SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
سخن این و آن

سخن این و آن (13)

شعارهای زیبا و نجات بخش مردم، عام و مستضعف پسند چپ سوسیالیستی - کمونیستی، گاهی انسان را اغوا می کند، که شاید این راه نجاتی برای بشر در بند و اسیر این و آن باشد، ولی عملکرد سوسیالیسم، مارکسیسم و به خصوص کمونیست ها و آنچه که در جوامع آنان به عمل در آمده است، انسان را به وحشت و حیرت می اندازد، که چطور مدعیان یک مکتب رهایی بخش، به این حجم از ظلم منتهی شدند، و مکتب فکری این قشر از متفکرین وقتی به عمل در آمد، چنین دیکتاتوری خشن، بیرحم، سلطه جو، ظالم و اسارت بار را رقم زد، که اندیشه و انسان در آن له شدند.

اندیشه چپ مارکسیسم به صورت تئوری مثل بسیاری دیگر از اندیشه های مدعی رهابخشی بشر، زیباست، ولی در عمل که در می آید غول استبداد، استثمار، خشونت، کشتار، زندان و... را به ظهوری آشکار می رساند. لذا به نظر من هر مکتبی را باید در انتهایش سنجید که آیا به آزادی اندیشه بیان و اعطای حق تعیین سرنوشت برای انسان منجر می شود یا نمی شود، که اگر نشود باید بوسید و به کناری نهاد حتی اگر شعارهایی زیبا داشته باشد. زیرا که قلاده های ایدئولوژیک، اقتصادی و یا سیاسی -  اجتماعی را برای بشر آماده کرده و دست های آهنین خود را در دستکش های لطیف قرار می دهند و بندها را برای بشر به ارمغان می آورند. لذا حتی اگر ادعا شود که اندیشه ایی که بند با خود آورده، از آسمان هم نازل شده، آنرا باید به دور انداخت، که اگر عمق گیرد، خلاصی از آن بسیار مشکل خواهد شد؛ باتلاقیست که عمر نسل ها از انسان را بر باد خواهد داد.

 استبدادی که بلوک شرق برای بشریت تحت سلطه خود به ارمغان آورد، حتی خواندن ایدئولوژی آنان را سخت و ملال آور می کند، و اگرچه در حوزه اندیشه حرف های زیادی برای گفتن دارند، و در تبیین پدیده های انسانی و آفرینش حرف هایشان گفتنی و شنیدنی است؛ ولی حرف ها و ایدئولوژی که به سلطه بر انسان منتهی شود، باید به دور ریخته شود، و تنها اندیشه ایی باید مورد قبول قرار گیرد که آزادی انسان انتخاب، مختار بودن انسان در اندیشه و بیان را به رسمیت بشناسد و به زندان کردن انسان منجر نشود. به خصوص آزادی اندیشه و بیان و حق انتخاب و حق تعیین سرنوشت، که پایه های اصلی انسان بودن انسان است. لذا با توجه به عملکرد این مکتب فکری، حتی خواندن این فصل هم برایم ملال آور بود، وقتی از استبدادی یادم می آید که ایدئولوگ های این مکتب برای ملت های شان ارزانی داشتند، وقتی از تسویه های حزبی اشان برای نابودی رقبا می خوانم، وقتی از فرستادن متفکرین شان به اردوگاه های کار اجباری می شنوم، وقتی تبعیدها و ترورهای شان را به یاد می آورم، وقتی مبارزات مسلحانه و خونبارشان را مرور می کنم، وقتی حذف مخالفین و تسلط ایده های مسلط را می بینم که با دیگران چه کردند و... :

مارکسیسم یکی از شایع ترین آموزه های قرن بیستم است که با لیبرال - دمکراسی به رقابت برخواست و با فروپاشی شوروی صحنه را به رقیب خود سرمایه داری واگذار کرد. مارکسیسم علاوه بر سیاست در هستی شناسی (ontology) و فلسفه تاریخ هم حرف های زیادی برای گفتن دارد؛

مارکس :

بعضی معتقدند که بین مارکس و مارکسیست ها باید تمایز قایل شد. مارکسیسم نام خود را از مارکس گرفته است، تنوع نوشته های او باعث شده است که بعضی از مارکس جوان، مارکس پیر، مارکس انقلابی، مارکس اقتصاددان، مارکس جامعه شناس و... بگویند، که این حاکی از تحولات زندگی اوست، مارکس را باید با توجه به توجه به الف) فلسفه آلمانی با گرایش ایدالیستی هگل      ب) انقلابیگری اروپا و خاصه سنت فرانسه و    ج) اقتصاد سرمایه داری انگلستان فهمید.

از لحاظ موضوعات مورد علاقه و مطالعه مارکس می توان به سه مقوله اشاره کرد، الف) ماتریالیسم دیالکتیک ب) ماتریالیسم تاریخی     ج) سرمایه داری

مارکس "ایدئالیسم هگلی" را واژگونه استفاده کرد و دیالکتیک هگلی را در قالب مادی و در خدمت اندیشه انقلابی قرار داد. اندیشه انقلابی گری مارک او را به این سمت برد که بگوید "کار فیلسوف اگر تاکنون فهم جهان بوده است حالا باید به تغییر آن منجر گردد".

مهمترین محورهای هستی شناسی و انقلابی گری مارکس یکی اندیشه ماتریالیسم – دیالکتیک است که در اصل ابداع انگلس بود، که در کنار پراکسیس (Praxis) که همان تقابل اندیشه و عمل و یا همان کاربرد دیالکتیک برای برهم زدن تصور ایستا از دو مقوله ذهن و عین، مهمترین محورهای تضمین کننده هستی شناسی مارکس هستند.

مارکس و انگلس که مانفیست سازمان بین المللی کارگری را که در لندن کنگره تشکیل داده بود را در همان جریان انقلاب فرانسه نوشتند، ولی به این نتیجه رسیدند که کارگران به سادگی نمی توانند ماشین قدرت دولتی را از آن خود کنند. طبق این مانیفست با این فراز که در همه جوامع نبرد طبقاتی رخ می دهد، آغاز، و نبرد نیروهای دوگانه را متذکر شد؛ و هدف کمونیست ها را سرنگونی نظام حاکم و برقراری جامعه مطلوب اعلام می دارد. در نظر آنها نهاد های مانند مالکیت، خانواده، دولت و مذهب نهادهای پسینی اند که در جامعه اولیه یا همان کمون (سرآغاز تاریخ بشر)، دلایلی برای تشکیل چنین نهادهایی به دست نیامده بود، پس نهاد های پسینی هستند و اولیه نمی باشند.

مارکسیست ها ابتدا با بیان دیالیکتیک تاریخی خلق چنین نهادهایی معتقدند، که بشر پنج مرحله را طی کرده و خواهد کرد، که شامل 1- کمون اولیه  2- برده داری   3- فئودالیسم    4- بورژوازی (سرمایه داری)  5- سوسیالیسم که منجر به کمونیسم می شود.

رودنسون این مراحل را به سه دوره کمون اولیه، مرحله استثمار، نظام طبقاتی و سرانجام کمون ثانویه یا جامعه مطلوب کاهش می دهد. زیرا برده داری، فئودالیسم و بورژوازی را در امر استثمار مشترک می بیند.

مارکس روی نیروی تولید تاکید داشت، لذا در تحول تاریخی معتقد بود باید تغییرات در نیروهای تولید، نیروی اصلی را قرار داد که شامل ابزار تولید و نیروی انسانی مولد هستند، و تحول در این دو باعث دگرگونی در شکل بندی های گسترده، در قلمرو شوون اجتماعی بشر از جمله سیاست، فرهنگ، دین و... می شود. لذا نیروهای تولید را زیربنا و پایه دانسته و مابقی را روبنا تقلی نمود. که از جمع روبنا و زیربنا شیوه تولید یک دوره تاریخی مشخص می شود.

گرچه مارکسیسم اولویت را به زیربنا می دهد، ولی در این نظر عده ایی زیربنا را موجبیت روبنا می داند، ولی اکنون بیشتر مارکسیست ها اگرچه زیربنا را اصلی می دانند، ولی برای روبناها هم هویت مستقل قایل شده اند.

نبرد طبقاتی بین دو طبقه صاحبان ابزار تولید (بورژوا)، و تولیدکنندگان فاقد ابزار تولید (پرولتاریا)، شکل می گیرد، که در نهایت باید به پیروزی پرولتاریا منجر شود، تا جامعه بی طبقه تشکیل گردد، که این امر با تصرف دولت توسط کارگران و نهایتا، حذف نهادهای پسینی محقق می شود.

در مارکسیسم کلاسیک دولت مظهر آشتی ناپذیر تضاد طبقاتی است. پیروزی طبقه کارگر پیروزی سوسیالیسم و محو نظام های طبقاتی و پا به مرحله کمونیسم و یا همان شرایط اشتراکی، نهایتی است که به عقیده مارکس با وقوع آن به دوره ماقبل تاریخ، جامعه بشری پایان داده می شود و آزادی و شکوفایی واقعی را برای انسان به ارمغان می آورد؛ و این همان اتوپایی است که مارکس برای مارکسیست ها و جامعه مارکسیستی در نظر دارد.

مارکس بر اساس ماتریالیسم تاریخی به تحول دائمی ابزار تولید و ازدیاد ثروت سرمایه داران و فقر بیشتر دیگران معتقد است که این خود باعث خواهد شد، تا انقلاب سوسیالیستی شکل گیرد؛ اما انقلاب سوسیالیستی هیچگاه در کشورهای صنعتی که باید خواستگاه این انقلابات باشند، به وقوع نپیوست اما در جامعه نیمه عقب مانده روسیه اتفاق افتاد.

لذا آنگونه که مارکسیست ها انتظار داشتند و پیش بینی تئوریک می کردند، نشد؛ و نظام سرمایه داری دچار انقلابات کارگری نگردید، در حالی که باید ابتدا انقلاب می شد، و دیکتاتوری اکثریت اتفاق می افتاد، و طبقه دارای ابزار تولید و حامی ایدئولوژیک آن یعنی کلیسا محو می شدند، و جامعه کمونیستی شکل می گرفت. که به دیکتاتوری پرولتاریا مشهور است، این دیکتاتوری باید با ضبط اموال آنها، عوایدش را برای مخارج دولت صرف می نمود.

از مارکس تا لنین :

وقوع انقلاب سوسیالیستی در گرو بحران، منجر به انقلاب در جوامع صنعتی پیشرفته متکی بر سرمایه داری و پیدایش انحراف در این جوامع بر اثر تحول بی وقفه در ابزار تولید و وجود تولید افراطی بود، به گونه ایی که به استثمار هر چه بیشتر کارگران و سود بیشتر سرمایه داران منجر گردد.

نظریه دیگر به دائمی بودن بحران ناشی از تولید افراطی متمایل بود که شاخص آن رزا لوکزانبورگ بود که زن کمونیست انقلابی آلمانی است که از رهبران اصلی جنبش اسپارتاکیست ها بود که بعد از جنگ جهانی اول قصد انقلاب داشته، که شکست خورد و کشته شد. او معتقد بود که نظام سرمایه داری محکوم به تولید افراطی است که نسبت به صدور آن به کشورهای پیرامون اقدام می کند، و در نهایت هم این بحران به خودش باز خواهد گشت، این همان امپریالیسم است که به تصرف بازارها اقدام می کند و این باعث می شود که بحران با شدت بیشتر به سوی خودش بازگردد. و انقلاب ترک های جوان در ترکیه، و انقلاب مشروطه در ایران را از این دست ارزیابی می کردند. لوکزانبورگ طرفدار تز خود جوشی و بسیج توده ها در تفاوت با تز سازماندهی انقلابیون حرفه ایی لنین بود.

از مارکسیست ارتدوکس ها  می توان به پلخاب و کائوتسکی اشاره کرد که به نفی تز قهرمان گرایی در وقوع تحولات و تحرکات تاریخی معتقد بودند. اهمیت این نظریه در مخالفت با تز اراده گرایی که به عنوان لازمه انقلاب خلقی میان گروه هایی که در داخل و خارج روسیه از دیرکرد انقلاب دچار بی قراری شده بودند، اهمیت داشت که طبق تز اراده گرایی به کمک افراد محدود و معدود که دارای اراده لازم برای خدمتگذاری به انقلابند، می تواند نارسایی جنبش های متکی بر حضور توده ها را جبران نموده، و به تعبیری اراده گرایی همچون موتور کوچکی می تواند موتور بزرگ که همان توده های مستعد انقلاب، را به حرکت در آورد.

نارودیست ها گروهی بودند که به دلیل خصلت دهقانی جمعیت روس به شورش های روستایی امید داشتند و برخی از آنها در واکنش به عدم موفقیت خود به اعمال فردی تروریستی دست می زدند.

کارل کائوتسکی نویسنده کتاب انقلاب اجتماعی که ملهم از کتاب داروینیسم اجتماعی و انتی دورینگ انگلس بود، از جمله منتقدان جدی نظریه سوسیال امپریالیسم که در کنگره سوسیالیت ها در اشتوتگارت آلمان طرح شد که بر اساس آن سوسیالیت ها می توانند به وسیله مبارزات پارلمانتاریستی صاحب قدرت شوند، اما کائوتسکی از چنین گذر مصنوعی برای جوامع عقب مانده حمایت نمی کرد.

تز امریالیسم مافوق کائوتسکی هم مشهور است، وی فکر می کرد که امکان تقسیم جهان میان کشورهای سلطه گر با نظام های سرمایه داری وجود ندارد و جنگ وسیعتر را که میان سوسیالیست ها طرفدار زیادی داشت امری ذاتی تلقی نمی کرد و در وقوع جنگ جهانی اول هم عناصر سیاسی را مهم می دانست و حاضر به تایید علل صرف اقتصادی در جنگ نبود، کائوتسکی در هم آمیخته گی سوسیالیسم و یا دمکراسی یک اصل اجتناب ناپذیر می پنداشت و معتقد بود که دمکراسی به سوسیالیسم ختم می شود. شدت گرایش های دمکرات منشانه کائوتسکی خشم لنین را بر انگیخت و لنین او را مرتد اعلام نمود.

با وجود تلاش های تئوریک و گاه انقلابی امثال لوکزامبورک عملا تمامی چهره های مارکسیستی در فاصله مرگ مارکس تا وقوع انقلاب در روسیه تحت الشعاع آموزه ها و رفتار سیاسی لنین قرار گرفت.

لنین و مارکسیسم در شوروی :

لنین تصور خاصی از مارکسیسم داشت که در آثار او در پاسخ به منتقدان برجای مانده است، آنها در قالب بلشویک ها در مقابل منشویک ها (حزب سوسیال دمکرات روسیه) بودند، که در سال 1917 این دو، دولت موقت را در جایگاه تزارهای برکنار شده، عهده دار حاکمیت شدند (بدبختی ها معمولا از همین انقلاب در انقلاب ها رخ می دهد که مردمی بر دیکتاتوری غلبه یافته و به پیروزی می رسند و فرصت طلبانی در اقلیت اما منسجم و در حاکمیت، انقلابشان را به نفع ایدئولوژی خود مصادره می کنند، این است که انقلاب یکی از پر ریسک ترین روش ها برای رسیدن به مقصد و رهایی است، و شما در مقصد، به ته خط رجعت داده می شوی) لنین رهبر بلشویک ها در حالی که پنج درصد بیشتر نمی شدند بر نود و پنج درصد منشویک ها مستولی شوند، او در کتاب خود به عنوان "امپریالیسم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری" سعی کرد به سوال تاخیر انقلاب در جوامع سرمایه داری صنعتی پاسخ دهد. لنین مشخصات امپریالیسم را انحصار، ادغام سرمایه مالی یا تولیدی، صدور سرمایه و تقسیم جهان میان اتحادیه های مالی. عنوان داشت.

مارکسیست ها در دهه 1960 تلاش ایدئولوژیکی مهمی کردند تا برای عقب ماندگی جهان سوم راه حل هایی بیابند یکی از این راه حل ها پذیرش نظریه بود که به "راه رشد غیر سرمایه داری" معروف شد طبق آن کشورها مجبور نبودند از مسیری مثل اروپایی ها برای رسیدن به رشد عبور کنند، و با جهش از مرحله غیر سرمایه داری وارد سوسیالیسم می شدند.

برای مارکس و انگلس به طور عمده نحوه سازماندهی کارگران و تشکیل اتحادیه ها و حفظ و حراست از آنها برای نپیوستن به نظریه رقیب مهم بود، ولی برای لنین حزب انقلابی از اهمیت خاص برخوردار بود. حزب سوسیال – دمکرات که انقلاب سوسیالیستی شوروی را عهده دار بود به تجمیع نیروهای سوسیالیست و مارکسیست در این راستا اقدام کرد، که جناح بلشویک آن به رهبری لنین بود.

شعار لنین و دیگران سانترال – دمکرات بود که که مرکزیت متکی بر انتخاب، از رده های پایین استفاده می کردند. حزب قلب طپنده انقلاب و سیاستگذار در روسیه شوروی بود و دبیرکل آن مهمترین فرد که ابتدا لنین و بعد استالین در این مسند نشستند.

لنین تا هفت سال بعد از انقلاب 1917 هدایت شوروی را به عهده داشت، و توانست بلشویک را که بعد از انقلاب در اقلیت بودند، بر راس قرار دهد، و به قلع و قمع نیروهای غیر از خود اقدام کرد و مارکسیست های غیر لنینیستی، بورژواها و ... را حذف کرد و در حین همین درگیری ها به خواست های سنگین آلمان در جنگ جهانی اول برای پیروزی در داخل نیز تن دادند (کوتاه آمدن با دشمن خارجی برای سرکوب رقبای داخلی)، درگیری های داخلی، تسویه حساب های داخل حزبی، قحطی و مشکلات اقتصادی و جنگ جهانی اول مشکلات عمده ایی را پیش روی بلشویک ها قرار داده بود. در چنین حالی لنین درگذشت و رقبای مهم او استالین، تروتسکی، بوخارین و... بودند، که استالین بر دیگران غلبه کرد و او نیز تسویه حساب هایش را ادامه داد.

