مصطفی مصطفوی
پروردگارا!
چگونه با تو سخن گویم،
و از دلگویه های سفره ی عشق، سر باز کنم،
که همزمان حرامیان نیز،
دم از عشق به تو، و ره به راه تو می زنند،
حال آن که سخت به غارت، جنگ و ظلم مشغولند، [1]
چنان سنگ تو را بر سینه می کوبند که انگار، سینه چاکی بهتر از آنان، برایت نیست!
و من در این راه، چگونه با آنان، همصف شوم؟!
آنان که هزار جهنم را، در راه وصل تو ساخته، و هر روز آن را وسعت می دهند،
جنایت پیشگانی که در دور تند، رقصی مجنون وار از خون را، مشق می کنند،
در جنایت و ظلم، از هم سبقت می گیرند،
و به قصد کسب رضای تو!
می درندُ، می کُشندُ، می بَرند ...
انگار تو را بیخیال، بدین کابین خون و غارت یافته اند،
و بدین نبرد جنایت بار، راضی دیده اند؟!
آیا تو را رغبتی بدین رقص خون آلوده، هست؟!
نمی دانم!
از تو می گویند!
از جان هایی که برای رسیدن به تو، باید بستانند!
از کشته هایی که باید پُشته سازند؟!
از معابدی که باید برای تو، ویران کنند!
از زنجیرهایی که باید بر گردن ها بیاویزند!
از دارهایی که باید همواره برافراشته بماند!
از گردن هایی که به انتظار این دار باید بمانند!
و...
اما در این سو عاشقانی هم هستند، که در کُنج خلوت خود، شعر عشق می سرایند، و ترنم وصال می نوازند،
دهان ها را بسته اند، تا حتی پشه ایی هم، در ورود به خلوت آنان، آسیب نبیند!
لباسی از رنگ سپید می پوشند، تا در اشعه ی نور تو، دیده هم نشوند، در آن محو شوند.
و عشاقی که چهره مخشوش تو را از میان زباله های ذهنی این و آن یافته، جلا می دهند و با آن اظهار عشق می کنند.
بارخدایا!
تو از مظلوم ترین هایی!
همینطور انسانیت نیز مثل توست!
چرا که اعجوبه های جنایت، در جمله خواستگارانت، صف کشیده اند، صفی بلند از مدعیان!
ویترینی بزرگ از جنایت پیشگان تاریخی بلند از قتل و غارت و کشتار، که باز، دم از تو می زنند،
وجود این لیست بلند بالا نیز، چشم ها را، باز به سوی تو خیره می کند!
از سیاه پوشان شب ساز و شب شکار، تا سپید پوشان سپیده دمانِ نَردِ عشق با تو باختن!
عاشقانت گاه در خلوت، بی صدا، تو را فریاد زنند
عشق پیشگانی هم، بر بلندای آشکار، ندای نام تو را سر می دهند،
هر یک بتی از تو ساخته، و با آن، در غیابت، سخن به عشق می کنند،
یکی تو را مظهر زیبایی می بیند، و زیبایی می آفریند،
دیگری تو را ظهور قدرت مطلق می بیند، سعی می کند مثال قدرت مطلق تو باشد،
دیگری تو را مهربان ترین دیده، با مهر، تو را مانور می دهد،
آن یکی تو را خالق عشق می بیند، و آنرا با تو معنی می کند،
دیگری تو را جَبّار دیده، جَبر جَباریّت را بر همگان مستولی می خواهد،
و من در میان این همه،
میان تل انباری از زیبایی و نازیبایی ها،
گاه تو را می یابم، گاه می بازم، گاه می بینم، و گاه گُم می کنم و...
در این قشقرق فریادهای عاشقانه و دردمندانه،
تو غایب ترینی!
و دلم با سکوت پیشگانت قرین تر است.
اما جولان و فریادها، از آنِ بت سازان و بت پرستان است،
ماه رخان مکتب انسانیت هم، تو را می جویند،
و سکوت هم از آنِ آنانی است، که سر در گریبان تفکر کرده اند، تا شاید بتوانند از این صحنه جرم و جنایت، عشق و زیبایی، رمزی گشایند، تا شاید گرهی از کلاف سر در گم انسان باز کنند.
و اما تاکنون نه رمز انسانیت را یافته اند، و نه راز الوهیت تو را،
هر دو در مسطوره هایی مخلوط،
از این دست به آن دست می شوند،
کاروان ما در حال عبور است،
بی تو، و یا با تو، این کاروان در حال گذر است.
[1] - پاپ فرانسیس، رهبر کلیسای کاتولیک، در نشست نمایندگان ادیان مختلف گفته است که دین خدا، بشر را به سوی صلح و آشتی فرا میخواند و نه به سوی جنگ و خشونت. رهبر کلیسای کاتولیک مستقیما به جنگ در اوکراین اشاره نکرد اما به گفته ناظران، اظهارات او به معنی انتقادی تلویحی از کریل، اسقف اعظم کلیسای ارتدوکس روسیه است که صراحتا از حمله نظامی روسیه به اوکراین حمایت کرده است. اسقف اعظم کریل با ولادیمیر پوتین و دولت او روابط نزدیکی دارد سخنرانی پاپ در کنگره دینی در پایتخت قزاقستان ایراد شد که در آن نمایندگانی از ادیان بزرگ گرد آمدهاند. او تاکید کرد که نمیتوان از دین برای توجیه و دفاع از جنگ، که یک شر است، استفاده کرد و افزود که خدا نباید «گروگان عطش انسان برای کسب و حفظ قدرت قرار گیرد». اسقف اعظم کریل ماه گذشته گفت که در این نشست شرکت نمیکند اما کلیسای ارتدوکس روسیه هیئتی را به این نشست اعزام کرده است.
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب
انقلاب، واژه ایی است که وقوع آن تن انسان را می لرزاند، این جراحی عمیق و گاه کُشنده اجتماعی، موقعی اتفاق می افتد که دیگر امیدی به اصلاح وضع موجود نیست، راه های اصلاح، توسط حاکمان بر جامعه چنان بسته نشان داده می شوند، که مردم در شرایط ناچاری تمام، تن بدین جراحی بزرگ و عمیق و خسارتبار اجتماعی می دهند، و فقط جوامعی که طعم انقلاب را چشیده اند، می توانند عمق خسارت، و زحمتی را که ناشی از بروز هر انقلابی بر جامعه تحمیل می شود را، بفهمند، که از نتایج چنین عملی، ویرانی، کشتار، عقب ماندگی، بهم ریختگی و... و گاه حتی مرگ جامعه را نیز، باید پیش بینی کرد [1] .
سلسله پهلوی برغم سازندگی و تحول همه جانبه ایی که برای کشور به ارمغان آورد، درسی از خواست های نهضت بزرگ مشروطیت و نهضت مردمی ملی شدن نفت نگرفت، و خواست دمکراسی و آزادی خواهی مردم ایران را نادیده گرفت و در بُعد سیاسی، روند نامناسبی را در پیش گرفته، در حالی که جامعه در اثر گسترش نظام آموزش و پرورش، رسانه های جمعی، جامعه شهری و... رشد بی سابقه ایی را بر خود دیده بود، و می رفت تا ایرانیان، جوامع اروپایی و پیشرو را الگوی خود، برای ترقی و توسعه داشته باشند، که از جمله خصوصیات نظام های پیشرفته، بر آوردن نیاز جامعه، در گردش و چرخش قدرت در بین نخبگان جامعه است، که روند این چرخش در کشور مسدود شد، و بر عکس، بر تمرکز و توسعه قدرت نزد شاه، تاکید گردید، و نهایتا هم پهلوی دوم با اعلام سیستم تک حزبی، و اجبار مردم ایران به عضویت در حزب رستاخیز، از این لحاظ، نظام تک حزبی، و تجربه نابخردانه ی دیکتاتوری شرق را، الگوی خود گرفت،
این و بسیاری از دیگر کاستی ها که از جمله آن نظامی – امنیتی شدن کشور، در اثر بزرگ شدن نهادهای نظامی و امنیتی و...، باعث گردید، جامعه ایران احساس خطر کرده، و تمام مسایل دیگر را نادیده گرفته، و حرکت اعتراضی خود را آغاز نمایند، حوادث بعدی، و نوع واکنش رژیم به این اعتراض نیز، به شدت و عمق آن افزود، و در عرض چند ماه، نظامی 5 دهه ایی، سرنگون و نابود گردید.
امروز 17 شهریور است، روزی تاریخ ساز در تاریخ این انقلاب بزرگ، سراسری و شکوهمند، توسط مردم ایران، روزی که این مردم نشان دادند وقتی حکومت و رهبری از چشم شان افتاد، در مقابل همه ی قدرت و هیکل تنومند نظامی و امنیتی اش، حتی بی سلاح هم، خواهند ایستاد، حتی اگر به کشتار جمعی آنان منجر شود؛
ایرانیان در 17 شهریور 1357 [2] ، یک تقابل بزرگ و دسته جمعی با نظامی که نمی خواستند را، به دید جهانیان کشیدند، گرچه این روزها، بعد از بیش از چهار دهه که از آن انقلاب می گذرد، عده ایی چنین ایستادنی را خلاف مصالح ملی ایران و ایرانیان ارزیابی می کنند، و از آن حرکت اظهار پشیمانی کرده، لذا باز در شعارهای اعتراضی خود به وضع موجود، شعار "ما اشتباه کردیم، که انقلاب کردیم" را سر می دهند، اما در آن روز، و در آن مقطع از تاریخ ایران، ایرانیان فعال در آن صحنه، این حرکت خود را منطقی ترین، و در عین حال مناسب ترین حرکتی می دانستند، که باید انجام می شد، و شد.
در این نوشته به خاطرات یک شاهد عینی، از این روز بزرگ خواهم پرداخت، فردی که برادرش یکی از تیرهای شلیک شده از لوله تفنگ نظامیان حاضر در میدان ژاله را، که در واکنش به اعتراض مسالمت آمیز مردم ایران، شلیک شده بود را، بر پهلوی خود، پذیرا شد :
"ما آن موقع در خیابان پنجم نیروی هوایی ساکن بودیم، من و برادرم هم در راهپیمایی 17 شهریور 1357 شرکت کردیم، چرا که اعلام شده بود که همه شرکت کنند، اما صبحگاهان، پیش از این که مردم در میعادگاه خود، در میدان ژاله حضور یایند، نظامیان و نیروهای امنیتی در میدان ژاله آمده بودند، و تانک ها و نفربرهای نظامی آنان، خیابان های منتهی به میدان را از صد متر جلوتر، از هر طرف بسته بودند، و اجازه نمی دادند که فردی وارد میدان ژاله شود؛ چه از سمت میدان خراسان، چه از سوی میدان امام حسین، چه مسیر میدان بهارستان که به ژاله منتهی می شد، همه را به همین طریق مسدود کردند، حال آنکه میدان ژاله محیط زیاد بزرگی هم نبود. اما به رغم اعلام حکومت نظامی، مردم به این فرمان اهمیتی ندادند، و این سیل جمعیت بود که از خیابان های مختلف منتهی به میدان، به سوی آن پیاده سرازیر بودند. جمعیت هم بلند و یکصدا و پرشور شعار می دادند، که طنین شعارهای شان گوش را کر می کرد، و صدای آن شعارهای یکپارچه، در فضای خیابان می پیچید، و وحشت آفرین بود.
"مرگ بر شاه" بیشترین شعاری بود که از سوی جمعیت، سر داده می شد، یا "مرگ بر این سلطنت پهلوی"، و یا "ما می گیم شاه نمی خواهیم نخست وزیر عوض می شه، ما می گیم خر نمی خواهیم پالون خر عوض می شه"، همچنین شعارها علیه ژنرال ازهاری، که حاکم نظامی و خشن شاه بود.
نیروهای نظامی مستقر در میدان ژاله هم مرتب تذکر می دادند که "مردم! متفرق شوید"، اما کسی به این دستور نظامیان هم توجهی نمی کرد، تا این که آنان شروع به تیراندازی هوایی کردند، به دنبال شنیده شدن رگبار گلوله و وحشت صدای آن، عده زیادی از مردم ترسیدند و فرار کردند، ولی بسیاری هم ماندند و فرار نکردند. ما هم از جمله این ها بودیم که با شروع تیراندازی کمی عقب نشینی کرده، و دور شدیم. عده ایی از آنانی که ماندند، با جرات تمام سینه به سینه سربازان حاضر در میدان می شدند، تو گویی می خواستند آنها را خلع سلاح کنند.
تیراندازی زیادی انجام شد، ولی در این شرایط نفهمیدم چه شد که برادرم تیر خورد، دیدم که افتاد، اما تا رفتم به خودم بیایم، مردم او را از زمین برداشته و با خود بردند، و از این صحنه حمله و گریز، خارج کردند. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود، برای همین هم، نتوانستم به دنبالش بروم، و تا سه الی چهار روز مفقود بود، و خبری از او نداشتیم، که چه بلایی سرش آمده است، بعد از سه چهار روز از بیمارستان بازرگانان تماس گرفتند، که چنین فردی اینجاست، شما او را می شناسید؟ که بدین وسیله بود که او پیدا کردیم، بیمارستان بازرگانان بیمارستان خوبی بود، که در همین میدان شاه سابق، نزدیک سه راه امین حضور قرار داشت،
بلافاصله به آنجا رفتیم و دیدیم که مجروحین زیادی هم آنجا هستند، دست و پا شکسته ها، و یا له شده ها در زیر دست و پا، و یا کسانی که تیر خورده بودند، ولی آن زمان اینطور نبود که عوامل رژیم راه بیفتند و ببینند، کی در تظاهرات بوده، که مجروح شده، و مجروحین را هم دستگیر کنند، و با خود به مراکز نظامی و امنیتی ببرند، ما چنین موردی را ندیدیم، و انگار رسم هم نبود، و نظامیان و امنیتی ها، کاری با مجروحین بستری در بیمارستان ها نداشتند.
با این که ما سه الی چهار روز، به دنبال برادرم، ده بیمارستان را گشته بودیم، اما نتوانستیم او را پیدا کنیم، در حالی که اصلا فکرش را هم نمی کردیم که او را در بیمارستان بازرگانان بیابیم، و زبانم لال، بیشتر احساس می کردیم که او را از دست داده ایم، و در این درگیری ها کشته شده است، اما از قضا او در همان جایی بستری شده بود، که فکرش را هم نمی کردیم، و فقط موقعی متوجه این امر شدیم که او به هوش آمده بود، و به کادر بیمارستان شماره تلفن داده، و از بیمارستان زنگ زدند، و ما هم رفتیم و او را پیدا کردیم.
بیشتر مجروحینی هم که در این بیمارستان بستری بودند، کسانی بودند که در اثر ازدحام مجروح شده بودند. چرا که ازدحام جمعیت در خیابان های اطراف میدان ژاله خیلی بود، و وقتی نیروهای نظامی و امنیتی مستقر در میدان تیراندازی می کردند و یا مردم را دنبال می کردند، مردم به سرعت فرار می کردند و در این حالت گریز و فرار، به هم آسیب می رساندند.
اما در همه این تیراندازی ها و... من کشته ایی را که بر زمین افتاده باشد، ندیدم، مجروح دیدم، ولی کشته ندیدم. شاید بعد از رفتن ما کشتاری شده باشد، تیراندازی های مکرر، مردم را به سمت کوچه ها فراری می داد، و ما هم کمی عقب آمدیم، بعدها همین سال گذشته بود که شنیدم برخی از انقلابیون گفتند که در جوی آب، مواد قرمز کننده می ریختند که کشتار آن روز را بزرگ تداعی کنند، تا احساسات مردم علیه رژیم شاه را افزایش دهند، و مردم احساس کنند که از کشته پشته ساخته اند و جوی خون راه افتاده است، مثل همین جریان آتش زدن سینما رکس آبادان که بعدها معلوم شد کار رژیم پهلوی نبوده، و افراد دیگری این حادثه را آفریدند، و آن را به دوش این رژیم انداختند.
17 شهریور خیلی صحنه بدی بود، صحنه ایی که نظامیان می خواستند و سعی می کردند تا جمعیت را متفرق کنند، ولی مردم قصد متفرق شدن و ترک صحنه را نداشتند، و این باعث حمله و فرار متقابل و... می شد، اما به رغم این که تیراندازی های هوایی را شاهد بودم، ولی ندیدم که نظامیان مستقیم مردم را هدف قرار دهند و به سمت مردم شلیک مستقیم کنند، در مسیر های فرار و بازگشت هم آدم هایی بودند که زار می زدند "آی سرم، آی پام و..." که جراحات آنان هم در اثر ازدحام جمعیت بود، که صدمه می دیدند.
از ساعت 8 و نیم یا نه صبح بود که ما به اطراف میدان ژاله رسیدیم، و حضور ما تا ساعت 12 ادامه یافت. شاید درگیری هایی که منجر به کشتار در این روز شد، بعد از ساعت یک یا دو بعد از ظهر اتفاق افتاده باشد، که درگیری شدت گرفت.
اولین کسانی که تو شکم سربازان می رفتند، نیروهای وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران بودند، که اکنون آنها را منافقین می نامند، مردم عادی جرات این کارها را نداشتند، اما نیروهای سازمان مجاهدین هم مسلح بودند، و هم انگار برای این کارها آموزش دیده بودند، هم بلد بودند که باید چه کنند، و چه نکنند. و البته بعدها هم همین ها بودند که پادگان ها و کلانتری ها را خلع سلاح کردند. من خودم این را به چشم خود دیدم که چطور کلانتری خیابان پنجم نیرو هوایی که در محل ما قرار داشت، توسط آنان خلع سلاح شد، برای مدت ها تیراندازی و درگیری بین آنان در جریان بود، مادرم هم در اینجا شاهد این درگیری از 500 متری بود، من هرچه کردم نتوانستم او را متقاعد کنم که صحنه درگیری را ترک کند. و به نظرم همین افراد مجاهدین و گروه های سیاسی بودند که درگیری های روز 17 شهریور را هم به تنش بیشتر می کشاندند، تا درگیری ها اوج گرفته و احتمالا به کشتار ختم شد.
آن موقع ها این نوع درگیری های منجر به کُشت و کشتار، اصلا رسم و معمول هم نبود، و مردم با این نوع درگیری ها آشنا هم نبودند، وسایل ارتباط جمعی هم مثل شبکه های اجتماعی الان نبود، که مردم از وضع خودشان باخبر شوند، مردم در اینگونه مسایل خیلی ناآگاه بودند، و نیروهای همین نوع گروه های سیاسی بودند که به این امور آگاه، و بلد بودند باید چه کنند. اعضای سازمان های کمونیستی هم فعال بودند که می رفتند روسیه آموزش می دیدند، و در این گونه تجمع ها برنامه ی خاص خود را داشتند، مردم عادی برنامه و اهداف روشنی در این اعتراضات نداشتند، اصلا نمی دانستند که به دنبال چی هستند. گروه های کردی مثل کومله و دموکرات ها هم در راهپیمایی ها حضور داشتند، که آنها هم آموزش دیده بودند و هم می دانستند که چه کنند؛ اما مردم عادی که اکثریت حاضرین در این راهپیمایی ها را تشکیل می دادند، از این گونه مسائل بی اطلاع بودند.
مردم نه آقای خمینی را می شناختند و نه فرد دیگری از این دست را، بعدها بود که در راهپیمایی ها اسم او تکرار شد و او را شناختیم، بعدها بود که متوجه شدیم ایشان به نوعی مکتب سیاسی و فکری شیخ فضل الله نوری در مشروطه مشروعه را دنبال می کند، شیخ فضل الله نوری در مخالفت با نهضت مشروطیت ایستاد، و برای سد نمودن پیروزی مشروطه خواهان در کنار محمد علی شاه قاجار با مشروطه به مقابله برخاست، و تنها بعد از شکست عناصر ضد مشروطه و سلطنت طلبان قاجاری بود که، به خاطر اقدام و حمایتش از عناصر ضد مشروطه، در کنار محمد علی شاه قاجار (فرزند مظفرالدین شاه)، و به توپ بستن مجلس مشروطه و...، توسط مشروطه خواهان و... دستگیر و توسط علمای نجف در تهران محاکمه و به جرم محاربه با حکم خدا اعدام شد،
این در حالی بود که محمد علی شاه در برخورد با مشروطه خواهان تاریخ جنایتباری را مرتکب شد که داستان عاشورای تبریز تن هر ایرانی را می لرزاند، مردم تبریز برای دفاع از مشروطه یک سال مقاومت کردند، سی هزار سپاه محمد علی شاهی که برای شکست مبارزین مشروطه خواه به تبریز حمله کردند، کاری از پیش نبرده و شکست خوردند، محمد علی شاه سپاهیانی از اردبیل، کردستان و... به سمت این شهر مقاوم گسیل داشت، شهر را یک سال محاصره کردند، در این یک سال حتی آذوقه اجازه ندادند به شهر وارد شود، شرور ترین افراد را برای غارت و چپاول تبریز اعزام داشت که به ناموس و مال مردم رحم نکردند، گرسنگی مردم تبریز که همچنان مقاومت می کرد به حدی بود که از گوشت جنازه های مردگان خود تغذیه می کردند، داستان غمبار تبریز در این یک سال که با سپاه محمد علی شاه مبارزه کردند را باید خواند، اطلاع از آنچه بر مردم تبریز و دیگر شهرهای ایران رفت، خون به دل هر انسان آزاده ایی خواهد کرد، و این مردم ایستادند و قرمانان مشروطه خواه تبریز بالاخره موفق شدند نیروهای دیکتاتوری محمد علی شاهی که مورد حمایت علمایی همچون شیخ فضل الله نوری بودند را شکست دهند و ایران را از استبداد قجری نجات دهند، بعد از این پیروزی بود که عده ایی از علمای نجف در واکنش به آنچه بر مردم ایران در این دوره سیاه رفت، مسببان این حرکت را محاکمه کرده، شیخ فضل الله را به جرم محاربه با خدا، در تهران اعدام کردند.
ما در آن زمان بر موج انقلابی سوار شدیم که نه می دانستیم چه کسی این موج را بلند کرد، و یا این موج بر چه ایده ایی سوار بود، و بر چه نتایجی ختم خواهد شد، در حالی که من خود حدود 28 سال داشتم و دیپلمه هم بودم، و برادرم هم دانشگاهی بود، این چنین بر آنچه بر کشور می گذشت، بی اطلاع بودیم، فقط دنبال روی می کردیم، می گفتند اعتصاب کنید، کارخانه خود را می بستیم، جمعه که در میدان ژاله تجمع داشتیم، بلافاصله سوال می کردیم، خوب! تظاهرات بعدی کجا و چه موقع خواهد بود و... تا شرکت کنیم؛ حال شما حساب کنید افراد بی سواد، و در شهرستان ها و دیگر نقاط کشور، در چه سطحی از آگاهی قرار داشتند.
بیشتر برنامه ریزی و راهبری حرکات اعتراضی بر عهده گروه های سیاسی همچون چریک های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق و... بود، و آنان تنها کسانی بودند که می دانستند چه می کنند، برای ما ظهور آقای خمینی مثل رئیس جمهور شدن همین آقای احمدی نژاد بود که نامی از ایشان نبود، اما به سرعت این نام آمد و مشهور شد و بر کرسی ریاست جمهوری نشست، در مقابل گروه های کمونیستی و مجاهدین در مبارزه خیلی ریشه دارتر و مشهورتر بودند، یادم هست در همان، روزهایی که رژیم پهلوی دیگر آنقدر ضعیف شده بود که توانایی حفظ مراکز نظامی و زندان ها را هم نداشت، عده ایی به زندان ها حمله کردند، و درب زندان را شکستند و زندانیان را آزاد کردند، در همان روزها برای انجام کاری، عازم شهر رشت بودم، که دیدم 7 یا 5 کیلومتری رشت مردم زیادی با گل و شیرینی و گاو و گوسفند در کنار جاده ورودی به شهر ایستاده و منتظرند، و در حاشیه جاده صف کشیده اند، کنجکاو شدم که چه کسی قرار است وارد رشت شود، ایستادم و سوال کردم، گفتند تعدادی از مبارزین زندانی، بعد از سال ها زندان، آزاد شده و از تهران می آیند، سه ربع بعد، حدود 15 دستگاه اتومبیل چراغ روشن آمدند، اسم آن زندانیان سیاسی که آزاد شده بودند را یادم رفته، ولی بعد متوجه شدم که چند تن از نیروهای رهبری گروه های چپ کمونیستی هستند که برای سال ها در زندان بوده و اکنون از زندان ها گریخته و عازم شهر خود هستند، و مردم چند کیلومتر صف بسته اند که از آن ها با گل و شیرینی و قربانی گاو و گوسفند، استقبال کنند.
به این نفوذ کمونیست ها در منطقه گیلان نباید متعجب بود! این استقبال به علت نفوذ عمیقی بود که کمونیست ها در این منطقه داشتند، چرا که در حدود شهریور 1320 و... روسیه ایران را، سال ها بعد از انعقاد قراردادهای ترکمنچای و گلستان، دوباره از سمت شمال اشغال کرده، و به دنبال تشکیل جمهوری دموکراتیک خلق گیلان بود، و این مناطق را می خواست جزو اقمار خود نگه دارد و از ایران دوباره جدا کند، و نیروهای اشغالگر قصد خروج از ایران را هم نداشتند، و به دلیل همین اشغالگری ها و... گروه های کمونیستی در این منطقه نفوذ زیادی یافتند و من به چشم خود دیدم که مردم چطور از آنان استقبال باشکوهی می کردند،
این استقبال مرا به یاد دیدار شاه با احمد کسروی می اندازد که، وقتی احمد کسروی از او در این ملاقات خواست که روحانیون دوری کند و آنان را از دربار خود دور کند، زیرا آنها را خطرناک می دانست، اما محمد رضا به او گفته بود مشکل بزرگ کشور اکنون چپی ها و کمونیست ها، هستند که از ناحیه روسیه حمایت می شوند، فعلا اولویت اول کشور دفع خطر کمونیسم است، ولی کسروی این استدلال شاه را قبول نکرد و او را متوجه خطر روحانیت می کرد، اما محمد رضا گوش نکرد؛ این نفوذ روسیه و کمونیسم را در ایران من در همان روزهای اول انقلاب، در سال 1357 دیدم که چطور کیلومترها مردم برای استقبال از چند زندانی چپی ایستاده بودند. "
[1] - در انقلاب مردم اتحاد جماهیر شوروی علیه سلطه دیکتاتوری کمونیسم، در دهه آخر قرن بیستم، حتی مرزها نیز از خطر مصون نماند و علاوه بر از هم پاشیدن این اتحادیه، مرز کشورهای تحت سلطه نیز با کشتارهای بسیار جابجا شد.
[2] - رویداد ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ شناخته شده با نام «جمعه سیاه» که در برخی منابع از آن با عنوان «کشتار ۱۷ شهریور» نیز یاد میشود، رویدادی در جریان ناآرامیهایی بود که در نهایت به وقوع انقلاب ۱۳۵۷ ایران انجامید. در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ خورشیدی، تظاهرات مخالفین و انقلابیون در محلات جنوبی تهران، خیابان ژاله پیشین (خیابان مجاهدین اسلام کنونی) و میدان ژاله (میدان شهدا کنونی)، منجر به سرکوب خونین تظاهرکنندگان توسط نیروهای نظامی ارتش شاهنشاهی ایران شد. همچنین خاطراتی هم از غلامحسین ساعدی مبنی بر حضور تیراندازان عرب زبان در این تجمع نقل شده. ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ اغلب به عنوان آغاز پایان کار دودمان پهلوی ایران در نظر گرفته میشود که هر گونه امید به مصالحه میان انقلابیون و سلطنتطلبان را از میان برد. رویدادهای این روز عملاً امکان به ثمر رسیدن اصلاحات تدریجی، آرام و لیبرالی را ناممکن کرد. اگرچه مخالفان حکومت پهلوی از کشته شدن چند هزار نفر صحبت میکردند، اما بعدها مشخص شد که آمار رسمی و آنچه در اطلاعیه فرمانداری نظامی تهران درباره تعداد کشتهها ذکر شده بود، یعنی حدود ۸۷ نفر، درست بودهاست. سالها بعد نیز عماد الدین باقی با دسترسی به آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامی و منابع دیگر، در پژوهشی تعداد کشتهشدگان ۱۷ شهریور را ۸۸ نفر عنوان کرد که ۶۴ نفر آنها در میدان ژاله کشته شدند.
منجلاب دیکتاتوری و استبداد چنان عمیق است که، در مسیر مبارزه با آن، اصلاح طلبان بسیاری را در خود خواهد بلعید؛ اما کسانی که بدین تمامیت خواهی مهر بطلان و پایان میزنند، مردانی شجاع، و زنده کننده ی ملت خود و البته بشریت هستند، هر چند ترمیم این زمین سوخته، و پر کردن این عمق منجلاب و تباهی، به سال ها وقت نیاز است؛ گورباچف قهرمانانه پای در اصلاح وضع کشور و مردم خود نهاد، و قربانی عمق منجلاب استبداد و دیکتاتوری در شوروی شد.
روحش شاد باد
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب)
کمربند ایالت های هندو زبان شمال هند، که مهمترین خواستگاه این زبان و فرهنگ، و در عین حال محل بروز مناقشات ناسیونالیسم افراطی هندو، و البته محل مانور عملی تفکر هندوتوا (ناسیونالیسم قومی-مذهبی هندو) هستند، همواره دستخوش تحولند، ناسیونالیسم افراطی که امروز ایدئولوژی و روند فکری خود را بر هند کثرتگرا و دمکرات تحمیل می کنند. ایالت بیهار، در کنار ایالت اتارپرداش (از مهمترین ایالت های هند از لحاظ جمعیت و سیاست) قرار دارد، این گزارشِ ترجمه شده به شرایط سیاسی گروه های حاکم بر ایالت بیهار، تحت زعامت حزب بی جی پی، نگاهی گذرا دارد، که در کش و قوس قدرت، تا به کجا پیش رفته اند،
خدای رام مهمترین دستازویز مذهبی حزب بی.جی.پی است، که اکنون دولت مرکزی هند را تحت نخست وزیری آقای نارندرا مودی در دست دارد، که برای تحریک عواطف مذهبی هندوها از آن همواره بهره جسته، تا آنان را به بهانه دفاع از حدود و حقوق، و فرهنگ منافع این خدا، از جمله تصاحب محل تولد ادعایی این خدای افسانه ایی، که از قضا درست در زیر ساختمان اصلی مسجد 400 ساله بابری تعیین شد! عملیات سیاسی - مذهبی طولانی را پی ریزی و دنبال نمایند، تا در قبال آن، پروسه سیاسی گسترده ایی تدارک دیده، افکار عمومی هندوها را، در خلال مبارزه و مقابله با اقلیت 200 میلیونی مسلمان هند، بسیج و یا حساس کرده، و تمام قوانین سکولار - دمکراسی، و فرهنگ تسامح و تساهل حاضر در مذهب هندویسم را به سخره گرفته، و در یک بازی سیاسی ماهرانه، از یک حزب دست چندم در هند، به حزب اول کشور تبدیل، و اکنون قدرت را در بسیاری از ایالت ها هم، و از جمله پایتخت از آن خود کرده اند.
وجود همین خدا، که سیاسی ترین خدای موجود در میان خدایان دیگر هندوست، به وسیله ایی برای کسب، و توسعه قدرت برخی سیاسیون در هند تبدیل شده است، اما در اوج قدرت آنان نیز، همین خدای حساس و سیاسی، توسط یک رهبر دالیت، زیر سوال می رود، او متن مقدس کتاب حماسی رامایانا را، که روایت تحرکات این خدای هندویی را، در آن روایت کرده اند، مطلبی با درس های مفید ارزیابی می کند، و خدای ساخته و پرداخته شده در این متن را، در مقام خدایی، انکار کرده و...، که این خود تحول مهمی در تاریخ ارتباط، طبقه روحانیت هندو (برهمنان و شاخه سیاسی آنان یعنی حزب بی جی پی)، می توان تلقی کرد، و دالیت ها که در واقع مظلوم ترین، و وسیع ترین جمعیت تحت ستم، از میان طبقات جامعه سنتی هندو هستند، که حتی نجس انگاشته شده، و انواع ظلم ها بر آنان، بدور از اخلاق انسانی، طبق شرع و فرهنگ باستانی هندویی، مجاز شمرده می شود، به مقابله واکنشی وا داشته است.
اکنون یکی از رهبران دالیت ها، سکوت را می شکند، و بر خدای دستاویز قرار گرفته توسط اهل سیاست، می شورد، که به واقع شورشی است بر آنانی که مذهب و خدای مشهور هندوها را، در خدمت توسعه قدرت خود گرفته اند، و او درست این نقطه کانونی را منکر می شود، او رام را در زمانی منکر می شود که، نام او موتور محرک جماعتی از هندوهای افراطی است، که اهداف قدرت طلبانه خود را از طریق نام او دنبال می نمایند.
عدم اعتقاد به رام : حمله غیر مستقیم جیتان رام مانجهی به حزب BJP [1]
بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در جریان فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام [2] گردید.
نویسنده آجوی آشیرواد ماهاپراشاستا [3]
15 آوریل 2022
دهلی نو: آنچه روشن است در یک حمله غیر مستقیم اما واضح و روشن، به همپیمان حزب بهاراتیا جاناتا، سروزیر سابق ایالت بیهار، جیتان رام مانجهی عنوان داشت که او اعتقاد به خدای رام ندارد.
"من اعتقادی به رام ندارم. رام خدا نبود. رام شخصیتی است که به وسیله تولسی داس [4] و والمیکی [5] برای انتشار پیام شان ساخته و پرداخته شد." شبکه تلویزیونی ان.دی.تی وی [6] این مطلب را به نقل از مانجهی منتشر کرد، که در خلال مراسمی که به احترام تولد امبادکار [7] در چهاردهم آوریل عنوان داشته است.
بیان بحث برانگیز رهبر دالیت، منجر به درگیری های وسیع فرقه ایی در تعداد زیادی از ایالت ها، در جریان حضور کارناوال های شادی خیابانی طرفداران خدای رام در خلال فستیوال خشونت بار پاسداشت روز تولد خدای رام گردید.
رهبر دالیتی که گسترش حضور حزبش، "هندوستان عوامی مورچا" [8] ، را در صحنه قدرت ایالت بیهار، چنان پیش برد، که چند سال قبل به سمتی می رفت تا مهمترین همپیمان حزب حاکم جاناتا دال (متحد) به رهبری سروزیر کنونی ایالت بیهار، آقای نیتیش کمار باشد که اکنون رهبری ائتلاف حاکم را با حزب BJP در دست دارد.
در توضیح و تفسیر این نقطه نظر خود، آقای مانجهی اضافه کرد که : "آنها (تولسی داس و والمیکی) کتاب رامایانا [9] را نوشتند و درس های خوب زیادی در این نوشته آنان هست. ما به این اعتقاد داریم، ما به تولسی داس و والمیکی اعتقاد داریم، اما به رام اعتقاد نداریم".
"اگر به رام معتقدید، پس این داستان را هم ما همیشه شنیده ایم که رام میوه ای را خورد که به وسیله شباری [10] مزه مزه شده بود. اما شما میوه ایی را که ما به دهانمان زده باشیم را نخواهید خورید، اما لااقل آنچه ما به آن دست زده ایم را بخورید". سروزیر سابق ایالت بیهار این سخنان را، در حمله به جامعه برهمنان [11] (روحانیت هندو) عنوان می دارد، و آنان را متهم به استثمار و زیر سلطه نگهداشتن دالیت ها می کند.
او سپس ادامه می دهد که : "در این جهان تنها دو طبقه وجود دارند، طبقه ثروتمندان و فقرا" ،
آقای مانجهی که خود به جامعه طبقاتی - اجتماعی هندوی شدیدا عقب مانده ایی به نام موساهر [12] تعلق دارد، اخیرا به مهمترین رهبر دالیت ها در ایالت بیهار، بعد از مرگ وزیر سابق دولت مرکزی آقای رام ویلاس [13]پاسوان تبدیل شده است. او تاکنون روابط عشق و تنفری را با سروزیر ایالت بیهار آقای نیتیش کمار نشان داده است.
حمله به نیتیش کمار موقعی صورت گرفت که، کمار تصمیم داشت او را به عنوان سروزیر ایالت بیهار منصوب کند، اما به دنبال مخالفت رهبران احزاب مختلف علیه مانجهی، از این امر صرف نظر کرد، لذا او این چنین ظاهر شد که استقلال خود را نشان دهد.
قبل از این که او دوباره به ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی بپیوندد، بدنبال بازی سیاسی که از ائتلاف احزاب راشتریا جاناتا – گنگره در خلال سال های 2018 تا 2020 خورد، از حزب طرد شد. پسرش اکنون سنتوش مانجهی از وزرای کابینه دولت نیتیش کمار در بیهار است.
اظهار نظرهای مانجهی در خصوص خدای رام، از سوی آگاهان سیاسی به عنوان تلاشی دیگر از سوی وی برای برای روشن نمودن اهمیت خود در رهبری ائتلاف حاکم بر ایالت (ائتلاف احزاب جاناتادال متحد- بی.جی.پی) ارزیابی می کند. این اظهارات اهمیت خود را آن موقعی مشخص می کند که حزب BJP به عنوان تنها بزرگترین حزب حاضر در پارلمان ایالتی، می تواند با توجه به تعداد نمایندگانش در مجلس ایالتی، پایان دولت و ائتلاف حاکم را همزمان اعلام کند.
اخیرا دیده شده است که حتی سروزیر، آقای نتیش کمار مقابل اظهارات رییس مجلس ایالتی و رهبر ارشد حزب بی.جی.پی ویجای کمار در صحن نیز واکنش هایی داشته است، و آن موقعی بود که او ارتباطات غیر قانونی و بررسی های وقوع جرم سخن گفت.
حزب زعفرانی [14] (BJP) همچنین یک جنگ آشکار را با همپیمان خود حزب ویکاس شیل اینسان [15] را اخیرا آغاز کرده است. این اختلاف موقعی شدت گرفت که تمام سه نماینده مجلس عضو این حزب، حمایت از رهبر خود موکش ساهانی [16] را ترک گفته، و به حزب بی.جی.پی پیوستند. انتظار می رود ساهانی کرسی خود در مجلس سنای ایالتی ویدیان پراشاد [17] را نیز در جولای 2022 و در پایان دوره از دست بدهد، چرا که تمام نشانه ها حاکی از آن است که، حزب بی.جی.پی حمایت خود را از او بر خواهد داشت.
به عنوان یک متحد کوچک، حزب هندوستان عوامی مورچا آقای مانجهی با چهار نماینده مجلس ایالتی، در خصوص تحولات سیاسی اخیر در صحنه ایالت نگران است، وقتی می بیند که حزب BJP در دولت ائتلافی نیتیش کمار، قدرت خود را افزایش می دهد. آقای نیتیش کمار تاریخ طولانی از حفظ استقلال سیاسی، در عین ائتلاف با حزب بی.جی.پی را پشت سر گذاشته است. و هر از چند گاهی مواضعی را گرفت که متفاوت از آنچه بود که حزب بی جی پی اتخاذ می کرد، به خصوص در پیرامون مسایلی که منجر به دو قطبی سازی هندو- مسلمان در جامعه می باشد.
بنابراین بعد از انتخابات مجلس ایالتی بیهار در سال 2020، او از ساختار مواضع مخالف آمیز حزب خود در برابر حزب بی جی پی کاست، و به اندازه کافی دقت داشت تا از مقابله سیاسی با حزب مذکور خودداری کند. سکوت روشن و مهم او موقعی که حزب ویکاس شیل اینسان با وقاحت تمام توسط حزب بی جی پی صدمه دید، یا تعظیم 45 درجه ایی او در مقابل نخست وزیر، نارندرا مودی (حزب حاکم بی.جی.پی)، در مراسم قسم خوردن آدیتیاس [18] به عنوان سروزیر ایال اتارپردادش در لکنو مرکز این ایالت، مثال هایی هست که دلالت بر این دارد قد کوتاه سیاسی سروزیر ایالت بیهار در مقابل حزب زغفرانی را نشان می دهد.
در مقابل، و در چنین شرایط سیاسی، اظهار نظر مانجهی پیرامون خدای رام، در مراسم سالگشت تولد دکتر بهیم رائو امبادکار، نه تنها یک پیام سیاسی محکم و هشدار به حزب متعلق به کاست ها و طبقات بالای هندویی، یعنی حزب بی.جی.پی می تواند باشد، بلکه ممکن است به این امر اشاره و تاکید داشته باشد که تنوعی در ائتلاف حاکم در ایالت بیهار حاکم است.
[1] - Don't Believe in Ram': Jitan Ram Manjhi Delivers Veiled Attack on BJP
[2] - Ram Navami هندی ها به عکس ما که مراسم عزا داری برای مقامات مذهبی خود داریم، آنها در روز تولد خدایان و مقامات مذهبی و شخصیت های خود جشن می گیرند و به سالمرگ ها بی توجهند.
[3] - Ajoy Ashirwad Mahaprashasta
[4] - Tulsidas تولْسی داس (۱۵۳۲ـ۱۶۲۳)(Tulsi Das) شاعر برهمن و اصلاحگر مذهبی هندی. بیشتر عُمر خود را در مکان مقدس وارانسی (بنارس) مرتاض بود. بنابر افسانه در همینجا بود که قهرمان آسمانی هندو، راما، در رؤیایی به او دستور داد روایتی از حماسۀ سانسکریتی رامایانا بنویسد و از ماجراجوییهای راما ـ به زبانی که عامۀ مردم بفهمند ـ سخن بگوید. دریاچۀ پیروزیهای راما، روایت تولسی داس از رامایانا است که محبوبترین شعر حماسی و مذهبی در تمامی ادبیات هندی است.
[5] - Valmiki والْمیکی نخستین شاعر زبان سانسکریت و سرایندۀ رامایانا، نخستین منظومۀ پرتصنع حماسی هندوان. این منظومۀ ۴۸ هزار بیتی، که بر پایۀ افسانههای گوناگون دربارۀ زندگی راما (ششمين مظهر انسانی ویشنو) تألیف شده، سرشار از تشبیهات حماسی و سایر آرایههاست. والمیکی که در نوجوانی راهزنی پیشه کرده بود، از گذر تکرار نام راما به مقام قدیسی رسید و بنابر روایات حماسۀ رامایانا به او وحی میشد.
[6] - NDTV
[7] - Ambedkar دکتر بهیم رائو امبادکار، از رهبران و متفکرین دالیت است که قانون اساسی هند یکی از شاهکارهای اوست، که طوری نوشته شده تا حقوق تمام هندی ها رعایت شود بدون توجه به مذهب، طبقه، و... در فرایندی دمکراتیک قدرت در هند جابجا شود. قانون اساسی هند شاهکاری در آشتی بین قدرت و مردم است که در آن مردم می توانند هر مقامی را از طریق انتخابات مستقیم و غیر مستقیم برکنار کنند.
[8] - Hindustan Awam Morcha (HAM)
[9] - the Ramayana اثر حماسی حاوی مبارزات خدای رام
[10] - Shabari از شخصیت های افسانه راما در رامایانا که خانم پیر روستایی است که در جستجوی دانش و از جمله مفهوم دارما است، که به خدمت پیری در آمد و او وعده داد که در صورت خدمت، به رام خواهد رسید، و همین هم شد، در حالی پیران زیادی در انتظار قدوم برام بر معبد خود بودند رام به معبد این خانم نزول اجلال کردند... ظاهرا او به طبقه تعلق دارد که مانجهی به او متعلق است و نه طبقه برهمنان.
[11] - Brahmin اگر جامعه هندو را به شکل بدن یک انسان در نظر بگیریم جامعه برهمنان در سلسله طبقات سر این بدن است که بقیه در خدمت او قرار می گیرند، روحانیت هندو متون مقدس را در اختیار داشته و خود آن را تفسیر و قرائت می کنند و از این سو پایین ترین طبقه جامعه هند دالیت ها هستند که اصلا به این بدن تعلق ندارند و موظف به خدمت به دیگر طبقات هستند، آنها نجس بوده و نزدیکی به آنها باعث کسب زذیلت می شود و...
[12] - Musahar community جامعه دالیت ها خود به شاخه های مختلف تقسیم می شوند این یکی از آنهاست.
[13] - Ram Vilas Paswan رهبر یکی از دو حزب مهم ایالت بیهار که در دولت ائتلافی حزب کنگره وزیر بودند و اکنون فوت کرده است
[14] - The saffron party زعفرانی ها گروه های معتقد به تفکر فاشیستی هندوتوا هستند که معتقدند اقلیت ها جامعه هندو را کثیف کرده اند و باید ادیان وارداتی از صفحه هند پاک شوند، لذا مسلمانان، مسیحیان، یهودیان و... باید تغییر مذهب داده و به اصل هندویی خود باز گردند، اینها لباس هایی به رنگ زعفرانی می پوشند و این رنگ نماد مقدس جامعه روحانیت هند هم هست.
[15] - Vikassheel Insaan Party (VIP) از احزاب ایالت بیهار
[16] - Mukesh Sahani
[17] - Vidhan Parishad
[18] - Adityanath از رهبران مهم احزاب هندوی افراطی و سروزیر ایالت مهم اتارپرادش هند، که از طبقه روحانیون تندرو هندوست.
"خدا انسان را به صورت خویش آفرید" تورات [1]
"خلق ما بر صورت خود کرد حق" مولوی بلخی [2]
ایزد یکتای من!
در سالگشت گردش فصل روزه، که اینک دهه هاست، به تکرار، بر آن گذشته ام، و هر بار به رسم تمکین، برگزارش می دارم، میان این انقیاد، دلم به سخن با تو رغبت، و سخنی بیشتر یافته، تا ذهنم را در خود، و تو که البته یکی، و در عین حال مجزایم، درگیر کنم؛
برغم حال و هوای آن روزهای خوشِ بیفکری، که عبادتِ از سر تجارتِ کسب رضای تو را داشتم، اینک تفکر تجارت مسلکی، در رابطه ام با تو را، با شاکله دل و روانم ناسازگار یافته، سعی می کنم، از این ساختار تجارت پیشگی جدا شده، دیگر قصد تجارت با تو نکنم، که ذوقمندانه بر تن خویش، ترکه خاموشی نیاز بنوازم، و لذت خوشی های سخت را، به قصد کسب چند ثوابی تجربه کنم،
از این روست، که این روزها فارغ از تجارت معمول، دیگر نمی خواهم به سان برگزار کنندگان مراسم کفن و دفن های پر از تشریفات بیمنطق باشم، که ناباور به رفتنِ همراهی، که چندی قبل با آنان بود، چون مسخ شدگان، از روی متنی، مو به مو، تشریفاتی را معمول می دارند، و بر گوش قطع شده از عالم پیچیده عقل و روحِ تن مرده ایی، سابقا زنده، در حالی که می دانند مرده است، اما یقین بدان نداشته، چون زندگان در این گوش، کلمات را تلقین می کنند؛
در حالی که می دانند زمان خاک شدنِ این جسم مرده، و فاسد شدنی، فرا رسیده، بیتوجه بدین هدف روشن، چنان با وسواس تمام آنرا می شویند، که انگار انسانی زنده، و واجد عقل، و روحی والاست، که پر طمطراق باید به موعدِ دیدار، یا حجله ی یار راهی شود و... حال آنکه در حقیقت یاری جز خاک، بر این جسم انتظار نمی کشد، و برای خاک شدن، که پایان معمول تمام نفس کشندگان دیگر عالم، و از جمله اوست، تشریفاتی نمی خواهد، او را "باید تنها به خاک سپرد"، همین و بس.
ای صاحب سخن! که سخنت را از تک تک ما دریغ کردی، حال آنکه جایگاهت در قلب تمام ما، و نزدیک تر از رگ گردن به ما بود! و حال، ما باید سخن منتسب به تو را، در پیچ و خم دل، و فکر افراد بسیاری چون خود، دیده و شنیده، و همچنان تا دنیا باقیست، در عملیات جدا کردن سره از ناسره، گرفتار باشیم! تو که در تک تک ما حضوری این چنین داشتی و داری، از چه روی با ما، خود به سخن ننشتی؟!
در چنین حال و روزی، که امام محمد غزالی توسی، که خود معلم اخلاق انسان، و انسانیت است، که در بازگو کردن راه های کسب سعادت، شهره شهر است، و بدو در گفته هایش گاه مطمئنم، که بندی را برای انسان در تدارک ندارد، بلکه به نظر می رسد او خود انسان را رها می خواهد، که چنین نگران وسیله دیدن انسان است، و می فرمایند "به صورت خدا خیره نشوید، چشم شما کور می شود." در میان امید و ترس، به دیدن و کور نشدن، اجازه می خواهم، تا گاهی نیم نگاهی کرده، و با هم به واسطه فراخوان بزرگ و عمومی ات، که "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" [3] ، با تو سخنی گوییم،
هر چند تو همواره شنوایی، در حالی که مرا گوشی برای شنیدن صدایت، و چشمی برای دیدن رویت، نیست، از این رو بر چشم و دلم مشکوکم، چرا که می بینم، به رغم این فراخوان های بزرگ و عمومی، میلیاردها دست، همواره رو به آسمان، تو را خوانده اند و می خوانند، و منتظر اجابتند، و به نظر می رسد دستان خالی را همواره فرود می آورند، بدون این که اجابت و پاسخ تو را حس کنند، و باز امیدوار، بالا می برند و خالی فرود می آورند، من نیز دهه هاست که به همراه این رکوع و سجود کنندگان، باز تو را می خوانم، و با تو سخن می گویم و خواهم گفت، با این تفاوت که تجارت مسلکی را، به سویی نهاده، منتظر اجابتی نبوده، بر این رکوع و سجود مشغول خواهم بود،
گویا اجابت تو نیز، به ظاهر، همچون دیگر جنبه های وجودت، چشم هایی خاص، برای دیدن می خواهد، تا که بتوان آنرا دید، و هنوز که هنوز است در این سرازیری ثلث آخر عمر، حد چشم هایم را بدین مرزها، راه نیافته، و رسیده نتوانم دید و یافت، باشد که روزی چشم و گوشی برای حس دیدن و شنیدن، مرا نیز چون دیگر مدعیانش، فرا رسد.
مهربانا!
گویند ما را بر صورت و سیرت خود آفریده ایی، این یعنی وقتی به خود نگاه می کنیم، باید تو را در خود ببینیم، یا گوشه هایی از آنچه که تو هستی، و باید باشی، دیده شود، و حسش کنیم، و من نیز به راستی تو را در صورت و سیرت خود، گاه حس می کنم!
می بینم که تو هم درست مثل مایی، تسلیم وضعی که در آنیم!
شاید بر تغییری خواستار باشی، اما اراده ایی بر حرکت، در تو نمی بینم، درست مثل خود، و بسیاری از همقطارانم که ضجه به تغییر می زنند، و به گاه کوس حرکت به سوی آن، میخکوب هزار ریسمان و میخِ بسته اند.
وقتی در این دنیای مملو از تجاوز و ظلم نگاه می کنم، قلبم از غم و افسردگی لبریز می شود، چرا که انسان بی پناه و تنها، نظاره گر هزاره ها تکرار صحنه هایی از عادی شدن، و رَوای ظلم و تجاوز، و صد البته صحنه ی لخت تکبر ظالمین و تجاوز پیشگانِ جری و درون آشکار کرده اند،
آیا دل تو نیز همچون دل ما، به چنین وضعی دچار می شود، و از چشمانت چون ما، اشک غم و حسرت جاری می گردد، آیا تو نیز چون ما سر در جیب غم فرو برده، یا از سر استیصال سر به دیوار سفت می کوبی، و...؟!
تو که قدرت لایزال و مطلقی، در این هنگامه احساس، و لبریز شدن از درد و خشم، چه می کنی؟!، من اگر چنگی می داشتم، به حتم، به صورت متجاوزین و ظالمین متکبر متجری کشیده، آنانرا، بی نصیب از حال خود نمی گذاشتم و...
تو چطور؟!
تو که صاحب چنگ های قدرتمند و بی نظیری، چه می کنی؟
یا اگر حنجره ایی برای فریادی شنیدنی و موثر می داشتم، بر گوش های کر و سنگین شان، که صدای این همه دادخواهی ها را نمی شنوند، می نواختم و لااقل فریاد "بس کنید" سر می دادم و...
تو نیز همین می کردی؟!
اما نه از فریاد تو خبری هست، و نه از چنگ تو، گویا تو نیز مثل ما، اسیر هزار بند، میخ و ریسمانی، که خود بر دست و پای خود زده ایی، تا نه فریادی برای کشیدنت باشد، و نه چنگی برای خراشیدن صورت کراهتبار ظلم و...، و یا لااقل دستی برای کشیدن بر سر مظلومینی که زیر بار تصمیمات دل اهل ظلم و تجاوز، همواره له می شوند، و فریاد رسی نمی یابند.
خداوندگارا!
مرا عفو کن که این چنین آرامش و قرارت را، با این سخنان نه چندان نرم و لطیف، بر هم می زنم، درشتی سخنم، در کلفتی بیدادی نهفته است که در آن خلق تو غوطه ورند و...
نمی خواهی بشنوی، بگو!
تا به شیوه ایی دیگر، شیوه معمول اهل تجارت، به ذکر تو بنشینم، و از بزرگی، عظمت، قدرت لایزالت، داشته هایت و تکرار بی پایان نام هایت، هزاران در هزار بگویم، در مدح تو هزار شعر بسرایم، از مهربانی ات صد دکلمه در شور گویم، اما گرچه این ذکر، شعر، دکلمه های پرشور و... دلم را آرام می کند، اما در وضع ما تغییری نخواهد داد، این تنها تو را خرسند خواهد کرد، و دلم را آرام از جاری شدن نامت در زندگی خفتبارمان، وضع ما همچنان خفتبار است، که بود، تازندگان می تازند، غارتگران به غارت سخت مشغولند، سوزانندگان زندگی ها می سوزانند، و پیش می روند، و...!
پس بگذار کمی هم از این سوی سکه بگویم، که حکایت درد و رنج است، هر چند باز نمی دانم که چرا باید چنین شرحی را پیش تو گویم، در حالی که خود گفته ایی که ما را در رنج آفریده ایی [4] ، و به حتم نیز بر شرح این رنجِ خود ساخته ات هم، از ما بیناتری، اما گویند "خوشتر آن باشد که سرّ دلبران، گفته آید در حدیث دیگران" هر چند من و تو از یک صورت و سیرتیم، اما بگذار چندی هم در کسوت دیگران با تو سخن گویم.
عزیزا!
ما هر دو، در کنار هم، نظاره گریم؛ مادرم می گفت : "پسرم! بسیاری فقط نظاره گرند، سخن از درد خود پیش آنان مگو، چرا که از فریاد مظلومیت تو، آنان لذت خواهند برد. پس بهتر است که هیچ نگویی، تا رقیب را خوشحال، و خود را دشمنشاد نسازی"،
اما بارخدایا!
تو را نه رقیب می دانم، و نه دشمن، با تو می خواهم بگویم، اما فشاری از درونم، مرا نیز به سکوت و نظاره فرا می خواند، تا با توجه به خصلت سکوت، و نظاره گری ات، که شعرا هم، از این همه صبر انگشت به دهانند [5] و گروهی در اسارت از دمیدن کوس بی نیازی ات، [6] می گویند، و با صورت های هاج واج از بی تحرکی ات، به شکوه نشسته اند...، که انگار باید من نیز چون تو، زبان در کام گیرم، بر صورتت نیز خیره نشوم، که این دیده ی نیم بندم نیز کور نشده، و در حالی که شهادت می دهم و می دانم که ما را بر صورت و سیرت خود خلق کرده ایی، و ما قطره ایی از آنچه ایم، که تو هستی، پس به همان شیوه تو، بر این دردها سکوت می کنم!
و در حالی که تو بر عرش خود، به تماشاگری تکیه زده ایی، ما نیز بر خاک سفت تقدیر خود، در سکوت، به تماشا بنشینیم!
اما پروردگارا!
مانده ام ما را از بهر چه خلق کرده ایی، نظاره کردن چنین وضعی؟!
تو خود نظاره گری، دقیق و قهاری، شریک بر این سکوت و نظاره گری می خواستی؟!
خدایا!
بر رضای تو راضی ام، و میهمان سکوی سکوت و نظارگری ات خواهم بود، اگر تو راضی بر چنین میهمانی، و به داشتن چنین شریکی در نظاره به رنجی بی پایان خواهی بود، من نیز به رغم خواست های دلم، چنین خواهم بود!
ولی لااقل زبان به ابراز رضایت باز گشا، تا بدآن رضایت، دل خوش کرده، چون تو، ما هم به تماشای تقدیر بنشینیم!
آنگاه، جولان شیطان، در جولانگاه ظلم و اسارت انسان، و فرو بردن او در تباهی، در سایه رضایت تو، دیدنی تر خواهد بود؛ وقتی تو راضی بر ادامه این شرایطی، ما نیز با دلی دردمند، اما رضایتمند از رضای تو، مامور به تماشای آنچه می شویم، که نظارگری قهار چون تو، بر آن به تماشا نشسته است.
در غیر این، فریاد و داد است که زین بیداد باید شنید.
[1] - تورات کتاب پیدایش : "خدا گفت انسان را به صورت خویش و شبیه خود بسازیم تا بر ماهیان و پرندگان آسمان و جمله حیوانات وحشی و همه جانورانی که بر زمین می خزند، چیره باشد. خدا انسان را به صورت خویش آفرید، او را به صورت خدا آفرید، آنان را مرد و زن آفرید".
[2] - ... خلق ما بر صورت خود کرد حق وصف ما از وصف او گیرد سبق چونک آن خلاق شکر و حمدجوست آدمی را مدحجویی نیز خوست ...
[3] - "وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ" سوره غافر آیه 60 کامل آیه "مرا بخوانيد تا براى شما اجابت كنم. همانا كسانى كه از عبادت من سر باز زده و تكبّر مىورزند به زودى با سرافكندگى به جهنّم وارد مىشوند" "و َقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ"
[4] - به درستی که ما انسان را در رنج آفریدیم، "لقد خلقنا الانسان فی کبد"
[5] - "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم....
[6] - عطاملک جوینی، ناقل حکایتی از تسخیر بخارا بدست چنگیزخان است. چنگیز پس از فتح بخارا، حرمتی بر مسلمانی ننهاد و با اسب به مسجد جامع وارد شد. از پی او، دیگر مغولان، با اسب و یراق جنگی در مسجد منزل کرده و در آن بساط می گساری و طرب فراهم کردند. عجب تر آن که صندوق های قرآن را از کتاب خالی کرده، قرآن ها را بر زمین ریخته و صندوق ها را آخور اسبان ساختند. صفحات قران، زیر سم ها پاره پاره می شد و ستوران بر آن مدفوع می کردند. مشاهیر شهر از ائمه و مشایخ و قضات و سادات و علما و مجتهدان، به تحقیر و تخفیف، شاهد چنین حرمت شکنی بودند، زیرا که به مسجد آورده شده و محافظت از اسبان را بدانان جبر کرده بودند. در این میان یکی از سادات، که از این نادیده ها در عجب شده بود، از خردمندی پرسید: "مولانا این چه حالست؟" خردمند پاسخ داد: "خاموش باش، باد بی نیازی خداوند است که می وزد!"
میان دریایی از دشمنان، شناوریم، هر روز موجی ما را در بر می گیرد، و ما را به واکنش هایی گاه خالی از تدبیر بر می انگیزاند، و این روزها موجی از اخبار درست و نادرست، از آثار آمدن میلیون ها آواره، که از جور طالبان استبداد و تاریکی، مجبور به گذاشتن هر آنچه داشته اند، شده، و راهی پناهگاهی اند، که آنان را سایه و نانی ارزانی دارد، و به حق هم از ما انتظار دارند، از آن جهت که بخشی از ایرانشهر بوده اند، و اکنون همزبان و همکیشانی اند، که مرزهای تصنعی سیاسی قرون جدید، ما را از هم جدا کرده است، به حق انتظار دارند که در این سوی مرز مورد مهر قرار گیرند، و البته که دهه هاست ما مهربانانه میزبان میلیون ها، از آنان بوده ایم و اکنون هم هستیم، و با همه ی بیش و کمش، به حتم آنان را در پناه خود گرفته ایم، اما انتظارها باز به حق، بالاست، و هر ناملایمی، دل های رنجیده و ناملایم چشیده اشان را به فریادی تند فرا می خواند،
خراسانیان از ما انتظار مهر دارند، که به سان فرزندان خلف، و باز ماندگان آیین شاهدِ اهل نظر، ابوالحسن خرقانی، که فرمودند، "هر که در این سرای در آمد نانش دهید و از ایمان مپرسید، که آنکه نزد باری تعالی به جانی ارزد، در خوان بوالحسن به نانی ارزد"، مورد محبت و مهر قرار گیرند؛ اما فشارهای کمر شکن ناشی از تحریم های بی پایان، عصبانیت ها از آنچه باید بودیم و نیستیم، و البته دست های آلوده به سلاح و عزم خصم و...، که تفرقه در بین ما را می گستراند تا تکه تکه امان کرده طعمه راحت گلوی گرگ های هار مان کنند، و این روزها ما را به هم می اندازند، و حوادثی محدود، ما را به واکنش هایی دور از تدبیر مبتلا می کند، و دل نازک و البته مهربان هنرمند آواز افغانستان [1] به رنج آمده و مجبور می شود این چنین از ایرانیان گلایه کند [2]
در جواب گلایه های فرهاد عاشقِ کوهکنِ کناره های آمو باید گفت :
درود بر فرهادِ دل های عاشق و نگران!
بخوان و بگو فرهاد! از دل غمدیده شهر،
تو در آن سوی، شاهد خونی،
من در این شهر به خود دلخونم،
ما به یک شهر بودیم،
شهر دل آرای عشق،
غرق در عشق،
کنون در خونیم،
لُجه لُجه به خون غرقیم ما،
تکه تکه طعمه ی گرگانیم،
هنرمند عزیز، همزبان و هم خونم!
من نیز همواره "همآواز با کاروان مویه کنان خون و آتش در این سوی آمودریا" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/938.html) بوده و هستم؛ غرق در غم، غمگین حال توام، شرح حالت را زیر چرخ "ارابه مرگ و اسارت طالبانیان، (که) بر پیکر و زندگی خراسانیان همچنان می تازد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1059.html )را بی منت، نگاشته و می نگارم، و آن را میان رنج های خود نهاده، به اشتراک گذاشته و هر روز مرورش می کنم، به اندازه دردهای خود، بر رنج و آوارگی ات نگرانم، هنوز با "حکیم قبادیانت" هم سفره بحث و درسم ( http://mostafa111.ir/.../985-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8...)، و در سروده هایم تو را هم دارم، و حتی به تو هم توصیه کردم که "خاموشی بر درد بیدرمان خود حیرانی است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/985.html )، و البته می دانم "آثار همنشینی با گرگ های تروریستی که جنبش اصیل نام گرفتند (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1097.html)، "حاصل جدایی است، و تقدیر بی کسیست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1101.html)، این است که سروده هایم روایتگر جدایی ها و تکه تکه شدن ها، و طعمه ی گرگ ها شدن هاست،
می دانم که باید "یکی دستی رساند، به نوشاخم دوباره نور افشاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1074.html) اما چه باید کرد که در "حکایت غمبار افغانستان، نسل پاکان، (هم) همکاسه با گرگ های طالبانی" شده اند، غافل از این که "طالبان خطری عظیم برای تمدن و فرهنگ ایران و ایرانیان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1035.html) بودند و هستند، و در زمانی که "حال خراسانیان خراب است (و) نبرد (آنان) با گرگ ها در افغانستان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1033.html) در جریان است، باید ما هم در کنار هم باشیم (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1081.html) ، چرا که در روزگاری که "دشت برچی کابل، هزاره ها، و ناقوس پیاپی مرگ و جنایت مسلمانان" نواخته می شود (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1013.html)، در حالی که "خراسانیان و نبرد رهایی ملت ها از اسارت باند های تروریسم بین الملل" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1069.html) در جریان است و... ما باید صبورانه چشم بر عیوب هم بسته،تحمل را پیشه کرده، و همچنان منتظر نتایج این نبرد سرنوشت ساز باشیم. تا ببینیم گردآفرینان، رستم ها، بابک خردمدین ها، یعقوب لیس صفارها، ابومسلم های خراسانی ها، احمد شاه مسعود های پنجشیری، همت ها، باکری ها و... با کسانی که با هدف "افغانستان، ایجاد برده داری، به وسعت یک کشور به بزرگی یک ملت"، (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1061.html) پیش آمده اند، چه خواهند کرد، در نبرد "پنجشیر (اندراب، بامیان، هرات و...)، جبهه مقاومت در مقابل زر و زور و تحمیل خلافت طالبانی" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1063.html) کار خصم به کجا خواهد انجامید، در "نبرد خونبار خراسانیان برای جمهوری، مقابل سیطره نظام خلافت طالبان" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1058.html) چه روی خواهد داد و...،
می دانم دشمن در "کمین غارت، تجاوز و چپاول بر ایرانشهر هرات، طالقان، لشگرگاه و... (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1055.html) است، و من به تاریخ نویسان این ملک و ملت انذار داده ام و گفتم که "کجاست ابوالفضل بیهقی که داستان خونبار خراسانیان را دوباره بنویسد" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1043.html)، و می دانم همه تحت تاثیر این شرایط سخت، چون من خواهند گفت "کجاست ناصر خسرو، تا دوباره فریاد در دهد که از ماست که بر ماست" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1040.html) و...،
می دانم برادر!
که "برای آزادی جنگیدیم، اما حالا برای نان می جنگیم" (http://mostafa111.ir/component/k2/1072.html) و ما را به این حد از خواستن ها، تنزل داده اند، اما "چه کنم که جز مویه نماندست مرا" (http://mostafa111.ir/.../458-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9...)، این را می دانم که "ترور و خشونت را در قلب تئوری و تئوریسین هایش باید خشکاند" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/940.html) و...
تو ای فرهادِ کوهکنِ عاشق!
از عشق و مهر بگو، که تو سراینده عشقی و مهر، حنجره ات را بر مهر و عشق بنیان نهاده اند. من نیز چون تو، نگران توام، و نگرانت خواهم بود، چشم از تو و وضع تو بر نخواهم داشت، حتی اگر خرخره ام، زیر چکمه های خصم، تحت فشاری کمر شکن باشد.
نوروز امسالتان را دیدم که در چه وضعی بود؛ اما باید گفت "میان شعله های آتش ظلم هم، نوروز امید آفرین است" (http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1123.html)، چرا که مردانی در گوشه گوشه این شهر در حال دمیدن روح امید، و مقاومت هستند، تا دوباره آزادی و رفاه و رهایی و استقلال و باهم بودن را در آغوش گیریم،
فرهاد عزیز!
دندان به جگر داشته باش، که در "ماریوپل، خرمشهر، کوبانی، پنجشیر، نبرد برای آزادی از اسارت" http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/1126.html ادامه داشته و دارد، و من امیدوارم، تو هم به نتایج این استقامت امیدوار باش، چرا که آنانی که در خرمشهر، پنجشیر، کوبانی، و اینک در ماریوپل مقاومت می کنند، درس آزادی و آزادگی را داده و خواهند داد، و تخم امید را در دل کسانی که نمی خواهند زیر یوغ استبداد، استثمار و وابستگی باشند را کاشته اند، و این سرمایه ما روزی به ثمر خواهد نشست، از این باد های داغ که بر تن ما وزیده و می وزد، غمگین شو، ولی عصبانی نه، چرا که این نیز بگذرد، همچون هزاران که بر پاکان گذشت، می دانم ما را تکه تکه کرده اند تا یک به یک طعمه گرگ ها شویم، اما نباید به هم طعن زنیم، که چنین کرده اند.
ما را در غم دردت شریک بدان، حتی در همین دردی که از آن گلایه کردی، چرا که تو از مایی، و ما از تو،
روز و روزگارتان بر مهر باد
[1] - فرهاد ناشر با نام هنری فرهاد دریا (زاده ۲۲ سپتامبر ۱۹۶۲ در کابل، افغانستان) موسیقیدان، خواننده، بازیگر و فعال حقوق بشر افغان و تأثیرگذارترین هنرمند افغانستان از دهه ۱۹۸۰ تا اکنون میباشد.[۱] او به عنوان یکی از برترین موسیقیدانان افغانستان نه تنها توسط موسیقیاش بلکه توسط اعمال خیرخواهانه و وطندوستانهاش نزد مردم افغانستان شناخته میشود و از سال ۲۰۰۶ تاکنون سفیر صلح سازمان ملل متحد در افغانستان میباشد. طرفداران او شامل مناطق آسیای مرکزی، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان و در غرب بین افغانستانیها و فارسیزبانها هستند. دریا به زبانهای گوناگون شامل فارسی، ازبکی، انگلیسی، پشتو و اردو ترانه میخواند.[۲] او تاکنون چندین کنسرت را در افغانستان، تاجیکستان، ایالات متحده، امارات متحده عربی و آلمان برگزار نموده است. کنسرتهای او در افغانستان همیشه رایگان و بدون سود اجرا میشوند.
[2] - "نامهی اعتراضی
به ملت بزرگ ایران
من از سیاستهای بیمار دولت ایران گلایهی ندارم؛ چون میدانم دولتهای خودکامهی ایران و افغانستان، ملتهای خود را به گروگان گرفتهاند. شناخت من از ایرانزمین و باور من به ایرانیان، فراتر از یک دولت استبدادی و چند آخوندِ سیاستنوش است.
اما همسایه! همزبان!
خواهر و برادر تنی من!
تو که خود را داعیهدار آریاییان بزرگ میخوانی، تو که منشور کوروش را سرمشق زندگیات میدانی و خود را رهرو راه شاهنامه مینامی، چگونه شب را با وجدان راحت به بستر میروی وقتی فرزندانت، چند بیپناه و رانده شدهی بیوطن را - که با تو همزبان و همدین و همکیش و همسایهاند، روز هزار بار از دَم تیغ اهانت و تحقیر، شکنجهی زبانی و روحی و فزیکی و حتا اذیت و آزار جنسی میکَشند؟!
امروز روح فردوسی و سعدی و خواجهی شیراز از اعمال شما - که از عیاری فرسنگها دور شده - در قبال یک همسایهی همزبان تان ناخشنود است. به عنوان یک انسان و شهروند این کرهی خاکی، از تماشای اعمال غیر انسانی تان در قبال این پرندههای شکستهبال و بیآشیانه، خجالت میکشم.
من امروز از شما ملت بزرگ ایران خواهش میکنم نگذارید اعمال چند اوباش و سیاست خصمانه و غیر انسانی چند آخوند، حیثیت و عزت تان را از خاطرهی بشریت بزدایند. روزهای نگونبختی و عمر دولتهای سیهکار دیر یا زود به پایان خواهند رسید، اما ملتهای مان تا ابد در کنار هم خواهند زیست!
اگر نمیتوانیم همسایهی خوب باشیم، حد اقل انسان خوب باشیم!
مهر نثار تان باد!
فرهاد دریا"
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):
هند دهه هاست با فراز و فرودهایی زیادی، درگیر پدیده مخوف و دهشتناک ملیگرایی مذهبی افراط گرایان هندو است، که اقلیت ها را به عنوان "دیگران" در جامعه خود تعریف کرده (حال آنکه تنها در بُعد مذهبی، اقلیت مسلمانان نزدیک به یک پنجم جمعیت بیش از یک میلیارد نفری هند را تشکیل می دهند، دیگر جوامع مذهبی به کنار)، و تمام آنچه در توان دارند، را در محدود سازی اقلیت ها روا می دارند، اخیرا نیز آشکار و رسمی، سخن از کشتار نژادی و پاکسازی قومی آنان است، حزب BJP و یا "بهارتیا جاناتا پارتی" که خود شاخه سیاسی گروه مادر، یعنی RSS تلقی می شوند، و قدرت را به صورت یکپارچه در دهلی نو، از آن خود کرده است، تحت رهبری و زعامت آقای نارندرا مودی، که اکنون چند سالی است، در مقام نخست وزیری هند قرار دارد، فشارهایی را قانونی و غیر قانونی علیه هرگونه مخالف و یا معترض به این شرایط و روند موجود اعمال می نمایند.
و هند سکولار، دمکرات و کثرتگرا، به سمت یک دیکتاتوری مذهبی تک قرائتی هندویی که ایده های آن را ایدئولوگ های گروه RSS تعیین می کنند، در حرکت است، که این ایده مخوف تا کنون پایه های قانون اساسی انقلابی آن کشور را سست کرده، و می رود تا عرصه را بر تنوع فرهنگی، مذهبی و فکری هندیان تنگ کند، و ارزش های سکولار، کثرت گرا و دمکرات بزرگترین دمکراسی جهان را استحاله و دگرگون نماید.
جنبش هندوتوا یا ملیگرایی هندویی که گروه RSS آن را راهبری می کند، می رود تا از طریق انقلاب در انقلاب، دستاوردهای قیام استقلال طلبانه و آزادیخواهانه و ضدخشونت مهاتما گاندی (رهبر انقلاب هند علیه سلطه بریتانیا) و همکارانش در حزب کنگره، و نتایج درخشان آن کار جمعی مردم هند در آن حرکت بزرگ را گام به گام استحاله کرده، و یک نوع بازگشت به شرایط طبقاتی ظالمانه که در دوره باستان، در هند ساری و جاری بود را دوباره تجربه کنیم، که در طی آن طبقات منحل شده اجتماعی، که به واسطه ممنوعیت های زمان حاکمیت بریتانیا و به دنبال آن قوانین ناشی از انقلاب 1947 هند بدست آمد، و در قانون اساسی و عمومی هند، به عنوان اصول سکولار، دمکرات و کثرت گرایی و... لغو امتیازات طبقاتی و... شدند را به شیوه ایی خزنده و تدریجی به جایگاه های ظالمانه خود، با حقوق مندرج در فرهنگ باستانی هندویی، احیا و باز گرداند. مهمترین طبقه ایی که در این فرایند احیا می شود، طبقه روحانیون هندو یا جامعه برهمنان است، که اکنون در گروه های مختلف زیر گروه این تفکر، دست برتر را دارند، و در واقع صحنه گردان اصلی این حرکت هستند، این روند معترضینی دارد که یکی از آنان جامعه طنز پرداز هند است که در این مقاله به قلم پرفسور شمس الاسلام، به شباهت های برخورد با طنزپردازان بین حاکمیت هندوهای افراطی، و نازی های هیتلری در آلمان پرداخته می شود:
آیا هند مسیری را طی می کند که نازی ها در آلمان پیمودند؟
حکام و طبقه سردمداران هندی مدهوش از شراب قدرت، همچون دیگر هم قطاران جهانی اشان، شقاوتبار در منکوب و سرکوب هر اپوزیسیونی، که مقابل شان قرار گیرد عمل می کنند.
نویسنده : پورفسور شمس الاسلام [1] پنجم مارس 2021
چیزی را نشنو، چیزی را نبین و چیزی را نگو
(به او) دروغ گفته، در معرض خطر قرار گرفته، غارت شده، فریب داده شده
به سمت مسیرهای کوچه باغ، و در کوچه های تاریکی هدایت کن
چیزی را نشنو، چیزی را نبین و چیزی را نگو
(بخشی از یک قطعه موسیقی در سال 1982، اجرا توسط گروه موسیقی Discharge) [2]
حکام و طبقه سردمداران هندی مدهوش از شراب قدرت، همچون دیگر هم قطاران جهانی اشان، شقاوتبار و ظالمانه در منکوب و سرکوب هر اپوزیسیون و مخالفی، که مقابل اعمال غیر مجازشان قرار گیرند، عمل می کنند. این نه تنها خصوصیت حرکت های انبوهه هاست، اما در اینجا حتی بیان ادبیات مخالفت، و به شیوه کمدی هم شامل برخورد آنان می شود.
بر حسب مطالب مندرج در کتاب "دایره المعارف بریتانیکا" هجو و طنز گویی یک شکل از هنر است : "عمدتا در شکل ادبی و دراماتیک است، که انسان ها یا افراد کنهکار، احمق، دارای نقطه ضعف، و مورد سو استفاده واقع شده ها، و به صورت جمعی و فردی با استفاده از روش های ریشخند، مسخره کردن، ادا و اصول در آوردن، طعنه زدن، مضحکه، کاریکاتور کشیدن، و دیگر روش ها مورد سرزنش قرار می گیرند، در این هنر به دنبال تحریک به سمت یک تغییر اجتماعی با استفاده از این پتانسیل هستند".
در بعضی مواقع نیز طنز قالب هنر اجرا به خود می گیرد، در آن از افراد شریر، احمق، مورد سو استفاده واقع شده، و افراد دارای نقطه ضعف، استفاده می شود، تا بدین وسیله گروه ها، شرکت ها، دولت های مدنظر توسط طنز پرداز به تمسخر گرفته شوند، و به سمت ایجاد جوامع قدرتمند، حرکت گردد. تاریخ مدرن هند شاهد محنت ها و سرکوب کمدین ها و طنزپردازان به صورت عادی و ساری و جاری بوده است، مدارک آن به صورت گسترده ایی در اسناد باقی مانده از دوره حاکمیت بریتانیایی ها در هند (قبل از 1947) به جای مانده است.
در اسناد باقی مانده از زمان حکمرانی حکام خارجی حاکم بر هند، که در مرکز اسناد ملی هند [3] در دهلی نگهداری می شود، یک بخش مجزا وجود دارد که از آن به عنوان "ادبیات تبعیدی" [4] نام گذاری شده است، که شامل صدها کتاب، مقاله، جوک، شعر، نمایشنامه است که در دوره حکام بیگانه حاکم بر هند، ممنوع اعلام شده بودند. منابعی از متون ادبی ممنوع شده که نشان می دهد، 138 متن به زبان هندی، و 68 مورد به زبان اردو، به صورت مجزا توسط این حاکمیت ها ممنوع اعلام شدند. با نظرداشت متون نوع شعر، 264 اثر به زبان هندی، و 58 مورد به زبان اردو، این متون به تبعید و در نتیجه به حاشیه فرستاده، و انتشار ممنوع اعلام گردیدند.
در این مرکز همچنین مواردی از ادبیات تبعیدی که به زبان انگلیسی و دیگر زبان های محلی هندی نگاشته شده اند نیز، نگهداری می شود. قابل گفتن است که حکام بریتانیایی مرکز اسناد منطقه ایی نیز تاسیس کرده بودند، که شامل تعداد بسیاری از متون ادبی ممنوع شده در دیگر زبان های مختلف رایج در هند است.
غمگینانه این که، هند استقلال یافته (بعد از غلبه بر حکام بریتانیایی) نیز، شاهد ادامه ایپدمی عدم تحمل ادبیات و کارهای هنری از این نوع بوده، که ممنوع شدند، و نویسندگان و هنرمندان آن یا در زندان هستند و یا مجبور به مهاجرت به دیگر کشورها گردیدند.
آزار و اذیت به چنین افراد و اقشاری از جامعه هند، با روی کار آمدن دولت آر.اس.اس – بی جی پی (هندوهای افراطی) به رهبری آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند) در سال 2014، شدت و گسترش یافت، غیر طبیعی و تعجب آور نیست که آقای مودی شخصی با مشخصه مشهور تنفر از دمکراسی (مردم سالاری) بروز کرده است، چرا که او بعنوان یک شخصیت بارز ملیگرای هندو [5] ، تحت نفوذ و درس آموخته مکتب ایدئولوژیک، رهبر شاخص و مبرز RSS آقای ام.اس. گولوالکار [6] هستند. چنین تنفری از دمکراسی و مردم سالاری ناشی از عقایدی است که جناب گولوالکار در خلال سخنرانی خود در جمع 1350 نفر از کادرهای رده بالای گروه آر.اس.اس در مرکز ریاست گروه RSS در رامش باغ [7] در سال 1940 بیان داشت :
"آر.اس.اس ملهم از یک پرچم، یک رهبر، یک ایدئولوژی، و روشن کننده چراغ تفکر هندوتوا [8] ، در اقصی نقاط این سرزمین بزرگ است". [9]
با چنین رویکرد و تفکری است که حاکمیت شش ساله اخیر نارندرا مودی بر دولت مرکزی، برای هنرمندان اهل طنز و کمدین های هند یک دوره دردناک و رنج زا بوده است. طنز نویس های بلند آوازه ایی همچون کونال کارما [10]، منور فاروقی [11] ، تانمای بات [12] ، اگریما جوشا [13] ، کیکو شاردا [14] و کاپیل شارما [15] که طنزهای را در مورد (شخصیت، رفتار و سیاست های) نارندرا مودی، آمیت شاه [16] ، فساد و اختلاس، ریا و سالوس مابی عناصر مذهبی هندو، سکوت و بی عملی دستگاه قضا، به خصوص دادگاه عالی هند در مقابل حملات خشن و تجاوز (دولت افراط گرای هندو و...) به بندهای مدافع وجه دمکرات – سکولار و کثرت گرا در قانون اساسی هند، حقوق بشر، دستگیری های گسترده با سو استفاده از قوانین ضد ترور، به اشتراک گذاشتند، و در مقابل با درجه بالایی از خشونت علیه خود مواجه شده، و می شوند، و تعدادی از آنها دستگیر شدند؛ حتی برخی از این هنرمندان توسط عناصر غیر مسئول (لباس شخصی های) وابسته به رهبران مذهبی و حاکم هندو، به صورت گروهی و فردی شکنجه شدند، و زنان هنرمندی هم هستند که توسط عناصر متعصب وابسته به تفکر هندوتوا، حتی به تجاوز جنسی، و ضرب و شتم فیزیکی تهدید شدند.
این عجیب و بغرنج نخواهد بود که زعامت و نخست وزیری آقای نارندرا مودی، به نوع حکمرانی هیتلر در آلمان منتسب می شود، که در رابطه با اهل هنر طنز هر دو این چنین برخورد کرده و می کنند.
کمدین ها و اهل طنز ممنوع شده در حکومت نازی ها در آلمان
کمدی و طنز در هر شکلی که رهبری و رژیم نازی را هدف بگیرد، مشمول ریسک بزرگی شده، و نتایج جدی را متوجه اهل هنر کرده، و حتی به مرگ و اعدام طنزگویان منجر می شد. در آرشیو سازمان مخوف اطلاعات و امنیت نازی ها [17] و هیتلر جوک های سیاسی ثبت شده است که توسط آلمان ها ساخته و منتشر می شد. برخی از این طنزهای سیاسی ارزش دانستن را دارند :
"چه تفاوتی بین خورشید و هیتلر هست؟ خورشید از شرق طلوع می کند، اما هیتلر در شرق می رود (در شرق سقوط می کند)".
"چه تفاوتی بین هند و آلمان هست؟ در هند یک شخص (مهاتما گاندی) به جای همه ی مردم گرسنگی می کشد، در آلمان همه مردم برای یک شخص (هیتلر) گرسنگی می کشند".
زارا لندر (یک خواننده مورد اقبال در حکومت نازی ها در آلمان) هر روز به مراکزی احضار می شد، چرا؟ چون او مرتب می خواند که "می دانم روزی یک معجزه رخ خواهد داد".
بذله های زیر که در مورد هیتلر گفتند، فردی از شهر فرانکفورت را به دو سال زندان در سال 1943 فرستاد، چرا که گفته بود :
"او کسی بود که مثل روس ها حکومت می کرد
موهایش را به شیوه فرانسوی ها مرتب می شد
سیبیل هایش را در مد انگلیسی ها قرار می داد
و خودش در آلمان متولد نشده بود
او قصابی، به شیوه رومیان را به ما می آموخت
از همسران ما درخواست به دنیا آوردن بچه های زیادی می کرد
اما خودش نمی توانست حتی یک فرزند بیاورد
او رهبر آلمان بود".
یک کشیش کاتولیک به نام پدر جوزف مولر، در ماه جولای 1944 به خاطر به زبان آوردن داستان زیر به مرگ محکوم و اعدام گردید :
"سرباز مجروحی در بستر مرگ درخواست کرد که برای آخرین بار می خواهد کسانی را ببیند که زندگی اش را به اینجا ختم کردند. پرستاران عکس پدر آلمان (هیتلر) را در سمت راست او قرار دادند. سپس عکس اچ.وی گورینگ (فرمانده نیروهای نظامی هیتلر) را در سمت چپ او قرار دادند، آن حال، سرباز گفت که اکنون مثل عیسیِ مصلوب بین دو مجرم خواهم مرد". [18]
خانم پاپسه پانو [19] ، بازیگر سرشناس که در مقابل سرکوب اهل طنز به واکنش برخواسته بود در یک توئیت در 4 فوریه 2021 نوشت :
"اگر یک توئیت وحدت شما را به جغ جغ می اندازد، یک جوک اعتقاد شما را سست می کند، یا اجرای یک هنرمند، اعتقادات مذهبی شما را به لرزه می اندازد، پس این شما هستید که باید روی ضعف سیستم ارزشی خود کار کنید و آن را تقویت کنید، نه اینکه برعکس، خود معلم تبلیغ دیگران شوید".
به دنبال این توئیت، زمان زیادی نگذشت تا "به او درسی بیاموزند". و در تاریخ سوم ماه مارس سال 2021 محل زندگی و دفترش به وسیله افسران سازمان های اطلاعاتی دستگاه اداری مودی مورد هجوم و بازرسی قرار گرفت، و این عملیات تا 24 ساعت ادامه یافت. او تنها فرد نبود که با چنین هجومی مواجه شد، بلکه محل زندگی و دفتر کار دو کارگردان معتبر و مشهور دیگر به نام های انورانگ کشیاپ [20] و ویکاس بال [21] نیز به همین شیوه زیر ضربه سازمان های اطلاعاتی رژیم مودی قرار گرفتند. جرم هر دوی آنان بیانی مخالفت با اقدامات ضد مردمی پلیس دولت آقای مودی بود.
با این حجم داستان هایی که از سرکوب نازیوار اهل طنز و هنر، دولت آقای مودی از خود بر جای می گذارد، زمان دوری نخواهد گذشت که هند به معلم و مدرس جهانی سرکوب تبدیل شود!
[1] - این مقاله توسط پرفسور Shamsul Islam از اساتید دانشگاه دهلی در تاریخ 5 مارس 2021 منتشر گردید که اصل این مقاله را در آدرس https://gaurilankeshnews.com/is-india-following-the-path-of-nazi-germany/ می توان یافت
[2] - بندهای این موسیقی اشاره هایی دارد به شیوه و متد برخورد با قربانیان گروه های هندوتوا در هنگام افتادن این طعمه ها به چنگ، که گفته می شود موقع تنبیه آنان صدای ضجه آنها را نشنو، با آنها هنگام تنبیه همنوا نشو، او را به مکان های خلوت ببر و ... که بالاترین حد خشونت، حتی در مورد کودکان را تجویز می کند و به آنان آموزش می دهد : Hear nothing
See nothing
Say nothing
Lied to,
Threatened
Cheated and deceive
Led up garden paths and into blind alleys
Hear nothing see nothing say nothing
در قسمت دیگری از این موسیقی خوانده می شود که : چیزی نشنو، چیزی نبین و چیزی نگو - خواب آشفته و خشن ادامه یابد - آخرین حد حمام خون - اعتراض، و مشاهده اعتراض قربانی - من در این ثبت نام نمی کنم - نوشیده از شراب قدرت - در همین حال - یک جهنم روی زمین - گریه هایی برای کمک - احتمال نابودی زندگی - سوال : حتی بچه ها؟ - پاسخ : و بچه ها هم - سرخی خون روان - آزادی بیان برای افراد گنگ و لال - پایان
[3] - the National Archives of India [NAI]
[4] - Proscribed literature
[5] - Hindu nationalist
[6] - MS Golwalkar رهبر و بنیانگذار گروه آر.اس.اس که در دهه 1930 زمانی که مردم هند در حال مبارزه با بریتانیایی ها بودند و استقلال هند را دنبال می کردند او ایدئولوژی هندوتوا یا همان ملیگرایی هندو را بنیان نهاد.
[7] - Resham Bagh
[8] - Hindutva تفکری که معتقد است هند به مذهب هندو شناخته شده و تعلق دارد و اینجا سرزمین هندوهاست و باید همه هندو باشند، ادیان وارداتی از جمله اسلام، مسیحیت، پارسیان، یهودیان و.... باید یا به هندوها بازگردند و یا این سرزمین را ترک کنند و...
[9] - [MS Golwalkar, Shri Guruji Samagar Darshan (collected works of Golwalkar in Hindi), vol. 1, Bhartiya Vichar Sadhna, Nagpur, p. 11.]
[16] - Amit Shah نفر دوم در دولت حزب بی جی پی به نخست وزیری آقای نارندرا مودی
[17] - SD (Sicherheitsdienst des Reichsführers-SS),
[18] - [Haste, Cate, Nazi Women: Hitler’s seduction of a nation, Channel 4 Books, London, 2003, pp. 207-8.] اشاره ایی است به حادثه شام آخر که عیسی بین دو تن از حواریون خود، که او را به دشمنانش لو داده بودند، نشست و آخرین شام خود را خورد و دستگیر و اعدام شد
[19] - Taapsee Pannu,
[20] - Anurag Kashyap
[21] - Vikas Bahl
گاه در محکوم کردن کشتار، جنایت و دیگر خطاهای آشکار و روشن، که فارغ از هر نوع تفکری،
باید تنفر هر انسان آزاده ایی را بر انگیزاند نیز، ابتدا به فیلترهای ذهنی خود مراجعه می کنیم،
تا تصمیم به ابراز تنفر از انسان کشی، تجاوز، استبداد، استکبار بگیریم و یا نگیریم،
و اینگونه است که گاه نگاه می کنیم، متجاوز، قاتل، مستکبر و...کیست،
سپس تصمیم می گیرم، ابراز تنفر کنیم یا نه؟!
این خروج از دایره انصاف و... نیست؟!
آیا این خود نشانه، سقوط انسانیت نیست؟!








