ایرانیان همواره برای حفظ ایران و هویت خویش در تلاش بودند
  •  

08 فروردين 1400
Author :  
گاهی گوش هایت از شنیدن بعضی گزاره ه ها آتش می گیرد

تلاش ایرانیان برای ماندگاری در نقشه تاریخ ملل جهان، همواره در جریان بوده، به طوری که در هر دوره ایی اگر بیگانه ایی [1] وارد ایران شد، شاهد و گواهی بر روند شدن ها شد، که آنرا یا گزارش کرد، و یا در روند آن تاثیر گذاری نمود، [2] روندی که در زیر پوست جامعه ایران همواره کم و بیش جاری بوده است، که اگر سه دوره اخیر در تاریخ ایران، یعنی قاجاریه، پهلوی و ج.ا.ایران را در نظر بگیریم، چه در دوره قاجار که جنبش تاریخی و پیشرو مشروطه رخ داد، که تحمیل قانون به حاکم جامعه، و تحدید قدرت او، و انتقال آن به مردم بود، و چه در دوره پهلوی که دو خیزش بزرگ نهضت ملی شدن صنعت نفت، و خیزش سراسری و بزرگ انقلاب 57 رخ داد که این دو نیز سخن از تکمیل روند مشروطیت و نگاهی بزرگ به استقلال ایران، نفی استبداد داخلی و سلطه خارجی را در صدر اهداف خود داشت، این روند در 42 ساله حاکمیت ج.ا.ایران نیز هرگز پایان نیافت، و تحرک و خیزش ادامه دارد، جنبش بزرگ اصلاح طلبی، که حماسه های حضور مردمی آن، نمونه ایی از این تلاطم برای رسیدن هاست.

 این است که باید گفت جامعه نخبه و عوام ایران بعنوان دو بال قدرتمند، و مکمل یکدیگر، در روند تاریخ معاصر و باستان همراه هم بوده اند، نهضت مزدک و مانی در دوره باستان نیز سابقه تاریخی عدم سازش ایرانیان، با تحمیل می باشد، که چنین نخبگانی توانستند، بروز تاریخی داشته باشند. این است که گرچه ایرانیان گاهی در اوج، موفقیت های شان بسیار و پرشمار، گاهی نیز به ذلت افتادند، و شکست هاشان دلخراش بوده است، اما آنچه مسلم است، تاکنون تسلیم نابودی نشده اند، و امید است که نشوند. باید به دیده انصاف به ایرانیانی نگریست که همواره پویایی و تحرک داشته، و در نبرد با نیستی و نابودی، پیشروتر از ملت های اطراف خود بودند، و تدبیرهای مختلفی را به کار برده اند، تا بقای خود را در این هجوم های متعدد و بنیان کن، تضمین نمایند، در این مسیر هم، بسیاری از داشته های خود را از دست داده اند، این کاملا درست است، اما بسیاری را نیز حفظ کرده اند، و هرگز نمی توان گفت که تسلیم کامل نابودی شدند، هجوم های مکرر به آنان، خلق و خوی شان را به سمت مثبت و منفی تغییر داد، و صفات خوب و بدی را سنگر حفظ خود کردند، تا بمانند، لذا نبردشان برای ماندن، خالی از ضعف و نقص هم نبوده است.

متن شما (جناب کورش کلهر)، بر مبنای تقابل نخبگان و مردم ایران نگاشته شده است، و ضعف را در تحرک و تصمیم مردم ایران دیده اید، اما این ضعف در بسیاری از موارد ناشی از حرکت نادرست نخبگان نیز بوده است که پتانسیل این مردم را به هدر دادند، نمونه بارز آن جناب امیرکبیر است که معلم ناصر الدین شاه قاجار بود و در مقام معلمی نتوانست شاگرد خود را کنترل و هدایت کند، و خود طعمه عدم زمان شناسی و تندروی خود گردید (به قول استاد محسن رنانی)، گرچه در مقابل عظمت ایشان سر تعظیم باید فرود آورد. ضعف نگاشته تحلیلی شما، ورای حرف های شعاری و منطقی که در آن می توان دید، در این است که پیروزی ها را از آن نخبگان دانسته، و مسبب شکست ها را مردم ایران تلقی کرده اید، حال آنکه هیچ نخبه ایی به تنهایی نتوانسته است دیوارهای ترقی را بالا رفته و از مردم خود کمک و همراهی موثری دریافت نداشته باشد، این مردم ایران بودند که شرایط حرکت نخبگان را ایجاد کردند، و نخبگان هم البته موج سواران خوبی بودند تا این پتانسیل بالقوه را به بالفعل تبدیل کنند.

اما در پاسخ به سوال شما که : "کجــای این مــلت افتخــار دارد؟! "باید گفت، گذشته از سرزمین وسیعی که همواره نیروی نگهدارنده آن تک تک سربازانی و سرداران ایرانی بودند که آن را فتح، نگهداری و اداره کردند، در دوره شکست ها هم این مردم ایران بودند که از تدبیر، هنر، علم، سیاست خود سود جستند و در پیشبرد تفکر، علم و اخلاق بشر موثر شدند، آنها که شما از آنان به عنوان عمله ظلم نام بردید، همچون خواجه نظام الملک، خاندان برمکی و...، جنبش های علمی و فرهنگ، سیاسی را رقم زدند که امپراتوری های خشن امویان را به عباسیان واجد تمدن تبدیل کردند، و ریشه های آنان را جویده تا هلاکو بتواند آنرا از بنیان بکند، یا مغولان را به خان نشین های واجد تمدن و تفکر تبدیل کرده تا علم، هنر و سازندگی را در ایران توسعه دهند، لذاست که معماری و هنر دوره سلجوقیان، خانان مغول و... هنوز که هنوز است در گوشه و کنار ایران می درخشد، از این عظمت شما در مغولستان و حجاز چیزی نمی بینید.

افتخار ایرانی در این است که تسامح و تساهل او، وحشی ترین مهاجمان را بعد از شکست نخبگان نظامی و سیاسی خود در مقابل آنان، به اهالی فرهنگ و سازندگی تبدیل می کردند، ادبیات ایران در همین دوران شکست، اوج خود را نشان داده، و فردوسی، سعدی، رودکی و... ظهور می کنند، و در همین دوره های شکست هاست که اوج می گیرند، و دانشگاه های باستانی ایران، در نیشابور، بغداد و... به اسم نظامیه توسط ایرانیان شکل جدی و حضور علمی به خود می گیرند، تا عطار، حسن صباح و... از دل آن بیرون آمده و جنبش ایرانیان را اعتلا و بروزی دیگر دهند.

افتخار ایرانیان فقط در کشورگشایی ها نیست، در زندگی، تعامل، تساهل و تسامح، و مهمتر از همه هنر زیستن است، حتی زیر یوغ جانوران درنده ایی که شما هم به بخشی از آنان در نوشته خود اشاره کرده اید. هنر زیستن، هنر کسانی است که ریشه و بنیه تمدنی دارند، و ایرانیان آنقدر ریشه داشته اند که به رغم شکست ها، خیانت ها و... ماندند و زبان و ادب و حکمت خود را حفظ کردند. درست است که بسیاری را نیز از دست داده اند و در دوره هایی ناامیدی را در ادبیات خود بروز دادند، اما گفتن از ناامیدی ها به معنی ماندن در ناامیدی نبود، بلکه به معنی ذکر مصیبتی بود، تا بدانند که در چه وضعی اند، و باید از آن عبور کرد، تا به خود آگاهی دهند که در چنین شرایطی هستند، تا خلسه های این شرایط ناگوار آنان را به خواب نابودی فرو نبرد. همچنانکه مللی مثل ساحل نشینان جنوبی و شرقی مدیترانه بدان خلسه های مرگ و نابودی، مبتلا شدند، و با این که در تمدن و تاریخ از ایرانیان کم نداشتند، اما اکنون به کنفدراسیون کشورهای عربی تبدیل شده اند، و مردمان مصر و فینیقی ها، حتی زبان و ادب خود را نیز در این هجوم ها باختند.

این افتخار ایرانی است، که به رغم از دست دادن های بیشمار، داشته هایی هم بعد از این شکست ها حفظ کرده است، البته شما ظاهرا تاریخ می دانید و نمی توانم با شما در تک تک موارد طرح شده به جدل برخیزم، که برخی را درست می دانم، و برخی را ناشی از ناامیدی ها و باختن خود، لذا باید گفت شما هم همچون ایرانیان در طول تاریخ نباید خود را با چنین شکست های عظیمی باخته، از اصل، تمام فضایل و پیروزی های ملت خود را منکر شوید، که آنان در زیر بار بزرگترین شکست ها، از زیر خاکستر خصم، جوانه های بودن، زیستن و ادامه ایران را رویاندند و ماندند.

 این یادداشت دفاعیه ایی است کوچک، در پاسخ به جناب آقای کوروش کلهر، که در تاریخ یکشنبه 8 فروردین 1400 برابر با 28 مارچ 2021 نگاشتم، وقتی متن ایشان را دریافت داشتم، تاسف برای خود، و غم برای ایران و ایرانیان در دلم موج زد، که چنین مظلومند، لذا سعی کردم بر آن، چند خطی به لحاظ درد دل بنویسم، که البته پاسخ علمی را باید دانشجویان علوم تاریخ، اجتماع و سیاست بنویسند، اگر دانشگاه های ما زنده و بالنده باشد، این وظیفه آنان است، که پاسخ چالش های جوشیده از دل و مغز این و آن را داده، قسمت های درست را یافته و آسیب شناسی کنند، قسمت های نادرست را نیز پاسخ دهند. متن [3] این دوست و هموطن مهاجر ما نشان می دهد او نیز دغدغه ایران دارد.

 

[1] - از این جهت گزارش سیاحان و... خارجی را مثال زدم که بیگانگان روند ها را از کسانی که در آن غرق هستند بیشتر می بینند، و طبق حکمت ایرانی که می گوید خوشتر آن باشد که حسن دلبران، آید در حدیث دیگران

[2] - آنچه آقای کلهر از نقش انگلستان در انقلاب مشروطه یاد کرده است، که موج سواری بود بر حرکت مردم، نه خلق مشروطیت توسط بیگانگان

[3] - نوشته زیر، نیشتری است بر دمل یکـهزار و پانصد ساله انحطاط فرهنگ ایران و ایرانی.

هشداری است به معدود قهرمانانی که روزی برای کشورشان قد علم خواهند کرد که با آگاهی و پند از تاریخ، قدم به میدان کارزار بگذارند. و...در صورتیکه هدفشان تنها نجات کشور، بدون دارا بودن مرهمی کارساز برای زیر و زبر کردن این فرهنگ منحط نباشد. باید گفت و نوشت که:

 باش تا صبح دولتت بدمد.

 "نوشتهٔ ناشناسی، کمی آشنا با تاریخ"

 من یک ایرانیم که در ایران و آمریکا تحصیل کردم و فعلاً در ایالت فلوریدای آمریکا زندگی‌ میکنم. خيلی دلم میخواست چند جمله در این روز های سخت برای دل گرمی و تمجيـد از ايــران و ايــرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجــای این مــلت افتخــار دارد؟!  

يک مشت دزد ، کلاّش، متظاهر، خائــن، فرصت طلب، تنبلــلِ حق ناشناس و پُشـت هم انداز، در يک منطقـه از این دنيـا بنــام ايــران جمع شده اند و دلشان خوش است که نزدیک به هزار و پانصد سال پیش، آدم بوده اند.  

بی تردید، این سـرزميــــن هیچگاه موجـوداتی با صفـات بالا را کم نداشته است. به این دلیل که:

 اُمتـّـی ( اُمت يعنی گله شتر) که آريوبرزن اش را يک ایرانی خائن  لو میدهد.

 امتی که بابک خرمدین اش را افشین که آ نهم يک ایرانی است تحويـل خلیفه ميدهد.

 امتی که کریم خان زند ش چند سالی بیشتر دوام نمی آورد ولی قاجاریه اش تمام نشدنی است.

 امتی که امیر کبيرش را میکشند و جايش يک دلقک میگذارند و آب از آب تکان نمیخورد.

 امتی که رضاشاهش از بی كفايتی حاكمان قاجار، با قدرت و لیاقت خود و کمک يارانش سر كار مي آيد و پس از مدتی که خارجی ها او را تبعيــد ميکنند، مردم همه جشـن ميگيــــرند.

  امتـی که محمد رضاشاه را میدهد و خمینی را میگیرد.

 امتی كه 99 درصدش به جمهوری اسلامی رأی میدهد بدون اينكه بداند چه معجونی است.

 امتـی کـه چهل و یک سال است روی سرش میزنند.

 و بالاتر از همه،

 امتی که در سال 57 با جمعیت پنج مليونی به استقبال امامش ميرود و بعد از ده سال، این امام ارمغانی جز فساد، گرانی، تورم، جنگ، نکبت و مرگ برای ايشان نمی آورد، اینبار با جمعيت ده مليونی به تشييع جنازه اش ميرود!

 آیا، آنچه که واقعاً به آن معتقدید، این نهایتِ بلاهت نيست؟

 اين امت، اُمّتی كه ادّعا داریم هنر نزد او است و بس،

سروریِ تازيان را به درازای 508 سال تحمل کرد؟

طی اين سالها، اعراب اموال ایرانیان را به غنیمت گرفت، زنان آنان را کنیز و مردان آنان را غلام کرد. ایرانیان موالی شدند. با اين عنوان، ایرانیان را تحقیر کردند. حقِ داشتنِ مقامهای کشوری و نظامی را از او گرفتند. عربها با موالی راه نمی رفتنـد و به آنان اجازه نمی دادند که بر جنازهٔ اعراب نماز بگزارد. موالی حق ازدواج با عرب را نداشت. موالی باید پیاده به جنگ میرفت و از غنائم هم سهمی به او داده نمیشد. موالی به نام پیشین خود خوانده نمیشد.

او باید به نام کسی که او را اسیر کرده، يا در بازار برده فروشان خریده بود، يا به نام يک عرب خوانده میشد. این ایرانیان خوش غیرت ۵۰٨ سال اين حقارت را به جان خریدند  و غير از حدود ده مورد جدی، مقاومتی  از آنان ديده نشـد. اين بحساب من میشود يک مقاومت در هر ۵۰ سال!!! فکر نکنید که بعد از ۵۰٨ سال ایرانیان بیدار شدند و قیام کردند و حکومت خلیفه را بر انداختند. خير، بايد يک مغول بنام هلاکو مي آمد و به حکومت عباسیان پایان میداد. بعد از ۵۰٨ سال نوکری عرب، حالا نوبت نوکری مغولان به مدت ۳۰۰ سال شده بود. اگر متوسط مقاومت در مقابل اعراب ۵۰ سال بود، در مقابل مغولان، در یکصد سال اول هیچگونه مقاومتی نشان داده نشد. قیام سربداران در خراسان بیش از یکصد سال پس از حمله مغول روی داد. پس از ۳۰۰ سال، آقایان صفوی تشریف آوردند و مذهبِ من در آوردیِ خودشان(تشیّع) را که خود از عباسیان و مغولان مخرّب تـر بود، به ارمغان آوردند.

اين ملت با غيرت!!! هيچـوقت نتوانسته است کار مثبتی برای مملکت اش انجام بدهد. بيخودی پُزِ تاریخِ پُر فتوحِ دو هزار و پانصد ساله و تمدنِ هفت هزار ساله را هم به رُخ هم نكشيم. جوابتان در كتاب "سازگاریِ ايرانی" به قلم مهندس مهدی بازرگان است. وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود و تا آخرین لحظه نجنگد، یا بعد از مغلوب شدن، سر سختی و مقاومت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب يوناني را بپذیرد، اعراب كه بیایند، در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده، صرف و نحو بخواند و كمر به خدمتِ خلفای عبّاسی بسته و دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند و در مدحِ سلاطین تُرك همچون سلطان محمود غزنوی آبدارترين قصاید را بسراید و غلام حلقه بگوش چنگیز و تیمور شود و خدمتگزار و وزیرِ فرزندانش گردد. يعنی هر بار برنگِ حاکمِ جدید در آمده، به هر كس و ناکس تعظیم و خدمت كند. دلیل ندارد كه نقش و نام چنین مردمی اصولا از صفحه روزگار برداشته شود؟ می پرسید چرا؟ چون به جوجه نذری در سوگواری و سرور احتیاج است. علاوه بر اين،  ايراني كه امروز می بينيد، وجودش را مدیون بُلشويك هاست. می پرسید چرا؟  در سال ۱۹۰۷ ، انگلیس و روسیه تزاری با هم توافق كردند كه ایران را بين خود تقسیم كنند و حتی انگیسی ها از جنوب وارد شده بودند، ایران شانس آورد در آن موقع انقلاب ۱۹۱۷ پیش آمد و برنامهٔ اشغال ایران معلّق ماند. حسن نراقی در كتابی بسیار روشنگر بنام: "چرا در مانده ايم، جامعه شناسي خودمانی" میگوید:  "اگر به سراسر اين تاریخ نگاه كنيد، با اغماض هايی جزئی، سراسر آن يک طیف یك نواخت و تکراری و سینوسی است".

 قبیله اي دچار ظلم و ستم و رکود، و پس از آن  دچار رخوت، بی تفاوتی و نومیدی میشود. ناگهان  يک قوم، يک سرکرده، يک جریان، يک همسایه، فرصت را مغتنم میشمارد. در دستش شمشیر (امروزه تفنگ) و در كامش زبان چرب و وعده هاي فریبنده بنام... فقیه که در كلّه اش جز به غارت و تاراج به هیچ چیز ديگري نمي اندیشد. يعنی برای فتح فقط  به زور بازو نياز است و ويراني و آتش زدن، فاتح میشود. قبلی ها را يا ميكُشد، يا فراری میدهد و جایشان می نشيند، و از درون این قبیله يک عده كه نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت و يا شانس فرار، به سرعت تغيير شکل مي دهند، با فاتح به صورت کاسه داغ تر از آش همداستاني ميكنند و میشوند دست راستش!

يحیی برمكي در خدمت هارون الرشید قرار ميگيرد. خواجه نظام الملك میشود همه كاره سلطان ملکشاه سلجوقی. خواجه نصیرالدین طوسی میشود دست راست خان مغول. میرزا ابراهیم کلانتر با هزار دوز و كلك، حکومت را از زنديه می گیرد و میدهد بدست قاجاريّه. اما: چون تدبیر نيست (و اگر هست اختصاصاً در جهت منافع شخصی به كار ميرود)، برنامه ريزي نيست، مديريّت پایدار نيست، درایت نيست، خيلي زود شمارش معکوس شروع میشود.

 سراسر تاریخ گذشته مان را نگاه كنيد. گرفتن به همت يک مرد نظامی انجام می شود. چون برای گرفتن فقط زور لازم است و آتش زدن و زبان از حلق درآوردن. اما وقتی اوضاع آرام شد، می بينيد كه حتی نادر شاه كه برای ايرانیِ سرافکندهٔ بعد از صوفيه، اين چنین اعتباری را فراهم آورده، قادر به ادامهٔ كار نيست،

چون تمرین سازندگی نکرده، آمادگی و سواد لازم را برای كار ندارد. بنابر اين همان رويهٔ نظامی را آنقدر ادامه میدهد كه مردم برای تامین مالیات، مجبور می شوند دختران خود را به ترکمن ها بفروشند و وقتی دیگر به جان آمدند، باز شروع میشود، روز از نو و روزی از نو...  مي بينيد كه افتخار صادرات ناموس به دوبي و پاکستان چیز تازه ای نيست و قبلاً هم مفتخر به این بی شرفی بوده ايم. اينکه از قدیم مان، در اخيرِمان چه داریم؟   انقلاب مشروطيّت؟  اگر فکر ميکنيد انقلاب مشروطيّت کار اين خوش غيرتان بوده، اشتباه می کنید. اگر سفارت انگلیس نبود و مشروطيّت به نفعش نبود، انقلاب مشروطيّت هم اتفاق نمي افتاد. رجوع كنيد به دیگ هاي پلو و خورشت در باغ سفارت انگلیس توسط مشروطه طلبان. لطفاً در ارائهٔ افتخارات اخيرترِمان زیاد جلو نيائيد كه: "بوی گندش دل و جان تافته است". امتـی که هر بار پهلــوانی زائيــد که بی تردید، درگذشته و حال  حیات داشته و دارند، اما در عوض، صد ها خائن پس انداخت که آن پهلوان را بکشنـد. در مورد شان چه میتوان نوشت؟

 روزی که روزنامه های تهران بزرگ نوشتند "شـــاه رفت" آنهم تنها شاهی كه در طول شاهنشاهی ٢٥٠٠ ساله، تنها شاهی بود كه تحصیلات و درک درستی داشت و ایرانی ویرانه را آباد کرده بود. من در خیابان پهلوی سه راه یوسف آبــاد شاهد بودم که چه جشنی بــود و چه شيرينـی خورانی،  و ما تحصیل كرده ها که با پول ملت از دانشگاهای همان شاه به اصطلاح خائن، فارغ التحصیل شده بودیم، او را بیرون كردیم و بجايش یک ملّای مکتب رفته و دانشگاه ندیده كه در ماه ديده بوديمش آوردیم و چند روز بعد هم تخت سلطنت را  دو دستی به دستان آغشته بخونش تقدیم کردیم.  و انگاه هم که هوا پـس شــد، به آمريکــا و چهار گوشه دنیا آمدیم .

 رفقا، من و امثــال من ايران را به اندازه کافی آباد کرده بوديــم و حالا نوبـت آباد کـردن دنیا بـــود ! این نوشته حدود هفده و یا هجده سال پیش منتشر، و حال آن را بروز کرده ام.

کوروش کلهر - ژوئن ۲۰۲۰

41 سال تمام شاه را فردی مزدور و ضد وطن بنامی و بعد زمانی که ویروس کرونا آمد بیمارستانهای ساخت اوست که به داد ملت میرسد چون طبق گفته خود وزیر بهداشت در شهر تهران بعد از انقلاب فقط یک بیمارستان دولتی ساخته شده، در حالی که هزاران امامزاده ساخت 41 سال گذشته همگی با متولی هایشان با هم  به اندازه یک صابون گلنار هم به کاهش این مشکل کمک که نکردند که هیچ، اتفاقا همانها مشکل را اشاعه دادند.

41 سال تمام خرج کشورهای شیعه کردیم، وقتی به مشکل افتادیم هیچکدام به ما کمکی که نکردند هیچ تازه محصولات پزشکیمان را هم بلعیدند و در انتها امارات سنی مذهب بیشترین کمک را به ما کرد. شاید داشت زحمات محمد رضا شاه  را جبران میکرد آخر بیمارستان ایرانی دوبی که حتی هنوز زمینش به نام شهبانو هست، اولین بیمارستان مجهز دوبی بود و هنوز شلوغترین بیمارستان امارات و شاه این بیمارستان مجهز را به امارات هدیه یاد و امارات همچنان خود را مدیون ایران میداند!

41 سال تمام همه کشورهای عربی دشمنمان بودند به غیر از عمان! عمان بود که میانجیگری با آمریکا و غرب میکرد که جنگ نشود و تحریمها برداشته شوند؟ چرا؟ چون شاه در نبرد ظفار به عمان کمک کرد تا شورشی های تندرو را سرکوب کنند و در نتیجه عمان تبدیل به امن ترین کشور خاور میانه شد و هنوز در حال پس دادن این لطف شاه به ملت ایران است.

41 سال تمام آمریکا و غرب را ابلهانه پیف پیف کردیم، الان ملتمسانه به جای دعا و نماز، چشممان به دستان پرتوان دانشمندان کشورهای غربیست که برای ما راه حل را پیدا کنند.

41 سال احمقانه مرگ بر آمریکا بگویی و از دیوار سفارت بالا بروی و پهلوی را خائن بنامی؟!

 وقتی به ذلت افتادی، دست به دامان پیمان مودت سال ۱۳۳۴شوی

اگر خجالت می‌کشید تعارف نکنید

ما جای شما جام زهر بنوشیم؟

در سال ۱۳۳۴شاهنشاه قراردادی با آمریکا منعقد نمود بنام "قرارداد مودت"

طبق این قرارداد آمریکا نمی‌تواند بر علیه نیازهای اصلی ملت ایران اقدام کند

اکنون پس از ۶۴سال ایران با استفاده از آن قرارداد آمریکا را محکوم و رأی دادگاه لاهه به نفع ایران صادر گردید

محمدرضاشاه از اعماق تاریخ معاصر به فریادمان رسید.

ساده‌ترین برداشت درباره رای دیوان لاهه این است که پیمان مودت 1953 با آمریکا بسیار معتبر تر و آبرومندانه تر از توافق برجام است...

چرا که طبق برجام نمی‌شد از آمریکا شکایت کرد! و طبق پیمان مودت شکایت کردیم و رای گرفتیم

شاه بیش از نیم قرن پیش پیمان‌نامه‌ای امضا کرد که خاصیتش حتی در سیاه‌ترین دوره رابطه ایران و آمریکا، پا برجا مانده

همان‌هایی که شاه را " نوکر آمریکا " می‌خواندند دست به دامن یکی از میراث او شدند...

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (4)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

یادداشت‌ها و جستارها, [11/26/2022]
بار دیگر دربارۀ عمق استراتژیکی ایران و وضع کنونی
سه

پیشتر به تکرار گفته‌ام که ایران اگرچه به طور رسمی هم‌چون ناحیه‌ای در جهان اسلام بود، اما هرگز بخشی از آن به شمار نمی‌آمد. من برای توضیح این وضع پرتعارض ایران تعبیر ایرانِ «در بیرونِ درون اسلام» به کار برده‌ام. این ایرانِ «در درون»، از همان آغاز، از بسیاری جهات، با آن‌چه دربارۀ کشورهای عربی گفتم متفاوت بود، و در تحول آتی نیز متفاوت ماند. دو ویژگی مهم ایران، «در بیرونِ درونِ اسلام»، چنان‌که همگان می‌دانند، نخست، حفظ زبان فارسی به عنوان زبان ملّی بود، اما تنها انتقال این زبان به دورۀ اسلامی برای تداوم «ملّی» ایران، و ایجاد وحدتِ متکثرِ آن، کافی نبود. دیگر این‌که آن‌چه با این زبان به دورۀ اسلامی انتقال پیدا کرد اندیشۀ ایرانشهری بود که خود مهم‌ترین عاملی بود که توانست ایران را «در بیرونِ خلافت» نگاه دارد. عنصر اصلی این اندیشۀ ایرانشهری اندیشۀ سیاسی آن بود که در دورۀ اسلامی بر پایۀ منابع بازمانده از دورۀ باستان تدوین شد. از این‌رو، مشکل نظریه‌ای سیاسی برای تدبیر امور کشور، به گونه‌ای که در ناحیه‌های خلافت پدید آمده بود، ظاهر نشد. ایران، از همان آغاز، با زبان و اندیشۀ ایرانشهری، تمایزی اساسی از دیگر کشورهای اسلامی پیدا کرد و با تجدید نظریۀ شاهی آرمانی نیز توانست در رقابت با خلافت به قدرتی سیاسی تبدیل شود. در نخستین سده‌های دورۀ اسلامی، دربارهای نخستین سلسله‌های ایرانی هم‌چون پناهگاهی برای زبان فارسی و اندیشۀ ایرانشهری به شمار می‌آمدند و با نیرومندتر شدن سلسله‌های ایرانی، از سویی، و پدیدار شدن نشانه‌های تباهی در دستگاه خلافت، از سوی دیگر، استقلال کامل ایران از خلافت تحقّق پیدا کرد. از مهم‌ترین پی‌آمدهای این احیای نظریۀ شاهی، زبان فارسی و اندیشۀ سیاسی ایرانشهری فراهم آمدن شالودۀ استواری برای تداوم و بقای ایران بود. بدین سان، ایران، در تمایز با دیگر ناحیه‌های خلافت، توانست نظام فرمانروایی، زبان و اندیشۀ سیاسی «ملّی» ایجاد کند. جهان اسلام، چنان‌که گذشت، یک زبان واحد داشت و با همگانی شدن این زبان واحد نیز تنها به یک نصّ دسترسی داشت و آن تنها کتابی بود که به زبان عربی نازل شده بود. بدین سان، گسستی در ژرفاهای فرهنگ متنوع کشورهای «عربی»شده ایجاد شد و با فراموش شدن زبان‌های باستانی مصر و سوریه و دیگر ناحیه‌های جهان اسلام نیز بخش مهمی از فرهنگ این کشور به عنوان بقایای دورۀ «جاهلی» به فراموشی سپرده شد. یک نمونۀ جالب توجه نام عامِّ فرعون است که لقب پادشاهان مصر باستان بود، اما در قرآن به عنوان نمونۀ شاه جور معرفی شده است. مصریان، برای این‌که مسلمان باشد، می‌بایست از زبان و دینی که از آنِ فرعون‌ها بود تبرّی می‌جستند و ایمان می‌آوردند که فرعون و نظام فرعونی در تعارض کامل با موسیٰ و دینی است که او آورد و اسلام آن را یکی از ادیان توحیدی می‌دانست. این را می‌توان با مقام کوروش مقایسه کرد : در قرآن اشاره‌ای به نظام باستانی ایران، دین و شاهان آن نیامده بود، اما از همان آغاز، اگر بتوان گفت، ایرانیان توانستند خود را به عنوان اهل کتاب در میان مسلمانان «جا بزنند»، و برای خود حقوقی «دست‌ـ وـ پا کنند».(1) ایرانیان حدیثی را نیز از پیامبر اسلام نقل کردند که در آن به کوروش اشاره شده و او از مؤمنان به شمار آمده بود.(2) بدین سان، ایرانیان، به خلاف دیگر مسلمانان، توانستند بخش‌های مهمی از نصِّ باستانی خود را حفظ و به دورۀ اسلامی منتقل کنند. ایرانیان، در کنار نصِّ اسلامی، نگاهی نیز به گذشتۀ باستانی داشتند و سنّتی را تدوین کردند که مُتکثِّر بود.(3)
در ایران، با نظام سنّت متکثری که این کشور توانست تدوین کند، خلئی که در کشورهای عربی‌ـ اسلامی در اندیشۀ سیاسی ایجاد شده پدید نیامد. ایرانیان به آسانی میان ناحیه‌های سه‌گانۀ نظام سنّت، دیانت اسلامی، اندیشۀ ایرانشهری و فلسفۀ یونانی، در رفت‌ـ وـ آمد بودند و می‌توانستند خلأ یکی را با دیگری پر کنند. از این‌رو، در ایران، نیازی به نظریۀ خلافت و «حکومت اسلامی» احساس نشد؛ از سابقۀ هزارسالۀ فرمانروایی جهانی ایرانیان، اندیشه‌ای منسجم برای فرمانروایی و نیز سنّت دیوانی گسترده‌ای وجود داشت که جهان عربی‌ـ اسلامی فاقد آن بود. طبیعی بود که، چنان‌که پیشتر از سلیمان بن عبدالملک نقل کردم، ایرانی در آن یک هزاره برای تدبیر امور کشور نیازی به عرب پیدا نکند. نظم سیاسی ایران باستان میراث ارجمندی را برای ایرانیان بازگذاشته بود و، با استقلالی که کشور از خلافت پیدا کرد، ایرانیان توانستند با تکیه بر همان میراث بار دیگر نظام شاهی ایرانی را برقرار کنند. سرازیر شدن مهاجران ترک به ایران، و استقرار گروه‌هایی از آن‌ها در بخش‌هایی از این کشور، که به قدرت گرفتن تدریجی آن‌ها انجامید، دگرگونی‌هایی در بنیاد نظام سیاسی ایران پدید آمد، اما این نورسیدگان به قدرت نیز می‌دانستند که اندیشۀ سیاسی «ترکی» به همان اندازه امری عدمی است که اندیشۀ سیاسی عربی‌ـ اسلامی! ترکان مهاجر تنها می‌توانستند با شیوه‌های ایرانی بر این کشور فرمان برانند و، از این‌رو، نهاد وزارت اهمیت پیدا کرد، زیرا بیشتر وزیران از خاندان‌های ایرانی و میراث‌داران راستین عمل و نظر ایرانی بودند. در همان زمان بود که تجدید مراسم سنّت ایرانی سیاستنامه‌نویسی ایرانشهری در دستور کار بازماندگان خاندان‌های ایرانی – بویژه «دهقانان»، که حکیم ابوالقاسم و خواجه نظام از شمار آنان بودند – قرار گرفت. حکیم ابوالقاسم خداینامه‌های بازمانده از دورۀ باستان را در صورت منظومه‌ای بلند به شعر درآورد که، در واقع، مهم‌ترین خردنامۀ سیاسی ایرانی ایرانشهری بود. بخش‌های مهمی از این مباحث در سیاستنامه‌های دورۀ اسلامی نیز آمده، اما آن‌چه در خردنامۀ فردوسی جالب توجه است بازتاب ناب نظریۀ شاهی آرمانی باستانی است. تا کنون توجهی به خردنامۀ فردوسی از این دیدگاه نشده است. در مقایسه‌ای میان مضمون سیاسی شاهنامه و سیاستنامه‌های دورۀ اسلامی، مانند مهم‌ترین آن‌ها که سیاستنامۀ خواجه نظام‌الملک است، می‌توان گفت که این دو روایت از اندیشۀ سیاسی ایرانشهری هیچ ربطی به هم ندارند. در حالی‌که فردوسی کوشش کرد، در زمانی که امکان احیای پادشاهی ایرانی از میان رفته بود، گزارشی از نظریۀ شاهی آرمانی باستانی عرضه کند، جریان سیاستنامه‌نویسی دورۀ اسلامی هم‌چون مصالحه‌ای با سلطنت ترکی موجود پدید آمد. از این حیث، مورد رسالۀ خواجه شایان توجه است که او، به عنوان واپسین سیاستنامه‌نویس مهم ایرانشهری در دورۀ اسلامی، دوره‌ای که حکیم ابوالقاسم آن را دورۀ «نژادی» نوآئین «با سخن‌های به کردار بازی» خوانده بود، ناچار بود آن بخشی از اندیشۀ سیاسی ایرانشهری را در اثر خود بیاورد که تعارضی با الزامات نظام ترکی حاکم نداشته باشد. از تاریخ ایران در دوره‌ای که با چیرگی ترکان بر ایران آغاز می‌شود می‌دانیم که همین التقاط اندیشۀ ایرانی، در مصالحه‌ای با فرمانروایانی که پیوسته تنشی میان آنان با خاندان‌های ایرانی وجود داشت، که تاریخ طولانی وزیرکشی نمونه‌ای از آن است، موجب شد تداوم سرزمینی و ملّی ایران حفظ شود.
از این مقدمات اجمالی می‌توان یک نتیجۀ مهم برای تاریخ ایران گرفت : تا آغاز دوران جدید، حفظ زبان و اندیشۀ ایرانشهری دو عامل مهم بقای ایران و تداوم وحدت ملّی آن بود. عمل و نظر ایران مانعی بزرگ در برابر تبدیل «ملّتِ» ایران به بخشی از «امّتِ» اسلام شد. پی‌آمدهای این بقای ایران و تداوم وحدت ملّی بسیار بیشتر از آن است که بتوان این‌جا به همۀ زوایای آن اشاره کرد، اما اشاره‌ای گذرا به یک نکته می‌کنم و در فرصت دیگری به آن باز خواهم گشت : نظریۀ اسلامی خلافت کوشش کرد امّتی پراکنده از «ملّت‌هایی» ایجاد کند که پیشتر استقلالی داشتند؛ از این امّتِ سُست‌بنیاد «ملّت‌هایی» بازمانده است که در بسیاری موارد دشمنان همدیگر هستند – تنش‌های میان سوریۀ بعثی و عراق بعثی، مصر و لیبی، الجزایر و مراکش و ... برعکس، اندیشۀ ایرانی وحدتی تاریخی و طبیعی از کثرت‌های قومی، زبانی، فرهنگی و آئینی‌ـ دینی‌ـ مذهبی به عنوان یک ملّت پایدار و تاریخی ایجاد کرد. چهار دهۀ فرمانروایی ج.ا. کوششی برای ایجاد سستی در ارکان وحدت ملّی ایران بود؛ اینک، همۀ آن کوشش‌ها به مانع بزرگ و پایدار روح ملّی برخورده است. به این بحث بازخواهم گشت.
(1) مطهری می‌نویسد : «اسلام با اهل کتاب، یعنی یهود، نصارا و حتیٰ زردشتی‌ها و مجوس‌ها (کذا!)، که مسلمین با آن‌ها معاملۀ اهل کتاب می‌کنند، همزیستی خاصّ دارد، یعنی حتیٰ حاضر است که این‌ها دین خودشان را داشته باشند و در داخل کشور اسلامی، که حکومت مال مسلمین است، رسماً از مال و جانشان حمایت کند و آن‌ها را در حقوق اجتماعی مسلمین شرکت دهد.» مرتضیٰ مطهری، آشنایی با قرآن، ج. 14، تهران، بی‌نا، 1389، ص. 242. به نظر می رسد که مطهری تمایزی میان زرتشتی و مجوس وارد کرده است. واژۀ مجوس لفظ عربی است و عرب آن را به زرتشتی ها اطلاق می کرده است. از نظر تاریخ ادیان، چنین تمایزی نادرست است.
(2) طبری از پیامبر اسلام نقل کرده است که گفت : «فاوحَی الیٰ مَلِکٍ مِن مُلوکِ فارسَ، یُقالُ لَهُ کورُس، و کانَ مؤمناً» یعنی خداوند به یکی از پادشاهان ایران وحی کرد که کوروش نام داشت و او از مؤمنان بود. محمد بن جریر الطبری، جامع البیان عن تأویل القرآن، به کوشش عبداﷲ الترکی، قاهره، دار هجر 2001، ج. چهاردهم، ص. 458.
(3) یادآوری می‌کنم که این بحث پیچیده‌تر از آن است بتوانم این‌جا توضیح دهم. در دولت، ملّت و حکومت قانون با تفصیل بیشتری از آن سخن گفته‌ام. در دوران قدیم یک نصِّ سومی نیز وجود داشت که ترجمۀ متن‌های مهم فیلسوفان یونانی بود. در دوران جدید، با آشنایی ایرانیان با اندیشۀ جدید، ناحیۀ چهارمِ تجددخواهی نیز به نظام سنّت افزوده شد که فاقد نصّ نوشته بود. در ایران، مشروطیت همین ناحیۀ چهارم بود و مهم‌ترین ناحیه‌ای که به نظام سنّت افزود نظام حقوقی جدید و نهادهای حکومت قانون بود.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha

This comment was minimized by the moderator on the site

تفاخر به توحش!

Posted: 16 Apr 2021 12:55 AM PDT

آرمان امیری

در خبرها آمده که فدراسیون فوتبال کشور هندوستان از باشگاه پرسپولیس ایران شکایت کرده است. دلیل شکایت، یک پست اینستاگرامی از جانب باشگاه پرسپولیس است که در آستانه سفر به هندوستان نوشته بود: «۲۸۳ سال پس از فتح هند توسط لشکر ایرانیان، حالا نوبت به جوانان ایرانی رسیده تا یک بار دیگر و این بار در آوردگاه دیگری دست به فتح‌الفتوح بزنند».

اینکه چرا مسوولین رسانه‌ای نهادهای ما، از یک باشگاه ورزشی گرفته تا ارشدترین نهادهای سیاسی با ادبیات دیپلماتیک جهانی آشنا نیستند بحث مفصل و جداگانه‌ای است. اساسا عادت کرده‌ایم که بخش بزرگی از مسوولان ما در هنگام حضور در مجامع بین‌المللی، به مصداق «جعفر خان به فرنگ می‌رود»، مثل انسان‌های ماقبل تاریخ رفتار می‌کنند که به ناگاه و بی‌هیچ مقدمه‌ای سوار بر ماشین زمان به جهان مدرن پرتاب شده‌اند. در این بحث من کلا مواجهه با جهان بیرونی را می‌خواهم کنار بگذارم و فقط به ابعاد داخلی مساله بپردازم. جایی که خودمان بهتر می‌دانیم چه اسراری در پس پرده نهفته داریم.

با تقریب خوبی می‌توان ادعا کرد که همه ایرانیان باور دارند که کشورشان یک گذشته تاریخی و تمدنی درخشان و قابل افتخار دارد. اما وقتی وارد جزییات این گذشته تاریخی می‌شویم، نوع نگاه‌ها متفاوت می‌شود. برای بسیاری، آنچه «عظمت و شکوه تاریخی» ایران خوانده می‌شود، نسبت مستقیمی با ابعاد نقشه‌هایی دارد که به اسم دوره‌ها و سلسله‌های ایرانی منتشر می‌شوند. جذاب‌ترین بخش تاریخ ایران برای این گروه سرگذشت جنگ‌ها و فتوحات باستانی است که مرزهای امپراطوری را تا شمال آفریقا گسترش داده بود.

با همین الگوی نگاه به «شکوه تمدنی»، ننگین‌ترین و سیاه‌ترین دوره‌های تاریخی این کشور، دوران شکست‌های نظامی است. شکست از یونانیان، اعراب و البته از مغول‌ها. به صورت متقابل، ‌سرآمدان تاریخ ایران، همان جنگ‌طلب‌ترین سرداران و پادشاهان تاریخی هستند که بی‌شک نادرشاه به نوعی گل سرسبدشان در هزاره گذشته محسوب می‌شود. شرح «نبوغ نظامی» نادر و جزییات کشورگشایی‌اش در هندوستان چنان هوش از سر این بخش از جامعه می‌برد که گویی مشغول تصویر کردن یک صحنه زیبای بزم و شادنوشی هستند و نه فاجعه‌ای از قتل‌عام و کشتار و غارت.

این نگرش به تاریخ و سنت ایرانی را من «ایران نظامی» می‌خوانم. رویکردی که در آن ذات جنگ و جنایت و خون‌ریزی نه تنها قباحت ندارد، بلکه می‌تواند مایه تفاخر هم قرار بگیرد، به شرطی که ما بیشتر بکشیم!

در مقابل، خوانش دیگری هم وجود دارد که من آن را «ایران فرهنگی» می‌خوانم. خوانشی که معنای «تمدن ایرانی» را، نه در میزان قتل‌عام‌های انجام شده به دست لشکریان ایران، بلکه در بالندگی هنر و فرهنگ ایرانیان جستجو می‌کند. نقاط اوج‌گیری تاریخ تمدن ایران در این نگرش، با برآمدن هنرمندانی چون حافظ، سعدی، مولانا، خیام، نظامی و البته فردوسی نشانه‌گذاری می‌شود و تقابل و تضاد این دو نگرش، اتفاقا در همان دو بزنگاه تاریخی کاملا قابل مشاهده هستند:

نخست نقطه حضیض و ذلت «ایران نظامی» که دوران سیطره مغولان بود و اتفاقا بخش بزرگی از شاهکارهای ماندگار هنر و ادبیات و فرهنگ ما به همان دوره تعلق دارد؛ و سپس، نقطه سقوط و برهوت ایران فرهنگی که اتفاقا مصادف است با برآمدن نادرشاه و اوج‌گیری دوباره نظامی‌گری!

شوق به ایران نظامی، البته هنوز هم فراگیر و گسترده است و گاه به اشکال نوینی خودش را بروز می‌دهد. برای مثال، شیفتگان جنگ‌های برون مرزی و لشکرکشی به سوریه را فقط نیروهای بسیج و سپاه تشکیل نمی‌دادند. مجموعه عجیب و به ظاهر نامتجانسی از انواع و اقسام جریانات گاه حتی اپوزوسیون هم شهوت لشکرکشی و بازگشت به دوران «شکوه امپراطوری» را در پس عنوان به ظاهر موجه «امنیت ملی» پنهان کرده بودند و برای فتوحات «سردار دل‌ها» قند در دل‌شان آب می‌شد.

پیشتر در یادداشت «نظریه‌ای برای تاریخ: ایران فرهنگی در مقابل ایران نظامی (https://t.me/divanesara/1346)» هم به همین موضوع پرداخته بودم و اینجا به همین میزان اکتفا می‌کنم که از میان تمامی مجادلات به ظاهر سیاسی و جناحی حال حاضر، به نظرم تنها شکافی که به صورت بنیادین می‌تواند کشور را از انسداد و سقوط کنونی نجات بدهد، به زیر کشیدن همین سنت «ایران نظامی» است که دوباره بر تمامی شئون سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی و ورزشی ما سایه افکنده است و رد پای‌اش در مجادلات به ظاهر تئوریک با کلیدواژه «#ایرانشهری» به خوبی قابل پی‌گیری است. برای من هیچ یک از جدال‌های حاضر سیاسی نمی‌تواند اصالت داشته باشد و یا راهگشا باشد، تا زمانی که به صورت مشخص بر ضرورت نقد، نفی و حتی لعن این رویکرد نظامی‌گری و تمامی نمادهایش تاکید نداشته باشد.

منبع: مجمع دیوانگان

مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

ضحاک ماردوش
Posted: 11 Apr 2021 05:20 AM PDT
سعیدی سیرجانی
حکومت اختناق و استبداد اگر-زبانم لال-هزار و یک عیب و زیان داشته باشد،یک خاصیت هم دارد و آن تحریک طبع ستم ستیز مردم آزاده است برای مقاومت. مقاومتی با جلوه های گوناگون،از ترور دیکتاتور گرفته تا قیام ملی.اما زیباترین جلوه اش در جهان هنر است،بخصوص عالم ادبیات.

شاعر و نویسنده ی واقعی به حکم فطرت آزاده و ذوق تعالی پسندش با هر تحکم و استبداد و اختناقی سرِ دشمنی دارد،خواه این استبداد بوسیله ی قدّاره بندان بزن بهادری بر ملت تحمیل شده باشد،خواه از طرف طبقه ای از اسافل جُهّال جامعه.که هر ادیبی اعم از شاعر و نویسنده و پژوهشگر طبعا متفکر است و تفکر فضای باز میخواهدتا دور از هر تحکم و تعصبی ببالد و حاصل دهد.

ظاهرا همه رشد کیفی و عمقی ادبیات فارسی در هزار و صدسال اخیر از برکت فساد عصیان آفرین حکومتهای سرکوبگر بوده است که بالیدن هر درختی علاوه بر آب روان و آفتاب تابان به کود ناخوشبوی ناخوش منظره ای هم نیازمند است.

تعجب نکنید ،حاجتی به ردیف کردن اسناد و مآخذ نیست،در ذهن خودتان مروری بفرمایید به دوره های ظهور نوابغ شعر و ادب فارسی و اوضاع اجتماعی روزگارشان تا ببینید طنز لطیف خیامی جز محصول سلطه ی جُهّال خراسان بر جان و مال خلایق میتواند باشد؟

نگاهی به اوضاع سیاه قرن هفتم بیندازید،تا ببینید زبان کنائی لبریز از رمز و اشاره ی مولوی غیر از عکس العمل مرد روشندل خداشناسی است در مقابل جماعت شریعت سازانی که خود را ورثه انبیا دانسته اند و نبض جامعه را با تافتن آتش سوزان جهنم در قبضه ی قدرت گرفته اند؟

اگر امیرِ آدمکشِ خشک مغزی چون مبارزالدین بر خاک طرب خیز شیراز مسلّط نمیشد غزلیات لبریز از ایهام حافظ به همین دلنشینی جاودانه بود؟

شاهنامه ی فردوسی هم محصول چونین روزگارانی است،محصول دوران سیاه استبداد است و اختناق تحمل ناپذیری که با دست عربان و ترکان در نیمه ی قرن چهارم بر سرزمین خراسان سایه افکنده است.

مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

دوست عزیز جناب جمشیدپور از خوانندگان مطلب آقای کورش کلهر در این رابطه برایم نوشت :
باسلام : تحقیر نامه، الحق حقارت از لابلای متن فوق موج می زند . با این همه جا داشت به نکات مثبت تاریخ هم اشاره ای می کرد. ممانعت از ایرانستان کردن بعد از پیروزی انقلاب ایران ، فتح خرمشهر ، مقاومت ۴۲ ساله ایران در مقابل تحریم جهانی که طی سه سال اخیر به جنگ اقتصادی تبدیل شد . به تاریخ برگردیم
۱- مقاومت ۹ الی ۱۱ساله مردم ایران در مقابل حمله اعراب تازه مسلمان شده( با انرژی حاصل از ایمان الهی ) در حالی که هیچ کشوری دیگر هم نتوانستند در مقابل این دین جدید و پیروانش مقاومت کنند و اعراب تا اسپانیا پیش تاختند
۲- دیلمی ها (عضد الدوله و برادرانش ) تا بغداد پیشرفتند
۳- یعقوب لیث صفار در شرُف شکست خلیفه بود که اجل مهلتش نداد
۴- ابومسلم سلسله اموی را سرنگون ساخت . دیگر از کوروش و داریوش و... صرف نظر می کنم .

مصطفوی
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ قسمت دوم ۱۱. در ايران مطلوب من سرمایه گذاران، ک...
ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ مجتبی لشکربلوکی (https://t.me/Dr_Lashkarbolouk...