لئون تروتسکی نقش دست راست لنین، و سازمان دهنده ارتش سرخ بود. پیمان صلح با آلمان را نیز او رهبری کرد و در رقابتی سخت با استالین بود، تا این که بعد از پیروزی استالین به مکزیک تبعید و در آنجا به دست عوامل استالین به قتل رسید. مهمترین بحث تروتسکی انقلاب پیگیر و یا دایم است، او معتقد بود که انقلاب شوروی باعث شد که مسایلی باقی بماند که باید قبل از آن حل می شد، یعنی قبل از انقلاب، باید انقلاب بورژوا – دمکراتیک در این کشور رخ می داد، ولی به علت ناتوانی آنان این مهم به عهده نظام شورایی افتاد، برای حل مسایل دهقانی روسیه، و نیز تامین آزادی های مناسب بورژوانه برای گسترش صنایع و نهاد های لازم اقتصاد پیشرفته باید می بود. تروتسکی معتقد بود که دیکتاتوری پرولتاریا باید از منافع دهقانان حمایت و آنها را در یک حزب دهقانی کارگری با اولویت تسلط کارگران سازماندهی کند.

تروتسکی معتقد بود که به دلیل مشکلات عقب ماندگی تاریخی نیروهای تولیدی در روسیه، آنها توان ایستادگی بلند مدت مقابل سرمایه داری را ندارند، لذا باید جهان غرب را به انقلاب سوسیالیستی کشید، در غیر این صورت کودک انقلاب از پای خواهد افتاد؛ راه جبران عقب ماندگی تاریخی نیروهای تولید در داخل روسیه پیگیری انقلاب است تا با استفاده از نیروهای تولید سرمایه داری در کشورهای پیشرفته، سازماندهی سوسیالیستی ممکن گردد. اگر چه مائو رهبر چین به این نظر متوجه شد، ولی استالین این نظر را انحراف از لنین و نظراتش جا انداخت.

ژزف ویستاریونویچ معروف به استالین با نظریه تروتسکی مخالف بود، اما خود استالین هم تفکرات خود را از دیدگاه لنین بیان می کرد، تا بدعت گذار تلقی نشود. وی به تفاوت های انقلاب بورژوازی و انقلاب پرولتاریایی پرداخته و می گوید انقلاب بورژوازی پیش از شروع کم و بیش نیازمند ریشه داشتن در جامعه فئودالی دارد، در حالی که انقلاب پرولتاریایی وقتی شروع می شود که هیچ یک از اشکال رژیم سوسیالیستی حضور ندارند، انقلاب بورژوازی ریشه های قبلی را تحکیم، ولی سوسیالیسم موظف به ایجاد بنای جدید است، انقلاب بورژوازی طبقاتی و شعار ملی دارد ولی در سوسیالیسم نفی استثمار و شعار فراملی در مرکز قرار دارد.

استالین از 1924 تا 1954 به مدت سی سال حاکم بلا منازع شوروی بود، در زمان او کشورهای شرق اروپا بعد از جنگ جهانی در جرگه کمونیسم در آمدند و محاکمات پاکسازی حزب از عناصر ناراضی صدا بپا کرد. تاسیس اردوگاه های کار اجباری، مهاجرت دادن اجباری اقوام، و ملیت ها از کارهای او بود.

گورباچف آخرین دبیرکل حزب کمونیست، قبل از فروپاشی شوروی، با سیاست "گلاسنوست" یا آزادی سیاسی، و پروستوریکا به معنی بازسازی اقتصادی اجتماعی مایل به بازسازی اصول لنینیسم به گونه ایی دمکراتیک تر بود کاهش سرکوب، دادن انگیزه به افراد در امور اقتصادی، احقاق حق ملیت ها، کاهش نقش نظام تک حزبی، تلاش برای پایان جنگ سرد با غرب، کاهش مداخله در امور کشورهای کمونیست شرق اروپا، سرفصل برنامه های او بود.

مارکسیسم در غرب معاصر:

علاوه بر فعالیت های دانشگاهی و روشنفکری، احزاب مارکسیستی بیشتر در فرانسه و ایتالیا فعال بوده اند، که این احزاب با نظر به اومانیستی – دمکراتیک اروپای غربی فعال بوده و به مبارزه پارلمانتاریستی مشغول بوده اند و در نقطه مقابل انقلابیگری و نفی دیکتاتوری پرولتاریا و با انتقاد از وجوه خشن نظام شوروی بخصوص شکل استالینی آن بوده اند. به غیر از لیبرال دمکراسی کمتر جریانی در غرب می توان یافت که از مارکسیسم تاثیر نگرفته باشد.

آندره ژید، جرج اورل، کستلر کسانی بودند که با توجه به شرایط دنیای شرق مارکسیست، با نوشته های خود نظامات انقلابیگری و خشونت و دیکتاتوری آنها را به سخره گرفتند.

مارکسیسم کاهش گرا به نفع یک عامل که معمولا اقتصاد است موارد دیگر تقلیل می دهند، اما در مارکسیسم دترمینیستی آنچه در وهله اول حرف آخر را می زند، نادیده گرفتن نقش انسانی و اختیارگری آدمی است. مارکسیسم ساختارگرا نیز نفی میل و انتخاب انسان در نقش دادن به وضعیت را مد نظر دارد. ساختار گرایی بر این باور است که ساخت زبان و یا جامعه به گونه ایی است که نقش آدم ها و محدوده فعالیت های شان را به آنان القا و حتی تحمیل می کند. بر اساس این اندیشه انسان ها تصور می کنند، که مختارند، و آزادی عمل دارند، ولی عملا در کنترل و محدوده ساخت اجتماع یا زبان قرار دارند.

مارکسیسم تحلیلی نقطه مقابل ساختارگراست که بر روش شناختی فردگرایانه استوار است و از فلسفه تحلیلی به عنوان روش کار استفاده می کند و سوال عمده آن این است که آیا باید طبقه اجتماعی یا نیروی اجتماعی را مجموعه ایی از افراد در نظر گرفت. در مارکسیسم تحلیلی طبقه، مجموعه ایی از افراد است که اعضای آن یکایک به دنبال نفع شخصی اند، ولی اساس همه این انتخاب های فردی، ساخت و علایق طبقاتی است. آنها از روش عقلانیت اقتصادی در بنای نظریه خود سود جسته اند

مارکسیسم فلسفی :

یکی از گرایش های متفاوت با مارکسیسم، متکی بر برداشت های جزمی روبنا و زیربنا، مارکسیسم فلسفی است بر اساس این نظر توجه به محور هایی مانند وضعیت موجبیت (دترمینیستی) با تاکید بر عاملیت اقتصاد (اکونومیستی) از عوامل کاهش مارکسیسم به شمار می آید. آنها به دنبال این هستند که این مشکلات را از مارکسیسم بزدایند. مهمترین چهره در این نظریه آنتونیو گرامشی و گئورک لوکاچ هستند.

آنتونیو گرامشی :

گرامشی یکی از چهره های فعال حزب کمونیست ایتالیا است که به دبیرکلی آن هم رسید. او بیشتر نوشته هایش را در زندان موسولینی نوشت. گرامشی بیشتر به سوژه (ذهن) توجه داشت و آن را کارپذیر (اُبژه) عین در چهارچوب مناسبات تولیدی ندانست. او معتقد به ارتباط این سوژگی با حیات غیرقابل انعطاف زیربنا و روبنا در اندیشه متعارف مارکسیستی بود. شرایط زندان، گرامشی را از یک نیروی سیاسی به یک اندیشمند مارکسیسم تبدیل کرد. او با تاکید بر واژه هژمونی، که منظور قدرت طبقه مسلط تنها به وسیله دولت به مفهوم عام که فراتر از قوه اجرایی است، تضمین نمی شود، قوه قضاییه را به سبب ارتباط مستقیم با نحوه قضاوت مردم، در کلیت سازوکار دولتی اهمیت بسیار دارد. لذا برای استمرار هژمونی علاوه بر ارتش و پلیس یا قوه قضاییه باید به نهاد هایی متعلق به جامعه مدنی همچون کلیسا، مطبوعات، مدرسه و... نیز متکی بود. هدف هژمونی نیز ایجاد رضایت در مردم با عملکردهای سلطه گرایانه طبقه مسلط است.

گئورک لوکاچ:

فیلسوف مجارستانی که در نقد ادبی و زیبایی شناسی مارکسیستی و نیز تحلیل اجتماعی طبقاتی شهرت بسیار دارد. او در بوداپست به دنیا آمد ولی در آلمان تحت تعلیم ماکس وبر و گئورک ژیمل بوده است. از اعضا حزب کمونیست مجارستان که با پیروزی هیتلر به شوروی گریخت، و بعد از جنگ به مجارستان آمد، مخالف استالینیسم و خواهان روش مستقل مجارستان در مارکسیسم بود. ولی با قدرت گرفتن طرفداران شوروی در بوداپست به رومانی تبعید شد. مشهورترین اثر لوکاچ "تاریخ و آگاهی طبقاتی" است که در آن دیدگاه هگلی از مفاهیمی مانند طبقه و آگاهی طبقاتی را ارایه داد. لوکاچ با هگلی کردن مارکسیسم از جنبه متعارف مارکسیستی که بر ماتریالیستی و مادی بودن آن و همچنین بر اولویت اقتصاد استوار بود، فاصله گرفت. لوکاچ بر سه مفهوم تاکید داشت الف) وحدت دیالکتیکی عین و ذهن (اُبژه - سوژه)    ب) برطرف کردن از خود بیگانگی در تاریخ به وسیله گسترش اگاهی پرولتاریا   ج) حقیقت همچون کلی در حال شدن است، لوکاچ به دلیل اعتقادات خود مورد توجه اگزیستانسیالیسم های غربی بود.

سه نکته در مورد سرگذشت مارکسیسم در امریکا  :  الف) مارکسیسم همانند، سوسیالیسم در امریکا در قالب جنبش های سیاسی اهمیتی پیدا نکرد.        ب) در اروپای غربی مارکسیسم دانشگاهی به مراتب مهمتر و فعالتر نسبت به امریکا و انگلستان بود     ج) چهره های سرشناس مارکسیسم امریکایی به دلایلی از جمله مناسب نبودن فعالیت های سیاسی اجتماعی برای مارکسیست ها از یک سو، و نقش امریکا همچون کشور مسلط سرمایه داری از سوی دیگر، عمدتا معطوف به مناسبات داخلی نظام سرمایه داری و ارتباط آن با مباحثی از قبیل توسعه جهان سوم و وابستگی است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سوسیالیسم دوست داشتنی این است که "با حداقل فداکاری، بیشترین نیاز انسان را برآورد". لاسکی

سوسیالیسم نظریه اجتماعی است که از کلمه "سوسیوس" به معنی شریک و همراه مشتق شده است. نظام اشتراکی پیشنهادی افلاطون در کتاب جمهور، برای دو طبقه پاسدار و فلاسفه نوعی نظام سوسیالیستی تلقی می شود، حتی مهار آبهای رود نیل در مصر که حیات اجتماعی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد، نوعی عملی سوسیالیستی است. اما محیط مدرنیسم جدید هم باعث رشد سوسیالیسم شد، که اقتصاد صنعتی و سازوکار تولید اقتصادی – اجتماعی از مولفه های آن است.

سوسیالیسم با فردیت انسان موافق نیست، و انسان را عضوی از پیکره اجتماع می بیند. و اصالت را به "زیست جمعی" انسان در قالب های مختلف می دهد. البته این نظر در غرب با تلفیق با اعطای آزادی های فردی از جمله در انگلستان اجرا شده است. سوسیالیسم منتقد صریح کاپتالیسم و اخلاق و عقاید بورژوازی آن است، لذا آن را به عنوان یک منتقد می شناسند تا جامعه ساز. مارکسیسم و آنارشیسم نیز از منتقدان نظریه سرمایه داری و در کنار سوسیالیسم مطرح اند. لذا گاه سوسیالیسم و مارکسیسم چنان در هم تنیده می شوند که تفکیک آنها مشکل می شود.

گاهی سوسیالیسم در مقابل فردگرایی، گاهی در جهت طبیعت گرایی، گاهی برای لغو مالکیت خصوصی و... برجسته می شود، در انگلستان سوسیالیست های "فابیان" به روش کند و تدریجی و منعطف قصد داشتند طبقه متوسط و بالای جامعه انگلستان را متقاعد سازند که آموزه سوسیالیسم اصلح است اعتقاد به اصولی مانند دمکرات بودن تصمیمات، تدریجی بودن سیاست ها، پرهیز از اعمال غیر اخلاقی و عدم مخالفت با قانون اساسی نانوشته از مهمترین اعتقادات فابیون ها بود. که آنها در راستای جامعه سنت گرای انگلیس خواهان استفاده از تجربه گرایی در امر سیاست و حداکثر وفاق میان اقشار مردم و تاکید بر گروه های موثر بر افکار و رفتار جامعه بودند. سوسیالیست های انگلیسی در مقایسه با نوع آلمانی و فرانسوی بیشتر به اصلاح معتقد بودند تا انقلاب.

نوع سوسیالیسم فرانسه که به "فوریه" معروف است خواهان تعاونی های داوطلبانه است و به صنعت کمتر بها می دهد. به نوعی جوامع کوچک نظر دارد و وقتی اینها در نیمه قرن 19 قدرت را در فرانسه به دست گرفتند، مارکس و انگلس نظریه کمونیسم را دادند و سوسیالیست های فرانسوی را به خیالپردازی متهم کردند. و سوسیالیسم آنان را سوسیالیسم تخیلی نامیدند، و معتقد بودند که بر اساس اصول علمی و کشف نیروهای محرکه تاریخ و نبرد طبقات استوار نیست.

مهمترین تشکل بین المللی سوسیالیسم قرن نوزدهم سازمان بین المللی کارگران بود که سوسیالیست های انگلیسی، لهستانی و مجاری و ایتالیایی که با الهامات وطن خواهی در لندن پناهنده بودند، در آن شرکت داشتند؛ که به آن "بین الملل اول" می گویند، در این تشکل جهان شاهد اختلافات بسیار بین نحله های آنارشیستی "پرودن" و سوسیالیسم "باکونین" و یا "مارکس" بود که باکونین وضعیت و جو را در دست گرفت و خواهان اعتصابات عمومی و شیوه های مرعوب کننده برای ایجاد انقلاب گسترده در سطح اروپا بود. "بین الملل دوم" با جنگ جهانی اول مقارن بود.

در سال 1919 "بین الملل سوم" که بود که با انقلاب روسیه مقارن بود که به قدرت گیری کمونیست ها در شوروی انجامید. قرن 19 برای سوسیالیسم پر حادثه بود و قرن 20 با پیروزی در شوروی رقم خورد و از جهت "سرشت حکومتی و سیاسی احزاب سوسیالیستی" سه جریان اصلی را در اروپای قرن بیستم می توان مشاهده کرد :       الف) سوسیالیسم هیتلر و موسولینی که کمترین نشانه هایی از مبانی سوسیالیسم را در خود داشت        ب) سوسیالیسم شوروی و به دنبال شکست آلمان، اروپای شرقی که سوسیالیسم کمونیستی و یا مارکسیسم بودند؛        ج) احزاب سوسیالیستی اروپای غربی، که با احتیاط توام با انتقاد با احزاب سوسیالیستی اروپای شرقی و حزب کمونیست شوروی در صحنه داخلی مواجه می شدند به خصوص فرانسه و ایتالیا، سوسیال دمکرات و... در آلمان و سوئد که از سوسیالیسم همراه سرمایه داری سخن می گویند.

لاسکی مغز آکادمیک این جریان از از بین رفتن فردیت و تبدیل مجمع به ارکانی برای ثبت اراده دستگاه حزبی  مسلط، انتقاد می کند، لاسکی از سیستم قضایی غرب به عنوان یکی از دست آوردهای نهادینه شده تفکر غربی در مقابل سیستم قضایی کشورهایی تفکر سوسیالیسم دفاع می کند. لاسکی در محدودیت قدرت دولت می گوید "قدرت دولت تا آن درجه موجه است که با حداقل فداکاری، حداکثر نیازمندی های انسان را برآورد".  سوسیالیسم قرن 19 و 20 از پراکندگی برخوردار بود که حتی در هسته اصلی آن نمی توان اجماعی دید. حتی مسایلی از جمله اقتصاد سرمایه داری.

شاید علت گسترش سوسیالیسم هم همین بود که در ظرف های اندیشه و محیط های اجتماعی و جغرافیایی در قالب های مختلف امکان عرضه یافته است. هایک بعنوان یک منتقد سرسخت سوسیالیسم رمز نفوذ سوسیالیسم را از جمله بین روشنفکران آمادگی این آموزه برای ارایه نقد اجتماعی و نظریات وسیعتر و پیش رو تر است، در حالی که لیبرالیسم در قالب وضعیت موجود و مطالب جزئی نظریه پردازی کرده است.

منتقدین سوسیالیسم هم البته با انگشت نهادن بر تجربه دنیای تجارب سوسیالیسم در اروپای شرقی و شوروی و تفاسیر آنان از سوسیالیسم که منجر به تمرکز گرایی و طبعا کاهش منزلت فرد و انگیزه های شخصی شد، حملات خود را به آنها سامان داده اند.

سوسیالیسم غربی سعی دارد تا با جمع مناسبی از حقوق و آزادی های فردی و با مسولیت اجتماعی در حیطه های مختلف سیاست و اقتصاد در هم آمیزد، تا حد امکان از سنت های اومانیستی و همچنین آموزه های برابری خواهانه و ایجاد برادری مسیحیایی سود جوید.

سوسیالیسم نوین به دنبال انتقاد از ابزار انگاری انسان و تفرد آدم ها در نظام تولیدی و کالایی متکی بر بورژوازی و سرمایه داری است. سوسیالیسم در مواجه با سوالات جدی، از جمله آن روش سازماندهی مطلوب میان اختیارات و انگیزه های فردی و نیز سازمان و تمرکز امور است. یکی از اتهامات سوسیالیسم گرایش به دیوانسالاری و بوروکراتیک است.

عدالت توزیعی از مهمترین جنبه های سوسیالیسم است. سوسیالیسم جدید با استفاده از تجربه بلوک شرق با اختصاص قدرت بیش از حد لزوم به نیروی سلطه گر بدل شود. لذا تاکید بر تکثر گرایی جامعه ایی مد نظر آنهاست و امروزه علاوه بر کارگران به محیط زیست گرایان، فمنیست ها، و حتی گروه های قومی هم روی آورده است. البته قدرت فن آوری هم جهان دو قطبی کارگر – سرمایه دار را کمرنگ تر کرده است.

سوسیالیسم علاوه بر کارگران و کشاورزان امروزه سعی می کند با حفظ علایق خود بر تقسیمات اقتصادی دیگر گروه ها و مناسبات اجتماعی نیز بپردازد و بدین ترتیب بیش از پیش، تنظیم مطلوبتر سازوکارهای اجتماعی را هدف خود قرار داده است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تفکر و منش محافظه کاری در مکاتب مختلف فکری از جمله سوسیالیسم، لیبرالیسم و... می توان دید. که به معنی مخالفت با تغییرات به خصوص تغییرات تند و حاد است. در آن سوی دیگر هم البته هر تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خواهی هم الزاما ترقی خواهی و انقلابی گری تلقی نمی شود.

یکی از ارکان محافظه گرایی مخالفت با عقل گرایی برخاسته از عصر روشنفکری است، به ویژه آنچه در انقلاب فرانسه خود را نشان داد. آدامز و همیلتون دو چهره محافظه کار امریکایی مدافع سیطره اشرافیت طبیعی بودند، که تبلور آن را در ثروت و رهبری اخلاقی می دیدند.

کوئینتن به سه عامل ریشه ایی در محافظه گرایی اشاره دارد که عبارتند از :     الف) سنت گرایی : مخالفت با هر تغییر ناگهانی و نیز رد آرمانشهر گرایی       ب) شک گرایی سیاسی : و خصومت با نظریه و یا تئوری ها          ج) برای جامعه نوعی اندامواره قایل بودن. که نقطه مقابل مکانیستی دیدن جامعه است.

  مخالفت محافظه گرایان با تغییر ناگهانی امری مطلق و نا منعطف نیست، بلکه برخاسته از اطمینانی است که نسبت به اصول تجربی دارند که به نحوی از انحا کارایی خود را نشان داده است، مثل دفاع از سنت. محافظه گرایان در مخالفت با تغییرات به سه نکته به عنوان دلیل مخالفت خود اشاره دارند :      الف) تغییرات ممکن است به نتایجی منتهی شود که پیش بینی نشده و مورد انتظار نیستند      ب) بیهودگی تغییرات، که به عنوان مثال لزوما تغییرات منجر به انتقال امتیازات به گروه و یا طبقه ی مورد نظر مثلا انقلابات منتهی نمی شود.    ج) مخاطرات تغییرات، که هزینه ایی که برای این تغییرات باید پرداخت گاه از سود آن بیشتر است.

محافظه گرایان با تغییراتی مخالفند که پشتوانه تجربی ندارند. اعتبار عقل هم در نظر آنان در چارچوب تجارب است و دامنه آن از تجارب فراتر نمی رود. مخالفت محافظه گرایان با نظریه ها و میدان ندادن به امور انتزاعی از در دو امر ناگسسته یعنی در مخالفت با عقل گرایی و دفاع از سنت و تجربه ریشه دارد.

محافظه گرایان منازعه و مخالفتی با عقل گرایی ندارند، بلکه با اصالت و اولویتی که به آن داده می شود مخالفند. روش مورد قبول آنان در نظریه ها، استقرا تجربی است و از صدور احکام قیاسی اجتناب می ورزند. مطالعات موردی و سیاست های متناسب با سنت و تجارب تاریخی هر جامعه را بهترین محور تصمیم گیری های سیاسی و نیز تفکر و در ساز و کار اجتماعی می دانند.

محافظه گرایی با نظریه حقوق طبیعی، که به حقوق یکسان و عام اعتقاد دارد، و یا به فایده گرایی که خواهان تحت شعاع قرار دادن کار کردهای نهاد هایی مانند خانواده و مالکیت است، موافق نیست.

محافظه گرایی در مقایسه با دیگر آموزه های رایج در اندیشه سیاسی غرب، بیشترین تاکید را بر مذهب دارد. علت گرایش آنها به مذهب نیز به جهت تاثیری است که این نهاد در ساز و کار اجتماعی و قوام بخشیدن به آن دارد. به تعبیر دیگر مذهب بخشی از سنت به شمار می رود.

محافظه گرایان با اخلاق و سلوک مبتنی بر فردگرایی موافقتی ندارند. و آن را تباه کننده پیوند های جمعی و زمینه ساز نظام های جمع گرا می دانند. در ادامه، مبارزه محافظه گرایان با اخلاق فردگرایی، منجر به ترجیح امنیت بر آزادی، و برابری به خود تحققی شده و نهایتا انسان توده ایی (Mass Man) شکل می گیرد. که انسان توده ایی واژه مناسبی برای جمع گرایی و نظام های توتالیتر است، لذا برعکس لیبرالیست ها، آزادی انسان دغدغه و وجه همت محافظه گرایان نبوده، و هیچ چیز به انداز ناسازگاری میان آزادی و برابری مورد تاکید آنان نیست؛  پس نمی توان در نظریه محافظه گرایان آزادی را به عنوان حق طبیعی افراد در نظر گرفت که آنها را در پایه برابر قرار می دهد، و باید به آنها اعطا نمود.

آزادی از نظر محافظه گرایان بیشتر علیه دگرگونی های اجتماعی که تبدیل به غلبه انسان توده ایی شود، معنا می گردد. همچنین آزادی در نوع خود حریم مناسبی برای دفاع از مالکیت است. مالکیت، آزادی و مذهب به شرحی که آمد همگی نهاد هایی اند که همچون یک عامل، ساز و کار اجتماعی را شکل داده از آن محافظت می کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

محافظه کاران

 شما کسی که امریکایی ها از مرد و زن و بچه ها را در در کمپ ها

زندان می کند، فقط به خاطر این که اجدادشان از ژاپن آمده اند، را چه می نامید؟

یک محافظه کار، مردی است داری دو پای بسیار خوب،

که هرگز یاد نگرفته است، حرکتی رو به سمت جلو داشته باشد. 

فرانکلین دی. روزولت

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                       

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرچه متون درسی دانش آموزان ما، از آثار و نوشته های بزرگان ادب و فرهنگ پارسی قدیم و معاصر هر روز خالی تر می شود، و اینان در بین خود ما و مام میهن خود غریب و غریب تر می شوند، اما گوهر شناسانی در دورترین نقاط جهان آنها و نوشته های شان را، فارغ از تفکر شان می شناسند، و به ملل خود معرفی و از آن بهره می برند، در این مصاحبه شما می توانید به میزان آشنایی رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه واشنگتن، که یک پرفسور انگلیسی است، با نوشته های پارسی گویان این سرزمین در دهه 1350 آشنا شوید، و ببینید ملل پیشرو چگونه لایق ترین ها را برای تصدی و تدریس انتخاب می کنند، تا هدایت کاروان بشریت را همچنان در دستان خود حفظ و نگهداری کنند، و چون خود، فرهیخته تربیت نمایند. متن مصاحبه ایی که می آید روایت یک دانشجوی ایرانی دانشگاه واشنگتن، از دپارتمان زبان فارسی این دانشگاه و نحوه تدریس و نوع نگاه آنان به دانشجو و استاد است، باشد که راهنمای ما نیز قرار گیرد.

من خودم آقای صادق هدایت را ندیدم، ولی از نوشته های ایشان خاطره جالبی دارم، در میانه های دهه 1350 خورشیدی بود که از دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل پذیرش گرفتم، و برای تحصیل به امریکا رفتم، ما در آن رژیم (پهلوی) هم مثل همین رژیم (ج.ا.ا) بودیم، نه بورسیه ایی داشتیم و نه پول مناسبی، لذا باید هزینه های تحصیل را خود تامین می کردیم، و به همین جهت بدنبال کاری در آن دانشگاه می گشتم که هزینه های خود را تامین، و از طرفی شهریه کمتری بپردازیم، شهریه دانشگاه ما کوارتری (فصلی) بود، که باید بیش از 1500 دلار می پرداختیم، و با توجه به ضعف مالی، پرداخت این مبلغ برای من بسیار سخت بود، لذا مطالعه ایی کردیم، راهنمایی هم شدم، از آنجا که خواست خداوندگارم هم بر این قرار گرفته بود که کمک بشوم، یک آگهی در دانشگاه زدند که دپارتمان زبان فارسی، دانشکده مطالعات زبان و تمدن شرق نزدیک The Department of Near Eastern Languages and Civilization (NELC) که در آن علاوه بر زبان و ادبیات فارسی، در کنار زبان های عربی، ترکی، عبری تدریس می شد، دستیار تدریس زبان فارسی نیاز دارند، 12 نفر برای این امر ثبت نام کردیم، که پرفسور مک لورن[1] رییس بخش فارسی که خود به زبان فارسی بسیار مسلط بود، از بین همه ی متقاضیان مرا انتخاب کرد، و بعد از انتخاب هم گفت، می دانید چرا شما را انتخاب کردم، برای این که شاگردان امریکایی شما که برای فراگیری زبان فارسی ثبت نام می کنند، می خواهند زبان توده مردم را بیاموزند و بفهمند و نمی خواهند ادبیات کلاسیک زبان فارسی را فرا گیرند، وقتی من بین این افراد متقاضی مطالعه کردم دیدم شما زبان توده مردم ایران را خوب می دانی، اصطلاحاتی که در گویش خود به کار می بری و حرف هایی که می زنی به نسبت دیگران، بیشتر به زبان توده مردم عادی نزدیک است، و ما هم کسی می خواهیم که اصطلاحاتی که مردم ایران در گفتگوهای روزمره به کار می برند، را بداند و تدریس کند.

اینجا بود که بحث خاطره من از نوشته های صادق هدایت پیش می آید؛ پرفسور لورن گفت حالا می خواهی چه کتابی را تدریس کنی، و از آنجا که من در مکتب شریعتی تربیت شده بودم، گفتم کتاب "روشنفکر و مسولیت او در جامعه" نوشته دکتر علی شریعتی، به نظرم مناسب است، این کتاب را با خود داشتم، و البته قلم دکتر شریعتی هم خوب بود، به من گفت بگذار این کتاب را من مطالعه کنم، ببینم برای ارایه در کلاس چطور است.

کتاب را مطالعه کرد و گفت، نه این کتاب مناسبی برای این کلاس نیست. من نپرسیدم چرا مناسب نیست و بعدها فهمیدم که چرا آن را مناسب ندیدند، پرفسور لورن معتقد بودند، که شریعتی در این کتاب جهت دار صحبت کرده است. در امریکا این فرهنگ جهت دار حرف زدن را دوست ندارند، دوست دارند نویسنده آزادانه حرف زده باشد و در قید چیزی نباشد که بدان تا آخر چسبیده باشد؛ و پرفسور درست می گفت، شریعتی در نوشته های خود به دنبال جذب افراد به شیعه بود. پرفسور لورن گفت من کتابی می خواهم که در هر صفحه از آن، نویسنده یک لغت فارسی را هفت، هشت تا معنا ارایه کرده باشد. نه یک معنا، این چنین کتابی برای این کلاس منظور ماست.

من به ایشان گفتم پیشنهاد شما برای چنین خصوصیتی چه کتابیست، ایشان گفت این امر را در کتاب "بوف کور" آقای صادق هدایت می توان یافت. آن موقع چیزی از این پیشنهاد نفهمیدم ولی بعد که رفتم و شروع به تدریس این کتاب کردم، به عمق آشنایی پرفسور لورن از ادبیات ایران پی بردم. دیدم کاملا درست گفته بودند صادق هدایت جهت دار حرف نمی زد، در همه جهات صحبت کرده، و دیدم یک لغت فارسی در هر صفحه از کتاب و هفت تا هشت تا معنا اراده کرده است. پرفسور لورن می گفت ما چنین ادبیاتی می خواهیم.

واقعا پرفسور لورن شیرمردی در ادبیات فارسی بودند، البته من هم 28 سال بیشتر سن نداشتم و خیلی با ادبیات ایران آشنا نبودم و فقط چون در مکتب شریعتی تربیت شده و کتاب مذکور را نیز خوانده بودم، آن را مناسب تشخیص دادم و معرفی کردم، ولی بعد فهمیدم شریعتی چقدر جهت دار سخن گفته اند. جهت دار از این جهت که ذهن را روان می کرد که افراد را به سمت شیعه ببرد. مقصدی در نوشته ها و گفته هایش داشت، در حالی که در نویسندگی و ادبیات باید مقاصد داشت، و یک نفر را نپایید، و در قید یک هدف گیر نکرد.

و من برای 16 نفر از دانشجویان امریکایی کلاسم، کتاب بوف کور آقای صادق هدایت را تدریس کردم و این دانشجویان هم که معمولا از وزارت دفاع یا خارجه امریکا برای یاد گرفتن زبان فارسی مامور بودند، خواهان ذائقه نویسندگی صادق هدایت بودند؛ و همین امر باعث شد که من هم بوف کور را بخوانم.

پرفسور لورن 13 ساعت تدریس برای من برنامه ریزی کرد، مقررات دولت امریکا برای دانشگاه ها، ایالتی نیست، بلکه ملیست و اگر دانشجو اهل همان ایالت باشد، شهریه بسیار کمتری می پردازد و شهریه ها به دو نوع In State و Out State تقسیم می شود، و ما که خارجی بودیم و یا کسانی که از خارج ایالت می آمدند، شهریه بسیار زیادی باید می پرداختند؛ من با پرفسور لورن صحبت کردم که من طرفدار شاه نبودم که بورسیه بشوم، دارایی خود را در ایران فروختم و برای تحصیل آمدم، لذا کاری کنید که من هم شهریه In State بپردازم، که پرفسور لورن گفت باید 19 ساعت برای شما کار تدریس بنویسیم تا شامل مقررات In State شوید، و برای مابقی ساعات که کم داشتم، مرا به بخش کتابخانه دانشگاه که 24 ساعته باز بود، و به آقای "فوزی خوری" مسول کتابخانه بخش خودش، معرفی کرد، که بقیه ساعت های باقی مانده را هم در آنجا تکمیل کنم.

به آقای فوزی خوری که یک فلسطینی و بسیار آدم خوبی بود مراجعه کردم، او مسول بخش کتاب های عبری، عربی، ترکی و فارسی در کتابخانه بودند. به ایشان گفتم 5 ساعت برای من کار در کتابخانه تعریف کن، او هم 18 ساعت برام کار نوشت، که شیفتی برای چک ورود و خروج مراجعین بنشینم تا کتابی از کتابخانه کسی خارج نکند؛ و به این ترتیب خدا خواست و شهریه 1500 دلاری من به 90 دلار کاهش یافت، و مقداری هم حقوق می گرفتم، به طوری که وقتی برگشتم ایران با خودم پول هم همراه آوردم.

حضور در کتابخانه این حُسن را داشت که سری هم به مخزن کتاب های بخش فارسی کتابخانه بزنم، در آنجا دیدیم یک کتاب بسیار خوبی با جلد و کاغذ بسیار زیبا و عالی، تحت عنوان "دکتر چه می گوید" [2] وجود دارد، وقتی کتاب را باز کردم دیدم نویسنده اش آخوندی است به نام محمد علی انصاری که علیه تفکرات دکتر علی شریعتی دست به قلم شده و به شریعتی تاخته است.

 این کتاب خیلی بزرگ بود، من هم به فوری خوزی گفتم نویسنده این کتاب به پول و ثروت وصل بوده، که توانسته آن را به این خوبی چاپ و منتشر کرده و به اینجا هم بفرستد، ولی شما در مورد این که خود شریعتی چه می گوید در کنار این کتاب که حمله به شریعتی است کتابی ندارید، فوزی خیلی این حرف برایش منطقی جلوه کرد و گفت: آره باید در کنار این کتاب از نوشته های دکتر هم باشد؛ و گفت حالا چه کنیم؟ گفتم نماینده شما در ایران کیست، او اسم فردی را آورد، که مسول کتابخانه مجلس سنا در ایران بود، گفتم به نماینده خودتان بگویید از نوشته های دکتر تهیه و بفرستد.

برای این نماینده در ایران باید پول می فرستاد تا کتاب ها را تهیه کند و بفرستد، اما برای مصر که کلیه کتب عربی کتابخانه از قاهره می آمد، در برابر کتاب هایی که ارسال می شد، امریکایی ها گندم می دادند؛ و این یک قراردادی بود بین مصر و امریکا؛

امریکایی ها در انتصاب افراد در پست ها غرض ورزی نمی کنند، فرد لایق را می گمارند، پرفسور لورن از آن جمله بود، اما اینجا در ایران غرض ورزی در انتصابات در اوج است، اینجا می گویند اگر این مشخصات را نداری، اینجا نیا. کاری هم به این که این فرد سالم و متخصص است، ندارند. همین اوایل انقلاب هیات های گزینش چه ها که نکردند، کار به جایی رسید که به این هیات های می گفتند "هیات های پاک زدایی؛" یعنی پاک ها را پاک می کردند و منافقین و دو روها و سفارشی ها را نگه می داشتند، مثال های فاجعه باری از این پاکسازی ها دارم.

افراد زیادی را به این عنوان که نماز نمی خوانند، پاکسازی کردند، اما آدم های خوب و متخصصی در کار خود بودند، فلسفه عقب ماندگی ما هم، همین است که تخصص افراد فدای سلیقه گزینش گران می شود. این فرهنگ قبل از انقلاب هم بود، و بعد از انقلاب هم که باید در اثر انقلاب از صحنه کشور پاک می شد، ولی شدیدتر از قبل ادامه یافت. در حالی که امریکایی ها شدید به توانایی و تخصص و سلامت افراد در کار فکر می کنند، تا این که فرد از چه طیف و با چه خصوصیات شخصی هست.

[1] - پروفسور مک لورن اهل انگلستان، مسیحی کاتولیک مذهب، و رییس بخش فارسی دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل بودند، فردی بسیار مسلط به زبان فارسی بودند، دفترش پر بود از کتب مختلف در زبان فارسی،  ایشان از دانشگاه لندن دکترای ادبیات فارسی گرفته بودند. پدر ایشان که فوت شد من و دو سه نفر دیگر از دانشجویان ایرانی رفتیم کلیسا، در مراسم ختم شرکت کردیم، کشیش که دعا می کند مقداری شراب مقدس که در آنجا ظاهرا برای تبرک توسط کشیش به حاضرین تعارف می کردند، پرفسور لورن به مسول این کار توصیه کرده بود که جلوی همه حاضرین بگیرند و تعارف کنند ولی به ما که مسلمان بودیم نه. یادش بخیر، خیلی از فرهنگ ایران و مسلمانان آگاهی داشت.

[2] - «دکتر چه می‌گوید؟» توسط منتقدین شریعتی نوشته و در سال 1351 توسط نشر "بی نا" منتشر شد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی این اشعار را در صدای دلنشین شاعر گرانقدر معاصر، دوست عزیزم جناب آقای کاظم هوشمند، می شنیدیم نمی دانستم این هم قطعه ایی از اشعار شاعر فقید بلند مرتبه، اما گمنام کشورمان جناب آقای سید محمد علی ریاضی یزدی است که در امانت تمام، در سخن شاعر معاصر، که دوازده هزار از این قطعات زیبا را در حافظه خود دارد و از قضا، در اثر همنشینی ها زیاد با جناب ریاضی یزدی 2000 بیت آن متعلق به مرحوم ریاضی است، که جناب آقای هوشمند، شعر عاشقانه ی ذیل را در صبحی دل انگیز برای پرواز دل ما هدیه کرد، هدیه ایی گرانقدر از نشست های استاد محمد حسین شهریار، ریاضی یزدی و خود جناب هوشمند :

بس جای بوسه مانده بر آن روی همچو ماه      جایی دگر نمانده، که عاشق کند نگاه

زلفت بلا بود، چشم بلا، خال لب بلا    از این همه بلا به خدا می برم پناه

صورت سفیدُ، ساق سفیدُ بدن سفید   یارب مباد نامه اعمال کس سیاه

قربان انقلاب سفیدت، که می کُشد    چشم سیاه مست تو، ما را به یک نگاه

شیطان به گندمی ره عالم زد از بهشت   با آن همه جلال و رفعت و با آن مقام و جاه

خال تو، روی ماه تو، چشم سیاه تو،          عالم که هیچ بر سر شیطان نهد کلاه

حسن بتان به چشم خدا بین عارفان    با آن همه ملاحت آن لطف دلبخواه

یک پرتو از جمال جمیل ازل بود      که افتد به روی ماه تو از عالم اله

لطف چمن، طراوت گل، سرخی شفق    نور ستاره روشنی آفتاب و ماه

طیفیست، سایه اییست، شعاعیست شعله اییست    کز نور آن شجر، که به موسی گرفت راه

دل پاک کن که پرتو نور خدا یکی است        هم در رواق مسجد، و هم صحن خانقاه

شب خیز باش همچو ریاضی که دیده است    در پرده های ظلمت شب، نور صبحگاه

بی خود نبود که استاد شهریار مرید سید محمد علی ریاضی یزدی بود، ایشان از کارکنان دانشگاه تهران بود، و شهریار سال ها از محضر آقای ریاضی یزدی تلمذ کرد، و ریاضی در گمنامی فوت کرد و شهریار در شهرت.

همه شهر را گرفتی تو به شعر شهریارا    تو که شهریار شعری امیر شهر یارا

به بسیط خاک رفته همه جا سرود پاکت     به در آی شهریارا، و بگیر شهر ما را

ز فراز آب رفعت، بگشای چتر دولت،     که به زیر سایه تو، شود آشیان هما را

چکد آب زندگانی ز مداد و خامه تو     که گرفته کلک شعرت، سر چشمه بقا را

تو سرود آسمان را، بَرِ خاکیان فرو خوان    ز علی بگو که ببیند جمال کبریا را

تو چنان به وصف مولا سخنی صواب گفتی  که خدا به شهد شعر تو، کرم کند شفا را

تو بدین گدای گفتی که در خانه علی زن    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

دهن تو را ببوسم به سپاس آنچه گفتی          علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را

ز ریاضی این غزل را، که سرود آسمانی است     پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا

آقای ریاضی یزدی رییس اموال دانشگده پزشکی و ده تا بیمارستان بود، و در عین گمنامی، دنبال نام نبود ولی همه را در شب های شعر خط هنری می داد. شهریار با ایشان مناظره شعری داشت، و از ایشان یاد می کرد و تقدیر داشت.

ز ریاضی این غزل را که سرود آسمانی است     پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا

خدا رحمت شان کند، شعرا این گونه با هم دوست بودند، نه مثل الان که شعرا سایه هم را با تیر می زنند. ریاضی یکی از شاهکارهای ادب و ادبیات ایران است، حدود دو هزار بیت از ایشان را من فقط از حفظ دارم. آقای ریاضی یزدی دوست داشت، که من اشعار ایشان را در مجالس شعر از جمله خانه هنرمندان بخوانم. آقای ریاضی یزدی سال 1361 مرحوم شدند،   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خاطراتی که می آید، بازگو کننده حوادث و بازیگران قیام سال های 1356 تا 1357 است، دو سالی که قیام مردم ایران آغاز و بدنبال آن سلسله پهلوی سرنگون گردید، این خاطرات به گوشه ایی از فضا و نقش بازیگران این خیزش از زبان یک عضو فعال "انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا کانادا" بیان می شود، که در تاریخ 17 آبان 1397 روایت شده است:

من آن موقع دانشجوی "دانشگاه واشنگتن" در شهر سیاتل امریکا بودم، اما اخبار داخل ایران را نداشتیم، موج کوتاه 19 (SW) رادیو سراسری از ایران پخش می شد، ولی آن هم یکی دو خبر از ایران می گفت، و می رفت به سراغ اخبار بقیه مناطق جهان می رفت، و برای این که این نوع خبر دهی دانشجویان مقیم امریکا را اغنا نمی کرد و نمی خواستند از اخبار تحولات کشور بی اطلاع بمانند، یک شماره تلفنی آقای ابراهیم یزدی به من داد و گفت این شماره تلفن را بگیر که از یزد است و اخبار 24 ساعته ایران را به شما می گوید، اخبار درست، اخبار قیام مردم؛ که ظاهرا این حرکت از طریق اطرافیان آقای صدوقی که بعدها ترور شد، پشتیبانی می شد، و آنقدر کارشان مخفی بود که ساواک نتوانسته بود این تلفن و گردانندگان جمع آوری و نشر این اخبار را کشف و دستگیر نماید؛ این روند از سال 1356 تا 1357 و پیروزی انقلاب، حدود دو سال ادامه داشت، آنها شبکه ایی بودند که به تمام ایران وصل بودند، و اخبار همه جای ایران را جمع کرده و تدوین و منتشر می کردند، اخبار همه ایران از جهرم، فیروزآباد، شیراز، شاهرود و... از همه جا را جمع آوری می کردند، ما از اینجا به این تلفن در یزد زنگ می زدیم و به این تلفن وصل می شدیم، و اخبار 24 ساعته ایران را که متن ضبط شده ایی بود، شروع به پخش می کرد و ما هم آنرا ضبط کرده و نوارش را پیاده  می کردیم، به صورت خبرنامه چاپ و تکثیر و پخش می کردیم.

ما در سیاتل حدود 50 دانشجوی ایرانی بودیم، مرحوم آقای ابراهیم یزدی انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا – کانادا را راه انداخته بود، آقای حسین شیخ الاسلام، که معاون وزارت امورخارجه بود، بعد شد مشاور رییس مجلس، دوبار هم نماینده مجلس بود، که وقتی بعد از پیروزی انقلاب از امریکا آمد، در قالب دانشجویان پیرو خط امام بود که سفارت امریکا را اشغال کردند، آنجا با آقای محمد هاشمی، برادر آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه برکلی بودند که چون محمد هاشمی به لحاظ سنی از همه بزرگتر بود لذا به ایشان می گفتیم "پدر"، اینها همه اعضای انجمن اسلامی بودند.

انجمن برای ارایه خدمات به ایرانیان و مسلمانان یک جایی را در سیاتل و... تاسیس کرده بودند، به اسم خانه مسلمانان (Muslim House)، تا هزینه های ایرانیان و مسلمانان در آنجا کاهش یابد، همین آقای شیخ اسلام برای ما در خانه مسلمانان در برکلی امریکا عدس پلو درست می کرد، دانشجویان از گوشت های امریکا متنفر بودند، لذا غذاهایی درست می کردیم که گوشتی نباشد، یکی همین عدس پلو بود که ایشان متخصص پختش بود؛ اینجا دانشجویان ایرانی از ایالت واشنگتن، اورگان و سپس کالیفرنیا با هم ارتباط داشتند، و از این خانه های مسلمانان (مسلم هاووس) برای رفت و آمد و اقامت استفاده می کردند که قیمت بسیار ارزانی اجاره و راه اندازی و با خرج انجمن کار می کردند.

وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی و آخوندها:

انقلاب از دیماه 1356 شروع شد، و وقتی که پسر آقای خمینی، سید مصطفی در نجف عراق به رحمت خدا رفت. و در مسجد شیخ انصاری نجف مجلس چهلمین ایشان، خود آقای خمینی سخنرانی کرد، نوارش باید باشد، اگر سانسور نکرده باشند. نوار سخنرانی های آقای خمینی، فوری برای آقای ابراهیم یزدی به امریکا می آمد و او هم برای ما می فرستاد، و ما هم تکثیر می کردیم؛ در آن زمان خود آقای خمینی هم هرگز فکر نمی کرد، که دیماه سال بعد چی می شه (خروج شاه از کشور) و در مجلس پسرش سخنرانی می کرد.

در این سخنرانی ایشان گفتند ما دیگر کار و عمر خودمان را کردیم، خدا ما را ببخشد، ما هم می رویم، راجع به شهادت پسرش هم که می گفتند "کشته شده، همه می میرند، به جهات مختلف، بچه ی من هم نمی توانم بگم کی کشته و کی نکشته، کار خدا و خلقت است که آدم ها می میرند، ما هم خواهیم مرد، اما دو تا نصیحت دارم برای شما، یک وصیت به روشنفکران دانشگاهی دارم، یک وصیت هم برای آخوند ها و روحانیت"، آقای خمینی یک خصوصیتی که داشت، در صبحت های خود اسمی از افراد نمی برد، اما از نوع حرف ایشان ما متوجه می شدیم که منظور آقای خمینی چی و کی بود.

در ایران که ما بودیم، آقای دکتر شریعتی که ایشان هم در 29 خرداد 1356 در لندن فوت کردند، هر شب جمعه در حسینیه ارشاد سخنرانی داشتند و این ها پیاده شده، و پلی کپی و تکثیر و پخش می شد، کتاب ها و نوشته های شریعتی را برای آقای خمینی هم می فرستادند، و یا برای ایشان تعریف می کردند، از جمله کتاب های شریعتی کتاب "تشیع علوی، تشیع صفوی" بود که حاصل ده شب سخنرانی ایشان در حسینیه ارشاد بود، ظاهرا این کتاب را برای آقای خمینی هم فرستاده بودند، و خوانده بود، لذا وقتی می گفت "روشنفکران دانشگاهی" ما می دانستیم منظورش چه کسی بود، و یا بعد در بین روحانیت چه کسی، منظور آقای خمینی شیخ احمد کافی بود که در مهدیه تهران سخنرانی داشت، و او به شریعتی ناسزا می گفت، از کلمات قصار مرحوم کافی که در نوارش را ما در ارشاد می شنیدیم و می خندیدیم؛ این بود که "این حسینیه ارشاد است یا یزیدیه اضلال است" یعنی شریعتی در ارشاد صحبت می کرد و او در مهدیه به او ناسزا می گفت؛ و به عنوان نماینده آخوندها می گفت "شریعتی کافر است، بی دین است، او دست بسته (به شیوه اهل سنت) نماز می خواند،" و آقای شریعتی می گفت "از مهدیه تا ارشاد دو قدم راه است بیا ببین من دست بسته نماز می خوانم؟!!"

آقای خمینی اسمی از آقای کافی هم نمی برد و می گفت من دو تا نصیحت دارم، یکی به روشنفکران دانشگاهی و یکی هم به روحانیت، و ما در امریکا می فهمیدیم که منظور ایشان از روحانیت شیخ احمد کافی است که بعد از انقلاب در حادثه تصادف اتومبیل فوت کرد و روشنفکران دانشگاهی هم منظور به دکتر شریعتی بود.

و اما "وصیت من به روشنفکران دانشگاهی این است که یک کمی مطالعات تاریخی خود را بیشتر بکنند، وقتی می گویند چرا آخوند های شیعه در دوره صفوی با شاه ها ساختند، پس آخوند های درستی نبودند، که رفتند و با شاه ها ساختند، امثال علامه مجلسی، شیخ بهایی، و آخرها ملاصدرا و... که در دوره صفوی با شاه ها ساختند، می دانید چرا ساختند، من به شما می گویم، موقعی که شاهان صفوی بر ایران مسلط شدند، شاه صفوی به بلاد ایران بخشنامه کرد که به مجرد وصول این بخشنامه، در اذان بعد از اشهد ان محمد رسول الله، همه باید بگویند اشهد ان امیرالمومنین علی ولی الله، موقعی که این بخشنامه را کرد، از بلاد ایران این پاسخ برای شاه صفوی آمد که مردم ایران آمادگی لازم را ندارند، شش ماه به ما وقت بدهید تا ما مردم را آماده کنیم،

اکثریت به مرام اهل سنت بودند و شیعه در ایران کم و در اقلیت بوده است، حالا آیا روحانیت صفوی موقعی که دید یک همچنان موقعیتی تاریخی دستش آمده، بد کرده با شاه صفوی ساخته که الان ایران را شیعه کرده که من و تو به عنوان شیعه بتوانیم حرف بزنیم، یعنی فلسفه ساخت و پاخت روحانیت شیعه با شاهان صفوی صرفا چون شیعه بودند و مذهب شیعه را دین رسمی در ایران کردند. شیعه قبلا در ایران بوده ولی مخفی که این شهادتین را نمی توانستند بگویند، و این ممنوع بوده و شیعه را به خاطر این شهادت کافر می دانستند و شیعه را رافضی یعنی خارج و منحرف از دین می دانستند. حالا روحانیت صفوی بد کردند این موقعیت تاریخی را بدست آورده و با شاهان صفوی که شیعه های بسیار غلیظ بودند." این بود وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی.

اما وصیت من به روحانیت ایران، "آنها حق ندارند روشنفکران دانشگاهی را تکفیر کنند (کاری که شیخ کافی می کرد و اصطلاح تکفیر از اینجا شروع شد)،  شما انسانید، مگر در حوزه تحصیل نکردید، حوزه محل بحث و مباحثه هست، بنشینید با هم مباحثه، بحث و گفتگو کنید، این حق را شما ندارید، این گناه بزرگی است که شما دارید روشنفکران دانشگاهی را تکفیر می کنید." این سخنرانی را در مجلس چهلم پسرش داشت.

آقای ابراهیم یزدی نماینده آقای خمینی در امریکا و کانادا بود، و من مدرکی ندارم ولی می گفتند آقای خمینی به آقای یزدی گفته بودند که وجوهاتی که دریافت می دارید لازم نیست برای من بفرستید همان جا خرج دانشجو، گسترش شیعه و اسلام و مسلمانان کنید، بعضی موقع ها هم در این رابطه بعضی شوخی هایی را با آقای یزدی می کردند که خمس هایی که ایشان دریافت می کند.

اختلاف مجاهدین خلق با آقای خمینی :

یک روزنامه دیگر هم آقای یزدی در امریکا منتشر می کرد از همان تگزاس، به نام "روزنامه پیام مجاهد" منتشر می کرد؛ اسمش روزنامه بود ولی هفته ایی یکبار منتشر می شد، و این را هم هر هفته بین اعضای انجمن در ایالت های مختلف از جمله برای ما در سیاتل ارسال می کردند، این روزنامه و یا هفته نامه ربطی به سازمان مجاهدین خلق ایران نداشت، البته آن موقع اعضای این سازمان چهار آتشه بودند و می گفتند آقای خمینی سرکار بیاید، ولی وقتی آقای خمینی آمد، این ها رو پس زد، فرق آقای خمینی و مجاهدین هم در این بود که مجاهدین معتقد به شورش و قیام مسلحانه بودند ولی آقای خمینی مخالف بود، و می گفت "مسلحانه نمی شود و نکنید،" ولی این ها گوش نمی دادند، ولی آقای خمینی می دید که اینها هم دارند می روند، کار می کنند و دارند می آیند و حرکت آن ها به نفع انقلاب هست که پیروز بشه، ولی این خط و مشی مسلحانه مورد موافقت من نیست.

موقعی که پیروز شد آقای خمینی این ها را پس زد،  مسول سازمان مجاهدین که نمی دانم زنده است یا مرده، بعد از پیروزی چند بار درخواست ملاقات با آقای خمینی کرد ولی او را نپذیرفت و همین باعث اختلاف شد و آقای رجوی می گفت که "من این هم کشته دادم و این همه مبارزه کردم حالا آقا ما را نمی پذیرد". به همین علت بود که آقای خمینی، رجوی را نپذیرفت.

اخباری که از ایران می آمد، با مواردی از جمله تحلیل و تفسیر در هم تلفیق می شد و پیام مجاهد توسط همین آقای یزدی منتشر می شد. هزینه ها هم از همین وجوهات که آقای خمینی گفته بود، نمی خواهی بفرستی برای من، خرج می شد.

اهل سنت مصر و عراق نرم ترند :

ما نشست هایی هم داشتیم یک بار که تازه رفته بودم امریکا و با جو آنجا آشنا نبودم و از طرفی چهار آتشه هم بودم، زیرا در مکتب شریعتی هم تقریبا تربیت شده بودیم، در همین خانه مسلمانان سیاتل نشست های هفتگی داشتیم، که بانی آن انجمن اسلامی بود و دانشجویانی مسلمان از کشورهای دیگر هم آمده بودند. از جمله عراق، عربستان و.... من سخنرانی داشتم در مورد مسایل مذهبی و تاریخی و بدون توجه به واکنش احتمالی این میهمانان اهل سنت به نقد معاویه نیز پرداختم، که توسط دانشجویان متعصب عربستانی مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، که چرا به خلیفه مسلمین احترام نگذاشتی و... البته اهل سنت عراق، مصر ملایم اند و مثل اهل سنت لیبی و عربستان نیستند، این دوست عراقی ما که اسماعیل احمد و دانشجوی دوره دکترای جغرافی بود، به کمک ما آمد و ما را از زیر دست و پای این ها بیرون آورد؛ و با زبان عربی دعوا را فیصله دارد. البته من فکر نمی کردم روی معاویه اینقدر حساس باشند.

آقای ظریف و چند تن دیگه از جمله حسین شیخ الاسلام در کالیفرنیا بودند و وقتی رژیم سقوط کرد به واشنگتن رفتند و سفارت را تحویل گرفتند، به زور هم گرفتند. او اخیرا در مقاله خود گفته بود که در دوره شاه گذرنامه مرا تمدید نمی کردند، وقتی رفتیم تو سفارت خودم گذرنامه ام را تمدید کردم.

تفاوت پلیس امریکا و ایران :

سمینارهای سراسری انجمن های اسلامی را هم داشتیم که سالانه یک بار انجام می شد و همه را دعوت می کردند. آخرین آن در آذر 1357، که تجمع ما در اوکلاهاما سیتی در جنوب غربی امریکا برگزار شد. ما هم از سیاتل یک مینی بوس کرایه کردیم و عازم آنجا شدیم، 24 ساعت بیشتر طول کشید تا رسیدیم، در اوکلاهاما یک ورزشگاه بزرگ را برای تجمع ما اختصاص داده بودند، و حدود هزار نفر از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا و کانادا در این نشست شرکت داشتند.

خاطره ایی در بین راه این مسیر هنگام عبور از بالای تگزاس دارم که فرق پلیس امریکا و ایران را در کمک به در راه ماندگان متوجه می شوید، این مسیر در آذر ماه سرد و یخی، و هوا برفی بود، و ما در بیابان بنزین تمام کردیم، و نمی دانستیم باید چه کنیم، ولی نمی دانم آنها چطور و با چه سیستمی (رادار و...) متوجه شدند و به کمک ما آمدند و از ما گالن گرفتند و  برایمان سوخت آوردند، و هیچ هزینه ایی که نگرفته هیچ، هرگز سوال نکردند که چرا سوخت نزدید، چرا اصلا آمدید و... با نهایت احترام برخورد کردند. دبه آبی داشتیم که برای طهارت و آفتابه ... استفاده می کردیم به آنها دادیم و بنزین آورند. بهترین کمک با بیشترین احترام را ما آنجا دیدیم.

آقای یزدی کارگردان اصلی این سمینار بود. انجمن در دانشگاه واشنگتن در سیاتل دو تا اتاق داشت، البته هر گروهی می گفت ما فلان تشکل دانشجویی داریم، امریکایی ها به او امکانات و اتاق در دانشگاه در اختیار می گذارند.

نقش شریعتی در ایجاد انقلاب :

در خصوص نقش دکتر علی شریعتی در انقلاب، هم این که گفته می شود معلم انقلاب درست است، و هم این که جاده صاف کن انقلاب، هم درست است، و هر دو را می شود گفت. وقتی شریعتی آمد، جوانان سرگردان بودند، روحانیت توان اغنای جوانان را نداشت، یعنی سخن تازه ایی نداشت که به جوانان بگوید. جوانان نمی توانستند سخنان آخوند ها را هضم کنند. و جوانان دنبال چیزهایی دیگری بودند، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم و... و ایسم های دیگر، آمده بود و شریعتی می دانست که اینها چیست و در مقابلش چه باید کرد.

شریعتی که به ایران آمد، حسینیه ارشاد را که آقای ارشاد ساخته بود، به کمک مرحوم پدرش و حتی همین آقای خامنه ایی و هاشمی رفسنجانی که با او دوست بود و رفت و آمد داشتند، سخنرانی هایش را به اینجا منتقل کرد. شریعتی درد جوانان را می دانست، او به این مطلب رسیده بود که جوانان دیگر از اسلام انتظار دانستن طهارت و... ندارند، درد جوانان این بود که چگونه جواب این مکاتب و ایسم ها را بدهند، و نشان بدهند که شیعه از همه این ایسم ها سر است.

و این که به عنوان مثال، آنچه خوبی در سوسیالیسم است در اسلام هم هست و عیوب سوسیالیسم در اسلام نیست. کمونیست ها در بین دانشجویان و جوانان ایران خیلی فعال بودند، شریعتی آمد و قد علم کرد، اما با زبان روشنفکری، شریعتی نقشش این بود که جوانانی را که به سمت این مکاتب و ایسم ها جذب می شدند، را به طرف شیعه باز می گرداند. کار شریعتی تحکیم شیعه بود چراکه چنانچه جوانان جذب مذهب می شدند خود به خود کارگردان شیعه آخوند ها بودند، و لذا در جهت آنها کار می کرد، اما روحانیت این را متوجه نبود و بعضی به مبارزه با او برخواستند، اما حرکت شریعتی در زمینه سازی و تحول در مردم برای انقلاب بارز بود و حتی روحانیت را هم به صحنه کشید، با این عنوان که، حال که او می تواند، ما هم می توانیم، و در رقابت با او برخی روحانیون به صحنه آمدند.

روحانیت در مقابل حرکت شریعتی گفت که، ما هم اگر بخواهیم، می توانیم وارد مبارزه بشویم. آقای هاشمی رفسنجانی، آقای خامنه ایی، آقای صدر بلاغی، آقای شیخ مرتضی شبستری از این جمله بود، پدر آقای شریعتی، محمد تقی شریعتی که خیلی آدم خوبی هم بود، اینها هم جلو آمدند. اما به یک مناسبتی بین شریعتی و مطهری اختلاف افتاد، مطهری هم در ارشاد صحبت می کرد، اما وقتی شریعتی بود تمام سالن، صحن و حتی خیابان جاده قدیم شمیران هم پر جمعیتی می شد، که برای شنیدن می آمدند؛ از همه ایران برای شنیدن این سخنرانی های آقای شریعتی می آمدند، ولی نوبت آقای خامنه ایی، رفسنجانی و دیگر این قسم روحانیون که می شد، شاید سالن حسینیه هم پر نمی شد؛ آنها نمی توانستند به زبان جوانان آن موقع حرف بزنند، که اشتیاق به شنیدن سخنان شریعتی داشتند، شریعتی فن بیانی داشت که هر چه گوش می کردی، اصلا خسته نمی شدی، چهار ساعت اگر صحبت می کرد، خوابت نمی برد، ولی آنها اگر یک ساعت صحبت می کردند خوابت می برد. وقتی شریعتی سخنرانی داشت، کاخ جوانان که در نزدیکی ارشاد بود، خالی و تعطیل می شد، همه برای سخنرانی می آمدند.

من به جرات می توانم بگویم که اگر شریعتی نیامده بود انقلاب هم نمی آمد، برای اینکه او بود که جوانان را به سمت شیعه و به طرف مذهب و مبارزه کشید، در حالی که همه جوانان داشتند بی دین می شدند، او بود که آنها را فرا خواند و باز گرداند، شریعتی را اگر بگوییم معلم انقلاب بود، درسته، اگر بگوییم راه صاف کنم آقایون بود هم درسته، و اگر نبود به نظر من انقلابی هم نبود، او جوانان را جذب کرد، همان جوان هایی که تابع مجاهدین خلق هم بودند طرفدار شریعتی بودند.

اتهام شریعتی هم این بود که می گویند، التقاطی صحبت می کرد، اختلاف شریعتی و مطهری هم همین بود، که در آخر مطهری قهر کرد و رفت مسجد الجواد، التقاطی یعنی مال مکاتب دیگر را با اسلام قاطی می کردن، بد بودن روحانیت با شریعتی به همین خاطر بود، مطهری می گفت لازم نیست که التقاطی حرف زد، چرا باید مارکس را با اسلام وارد کنیم، چکاری با مارکس داریم، چکاری با ژان پل سارتر داریم، چکاری با این مکاتب داریم، ما همه چیز در اسلام داریم، الان هم همینطور فکر می کنند. حتی آن کسانی که مطهری را کشتند را می گفتند الهام گرفته از شریعتی بودند، دلیلی که نبود، فقط می گفتند.

من هر هفته برای شنیدن سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، حتی یک نامه هم خود شریعتی به من نوشت، چه آن موقع که من دانشجوی دانشگاه تهران بودم، و چه بعد از دانشگاه که دو سال سربازی را در کرج به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی بودم، هر هفته برای سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، و چه  مدتی که کار آموز دادگستری بودم و چه بعد از آن که در دادگستری محلات مشغول شدم، از آنجا هم برای شنیدن سخنرانی شریعتی هر هفته می آمدم، نه من، از همه ی ایران هرکه می توانست از دور و نزدیک می آمدند.

آقای شریعتی! حرکت و افکار شما ایران را نجات نمی دهد :

 یک رفیقی داشتم به اسم کریم علیپور فرد که از طرفداران نهضت ملی شدن نفت و دکتر محمد مصدق بود و معتقد بود سکولاریسم دوای درد این کشور است، و تقریبا چهار سال قبل از این که من به محلات بروم، رفت امریکا و الان هم در شهر دیویس در ایالت کالیفرنیا هستند، و هنوز بر نگشته، و همانجا مانده است، ایشان، وقتی من در دانشگاه تهران بودم، کارمند دانشگاه تهران، در دانشگده حقوق بودند، در اینجا فوق لیسانس را گرفت و رفت امریکا، هم رفیق بودیم و هم همولایتی، کتاب ها و سخنرانی های شریعتی که هر هفته چاپ می شد، من برای او هم با پست می فرستادم، پست آن موقع هم مجهز و هم ارزان بود.

ایشان عقاید شریعتی را خوانده بود، و نهایتا یک نامه ایی با احترام زیادی برای من نوشت، مرا مورد خطاب قرار داد که به آقای شریعتی بگویید، "حرف های شما درست است، ولی این حرف ها مربوط به چهارصد سال پیش است، اکنون دیگر زمانش گذشته است. شما نمی توانید با این طرز فکری که دارید ایران را نجات دهید، تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد، این مکتبی که شما معرفی می کنید اگر چهارصد قبل آمده بود خوب بود، اکنون جوابگو نیست، این مکتب شما اگر همزمان با شروع مکتب پروتستان در مسیحیت، در شیعه مطرح می شد درست بود، اگر همزمان با آن خیزش در مسیحیت، در مکتب شیعه ایران این مطرح می شد باعث پیشرفت ایران می شد، ولی اکنون دیگر زمانش گذشته و دیر شده است. نسخه شما بدرد امروز ایران نمی خورد" نامه مفصلی در دو صفحه و نیم بود.

بعد از انقلاب این نامه در مجموعه 28 جلدی دکتر شریعتی چاپ شده بود. این نامه را وقتی دریافت کردم، از محلات آمدم تهران و دادم به خود آقای شریعتی که جواب ایشان را بدهد، شریعتی دایم مرا در این سخنرانی ها می دید، رفتم جلو، مشغول کشیدن سیگار بودند، گفت "چیه"، گفتم چنین نامه ایی برای من رسیده، می دم خدمت شما جواب بدهید، گفت "چشم"، و ادامه داد "هفته ایی دیگر که می آیید؟" گفتم بله، گفت "هفته دیگر جوابش را می دهم"، هفته بعد آمدم مرحوم شریعتی به خط خودش جواب را نوشته بود، اولا این که آقای (علی پور) فرد شما را خیلی دوست دارد، این را هم تصدیق می کنم که شما هم ما رو دوست دارید، ولی در جواب باید بگویم که در حال حاضر راهی غیر از این وجود ندارد، درسته و نمی توانم بگویم که حتما شما اشتباه می کنید، ولی در حال حاضر هم راهی به جز این وجود ندارد."

به نظر من دکتر شریعتی هم درست مثل آقای خمینی فقط دنبال سقوط پهلوی بودند و این که بعدش چی بشه برای شان مهم نبود، حرف آقای شریعتی هم درست بود، که اگر رژیم سلطنتی سقوط نمی کرد، که نمی شد، باید اول سقوط می کرد و بعد می دیدیم که چه می شود کرد.

آقای خمینی قبل از 1356 فرد ناشناخته ایی بود:

(سوال : به نظر شما این که گفته می شود تا سال 1356 خود امام خمینی هم شناخته نبود و...) نه این دروغ است، سال 1339 آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفت، آن موقع من سیکل اول متوسطه بودم، موقعی که خبر فوت ایشان رسید، همه جا برای ایشان مراسم گرفتند از جمله میمند، شهر ما، من آن موقع که هنوز 15 خرداد 1342 هم اتفاق نیفتاده بود، آن موقع من نزد پیش نماز مسجد محل درس جام المقدمات و عربی را در کنار دروس مدرسه می خواندم، الان هم هرچه از عربی دارم از آن موقع دارم، الان هم سحر خیز هستم از همان موقع است، بعد از نماز صبح که جماعت می خواندیم، ما چند نفر شاگرد بودیم که آخوند مسجد عربی به ما درس می داد. برق نداشتیم و من فانوس جلوی ایشان می گرفتم که بیاید مسجد و ببرمش خونه، آن موقع بین این آخوند ما و یکی دوتا از دوستانش مطرح بود که حالا بعد از بروجردی مرجع کیست، هر کس یک حرفی می زد، من بین صحبت های آنان اسم آقای خمینی را شنیدم، و در کنار شریعتمداری، حکیم، خویی و... مطرح بودند.

بعد از آقای بروجردی اعلامیه های آقای خمینی برای ما در مدرسه می آمد، که من خودم پخش می کردم، تا آقای بروجردی بود، آقای خمینی حرفی نمی زد. شاه هم ظاهرا در یکی از کتاب هایش در جواب سوالی که چرا شما برنامه اصلاحات خود را زودتر شروع نکردی، گفته بود "تا آقای بروجردی بود، من نمی توانستم"، همه کاره آقای بروجردی بود، و بدون مشورت آقای بروجردی هیچ کاری نمی توانستند بکنند، بعد که مرد، انقلاب سفید را شاه اعلام کرد، که با مرگ آقای بروجردی کارهای آقای خمینی شروع شد، تا رسید به خرداد 1342 و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال 1346 بود که به سن اعزام به اجباری (سربازی) رسیدم و می دانستیم که برای جلب سرباز خواهند آمد و بالاخره آمدند و ما را برای اعزام ثبت نام کرده، و قرار شد در موعد مقرر اعزام، در مسجد اخیانی ها در شاهرود تجمع کنیم. همین کار را هم کردم و وارد مسجد که شدم سرکار استوار حاضر گفت "شناسنامه (ات را بده)" و من هم که مراتب احترام و عرف نظام را نمی دانستم، و بجای "بفرما قربان" گفتم: "بگیر" و او هم بی درنگ با یک شُمُش (ترکه چوب نرم درخت) که دستش داشت شروع به زدن خم لنگ های من (از ناحیه پاهایم) کرد و کتک حسابی به من زد.

که "بگیر چیه؟!، تو از همین الان سربازی، درست صحبت کن، نظم داشته باش..." پدرم که برای بدرقه آمده بود، هم با دیدن این صحنه به گریه افتاد و رفت. بعد هم همه ما را به مرکز آموزش 304 بیرجند اعزام کردند، و ابتدا فرمانده پادگان، آقای سرهنگ ستاد بازرگان برای ما سخنرانی کرد، و آموزش ها شروع شد، هفده روز من در این پادگان بودم.

یکبار ارشد ما گفت، بروید آن کلاغ را بگیرید و بیاورد، و در واقع این تنبیه بخاطر سخن و یا خنده ایی و یا بی نظمی بود که یکی تو صف کرده بود. کاری محال، ولی کسی توان نداشت که مخالفت کند. محوطه این پادگان رمل و ماسه ایی بود، و من آنقدر دویده بودم که حالم خراب شده و به حالت مرگ افتادم، مرا به مسجد پادگان که مسجد کوچک اما خیلی تمیز و عالی بود و به همه جای پادگان ارجعیت داشت، منتقل کردند و من در حالت نیمه بیهوشی بودم و یکی از دوستان هم که با هم اعزام شده بودیم، به این عنوان که در حال مرگ هستم، داشت روی سرم قرآن می خواند.

بعد از هفده روز آموزش های سختی که جریان داشت مرا نزد سروان دکتر طاهری (اهل شهر بایزید بسطامی بود) فرستادند، که با تیمی برای امتحان و انتخاب سرباز برای نیروی گارد شاهنشاهی، به پادگان بیرجند اعزام شده بود، و در درمانگاه پادگان شهر بیرجند استقرار داشتند، و او هم وقتی حال مرا دید، که نمیتوانم خوب راه بروم، با مهربانی گفت، "چی شده پسرم؟!" من هم گفتم "الان 16 روزه که این پوتین ها توی پای منه، اندازه ام نیست و بندهای پوتین، گوشت پای منو بریده و رفته داخل گوشت پا، با بشین و پاشو هایی که می دهند، این وضعیت بدتر هم شده ... وقتی شرح حالم را شنید، ناراحت شد و گفت "مگر اینها انسان نیستند؟!"   

در نزدیکی دفترش یک چشمه آب بود، بلافاصله یک سرباز را احضار کرد و گفت : این سرباز را ببر و پاهاش را در آب قرار دهید، آنقدر نگهدارید تا پوتین ها در آب نرم شده و سپس آرام آرام بندها را باز کنید و پایش را از پوتین بیرون بکشید، حدود سه چهار ساعتی پاهایم را در آب نگهداشتم تا پوتین ها نرم شد و بعد بندهای پوتین را باز کردیم و از پا جدا کردیم.

کارمان که تمام شد به همین سرباز دستور داد، که وسایل این سرباز را ببرید واحدش تحویل بدهید، او با این استیل بدنی و... مناسب سربازی گارد سلطنتی است و از همین لحظه او سرباز پذیرفته شده گارد خواهد بود، و آمارش را جزو سربازان پذیرفته شده اعلام کنید. با توجه به زخم های پاهایم به من دمپایی دادند و با همان دمپایی ها به پادگان سلطنت آباد تهران منتقل شدم.

به میدان پادگان آموزشی سلطنت آباد تهران هم که رسیدیم، اولین کاری که کردند تمام آنچه به تن داشتیم، همه را گرفتند و ما را به حمام فرستادند. در حالی که حمام های پادگان بیرجند با گونی از هم جدا می شد و نه درب داشت و نه پیکر درست، آبش هم از بشکه ها تامین می شد، اینجا حمام ها آنقدر تمیز بود که دل مان نمی خواست که از آن بیرون بیاییم، آب گرم و عالی، بیرون که آمدیم دیدیم یک دست لباس نو آورده اند و خیاط هم آمده و اندازه گیری می کند که این لباس به تن ما خوب و درست بنشینه، سایز پوتین ها هم همینطور، کفش راحتی هم دادند که به همین صورت بود؛ و ما را به گروهان 12، گردان 3، مرکز آموزش پادگان سلطنت آباد فرستادند، و بدین ترتیب بعد از 4 ماه آموزش شدیم سرباز گارد شاهنشاهی.

نهارخوری پادگان هم که معرکه بود، میز و صندلی استیل، که صندلی ها گرد و به زیر میز با لولایی وصل می شد و بعد از صرف غذا می رفت زیر میز، پیش دستی های ملامین (که تازه این جنس ظروف باب شده بود)، قاشق ها، لیوان ها همه یک شماره خاص داشت و معلوم بود که هر یک از آن کیست، بهداشتی و تمیز؛ در حالی که در پادگان بیرجند یک کاسه داشتیم که هم غذا می خوردیم، هم آب و... آن هم از جنس روی که خودمان خریده بودیم. اینجا همه چیز مرتب بود و چهار نفر سرباز هم از خود ما مامور پذیرایی بودند، خلاصه خیلی سرکیف بودیم که عجب جایی آمده ایم.

اینجا اگر می دویدیم و ورزش و تمرین می کردیم، روی اصول صحیح انجام می شد، بعد از پایان آموزش هم به گروهان 12، گردان سه رزمی گارد سلطنتی فرستاده شدیم؛ یک شب در میان، یا دو شب در میان، می رفتیم آمادگاه صاحب قرانیه (کاخ نیاوران)، بعضی مواقع هم نوبت ما می شد که به کاخ های شهر می رفتیم. یک هفته می رفتیم باغ شاه، 15 روز، بعضی موقع ها یک ماه هم می رفتیم کاخ های شهر، مثل کاخ نخست وزیری، کاخ همایونی، کاخ عبدالرضا، کاخ محمود رضا، کاخ غلامرضا، کاخ مرمر.

یادمه یک شب عید نوروز بود، که من نگهبان اطراف کاخ شاهپور غلامرضا بودم، جایی که نگهبانی می دادیم روی چمن بود، و طوری می رفتیم که پای ما صدا ندهد، و مزاحمتی برای ساکنین کاخ ایجاد نکنم، اما هنگام نگهبانی خوابم برد، و از چمن خارج شدم و روی سنگ های دور کاخ، در حال راه رفتن و چرت زدن بودم، که ناگهان از خواب پریدم و محکم پایم را زدم روی زمین، که نیفتم، و شاهپور غلامرضا که این صدا را شنیده بود، پنجره را باز کرد، با عتاب و خطاب گفت: "برو بیرون، برو بیرون، برو بیرون" در حالی که جرات هم نمی کردم که بروم بیرون، و ترک پست کنم، رفتم گوشه کناری از دید ایشان مخفی شدم و با تلفن هایی که داشتیم، زنگ زدم به پاس بخش مان، و موضوع را گزارش کردم، و او هم گفت باش تا بیام تو را عوض کنم، صبح که شاهپور غلامرضا از خواب بیدار شده بود، به مناسبت عید نوروز به هشت سربازی که آنجا نگهبانی می دادیم، هر یک یک سکه طلا "یک پهلوی" داد ولی به من نداد، و گفته بود این سرباز مرا از خواب انداخته، ولی من معتقد بودم که او اصلا هنوز نخوابیده بود. این هم یادگاری ماند برای من از او.

یک بار هم درب کاخ صاحب قرانیه من بعنوان یک سرباز مسلح گارد در معیت یک سرباز گارد جاویدان که سن بالایی هم داشت و من تحت نظر او بودم، مشغول نگهبانی بودیم، یک بنده خدایی با یک اتومبیل اٌپل خیلی قدیمی آمد، و همکارم زنجیر را انداخت و او با همان اتومبیل رفت به داخل کاخ، من به همکارم اعتراض کردم که این ماشین مربوط به کاخ سلطنتی نبود که، او جواب داد که "از خودشونه"، گفتم "مگه تا به حال او را دیدی؟!!" گفت نه؛ این ماشین که به داخل رفت یکهو افسر نگهبان که پشت درب کاخ صاحب قرانیه اتاقش قرار داشت، به ما که جلو ایستاده بودیم زنگ زد و با من صحبت کرد، که "این کی بود که به داخل کاخ راهش دادید"، که من جواب دادم "نمی شناسمش، این آقای همکارم زنجیر انداختند و به داخل راهش دادند".

او گفت "چرا راهش دادید، شاید نیروی ضد شاه و سلطنت باشه"، فورا ما هم به نگهبان دور کاخ زنگ زدیم، که او هم همزمان می خواست با ما تماس بگیرد که "این کی بود که به داخل راهش دادید، این مرد روی کاپوت ماشینش، درست روبروی پنجره کاخ، نشسته و نمی دانم چی می خوره"؛ گفتم "بیرونش کن"، و نگهبان اطراف کاخ گفت "نمی دانیم چه زهر ماری خورده که هیچی هم حالیش نیست". به هر تقدیر او را باز گرداندند و آمد، و بیرونش کردیم، بعد تا مدتی دیگر این سرباز جاویدان را ندیدم، تا این که بعدها در آشپزخانه لشکر دیدمش، که به همین دلیل دو درجه تنزل مقام نظامی گرفته، و از نیروی گارد جاویدان هم اخراج شده و به آشپزخانه لشکر منتقل شده بود، و حقوقش هم که تقریبا 1600بود به 600 تومان کاهش یافته بود، و خیلی نگران که چطور خواهد توانست خرج دو پسرش که در امریکا تحصیل می کردند، را بپردازد.

حقوق سربازها در ارتش 15 ریال در ماه بود، اما حقوق ما سربازان گارد ماهی 32 تومان بود، ولی یک ریال هم من در طول این بیست و چهار ماه خدمت، حقوق سربازی دریافت نکردم، و اصلا نفهمیدم که حقوق ما کجا رفت. حتی روزهای آخر سربازی که می خواستم مرخص شوم، و سلاح ژ3 تازه آمده بود ایران، و برای اولین بار نیروهای گارد را بدان مسلح کرده بودند. یک روز صبح که به عنوان ارشد به سرکشی رفته بودم، و اسلحه ام از ناحیه نوک مگسک به تختم آویزان بود، سرباز هم تختی ام، موقعی که می خواست تخت خود را آنکارد کند، و با بقیه تخت ها نظام بدهد، اسلحه مرا انداخت پایین، و سرنیزه که سر سلاح نصب بود، از کمر شکست.

بعد از کلی سوال و جواب که به عمد انداختید و... سی تومان پولم که تمام موجودی ام بود، سر این سرنیزه از دست رفت؛ یادمه اون زمان وقتی وارد گارد شدیم، یک دفترچه حساب پس انداز در بانک صادرات شعبه اختیاریه برای هر یک از ما باز کردند، که همه پولی که با خود داشتم، سی تومان بود که پدرم برایم فرستاده بود، و آن خودش در آن زمان رقم زیادی بود. استوار مشکیان دفترچه پس انداز من را به گرو نگهداشت، تا پول تاوان این سرنیزه اخذ شود، می گفتند باید از امریکا قیمتش بیاید، که خسارتش مشخص و گرفته شود. و بدین ترتیب دفترچه حسابی را که روز اول بردند برای ما باز کردند که داخل جیب ما در حین خدمت پولی نباشد، را دیگر ندیدم و به دستم نرسید، و نفهمیدم چی شد، و سی تومان پولی را که مرحوم بابا برام فرستاده بود هم از دست رفت. علاوه بر این، برای بیست و چهارماه خدمت هم حقوقی دریافت نکردم و هرگز مزه حقوق ارتش را نچشیدم، که هیچ، این پول هم از دست رفت.

خانواده سلطنتی زمستان در کاخ صاحب قرانیه بودند، تابستان می رفتند کاخ سفید، نزدیک میدان دربند؛ شاه خاله ایی داشت که همسر تیمسار اویسی بود، اویسی می گفت آن احترامی که به من می خواهید داشته باشید، به خانمم بگذارید، حتما نگذارید بدون احترام از کنار شما عبور کند، تا اذیت نشوید، تیمسار اویسی نزدیک درب کاخ، خانه داشت، یک روز هم همین خانم یک سینی آلو قطره طلایی برای سربازها فرستاد، زیرا پاسدارخانه و خانه آنها درست رو بروی هم بود، ما اینطرف بودیم، آنها انطرف، اجازه نداشتیم که این میوه ها را بخوریم، اول باید بررسی و تحقیق و آزمایش می شد، و بعد می خوردیم، گروهبان عسکری درجه دار ما، که خیلی ملاحظه کار و ترسو بود، اجازه نداد آنها را بخوریم و این میوه ها که بسیار هوس داشتیم در آن تابستان بخوریم، از دست ما رفت و معلوم نشد، چی به سرش آمد.

خاطره دیگری که دارم، یک بار هم جلوی دفتر شهبانو فرح نگهبان بودم، در اینجا باید به حالت آزاد می ایستادیم، یعنی پاها به اندازه عرض شانه باز و دست ها از پشت قلاب کرده باشد، و گردن بالا و سر جلو، "کاشکول" می بستیم (پارچه آبی رنگ که زیر گلو بسته می شد) و اطو شده و صاف، به طوری که سر را به پایین نیندازیم، که در غیر این صورت نظم و اطوی آن خراب می شد. این باعث می شد که سرما همیشه رو به جلو و بلند بود، که در غیر این صورت مورد تنبیه قرار می گرفتیم، زیرا که گفته می شد "سرباز گارد باید سرش بلند و روب به جلو باشد"، واکسال هم روی دوش ها می بستیم، که سفید رنگ بود تا خیلی مرتب باشیم. ما باید به جلو نگاه می کردیم، منظم ایستاده و نگهبانی هم می دادیم.

به یک باره خیابان جلوی کلانتری مرکزی در مقابل کاخ مرمر شلوغ شد، و اتومبیل ها آمدند و کنار کشیدند و اسکورت های موتوری پیش آمدند، و اتومبیل شاه هم آمد، و جلوی کلانتری که دفتر شهبانو فرح هم همانجا بود، جلوی من توقفی با اتومبیل خود کرد و لحظاتی به من نگاه کرد، و حرکت کرد و رفت، اتومبیل های سلطنتی روی پلاک شان نقش یک تاج بود و به ترتیب مشخص بود که ماشین پلاک یک مربوط به شاه بود و.... ماشین بزرگ ضد گلوله مشکی، که انگار سه ردیف صندلی داشت، و وقتی رفت من متوجه شدم که این شاه بود، که مدتی چشم به چشم من شد، و من اصلا متوجه نشدم که باید چه کنم، و رفت. مثل یک آدم پلاستیکی و مجسمه فقط نگاه کردم، چقدر به ما آموزش داده بودند که وقتی شاه آمد چطور باید جبهه ببندید، پای راست را محکم به زمین بزنی، پای چپ برعکس مورب جلوی پای راست، یک نیم دور بزنید به طرف شاه، و روبری شاه احترام نظامی و تشریفاتش را به عمل می آوردیم، ولی من خشکم زده بود و شاه هم انگار منتظر شد تا من این عملیات را انجام بدهم ولی من که خشک شده بودم، ایستادم و فقط نگاه کردم و ایشان رفت.

خاطرات مذکور واقعی، و برگرفته از مصاحبه با یک سرباز گارد سلطنتی تنظیم شده است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از زمانی انسان به توانایی عقلی، بشری و خدادادی خود پی برد، و متعاقب آن اجتماعات انسانی نیز شکل گرفت، شکل اداره این اجتماعات نیز اهمیت یافت، و بشری که برای خود شخصیت انسانی قایل شد و خود را واجد توانایی هایی یافت که می تواند، مسایل خود را حل کند، در فکر فرو رفت که چگونه شرایط جامعه خود را تنظیم کند که بتوان بدور از حیوانیت و تجاوز به حقوق دیگران، انسانی در این جهان زیست، و سعادت را در آغوش کشید و حیف که تا بشر بتواند به مرحله ایی برسد که همه از حق تعیین سرنوشت برخوردار شوند و از حیوانیت ها خلاص شوند، نسل ها از انسان عدالت و آزادی را نچشیده، نابود شده اند.

دموکراسی یکی از ایده های مکاتب انسانی برای اداره اجتماعی است که از انسان ها شکل گرفته، در زبان یونان باستان این واژه واجد دو کلمه "مردم" و "حکومت کردن" است که در سیاست به معنی "حاکمیت مردم" تعریف می شود. این نظام سعی می کند به همه انسان های درون خود حق مشارکت سیاسی در امور جامعه بدهد. اما در دمکراسی یک گرایش به حق، اهمیت و اولویت فرد از یک سو و اجتماع از سوی دیگر همواره تعارض و سخن بوده است. واژه دمکراسی در عصر جدید ابتدا در اساسنامه مستعمره امریکایی "ردآیلند" در سال 1641 به کار رفت. و در قرن 19 و 20 توسعه روز افزون یافت و ملل پیشرو در صنعت و اجتماع اروپایی و امریکایی و بعد ها شرقی بر آن پای فشرده و به تکمیل و توسعه آن همت گماشته اند، به طوریکه بعنوان مثال اکنون هند به بزرگترین دمکراسی جهان شهرت دارد، هر چند ملل مختلف از لحاظ کیفیت و عمق اعطای حق به شهروندان خود در تنوع بسیاری اند، اما امروز مقبولیت روش دمکراسی، به حدی رسیده است که حتی دیکتاتور ترین حاکمیت ها در جهان هم، بخشی از نام سیستم خود را به این کلمه گره زده اند تا در زمره دارندگان این سیستم حکومتی تلقی شوند.

"تامس پین" یک دمکرات رادیکال بود که در انقلاب فرانسه و استقلال امریکا، در کنار جیمز مدیسون از دست اندرکاران تدوین قانون اساسی امریکا و مقاله های معروف فدرالیست با جرمی بنتام و جیمز میل انگلیسی فعالیت کرد. البته این که همه مردم را به تصمیم گیری های حکومتی کشید، مشکل است و برای همین هم افرادی مثل کارل پوپر منکر مردمی بودن حکومت دمکراسی بوده و آن را یک مغلطه بیش نمی داند، و دمکراسی را مناسب برای به زیر کشیدن حکومت های نامطلوب و شرور از مسند حاکمیت می داند. و به لحاظ گستردگی نظرات و تنوع نظر بین مردم، دخالت آنان در امر حکومت در قالب نمایندگی و... صورت می گیرد.

برخی دمکراسی ها را حاکمیت عامه نمی دانند، بلکه نهادهایی تجهیز شده اند که مردم خود را از خطر دیکتاتوری حفظ کنند. عده ایی دیگر نیز دمکراسی ها را نهادهای نخبه گرا و رقابتی که با آرای مردم به قدرت می رسند نگریسته اند. شومپیتر دمکراسی را یک روش می داند. برخی دیگر دمکراسی را به علت رشد و تکامل و هماهنگ بودنش، نوعی هدف مهم ارزیابی می کنند که به علت ارزش های ذاتی از جمله خودمختاری ستایش می کنند.

کوهن دو پیش فرض برای دمکراسی قایل می شود اجتماع و عقلانیت. عقلانیتی که به انسان قدرت شناخت می دهد و استعدادی ارزانی می نماید که رای او مبنای تصمیم گیری شود و رجوع به عقل مشخصه عصر مدرنیته است. عقل تنها وسیله شناخت نیست و بلکه توجیهی برای اراده نیز هست. عقل و اراده یکی نیستد ولی در آموزه های دمکراسی عقل و اراده مکمل یکدیگرند. نیروی اراده بدون عقل متضمن شناخت و معرفت نیست و عقل بدون اراده هم در برگیرند حرکت و تصمیم نخواهد بود.

اراده و یا اختیار از ارکان مشترک میان لیبرالیسم و دمکراسی است. با این تفاوت که می توان این اختیار را به دو گونه لیبرالی و جمهوری خواهانه تقسیم نمود. گونه لیبرالی به فردیت و منافع فرد و گونه جمهوریخواهانه فرد را در متن یک جامعه آزاد با ارزش های اخلاقی مثبت  تصور می کند، و منافع فرد را در درهم تنیدگی آزادی فردی با مصالح عمومی مطرح می کند.

بحث جمهوری خواهی رشد رو افزونی در دمکراسی ها دارد. که از دلایل آن نیاز به پیوندهای اجتماعی در مقابل انزوای برخواسته از گرایش های فردگرایانه و مشکلاتی بود که متوجه جامعه می شد. همچون عقل گرایی که امروز دیگر کمتر کسی به اراده قدرت انتخاب بسیار گسترده انسان ها اعتقاد دارد. زیرا عوامل متعددی همچون غرایز درونی، تا مقولات اقتصادی، فرهنگی و... اسان تاثیر می پذیرد اراده آدمی بدون توجه به مولفه های حیات اجتماعی و محیط زیستی مشکل زاست.

اراده منتسب به مردم، یعنی اراده مردمی می تواند در خدمت و سو استفاده حکومت های غیر دمکرات هم قرار گیرد. همانگونه که از نظریه اراده عمومی روسو می توان تفاسیر توتالیتاریستی کرد.

در خصوص چگونگی تبدیل منافع فردی و آرا شخصی به سازوکار مناسب اجتماعی به مقولاتی مانند "دست های پنهان" آدام اسمیت که عملا منافع را در یک سازوکار کلی جمع می کرد، روی آوردند. دمکراسی همچنین از آموزه "خیر عمومی" که شهروندان را در نهایت متوجه "مصلحت عمومی" می کند سخن گفته است. خیر عمومی همچون عاملی خیرها و منافع شخصی را با هم پیوند می زند و حاصل آن را در مصالح عمومی نشان می دهد.

در جامعه ایی که نیروی عقل راهنمای انتخاب هاست، رسیدن به این نتیجه که تاکید بر ارزش های اخلاقی مثبت و اعتقاد به در هم تنیدگی آزادی و منافع شخصی با آزادی و مصالح جمعی یک ضرورت عقلی است.

شومپیتر دمکراسی را روشی می داند که طی آن تصمیمات سیاسی از طریق تلاش رقابت آمیز برای کسب رای افراد ساخته و پرداخته می شود. این نگرش به دمکراسی را می توان نفی نخبه گرایانه و رقابتی نامید.

کوهن پنج پیش شرط موفقیت دمکراسی را این گونه بیان می کند. 1- شرط مادی یعنی شرایط جغرافیایی و ترتیبات اقتصادی مهیا باشد،    2- شرط قانون اساسی یعنی سازوکار حقوقی تشکیل آزادانه اجتماعات و انتقاد از نخبگان سیاسی، آزادی فکر و انتشار آن مهیا باشد    3- شرایط فکری که به استعداد شهروندان برای استفاده از داده ها و نحوه استفاده از آنها برای اجرای وظایف دمکراتیک خودشان را در بر می گردد.      4- شرایط روانشناختی که به تجربی اندیشی شهروندان با میل به مصالحه و با فرض احتمال اشتباه در عقاید جرمی بنتام و.. بر آن نظر دارند  5- شرایط حفاظتی دمکراسی شامل قابلیت های دفاع از خود در برابر فساد داخلی و یا تهاجم خارجی.

برخی می گویند که قلمروهای محدود نمی توانند به دفاع از دمکراسی خود بپردازند.

گوتمن شش نوع دمکراسی را قابل تمیز می داند، مدل شومپیری، مردمی، لیبرال، مشارکتی، سوسیالیستی، تدبیری، دمکراسی مردمی شایع ترین نوع دمکراسی است و از عناصری چون رای برابر، آزادی سخن، انتشارات و انجمن ها، در دخالت هرچه بیشتر مردم در سیاستگذاری دفاع می کند

دمکراسی لیبرال بیشتر به آزادی فردی معطوف است و به توانایی قضایی برای حفظ حقوق فردی یا تفکیک قوا و تکثر قدرت علاقمندی نشان می دهد. دمکراسی شومپیری و لیبرال به روشن بودن سازوکار دمکراتیک تاکید دارد. دمکراسی مشارکتی هم خواهان مشارکت بیشتر مردمی است. دمکراسی سوسیالیستی نیز با قدرت اقتصادی و توزیع برابر موانع باز دارنده برخاسته از شکاف میان فرصت های سیاسی و محرومیت های اقتصادی را سعی دارد بکاهند.

دمکراسی تدبیری که ترکیبی از لیبرال و مردمی است و در این نوع سعی می شود با حفظ آزادی فردی مردم به خیر و مصلحت عمومی نیز دست یافت. دمکراسی شومپیری مهمترین جلوه دمکراسی نمایندگی در میان دمکراسی های یاد شده است.

دیوید هلد دمکراسی ها را به نوع کلاسیک و معاصر تقسیم می کند. که کلاسیک از دولت شهرهای یونان تا آستانه قرن بیستم، ادامه می یابد، مدیسون، جرمی بنتام و جیمز میل در این دمکراسی به دنبال اقتصاد بازار و رقابتی، احترام به مالکیت خصوصی و ابزار تولید و نیز خانواده پدرسالارانه بودند. دمکراسی تکاملی و یا توسعه بخش که روسو چهره آن است خواهان برابری هر چه بیشتر شهروندان در امور سیاسی و اقتصادی است تا کسی فرصت برتری بر دیگری نداشته باشد.

بعد ها شکل معتدل تر دمکراسی تکاملی در صدد تامین منافع فردی برآمد و در این دمکراسی جامعه مدنی حد فاصل و واسطه قدرت متمرکز دولتی و حیطه خصوصی شد، و به منزله فرصتی مناسب برای کرد وکار شهروندان. هلد در قالب دمکراسی های معاصر چهار نوع دمکراسی معاصر را اشاره می کند. 1- دمکراسی نخبه گرایانه و رقابتی که از طرفی دمکراسی روشی برای سازوکار اجتماعی است و از سوی دیگر مردم خود دایرمدار سرنوشت شان، با انتخاب نمایندگان شان در انتخابات رقابتی اداره امور را بر عهده می گیرند.   2- دمکراسی تکثرگرا  که اصل جلوگیری از قدرت گیری گروه هایی است که بیش از حد قدرتمند می شوند و همچنین جلوگیری از دولت های غیر مسول است، این نوع دمکراسی خواهان تقسیم قدرت به طوری است که قدرت میان اقلیت ها هم به گونه ایی تقسیم گردد که آزادی در بالاترین حد برای همه تضمین شود.

در شکل دمکراسی کلاسیک تکثرگرا، نوع دو حزبی است و در نوع دمکراسی تکثرگرا جدید، در کنار احزاب، گروه های صنفی هم به طور آشکار تر و مستقیم تر در تلاش برای در اختیار گرفتن بخشی از قدرت سیاسی، فعالند.

در اثر تئوریک هلد، دو نوع دمکراسی راست و چپ جدید هم از یکدیگر قابل تمیزند. در "دمکراسی راست جدید" قانون و حقوق قانونی در نظریات نوزیک و هایک با هدف حفظ آزادی های فردی یک اصل اجتناب ناپذیر است. قانون سپر محافظی است که از حقوق فرد در قبال تجمیع آرا و منافع جمع حمایت می کند. به بیانی بهتر قانون اساسی به حقوق فرد و عقاید یا سلایق جمع تجاوز نمی کند، این همان دمکراسی نولیبرالی است.

دمکراسی چپ جدید بیشتر بر اصل مشارکت نظر دارد، هابرماس، پولانزاس از نمایندگان این تفکر که بر وجه اجتماعی انسان تاکید دارند و منتقد برداشت فردگرایانه از آدمی در نظریه لیبرالی اند.

دمکراسی از یونان تا قرن بیستم و اکنون در نوع مدرن آن مورد تاکید و فعال به کار خود ادامه می دهد و انتظار می رود در قرن جدید هم همچنان به غنا بخشیدن آن ادامه دهند، دمکراسی یکی از پذیرفته ترین و شایعترین روش های حاکمیت است که سعی در تضمین حق مردم در حاکمیت بر خود و تضمین آزادی و حق تعیین سرنوشت آنان توسط خودشان، تاکید دارد.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

لیبرالیسم بنا و فلسفه خود را بر آزادی، آزادیخواهی و اختیار بشر که یکی از مهمترین دغدغه های انسان است، قرار داده و بر این اساس تعریف می کند. و به نظر می رسد توانسته است بر رقبای سرسخت خود همچون ناسیونال سوسیالیسم (آلمان)، فاشیسم (ایتالیا و اسپانیا)، لنینیسم (روسیه)، و همچنین توتالیتاریسم سلطه جو در دیگر نقاط جهان تفوق یابد.

اگرچه در دوره باستان هم در برخی دولت شهر های یونان مردم از آزادی های گسترده برخوردار بودند ولی الف) وجود نظام بردگی در آتن     ب) تعلق آزادی در آن زمان به اعتبار عضویت انسان ها در آن دولت شهرها         ج) ارتباط آزادی با مدرنیسم، باعث می شود که این لیبرالیسم با آزادی گسترده در آتن متفاوت باشد.

بعکس مکتب سوسیالیسم که بنیانگذار خاص دارد، لیبرالیسم بنیانگذار خاصی ندارد و اندیشمندان زیادی در طول دوره های تاریخی به تدریج آنرا بسط و در ترویج و تکمیل این نظریه دست داشتند و لذا هم اکنون از آزادی قرائت های مختلفی وجود دارد و کثرت در نظر در این دیدگاه زیاد دیده می شود.

بر اساس محوریت عقل و احساس، دو نوع لیبرالیسم عقلانی و لیبرالیسم احساسی از هم متمایزند. وجه مشترک آن ها محوریت فرد است. در لیبرالیسم ملت ها هم همچون افراد دارای روح و جان تصور می شوند که هر ملتی به منزله یک فرد حق حیات و استقلال دارد.

اما لیبرالیسم به چهار نوع لیبرالیسم سیاسی، اقتصادی، فلسفی، اخلاقی (فرهنگی) تقسیم می شود، اگرچه به صورت خالص هیچکدام آنان را در عالم واقع نمی توان یافت. اما مهمترین آن لیبرالیسم فلسفی که بقیه در سایه آن شکل می گیرند و عمده ترین بحث در لیبرالیسم فلسفی بحث دفاع از آزادی در مقابل جبر، و چگونگی و چرایی اولویت قرار دادن آزادی است که اینجا منظور و مفهوم از آزادی تمایلی به همان اختیار دارد.

مهمترین چهره های لیبرالیسم سیاسی را می توان به جان لاک، جان استوارت میل، آیزیا برلین، جان راولز نام برد. مهمترین چهره های لیبرالیسم فرهنگی جرمی بنتام و مارکی دوسام هستند. از مهمترین چهره های لیبرالیسم اقتصادی می توان به آدام اسمیت، ریکاردو ، فریدمن و هایک می توان اشاره کرد.

لیبرالیسم عقلانی بر دو پایه فرد و عقل استوار است که آزادی از ترکیب این دو حاصل می شود. و مقولاتی مانند مدارا، پذیرش حوزه خصوصی، قایل شدن به حکومت مشروطه با استقرار نظام حداقلی سیاسی و... نیز در کنار آن مطرح است. انسان در پرتو تعقل و اختیارگری به قدرت تعیین حق سرنوشت دست می یابد.

در این سیستم جامعه مدنی با قرار گرفتن بین حوزه خصوصی و قدرت دولت، به عنوان ضربه گیر عمل می کند و اجازه نمی دهد که قدرت دولت به طور مستقیم زندگی شخصی را به طور گسترده متزلزل سازد. دولت محدود سیاسی یکی از ارکان فلسفه سیاسی لیبرالیسم است. که مسولیت های این دولت اندک، و حوزه عمل شهروندان مسولیت ها بسیار زیاد است.

لیبرالیزم به نیک نهادی و نیک نیازی انسان معتقد است و اگرچه منکر شرارت انسان نیست ولی این اصل را حاکم بر  سرشت انسان نمی بیند. و سرشت انسان را نیک نهاد و نیک نیاز می داند. هایک به عنوان یکی از اندیشمندان لیبرال معتقد است که فرد آزاد هم از فرصت و انتخاب برخوردار است و هم باید مسول نتایج اعمال خوب یا بد خود باشد. آزادی و در این دیدگاه آزادی و متقابلا مسولیت از هم تفکیک ناپذیرند.

دولت محدود و یا حداقلی، یکی از اصول لیبرالیسم است و لیبرال ها در این مقوله گاه تا مرز آنارشیسم پیش رفته و حتی از برچیدن بساط حاکمیت سپردن تمام امور در دست انسان ها سخن می گویند. دولت ریگان در امریکا و تاچر در انگلیس در این خصوص مشهورند.

مدارا از دیگر اصول لیبرالیسم است، از این جهت که در وهله نخست روابط بین انسان ها را تسهیل می کند و رعایت حقوق متقابل انسان ها در نظر دارد، دوم این که یقین، امری بیش از پیش دور از دسترس تصور می شود،  زیرا در درستی و نادرستی آموزه ها نمی توانیم اطمینان معرفتی داشته باشیم. این مدارا در تضمین حقوق اقلیت ها در مقابل اکثریت هم مهم است، که در مقابل اکثریت دچار استبداد اکثریت بر اقلیت نشوند.

کارل پوپر معتقد است که آزادی نمی تواند رای به نفی آزادی بدهد. لذا برای حفظ آزادی لازم است مقدماتی فراهم شود که نه تنها متضمن حق انتخاب حاکمیت و دولت از سوی مردم فراهم شود، بلکه شرایط عزل و یا سقوط حکومت گران نیز توسط انتخاب کنندگان برقرار شود.

نسبت لیبرالیسم با دمکراسی : لیبرالیسم به آزادی فردی خیلی دقت دارد و از آنجا که این با شئون مختلف حیات اجتماعی دیگران درگیر می شود و دمکراسی به منزل تجمیع حقوق دیگران و با مفهوم "فرد لیبرالیستی" تصادم می یابند. و منافع اکثریت با منافع فرد تنش می یابند. و فرد در برابر جمع در اقلیت قرار می گیرد. لذا الزاما یک لیبرال دمکرات نیست و یا یک دمکرات هم ممکن است لیبرال نباشد. اختلاف لیبرالیسم و دمکراسی در نحوه انتخاب یا انتصاب نیست، بلکه مهمترین تصادم موقعی است که دمکراسی بخواهد بین مصلحت جمع و حق فرد حکم کند. که به قول یکی از سردمداران این بحث آقای بوتیو "این دو نه با هم سر می کنند و نه بدون هم"       

نسبت لیبرالیسم با سوسیالیسم : که در موضوع انسان با هم تلقی متفاوتی دارند. در حالی که لیبرالیسم بر فرد تکیه می کند سوسیالیسم بر سازوکار اجتماعی فرد تاکید دارد. لیبرالیسم یک نظریه بورژوازی است که با سوسیالیسم تصادم دارد. سوسیالیسم بر رفع نیازهای اولیه تاکید دارد ولی لیبرالیسم بر نیازهای اصلی مثل آزادی فردی تاکید موکد دارد. سوسیالیسم را کشنده خلاقیت فردی انسانی  دانسته و معتقد است که اگرچه سوسیالیسم بر عدالت تاکید دارد ولی با وجود نیروی عقل و حرمت آزادی، انسان ها در نظام لیبرال در برخورد با دیگران به انصاف و عدالت برخورد خواهند کرد.

نسبت دین و لیبرالیسم: هیچ نسبت ثابتی میان دین و لیبرالیسم وجود ندارد. در عمل لیبرال ها بعضی خداباور و برخی بی اعتقاد، و برخی به دین طبیعی (Deism)  و البته پاره ایی از خدا باوران با طرح عدم اجبار در دین و ایمان از همزیستی دین و پاره ایی از اعتقادات لیبرالی سخن می گویند. لذا لیبرالیسم با سوسیالیسم، دمکراسی و توتالیتر بیشتر تلازم دارد تا با دین که آزادی های انسان را محدود می کند.

کثرت گرایی لیبرالیستی : این آموزه بر تقدم و برتری کثرت بر وحدت تاکید دارد. زیرا زیرساخت جهان را متکثر می بیند. کثرت گرایی سیاسی با دمکراسی یکسان نیست زیرا دمکراسی می تواند به استبداد اکثریت بر اقلیت بینجامد. لذا کثرت گرایی سیاسی تعابیری از دمکراسی را می پذیرد که به حضور گروه های متعدد در صحنه اجتماع بینجامد و شرایطش را فراهم نماید. در کثرت گرایی سیاسی با دولت های گسترده و دارای سازوکار گسترده بویژه مبتنی بر دولت های تک ملیتی مخالفت می شود. بویژه با حرکت هایی که به نابودی تفاوت ها و تکثرها می شود، مخالفت می گردد.

بر اساس این دیدگاه لزومی ندارد که ارزش ها مطلق باشند و در نهایت به شکل منظومه ای سازگار با یکدیگر نسبت برقرار سازند. این دیدگاه در مقابل نظریه وحدت گرایانه (Monism) قرار دارد که قایل به مطلقیت ارزش ها و سازش آنها با یکدیگر است. وحدت گرایان به نیک و بد مطلق معتقدند که به وسیله بینش مقدم بر تجربه قابل ادارک است. کثرت گرایی نه اعتقاد به مطلق بودن ارزش ها دارد و نه معتقد است که می توان میان ارزش ها جمع مناسب و دایمی ایجاد کرد. کثرت گرایان به وجود ارزش های ناسازگار و گاه متضاد اعتقاد دارند. همچنین آنان به سعادت مطلق و قابل تعمیم برای تمامی افراد در همه زمان اعتقاد ندارند.

کثرت گرایان به سوال اخلاقی و سیاسی و در اساس به پرسش هایی پیرامون ارزش ها پاسخ نهایی نمی دهند و همین وجه ممیز کثرت گرایان و لیبرال ها و دمکرات هاست. لذا یک فرد ممکن است لیبرالی فکر کند ولی آزادی را ارزش مطلق تلقی نکند. لذا نمی توان گفت یک دمکرات دقیقا یک کثرت گرا هم هست. از این رو دمکراسی بالفعل کثرت گرا نیست ولی می تواند با کثرت گرایی جمع شود. و این را دمکراسی کثرت گرایانه گویند که یعنی نوعی دمکراسی که به نفی حقوق اقلیت ها و گرایش های ضعیف جامعه منجر نشود.

کثرت گرایانی همچون آقای برلین از آزادی مثبت که آزادی بر (Freedom on)  و آزادی منفی آزادی از (freedom from) سخن می گویند. آزادی منفی چیستی و کجایی قلمرویی است که اشخاص به طور آزاد و بدون دخالت دیگران آنچه را می خواهند انجام می دهند. و منظور از آزادی مثبت پاسخ از پرسش منشا کنترل و یا نظارتی است که شخص بر اساس آن به انجام دادن یک عمل وادار می شود.

لیبرال ها با محدود کردن حاکمیت و به حداقل رساندن قلمرو آن، به باز کردن قلمرو آزادی فردی فکر می کنند.

جان استوارت میل معتقد است که فقط نفی استبداد سیاسی حکومت نسبت به عامه مردم برای حفظ قلمرو های رفتار و اندیشه آزاد کافی نیست و بلکه باید از استبداد اکثریت بر اقلیت و سیطره افکار عمومی بر افکار متفاوت شخصی و اقلیت ها نیز جلوگیری کرد.

اما مبنا قرار گرفتن عقل و دادن آزادی با دو دسته مشکل مواجه بود:  اول خدشه دار شدن و تحدید عقل توسط مخالفین و همچنین غرایز انسانی      دوم بعید بودن تحقق یک عقلانیت مطلوب در افراد  که کثرت گرایان می گویند آزادی هر چند برخاسته از امیال و خارج از حیطه عقل است، همچنان آزادی است و نباید محاط به عنصر عقل در آدمی نمود. اصولا کثرت گرایان و از جمله آقای برلین موافق مطلق و یکه کردن ارزش ها نیست حتی زمانی که این ارزش، آزادی نام داشته باشد. کثرت گرایان، فاعل و مختار بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح هر گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی و سیاسی یکسانی را بر انسان فرض و تحمیل کند حتی اگر این تحمیل به نام مرجعیت مطلق عقل باشد. و نباید از تفسیر کثرت گرایانه فاعل و مختار بودن انسان به نفی آزادی رسید.

کثرت گرایان مایل نیستند از مختار بودن انسان نظام های نافی آزادی شکل گیرد و یا مانند بحث مهم در لیبرالیسم که  یعنی مختار بودن انسان باعث نفی آزادی و ایجاد نظام های استبدادی شود.  فاعل بودن انسان را با پذیرش اهداف و مقاصد متعدد انسانی که گاه در رقابت و با یکدیگرند تفسیر می کند و مخالف طرح در گونه آموزه آرمان گرایانه ای است که بخواهد با محاسبات خاص خود ارزش های اخلاقی یا سیاسی یکسانی را بر انسان تحمیل و یا فرض کند. حتی اگر این تحمیل با مرجعیت عقل باشد. یا به نفی آزادی برسد. یا ایجاد نظام استبدادی ختم شود. لذا برلین هم کثرت گرا و هم لیبرال بود.

جان راولز: صاحب کتاب نظریه عدالت اهل بالتیمور امریکا. که به بحث نظریات اخلاقی و سیاسی در ارتباط با یکدیگر پرداخته است. و به دنبال یک پایه نظری برای عدالت است. این کتاب را پیشرفت مهمی در سنت لیبرالی و نوسازی آن می دانند که نقد مهمی بر نظریه فایده گرایی جرمی بنتام و دیگران است او  الف) نظریه قرار داد اجتماعی را بر محور عدالت مورد بحث قرار می دهد.         ب) از تلقی کانت از عقل در نظریه خود استفاده زیادی برده است         ج) نقد فایده گرایی و سعی در ارایه جایگزین برای آن      راولز هم اساس نظریه خود را بر فردیت می گذارد. وی نیز معتقد بود قبل از قرارداد اجتماعی انسان در زیست پایه و طبیعی بوده که انسان چنین جامعه ایی در یک حجاب جهل زندگی می کرده است که جهل همگانی نوعی شرایط عادلانه را مهیا می کرده است که همین پایه عدالت را فراهم می کند. جامعه بر اساس بی عدالتی قوام نمی گیرد تا بعد نیازمند رفع آن باشیم. پذیرش نوعی انصاف که در نظریه راولز وجود دارد، عدالت را معادل همان انصاف می بیند که در شکل گیری جامعه نقش دارد و طبق همین انصاف، باید آزادی در همه طرف ها باشد تا انصاف شکل گیرد و هر طرف برای رعایت انصاف آزادی طرف مقابل را در نظر می گیرد و این ناشی از عقلانیت است. عقلانیتی کانتی که پایه اخلاق و رفتار عملی را فراهم می سازد.

بنیادی بر اساس آزادی، اصل اولش در عدالت است اصل دوم نابرابری های اجتماعی، اما اگرچه مذاکره اولیه در حجاب جهل در شرایط برابر و بر اساس انصاف صورت می گیرد اما کالاهای اجتماعی در حدی نیست که همه برابر از آن برخوردار شوند اینجا مساله کمیابی و توزیع پیش می آید لذا باید شرایط را طوری چید که کم امتیاز ترین ها در جامعه هم شرایط دسترسی و امکان برخورداری داشته باشند.

راولز امکان توزیع برابر را منتفی دانسته و آن را به سود همگان نمی داند و این را باعث از بین بردن انگیزه تلاش و کارایی تلقی می کند لذا او بی عدالتی را  از آندسته از نابرابری هایی می داند که به سود همگان نیست. و از طرفی مخالف کمک دولت به تهی دستان هم نیست. او تضاد و مغایرت منافع را از خصوصیات بارز انسان و جوامع انسانی می داند. و معتقد است بهبود وضع هر فرد، به کاهش بی عدالتی می انجامد. او به احترام به خویشتن به عنوان یک دارایی غیر قابل جایگزین تاکید دارد. از نظر کانت، انسان ها باید همچون غایاتی در خودشان لحاظ شوند و نه همانند ابزاری برای اهداف دیگران، و به این جهت انسان ها نباید به وضعیت ابزار انگارانه تنزل یابند.

هدف راولز ارایه نظریه ایی است که بتوان آزادی و عقلانیت را با مباحث عدالت به گونه ایی مناسب ترکیب کرد. او مقابل حق طبیعی است. برای وی مالکیت یک حق طبیعی نیست و اصولا تنها حقوقی موضوعیت دارند که عاقلان یا همان مذاکره کنندگان مفروض به آن دست یافته و توافق کرده باشند.

او منتقد فایده گرایی است و معتقد است که نظریه اش بر نظریه فایده گرایی برتری اخلاقی دارد.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

حقوق برابر برای همه انسان ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

یکی از بی مناقشه ترین نظراتی که در رابطه با زندگی انسان ها وجود دارد اینکه انسان رو به تکامل، شایسته تکامل، دارای ابزار تکامل و زیستش برای تکامل است، می باشد، و مناقشه مکاتب فکری در این است که هر یک مدعی اند که آنها می توانند این مهم را سریعتر و یا بهتر به سرانجام برسانند. مهمترین وجهی از آنارشیسم منتج می گردد، آزادی است که به شکوفایی انسان ها می انجامد و انسان می تواند در سایه آنارشیسم استعدادهای خود را بروز و گسترش دهد، حق تعیین سرنوشت از اساسی ترین نتایج آنارشیسم است.

آنارشیسم اگرچه در اذهان ما به هرج و مرج تصویر و تعبیر شده است، ولی این نظریه اعتقادی به هرج و مرج نداشته و با به چالش کشیدن "اقتدار، تَحَکُم و تمرکز،" به آزادی بشر می اندیشد، و بیشترین حمله اش متوجه حاکمیت هاست، حاکمیتی که از طرف وکلای خود، وکیل زندگی بهتر برای آنها می شود، و همین وکیلی که انسان ها نبودش را هرگز نمی توانند تصور کنند، چنان بر جان و مال وکلایش حاکم می شود، که برای خلاصی از جور و ظلمش، وکلا باید خون دهند، و تاریخی از رنج، خون، غارت، چپاول، جنگ، زورگویی، تمامیت خواهی و... را انسان ها متعاقب این تفویض وکالت [1] تجربه کرده و می کنند.

لذا آنارشیست ها برای خلاصی از این بلیهِ، حاکمِ، مسلطِ، زیاده خواه، یاغی، تمامیت خواه، غیر قابل کنترل و... نوعی جامعه بی حُکم، تَحَکُم و حاکِم و حُکومت را خواستار و معتقدند. آنان مخالف نظم نیستید بلکه اجبار و تحکم را بر نمی تابند لذا این که دولتی (Government) در کار باشد زیاد مورد تعرض آنان نیست، ولی وقتی سازمان اجرایی به حاکم، حکومت، حکم و تحکم، می رسد (State) با آن مخالفند، معتقدان این نظریه اعتقاد دارند که قدرت سازمان های سیاسی باید به سازمان های اقتصادی – اجتماعی که متکی بر عضویت داوطلبانه انسان هاست، منتقل شود.

آنارشیست علاوه بر حکومت، هر گونه سیطره حاکمیتی بر انسان ها حتی در قالب نهادها (از جمله نهاد کلیسا) را نیز بر نمی یایند. آنان حتی سیطره نظریات علمی را هم بر نمی نتافته و به نفی اصل و اصول متمرکز کننده علمی نیز مبادرت کرده اند. اگرچه همه آنارشیست ها را نمی توان یکی دانست، ولی همه در نفی حکومت متفقند.

آنارشیست ها خاستگاه و منشا حکم و حاکم و حکومت را یکی یا ترکیبی از "جهل"، "آز" و "زور" می دانند. به خصوص زور را در شکل گیری این امر بیشتر اهمیت می دهند. آنان برای از بین بردن این زور گاهی به زور هم متوسل شده اند.

آنارشیست ها معتقدند در صورت استفاده از استعدادهای نیک زیستن و نیک دریافتن آدمی و گسترش آموزه های آنارشیستی، به صحنه هایی هرچه فراخ تر عالم دست خواهیم یافت، که امکان شرارت در درون جماعات یا تجاوز از بیرون به حداقل خود می رسد.

آنارشیست ها به نوعی پلیس موقت، داوطلبانه و مردمی برای رفع شرارت و دفع تجاوز تن داده اند. اما آنها نهاد حکومت را هرگز یک نهاد ضروری و طبیعی نمی دانند، بلکه آن را تاسیسی دانسته و با مارکسیسم که حکومت را در پایان از بین رفتنی می داند، در این زمینه مشترکند، زیرا مارکسیسم هم معتقد است که ضرورت حکومت روزی به پایان می رسد، و لذا آنارشیسم و مارکسیسم هر دو حکومت را تاسیسی می دانند.

اما آنارشیسم فردگرایانه با لیبرالیسم راست که معتقد به حاکمیت حکومت حداقلی است، در دو آموزه با هم مشترکند، و تفاوت آنها در نپذیرفتن همین مقدار "رضایت به حکومت حداقلی" است که در لیبرالیسم دنبال می شود. جامعه مطلوب آنارشیسم خالی که زور و اجبار و تحکم است. اختلافات بر اساس کدخدا منشی حل می شود. استفاده از نیروی حداقلی داوطلب مردمی برای جلوگیری از تعدی و تجاوز و شرارت مد نظر است.

نفی هرگونه سلطه بر انسان ها به حدی مورد تاکید است که حتی سلطه اکثریت بر اقلیت در نظام رای گیری را هم بر نمی تابد، و تنها جایی این امر پذیرفته می شود که منجر به تحکم و اجبار نشود.

در جامعه آنارشیسم کار مایه شادی تلقی شده، و اجباری در نوع کار کردن هم نباید باشد.

آنارشیست ها برای رسیدن به جامعه مورد نظر خود از دو شیوه الف) نبرد خشونت آمیز و ب) روش تبلیغ و ترغیب را مد نظر دارند، که این در نوشته های تئورسین های آنان چه در ادبیات و رمان ها و چه تئوری ها بروز داشته است. تولستوی نویسنده روس از آن جمله است. انعکاس شیوه های مبارزاتی بی رحمانه آنارشیست ها در ادبیات داستانی و... باعث گردید که آنارشیسم و ارعاب و وحشت در کنار هم قرار گیرند. انواع آنارشیسم :

آنارشیسم کمونیستی : که بر اقتصاد کشاورزی و صنایع روستایی و به نوعی بازگشت به طبیعت تاکید دارد. آنها با صنعت مخالف نیستند، ولی صنعت را موجب خرابی طبیعت می دانند.

آنارشیسم سندیکالیستی: که به صنعت توجه دارد که هسته اصلی آن سازماندهی فدراسیون های صنفی و نظارت کارگران و ایجاد هماهنگی بی فدراسیون ها که به صورت داوری استوار است، مورد تاکید است و این دو نظریه هر دو به جمع گرایی و جنبش چپ متعلقند.

آنارشیسم فردگرایانه :  بنیادش بر فرد، مخالف مالکیت جمعی، و موافق با مالکیت خصوصی است.

در مجموع آنارشیسم بر فردگرایی، اختیارگرایی، خود انگیختگی و سوسیالیسم استوار است.

عدم موفقیت آنارشیسم به علل ذیل نسبت داده شده است : 

الف) پیدایش حکومت های اقتدارگرا در قالب مارکسیسم – لنینیسم در بلوک شوروی سابق، و ناسیونال سوسیال در آلمان، و فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا       ب)اقدامات تروریستی پر سر و صدای آنارشیست ها         ج) اصلاحات نظام سرمایه داری که موجودیت آنارشیست ها را زیر سوال برد، که این اصلاحات ترکیبی از سوسیالیسم و دولت رفاه بود.       د) دست آوردهای اندک آنارشیسم در قرن نوزده که تا حد زیادی از طبع آنارشیسم و گرایش و اصرار این آموزه بر تمرکز گریزی و تشکیلاتی کار نکردن بود.

در قرن19 میلادی آنارشیست ها بیشتر از دو تیره از انسان ها تشکیل شده بودند   الف) اشراف و گاه روحانیون برجسته که از طبقه اجتماعی خود بازگشته بودند، یا افرادی از طبقات کاملا پایین اجتماعی همچنین کارگران، کشاورزان       ب) عناصر بی طبقه یا همان لومپن ها که عادل این اقشار در جامعه ما همان شعبان بی مخ ها بودند که مورد سو استفاده قرار گرفتند و دولت ملی محمد مصدق را در کودتای 28 مرداد به شکست کشاندند.

اما از نیمه دوم قرن بیستم گرایش های آنارشیستی دوباره در حال شکل گیری است، ولی این بار بیشتر طرفداران آنارشیسم از بین دانشجویان، معلمان، عالمان، هنرمندان و... و تنها 15 درصد کارگران دهقانان تشکیل می دهند.

اکنون آنارشیست ها از سازوکار "سازماندهی اجتماعی بدون استفاده از سازوکار حکومت" دفاع می کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

[1] - حکومت ها بر اساس قرارداد اجتماعی است که از سوی وکلای خود وکیل مردم می شوند و زمام امور را در دست می گیرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"