هیچ سوالی هر روزه پی گرفته می شود و کسی بر تغییر آن نه قصد و نه همتی دارد.

درست است که جنگ ایران و عراق زمانی در 31 شهریور 1357 استارت خورد که صدام ماشه را به سمت ما چکاند، ولی قبل از آن ما طبق اعتقادات انقلابی و یا مذهبی خود به ادامه آتش قیام بر حق خود در کشورهای همسایه و جهان معتقد بودیم و اصرار به صدور انقلاب به دیگر نقاط جهان داشتیم و ملل منطقه را برای قیام علیه حاکمان شان دعوت می کردیم، و قطعا این هدف در بروز این جنگ نمی تواند بی تاثیر باشد، اهداف جهانی ما که در بر افراشتن پرچم اعتقاد خود بر کاخ این و آن در شعارها ما بروز داشت، نمی تواند دیگران بنشاند و نظارگر این روند کند و واکنش نشان خواهند داد و البته دادند، شرایط طوری بود که از بیشتر کشورهای عربی و حتی فلسطین به کمک حزب بعث عراق به سرکردگی صدام آمدند و در بین اسرای دشمن در دست ما حضور داشتند، و میلیاردها دلار را هم روانه جیب دشمن ما کردند تا آنان را در این نبرد کمک کنند و هم امریکا و هم شوروی از دو بلوک متضاد، در این جنگ در یک استثنای آشکار علیه ما هم نظر بودند و این وحدت جهانی علیه خود را تنها قدرت دیپلماسی صدام ایجاد نکرد، بلکه ما نیز در ایجاد این وحدت نقش داشتیم.

اما باعثان جنگ هرکه، هرچه و هر حرکتی باشند مهم نیست، و اما با شروع هر جنگی حق یا به ناحق، به ناچار رامردانی باید فارغ از این حرف ها بروند و این صحنه خون را مدیریت و جمع کنند وگرنه ملتی زیر پای چرخ های جنگ له خواهند شد، یاد چنین رادمردانی که هشت سال این جنگ طولانی و خسارت بار را با جان خود مدیریت کردند، گرامی باد، این است که فارغ از ملیت این سربازان و مدافعان وقتی سران کشورها به کشوری حتی دشمن خود سفر می کنند بر مزار یادبودشان حاضر شده و ادای احترام می کنند و احترام به این همت و رادمردی ملیت و مرام نمی شناسد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 12
  • شهریور

در "دنیای هرج و مرج انسانیت" ما که اوتاد سیاست، و مردان در رکاب فعالیت و اصلاح اجتماعی یا در پای استبداد و منویات دلش سر بریده شدند و یا بدین نتیجه می رسند که "هر که بُرد، بُرد و هر که باخت، باخت" [1]، واقعا آیا جایی برای امید می ماند؟! نمی ماند، اما چاره ایی نیست و باید بماند زیرا ما هم از ملل پیشرو جهان متفاوت نبوده و انسانیم و با وجود اراده و توان آدمی برای تغییر، انسان به امید همواره زنده خواهد بود، و اما تفاوت ما با ملل پیشرو این است که آنان به تغییر وضع خود برخواسته، رها شدند و عنان صحنه زندگی، به غیر خود نسپردند و ما سپردیم و لذا همواره باز باید منتظر آمدن کسی باشیم که مدار را به جای خود باز گرداند،

و اما در وجه "انتظار" به نظر می رسد که "منتظران" و یا انسان هایی که چشم به راه دیگرانی اند تا برای نجات شان در رسند، تا موقعی که بر این راه استوارند، بازنده ازل و ابد خواهند بود، و به عبارت دیگر جامعه و کسانی که چشم به آمدن "این و آن" دارند تا برای نجات شان از راه در رسند، در انتظار خواهند مُرد و یا همینجاست که رهزنان راه هم مطابق با همین الگوی رفتاری انتظارشان، منجی بر سر راه شان قرار خواهند داد، تا نیروی شان را در خدمت مطامع خود گرفته و آروزهای شان را در پای منویات دل خود قربانی کرده و در آخر باز وقتی این جماعت منتظر فهمیدند که بازی خورده اند، در انبان خباثت بار رهزنانه اشان باز منجی های جدیدی دارند که به نجات بفرستند و "منجی تاریخ گذشته ایی" را با منجی تاریخ دار دیگری تعویض کنند و...

و بدین ترتیب حکایت منتظران همچنان باز بماند و غمنامه خود را به تکرار بنشینند و نسل ها همچنان تباه شوند. و شاید سید جمال الدین اسدآبادی هم در خلال فعالیت های گسترده خود، این بلبشوی جامعه ایران و فعالینش را به خوبی درک کرده بود که مکرر به دوستانش می گفت هر که در این آوردگاه "برد، برد و هرکه باخت، باخت"، و قمار زندگی انسان های منتظر منجی در دست کسانی است که از پشت کارت های بازی این روزگار خبر دارند و فرصت طلبی را در اوج داشته و نان خود در خون دل انسان های منتظر منجی قاتق می کنند و این منتظران همچنان انتظار خواهند کشید، و در این بین هم جوامعی که به بازی انتظار گرفتار نشده اند، در حرکتی دایمی و سریع فاصله خود را از جماعت منتظران بیشتر و بیشتر کرده و اینگونه است که حتی اگر روزی جماعت منتظر بفهمند که چه بازی بزرگی خورده اند، این بار فاصله های عمیق عقب ماندگی است که باز باعث بردگی آنان در مقابل پیشروها خواهد شد و بدین ترتیب بردگی در جماعت منتظر نهادینه و دایمی خواهد گردید.

پس منتظران منجی برای خلاصی را باید گفت، به انتظار بنشینید "تا صبح دولت تان بدمد" که روشن است که بر این نهج هرگز نخواهد دمید، مگر این که از آسمان تحفه ایی بر زمین افتد که نظر به حکایت دوری آسمان از زمین، قرن هاست که حکایت این افتادن ها متوقف شده است.

باید انتظار به کناری نهاد و برای تغییر، دست به کمر و زانوان خود شد و حرکتی کرد، وگرنه قافله انسانیت به سرعت باد می رود و قله های عظیم علم و انسانیت را فتح می کند و تو که خیره در آفتاب چشم به افق مانده ایی، روشنایی چشمانت را از دست خواهی داد و در نگاه به افق نور، جز کوری در انتظارت نخواهد بود که ماموریت نور برای چشم های دوخته شده به نور، کور کردن است و هدیه اش به عاشقان نور کوری خواهد بود.  

تاریخ نخبگان کشورهای اسلامی پر است از فریاد کجایند مردان مرد، کجایند شجاعان امت و... که همواره خواستار کسانی اند که بیایند و وضع را تغییر دهند ولی خداوند در قرآن تکلیف همه را معین کرده است که "خداوند سرنوشت هیچ قوم را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند!..." [2]

[1] - جمله ایی که گفته می شود از ناحیه سید جمال الدین اسد آبادی صادر شده است. برگرفته از کتاب سید جمال الدین اسدآبادی تالیف میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین چاپ ایرانشهر برلین ص 89

[2] - سوره مبارکه الرعد آیه ۱۱  لَهُ مُعَقِّباتٌ مِن بَينِ يَدَيهِ وَمِن خَلفِهِ يَحفَظونَهُ مِن أَمرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم ۗ وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ﴿۱۱﴾

برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از3

موسیقی

Please update your Flash Player to view content.
Wednesday, 21 November 2018
چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷
چهارشنبه, ۱۲ ربیع الاول ۱۴۴۰

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"