سخن این و آن

سخن این و آن (17)

پست مدرنیسم نقد مدرنیسم و به چالش خواندن مواضع کلیدی و اساسی مدرنیسم است. نوعی عبور از مرحله مدرنیسم و رسیدن به مرحله ایی دیگر است. البته منتقدان پست مدرنیسم منکر چنین عبوری هستند، برخی نیز همدلانه و محتاطانه پست مدرنیسم را در حال گذر از مدرن به پست مدرن می دانند، و مدافعان سرسخت پست مدرنیسم نیز می گویند که دیگر پایه های محوری مدرن را باید متعلق به گذشته ایی که شتابان از ما دور می شود و فاصله می گیرد، دانست.

حسن از مهمترین پست مدرن ها در زمینه ادبیات، خصایص ضد نخبه گرایی، در کنار ضد اقتدارگرایی، خود پراکندگی، و همچنین میل به مشارکت و.. را از ویژگی های پست مدرنیسم بیان می کند.

اگرچه گفته می شود که اولین بار فدریکو د اونیس ادیب اسپانیایی، علیه ادبیات مدرنیسم، از این واژه استفاده کرد، ولی فیلسوف آلمانی رودلف پان ویتز، در شرح افکار هیچ انگارانه ی (نهلیسم) نیچه، از واژه پست مدرن سخن گفت، و هابرماس هم نیچه را نقطه ی عطف در پست مدرنیسم، ارزیابی می کند. در سال 1939 متکلمی به نام بل با تاکید بر بازگشت مذهب و شکست سکولاریسم مدرنیته، و در جایی دیگر توین بی، مورخ و مفسر مشهور تاریخ در ارجاع به ظهور اجتماعات توده ایی و تحولات نوین، اصطلاح پست مدرن را بکار بردند. و بعد از جنگ جهانی دوم جامعه شناسان امریکایی، معماران و بعدها فلاسفه ایی مانند لیوتار، اصطلاح پست مدرن را به کار گرفتند.

این که چگونه پست مدرنیسم، مدرنیسم را به چالش طلبیده است، باید گفت درک پست مدرنیسم بدون درک مدرنیته یا دست کم درکی که پست مدرن ها از مدرنیته دارند، امکان پذیر نیست. استفن وایت در پژوهشی در مورد نظریه سیاسی، و پست مدرنیسم معتقد است که مقوله فرا روایت های (Meta-Narratives) مدرنیسم، مهمترین موضوع مورد چالش پست مدرن هاست.

فرا روایت از دیدگاه پست مدرن، آن ویژگی و یا ویژگی هایی، از مدرنیته است که به وسیله طرفداران و اندیشمندان مدرن از عناوینی مانند علم، درک یا فهم که به طور عمومی و گسترده می توان پایه های ثابت و فراگیر از علوم و درک تحولات اجتماعی و همچنین جایگاه انسان و نحوه نگرش به خلقت را تامین و تضمین نماید، استفاده می شود.

مهمترین شکل فراروایتی، نحوه نگرش به عقل و عقلانیت نهفته در عصر روشنگری می باشد. پذیرش عقلانیت را می توان در عصر روشنگری یافت، که سابقه آن به زمان دکارت و تجربه گرایی و استفاده از روش های نوین علمی به دست آورد، که بدین وسیله انسان می توانست مطمئن شود که به حقیقت دست یافته یا امکان دست یافتن به آنرا دارد.

به عقیده پست مدرن ها، فرا روایت ها مجموعه ایی از شکل بندی ها و سرمشق های (Paradigm) عقلانی، تاریخی، اقتصادی و ارزشی بود که با وجود تفاوت در تفاسیر و نحوه تبیین این مقولات، پایه های مشترکی را می بخشند، و به این ترتیب پوزیتویسم، مارکسیسم، لیبرالیسم و ساخت گرایی، به رغم زمینه های متفاوت یا گاه نحوه ارزش گذاری و درک گوناگون، بخشی از همان فراروایت های مدرنیته به شمار می روند.

اما پست مدرن ها می گویند نباید به دنبال سرمشق ها و اجماعات در میان متفکران و اندیشمندان وابسته به آن بود. حسن یک ادیب پست مدرن سیاهه ایی از ممیزات پست مدرن ها را در مقابل مدرن ها بر می شمارد بر اساس این سیاهه، ضد نخبه گرایی، ضد اقتدارگرایی، خودپراکندگی و همچنین تولید ساختارهای باز، ناپیوسته، فی البداهه، نامعین، یا الله بختکی در مقابل آزمایشگرایی مدرن ها جای می گیرد.

در یک جمله "فقدان مرکز"، که ناشی "عدم قطعیت هستی شناختی،" است. بحران های اخلاقی، زیستی، منازعات و جنگ های ویرانگر و سرانجام وعده های اشکال علمی مدرنیته، همگی بخشی از این "عدم قطعیت" را رقم می زند.

مخالفت با وحدت و همگرایی و تاکید بر انشعاب، چندگانگی و عدم تداوم، اختلاف و محلی نگاه کردن و به تعبیری دیگر تقابل کثرت گرایی علیه مرکز گرایی؛ پست مدرن ها کثرت گرا هستند ولی الزاما کثرت گراها پست مدرن نیستند.

در موضوع سیاست، رد امپریالیسم روشنگرانه، و اولویت های سیاسی با قرائت های خاص لیبرالیستی و مارکسیستی، تاکید بر چندگانگی، اداره محلی و محور قرار دادن مسایل اقلیت ها همچون سیاه ها، زنان، گروه های مذهبی و...

ساخت شکنی زبان به وسیله دریدا، به عنوان مهمترین ساخت شکن یا پست ساختگرایی.

بر خلاف روان شناسی مدرن، پست مدرن به دنبال ایجاد تمرکز و هماهنگی وجودی انسان نیستند، به این ترتیب مفاهیم بیماری، نابهنجاری، اختلالات روانی و دانش فراهم کننده این مفاهیم و قدرتی که این دانش در طبقه بندی مردم، به وجود می آورد، یا از آن سود می جوید، مورد چالش جدی توسط پست مدرن ها قرار می گیرد.

ژان فرانسیس لیوتار مهمترین فیلسوف پست مدرن :  

در پردازش معرفت شناسی پست مدرن، در اساس منکر امکان تاسیس یک معرفت بنیادین، واقعی و معتبر است. به نظر وی تا پیش از نگرش پست مدرن معمولا اندیشمندان و پژوهشگران اشتیاق به حقیقت را بجای خود حقیقت می گرفتند. به این ترتیب مفاهیم درست یا نادرست در اساس وجود ندارند.

میشل فوکو :

دیگر فیلسوف پست مدرن با تک نگاری های خود نسبت بین دانش و قدرت را بحث دقیقتر می گیرد. اولین روش تحقیق فوکو دیرینه شناسی (Archaeology) است که هدف آن کشف حقیقت نیست، فوکو تحت تاثیر نیچه به حقیقتی بیرونی و مستقل از شرایط تفسیری و تاریخی، اعتقاد ندارد. دیرینه شناسی حتی در پی کشف منشا گفتمان (discourse) و تفحص در ذهنیت بنیانگذار مفاهیم و مقولات به جهت فردی نیست، بلکه به دنبال کشف شرایط پایداری و وجود گفتمان و انتشار آن در سطح جامعه و مناسبات اجتماعی است.

فوکو عنوان می دارد که در سال های 1970 و 1971 به بعد قدرت و سازوکارهای آن و نسبت میان قدرت و دانش، ذهن او را به خود مشغول کرده بود. از نظر فوکو برای تحقیق ماهیت قدرت نباید به بنای قانونی حاکمیت یا تشکیلات دولت و ایدئولوژی های حاکم، بلکه به سلطه و عملکرد های قدرت از جمله ایجاد شکل های تبعیت توجه شود.

فوکو ارتباط متقابل و دو سویه قدرت و دانش را در نقد مدرنیته مورد استفاده قرار می دهد، و به این ترتیب اعتبار احکام معرفتی اندیشمندان حوزه مدرنیته را به چالش می کشد. مهمترین آموزه نیچه برای فوکو بی اعتباری دانش های منطبق با حقیقت بود. دانش علوم اجتماعی یا انسانی و قدرت با هم روابط متقابل دارند، و هر یک به دیگری وابسته است. از نظر فوکو بدن مستقیما در حوزه ی سیاسی جای دارد. در ادوار قبل از روشنگری، اِعمال شکنجه به نمایندگی از سوی پادشاه، نوعی مقابله قدرت پادشاه با بدن محکوم بود.

نظرات پست مدرن فوکو مانند تعدادی از پست مدرن ها در تبیین و تقویت جنبش های اقلیتی – نژادی، مذهبی، جنسی و... مورد توجه قرار می گیرد.

تاملاتی در نقد پست مدرن:

به عقیده گیدنز، دوران پست مدرن مستلزم دگرگونی های کامل در شکل سازمان اجتماعی و فرهنگ مسلط است، دورانی که هنوز فرا نرسیده است. نئو مارکسیست ها نیز نگاه معرفتی پست مدرن ها و همچنین کاهش اهمیت طبقه در مقولات سیاسی را ناشی از شتابزدگی و عدم درک ریشه ایی وضعیت متاخر سرمایه داری تلقی می کنند.

هابرماس (از عناصر مکتب فرانکفورت) که با پوزیتیویسم (اثبات گرایی) مخالف است، ولی با نسبیت گرایی پست مدرن ها نیز موافق نمی تواند باشد. نیچه نیز آشکارا هر دعوی کشف و شناخت حقیقت را مورد، چالش قرار می دهد و آنرا در حد یک تفسیر و روایت کاهش داد.

متفکران چند رگه :

   بعضی متفکران در یک نحله فکری (مارکسیسم، لیبرالیسم و...) جای نمی گیرند اینان متفکران چند رگه هستند.

هانا آرنت (1906 - 1975) :

 آرنت را نمی شود در یکی از اندیشه های سیاسی جای داد، در حالی که به آزادی اهتمام دارد، لیبرال نیست، در شرایطی که منتقد جدی مدرنیته است، او را نمی توان بسادگی در گرایش های چپ، راست، انقلابی، ارتجاعی و... جای داد و شاید از جذابیت های اندیشه او همین خصوصیت فرا اندیشه ایی اش باشد.

آرنت بخش زیادی از بحران ها و مسایل زمانه خود را در نوشته هایش دارد، و بدان پرداخته است و از این جهت به مارکوزه شبیه است. آرنت نگرش های انسان شناسی و اگزیستانسیالیستی را در کتاب "از وضع بشر هویداست" و کتاب "سرچشمه های توتالیتاریسم" آورده است.

او در وضع بشر سه گونه فعالیت انسان را در راستای نظریه انسان شناسانه خود اجازه بروز می دهد و شرایط هر کدام را تبیین می نماید :  الف) کار (Lobour) که از کار work مجزاست. که انسان در چنین وضعی به تامین معاش و نیاز های اولیه خود مشغول است و در قید ضرورتی است که الزاما در مقابل آزادی است، و در این وضعیت نمی تواند در مسایل سیاسی – اجتماعی جامعه اش همچون فردی انتخاب گر شرکت کند. اینجا از مفهوم تقلا و وارد مفهوم کار می شود؛ که در مرحله کار انسان متوجه هنر، ادبیات و فرهنگ می شود ولی همچنان در حوزه خصوصی می اندیشد و رفتار می کند؛ شاعر و یا فیلسوفی که در انزوا به کار و سفر یا هنر می پردازد از مصادیق همین مرحله است. کار برتر از وضعیت تقلاست، و زندگی انسانی در این مرحله همچنان مناسبتی با وضعیت حیات سیاسی – اجتماعی ندارد. سیاست در جایی شروع می شود که تقلا و کار دیگر مفاهیم غالب محسوب نمی شوند و این همان مفهوم کنش action است، که آغاز می گردد.

ب)  مرحله منزل : یونانیان امر اجتماعی را سوشیال (social) نمی دانستند بلکه به آنچه دولت – شهر polis نامیده می شد توجه داشتند، بنابراین در حکمت عملی ارسطو خانواده و منزل قبل از جامعه و مفهوم یونانی آن دولت شهر بود، و آرنت هم نتیجه می گیرد، که جامعه امروز نیز همان منزل household به معنی یونانی است. و این مرحله ایی پیشرفته تر از مرحله کار است، و همین مرحله آمادگی برای حضور در حیات سیاسی اجتماعی است. که انسان با تامین معاش از راه اقتصاد می تواند، در محله سیاسی – اجتماعی گام نهد. اما دلبستگی به امور اقتصادی و مادی، مرحله "ماقبل از آزادی" است و گذر از ضرورت به کنش به مفهوم رابطه ای چند سویه میان انسان هاست.

ج) مرحله دولت شهر : عبور از مرحله منزل به دولت شهر، به معنی گام نهادن در آستانه سیاست است. به نظر آرنت مدرنیته این مفاهیمی را در هم آمیخته و قرار گرفتن اقتصاد در امر عمومی سبب شد که سیاست تبدیل به نوعی روش شود. در مدرنیته انسان کارورز و جامعه کارورز در نقطه مقابل دولت شهر یونانی قرار گرفته است. و در جامعه کارورز تولید و ثروت اندوزی یک اصل و در حیطه عمومی و به منزله بازار و مبادلات آن در نظر گرفته می شود، در حالی که اقتصاد تنها باید پایه ایی برای حضور انسان در مرحله کنش را فراهم نماید. لذا آرنت معتقد است که آزادی فقط در مفهوم مشارکت مثبت در حیات سیاسی شهر امکان پذیر است. لذا از این نقطه او از لیبرال ها فاصله می گیرد و با آزادی آنان موافق نیست، چرا که لیبرال ها به حیطه خصوصی بها می دهند و پایه آزادی را بر فردیت قرار می دهند، در حالی که آرنت آزادی را در حیطه و قلمرو همگانی تجربه می کند.

آرنت به طبیعت و ماهیت انسانی اعتقادی ندارد و می گوید آنچه وجود دارد همان موقعیت و یا وضعیت بشر است. انسان می کوشد خود را شکل دهد و انسان سرشتی از قبل تعیین شده ندارد.

آرنت مدرنیته را عصر جامعه توده ایی می داند، و ظهور جامعه را به مفهوم جدید آن، پیروزی حیوان تقلا کننده بر انسان صاحب اندیشه و کنش، و همچنین عصر اراده بوروکراسی و ظهور توتالیتاریسم و خشونت و ارعاب است.

آرنت در فرازی دیگر مدرنیته را متهم می کند که فضای عمومی، کنش و سخن (logos)  را به نفع دنیای خصوصی و منافع خصوصی نادیده انگاشته است. البته دفاع آرنت از فضای عمومی به معنی مخالفت کامل با قلمرو خصوصی نیست به نظر او قلمرو خصوصی تا جایی که یادآور سطح منزل باشد، پذیرفته است. قلمرو خصوصی پناهگاه مناسبی برای مقابله با توتالیتاریسم و تعدیات آن است.

کنش مورد نظر آرنت بدون  توجه به مفهوم کلام logos فهم نمی شود. کلام متضمن وجه خرد و اندیشه در ماهیت روابط اشیا و به طور کل جهانِ زیست است. سیاست در مدرنیته از بُعد کلامی به بُعد ابزاری منتقل شده و بدین ترتیب واژه ساختن اهمیت می یابد. جریانات اندیشه ایی مدرنیته از جمله رفتارگرایی، کارکردگرایی، عمل گرایی و اثبات گرایی همگی به گونه ایی مختلف در تضعیف نقش کلام تاثیر داشته اند، و همین نگرش مدرن است که توتالیتاریسم را در بطن خود می پروراند. توتالیتاریسم وجه دیگری از میل به "شی کردن" و ابزار سازی در حیطه انسان هاست. 

هانا آرنت توتالیتاریسم را نوعی فرار و گریز مردم از اضطراب ناشی از آزادی، به حریم "تکلیف" می داند. هنگامی که کنش به خوبی در جامعه تحقق پیدا نمی کند شی وارگی انسانی که با کارورزی مستعد تبدیل به توده شده، فرصتی را فراهم می سازد که نظام های توتالیتر شکل گیرند. هدف این گونه نظام ها، سازمان دادن توده هاست و نه طبقات، در وضعیت توده ایی که خاص جامعه مدرن است، چندان فرصتی برای کنش باقی نمی ماند.

جامعه توتالیتر یک جامعه بی طبقه است که بی علاقگی به امور عمومی بخشی از نتایج جامعه رقابتی و سودجو بورژواست. که به فرد بودن و کارورزی آدم بها می دهد. این وضع در حالت خارجی امپریالیسم است که بر محور رقابت بی رحمانه دور میزند. آنان مسولیت های شهروندان را نفی نمی کنند و آنان را به حیطه ایی می رانند که همچون افراد منزوی مصالح یک جامعه توده ایی را تشکیل دهند. به این اعتبار میان امپریالیسم در سیاست خارجی و نفی نهاد های ملی و وضعیت اعضای جامعه در داخل، پیوند تنگاتنگی وجود دارد

نیروهای اوباش و نخبه هر کدام به دلایل خاص خود با نیروی محرک نظام توتالیتر هماهنگی دارند. نخبگان به این دلیل که نتوانسته اند در یک حیات سیاسی اجتماعی متناسب با کنش از توان خود سود جویند و اوباش نیز به این دلیل که اصولا از گروه های فرودست هستند، و ماجراجویی عامل گرایش آنها به توتالیتاریسم است. بنابراین نخبگان و اوباش به دلیل سرخوردگی هر دو به نظام توتالیتر هماهنگ می شوند، توده ها هم به وسیله تبلیغات با این نظام هماهنگ خواهند شد.

توده ها که با شرایط مختلف از جمله رشد تخصص گرایی در جامعه و بحران های اقتصادی یا شکست های نظامی، آماده تبدیل به ذره شدن و فردگرایی را پیدا کرده اند، تبلیغات به آنها احساس دروغین همبستگی می بخشد. و بدین ترتیب نخبگان، اوباش و توده ها در نظام توتالیتر هویت جمعی کاذب بدست می آورند. هویتی که مقابل فردگرایی پیشین مستتر در نظام بورژوازی است که اینک در خدمت نظام توتالیتر قرار می گیرند.

توتالیتر محصول مدرنیته است و برای گریز از مصائب و آثار مدرنیته انسان باید در پی تاسیس آزادی باشد. آرنت معتقد است که نوع حقیقی انقلاب ها و جنبش های آزادی خواهانه در پی چنین هدف مهمی هستند، استقلال امریکا در 1776، انقلاب فرانسه 1789، کمون پاریس در 1871، قیام مجارها در 1956 علیه امپریالیسم توتالیتر شوروی، نمونه هایی از تلاش برای تاسیس آزادی است.

انقلاب ها در پی تاسیس آزادی هستند، اما آرنت جنگ و انقلاب را دو مقوله خارج از سیاست می داند که وجه مشترک آنها خشونت است. آرنت از اصطلاح ماقبل سیاسی برای اشاره به وضع طبیعی استفاده می کند انسان به دلایلی تصمیم به تاسیس اجتماع و حکومت گرفت و حالت "تفرد طبیعی" را ترک کرد، که در پی این انتقال برخی از حقوق طبیعی از دست رفت ولی جای آن برخی مزایا از جمله تامین امنیت و پیشبرد امور انسانی فراهم می شود، به این ترتیب وضع طبیعی مرحله ایی ماقبل تاسیس اجتماع و به تبع سیاست است، که فعل و انفعال خاص ارتباط آدمیان با یکدیگر به شمار می آید.

پس طبق نظر آرنت وضع طبیعی قبل از پیدایش سیاست و یا کنش ارتباط و تولید و توزیع قدرت بر اساس آن است، آرنت در استفاده از واژه "ماقبل سیاسی" به تاسیس آزادی توجه دارد. تاسیسات و نهادهای عادی در زمان جنگ و انقلاب، اداره جامعه یا کارایی خود را از دست می دهند یا به گونه ایی دیگر تغییر می یابند ولی طی شرایط پیچیده ایی فرصتی برای تاسیس آزادی و کنش سیاسی بدست می آورند، از این بیان نباید چنین استنباط کرد که آرنت طرفدار انقلاب است بلکه او می خواهد با کالبد شکافی یکی از نقاط محوری تاریخ مدرن اروپا مفهوم آزادی و انقلاب را با هم پیوند دهد.

از نظر آرنت برابری انسان ها در آفرینش موجب آزادی می شود، آزادی در ساختار فکر آرنت بر مفهوم انسان تعلق می گیرد نه شهروند. آزادی در نظریه آرنت حلقوی و تکرار نیست بلکه آزادی آغازی نو است و همین برای انسان این مجوز را می آورد که تاسیسات مطلوب آن را فراهم آورند.  این نکته از گرایش های اگزیستانسیالیسم آرنت پرده بر می دارد و بجای تصوری حلقوی و تکرار بر اساس طبع، آزادی در بداعت نهفته است، و آزادی از مفهوم تکلیف متفاوت می شود؛ در تکلیف امری که اعتبار آن از پیش تعیین شده و فرض بر آن است که در انسان تنیده شده، فرصت بروز یابد، یا همچون امری ضروری در بنای سرنوشت آدمی لحاظ گردد، ولی در آزادی و در هم تنیدگی آن با بداعت و نوآوری انسان می تواند تاسیسات مطلوبی را برای خود فراهم سازد که در آن طلب خوشبختی و لذت، جای تکلیف را گرفته باشد.

آرنت می گوید انقلاب فرانسه نتوانست در طلب بداعت و خوشبختی برخیزد، و مقوله آزادی تحت الشعاع مفهوم عدالت اجتماعی قرار گرفت، در انقلاب فرانسه جنگ قدرت چهره خشن تری نشان داد و پاکسازی های انقلابی خشن روی داد. ولی در امریکا این گونه نبوده زیرا فضای امریکا با فرانسه متفاوت بود. آرنت در انتهای کتاب انقلاب خود از "ته سه ئوس" بنیانگذار آتن سخنی می آورد که "آنچه آدمیان را به تحمل بار زندگی توانا می سازد، زیستن در دولت شهر است، یعنی فضایی برای کردار و گفتار، که جلال زندگی است".     

کارل ریموند پوپر (1902- 1994) متفکر لیبرال دمکرات :

اهل اتریش مقیم انگلیس، که در روش شناسی و مسایل فلسفه سیاسی و حیات اجتماعی شهرت دارد. جالب است که او نیز مثل آرنت یهودی است. در نوجوانی شاهد جنگ اول و سقوط امپراتوری هابسبورگ ها بود. وی ابتدا سوسیالیست و بعد مارکسیست شد، و با کشته شدن چند کارگر در یک تظاهرات، او را متوجه اصول اخلاق کانتی گردید، که کانت انسان ها را در ذات خود محترم می شمرد. تسلط نازیسم بر آلمان و توتالیتر شوروی او را به نوشتن کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" ترغیب کرد، که یکی از کتب مطرح نیمه دوم قرن بیستم شد. که به نقد توتالیتاریسم پرداخت و در دفاع از لیبرال – دمکرات غرب به عنوان بهترین جوامع تحقق یافته بشری پرداخت.

سبک پوپر بیشتر معطوف به نحوه نگرش وی در تداوم گفتگو در جوامع باز و دمکرات است. و معتقد است که محدود کردن علم به جمع متخصصان مانع از شکوفایی چنین جوامعی می شود. پوپر از زاویه یک متفنن مطلع با ابداعات و ایده های خاص خود به حوزه های دیگر توجه می کرد، او از سبک ساده ایی که آن را از لوازم تداوم گفتگو در جوامع باز می خواند، پیروی می کند. پوپر در اساس به مباحث معرفتی و روشی علاقه مند بود. او تلاش داشت میان این دو حوزه با استفاده از مباحث روشی و تعمیم برخی از برداشت ها در علوم تجربی با علم اجتماعی ارتباط برقرار نماید و به این اعتبار نقد پوپر از آرای توتالیتاریستی و دفاع از جامعه باز بدون اشاره به آرا روشی پوپر چندان قابل درک نیست.

حلقه وین در زمان جوانی پوپر که پوزیتیویسم جدید را متکی بر زبان فیزیکالیستی، و تاکید به استفاده از زبان تجربه و آزمون پذیری، مهمترین اصل آن بوده و استفاده از مفاهیم انتزاعی و با استفاده از سنت خاص فلسفه آلمانی آمیخته بود، مخالفت می ورزید. حلقه وین و پوزیتیویسم منطقی را باید در ادامه فلسفه تجربی لحاظ کرد. این حلقه هدف خود را پایان فلسفه های گذشته اعلام نمود. برخی از اعتقادات حلقه وین عبارتند از :

الف) علم را محدود به روش تجربی دانستن      ب) مخالفت با طرح ها و ایده هایی که متضمن معرفت کلی برای عالم است و جای آن را به تجربه و بررسی اجزا داد و سرانجام این اعتقاد که علم می تواند به دور از ارزش داوری ها و پیش قضاوت ها ذهنی مشخص شود.

پوپر علیرغم نزدیکی های فکری با حلقه وین اما موافق آنها نبود. هرچند آدورنو پوپر را به دلیل منحل کردن معرفت از کلیت عالم در قطعات جداگانه آزمایش پذیر یک پوزیتیویسم می دانست ولی مشکل پوپر معطوف به روش بود تا معرفت علمی یا فلسفی

پوپر برای حل مساله استقرا (رابطه علت و معلول) نظریه ابطال پذیری را مطرح کرد، پوپر گفت نمی توان صحت تعمیمات تجربی را اثبات کرد. قوانین علمی قابل اثبات نیستند، اما قابل آزمایش هستند، ابطال پذیری یعنی احتمال یافتن مواردی که نقض قانون علمی، یا به بهینه شدن آن منجر می شود. ابطال پذیری یک روش شناسی فردگرایانه است، که در مقابل روش کل گرا قرار می گیرد. به همین اعتبار نظریات کل گرا که امکان آزمون و در صورت نادرست بودن، ابطال آنها وجود دارد. پوپر این ها را "شبه علم" و نه نظریه علمی می دانست.

پوپر نظریات کل گرا را توتالیتر دانسته که یک نوع آرمانگرایی کلی و مبهم دارند. وی آرمان گرایی مبهم و توتالیتاریسم را دو روی یک سکه می دانست. علم نقد پذیر همچون جامعه باز است، و علم نقد ناپذیر، همان شبه علم و مصداق جامعه بسته است.

اندیشه سیاسی پوپر :

پوپر در کتاب "جامعه باز و دشمنان آن" مایل بود ریشه های برداشت توتالیتر در سیاست و اداره اجتماع را مورد بررسی قرار دهد. او افلاطون را به عنوان مبلغ نظام توتالیتر به بحث گرفت، سپس وارد بحث هگل و مارکس شد. پوپر نشان داد که رهیافت های معرفتی چگونه مستقیم و یا غیر مستقیم در آرای سیاسی تاثیر گذارند.

پوپر در کتاب "فقر تاریخگری" بر نقد آرایی که متکی بر اصالت تاریخ بوده و با پیشگویی تاریخی همچون یک جریان عام، به کشف نوعی معنا و هدف تاریخی می رسند، که در نهایت در خدمت مهندسی کلی و آرمانی جوامع بشری قرار می گیرند، پرداخت. پوپر در نقد پیشگویی تاریخی متذکر می شود، که هدفش نقد هرگونه پیشگویی تاریخ نیست بلکه تنها پیشگویی پیامد های تاریخی را انکار می کند، که ممکن است از پیشرفت معرفت متاثر شوند. این کتاب ریشه در تجربیات سوسیالیستی و مارکسیستی پوپر دارد.

پوپر در نقد نظریه فیلسوف – شاه افلاطون یک معرفت فرضی کلی را در این دو اشاره می کند، که به مهندسی آرمان شهری کلی منجر می شود، که بقیه اعضای این جامعه (به غیر از شاه و فیلسوف) انگار فاقد قوه نقد و سنجش جلوه می کنند. او افلاطون را بد عهد ترین شاگرد سقراط معرفی می کند که با سو استفاده از نظریات او می خواست یک جامعه ایستا را مهندسی کند؛ در حالی که سقراط یک مسلک عقل راستین داشت یعنی آگاهی به حدود توان خویش داشت، که چقدر می تواند خطا کند ولی افلاطون از نوعی شبه عقلانی مسلکی برخوردار بود.

پوپر که خود طرفدار اصالت عقل انتقادی بود، عقلانیت افلاطون را متضمن اعتقاد به خطا ناپذیری اش می دانست؛ پوپر گرایش های مرجعیت ستیز گسترده ایی از خود نشان داد، و اصالت عقل انتقادی پوپر، در اساس با نظریه ابطال پذیری او منطبق بود، که لازمه اش نقد آرا و اندیشه در جامعه باز بود.

پوپر ادعای افلاطون یعنی امکان تحقق معرفت کلی، که در اساس دانش زیرین جامعه مطلوب آرمانی است، پرداخت و چنین تصور و انتظاری را از معرفت از گونه دعاوی شبه علمی و آزمون ناپذیر تلقی کرد، و اصولا منکر چنین دانایی می گردد. وی با انتقاد از نحوه تلقی افلاطون از عقل و معرفت کلی، تفکر افلاطون را "تساوی ستیز" که برای عامه مردم نه از جهت ارزشمندی، بلکه در خدمت هدفی چون جامعه آرمانی می نگرد.

کانت هم برای انسان ها فی النفسه ارزشمندی قایل بود، که نباید به آنها ابزاری نگریست. پوپر هم بارها گفت که هیچ کس خود را ارزشمند تر از هیچکس دیگر نشمارد. این همان نگاه ارزشمند به انسان ها که فی النفسه و در ذات خود ارزشمندند.  

انتقاد پوپر به مارکس همان پیشگویی های تاریخی اوست، که بر اساس فلسفه تاریخ به پیش بینی آینده می پرداخت. پوپر اینرا "فقر اصالت تاریخ" می نامید، پوپر این اندیشه را در نهایت منجر به تلاش برای ایجاد یک جامعه توتالیتر، می دانست. زیرا در فلسفه مارکس نوعی اعتقاد به معرفت کلی نهفته است که به یک آرمانشهر می انجامد، که بر اساس قایل شدن به یک حرکت تاریخی که ناگزیر به سمتی می رود که چیزی شگل گیرد. پوپر این را شبه علمی می داند که منجر به مهندسی کلی و آرمانی می شود.

از دید پوپر تاریخ بشر وجود ندارد، بلکه تاریخ هایی با جنبه های گوناگون زندگی انسان به عدد نامحدود و نا معین وجود دارد. پوپر معتقد است که غیب گویی تاریخی هم عقلانی نیست، بلکه یک نوع شورش بر عقل است، عقلانیت تاریخ گرا مثل عقلانیت افلاطون در موضع نقد ناپذیری قرار دارد، و با اذعان به یک معرفت کلی و در این مورد خاص، تاریخ بشر و تلاش برای تحمیل یک انسجام معنای عمومی خارج از آزمون قرار گرفته، یا اجزا گاه ناسازگار را به سود یک حالت مطلق فرضی به کنار می زند. لذا چه آرمانشهر افلاطون، و چه جامعه اشتراکی وعده داده شده مارکس، افسون هایی در انسان می دمند، که بر اثر آن قوه نقادی آدمی فرو کاسته و به کناری گذاشته می شود. در هر دو آرمانشهر مذکور، به انسان فی البداهه ارزش قایل نمی شوند، بلکه انسان همچون ابزاری در خدمت ناکجا آبادهایی قرار می گیرند، که امکان آزمودن آنها میسر نیست. این دو را واجد نظریات کل گرا و ارایه یک مهندسی یکپارچه و خیالی، یعنی تلاش برای تغییر تمامی جامعه آنطور که می خواهند، می داند؛ که به جهت روشی، به مهندسی تدریجی که سازگار با ابطال پذیری است، منجر نمی شود.

ادعای در اختیار داشتن معرفت مطلق برای سعادت عمومی و کلی بشر از مقوله همان شبه علم است، که در عمل به بدبختی های بسیار منجر می شود. مهندسی تدریجی در یک جامعه باز با خصلت نقد پذیری به معنی ارایه نظریات خاص برای مشکلات خاص است. البته وی تنها مواردی مد نظر دارد که وجه علمی داشته باشند نه شبه علم؛ او می گوید مهندسی تدریجی "بیشتر برای حذف کردن شرهای مشخص و عینی بکوشید، نه برای تحقق بخشیدن به خیرهای مجرد".

لیستی از شرهای مشخص و عینی پوپر عبارتند از : فقر، بیکاری، بعضی اشکال مشابه عدم ایمنی، بیماری و رنج، قساوت های کیفری، بردگی و اشکال دیگر مملوک بودن، تبعیض دینی و نژادی، کمبود فرصت های تعلیم و تربیتی، اختلافات شدید طبقاتی و جنگ.

او در اواخر عمر خود به اولویت های جامعه غربی از جمله صلح، جلوگیری از انفجار جمعیت، آموزش کودکان تاکید می کرد. پوپر در خصوص جامعه باز غربی می گوید، "با وجود نابسامانی ها و مشکلات موجود، جهان آزاد ما تاکنون بهترین جامعه ایی است که در تاریخ بشریت به وجود آمده است. البته منظورم این نیست که جامعه مفروض من بهترین جامعه ممکن است."

دفاع او از جامعه باز، به معنی دفاع از جامعه متکثر قدرت که می توان نقادانه با جریانات سیاسی اجتماعی برخورد کرد. او می گوید "اگر پیوند سوسیالیسم و آزادی فردی ممکن بود، او هنوز سوسیالیست باقی می ماند".

پوپر در یک نگاه بسیار روشن، بیان می دارد که آزادی مهمتر از تساوی است و هرگونه تلاش برای تساوی آزادی را با خطر روبرو می کند. با این حال پوپر جنبه هایی از سوسیالیسم دمکراتیسم را که در محو فقر و ایجاد توانایی لازم در حیات اجتماعی برای تاسیس پایه های لازم برابری افراد است، با نظر مثبت برخورد می کند و آنها را بخشی از مهندسی تدریجی برای دفع شر بر می شمارد.

پوپر تا حدی موافق دخالت دولت در امور اقتصادی به شرط رعایت نظارت دمکراتیک و کاستن محرومیت است. پوپر با سوسیالیسم و لیبرالیسم سنتی فاصله دارد، و در راست نو قرار می گیرد. همچنین قرائت نزدیکی به سوسیال دمکراسی دارد. او از سوسیالیسم اروپایی متکی بر انسان گرایی برای حذف ضعف ها و مشکلات فردگرایی لیبرال سود می جوید.

توجه به آزادی از ناحیه پوپر هم جهت با الزامات نقد و ابطال پذیری، و هم در خدمت جامعه باز یک اصل است. آزادی پوپر نه در تضاد با آزادی دیگران بلکه مبتنی بر روا داری تساهل و در پیوند تنگاتنگ با جامعه باز که نباید باعث میدان داری تساهل ستیزان منجر شود

دمکراسی در نگاه پوپر باید منجر به الف) کند و کاو نقادانه شهروندان از اعمال حکومت      ب) در صورت لزوم تغییر مسالمت آمیز به وسیله انتخابات. ولی نمی توان از انتخابات برای تاسیس یک نظام توتالیتر سود جست همانگونه که نازی ها در یک وضع رعب و وحشت رای مردم به توتالیتاریسم را گرفتند و مسلط شدند.

او می گفت همه چیز را به انتخابات نباید منوط کرد، بلکه جامعه دمکراسی نهادهای تجهیز شده اند تا خود را از خطر دیکتاتوری محافظت نمایند. به نظر او هر حکومتی دارای جنبه های پدر سالارانه است که به کاهش شرور ها باید برسند و مهندسی تدریجی برای دفع شر را دنبال کنند ولی این نباید آزادی های پایه افراد را نقض و مورد بی توجهی قرار دهد، او در این زمینه از یونان باستان مثال می آورد که "گرچه تنها عده ایی اندک ممکن است مبدع سیاستی باشند، ما همه می توانیم درباره آنها داروی کنیم".

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه من: خیلی جالب است که دیکتاتورترین سیستم های حکومتی، مدعی ترین در رابطه با احقاق حقوق مردم هستند، و بیشترین حقوق را از مردم سلب می کنند، جالب است که موسولینی نظام فاشیسم خود را جایگزین مناسب نظام های متکی بر مردم سالاری و دمکرات می دانست؛ او و هیتلر هر دو از تئوری سوسیالیسم، که باز یکی از تئوری های مدعی مردم و مردم گراست، استفاده کردند.

اینان کسانی اند که بیشترین شعار را به نفع مردم می دهند، و مردم در چنگال این نظامات قدرت تکان خوردن بدون اذن آنان را ندارند، و ساختار حاکمیت نیز طوری برنامه ریزی می شود که منویات دل رهبران، مهمترین برنامه کاری کارکنان حاکمیت باشد. و این مردم هستند که باید خود را با خواست رهبر چنین نظام هایی هماهنگ کنند، و حاکمیت اصلا لزومی به رصد و پیگیری خواست مردم نمی بیند، و در بیشتر موارد هم اگر خواسته از سوی مردم مطرح شود، درست عکس آن تصمیم گیری و عمل می شود، به طور غیر مستقیم این امر برای مردم روشن شود که نباید خواستی داشته باشند.

در حالی که تمام رسانه ها کنترل شده و در خدمت چنین نظام های هستند، همه خود را موظف می بینند گوش به دهان دهان پیشوا، جنبیدن هایش را هم گزارش کنند، و در جهت منویات دل او، حرکت خود را تنظیم نمایند، همین رسانه ها مهمترین خواسته های اعلام شده مردمی را نیز نادیده گرفته و سانسور می کنند و حتی به عکس آن عمل می شود، تا به مردم تفهیم نمایند، که خواسته ایی نداشته باشند، الا پیگیری خواست های پیشوا؛

اما برگردیم به بحث کتاب :

توتالیتاریانیسم را موسولینی (رهبر فاشیست ایتالیا) ابتدا وارد واژگان سیاسی کرد، که بیانگر تصمیمی است که "در صدد احاطه بر تمام شئون زندگی فرد می باشد". فاشیسم، نازیسم، استالینیسم که با کثرت گرایی و نظام های آزاد و مبتنی بر حاکمیت مردم، مخالفند و قدرت را به گونه ایی متمرکز در دست رهبر قرار می دهند، و با داشتن حزب واحد همچون ابزار بکارگیری این قدرت، در تمام شئون جامعه دخالت می ورزند، را حاکمیت توتالیتر گویند.

کمونیست این تلقی نسبت به خود را ناشی اختلافات ناشی از جنگ سرد می دانند، و حتی برخی از متفکرین مکتب فرانکفورت با دیدگاه های مارکسیستی، نیز موافق این همانی کمونیسم با حکومت توتالیتر نیستند. گرچه در این همانی کمونیسم و توتالیتر خدشه است، اما شواهد زیادی استالینیسم را با حاکمیت توتالیتر این همانی می کند. زیرا خصلت فراگیری و میل به کنترل و تسلط بر جوانب و شئون مختلف مردم عرصه فعالیت ها، چندان دور از این روش حکومتی نیست.

اما در مورد فاشیسم به رهبری موسولینی در ایتالیا، و نازیسم به رهبری هیتلر در آلمان، به عنوان نظام تمامیت خواه و توتالیتر، اجماع نسبی وجود دارد. آنتونی کوئینتن معتقد است که سیستم های توتالیتر در اساس بدیل و واکنشی نسبت به ناتوانی دمکراسی های پارلمانی است.

این آموزه بسیج گرا نیست و نمی خواهد توده ها را برای اهداف خاصی بسیج کند، بلکه به دنبال کنترل همه جوانب زندگی آنان است، در حالی که فاشیسم خصلت بسیج گرایی دارد. بدین ترتیب حاکمیت توتالیتر دست کم در ابتدا به ساکن، حالت تهاجمی ندارد، ولی هدف فاشیسم از بسیج گری تهاجم به دشمنان فرضی داخلی و خارجی است.

البته در نظام فاشیسم ایتالیا نیروی مذهبی کلیسا علیرغم همراهی، لیکن در آن منحل نشد و سرمایه داران و شرکت های بزرگ آلمان نیز باز اگرچه همراهی کردند، ولی در نظام نازی منحل نشدند.

افرادی مثل افلاطون، کالون، بدن، هابز، روسو و هگل به درجات مختلف از طرفداران نظام توتالیتر خوانده شدند. ارنست کاسیرر فیلسوف نوکانتی معاصر، در کتاب "افسانه دولت" منکر سنخیت اندیشه هگل با فاشیسم و نازیسم شد و معتقد است که با وجود جایگاه بسیار بلند دولت در آموزه هگلی، در نهایت دولت از نیروهای مقید کننده رها نیست، در حالی که دولت های فاشیستی و نازیستی میل به قید ناپذیری دارند. همچنین از نظر هگل سخت بتوان روح نهانی قانون ساز ملت را، با مصادیق اراده حزب، یا رهبر فاشیست و نازیست، توجیه کرد. میل توتالیتاریسم معاصر به یکنواختی و حذف اشکال فرهنگی و.. مخالف وحدت حقیقی ارگانیک (انداموار) هگلی است. و جایگاه عقل در نظام هگلی از وجوه ممیز با نظام های توتالیتر است، که مشترکا خصلت عقل گریزی دارند. لذا باید فاشیسم ایتالیا، نازیسم آلمان و در مقیاس کوچکتر رومانی و اسپانیا را با حکومت های استبدادی شرقی یکسان دید.

حکام حکومت های استبدادی شرقی حتی در صورت میل یا توان ساخت و پرداخت آموزه ای که بتواند مدعی فراگیری باشد، از امکانات فنی – علمی برای پوشش وجوه مختلف جامعه خود بی بهره یا کم بهره اند. در جوامع شرقی از جمله ایران، استبداد با همه تلاش های خود جهت سلطه گری از تعمیق خواست و اراده خود ناتوان بود. استبداد شرقی جدای از نهادینگی آن، به دلیل استمرار و ساخت این گونه جوامع، در سایر موارد، تا جایی موضوعیت داشت که فرد یا گروه یا نهاد مفروض، در معرض دسترسی مستقیم استبداد و مستبد قرار گیرد.

اگر سطح اطلاع رسانی و اطلاع یابی را با عوامل نسبتا در دسترس – به طور مثال رادیویی که بتواند امواج خبری را از نقاط مختلف دنیا به افراد برساند – وجود داشته باشد، امکان استقرار نظام های فراگیر کاهش می یابد. سطح فن آوری اطلاعاتی پیشرفته از عوامل منفی برای تحقق نظام های فراگیر است. در صورتی نظام های فراگیر توتالیتر امکان پذیرند که اطلاعات، اخبار، تبلیغات اغواها به شکل انحصاری یا نزدیک به انحصار در خدمت حکومت باشد. آنها در جایی موفق خواهند بود، که صاحب انحصار اطلاعات و تبلیغات در حد ممکن شوند.

فاشیسم و نازیسم با وجود به کارگیری شیوه های ارعاب و خشونت، نظام های استبدادی نبودند بلکه دارای پایگاه های اجتماعی و برخوردار از آموزه هایی بودند که به آنها موقعیت مسلط را می داد، که همین ارتباطات چند سویه تحلیل آنها را با مشکل روبرو ساخته است.

مدافعان مدل دمکراسی، مثل پوپر معتقدند که پیروزی در انتخابات تمامی وجه دمکراتیک نیست، بلکه امکان مستمر عزل قدرت مستقر، و جایگزینی آن با حزب یا گروه و یا فرد دیگر، با سازوکار انتخاباتی است که نظام دارنده آن را شایسته نام دمکراسی می نماید، چرا که هیتلر با انتخابات در راس قدرت قرار گرفت و هرگز دیگر از قدرت کنار نرفت، تا اینکه یک دست خارجی او را برکنار کرد.

موسولینی (که خود یک نظام اقتدارگرای توتالیتر را بنا نهاد)، معتقد بود نظامات لیبرال کلاسیک، وظیفه تاریخی خود را که اعتراض علیه دولت های مطلقه بود، به پایان رسانده و حال جای خود را باید به دولتی که دیگر بیانی از خوداکاهی و اراده مردم است، بسپارد! فرد از نظر موسولینی تنها در جهت هماهنگی با دولت (حاکمیت) موضوعیت دارد. نظام های فاشیستی و نازیستی، مصرانه خواهان در اختیار گرفتن نهادها و سازمان های کارگری همچون ابزار حکومتی بودند. 

 موسولینی فاشیسم را گونه ای از زندگی توام با الهامات اخلاقی و مذهبی تصویر می کرد که نه تنها یک نظام حکومتی، که حتی عالی ترین نظام فکری است. او فاشیسم را مظهر آزادی، و یک اروپای فاشیستی را جایگزین مناسبی برای نظام های لیبرال - دمکرات متکی بر ناظامات انتخابی می دانست.

کتاب نبرد من را که هیتلر در زندان نوشت، بعدها شاخصه های کلی دولت او را سرفصل های همین کتاب تعیین کرد، که شامل اصلاح نژاد ژرمن و لزوم وحدت نژادی، جایگزینی حقوق رومی – ماتریالیستی با حقوق آلمانی، تصویری از مسیحیت مثبت که در خدمت اهداف دولت نازی قرار داشته باشد، بودند.

از نظر هیتلر نیز دولت نازی بر خلاف دولت های لیبرالی که خالی از ارزش های اخلاقی بودند، رسالت بازسازی اخلاقی – فرهنگی آلمان ها و تحقق برتری آنها بر دیگر ملت ها را تحت لوای اعتقاد به پیشوا و رهبر بر عهده داشت.

سوسیالیسم هیتلری در ستیز با سوسیالیسم کمونیستی و نوع بلشویکی آن بود. آنچه مسلم است شرایط بعد از جنگ جهانی اول شرایط را برای سوسیالیست ها مهیا کرد که قدرت گیرند. اگرچه فاشیسم و نازیسم را ترفندی سرمایه دارانه برای ممانعت از پیروزی جنبش های کارگری و سوسیالیستی تفسیر کردند. البته تفکرات پیچیده تر مایل بود به جای دل بستن به طرح توطئه و ترفند سرمایه دارانه، به تحلیل شرایط عینی اقتصادی – اجتماعی با دیدی تاریخی بپردازد، و به وجود آمدن این نظامات توتالیتر را ناشی از شرایط اقتصادی کشورهای درگیر تفسیر کند و از تئوری های توطئه گرایانه خودداری کنند، متفکرین مکتب فرانکفورت از این دسته بودند.

برینگتون مور فاشیسم را گونه ایی انقلاب از بالا می داند که وقتی تلاش های دموکراتیک برای نوسازی بی اثر است یا انقلاب دهقانی مجالی نمی یابد، ظهور می کند.

مانس اشپربر در کتاب خود به نام قطره اشکی در اقیانوس در بررسی قدرت تنها متوجه جبار نبود، بلکه وی معتقد بود که مردم معطوف به جبار نیز میل به قهر و خشونت و سرسپردگی دارند، هر چند یکایک آنان این خشونت را در زندگی شخصی خود پذیرا نیستند.

اریک فروم در کتاب "گریز از آزادی" به عنوان یک روانشناس مکتب فرانکفورت، از دیدگاه روانشناسی نشان می دهد که چطور مسولیت سنگین پذیرش آزادی به وسیله انسان ها رها شده، و جای خود را به نیروی تخریب داد. او معتقد بود که برای فهم این امر با استفاده از دیدگاه روانشناسی در متن اقتصادی – اجتماعی است که فهم چنین پدیده ایی میسر می شود.

فروم در کتاب "آناتومی ویرانسازی" جبار (هیتلر) را "پرخاشجویی بدخیم" که میل به نابود سازی و تسلط کامل دارد، شناسایی کرد. البته هورکهایمر و پولک دیگر اعضای مکتب فرانکفورت نازیسم را در متن تحولات اجتماعی مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که "اولویت سیاست به اقتصاد" مشخصه اصلی این نظام هاست.

میهالی وایدا از مجارها و از شاگردان لوکاچ، فاشیسم را یک جنبش توده ایی ارزیابی می کند و آنرا نتیجه وضعیت بحران می داند. او معتقد است فاشیسم با پیش کشیدن ناسیونالیسم سعی دارد وجه دمکراتیک به خود بدهد، و او نیز به وضعیت دو قطبی دوست و دشمن تاکید می کند.

مانفرد بوک معتقد است ساخت دولت فاشیستی در اساس متکی به وفاداری به رهبری است.

کارل فردریش و برژینسکی از لیبرال دمکرات ها، به شش ویژگی اشاره می کند که شامل  الف) یک حزب واحد با رهبر کاریزما      ب) وجود یک ایدئولوژی رسمی     ج) کنترل حزب بر رسانه های همگانی    د) کنترل حزب بر سلاح        ه) وجود نظام تروریستی و کنترل پلیسی     و) کنترل حزبی بر اقتصاد   

لئوناردو شاپیرو معتقد است که باید میان صفات و ویژگی های توتالیتاریانیسم مانند اصالت رهبری، ممیزی زندگی شخصی، انقیاد نظام قضایی به قدرت مستقر، با ارکان و سازمان های توتالیتاریستی تفاوت نهاد.

به عقیده هانا آرنت یکی از مهمترین موانع توتالیتر وجود افراد یا گروه هایی با موجودیت متفاوت و منفک از قدرت حاکم است. وی ویژگی اصلی انسان توده ایی را سنگدلی یا واپسگرایی نمی داند، بلکه انزوا و ندانستن روابط اجتماعی بهنجار می داند.

آرنت سازمان های توتالیتر را نیز مد نظر قرار داده و عنوان می دارد، هدف این سازمان ها قبل از تسلط جنبش های توتالیتر بر قدرت، در رقابت با سازمان های قانونی شکل گرفته، نوعی آمادگی برای خیز به سوی قدرت و سپس انحلال سازمان ها و نهاد های قانونی با برقرار کردن وضعیت های موازی بین سازمان های قانونی و توتالیتر برای تسلط هر چه بیشتر نظام توتالیتر است. سازمان جوانان و شبه نظامیان یا همان میلیشیا از این نوع سازمان ها هستند. در شکل گیری این سازمان ها اتحاد بسیار مهم است و آرنت آن را پیوند نخبگان با اوباش می خواند. اوباش مستعد جذب به نظام های توتالیترند، در حالی که توده ها را باید با تبلیغات جذب جنبش نمود.

از نظر آرنت یک رهبر توتالیتر در اساس کارگزار توده های تحت رهبری است. به عبارت دیگر میان توده ها و رهبر وابستگی متقابل وجود دارد. توده ها بدون رهبر و پیشوا نمود خارجی شان را از دست می دهند و رهبر نیز بدون توده ها یک موجود فاقد هستی است.

 منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380     

انحصار در کنترل رسانه ها

انحصار در کنترل و توزیع آگاهی 

نتایج انتخابات در راستای خواست پیشوا

  نتایج انتخابات در راستای خواست پیشوا

سیستم او و سیستم مقابله با او

سیستم راهبری او و روش مقابله با او

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وجه مشترک تفاسیر مختلف جنبش های فمینیستی این است که زنان به دلیل جنسیت شان گرفتار تبعیض شده اند. و لذا لازم است برای تغییر این وضع اقدام شود. اصلی ترین سوالات فمینیسم برای فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی در این سه قالب شکل گرفته است :    الف) مردان چگونه مسلط شدند     ب) چرا این سلطه پذیرفته شد      ج) نتایج این سلطه چیست. مفروض اصلی آنان این است که مردان بر زنان به اشکال مختلف تسلط پیدا کردند و فمینیست ها آنرا شکل یافته و نه امر وجودی می دانند. فمینیسم جنسیت را محور تفکر و رفتار قرار داده است.

افلاطون برابری زن و مرد پاسدار را می پذیرد؛ اما در جایی دیگر حکم می دهد که مردان بزدل و ترسو که زندگی را با بیدادگری سپری کرده اند، در زندگی بعدی خود در قالب زنان در می آیند. ارسطو نیز زن را در مرتبه مرد قرار نمی دهد و زن را زیر دست و مرد (رییس خانواده)، ولی حاکم بر بردگان و خدمتکاران بر می شمارد.    

در خلال عصر روشنگری و سپس انقلاب فرانسه بود که مناسبات زن و مرد مورد سوال قرار گرفت، مری آستل (1666-1731) نخستین فمینیست انگلیسی بود که از محافظه کاران و طرفداران سلطنت بود، وابستگی عاطفی به مردان، حتی ازدواج را توصیه نمی کرد. مری ولستون کرافت (1759-1797) که به شدت متاثر از عصر روشنگری و انقلاب فرانسه بود تاکید داشت که ذهن فاقد جنسیت است، او تا آنجا پیش رفت که تلقی رمانتیک ها، خاصه روسو را در تمایز طبیعی میان زن و مرد و تاکید بر بار عاطفی و معنویت نوع زنانه را مورد سوال قرار می دهد.

فمینیسم در قرن 19 و 20 اشکارا وجه سیاسی – اجتماعی پیدا کرد. رساله "انقیاد زنان" توسط جان استوارت میل که در سال 1869 نوشته شد، مهمترین اثر فمینیستی قرن نوزدهم به شمار می رود. امیل انقیاد هر یک از دو جنس را در برابر دیگری مورد سوال قرار داد و از اصل برابری کامل دفاع می کند.

از انواع فمینیسم می توان به فمینیسم لیبرال، سوسیالیست، مارکسیست، سیاه و نوع رادیکال نام برد. مثلا نوع لیبرال بر آزادی و حقوق برابر تاکید دارد، نوع مارکسیستی رهایی کامل زنان را در گرو پیشبرد مبارزات طبقاتی و دیگر مقولات در مارکسیسم برجسته می کند. خود آقای مارکس (بنیانگذار مارکسیسم) نه در مورد زنان مطالب گسترده ایی نوشت و نه در مورد یهود که خواستگاه مذهبی خانوادگی اش است.

سوسیالیست های تخیلی زنان را هم در اجتماع و هم در خانه مورد ستم ارزیابی می کند و مایل بودند که با سازوکار مناسب اقتصادی که رنگ و بوی تحمیلی داشت، آنها را از تبعیض کار رهانیده و در عین حال ویژگی های طبیعی زنانه، از جمله احساس و عاطفه آنها، محفوظ بماند.

فمینیسم سیاه که رنگین پوستان متعلق است، یک مقوله دو وجهی جنسی – نژادی را دنبال می کند. فمینیست سیاه برتری سیاه را در سر می پروراند. فمینیست رادیکال نیز فعالیت های خود را از دهه 1960 آغاز کرد و از انگیزه های اصلی این نوع فمینیست سرخوردگی از جنبش چپ جدید و این احساس روز افزون که در هر حالتی مرد به دلیل جنسیت خودش و با وجود علایق سیاسی – اجتماعی و اقتصادی مایل است که تا سلطه آشکار و یا نهانی را بر جنس زن اعمال دارد.

در فمینیست رادیکال دیگر این امید که تغییرات در نهادهای سیاسی و یا دگرگونی های اقتصادی یا تصویب و اعمال قوانین و حقوق بتواند زن را از سیطره مرد رهایی دهد، در بهترین حالت یک امر فرعی تلقی می شود. در همین نوع فمینیسم است که سرزمین یا زندگی بدون مرد طرح می شود. فمینیسم رادیکال زیر دستی مردان را در سر می پروراند.  

انتقاد کلی فمینیسم به تبعیض هایی است که یا از سوی جنس مخالف یا ناشی از شرایط و ساختار و نهاد های اجتماعی اعمال می شود؛ فمینیسم را دارای دو موج تاریخی است، موج اول در اثر عصر روشنگری و بعد نهضت های لیبرالی و سوسیالیستی تا دهه 1920 است که زنان امریکایی به حق رای در انتخابات ها دست یافتند، که این موج از قرن نوزدهم آغاز و تا پس از جنگ جهانی اول ادامه داشت، جنبش های فاشیسم و نازیسم این موج را بعدها کنترل کرد، که شعار این نظام های اقتدار گرا بازگشت زنان به خانه و ایفای نقش مادری – همسری و تربیت جوانان برومند برای خدمت به جامعه بود. و دومین موج به دهه 1960 به بعد باز می گردد.

مهمترین اثر فمینیستی مراحل اول و دوم، انتشار کتاب جنس دوم سیمون دوبووار است، که ترکیبی از آموزه های اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم، به همراه به خدمت گرفتن آموزه های علم روانشناسی بود. به نظر او زن قربانی هیچ تقدیر مرموزی نیست، بلکه زنان باید در شرایط تازه ایی از روابط قرار گیرند تا معانی به ظاهر مسلم و جاودانه رنگ ببازد. تمامی تبعض های نهادی، نظری یا ترتیبی را که در نهایت به زیردست بودن یا به تعبیر دیگر زن را "دیگری" تلقی کردن، جنبه طبیعی می دهد، با دید انتقادی می نگرد.

در موج دوم، فمینیسم عملا به بسیاری از خواسته های خود یعنی حق رای و برابری حقوق زن و مرد دست یافت، البته این اعطای حقوق بیش از آن که ناشی از فعالیت های فمینیستی باشد، ناشی از تحولات اجتماعی و دیگر آموزه ها از جمله دمکراسی و سوسیالیسم بود. بعد از این دوره و موفقیت ها بود که فمینیسم به دنبال خواست های تخصصی تر مانند مدیریت سازمان ها رفت و ژرفیابی یا تفسیر آنچه به ذهنیت یا مفروضات موید تبعیض نژادی است را سرلوحه اقدامات و مطالعات خود قرار داد. ژرفا بخشیدن به موقعیت های مطلوب و تبدیل ذهنیت ها، به طور گسترده خواست فمینیسم بود.

پرداختن به مقوله های مردسالاری، پدرسالاری هسته اصلی مطالعات فمینیستی را تشکیل می دهد. کیت میلت در کتاب "سیاست های جنسی" عنوان می دارد سیاست روابط مبتنی بر قدرت است و با تشریح سازوکار سلطه مردان، چه در شکل شخصی آن و چه در قالب ایدئولوژیکی، نهادها و ساختارهای مرتبط با آن می پردازد.

بتی فریدان (بنیانگذار سازمان ملی زنان امریکا) در کتاب "رمز و راز مونث" در سال 1964 مفهوم "زن خانواده دار خوشبخت" را  که به شدت مورد توجه "لیبرال - بورژوازی کلاسیک" قرار داشت را مورد سوال قرار می دهد. او از جمله مخالفان احیا مادری در فمینیسم خانواده گراست.

یکی از زمینه های مورد علاقه فمینیست ها مقوله "حریم خصوصی" است که با توجه به آموزه لیبرالی، افراد در چگونگی زندگی شخصی و خصوصی خود آزادی های بسیار دارند، که این حریم خصوصی که یکی از مهمترین دستاوردهای لیبرالی و جامعه مدنی متاثر از لیبرال دمکراسی است بطور مشترک از سوی سوسیالیسم (بواسطه نفی تفرد) و نگرش های فمینیستی مورد سوال قرار گرفت. اما فمینیست ها زندگی خصوصی را در عمل ادامه سازکار قدرت اجتماعی می دانند یعنی جایی که مرد دست بالا را دارد و حیطه خصوصی را بیش از هر چیز سازگار با وضعیت های اولیه لیبرالیسم - بورژوا می دانند که این قلمرو اساسی ترین پایگاه خود دانسته، و می خواهند از هرگونه تعدی حفظ نماید.

فمینیسم بیش از هر چیز یک آموزه نقاد است، و این بدیهی است که جنبش های نقاد کمتر می توانند به اجتماع های ایجابی با وضوح قابل توجهی نزدیک شوند. اوریانا فالاچی خبرنگار مشهور ایتالیایی به این نتیجه رسید که "در ورای شعارهای "استقلال یا پیشرفت" در هیچ جا زنان راه نیکبختی حقیقی را تشخیص نداده اند."

لوسی سارگیسون در مطالعه آرمان شهرهای فمینیستی (1996) با انتقاد از مفهوم آرمانشهر به معنی چیز کامل و تمام، به این نتیجه رسید که آرمانشهر کامل به معنی مرگ و فناست. در ساخت شکنی مفهوم آرمانشهر که تجمیع مناسبی از مطلوب های فمینیسم است بهتر می توان از این آموزه در جهت تمامی حیات و زندگی بشر سود جست.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380         

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه من :

نمی دانم چه سرّی در دین یهود و مردان این دین الهی نهفته است، که این ناچیز مردان در تعداد، بزرگ مردانی بسیار زیاد موفق در علم، تحقیق، صنعت، ثروت، سیاست، اقتصاد، فرهنگ و... داشته و دارند، که دنیای علم و انسانیت را فارغ از منفی و یا مثبت بودن حرکت تاریخی اشان تکان محکمی داده اند، از مخترعین و نظریه پردازان در علوم تجربی گرفته (اسحاق نیوتن و...)، تا دنیای پر تلاطم علوم انسانی به خصوص فلسفه و روانشناسی (فروید، یونگ، فروم و...) که آنان در پایه گذاری و توسعه آن نقش اساسی داشته اند.

مکتب فرانکفورت نیز مشتی از خروار و هسته ایی از متفکرین اکثرا یهودی است، که در آلمان بعد از جنگ جهانی اول شکل گرفتند و با نظریه پردازی و تحقیق علمی مستمر خود، راهی نو را در گشودن دروازه های تفکری جدید و خارج شدن از صفر و صد تفکرهای وقت از جمله مارکسیسم گشودند.

برای من این قوم تاریخی چند هزار ساله، که حداقل جناب موسی و عیسی مستقیم برای آنان اعزام شده اند، [1]سوالات بسیاری را بر می انگیزد، آنان آنقدر در تاریخ تحول الهیاتی بشر مهم و تاثیر گذار بوده اند که توانسته اند نظر خداوند را به سوی خود مکرر جلب کرده [2] و لااقل اغلب پیامبران و موضوعات قصه های قرآن به همین قوم و پیامبران شان اختصاص داده می شود، و کتاب آخرین دین الهی که باید در مورد بشر باشد، زیرا که ماموریتی جهانی و آزادی بخش برای بشر دارد، مملو از داستان های کمک، ارتباطات، آمد و شد حاکمان، داستان افراد موثر آنها، انحرافات شان، معجزاتی که به نجات، یا آواره گی آنان منجر شد، گلایه های خدا از آنان، انتظارات خدا از آنها و... است.

 و این واقعا تعجب مرا بر می انگیزد که این قوم چه توانایی خارق العاده ایی برای جلب نظر خداوندگارم داشته اند که با فرستادن پیامبرانی مکرر، بزرگ، ساختار شکن (ابراهیم، موسی، عیسی، یعقوب، یوسف و...) و حتی مجهز به قدرت های مافوق بشری که نظیر در تاریخ رسالت و بشر ندارد (سلیمان، داوود و...)، خداوند را به خود مشغول کرده اند، و حال هم در آخر الزمان خداوند، به ارسال آخرین پیام آور خود به سوی زمینیان اقدام می کند، باز او فردی از نسل یهود، یعنی از فرزندان اسماعیل است که او را در سرزمینی دور از دو تمدن بزرگ ایران و روم، در آب نمک می خواباند تا با معجزه خود، قرآن، برای نجات بشر اعزام دارد، و سپس می بینیم که در این معجزه هم باز بسیاری از دلمشغولی ها و تمثیل های خداوند همین قوم یهود است و انگار قرآن تبدیل به منبع تاریخ همین قوم تبدیل شده، و داستان همان داستان آنان است.

علیرغم این که اندیشمندان مکتب فرانکفورت نتایج انقلابات را دیده بودند و این جراحی خسارت بار را در فرانسه، شوروی و... را تجربه کرده بودند ولی باز هم تن انسان به اندیشه مارکسیسم که باز انقلاب را به عنوان یک جراحی مصیبت بار توصیه و دنبال کردند.

اما از مقدمه بگذریم و برویم سراغ مکتب فکری فرانکفورت :

مکتب فرانکفورت که از جریانات میراث مارکسیسم است و از چهره های سرشناس آن هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس می توان نام برد. این جمع علمی که در جریان شکست آلمان در جنگ جهانی اول 1924 پا به عرصه وجود نهاد، و آن زمانی بود که بلشویک ها به عنوان اولین حزب کمونیست جهان در شوروی حاکمیت را بعد از انقلاب خونین 1917 به دست گرفتند، و در آلمان هم  برغم کشته شدن رزا لوکزانبورک از رهبران چپ آلمان، مارکسیست ها هم به مانند سوسیالیست ها در قالب احزاب خود معتقد به قدرت گیری تفکر خود در آلمان بودند. ولی آلمان از شرایط تجربه انقلاب به دور بود، و در نهایت هم ناسیونال – سوسیالیست های نازی در یک انتخابات سراسری نظر آلمانی ها را به خود جلب و به رهبری هیتلر در سال 1933 قدرت را در دست گرفتند.

با قدرت گیری نازی ها اعضای مکتب فرانکفورت با مهاجرت به امریکا و بعد بازگشت به آلمان، در اندیشه جهانی در قرن 20 نقش آفرینی کردند. افراد گرد آمده اولیه در این گروه عموما از خانواده های یهودی طبقه متوسط و بالاتر بودند. جلسات "موسسه پژوهش های اجتماعی" این گروه به خاطر ارتباط با دانشگاه فرانکفورت به مکتب فرانکفورت و به علت نوع روش در تحقیق علمی خود، به مکتب انتقادی – چالشی (Critical) مشهور شدند. 

از دهه هفتاد به بعد هابرماس چهره برتر مکتب فرانکفورت شد. که فاصله گرفتن این مکتب از مارکسیسم نیز آغاز می شود. که ناشی از تاثیر اندیشه های ماکس وبر می باشد، که عامل تاثیر پذیری هم اول توجه به عقلانیت ابزاری (پوزیتیویسم) که تمایل به شکل دهی جامعه، بیرون از خواست و فعالیت های انسانی داشت، و دوم بدبینی نسبی به جامعه صنعتی مدرن بود. که مکتب فرانکفورت بخش قابل توجهی از انتقادات خود را از جامعه مدرن صنعتی به عقلانیت ابزاری معطوف کرد؛ و محور این انتقادها را هم بر پوزیتیویسم و روش های پوزیتیویسمی یا اثباتی قرار دادند. لذا مکتب فرانکفورت علاوه بر مارکسیسم از اندیشه های وبر و تحقیقات روان شناسانه هم بشدت سود برد که در نهایت به دوری بیش از پیش آنها از مارکسیسم منجر شد.

هورکهایمر  و آدورنو :

این دو از مهمترین چهره های مکتب فرانکفورت در دوره اول تشکیل این گروهند، هورکهایمر پس از گرونبرگ در 1931 ریاست موسسه را به عهده گرفت، نقد آنها بر پوزیتویسم (اثبات گرایی) شدت گرفت که مهمترین دلایل آنان تلقی مکانیستی از انسان، و کاهش علم به تجربه و مشاهده، و همچنین تفکیک واقعیت از ارزش ها، مورد انتقاد بود. فرانکفورتی ها پوزیتیویسم را پیش برنده عقلانیت ابزاری می دانستند. هابرماس و مارکوه نیز بعدها به بی توجهی به چند ساحتی (بُعدی) بودن انسان، و تلاش برای حفظ تمایز بین اُبژه و سوژه را از سوی دیگر مهمترین محورهای نقادی تشکیل قرار دادند.

نگرش انتقادی مکتب فرانکفورت ملهم از آثار اولیه مارکس و همچنین دیالکتیک هگل است. آنها از عقلانیت نقادانه دفاع می کردند. سوال اصلی هورکهایمر و آدورنو در کتاب "دیالکتیک عصر روشنگری"  که در سال 1944 پایان یافت، این بود که "چرا بر خلاف انتظارات عصر روشنگری بشر به جای ورود به وضعیتی انسانی، در نوع جدیدی از توحش قرار گرفت" (و این سوال امروز من هم هست که چرا بشر رشد می کند اما نه در جهت انسان شدن).

هورکهایمر و آدورنو به وجوه بیانگری و پیش برنده افکار عمومی به وسیله زبان توجه کرده و متذکر می شود که در سلطه خردباوری ابزاری که همه چیز به سطح کالا و ارزش مبادله تنزل می یابد، زبان امکان نظام مندی معنایی را از دست می دهد. کتاب دیگر آنها "شخصیت اقتدارگرا" است که به سال 1950 در جریان مکارتیسم در امریکا منتشر شد به پیدایش "جامعه توده ایی" توجه داشت و از اصطلاح "صنعت فرهنگ" که اشاره به فرهنگ توده ایی مردم دارد که با استفاده از فن آوری و امکانات مدرنیسم ساخته و عرضه می شد.

آنها به هنر مدرن به دیده مثبت نگاه می کردند، زیرا در خود شورش و نقادی بر ابزارنگاری را منعکس می سازد، در حالی که صنعت فرهنگ در جهت ابزار نگاری و خرد ابزاری قرار دارد. صنعت فرهنگ در واقع کاربرد عقل ابزاری برای ساخت فرهنگ توده ایی است. صنعت فرهنگ از نظر آدورنو در خدمت نظام های تمامیت خواه از طریق یکسانی و مشابهت برخاسته از این صنعت قرار میگیرد، هر چند کارایی آن تنها به این نظام ها محدود نمی شود و در نظام سرمایه داری هم بخشی از بازتولید و مصرف توده ایی را تشکیل می دهد که می تواند به نفع سرمایه داری منجر شود.

هربرت مارکوزه (1898-1979) :

از چهره های فعال جنبش دانشجویی 1968 مکتب فرانکفورت، که در شاخه چپ آن شهرت بسیار یافت. مدتی شاگرد هایدگر بود و بعد از قدرت گیری نازی ها به امریکا رفت. در سال 1933 به دعوت هورکهایمر به آلمان و موسسه پژوهش های اجتماعی یا همان مکتب فرانکفورت بازگشت، و روی موضوع فاشیسم و رابطه آن با بورژوازی کار کرد، و اندیشه های وبر و فروید را در تفکر مارکسیسم خود استفاده کرد، و بن مایه های تفکری خود را فراهم نمود. مارکوزه منتقد دکارت به دلیل منادی دهندگی چیره گی بر طبیعت به بهای فراموشی پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت بود.

مارکوزه هم به مکتب پوزیتیویسم حلقه وین حمله می کند، زیرا که نمایندگی اصالت تجربه را آنان به دوش می کشیدند، و در کتاب "خرد و انقلاب" خود به تفسیر افکار هگل و مارکس پرداخته و در کتاب "عشق و تمدن" از نظریات فروید و روانشناسی اجتماعی برای تکمیل تفاسیر مارکسیسم در مورد پدیده های اجتماعی و وضعیت بشر سود جست، و سرانجام در نگارش کتاب مارکسیسم شوروی در دهه پنجاه مشهورترین اثر خود یعنی انسان تک ساحتی را منتشر کرد.

مارکوزه معتقد بود که هگل به ایده های عقل گرایی غرب معتقد بود، اعتقادی که در مورد فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم صدق نمی کند. او فلسفه سیاسی هگل را بدون توجه به حقوق و آزادی های فردی رد کرد، حال آنکه ناسیونال سوسیالیسم محو فردیت را یک هدف می دانست. او البته معتقد است که شکست فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم از تمایل به اقتدار گرایی جلوگیری نکرد.

مارکوزه بر این اعتقاد بود که "آزاد سازی، شرط آزادی است". و انقلاب از راه آزادی پیشرفت نکند نیاز به سلطه و سرکوب ممکن است مجددا به جامعه نوین بازگردد و این خطر همیشه وجود دارد که مصلحت موردی جای مصلحت حقیقی افراد را که در دیالکتیک نفی نهفته است اشغال نماید.

مارکوزه از تمایل به توتالیتاریسم در عصر حاضر دغدغه داشت. او سعی داشت از طریق روانشناسی کاستی های مکتب مارکس را برطرف نماید. او همچون از طریق روانشناسی اریک فروم، روانشناسی را به مکتب فرانکفورت آورد.

کتاب انسان تک ساحتی مارکوزه در واقع نقد "جامعه بسته" بود. او در مقابل کارل پوپر قرار گرفته که با کتاب "جامعه باز و دشمنانش" به دفاع از لیبرال دمکراسی به عنوان بهترین نظام مستقر در طول تاریخ بشر پرداخته بود. انسان تک ساحتی مارکوزه انسان کاهش یافته ایی بود که در حلقه نظام تکنولوژیک و تنیده شده در سرمایه داری، از نیروهای خود خالی شده و به یک بُعد و یا ساحت تنزل یافته است. این انسان به ظاهر از آزادی های فراوان برخوردار است.

مارکوزه عنوان می دارد قدرت فن آوری، توانایی های ذهنی و مادی جامعه را به طور بی سابقه ایی افزایش داده، باعث تسلط جامعه بر افراد شده است. از گذر فن آوری، فرایند های فرهنگ، سیاست، و اقتصاد در هم آمیخته، نظامی را به وجود آورده اند که انسان ها را بلعیده و به این ترتیب سیطره فن آوری  به حاکمیت سیاسی بدل شده است.

توسعه صنعتی خرد آدمی را در چهار چوب واقعیت زندگی متوقف داشته و از همین جا "از خود بیگانگی" ظاهر می شود. از خود بیگانگی سبب کاهش انسان در سطح تولید و مصرف می شود و این همان فاجعه انسان تک ساحتی شدن است. وی به نظریاتی که سودمندی را هدف خود قرار می دهند حمله می کند، و پوزیتیویسم یا همان اندیشه تحصّلی را فلسفه انسان تک ساحتی می داند.

مارکوزه تنها راه برون رفت از این وضع را بهره مندی از "دیالکتیک نفی" اعلام می دارد به این صورت که انسان را به خود آگاهی رسانیده و اسباب تغییرات بنیادی را فراهم سازد.

مارکوزه سیاست و کار وِیژه آنرا این چنین بیان می کند که سیاست عملی است که به وسیله آن نهاده های اصلی جامعه توسعه و تکامل می یابند. تعریف و تثبیت می شوند یا تغییر می پذیرند. وظیفه سیاسی ایجاب می کند که افراد در قالب هر شخصیتی که باشند نفوذ خود را بر نهادهای اجتماعی اعمال کنند.

جامعه مطلوب مارکوزه بیشتر جنبه سلبی و انکاری داشت و شکل مشخصی ندارد، یعنی پیش از آنکه بگوید چه باید باشد می گوید چه نباید باشد. جنگ، فقر، استثمار، استعمار، سرکوب، و... نباید در جامعه مطلوب مارکوزه باشد. او اختناق را ذات سرمایه داری می داند. مارکوزه از جدی ترین منتقدان تمدن بورژوایی است. وی فن آوری را منجر به سلطه بر آدمیان می داند، و آنرا نکوهش می کند. هم مدافعان وضع موجود غرب که از او خشمگین بوده و او را پیامبر تازه نهضت چپ دانستند، و هم احزاب کمونیست با توجه به انتقادات او از جامعه شوروی، او را تجدید نظر طلب دانستند (چوب دو سر طلا).

یورگن هابرماس (1929) :

مهمترین چهره زنده مکتب فرانکفورت است او با وجود پیشبرد اندیشه انتقادی در اساس، مدرنیسم را طرحی ناتمام می دانست، هابرماس از مدافعان مدرنیسم و در تقابل با نقادی های کسانی که در زمره پُست مدرنیسم از جمله فوکو شناخته می شود. وی از عقلانیت کنشی در مقابل عقلانیت ابزاری (پوزیتیویسم) می گفت که انسان ها همچون فاعلان آگاه، با هم در تماس و ارتباط باشند و به کنش بپردازند.

مارکسیسم هابرماسی نوعی مارکسیسم انسانگراست. وی قصد داشت به جای توجه به نیروهای تولیدی، و نسبت آن با مناسبات تولیدی، به آزادسازی نیروی عقل از چنگال اشکال بازتولید اجتماعی بپردازد. به نظر هابرماس پوزیتیویسم با کاهش تمامی معرفت و شناخت انسانی به علم تجربی، دیگر ساحات معرفت را نادیده انگاشته و بر ضرر علایق انسانی در عمل آنها را به شی گونگی و مناسبات جزمی هدایت نموده است. هابرماس علوم تجربی را تنها یکی از سه وجه شناخت انسانی قرار داد، وجه دوم را معرفت، تفهّم و رابطه میان انسان هاست که با میانجیگری زبان انجام می گیرد. رابطه انسان ها می توانند فراتر از رابطه شی گونه  و ابزاری باشد. و وجه سوم معرفتی هابرماس علایق آزادی خواهانه و یا انتقادی است.

در این وجه روابط متکی بر قدرت به طور خاص و وضعیت موجود به طور عام نقد می شود.

وجه نقادانه عنصر کلیدی مکتب فرانکفورت است. بر اساس جهان – زیست هابرماس (life-world) ساخت های اقتصادی – اجتماعی از یک سو و اگاهی، اخلاق، فرهنگ و به تعبیری سوژگی انسان را نشان می دهد. از سوی دیگر در دورن جهان زیست انسان ها فعلیت دارد. جهان زیست بستر اصلی جهان بینی را تشکیل می دهد. جهان زیست در نهایت بستر اعمال و اندیشه هاست.

در مورد بحران مشروعیت هابرماس می گوید جوامع غربی سعی کرده اند با استفاده از عقلانیت ابزاری نوسانات اقتصادی را به کنترل خود در آورند ولی این اقدام سبب گسترش بحران به دیگر شاخه های حیاتی اجتماعی نیز شده است. دولت ها برای تنظیم قواعد بازار در مسایل اقتصادی مداخله می کنند اما با نیروها و خواست های متضاد روبرو می شوند. آنها نه می توانند بازار را به حال خود رها کنند و نه می توانند از تقاضاهای فزاینده جلوگیری کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

[1] - از انبیاء بنی اسرائیل که صاحب شریعت نیستند؛ از حضرت یوسف، حضرت داود، حضرت سلیمان، حضرت شعیا، حضرت الیاس، حضرت یوشع، حضرت یونس، حضرت عزیر، حضرت زکریا، حضرت یحیی و...  و از انبیاء دارای شریعت، حضرت موسی و حضرت عیسی علیهم‌السلام را می‌توان نام برد.

[2] - خداوند از زبان حضرت موسی علیه السلام انبیاء بنی اسرائیل را به عنوان نعمتی بر آنها معرفی می نماید: وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا وَآتَاكُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ [۱۳]  و ياد كن زمانى كه موسى بقوم خود بنى اسرائيل فرمود اى قوم من ياد كنيد نعمة خداوند را كه بشما عنايت فرمود كه انبيايى از بنى اسرائيل در شما قرار داد و سلاطينى از شما مقرر فرمود و بشما داده چيزى كه باحدى از عالمين داده نشده.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شعارهای زیبا و نجات بخش مردم، عام و مستضعف پسند چپ سوسیالیستی - کمونیستی، گاهی انسان را اغوا می کند، که شاید این راه نجاتی برای بشر در بند و اسیر این و آن باشد، ولی عملکرد سوسیالیسم، مارکسیسم و به خصوص کمونیست ها و آنچه که در جوامع آنان به عمل در آمده است، انسان را به وحشت و حیرت می اندازد، که چطور مدعیان یک مکتب رهایی بخش، به این حجم از ظلم منتهی شدند، و مکتب فکری این قشر از متفکرین وقتی به عمل در آمد، چنین دیکتاتوری خشن، بیرحم، سلطه جو، ظالم و اسارت بار را رقم زد، که اندیشه و انسان در آن له شدند.

اندیشه چپ مارکسیسم به صورت تئوری مثل بسیاری دیگر از اندیشه های مدعی رهابخشی بشر، زیباست، ولی در عمل که در می آید غول استبداد، استثمار، خشونت، کشتار، زندان و... را به ظهوری آشکار می رساند. لذا به نظر من هر مکتبی را باید در انتهایش سنجید که آیا به آزادی اندیشه بیان و اعطای حق تعیین سرنوشت برای انسان منجر می شود یا نمی شود، که اگر نشود باید بوسید و به کناری نهاد حتی اگر شعارهایی زیبا داشته باشد. زیرا که قلاده های ایدئولوژیک، اقتصادی و یا سیاسی -  اجتماعی را برای بشر آماده کرده و دست های آهنین خود را در دستکش های لطیف قرار می دهند و بندها را برای بشر به ارمغان می آورند. لذا حتی اگر ادعا شود که اندیشه ایی که بند با خود آورده، از آسمان هم نازل شده، آنرا باید به دور انداخت، که اگر عمق گیرد، خلاصی از آن بسیار مشکل خواهد شد؛ باتلاقیست که عمر نسل ها از انسان را بر باد خواهد داد.

 استبدادی که بلوک شرق برای بشریت تحت سلطه خود به ارمغان آورد، حتی خواندن ایدئولوژی آنان را سخت و ملال آور می کند، و اگرچه در حوزه اندیشه حرف های زیادی برای گفتن دارند، و در تبیین پدیده های انسانی و آفرینش حرف هایشان گفتنی و شنیدنی است؛ ولی حرف ها و ایدئولوژی که به سلطه بر انسان منتهی شود، باید به دور ریخته شود، و تنها اندیشه ایی باید مورد قبول قرار گیرد که آزادی انسان انتخاب، مختار بودن انسان در اندیشه و بیان را به رسمیت بشناسد و به زندان کردن انسان منجر نشود. به خصوص آزادی اندیشه و بیان و حق انتخاب و حق تعیین سرنوشت، که پایه های اصلی انسان بودن انسان است. لذا با توجه به عملکرد این مکتب فکری، حتی خواندن این فصل هم برایم ملال آور بود، وقتی از استبدادی یادم می آید که ایدئولوگ های این مکتب برای ملت های شان ارزانی داشتند، وقتی از تسویه های حزبی اشان برای نابودی رقبا می خوانم، وقتی از فرستادن متفکرین شان به اردوگاه های کار اجباری می شنوم، وقتی تبعیدها و ترورهای شان را به یاد می آورم، وقتی مبارزات مسلحانه و خونبارشان را مرور می کنم، وقتی حذف مخالفین و تسلط ایده های مسلط را می بینم که با دیگران چه کردند و... :

مارکسیسم یکی از شایع ترین آموزه های قرن بیستم است که با لیبرال - دمکراسی به رقابت برخواست و با فروپاشی شوروی صحنه را به رقیب خود سرمایه داری واگذار کرد. مارکسیسم علاوه بر سیاست در هستی شناسی (ontology) و فلسفه تاریخ هم حرف های زیادی برای گفتن دارد؛

مارکس :

بعضی معتقدند که بین مارکس و مارکسیست ها باید تمایز قایل شد. مارکسیسم نام خود را از مارکس گرفته است، تنوع نوشته های او باعث شده است که بعضی از مارکس جوان، مارکس پیر، مارکس انقلابی، مارکس اقتصاددان، مارکس جامعه شناس و... بگویند، که این حاکی از تحولات زندگی اوست، مارکس را باید با توجه به توجه به الف) فلسفه آلمانی با گرایش ایدالیستی هگل      ب) انقلابیگری اروپا و خاصه سنت فرانسه و    ج) اقتصاد سرمایه داری انگلستان فهمید.

از لحاظ موضوعات مورد علاقه و مطالعه مارکس می توان به سه مقوله اشاره کرد، الف) ماتریالیسم دیالکتیک ب) ماتریالیسم تاریخی     ج) سرمایه داری

مارکس "ایدئالیسم هگلی" را واژگونه استفاده کرد و دیالکتیک هگلی را در قالب مادی و در خدمت اندیشه انقلابی قرار داد. اندیشه انقلابی گری مارک او را به این سمت برد که بگوید "کار فیلسوف اگر تاکنون فهم جهان بوده است حالا باید به تغییر آن منجر گردد".

مهمترین محورهای هستی شناسی و انقلابی گری مارکس یکی اندیشه ماتریالیسم – دیالکتیک است که در اصل ابداع انگلس بود، که در کنار پراکسیس (Praxis) که همان تقابل اندیشه و عمل و یا همان کاربرد دیالکتیک برای برهم زدن تصور ایستا از دو مقوله ذهن و عین، مهمترین محورهای تضمین کننده هستی شناسی مارکس هستند.

مارکس و انگلس که مانفیست سازمان بین المللی کارگری را که در لندن کنگره تشکیل داده بود را در همان جریان انقلاب فرانسه نوشتند، ولی به این نتیجه رسیدند که کارگران به سادگی نمی توانند ماشین قدرت دولتی را از آن خود کنند. طبق این مانیفست با این فراز که در همه جوامع نبرد طبقاتی رخ می دهد، آغاز، و نبرد نیروهای دوگانه را متذکر شد؛ و هدف کمونیست ها را سرنگونی نظام حاکم و برقراری جامعه مطلوب اعلام می دارد. در نظر آنها نهاد های مانند مالکیت، خانواده، دولت و مذهب نهادهای پسینی اند که در جامعه اولیه یا همان کمون (سرآغاز تاریخ بشر)، دلایلی برای تشکیل چنین نهادهایی به دست نیامده بود، پس نهاد های پسینی هستند و اولیه نمی باشند.

مارکسیست ها ابتدا با بیان دیالیکتیک تاریخی خلق چنین نهادهایی معتقدند، که بشر پنج مرحله را طی کرده و خواهد کرد، که شامل 1- کمون اولیه  2- برده داری   3- فئودالیسم    4- بورژوازی (سرمایه داری)  5- سوسیالیسم که منجر به کمونیسم می شود.

رودنسون این مراحل را به سه دوره کمون اولیه، مرحله استثمار، نظام طبقاتی و سرانجام کمون ثانویه یا جامعه مطلوب کاهش می دهد. زیرا برده داری، فئودالیسم و بورژوازی را در امر استثمار مشترک می بیند.

مارکس روی نیروی تولید تاکید داشت، لذا در تحول تاریخی معتقد بود باید تغییرات در نیروهای تولید، نیروی اصلی را قرار داد که شامل ابزار تولید و نیروی انسانی مولد هستند، و تحول در این دو باعث دگرگونی در شکل بندی های گسترده، در قلمرو شوون اجتماعی بشر از جمله سیاست، فرهنگ، دین و... می شود. لذا نیروهای تولید را زیربنا و پایه دانسته و مابقی را روبنا تقلی نمود. که از جمع روبنا و زیربنا شیوه تولید یک دوره تاریخی مشخص می شود.

گرچه مارکسیسم اولویت را به زیربنا می دهد، ولی در این نظر عده ایی زیربنا را موجبیت روبنا می داند، ولی اکنون بیشتر مارکسیست ها اگرچه زیربنا را اصلی می دانند، ولی برای روبناها هم هویت مستقل قایل شده اند.

نبرد طبقاتی بین دو طبقه صاحبان ابزار تولید (بورژوا)، و تولیدکنندگان فاقد ابزار تولید (پرولتاریا)، شکل می گیرد، که در نهایت باید به پیروزی پرولتاریا منجر شود، تا جامعه بی طبقه تشکیل گردد، که این امر با تصرف دولت توسط کارگران و نهایتا، حذف نهادهای پسینی محقق می شود.

در مارکسیسم کلاسیک دولت مظهر آشتی ناپذیر تضاد طبقاتی است. پیروزی طبقه کارگر پیروزی سوسیالیسم و محو نظام های طبقاتی و پا به مرحله کمونیسم و یا همان شرایط اشتراکی، نهایتی است که به عقیده مارکس با وقوع آن به دوره ماقبل تاریخ، جامعه بشری پایان داده می شود و آزادی و شکوفایی واقعی را برای انسان به ارمغان می آورد؛ و این همان اتوپایی است که مارکس برای مارکسیست ها و جامعه مارکسیستی در نظر دارد.

مارکس بر اساس ماتریالیسم تاریخی به تحول دائمی ابزار تولید و ازدیاد ثروت سرمایه داران و فقر بیشتر دیگران معتقد است که این خود باعث خواهد شد، تا انقلاب سوسیالیستی شکل گیرد؛ اما انقلاب سوسیالیستی هیچگاه در کشورهای صنعتی که باید خواستگاه این انقلابات باشند، به وقوع نپیوست اما در جامعه نیمه عقب مانده روسیه اتفاق افتاد.

لذا آنگونه که مارکسیست ها انتظار داشتند و پیش بینی تئوریک می کردند، نشد؛ و نظام سرمایه داری دچار انقلابات کارگری نگردید، در حالی که باید ابتدا انقلاب می شد، و دیکتاتوری اکثریت اتفاق می افتاد، و طبقه دارای ابزار تولید و حامی ایدئولوژیک آن یعنی کلیسا محو می شدند، و جامعه کمونیستی شکل می گرفت. که به دیکتاتوری پرولتاریا مشهور است، این دیکتاتوری باید با ضبط اموال آنها، عوایدش را برای مخارج دولت صرف می نمود.

از مارکس تا لنین :

وقوع انقلاب سوسیالیستی در گرو بحران، منجر به انقلاب در جوامع صنعتی پیشرفته متکی بر سرمایه داری و پیدایش انحراف در این جوامع بر اثر تحول بی وقفه در ابزار تولید و وجود تولید افراطی بود، به گونه ایی که به استثمار هر چه بیشتر کارگران و سود بیشتر سرمایه داران منجر گردد.

نظریه دیگر به دائمی بودن بحران ناشی از تولید افراطی متمایل بود که شاخص آن رزا لوکزانبورگ بود که زن کمونیست انقلابی آلمانی است که از رهبران اصلی جنبش اسپارتاکیست ها بود که بعد از جنگ جهانی اول قصد انقلاب داشته، که شکست خورد و کشته شد. او معتقد بود که نظام سرمایه داری محکوم به تولید افراطی است که نسبت به صدور آن به کشورهای پیرامون اقدام می کند، و در نهایت هم این بحران به خودش باز خواهد گشت، این همان امپریالیسم است که به تصرف بازارها اقدام می کند و این باعث می شود که بحران با شدت بیشتر به سوی خودش بازگردد. و انقلاب ترک های جوان در ترکیه، و انقلاب مشروطه در ایران را از این دست ارزیابی می کردند. لوکزانبورگ طرفدار تز خود جوشی و بسیج توده ها در تفاوت با تز سازماندهی انقلابیون حرفه ایی لنین بود.

از مارکسیست ارتدوکس ها  می توان به پلخاب و کائوتسکی اشاره کرد که به نفی تز قهرمان گرایی در وقوع تحولات و تحرکات تاریخی معتقد بودند. اهمیت این نظریه در مخالفت با تز اراده گرایی که به عنوان لازمه انقلاب خلقی میان گروه هایی که در داخل و خارج روسیه از دیرکرد انقلاب دچار بی قراری شده بودند، اهمیت داشت که طبق تز اراده گرایی به کمک افراد محدود و معدود که دارای اراده لازم برای خدمتگذاری به انقلابند، می تواند نارسایی جنبش های متکی بر حضور توده ها را جبران نموده، و به تعبیری اراده گرایی همچون موتور کوچکی می تواند موتور بزرگ که همان توده های مستعد انقلاب، را به حرکت در آورد.

نارودیست ها گروهی بودند که به دلیل خصلت دهقانی جمعیت روس به شورش های روستایی امید داشتند و برخی از آنها در واکنش به عدم موفقیت خود به اعمال فردی تروریستی دست می زدند.

کارل کائوتسکی نویسنده کتاب انقلاب اجتماعی که ملهم از کتاب داروینیسم اجتماعی و انتی دورینگ انگلس بود، از جمله منتقدان جدی نظریه سوسیال امپریالیسم که در کنگره سوسیالیت ها در اشتوتگارت آلمان طرح شد که بر اساس آن سوسیالیت ها می توانند به وسیله مبارزات پارلمانتاریستی صاحب قدرت شوند، اما کائوتسکی از چنین گذر مصنوعی برای جوامع عقب مانده حمایت نمی کرد.

تز امریالیسم مافوق کائوتسکی هم مشهور است، وی فکر می کرد که امکان تقسیم جهان میان کشورهای سلطه گر با نظام های سرمایه داری وجود ندارد و جنگ وسیعتر را که میان سوسیالیست ها طرفدار زیادی داشت امری ذاتی تلقی نمی کرد و در وقوع جنگ جهانی اول هم عناصر سیاسی را مهم می دانست و حاضر به تایید علل صرف اقتصادی در جنگ نبود، کائوتسکی در هم آمیخته گی سوسیالیسم و یا دمکراسی یک اصل اجتناب ناپذیر می پنداشت و معتقد بود که دمکراسی به سوسیالیسم ختم می شود. شدت گرایش های دمکرات منشانه کائوتسکی خشم لنین را بر انگیخت و لنین او را مرتد اعلام نمود.

با وجود تلاش های تئوریک و گاه انقلابی امثال لوکزامبورک عملا تمامی چهره های مارکسیستی در فاصله مرگ مارکس تا وقوع انقلاب در روسیه تحت الشعاع آموزه ها و رفتار سیاسی لنین قرار گرفت.

لنین و مارکسیسم در شوروی :

لنین تصور خاصی از مارکسیسم داشت که در آثار او در پاسخ به منتقدان برجای مانده است، آنها در قالب بلشویک ها در مقابل منشویک ها (حزب سوسیال دمکرات روسیه) بودند، که در سال 1917 این دو، دولت موقت را در جایگاه تزارهای برکنار شده، عهده دار حاکمیت شدند (بدبختی ها معمولا از همین انقلاب در انقلاب ها رخ می دهد که مردمی بر دیکتاتوری غلبه یافته و به پیروزی می رسند و فرصت طلبانی در اقلیت اما منسجم و در حاکمیت، انقلابشان را به نفع ایدئولوژی خود مصادره می کنند، این است که انقلاب یکی از پر ریسک ترین روش ها برای رسیدن به مقصد و رهایی است، و شما در مقصد، به ته خط رجعت داده می شوی) لنین رهبر بلشویک ها در حالی که پنج درصد بیشتر نمی شدند بر نود و پنج درصد منشویک ها مستولی شوند، او در کتاب خود به عنوان "امپریالیسم به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری" سعی کرد به سوال تاخیر انقلاب در جوامع سرمایه داری صنعتی پاسخ دهد. لنین مشخصات امپریالیسم را انحصار، ادغام سرمایه مالی یا تولیدی، صدور سرمایه و تقسیم جهان میان اتحادیه های مالی. عنوان داشت.

مارکسیست ها در دهه 1960 تلاش ایدئولوژیکی مهمی کردند تا برای عقب ماندگی جهان سوم راه حل هایی بیابند یکی از این راه حل ها پذیرش نظریه بود که به "راه رشد غیر سرمایه داری" معروف شد طبق آن کشورها مجبور نبودند از مسیری مثل اروپایی ها برای رسیدن به رشد عبور کنند، و با جهش از مرحله غیر سرمایه داری وارد سوسیالیسم می شدند.

برای مارکس و انگلس به طور عمده نحوه سازماندهی کارگران و تشکیل اتحادیه ها و حفظ و حراست از آنها برای نپیوستن به نظریه رقیب مهم بود، ولی برای لنین حزب انقلابی از اهمیت خاص برخوردار بود. حزب سوسیال – دمکرات که انقلاب سوسیالیستی شوروی را عهده دار بود به تجمیع نیروهای سوسیالیست و مارکسیست در این راستا اقدام کرد، که جناح بلشویک آن به رهبری لنین بود.

شعار لنین و دیگران سانترال – دمکرات بود که که مرکزیت متکی بر انتخاب، از رده های پایین استفاده می کردند. حزب قلب طپنده انقلاب و سیاستگذار در روسیه شوروی بود و دبیرکل آن مهمترین فرد که ابتدا لنین و بعد استالین در این مسند نشستند.

لنین تا هفت سال بعد از انقلاب 1917 هدایت شوروی را به عهده داشت، و توانست بلشویک را که بعد از انقلاب در اقلیت بودند، بر راس قرار دهد، و به قلع و قمع نیروهای غیر از خود اقدام کرد و مارکسیست های غیر لنینیستی، بورژواها و ... را حذف کرد و در حین همین درگیری ها به خواست های سنگین آلمان در جنگ جهانی اول برای پیروزی در داخل نیز تن دادند (کوتاه آمدن با دشمن خارجی برای سرکوب رقبای داخلی)، درگیری های داخلی، تسویه حساب های داخل حزبی، قحطی و مشکلات اقتصادی و جنگ جهانی اول مشکلات عمده ایی را پیش روی بلشویک ها قرار داده بود. در چنین حالی لنین درگذشت و رقبای مهم او استالین، تروتسکی، بوخارین و... بودند، که استالین بر دیگران غلبه کرد و او نیز تسویه حساب هایش را ادامه داد.

لئون تروتسکی نقش دست راست لنین، و سازمان دهنده ارتش سرخ بود. پیمان صلح با آلمان را نیز او رهبری کرد و در رقابتی سخت با استالین بود، تا این که بعد از پیروزی استالین به مکزیک تبعید و در آنجا به دست عوامل استالین به قتل رسید. مهمترین بحث تروتسکی انقلاب پیگیر و یا دایم است، او معتقد بود که انقلاب شوروی باعث شد که مسایلی باقی بماند که باید قبل از آن حل می شد، یعنی قبل از انقلاب، باید انقلاب بورژوا – دمکراتیک در این کشور رخ می داد، ولی به علت ناتوانی آنان این مهم به عهده نظام شورایی افتاد، برای حل مسایل دهقانی روسیه، و نیز تامین آزادی های مناسب بورژوانه برای گسترش صنایع و نهاد های لازم اقتصاد پیشرفته باید می بود. تروتسکی معتقد بود که دیکتاتوری پرولتاریا باید از منافع دهقانان حمایت و آنها را در یک حزب دهقانی کارگری با اولویت تسلط کارگران سازماندهی کند.

تروتسکی معتقد بود که به دلیل مشکلات عقب ماندگی تاریخی نیروهای تولیدی در روسیه، آنها توان ایستادگی بلند مدت مقابل سرمایه داری را ندارند، لذا باید جهان غرب را به انقلاب سوسیالیستی کشید، در غیر این صورت کودک انقلاب از پای خواهد افتاد؛ راه جبران عقب ماندگی تاریخی نیروهای تولید در داخل روسیه پیگیری انقلاب است تا با استفاده از نیروهای تولید سرمایه داری در کشورهای پیشرفته، سازماندهی سوسیالیستی ممکن گردد. اگر چه مائو رهبر چین به این نظر متوجه شد، ولی استالین این نظر را انحراف از لنین و نظراتش جا انداخت.

ژزف ویستاریونویچ معروف به استالین با نظریه تروتسکی مخالف بود، اما خود استالین هم تفکرات خود را از دیدگاه لنین بیان می کرد، تا بدعت گذار تلقی نشود. وی به تفاوت های انقلاب بورژوازی و انقلاب پرولتاریایی پرداخته و می گوید انقلاب بورژوازی پیش از شروع کم و بیش نیازمند ریشه داشتن در جامعه فئودالی دارد، در حالی که انقلاب پرولتاریایی وقتی شروع می شود که هیچ یک از اشکال رژیم سوسیالیستی حضور ندارند، انقلاب بورژوازی ریشه های قبلی را تحکیم، ولی سوسیالیسم موظف به ایجاد بنای جدید است، انقلاب بورژوازی طبقاتی و شعار ملی دارد ولی در سوسیالیسم نفی استثمار و شعار فراملی در مرکز قرار دارد.

استالین از 1924 تا 1954 به مدت سی سال حاکم بلا منازع شوروی بود، در زمان او کشورهای شرق اروپا بعد از جنگ جهانی در جرگه کمونیسم در آمدند و محاکمات پاکسازی حزب از عناصر ناراضی صدا بپا کرد. تاسیس اردوگاه های کار اجباری، مهاجرت دادن اجباری اقوام، و ملیت ها از کارهای او بود.

گورباچف آخرین دبیرکل حزب کمونیست، قبل از فروپاشی شوروی، با سیاست "گلاسنوست" یا آزادی سیاسی، و پروستوریکا به معنی بازسازی اقتصادی اجتماعی مایل به بازسازی اصول لنینیسم به گونه ایی دمکراتیک تر بود کاهش سرکوب، دادن انگیزه به افراد در امور اقتصادی، احقاق حق ملیت ها، کاهش نقش نظام تک حزبی، تلاش برای پایان جنگ سرد با غرب، کاهش مداخله در امور کشورهای کمونیست شرق اروپا، سرفصل برنامه های او بود.

مارکسیسم در غرب معاصر:

علاوه بر فعالیت های دانشگاهی و روشنفکری، احزاب مارکسیستی بیشتر در فرانسه و ایتالیا فعال بوده اند، که این احزاب با نظر به اومانیستی – دمکراتیک اروپای غربی فعال بوده و به مبارزه پارلمانتاریستی مشغول بوده اند و در نقطه مقابل انقلابیگری و نفی دیکتاتوری پرولتاریا و با انتقاد از وجوه خشن نظام شوروی بخصوص شکل استالینی آن بوده اند. به غیر از لیبرال دمکراسی کمتر جریانی در غرب می توان یافت که از مارکسیسم تاثیر نگرفته باشد.

آندره ژید، جرج اورل، کستلر کسانی بودند که با توجه به شرایط دنیای شرق مارکسیست، با نوشته های خود نظامات انقلابیگری و خشونت و دیکتاتوری آنها را به سخره گرفتند.

مارکسیسم کاهش گرا به نفع یک عامل که معمولا اقتصاد است موارد دیگر تقلیل می دهند، اما در مارکسیسم دترمینیستی آنچه در وهله اول حرف آخر را می زند، نادیده گرفتن نقش انسانی و اختیارگری آدمی است. مارکسیسم ساختارگرا نیز نفی میل و انتخاب انسان در نقش دادن به وضعیت را مد نظر دارد. ساختار گرایی بر این باور است که ساخت زبان و یا جامعه به گونه ایی است که نقش آدم ها و محدوده فعالیت های شان را به آنان القا و حتی تحمیل می کند. بر اساس این اندیشه انسان ها تصور می کنند، که مختارند، و آزادی عمل دارند، ولی عملا در کنترل و محدوده ساخت اجتماع یا زبان قرار دارند.

مارکسیسم تحلیلی نقطه مقابل ساختارگراست که بر روش شناختی فردگرایانه استوار است و از فلسفه تحلیلی به عنوان روش کار استفاده می کند و سوال عمده آن این است که آیا باید طبقه اجتماعی یا نیروی اجتماعی را مجموعه ایی از افراد در نظر گرفت. در مارکسیسم تحلیلی طبقه، مجموعه ایی از افراد است که اعضای آن یکایک به دنبال نفع شخصی اند، ولی اساس همه این انتخاب های فردی، ساخت و علایق طبقاتی است. آنها از روش عقلانیت اقتصادی در بنای نظریه خود سود جسته اند

مارکسیسم فلسفی :

یکی از گرایش های متفاوت با مارکسیسم، متکی بر برداشت های جزمی روبنا و زیربنا، مارکسیسم فلسفی است بر اساس این نظر توجه به محور هایی مانند وضعیت موجبیت (دترمینیستی) با تاکید بر عاملیت اقتصاد (اکونومیستی) از عوامل کاهش مارکسیسم به شمار می آید. آنها به دنبال این هستند که این مشکلات را از مارکسیسم بزدایند. مهمترین چهره در این نظریه آنتونیو گرامشی و گئورک لوکاچ هستند.

آنتونیو گرامشی :

گرامشی یکی از چهره های فعال حزب کمونیست ایتالیا است که به دبیرکلی آن هم رسید. او بیشتر نوشته هایش را در زندان موسولینی نوشت. گرامشی بیشتر به سوژه (ذهن) توجه داشت و آن را کارپذیر (اُبژه) عین در چهارچوب مناسبات تولیدی ندانست. او معتقد به ارتباط این سوژگی با حیات غیرقابل انعطاف زیربنا و روبنا در اندیشه متعارف مارکسیستی بود. شرایط زندان، گرامشی را از یک نیروی سیاسی به یک اندیشمند مارکسیسم تبدیل کرد. او با تاکید بر واژه هژمونی، که منظور قدرت طبقه مسلط تنها به وسیله دولت به مفهوم عام که فراتر از قوه اجرایی است، تضمین نمی شود، قوه قضاییه را به سبب ارتباط مستقیم با نحوه قضاوت مردم، در کلیت سازوکار دولتی اهمیت بسیار دارد. لذا برای استمرار هژمونی علاوه بر ارتش و پلیس یا قوه قضاییه باید به نهاد هایی متعلق به جامعه مدنی همچون کلیسا، مطبوعات، مدرسه و... نیز متکی بود. هدف هژمونی نیز ایجاد رضایت در مردم با عملکردهای سلطه گرایانه طبقه مسلط است.

گئورک لوکاچ:

فیلسوف مجارستانی که در نقد ادبی و زیبایی شناسی مارکسیستی و نیز تحلیل اجتماعی طبقاتی شهرت بسیار دارد. او در بوداپست به دنیا آمد ولی در آلمان تحت تعلیم ماکس وبر و گئورک ژیمل بوده است. از اعضا حزب کمونیست مجارستان که با پیروزی هیتلر به شوروی گریخت، و بعد از جنگ به مجارستان آمد، مخالف استالینیسم و خواهان روش مستقل مجارستان در مارکسیسم بود. ولی با قدرت گرفتن طرفداران شوروی در بوداپست به رومانی تبعید شد. مشهورترین اثر لوکاچ "تاریخ و آگاهی طبقاتی" است که در آن دیدگاه هگلی از مفاهیمی مانند طبقه و آگاهی طبقاتی را ارایه داد. لوکاچ با هگلی کردن مارکسیسم از جنبه متعارف مارکسیستی که بر ماتریالیستی و مادی بودن آن و همچنین بر اولویت اقتصاد استوار بود، فاصله گرفت. لوکاچ بر سه مفهوم تاکید داشت الف) وحدت دیالکتیکی عین و ذهن (اُبژه - سوژه)    ب) برطرف کردن از خود بیگانگی در تاریخ به وسیله گسترش اگاهی پرولتاریا   ج) حقیقت همچون کلی در حال شدن است، لوکاچ به دلیل اعتقادات خود مورد توجه اگزیستانسیالیسم های غربی بود.

سه نکته در مورد سرگذشت مارکسیسم در امریکا  :  الف) مارکسیسم همانند، سوسیالیسم در امریکا در قالب جنبش های سیاسی اهمیتی پیدا نکرد.        ب) در اروپای غربی مارکسیسم دانشگاهی به مراتب مهمتر و فعالتر نسبت به امریکا و انگلستان بود     ج) چهره های سرشناس مارکسیسم امریکایی به دلایلی از جمله مناسب نبودن فعالیت های سیاسی اجتماعی برای مارکسیست ها از یک سو، و نقش امریکا همچون کشور مسلط سرمایه داری از سوی دیگر، عمدتا معطوف به مناسبات داخلی نظام سرمایه داری و ارتباط آن با مباحثی از قبیل توسعه جهان سوم و وابستگی است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سوسیالیسم دوست داشتنی این است که "با حداقل فداکاری، بیشترین نیاز انسان را برآورد". لاسکی

سوسیالیسم نظریه اجتماعی است که از کلمه "سوسیوس" به معنی شریک و همراه مشتق شده است. نظام اشتراکی پیشنهادی افلاطون در کتاب جمهور، برای دو طبقه پاسدار و فلاسفه نوعی نظام سوسیالیستی تلقی می شود، حتی مهار آبهای رود نیل در مصر که حیات اجتماعی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد، نوعی عملی سوسیالیستی است. اما محیط مدرنیسم جدید هم باعث رشد سوسیالیسم شد، که اقتصاد صنعتی و سازوکار تولید اقتصادی – اجتماعی از مولفه های آن است.

سوسیالیسم با فردیت انسان موافق نیست، و انسان را عضوی از پیکره اجتماع می بیند. و اصالت را به "زیست جمعی" انسان در قالب های مختلف می دهد. البته این نظر در غرب با تلفیق با اعطای آزادی های فردی از جمله در انگلستان اجرا شده است. سوسیالیسم منتقد صریح کاپتالیسم و اخلاق و عقاید بورژوازی آن است، لذا آن را به عنوان یک منتقد می شناسند تا جامعه ساز. مارکسیسم و آنارشیسم نیز از منتقدان نظریه سرمایه داری و در کنار سوسیالیسم مطرح اند. لذا گاه سوسیالیسم و مارکسیسم چنان در هم تنیده می شوند که تفکیک آنها مشکل می شود.

گاهی سوسیالیسم در مقابل فردگرایی، گاهی در جهت طبیعت گرایی، گاهی برای لغو مالکیت خصوصی و... برجسته می شود، در انگلستان سوسیالیست های "فابیان" به روش کند و تدریجی و منعطف قصد داشتند طبقه متوسط و بالای جامعه انگلستان را متقاعد سازند که آموزه سوسیالیسم اصلح است اعتقاد به اصولی مانند دمکرات بودن تصمیمات، تدریجی بودن سیاست ها، پرهیز از اعمال غیر اخلاقی و عدم مخالفت با قانون اساسی نانوشته از مهمترین اعتقادات فابیون ها بود. که آنها در راستای جامعه سنت گرای انگلیس خواهان استفاده از تجربه گرایی در امر سیاست و حداکثر وفاق میان اقشار مردم و تاکید بر گروه های موثر بر افکار و رفتار جامعه بودند. سوسیالیست های انگلیسی در مقایسه با نوع آلمانی و فرانسوی بیشتر به اصلاح معتقد بودند تا انقلاب.

نوع سوسیالیسم فرانسه که به "فوریه" معروف است خواهان تعاونی های داوطلبانه است و به صنعت کمتر بها می دهد. به نوعی جوامع کوچک نظر دارد و وقتی اینها در نیمه قرن 19 قدرت را در فرانسه به دست گرفتند، مارکس و انگلس نظریه کمونیسم را دادند و سوسیالیست های فرانسوی را به خیالپردازی متهم کردند. و سوسیالیسم آنان را سوسیالیسم تخیلی نامیدند، و معتقد بودند که بر اساس اصول علمی و کشف نیروهای محرکه تاریخ و نبرد طبقات استوار نیست.

مهمترین تشکل بین المللی سوسیالیسم قرن نوزدهم سازمان بین المللی کارگران بود که سوسیالیست های انگلیسی، لهستانی و مجاری و ایتالیایی که با الهامات وطن خواهی در لندن پناهنده بودند، در آن شرکت داشتند؛ که به آن "بین الملل اول" می گویند، در این تشکل جهان شاهد اختلافات بسیار بین نحله های آنارشیستی "پرودن" و سوسیالیسم "باکونین" و یا "مارکس" بود که باکونین وضعیت و جو را در دست گرفت و خواهان اعتصابات عمومی و شیوه های مرعوب کننده برای ایجاد انقلاب گسترده در سطح اروپا بود. "بین الملل دوم" با جنگ جهانی اول مقارن بود.

در سال 1919 "بین الملل سوم" که بود که با انقلاب روسیه مقارن بود که به قدرت گیری کمونیست ها در شوروی انجامید. قرن 19 برای سوسیالیسم پر حادثه بود و قرن 20 با پیروزی در شوروی رقم خورد و از جهت "سرشت حکومتی و سیاسی احزاب سوسیالیستی" سه جریان اصلی را در اروپای قرن بیستم می توان مشاهده کرد :       الف) سوسیالیسم هیتلر و موسولینی که کمترین نشانه هایی از مبانی سوسیالیسم را در خود داشت        ب) سوسیالیسم شوروی و به دنبال شکست آلمان، اروپای شرقی که سوسیالیسم کمونیستی و یا مارکسیسم بودند؛        ج) احزاب سوسیالیستی اروپای غربی، که با احتیاط توام با انتقاد با احزاب سوسیالیستی اروپای شرقی و حزب کمونیست شوروی در صحنه داخلی مواجه می شدند به خصوص فرانسه و ایتالیا، سوسیال دمکرات و... در آلمان و سوئد که از سوسیالیسم همراه سرمایه داری سخن می گویند.

لاسکی مغز آکادمیک این جریان از از بین رفتن فردیت و تبدیل مجمع به ارکانی برای ثبت اراده دستگاه حزبی  مسلط، انتقاد می کند، لاسکی از سیستم قضایی غرب به عنوان یکی از دست آوردهای نهادینه شده تفکر غربی در مقابل سیستم قضایی کشورهایی تفکر سوسیالیسم دفاع می کند. لاسکی در محدودیت قدرت دولت می گوید "قدرت دولت تا آن درجه موجه است که با حداقل فداکاری، حداکثر نیازمندی های انسان را برآورد".  سوسیالیسم قرن 19 و 20 از پراکندگی برخوردار بود که حتی در هسته اصلی آن نمی توان اجماعی دید. حتی مسایلی از جمله اقتصاد سرمایه داری.

شاید علت گسترش سوسیالیسم هم همین بود که در ظرف های اندیشه و محیط های اجتماعی و جغرافیایی در قالب های مختلف امکان عرضه یافته است. هایک بعنوان یک منتقد سرسخت سوسیالیسم رمز نفوذ سوسیالیسم را از جمله بین روشنفکران آمادگی این آموزه برای ارایه نقد اجتماعی و نظریات وسیعتر و پیش رو تر است، در حالی که لیبرالیسم در قالب وضعیت موجود و مطالب جزئی نظریه پردازی کرده است.

منتقدین سوسیالیسم هم البته با انگشت نهادن بر تجربه دنیای تجارب سوسیالیسم در اروپای شرقی و شوروی و تفاسیر آنان از سوسیالیسم که منجر به تمرکز گرایی و طبعا کاهش منزلت فرد و انگیزه های شخصی شد، حملات خود را به آنها سامان داده اند.

سوسیالیسم غربی سعی دارد تا با جمع مناسبی از حقوق و آزادی های فردی و با مسولیت اجتماعی در حیطه های مختلف سیاست و اقتصاد در هم آمیزد، تا حد امکان از سنت های اومانیستی و همچنین آموزه های برابری خواهانه و ایجاد برادری مسیحیایی سود جوید.

سوسیالیسم نوین به دنبال انتقاد از ابزار انگاری انسان و تفرد آدم ها در نظام تولیدی و کالایی متکی بر بورژوازی و سرمایه داری است. سوسیالیسم در مواجه با سوالات جدی، از جمله آن روش سازماندهی مطلوب میان اختیارات و انگیزه های فردی و نیز سازمان و تمرکز امور است. یکی از اتهامات سوسیالیسم گرایش به دیوانسالاری و بوروکراتیک است.

عدالت توزیعی از مهمترین جنبه های سوسیالیسم است. سوسیالیسم جدید با استفاده از تجربه بلوک شرق با اختصاص قدرت بیش از حد لزوم به نیروی سلطه گر بدل شود. لذا تاکید بر تکثر گرایی جامعه ایی مد نظر آنهاست و امروزه علاوه بر کارگران به محیط زیست گرایان، فمنیست ها، و حتی گروه های قومی هم روی آورده است. البته قدرت فن آوری هم جهان دو قطبی کارگر – سرمایه دار را کمرنگ تر کرده است.

سوسیالیسم علاوه بر کارگران و کشاورزان امروزه سعی می کند با حفظ علایق خود بر تقسیمات اقتصادی دیگر گروه ها و مناسبات اجتماعی نیز بپردازد و بدین ترتیب بیش از پیش، تنظیم مطلوبتر سازوکارهای اجتماعی را هدف خود قرار داده است.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تفکر و منش محافظه کاری در مکاتب مختلف فکری از جمله سوسیالیسم، لیبرالیسم و... می توان دید. که به معنی مخالفت با تغییرات به خصوص تغییرات تند و حاد است. در آن سوی دیگر هم البته هر تغییرات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خواهی هم الزاما ترقی خواهی و انقلابی گری تلقی نمی شود.

یکی از ارکان محافظه گرایی مخالفت با عقل گرایی برخاسته از عصر روشنفکری است، به ویژه آنچه در انقلاب فرانسه خود را نشان داد. آدامز و همیلتون دو چهره محافظه کار امریکایی مدافع سیطره اشرافیت طبیعی بودند، که تبلور آن را در ثروت و رهبری اخلاقی می دیدند.

کوئینتن به سه عامل ریشه ایی در محافظه گرایی اشاره دارد که عبارتند از :     الف) سنت گرایی : مخالفت با هر تغییر ناگهانی و نیز رد آرمانشهر گرایی       ب) شک گرایی سیاسی : و خصومت با نظریه و یا تئوری ها          ج) برای جامعه نوعی اندامواره قایل بودن. که نقطه مقابل مکانیستی دیدن جامعه است.

  مخالفت محافظه گرایان با تغییر ناگهانی امری مطلق و نا منعطف نیست، بلکه برخاسته از اطمینانی است که نسبت به اصول تجربی دارند که به نحوی از انحا کارایی خود را نشان داده است، مثل دفاع از سنت. محافظه گرایان در مخالفت با تغییرات به سه نکته به عنوان دلیل مخالفت خود اشاره دارند :      الف) تغییرات ممکن است به نتایجی منتهی شود که پیش بینی نشده و مورد انتظار نیستند      ب) بیهودگی تغییرات، که به عنوان مثال لزوما تغییرات منجر به انتقال امتیازات به گروه و یا طبقه ی مورد نظر مثلا انقلابات منتهی نمی شود.    ج) مخاطرات تغییرات، که هزینه ایی که برای این تغییرات باید پرداخت گاه از سود آن بیشتر است.

محافظه گرایان با تغییراتی مخالفند که پشتوانه تجربی ندارند. اعتبار عقل هم در نظر آنان در چارچوب تجارب است و دامنه آن از تجارب فراتر نمی رود. مخالفت محافظه گرایان با نظریه ها و میدان ندادن به امور انتزاعی از در دو امر ناگسسته یعنی در مخالفت با عقل گرایی و دفاع از سنت و تجربه ریشه دارد.

محافظه گرایان منازعه و مخالفتی با عقل گرایی ندارند، بلکه با اصالت و اولویتی که به آن داده می شود مخالفند. روش مورد قبول آنان در نظریه ها، استقرا تجربی است و از صدور احکام قیاسی اجتناب می ورزند. مطالعات موردی و سیاست های متناسب با سنت و تجارب تاریخی هر جامعه را بهترین محور تصمیم گیری های سیاسی و نیز تفکر و در ساز و کار اجتماعی می دانند.

محافظه گرایی با نظریه حقوق طبیعی، که به حقوق یکسان و عام اعتقاد دارد، و یا به فایده گرایی که خواهان تحت شعاع قرار دادن کار کردهای نهاد هایی مانند خانواده و مالکیت است، موافق نیست.

محافظه گرایی در مقایسه با دیگر آموزه های رایج در اندیشه سیاسی غرب، بیشترین تاکید را بر مذهب دارد. علت گرایش آنها به مذهب نیز به جهت تاثیری است که این نهاد در ساز و کار اجتماعی و قوام بخشیدن به آن دارد. به تعبیر دیگر مذهب بخشی از سنت به شمار می رود.

محافظه گرایان با اخلاق و سلوک مبتنی بر فردگرایی موافقتی ندارند. و آن را تباه کننده پیوند های جمعی و زمینه ساز نظام های جمع گرا می دانند. در ادامه، مبارزه محافظه گرایان با اخلاق فردگرایی، منجر به ترجیح امنیت بر آزادی، و برابری به خود تحققی شده و نهایتا انسان توده ایی (Mass Man) شکل می گیرد. که انسان توده ایی واژه مناسبی برای جمع گرایی و نظام های توتالیتر است، لذا برعکس لیبرالیست ها، آزادی انسان دغدغه و وجه همت محافظه گرایان نبوده، و هیچ چیز به انداز ناسازگاری میان آزادی و برابری مورد تاکید آنان نیست؛  پس نمی توان در نظریه محافظه گرایان آزادی را به عنوان حق طبیعی افراد در نظر گرفت که آنها را در پایه برابر قرار می دهد، و باید به آنها اعطا نمود.

آزادی از نظر محافظه گرایان بیشتر علیه دگرگونی های اجتماعی که تبدیل به غلبه انسان توده ایی شود، معنا می گردد. همچنین آزادی در نوع خود حریم مناسبی برای دفاع از مالکیت است. مالکیت، آزادی و مذهب به شرحی که آمد همگی نهاد هایی اند که همچون یک عامل، ساز و کار اجتماعی را شکل داده از آن محافظت می کنند.

منبع: برگرفته از کتاب "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" نوشته دکتر حاتم قادری ، تهران، سمت ، 1380

محافظه کاران

 شما کسی که امریکایی ها از مرد و زن و بچه ها را در در کمپ ها

زندان می کند، فقط به خاطر این که اجدادشان از ژاپن آمده اند، را چه می نامید؟

یک محافظه کار، مردی است داری دو پای بسیار خوب،

که هرگز یاد نگرفته است، حرکتی رو به سمت جلو داشته باشد. 

فرانکلین دی. روزولت

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                       

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرچه متون درسی دانش آموزان ما، از آثار و نوشته های بزرگان ادب و فرهنگ پارسی قدیم و معاصر هر روز خالی تر می شود، و اینان در بین خود ما و مام میهن خود غریب و غریب تر می شوند، اما گوهر شناسانی در دورترین نقاط جهان آنها و نوشته های شان را، فارغ از تفکر شان می شناسند، و به ملل خود معرفی و از آن بهره می برند، در این مصاحبه شما می توانید به میزان آشنایی رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه واشنگتن، که یک پرفسور انگلیسی است، با نوشته های پارسی گویان این سرزمین در دهه 1350 آشنا شوید، و ببینید ملل پیشرو چگونه لایق ترین ها را برای تصدی و تدریس انتخاب می کنند، تا هدایت کاروان بشریت را همچنان در دستان خود حفظ و نگهداری کنند، و چون خود، فرهیخته تربیت نمایند. متن مصاحبه ایی که می آید روایت یک دانشجوی ایرانی دانشگاه واشنگتن، از دپارتمان زبان فارسی این دانشگاه و نحوه تدریس و نوع نگاه آنان به دانشجو و استاد است، باشد که راهنمای ما نیز قرار گیرد.

من خودم آقای صادق هدایت را ندیدم، ولی از نوشته های ایشان خاطره جالبی دارم، در میانه های دهه 1350 خورشیدی بود که از دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل پذیرش گرفتم، و برای تحصیل به امریکا رفتم، ما در آن رژیم (پهلوی) هم مثل همین رژیم (ج.ا.ا) بودیم، نه بورسیه ایی داشتیم و نه پول مناسبی، لذا باید هزینه های تحصیل را خود تامین می کردیم، و به همین جهت بدنبال کاری در آن دانشگاه می گشتم که هزینه های خود را تامین، و از طرفی شهریه کمتری بپردازیم، شهریه دانشگاه ما کوارتری (فصلی) بود، که باید بیش از 1500 دلار می پرداختیم، و با توجه به ضعف مالی، پرداخت این مبلغ برای من بسیار سخت بود، لذا مطالعه ایی کردیم، راهنمایی هم شدم، از آنجا که خواست خداوندگارم هم بر این قرار گرفته بود که کمک بشوم، یک آگهی در دانشگاه زدند که دپارتمان زبان فارسی، دانشکده مطالعات زبان و تمدن شرق نزدیک The Department of Near Eastern Languages and Civilization (NELC) که در آن علاوه بر زبان و ادبیات فارسی، در کنار زبان های عربی، ترکی، عبری تدریس می شد، دستیار تدریس زبان فارسی نیاز دارند، 12 نفر برای این امر ثبت نام کردیم، که پرفسور مک لورن[1] رییس بخش فارسی که خود به زبان فارسی بسیار مسلط بود، از بین همه ی متقاضیان مرا انتخاب کرد، و بعد از انتخاب هم گفت، می دانید چرا شما را انتخاب کردم، برای این که شاگردان امریکایی شما که برای فراگیری زبان فارسی ثبت نام می کنند، می خواهند زبان توده مردم را بیاموزند و بفهمند و نمی خواهند ادبیات کلاسیک زبان فارسی را فرا گیرند، وقتی من بین این افراد متقاضی مطالعه کردم دیدم شما زبان توده مردم ایران را خوب می دانی، اصطلاحاتی که در گویش خود به کار می بری و حرف هایی که می زنی به نسبت دیگران، بیشتر به زبان توده مردم عادی نزدیک است، و ما هم کسی می خواهیم که اصطلاحاتی که مردم ایران در گفتگوهای روزمره به کار می برند، را بداند و تدریس کند.

اینجا بود که بحث خاطره من از نوشته های صادق هدایت پیش می آید؛ پرفسور لورن گفت حالا می خواهی چه کتابی را تدریس کنی، و از آنجا که من در مکتب شریعتی تربیت شده بودم، گفتم کتاب "روشنفکر و مسولیت او در جامعه" نوشته دکتر علی شریعتی، به نظرم مناسب است، این کتاب را با خود داشتم، و البته قلم دکتر شریعتی هم خوب بود، به من گفت بگذار این کتاب را من مطالعه کنم، ببینم برای ارایه در کلاس چطور است.

کتاب را مطالعه کرد و گفت، نه این کتاب مناسبی برای این کلاس نیست. من نپرسیدم چرا مناسب نیست و بعدها فهمیدم که چرا آن را مناسب ندیدند، پرفسور لورن معتقد بودند، که شریعتی در این کتاب جهت دار صحبت کرده است. در امریکا این فرهنگ جهت دار حرف زدن را دوست ندارند، دوست دارند نویسنده آزادانه حرف زده باشد و در قید چیزی نباشد که بدان تا آخر چسبیده باشد؛ و پرفسور درست می گفت، شریعتی در نوشته های خود به دنبال جذب افراد به شیعه بود. پرفسور لورن گفت من کتابی می خواهم که در هر صفحه از آن، نویسنده یک لغت فارسی را هفت، هشت تا معنا ارایه کرده باشد. نه یک معنا، این چنین کتابی برای این کلاس منظور ماست.

من به ایشان گفتم پیشنهاد شما برای چنین خصوصیتی چه کتابیست، ایشان گفت این امر را در کتاب "بوف کور" آقای صادق هدایت می توان یافت. آن موقع چیزی از این پیشنهاد نفهمیدم ولی بعد که رفتم و شروع به تدریس این کتاب کردم، به عمق آشنایی پرفسور لورن از ادبیات ایران پی بردم. دیدم کاملا درست گفته بودند صادق هدایت جهت دار حرف نمی زد، در همه جهات صحبت کرده، و دیدم یک لغت فارسی در هر صفحه از کتاب و هفت تا هشت تا معنا اراده کرده است. پرفسور لورن می گفت ما چنین ادبیاتی می خواهیم.

واقعا پرفسور لورن شیرمردی در ادبیات فارسی بودند، البته من هم 28 سال بیشتر سن نداشتم و خیلی با ادبیات ایران آشنا نبودم و فقط چون در مکتب شریعتی تربیت شده و کتاب مذکور را نیز خوانده بودم، آن را مناسب تشخیص دادم و معرفی کردم، ولی بعد فهمیدم شریعتی چقدر جهت دار سخن گفته اند. جهت دار از این جهت که ذهن را روان می کرد که افراد را به سمت شیعه ببرد. مقصدی در نوشته ها و گفته هایش داشت، در حالی که در نویسندگی و ادبیات باید مقاصد داشت، و یک نفر را نپایید، و در قید یک هدف گیر نکرد.

و من برای 16 نفر از دانشجویان امریکایی کلاسم، کتاب بوف کور آقای صادق هدایت را تدریس کردم و این دانشجویان هم که معمولا از وزارت دفاع یا خارجه امریکا برای یاد گرفتن زبان فارسی مامور بودند، خواهان ذائقه نویسندگی صادق هدایت بودند؛ و همین امر باعث شد که من هم بوف کور را بخوانم.

پرفسور لورن 13 ساعت تدریس برای من برنامه ریزی کرد، مقررات دولت امریکا برای دانشگاه ها، ایالتی نیست، بلکه ملیست و اگر دانشجو اهل همان ایالت باشد، شهریه بسیار کمتری می پردازد و شهریه ها به دو نوع In State و Out State تقسیم می شود، و ما که خارجی بودیم و یا کسانی که از خارج ایالت می آمدند، شهریه بسیار زیادی باید می پرداختند؛ من با پرفسور لورن صحبت کردم که من طرفدار شاه نبودم که بورسیه بشوم، دارایی خود را در ایران فروختم و برای تحصیل آمدم، لذا کاری کنید که من هم شهریه In State بپردازم، که پرفسور لورن گفت باید 19 ساعت برای شما کار تدریس بنویسیم تا شامل مقررات In State شوید، و برای مابقی ساعات که کم داشتم، مرا به بخش کتابخانه دانشگاه که 24 ساعته باز بود، و به آقای "فوزی خوری" مسول کتابخانه بخش خودش، معرفی کرد، که بقیه ساعت های باقی مانده را هم در آنجا تکمیل کنم.

به آقای فوزی خوری که یک فلسطینی و بسیار آدم خوبی بود مراجعه کردم، او مسول بخش کتاب های عبری، عربی، ترکی و فارسی در کتابخانه بودند. به ایشان گفتم 5 ساعت برای من کار در کتابخانه تعریف کن، او هم 18 ساعت برام کار نوشت، که شیفتی برای چک ورود و خروج مراجعین بنشینم تا کتابی از کتابخانه کسی خارج نکند؛ و به این ترتیب خدا خواست و شهریه 1500 دلاری من به 90 دلار کاهش یافت، و مقداری هم حقوق می گرفتم، به طوری که وقتی برگشتم ایران با خودم پول هم همراه آوردم.

حضور در کتابخانه این حُسن را داشت که سری هم به مخزن کتاب های بخش فارسی کتابخانه بزنم، در آنجا دیدیم یک کتاب بسیار خوبی با جلد و کاغذ بسیار زیبا و عالی، تحت عنوان "دکتر چه می گوید" [2] وجود دارد، وقتی کتاب را باز کردم دیدم نویسنده اش آخوندی است به نام محمد علی انصاری که علیه تفکرات دکتر علی شریعتی دست به قلم شده و به شریعتی تاخته است.

 این کتاب خیلی بزرگ بود، من هم به فوری خوزی گفتم نویسنده این کتاب به پول و ثروت وصل بوده، که توانسته آن را به این خوبی چاپ و منتشر کرده و به اینجا هم بفرستد، ولی شما در مورد این که خود شریعتی چه می گوید در کنار این کتاب که حمله به شریعتی است کتابی ندارید، فوزی خیلی این حرف برایش منطقی جلوه کرد و گفت: آره باید در کنار این کتاب از نوشته های دکتر هم باشد؛ و گفت حالا چه کنیم؟ گفتم نماینده شما در ایران کیست، او اسم فردی را آورد، که مسول کتابخانه مجلس سنا در ایران بود، گفتم به نماینده خودتان بگویید از نوشته های دکتر تهیه و بفرستد.

برای این نماینده در ایران باید پول می فرستاد تا کتاب ها را تهیه کند و بفرستد، اما برای مصر که کلیه کتب عربی کتابخانه از قاهره می آمد، در برابر کتاب هایی که ارسال می شد، امریکایی ها گندم می دادند؛ و این یک قراردادی بود بین مصر و امریکا؛

امریکایی ها در انتصاب افراد در پست ها غرض ورزی نمی کنند، فرد لایق را می گمارند، پرفسور لورن از آن جمله بود، اما اینجا در ایران غرض ورزی در انتصابات در اوج است، اینجا می گویند اگر این مشخصات را نداری، اینجا نیا. کاری هم به این که این فرد سالم و متخصص است، ندارند. همین اوایل انقلاب هیات های گزینش چه ها که نکردند، کار به جایی رسید که به این هیات های می گفتند "هیات های پاک زدایی؛" یعنی پاک ها را پاک می کردند و منافقین و دو روها و سفارشی ها را نگه می داشتند، مثال های فاجعه باری از این پاکسازی ها دارم.

افراد زیادی را به این عنوان که نماز نمی خوانند، پاکسازی کردند، اما آدم های خوب و متخصصی در کار خود بودند، فلسفه عقب ماندگی ما هم، همین است که تخصص افراد فدای سلیقه گزینش گران می شود. این فرهنگ قبل از انقلاب هم بود، و بعد از انقلاب هم که باید در اثر انقلاب از صحنه کشور پاک می شد، ولی شدیدتر از قبل ادامه یافت. در حالی که امریکایی ها شدید به توانایی و تخصص و سلامت افراد در کار فکر می کنند، تا این که فرد از چه طیف و با چه خصوصیات شخصی هست.

[1] - پروفسور مک لورن اهل انگلستان، مسیحی کاتولیک مذهب، و رییس بخش فارسی دانشگاه واشنگتن در شهر سیاتل بودند، فردی بسیار مسلط به زبان فارسی بودند، دفترش پر بود از کتب مختلف در زبان فارسی،  ایشان از دانشگاه لندن دکترای ادبیات فارسی گرفته بودند. پدر ایشان که فوت شد من و دو سه نفر دیگر از دانشجویان ایرانی رفتیم کلیسا، در مراسم ختم شرکت کردیم، کشیش که دعا می کند مقداری شراب مقدس که در آنجا ظاهرا برای تبرک توسط کشیش به حاضرین تعارف می کردند، پرفسور لورن به مسول این کار توصیه کرده بود که جلوی همه حاضرین بگیرند و تعارف کنند ولی به ما که مسلمان بودیم نه. یادش بخیر، خیلی از فرهنگ ایران و مسلمانان آگاهی داشت.

[2] - «دکتر چه می‌گوید؟» توسط منتقدین شریعتی نوشته و در سال 1351 توسط نشر "بی نا" منتشر شد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی این اشعار را در صدای دلنشین شاعر گرانقدر معاصر، دوست عزیزم جناب آقای کاظم هوشمند، می شنیدیم نمی دانستم این هم قطعه ایی از اشعار شاعر فقید بلند مرتبه، اما گمنام کشورمان جناب آقای سید محمد علی ریاضی یزدی است که در امانت تمام، در سخن شاعر معاصر، که دوازده هزار از این قطعات زیبا را در حافظه خود دارد و از قضا، در اثر همنشینی ها زیاد با جناب ریاضی یزدی 2000 بیت آن متعلق به مرحوم ریاضی است، که جناب آقای هوشمند، شعر عاشقانه ی ذیل را در صبحی دل انگیز برای پرواز دل ما هدیه کرد، هدیه ایی گرانقدر از نشست های استاد محمد حسین شهریار، ریاضی یزدی و خود جناب هوشمند :

بس جای بوسه مانده بر آن روی همچو ماه      جایی دگر نمانده، که عاشق کند نگاه

زلفت بلا بود، چشم بلا، خال لب بلا    از این همه بلا به خدا می برم پناه

صورت سفیدُ، ساق سفیدُ بدن سفید   یارب مباد نامه اعمال کس سیاه

قربان انقلاب سفیدت، که می کُشد    چشم سیاه مست تو، ما را به یک نگاه

شیطان به گندمی ره عالم زد از بهشت   با آن همه جلال و رفعت و با آن مقام و جاه

خال تو، روی ماه تو، چشم سیاه تو،          عالم که هیچ بر سر شیطان نهد کلاه

حسن بتان به چشم خدا بین عارفان    با آن همه ملاحت آن لطف دلبخواه

یک پرتو از جمال جمیل ازل بود      که افتد به روی ماه تو از عالم اله

لطف چمن، طراوت گل، سرخی شفق    نور ستاره روشنی آفتاب و ماه

طیفیست، سایه اییست، شعاعیست شعله اییست    کز نور آن شجر، که به موسی گرفت راه

دل پاک کن که پرتو نور خدا یکی است        هم در رواق مسجد، و هم صحن خانقاه

شب خیز باش همچو ریاضی که دیده است    در پرده های ظلمت شب، نور صبحگاه

بی خود نبود که استاد شهریار مرید سید محمد علی ریاضی یزدی بود، ایشان از کارکنان دانشگاه تهران بود، و شهریار سال ها از محضر آقای ریاضی یزدی تلمذ کرد، و ریاضی در گمنامی فوت کرد و شهریار در شهرت.

همه شهر را گرفتی تو به شعر شهریارا    تو که شهریار شعری امیر شهر یارا

به بسیط خاک رفته همه جا سرود پاکت     به در آی شهریارا، و بگیر شهر ما را

ز فراز آب رفعت، بگشای چتر دولت،     که به زیر سایه تو، شود آشیان هما را

چکد آب زندگانی ز مداد و خامه تو     که گرفته کلک شعرت، سر چشمه بقا را

تو سرود آسمان را، بَرِ خاکیان فرو خوان    ز علی بگو که ببیند جمال کبریا را

تو چنان به وصف مولا سخنی صواب گفتی  که خدا به شهد شعر تو، کرم کند شفا را

تو بدین گدای گفتی که در خانه علی زن    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

دهن تو را ببوسم به سپاس آنچه گفتی          علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را

ز ریاضی این غزل را، که سرود آسمانی است     پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا

آقای ریاضی یزدی رییس اموال دانشگده پزشکی و ده تا بیمارستان بود، و در عین گمنامی، دنبال نام نبود ولی همه را در شب های شعر خط هنری می داد. شهریار با ایشان مناظره شعری داشت، و از ایشان یاد می کرد و تقدیر داشت.

ز ریاضی این غزل را که سرود آسمانی است     پی عرض خیر مقدم بپذیر شهریارا

خدا رحمت شان کند، شعرا این گونه با هم دوست بودند، نه مثل الان که شعرا سایه هم را با تیر می زنند. ریاضی یکی از شاهکارهای ادب و ادبیات ایران است، حدود دو هزار بیت از ایشان را من فقط از حفظ دارم. آقای ریاضی یزدی دوست داشت، که من اشعار ایشان را در مجالس شعر از جمله خانه هنرمندان بخوانم. آقای ریاضی یزدی سال 1361 مرحوم شدند،   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خاطراتی که می آید، بازگو کننده حوادث و بازیگران قیام سال های 1356 تا 1357 است، دو سالی که قیام مردم ایران آغاز و بدنبال آن سلسله پهلوی سرنگون گردید، این خاطرات به گوشه ایی از فضا و نقش بازیگران این خیزش از زبان یک عضو فعال "انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا کانادا" بیان می شود، که در تاریخ 17 آبان 1397 روایت شده است:

من آن موقع دانشجوی "دانشگاه واشنگتن" در شهر سیاتل امریکا بودم، اما اخبار داخل ایران را نداشتیم، موج کوتاه 19 (SW) رادیو سراسری از ایران پخش می شد، ولی آن هم یکی دو خبر از ایران می گفت، و می رفت به سراغ اخبار بقیه مناطق جهان می رفت، و برای این که این نوع خبر دهی دانشجویان مقیم امریکا را اغنا نمی کرد و نمی خواستند از اخبار تحولات کشور بی اطلاع بمانند، یک شماره تلفنی آقای ابراهیم یزدی به من داد و گفت این شماره تلفن را بگیر که از یزد است و اخبار 24 ساعته ایران را به شما می گوید، اخبار درست، اخبار قیام مردم؛ که ظاهرا این حرکت از طریق اطرافیان آقای صدوقی که بعدها ترور شد، پشتیبانی می شد، و آنقدر کارشان مخفی بود که ساواک نتوانسته بود این تلفن و گردانندگان جمع آوری و نشر این اخبار را کشف و دستگیر نماید؛ این روند از سال 1356 تا 1357 و پیروزی انقلاب، حدود دو سال ادامه داشت، آنها شبکه ایی بودند که به تمام ایران وصل بودند، و اخبار همه جای ایران را جمع کرده و تدوین و منتشر می کردند، اخبار همه ایران از جهرم، فیروزآباد، شیراز، شاهرود و... از همه جا را جمع آوری می کردند، ما از اینجا به این تلفن در یزد زنگ می زدیم و به این تلفن وصل می شدیم، و اخبار 24 ساعته ایران را که متن ضبط شده ایی بود، شروع به پخش می کرد و ما هم آنرا ضبط کرده و نوارش را پیاده  می کردیم، به صورت خبرنامه چاپ و تکثیر و پخش می کردیم.

ما در سیاتل حدود 50 دانشجوی ایرانی بودیم، مرحوم آقای ابراهیم یزدی انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی امریکا – کانادا را راه انداخته بود، آقای حسین شیخ الاسلام، که معاون وزارت امورخارجه بود، بعد شد مشاور رییس مجلس، دوبار هم نماینده مجلس بود، که وقتی بعد از پیروزی انقلاب از امریکا آمد، در قالب دانشجویان پیرو خط امام بود که سفارت امریکا را اشغال کردند، آنجا با آقای محمد هاشمی، برادر آقای هاشمی رفسنجانی در دانشگاه برکلی بودند که چون محمد هاشمی به لحاظ سنی از همه بزرگتر بود لذا به ایشان می گفتیم "پدر"، اینها همه اعضای انجمن اسلامی بودند.

انجمن برای ارایه خدمات به ایرانیان و مسلمانان یک جایی را در سیاتل و... تاسیس کرده بودند، به اسم خانه مسلمانان (Muslim House)، تا هزینه های ایرانیان و مسلمانان در آنجا کاهش یابد، همین آقای شیخ اسلام برای ما در خانه مسلمانان در برکلی امریکا عدس پلو درست می کرد، دانشجویان از گوشت های امریکا متنفر بودند، لذا غذاهایی درست می کردیم که گوشتی نباشد، یکی همین عدس پلو بود که ایشان متخصص پختش بود؛ اینجا دانشجویان ایرانی از ایالت واشنگتن، اورگان و سپس کالیفرنیا با هم ارتباط داشتند، و از این خانه های مسلمانان (مسلم هاووس) برای رفت و آمد و اقامت استفاده می کردند که قیمت بسیار ارزانی اجاره و راه اندازی و با خرج انجمن کار می کردند.

وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی و آخوندها:

انقلاب از دیماه 1356 شروع شد، و وقتی که پسر آقای خمینی، سید مصطفی در نجف عراق به رحمت خدا رفت. و در مسجد شیخ انصاری نجف مجلس چهلمین ایشان، خود آقای خمینی سخنرانی کرد، نوارش باید باشد، اگر سانسور نکرده باشند. نوار سخنرانی های آقای خمینی، فوری برای آقای ابراهیم یزدی به امریکا می آمد و او هم برای ما می فرستاد، و ما هم تکثیر می کردیم؛ در آن زمان خود آقای خمینی هم هرگز فکر نمی کرد، که دیماه سال بعد چی می شه (خروج شاه از کشور) و در مجلس پسرش سخنرانی می کرد.

در این سخنرانی ایشان گفتند ما دیگر کار و عمر خودمان را کردیم، خدا ما را ببخشد، ما هم می رویم، راجع به شهادت پسرش هم که می گفتند "کشته شده، همه می میرند، به جهات مختلف، بچه ی من هم نمی توانم بگم کی کشته و کی نکشته، کار خدا و خلقت است که آدم ها می میرند، ما هم خواهیم مرد، اما دو تا نصیحت دارم برای شما، یک وصیت به روشنفکران دانشگاهی دارم، یک وصیت هم برای آخوند ها و روحانیت"، آقای خمینی یک خصوصیتی که داشت، در صبحت های خود اسمی از افراد نمی برد، اما از نوع حرف ایشان ما متوجه می شدیم که منظور آقای خمینی چی و کی بود.

در ایران که ما بودیم، آقای دکتر شریعتی که ایشان هم در 29 خرداد 1356 در لندن فوت کردند، هر شب جمعه در حسینیه ارشاد سخنرانی داشتند و این ها پیاده شده، و پلی کپی و تکثیر و پخش می شد، کتاب ها و نوشته های شریعتی را برای آقای خمینی هم می فرستادند، و یا برای ایشان تعریف می کردند، از جمله کتاب های شریعتی کتاب "تشیع علوی، تشیع صفوی" بود که حاصل ده شب سخنرانی ایشان در حسینیه ارشاد بود، ظاهرا این کتاب را برای آقای خمینی هم فرستاده بودند، و خوانده بود، لذا وقتی می گفت "روشنفکران دانشگاهی" ما می دانستیم منظورش چه کسی بود، و یا بعد در بین روحانیت چه کسی، منظور آقای خمینی شیخ احمد کافی بود که در مهدیه تهران سخنرانی داشت، و او به شریعتی ناسزا می گفت، از کلمات قصار مرحوم کافی که در نوارش را ما در ارشاد می شنیدیم و می خندیدیم؛ این بود که "این حسینیه ارشاد است یا یزیدیه اضلال است" یعنی شریعتی در ارشاد صحبت می کرد و او در مهدیه به او ناسزا می گفت؛ و به عنوان نماینده آخوندها می گفت "شریعتی کافر است، بی دین است، او دست بسته (به شیوه اهل سنت) نماز می خواند،" و آقای شریعتی می گفت "از مهدیه تا ارشاد دو قدم راه است بیا ببین من دست بسته نماز می خوانم؟!!"

آقای خمینی اسمی از آقای کافی هم نمی برد و می گفت من دو تا نصیحت دارم، یکی به روشنفکران دانشگاهی و یکی هم به روحانیت، و ما در امریکا می فهمیدیم که منظور ایشان از روحانیت شیخ احمد کافی است که بعد از انقلاب در حادثه تصادف اتومبیل فوت کرد و روشنفکران دانشگاهی هم منظور به دکتر شریعتی بود.

و اما "وصیت من به روشنفکران دانشگاهی این است که یک کمی مطالعات تاریخی خود را بیشتر بکنند، وقتی می گویند چرا آخوند های شیعه در دوره صفوی با شاه ها ساختند، پس آخوند های درستی نبودند، که رفتند و با شاه ها ساختند، امثال علامه مجلسی، شیخ بهایی، و آخرها ملاصدرا و... که در دوره صفوی با شاه ها ساختند، می دانید چرا ساختند، من به شما می گویم، موقعی که شاهان صفوی بر ایران مسلط شدند، شاه صفوی به بلاد ایران بخشنامه کرد که به مجرد وصول این بخشنامه، در اذان بعد از اشهد ان محمد رسول الله، همه باید بگویند اشهد ان امیرالمومنین علی ولی الله، موقعی که این بخشنامه را کرد، از بلاد ایران این پاسخ برای شاه صفوی آمد که مردم ایران آمادگی لازم را ندارند، شش ماه به ما وقت بدهید تا ما مردم را آماده کنیم،

اکثریت به مرام اهل سنت بودند و شیعه در ایران کم و در اقلیت بوده است، حالا آیا روحانیت صفوی موقعی که دید یک همچنان موقعیتی تاریخی دستش آمده، بد کرده با شاه صفوی ساخته که الان ایران را شیعه کرده که من و تو به عنوان شیعه بتوانیم حرف بزنیم، یعنی فلسفه ساخت و پاخت روحانیت شیعه با شاهان صفوی صرفا چون شیعه بودند و مذهب شیعه را دین رسمی در ایران کردند. شیعه قبلا در ایران بوده ولی مخفی که این شهادتین را نمی توانستند بگویند، و این ممنوع بوده و شیعه را به خاطر این شهادت کافر می دانستند و شیعه را رافضی یعنی خارج و منحرف از دین می دانستند. حالا روحانیت صفوی بد کردند این موقعیت تاریخی را بدست آورده و با شاهان صفوی که شیعه های بسیار غلیظ بودند." این بود وصیت آقای خمینی به روشنفکران دانشگاهی.

اما وصیت من به روحانیت ایران، "آنها حق ندارند روشنفکران دانشگاهی را تکفیر کنند (کاری که شیخ کافی می کرد و اصطلاح تکفیر از اینجا شروع شد)،  شما انسانید، مگر در حوزه تحصیل نکردید، حوزه محل بحث و مباحثه هست، بنشینید با هم مباحثه، بحث و گفتگو کنید، این حق را شما ندارید، این گناه بزرگی است که شما دارید روشنفکران دانشگاهی را تکفیر می کنید." این سخنرانی را در مجلس چهلم پسرش داشت.

آقای ابراهیم یزدی نماینده آقای خمینی در امریکا و کانادا بود، و من مدرکی ندارم ولی می گفتند آقای خمینی به آقای یزدی گفته بودند که وجوهاتی که دریافت می دارید لازم نیست برای من بفرستید همان جا خرج دانشجو، گسترش شیعه و اسلام و مسلمانان کنید، بعضی موقع ها هم در این رابطه بعضی شوخی هایی را با آقای یزدی می کردند که خمس هایی که ایشان دریافت می کند.

اختلاف مجاهدین خلق با آقای خمینی :

یک روزنامه دیگر هم آقای یزدی در امریکا منتشر می کرد از همان تگزاس، به نام "روزنامه پیام مجاهد" منتشر می کرد؛ اسمش روزنامه بود ولی هفته ایی یکبار منتشر می شد، و این را هم هر هفته بین اعضای انجمن در ایالت های مختلف از جمله برای ما در سیاتل ارسال می کردند، این روزنامه و یا هفته نامه ربطی به سازمان مجاهدین خلق ایران نداشت، البته آن موقع اعضای این سازمان چهار آتشه بودند و می گفتند آقای خمینی سرکار بیاید، ولی وقتی آقای خمینی آمد، این ها رو پس زد، فرق آقای خمینی و مجاهدین هم در این بود که مجاهدین معتقد به شورش و قیام مسلحانه بودند ولی آقای خمینی مخالف بود، و می گفت "مسلحانه نمی شود و نکنید،" ولی این ها گوش نمی دادند، ولی آقای خمینی می دید که اینها هم دارند می روند، کار می کنند و دارند می آیند و حرکت آن ها به نفع انقلاب هست که پیروز بشه، ولی این خط و مشی مسلحانه مورد موافقت من نیست.

موقعی که پیروز شد آقای خمینی این ها را پس زد،  مسول سازمان مجاهدین که نمی دانم زنده است یا مرده، بعد از پیروزی چند بار درخواست ملاقات با آقای خمینی کرد ولی او را نپذیرفت و همین باعث اختلاف شد و آقای رجوی می گفت که "من این هم کشته دادم و این همه مبارزه کردم حالا آقا ما را نمی پذیرد". به همین علت بود که آقای خمینی، رجوی را نپذیرفت.

اخباری که از ایران می آمد، با مواردی از جمله تحلیل و تفسیر در هم تلفیق می شد و پیام مجاهد توسط همین آقای یزدی منتشر می شد. هزینه ها هم از همین وجوهات که آقای خمینی گفته بود، نمی خواهی بفرستی برای من، خرج می شد.

اهل سنت مصر و عراق نرم ترند :

ما نشست هایی هم داشتیم یک بار که تازه رفته بودم امریکا و با جو آنجا آشنا نبودم و از طرفی چهار آتشه هم بودم، زیرا در مکتب شریعتی هم تقریبا تربیت شده بودیم، در همین خانه مسلمانان سیاتل نشست های هفتگی داشتیم، که بانی آن انجمن اسلامی بود و دانشجویانی مسلمان از کشورهای دیگر هم آمده بودند. از جمله عراق، عربستان و.... من سخنرانی داشتم در مورد مسایل مذهبی و تاریخی و بدون توجه به واکنش احتمالی این میهمانان اهل سنت به نقد معاویه نیز پرداختم، که توسط دانشجویان متعصب عربستانی مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، که چرا به خلیفه مسلمین احترام نگذاشتی و... البته اهل سنت عراق، مصر ملایم اند و مثل اهل سنت لیبی و عربستان نیستند، این دوست عراقی ما که اسماعیل احمد و دانشجوی دوره دکترای جغرافی بود، به کمک ما آمد و ما را از زیر دست و پای این ها بیرون آورد؛ و با زبان عربی دعوا را فیصله دارد. البته من فکر نمی کردم روی معاویه اینقدر حساس باشند.

آقای ظریف و چند تن دیگه از جمله حسین شیخ الاسلام در کالیفرنیا بودند و وقتی رژیم سقوط کرد به واشنگتن رفتند و سفارت را تحویل گرفتند، به زور هم گرفتند. او اخیرا در مقاله خود گفته بود که در دوره شاه گذرنامه مرا تمدید نمی کردند، وقتی رفتیم تو سفارت خودم گذرنامه ام را تمدید کردم.

تفاوت پلیس امریکا و ایران :

سمینارهای سراسری انجمن های اسلامی را هم داشتیم که سالانه یک بار انجام می شد و همه را دعوت می کردند. آخرین آن در آذر 1357، که تجمع ما در اوکلاهاما سیتی در جنوب غربی امریکا برگزار شد. ما هم از سیاتل یک مینی بوس کرایه کردیم و عازم آنجا شدیم، 24 ساعت بیشتر طول کشید تا رسیدیم، در اوکلاهاما یک ورزشگاه بزرگ را برای تجمع ما اختصاص داده بودند، و حدود هزار نفر از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا و کانادا در این نشست شرکت داشتند.

خاطره ایی در بین راه این مسیر هنگام عبور از بالای تگزاس دارم که فرق پلیس امریکا و ایران را در کمک به در راه ماندگان متوجه می شوید، این مسیر در آذر ماه سرد و یخی، و هوا برفی بود، و ما در بیابان بنزین تمام کردیم، و نمی دانستیم باید چه کنیم، ولی نمی دانم آنها چطور و با چه سیستمی (رادار و...) متوجه شدند و به کمک ما آمدند و از ما گالن گرفتند و  برایمان سوخت آوردند، و هیچ هزینه ایی که نگرفته هیچ، هرگز سوال نکردند که چرا سوخت نزدید، چرا اصلا آمدید و... با نهایت احترام برخورد کردند. دبه آبی داشتیم که برای طهارت و آفتابه ... استفاده می کردیم به آنها دادیم و بنزین آورند. بهترین کمک با بیشترین احترام را ما آنجا دیدیم.

آقای یزدی کارگردان اصلی این سمینار بود. انجمن در دانشگاه واشنگتن در سیاتل دو تا اتاق داشت، البته هر گروهی می گفت ما فلان تشکل دانشجویی داریم، امریکایی ها به او امکانات و اتاق در دانشگاه در اختیار می گذارند.

نقش شریعتی در ایجاد انقلاب :

در خصوص نقش دکتر علی شریعتی در انقلاب، هم این که گفته می شود معلم انقلاب درست است، و هم این که جاده صاف کن انقلاب، هم درست است، و هر دو را می شود گفت. وقتی شریعتی آمد، جوانان سرگردان بودند، روحانیت توان اغنای جوانان را نداشت، یعنی سخن تازه ایی نداشت که به جوانان بگوید. جوانان نمی توانستند سخنان آخوند ها را هضم کنند. و جوانان دنبال چیزهایی دیگری بودند، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم و... و ایسم های دیگر، آمده بود و شریعتی می دانست که اینها چیست و در مقابلش چه باید کرد.

شریعتی که به ایران آمد، حسینیه ارشاد را که آقای ارشاد ساخته بود، به کمک مرحوم پدرش و حتی همین آقای خامنه ایی و هاشمی رفسنجانی که با او دوست بود و رفت و آمد داشتند، سخنرانی هایش را به اینجا منتقل کرد. شریعتی درد جوانان را می دانست، او به این مطلب رسیده بود که جوانان دیگر از اسلام انتظار دانستن طهارت و... ندارند، درد جوانان این بود که چگونه جواب این مکاتب و ایسم ها را بدهند، و نشان بدهند که شیعه از همه این ایسم ها سر است.

و این که به عنوان مثال، آنچه خوبی در سوسیالیسم است در اسلام هم هست و عیوب سوسیالیسم در اسلام نیست. کمونیست ها در بین دانشجویان و جوانان ایران خیلی فعال بودند، شریعتی آمد و قد علم کرد، اما با زبان روشنفکری، شریعتی نقشش این بود که جوانانی را که به سمت این مکاتب و ایسم ها جذب می شدند، را به طرف شیعه باز می گرداند. کار شریعتی تحکیم شیعه بود چراکه چنانچه جوانان جذب مذهب می شدند خود به خود کارگردان شیعه آخوند ها بودند، و لذا در جهت آنها کار می کرد، اما روحانیت این را متوجه نبود و بعضی به مبارزه با او برخواستند، اما حرکت شریعتی در زمینه سازی و تحول در مردم برای انقلاب بارز بود و حتی روحانیت را هم به صحنه کشید، با این عنوان که، حال که او می تواند، ما هم می توانیم، و در رقابت با او برخی روحانیون به صحنه آمدند.

روحانیت در مقابل حرکت شریعتی گفت که، ما هم اگر بخواهیم، می توانیم وارد مبارزه بشویم. آقای هاشمی رفسنجانی، آقای خامنه ایی، آقای صدر بلاغی، آقای شیخ مرتضی شبستری از این جمله بود، پدر آقای شریعتی، محمد تقی شریعتی که خیلی آدم خوبی هم بود، اینها هم جلو آمدند. اما به یک مناسبتی بین شریعتی و مطهری اختلاف افتاد، مطهری هم در ارشاد صحبت می کرد، اما وقتی شریعتی بود تمام سالن، صحن و حتی خیابان جاده قدیم شمیران هم پر جمعیتی می شد، که برای شنیدن می آمدند؛ از همه ایران برای شنیدن این سخنرانی های آقای شریعتی می آمدند، ولی نوبت آقای خامنه ایی، رفسنجانی و دیگر این قسم روحانیون که می شد، شاید سالن حسینیه هم پر نمی شد؛ آنها نمی توانستند به زبان جوانان آن موقع حرف بزنند، که اشتیاق به شنیدن سخنان شریعتی داشتند، شریعتی فن بیانی داشت که هر چه گوش می کردی، اصلا خسته نمی شدی، چهار ساعت اگر صحبت می کرد، خوابت نمی برد، ولی آنها اگر یک ساعت صحبت می کردند خوابت می برد. وقتی شریعتی سخنرانی داشت، کاخ جوانان که در نزدیکی ارشاد بود، خالی و تعطیل می شد، همه برای سخنرانی می آمدند.

من به جرات می توانم بگویم که اگر شریعتی نیامده بود انقلاب هم نمی آمد، برای اینکه او بود که جوانان را به سمت شیعه و به طرف مذهب و مبارزه کشید، در حالی که همه جوانان داشتند بی دین می شدند، او بود که آنها را فرا خواند و باز گرداند، شریعتی را اگر بگوییم معلم انقلاب بود، درسته، اگر بگوییم راه صاف کنم آقایون بود هم درسته، و اگر نبود به نظر من انقلابی هم نبود، او جوانان را جذب کرد، همان جوان هایی که تابع مجاهدین خلق هم بودند طرفدار شریعتی بودند.

اتهام شریعتی هم این بود که می گویند، التقاطی صحبت می کرد، اختلاف شریعتی و مطهری هم همین بود، که در آخر مطهری قهر کرد و رفت مسجد الجواد، التقاطی یعنی مال مکاتب دیگر را با اسلام قاطی می کردن، بد بودن روحانیت با شریعتی به همین خاطر بود، مطهری می گفت لازم نیست که التقاطی حرف زد، چرا باید مارکس را با اسلام وارد کنیم، چکاری با مارکس داریم، چکاری با ژان پل سارتر داریم، چکاری با این مکاتب داریم، ما همه چیز در اسلام داریم، الان هم همینطور فکر می کنند. حتی آن کسانی که مطهری را کشتند را می گفتند الهام گرفته از شریعتی بودند، دلیلی که نبود، فقط می گفتند.

من هر هفته برای شنیدن سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، حتی یک نامه هم خود شریعتی به من نوشت، چه آن موقع که من دانشجوی دانشگاه تهران بودم، و چه بعد از دانشگاه که دو سال سربازی را در کرج به عنوان سپاهی ترویج و آبادانی بودم، هر هفته برای سخنرانی شریعتی به تهران می آمدم، و چه  مدتی که کار آموز دادگستری بودم و چه بعد از آن که در دادگستری محلات مشغول شدم، از آنجا هم برای شنیدن سخنرانی شریعتی هر هفته می آمدم، نه من، از همه ی ایران هرکه می توانست از دور و نزدیک می آمدند.

آقای شریعتی! حرکت و افکار شما ایران را نجات نمی دهد :

 یک رفیقی داشتم به اسم کریم علیپور فرد که از طرفداران نهضت ملی شدن نفت و دکتر محمد مصدق بود و معتقد بود سکولاریسم دوای درد این کشور است، و تقریبا چهار سال قبل از این که من به محلات بروم، رفت امریکا و الان هم در شهر دیویس در ایالت کالیفرنیا هستند، و هنوز بر نگشته، و همانجا مانده است، ایشان، وقتی من در دانشگاه تهران بودم، کارمند دانشگاه تهران، در دانشگده حقوق بودند، در اینجا فوق لیسانس را گرفت و رفت امریکا، هم رفیق بودیم و هم همولایتی، کتاب ها و سخنرانی های شریعتی که هر هفته چاپ می شد، من برای او هم با پست می فرستادم، پست آن موقع هم مجهز و هم ارزان بود.

ایشان عقاید شریعتی را خوانده بود، و نهایتا یک نامه ایی با احترام زیادی برای من نوشت، مرا مورد خطاب قرار داد که به آقای شریعتی بگویید، "حرف های شما درست است، ولی این حرف ها مربوط به چهارصد سال پیش است، اکنون دیگر زمانش گذشته است. شما نمی توانید با این طرز فکری که دارید ایران را نجات دهید، تفکر شما نمی تواند ایران را نجات دهد، این مکتبی که شما معرفی می کنید اگر چهارصد قبل آمده بود خوب بود، اکنون جوابگو نیست، این مکتب شما اگر همزمان با شروع مکتب پروتستان در مسیحیت، در شیعه مطرح می شد درست بود، اگر همزمان با آن خیزش در مسیحیت، در مکتب شیعه ایران این مطرح می شد باعث پیشرفت ایران می شد، ولی اکنون دیگر زمانش گذشته و دیر شده است. نسخه شما بدرد امروز ایران نمی خورد" نامه مفصلی در دو صفحه و نیم بود.

بعد از انقلاب این نامه در مجموعه 28 جلدی دکتر شریعتی چاپ شده بود. این نامه را وقتی دریافت کردم، از محلات آمدم تهران و دادم به خود آقای شریعتی که جواب ایشان را بدهد، شریعتی دایم مرا در این سخنرانی ها می دید، رفتم جلو، مشغول کشیدن سیگار بودند، گفت "چیه"، گفتم چنین نامه ایی برای من رسیده، می دم خدمت شما جواب بدهید، گفت "چشم"، و ادامه داد "هفته ایی دیگر که می آیید؟" گفتم بله، گفت "هفته دیگر جوابش را می دهم"، هفته بعد آمدم مرحوم شریعتی به خط خودش جواب را نوشته بود، اولا این که آقای (علی پور) فرد شما را خیلی دوست دارد، این را هم تصدیق می کنم که شما هم ما رو دوست دارید، ولی در جواب باید بگویم که در حال حاضر راهی غیر از این وجود ندارد، درسته و نمی توانم بگویم که حتما شما اشتباه می کنید، ولی در حال حاضر هم راهی به جز این وجود ندارد."

به نظر من دکتر شریعتی هم درست مثل آقای خمینی فقط دنبال سقوط پهلوی بودند و این که بعدش چی بشه برای شان مهم نبود، حرف آقای شریعتی هم درست بود، که اگر رژیم سلطنتی سقوط نمی کرد، که نمی شد، باید اول سقوط می کرد و بعد می دیدیم که چه می شود کرد.

آقای خمینی قبل از 1356 فرد ناشناخته ایی بود:

(سوال : به نظر شما این که گفته می شود تا سال 1356 خود امام خمینی هم شناخته نبود و...) نه این دروغ است، سال 1339 آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفت، آن موقع من سیکل اول متوسطه بودم، موقعی که خبر فوت ایشان رسید، همه جا برای ایشان مراسم گرفتند از جمله میمند، شهر ما، من آن موقع که هنوز 15 خرداد 1342 هم اتفاق نیفتاده بود، آن موقع من نزد پیش نماز مسجد محل درس جام المقدمات و عربی را در کنار دروس مدرسه می خواندم، الان هم هرچه از عربی دارم از آن موقع دارم، الان هم سحر خیز هستم از همان موقع است، بعد از نماز صبح که جماعت می خواندیم، ما چند نفر شاگرد بودیم که آخوند مسجد عربی به ما درس می داد. برق نداشتیم و من فانوس جلوی ایشان می گرفتم که بیاید مسجد و ببرمش خونه، آن موقع بین این آخوند ما و یکی دوتا از دوستانش مطرح بود که حالا بعد از بروجردی مرجع کیست، هر کس یک حرفی می زد، من بین صحبت های آنان اسم آقای خمینی را شنیدم، و در کنار شریعتمداری، حکیم، خویی و... مطرح بودند.

بعد از آقای بروجردی اعلامیه های آقای خمینی برای ما در مدرسه می آمد، که من خودم پخش می کردم، تا آقای بروجردی بود، آقای خمینی حرفی نمی زد. شاه هم ظاهرا در یکی از کتاب هایش در جواب سوالی که چرا شما برنامه اصلاحات خود را زودتر شروع نکردی، گفته بود "تا آقای بروجردی بود، من نمی توانستم"، همه کاره آقای بروجردی بود، و بدون مشورت آقای بروجردی هیچ کاری نمی توانستند بکنند، بعد که مرد، انقلاب سفید را شاه اعلام کرد، که با مرگ آقای بروجردی کارهای آقای خمینی شروع شد، تا رسید به خرداد 1342 و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از2

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر