• 02
  • فروردين

سال گذشته، به گاه حضور بر بالاترین نقاط، به هنگام هر صعودی، آنجا که بعد از آن دیگر خاکی برای ایستادن نیست، آنرا نزدیکترین نقطه به خدا فرض کرده، و دست دعای خود را رو به آسمان دراز کرده، از خداوندگار مان آنچه را احساس نیاز می کردیم، از درخواست سلامت برای همه ی بیماران، و رفع موانع زندگی برای جوانان، تا رفع گرفتاری از تمام گرفتاران، و همچنین پای ثابت هر نیایشی، درخواست بارش های آسمانی بود؛

و در پاسخ دوست همنوردم به طنز می پرسید، "یک متر و نیم (برف) بس است؟!، و من می گفتم برای اینور سال کافی است، ولی برای آنطرف سال نه؛ و انگار خداوند امسال این دعای ما را مستجاب کرد، و عیدی خوبی را در این عید باستانی، بر این آب و خاک بارید، و تمام نقاط ایران را به قدوم پر خیر و برکت خود نرم و لطیف کرد، و امید را در دل مردمی زنده کرد، که میان در منگنه تحریم خارجی، کارشکنی های داخلی، و شرایط بد خشکسالی در رنج بودند.

بار خدایا! به خاطر تمام این بارش ها شکر؛ نمی توان شکر این نعمت بزرگ را گفت، و انگار این شعر خیام بزرگ نیشابور است که مصداق یافته است که "چون ابر به نوروز رخ لاله بشست"، باید برخاست و به جام باده کردن "عزم درست" – خدایا به خاطر همه نعمت هایت شکر.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • اسفند

در آستانه دمیدن صبح نوروز باستانی سال 1398 خورشیدی، برغم نگرانی های کابوس وار، از دریده شدن دوباره مهد و گهواره تمدن ایران، و خدشه وارد آمدن دوباره بدین آب و خاک مقدس، در هنگامه ی دندان به هم ساییدن دشمنان این آب و خاک، که زهر خود را در دل صحرای خشک غرور و تعصب، و مهد خشونت پروری آماده فرو کردن در تن ما می کنند؛ اما در این ساعات خوش تحویل سال، آنها را در کینه های جهل و تکبرشان رها کرده، به نوروز می اندیشم، که با آمدنش دل و چشم و صورتم را رو به افق شرق می چرخاند، و در سرزمین خراسانِ بزرگِ جدا افتاده از ما، دلم را در سه راهی همنشینی با یاران، سرگردان می کند، که به کشمیر یا ایران صغیر روم، و یا به قصد دیدار پاره های تمدنی خود در خُتن (سین کیانگ)، آنان را مقصد دل کرده، و یا با عبور از دره پنجشیر (افغانستان)، رسیدن به دره فرغانه (تاجیکستان) و سمرقند و بخارا (ازبکستان) را مقصد خود قرار دهم، نمی توانم هیچکدام شان را فراموش کنم؛ از سویی انتظار وصل یاران، که در آنسوی آمودریا نشسته اند، مرا همکلام با رودکی بزرگ، به خود می خوانند که "بوی جوی مولیان آید همی، یاد یار مهربان آید همی و..." [1].

گاهی با خود می اندیشم که کجای راه را اشتباه رفتیم و آدرس غرب را چه کسی به ما داد، که در باتلاق شامات گیر کنیم، و از پاره های دل  خود در شرق باز بمانیم. اما نوروز که می آید دنیای رویایی باستانی و پاره های فرهنگی خود را در سمت شرق می جویم، تا در غرب؛ انگار برای من نمکزار و یا کوه های سر به فلک کشیده شرق، بیش از سرزمین باران خیز غرب، دلکش است. شاید اشتباه کنم، ولی به قول نو عاشقان امروز، این هم "از کار دل" است و بس.

نوروز اما ناخوداگاه مرا به افق شرق متمایل می کند، هرچند قبله ما را به سمت غرب می چرخانند، جایی که نوروز را خیلی پیش از ما شروع کرده اند، و در حالی که صاحب نوروزیم، اما همچنان در روزهای کهنه ی خود گیر کرده، و تنها به سوگواری روزهای نداشته، نوروز را جشن می گیریم؛ اما در نوروز امید نهفته است، صبح پیروزی و سبزی، در این روز افق می گشاید.

لذا باز چه غم، روزی نوروز را از میان پس ماند روزهای قدیم، بیرون خواهیم کشید، چراکه امید هنوز در دل ما نمرده است، و هرگز نخواهد مرد، و چون ققنوس از دل خاکستر بیرون خواهد جهید، هرچند گرگان روزگار سعی در کشتن امید در دل تک تک ما دارند، و تمام قدرت خود را گذاشته اند، تا امید را در ما بکشند، که "شما هرگز نوروز را درک نخواهید کرد"، ولی آنان از ترس رسیدن ما به نوروز است، که امید را می کشند، زیرا که می دانند او چون "جوینده است، پس یابنده است".

پیشاپیش نوروز امید آفرین تان مبارک و مستدام و پیروز، و قرین شادی باد. سالی مملو از توسعه و پیشرفت و پیروزی برای همه همزبانان و هموطنان خود آرزومندم. هر روزتان نوروز 

[1] - بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • اسفند

و خداوند بنیان زندگی انسانی را چنان قرار داد، که یکی از طبیعی ترین و اولیه ترین اجتماعات انسانی در مسیر رشد و تعالی او، خانواده باشد، و این باستانی ترین ساختار اجتماع انسان ها، از ماندگارترین هاست، و برغم تضعیف این واحد اجتماعی در عصر مدرن، هنوز ضروری ترین پناهگاه انسان بی پناه است، و انتظار می رود این ساختار مفید، دوباره به جایگاه واقعی و در خور خود باز گردد؛ و اگرچه در روند تحولات دوره مدرن، خانواده های گسترده [1] به خانواده های کوچک و هسته ایی (والدین – فرزندی) تبدیل شدند، ولی شاید دیری نپاید که باز دوباره انسان مُد پسند، و یا به نوعی عاقل شده، به مد خانواده های گسترده باز گردد، و یا حتی دوباره نظام قبیله ایی هم با ائتلاف خانواده های همخون، به عرصه اجتماع انسانی باز گردد.

اما در آستانه روز پدر من به زندگی و احوال پدرم، رکن رکین خانواده امان، می اندیشم، که یتیم به دنیا آمد، و تا چشم باز کرد برای او کار بود و کار، و عمری را به کار و تلاشی بی پایان گذراند، و انگار او از کسانی بود که آفریدگارم برای کارکردن و ساختن این دنیا خلق کرده بود، زیرا هرچه فکر می کنم، از این دنیا چیزی جز کار و تلاش نه فهمید، و نه بدان دست یافت، نهایتا هم، در حالی این دنیا را ترک کرد که باز غرق در عشق به کار و تلاش بود، و اعتقاد داشت که "کار جوهر انسان است" و آنرا اصلی ترین وظیفه هر مرد و زن می دانست؛ و بیکاران را اصلا دوست نداشت، ساعت کارش از روشنایی صبح آغاز، و تا به غروب آفتاب و فرا رسیدن تاریکی، پایان می یافت.

عمرش را با درخت و گیاهانی گذراند که شادی و شعف و زندگی را به زندگی انسان ارزانی می دارند، و در این هنگامه تحویل سال که خلقی به انتظار حلول ساعت سبزی و طراوتند، و چشم در افق شروع سال 1398 دارند، و در آستانه روز پدر، من به یاد او که عمرش را با بهترین موجودات خدا گذراند، هستم، به یاد دستانش، که مجروح از تلاشی بی وقفه، برای فراهم نمودن شرایطی بود، که بهترین میوه و گیاهان را رشد دهد، و روزی اهلش را از این طریق فراهم نماید، و از دل خاک سخت، نانی معطر و نرم، بیرون کشد، میوه هایی آبدار، خوش طعم و شیرینی را فراهم نماید که خوردنش روزگار سخت انسان ها را به فراموشی ببرند، و زندگی را به آنان باز گرداند، شفای دردهای گاه و بی گاه شان باشد، مرهم زحم های دل و جسم شان، تمدید کننده زندگیِ مملو از تلاش شان.

روز پدر که می شود، من پدرم را نه در سفرهای تفریحی و لب این دریا و آن رودخانه، و نه کنج راحت این هتل و یا آن ویلا و... که در هنگامه ایی از تراکم کارهای مختلفی می بینم که او سعی داشت، تا وقت خود را تنظیم کند که به همه آنها برسد، و او اصلا در ذهنش نمی آمد که از چنین نعمت هایی برخوردار شود، و دوست داشت خدا ساعات روز او را آنقدر طولانی کند، تا او بتواند پاسخگوی همه کارهایی باشد، که در انتظار انجام بودند.

این روزها در آستانه رستاخیز طبیعت، من به یاد تنهایی او در انجام مسولیت هایش می افتم، او که در دریایی از کارها غرق بود، و چهار فصل سال، کارهایی خاص برای انجام انتظارش را می کشیدند، و چشم های که در امید کسب دسترنج او، آرام و بی دغدغه به بازی و افکار خود مشغول بودند؛ من به شانه های ستبر پدرم فکر می کنم، که زیر بار زندگی سخت درگیر بود، و این بار سنگین و دوش مجروح و خسته اش را می فشرد، و این روزها که می رسید به رسم باستان، دغدغه رخت نو بر تن همه ی ما را داشت، و در عین حال خود را آماده ی حرکت بی امانی می کرد، که در پس بهار برای هر همدم درخت و گیاه، انتظار می کشد.

پدرانی اینچنین انگار مامور دروازه های زمین بودند، تا روزی انسان را از دل روزنه های خاک بیرون کشند. دستان و بازوان آنان را یزدان پاک چنان قدرت و همتی داده بود که بهترین، لطیف ترین، شیرین ترین خوردنی ها را دل خاک بیرون آورده، و هدیه جان هایی کنند که به انتظارش نشسته اند.

و شاید لذت همین خلق کنندگی بود که به تداوم آنان در این رنج طاقت فرسا منجر، و عدم رضایت شان بر ترک این سختیِ شیرین را فراهم می کرد. آنان دل و جان به تکثیر موجوداتی داده بودند، که زندگی انسان و همه اهل دنیا را به سبزی خود زنده و دیدنی می کرد، بله پدرم چشمانش به آسمان بود، تا با مددگیری از آن بالانشین قدرتمند، از دل خاک، روزی خود و اهلش را بیرون کشد، و عمری را در همین عشق گذراند و به سماع عارفانه اش بر خاک برهنه آنقدر ادامه داد، تا دیگر رمقی در اندامش نماند، و آنگاه بود که آرام و راضی از آنچه انجام داده بود، چشم از جهانی بست، که از آن تنها کار و زحمت سهم او بود، و او شاکرانه بدانچه از این دنیا سهم برده بود، عشق می ورزید.

او به گرد آنچه خود به زحمت فراهم ساخته بود، دیوارهای محکمی می کشید، و بر مرمت آن همیشه کوشا بود، تا آنرا از گزند حیوانات حفظ کند؛ زیرا در روزگار او جامعه اش کمتر به فسادی این چنینی مبتلا شده بود و به این حد از سقوط مبتلا نشده بود و کمتر کسانی را می شد یافت، که از دیوار کسی بالا بروند، تا به کسب مال و ثروت، از داشته های دیگران اقدام کنند، چیزی که متاسفانه در مقیاسی نسبتا زیاد در روزگار ما، از کسانی دیده می شود که پایه های اخلاق و وجدان شان فروپاشیده است، و به هر اختلاس، دزدی، سو استفاده از مال دیگران دست می زنند؛ و از بالا رفتن از دیوار دسترنج حتی 80 میلیون مردم خود هم، هیچ اِبایی ندارند، و حتی مبتلایان به دردهای، لاعلاج، مثل سرطان هم از گزند این فرومایگان در امان نیست، تا انبان ثروت خود را از دسترنج این و آن فربه سازند، تا روزی دوره این پدران هم به پایان برسد و راهیِ راه بی بازگشت آینده ی شوم خود شوند، راه هایی که به عذاب وجدان، بیماری های روحی و جسمی، و نهایتا آتشی که از آن، به جان این گونه انسان خواهد افتاد، ختم شود.

بله پدرم، همچون اکثریت قریب به اتفاق پدران آن روز، اکنون سرفراز و با گردنی بر افراشته به افتخار نود و اندی سال زحمت و تلاش، و کسب روزی حلال، در سینه خاک، افتخار آمیز خفته اند. تا روز صف کشیدن فرا رسد، و از آن روز سرنوشت ساز، با غرور و عزت عبور کنند؛ روحت شاد ای پدر زحمت کشم، افتخار عمری درست زیستن مبارکتت باد.     

 

[1] - شامل پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و... که در یک اشتراک کامل با هم زندگی می کنند، و کسی استقلال مالی و... ندارد.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • اسفند

جنایت به نام هر دین و مسلکی انجام شود، باز جنایت و ظلمی است آشکار؛ ترور و تروریسم در هیچ جای جهان با هم فرق نمی کنند، چه به نام "الله" صورت گیرد، چه به نام "رام" خدای هندو، و یا چه به نام "یهوه" خدای دین یهود و... امر غیر اخلاقی منکر است، توسط هر کسی که صورت گیرد، تفاوت نمی کند و ناپسند است؛ استبداد و سلطه ظالمانه بر خلق خدا هم همینطور است، و اگر نیک بنگریم بَد بد است و آن را به آب هیچ دین و مسلکی نمی توان شست، و تطهیر کرد، آب زمزم هم توانایی پاک کردن قباحت ظلم و استبداد و زورگویی، خشونت و ترور را ندارد، حتی اگر آن را به زیر آب باران جاری شده از ناودان طلای سقف خانه کعبه، و یا سقف قبله اول در بیت المقدس هم بگیری، پاک شدنی نیست.

 22 اسفند سالروز ترور آقای سعید حجاریان (ایده پرداز بزرگ اصلاح طلب ایران) بود، که به طرز معجزه آسایی از تیر تروریست ها در سال 1378 که به قصد قتل او آمده بودند و تیر خود را در سرش شلیک کردند، جان سالم به در برد، اما باید تا آخر عمر ویلچر نشین ظلم تروریست ها باشد و...

 او البته بعدها به حال رقت انگیزی در جمع دوستارانش حاضر شد و سخنرانی مختصری کرد و در ملا عام اعلام نمود، که حاضر است برای مردمش، هزینه های بیشتری هم بدهد، اما محاکمه ترور، تروریسم و تروریست ها هم خود داستان دردناکی دارد و گاه انسان با خود فکر می کند، کاش کسی دنبال تروریست ها نرود، چرا که تروریسم از یک عقبه قدرتمندی برخوردار است که دستگاه قضا را هم در انجام وظیفه خود با مخمصه مواجهه می کند و معمولا با توجه به قدرت دست های پشت پرده ترور، به ریشه و دست های آلوده به خون و کثافت پس پرده تروریسم نمی توانند بپردازند، و لذا محاکمه تروریست ها و نتایج آن در احکام صادره هم خود به تقویت ترور و تروریسم منجر می شود و این غده های سرطانی فساد و تباهی و انحراف در بدن جامعه می ماند، تا باز دوباره کی و کجا صلاح بدانند و سر باز کند.

چهره خندان و شاداب عامل ترور حجاریان در دادگاه، ندامتی از شلیک خود ندارد - سمت راست سعید حجاریان 

و معمولا در این گونه محاکمات در بالاترین حد خود، به محاکمه تروریست بی مقداری پرداخته می شود که به شلیک گلوله ایی اقدام کرده که در پس آن گلوله "یک ایدئولوژی بسیار خطرناک" و "افراد خبیث سازمان دهنده ترور" قرار دارند که سالم از مهلکه خلاف بزرگ خود می گذرند؛ و تروریست شلیک کننده تیر نیز، با دیدن قدرت کسانی که او را ساپورت می کنند، به قهرمانی در بین جنایتکاران تبدیل، و با روحیه مضاعف در دادگاه حاضر، و با شرایط مسامحه ایی که در حق خود و عمل جنایت بارش می بیند، بدون هیچگونه ندامتی، به ریش قربانیان خود، و ملت تشنه عدالت پوزخند می زند و...،

30 ژانویه 2019 سالروز قتل تروریستی مهاتما گاندی رهبر کبیر انقلاب آزادیبخش هند بود، که تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلاب سخت و طولانی اش، اسیر گلوله یک هندوی تروریست افراطی، قرار گرفت تا نتواند صبح پیروزی انقلاب و آزادی مردمش را سیر ببیند، چرا؟ چون مخالف خشونت و کشتار اقلیت مسلمان کشورش، توسط تعدادی هرج و مرج طلب هندو بود، و از قضا بعضی از همکاران دوران مبارزه اش هم با آنها همدست و همراه بودند و به قول خودش تذکرات او برای پایان دادن به این جنایت هم اثری نداشت. اکنون بعد از گذشت چند دهه، حزب BJP شاخه سیاسی گروه راستگرای افراطی RSS که در پس پرده این ترور بودند، در هند قدرت را در دست دارند،

این گروه روزگاری دست های پشت پرده همان تروری بودند، که سرویراستار روزنامه تریبون در پایتخت هند، به همین مناسبت مقاله ایی نوشت، که می تواند درد مشترک مدافعان "سیاست خالی از جنایت" و دغدغه مشترک کسانی که طعمه ترور و تروریسم اند را در بین سطور این مقاله دید. عنوان این مقاله دردناک "چرا مهاتما گاندی کشته شد؟" می باشد که ترجمه [1] آن تقدیم همه صلح طلبان و منادیان انزوای ترور و تروریسم می گردد :

"در یکصد و پنجاهمین سالروز ترور مهاتما گاندی (30 ژانویه 2019) اجازه دهید [2] مروری داشته باشیم و به خاطر بیاوریم که چه انگیزه ایی پشت ترور ایشان [3] قرار داشت. و چه اندیشه ایدئولوژیکی که در جستجوی سلاح کُلت "رولور" بود، تا به زندگی مهاتما، آنطور که اراده کرده بود، پایان دهد.

رهبران جدید ما [4] در یکصد و پنجاهمین سال زندگی مهاتما گاندی می توانند، سالروز این واقعه را در حد برگزاری یک یادبود کوچک تبدیل کنند، اما این واقعه ایی نیست که به این حد ختم شود، و برای هر شهروند هندی مهم است، که به خاطر بیاروند، که عظیم ترین شخصیت هند در قرن بیستم، در یک خونسردی کامل، در حالی که عازم برگزاری عبادت عصرگاهی خود بود، کشته شد، و مرد مذهبی (صوفی هندو) قاتلی که دست به این ترور زد، دست ساز مردی منزوی و دیوانه نبود، و بلکه دست پرورده جریانی تنفر پراکن، ظالم و شیطانی بود.

گذشته از همه این ها، بسیار مهم و ضروری است که این سوال پاسخ داده شود که چه نوع ایدئولوژی تنفر پراکنی پشت پرده این ترور بود و آن را راهبری نمود؟ و در سالروز این ترور مهم است که به این سوال سعی کنیم پاسخ دهیم، زیرا رهبرانی این ترور را طرح ریزی و اجرا کردند که می خواستند به مقامات بالای سیاسی در هند برسند.

نزدیکترین، فوری ترین و دم دست ترین انگیزه تروریست ها برای قتل مهاتما گاندی در آن موقع (1948)، اصل عدم رضایت او، بر تنفر و تنفرپراکنی از مسلمانان هند، [5] در شرایط بحرانی بعد از تقسیم شبه قاره هند بود. [6] عدم رضایت مهاتما (به عنوان رهبر مبارزه) برای دادن این حق به هندوها، جهت تنبیه اقلیت مسلمان به خاطر تقسیم شبه قاره، باعث خشم عمیق رهبران تروریسم هندو شد، و این برای رهبران هندویی مذکور غیرقابل قبول بود که گاندی با استفاده از جایگاه و نفوذ اخلاقی خود در جامعه، آنان را به توقف قصابی اقلیت مسلمان در پایتخت هند مستقل شده، بخواند.   

 روز 12 ژانویه 1948، یکروز قبل از این که مهاتما گاندی آخرین دوره روزه داری زندگی خود را با هدف به ارمغان آوردن آرامش و صلح در جامعه ی آشوب زده مذکور، آغاز کند، به عنوان یک رهبر بسیار غمگین در محل عبادت شامگاهی خود حاظر شد و در جمع حاضرین در این مکان عنوان داشت :

"من مسلمانان را دیدم که در این شهر دهلی و در مقابل چشم همه ما کشته می شوند. این در حالی انجام می شود برادرم والابهایی وزیرکشور دولت هند پاسخگو و مسول، [7] برای حاکمیت قانون و نظم در پایتخت است. نه تنها والابهایی در حفاظت از مسلمانان رفوزه شده است، در یک حالت بی توجهی به شکایت از این وضع، او نیز به توصیه های من وقعی نمی نهد، و من راهی ندارم جز این که از آخرین سلاح خود استفاده کنم [8] که آن ابزار روزه است، و این روزه داری را تا زمانی که این شرایط تغییر نکند، ادامه خواهم داد."

این روزه داری و مجازات اخلاقی باعث شد تا عناصر هندوی افراطی و پیروان نظریه "جمهوری هندو" [9] به فکر تنبیه مهاتما گاندی بیفتند. که باید کاری در مقابل این "فرد معنوی مشکل ساز" [10] مروج و مُبَلِّغ صبر و تحمل (تسامح و تساهل مذهبی) باید صورت پذیرد. و بنابر این بود که دستور برخورد از سوی آنان صادر شد. و بدین ترتیب یک جرم و جنایت به نام "جامعه هندو" [11] تجویز شد. هرچند جنایتکاران هرگز به این سوال آقای دکتر راجندرا پراساد [12] پاسخ ندادند، که (در واقع از دست های پشت پرده این ترور به کنایه) پرسید: "می توانم سوال کنم که چگونه ترور حضرت مهاتما گاندی به حفظ و حراست از مذهب هندو و یا جامعه هندویی منجر شد؟!!"   

علاوه بر رد اصولی و عدم پذیرش نظریه "ملت هندو" [13] (برای جامعه بعد از پیروزی انقلاب هند و هند مستقل) توسط گاندی، و در مقابل دنبال کردن نظریه روابط مسالمت آمیز هندو (اکثریت) – مسلمان (اقلیت) توسط وی، و تبلیغ و انتشار تئوری "عدم خشونت[14] به عنوان یک ابزار سیاسی، که راست گرایان افراطی هندو در گروه های هندویی "مهاسابها" و "آر.اس.اس" را بدان دعوت می کرد، و این در حالی بود که رقبای او (گاندی) در این سازمان های راستگرای هندو، نه تنها ابزار خشونت را غیر قابل چشم پوشی، و بلکه ضروری برای "جامعه هندو" و باز یابنده افتخارات گذشته هندویسم تلقی می کردند.

به خاطر بیاورید، این موارد در زمانی اتفاق می افتاد، که اروپا بی صبرانه شیفته فاشیسم [15] و در آغوش گرفتن اعمال خشونت به عنوان موتور محرک تحرک سیاسی بود. در این زمینه تاریخی قرنِ خشونتِ بیستم، بزرگترین خدمت مهاتما گاندی به هند این بود که راهی را نشان دهد، که ما را مغناطیس جذاب خشونت فاشیستی دور کند و به مسیر درست بیارود. از سوی دیگر، ایدئولوژی "جمهوری هندو" همچنان توصیه و زمزمه می کرد، تا هند هم همان راهی را برود که فاشیسم آلمان (هیتلری) و ایتالیا (موسولینی) رفته بودند.

این تحقیر خشونت است، که هند مستقل را طی شش دهه بعد از پیروزی در نظم حفظ کرد و از انحراف باز داشت، و در یک چالش و رقابت سالم قرار داد. اما این هارمونی و نظام پذیرفته شده جمعی نهرویی[16] برچیده شد، زیرا این سیستم تبادل سیاسی را ترجیح و تشویق می کرد. امروز ما حلقه ایی از رهبران مسلط بر جامعه خود داریم (هندویسم افراطی) که در مسیر ترسناک خشونت حرکت می کنند، و در حال گسترش نفوذ خود در جامعه هند هستند. دشمنان جدید (اقلیت های دینی در هند) برای ما اختراع می کنند که باید آنها را سفت و سخت و خشونت بار و به اجبار و زور برچید. 

 امروز سیاستمداران اکثریت طلب، [17] توسط مدافعان خشونت زبانی و عملی به کناری رانده می شوند. در حقیقت یک تمایل قوی به خشونت در حال نفوذ در اقدامات جمعی ماست. در سطوح رسانه های جمعی و اجتماعی، در استدیوهای تلویزیونی ما، ستون روزنامه های ما، ضرورت رجوع به خشونت، در حال تصویر شدن به عنوان یک مانیفست غیر قابل چشم پوشی و راه عاقلانه، تبلیغ و منتشر می شود. جنبش محافظت از گاو، [18] و قتل بی رحمانه شکنندگان این حفاظت، به عنوان راهی ضروری برای بیان نظریات جامعه هندو افراطی بیان و تبیین می شود.

یک نژادپرستی و ملی گرایی هندویی مهاجم و تند و تیز جذاب ناسالم، اخیرا ما را تحت حمله قرار داده و باعث تفرقه در ما شده است. تقریبا تمام بخش های جامعه هند در یک ملی گرایی نادرست درگیر شده اند، همچنان که خشونت زیر پوست آن نهفته است. موفقیت پایان ناپذیر و ابدی مهاتما گاندی، که او را موفق ساخت تا روابط مناسب را به جامعه باز گرداند، دعوت هندی ها به لذت معنوی و متعالی "عدم خشونت" بود.  

 و این تاکید طرفداران نظریه گاندی مبنی بر عدم خشونت است، که باعث خشم گروه راستگرا و هندوی افراطی "سنگ پریوار" [19] شده است. در مقابل نظر گاندی، خشونت به عنوان یک امر توصیه و تاکید شده و لازم و ضروری و غیر قابل چشم پوشی و بعنوان یک راه حل به "جامعه سنتی و ضعیف هندو" [20] توسط آنها (گروه سنگ پریوار) تبلیغ می شود. تسلط طولانی خارجی طی قرون متمادی باعث شده، تا آثار نامناسب این تسلط بر ما ظاهر شود، که از جمله آن دست زدن نامناسب ما بر ابزار خشونت است.   

هندی های مقیم خارج از هند [21] شاید اکنون به خطرناک ترین ها در این ارتباط تبدیل شده اند، که در نقش یک طرفدار و همکار خشونت در هند، از راه دور مبدل شده اند. آنان از امنیت و ریشه و تعلق امریکایی شمالی خود استفاده می کنند، و بسیار خوشحالند که می توانند به تامین مالی دیگرانی در هند اقدام کنند که به توسعه خشونت اقدام می کنند. در واقع آنان به دنبال تعصبات و اضطراب های خود هستند که در یک نظم نامشخص جهانی، در حال افزایش است.

 در این عصر ملی گرایی خشونت بار، هندی های مقیم خارج کشور، سخت به دنبال قرار دادن خود به عنوان پارتیزان های بی تفاوت، در مبارزات خشونت بار در هند هستند، که به نام این و یا آن انگیزه و دلیل مرتبط به تفکر هندویی، به وجود می آید.

در حالی که ابزار و شیوه موسیقی سنتی هند، تاکنون به عنوان سمبل و نماینده بیانگر "هند جدید" در تمام کره زمین آموخته می شود، متاسفانه خشونت و تهاجم به عنوان یک پیش نیاز، در بخش هایی از اکثریت جامعه هند به عنوان "انرژی جدید" و "قدرت جدید" مطرح می شود.

بنابراین در 150 سالگی مهاتما گاندی و سالروز ترور او، ما به بسط و گسترش مراسمات یادبودی اقدام خواهیم کرد، اما ما نبرد علیه مهاتما گاندی و پیامش را توسط آنان فراموش نخواهیم کرد، و نخواهیم گذاشت که قتل او عبث و بیهوده باشد.

[1] - مترجم سید مصطفی مصطفوی

[2] - نویسنده این مقاله آقای هریش خار  (Harish Khare) است که درتاریخ  30/JAN/2019 آنرا در سالروز ترور گاندی منتشر کرد، این روزنامه نگار فهیم هندی، مشاور رسانه ایی نخست وزیر سابق هند آقای مان موهان سینگ، و اخیرا نیز سرویراستار روزنامه تریبون (The Tribune) در دهلی بوده اند، متن اصلی این مقاله را می توان در این آدرس یافت   https://thewire.in/communalism/mahatma-gandhi-assassination

[3] - مهاتما یا روح بزرگ و پدر رهبر استقلال هند در تاریخ 30 ژانویه 1948 تنها چند ماه بعد از پیروزی نهضت طولانی و سخت آزادیبخش خود، هنگامی که برای عبادت عصرگاهی عازم محل عبادت خود بود، توسط یک هندوی افراطی به ضرب گلوله به قتل رسید.

[4] - حزب حاکم BJP که اکنون دولت هند را به رهبری آقای نارندا مودی در دست دارند.

[5] - مسلمانان باقی مانده در هند مستقل، یک گروه اقلیت هستند که طبق آمار رسمی نزدیک 13 درصد جمعیت هند را تشکیل می دهند و بعد از استقلال، اکنون طعمه خشم و خشونت کسانی شده اند که می خواهند آنان را به خاطر تجزیه شبه قاره هند به جای بقیه مسلمانان که اکنون در کشورهای پاکستان و بنگلادش زندگی می کنند، تنبیه نمایند لذا به قتل و غارت و کشتار آنان روی آوردند و مهاتما گاندی سخت مخالف این جنایت بود، و جان خود را بر سر این مخالفت از دست داد.

[6] - هند بعد از رهایی از انلگستان، در سال 1947 بر اساس دین به دو کشور هند و پاکستان (پاکستان فعلی و بنگلادش) تقسیم شد و این خشم هندوها را علیه مسلمانان برانگیخت و میلیون ها نفر در این خشم آنان کشته، غارت و بی خانمان شدند.

[7] - از رهبران همراه و مبارز در نهضت گاندی بود، که اکنون بعد از پیروزی به مقام وزارت کشور هند انتخاب و گاندی انتظار داشت که او جلوی این کشتار و جنایت را بگیرد اما او که به "مشت آهنین" معروف است، اغماض می کرد تا هندوهای افراطی کار خود را بکنند.

[8] - گاندی از ابزار روزه بارها در مبارزه خود با سلطه خارجی انگلستان بر هند استفاده کرده بود، و حال بعد از پیروزی نیز این پیرمرد فرتوت باید برای مبارزه با همکاران متخلف خود در مبارزه، که اینک به کشتار اقلیت بی دفاع بعد از پیروزی انقلاب شان روی آورده بودند، روزه داری کند.

[9] - Hindu rashtra هندوها متعصب بدون توجه به کثرت و لوزم کثرت گرایی و پلورالیسم در جامعه متکثر هند خواهان سرزمین هندو برای هندوها بودند و شبیه آنچه اکنون نتانیاهو نخست وزیر ملی گرای افراطی یهودی در فلسطین می گوید و با نادیده گرفتن مردم فلسطین اسراییل را سرزمین یهودیان می داند، هندوها هم بی توجه به اقلیت های دیگر هند را سرزمین هندوها اعلام و خواهان خروج و یا تغییر مذهب بقیه بودند.

[10] - turbulent priest

[11] - Hindu community

[12] - دکتر راجندرا پراساد اولین رییس جمهور هند بعد از پیروزی Rajendra Prasad

[13] - Hindu Raj

[14] - Ahimsa (non-violence) فرهنگ عدم خشونت ریشه در فرهنگ هندو و بودایی هند دارد و مدعیان دین هندو بی توجه به این بن مایه ارزشمند بر طبل خشونت سخت می کوبند.

[15] - گونه‌ای نظامِ حکومتی خودکامه ملی‌گرای افراطیست، هدف فاشیسم، حفظ نظام دیکتاتوری است در هنگامی که حکومت های مستبد به شیوه‌های متعارف، امکان‌پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلّیۀ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در کشور از بین می‌برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه‌ای از تئوری‌ها و تبلیغات مبتنی بر تعصّب ملّی، نژادی، ایدئولوژیک یا مذهبی می‌پوشاند

[16] - Nehruvian consensus  سیستم تفکر نهرویی که از منش و تفکر جواهر لعل نهرو نخست وزیر فقید هند نشات می گیرد، طی شش دهه بعد از استقلال هند، حاکمیت را در نظام سیاسی هند به عهده داشت که این تفکر بر دمکراسی و سکولاریسم و کثرت گرایی (پلورالیسم) در داخل و به حقوق اقلیت ها در هند تاکید داشت و به سیستم جنبش عدم تعهد در روابط خارجی مقید بود.

[17] - majoritarian politics

[18] - قبلا در خصوص تحرکات این گروه هندوی افراطی و جنایات آنان در همین سایت نوشته ام. The Bhartiya Gau Raksha Dal is a Hindu nationalist and right-wing federation of cattle protection movements in India.

[19] - the Sangh parivar مجموعه ایی از گروه های مذهبی افراطی هندو شامل جامعه روحانیت هندو (VHP)، گروه بسیج پیشاهنگی ملی (RSS)، بجرانگ دار یا همان گروه های مبارز خیابانی و مسلح به سلاح گرم و سرد و.... که مجموعه آنها خانواده سنگ یا سنگ پریوار گفته می شوند.  

[20] - the traditional “Hindu cowardice.”

[21] - (Non-resident Indian) NRI

Click to enlarge image 2aaa.PNG

یک زن مسلمان و یک زن هند در حال تبادل شیرینی

View the embedded image gallery online at:
http://mostafa111.ir/neghashteha/articel.html#sigProIdca185d8ed5

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

چقدر لذت بخش است که ملتی آنقدر از آزادی، و یا قدرتی برای تعیین سرنوشت خود برخوردار باشد که در یک حرکت جمعی و کوتاه مدت یکماهه خیابانی بتوانند، حرف خود را در مقابل سلطه حاکم در قدرت نشسته، به کرسی بنشانند، بله الجزایری ها موفق شدند و چشم همه ملت ها را به موفقیت خود معطوف و خوشحال کنند، چرا که ملت بزرگ الجزایر با آن همه خون که برای آزادی خود از استعمار و سلطه خارجی و استبداد داخلی دادند [1] لایق اسارت نیستند، و کسانی که قصد دارند چنین ملت هایی را بعد از آزادی، به بندگان خود تبدیل کنند، به واقع از بی شرم ترین، ظالم ترین و... کسانی اند، که آرزوی انسان های برخاسته از خاکستر را می خواهند، دوباره به آتش زیاده خواهی خود به خاکستر تبدیل کنند.

 تحولات شمال افریقا برای ما ایرانیان مغناطیس عجیبی دارد، که توجه ما را نیز به خود جلب می کند، نهضت های آنان، تلاششان برای پیشرفت، همسایگی آنها با اروپا، فرهنگ خاص آنان و همه و همه ما را از مصر تا مراکش مجذوب خود می کند. به خصوص مصر و الجزایر که تحوالات شان، انگار با سرنوشت ما در هم تنیده شده است، انگار یک قرابت و نزدیکی زیادی به هم احساس می کنیم.

الجزایری ها بعد از یک انقلاب خونین و یک آزادی شیرین، در یک روند کُند اما روشن، به سمت اسارت می رفتند، اما نه اسارت دشمن، که اسارت بازماندگان از انقلابی که افتخار الجزایری ها برای تلاش برای آزادی بود.

فساد ناشی از تکیه قدرت در الجزایر به ثروت های نفت و انرژی، قدرت گرفتن دست های پشت پرده و در واقع دولت های در سایه ایی که حتی در خوابیدن 5 ساله بالاترین مقام حاکمیت الجزایر بر تخت بیمارستان که در ناتوانی کامل، بی آنکه از مقام خود کناره گیرد، عملا حاکمیت را به جانشین خود سپرده بود، و خود در بیماری اش غرق بود. و در خلا و عدم حضور او، دست های پنهان به جایش حکومت می کردند و با همه احترامی که برای امثال عبدالعزیز بوتفلیقه قایلم، اما او مرده ایی بود که روی تخت بیمارستان در حالت زنده نگهداشته بودند، تا دولت در سایه، تمام الجزایر را به نام خود به ثبت برساند و سپس کناره گیری و خبر مرگ سیاسی اش را اعلام دارند.

اما مردم الجزایر متوجه قدرت گیری دست های پشت پرده شده و با حضور یکماهه خود در خیابان های این کشور، کار خود را با این دولت در سایه، از طریق پنجه در پنجه شدن خیابانی و آرام و بدون خشونت، فعلا آنان را وادار به عقب نشینی کرده و عبدالعزیز بوتفلیقه که 20 سال است حاکمیت را در دست دارد، از کاندیداتوری مجدد ریاست جمهوری کنار کشید. او که 5 سال است سکته کرده، و نظامیان الجزایر به تن بیجان او متوسل شده بودند تا 5 سال دیگر در سایه این تن بی رمق ناشی از بیماری او، بر الجزایر حکم برانند.

بله یک ماه حضور خیابانی مردم الجزایر دست های پنهان در حاکمیت الجزایر را مجبور به عقب نشینی کرد و این قدرت "آزادی" و "بروز پتانسیلی" است که در اصل 27 قانون اساسی ما هم بدان اشاره شده، اما فعلیت نیافته است، که "تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".‏‏

الجزایر را تا این جای کار موفق بوده است، این مردم با توجه به داشتن ظرفیت های قانونی برای بروز اعتراض مردمی، عدم توان نیروهای بازدارنده دولت در سایه برای مسدود کردند ظرفیت های قانونی و انسداد حقوق مردم، حضور یکماهه ده‌ها هزار معترض در اعتراضات خیابانی، همراهی بازار و دانشگاه‌ از طریق اعتصاب و... و در نهایت باید به قضات قوه قضاییه الجزایر آفرین گفت که اعلام کردند، که حاضر نیستند در برگزاری انتخاباتی مشارکت کنند که رضایت و اعتماد مردم کشورشان را تأمین نمی‌کند.

بله مردم الجزایر موفق شدند و موفقیت سیاسی خود را لمس کردند، چیزی که بسیاری از ملت های دیگر خاورمیانه از آن محرومند و در آرزوی چنین قدرتی می سوزند.

 

[1] - در ژوئیه سال ۱۹۶۲ الجزایر پس از ۱۳۲ سال، استقلال خود را اعلام و از استعمار فرانسه رها شد. پیش‌ درآمد این رهایی هشت سال مبارزه با صدها هزار کشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی :

" من گوهر روحم که هویدا و نهانم       یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم
آن را که ببینم دل او لایق عشق است   رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"‎

قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی ‎

سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی

کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی ‎

کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی ‎

که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی‎

بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی ‎

که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی ‎

همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی ‎

که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی ‎

تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی ‎

لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی‎

ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی ‎

همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی‎

چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی ‎

که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی ‎

این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی ‎

کین عاشق تو گشت مداوا ز غم دوری تو، باز نهانی‎

ناخورده میی از غم، ریخت در این جام، و تو باز ندانی ‎

غم دوری شده درمان غمت، باز ندانی‎

حلقه ها زد به درت، نوبت عشق است، و تو در اینحال بمانی

که چرا دل شده شیدای نگاهت، و تو یک لحظه بدین چشم نمانی

رخ نما ای مه افکنده اقامت، بدین کنج نگاهم، که ندانی

دل ما گشته پر آشوب، ز آشوب خزان است، بازنمانی

فکر آن جام که آید ز برت بر لب من، چون که ندانی

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از19

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر