شهدای راه خدا و میهن

شهدای راه خدا و میهن (7)

مرثیه ایی خطاب به برادر در سالروز شهادت او در 33 سال پیش :

محسن جان! [1] یادته تو درس دیکته، وقتی به آخرهای هر جمله که می رسیدیم، چقدر خوشحال می شدیم، که خدایا! این دیکته زجر آور هم تمام شد، اما این جمله معلم، ما را از خواب و خیال خوش اتمام بیرون می کشید که : "نقطه سرِ خط" [2] ، و با این جمله انگار فرمان مرگی دوباره را صادر می کرد، حالا با این اوضاع که برای ما در حال رقم خوردن است، من دوباره یاد همان جمله کذا می افتم.

آری برادر! 33 سال بعد از شهادتت در روزهای سالگشت آن، دوباره آن روزهای سخت و کُشنده، و بوی "نقطه سرِ خط" می هد، و انگار جنگی دیگر و در مقیاسی وسیعتر، حریفی قدرتمندتر، ویرانی گسترده تر، کشتاری بی نظیرتر و... برای ما دوباره تدارک دیده اند؛

محسن جان! از خاک گورت برخیز و نارنجک تفنگی ات را دوباره بردار، که خاکریز ها زده اند، و کسِ دیگری از راه رسیده که می خواهد همه آن ها را دوباره درنوردد، اما نه! بگیر راحت بخواب که تو را همان جنگ قبلی که کردی، بس است، امروز دیگر آسوده بخواب، اما نه آسوده نخواب که ما هم مانده ایم که چه باید بکنیم.

محسن جان! من اما امروز خسته تر از هر زمانی، روح و روانم برای هیچ حرکتی از این دست آماده نیست، هرچند سعی کردم تا جسمم را برای روزهای سخت بسازم، اما باز ماندگان از آن نبرد، روح و روان را نابود کرده اند، شرایط خیلی فرق کرده است برادر!، و دیگر نه آمادگی های روحی آن روزها را دارم، و نه فهمم امروز از جنگ و اثرات آن، دیگر به من هرگز اجازه می دهد، که دوباره دهان خود را پر کنم، و فریاد زنم "جنگ، جنگ تا پیروزی".

چرا که می دانم در پس هیچ جنگی چیزی به عنوان پیروزی نیست، جنگ خود شکستی عظیم برای ما انسان ها و انسانیت است، و بی خود بعضی آنرا می ستایند؛ جنگ در شان حیوانات است، که طبق غریزه خود، نبردی خونین کرده و محدوده ایی را برای چند روزِ ایام جفتگیری، برای خود و جفت خود مهیا کنند؛ اما همین عمل حیوانی امروز تعیین کننده بسیاری، برای بسیاری شده است، در حالی که این را مطمئن هستم که جنگ به ما انسان ها و انسانیت تعلق ندارد و در عالم دیگری به جز عالم انسانی، برایش خاستگاهی عقلانی باید جست.

محسن جان! جنگ نه برای ما که برای هیچ انسانی پسندیده نیست، و پیروزی هم در بر ندارد. بیچاره کسی که بعد از هر جنگی احساس غلبه بر او دست دهد، چرا که دلایل حیوانی شروع جنگ ها هرگز از بین نمی رود، و بازندگان هر جنگی به رغم شکست، در کمین روزی و یا فرصتی تازه می نشینند، تا دوباره آن را از سر گیرند، هر چند غالبین بر اجساد مغلوبین جشن بگیرند.

طالبان شکست خوردند و اکنون دوباره پا گرفتند و پیش می روند، داعش را می گویند نفس های آخر را می کشد، ولی ایدئولوژی آن، در میدان جنگ نمرد و نمی میرد، زیرا بیداری اسلامی و یا همان بهار عربی در دل جوانان شیفته ی خاستگاه اینان، همچنان در جوشش نبردی برای تعیین محدوده است، همانگونه که چند هزار سال آوارگی یهود، او را از پا نینداخت تا محدوده ایی برای خود تدارک بیند،

لذا تا تفکر انسانِ به بازی گرفته شده، در تعالیم مدارس اسلامی وهابیت و... که اکنون با چاشنی دلارهای امریکایی – سعودی مزه دار هم شده است، یا خوانندگان تورات و جویندگان "ارض موعود"، و یا اهالی شیفته جهاد فی سبیل الله، اعلام شده توسط مفتی های دینی، یا ایدئولوگ های دنبال کننده حاکمیت کارگران و کشاورزان و... هست، جنگ نیز هست و مثل چشمه های آتشفشانیِ جوشان، هر روز از نقطه ایی می جوشد، و دود و گوگرد را راهی دهان خلق خدا می کند، و هر روز دوباره از خاکستر شکست ها، رخ بر خواهند کشید، و باز در تکرار جنایات خود اوج خواهند گرفت.

سالروز شهادت شهید سید محسن مصطفوی

اما بگذریم از این چرخه ی معیوب که همچنان بر مدار ایدئولوژی های مختلف، و توسط ایدئولوگ های مدعی انسان و خدا، می چرخد و مسایل ما همچنان از همان سنخ مسایل 33 سال پیش (و بلکه پیش تر از آن است) که تو بودی، و با شدت و حِدّت ادامه دارد، و بلکه ابعاد وسیع تر و عمیق تری نیز به خود گرفته است.

محسن جان! در این دایره مرگ انسانیت، گوشه ایی برای فرار و مخفی شدن نیست، انگار هر چه از آن فرار می کنی، نه تنها باز "نقطه سر خط" می شود، بلکه تندتر و زودتر به "نقطه سر خطِ" شروع صحنه ی جنایت بار دیگری می رسی، تا فضایی از امید انسان و انسانیت باقی نماند، الا امیدی به پاره شدن این دایره جنگ و خشونت که قرن هاست به دور ما مخلوق مظلوم کشیده اند، و گذر سال ها، تنها به استحکام آن انجامیده و ابزار مرگ و وسعت آن را هر دم افزایش می دهند، تا شاید همه ی بشریت را روزی در این دایره، به مرگ های مقدس و نا مقدس دفن کنند، و شاید در نبود انسان است که همه چیز آرام خواهد گرفت.

محسن جان! تا موقعی که بابا و مادر زنده بودند، این روزها در تدارک برگزاری سالگرد رفتن مظلومانه و دلخراش تو بودند، اما من اصلا شوقی به شرکت در آن مراسم نداشتم، و الان هم که همنبرد آن شب سخت تو، مراسمت را به جای بابا و مادر در شب دهم ماه رمضان می گیرد، باز شوقی به شرکت در آن ندارم، چرا که با هدف برگزاری این گونه مراسم ها مشکل دار شدم، آنقدر این بزرگداشت ها روتین و بی معنی، و توجیه گر کشته شدن تو، و امثال تو می شود، که نمی توانم توصیف کنم، انگار ما این مراسم ها را می گیریم که تشویق کنیم تا بیشتر امثال تو را گوشت دم تیغ جنگ ها قرار دهند، حیف از روح و جسم تو که در برابر تیغ جنگ و بروز حیوانیت بشر قرار گرفت.

اما محسن جان! با این همه مادر بسیار مُقیّد بود تا مراسم افطاری سالروز شهادتت را حتما در شب دهم هر ماه رمضان، برگزار نموده و یادت را برای همیشه زنده نگه دارد، هر بار که مفاتیح و یا قرآنش را برای شروع عبادتی روزانه باز می کرد، ابتدا بر عکس تو که نشانه ایی در جایی مخصوص در قرآن و یا ادعیه اش بود، بوسه ایی می زد و سپس شروع به خواندن وردی معمول به زبان عربی می کرد، که مطمئن نیستم حتی می دانست که معنی این وردها چیست، و از آنجا که در روایات گفته بودند اگر چند بار این را بخوانی، چه می شود و... مثل طوطی درس آموخته، به صوت عربی فصیح و صحیح آنرا می خواند و دلش بدین ذکر که آرام می گرفت، باز در پایان هم با بوسیدن صورت تو در عکسی که از تو برایش باقی مانده بود، ذکر و ادعیه اش را تمام می کرد؛

محسن جان! یادش به خیر بابا، که نه حال گرفتن این مراسم ها را داشت، و نه حوصله اینگونه جمع ها را، اما او نیز در این موردِ بخصوص که مربوط به تو بود، مثل مراسم شب عاشورا و یا 28 صفر، مشتاقانه با ایده و کار مادر، همراه و همکار می شود، و متعصبانه اجرای بهترین آن را خواستار، و در این راه شدید کوشا می شد.

اما محسن جان! من این روزها فارغ از تمام مراسم های این چنینی، با صحنه ایی از پایان زندگی تو همراه می شوم که تیرِ تیربار به کمین نشسته دشمن، بر چاله زیر گلویت اصابت کرد، و به اندازه قطر یک استکانِ چای آن را تراشید و با خود برد، و تو به ناچار در آن لحظه سختِ اصابت، به زانو بر زمین نشستی، در حالی که در آن لحظه های گلوله، انفجار و شلیک های پیاپی، و لابد فریاد دردناک همرزمان دیگرت، تو خود بودی و خود، و درد شکافتن حنجره ات، و خفگی ناشی از خونی که به ریه هایت سرازیر شده بود، و با هر نفسی که به کشیدنش رفلکس وار، مجبور بودی، حفره حفره های ریه ات از خونی که از گلویت وارد می شد، پر شده و... تا در آن لحظه های غم و اندوه، و شاید شادی تو برای رسیدن به مقام شهید، سوار بر لمحه های مظلومیت، در حالی که نه امدادی بود و نه امدادگری، آماده رفتنی شوی که برایت دیگران رقم زدند، و اکنون نیز متاسفانه اگر نجنبیم، باز تکرار جمله ی "نقطه سرِ خط" را می توان از ناظم مرگ این کلاس خشونت و جنگ، دوباره شنید.

محسن جان! 33 سال از آن رفتن امثال تو گذشته است، از آن روزهای سخت و کُشنده، و اما متاسفانه انگار باز داریم آماده می شویم که بگویند "نقطه، سرِ خط"، و گویا دوباره مارهای ضحاکِ مار به دوش، هوس خوردن مغز جوانان ما را کرده، و می خواهند ما را بدین منظور وارد دالانی از جنگ بدون بازگشت و کارزاری جدید، از همان نوع جنایتکارانه اش نمایند، تا به اهداف سیاسی و مطامع خود و گروه شان دست یابند.

در حالی که هنوز خرابه های ناشی از آن جنگ هشت ساله خسارت بار باقیست، و هنوز آوردگاه های ما را در سی و چند سال قبل، "مناطق جنگی" می گویند، و مردم آن دیار هنوز درد جنگ را در این مناطق تحمل می کنند، و هنوز از آن همه ویرانی و هزاران بار "نقطه سر خط" گفتن ها، برای شروع سالی پر حمله و...کمر راست نکرده اند و... که جنگی دیگر انگار در راه است، و خشونت پشت خشونت آفریده خواهد شد و هنرِ هنرمندان، اعتقادِ معتقدین، اموالِ مالداران، جانِ جانداران، جوانیِ جوانان، خانه های خانه داران، شهرهای شهر نشینان، کشتی های ملوانان، هواپیماهای خلبانان و... همه و همه در خدمت قتل و کشتار به کار خواهد گرفته شد، تا عده ایی بجنگند و عده ایی هم سیاست های کلی و جزئی خود را پیش برند.

محسن جان! نپرس برای چه؟! باید بگویم برای هیچ. زیرا دلیلی جز حیوانیت در مغز و فلسفه ی جنگ نیست، هر چند بر این نبرد حیوانی لایه ایی از هر چیز مقدس و یا ارزشمند کشیده شود، اما ذات جنگ منفور است و متعفن از خوی حیوانیت، قتل، کشتار، خرابی، که با این رنگ و لعاب ها توجیه پذیر نمی گردد،

 او که از فرسنگ ها دور آمده و به بهانه های زیبای "حقوق بشر"، و یا "امنیت جمعی و جهانی" معرکه خون به پا می کند، و در این سو هم که به بهانه دفاعی مقدس، بر این جنگ صحه گذاشته و آن را واجب و لازم و... اعلام خواهد کرد، و من و تو طبق همین نسخه، خالصانه خواهیم جنگید، تا با کسانی مقابله کنیم که خالصانه برای شعارهایی دیگر از همین دست، مقابل ما صف کشیده اند، و چون ما اهداف مقدسی برای شان چیده و تدارک دیده اند، و در مجموع صحنه ایی حیوانی است، که بزکی انسانی شده است.

این همان جنگی است که آن زمان گریبان ما را گرفت، من و تو همان زمان نیز، چون حالا در به وجود آمدنش هیچ نقشی نداشتیم، و اکنون هم با یک کار انجام شده، مواجهیم، اما بارش به دوش ما افتاد، و خواهد افتاد، تا من و تو زیر چرخ های ماشین جنگی که دیگران به راه انداخته اند، له شویم، و عمر سربازان کوچکی چون ما، در همان شروع اولین سال های زندگی، خاتمه یابد، تا اهالی قدرت در دنیای وحشی سیاست، سنگ های خود را با هم وا کنند و چانه زنی های سیاسی خود را داشته باشند، و کام خود را به شیرینی قدرت خود، دوباره تازه کنند،

آری سید محسن عزیز! 33 سال پیش در چنین روزهایی من و تو هنوز در رویاهای کودکی خود سیر می کردیم، در حالی که دوران نوجوانی مان را می گذراندیم، و بسیار عقب تر از سن خود، هنوز هیچ بلوغی، نه فکری، نه شخصیتی، نه اقتصادی و... را کسب نکرده بودیم، که اسیر آن جنگ طولانی و خانمان بر انداز هشت ساله شدیم و...، یادت هست چقدر در جوار ما مثل برگ خزان از ما به خاک افتادند و در خون خود در غلتیدند و... و انگار حکایتی که آن روزها آغاز گشت، تمامی ندارد، و ریسه کشان خود تا به حال کشیده، تا دوباره خود را سریع به ما برساند.

محسن عزیزم! اما این روزها را من هرگز فراموش نمی کنم و به خوبی به یاد دارم، که تو آخرین روزهای عمر خود را در مقر "حمیدیه" در نزدیکی اهواز، طی می کردی تا چند روز دیگر، [3]در حالی که به مقابله با تک دشمن در باغ های کشاورزی شهر مهران شتافته بودید، به شهادت برسی، و ما را برای همیشه ترک کنی.

ما اینک چند سالی است که دو مراسم یادبود، برایت می گیریم، یکی مراسم افطاری باز مانده از رسم و سنت مادر، و یکی هم سلسله "یادواره های شهدا" است که با هدف "زنده نگهداشتن فرهنگ جهاد، شهادت و ایثار" دوستان سپاه می گیرند، و برای زنده نگهداشتن این مسیر، یعنی آمادگی برای جنگ و کشته شدن و... به نام شما، هر ساله به رسم و سلیقه خود، و با متن و موضوعی که احساس نیاز می کنند، برگزار می شود.

اما محسن جان! جایی که تو در آن جان دادی را هنوز که هنوز است، نه موفق شدم که بروم و ببینم، و نه می دانم الان در چه وضعی است، فقط می دانم آنجا جایی است در نزدیکی شهر مهران، که تیر تیربار به کمین نشسته ی مهاجمانی از کشور همسایه، گلوی تو را هدف گرفت و شکافت، تا تو حتی نتوانی فریادی از درد هم بکشی، و در خون گلوی خود خفه شوی، و ما را با این دنیای وحشی تنها گذاشته، و بروی،

البته خوش به حالت که رفتی، و در این عمر کوتاه نوجوانی خود، چند پرده ایی بیش از مناسبات شوم این دنیا، را ندیدی، و غرق در آرمان هایت، این دنیا را ترک کردی؛ وقتی به وصیت نامه ات می نگرم دنیایی زیبا را برای خود در آن جهنم عظما ساخته بودی، و برایش تلاشی بی وقفه داشتی، انگار بار تمام این عالم و بشر را بر دوش خود قبول کرده و حمل آن را بر عهده گرفته و پیش می رفتی،

حال آنکه در این فضا تنها نبودی و بسیاری چون تو از دیگران، با تو در این مسیر شریک بودند، و شراکت تمام داشتند، باز این تو، خود را انگار تنها میدان دار این صحنه تصور کرده، که نباید چشم بر هم زد، و همواره باید هوشیار بود، تا مبادا آنی شود، که نباید شود،

تو و من در آنی که شده بود، و یا آنی که در پیش بود، هیچ نقشی نداشتیم، تنها یک پیاده نظام بی اثر در هر تصمیمی بودیم، که در جایی دیگر گرفته می شد، و اما من و تو، خود را چنان مسئول می دانستیم، که انگار این تصمیم را ما گرفته ایم، و این آش را ما پخته بودیم، و لذا باید بر خوبی و بدی و نتیجه آن هم پاسخگو باشیم؛ من نیز چون تو، در همان فضا، و در همان صحنه نفس کشیدم، و چشمان و گوش هایم همان را دید، که تو دیدی،

اما تفاوت من و تو در این است که، تو سه دهه بعد از آن روزهای سخت را ندیدی، سه دهه ایی که واقعا از بسیاری از ما مشت ها باز کرد، و همه بدانچه در پشت صحنه ی، آنچه ما در آن سیر می کردیم، به نسبت خود مطلع شده و به مسایلی پی بردند، که من و تو به آن بی اطلاع بودیم؛

تو آنچه ما بعد تو دیدیم، را ندیدی، و خوشحال و راضی مثل دیگر همرزم های شهیدت، که همه در یک وحدت فکری قرار داشتید، غرق دنیای کوتاه مدت زندگی خود که 17 سال بیش به طول نینجامید، با همه ما خداحافظی کرده و راهیِ راه خود شدید، راهی که ما هم دیر یا زود طی خواهیم کرد، و امیدوارم آنروز باز همدیگر را ملاقات کرده، و تو از دنیای خود به من بگویی، و من نیز از آنچه که بعد از تو دیده ام، با تو حکایت خواهم کرد.

 محسن جان! بی خود نیست که امروز قدم به قدم با جنگ فاصله کم می کنیم، چرا که ما بعد از آن جنگ وحشتناک، برعکس تمام دنیا، که وقتی جنگ های شان که تمام می شود، ریسه این جنگ را جمع می کنند، اما ما آن نکردیم، بلکه بر اتمامش نوحه سرایی ها کردیم، که "جنگ ما را لایق خود کرده بود و..." و بر عدم وجودش غبطه ها خوردیم، و آرزوی تکرارش را با ادعیه و زاری و التماس به درگاه خدا زمزمه کردیم، و برعکس جهان متمدن که بعد از هر جنگی به ریشه یابی علل به وجود آمدن جنگ های شان می پردازند، و گاه به محاکمه مقصرین آغازش می نشینند، و بر ریشه کنی دلایل جنگ پای می فشارند، و گروه های ضد جنگ تشکیل می دهند و...

اینجا درست عکس آن بود، گروه های جنگ طلب تقویت شدند، و گروه های صلح طلب نادیده انگاشته، و محو شده و فرصت بروز نیافتند و... و آنقدر در این مسیر پیش رفتیم که تنشِ امروز ما دیگر با همسایگان نیست بلکه با جمع زیادی از کشورها در تنش قرار داریم، به طوری که اکنون امریکا به قصد ما، هر روز بر حضورش در آب های خلیج فارس می افزاید،

و افسوس که انگار در این کشور شخم خورده از یک جنگ هشت ساله، هیچ گروه ضد جنگی پا نگرفت و وجود ندارد، که به خیابان آید، و از دو طرف بخواهد به خاطر خون مردمی که در جنگ ریخته می شود، به خاطر آوارهایی که بر سر مردم فرود خواهد آمد، به خاطر قشر ضعیفی که زیر پای جنگ و قحطی له خواهند شد، به خاطر  همه بلاهایی که در خلال جنگ پیش خواهد آمد و... فریادی بکشد، طوماری امضا کند، و به نزدیکی جنگ و جنگ طلبی ها اعتراضی نمایند و...

انگار همه با هم نشسته ایم، تا مرگ ما را دوباره مثل آن جنگ دریابد، تا میدان داران سیاست صحنه ایی را به دلخواه خود چیده، ما انسان های مرده و بی تحرک را به مهره های پازل شطرنج خود، به بازی های خونین برند، و ما چون غرق شدگان در دریا، دل و تن به امواج سپرده، تا امواج به هر کجا که خواستند ما را ببرند، و با هر سرنوشتی که در مسیر بود، مواجه کنند.

خدا هم که انگار ما را به خود و اینان واگذار کرده است، و نشانی از او هم در این صحنه و میدان، دیده نمی شود، او نیز غایب بزرگی است که نمی دانم کجاست، تا لااقل او دستی از ما بگیرد.

اما محسن جان! تو راحت بخواب، ما هم با این صحنه کنار خواهیم آمد، گرچه ناف ما را انگار با خشم و خشونت و مرگ بریده اند، و آن روز که گِل آدم را می سرشتند، سهمی از زندگی به تیره و تبار ما نرسید. مهم نیست این نیز بگذرد برادر!

[1] - شهید سید محسن مصطفوی، متولد 1/8/1347 ، شهادت 29  اردیبهشت 1365 در حوالی شهر مهران در استان ایلام، چهل روز پیش از وقوع عملیات کربلای 1

[2] معلم دیکته ما وقتی به آخر خط و یا سطر که می رسید، با خود می گفتیم آخ جون دیکته تمام شد، ولی وقتی ادامه می داد که "نقطه، سرِ خط"، متوجه می شدیم که قصه پر غصه ی این دیکته را، هنوز پایانی نیست و باید حالا حالاها نوشت.

[3] - سالروز شهادت شهید سید محسن مصطفوی به تقویم گردش ماه، در 10 رمضان سال 1406، و به تقویم چرخش خورشید، در 29 اردیبهشت 1365 و یا در تاریخ تولد مسیح 19 می 1986 می باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در خصوص این شهید بزرگوار که عضو گردان غرور آفرین و شکوهمند و رزمنده پرور "کربلا" و اعزامی از شهرستان شاهرود بودند و در عملیات کربلای 5 به تاریخ 21/10/1365 به شهادت رسیدند در پست خاصی تحت عنوان "شلمچه و کربلای 5 و شهید محمد کاظم عرب" [1] به تفصیل اشاره داشتم و فضای آن شهادت و آن نبرد بزرگ را نیز با ذکر خاطرات یکی از همراهانش که تا آخرین لحظات با این شهید و دیگر شهدای آن صحنه همراه بودند، به خوبی ترسیم کردم.

به تازگی وصیت نامه جناب محمد کاظم عزیز هم به دستم رسید، که ضمن تشکر از ارسال کننده این سند پر قیمت از نبرد هشت ساله با دشمن بعثی، آن را عینا عرضه می دارم، تا به دست خط خودش قابل مراجعه دوست داران باشد.

واقعاً احساس می کنم این نبرد بزرگ نیاز به مطالعه و بررسی علمی وسیع دارد، که بدین منظور باید از انحصار در آمده، و اسناد جنگ در اختیار دانشجویان، دانشگاهیان و خیل پژوهشگران عرصه علوم مختلف و عموم مردم ایران قرار گیرد و در روند یک بررسی و تحلیل علمی بزرگ به لحاظ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و حتی نظامی مورد دقت علمی و موشکافانه قرار گیرد، و نقاط قوت و نقایص آن چکش کاری علمی شود، و بدین وسیله است که این تجربه بزرگ و تاریخ ساز کشورمان، ماندگار و مستحکم خواهد شد.

به اسارت در آمدن شهدا، مراسم آنان در دست یک نهاد و افراد خاص باعث از بین رفتن میراث بزرگ جنگ شده، و آن را زیر خروار ها خاک ناشی از نوعی نگاه خاص مدفون خواهد کرد، و دنبال کنندگان این تئوری، به دفن جنگ و تجربه بزرگ تاریخی ملت ایران در زیر افکار و اعمال خود دست خواهند زد، این در حالی است که هزار میلیارد دلار خسارت این جنگ را این مردم داده اند، و نسل اندر نسل بار این خسارت بزرگ را بر دوش کشیده و خواهند کشید، و با این رویه موجود از منافع آن نیز، بدین ترتیب محروم خواهند شد.

این نبرد بزرگ باید به عرصه علوم مختلف در بین عامه مردم آورده شود، تا روی جنبه های مختلف آن، موافق و مخالف حرف بزنند، در چنین صحنه ایی است که موافقان و مخالفان در یک رویارویی بزرگ می توانند با چشمان ریز بین و دقیق خود به ارزیابی درستی از آن دست یابند، و با رسوخ آن به ادبیات و گویش عامه مردم است که این نبرد و شرکت کنندگان و نتایج آن ماندگار خواهد شد، وگرنه انحصار آن در دست عده ایی به دفن حقایق و... آن منجر خواهد شد.

 این نگاه دفن کننده را می توان در توصیه هایی که به آقای محسن رضایی به عنوان فرمانده کل سپاه در زمان جنگ (و در واقع دیگران)، دید که وقتی از کربلای 4 به درست و یا غلط نوشت، عده ایی به ایشان و امثال او گفتند عرصه عمومی جای این حرف ها نیست، و این توصیه ها، به دفن جنگ و حقایق آن منجر خواهد شد، باید این حادثه خسارت بار به عرصه عمومی آمده و صاحبان خسارت و منافع آن، از کم و کیف جنگ با خبر شوند و روی حوادث آن رمان بنویسند، شعر بگویند، نمایش نامه بنویسند، خاطره بنویسند و... و آن را جاودانه نمایند، اگر این انحصار ادامه یابد و نسل جنگدیده بمیرند، همانگونه که هر روزه مادران و پدران شهدا، جانبازان، رزمندگان، سرداران و... در حال مرگ و یا حتی مهاجرتند و.. خسارت آن صد چندان است، و حقایق جنگ با مرگ آنان زنده به گور خواهد شد.

بگذریم از این درد عمیق که در جامعه انحصار زده فعلی ما قلب انسان را به ایستادن فرا می خواند.

فضای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جبهه از یک روند خاصی مملو بود، و لذا شما اگر وصیت نامه یکی از شهدای داوطلب [2] جنگ را بخوانید، انگار 80% وصایای دیگر شهدا را نیز خوانده اید، زیرا در موضوع و دغدغه ها تقریبا یکسانند، و این را می تواند به عنوان یک موضوع پژوهش علمی توسط جوانان ما در روزگار گل کردن پژوهش های علمی دنبال گردد، و مورد توجه دانشجویان علوم سیاسی و اجتماعی قرار گیرد، تا این متون زنده و پر از اطلاعات پر قیمت و از فضا و نگرانی رزمندگان ما و نوع نگرش آنان به جهان و اجتماع خود، و همچنین فضای سیاسی اجتماعی حاکم بر تفکر آنان و... بررسی شده و نتایج آن نیز منتشر گردد.

ما در آن سن و سال و آن فرهنگ و... در جو خاصی قرار داشتیم، که از قضا مرگ را هم در چند قدمی خود می دیدیم و... وقتی به نوشتن وصیت نامه ی خود می نشستیم، علاوه بر انعکاس افکار و دغدغه های ذهنی خود بر کاغذ وصیت خود، همچنین تاکیدی داشتیم بر آنچه از دیگر شهدا در مراسم تشییع آنان بارها شنیده بودیم، لذا یک روند نسبتا ثابت در موضوع و متن وصیت نامه می توان در این نوشته ها شاهد بود و...

و اینک عین وصیت نامه و دستخط برجای مانده از شهید بزرگوار، محمد کاظم عرب که در تاریخ 28/8/1365 در حالی به نگارش این متن چهار صفحه ایی نشسته است، که تا شهادتش در تاریخ 21/10/1365 تنها 53 روز دیگر وقت باقی نمانده بود، و به قول خودش در همین وصیت نامه، خواسته است تا چند خطی به یادگار برای ما بر جای بگذارد.

این شهید بزرگوار در جایی از این وصیت می فرماید : "... صلح پایدار امکان پذیر نیست اگر مهلتی به صدام خدانشناس بدهم، دوباره قوت گرفته و جنگ خونین تری با نیروی بیشتر شروع می کند، ما باید به دنیا مزه تجاوز و جنگ تحمیلی و نتایج آنرا بچشانیم".

آری این یکی از دغدغه های این رزمنده کوچک اما بزرگ بود که در زمان شهادتش تنها شانزده سال داشت.

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۸۷﴾ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿۸۸﴾ وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ﴿۸۹﴾  سوره انبیا آیه های 78 – 88 – 89

و یاد آور حال یونس را هنگامی غضبناک شد از خود بیرون رفت و پنداشت که ما او را هرگز در مضیقه و سختی نمی افکنیم (تا آنکه در دریا در شکم ماهی گرفتار شد) آنگاه در ظلمات یاد کرد که الها خدایی جز ذات یکتای تو نیست و تو از هر عیب و آلایش منزهی و من از ستمگرانم (87) پس اجابت کردیم دعایشرا و نجاتش دادیم از گرداب غم و این است نجات اهل ایمان (88) و یادآور زکریا را که ندا داد که بارالها یکتن و تنها مگذار مرا (فرزندی عطا فرما) که تو بهترین وارثانی(89)

با استعانت از ذات باری تعالی چند خطی به یادگار می گذارم، انشالله تعالی مقبول درگاهش افتد. این حقیر محمد کاظم عرب فرزند غلامحسین و سرباز حقیر و کوچک اسلام و قرآن شهادت می دهم، بر این که نیست معبودی برای جهانیان مگر الله، خداوند قادر و توانا، آن حیّ داور که حاضر و ناظر بر اعمال ماست، آن پناه بی پناهان و غیاث مستغیثان، یاور مظلومان، آنکه معبود و معشوق و مولای ماست، و اینکه 124 هزار پیامبر پاک و معصوم را برای راهنمایی بشر فرو فرستاد که اولین ایشان حضرت آدم (ص) و خاتم ایشان سید و مولای ما حضرت محمد (ص) و وصی و جانشین بعد او مولی المتقین و مولی الموحدین امیر المومنین علی علی السلام بوده و دیگر امامان معصوم و پاک فرزندان امیر المومنین، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و مابقی از ذریه پاک حسین علی السلام بوده اند.

که آخرین آنها حضرت مهدی (عج) تعالی فرجه الشریف می باشد که در پشت پرده غیبت به امر خداوند جهانیان بسر می برد و امامت و ولایت در این زمان که آن خورشید ولایت در پشت ابر تیره غیبت بسر می برند (در دست ولی فقیه) به قول خود آن حضرت و حدیث معتبر در دست توانای امام خمینی کبیر بوده و این امام عزیز با استعانت از فرمایشات و رهنمود هایی حضرت ولی عصر به امر مهم رهبری مشغول بوده و عوام باید امر او را که امر خداست به استناد آیه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ) اطاعت کنند و بدانند اگر دست مبارزه و یا سرپیچی را بلند کنند، بدانند که دست خود را در مقابل دست خداوند که اینبار از آستین این ابر مرد بیرون آمده نگاه داشته اند و جزایی جز عذاب و مرگ بر آنان نیست و این اتمام حجت به شما مردم است. و در مورد انتخاب راه : من این راه را که راه سرخ و خونین سایر شهداست با کمک و یاری خداوند انتخاب نموده و این نکته را متذکر می شوم که من می دانستم این را چیزی جز شهادت و اسارت و معلولیت را ندارد.

ولی حفظ دین و اطاعت کردن از امر امام بالاتر و بالاتر از این حرف هاست و در این راه از شهادت و اسارت و معلولیت نباید ترسید و من سال هاست که آرزوی نوشیدن شربت شهادت را داشته ام.

و حال دیگر سخنم با خانواده گرامیم :

پدر عزیز شما اول باید مرا حلال کنید زیرا همه می دانند که من فرزند خوبی برای شما نبودم ولی امیدوارم که با قسمی که شما را به امام حسین می دهم از من راضی باشی و مرا حلال کنی و بعد غم به دل راه مده و بخند تا دشمنان گریه کنند و ناراحت شوند و شکر گزار خداوند باش زیرا دین خود را ادا کردی، بدان که انشاالله اینبار قبول شده ام و اگر لیاقت را ندارم در درگاهش ضجه می زنم و قسمش می دهم تا او مرا قبول کند. و بدان ........................... نا مفهوم ......... انشالله و این ملاقات غم خوردن و ناراحتی.

و اما شما مادرم شما روضه سید الشهدا و زینب و فاطمه را خیلی علاقه مند بودید و هستید، شما را به این محبوبین خدا و دختر پیامبر و امام معصوم قسم می دهم که الساعه مرا ببخشی و حلالم کنید، که من محتاجم به حلالیت شما، و صبور باشید و همیشه بگوید جانم فدای امام باشد، جان پسرم چه ارزشی دارد. امام زنده بماند که مادرم! هرچه عظمت داریم، هرچه شوکت و قدرت و ایمان دارم از امام داریم.

اما برادران عزیزم از شما خیلی معذرت می خواهم من حق برادری را در حق هیچکدام تان ادا نکردم از همه شما بخصوص برادرم مجتبی، و برادرم مرتضی، و حتی برادرم یاسر التماس بخشش دارم و شمار را قسم می دهم که مرا حلال کنید.

و اما خواهرانم از شما بسیار التماس حلالیت و بخشش دارم. و شما را به حربه کاری علیه شیاطین شرق و غرب و رنگین تر از خون، معرفی می کنم که آن حفظ حجاب است پس در نگهداری حجاب تان مانند سابق که بودید و هستید، بلکه بیشتر محافظت کنید.

و حال سخنی دیگر با مردم : مبادا امام عزیز را تنها گذارید و خون شهیدان را پایمال کنید درست است که کمی کمبود داریم ولی بدانید که بودجه جنگ خیلی زیاد است.

و صلح پایدار امکان پذیر نیست اگر مهلتی به صدام خدانشناس بدهیم دوباره قوت گرفته جنگ خونین تری با نیروی بیشتر شروع می کند، ما باید به دنیا مزه تجاوز و جنگ تحمیلی و نتایج آنرا بچشانیم پس بیائید با هم صبر و صلوه را در پیش گیریم و شکر کنیم خداوند را که بعد از 7 سال و اندی جنگ، هنوز اقتصاد ملت ما از پا نیفتاده بلکه پیشرفتی چشمگیر داشته، سفارش می کنم شما را به وحدت کلمه و یکپارچگی و این عزت و شوکت کشورمان همه اش را مدیون وجود بلند مرتبه امام خمینی هستیم که حتی شیطان بزرگ امریکا را هم به زانو در آورده.

ای مردم کمی واقع بینانه فکر کنید، آیا کسی دیگر غیر از این مسولین عزیز مملکتی می تواند امور جامعه را اداره کند؟ نه به خدا، پس در شناختن افراد کمی بیشتر دقت کنیم حق را به باطل و باطل را به حق اشتباه نگیریم. اگر کسی در گذشت خطایی داشته حال فرصت دیگری به او بدهیم.

 در آخر همه افرادی که تا به حال در جبهه و پشت جبهه با این حقیر برخورد داشته اند و احیانا اگر از این عبد روسیاه ناراحتی دیده اند، که حتما هم دیده اند، تمنا دارم که مرا ببخشند و حلالم کنند، از تمامی اقوام درخواست حلّیت می طلبم و التماس دعا. در خاتمه از امت شهید پرور التماس دعا دارم خیلی زیاد.

دیگر عرضی ندارم وسلام % الفاتحه

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار

العبد العاصی محمد کاظم عرب 27/8/1365

خاتمه نمودم این چند خط یادگار را به عون خداوند منان درگذر از جمیع گناهانم

 فَسَتَذْکُرُونَ ما أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

بزودی گفتارم را هنگام پاداش عمل متذکر می شوید و من کار خود را به خداوند خود وا می گزارم که او کاملا بر احوال بندگان آگاه هست

و استغفر الله من کل ذنب و تقصیر و اسراف

و اسئله ان اقبل توبتی بحرمه محمد و آل محمد  

[1] - http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/shohada/644.html

[2] - این را به این دلیل می گویم که با وصیت نامه شهدای ارتش آشنایی چندانی ندارم و از آن عزیزان زیاد وصیت نخوانده ام، لذا نخواستم قضاوت و تعمیم بدون مطالعه کنم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"بالاخره آن روز رسید .... چند روزی بود که مرتب از رادیو مارش حمله پخش می شد و اعلامیه ها و اخبار جنگ در صدر قرار داشت، و خبرهای متفاوتی از پیروی نیروهای ما در عملیات کربلا 5 می دادند؛ خدا می داند آن روزها چه غوغایی در دل داشتیم، همه اش گوش های مان به رادیو بود، تا از نتایج این حمله مطلع گردیم، و از سوی دیگر، آنانی که مثل ما در این صحنه ی نبرد فرزندی، برادری و... داشتند، منتظر خبری، تلفنی و... بودند، تا از وضعیت عزیز خود با خبر شوند، در این زمان هم محمد کاظم و هم مرتضی در منطقه بودند، البته بچه ها و از جمله محمد کاظم، ما را به دادن خبر از خودشان عادت نداده بودند، که مرتب تلفن بزنند و یا زیاد نامه بنویسند،

27 دیماه 1365 بود که ظهر از محل کار به منزل بازگشتم، متوجه بهم ریختگی چهره همسرم شدم، در ذهنم هزار سوال بود، ولی خودم را کنترل کردم، اما آخرش طاقت نیاوردم و بعد از چند دقیقه از ایشان پرسیدم، چرا حال شما این طوری است، حال عادی نداری، تو را به خدا اگر اتفاقی افتاده، به من هم بگو، نگرانم؛ با این گفته من، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، و ناگهان رنگ از رخسارش پرید، و گفت برادرت مجروح شده و در بیمارستان است... بر نگرانی ام افزوده شد و من با صدای بلند گفتم، کدام بیمارستان؟ گفت بیمارستان شاهرود. امروز صبح ایشان را آورده اند، آماده شو تا برویم منزل مادرت که تنها نباشند.

من هم سریع آماده شدم، و به سمت منزل مادرم حرکت کردیم، اما به محض نزدیک شدن با حجله ایی که درب خانه امان نصب شده بود مواجه شدم، با دیدن این حجله همه آنچه را که اتفاق افتاده بود را فهمیدم. حال عجیبی به من دست داد، انگار شوک عظیمی به من وارد شد، نه توان راه رفتن داشتم، نه می توانستم حرفی بزنم، فقط به اطراف خیره شده بودم، و صدای گریه اطرافیان، تمام آن چیزی بود که از این صحنه حس می کردم و یادم هست، چند ساعتی بدین شکل گذشت، تا اینکه کم کم به خود آمدم، و فهمیدم چند نفر از شهدای کربلای 4 و5 را با هم آورده اند و فردایش (28 دیماه 1365) قرار است که تشییع نمایند، یکی از آنها هم محمد کاظم ماست، همه بی تاب دیدنش بودیم، و در آن شب سخت بی قراری ها، قرار  شد، فردا بعد از اذان صبح ما را برای وداع آخر با پیکرش به سپاه شاهرود ببرند،

این اولین باری بود که باید با پیکر بی روح یک انسان، رو برو شوم، و تمام مدت شب، تا به صبح در شوک شهادت محمد کاظم و این صحنه ی در پیش، گرفتار بودم، و با خود فکر می کردم که چگونه خواهم توانست با بدن بی جان او رو برو گردم، این فکر مثل خوره تمام شب در سرم غوغا به پا کرده بود، تا اینکه این شب عجیب به صبح رسید، و زود همگی نماز صبح را خواندیم، و به اتفاق خانواده راهی سپاه شاهرود شدیم، و به علت این که بسیار زود در آنجا حضور یافته بودیم، از اولین خانواده هایی که وارد محوطه سپاه شدند، بودیم، تمام شهدایی که قرار بود در آن روز تشییع شوند را به صورت ردیف در محوطه چیده بودند، به زودی در بین پیکر شهدا، محمد کاظم را پیدا کردیم و همه دورش حلقه زدیم، من طرف راست پیکرش ایستاده بودم، چون صورتش به طرف راست بود، از بالا شاهد رفتار و نوحه سرایی مادرم بودم که گریه می کند و صورت محمد کاظم را با گلاب ناب می شست، حال عجیب و غریبی داشتم، یک یک افراد خانواده با او وداع کردند،

نوبت که به من رسید، جایم را به سمت چپ تابوت تغییر دادم، و خم شدم که او را ببوسم، بالای سرش بودم، اما اصلا نمی توانستم که به او نزدیک شوم، و او را ببوسم، آهسته دستی به صورتش کشیدم، صورتش سرد و خنک بود، باز من بیشتر خم شدم، بلکه بتوانم صورتش را ببوسم، ولی باز نتوانستم، صدای اطرافیان می آمد که زودتر خداحافظی کن، و مرا مرتب به تعجیل فرا می خواندند.

و من همان طور بالای سرش خم شده بودم و گریه می کردم، در این لحظات نمی دانم چه اتفاقی افتاد، که صورت محمد کاظم در یک لحظه به سمت من برگشت، و من بی اختیار صورتش را بوسیدم، اما دیگر صورتش سرد و خنک نبود، و بلکه گرم و نرم بود، دلم آرام گرفت و بعد از این بوسه و وداع آخر، بلند شدم که برویم، ولی من هاج و واج حادثه ایی بودم که برایم اتفاق افتاده بود، و در آن لحظات سوال انگیز، تنها چیزی که به ذهنم می رسید، این بود که شهیدان زنده اند، که این چنین در آن لحظات تردید، محمد کاظم با من وداع کرد.

سال ها از این اتفاق گذشت و من هرگز نمی توانستم شیرینی این وداع آخر را با هیچ کس درمیان بگذارم، فقط بعد از چند سال آن را برای مادر باز گو کردم.

این روزها شهید محمد کاظم برای ما به واسطه توسل به خدا تبدیل شده است، تا اگر مشکلی پیدا کردیم، او را واسطه سفارش برای گرفتن حاجت خود از خداوندگار مان قرار دهیم. فارغ از مراسمات رسمی که برای شهدا گرفته می شود، هر سال به مناسبت روز شهادتش غذایی تهیه و بی هیچ گونه اعلام و عکس و یادی از او، بچه های مدرسه ایی را در یکی از مناطق مستضعف نشین، اطعام می کنیم و بدون اینکه از او نام برده شود، به مدیر آن مدرسه می سپارم که کمی از شهدا برای بچه ها بگوید، و از این نوگل های پاک بخواهد که برای شهدا فاتحه ایی بخوانند، این را هم از این جهت انجام می دهم، که محمدکاظم ما بچه ها را خیلی دوست داشت. و از این جهت هم رعایت می کنم، که اسمی از او برده نشود، زیرا او خودش اهل عکس و... نبود و علیرغم این که عکس ها و فیلم های زیادی را از آن سال که در اختیار سپاه بود، گرفتم و نگاه کردم ولی محمدکاظم ما در این فیلم ها و عکس ها حضور نداشت، و انگار می خواست که گمنام بماند."

این روایت یکی از نزدیکان این شهید پاک میهن، از لحظات وداع خانواده ها با پیکرهایی بود که از جنگ باز می گشت تا در خاک میهن آرام گیرند.

مشخصات شهید محمد کاظم عرب

اما سال گشت هر عملیاتی که از روند جنگ هشت ساله با رژیم بعث صدام فرا می رسد، دل بسیاری با بهانه های مختلف راهی دیاری می شود، که در آن صحنه ایی از نبردها و یا حوادث جنگ، اتفاق افتاد، خانواده شهدا از این دسته اند و به نام قتلگاه های فرزندان شان حساس هستند، حتی اگر خبری بی ربط از آن منطقه، مثل افتتاح پروژه ایی، سیل و یا زلزله ایی و... هم که برسد، باز دل های شان به پرواز در می آید؛ این ها انگار در این مناطق قسمتی از دل و یا وجود شان را بر جای گذاشته اند، و ناخودآگاه بدان مناطق حس وابستگی پیدا کرده اند.

شلمچه یکی از مناطقی است که دل بری ها دارد، نام شلمچه که می آید هزاران دل هم به لرزه می افتد، چند عملیات مهم در این ناحیه صورت گرفت، که در مقیاس هزاران، بر دوش خانواده های ایرانی شهید، معلول و مجروح بر جای گذاشت. بسیاری از خاطرات جنگ در این منطقه رقم خورد. تصمیم صدام برای تصرف خوزستان، و متعاقب آن تلاش ما برای جلوگیری از این تصمیم سردار قادسیه، و با برعکس شدن ورق جنگ و پیشروی های ما در خاک عراق، و از جمله تصمیم ما برای تصرف شهر بصره و به سقوط کشاندن صدام، و مقاومت متقابل او، همه و همه منطقه جنگی جنوب را برای ما به آوردگاه مقابله و نبرد های سرنوشت ساز تبدیل کرد.

 به خصوص سه عملیات مهم ما یعنی والفجر 8 ، کربلای 4 و کربلای 5 که در اواخر جنگ انجام گرفت و میزان شهدای این عملیات ها غیر قابل تصور بود، و خصوصا دو عملیات کربلای 4 و 5 که متعاقب هم با توجه به فرصت حضور سپاه صد هزار نفری، رزمندگان داوطلبی که در سال 1365 به جبهه جنگ اعزام شدند، و ما در این دو عملیات که با فاصله 15 روز از هم انجام شد، کشتاری عظیم از دو طرف در منطقه جنگی صورت گرفت، که متعاقب آن تاکید دشمن به تغییر معادله، به تصمیم ما برای کسب موفقیت، ادامه نبرد را در ماه های بعد، منجر شد و نیروهای زیادی از ما و آنها کشته شدند، به طوری که تا سه ماه این نبرد را پایانی نبود، و لذا این سال را باید خاطره انگیز ترین و سرنوشت ساز ترین سال جنگ برشمرد، که از این پس رکود و شکست در روند جنگ آغاز شد، تا ما را پیش ببرد و به شرایط سال 1367 منتقل، و مجبور به پذیرش قطعنامه 598 نماید.

عملیات کربلای 4 که کاملا یک حمله شکست خورده بود، اما فرماندهان جنگ از فرصت این شکست بزرگ استفاده، و وانمود کردند که به این شکست رضایت داده اند و لذا دشمن در یک غفلت و غرور ناشی از مستی پیروزی به حال خود مشغول شد، تا ما بتوانیم مقداری از این شکست بزرگ را جبران کرده و عملیات کربلای 5 را آغاز کنیم، و از همان نقطه ایی که مشت های گوشتی ما بر خاکریز های مستحکم آنان شکسته بود، وارد خطوط دشمن شویم و چند کیلومتری را در قلب حاشیه های بصره پیش برویم؛ اما دشمن باز سریع خود را جمع و جور کرد و سعی نمود تا شکست خود را پوشش دهد، و نیروی زیادی را راهی منطقه مذکور کرد و تراکم نیرو و تجهیزات دشمن باعث شد، پیشروی های ما هم وجب به وجب، رقم خورده و برای هر وجب آن شهید بدهیم و پیش برویم.

شهید محمد کاظم عرب یکی از شهدای عملیات کربلای 5 بود که در زمان شهادتش تنها 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داشت و از این دوره کوتاه زندگی اش، هم یک سال و نیم را در جنگ گذرانده بود، نمی دانم این شهید بزرگوار از چند سالگی به جبهه رفته بود که با توجه به اعزام های معمول ما، که حداکثر متوسط حضور نیروهای اعزامی حدود 4 ماه طول می کشید، باید این شهید بیش از چهار بار به جبهه اعزام شده باشد، تا بتواند در این سن و سال 18 ماه سابقه جنگ برای خود رقم زند.

اما او هم مثل خیلی دیگر از همرزمان ش، وقتی پایش به جنگ باز شد، انگار در کادر گردان کربلا عضویت گرفته بود و شد پای ثابت هر اعزام و مارش حرکت این گردان که در شهر شاهرود زده می شد، محمد کاظم عرب هم سر از پا نمی شناخت، تا این که زمان آخرین اعزام او در اواخر سال 1365 فرا رسید، و همان اعزام هم در سومین روز عملیات کربلای 5 ، در 21 دیماه 1365 به شهادتش در منطقه شلمچه منجر شد، در حالی که به عنوان کمک آر.پی.جی زن در یکی از دسته های این گردان عازم خاموش کردن یک تیر بار مخل حرکت گردان بود، مورد اصابت قرار گرفته و به شهادت رسید.، و یک هفته بعد (28/دیماه/1365) هم در زادگاهش تشییع و به خاک سپرده شد.

مراسم تشییع پیکر شهید محمد کاظم عرب

در ادامه خاطرات حضور گردان کربلا در عملیات کربلای 5 که توسط دوست همرزمم آقای محمود نظری از خلال عملیات های کربلای ۴و۵ روایت شده، و در کانال تلگرام ایشان منتشر شده است، و حاوی حوادثی است که در روز 21 دیماه 1365 اتفاق افتاد، و منجر به شهادت محمد کاظم عرب و جمع دیگری از شهدای گردان کربلا شد، نیز آورده می شود، این خاطرات از این جهت مهم است که آقای محمود نظری پیک گروهانی بودند، که شهید محمد کاظم عرب در آن عضو بودند، و در آن لحظات خطر این دو بزرگوار خاطره ایی هم با هم رقم زده اند که در ثبت آن لحظات مناسب است، و به طرز مناسبی فضای شهادت این عزیزان به خوبی ترسیم کرده است :

"در ایام سالروز عملیات کربلای ۴و۵ وظیفه خود دیدم که خاطراتی از آن دوران خوب و به یاد ماندنی برای شما عزیزان باز گویم. طبق معمول خسته از عملیات و اعزام های قبلی بر خود وظیفه دانستم که برای چندمین بار برای اعزام به جبهه ثبت نام کنم، و این میسر نبود جزء لطف شهدایی که مدتها در کنار آنها بودم و چیزهای زیادی از آن آسمانی ها آموختم.

وقتی سوار بر اتوبوس ها شدیم و دوباره چهره همرزمانم رو می دیدم نگران برگشتمان، بدون تعدادی از آن عزیزان بودم. سخت بود در هر اعزام با عزیزانی که منتخب الله بودند بریم و بدون آنها برگردیم. دوستان خوب و همرزمم خاطرات زیادی از آن عملیات و حاشیه آن گفتند که من به اختصار از آن عملیات  خاطراتی بعد از ۳۲ سال بازگو میکنم.

بعد از رسیدن به اهواز ما را به پادگانی بنام پنج طبقه و مدتی بعد در نزدیکی شهر دزفول مقری که قائمیه نام گرفت منتقل کردند، و آنجا بود که ما را سازماندهی کردند و من توفیق پیدا کردم که به عنوان پیک شهید محمد جعفری انتخاب شدم و در چادر کادر گروهان مستقر شدیم. ناگفته نماند بجز گردان کربلا گردان های دیگر بنام سیدالشهدا و ذوالفقار در نزدیکی ما مستقر بودند

دوران خوب و پر معنویتی را در آن مکان می گذراندیم آموزش های نظامی دویدن های کیلومتری با تجهیزات و راهپیمای های طولانی و.. ما را برای عملیات بزرگ آماده می کردند، در یکی از خشم های شبانه (تمرین های شبانه) بود که بر اثر انفجارات و تیراندازی بچه ها با عجله بیرون از چادر دویدند و باعث شد اسلحه یکی از دوستان به سر من بخورد و خون زیادی از سرم بیاد، در آن تاریکی و شلوغی کسی را پیدا نمی کردم که به من کمک کند، تا این که دوست و همرزم بسیار خوبم حاج رضای واحدی بالاخره به کمکم آمد و در حالی که یک چفیه روی سرم گذاشته بودم من را با موتور به درمانگاه رساند و سرم را آنجا بخیه زدند و مدتی از صبحگاه راحت بودم و در چادر استراحت می کردم.

بعداز ظهر که می شد طبق روال همیشه بچه های خوب تبلیغات بلندگو را روشن میکردند و نوحه ای می گذاشتند و تک تک بچه ها از چادرها بیرون می آمدند و در محوطه گردان شروع به سینه زنی به سبک سنتی خودشان می کردند. حال و هوای خوبی داشتیم به تنها چیزی که فکر می کردیم، شب عملیات بود و این که چه کسانی از میان ما گلچین می شوند و پرواز می کنند به همین دلیل، صمیمیت باور نکردنی در بین رزمندگان وجود داشت.

در چادر بزرگی که به کمک بچه ها در وسط محوطه گردان برپا کرده بودیم، به مناجات مشغول می شدند و در تیم های کوچک کلاس هایی خودجوش برگذار می کردیم، از حفظ قرآن گرفته تا تفسیر آن و کلاس های احادیث و سینه زنی های معروف گردان های شاهرودی.

 گهگاهی باران های شدیدی در آنجا می بارید و ما مجبور می شدیم پلاستیک روی چادرها بکشیم، یک روز صبح که برای خواندن نماز وارد چادر نمازخانه شدم باران شدیدی باریده بود و آب زیادی روی چادر جمع شده بود و قرار شد که بعد از نماز که هوا روشن شد پتوهای داخل آنجا را جمع کنیم و آب را تخلیه کنیم ولی در رکعت دوم نماز صبح در دعای دست در حال خواندن رَبَنا آتِنا... بودیم که ناگهان سنگینی آب باعث پاره شدن پلاستیک و چادر شد و حجم زیادی از آب بر روی سر ما ریخت نفس های مان بند آمده بود، ولی با همان حالت خیس نماز را بپایان رساندیم و سوژه خنده برای دوستانی که دور از این اتفاق بودند، شدیم، و هر وقت چشمشان به ما می افتاد به یاد آن حادثه به ما می خندیدند.

اولین باری بود که سه گردان از شاهرود آن هم در یک مقر کنار هم برای یک عملیات بزرگ آماده می شدند.  برادر کوچکترم رامین در گردان سیدالشهدا بود و گهگاهی رفت و آمدهایی برای دیدن برادر یا دوستان مان در گردان های دیگر انجام می دادیم. که گاهی از طرف فرمانده هامون منع می شدیم و مجبور بودیم اوقاتی را پنهانی این دید و بازدیدها را انجام بدهیم. یک روز با تعدادی از بچه ها پیاده به طرف مقر گردان سیدالشهدا در حال رفتن بودیم که از دور موتور سوار را دیدیم که داشتند به ما نزدیک می شدند، دقت که کردیم حاج عبدالله عرب نجفی (فرمانده گردان سید الشهدا) بود، با تمام مهربانی که داشت ولی در گردان و موقع کار جذبه خاصی داشت و سریع در پشت تپه ای پنهان شدیم تا از ما گذشتند.

 یک روز  برادر بزرگترم فرهادکه با یگان های دیگر به منطقه آمده بود برای دیدن من و رامین به مقر قائمیه آمد. من و برادرم فرهاد بارها این صحنه رو تجربه کرده بودیم ولی حضور برادر کوچکم رامین دراین دوره باعث شد برای اولین بار سه برادر در یک منطقه در کنار هم در جبهه حضور داشته باشیم، برادرم فرهاد با چشمانی نگران تجربیاتش در عملیات های مختلف را در اختیار ما گذاشت، خوب حق داشت برادر بزرگتر بود و نگران برادران کوچکترش بود.

با هم وداع کردیم و از هم خواستی که هر کدام توفیق شهادت پیدا کردیم برادرهای دیگر را هم شفاعت کند. روزی از اخبار شنیدیم به فرمان امام راحل مان سپاهی صد هزار نفره از همه کشور در استادیوم آزادی جمع شدند و برای اعزام به جبهه جنوب آمادگی خودشان را به رخ دشمن کشیدند.  لرزه ای بر تن دشمن افتاده بود و همین باعث شده بود دشمن هواپیماهای خودش را بر فراز آسمان ما بفرستد و ضمن بمباران شناسای هایی از تحرکات نیروهای ما بعمل بیاورد.

شور و غوغایی در گردان ها بوجود آمده بود، بوی عملیات می آمد و بچه ها آماده جانثاری بودند، ولی یکدفعه خبر آوردند که گردان ما برای پدافندی باید به جاده خندق، اعزام شود اولش خیلی ناراحت شدیم می ترسیدیم که ما در جاده خندق باشیم و عملیات بدون ما انجام شود. به جاده خندق رفتیم، آنجا مانند خانه ما بود چون بارها ما در اعزام های قبل در آن منطقه مستقر شده بودیم، و مثل کف دست از آنجا شناخت داشتیم دوران خوب و با تجربه ای را همراه شهیدان عزیزی چون محمد جعفری، سید محمود اردکانی، مسعود شهری، سید مجتبی حسینی و شهید حاج محمود قاسمی و دیگر شهیدان بزرگوار گذراندیم.

بالاخره ماموریت گردان ما در خط مقدم جاده خندق بپایان رسید، و ما را به مقر قائمیه برگرداندند تا تجدید قوایی کنیم و بعد از مدتی استراحت برای عملیات بزرگی که در پیش بود آماده بشویم، بالاخره آن روز که همه منتظرش بودیم فرا رسید و خبر دادند که تجهیزات مان را جمع کنیم و به سمت منطقه عملیاتی براه بیفتیم. ما را با تجهیزات کامل عده ای را سوار کمپرسی و تعدادی را سوار بر ماشین خاور کردند من هم با جانباز عزیز هادی یونسیان جلوی ماشین خاور نشستیم همه ماشین ها چراغ خاموش به سمت خرمشهر براه افتادیم دشمن نباید متوجه می شد.

بیشتر نیروها بر اثر خوردن غذا مسموم شده بودند، و اوضاع من از همه شان بدتر بود به گونه ای که دائم از ماشین پایین می پریدم و بعد از اتمام کار دوباره در تاریکی آن شب با زحمت ماشین را پیدا می کردم تا سوار شوم دوباره دل درد به سراغم می آمد و مجبور می شدم ماشین در حال حرکت دائم به بیرون بپرم. بعد از چند بار و ترس از گم کردن نیروها من را واداشت که بر روی همان ماشین یک پا در روی رکاب و یک پا روی نردبان خاور و دستم بر دستگیره درب ماشین کار خودم را انجام بدهم و هر بار حاج هادی یونسیان از صندلی ماشین تکه ابری می کند و به من می داد تا خودم را تمیز کنم شرایط بسیار زجر آوری را در آن مسیر گذراندم و از طرفی اگر راننده صندلی پاره و بی ابر ماشینش را می دید حتما من و حاج هادی را با لگد به پایین می انداخت بالاخره به شهرکی نزدیک آبادان رسیدیم و در اطاق های آن مستقر شدیم، و مدتی بعد کادر گردان ما را برای توجیح نقشه عملیاتی جمع کردند.

شلمچه و جزایری که در آن بود هدف رزمندگان ما گردید، گردان سیدالشهدا و موسی ابن جعفر  را خط شکن  و گردان ما را به عنوان پشتیبان آنها سازماندهی کردند. صبح قبل از عملیات ما را حرکت دادند از روی پل موقت که روی رودی نصب کرده بودند، برادرم رامین را دیدم دوربین عکاسی که به فانقسه دور کمرم بسته بودم در آوردم و در همان حالت راه رفتن عکسی به یادگار گرفتم شاید این آخرین دیدار ما بود.  نزدیک جاده ۶ که محور عملیاتی بچه های ما در شلمچه بود انتقال دادند. در میان خاکریز دو جداره ای در سنگرها تقسیم شدیم تا غروب فرا برسه و شاهد پر کشیدن دوستانمان باشیم.

شب فرا رسید هر کسی با حال عجیبی که داشت نمازشان را خواندند و برای شهادت، خود را به معبود خود سپردند بوی خوش عطر که طبق عادت بعضی از همرزمان در هنگام حمله به همه عطر میزدند، فرا گرفته بود. گردان سیدالشهدا حرکت کرد و مدتی بعد گردان کربلا هم براه افتاد در نزدیکی گردان خط شکن مقداری عقب تر، در کانالی ما را مستقر کردند هوا خیلی سرد بود تا زمانی راه می رفتیم سرمای زیادی احساس نمی کردیم ولی مدتی که از نشستن ما در کانال گذشت سرما در استخوان مان نفوذ می کرد.

در کانال همدیگر را بغل می گرفتیم و چند نفره به هم می چسبیدیم تا سرما زیاد بر ما نفوذ نکند، قرار نبود ما در این کانال یکی دوساعت بیشتر بمانیم زیرا بعد از شکستن خط توسط گردان سید الشهدا، ما باید وارد عمل می شدیم و در ادامه عملیات به طرف اهداف تعیین شده با سرعت می رفتیم ولی این گونه نشد. از صدا و آتش تیربارها متوجه شدیم که بچه های ما به خط زده اند، همه برای شان دعا می کردیم هر لحظه آماده که به ما فرمان حرکت بدهند، ولی این انتظار پایانی نداشت یک جا نشستن تو کانال خیس و مرطوب بدن ما را سِر و بی حس کرده بود، ناچارا به روی کانال رفتم منورها در آسمان روشنی مانند روز به وجود آورده بود، خمپاره به اطراف ما اثابت می کرد، دوربینم را در آوردم و از آتش منورها و خمپاره ها و تیربارهای عراق عکس می گرفتم که فرماندهان با تشر من را به داخل کانال آوردند.

نگرانی ما چند برابر شد ساعت ها گذشت ولی خبری از فرمان حمله نشد، تیر اندازی ها همانطور ادامه داشت تا این که هوا رو به روشنی می رفت، نماز را با تیمم و با تجهیزات با همان وضع در کانال خواندیم هوا کمی روشن شد، که فرمان عقب نشینی به ما دادند همه از کانال بیرون آمدیم و در زیر آتش دشمن رو به عقب حرکت کردیم گردان نظم خودش را از دست داده بود و هر کس برای خودش رو به عقب می دوید.

ولی من نگران برادرم رامین بودم، حالا متوجه شده بودم که در عملیات شکست خوردیم، من برعکس بقیه و بدون اجازه به طرف خط براه افتادم تعدادی که سطحی مجروح شده بودند و رو به عقب می آمدند را دیدم از برادرم سوال کردم، ولی از او اطلاعی نداشتند خیلی نگران بودم همانطور رو به جلو می رفتم و انفجارات و گلوله ها همانطور بیشتر می شد، به جایی رسیدم که دیگه کسی را ندیدم ناچارا با ناراحتی رو به عقب آمدم و به هر دردسری بود به همان خاکریزهای دوجداره خودم را به گردان رساندم و مدتی بعد خبر شهادت بهترین مردان خدا و دوستان خوب مان به ما رسید.

عملیات کربلای ۴ لو رفته بود و بچه های ما در روی جاده ۶ در میان سیم خاردارها و خورشیدی ها و تیر بار دشمن گیر کرده بودند، و به شهادت رسیده بودند، اشک در چشمان مان حلقه زد با روحیه ای نه چندان خوب داخل سنگرها مستقر شدیم، در این بین خبر آمد که برادرم رامین زنده است، و به عقب بر گشتند. هواپیماهای دشمن با تعداد زیاد بر سر ما بمب می ریختند مدتی زیر بمباران هواپیماها ماندیم تا خبر رسید که دشمن از بمب های شیمیایی استفاده کرده و به همین علت بعد از ظهر آنروز سریع ما را به عقب انتقال دادند و به مقر قائمیه برگشتیم ولی اون شور و هیجان دیگر در بین بچه ها نبود، چون تعدای از عزیزان به شهادت رسیده بودند و پیکرشان هم به روی زمین جا گذاشته بودیم.

 دلمان گرفته از پر کشیدن دوستانی که تا چند روز پیش با ما سینه می زدند ولی الان در آسمان ها بودند. چند روزی در فراغ دوستان شهیدمان اشک می ریختیم، از گردان کربلا و گردان ذوالفقار با سینه زنی به حسینیه گردان سیدالشهدا می رفتیم و با دیدن آنها شور و غوغای به وجود می آمد به سر و سینه خود می زدیم و سعید حدادیان و حاج رضا واحدی با صدای گرمشان شور و هیجان را چند برابر می کردند.

فاصله بین عملیات کربلای ۴ تا کربلای ۵ را به همین منوال گذراندیم، ناگفته نماند آمادگی جسمانی را با دویدن و راهپیمای ها تقویت می کردیم تا به گردان ما خبر دادند که در عملیاتی که در پیش داریم، خط شکن هستیم، از رفتن به همان منطقه عملیاتی کربلا ۴ خوشحال بودیم چون می توانستیم انتقام دوستان شهیدمان را بگیریم و پیکرهایشان را باز گردانیم.

عازم خرمشهر شدیم و در زیر بمباران های هواپیماهای عراق به ساختمان فرمانداری آن شهر ما را بردند و مستقر شدیم آنجا بود که دوست و همکلاسیم شهید محمد جواد کسائیان و رضا ربیعی را دیدم از واحد تخریب یا اطلاعات مامور به گردان کربلا شده بودند. شجاعت و پاکی مخصوص خودش را داشتند و معلوم بود که جزء منتخبین هستند، با هم مدتی از خاطرات دوران تحصیل در راهنمای صحبت کردیم و خندیدیم چون آنها زودتر در منطقه حاضر شده بودند، از وضعیت آنجا اطلاعاتی از آنان گرفتم، تا با دید بهتری در عملیات شرکت کنم.

برای اولین بار بود که شاهد بودم هواپیماهای عراق در نیمه شب و در تاریکی ما را بمباران می کردند وقتی راکت به نزدیکی ساختمان فرمانداری می خورد شکاف در سقف ساختمان را مشاهده می کردیم و چون کل گردان را در همان ساختمان در یک جا کنار هم مستقر کرده بودند این خطر تهدیدمان می کرد که خدای ناکرده سقف روی گردان فرو بریزد و با دعا و مناجات، ترس را از خود دور می کردیم برای وضو و کارهای شخصی باید از ساختمان فرمانداری بیرون بیاییم، حیاط کوچکی داشت که جلوی درب ساختمان را با کیسه گونی سنگری درست کرده بودیم که ترکش به داخل حیاط نیاید ولی چندین بار به خاطر آتش شدید دشمن خمپاره به داخل حیاط فرمانداری خورد و تعدادی را مجروح کرد.

یادم میاد با تمام شدت آتش دشمن بچه ها یک وان حمام از ساختمانهای بغلی آورده بودند و در داخل حیاط توی وان، آب گرم کرده بودند و پر از حنا و بچه ها دست و پایشان را حنا کردند و برای شهادت آماده می شدند. همه گردان دسته جمعی توجیه نقشه شدیم، و قرار شد انتقام خون شهدایی که چند روز پیش پیکرهایشان در منطقه عملیاتی کربلای ۴ مانده بود را بگیریم. همدیگر رو بغل می گرفتیم و از هم حلالیت می طلبیدیم. اینبار گردان کربلا نقش خط شکن را داشت، خیلی خوشحال بودم که گروهان ما جلو دار بود و در ۶۵/۱۰/۱۹ با رمز یا زهرا (س) از قسمت دیگر منطقه عملیاتی بنام پنج ضلعی وارد عمل شدیم.

 از همان لحظات اول با اجساد عراقی ها و پیکر شهدای خودمان مواجه شدیم. از شدت آتش دشمن در بعضی مواقع زمین گیر می شدیم منورهای هواپیما منطقه را کاملا روشن کرده بود و گلوله های رسام نشانگر حجم زیاد آتش دشمن را نشان می داد. در یک ستون پشت سر هم قرار گرفتیم ولی من به عنوان پیک گروهان مجبور بودم در کنار فرمانده خودم شهید محمد جعفری باشم و دستورات ایشان را مرتب از سر ستون به ته ستون به فرمانده دسته ها برسانم.

بادگیر آبی رنگی بر تن داشتم به علت دویدن زیاد عرق فراوانی کرده بودم، و مجبور شدم بادگیر را درآوردم و پشت جیب خشاب، روی سینه ام گذاشتم. از شدت آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال هایی سیمانی که عراقی ها درست کرده بودند برویم ولی در بعضی از قسمت های کانال، اجساد عراقی ها مانعی در سر راهمان بود و ما مجبور بودیم از روی اجساد تا روی کانال هم بالا بیاییم و این سرعت ما را کُند می کرد. آنقدر توی کانال ترافیک انسانی بود که حرکت خیلی کند شده بود، و دائما می نشستیم و به یکباره دستور پیشروی می دادند و باید با سرعت به جلو حرکت می کردیم. درگیری به اوج خودش رسیده بود این را از حجم آتشی که به سر ما می ریخت می شد فهمید. و در این وضعیت برای زودتر پیغام رساندن بر روی کانال می رفتم و به جلو و عقب ستون سر می زدم ولی با تَشَر شهید محمد جعفری به داخل کانال برمی گشتم و به من می گفت بچه گلوله می خوری...‌

همانطور که از کنار یا روی اجساد عراقی توی کانال می گذشتیم کل ستون به یکباره نشستند و من در جلوی در سنگر عراقی ها که سقفی هم بر روی کانال داشت نشستم، تاریک بود چون سقف باعث شده بود نور منورها به آنجا نرسد فقط من تکیه به نفر جلویی دادم تا اگر ستون حرکت کرد متوجه بشوم ولی مدتی گذشت کسی بلند نشد و به نفر جلوییم می گفتم چرا حرکت نمی کنیم ولی جوابی نمی داد چشم هام کمی به تاریکی عادت کرده بود کمی نفر جلوییم رو می دیدم دقت که کردم دیدم در این مدت به جسد عراقی تکیه داده بودم و ستون حرکت کرده بود و ما جا مانده بودیم.

شاهرود شهید محمد کاظم عرب

سریع بلند شدم و به نیروهای پشت سرم گفتم سریع بیایید تا خودمون رو به ستون برسانیم حسابی خسته شده بودیم نای حرکت نداشتیم آتش تیربارهای دشمن هر گونه تحرکی را از ما گرفته بود. وقتی از کنار سنگرهای تیربار دشمن که به تازگی سقوط کرده بود رد میشدم درون آن تا زانو پوکه تیربار وجود داشت و این نشانگر حجم آتشی بود که بر سر ما می ریختند. فرمانده گردان، گروهان ما را مامور خاموش کردن کالیبری کرد که در نوک خاکریزی بنام نون شکل بود و بچه های ما را زمین گیر کرده بود.

دسته اول با دوست بسیار خوبم جانباز هادی یونسیان از گردان جدا شده و به طرف دشمن حرکت کردند، ما هنوز در کانال مورد اصابت گلوله های مستقیم قرار می گرفتیم مثل اینکه بچه های ما موفق به خاموش کردن کالیبر دشمن نشده بودند، چون دستور رسید دسته بعدی حرکت کند، شهید محمد جعفری صدا زد "محمود" بدو دسته را شما ببر و من سریع به جلوی ستون رفتم و از کانال خارج شدم و رو به جلو با نیروها شروع به حرکت کردیم. انواع منورها آنقدر محوطه عملیاتی را روشن کرده بود که به هیچ وجه نمی شد، خودمان را از دید دشمن پنهان کنیم.

هر لحظه منتظر اصابت تیر یا ترکشی به خودمان بودیم مقداری که جلوتر رفتیم احساس کردم که بین بچه ها فاصله ای افتاده و ایستادم تا نگذارم انسجام آنها از دست برود، همانطور که ایستاده بودم و می گفتم بدوید، سریعتر، یکدفعه شهید محمد کاظم عرب بهم رسید و گفت "برو خودت جلو، تا ما پشت سرت بیاییم، همیشه این شهید بزرگوار شوخی هایش را با چهره جدی انجام می داد، حتی در لحظات اندکی که به شهادتش مانده بود هم شوخی می کرد. من خنده ای کردم و خودم را به جلوی دسته رساندم. در اون لحظه نه صدایی می شنیدم و نه احساس ترسی داشتم. 

 فقط صدای شعار دادن (یا مهدی، حمله کنید، یا حسین) خودم رو می شنیدم. گرمای مرمی گلوله های کالیبر که از کنار صورتم می گذشت را بخوبی حس می کردم، فاصله بیست متری دشمن رسیدم، خودم را در آن لحظه تنها حس می کردم در آن جهنم که از زمین و آسمان گلوله می بارید حس آرامش عجیبی داشتم در اون لحظات نمی توانستم غیر از آتش دهنه کالیبر دشمن چیزی را ببینم، به چند متری دشمن که رسیدم، پایم به سیم خاردار گیر کرد و آنجا بود که مجبور شدم بایستم و موقعیتی برای برگشتن به پشت سرم به وجود بیاید.

در حالی که برگشتم، ناگهان در باسنم درد عجیبی را حس کردم. به زمین افتادم و سریع غلت زدم و خودم را در گودال کم عمقی انداختم. پشت سرم تمام دسته به زمین افتاده بودند و هیچ صدایی از آنها به گوشم نمی رسید ولی جرقه تیرها را که به سر و بدن  و کنار بچه ها می خورد را می دیدم. به زور گردنم را برگرداندم و عراقی ها را دیدم که بدون وقفه تیراندازی می کرند و یک عراقی دیگر نارنجک به طرف ما می انداخت، خون گرمی که از باسنم می آمد، زیرم را گرم کرده بود، به آسمان نگاه کردم و در دلم از خدا خواستم که در این لحظات آخر من را ببخشد (در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود).

ولی منورهای خوشه ای هواپیما که درست در بالای سرم روشن شده بود و مواد مذاب فسفری آن بر اطراف من می ریخت باعث شد که فکر عقب نشینی در من به وجود بیاید. چون سطح منورها خیلی پایین بود و اگر مواد مذاب به رویم می ریخت و اگر از تیر و خونریزی شهید نمی شدم، حتما از سوختگی از بین می رفتم به همین علت نگاهی به دوستانم کردم، و از آنها خواستم که هر کس می تواند خودش رو به عقب بکشد، نمی دونم کسی در آن حالت و سر و صدای انفجارات حرف من را شنید یانه ؟!!!

من به زور گره جیب خشاب سینه ایم را باز کردم و بادگیرم که پشت آن گذاشته بودم و اسلحه ام را روی زمین گذاشتم و نیم نگاهی به منورها تا از خاموشی لحظه ای آن برای رفتن به عقب استفاده کنم. و درهمان لحظه هم نگاهی به دشمن کردم تا از چرخاندن سر کالیبر به سمت دیگری فرصتی برای فرار پیدا کنم ولی شک داشتم با تیری که خوردم بتوانم حتی تکان بخورم چه برسه مسافتی را بدوم!! تا لحظه ای منورها خاموش شد و سر کالیبر از سمت من به طرف دیگری چرخید، هر چه توان داشتم در خودم جمع کردم و همان درازکش چند متری را قلت زدم و یا حسین گویان بدون اینکه پشت سرم رو نگاهی کنم رو به عقب شروع به دویدن کردم.

خونی که از بدنم می ریخت توی پوتینم جمع شده بود و هنگام دویدن پایم توی پوتین لیز می خورد و با دردی که داشتم کمک های الهی باعث شد چندین متر عقب تر خودم را در کانال کم عمقی که یکی از فرماندهان با بی سیم چی (شهید محمود تیموری) آنجا بود، برسانم وقتی من را با این وضع دید، گفت که خودم را سریع به گردان برسانم من هم مسافتی را مانده به گردان به سختی زیر آتش دشمن به آنها رساندم.

مشخصات شهید محمود تیموری ابرسج

چند متری گردان برای اینکه نیروها تضعیف روحیه نشوند با فریاد گفتم بچه ها پیروز شدند نگران نباشید. وقتی به نیروها رسیدم شهیدان محمد جعفری، سید محمود اردکانی و مسعود شهری به طرف من آمدند و به من کمک کردند، تا داخل کانال بشوم، و در حالی که جلوی خونریزی من را با چفیه می گرفتند. من واقعیت را برایشان بدون اینکه نیروهای دیگر بفهمند تعریف کردم، و گفتم به بچه ها کمک کنید.

 جلوی نون شکل همه دارند شهید می شوند و بعد از اینکه زخم من را بستند، فرمانده گروهان، شهید محمد جعفری با دسته دیگر گروهان مان به سمت نون شکل حرکت کردند، و من در کانال، رو به عقب می رفتم، دوستان که از کنارشان می گذشتم، همه می گفتند محمود چی شده؟ اون جلو چه خبره؟ ولی برای اینکه خونریزی من را نبینند و مجبور به گفتن شهادت دوستانمان نشوم بی اعتنا از کنار آنها می گذشتم. در حالی که خونریزی من را بی حال کرده بود، و همانطور به سختی از توی کانال به عقب می رفتم از صحنه شهادت دوستانم اشک هایم سرازیر می شد، و نگران دیگر دوستانم که زیر آن آتش شدید دشمن چه به سرشان خواهد آمد بودم.

بجایی رسیدم که کانال قطع شده بود و بعد از آن آمبولانسی دیدم، در کنار آن سنگری بود کمک خواستم یکی آمد و تا وضعیت من را دید داخل  آمبولانس سوارم کرد دو نفر دیگه داخل آن بودند فکر کنم یکی از آنها به شهادت رسیده بود، و دیگری خیلی حالش بد بود، گهگاهی آنقدر شدید خون بالا می آورد، که روی من می ریخت. راننده به خاطر آتش شدید دشمن داخل سنگر مانده بود، چندین بار او را صدا زدم تا بالاخره آمد و در حالی که در کنار آمبولانس انفجارات شدیدی صورت می گرفت براه افتاد. ترکش ها به ماشین می خورد و هر لحظه احتمال انهدام ماشین بود ولی لطف خدا باعث شد مدتی بعد به اولین سنگر امداد رسیدیم.

مرا به داخل سنگر بردند آنجا چشمم به آشنایی افتاد، سرباز بود و در بهداری مشغول بود با دیدن من به طرفم اومد و وضعیتم رو بررسی کرد و شروع به درمان جراحتم کرد احساس خوبی داشتم، یک آشنا در آن شرایط خوشحالم کرده بود، ساعتی در آنجا تحت مداوا قرار گرفتم و مدتی بعد با آمبولانسی دیگه من را به مکانی نامعلوم انتقال دادند، در بین راه مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفتیم و مواقعی راننده مجبور می شد ماشین را به کنار جاده ببرد و گوشه ای بی حرکت بایستد.

به سمت سوسنگرد رفتیم و در نزدیکی های آن شهر من را به داخل سیلوی بزرگی بردند درون سیلو صدها تخت وجود داشت با تعدادی پرستار و کلی مجروح. تعجب کردم علت را سوال کردم گفتند بیمارستان ها همه پر شده. روزهای بسیار سختی را گذراندم، غذای ما کنسرو بود، دستشویی بیرون از سیلو، مثل سرباز خانه باید مسافت زیادی رو طی می کردم از خونریزی تا دستشویی خطی قرمز از خون شکل می گرفت بمباران هوایی هم می شدیم اصلا حفاظ و امنیتی وجود نداشت.

یک روز بالاخره نوبت من رسید که به بیمارستان ببرند سوار بر آمبولانس به طرف شهر سوسنگرد براه افتادیم به اولین میدان سوسنگرد چنو متری نمانده بود که چندین هواپیما شروع به بمباران کردند تعداد هواپیماها زیاد بود و حجم آتش آنقدر زیاد بود که راننده ماشین را دور میدان نگه داشت و در جوب کنار خیابان پنهان شد و من در پشت آمبولانس شاهد انفجارات در فواصل نزدیک و عبور ترکش ها از ماشین و اطرافم بودم هر چه فریاد می زدم صدایم به کسی نمی رسید.

 آنجا هم لطف خداوند باعث شد، سالم در رفتم و بالاخره راننده بعد از رفتن هواپیماها و اتمام بمباران ها، آمد و من را به بیمارستان آن شهر رساند موقعی که داخل بیمارستان شدم تازه دکتر و پرستارها از سنگرها بیرون می آمدند و بعد از معاینه من را به شهر شیراز انتقال دادند. با هواپیما به فرودگاه شیراز بردند و بعد از مدتی من را سوار آمبولانس کردند خوشحال بودم که بعد از این همه سختی بالاخره به بیمارستان می رسم ولی به یکباره من را جلوی سالن ورزشگاه سرپوشیده شهر شیراز پیاده کردند، و در داخل صحن ورزشگاه تخت هایی گذاشته بودند و مثل شهر سوسنگرد باید آنجا تحت درمان قرار می گرفتم، تو این چند روز یکبار من را به یکی از بیمارستان های شیراز بردند و بعد از معاینه من را به تهران بیمارستان دادگستری انتقال دادند، ولی اینبار به آرزوی خود رسیدم و بیست روزی در آن بیمارستان تحت درمان های خوبی قرار گرفتم ولی متاسفانه جراحتم به گونه ای بود که خونریزی من دائم ادامه داشت.

 تلفنی از شهادت بعضی از دوستان و مجروح شدن برادرم رامین باخبر شدم و دیدن صحنه های عملیات در تلویزیون من را واداشت که به هر طریقی هست دکترها را راضی کنم که من را مرخص کنند و همین اتفاق افتاد و در اولین اعزام با گردان مالک اشتر به شهرک ولیعصر خرمشهر اعزام شدیم، معاون گردان شهید علی اکبر اشرفی بود و من را به عنوان پیک گردان پذیرفتند. خط پدافندی جزیره بوارین به ما محول شد، و نیروهای گردان را در جزیره بوارین مستقر کردیم با شهید علی اکبر اشرفی ساعت ها در آن جزیره به شناسایی مشغول بودیم تا روزنه هایی که احتمال ورود دشمن به آن جزیره است را شناسایی کنیم.

 هنوز قسمت هایی از این جزیره بِکر بود، مشخص بود پای کسی به آنجا نخورده. در آن سوی اروند پتروشیمی بصره به وضوح دیده می شد، تردد دشمن مخصوصا سنگر سازی آنها در شب با سرعت انجام می شد. به خاطر نزدیکی فاصله دشمن با ما و دید آنها به جزیره، دائم زیر آتش دشمن و بمباران های هوایی و بمب های شیمیایی بودیم، در آنجا هم به میزان یک عملیات شهید و مجروح می دادیم ولی بچه ها با چنگ و دندان از آن جزیره محافظت کردند. روزی را به یاد می آرم که در سنگر فرماندهی در شهرک ولیعصر خرمشهر به اتفاق کادر گردان نماز ظهر را می خواندیم و فقط شهید علی رحیمی پای بی سیم حضور داشت، تا اگر در خط اتفاقی افتاد مطلع شویم.

نماز ظهر را به جماعت خواندیم و شروع به خواندن تعقیبات نماز ظهر کردیم که دوست جانبازم آقای حسین میان آبادی دستم رو گرفت و گفت بیا عقب تکیه بده، لحظه ای نگذشت که صدای انفجار مهیبی همه جا را لرزاند طوری که هیچ چیز نمی دیدیم گوشم زنگ می کشید، مدتی گذشت تا فهمیدم کجا هستم گرد و خاک ها که کمی کنار رفت هاج و واج همدیگر رو نگاه می کردیم ولی هیچ کدام صدمه یا زخمی نشده بودیم به سمت درب سنگر که نگاه کردم صحنه دلخراشی را دیدم شهید علی رحیمی سرش منفجر شده بود و تمام مغز و استخوان های سرش بر روی بیسیم و سقف سنگر پاشیده بود.

تنها کسی که در اون لحظات توانست خودش را کنترل کند شهید علی اکبر اشرفی بود از ما خواست تا با همون پتوی ارتشی که در زیر آن شهید بزرگوار بود و کلا خونی شده بود، او را درونش بپیچیم و بیرون سنگر بگذاریم تا با ماشین او را به عقب انتقال دهیم. همگی از این صحنه ناراحت و در کناری زانوی غم در بغل، نشسته بودیم فقط شهید علی اکبر اشرفی بود که با یک ورق کاغذ در حال جمع آوری مغز و استخوان سر آن شهید بزرگوار از سقف و کف سنگر بود. بعد از تمیز کردن سنگر هر چه بالای سنگر و بیرون را گشتیم نشانه ای از انفجار خمپاره ندیدیم آخرش هم نفهمیدیم اون انفجار و آن یک دانه ترکش از کجا آمد و به سر این شهید بزرگوار اصابت کرد.

و همیشه معمایی برای ما ماند. فرماندهان به من گفتند که باید به جزیره بوارین بروم چون این شهید بزرگوار برادری در گردان داشت که او در جزیره پدافند بود، در حالی که هنوز بر اثر جراحتم از باسنم خونریزی داشتم سوار موتور شدم و به جزیره بوارین رفتم. صدای موتور که می آمد عراقی ها شروع به شلیک تیربار و خمپاره می کردند با هر وضعی بود خودم، را به نیروهای مان رساندم، و برادر شهید را پیدا کردم و به بهانه ای او را به خرمشهر آوردم. توی راه همه اش می گفت برای برادرم اتفاقی افتاده؟ و من برایش بهانه ای می آوردم و او را آرام می کردم تا به سنگر فرماندهی رسیدیم و ماجرا را آنجا به او گفتیم و از او خواستیم که با پیکر برادر شهیدش به شاهرود باز گردد.

در این بین مرحوم منصور حیدریان هم به عنوان معاون گردان به ما ملحق شد و از من خواست که همراهش برای شناسایی و دیدن منطقه او را همراهی کنم و با موتور براه افتادیم دست به فرمان خوبی داشت و سرعت زیادی میرفت و من از ترس اینکه از موتور به پایین نیفتم شانه های او را محکم می گرفتم که در سر پیچی باعث شد به داخل گودالی که از انفجار گلوله کاتیوشا بوجود آمده بود بیفتیم حسابی داغون شدیم فرمان موتور هم تو شکم آن مرحوم رفته بود و کلی به من غُر زد که چرا شانه هایش را محکم گرفته بودم.

ولی این باعث نشد به راه خود ادامه ندهیم و بعد از اینکه جزیره بوارین و قسمت های دیگر منطقه را به ایشان نشان دادم. از او خواستم تا جایی که یک ماه پیش مجروح شدم، راه برویم، و ببینیم، و او هم قبول کرد و وقتی به آن کانال های سیمانی و نون شکل ها رسیدیم چهره شهدا که آن شب با من در آن نقطه بودند به نظرم آمد اشک در چشمانم حلقه زد و دلتنگی در دلم به وجود آمد. به  محوطه ای رفتم که در آن نقطه تیر خورده بودم جالب بود و باور نکردنی، هنوز جیب خشاب و بادگیرم همانجا بود فقط اسلحه کلاشم نبود، یک راکت هواپیما عمل نکرده در چند متری بود، بادگیرم سوراخ سوراخ شده بود، و سایلم را برداشتم و به خرمشهر برگشتیم و عراق شیمیایی سنگینی در خرمشهر زد، که تعدادی از بچه ها یا شهید و یا مجروح شدند، و همین باعث شد که جای مان را به نیروهای دیگه بدهیم، و بعد از مدتی قرنطینه به خاطر اثرات شیمیایی به خانه برگردیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مدت هاست که می خواهم برای یکی از دوستان شهیدم بنویسم، ولی نمی شود، این روزها آنقدر از بصیرت می گویند که انسان تکان می خورد تا از بصیرت های جعلی عبور کرده و از بصیرتی بگوید که واقعی و مثمر ثمر است، نه خسارت بار و نابود کننده؛ لذا تصمیم گرفتن بنشینم و بنویسم، همچنان که سهراب سپهری، [1] گفتند، می خواهم چشم ها را به خورشید گره بزنم، و دل را به عشق، سایه را به آب و شاخه را به باد.

 می خواهم از یکی از شهدای گرانقدر "شلمچه" بنویسم، "شهید سلمان اعما بصیر". او که به هنگام شهادت در قربانگاه پاکش، در حاشیه بصره، که هزاران تن از ما، نخل های آن خاک را با خون آبیاری کردند، و سال ها بر سندان سفت آن چکش زدیم، تا دروازه های بصره را بگشاییم اما به دیوارهایش رسیدیم، به خودش نه؛ و آن عروس در کابین دیگری ماند که ماند. این شهید بزرگوار به هنگام شهادت در کناره های اروند شکوهمند، تنها 21 سال و 10 ماه سن داشت. اما برومند و شاداب، با قدی رشید به قامت اشعه های خورشید آنگاه که از پس نخل ها طلوع می کرد، او مثل خود خورشید بود بر نخل های بلند کناره های اروند طعنه زیبایی و بلندی می زد، و سرش چون خورشید در کنار سرهای نشسته بر قامت بلند این نخل ها می درخشید، و به بلندای همان نخل ها، بلند بالا و زیبا روی و زیبا دل بود.

شهید سلمان اعما بصیر که بود

با واژه "بصیر" و متعاقب آن "بصیرت" در همان سال هایی آشنا شدم، که با این شهید بزرگوار را ملاقات، و در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قایم همرزم شدیدم، به او گفتم سلمان! اسمت را می دانم از کجا آمده و به چه دلالت دارد، ولی در معنی فامیل شما مانده ام، آنرا نمی فهمم، برای من این فامیل غریب است، تا به حال نشنیدم؛ با مهری که لبخندی با نمکی مناسب در سخنش نشسته بود، گفت : "من کور - بینا هستم"، گفتم یعنی چه، مگر می شود؟! نمی دانم شاید دید از ادبیات ذهن من خالی است، و از کلامش پرت هستم، گفت "هم کور و هم بینا،" گفتم مگر می شود؟! دید مطلب را نمی گیرم، و از دنیای ادبیات عرب به دورم، برگشت، به دنیای رئال و گفت، "اسم و فامیل است دیگر سید؛ چه میدانم بر ما گذاشتند"، بعدها متوجه شدم، این اسم و فامیل را "از آن سوی آب" بدین سو آورده است، زاده فرهنگ و ادب میانرودان [2]، و این نام را از کربلا با خود به ایران آورده است، [3] و انگار خاندانش آنقدر اهل حکمت و ادبیات بودند که چنین عنوان فامیلی را بر خاندان خود انتخاب و نهاده اند، که در پستوی معنی اش منِ شاگرد کلاس دوم راهنمایی، در آن دم مانده و گیر کرده بودم.

اما آشنایی با این شهید بزرگوار، آشنایی با این واژه مهم را هم برایم به ارمغان آورد، گرچه نمی دانستم این واژه با انقلابیون بعدها چه خواهد کرد، واژه ایی که اسم رمز تسویه حساب جناحی اصولگرایان مسلط بر نهادهای انتصابی و انتخابی در دهه 1380 و 1390 شد تا شمار زیادی را خانه نشین، منزوی، بی شغل و بیکار، از صحنه خارج نموده، آنقدر بر طبل این صدای شوم کوبیدند که حتی ترکش های انفجار این بمب مخرب در بین انقلابیون و سابقون در انقلاب و جنگ، خاندان امام را هم مورد اصابت قرار داد، و از گردونه خارج و شخص اول آن خاندان، آیت الله سید حسن خمینی و شخص دوم انقلاب آقای اکبر هاشمی رفسنجانی را به جرم بی بصیرتی! رد صلاحیت کردند و سرسلسله خاندان خمینی را در کنار قبر پدر و پدربزرگش "هو" کردند و هاشمی و... را پیش از مرگ، به لحاظ سیاسی کشتند و از گردونه سیاست ملک خارج کردند؛ و از این دست در بین انقلابیون، نزدیکان، منصوبین به امام، متخصصین، رزمندگان و... بی شمارند.

اما در این مدت وقتی من این واژه را می شنیدم بسیار به یاد شهید سلمان اعما بصیر، نام و رفتار و کردارش می افتادم، او که معنی بصیر را برایم در فضایی خارج از این رقابت های بی معنی سیاسی، معنایی عملی کرد، در فضایی آرام که نبرد در لانه خودی جریان نداشت، و آن روزها شکارگران ماهر سیاسی اصولگرا سعی می کردند ولی ساختار و رهبری طوری بود که نمی توانستند در مرغدانی شکار کنند، و همه و از جمله رزمندگانی چون سلمان شکار خود را در پشت خاکریز دشمنی جستجو می کردند که قصد جدا کردن خاک از ایران داشت؛ و سر در کالک ها، نقشه ها و عکس های هوایی نظامی، از صحنه جنگ داشتند تا سنگرهای دشمن را سانتیمتر به سانتیمتر مطالعه، شناسایی و برآورد قدرت و امکانات کنند؛

و شهید اعما بصیر هم در این امر بسیار فعال کوشا، دقیق، و مداومت داشت، مدت ها روی یک عکس با ذره بین متمرکز می شد، تا ابعاد، تعداد، اندازه، حجم، ارتفاع، عرض، طول و... دشمن را محاسبه و استخراج و مشخص کند؛ اگرچه نفهمیدم که این شهید بصیر و بینا، چگونه کوری بود، که این چنین بینایی اش را به رخ می کشید؟! صبورانه مدت ها روی عکس های هوایی که خلبانان تیز پرواز هواپیماهای جنگی ما با گذشتن از جان خود از جبهه دشمن گرفته بودند، زوم می کرد و بصیرانه به تماشای دشمن، قبل از دیدنش در حالت رودر رو می پرداخت، تاسیسات ضبط شده دشمن را در عکس های هوایی کشف و محاسبه و آن را روی کالک ها و نقشه های نظامی پیاده می کرد، تا کسری اطلاعاتش را از طریق برج های دیدبانی و یا شناسایی های شبانه در آورده و تکمیل تحویل دهیم، تا امثال فرمانده هان قرارگاه های جنگ، همچون سردار علی شمخانی و... از آنچه دشمن بر روی زمین استعداد داشت، مطلع و آگاه شوند.

آری آن روزها امثال سلمان های بصیر این ملت بزرگ، تمام چشم به دشمن داشتند، و نبرد زیادی در خانه ی ما دیده نمی شد، و آن روزها تحت رهبری امام تیشه به ریشه زدن ها و... ممنوع و کنترل شده بود، و سلمان های بصیر نیز بی خیال پشت جبهه و آنچه در سامان سیاست، و مردان سیاست می گذشت، در جبهه ایی نظامی صرف، و ایزوله شده از سیاست و مردان سیاست توسط امام و فرمانده هان عالی جنگ، پاسدارهایی چون سلمان اعما بصیر، فقط ریز تحرکات دشمن خارجی را رصد می کردند، و لذا برادرانه دست در دست هم داشتند، و هرگز چون این روزهای تلخ، به قلع و قمع در جبهه کشور خود مشغول نبودند، چشم های شهید سلمان اعما بصیر در نقشه های نظامی، برج های دیده بانی، شناسایی های واحد اطلاعات و عملیات، تفسیر و تحقیق روی عکس های هوایی، همه و همه متمرکز بر تحرک دشمنی مثل صدام بود که چشم به خاک ایران داشت، تا حرکت او را در نطفه خفه کنند؛ نه این که حلقوم کسانی را بفشارند که احیانا ادعا کنند، "آقا! این ره که تو می روی به ترکستان است."

آن موقع ها چشم های امثال سلمان های ما بر جبهه خودی اعما (بسیار نابینا) بود، و بر جبهه دشمن خارجی بسیار سعی می کرد که بصیر و بینا باشد؛ درست عکس این روزها را، ما در جبهه ها طی می کردیم، و چون امروز نبود که بی بصیرت ها رصد کسانی را که قصد تجزیه ایران دارند را رها کرده، و تمام قد سلمان ها را به رصد کسانی گماشته اند که در نهایت حریف یا رقیب سیاسی گروهی و جناحی بیش برای شان نیستند؛ این روزها دیدبانان رصد کسانی را که به خاک ما چشم دوخته اند را وا نهاده، و دوربین ها و وجه همت خود را صرف کنترل رقبای سیاسی جریان اصولگرایی کرده اند، و در همین شرایط است که امروز اسراییل در قلب تهران و در مراکز نظامی حساس ما عملیات نظامی – اطلاعاتی آشکار انجام می دهد و در سازمان ملل نتایج آن را به رخ رهبران کشورهای دنیا می کشد و...

چرا؟! چون وجه همت رصد کنندگان ما بر برج های دیدبانی به جای رصد دشمن، سرگرم رصد رقیب سیاسی شده است، شرایط دیدبانان و وجه همت آنان این شده است، که راهی بجویند تا گروه رقیب سیاسی خود را ناک – اوت کنند و از صحنه سیاسی کشور برانند، تا گروه سیاسی دیگری وسعت عمل بیشتری یابد، و افراد بیشتری از قوم و قبیله سیاسی خود را بر پست های پر شمار تری بگمارند، و موی دماغ ها سیاسی حریف را از جلوی خود بردارند، حریف سیاسی را در پستی که ملت به او داده اند، ناکارآمد کند تا مردم از رای خود پشیمان شوند، شعارهایش را مسدود کند تا مردم بگویند غلط کردیم به او رای دادیم، طرح هایش را عقیم کنند تا پیشرفتی در زمان او حاصل نشود، مذاکراتش را با صاحبان ثروت و صنعت ناکام کنند تا چرخشی در اقتصاد پیش نیاید، بازارش را بهم بزنند تا ادعای کنترل نرخ ارز و تورمش نقش بر آب شود و...

 آن موقع ها هنوز واژه بصیر وارد بازار مکاره سیاست و سیاست بازان نشده بود، و همان معنی واقعی و در خور خود را داشت، و صاحبان بصیرت، همان اصحاب اهل حل و عقد و تدبیر، روشن بینان، روشندلان، عالمان و... و کسانی بودند، که با بینایی عمیق و ژرف اندیش و قدرتمندی که داشتند، از دیگران در دیدن افق ها توانا تر بودند، و این بینش فوق العاده آنان را قادر می ساخت پیش از وقوع پدیده ایی که دیگران آن را برای خود "بت" ساخته و اطاعت از او را اطاعت از خدا و "معجزه هزاره سوم"ش می انگاشتند و...، اما در مقابل همان زمان انسان های بصیر نتایج این معجزه و پدیده ناشناخته را درک و اعلام کردند و..، هرچند برای مدعیان بصیرت هضم آن سنگین بود، و واکنش شان سخت و خسارت بار.

اما افسوس وقتی این کلمه زیبا و پر معنی، وارد سیاست شد، سیاست بازان آنرا چنان مبتذل کرده و گرد و خاکی به پا کردند که در این توفانِ گرد و خاک شدید، آنان که تصاویر آینده ایی نسبتا دور را در خشت خام می دیدند، "بی بصیرت" اعلام و معرفی شدند و آنان که در روز روشن، "انحراف" را، "معجزه هزاره سوم" دیدند، خود را "بصیر" ، "بابصیرت" و صاحب دستگاه فکری "بصیرت سنج" جا زدند، و حتی وقتی نتایج این خسران عظیم را هم می بینند، باز لجاجت و غرور بیجای شان اجازه نمی دهد که به روی مبارک آورده، و همچنان مدعی بصیرتند، و بصیران امت را همچنان "بی بصیرت" می نامند و می شمارند، انگار راهی به جز کوبیدن بر طبل اشتباه خود ندارند.

اما من امشب از اعما بصیری سخن خواهم گفت، که مصداق کلمه ایی عربی، و ایرانی بود که از قضا از کشور عرب زبانی آمده بود و معنای دقیق این کلمه برای من که در برابر او شاگردی کوچک بودم، بدون هیچ ادعایی، ساده و بی پیرایه، بدون هرگونه غرور از مقامی که داشت (سرتیم عملیات شناسایی)، ترجمه و در رفتارش برایم جا انداخت، او جمع اضداد بود، او همزمان هم اعما بود (کورِ کور) و هم بصیر (بسیار بینا و بیننده ایی دقیق). به غایت بینایی که می شود تصور کرد، و آنچنان سلیم بود، که معنی سلمان را هم در خود و رفتارش داشت.

آری شهید سلمان اعمی بصیر را من در خلال جنگ و خدمت در واحد اطلاعات و عملیات در ماه های مختصر اما مفید سال 1365 شناختم، او قبل از این که دکان "بصیرت" باز شود و "کاسب کاران بازار فتنه" و "بصیرت سنج ها" ، دیگران را به میزان "خود حق مطلق بینی" خودشان بکشند، و غیر خود را با خط کش تفکر و خط سیاسی خود تطبیق دهند، و نا همراهان و دگر اندیش های سیاسی خود را "بی بصیرت" اعلام، و چون نابکارانی نا آزموده و یا آزمودگانی نابکار، از همه بدتر، دیگران را قلع و قمع کنند؛ این شهید بزرگوار این واژه را در رفتار و اعمال و افکار خود برای ما شاگردان مکتب جنگ، معنی کرد و سپس از میان ما رفت.

لذا وقتی از این واژه قرآنی و پر معنی در ادبیات عرب، در روند فضای مسموم سیاسی کشور توسط جناح سیاسی اصولگرای، تمامیت خواه و فرصت طلب سو استفاده می شد، ذهن من هر بار که این کلمه را می شنید، دایم به این شهید و اعمالش "فلش بک" می خورد که این چه بصیرتی است که اینان از آن دم می زنند؟! و آن را وسیله شکار در مرغدانی کرده اند؛ حال آنکه برای من این واژه کاملا روشنگر یک انسان "بصیر" واقعی بود، تا در معنای مبتذل سیاسی که رواجش داده بودند، و من بصیر و بصیرت را در قامت رعنای این رزمنده پر رزم می دیدم که در زمان شهادتش نزدیک به سه سال سابقه حضور در نبردی داشت، که حریف روبروی او می خواست خاک از ما جدا کند، و برایم مسلم بود که اگر او در 1365 به شهادت نمی رسید، با روندی که در حضور در جنگ داشت، ممکن بود تا 1367 که امام به جنگ با قبول قطعنامه 598 پایان داد، دو سال دیگر نیز بر سابقه ی نبرد او افزوده شود، آری اون با این روند سابقه 5 ساله می داشت آن هم از جنگی هشت ساله؛

بله سلمان اعما بصیر خود را وقف جنگ و دفاع کرده بود، او به صورت فعالی در نقشه ها و کالک های عملیاتی و عکس های نظامی به دنبال کشف ابعاد دشمنی بود، که بر آب و خاک این کشور چشم طمع داشت، و سخت در استعداد سنجی آنان کار می کرد، او از گردان های رزمی به واحد اطلاعات و عملیات آمده بود، تا این چشم های بصیرش را بر خطای دوستانش در کشور اعما کند، و بر دشمن این آب و خاک بصیر باشد و کاوشی مضاعف داشته، بر عکس این روزها که بر خطای هم بصیر شده ایم، و بر دشمن این آب و خاک اعما.

در شهر شاهرود، گروهی از ایرانیان عرب زبان زندگی می کردند، که آنان نیز مثل ملت عراق عرب نبودند [4]، و مُعّرب شده به کشور خود باز گردانده شده بودند، جامعه تسخیر شده اشان را، مهاجمین عرب زبان کردند، اینان ایرانیانی بودند که در عراق زندگی می کردند و با آمدن حزب بعث و افتادن رهبری اش به دست فردی نژاد پرست مثل صدام، از خانه و کاشانه خود در عراق که ملکی غصبی در دست صدامیان (چون امویان، عباسیان و...) بود، از سوی غاصبان ظالم تفکر اموی و عباسی اخراج و به ایران فرستاده شدند، سلمان و خانواده اش از این قشر ایرانیان بودند.

آنان کسانی بودند که پیش از ما زهر نژاد پرستی و ظلم حاکمیت چپ - ناسیونالیسم - عربی را چشیده، و دست اندازی آنان را بر جان، مال و ناموس زیر دستانِ چنین رژیم هایی را، به چشم خود دیده و حس کرده بودند، لذا وقتی عُمال این رژیم در 31 شهریور سال 1359 به کشورمان تجاوز کردند، از جمله افراد با انگیزه ایی بودند که می دانستند، این دشمن چه جانوری است، و چه اهداف پلیدی در پس تجاوز خود به این کشور در سر می پروراند، آنان دیده بودند و کاملا بر این دشمن بصیر بودند، و گذشته از این که، دشمن به چه بهانه ایی بر ما می تاخت، حاصل این تاختن را، آنان بیش از ما درک می کردند و بر آن بصیر و بینا بودند.

آری خانواده شهید اعما بصیر، بیش از خیلی از ماها به این دشمن و نتایج تسلط آنان بر کشور بصیر و بینا بود و از ظلم این دستگاه مخوف سوسیالیست – ناسیونالیسم عربی مطلع بودند، و لذا گروهی و خانوادگی در مقابله با این دشمن در جنگ حضور یافتند و در نهایت هم از این خانواده "پدر و پسرِ اعما بصیرها" جان در طبق اخلاص نهاده، از خاک ایران در برابر این تجاوز آشکار دفاع، و در نهایت هر دو به مقام رفیع شهادت نایل آمدند، در حالی که مدال پر افتخار رزمندگی بر شانه های بصیرشان سنگینی می کرد، آنان بصیرت را خوب معنی کردند و سبکبال به سوی ایزد منان پرواز کردند، و به خوبی هم بصیرت را برای همه ی حق طلبان و حساس ها به حفاظت از خاک میهن و اهلش روشن نمودند، و سپس به سوی ایزد مهربان شان شتافتند، تا نام خود را در میان کسانی که جان برای ارزشمندترین و ماندگار ترین ها داده اند، ثبت نمایند؛ اینجاست که همت اهل بصیرت روشن می شود، نه آنان که در پشت این واژه لطیف و معنوی، حذف حریف سیاسی خود را در یک تزویر و خدعه آشکار جستجو می کنند؛ اعما بصیرها کسانی اند که برای این آب و خاک نبرد کردند، و به حفظ آن بسیار کوشا، و تا سرحد جان بصیرتی ستودنی بروز دادند.

سلمان اعما بصیر قدی بلند به بلندای همتش داشت، درختی تنومند در تواضع بود، او که 5 سال از من زودتر بر این خاک پای نهاده بود، به قدر یک عمر معرفت داشت، و آن را تنها در رفتارش ترجمه کرد، نه در ادعاهای پوچ سخنرانان، که ژست بصیرت و بلوغ و حکمت می گیرند و در واقع اهداف سیاسی و قدرت را مد نظر دارند. این جوان برومند ایرانی در دهم فروردین سال 1344 در مهد تمدن میانرودان و در کناره های شهر افتخارات شکوهمند و باستانی "بابل"، یعنی در شهر کربلا به دنیا آمد، و قدوم مبارکش را بر خاکی نهاد، که خود میدان دار تمدن برای هزاره هاست، و بشر اولین تمدن هایش را بر این خاک نهاد و مدنیت را در آن به اوج رساند، سلسله های متعدد تمدنی در آن شکوفا شدند، و آزادگی نیز در رویارویی امام حسین و با تفکر اموی باز در همانجا به اوج رسید.

اما افسوس که این سرزمین هم در پیشانی مرزهای تعصب عربی قرار داشت، و در پیشانی اولین هجوم های این تعصب و عصبیت جاهلانه، مثل تمام کشورهای شمال افریقا و شامات، این سرزمین تمدن خیز نیز زبان و فرهنگ خود را در هجوم و حاکمیت نابکاران اموی و عباسی از دست داد، زیرا آنان برای قرن های متمادی حضورشان را تمدید کردند و ظلم و تعصب عربی، بر مظلومین سرزمین میانرودان شاید یک هزاره تداوم یافت، و تمام کوشش های ابن مقفع ها و... برای حفظ تمدن و ساختار پیشرفته شهرنشینی، تولید و ساخت، حاکمیت قوانین پیشرفته، در عصر بربریت انسان، همه از بین رفت و عراق تبدیل به جولانگاه امویان، عباسیان، بعثیان و اکنون داعشیان و... شد.

در این میان اقوام صاحب و ساکن آن آواره و یا موالی شدند، و غاصبان بر تخت های بدست آمده و برجای مانده از تمدن ایران و میانرودان نشستند و شهرهای جدید خود را با قرار دادن اجساد زنده موالیان و مخالفان خود بر جرز دیوار برج و باروی شهرهای جدید، ساختند و صاحبان شهرهای آباد را به بردگان و کنیزان خود تبدیل و برای قرن ها به اسارت نگهداشته و یا از دیارشان بیرون راندند.

خاندان اعما بصیر از آخرین سری از صاحبان سرزمین تمدن خیز میانرودان بودند که به ظلم غاصبان حاکم شده بر میانرودان گرفتار، و از شهر و دیار خود اخراج شدند. آری سلمان اعما بصیر در کنار قبر بصیر مردی به دنیا آمد که درس ظلم ستیزی و مبارزه با تفکر تمامیت خواه و ظالم اموی را به فرزندان این آب و خاک داد، تا زیر بار ظلم تسلط حاکمیت تفکر اموی، عباسی، بعثی، داعشی، وهابی و... نرفته، و آزادی خود را حتی به قیمت جان، در جایی دیگر جستجو کنند، آنان بر این امر بصیر بودند که تفکر ظالم اموی، عباسی، بعثی، داعشی و... دیگران را فقط برای حفظ تاج و تخت خود می خواهند، و ایدئولوژی منحط خود را "عین حق" و "تمام حق" می پندارند و "خلیفه" بر تخت نشسته خود را جانشین بلافصل خدا بر زمین اعلام، و دیگران را مطیع هرچه خباثتی می خواهند که در امر او صادر، و یا حتی از دل او عبور کند، تا همان را واجب و مبنای حق اعلام دارند. این تفکر با احساس خطری کوچک از ناحیه هر کس که باشد، سزایش را به شدیدترین وجه خواهد داد، و اصلا در این امر کوتاه نخواهد آمد، و بقیه را "بله قربان گوی" دایره تنگی می خواهد که کشیده، و یا در ذهن خود دارد؛ و بله قربان گو هایش آن را رصد می کنند، و کشف، و بر همان کشفیات خود عمل می نمایند.

اما خاندان اعما بصیر نتوانستند بر این دایره تنگ بمانند و به ایران آمدند؛ افسوس که این آمدن نیز، این خاندان را از ظلم آنان خلاصی نداد، و جنگ طلبان این پناهندگان صلح طلب، نرم خو، مهربان و... را حتی در ایران نیز رها نکرده و دامنه جنگ را بدین سو هم کشیدند، تا جنگی 8 ساله را بر این ملت مظلوم فراری از این گونه خباثت های خشن، تحمیل کنند و هزاران از آنان را قربانی توسعه طلبی های خود کرده، تا کوره ایی که قرن هاست با خون و تن ایرانیان می سوزد، همچنان شعله ور بوده و بماند، و از هر سو که کشته می شدند، دشمنان زیرک این مُلک و ملت سود می بردند.

چه آن عراقی که اکنون در میانرودان در مقابل اهل شوش قرارش داده بودند، و چه آن شوش مردی که به مقابله با اهل سابق تیسپون، که اکنون بعنوان سرباز پیاده، صدام آمده بود تا بجنگد، و هر دو از یک جیب کشته می شدند، چرا که تمدن این سوی اروند با تمدن آن سوی اروند، را تنها یک آب از هم جدا می کرد، که آن آب را هم استعمار انگلیس، وسیله جدایی دو پاره از تن تمدن ایران کرده بود، تا بصره را از خرمشهر، و میانرودان را ایالت پارس و پارت جدا کند، و مادها را به سویی و پارس ها را سوی دیگر، و پارت ها را در کویی دیگر به جان هم اندازد، و صدامی را هم از راه برسانند و بر این شعله، نفت نژاد پرستی دروغین عربی بریزند، و شعله ایی که تنها در آن از ما سوختند. و دشمنان این آب و خاک و مردم شاد شدند.

سلمان در حالی که بیست و یک سال ده ماه سن داشت، در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در حاشیه بصره در همین مناطق موصوف به شهادت رسید، در حالی که به مقام سرتیم شناسایی و هدایت گردان رزمی در واحد اطلاعات و عملیات رسیده بود و این کم مقامی نبود، این اوج برای یک سرباز بود که گردانی را که خطی مهم از دشمن را خواهد شکست، هدایت کنی، دنیایی از تجربه و توانایی و شجاعت می خواست، تا در این نبرد سخت و جانگیر هدایت گر مهاجمان در چنین صحنه سرنوشت سازی بود، اما او را بازگشتی نبود و به شهادت رسید و در مزار شهدای شهر شاهرود در کنار پدر شهیدش که پیش از این، او هم در حاشیه های همین بصره به شهادت رسیده بود، آرام گرفت، ده ماه پیش از این شهادت، شهید مهدی اعما بصیر، پدر بزرگوار شهید سلمان اعما بصیر، از نیروهای گردان کربلا بود، که برای حفظ خط پدافندی فاو به منطقه عملیاتی اطراف اروند اعزام گردیده بود و در همانجا ده ماه پیش از سلمانش به شهادت رسیده بود.

 شهید مهدی اعما بصیر همرکاب با شهید سید محسن ما، در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت زمانی به شهادت رسید که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو که در عملیات والفجر 8 از دست داده بود، را باز پس گیرد. دشمن چندین پاتک انجام داد، ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای ما را با مشکل مواجه کنند، آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای ما پمپاژ کردند و سنگر های رزمندگان ما در خط اول پر از آب شده بود، و لذا برای این که نیروها بتوانند، در خط بمانند، روی آب پلیت (پل های ساخته شده از یونولیت) انداختند، تا زندگی در جایی که کمی سفت تر است، در خط مقدم ادامه یابد، و از شر آبی که تا نیمه سنگرها بالا آمده بود، تا حدی خلاص شویم.

دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود، در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریختند، که فرماندهی گردان کربلا (که شهید مهدی اعما بصیر در آن عضو بود) مجبور شد، که تمام نیروهایش را به داخل سنگرها فرا بخواند، تا از کشتار بیهوده اشان در این آتشباری بی امان دشمن جلوگیری نماید؛ و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گماشت، تا در صورت حرکت نیروی پیاده دشمن، این دیدبانان، اگر زیر آن آتش حجیم زنده ماندند، دیگران را از سنگرها برای مقابله با دشمنی که داشت پیش می آمد، فرا بخوانند.

یکی از شهدای این ماموریت دفاعی، شهید "مهدی اعما بصیر" پدر بزگوار شهید سلمان اعما بصیر بود، که اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در این نبرد شرکت کرده بودند. جوانمردِ مهربانِ مهاجر، که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود، تا تنی به آب بزند، آلودگی مدت ها حضور در این خط مخوف را از تن بزداید، و شاید هم برای شهادتش غسل کند، که او هم در همین عملیات با همان غسل به شهادت رسید. این بسیجی اعما و البته بسیار بصیر، فرزند علی، متولد 1314 بودند که در هفتمین روز ایام نوروز سال 1365، در حالی که تنها 51 سال سن داشت، در منطقه فاو به شهادت رسید؛ در حالی که تمام تلاشش را کرد تا سرزمین های فتح شده در کربلای فاو را که مهاجمان عملیات والفجر هشت تسخیر کرده بودند، را حفظ کند و با همین هدف بود که به فیض شهادت نایل آمد. او در قسمتی از وصیت خود برای ما نوشت "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بیایید و درس بیاموزید، که درس آخرت می باشد".

شهید مهدی اعما بصیر در هفتمین روز تعطیلات نوروز 1365 در حالی ما در شهرهای خود سرگرم دید و بازدیدهای نوروزی بودیم، از میان ما رفت، تا ده ماه دیگر میزبان سلمان خود در بهشت باشد، که سلمانش هم باز کمی آن طرف تر در شلمچه به شهادت رسید (22/10/1365)، دروازه های بصره خون های بسیاری از ما نوشید و اما همچنان بسته ماند، و هزاران نفر در این مسیر به شهادت رسیدند. سلمان و مهدی اعما بصیر دو تن از آنان بودند، سلمان به مادرش، در وصیت خود، نوشت "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

اما سخنی با درون مایه ی طنز با این دوست همرزم شهیدم،

می خواهم با استفاده از نام زیبایش و آیاتی که در شان این نام آمده است،

در ادامه، اگر او مرا به همراهی بپذیرد، در بهشت همراهش شوم

مارا که به آنجا راهی نیست حداقل می توانیم از پس دیوار با آن طرف ها هم سخن شویم

سلمان شهیدم!

تو را اعما بصیر نام نهادند تا در این تضاد، برجسته شوی، تقابل فردی کورِ کور، که همزمان بسیار بیناست، این دو تو را چنان برجسته کرد، که خداوندگارم هم عاشق این سرو بلندت شد، و این جمع اضداد را از زمین برداشت و با خود برد، در حالی که اجدادت این نام را بر تو برگزیدند تا تقابل این دو افراط را نشان دهند، غافل از این که تو هر دو را در کنار هم داشتی، به زشتی ها اعما شدی و به زیبایی ها بصیر، تا تقابلی را نشان ندهی!،

سلمان!

نمی دانم خداوند وقتی تو را به میزان کشید، با این آیه 72 سوره اسرا چه خواهد کرد که پرسیده است : "آیا کور با بینا مساویند"، [5] و یا آنجا که باز می فرماید "بگو آیا نابینا و بینا یکسانند" [6]در حالی که تو در آن میان به طنز و برای خنده جمع فریاد خواهی زد "آری مساویند و منافاتی هم با هم ندارند" نمونه اعلایش را می خواهید، من! سلمان اعما بصیر.

سلمانِ عزیز!

آیه 125 سوره طه در قرآن کریم هم باز شامل تو نیست [7] که مى‏ فرمايد : "... خدايا چرا مرا نابينا و کور محشور كردى، و حال آنكه من در دنيا بينا و آگاه بودم؟" و تو در دنیا هر دو بودی، و نمی دانم در آخرت، خدا با این تضاد تو چه خواهد کرد!

سلمان!

خداوند بصیر است [8] و تو هم بصیر، دو بصیر در یک ملک چگونه خواهند خسبید؟!

اما تو وقتی در نقشه های نظامی و عکس های هوایی منطقه دشمن زوم کرده بودی، شامل این قسمت از قرآن بودی که می فرماید "نگاه مي‌كنند، ولي نمي‌بينند" [9]، می دانی چرا؟ چون در همان هایی که باید می دیدی و ندیدی، خود نیز غرق شدی؛ که اگر صاحب چشم هایی بصیر بودی، و بر عکس های هوایی و نقشه ها اعما نمی شدی، همچون کتاب خوانی نبودی که از خطوط راحت می گذرد، و از متن نمی فهمد، به همین دلیل از "لِأُولِي الْأَبْصار" نشدی زیرا یک "اعما" چگونه شامل این مقام خواهد شد؟!.

سلمان عزیز!

"و خداوند تو را شنوا و بینا قرار داد" و سپس گیر کرد و که این کورِ کور، را چگونه بینا کند، خدا در تو مانده بود سلمان!. [10]

سلمان!

در مسیر بهشت مواظب تابلوهای راهنمایی و مامورین باش، که سرشون خیلی شلوغه، تو هم دوگانه سوزی، نکنه اشتباهی ببرندت تو جماعتی که "آنها چشمانی دارند، که با آن نمی ‌بینند" [11] آنجا که " فردی که در دنیا کوردل شد، در آخرت و قیامت نیز «أَعْمَى» خواهد بود " [12] سلمان مواظب باش که وقتی خودت رو معرفی می کنی و می گی من اعما بصیرم، حتما تاکید کن که من اعما تنها نیستم. خلاصه برادر از هر گردنه ایی می خواستی رد شی، کارت شناسایی ات رو دم دست نگهدار و حتما نشان بده، و به مامور تاکید کن دقت کنه که بدونه، تو دوگانه سوزی هم اعما هستی و هم بصیر!.

سلمان عزیز!

خدا تو رو برای مقایسه نور و ظلمت، یکجا خلق کرد، برای همین تو گاهی  اعما و گاهی بصیر شدی، گاهی هم که هردو، و خدا کارتو رو به خیر کنه، که تو این شلوغی اشتباهی نشی یهو ...

سلمان شهیدم!

و چقدر شبلی، تو را از سال ها قبل به زیبایی شناخته بود، که گفت  "بخیل هرگز شهید نگردد، چه او به ترک نانی نگوید، به ترک جانی کی گوید." و تو انگار از کنار این خصوصیت رد هم نشده بودی، من ندیدم که با کسی بگو مگو کنی، و یا به مقامی چشم داشته باشی، و یا به بدگویی کسی مشغول شوی، زیرا که بخل و حسد در بین انسان های پاکی چون تو وجود نداشت،

چیزی که این روزها در بین اهل علم موج می زند و به وفور هست، و قدهای بلند را در بین خود نمی توانند، تحمل کنند؛ و بخصوص فقه که حالت تهاجمی هم دارد، و اگر فقیهی، بلند قدی را در مقابل خود دید، فورا آن را به خط کش فهم خود می کشد، و می بیند به قواره اسلام (آنچه او از اسلام فهمیده) نمی خورد، و بلافاصله کاغذی برداشته و فرمان به اره کردن قدش می دهد، همچنان که این بلندی فهم حلاج، که قد و قامت معرفت بلندش، در مقیاس "ان الحق" بود و دیگران این بلندی را نتوانستند اشراف داشته و بر نتافتند، و اره اش کردند، تا همه مثل خودشان کوچک و کوتاه بین باشند،

اما تو ای سلمان!

آنقدر بلند قد بودی که همشهری هایت که از کربلا به قصد شکارت آمده بودند، در میان همه تو را شناختند و شکارت کردند، کاش کمی کوتاه قدتر بودی و می ماندی برای ما.

و تو!

بر همه این ها بصیر و در همان حال اعما بودی، آنگاه که قرآن در حق تو اشاره کرد "چشم دارد" (ْلَهُمْ أَعْيُنٌ) اما اعما بودی و "چشم بصيرت نداشتی" و "لا يُبْصِرُونَ بِها" تا این مسایل را ببینی و در داشتن و نداشتن گم شدی و از دست ما رفتی.

سلمان!

باید خود را از این چارچوب به این چارچوب نمی کردی، که دست و پای خود را گم کنی و در آن معرکه جا بمانی، ولی خوب شد که گم کردی، ما که فارغ از این چارچوب ها شدیم، غرق در افکار خود ماندیم، تا امروز این مسایل را که تو بر آن اعما بودی ببینیم و بکشیم، بی بصیرت مان می گویند و آنچه بر آن مترتب است را می کشیم، ما که روشن بود اعما بودیم و خدا رهایم مان کرد! که بمانیم و بکشیم! و تو را خدا ماند که اعمایی و یا بصیر، لذا زود صورت مساله ات را پاک کرد، و راحت شدی، زیراکه نمی خواست این چنین، چون خودش، جمع اضداد باشی.

سلمان ای شهید شلمچه! ببخشید که این همه با تو شوخی کردم،

این را بدان که مردان خدا همه اشان جمع اضدادند، مثل خدای شان، و تو نیز چنین بودی.

روحت شاد و روانت آرام در جوار حق مطلق، آرام بخواب برادر ما هستیم، دشمن هست، دزدها هستند، اختلاس گرها راحتند، مسولیت های هم دست به دست می شود، مردم هم که ... ولشان کن، هر چی شدند، شدند! مهم ماییم که باید باشیم، و هستیم،

نخند سلمان! گاه شوخی است و گاه جدی، کمی هم خنده هایت را به کناری بگذار، و بر ما گریه کن، شاید خدا به ما هم رحم کند، آنطور که به تو رحم کرد و راحت شدی.

سلمان! خنده هایت را بسیار در یاد دارم، تُن صدایت هنوز در گوشم هست، ذره بین از عکس های ماهواره ایی از زمین بردار، تا ما را هم ببینی، ناسلامتی روزهایی سخت را با هم طی کردیم. فراموشت نمی کم، فراموشمان نکن،

سلمان!

رفاه زده بهشت نشی پسر، هرچند رفاه ش مبارکت باد، لایق آن همه بودی و هستی، نیم نگاهی هم به ما گرفتاران در باتلاق قدرت طلبی و غارت کن، می بینی برای باقی ماندن خود و اهل شان در میزها، ملتی را به فقر می کشند، آن روزها حتی برای پیروزی در جنگ هم نمی گذاشتند آب در دل ملت تکان بخورد، از خرمشهر خالی از مردم به اهواز که می آمدی، انگار نه انگار که جنگ است و هیاهوی جنگ تمام بود، اما امروز در روزگار خاموشی مسلسل ها و جنگ نبوده، هیاهوی جنگ خیالی سفره های شام و نهار ملت را هم آب برده است.

اما سلمان! بی خیال، انگار تا ما را یک به یک به گور نکنند، و مردمی جدید بر این خاک نیاورند، دست بردار نیستند، پس تو که گذشتی بگذر، ما که ماندیم با آن صحنه هم مواجه خواهیم شد، انگار طبل جنگ در این سرزمین حرام است که خاموش شود، آن چیزی که مباح است جنگ است، پس تو آسوده باش که ما هستیم، تا بانک الرحیل ما نیز برسد، پیشواز آمدی، خوش به حال ما، نیامدی هم سراغت را خواهم گرفت.

دوستت دارم سلمان! ما را تحویل بگیر بی معرفت!

ببخشید خیلی خودمانی شدم، ما اینقدر هم خودمانی نیستیم تو از بچه های بالایی و ما از این پایین دست ها، شما معرفت را به اوج رساندید و رفتید، تا سره از ناسره جدا شود، تا ما بمانیم و باتلاق ها،که هرچه تکان می خوریم بیشتر فرو می رویم، 

سلمان!

باتلاق ها این جا مقدسند، ماندن در آن هم ثواب دارد، و هرکه از خشکاندن آن بگوید ضد ارزشی می شود، انگار ما را برای باتلاق خلق کرده اند. ناف ما ار با باتلاق ها بریده اند.

سلمان! 

بی پرده بگویم، حالمان خوش نیست! این شوخی ها هم از سر نافهمی است، خود را گم کرده ایم، قدم از چاله ایی می کشیم بیرون، به چاهی بزرگتر می افتیم، این می رود، بدتر از او جایش را می گیرد، هر روز دریغ از دیروز و هر ساعت دریغ از ساعت قبل. انگار راه ها را همه بسته اند، فقط راه مصیبت را باز کرده اند، هرچه دلت بخواهد از این سنخ فلاکت هست، 

سلمان دنبال چه می گردی در این عکس ها! ول کن به زندگی ات برس، اینجا هیچ خبری نیست، همه درب های تغییر را قفل زده اند، اصلاح وضع موجود را هفت قفله اش کرده اند، دیگر همه را می خواهند ناامید از افقی کنند که آرزویش را دارند تا در ناامیدی تمام بمیرند.

اما نگران نباش سلمان! من و تو بن بست های بسیاری دیده ایم، در نا امیدی های کشنده، خدا چنان زیر بازی تزویرشان زده و پیروزهای خیالی شان را به هم زده که حساب ندارد؛ او به ساعتی، پیروز شدگان عرصه تزویر را به شکست خوردگان ابدی تبدیل می کند، من و تو تیربارهای زیادی را دیده ایم که خاموش شدند، اگرچه از ما خیلی کشتند، ولی تیربارچی های زیادی هم خون بچه های ما پاگیرشان شد، ما هم همان خدا را داریم، "هنوز آن خدا زنده است" هر چند گاه احساس می کنم در بین گرگ ها رهایمان کرده است، اما زنده است.

پس سلمان! شاد و مسرور باش به آنچه رسیده ایی، و برای ما هم دعا کن، اگر لایق دیدی.

سلمان ببخش از این شوخی ها و سفره ی دردی که باز کردم، مرحوم پدرم به یکی از عزیزانش به شوخی و جدی می گفت: تو خیلی فهمیده ایی (تا این جا طرف سر کیف می شد و در ادامه می گفت) اما خیلی هم نافهمی (هدف گفتن جمله اول، گفتن جمله دوم بود، که باید در لفافه جمله اول پیچیده می شد).

تو هم همین رو بگو و در رو، که این سید همان پرگوی سابق است. 

نه ببخش مرا، خودم می رم - بای  

[1] -   من گره خواهم زد؛   چشم ها را با خورشید...   دل ها را با عشق....     سایه ها را با آب...   شاخه ها را با باد ...   سهراب سپهری

[2] - بین النهرین

[3] - دولت بعث عراق در سال 1350 شمسی به دلیل کمک های نظامی و تسلیحاتی سلسله پهلوی به مخالفان کُرد عراق و به بهانه اینکه ایرانیان ستون پنجم شاه در عراقند و علیه دولت آن کشور فعالیت می کنند، دست به اخراج هزاران ایرانی ساکن در آن کشور زد؛ آن ها نیروهای شان را مأمور کرده بودند که ‎ ‎‏هر جا ایرانی می بینند همان جا، بازداشت و بدون اینکه مهلت بدهند به خانواده اش‏‎ ‎‏خبر دهد و یا اثاثی با خود بردارد، بیرونش کنند.

[4] - عراق پایتخت مهم ایرانیان بود و تیسپون یکی از پایتخت های مهم ساسانیان، شهره شهرهای ایرانی، همانگونه که شامات به زبان خود سخن می گفتند و بعد از تسخیر توسط سپاه اعراب، عرب زبان شدند، و یا شمال افریقا از مصر تا مراکش به زبان خود سخن می گفتند و بعد از هجوم بنی امیه و بنی العباس عرب زبان شدند، عراق هم سرزمین پارس و پارسی گویان بود، که با تسلط اعراب بر آن زبان خود را از دست دادند، و به غیر از سرزمین اقوام اصیل ایرانی یعنی کردها، عراق معرب گشت و عرب زبان.

[5] - "وَ مَا يَسْتَوِي الاْءَعْمَي وَالْبَصِيرُ آيه 19سوره مبارکه فاطر

[6] - در آیه 16 سوره مبارکه رعد چنین می فرماید.: قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ

[7] - «قََالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‏ََ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»

[8] - خداوند بارها از خود در قرآن به بصير یاد کرده است «إِنَّ اللَّهَ بَصير»

[9] - «وَ هُمْ لا يُبْصِرُون‏»

[10] - در آيه 2 سوره مبارکه انسان مى‏فرمايد :  «(بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم!» «فَجَعَلْنََاهُ سَمِيعاً بَصِيراً»

[11] - آیه 179 سوره مبارکه اعراف می فرماید: «به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ ... آنها چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند؛ «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ... وَلَهُمْ أَعْینٌ لَا یبْصِرُونَ بِهَا ... »

[12] - "وَ مَنْ كانَ في هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبيلاً" اسراء/72

اگر شما هم عکس، اثری، خاطره ایی از این شهدا دارید برای غنای این متن برایم راسال کنید - ممنون

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اول آبان ماه 1347 آن موقع ها که چشمه سارهای بیدر آنقدر پر آب بود که خیلی ها را از آب گوارای خود سیراب می کرد و اضافه از خوراک روزانه مردمش، را روانه درختانی می کرد که بدین آب بی نظیر خو گرفته بودند، روستای گرمن پشت بسطام در حاشیه شهرستان شاهرود، در سایه سار این چشمه ها، شاهد تولد نوزادی بود، که باید به سن نوجوانی می رسید، تا دست حوادث تلخ تاریخی، او را بر می داشت و به باغ های کشاورزی حاشیه شهر مهران در استان ایلام می برد تا پس از نقش آفرینی در جنگ هشت ساله بین رژیم بعث عراق و کشورمان، در تاریخ 29 اردیبهشت 1365، در حالی که برای یک عملیات تهاجمی علیه نیروهای دشمن خیز برداشته بودند، با اصابت تیر مستقیم تیربار به کمین نشسته دشمن، در ناحیه اتصال نای به شش ها، مورد اصابت گلوله داغ دشمن مطلع از این عملیات و آماده برای مقابله قرار گیرد و به زندگی نوپایش، که در زمان شهادت تنها شانزده سال و 7 ماه بیشتر نداشت، پایان دهد، و بهره او از زندگی و این دنیا به دو دهه هم نرسد، و شهادت به عمرش پایان دهد.

این رزمنده بسیجی زمانی به جبهه اعزام شد که تنها پانزده سال و نه ماه سن داشت، و در سومین اعزام به جنگ برای بیرون راندن دشمن بعثی از خاک کشورمان، در حالی که عضو گردان کربلا از تیپ 21 امام رضا بود، به شهادت رسید و پیکر این شهید و بیش از چهل تن از همرزمانش که در همین شب عملیات به شهادت رسیدند، به علت عقب نشینی بر جای بماند، و بعد از چهل روز که زیر آفتاب ماندند، با پیشروی نیروهای خودی در عملیات کربلای یک که منجر به آزادی مهران شد، به شهر و دیارشان بازگشته و در مزار شهدای روستای گرمن، در جوار ده ها همرزم و اجداد و اهلش آرام گیرد.

در این چهل روز که پیکر این شهید بدست نیامده بود، مادر شهید بر قبر واره ایی سوگواری کرد؛ که از قضا همانجا نیز به مدفن ابدی او تبدیل گردید، وقتی امروز به زندگی این ابرمرد کوچک می نگرم، در خصایص انسانی، وظیفه ای که به عنوان یک فرزند بر عهده داشت، به نقشی که در شان یک عضو خانواده اش داشت، به ایفای نقش دانش آموز بودنش (دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت)، و در جنگ به عنوان یک نیروی پیاده، در نقش مدافع و یا مهاجم، به نقشی که بعنوان یک دوست در بین همسن و سالان خود باید می داشت و... به هر کدام که نگاه می کنیم از حد متوسط جامعه اش افزون و سر بود.

به خاطرات تمام اقشاری که در هر کدام از این نقش ها، با او سروکار داشتند که نگاه می کنی مملو است از شیرینی و خوشی، و این است که او با چهره ایی خندان به استقبال مرگ رفت، و دیگران و بازماندگان را در سوگ خود گریاند. از خصوصیات شخصی اش حتی در میدان نبرد، این بود که، پاکیزگی و آراستگی ظاهر امری بسیار مورد تاکید و لازم بود، به طوری که یکی از شوخی های دوستانش در جنگ خراب کردن نظم موهای سرش بود که با زحمت زیاد سعی در منظم نگهداشتنش داشت، او شستن لباس های چرکش را به هیچ عنوان به وظیفه ایی برای مادرش ندانسته و محول نمی کرد، و حتما باید خود لباس هایش را در پس هر حمام کردنی، خود بشوید، برای همین هم، حمام کردن و شستن لباس هایش با هم قرین بود.

در شجاعت شهره عام و خاص بود، چه پیش از جنگ و چه در حین جنگ، او در نوجوانی مردانگی را به اوج رساند. در عین حال بسیار نرم خو با همه مهربان بود به خصوص کودکان، در کار بسیار فعال، و جورکش کم کاری دیگران را هم بودند، سهم کاریش را هیچگاه به غیر نمی سپرد؛ بیشتر مواقع خنده رو، و در عین حال جدی بود، در بخشش آنچه داشت تردید نمی کرد، شوخ طبع و آرام بود؛ نرم خو و کم صحبت؛ در کار خود با متانت و مداومت داشت، به طوری که از همکاری با او خسته می شدی، چرا که اصلا عجله ای برای پایان کار نداشت، اما تا کارش به اتمام نمی رسید، دست از کار نمی کشید، این بود که به صبر و متانت شهرت داشت، صبری پایان ناپذیر که این صبر در برخورد با دیگران، به نرم خویی و عدم واکنش سریع منجر می شد، و همین صبر و متانت در کار، باعث تداوم و کار با حوصله و آرام بود.

دلی چون دل شیر داشت و از تاریکی و تنهایی وحشتی نداشت، دوست داشتنی ترین تفریح او شکار بود، حتی در جنگ هم به ماهیگیری می پرداخت و خوشمزه ترین ماهی را با کره صبحانه برای همرزمانش تدارک می دید، او از جمله رزم آورانی بود که اگر تمام کوه ها از شدت جنگ می جنبید، او از جایش نمی جنبید، بود، لذا وقتی در پاتک دشمن برای تصرف خاکریز اول خودی، در حاشیه اروند در فاو به جریان افتاد، وقتی سپاه دشمن بعد از یک آتش تهیه شدید پیشروی را آغاز کردند، و پیش می آمدند، او از قضا نگهبان خاکریز بود و به محض اطلاع از پیشروی دشمن، آنقدر زیر آن آتش شدید قبل از حمله دشمن، بر آنان آتش ریخت تا هجوم شان را ناکام کرد،

او در این نبرد به نارجک انداز تفنگی مجهز بود، و به قدر توپخانه ایی بر نیروهای پیاده دشمن که بعد از آن همه آتشی که بر ما ریخته بودند، انتظار مقاومتی نداشتند، و در بین نخل ها به صورت گروهی پیش می آمدند، تا خط اول ما را بشکنند، و تصرف کنند، آتش ریخت، که وقتی بعد از عملیات جنازه های دشمن در ده متری خاکریز خودی دیدند، این نشان دهنده عزم دشمن، برای تسخیر این خط داشت، و مشخص بود که آنها آمده بودند، که بگیرند و تصرف کنند، و هرگز به غیر از این رضایت ندادند، تا کشته شدند.

این صحنه ایی از یکی از مواردی بود که در رویارویی با دشمن به اوج رسید.

سید محسن در مهران به شهادت رسید، عملیات پایان زندگی او 42 همرزمش که گروهانی از گردان پرشکوه کربلا بودند، که در این تاریخ اسیر اطلاع دشمن از هجوم خود شدند (ببین ستون پنجم در کنار دشمن با رزمندگان ما چه کرد)، و تیربار نیمه سنگین دشمن، که با اطلاع قبلی در انتظارشان قرار داده بودند، آنان را مثل برگ خزان بر زمین ریخت، محل اصابت تیر دشمن بر بدن این شهید نشان می دهد که او هرگز رو به عقب نشده بود، که از پشت تیر بخورد، بلکه در حالت تهاجم و پیشروی مورد اصابت قرار گرفت و شکل بدنش حکایت از این داشت که بعد از اصابت گلوله بر گلویش بر زانوانش نشسته، و بعد از خون ریزی و از دست دادن توان جسمی، در همان حالت نشسته، بر پشت له خورده و خوابید، و کسی نبود که زانوانش صاف و به صورت درازکش نماید، و لذا مچاله شده، خوابید و جان داد و آفتاب داغ ایلام در نزدیکی های خرداد ماه، بدنش را در همان حال خشک کرد، تا حتی دفن او نیز مشکل باشد، زیرا کسی نه از دشمن و نه از ما، به حال این اُفتادگان بین میدان نبرد، کاری نتوانست کرد، همانجا ماندند تا عملیات بعدی، در چهل روز بعد، راه را برای خروج شان از صحنه فراهم نماید.

و خوش به سعادت شان که رفتند و این روزها را نمی بینند.  

آقای حسن غریبی از همرزمان باز مانده از آن لحظات دهشتناک آن شب شوم، که با این شهیدان در آن ساعات سخت، همراه بوده است، فضای آن شب و آن لحظات را این چنین ترسیم کرد :

"برادر این شهید (سید حسن) که در این عملیات بی سیم چی گردان کربلا بود، و دقیق از واقعه ایی که اتفاق افتاده بود، مطلع بود، ولی نمی دانست که برادرش (سید محسن) هم جزو همان افرادی است که به شهادت رسیده اند، در گوشه ایی نشسته بود، و در حال و هوای این شکست در خود بود، من (حسن غریبی) با این تفکر که او از شهادت برادرش سید محسن اطلاع دارد، بی مقدمه وقتی به او رسیدم گفتم : آقا سید محسن هم که شهید شد حتما شفاعت ما را در آن دنیا خواهد کرد، این را که گفتم سید حسن مثل کسی که خبر ناگهانی به او بدهند، تنها کاری که کرد پتو را به سرش کشید و... من فکر کردم از این حادثه خبر دارد، و از جریان شهادت محسن با خبر است، ولی انگار خبر نداشت و من خیلی شرمنده شدم، این شرم را هنوز در مواجه با این برادر شهید دارم.

در آن شب من خدمه خمپاره شصت میلمتری گردان کربلا بودم، البته کار ما به شلیک نرسید، چون غافلگیر شدیم، زیرا همه با خیال راحت در حال پیش روی در یک کانال به سمت دشمن بودیم که محل استقرار دشمن ختم می شد. 42 نفر در همین کانال پیش رفتند، و پیش از این که فرمان حمله صادر شود، با آتش تیربار دشمن مواجه و غافلگیر شده و همه به شهادت رسیدند، آقای محمود دولت آبادی از بازماندگان این گروهان بود که اسیر شد، او هم به این دلیل زنده ماند، که از این کانال بالا پریده بود، و در حالی که از ناحیه پا مجروح بود، بعد توسط دشمن اسیرش گردید، وگرنه مثل بقیه به شهادت می رسیدند. ما اگرچه عازم عملیات بودیم ولی هرگز فکر نمی کردیم عملیات به این زودی شروع شود، و هرگز فکر نمی کردیم، که به این زودی خبری شود، در حالی که دشمن از حرکت ما با خبر بود، و طبق یک برنامه ریزی قبلی تیربار را بالای کانال تعبیه کرده، و همه را در همان کانال شهید کرد.

دو دسته از گروه هانی که شهید سید محسن و 41 تن دیگر در آن عضو بودند حرکت کرده و وارد کانال شدند، ما هم در سنگر تانک پشت خاکریز خودی، منتظر و موضع گرفته بودیم، که درگیری شروع شد و ما اصلا تصور نمی کردیم به این زودی درگیری آغاز شود و شش گروه، که هر کدام هفت نفر نیرو داشتند، و شامل دو دسته از سه دسته ایی که این گروهان را تشکیل می دادند، وارد کانال شدند و اکثرا هم شهید شدند، وقتی گردان وقتی دید، شرایط به این وضع هست، دسته سوم دیگر اعزام نشدند."

 روحشان شاد و روانش در جوار حق متنعم باد.

عزیزی درخواست زندگی نامه شهیدی کرد و علیرغم این که برای این شهید نوشته بودم این را به سفارش ایشان نوشتم

Click to enlarge image 400_seyedmohsen-mostafavi-sh-personeli.jpg

عکس پرسنلی شهید سید محسن مصطفوی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

25/دیماه/1365 هواپیماهای دشمن بعثی در یک حمله هوایی غافلگیر کننده، آشپزخانه تیپ 12 قائم آل محمد را در منطقه هفت تپه در خوزستان مورد هجوم و اصابت قرار دادند، که در این حمله تعدادی از کادر این آشپزخانه که به صورت داوطلب و... در جبهه ها حاضر شده بودند، به شهادت رسیدند. که از جمله می توان به شهیدان، حاج محمد علی کاظمی، حاج نوروز علی قربانی، محمد باقر صفری [1] ، محمد جعفر صادقی اشاره کرد. خاطرات این صحنه از زبان آقای حاج موسی فیروزی که در آن زمان از کادر همین مجموعه بودند، شنیدنی است :

یکی از بمب هایی که از هواپیمای دشمن به سمت این مقر رها شده بود، به چادر گروهی اصابت کرد که حاج محمد علی کاظمی و محمد جعفر صادقی، در همان زمان با هم در آن نشسته بودند که هر دو به شهادت رسیدند.

چادر ما هم که از همه چادرها کوچکتر بود، شش نفره بود، که شامل حاج نوروز علی قربانی، محمد باقر صفری، شعبان محمدی از اهالی روستای ابر بود، دو تا هم برادر بودند، به نام  محمد حسن حلاجی [2] و حسین حلاجی که اهل دامغان بودند، که یکی از آنها در سمت آشپز دیگری هم به عنوان کمک آشپز در جبهه حضور یافته بودند، برادر کوچکتره می گفت ما را در قالب طرح اعزام 20 درصدی ها که شامل بیست درصد نیروهای ادارات و شرکت های دولتی بود، به جبهه اعزام کرده بودند، نوبت ایشان برای اعزام در قالب این طرح، طبق معمول و با توجه به میزان نیروی اداره اشان، برای دو سال دیگر بود، که باید به جبهه اعزام شوم، ولی چون برادرم باید می آمد، و آشپز بیمارستان و شبکه بهداشت بود، گفت تو هم بیا با هم برویم.

اینها هم هر دو با هم در این حمله هوایی شهید شدند. حتی شناسایی هم نشدند. و من چون جزو نیروهای آشپزخانه بودم گفتند برای شناسایی اجسادشان بروم. اول رفتیم معراج شهدای شهر اندیمشک که آنجا نبودند، و بعد معراج شهدای شهر دزفول سر زدیم، که آنها را در معراج الشهدا شهر دزفول پیدا کردیم، داخل سوله ایی کانتینر های یخچال داری بود، که شهدا را در آنها نگهداری می کردند، تا به مرور به شهرهای خود اعزام کنند.

در حین ورود به سوله و کانتینر شهدا بودیم که ناگهان دوباره هواپیماهای دشمن برای حمله آمدند، و همه با شنیدن صدای غرش هواپیماها و شلیک ضد هوایی ها، به طرف خارج از سوله فرار کردیم. خارج از سوله که رسیدیم، هواپیما هم شیرجه خود را رفته بود و بمب هاش را ریخت، و در حال اوج گرفتن و ترک منطقه بود که ما شاهد آن بودیم.

که اوضاع که آرام شد، بعد دوباره به داخل سوله بازگشتیم و کار شناسایی را دوباره شروع کردیم و من از کارکنان معراج شهدا خواستم که اگر امکان دارد در لیست های خود کنند که آیا محمد باقر صفری (پدرخانمم) هم جزو شهداست و یا این که در بین مجروحین باید او را یافت، به آنان گفتم که من بیمارستان ها را چک کردم و ایشان را نیافته ام، لذا شما هم این جا تو لیست های خود چک کنید، لیست یک کانتینر را نگاه کرد و گفت اینجا که نیست،

کانتینر بعدی را که باز کرد دید، اسم این شهید تو لیست آن کانتینر هست، جسد را بیرون آوردیم و کمی حالت جسد مناسب نبود، یعنی به حالت نشسته که شهید شده بود همانطور مانده بود، کمی تلاش کردم که جسد را صاف کنم و گره دست هایش که به دور زانویش طبق عادت نشستن های عادی اش، زده بود و با همان حالت نشسته شهید شده بود را باز کردم، و پاهایش را درازتر کردم و...

در یک مورد دیگر هم من با شهدا همسفر شدم،

مقداری مهمات را قرار بود به خط مقدم منتقل کنم، از فرماندهی گفتند که وقتی عازم خط هورالعظیم هستی چند تا نیرو را هم با خود سوار کن ببر، ماشینم یک کامیونت ایفا بود، و با توجه به این که تعداد آنها زیاد بود (5-6 نفری)، آنها در یک وضعیت سختی نشستند؛ در مسیر و در نزدیکی های خط و منطقه عملیاتی که رسیدیم، و من در حال رانندگی بودم و آنها همه خواب، ناگهان نمی دانم چی شد، به یکباره شیشه اتومبیل خرد شد، و خرده شیشه ها روی هیکل همه ما پاشیده شد، حتی تو کفش های آنها هم خرده شیشه ریخته بود، اوضاع که کمی عادی شد و آنها لباس های خود را تکان دادند، سوال کردم به شما که اصابت نکرده؟ گفتند، نه؛ خدا را شکر ترکشی که به شیشه خورده بود به کسی اصابت نکرده بود،

سه راه بدر که رسیدیم، یک زاغه مهمات آنجا قرار داشت که بار مهماتم را خالی کردیم و این نیروها که بعدها متوجه شدم از نیروهای "واحد تخریب" [3] تیپ بودند، آنجا پیاده شدند و من برگشتم به مقر تیپ 12 قائم در دزفول؛ صبح هنگام تمیزکاری جلوی ایفا، دیدم که داخل ماشین یک تسبیح سی و سه دانه یُسر داخل کابین ماشین جا مانده، برایم معلوم بود که از آن همین نیروهایی بود که شب بردم خط مقدم؛ خدا خدا می کردم سفری سریع بخوره و به خط بازگردم و این تسبیح ارزشمند را به صاحبش برگردانم، تا این که خبر دادند که تانکرهای خط مقدم مورد اصابت ترکش قرار گرفته و باید یک بار تانکر آب را به خط مقدم برسانم.

اتفاقا تانکرها را باید به "واحد آبرسانی" می رساندم که در همین سه راه بدر قرار داشت، فردای روزی که مهمات را برده بودم به سه راه بدر بازگشتم و رفتم و همانجا و بار را خالی کردم، و بلافاصله سراغ این نیروها را از دوستان مستقر در آنجا گرفتم، و از یکی از بسیجی ها سوال کردم این 5- 6 تا نیرویی را که دیشب من آوردم، الان کجا هستند؟ گفتند با آنها چکار دارید، گفتم امانتی دارند می خواهم به آنها بدهم، و جریان تسبیح را گفتم، او گفت، "خدا رحمتشون کنه، سه یا چهار صبح بود که در بمباران هوایی همه شهید شدند، حتی جنازه های آنها هم بدست نیامد"، معلوم شد چند ساعت بعد از این که آنها به سه راه بدر رسیدند، هواپیماهای دشمن آنجا را بمباران کرده بود و یکی از جاهایی که زده بود، سنگر آنها بود.

با خودم گفتم این ترکشی که به ماشین ما خورد، خون از دماغ کسی نیامد، و اینها باید سالم می رسیدند اینجا و اینطوری شهید می شدند، و این تسبیح شهدا هم دست ما ماند. 

[1] - بخشی از وصیت نامه این شهید : "غرض از تحریر این کلمات این است که چون وصیت نمودن از امور مهم شرع و دین اسلام است. حسب فرموده خدا و رسول حاضر گردیدم چند کلمه وصیت خود را در این ورقه ثبت و درج کنم تا تکلیف بازماندگان معلوم باشد. بعد از اقرار به وحدانیت خداوند منان و رسالت پیغمبر آخرالزمان و امامت امیرمؤمنان با یازده فرزند پاک و بهشت و جهنم اقرار دارم. بعد از اجابت داعی حق زوجه‌ام را وصی و نایب مناب شرعی‌ام قرار دادم و ناظرم فرزندم محمدتقی صفری به دستور ذیل رفتار نمایند. اول این که دیون و قروض از اصل ترکه را بدهند و دیگر این که مبلغ ده هزار تومان را خرج عزاداری‌ام کنند. مطابق رسم یک سال نماز و روزه برایم بدهند و این کار را به شخصی مورد اعتماد بسپارند. بعد از مرگم مرا در محل خودم گرمن دفن کنند. از بچه‌هایم محافظت کنند. سه دانگ از حیاط و خانه که دارم برای زوجه و سه فرزند کوچکم می‌باشد. بقیه اموال بین ورثه تقسیم شود. امید است بر خلاف وصیت رفتار نکنند."

منبع: وصیت نامه شهید قنبری

[2] - شهید محمدحسن حلاجی فرزند علی اصغر در تاریخ ۱۳۳۲/۰۸/۰۱  در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود . پدرش از کسبه ی محترم دامغان بود و از این راه امرار معاش می کرد. محمد حسن پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و تا پایان دوره ی ابتدایی به تحصیل ادامه داد. او ترک تحصیل کرد و وارد بازار کار شد. تا زمان رسیدن به خدمت مقدس سربازی زندگی اش به همین منوال گذشت. پس از پایان خدمت در بهداری دامغان مشغول به کار شد. او ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد.در طول زندگی مشترک صاحب سه فرزند پسر به نامهای محمدمهدی، علیرضا و حسین شد. درسالهای سخت جنگ تحمیلی او جزء کسانی بود که با عضویت در بسیج سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی دامغان به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام گردید،تا به یاری هموطنان شریف خویش در مناطق جنگ زده بشتابد و در این شرایط حساس و بحرانی به همراه رزمندگان سپاه اسلام دشمن را از خاک مقدس ایران بیرون کنند. و سرانجام درتاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۵ در منطقه هفت تپه دزفول بر اثر بمباران هوایی دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نایل آمد و از جام گوارای آن سیراب گردید. پیکر پاک او در فردوس رضا ،گلزار شهدای دامغان به خاک سپرده شد و در جایگاه ابدی خویش آرام گرفت. منبع :  محمدحسن حلاجی

[3] - خنثی کنندگان مین های دشمن هنگام حمله ها و مواد منفجره عمل نکرده دشمن در خطوط خودی در خطوط پدافندی.

شهید حسین حلاجی محل شهادت هفت تپه

شهید حسین حلاجی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد جعفر صادقی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد جعفر صادقی محل شهادت هفت تپه

شهید حاج محمد علی کاظمی محل شهادت هفت تپه

شهید حاج محمد علی کاظمی محل شهادت هفت تپه

شهید محمد باقر صفری محل شهادت هفت تپه

شهید محمد باقر صفری محل شهادت هفت تپه

شهید محمد حسن حلاجی محل شهادت در هفت تپه

شهید محمد حسن حلاجی محل شهادت در هفت تپه

شهید حاج نوروز علی قربانی محل شهادت هفت تپه خوزستان

شهید حاج نوروز علی قربانی محل شهادت هفت تپه خوزستان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

عملیات نصر هشت در سال 1366 آخرین حرکت نظامی ما بود، که این شهید بزرگوار را در کنار خود داشتیم، او در این ایستگاه در تاریخ 29 آبان 1366 از قطار همقطاری ما پیاده شد، او پیاده شد تا باز حکایت تنهایی ما، و روند خالی شدن سنگر از همسنگران ادامه یابد، و این دفتر با باز خونی دیگر ورق بخورد، و چه ذلیل مردانی اند، آنانی که بر موج خون این عزیزان سوار شده و آنان را سپر مقاصد شخصی، سیاسی، جناحی و... خود کرده و این عناصر قدرت ملی را در راستای کسب قدرت و عوامفریبی استفده می کنند، و این عزیزان را دستمایه تحرکات سیاسی و کسب قدرت خود کرده اند، جناح سیاسی اصولگرایان که مراسم یادواره های چنین خون هایی را سکوی کسب آرای انتخاباتی، و کوبیدن رقیب سیاسی خود کرده و می کنند، در تاریخ دفاع از وطن، از جمله روسیاهان ثبت خواهند شد.

شهید سید ضیاالدین شاهورانی

آن روزها کارمان با نقشه های جنگی با مقیاس های مختلف بود، لذا همواره وضعیت جنگ و خطوط جنگی را در این نقشه ها چک می کردم و در ذهن خود سناریو سازی های کودکانه مختلف را چه در جبهه خودی و یا در جبهه دشمن چک و بررسی می کردم، و به عنوان مثال با خود تصور می کردم که اگر دشمن از خطوط نازک و کم نیروی ما بگذرد، چقدر طول خواهد کشید، که ما به خود آییم، و یا وقتی ما به خود آمدیم آنها تا کدام منطقه و یا شهر ما خود را رسانده است، رویاهایی آزار دهنده که تاریخ نشان داد چندان هم کودکان نبود، و نبرد مرصاد اتفاق افتاد و دشمن تا چند کیلومتری و در آستانه کرمانشاه رساند و... خطوط جبهه ها و یا همان خطوط تماس ما با دشمن آنقدر طولانی بود، که وقتی به گستردگی اش فکر می کردی، وحشت تمام وجودت را فرا می گرفت، که چطور می توان این همه مرز را پوشش داد، گاه با خودم می گفتم اگر نیروهای دشمن از خطی از خطوط متعدد ما بگذرند و اتومبیل های نظامی اش را در جاده های ما بیندازند و بیایند جلو، چقدر طول خواهد کشید تا ما متوجه شویم، و جلوی آنها را سد کنیم،

همیشه با خودم فکر می کردم چطور می توان همه خطوط را پوشش داد که سوراخی نماند، که دشمن در آن رخنه کند، و ما را دور بزنند، و ناگهان وقتی به خود بیاییم، که دشمن را پشت سر خود ببینیم، که ما را محاصره کرده است، و هیچگاه در هیچ مقری خود را امن از دوری دشمن نمی دانستم. خطوطی جنگی که باید حفظ می شد، تا دشمن توان رخنه به داخل خاک ایران را نیابد، آنقدر طولانی بود که گاهی در خط مهران دیگر خط مقدمی وجود نداشت و این گشتی ها بودند که با حرکت مداوم خود این مرزهای طولانی را کنترل می کردند، کنترل که چه عرض کنم، دل خوش کردنی بیش نبود، چرا که این گشتی ها گاه از خطوط هم رد می شدند و دنیایی در عالم تداخل با گشتی های دشمن داشتند.

آن روزها آنقدر خون از ما در این زمین های سوخته از آتش، به زمین ریخته بود و می ریخت که وقتی خورشید در سمت غرب به غروب می نشست، و در پشت خاکریزهای دشمن فرو می رفت، انگار رنگ خون به آسمان می پاشید، و غروب غم انگیزی را برای ما رقم می زد، و انگار در دل شب های تاریک جنگی، حکایت غربت ما را در سکوت، با جار و جنجال بسیاری فریاد می کرد، این روزها انگار داشت غروب مظلومیت ایران رقم می خورد، غروبی که هر چند گاه ماهی روشن در آسمانش روشنی بخش بود، ولی دیگر هرگز به صبح نگرایید، و همچنان این آب و خاک در گروگان گرفته شده، دستمایه رقابت های منطقه ایی و جهانی شد، و تاوان سنگین این رقابت ها را در تحریم و دشمنی توامان، باید مردم ایران و عراق می پرداختند.

آنروزها هنوز از حاضرین در جنگ از طرف سپاه، کسی نه درجه ی نظامی ایی گرفته بود، نه کسی مافوق خود را "سردار" صدا می کرد و نه احترامات نظامی معمول بود، و نه درجه داری وجود داشت، که به درجه اش ببالد و مغرور شود، فرمانده تیپ و لشکر را اگر نمی شناختی، در میان نیروهایش گم بود، و نه مافوق و نه مادونی بدان معنا دیده می شد؛ همه انگار برادرانی بودند با فاصله های سنی و یا مسولیت هایی متفاوت؛ کادرهای سپاه، بسیجی ها، مشمولین (سرباز وظیفه سپاه)، بیست درصدی ها [1]، همه و همه به یک چشم نگریسته می شدند، آنروز سخن از قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا نبود که پروژه های میلیاردی اقتصادی، و انحصار مزایده ها را یکه تازانه بدست گیرد، و غولی اقتصادی شود، رقابت ناپذیر، و رقیبی شکست ناپذیر برای بخش خصوصی کشورش، که همه زیر چرخ های قدرتمندش له شوند و بمیرند و یا مجبور شوند، ذیل این قرارگاه با شرایط آنان کار کنند و... آنروزها نام قرارگاه خاتم قوت قلب مردم بود که هماهنگی عملیات ها را به عهده داشت تا نبرد با دشمن متجاوز خارجی بهتر پیش رود، و مردم در داخل کشور، آب تو دلشان تکان نخورد.

آن روزها اگر سری در سرای سپاه بود، تمام همتش دفع تجاوز غول متجاوزی بود، که با دوپینگ دلارهای کشورهای عربی منطقه و نیروی نظامی و تسلیحاتی شرق و غرب از چراغ جادو بیرون جهیده بود و باز می خواست حکایت دردناک تجزیه ایران در حمله اعراب به ایران را دوباره از نو در قادسیه، جلولا، تیسفون و... زنده کند و باز ناموس این کشور را یکسره به اسارت برده و در بازار، شهرهای بصره، بغداد، کوفه، سامرا، موصل و... در معرض فروش چشم های ناپاکی به حراج بگذارد، که عادت به تجاوز و غارت داشتند،

و در این سو، جماعتی به پا خواسته بودند تا با ارتش ج.ا.ایران همراه شوند و نگذارند این سردار جدید قادسیه رویاهای مخوفش را محقق سازد، لذا در این روزها از هر استانی 5 درصد کادر سپاه می آمدند تا 95 درصد داوطلبین را که هر ساله به شوق دفاع به جبهه ها سرازیر می شدند را هدایت، سازماندهی و فرماندهی کنند.

آن روزها سپاهی بودن آنقدر حرمت داشت که حتی بنیانگذار این انقلاب هم می گفت "ای کاش من هم یک پاسدار بودم"، در آن روزها سپاه روی چشم این ملت جای داشت، نه به خاطر زور و قدرتی که در داخل کشور خود و در عرصه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی داشت و... بلکه به خاطر نقشی که در دفع تجاوز دشمن خارجی بازی می کرد، و نقطه تکیه گاهی برای مردم در مقابل خصم بود، چنان که می گفتند "اگر سپاه نبود کشور هم نبود".

اما کاش این تیکه را در قانون اساسی، هرگز نمی نوشتند که از توان نظامیان در دوران صلح در راه ساختن کشور استفاده شود، و همین باعث می شد که بعد از جنگ آنان را از پادگان های دفاع در مقابل دشمن خارجی، به صحنه اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... وارد نمی کردند، و صحنه گردان این بخش ها، مردمی می ماندند، که باید صحنه گردانش باشند، و آنان هم در پادگان های خود می مانند، تا این که اینچنین رقیب مردم خود نشوند.

اما در همان روزهای سخت و دهشت آور جنگ، هم انگار جمع های کوچکی از پاسداران، پای ثابت جنگ، و انگار جنگ را به کنترات خود در آورده بودند، و قصد بازگشت تا قبل از پیروزی و تعیین تکلیف جنگ نداشتند، انگار این پروژه بزرگ "دفاع ملی" را یک تنه به نام خود زده بودند، و تا اتمامش قصد خروج از جبهه را نداشتند. و یا انگار در روستا و شهر خود و نزد پدر و مادرشان دلبستگی و... نداشتند و تمام دل و جان شان را وقف جنگ و دفاع کرده بودند، و در تمام مدتی که این 95 درصد، بعد انجام عملیات اصلی به خانه و کاشانه اشان برای انجام کارهای شخصی، بر می گشتند، این پاسداران می ماندند تا مقدمات آمدن دوباره آنان را برای عملیاتی دیگر در فصل آتی عملیاتی فراهم نمایند، تا وقتی که آهنگ اعزام سراسری دیگری در پایان هر سال نواخته می شد، اینان می ماندند تا چادرها را جاروب کرده و برای آمدن زمان دوباره عملیاتی جدید، و نیروهای داوطلب آماده کنند.

شهید سید ضیاالدین شاهورانی [2] از این قسم پاسداران بود، او اینک مردی جوان با قدی کوتاه بود که همتی به بلندای یک شب اسرار آمیز جنگی در دل داشت، او تفکری بلند بالا داشت و گرچه از سرزمین هژبر یزدانی آمده بود، اما انگار از آن ثروت و مال و حشم هیچ بهره ایی نبرده بود، انگار حتی هیچ خانه و کاشانه ایی هم برای بازگشت به پشت جبهه نداشت، او انگار این روزها سرزمین قومس را به اهلش سپرده بود و اینک سرزمین باستانی خوزستان را متعلق به خود می دانست، و به کمک جهان آرا و یارانش آمده بود؛ آنانکه مرخصی و یا ترخیصی نداشتند، که اگر داشتند هم با قبل از آن تفاوتی نمی کرد، چون زندگی اشان در هنگام اعزام و مرخصی، همه غرق در جنگ بود.

سرای این شیرمردان، عرصه شیران، بهمنشیر، دشت عباس، هویزه، خرمشهر، مهران و... بود. آنان خون هایی بر ذمه این زمین رنگی از خون داشتند که دل کندن شان را از این خاکِ بدهکار را انگار محال کرده بود. سال ها ابومسلم خراسانی، یعقوب لیث صفار و... زحمت کشیده بودند تا قسمتی از ایران بزرگ را که اکنون تنها به اندازه ی گربه نشسته ایی بر خلیج فارس، در زیر، و دریای قزوین در بالا، مانده بود، را حفظ کنند، اما سردار عرب دیگری هوای آفرینش قادسیه ایی دهشتناک، را دوباره در سر می پروراند و آن را رسما هم اعلام کرده بود، و سید ضیا و امثالهم آمده بودند که اینبار سد راهش شوند، و از تکرار این جنایت بازش دارند؛ آری سید ضیا از این قشر پاسدارانی بود که آمده بود، تا بماند، نه دل به رفتن داشت و نه قصدی به ترک جبهه، او که از 15 سالگی به جبهه آمده بود بر این عهد با خود ماند تا در سال 1366 زمانی که تنها 19 سال بیشتر نداشت، در عملیات نصر هشت ترکش ها سینه و کمرش را بشکافد و او را راهی جایی کند، که دوست داشت و آرزویش را می کشید، تا نماند و مثل ما رنج دیدن غارت کشور توسط لجاره ها، و اشتباهات فاحش و.. را ببیند، و خفت ماندن را نکشد.

سید محمد شاهورانی، پدر شهید سید ضیاالدین در خصوص اعزام این شهید به جبهه، بعد از شهادت برادرش سید مظفر، این چنین به انگیزه این شهید برای رفتن به جبهه اشاره می کند : "پس از شهادت برادرش (سيد مظفر) به او گفتم كه چون برادرت شهيد شده تو ديگر به جبهه نرو!  سید ضیا گفت : "تو اگر بداني صدام در اين مناطق چه خيانتي كرده و چه كارهايي كرده خودت هم تمام زندگي ات را رها مي كني و عازم جبهه مي شوي؟"

 او رفت تا امروز نماند و مثل ما نبیند، نه اخبار میلیاردها اختلاس، نه بیکاری و فقر و نابرخورداری ها را، نه لجام گسیختگی و تفسیر قانون به رای را، و نه تحجر و خشک مغزی ها را، نه نامردمی ها، نه غرور تکبر بعضی سرداران را، نه نفوذ و اعمال نفوذ آنان را در سیاست، اقتصاد، فرهنگ، انتخابات و...، نه افسارگسیختگی های شان در تفسیر قانون تشکیل سپاه را که خود را در چارچوب کشور هم حتی بعضا نمی بینند و با تفسیر وسیع از قانون تشکیل آن، خود را موظف می دانند که در هر امری داخلی و خارجی برای دفاع از انقلاب! دخالت دهند و...

آنروزها دامن سپاه از بسیاری از این گونه مسایل پاک بود و سید ضیا از کادر سپاه پاسداران در واحد اطلاعات و عملیات تیپ دوازده قائم استان سمنان بود، و وقتی به شهادت رسید، تنها 19 سال از عمر شریفش سپری شده بود (متولد دهم فرودین1347)، که در تاریخ 29 آبان 1366 در عملیات نصر 8 در حالی که از اعضای تیم شناسایی اطلاعات و عملیات برای هدایت گردان جهت هجوم به قله "گرده رش" بود در اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.

به دلیل این که برادر بزرگترش "سید مظفر" پیش از این در سال 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده بود، مسولین واحد اطلاعات و عملیات سعی می کردند، او را در عملیات ها و ماموریت ها کمتر دخالت دهند تا این فرزند برای خانواده اش حتی الامکان حفظ شود، اما به نظر می رسد اصرار های این شهید و کمبود نیرو بعد از تلفاتی که واحد در عملیات شناسایی ها در منطقه عملیاتی نصر هشت داشت، آنها را مجبور کرده بود که از او نیز استفاده کنند و دست تقدیر بر این امر قرار گرفت که این گُل نیز پرپر و در کنار برادرش در امامزاده چهل تن مهدیشهر به خاکی سپرده شود، که هنوز مردمانش به زبان خاص و باستانی خود وفادارند و آنرا حفظ کرده و بدان حساس و مقیدند و سخن می کنند.

شهید شاهورانی با سن کمی که داشت، فردی جدی و در عین حال شوخ طبع بود، این دو خصلت متضادی بود که در منش شخصیتی اش دیده می شد، لباسی پلنگی عمدتا بر تن داشت که گویا با همان لباس هم به شهادت رسید، و در خاک مدفون شد، انگار این لباس را خیلی دوست می داشت، که به صورت بشور و بپوش برایش در آمده بود، اورکت کره ایی سازمانی آن روزهای کادر سپاه، نیز همواره مثل شنلی روی شانه هایش می انداخت و با غرور و سبک منحصر به فردی قدم بر می داشت، جدی، متوازن، ایستاده و سینه جلو.

دوستان زیادی داشت، مورد احترام کادر و بقیه بود، شوخی هایش هرگز به لودگی و بی مزگی ختم نمی شد، حد و مرز نگهدار بود و سکه شخصیتی خود را با گذر حد شوخی ها نمی شکست، اما شوخ طبعی اش را خیلی بروز می داد. همواره لباسی منظم و تمیز داشت، در حالی که سپاهیان آن موقع ها چندان هم مقید به تشریفات نظامی گری نبودند، اما شهید شاهورانی همواره شلواری گت کرده و با جوراب های بلند، حداقل نظم نظامی را در لباس پوشیدن خوب رعایت می کرد، آرم سپاه را زیر دکمه پیراهن نظامی اش بیشتر اوقات شاید با افتخار آویزان می کرد، و گرچه دیگران شاید همچون او مقید به این امر نبودند ولی او مقید به پوشیدن همواره پوتین بودند، این شهید بزرگوار شاید بندهای پوتینش را به دلیل سختی باز و بسته کردنش در محوطه های نظامی نمی بست، اما حتی الامکان با پوتین حاضر و حرکت می کرد، و همچون دیگران که عادت به کتانی کرده بودند، او از پوتین پوش ها بود.

به رغم حضور در واحد اطلاعات عملیات، که معمولا بچه های واحد، ارتباطات خود را با بچه های گردان های رزمی کاهش می دادند تا گرفتار سوالات پی پی آنان از برنامه های آینده عملیات ها نشوند، اما او با بچه های گردان موسی ابن جعفر تیپ 12 قائم که از نیروهای همشهریش بودند در ارتباط بود و به دوستانش در آنجا بیشتر سر می زد.

ما به طور معمول در شب های عملیات بیشتر نگران و دلمشغول کار و وظیفه سنگینی که بدان مامور بودیم و زیاد در حالات همدیگر غور نمی کردیم، اما یکی از همین دوستانش که ظاهرا در آن ساعات دلمشغولی خاصی نداشته و الگوی رفتاری این شهید را تحت نظارت خود داشته است، حالات روحی اش را قبل از شهادتش این چنین روایت می کند :

" با همدیگر انس عجیبی داشتیم قبل از عملیات نصر 8 در حالی که از چهره اش شوق به شهادت می بارید و می دانست که در این عملیات به شهادت خواهد رسید رو به من کرد و گفت : دیدار ما در بهشت !!؟ در آن لحظه حساس چیزی نگفتم ولی در تمام لحظه عملیات به آن جمله فکر می کردم تا اینکه از برادران رزمنده شنیدم شهید سید ضیاء الدین شاهورانی به لقاء حق رسیده است."

شهید سید ضیاء خوب جبهه را شناخته بود آنجا که در وصیت نامه اش این جبهه را این چنین توصیف می کند:

« جبهه دانشگاهى است كه در هيچ جاى دنيا نمونه اش را نمى توان يافت دانشگاهى كه در آن درس خلوص و عشق و فداكارى در راه رسيدن به لقاء الله آموخته مى شود، درس ايثار و جانبازى، درس چگونه زيستن و مردن، درس عبرت و شرف، درس خون و شهادت به انسان آموخته مى شود؛ اكنون كه كوله بارم را بسته ام و خود را به جهاد اصغر آماده ساخته ام، اميدوارم بتوانم در جهاد اكبر پيروز شوم و آنگونه كه مكتب تشيع اسلام خواسته است بتوانم خود را سرباز و پاسدار جندالله بپروانم.»

سید ضیا در آروزی شهادت بود و مي گفت : “ خدايا آيا مي شود يك روزي شهادت در راه تو نصيبم شود.“

اما شرایط برای رفتن سید ضیا به محراب شهادتش موقعی مهیا شد، که یکی از نیروهای واحد، در عملیات شناسایی در شب های گذشته، در میدان مین دشمن دچار حادثه شد و با قطع شدن پای او، سید ضیا جایگزینش در تیم 5 نفره هدایت یک گردان در شب عملیات نصر هشت شد، و این آخرین عملیاتی بود که او شرکت کرد و به شهادت رسید. روحش شاد و راهش ماندگار.

در این شب قدر 23 رمضان 1397 به یاد این شهید و همه دوستان همرزمم، در آن عملیات این متن را منتشر می کنم. 

 

[1] - طرحی که ادارات دولتی موظف بودند 20 درصد نیروهای شان را به جنگ بفرستند و این به دلیل کمبود نیرو در این اواخر جنگ معمول شده بود، نیروهایی که دیگر داوطلب نبودند و به زور به جبهه اعزام می شدند.

[2] -  نام : سید ضیاء الدین شاهورانی     فرزند : سید محمد    متولد : 1347/01/10    در درجزین   تحصیلات : زیر دیپل – مجرد  یگان: سپاه مهدیشهر-تیپ 12 -  واحد اطاعات عملیات - مسئول گروه گشتی و شناسایی     نوع عضویت : پاسدار    نوع شغل : نظامی  تاریخ شهادت : 1366/08/29  محل شهادت : ماووت عراق       عملیات : نصر 8        محل دفن : مهدیشهر امامزاده چهل تن،  نحوه شهادت: اصابت ترکش به سینه وکمر

 

Click to enlarge image photo_2017-05-13_20-19-24.jpg

درلباس سپاه شهید سید ضیا الدین شاهورانی

عملیات و شرایط منطقه عملیاتی نصر 8 از زبان آقای محمود نظری

جانباز عزیز دوست خوبم جناب آقای محمود - فرزاد - نظری که مجروحیتش باعث جایگزینی شهید سید ضیا شاهورانی در این عملیات به جای او در تیم شناسایی گردید، خاطرات خود از صحنه ایی که برایش اتفاق افتاد، اینچنین در کانال تلگرام "خاطرات اخلاص" منتشر کردند که به آشنایی به شرایطی که به شهادت این شهید بزرگوار منجر گردید، کمک می کند:

فرزاد-مهرداد-محمود, [14.11.17 09:23]

"... سلام خدمت دوستان از یاد نرفتنی. از امشب تا ۲۹ آبان (1396) که سالروز عملیات نصر ۸ هست قسمتی از خاطرات آن عملیات را به اشتراک خواهم گذاشت چون این حقیر در واحد اطلاعات عملیات مشغول بودم خاطراتی که مربوط به شناسائی آن منطقه و آن عملیات انجام دادم، بیان خواهم کرد؛ در این عملیات ۳۳ شهید سهم استان سمنان بود که ده شهید مربوط به شهر شاهرود بود.‌‌‌

در آن منطقه ما را به تیم های چهار پنج نفره سازماندهی کردند و ماموریت هرتیم بر روی ارتفاعات گرده رش مشخص شد و شناسائی های سخت و دشواری در سرمای شدید آن منطقه و مسیرهای صعب العبور و رودخانه ای که عبور از داخل آب با شدت جریانی که داشت و قلوه سنگ های لیز و تیزی که در آن بود کار ما را خیلی سخت میکرد. هر شب به شناسایی می رفتیم مسیر طولانی و شیب ها و سر بالای های تند خستگی ما را چند برابر می کرد ولی عشقم به عملیات و شناسائی لذت سختی ها را برایم دو چندان می کرد. طوری بود که بعد از مدتی همه بچه ها کف پا و انگشت هایشان آبله های خونی زده بود موقعی آبله ها می ترکید توی پوتین مان تمام خونی می شد.

کم کم تدارکات گردان ها هم به منطقه عملیاتی می آمدند و جایی را برای برپا کردن چادرهایشان انتخاب میکردند ترددها کم کم بیشتر می شد و حساسیت عراقی ها بیشتر. و عملیات شناسائی ما سختر. دشمن سنگرها و استحکام هایش را بیشتر کرده بود. میدان مین و سیم خاردارهای جلوی میدان مین را بیشتر کرده بود. ولی هیچ کدام از اینها باعث نشد که بچه های ما یک قدم به عقب برگردند. یکی از شب ها که شناسایی می رفتیم موقع عبور از رودخانه ناگهان پاشنه پای راستم بشدت سوخت، از رودخانه به هر دردسری بود عبور کردم روی تخته سنگی نشستم به علت تاریکی زیاد، پایم رو نمی دیدم دست به پایم کشیدم و بو می کردم شاید بوی خون رو متوجه بشم ولی سرمای شدید بدنم سر شده بود و درد زیادی حس نمی کردم به ناچار جوراب و چکمه هایم رو پوشیدم و به مسیر خودم به سمت خط دشمن برای شناسایی ادامه دادم تمام مسیر را بر روی پنجه پایم حرکت می کردم نمی توانستم پاشنه پایم را روی زمین بگذارم شناسایی انجام شد و مسیر طولانی و سخت را برگشتیم وقتی به خط مقدم خودمان رسیدیم هوا روشن شده بود من هم از موقعیت استفاده کردم و جورابم رو درآوردم وقتی چشمم به پاشنه پایم افتاد وحشتم گرفت پارگی عمیقی بوجود آمده بود، پاشنه پایم را سنگ های تیز کف رودخانه پاره کرده بودند.

نمیدانم چطور با اون پا و خونریزی آن همه مسیر را رفته بودم، همرزم خوبم سید علی ضیایی که آمده بود تا با ماشین واحد، ما را به مقرمان ببرد. سریع من را به بیمارستان صحرایی رساند ولی آنجا به خاطر کهنگی زخم، بخیه نتوانستند بزنند و بعد از ضدعفونی پانسمان کردند و شب های زیادی را با همان وضعیت بر روی پنجه پا به شناسایی می رفتم. روزی را بیاد میاورم که با تعدادی از بچه های واحد برای آوردن قاطری به مقر تیپ مان رفتیم، من علاقه شدیدی به سواری داشتم و تقاضا کردم قاطر را من بیاورم، بعد از تحویل قاطر سوار آن شدم و به سمت سنگر واحدمان براه افتادم و بقیه بچه ها با ماشین باز گشتند، در حال بالا رفتن از سربالایی کوه با قاطر بودم که یکدفعه قاطر سرش را برگرداند و نگاهی به جایگاه قدیم خودش کرد متوجه شدم می خواهد حرکتی انجام دهد، سریع سرش را برگرداندم تا به مسیر خودش ادامه دهد ولی متاسفانه زورم بهش نرسید و فهمیده بود که من قاطر سوار نیستم و سریع برگشت و سرپایینی را با سرعت زیاد شروع به دویدن کرد من به بالا و پایین می پریدم و اصلا کنترل و تسلطی بر روی قاطر نداشتم. همانطور که می دوید از قاطر پرت شدم و باکمر بر روی قلوه سنگی سقوط کردم نفس نمی توانستم بکشم فقط شانسم یک آمبولانس که در حال تردد از آنجا بود به همراه چند راننده لودر من را دیدند و به کمکم آمدند و سریع من را به بیمارستان صحرایی انتقال دادند و بعد از عکس گرفتن از کمرم و معاینه با دادن دارویی مرا مرخص کردند در حالی که از کمر درد، حالی برایم نمانده بود وارد سنگرمان شدم، بچه که مرا با آن حال و روز دیدند جویای ماجرا شدند و وقتی برایشان کل ماجرا رو تعریف کردم، شهید سید ضیا شاهورانی و دوستان دیگر شروع به خندیدن کردند من از درد به خودم می پیچیدم و آنها خنده های شان تمامی نداشت.

خاطراتی از زبان دوست و همرزمم آقای لطفی در تکمیل خاطرات عملیات نصر

سلام خدمت همه دوستان منم توفیق شرکت در عملیات  نصر 8 را داشتم یه خاطره ای از این عملیات دارم که گفتنش خالی لطف نیست. گروهان ما گروهان پشتیبانی شد و دسته ما  از دو دسته دیگر جلوتر با نیروی های خط شکن همراه شدیم تا چند متری خط دشمن به ما گفتند بنشینید و منتظر باشید و بعد شروع به کندن سنگر کردیم، همین طور مشغول کندن سنگر بودیم،که صدای یک گروه عراقی را شنیدیم که به سمت ما می آمدند نزدیک که شدن دستور ایست دادیم، همین که مطمئن شدیم عراقی هستند به طرفشان  شلیک کردیم و چند نفرشان کشته و تعدادی  فرار و سپس اسیر شدند، تا صبح نگاهشان داشتیم و سپس آنان را تحویل نیروهای واحد تخریب و اطلاعات و عملیات دادیم که بعد از عملیات داشتند به عقب بر می گشتند، و سپس به دیگر نیروهای بالای ارتفاع گردرش پیوستیم بعدا متوجه شدیم، که آنها می خواستند بچه ها ما را دور بزنند، و از پشت به نیروهای خودی حمله کنند، که به پست ما خوردند؛

(ادامه) شناسایی ها به صورت فشرده انجام می شد و هرشب چند تیم در راه کارهای مختلف انجام کار می کردند. یک شب قبل از حرکت، مسئول واحدمان گفت که می خواهد با ما به شناسایی بیاید. آن شب تیم شناسایی یک تیم ویژه ای شده بود، بعد از ساعت ها راهپیمایی به نزدیکی سنگر کمین دشمن رسیدیم. ما نباید توی شناسایی هایمان حتی با دیدن گشتی های دشمن درگیری بوجود میاوردیم، چون نباید مسیرهای شناسایی لو میرفتند به همین دلیل بی سر و صدا از سنگر کمین دشمن عبور می کردیم و پشت سر کمین به راه خود ادامه می دادیم تا به میدان مین دشمن رسیدیم.

وارد میدان مینی شدیم که هر شب آن مسیر را آمده بودیم و مین های سر راهمان را خنثی کرده بودیم و دوباره سرجایش گذاشته بودیم بیشتر مین های آنجا مین کیکی بود و خنثی کردنش راحت بود ولی مین های "والمر"  خطرناک بود، و چون تله ای بود آنرا خنثی نمی کردیم و نشانه ای می گذاشتیم و از رویش عبور می کردیم. به میدان مین رسیدیم و من آخرین نفر تیم بودم، به وسط های میدان مین که رسیدیم و چند متری دشمن و خیلی آهسته و بی سر وصدا، که ناگهان صدای انفجاری زیر پای چپم ، بدنم را لرزاند از ترس تکان نخوردم و همانطور ایستادم مسئول واحد آهسته و با احتیاط به طرفم آمد و آهسته گفت چی شده؟ من گفتم نمیدانم چیزی زیر پایم صدا کرد.

او نشست و پایم رو آهسته بلند کردم و یک مین کیکی زیر پایم بود این مین ها دارای دو چاشنی احتراقی و انفجاری بودند که وقتی پا روی مین می رود در یک صدم ثانیه اول چاشنی احتراقی و بعد انفجاری منفجر می شود ولی خوشبختانه این مین فقط چاشنی احتراقی اش عمل کرد و مین را به کناری انداخت و لحظاتی ایستادیم تا مطمئن شویم که دشمن متوجه ما و صدا نشده بعد بچه ها صورتم را بوسیدند و گفتند که چه شانسی آوردم. از میدان مین رد شدیم و به سیم خاردارهای توپی که سه حلقه آن روی هم گذاشته بودند رسیدیم، شب های قبل که خودمان می آمدیم تا این نقطه جلوتر نرفته بودیم ولی مسئول واحدمان گفت بریم جلوتر. سیم خاردارها را برای اینکه عراقی ها متوجه نشوند که ما این مسیر را برای شناسایی انتخاب کردیم پاره نکردیم و باید از درون سه توپ از سیم خاردارها عبور میکردیم به سختی از سیم خاردارها عبور کردیم چند جایی از بدنم زخم شده بود.

 سنگر نگهبانی عراقی ها را در سمت راست خودمان می دیدم ولی پوششی که بوته های بزرگ و کوچکی که در آنجا بوجود آورده بود مقداری جلوی دید دشمن را گرفته بود. به داخل مسیر مالرویی رسیدیم که مشخص بود محل تردد خود عراقی هاست نفسم در سینه حبس شده بود، یک چشمم به جلوی پایم و یک چشمم به عراقی

که در سنگر نگهبانی، پاس می داد، بود. به پشت سر، سنگر نگهبانی رسیدیم مسئول واحدمان گفت بشینیم و نگران این بودیم که یک وقت پاس بخش عراقی ها بیاد و بخواهد سری به نگهبانش بزند و او راحت ما را می دید.

بعد از اینکه دور و ور خودمان را کمی دید زدیم به من گفتند که پشت سر همین نگهبان بشینم و مواظبش باشم که به طرف ما نیاید و بقیه رفتند کمی بالاتر تا استحکامات دشمن را  شناسایی کنند. چند دقیقه ای که من آنجا تنها در چند متری این عراقی نشسته بودم، آیه... وَجِعَلنا ... از زبانم نمی افتاد و واقعا اثر این آیه را آنجا به چشم دیدم، دشمن واقعا کور شده بود و گهگاهی برمیگشت و سمت من را نگاه می کرد ولی اصلا من را نمی دید، نفسم در سینه حبس شده بود و منتطر دوستان.

هر لحظه احتمال و انتظار تیر اندازی را از سوی عراقی ها می کشیدم. به هر صورت انتظار به پایان رسید مسئول واحد با دوستانم آمدند و دستی به سرم کشیدند و اشاره کردند برگردیم. در حالی که هنوز آیه .. وَجِعَلنا.. را زیر لب زمزمه می کردم از سیم خاردارها دوباره عبور کردیم وقتی از درون میدان مین بر می گشتیم به جایی که پایم روی مین رفته بود و عمل نکرده بود نگاه می کردیم و زیر چشمی نگاهی به من می کردند و می خندیدند. شناسایی خوب و خاطره انگیزی برایم بود.

روحیه بالای همرزمانم انرژی چند برابر برای ادامه شناسایی ها به من می داد یکبار ندیدم کسی از کمبود تدارکات یا سرما یا رفتن هرشب به شناسایی شکایتی کند. اعتقاد من اینه که آن زمان ما نبودیم. نیروی الهی بود که خدا درون روح تک تک بچه ها دمیده بود و پوست و گوشت را به فولادی قوی تبدیل کرده بود. خدا را شاکرم که توفیق داد در بهترین دوران جوانیم در بهترین مکان و بهترین یاران حضور داشته باشم، تا امروز به عنوان راوی بتوانم قطره ای از رشادت ها و روحیه شهادت طلبانه آن عزیزان را به گوش این نسل برسانم.

ما در شرایط سختی شناسایی می رفتیم نباید با دشمن در هر شرایطی درگیر می شدیم چون دشمن متوجه حضور ما در منطقه نشود به همین دلیل بدون سلاح شناسایی می رفتیم نباید اسیر می شدیم چون راهکارهامون لو می رفت. شبی را بیاد میارم که تیم ما مامور شد در مسیری به شناسایی برود که دوست ‌بسیار خوبم جانباز عزیز مسعود نوروزی شب قبل به روی مین منور رفته بود و خوشبختانه توانسته بودند که از مهلکه جان سالم به در ببرند. مسیر همیشگی با تمام موانعش را پشت سر گذاشتیم و به نزدیکی آن راه کار رسیدیم، با دقت مسیر را چک می کردیم چون به خاطر انفجار مین منور صد درصد حساسیت ویژه ای آنجا پیدا کرده بود. دوربین دید در شب را که آن اواخر به ما داده بودند را به چشمم زدم و با یکی از دوستانم با احتیاط وارد میدان مین شدیم و همانطور مشغول خنثی کردن مین بودیم با دوربین اطراف را با دقت شناسایی می کردم.

موقعی که پا مرغی (نشسته راه رفتن) درون میدان مین به جلو می رفتیم لحظه ای جلوی پایم رو نگاه کردم که مبادا مثل شناسایی قبل پایم روی مین برود، تا سرم را بالا آوردم از دوربین دید در شب ناگهان دو نفر را دیدم که با سرعت به طرف ما می آمدند مثل اینکه در کمین ما بودند و گذاشتند به وسط میدان مین رسیدیم برای اسیر کردن ما بیایند من تنها کاری کردم سریع به دوستم آهسته گفتم عراقی فرار کن، و رو به عقب برگشتم و شروع به دویدن کردم سعی می کردم از مسیرم خارج نشوم که یکدفعه پایم به روی مین برود. از میدان مین خارج شدیم و در آن شیب کوه و با وجود بوته ودرخت و سنگ های درشت و ریز چنان سرعتی فرار می کردیم که اگر زمین می خوردیم دیگه نمی توانستیم بلند بشیم و عراقی ها که پشت سر ما بودن سریع به ما می رسیدند.

آنها شروع به تیراندازی کردند گرمای گلوله ها را که از کنار سر و گردنم می گذشت حس می کردم سرعت آنقدر بالا بود که توانستیم از دست عراقی ها فرار کنیم و اسیر نشویم به جای امنی که رسیدیم کمی استراحت کردیم و مطمئن بودیم که این راه کار ما دیگه لو رفته و باید از شب های بعد در مسیری دیگر به شناسایی خودمون ادامه بدهیم.

خاطراتی از شب های شناسایی از زبان همرزم خوبم حاج محمد کاظم کاویانی در تکمیل خاطرات این حقیر

شبی که مسعود روی مین رفت. شناسایی گرده رش داشت کامل می شد. گزارش روزانه و تکمیلی مسوول واحد به مسوولین تیپ حکایت از این داشت که راهکارها برای عبور گردان در شب عملیات تقریبا تثبیت شده اند. مهدی مهدوی (فرمانده تیپ) بیشتر به واحد سر میزد. آن شب مسیر همیشگی پیاده روی و گذر از رود خانه را در قالب یک تیم گشتی شناسایی، داشتیم. تا میدان مین بدون مشکلی جلو رفتیم. مسعود مسوول گروه شناسایی بود. و با دوربین دید در شب اطراف را می پایید. به سیم خادار میدان مین رسیدیم. با احتیاط و بی سر و صدا رد شدیم. افراد تیم با آستین های بالا زده که سیم مین تله ای حس شود، بصورت پا مرغی جای پای خود را پیدا می کردند و برای شناسایی سنگر های کمین و نگهبانی و جمعی جلو می رفتند.که ناگهان برقی جهید و انفجار و گرد و غبار بلند شد. بله پای مسعود روی مین رفته بود. برای لو نرفتن راهکار و اینکه به خیال دشمن حیوانی به مین برخورده، بدون ایجاد سرو صدا و جلب توجه به اول میدان برگشتیم.

گرچه پایش صدمه دیده بود ولی صبورانه خودش را  به عقب می کشاند. افراد به نوبت کمک می کردند که مسعود فشار کمتری ببیند. تا اول رودخانه؛ برای عبور از آب با یکی از دوستان دو دست گره خورده ما به عنوان جای نشیمن و دو دست دیگر از پشت کتف حمایل؛ مراقب بودیم که برادر مجروح ما بآرامی از آب رودخانه عبور کند. عمق رود اگر بارندگی نبود تا بالای کمر می رسید، به نظر مشکلی پیش نمی آمد. به ترتیبی که گفتم او را در میان گرفتیم و وارد آب شدیم. جایی که خارج می شدیم شیب رودخانه به سمت راست بود بنابراین عمق رود تا نزدیکی خشکی ادامه

داشت، مزید بر آن خستگی و فشار توان ما را کم کرده بود. با سنگ بزرگی که زیر پایم آمد

گرچه پایش صدمه دیده بود ولی صبورانه خودش را  به عقب می کشاند. افراد به نوبت کمک می کردند که مسعود فشار کمتری ببیند. تا اول رودخانه؛ برای عبور از آب با یکی از دوستان دو دست گره خورده ما به عنوان جای نشیمن و دو دست دیگر از پشت کتف حمایل؛ مراقب بودیم که برادر مجروح ما بآرامی از آب رودخانه عبور کند. عمق رود اگر بارندگی نبود تا بالای کمر می رسید، به نظر مشکلی پیش نمی آمد. به ترتیبی که گفتم او را در میان گرفتیم و وارد آب شدیم. جایی که خارج می شدیم شیب رودخانه به سمت راست بود بنابراین عمق رود تا نزدیکی خشکی ادامه داشت، مزید بر آن خستگی و فشار توان ما را کم کرده بود. با سنگ بزرگی که زیر پایم آمد سکندری خوردم و نفر بعدی هم بالطبع به یک سمت کشیده شد. و در آن نیمه شب به اتفاق برادر مجروح غسل ارتماسی بجا آوردیم.

نزدیکی های عملیات بود مسئول واحد تمام بچه ها رو جمع کرد و از حساسیت منطقه و اینکه این اهداف برای جمهوری اسلامی چقدر مهم وحیاتی است برایمان کمی صحبت کرد، ولی با گفتن مطلبی همه حیرت زده شدیم. گفت باید مسیر شناسایی که شب های زیاد و بارها آن مسیر را شناسایی کردیم، را تحویل لشگر ۲۱ امام رضا بدهیم و از سمت دیگر ارتفاعات گرده رش شناسایمان را شروع کنیم و مسئولیت توجیح بچه های اطلاعات عملیات آن لشگر هم به عهده بچه های واحد ماست و گفت کسانی که آن مسیر را خوب مییشناسند باید این ماموریت را انجام بدهند.

ما خیلی ناراحت شدیم برای آن مسیر خیلی زحمت کشیده بودیم خطرهای زیادی از بیخ گوشمان گذشته بود در کل به آن مسیر خو گرفته بودیم. ولی اعتراض ما ثمری نداشت و جالب تر اینجا بود که قرعه فال به نام من محمود زدند و برای توجیح بچه های شناسایی آن لشگر من را انتخاب کردند. شب شد تنها به مقر آن لشگر رفتم نماز را به اتفاق بچه های واحد اطلاعات عملیات لشگر ۲۱ امام رضا خواندم بعد من را به آنها معرفی کردند همه آنها بچه های مخلصی بودند ولی حس غریبی داشتم احساس می کردم امشب شب آخری است که به شناسایی میروم.

جلوی ستون براه افتادم همان مسیر هر شب. طبق معمول از آب سرد رودخانه رد شدیم و ‌به سمت هدف براه افتادیم نرسیده به موانع و میدان مین دشمن به شیاری رسیدیم، آنها گفتند روزهای قبل اینجا یک شهید دادند و باید پیکر آن شهید را برگردانند. اصلا یادم نمیاد آن شهید چطور و کی و برای چی در آن مسیر بشهادت رسیده بود ولی این کار انجام شد خیلی با احتیاط، چون فکر می کردند شاید عراقی ها پیکر آن شهید را تله گذاری کرده باشند به همین علت یکی از نیروها سینه خیز رفت و طنابی به پای آن شهید بست و بعد چند نفره او را کشیدند و به پایین آوردند.

چشمم به شهید افتاد صورت نورانیش آن حس غریبی و غربت را در من دو چندان کرد خیلی دلم گرفت دوست داشتم تنها بودم و بلندبلند گریه می کردم او را در برانکاردی که همراهشان آورده بودند گذاشتند و بعد از گفتن فاتحی بر سر این شهید دو نفر او را به سمت خط مقدم ما بردند و من به اتفاق بقیه براه خود ادامه دادیم.

به میدان مین دشمن رسیدیم درست از همان مسیری آنها را بردم که شب های قبل آن مسیر را بارها آمده بودم و یادم از مینی افتاد که شب های قبل در همان نقطه زیر پایم رفت و عمل نکرد به همین خاطر به همه گفتم احتیاط کنند و مسیر توی میدان مین را بخوبی بررسی کردم بعد میدان مین را بسلامت رد کردیم و موقع عبور از سیم خاردارها، مسئول تیم شناسایی لشگر۲۱ امام رضا به من گفت کافی است، و برگردیم. موقعی به مقر لشگرشان برگشتیم مسئول واحدشان بخاطر شناسایی خوب من و توجیح کامل منطقه به نیروهایشان من را مورد تشویق قرار داد خیلی خوشحال ولی خسته به نزد بچه های واحد خودم برگشتم

علی چتری من را فرستاده بود به همراه گروه شما که عباس یعقوبی رئیس گروه و اشتباه نکنم حسن بیان و محمد محمدی کیا (پورچه) و تخریب چی محمد کردی برویم راه کار را برای آخرین بار چک کنیم پس از طی مسافت و عبور از کمین دشمن به میدان مین رسیدیم.

ادامه خاطره رفتن پایم روی مین توسط آقای احمد داودی:

نه اشتباه می کنی من و شما و شهید کیکاووسی و عباس ویک نفر دیگه که یادم نیست ولی حسن بیان نبود ولی شب آخر چک کردن درسته، شهید کیکاووسی تخریب چی؛ تخریب چی شروع به خنثی کردن مین کرد شما پشت سر ایشان و ما نیز بیرون میدان مین بودیم، داشتیم صحبت می کردیم تا پشت سر شما حرکت کنیم ناگهان انفجار صورت گرفت و تنها این حرکت از شما صورت گرفت، سریع بدون درنگ خودت را به بیرون میدان مین رساندی شاید اگر دیگران بودند همانجا می ماندند و مجبور می شدیم برویم و از میدان مین او را بیرون بیاوریم.

احسنت دقیق گفتی، چون تخریب چی همشهری بود به خاطر همین اسمش یادم است، اگر وقت کردی از جزئیاتش بیشتر برام بنویس میخوام ماجرای اون شب رو بیست و نهم همین ماه در سالروز آن عملیات بنویسم سعی میکنم واقعیت را بنویسم.

بعد از آمدن شما از میدان مین چند لحظه ای آنجا دراز کشیدیم تا واکنش عراقی ها را ببینیم، هیچ عکس العمل انجام نشد، پایت را بستیم و شما را به کول گرفتیم و به عقب برگشتیم از بس که از شما خون رفته بود سنگین شده بودی و همچنین بدن شما سرد شده بود هر چند متری می رفتیم شما را عوض می کردیم، یکی دیگری به دوش می گرفت ولی اکثرا من و عباس یعقوبی شما کول می گرفتیم، چون دیگران قدرت آوردن بدن شما را نداشتند. من چون بدنت سرد شده بود به عباس یعقوبی گفتم دیگر شهید می شود ولی خودت می دانی چقدر راه رفتیم اون مسیر ما با کول کردن شما را آوردیم، در طول خدا خدا می کردیم، مسعود نوروزی از مسیرهای دیگر زودتر از ما نیامده باشند، و قاطر را نبرده باشند، تا اینکه هرجوری بود به رو دخانه چولان رسیدیم، وقتی قاطر را دیدیم انگار یک دنیا به ما دادند، عباس رفت قاطر را آورد و من نیز با کول کردن شما را از رودخانه عبور دادم و سوار قاطر کردیم و از تپه بالا آمدیم و شما را به اورژانس رساندیم، از اینکه شما زنده ماندی خیلی خوشحال شدیم این بود کل ماجرا،

ممنونم قشنگ یادمه کنار رودخانه درازم کردید و عباس رفت قاطر بیاره شما بهش گفتید محمود شهید شده یا داره میشه، من قشنگ حرف هاتون رو شنیدم، ولی من فکر می کردم قاطر رو آوردید این ور و من رو سوارش کردید، خوب شد که اشتباهاتم رو تو خاطرات ننویسم باز هم ممنونم

با توجه به کم بودن وقت و نزدیک بودن زمان عملیات، شناسایی ها را کارشناسی و فشرده را آغاز کردیم. همین فشردگی باعث شد در این فاصله تا عملیات تعداد زیادی از بچه های ما روی مین بروند: مانند احمد کشاورز: احمد باقری: محمد کاظم کاویانی: مسعود نوروزی: و آخرین نفر خودم بودم. در ابتدا بچه های ما سعی کردند با توجه به محور واگذار شده از لشگر ۱۱ ، دو محور دیگر را جهت انجام بهتر عملیات و تلفات کمتر نیروها، آماده کار کنند که کار در یک محور موفق و محور دیگر به علت پیچیدگی کار و حضور گشتی های دشمن حذف شد. نیروهای ما با تلاش بی وقفه خود کار شناسایی ها را از نزدیک غروب آغاز و پس از ادامه فریضه ی نماز در کنار رودخانه از آب عبور می کردیم و تا ۲ الی ۳ نیمه شب به شناسایی خود ادامه می دادیم. و با اعزام هر روزه ما به شناسایی ها در محور گردان موسی ابن جعفر و در محور گردان کربلا، بالاخره بعد از، از دست دادن بهترین نیروهای اطلاعات عملیات کار شناسایی تکمیل شد. دیده بانی نیز با استقرار روی ارتفاعات تالش، گلان، ژاژیله، مواضع و تحرکات دشمن را زیر نظر داشتیم. همچنین در هر گردان، یک تیم برای هدایت گردان ها و انتقال نیرو از لب رودخانه تا پای کار، باز کردن معبر و عبور از آن و درگیر کردن با دشمن مامور شدیم.

آخرین شناسایی ماهووت عراق و قطع پای اینجانب

در یک شب سرد برای بستن راه کارهامون برای آخرین بار در منطقه "ماهووت عراق، ارتفاع گرده رش" به شناسائی رفتیم. کادر فرماندهی گردان کربلا هم آن شب با ما آمدند و شهید رمضان نوری هم بود. آنها آمدند که با مسیرها و موانع دشمن آشنا شوند، شب آخر شناسائی بود ماه ها در آن منطقه کار کرده بودیم شوق و ذوق زیادی برای رفتن به  شناسائی ها داشتم ولی آن شب، شب عجیبی بود پاهایم کشش رفتن نداشت و اصراری مانند شب های قبل برای رفتن به شناسائی رو نداشتم ولی مسئول واحد از میان بچه های اطلاعات باز هم من رو انتخاب کرد و به قول دایی رضا قرعه فال به نام من دیوانه زدند...

نماز مغرب وعشا رو خواندیم و به اتفاق دوستان خوبم عباس یعقوبی و آقای احمد داودی و یک تخریب چی و یک نفر دیگه از بچه های اطلاعات و برای توجیح منطقه، کادر گردان کربلا  به طرف هدف و تکمیل شناسایی براه افتادیم به رودخانه رسیدیم و طبق برنامه هرشب، لباس ها را در آوردیم و به آب سرد زدیم، توی راه شهید رمضان نوری از بچه های خوب کادر گردان کربلا شوخی می کرد و نمی گذاشت حوصله ما در آن راه طولانی سر بره، بعد از گذشت از رودخانه و مدتی راهپیمایی، به پایین گرده رش رسیدیم. بعد طی مسیر به نزدیک میدان مین رسیدیم!

 برای استراحت نشستیم و به کادر گردان گفتیم که ما برای چک کردن مسیر توی میدان مین میرم و بر می گردم، اگر برگشتن مان طول کشید شما برگردید چون هوا واقعا سرد بود و نشستن شان در یک نقطه باعث می شد که یخ بزنند. من به همراه بچه های خوب اطلاعات براه افتادیم، در ضمن آن شب برای اولین بار یک تخریب چی همراهم فرستادند چون توی چند هفته آخر شناسایی چند نفر از بچه های اطلاعات روی مین رفته بودن و راه کارهای شان لو رفته بود و فرماندهان دوست نداشتند در شب آخر شناسایی یکی دیگه رو مین برود، به همین دلیل تخریب چی کم سن و سال ولی وارد و شجاع، را همراه ما فرستادند...

........به سیم خاردار رسیدیم ، من همراه تخریب چی وارد میدان مین شدیم و آن سه نفر بچه های واحد، قبل از میدان مین نشستند تا من شناسایی رو انجام بدهم و برگردم. تخریب چی شروع به خنثی کردن مین ها کرد و من دوربین دید در شب را به چشمم زدم و مشغول ثبت شناسایی شدم. به بیست متری شاید چند متر دورتر یا نزدیکتر، سنگر نگهبانی دشمن رسیدیم که ناگهان تمام وجودم را از درون و برون آتش فرا گرفت درد از انگشت پام تا فرق سرم چنان شدید بود که امان از من بریده بود.

یادم میاد بیشتر از پام به فکر عراقی ها تواون لحظه بودم چون اگر می فهمیدند که من رو مین رفتم با فاصله نزدیکی که با آنها داشتم حتما مرا به گلوله می بستند، به همین دلیل درد را در سینه ام خفه کردم و حتی یک آخ یا ناله نکردم و چون گُراز  تو اون منطقه زیاد بود، عراقی ها فکر کردند که حیوانی روی مین رفته و من در حالی که گوش هایم از شدت انفجار مین به طور موقت کر، و از شدت نور زیاد انفجار کور شده بودم، رو به عقب شروع به راه رفتن کردم... همان پای قطع شده را به زمین می گذاشتم و رو به عقب برمی گشتم چون از مسیر خودم منحرف شده بودم هر لحظه احتمال می دادم که دوباره پای دیگرم روی مین دیگری برود و این کابوسی شده بود که ماه ها در خواب عذابم می داد...

به سیم خاردار رسیدم فهمیدم که به اول میدان مین رسیدم، دوستانم رو بصورت سیاهی دیدم که به طرفم آمدند و دوربین دید در شب را در آوردم و گردن یکی از آنها انداختم و گفتم من رفتم روی مین! چون صدای ناله ای از من نشنیده بودند فکر کرده بودند که تخریب چی که با من توی میدان مین آمده بود، روی مین رفته، و تخریب چی هم بعد از مدت کوتاهی از میدان مین خارج شد و با همان وضع خونریزی من رو کول کردند و رو به عقب حرکت کردند. درد زیادی داشتم هر لحظه انتظار شهادت را می کشیدم... تو آن لحظات دعا می کردم که بچه های کادر گردان، به حرف ما گوش نکرده باشند و همانجا نشسته باشند تا به من کمک کنند چون مسافت خیلی زیاد بود و دو سه نفره کار سختی بود که آن مسیرهای سخت و رودخانه سرد مرا عبور دهند!

به آن نقطه که از آنها جداشده بودیم رسیدیم ولی بچه ها رفته بودند حالم خیلی گرفته شد، نگران خونریزیم بودم به بچه ها گفتم چفیه ام رو به پایم ببندند ولی چون فکر می کردند که شاید عراقی ها متوجه ما شده باشند و

به آن نقطه که از آنها جداشده بودیم رسیدیم ولی بچه ها رفته بودند حالم خیلی گرفته شد، نگران خونریزیم بودم به بچه ها گفتم چفیه ام رو به پایم ببندند ولی چون فکر می کردند که شاید عراقی ها متوجه ما شده باشند و پشت سر ما آمده باشند، گفتند کمی دیگه از منطقه دور شدیم پای مرا می بندند. به شیب کوه رسیدیم چندین بار از روی کول بچه ها زمین خوردم پایشان توی شیب کوه لیز می خورد احساس کردم که انگشت کوچک پایم به پوستی آویزان است و به بوته ها می گیرد و درد پام چند برابر می شد از آنها خواستم اگر می شود آن را ببُرند و اگر نمیشود باچفیه ام جمعش کنند و به پایم ببندنش، من را روی زمین گذاشتند و با چفیه مشکی که همیشه دور گردنم داشتم، پایم را بستند و چون شیب کوه خیلی زیاد بود نشستم و دو نفر پاهایم رو بالا نگه داشتند و من با دستم خودم رو لیز میدادم واز شیب کوه پایین آمدم.

به کنار رود خانه رسیدیم.... عبور من با این وضعیت کار دشواری بود! موقع شناسایی ها یک قاطر با خود می آوردیم ولی هیچ وقت از رودخانه عبورش نداده بودیم و همان طرف رودخانه می بستیم و خودمان از رودخانه عبور میکردیم. بچه ها رفتند تا شاید بتوانند قاطر را به این طرف رودخانه بیاورند. خون زیادی از من رفته بود تو این فاصله من را کنار رودخانه خواباندند. مدتی از حال رفتم یکدفعه متوجه شدم یکی از بچه ها داره داد میزنه، فکر کنم محمود شهید شده؟ من متوجه شدم و گفتم نه بادمجان بم آفت نداره!!!

صحنه وحشتناکی بود... کف رودخانه قلوه سنگ های ریز ودر‌شت و لیزی بود، اگر تو آب می افتادم کارم تمام بود ولی با بسم الله بسم الله آقای احمد داودی من را کول کرد و از رودخانه عبورم دادند و آقای عباس یعقوبی هم رفت قاطر را باز کرد و من را سوار بر آن کردند. جان تازه ای گرفتم احساس امنیت می کردم دیگه دردی حس نمی کردم با بچه ها شوخی می کردم به تخریب چی (که در همان عملیات به شهادت رسید) روحیه می دادم که نکنه خودش را مقصر روی مین رفتن من بدونه! به نزدیکی های خط مقدم خودمان رسیدیم یاد برادرم رامین افتادم که توی گردان بود. به بچه ها گفتم حالا که من مجروح شدم نگذارید برادرم تو عملیات شرکت کنه چندین بار این سفارش را به بچه ها کردم. حس برادری بود دیگه کاریش نمیشد کرد!️

و بالاخره به سنگرهای خودی رسیدیم، ️و من را از بیمارستان صحرایی به مریوان و بعدش به تبریز انتقال دادند. دوست و همرزم بسیار خوبم آقای احمد داودی که آن شب من را اینقدر کول کرده بود مدت ها کمر درد داشتند و صحنه هایی از آن شب را از نوشته های آن عزیز ببینیم و بخوانیم

 تخریب چی شروع به خنثی کردن مین کرد شما پشت سر ایشان و ما نیز بیرون میدان مین بودیم داشتیم صحبت می کردیم تا پشت سر شما حرکت کنیم ناگهان انفجار صورت گرفت و تنها این حرکت از شما صورت گرفت سریع بدون درنگ خودت را به بیرون میدان مین رساندی شاید اگر دیگران بودند همانجا می ماندند و مجبور می شدیم برویم و از میدان مین او را بیرون بیاوریم.

بعد از آمدن شما از میدان مین چند لحظه ای آنجا دراز کشیدیم تا واکنش عراقی ها را ببینیم هیچ عکس العمل انجام نشد، پایت را بستیم و شما را به کول گرفتیم و به عقب برگشتیم از بس که از شما خون رفته بود سنگین شده بودی و همچنین بدن شما سرد شده بود هر چند متری می رفتیم شما را عوض می کردیم یکی دیگری به دوش می گرفت ولی اکثرا من و عباس یعقوبی شما کول می گرفتیم چون دیگران قدرت آوردن شما را نداشتند.

من چون بدنت سرد شده بود به عباس یعقوبی گفتم دیگر شهید می شود ولی خودت می دانی چقدر راه رفتیم اون مسیر ما کول کردن شما را آوردیم در طول خدا خدا می کردیم مسعود نوروزی این ها زودتر از ما نیامده باشند و قاطر را برده باشند تا اینکه هر جوری بود به رودخانه چولان رسیدیم وقتی قاطر دیدیم انگار یک دنیا به ما دادند عباس رفت قاطر را آورد و من نیز با کول از رودخانه عبور دادم و سوار قاطر کردیم و از تپه بالا آمدیم و شما را به اورژانس رساندیم از اینکه شما زنده ماندی خیلی خوشحال شدیم این بود کل ماجرا، با تشکر از دوست و همرزم خوبم آقای احمد داودی

امشب سالروز عملیات نصر ۸ است در چنین شبی بود در ساعت یک و نیم نصفه شب بچه ها به خط زدند و عده ای آسمانی شدند. بعد از عملیات نصر ۸ که مجروح شدم توی بیمارستان تبریز از تلویزیون صحنه هایی از عملیات را نشان می داد از اینکه آنجا نبودم اشک از چشمانم سرازیر می شد. بعد از دوره نقاهت تازه از بیمارستان با روحیه ای ضعیف مرخص شده بودم. با وضعیت جسمی که داشتم ناراحت بودم که چطور میتوانم دوباره به جبهه برگردم!! با خودم نمی تونستم کنار بیام. با عصا زیر بغل به طرف سپاه شاهرود به راه افتادم تا شاید با دیدن دوستانم تسکینی بر دلم باشد. وقتی جلوی درب سپاه رسیدم متوجه یک اتوبوس شدم که با تعدادی کادر سپاه عازم منطقه عملیاتی نصر ۸ بود.

در همان حین دوست و هم رزم بسیار خوبم زین العابدین ابراهیمی را که او هم جز نیروهای داخل اتوبوس بود، مشاهده کردم. با نگاهی حسرت آمیز به ایشان گفتم خوش به سعادتت منطقه میری! ایشان هم گفتند خوب تو نیز بیا... گفتم هنوز پایم خوب نشده چطور بدون پا مصنوعی...! کمی فکر کردم و از خدا خواستم کمکم کند و بدون اینکه به خانواده اطلاع بدم سوار بر اتوبوس شدم. مسافت زیاد بود و وضعیت جسمی من ضعیف... دل نگران از اینکه چگونه با یک پا توی جبهه اون هم تو اون کوه های سر به فلک کشیده پر از برف و سرما طاقت بیارم.

ساعات سختی را تا رسیدن به منطقه سپری کردیم تا به شهر سقز رسیدیم تابلوهای راهنمایی رانندگی کاملا به زیر برف رفته بودند آنقدر برف زیاد بود که اتوبوس با کمک هول دادن از بعضی مسیرها عبور می کرد. از شهر بانه نیز گذشتیم و در مسیر فرعی که به طرف منطقه عملیاتی نصر ۸ می رفت به راه افتادیم. ماشین های زیادی در برف گیر کرده بودند بعد از مدتی یک ماشین گریدر آمد و شروع به تراشیدن برف کرد.

اتوبوس ما به اتفاق تعداد زیادی از ماشینهای نظامی پشت سر ماشین گریدر به راه افتادیم مسافت زیادی را طی کردیم. هواپیماهای دشمن چندین بار بمباران مان کردند ولی ما مصمم به راه خودمان ادامه می دادیم. ناگهان  صدای مهیبی آمد و همه جا سفیدپوش شد هیچکس نم یدانست چه اتفاقی افتاده، ولی بعد از دقایقی راننده گفت

ها بهمن آمده و ما زیر برف رفته بودیم. و با هر دردسری بود خودمان را بیرون از ماشین روی برف رساندیم، کوهی از برف بر روی ماشین ها ریخته شده بود همگی به کمک ماشین های کوچکتر که بیشتر آنها زیر برف مدفون شده بودند رفتند و من تنها نظاره گر این صحنه غمناک بودم.

افرادی که داخل اتوبوس یا در اتاقک جلوی ماشین ها بودند، همگی زنده بیرون آمدند ولی رزمندگانی که قسمت بار پشت تویوتاها بودند به سختی بیرون آورده شدند و در این بین دو شهید و چندین مجروح نیز بین آنها بودند. ساعت ها آنجا ماندیم که با دستور فرمانده سپاه محسن رضایی جاده ای موقت زده شد تا ما بتوانیم به راه خودمان ادامه بدیم در این بین هر چند وقت یکبار هواپیماهای دشمن ما را بمباران می کرد مسافتی را می بایست پیاده برویم ولی در همین حین بمباران هوایی شدیم من با عصا نمی توانستم بدوم  به سختی توانستیم خودمان را به مقر گردویی برسانیم.

از مقر گردویی با بچه های واحدمان به سنگری جلوتر که بعد از عملیات در شیاری بنام "روستای سَفرِه" پشت ارتفاعات گرده رش انتقال پیدا کرده بودند رفتیم. هوا بشدت سرد بود و برف زیادی آمده بود بچه های واحد بعد از اینکه من را بغل گرفتند و بوسیدند تعجب کردند که چگونه با این وضعیت جراحت به منطقه آمده بودم مدتی بعد خبر شهادت تعدادی از بچه های واحد را بهم دادند از یک سو برادرم رامین هم در آن عملیات به شدت مجروح شده بود خیلی ناراحت بودم با آنها خیلی صمیمی بودم. یکی از آن شهدا سید ضیا الدین شاهورانی بچه شهمیرزاد (روستای درجزین) بود که شب عملیات بعد از روی مین رفتن من به جای من رفته بود و به شهادت رسیده بود.

اولین تیمی که برای اهداف بعدی به شناسایی رفتند خیلی حسرت خوردم می خواستم که با عصا باهاشون برم ولی مسئول واحد اجازه نداد. روزهای سختی را می گذراندم همیشه چه در گردان و چه در واحد سعی کردم در نوک حمله همیشه حضور داشته باشم، حالا جز آخرین نفرها هم نبودم نمی توانستم قبول کنم که مثل قدیم نمیتوانم حضور فعال در واحد اطلاعات داشته باشم فردای آنروز که تیم دیگری راهی شناسایی شد بدون اجازه پشت سر آنها به شناسایی رفتم هر چه اصرار کردند من برنگشتم برف تا کمر در شیارها وجود داشت به سختی بدون پای مصنوعی مسافت زیادی از ارتفاعی بنام "گوجار" بالا رفتم ولی نرسیده به عراقی ها مسئول تیم ، من را برگرداند وقتی به سنگرمان رسیدم مسئول واحدمان با من دعوا کرد که حق ندارم بدون اجازه با این وضعیت به شناسایی بروم.

در همان روزها بود که عراق مردم شهر و روستاهای مرزیش را بمباران می کرد و کردها را از آنجا بیرون می کرد همه آنها با هر وسیله ای که توانستند به مرز ایران آمدند پیرزن پیری را دیدم که همراه خانواده اش در بیل لودر به سمت عقبه ما در حرکت بودند و خیلی های شان پای پیاده یا با الاغ و اسب با کودکانشان در آن هوای سرد شرایط سختی برای شان بوجود آمده بود ولی ما از آنها استقبال کردیم به بچه های کوچک خوراکی می دادیم.

عملیات هایی در حال انجام شدن بر روی ارتفاعات "گوجار" و"شیخ محمد"بود. در عملیاتی که فکر کنم بیت المقدس ۶  نام گرفت  به فرماندهی  سعید الهیاری بر روی "گوجار" صورت گرفت. من در سنگر فرماندهی صدای سعید را از بیسیم می شنیدم که می گفت در کانالی به عراقی ها برخورد کردند و گزارشات درگیری شان را لحظه به لحظه می داد. آنجا بود که دوست و همرزم بسیار خوبم محمد مهدی حجی به شهادت رسید.

عراق که در حال شکست های متعددی در آن منطقه بود دست به زدن بمب های شیمیایی کرد. نیمه شب بود که صدای قبضه کاتیوشا توجه ما را جلب کرد منتظر خوردن موشک هایش در کنارمان بودیم و موشک ها پشت سرهم به محوطه مقر ما اصابت می کرد ولی صدای انفجاری نمی شنیدیم بعد از مدتی سر و صداهایی به گوش می رسید که شیمیایی زدند، شیمیایی زدند!!!!!! ما آن شب تا صبح مجبور شدیم داخل سنگر آتش روشن کنیم و در سنگر را با پتو بستیم تا بتوانیم اثر بمب های شیمیایی را خنثی کنیم از دود آتش در داخل چادر در حال خفه شدن بودیم ولی چاره ای جز تحمل نداشتیم.

صبح که شد آهسته بیرون آمدیم توی ریه هامون پر از دود شده بود سرفه که می زدیم دود از دهان مان خارج می شد. نگاه مان به منطقه که افتاد با صحنه دلخراشی مواجه شدیم!!!! کلی شهید داده بودیم حیوانات چون اسب و الاغ جا مانده از جنگ زده های عراقی که به جا مانده بود را می دیدم که شکم هایشان باد کرده بود و مرده بودند.. آنجا بود که برای اولین بار خمپاره ۱۶۰ می دیدیم تا اون موقع خمپاره ۱۲۰ بزرگتر ندیده بودیم عراق ما را با آن خمپاره ها به گلوله می بست، قدرت انفجار و صدایش خیلی بیشتر بود..

 همان موقع در حال وضو گرفتن برای نماز ظهر بودیم که ناگهان یکی از آن خمپاره ها بر روی چادر واحد اطلاعات عملیات خورد و دوست خوبم حسین اکبریان که تنها درون چادر بودند مورد اصابت ترکش آن خمپاره قرار گرفت و پایش قطع شد. چون تعداد نیروهای اطلاعات زیاد شده بود و در سنگر جا نمی شدند چادری هم در کنار سنگر زده بودیم که خمپاره آن را از بین برد. به ناچار تعدادی از ما که تحت تاثیر بمب های شیمیایی قرار گرفته بودیم به عقب انتقال دادند." 

Click to enlarge image photo_2017-05-13_20-19-24.jpg

درلباس سپاه شهید سید ضیا الدین شاهورانی

شما هم اگر از این شهید بزرگوار خاطره، عکس و... در اختیار دارید برای غنای این مطلب برای ما ارسال کنید

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر