دوم خرداد، اصلاح طلبی، و نجات اهداف و آرمان های انقلاب

01 خرداد 1399
Author :  
ای تبر دار تبر را بر زمین نه

دوم خردادی بودن و اصلاح طلبی، در نجات اهداف و آرمان های انقلاب است که ارزشمندی خود را نمایان می کند و لذاست که مد نظر قرار می گیرد، نجات اهداف و آرمان ملتی که در قیام همه گیر انقلاب 57 برای کسب آزادی بیشتر قیام کرد، برای رهایی از استبداد و حاکمیت فردی به پا خاست، برای رفع اختناق و کسب آزادی بیان کوشید، برای بدست آوردن حق تعیین سرنوشت و کسب دیگر حقوق بنیادین خود نبرد کرد، برای گردش آسان و واقعی قدرت برنامه داشت، برای رهایی از سلسله تشکیلات اختناق آور و در بند کننده امیدوار بود، برای رهایی از حاکمیت یک طبقه، بر طبقات دیگر برنامه داشت، برای رهایی از در راس قرار داشتن نظامیان و دستگاه های امنیتی به خیابان آمد، برای کسب عدالت و داشتن عدالتخانه که حاکم و محکوم در محیط مقدس دادگاه مساوی باشند، خروشید، و این که نظامیان در خدمت کشور و مردم خود باشند تا در خدمت حاکم وقت، و این که طبقات متفاوت و همه و همه در برابر قانون مساوی باشند و...

اما یک نحله فکری، از ابتدای انقلاب چتر عظیم انقلاب را که شامل یک پیوستار از چپ و راست و چریک فدایی و سازمان مجاهدین، ملیگرایان و ملی مذهبی ها، جمعیت های موتلفه، روحانیون، روشنفکران، کارگران، دهقانان، شهری و روستایی، مسلمان و غیر مسلمان و... همه و همه در آن شریک و فعال بودند، اما عده ایی این چتر را به مرور آنقدر کوچک و کوچکتر کردند، که امروز تنها عده کمی که مراتب خاکساری خود را در برابر تفکری خاص به صورت استصوابی به اثبات برسانند، خود را صاحبان کشور و انقلاب دانسته، و دیگران تنها باید در هنگام انتخابات رای دهند و حماسه میلیونی شرکت کنندگان را تدارک ببینند و در تظاهرات شرکت کنند تا دوربین ها مدهوش خیل خلائق شوند و... فقط همین.

امروز جریانات اصولگرایی و نو اصولگرایی که به نام جوانگرایی در حال ظهوری جدید هستند، کشور را به سمتی می برند که نظامیان در راس امور و صحنه گردان هر جریانی در کشور باشند، و حتی کرسی های نمایندگی مجلس را نیز اخیرا و در آخرین انتخابات، در یک دوپینگ و "مهندسی انتخابات" که از طریق حذف چهره های مردمی، پیگیر حقوق ملت و رای آور، مثل دکتر علی مطهری، دکتر محمود صادقی و... توسط شورای نگهبانِ یکدست اصولگرا، و غیر پاسخگو، نصیب سرداران شد تا ...

آری اصلاح طلبی و دوم خردادی بودن برای نجات کشور از این وضع، و مقابله با چنین تمامیت خواهی به وجود آمد، اما متاسفانه دوپینگ حاکمیت اصولگرایان بر نهادهای انتصابی، و مراکز متعدد قدرت، اصلاحات را زمین گیر کرد، تا در کسب اهداف خود ناکام بوده و حتی رییس جمهوری و مجلس منتخب نیز به حاشیه برده، و امروز رییس جمهور به عنوان نماد و نماینده عالی مردم، حتی از دوربین های صدا و سیما هم محروم است، و رسانه ملی به رسانه اصولگرایان تبدیل، و برای خود چهره سازی، جریان سازی می کند، و در این مدت تمام نهادهای خارج از روند انتخاب مردمی، عملا در خدمت جریان اصولگرایی اند، تا این نحله فکریِِ بدون پشتوانه قوی مردمی، خود را هرچه بیشتر به قبضه مراکز باقی مانده قدرت نزدیک تر کرده و علاوه بر مراکز قدرت انتصابی (که پیش کش)، مراکز انتخابی را هم به زیر سلطه باند خود در آورند.

"حرام خوری های سیاسی" و سو استفاده از مراکز ملی قدرت انتصابی و... این جریان را در بلعیدن حاصل بدست آمده از انقلاب 57 چنان به پیش برده است که دیگر به مطالبات به حق مردمی که برای آن انقلاب کردند، وقعی نمی نهند، و قیام های مردمی نیز به رغم مشروعیت و حق قانونی انجام آن در قانون اساسی، به خاک و خون کشیده، و اهداف این خیزش ها را نیز به محاق فراموشی می برند، و آنقدر دور باطل، از بین رفتن حقوق ملت تشدید می شود و این روند نابهنجار ادامه یافته که متاسفانه عده ایی از مردم ایران که کم هم نیستند، به تحجر و واپس روی، روی آورده و شعار "ما طلا نخواستیم، ما را مس کنید" را سر می دهند، و امروز در یک "به غلط کردم افتادن"، عده ایی از آنان خواستار بازگشت به شرایط رژیم پهلوی شده، و در این راستا شعار می دهند.

این نتیجه بستن راه اصلاح و مسدود کردن مسیر اصلاح طلبی است، این همان نتیجه به بن بست کشاندن و نافرجام کردن شعارهای نمایند اعظم، جمهور (مردم) ایران، یعنی رییس جمهور است، که هر آنچه شعار داده بود، را اصولگرایان مسلط بر مراکز قدرت انتصابی، خنثی و نافرجام کردند، تا امروز برخی از مردم رای داده به رییس جمهور، پشیمان و به ستوه آمده، حتی به نماینده خود هم فحش و ناسزا بگویند، و البته به این معنی نیست که این مردم بازگشته از اصلاح طلب ها، به اصولگرایان روی خواهند آورند، این مردم از اصلاح طلبی و اصولگرایی مانده و جدا شدند، تا شکار کسانی شوند که رجوع به آنان ارتجاع است و بازگشت به عقب، و خسارت بیشتر.

این است که یکه تازی اصولگریان در خروج از انصاف، اخلاق و قانون، و سو استفاده آنان از قدرت برای کسب قدرت بیشتر، تبدیل به نوعی خیانت توسط آنان به آرمان های انقلاب شد، و باعث فروپاشی علت های به وجود آمدن انقلاب 57 شده و می شود، و در نتیجه عده ایی از مردم به اخذ تصمیماتی دست می زنند، که گاه از سر استیصال، راه بازگشت به سیستم های پادشاهی سابق، در پس آن است، و البته این تنها تقصیر مردم ما نیست، گنهکار این وضع کسانی اند که انقلاب را از آرمان های اصلی اش یعنی آزادی و گردش قدرت و حق تعیین سرنوشت جدا، و به مسیری هل می دهند، که خود تحجر ختم خواهد شد،

در راس قرار گرفتن نظامیان، حاکمیت مطلق یک طبقه غیر پاسخگو و انفصال یافته از مشروعیت مردمی، که مشروعیت خود را در آسمانی از ابهام و تفسیرهای سلیقه ایی از دین، جستجو می کند، راه های امتحان پس داده ایی است که در تاریخ تمدن بشر نتایج خسارتبار آن در افق دید بشر به راحتی دیده می شود.

این است که دوم خرداد اگر به حاکمیت مردم منجر شود، خوب و مناسب، و اگر نشود، فرقی نمی کند، آن وقت است که عده ایی از مردم درست یا نادرست فریاد می کشند، "اصولگرا، اصلاح طلب دیگه تمومه ماجرا".

این نتیجه خنثی سازی انرژی مردانِ در حاکمیت سکنی گزیده ایی است، که مراکز قدرت مردمی و ملی و بیت المال را وسیله کسب قدرت خود و جناح خود کرده و این چنین قانون و کشور را به بیراهه می برند؛ حیف که این مردم که هر کدام مان را در جایگاه قدرت می نشانند، تمام اخلاق، اصول انقلابی، دین، انصاف، انسانیت و... را فراموش کرده راهی را در پیش می گیریم، که منویات دل ما اقتضا می کند و...، در این صورت چه تفاوتی می کند، چه از قجرها باشیم، چه آریامهری، یا چه از طبقه متصل به آسمان و...

به مهمیز کشیدن قدرت، پاسخگو کردن آن، حاکمیت قانون، برابری همه در برابر قانون، به معنی واقعی؛ این که قدرت به راحتی رای دادن مردم جابجا شود، این که پست های مادام العمر نداشته باشیم، این که همه به جایگاه های صنفی خود باز گردند و...

این هاست که کشور و ملت را نجات خواهد داد، وگرنه تاریخ ما مردان بزرگی را در همین دوره معاصر ثبت کرده و به یاد دارد که برای تعیین فرزند خود برای جانشینی اشان بعد از مرگ نیز، به سفارت روس و انگلیس متوسل شدند، آنها در حالی دریوزگی قدرت های خارجی را می کردند و از دامن این یکی به دیگری در می غلطیدند که در مقابل مردم خود بسیار مستکبر و مستبد بودند.

دوم خرداد و اصلاح طلبی از این جهت است که برای ما محترم است، برای مقابله با چنین روندی است، که آنان ارزشمند می شوند، وگرنه مردم ایران عقد اخوت با هیچ فرد و گروهی نبسته اند.

این است که باید در سالروز دوم خرداد، آن روز شکوهمند و اهدافش را تبریک گفت، روزی به یاد ماندنی در تاریخ ایران که به رغم خواست مراکز قدرت، مردم فردی را از صندوق بیرون کشیدند که دولت و دورانش از درخشان ترین دوران چهل و دو ساله انقلاب بود چه به لحاظ شعار، و چه به لحاظ عمل، و چه به لحاظ حاکمیت اخلاق، و روح مدارا در شیوه و منش سردمداران اصلی آن.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (12)

This comment was minimized by the moderator on the site

مهاجری: اصولگرایان تندرو در خانواده خودشان هم دچار مشکل هستند/اصولگرایی رو به اضمحلال است
Posted: 23 Jan 2021 04:07 AM PST
فعال رسانه ای اصولگرا گفت: برخی دوستان اصول‌گرا که تندرو هم نیستند، این حرف من را نمی‌پذیرند، اما من همیشه گفته‌ام که اصول‌گرایی اگر کاملا مضمحل نشده باشد، رو به اضمحلال است. بنیان‌هایی که اصول‌گرایی بر آنها استوار بوده از بین رفته یا نیاز به بازنگری دارد.
محمد مهاجری، فعال رسانه ای اصولگرا در گفتگویی به بیان نکاتی پیرامون سردرگمی جریان های سیاسی در ارتباط با بدنه اجتماعی، ریزش آرا اصولگرایان و … پرداخته است. مشروح این گفتگو را در ادامه به نقل از روزنامه همدلی می خوانید.
جناح‌های سیاسی در فضای انتخابات، بلافاصله یک سری شعار خلق می‌کنند
در دوره فعلی و با توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی، گویی جریان‌های سیاسی دچار سرگردانی در ارتباط با بدنه اجتماعی شده‌اند. به نظر شما پررنگ‌ترین ضعف‌هایی که هر یک از جناح‌های سیاسی در کنش‌گری سیاسی و انتخاباتی دارند چیست؟ مهم‌ترین ضعف‌هایی که موجب دوری سرمایه اجتماعی از آنها می‌شود، کدام است؟
معمولا جناح‌های سیاسی در فضای انتخابات، بلافاصله یک سری شعار خلق می‌کنند. این شعارها در اکثر مواقع، قابلیت اجرا ندارند و حتی اگر هم امکان اجرا داشته باشند، نامزد مورد نظر توانایی پیشبرد چنین شعارهایی را ندارد. این ضعف از این موضوع ناشی‌ می‌شود که در فضای سیاسی ایران، نظارت بر رفتار نامزدهای انتخاباتی توسط تشکل یا افراد وجود ندارد و در نهایت این نقاط ضعف، کم‌کم تبدیل به بحران در برقراری ارتباط با جامعه می‌شود.
هر دو جناح سیاسی به طور شدید و فاحش دچار ریزش پایگاه اجتماعی‌شان شده‌اند
به نظر می‌رسد که اصول‌گرایان در سال‌های اخیر ریزش‌های بیشتری نسبت به اصلاح‌طلبان داشته‌اند. به این معنا که خیلی از اصول‌گرایان کم‌کم از همقطاران خود جدا شده‌اند. نظر شما چیست؟
برای این‌که بگوییم کدام جناح سیاسی ریزش بیشتری به لحاظ سرمایه اجتماعی داشته‌ است، ارزیابی دقیقی به لحاظ آمار و ارقام نداریم، اما برداشت من این است که هر دو جناح سیاسی به طور شدید و فاحش دچار ریزش پایگاه اجتماعی‌شان شده‌اند. این مسئله البته دلایل متعددی دارد، اما رویکرد جناح‌های سیاسی با عواملی چون شعارزدگی و مسئولیت‌ناپذیری دو دلیل مهم در کاهش سرمایه‌های اجتماعی و تمایل مردم به جناح‌های سیاسی بوده است. این‌که یک جناح به هر دلیلی در انتخابات پیروز می‌شود اما به وعده‌هایش عمل نکرده و ناکام می‌ماند و حتی دلایل ناکامی‌اش را برای مردم توضیح نداده و عذرخواهی نمی‌کند، موضوع مهمی است که هیچ یک از دو جریان سیاسی توجهی به آن ندارند. این مسئله موجب می‌شود تا بدنه اجتماعی آن جریان سیاسی دچار ریزش شود. این‌که بگوییم عده‌ای از جریان اصول‌گرا جدا شده‌اند، درست است، اما عده زیادی هم از جریان اصلاح‌طلب جدا شدند و در واقع، قهر عاطفی کردند. در حال حاضر بسیاری از اصلاح‌طلبان و حتی برخی از اصول‌گرایان کنش سیاسی ندارند. برخی فعالان سیاسی به علت برآورده نشدن توقعات‌شان در فضای سیاسی کنشی ندارند؛ برخی دیگر نیز به این خاطر که می‌بینند، فضای سیاسی به دست تندروها افتاده و حضور و حرفشان تاثیری ندارد، به بی‌عملی رسیده‌اند. برخی هم احساس می‌کنند در فضای کوتولگی سیاسی حضور آنها هیچ تاثیری نخواهد داشت، جز این‌که به حیثیت گذشته آنها نیز لطمه می‌زند.
حتی در بین فرزندان اصول‌گرایان نیز شاهد جدایی و ریزش هستیم. چرا آنها دیگر مسیر پدرانشان را در گرایش سیاسی ادامه نداده‌اند؟
این‌که فرزندان برخی چهره‌های سیاسی نگاهی مثل پدرانشان ندارند، اصلا امری غیرطبیعی نیست. به هر حال زمانه تغییر می‌کند. نگاه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی افراد به جامعه تغییر پیدا می‌کند. این تغییر نیز چیزی نیست که الان اتفاق افتاده باشد و همیشه بوده است. مهم این است که چقدر این تغییرات را به رسمیت بشناسیم و برای آن اصالت قائل باشیم. اگر این تغییرات نسل‌های بعدی را نپذیریم، خود به خود به یک شکاف نسلی تبدیل می‌شود که در حال حاضر در بخش‌هایی از جامعه وجود دارد. بسیار پدرانی که حرف فرزندانشان را نمی‌فهمند و بالعکس. این مسئله بیش از آنکه ضرری به فضای سیاسی کشور بزند، ضرر بسیار بزرگی به ساختارهای اجتماعی و نسلی جامعه وارد می‌کند و به نظر من برون‌رفت از این بحران، کار سیاسیون نیست؛ بلکه یک کار فرهنگی است. حتی افرادی که الان در مسندهای سیاسی هستند، اگر به فرهنگ و بازتولید فرهنگ صحیح و غنی ایرانی-اسلامی بازگردند، شاید بتوانند جلوی این شکاف نسلی را بگیرند.
اصولگرایی رو به اضمحلال است
خیلی از اصول‌گرایان به اصول‌گرایی موجود انتقاد بسیار جدی دارند، ولی با این حال همچنان زیر پرچم اصول‌گرایی مانده‌اند. چرا این افراد اصرار دارند که هنوز در این اردوگاه باشند؟ آیا کوچ از اصول‌گرایی را نوعی دهن‌کجی به جناح متبوع خود می‌دانند؟ در چند سال اخیر افرادی مثل شما یا آقای علی مطهری با این‌که خاستگاه اصول‌گرایی داشتید، ولی منتقد اصول‌گرایان نیز بوده‌اید، تا آنجا که الان خیلی از اصول‌گرایان نیز شما را اصول‌گرا نمی‌دانند. اما شما از این جناح اعلام جدایی نمی‌کنید.
این‌که اصول‌گرایان، افرادی را که از بخش تندرو این جریان سیاسی فاصله گرفته‌اند اصول‌گرا بدانند یا نه، مسئله مهمی نیست. ابوعلی سینا وقتی که او را به کفر متهم کردند شعری می‌گوید که امروز نیز مصداق دارد. او در یک دو بیتی گفته است: «کفر چو منی گزاف آسان نبود/ محکم‌تر از ایمان من ایمان نبود/ در دهر چو من یکی و آن هم کافر/ پس در همه دهر یک مسلمان نبود.» با این رویکرد اگر در بین چهره‌های سیاسی من را اصول‌گرا ندانند، پس با استدلال ابوعلی سینا باید پاسخ بدهم که هیچ اصول‌گرای دیگری هم در کشور وجود ندارد.
این‌که عده‌ای چوب بردارند و بخواهند دیگران را از مزرعه اصول‌گرایی بیرون کنند، جز این‌که خودشان را ضایع کنند، فایده دیگری نخواهد داشت. فضای دنیا در حال تغییر است. تفکر و اندیشه در حال تغییر است. این‌که چشم ببندیم و به سمت یک دیوار سخت حرکت کنیم، این دیوار نیست که کنار می‌رود بلکه این سر ما است که‌ می‌شکند. این‌که ناسزاگویی، غیبت و دروغ را اصول‌گرایی بدانید و دفع حداکثری کنید و نامش را اصول‌گرایی بگذارید و هرکسی را که از نوشته و روش او خوشتان نیامد، از اصول‌گرایی بیرون کنید، قطعا روشی است که همین الان هم فرزندان آن دوستان نمی‌پسندند. این را با اطلاع عرض می‌کنم. اصول‌گرایانی که خیلی تندرو هستند، حتی در خانواده خودشان هم دچار مشکل هستند. بنابراین، این ما نیستیم که از اصول‌گرایی بیرون رفتیم. بلکه آنها هستند که یک نگاه متحجرانه نسبت به اصول‌گرایی دارند. در واقع با همین نگاه، لنگری انداخته و کشتی اصول‌گرایی را به ساحل بسته و اجازه حرکت به آن نمی‌دهند. این افراد هستند که باعث می‌شوند که اصول‌گرایی بپوسد و از درون تهی شود. این گونه در نهایت روش اصول‌گرایانه‌ای که آنها تعریف‌ می‌کنند روی کاغذ خواهد ماند و در تاریخ نیز مورد لعن و نفرین واقع خواهد شد. اگر قرار باشد، کسی اعلام جدایی از اصول‌گرایی کند، چرا افرادی که مثل من فکر می‌کنند، باید جدا شوند. درحالی که ما اصل اصول‌گرایی هستیم. آنها افرادی هستند که پوسیده و گندیده‌اند و باید آنها را مثل دندان کرم خورده بیرون انداخت. نگاه ما به اصول‌گرایی، نگاه انسانی، اسلامی و ایرانی است. این خانه، خانه ما است نه خانه آنها.
سرنوشت این جناح سیاسی یعنی اصول‌گرایان به کجا کشیده می‌شود و شما چه پیش‌بینی درباره آینده‌اش دارید؟
برخی دوستان اصول‌گرا که تندرو هم نیستند، این حرف من را نمی‌پذیرند، اما من همیشه گفته‌ام که اصول‌گرایی اگر کاملا مضمحل نشده باشد، رو به اضمحلال است. بنیان‌هایی که اصول‌گرایی بر آنها استوار بوده از بین رفته یا نیاز به بازنگری دارد. بنابراین اگر جریان متعادل اصول‌گرا بخواهد خدمتی به جریان اصول‌گرایی کند، چاره‌ای ندارد، جز این‌که پالایش اساسی در نگرش این جریان سیاسی کند. در غیر این صورت اصول‌گراها هم به سرنوشت اصول‌گرایی دچار شده و از بین می‌روند.
منبع: روزنامه همدلی

This comment was minimized by the moderator on the site

درباره اصلاحات جامعه محور!
Posted: 23 Jan 2021 04:44 AM PST
سعید مدنی
اصلاحات جامعه محور عبارت مبهم و احتمالاً به‌همان اندازه مهمّی است که اخیراً در ادبیات سیاسی و نیز درمیان گروههای سیاسی ایران مورد استفاده قرار می‌گیرد. در واقع هم اصلاح و اصلاحات و هم جامعه محوری متضمن مفاهیم متنوعی هستند که بر ابهام ” اصلاحات جامعه محور” می‌افزایند. با توجه به تاکید نیروهای سیاسی بر کاربرد چنین عبارت مبهمی شایسته است تا این مفهوم از سوی آنان تبیین و تدقیق شود.
در اینجا برخی از این ابهامات توضیح داده می‌شود:
۱- به کارگیری یک مفهوم مستلزم تعیین جایگاه آن به عنوان سیاست، برنامه ، استراتژی یا تاکتیک است. در ادبیاتِ به کار گرفته شده در این زمینه، روشن نیست ترکیب”اصلاحات جامعه محور” کجا قرار دارد. تعیین جایگاه در قالب سیاست جدید ، برنامه یا استراتژی بلافاصله سئوالات جدیدی را مطرح می‌کند که در ادامه توضیح داده خواهد شد.
۲- اتخاذ “اصلاحات جامعه محور” به مثابه سیاست، برنامه یا استراتژیِ جدید، محتملاً به معنای چرخش در مواضع پیشین نیز خواهدبود، در این‌صورت لازم‌خواهدبود، واضعان این ترکیب با روشن کردن نقد خود نسبت به مواضع پیشین،نشان دهند براساس چه ارزیابی و سنجشی، مفهوم جدیدی را جایگزین سیاست، استراتژی یا برنامه گذشته کرده‌اند.
۳-چرخش در سیاست ، استراتژی یا برنامه ممکن است حاصل ارزیابی جدید از شرایط و تحلیل و ارزیابی از روند تحولات در نظام حکمرانی، جامعه و مردم یا شرایط بین الملل باشد. در واقع چرخش در هریک از سه حوزه مورد اشاره برای نیروی سیاسی مستلزم ارائه ارزیابی “نو” از تحولات سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی است . به عبارت دیگر گویا نیروی سیاسی در این چرخش به گونه‌ای از تغییر دورانی شرایط رسیده و در این صورت، انتظار می‌رود پیش از اعلام نتیجه‌ی این جمع بندی، مقدمات یا جمع بندی مطرح شود بویژه آنکه قرار است از این پس مبنای عمل،جامعه باشد .
۴- امروز بیش از هر زمان مفهوم اصلاح و اصلاحات از ابهام برخوردار است. اصلاح طلبان نیز با وجود تجربه‌ی بیش از دو دهه حضور در فضای سیاسی و اثر گذاری بر آن تبیین یک‌پارچه و واحدی از اصلاح و اصلاحات ارائه ندادند و مختصر تلاشها در این زمینه از موفقیت برخوردار نبود. به عاریت گرفتن مفهوم اصلاح و اصلاحات مستلزم ارائه تعریف مشخص از آن است.
به نظر می‌رسد در ادبیات سیاسی اصلاح و اصلاحات مستلزم سه مفهوم کاربردی است:
اول: اصلاح به مثابه یک استراتژی تغییر و معادل رفرم و اصلاح طلبان به عنوان رفرمیست. از این منظر به کارگیری این مفهوم به معنای آن است که نیروهای اصلاح طلب در چارچوب ساختار موجود و با پذیرش این چارچوب معتقدند مشکلات نظام حکمرانی مدیریتی است و با تغییر مدیریت در برخی مناصب از جمله قوه مجریه یا مقننه می‌توان بر بحران ها فایق آمد و کشور را به سر منزل مقصود رساند.
دوم: اصلاح به مثابه یک سیاست به معنای تاکید بر تغییر تدریجی و نه انقلابی یا ناگهانی وضعیت. از این منظر اصلاح می‌تواند سیاستی برای هر سطح از تغییر تدریجی از مدیریت تا ساختار محسوب شود.
سوم: اصلاح به مثابه خط مشی که در آن بر تغییر خشونت پرهیز تاکید می‌شود. از این منظر کاربرد کلمه “اصلاح” به منزله مرزبندی با خط مشی های خشونت طلبانه است.
کاربرد اصلاح و اصلاح طلبی توسط نیروهای پیرامون آقای خاتمی با محوریت مفهوم اول بود. این مفهوم در پایان دولت اصلاحات سستی نظری خود را نشان داد و پس از آن اصلاح طلبان نتوانستند این ضعف استراتژیک را جبران کنند.اما دو مفهوم دیگر یعنی اصلاح به معنای تاکید بر تغییرات تدریجی و خشونت پرهیز هنوز کاربرد خود را دارد و می‌تواند مستقل از مفهوم اول به کار گرفته شود. آیا تاکید طرفداران “اصلاحات جامعه محور” بر این عبارت با هر تصوری که در گذشته نسبت به مفهوم اصلاح داشته‌اند، به این معناست که در حال‌حاضر به تجدید نظر در تلقّیِ پیشین خود رسیده‌اند؟ زنده یاد هدی صابر می‌گفت تغییر استراتژی را باید صادقانه در هر کوچه و برزنی فریاد زد. به‌هرحال تاکنون اعلام‌موضعی مبنی بر این چرخش استراتژیک شنیده نشده است. مسلّماً مفهوم اصلاحات جامعه محور هر معنایی که داشته‌باشد نمی‌تواند با مضمون تقلیل‌یافته و رفرمیستیِ اصلاح مدیریتی که بیش از دو دهه در معرض آزمون قرار گرفته است،هم‌سو باشد.
۵- عبارت” جامعه محور” نیز در شعار” اصلاحات جامعه محور” متضمن مفهوم روشنی نیست. جامعه محوری(community based) بودن الزامات نظری مشخصی در سیاست، اقتصاد، اجتماع و فرهنگ دارد که جماعت محوری / کامیونیترینیسم(communitarianism) نظریه پشتیبان آن است که در اینجا مجال توضیح آن نیست. به‌طور کلّی به نظر می‌رسد عبارت جامعه محوری چند مفهوم اساسی را دربرمی‌گیرد.
اول: جامعه محوری به منزله تاکید بر گفت‌وگو و آگاهی بخشی به جامعه. تقریبا کمتر نیروی سیاسی است که کم یا زیاد قایل به گفت و گو، تهییج یا بسیج جامعه در مسیر اهداف سیاسی مورد نظر خود نباشد و از این منظر تاکیدبر جامعه محوری تکرار واضحات است و هر نیروی رفرمیست، تحول طلب، راست یا چپ، بخشی از برنامه و فعالیت خود را به گفت‌وگو با جامعه و مردم اختصاص می‌دهد.
دوم: جامعه محوری به منزله تقدّم یا تفوق نیروی اجتماعی و جامعه مدنی برای پیشبرد تغییر. گروه هایی که سیاست “جامعه محور”را دنبال می‌کنند، به تقویت قدرت در حوزه عمومی و تقویت جنبش‌های اجتماعی برای فشار به نظام مستقر و عقب‌راندن آن و پیشبرد تغییر می‌اندیشند. از این منظر جامعه محوری مفهومی است مقابل رفرمیسم، زیرا شاکله رفرمیسم،درجه‌ای از سهیم شدن در قدرت برای تغییر در آن و در چارچوب ساختار مستقر است. از این رو عملاً نیاز رفرمیست‌ها به جامعه،به‌طورعمده در بزنگاه‌های انتخاباتی است . رفرمیست‌ها میانه چندانی با جنبش های اجتماعی ندارند زیرا جنبش‌ها ممکن است بازی قدرت را به‌ناگاه بر هم بزنند، در حالی که جامعه محوری به معنای اتّکاء به قدرتِ جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی برای تحقق مطالبات و تغییر است.
عبارت “اصلاحات جامعه محور” به کدام‌یک از این مفاهیم متّکی است؟
۶- مرحوم زنده یاد مهندس بازرگان در ادوار زندگی پر بارش استراتژی های متفاوتی را دنبال می‌کرد. در زمان پهلوی اگر چه خود هیچ‌گاه با گروه‌های چریکی مسلمان پیوند مستمر نداشت اما شواهدی از تایید حرکت آنها از سوی او وجود دارد و البته در همان حال شواهدی نیز از مشی خشونت پرهیز او در مبارزه ‌ثبت شده است . پس از انقلاب ۵۷ نیز مهندس بازرگان دردولت موقت چنان‌که خود گفته سیاست گام به گام را دنبال کرد و در همان حال نیز مواضع صریحی درقبال چرخش ماهیت نظام، از جمله مخالفت با ولایت فقیه، اتخاذ کرد. همه اینها در جای خود می‌تواند مورد بحث و گفت‌وگو و نقد و ارزیابی قرار گیرد، امّا نسبت دادن عبارت” اصلاحات جامعه محور” به مهندس بازرگان از دقّت نظری و تاریخی برخوردار نیست. مهندس بازرگان در دوره ای از حیات جمهوری اسلامی فعالیت داشت که نظام مستقر تفاوتهای جدی و ماهوی با امروز داشته است. از این گذشته شرایط جامعه نیز در مقایسه با آن دوره به کلی دگرگون شده است. بر این اساس چگونه می‌توان سیاست، استراتژی یا برنامه متاثر از آن دوره را به امروز تعمیم داد؟
۷- با در نظر گرفتن نکات بالا دو برداشت مختلف از عبارت” اصلاحات جامعه محور” می‌توان ارائه داد:
اول: اصلاحات جامعه محور به مثابه بازسازی گونه ای از مشی رفرمیستی و انتخابات محور .
دوم: اصلاحات جامعه محور به مثابه محوریت جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی برای تقویت حوزه عمومی با هدف تغییر در ساختار حکمرانی(اصلاحات ساختاری) در چارچوب مشی خشونت پرهیز(گذار دمکراتیک).
درمجموع گریزی از انتخاب یکی از این دو نیست.
منبع: ایران فردا

This comment was minimized by the moderator on the site

42 سال پیش در همین روزها - سخنان امام در معرفی اهداف انقلاب در نوفل لوشاتو فرانسه خطاب به مطبوعات دنیا
«بشر در اظهار نظر خودش آزاد است.»
«اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.»
«مطبوعات در نشر همه‌ی حقایق و واقعیات آزادند.»
«در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.»
«در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می‌شود.»
«یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است… بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.»
«حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است.»
«دولت اسلامی یک دولت دمکراتیک به معنای واقعی است و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم.»
«اما شكل حكومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینكه متكی به آرای اكثریت است.»
«حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و با همۀ مظاهر تمدن موافق.»
«ولایت با جمهور مردم است.»
«عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادام‌العمر نیست، طول مسئولیت هر یك از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض می‌شود. اگر هم هر مقامی یكی از شرایطش را از دست داد، ساقط می‌شود.»
«رژیم ایران به یک نظام دمکراسی‌ای تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.»
«اختیارات شاه را نخواهم داشت.»
«من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت.»
«من در آینده (پس از پیروزی انقلاب) همین نقشی که الآن دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می‌کنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم.»
«علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور می‌باشند.این حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود.»
«من نمی‌خواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكیه بر آرای ملت.»
«من چنین چیزی نگفته‌ام كه روحانیون متكفل حكومت خواهند شد. روحانیون شغلشان چیز دیگری است.»
«من و سایر روحانیون در حكومت پستی را اشغال نمی‌كنیم. وظیفۀ روحانیون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آینده نقش هدایت را دارم.»
«قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد.»
«باید اختیارات دست مردم باشد. این یك مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسی باید دست خودش باشد.»
«حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ی آن است. هیچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ی اسلام ملاحظه‌ی حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اوّل حكومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور.»
«اسلام، هم حقوق بشر را محترم مىشمارد و هم عمل مىكند. حقّى را از هیچ‌كس نمىگیرد. حق آزادى را از هیچ‌كس نمىگیرد. اجازه نمىدهد كه كسانى بر او سلطه پیدا كنند كه حقّ آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.»
«ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه‌اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همۀ مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.»
«دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود.»
«ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یک دسته می‌گویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند.»
«حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر.»
«تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند.»
«جامعۀ آیندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت.»
«ما یک حاکمی می‌خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.»
«زنان در انتخاب، فعالیت و سرنوشت و همچنین پوشش خود با رعایت موازین اسلامی آزادند.»
«زن‌ها در حكومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بیرون آورد و آنها را هم ردیف مردها قرار داده است، تبلیغاتی كه علیه ما می‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همۀ حقوق و امور بشر را تضمین كرده است.»

This comment was minimized by the moderator on the site

اصلاح ،کودتا، انقلاب (۱)
Posted: 16 Jan 2021 08:19 AM PST
کلمه – حسن ماکیانی
انقلاب و اصلاح هر دو از مفاهیمی هستند که هر جامعه ای براساس شرایط موجود خویش می توانند بر مبنای آن ها تغییراتی در سرنوشت و روش اداره ی حکومت خود ایجاد کنند و از طریق آن ها گام هایی به سمت سعادت و خوشبختی بردارند.
کاربردهای معمولی این اصطلاحات (انقلاب یا اصلاح) تا اندازه ی زیادی با یکدیگر فرق دارند؛ مثلا کودتا که صرفأ جایگزینی یک دسته از رهبران به جای رهبران دیگر، بدون هیچ گونه تغییری در نهاد های سیاسی و نظامی شکل می گیرد، از نظر جامعه شناسی نمی تواند یک انقلاب باشد.
آنتونی گیدنز جامعه شناس معروف بریتانیایی معتقد است مجموعه ای از رویدادها که یک انقلاب را تشکیل می دهند باید دارای این ویژگی ها باشند:
۱-رویدادهایی انقلاب به شمار می آیند که متضمن یک جنبش توده باشند(Mass Social movement).این شرط مواردی را که حزبی از طریق فرآیندهای انتخاباتی به قدرت می رسد، یا گروه کوچکی،مانند رهبران ارتش، که قدرت را تصرف می کنند،مستثنی می کند.
۲-انقلاب به فرآیندهای عمده ی اصلاح یا دگرگونی می انجامد.جان دان،یادآور گردیده است که کسانی که قدرت را تصاحب می کنند باید به طور قطع بیش تر از آن هایی که سرنگون شده اند توانایی حکومت بر جامعه را داشته باشند تا کنترل آن را به دست گیرند. رهبری باید حداقل توانایی دستیابی به هدف هایش را داشته باشد.در جامعه ای که یک جنبش در به دست آوردن زمام رسمی قدرت موفق می شود،اما نمی تواند به طور مؤثر حکومت کند، نمی توان گفت که انقلابی رخ داده است و چنین جامعه ای بیش تر احتمال دستخوش آشوب و هرج و مرج و یا در خطر فروپاشی است.
۳-انقلاب متضمن تهدید یا کاربرد خشونت از جانب کسانی است که در جنبش توده ای شرکت می کنند.انقلاب ها تغییرات سیاسی هستند که در برابر مقاومت مقامات نظام پیشین به وجود می آیند که حاضر نیستند بدون تهدید به استفاده از وسایل خشن یا کاربرد واقعی این وسایل، از قدرت شان صرف نظر کنند.
اگر این سه معیار را با هم جمع کنیم، انقلاب عبارت است از تصرف قدرت دولتی از طریق وسایل خشن به وسیله ی رهبران یک جنبش توسط توده و نخبگان ،به منظور استفاده ی بعد از آن برای ایجاد اصلاحات عمده ی سیاسی و اجتماعی.

This comment was minimized by the moderator on the site

ضرورت سازمان‌یابی اصلاحات به‌مثابه یک جنبش اجتماعی
Posted: 13 Jan 2021 05:10 AM PST
سعید رضوی فقیه، جواد سلیمانی
توضیح: نوشتار زیر را با احترام و تواضع پیشکش می‌کنیم به کوشندۀ پایدار و نستوه سیاسی و مدنی، مهندس کیوان صمیمی، که تلاش‌های بی‌وقفه و خستگی ناپذیرش در مسیر تقویت جنبش‌های مسالمت آمیز اجتماعی و شکل‌گیری نهادهای مدنی تحسین برانگیز است. آزادی‌خواهی توأم با عدالت طلبی و آرمان‌گرایی توأم با واقع بینی در کنار آزادگی، صداقت، شجاعت، شکیبایی، دیگر دوستی و آمادگی همیشگی برای کار جمعی از ویژگی‌های کیوان صمیمی بهبهانی است که اینک به جرم از خودگذشتگی و مردم دوستی در زندان است.
جنبش اجتماعی اگر چه در قاعدۀ هرم جامعه و با تشکیل و تعمیق رابطۀ عرضی بین توده‌ها شکل می‌گیرد اما بدون سازمان‌یابی منسجم و شکل‌گیری رابطه‌ای طولی و عمودی برای اثرگذاری بر لایه‌های بالاتر و اثرپذیری متقابل از آن لایه‌ها نمی‌تواند به توفیق چندانی در تحقق اهداف و مطالبات خود دست یابد. وقتی سخن از سازمان‌یابی و شکل‌گیری رابطۀ عمودی به میان می‌آید مراد آن نیست که با سانترالیسم یا گونۀ بزک شده‌اش یعنی سانترالیسم به اصطلاح دموکراتیک، توده‌ها را که قاعدۀ هرم جامعه‌اند به لشگری فرمان‌بر و مطیع برای فرماندهان سیاسی و اجتماعی بدل کنیم. بلکه برعکس، مراد آن‌ست که در ساختاری کاملا دموکراتیک و از پایین به بالا همۀ روندهای تصمیم سازی، تصمیم‌گیری و اجرا به صورت مستقیم یا غیر مستقیم از سوی همین قاعده و ارادۀ جمعی‌اش نشئت بگیرد و جریان بیابد.
در صورت فقدان سازمان‌یابی منسجم در قالب یک رابطۀ عمودی در ساختار هرم قدرت اجتماعی برای هماهنگ‌سازی روابط افقی و تجمیع نیروی هم عرض توده‌ها در قاعدۀ هرم، جنبش اجتماعی هرچقدر هم توفنده و قوی باشد به اهداف و مطالبات اصلاح‌گرانۀ خود نخواهد رسید چرا که در صورت حضور عنصر رهبریِ فراگیر، به سوی انقلاب توده‌وار (فروپاشی) کشیده خواهد شد و در صورت غیاب این عنصر نیز به شورشی فاقد برنامه بدل خواهد گشت. در هر دو صورت نیز مواجهۀ خشونت‌بار با قدرت مسلط روی خواهد داد که نتایج غیر قابل پیشبینی و غیر قابل پیشگیری در پی دارد.
افزون بر آن در صورت سیلان و فوران انرژی اجتماعی در قاعدۀ هرم جامعه، معمولا فرصت‌طلب‌ها با طرح شعارها و مطالبات پوپولیستی به موج سواری و ماهیگیری از آب گل آلود می‌پردازند و صورت‌حساب‌های سنگینی روی دست جامعه باقی می‌گذارند.
از همین روست که ما در کنار دیگر عناصر مقوّم یک جنبش اجتماعی پویا و اثرگذار از جمله نیروی اجتماعی فعال، مطالبات مشخص مشترک، انگیزه‌های قوی و پایدار، چشم انداز امیدبخش و دیگر عوامل ضروری؛ بر دو عنصر سازماندهی و رهبری دموکراتیک نیز تاکید ویژه داریم و این فقره را به ویژه بر اساس مطالعه در باب تجربیات ملموس جنبش‌های اجتماعی یک قرن گذشته در کشورمان ادعا می‌کنیم.
در صورت فقدان انسجام سازمانی و رهبری دموکراتیکِ مبتنی بر سازماندهی دموکراتیک توده‌ها (یا شبکه‌های افقی) در قاعدۀ هرم قدرت اجتماعی، موفقیت جدی و پایدار در روند ایجاد اصلاحات و تحقق مطالبات رخ نخواهد داد. اما در صورتی که فشارهای ناشی از اعتراضات اجتماعی از حد معینی فراتر رود ممکن است حاکمیت برای تضمین بقای خود نخست با مشت آهنین و سیاست داغ و درفش و بگیر و ببند نمایش اقتدار دهد، سپس برای عبرت عموم برخی از سرکردگان اعتراض را مجازات نموده یا شمشیر مجازات‌های سخت را بالای سرشان نگه دارد و بعد از آن به شناسایی و نابودسازی شبکه‌های ارتباطی اقدام کند؛ آنگاه بعد از تثبیت وضعیت با اعلام تفکیک میان اعتراض و اغتشاش، خود متولی اصلاح امور و پاسخگویی به مطالبات شده و حتی گاه به عنوان همدلی با معترضان به نمایش مبارزۀ جدی با فساد و مجازات مفسدان هم روی آورد. در این مرحله اعطای خرده امتیازات و اعمال اصلاحات حداقلی و قطره چکانی (در حدی که بر عقب‌نشینی و هراس دلالت نکرده و به تجرّی معترضان و افزایش مطالبات‌شان منتهی نشود) در دستور کار قرار می‌گیرد که نشان از نرمش در مقابل اعتراضات عمومی، کنار آمدن با واقعیات موجود و خلاصه به سر عقل آمدن قدرت مستقر دارد و البته این‌ها همه به میزان انعطاف و توان انطباق ساختار قدرت بستگی دارد.
اگر جنبش اجتماعی سازماندهی و رهبری نداشته باشد در همین مرحله ممکن است دچار پراکندگی و گسستگی نیروهای هم عرض شود چرا که قدرت مستقر از یک سو هزینۀ تداوم اعتراضات را بالا می‌برد و از سوی دیگر خود را برای پاسخگویی به مطالبات آماده نشان می‌دهد و برای پاسخگویی به خواسته‌های مردم برنامه‌هایی تدارک می‌بیند و البته پیش از اجرای هر برنامه به پخش آگهی‌های وسیع تبلیغاتی در بارۀ آنچه خواهد شد و باید بشود می‌پردازد و عَلَم اصلاح، تغییر، مبارزه با فساد و بهبود معیشت مردم را خود به دست می‌گیرد بی آنکه تضمین کافی برای جدیت مبارزه با فساد و تداوم آن موجود باشد. این در حالی‌ست که چون اساسا ساختار فاسد است و اصلاح آن نیاز به نیرو، توان و زمان بسیار دارد معمولا مبارزه با فساد به نمایش محاکمه و مجازات خرده مفسدان تقلیل می‌یابد.
در چنین شرایطی حاکمیت در بهترین حالت پس از یک دوره جابجایی‌ها در مقامات انتصابی و اعمال تغییرات نه چندان عمده در قوانین و مقررات اجرایی، اصلاح خود را آغاز می‌کند. احزاب و تشکل‌های محافظه‌کار نیز گرچه مدافع وضع موجود و منتقد واگذاری قدرت و دست کشیدن از هژمونی شعارها و ارزش‌های خود هستند ولی عملا با فشار واقعیت‌ها به این نتیجه تن می‌دهند که ارزش‌ها و اصول‌شان فقط با اصلاحات جزئی قابل حفظ و حراست است. بنابرین اصلاحات حداقلی برنامه ریزی شده از سوی محافظه‌کاران -که بیشتر معطوف به حفظ وضعیت موجود است تا تغییر آن- از رهگذر بر سر عقل آمدن محافظه‌کاران اجرا می‌شود که می‌تواند به تسویه حساب‌های درون جناحی در میان طیف‌های مختلف ائتلاف مسلط و در نتیجه حذف یا حاشیه نشینی برخی از آنان بی‌انجامد و البته از آنجا که فرایند اصلاحات یاد شده جدی و ساختاری نیست به جای چابک‌سازی ساختار و اصلاح و سالم سازی‌اش معمولا به تفرقه و بی‌اعتمادی میان طیف‌های مختلف جریان حاکم و در نتیجه تضعیف حاکمیت منتهی می‌شود.
به سخن دیگر جنبش‌های اجتماعیِ فاقد سازماندهی عمودی و محدود در روابط افقی در قاعده هرم (که ما از آن به جنبش توده‌ها در عرض تعبیر می‌کنیم)، یا به انقلاب توده‌وار و پوپولیستی ختم می‌شود و یا در بهترین حالت به اعمال اصلاحات خُرد و هدایت پروژۀ گذار از طریق کارگزاران حاکمیت. فیلیپ اشمیتر و گیلرمو اودانل در کتاب معروف خود با عنوان “گذارها از حاکمیت اقتدارگرا” از این پدیده یا وضعیت با عنوان گشودگی نظام‌های اقتدارگرا نام می‌برند. یعنی بخشی از ساختار قدرت یا هستۀ سخت آن، به مرور زمان و با فشار تحولات اجتماعی به این نتیجه می‌رسند که باید برای بقا دست به اصلاحات زد. این رخداد با تقسیم کارگزاران حکومت به دو بخش تندروها و میانه‌روها ممکن می‌شود. به تعبیر دانکوارت روستو، پیدایش دموکراسی از این طریق، به اصلاح زمانی و اجتماعی نیازمند است، اشمیتر و اودانل این اصلاح زمانی و اجتماعی را به خوگیری یا جامعه‌پذیری نیز تعبیر می‌کنند.
در چنین وضعیتی، نیروهایی که علی‌القاعده باید طراح و مجری اصلاحات باشند در برابر تقدیر یا قدرت، یعنی سیل تحولات پر شتاب انقلابی یا ارادۀ قاهرۀ حاکمیت برای اصلاحاتِ حداقلی معطوف به حفظ وضعیت موجود، عملا منفعل و بی تاثیر باقی می‌مانند. در چنین شرایطی ممکن است برخی از اصلاح‌طلبان خواسته یا ناخواسته، با سلب مسئولیت از خود در عمل اصلاحات را از یک پروژه به یک پروسه تقلیل دهند و تحقق آن را به فرایندهایی حوالت دهند که معلوم نیست علت فاعلی‌اش کیست، علت غایی‌اش چیست و چگونه و در چه مهلت زمانی تحقق خواهد یافت. در صورتی که در هر برنامۀ اصلاحی مولفه‌های یادشده باید مشخص باشند.
نگارندگان پیش از این در باب دو رویکرد جامعه‌محوری و قدرت‌محوری در سیاست‌ورزی سخن گفته و خلط مبحثی را که در این باب برای برخی از کنشگران سیاسی معاصر رخ داده تشریح نموده‌اند. اما لازم است به اختصار تکرار کنیم اگر مردم محوری و جامعه محوری اصلاح‌طلبان بناست به سجاده نشینی و زُهد سیاسی منتهی شده و صرفا معطوف به بیان نصایح و مواعظ برای مردم باشد و به فعالیت‌های غیر سیاسی در حوزۀ جامعه مدنی محدود شود، اساسا به معنای خروج از میدان سیاست‌ورزی و خداحافظی با سیاست و تحزب است. همچنانکه پیشتر نیز گفته‌ایم فعالیت‌های مدنی به معنی اخص کلمه، وظیفۀ سازمان‌های مردم نهاد در جامعه مدنی است و نه احزاب و گروه‌های سیاسی. یک حزب سیاسی باید برای ورود به قدرت و تاثیر بر سیاست‌گذاری‌های کلان کشور برنامه داشته باشد و این البته نه منافی مردم‌داری است و نه معادل با قدرت‌پرستی.
مراد ما از این فقره آن نیست که در کنشگری سیاسی و تحزب مردم محور، قیم‌های خودخواندۀ سیاسی چه در جریان اصلاحات و چه در دیگر جریان‌های سیاسی، بدون نیابت واقعی از طرف مردم، حق دارند به عنوان وکلای تسخیری ملت مصالح و منافع آنان را در عرصۀ سیاسی و دیگر عرصه‌ها آنگونه که خود می‌خواهند و به مصلحت می‌دانند پیگیری کنند. بلکه مراد ما آن‌ست که توده‌های مردم در ساختار هرمی سازماندهی شده و سطح به سطح رو به راس هرم برای پیگیری مطالبات خود به نمایندگانی که در فرایندهای مشخص و شفاف برگزیده‌اند، تفویض اختیار نموده و البته بر اساس سازماندهی دموکراتیکِ این ساختار هرمی از آنان در مورد جزئیات و کلیات عملکردشان بازخواست کرده و مطالبه داشته باشند. تنها در چنین حالتی است که ما می‌توانیم از جنبش اجتماعی برای پیگیری مطالبات مشترک همه یا بخش‌هایی از مردم سخن بگوییم.
گفتیم که جنبش اجتماعی بدون سازماندهی عمودی دموکراتیک (از پایین به بالا) یا به انقلاب پوپولیستی منجر می‌شود، یا بدون دستاوردی ملموس سرکوب و بر اساس نظریات گذار ساختارگرایانه، اجبارا به گذار غیرفعال بدل می‌شود (یا اگر بصورت عمودی اما از بالا به پایین سازماندهی شود به گونه‌ای از انقلاب و کنشگری فعال منجر می‌شود که در ادبیات نظری گذار، معمولا انقلابهای چپ‌گرایانه را نیز در این نوع از گذارهای سیاسی دسته‌بندی می‌کنند).
بنابرین اصلاحات مردم محور یا جامعه محور، فعالیت غیرسیاسی در جامعه مدنی نیست بلکه استفاده از ظرفیت صاحبان حقیقی کشور، یعنی توده‌ها و جلب مشارکت فعال آنان در کلیه عرصه‌ها و بسترهای سیاسی و واگذاردن اختیار جنبش اصلاحات از طریق یک سازماندهی منسجم دموکراتیک به دست آنان است. از این رو هر طرحی که اختیار تصمیم‌گیری در مورد آینده سیاسی مردم را به خود آنان واگذار کند و این رابطه عمودی از پایین به بالا را ممکن کند، نه با فشار ساختار قدرت بر قیم‌های خودخواندۀ اصلاحات منحرف می‌شود، نه به اصلاح‌طلبیِ تقلیل‌گرایانه بدل می‌شود که ناگریز به عقب نشینی مداوم شود؛ و نه به سرنوشت جنبش‌های اجتماعی بی سر یا شبکه‌های منفعل (به تعبیر چارلز تیلی) دچار خواهد شد.
مراد از این فقره آن نیست که گسترش و تقویت فعالیت‌های مدنی در قالب سندیکاها و تشکل‌های صنفی نادیده یا کم اهمیت انگاشته شود بلکه برعکس به گمان ما تشکل‌های صنفی بخش مهمی از همین سازمان‌یابی سیاسی را تشکیل می‌دهند اما پیش از پیگیری مطالبات درون صنفی اساسا باید حقوق صنفی از جمله حق راه اندازی تشکل‌های مستقل صنفی به رسمیت شناخته شود و این نیز میسر نیست جز از رهگذر اصلاح ساختارهای اقتدارگرایانه‌ای که چنین حقوقی را به رسمیت نمی‌شناسد.
با توضیحات بالا نگاه نگارندگان به جنبش اجتماعی مطلوب در کشورمان مشخص است: سازماندهی توده‌ها و شبکه‌های مردمی برای رهبری جنبش فراگیر و ملی اصلاحات از پایین‌ترین لایه‌ها یعنی شهرستان‌های ایران تا بالاترین لایه، برای تصمیم‌گیری در کلیه امور سیاسی جنبش اصلاحات اعم از راهبردها، راهکارها و برنامه‌ها. یعنی در جنبش اجتماعی اگرچه سازماندهی عمودی، لایه‌های مختلف را از راس تا قاعده به هم پیوند می‌دهد تا نیروی افقی توده‌ها در قاعده تجمیع و تصعید شود اما در نهایت همین توده‌ها در کف هرم جامعه هستند که قدرت اصلی را برای تعیین سرنوشت جامعه تشکیل می‌دهند.
علاوه بر تجربیات ملی خودمان در قرن گذشته، تجربیات بین‌المللی نیز گواه این مدعاست که بهره‌گیری هوشمندانه و بهنگام احزاب سیاسی از انرژی جنبشهای اجتماعی شکل‌گرفته بر بستر خیابان (حتی اگر جنبش‌ها کوچک و محدود باشند)، در صورتیکه این جنبش‌ها متکی به سازماندهی دموکراتیک و تجمیع نیروهای خود از پایین به بالا باشند، می‌توانند موجب ایجاد تغییرات جدی و ماندگار در ساختارهای حاکم و اصلاح آنها و نیز تغییر گفتمان‌ها و خط مشی‌ها در احزاب و جناح‌های فعال در سپهر سیاسی کشور باشند. از جهت دیگر، تحول گفتمان قیّم‌مآبانه و سنترالیستی احزاب به سیّالیّت و عدم جزمیت؛ و نیز رویکرد بهره‌گیری از توان جنبش‌های اجتماعی موجب تقویت پشتوانه این دست احزاب و جناح‌ها نیز می‌شود.
برای نمونه به جنبش حقوق سیاهپوستان در امریکا در دهۀ ۱۹۶۰ می‌توان اشاره داشت که از مهمترین عوامل تغییر گفتمان و خط مشی هر دو حزب بزرگ در آن کشور بود و به تغییر و اصلاح قوانین نژادپرستانه منتهی شد و در نتیجه کسب حق رای برای سیاهپوستان، هر دو حزب اصلی رقیب، بویژه حزب دموکرات، ناگزیر به تغییر رویکردهای خود شدند. همچنانکه ظهور جنبش تسخیر والاستریت پس از بحران اقتصادی امریکا نیز موجب تقویت گفتمان سوسیالیست‌ها و پیدایش “پدیدۀ برنی سندرز” در عرصۀ سیاسی کشوری شد که تا چند دهه قبل شاهد تصفیه‌های سنگین مککارتیستی به بهانۀ مبارزه با کمونیسم و سوسیالیسم بود. این گفتمان نوظهور و غیرقابل هضم برای نومحافظه‌کاران و نولیبرال‌های امریکا، عملا قریب نیمی از بدنۀ اجتماعی حزب دموکرات را گرد هم آورد و آن‌را به‌مثابه یک نیروی عظیم سیاسی روانۀ صندق‌های رای و توانای تاثیرگذاری بر تحولات سیاسی و روندهای جابجایی قدرت کرد. این نیروی اجتماعی تا آنجا در ایجاد تغییرات سیاسی موثر بود که به رغم بسیج و صف آرایی همۀ ارکان قدرت و ثروت و رسانه از سوی سانترالیست‌های حزب دموکرات (آن‌هم در یک نظام انتخاباتی حزبی نه چندان عادلانه و دموکراتیک) برای از میدان به در کردن نمایندۀ منتخب توده‌های جنبش یعنی برنی سندرز، این حزب ناگزیر به پذیرش بخشی از مطالبات توده‌ها شد.
کوتاه سخن اینکه جنبش اجتماعی متکی به سازماندهی و رهبری دموکراتیک بخت بیشتری برای موفقیت در اصلاحات ساختاری دارد. البته چنانکه بارها گفته‌ایم، تاکید بر جنبش اجتماعی فعال در خیابان نفی کنندۀ اهمیت صندوق رای و توجه به آن در وقت مناسبش نیست بلکه پشتوانه، مکمل و تقویت کنندۀ آنست.
در پایان، گفتار خود را با این عبارت درخشان و ماندگار مهندس میرحسین موسوی در بیانیه سیزدهمش در مهر ۱۳۸۸ به پایان می‌بریم که گفت: “پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند”.
منبع: زیتون

This comment was minimized by the moderator on the site

چرا حاکمیت مردم در ساخت قدرت جمهوری اسلامی تثبیت نشده است؟
Posted: 22 Nov 2020 05:18 AM PST
مرضیه حاجی هاشمی
با رجوع به مشروح مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی سال ۵۸ متوجه خواهیم شد که از همان زمان که نهادهای های حاکمیت الهی و حاکمیت مردم در ساخت قدرت در حال پی ریزی بود، به لحاظ مفهومی از حاکمیت مردم و حق تعیین سرنوشت و ارتباط آن با حاکمیت الهی تفاسیر متعدد و متفاوتی وجود داشته که بر جایگاه حاکمیت مردم در ساخت قدرت جمهوری اسلامی نقش زیادی داشته است. برخی از آن تفاسیر شامل:
۱- حاکمیت مردم با وجود اصل چهارم و پنجم نابود می شود. این بدان معناست که با وجود حاکمیت الهی، اختیار بسیار محدودی به حاکمیت مردم تعلق می گیرد، به گونه ای که حاکمیت مردم به کلی نفی خواهد شد و تعیین سرنوشت مردم توسط خودشان ناممکن است؛
۲- حاکمیت مردم در طول حاکمیت الهی است و مردم انتخاب می کنند و ولی فقیه نیز اعمال ولایت می کند و آن را تنفیذ می کند؛ بدین معنا که با وجود این ولایت امکان پیوند هم عرض بین حاکمیت الهی و حاکمیت مردم میسر نیست و حاکمیت مردم خود تحت ولایت فقیه است.
۳- حاکمیت الهی دو بعد دارد و این حاکمیت به دو بخش جدا از هم واگذار می شود، یکی به مردم و دیگری به فقهای جامع الشرایط؛ بدین معنا که دوگانگی و انفکاک نهادی از ابتدا بین حاکمیت الهی و حاکمیت مردم وجود دارد و یک حق اختصاصی برای فقها خارج از مسیر اعمال حق حاکمیت مردم و بالعکس برای مردم به طور مستقل وجود دارد؛
۴- حاکمیت الهی بدون حاکمیت مردم محقق نمی شود؛ بدین معنا که ولایت فقیه بدون پذیرش مردم نه تمامیت دارد و نه شأنیت؛
۵- حاکمیت الهی برای تحقق، نیازی به حاکمیت مردم ندارد و حاکمیت مردم شرعی نیست. اینکه خدا چگونه ممکن است حق حاکمیت خود را به مردم واگذار کند ابهام دارد؛
۶- حاکمیت مردم در رأس ساخت قدرت است؛ چرا که مردم در تمام نهادهای حکومتی نقش کامل دارند؛
۷- حاکمیت مردم به معنی استقلال داشتن در انتخاب و تعیین سرنوشت خویش نسبت به کشورهای بیگانه و عدم مداخله آنها در این امور است؛
۸- حاکمیت مردم با آزادی انتخاب برای مردم میسر است و فقط نقش فقها راهنمایی و ارشاد است؛ لذا حاکمیت مردم بی نیاز از پیوند با حاکمیت الهی محقق خواهد شد.
از این تعابیر و تفاسیر چنین به دست می آید که حاکمیت مردم در ساخت قدرت جمهوری اسلامی کاملا در هاله ای از ابهام هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ نهادی و همچنین در نسبت با حاکمیت الهی طراحی و پایه ریزی شده و در چنین تکثر تفاسیر و برداشت ها و مخدوش و مبهم بودن این تفاسیر در تصریح رابطه خدا، مردم، فقیه، نمایندگان مردم و منصوبین فقیه و عدم یگانگی مفهومی، ساخت قدرت جمهوری اسلامی نه به عنوان یک واقعیت واحد بیرونی؛ بلکه به صورت یک مفهوم ذهنی، بین الاذهانی و متکثر و تفسیر پذیر از دوگانه حاکمیت الهی و حاکمیت مردم برساخت می شود.

This comment was minimized by the moderator on the site

علوی تبار: اصلاح‌طلبان می‌توانند حکومت را اصلاح کنند/ وقتی انقلاب می‌آید دیگر نمی‌توانید جلوی آن را بگیرید
عضو شورای سیاسی مجمع ایثارگران:
مجاهدین انقلاب یک طبقه‌بندی کرده بودند، گروه‌های سیاسی را بر حسب عدالت‌خواهی و آزادی‌خواهی به چهار گروه تقسیم کرده بودند: چپ، چپِ نوخاسته، راستِ سنتی و راست مدرن.
در زمینه اقتصاد برخی از مشکلات به بحران رسیده، برخی معضل هستند؛ مثلاً مشکل صندوق‌های بازنشستگی و بانک‌ها به نظر من در آستانه تبدیل به بحران است. مشکل نقدینگی در آستانه بحران است. ولی مشکلاتی که در بخش تولید داریم معضل است. یعنی قابل حل‌تر است و در واقع حیات سیستم را با خطر مواجه نمی‌کند. ولی [در] بخش‌هایی؛ مثلاً در زمینه سیاست، یک‌جاهایی کاملاً بحران داریم؛ مثلاً بحران مشروعیت در ایران خیلی جدی است.
فکر می‌کنم در کوتاه‌مدت مردم ما دچار یک نوع از خودبیگانگی و قهر سیاسی می‌شوند، اما به محض اینکه احساس کردند فشارهای بین‌المللی یا فشار اقتصادی به قدر کافی حکومت را تضعیف کرده شورشی می‌شوند. اگر وضع همین‌طوری ادامه پیدا کند که امیدواریم نکند، به نظر من هزینه انقلاب یا فروپاشی این‌قدر برای جامعه ما زیاد است که باید با تمام قوا جلویش را بگیریم.
من کاملاً به لحاظ دینی طرفدار نواندیشی هستم. به لحاظ پروژه سیاسی، معتقد به حکومت فرادینی هستم؛ یعنی برای حکومت شهروندان برابرند، چه عالم باشند چه نباشند، چه دیندار باشند چه نباشند. من لوازم دموکراسی را تا آخرش می‌پذیرم. حتی اگر یک روز مردم رأی دادند که نمی‌خواهند حکومت دینی باشد، نباید باشد. من دینی می‌مانم و تبلیغ دینی هم می‌کنم.
جمهوری اسلامی ‌را نقد می‌کنم. من معتقدم جمهوری اسلامی‌ موجود، حاصل انقلاب نیست. حاصل وضعیتی و توازن قوایی است که بعد از انقلاب حاکم شد. اگر بخواهید بگویید جمهوری اسلامی ‌مطلوب شما چه بود، آن که به نظر من حاصل انقلاب بود پیش‌نویس قانون اساسی است. نه این قانون اساسی فعلی. آن حاصل انقلاب است، این حاصل توازن قوای بعد از انقلاب.

This comment was minimized by the moderator on the site

وظیفه ی ملی اصلاح طلبان چیست؟ Posted: 17 Aug 2020 12:07 PM PDT صدیقه وسمقی

ایران به دلیل اعمال سیاست های پرتنش داخلی و خارجی شرایط سختی را پشت سر می گذارد، شرایطی که بار سنگین و هزینه ی کمرشکن این سیاستها بر گرده ی مردم تحمیل شده است. این شرایط موجبات نگرانی همه ی کسانی را فراهم ساخته که دغدغه ی وطن و معیشت مردم را دارند. حاکمان و پیرامونیان آن اما گویا به دور از این دغدغه ها، خود را در عرصه ی یک هماوردی و زورآزمایی می بینند و بازگشت از سیاست های تنش زای پرهزینه را شکست خود ارزیابی می کنند و آن را تاب نمی آورند. بسیاری از اصلاح طلبان، از جمله افراد شاخص در این جبهه مانند سعید حجاریان، بر این عقیده اند که هنوز هم باید به درون قدرت راهی جست و از آن طریق به اصلاح امور مملکت پرداخت، چرا که اصلاحات جز از درون سیستم امکان پذیر نیست. من نیز با این سخن موافقم، اما معتقد نیستم که تنها راه تحقق آن ورود اصلاح طلبان به قدرت و انجام اصلاحات به دست آنان است. آری، آسان ترین راه برای اصلاحات ورود افراد اصلاح طلب به سیستم و تلاش برای اعمال اصلاحات و همراه کردن سایر بخش های قدرب با اصلاحات است. امیرکبیر در این راه کوشید.

مصدق در این مسیر گام برداشت. خاتمی نیز همین اندیشه را در سر داشت. هیچیک نتوانستند اصلاحات مؤثری را به ارمغان آورند، اصلاحاتی که پایدار باشد. باید دید چرا اصلاح طلبی در ایران موفق نبوده است. در این رابطه حرفهای زیادی می توان زد. به نظر نگارنده یکی از مهم ترین دلایل، این بوده که هیچیک از کسانی که دغدغه ی اصلاحات در سر داشتند نتوانستند اصلاحات را تبیین و آن را به یک مطالبه ی ملی تبدیل کنند و نیروی مردمی را ضامن اعمال اصلاحات سازند. هر یک گمان کردند به تنهایی و یا با گروه کوچک خویش می توانند این امر بزرگ یعنی اصلاحات را محقق سازند. به نظر نگارنده با درس گرفتن از تجربیات اصلاح طلبی گذشته باید در روش اصلاح طلبی تجدیدنظر کرد. ابتدا به توضیح این مسئله می پردازم که چرا باید تجدید نظر کرد و چرا معتقدم که تنها راه اصلاحات ورود اصلاح طلبان به قدرت نیست.

پاسخ من به این پرسش این است که تجربه ی طولانی اصلاح طلبی، حتی اصلاح طلبی در دوره ی جمهوری اسلامی نشان می دهد که این راه به نتیجه نرسیده و به عقیده ی من به نتیجه هم نمی رسد. اصلاح طلبان در یک دوره ی زمانی هم دولت و هم مجلس و حتی شوراها را نیز در اختیار داشتند، اما کار مهمی از پیش نبردند. پاسخ به این پرسش که چرا اصلاح طلبان علیرغم در دست داشتن بخش های مهمی از قدرت نتوانستند کاری از پیش ببرند مهم است. به نظر من گذشته از ضعف های جریان اصلاح طلبی، برای پیش بردن اصلاحات توسط اصلاح طلبان از درون قدرت شرایطی باید محقق باشد که نیست.

نظام سیاسی باید بهره ای از دموکراسی را داشته باشد تا اصلاح طلبان پس از ورود به سیستم بتوانند اصلاحات را اعمال کنند و یا اگر نظام بهره ای از دموکراسی ندارد، هسته ی سخت قدرت با اعمال اصلاحات موافق باشد. در غیر این صورت اصلاح طلبان حتی با ورود به درون نهادهای قدرت هم نمی توانند اصلاحات را اعمال کنند و به جای تاثیرگزاری بر سیستم، خود از سیستم تاثیر می پذیرند. برای تاثیرگزاری بر سیستم، نیروی اصلاح طلبانی که وارد قدرت می شوند باید بیش از نیروی مخالف اصلاحات در درون قدرت باشد. تحقق چنین وضعیتی در شراییط کنونی غیرممکن است.

بهترین حالت برای اصلاح طلبان این است که دولت و اکثریت مجلس را در دست داشته باشند. اما آیا در صورتی که هسته ی سخت قدرت با اصلاحات مخالف است، می توان اصلاحات ساختاری و حتی غیرساختاری را پیش برد؟ پاسخ این پرسش معلوم است. آیا مجلسی که اکثریت آن را اصلاح طلبان تشکیل می دهد می تواند قانونی برای محدود و مشروط کردن قدرت رهبری وضع کند؟ آیا می تواند به دولت برای اعمال سیاست های داخلی و خارجی استقلال ببخشد؟ پاسخ این پرسش ها به روشنی منفی است. شورای نگهبان در گلوگاه مجلس ایستاده تا مجلس کاری مخالف منویات رهبری انجام ندهد. مصوبه ی مجلس اگر از این گلوگاه نیز عبور کرده به مجمع تشخیص مصلحت نظام برود، باز وضعیت همین گونه خواهد بود. مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز حافظ مصلحت نظام طبق رای و دیدگاه رهبری است. واقعیت این است که در نظام کنونی مجلس و دولت چنان فشل و ناکارامد شده اند که توان هر دو را که روی هم بگذاریم، نمی توانند اصلاحاتی ولو پیش پا افتاده را بدون جلب موافقت رهبری از پیش ببرند. به گذشته و چشم پوشی اصلاح طلبان بر پیش روی هسته ی سخت قدرت برای سلب قدرت از نهادهای انتخابی، اهمال در دفاع از حقوق ملت و حتی حقوق نهادهایی مانند دولت و مجلس نمی پردازیم، که جای بحث آن نیست.در هر حال به دلیل نامشروط بودن قدرت و فقدان قوانین در ارتباط با اختیارات رهبری و مانند آن ساختار قدرت به گونه ای شکل گرفته که کشور با بن بست مواجه شده است. به عقیده ی نگارنده اگرچه اصلاح طلبان از درون قدرت نمی توانند اصلاحات را پیش ببرند، اما این اولا به این معنا نیست که دیگر از اصلاح طلبان سلب مسئولیت می شود. ثانیا به این معنا نیست که دیگر طریق اصلاح طلبی بسته شده است.

هنگامی که هسته ی سخت قدرت با اصلاحات مخالف است و می کوشد با نهادها و امکانات فراوان در اختیار خود راه اصلاحات را مسدود سازد، اصلاح طلبان باید ضمن تدوین برنامه ی اصلاحات و تشریح آن برای مردم، نیروی مردمی را به کمک گیرند. بدیهی است بدون وارد ساختن نیرویی بیشتر از نیروی مخالف نمی توان اصلاحات را پیش برد. با اعمال فشار کافی از بیرون سیستم بر سیستم ، ممکن است حکومت وادار به پذیرش اصلاحات شود و یا حتی در خوش بینانه ترین وضعیت خود نیز در انجام اصلاحات مشارکت کند و این امر را مقرون به صرفه ی خویش بیابد. در شرایط کنونی اعمال اصلاحات جز با واداشتن هسته ی سخت قدرت به گشودن راه اصلاحات به نظر نمی رسد اصلاح طلبی بخت دیگری داشته باشد. فشار اصلاح طلبان ولو از بیرون دایره ی قدرت باید به اندازه ای باشد که مخالفان اصلاحات را وادار به پذیرش اصلاحات سازد. اگر توان اصلاح طلبان و حامیان آنان این مقدار نباشد، اصلاحات ممکن نخواهد بود. در این صورت مردمی که نارضایتی آنان روزبه روز در حال افزایش است بر خلاف ارزیابی آقای حجاریان توان بیشتری برای خروج علیه حاکمیت خواهند یافت، ولو غیر سازمان یافته.

تلاش اصلاح طلبان برای راه یافتن به قدرت و عدم توفیق آنان در این کار، موجب رفع مسئولیت از ایشان نخواهد شد. نمی توان نشست و شاهد بی سر وسامانی روزافزون کشور بود و خیال آسوده داشت که من دیگر مسئولیتی ندارم. باید از بیرون قدرت برای واداشتن نهادهای قدرت به عقب نشینی کوشید. این کار به ایستادگی نیاز دارد. نیروهای سیاسی و ملتی که نتوانند اصلاحات را پیش ببرند، مطمئنا در صورت سرنگونی رژیم مخالف اصلاحات چه توسط ملت و چه با دخالت نیروی خارجی و روی کار آمدن رژیم دیگر نیز توان اصلاح امور کشور را نخواهند داشت.

This comment was minimized by the moderator on the site

منطق ناب اصلاحات

Posted: 01 Jul 2020 09:48 AM PDT

محسن آرمین

نامهٔ آیت الله موسوی خوئینی‌ها به رهبری در بارهٔ اوضاع نابسامان جاری بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها داشت. افراطیون حاکم و رسانه‌های وابسته به محافل قدرت در برابر این نامهٔ‌ متین و ناصحانه به اقتضای طبع و ترس همچون موارد مشابه در گذشته، رگ گردن قوی کردند و کف بر دهان آوردند و زبان به هتک و هرزگی گشودند. برخی آقا زاده‌ها هم خاک بر چشم حقیقت پاشیدند و آدرس عوضی دادند.

تا این جا خلاف انتظاری رخ نداد و توقعی غیر از این هم نمی‌رفت. اما شگفت انگیز و دور از انتظار، واکنش برخی منتقدان وضع موجود بود که قدر ندانستند و آن نصیحت مشفقانه را بهانه‌ای کردند برای نقد ناصح. با آنان که اعتراض را در انحصار خود می‌دانند سخنی نیست.

همچنین با آنان که به انتقام کینه‌های گذشته و یا از بیم آن که سکوتشان حمل بر رضایت شود و نام و نانشان به خطر افتد، در تبری جستن از نویسنده نامه گوی سبقت از یکدیگر می‌ربایند سخنی نیست. روی سخن با کسانی است که وضعیت بحران زده کنونی را معلول نابردباری در برابر نقد و آزادی بیان و انسداد راه‌های نظارت بر امر قدرت می‌دانند و گله مندند که چرا بزرگان عافیت طلبی می‌کنند و به چله سکوت نشسته‌اند. و حال که بزرگی خرد شدن استخوان محرومان زیر بار فقر و محرومیت را تاب نیاورده و مسؤلانه زبان به نصیحت و خیرخواهی گشوده است، بر او تیغ ملامت می‌کشند.

یکی فرصت را غنیمت شمرده نبش قبر می‌کند و در تعریف و تحدید وضعیت امروز به دنبال اجناس بعید می‌گردد که شما خود روزگاری چنین کردید و علیه دیگری چنان گفتید و مطابق قیاسی که روح ارسطو را به لرزه و خلق را به خنده می‌آورد، نتیجه می‌گیرد که حق نقد که هیچ حق دلسوزی و غمخواری محرومان ندارید. دیگری از موضع آوانگارد نامه را فاقد سخنی نو می‌خواند و آن دیگری آن را موضعی دیرهنگام می‌داند.

صد البته بغض‌های در گلو و دردهای انباشته که نه راهی برای فروخوردن می‌یابند و نه چاهی برای فریاد و عقده گشودن، کاملاً قابل درک است، اما در روزگاری که حتی اقتدا به امام علی و کمک به کودکان محروم هم مجازات دارد، تدبیر حکم می‌کند قدر داشته‌ها و سرمایه‌های خود را بدانیم.

عجبا که مصیبت امروز ما توبه فرمایانی هستند که خود را محور و مدار همه چیز می‌دانند و خلق را به توبه می‌خوانند و بهره مندی از حقوق شهروندی را مشروط به توبه می‌کنند و ما خود بدتر از آن‌ها حتی دفاع از حق آزادی نقد و دفاع از محرومان را به توبه مشروط می‌کنیم.

آنان که به اقتضای سن، سال‌های نیمه نخست دهه هفتاد را به خاطر دارند به خوبی می‌دانند که روزنامه سلام اقای خوئینی‌ها بار سنگین احزاب ضعیف و جامعه مدنی نحیف را چگونه بردوش کشید و چه نقش تعیین کننده‌ای در تحولات اجتماعی سیاسی آن سال‌ها ایفا کرد.

آن چه سالیان بعد با برآمدن آقای خاتمی به جریان اصلاحات شهرت یافت وامدار مجاهدت نهادهای مطبوعاتی و سیاسی و دانشجویی معدودی است که شمارشان به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید و روزنامه سلام یکی از این شمار اندک بود.
به دور از هرگونه مجامله عرض می‌کنم نقد و نصحی به متانت و بلاغت، و احترام همراه با صراحت نامهٔ آقای موسوی خوئینی‌ها کمتر دیده‌ام.

در جمله جمله این نامه می‌توان منطق ناب اصلاحات را مشاهده کرد که نه تحمل سال‌ها مشقت و مرارت آن را از نفس انداخته و به تسلیم و استحاله و دریوزگی کشانده و نه گرفتار افراط و شعارزدگی بی‌حاصل کرده است. گوهر و حقیقت آن منطق استوار و در عین حال ساده و همه فهم چنان که در این نامه هویداست این است: اگر شیوه‌های تصمیم‌گیری و اداره کشور اموری عرفی و عاری از هرگونه قداستی است که به واقع چنین است، نقد آن نباید خشم و نابردباری برانگیزد و محدودیت و محرومیتی در پی داشته باشد.

به گمانم همین سادگی و همه فهمی موجب خشم استبدادطلبان شده است. نمی‌دانم دنیا با مشاهدهٔ هتاکی‌ها و هرزه گویی‌های تقدیس کنندگان خشونت در واکنش به این نامه متین، در بارهٔ ایران چه قضاوتی خواهد داشت، دچار بهت و حیرت خواهد شد و به حال و روز ما خواهد خندید یا بر حجم پرونده نقض ازادی‌ها خواهد افزود؟ هرچه باشد چیزی نیست که این ملت شایسته آن است.

*تیتر انتخاب کلمه است

This comment was minimized by the moderator on the site

برای مردم جان به لب رسیده و مبهوت، مسئله اصلاحات، استبداد است

Posted: 01 Jul 2020 10:25 AM PDT

برای مردم جان به لب رسیده و مبهوت،
مسئله اصلاحات، استبداد است

کلمه – امیر آخولقه

از همین آغاز مسئله خود را روشن می‌کنم که چه می خواهم گفت تا تاریخ و تاریخ نویسان و مفسران تاریخ و خوانندگان تاریخ ره به یغما نبرند.

اصلاح گری در سیستم سیاسی ایران امروز، جز رفع استبداد معنایی ندارد و باقی گفتار و کردار ما پیشکش اهل ظرافت است.
مرادم انحصار تمام کنش های سیاسی اجتماعی در یک شکل و قالب واحد نیست. هرگز! بلکه تعیین جهت و راه روشن و بی تعارف است و منع تلقین و تقلای منحرف و مزور.

اصلاحات بنا بود راه دموکراسی را هموار کند و معنای قانون را زنده سازد و حرمت و حقوق ملت بازگرداند و آزادی های مشروع را چنان نهادینه کند که احدی و نهادی بالادست قانون اساسی قرار نگیرد و حکم بر تعطیل آن ندهد و سرنوشت ملت به بازی نگیرد.
چرا؟

چرا بنا بود اصلاحات چنین رویه هایی را راهنمای عمل قرار دهد؟

اگر ولایت فقیه بر کشور ناظر بود و خود دولتی فراتر از دولت منتخب ملت برنیاورده بود و نظارت استصوابی انتخابات را پوچ و بی معنا نکرده بود و از هر گوشه کشور بانگ فساد و بانک مفسدی به دخالت و فشار وابستگان قوه قضایی و همقطاران مسلح سپاهی گوش فلک کر نکرده بود، چه نیاز بود به اصلاحات و اساسا چه چیز بنا بود اصلاح شود؟

پس اصلاحات در این سیستم سیاسی زمانی لازم و واجب شد که سلامت سیستم توسط بازیگران و کارگزاران ش به مخاطره افتاد.
اما نخ تسبیح این مخاطره چه بود و چیست؟

وقتی به لیست اختلاس ها و فسادهای مالی و سواستفاده های کلان اقتصادی و موسسات مالی اعتباری با اسامی مقدس پیشوایان شیعه و بانک های سپاهی و نهادهای حکومتی فارغ از مالیات و حسابرسی ملی و بی ارتباط با خزانه کشور همچون قوه قضاییه، آستان قدس، بنیاد کرامت، بنیاد غدیر، بنیاد مستضعفان و بنیاد شهید و امثال این عناوین نظر می‌کنیم آیا ارتباطی میان متهمان و سپس مجرمان و البته فراریان و حتی مردگان متهم این نهادها با نهاد بالادست قانون اساسی می‌توان یافت؟

پاسخ همواره مثبت بوده است.

گرچه مسئله بنیادین همین است که نهاد بالادست قانون اساسی از کی و چگونه برآمد و بر این جایگاه نامشروع نشست اما اکنون سخن بر سر این است که بررسی دقیق و روشن ریشه های مفاسد کلان کشور که امان از ملت بریده و دولت را زمینگیر کرده و اعتماد عمومی را به حکومت از میان برده و بلکه با نفرت و بغض جایگزین ساخته، نشان می‌دهد کارنامه افراد، نهادها، صنوف و طبقاتی که بیشترین نزدیکی را به راس هرم سیاسی و همان قدرت برساخته بالادست قانون اساسی دارند، آکنده از بیشترین حد و حجم مفاسد اقتصادی، ناکارآمدی و مولد بحران مشروعیت در سیستمی است که با شعار مقاومت در برابر استکبار، بیشترین مقاومت را در برابر کوچکترین اصلاح به نفع ملت داشته و با شعار دور زدن تحریم ها، لاینقطع در حال دور زدن قانون اساسی و به تبع، حقوق ملت ایران است.

به این شعارها و نتایج ش بنگرید:

با شعار مقاومت، میزان فراوانی پول از کشور خارج می‌شود و در سوریه به یغما می‌رود و حتی دزدیده می‌شود.

با شعار امنیت، موسسان بزرگترین نهاد مردمی خیریه ای کشور پس از بیست سال کار و تلاش صادقانه و پاک، بازداشت می‌شوند و فعالیت آن نهاد با بحران و توقف مواجه می‌شود اما معاون اجرایی مالی قوه قضاییه پس از بیست سال رشوه گیری و ویلا پذیری و آپارتمان داری، ناگهان مکشوف می‌شود و مردم در بهت و حیرت که این آقا در قوه قضا، با اینهمه ویلا و خانه که یک قلمش ۶۳۶ متر آپارتمان در شمال تهران است، با انهمه شعار پاکدستی و سختگیری و مو از ماست کشی قوه قضاییه در کشوری که حکومت شیعی به نام امام علی سکه زده است، رشوه بر رشوه می‌گذارد و آن خیریه امام علی که نان به فقیران می‌رسانده و کار برای بیکاران می‌جسته و زندگی برای در راه ماندگان لذت بخش میکرده، هردو در بازداشت و زندان!

چگونه ممکن است؟
با شعار موشک نقطه زن، هواپیمای مسافربری ساقط می‌شود!
با شعار دفاع از حرم، نیروهای ایرانی پس از انهمه پخش پول در سوریه اکنون بی سر و صدا به لطف رفیق پهناور روسی اخراج می‌شوند و پادگان ها و تاسیساتی در مرز لبنان و سوریه مورد بمباران اسراییل قرار میگیرد و نه دفاعی و نه دفعی. که دفعی اگر هست دفن انهمه سرمایه کشور بدون اجازه ملت در آن سرزمین بلا زده است.
با شعار تولید داخلی، هولدینگ های غول پیکر آستان قدس و بنیاد غدیر و نهادهای سپاهی بازار از از بنجل چینی و هندی پر می‌کنند و تولیدگر داخلی است که پی در پی ورشکسته می‌شود و در کارگاه می بندد و اگر بخت یارش باشد اموالش بر می‌دارد و از کشور می‌رود.
با شعار عمق استراتژیک، ایران پس از سوریه از عراق نیز اخراج می‌شود و حتی از دریافت پول برق و گاز خود از کشور دوست و برادر نیز عاجز است.

و سرانجام

با شعار آزادی انتقاد از رهبری، روزی بر این کشور شب نمی‌شود که منتقدی به حکم نگاشتن نامه ای بر کاغذ یا راندن سخنی بر زبان، و نه تخریب فلان دکان و گلوله بر آتش روان، روانه محبس نشود و از هست و نیست ساقط نگردد.
و چرا آن شعارهای پر طمطراق فوق را به این شعار آخر افزودم؟

چه نسبتی میان آن همه و این یکی بود؟

آن همه شعار از جانب نهادهای حامی اش و آن همه فساد در همان نهادهای عامل، یک نخ تسبیح دارند و آن وابستگی و اتکای همگی به همین نهاد بالادست قانون اساسی است که انتقاد از آن، با انهدام مساوی است.
تمام آن شعارهای بر زبان و تمام آن مفاسد در عمل، آنگاه رخ داده است که آن نهادها و افراد، در «حصن» و «حرم» آن نهاد بالادست قانون اساسی قرار داشته اند؛ یا با اعلام ارادت به ولایت، یا با دفاع از ولایت، یا با عشق به ولایت، یا با سربازی ولایت و یا با بانکداری ولایت.

همه مفاسد جمهوری اسلامی آنگاه رخ داده است که نظارت، اعمال قانون و ترتیبات دسترسی به رانت و مزایای قدرت، از دایره قانون خارج شده و فراتر از آن به دست حامیان، ارادتمندان، سربازان و «اهل حرم» سپرده شده است؛ بدون وثیقه، بدون ضمانت، بدون مدرک، بدون نگرانی و بدون طی کردن تشریفات.

به لطف کدام نهاد؟
مشخص نیست؟

پس در چارچوب آنچه اصلاحات می‌خوانیم و از گسترش راه آزادی و حرمت قانون و رفع موانع توسعه و نجات کشور از منجلاب فساد که امروز تا خرخره آن را گرفته، دم می‌زنیم به لوازم آن و مهمترین لازمه آن ملتزم باشیم و راه را بیراهه نرویم.
در کشوری که مردم آن بزرگترین مجروحان مظلوم و بی صدای سیاست های کلان آن هستند، داستان گویی، لالایی خوبی برای خواباندن نیست.
نه خواباندن دلها، نه خواباندن مغزها و نه خواباندن گام‌ها. این آتش زیر خاکستر است.

اصلاحات به این معنا، دستکم نشان دادن این راه است که چگونه به استبداد خاتمه دهیم و کشور از اراده قوه فرا قانون اساسی برهانیم و شرط برخورداری از منافع و حقوق و آزادی های مشروع را از یوغ سرسپردگی به استبداد رها سازیم و هرکس به شیوه خود؛ نامه و نوشته و ناله و نصیحت.

اما بزرگترین بازیابی اعتماد و اطمینان ملت برای آنان که درد اصلاح در عمل دارند و نه ورد آن بر زبان، در این وانفسای مرگ و عصیان، زانو به زانو نشستن در کنار مردم و خشم گرفتن بر عامل اساسی مصیبت روزگارشان و گرداندن «نخ تسبیح» آن شعارها و این مفاسد مملکتشان در دست است که:
با کدام اجازه از ملت و بر اساس کدام اصل قانون اساسی سرنوشت ملت را به این بیراهه کشانده اید و از مسئولیت و اختیار خود، به احدی پاسخ نمی‌دهید؟
اگر همه باید مالیات دهند، نهادهای زیر نظر رهبری چرا مستثنایند؟
اگر بر همه می‌شود انتقاد و اعتراض کرد، چرا اعتراض و انتقاد به رهبر، با محکمه و محبس مساوی است؟
اگر برای تصمیمات کلان کشوری باید نظر مردم را طلبید بر کدام اساس این کار درباره سیاست مقاومت، هسته ای و مذاکره با آمریکا با بن بست ولایی مواجه است؟
اگر اصل ۲۷ قانون اساسی وجود خارجی دارد چرا هر اعتراض ملت در خیابان، که ملک مشاع آنان است و حکومت را حقی در غصب آن نیست، سرکوب می‌شود؟

اصلاح گری نمی‌تواند در مشعلی که برای راه آزادی در دست گرفته، بیراهه استمرار و بقای استبداد را نشان دهد. مشعلی که به نسیمی از مشقات ملت دردکشیده دود می‌شود و جز گمراهی و ضلالت نخواهد داشت.
اصلاح طلبی اگر در اندیشه احیای قانون اساسی، به استمرار نهاد بالادست قانون اساسی که آن میثاق ملی را از حیز انتفاع تهی کرده و پرده سیاهی بر قاموس آن فانوس راهنما کشیده، رضا دهد و در اندیشه اصلاح همه چیز باشد بدون اینکه به آن پرده سیاه دست زند و از مضرات و مظالم آن همه شعارها و مفاسد تنیده در تاروپود هم، دم نزند گره ای از مصائب مملکت نمی گشاید بلکه اعتماد عمومی را از این بیشتر نشتر خواهد زد و خود همسفره و همسفر غاصبان حقوق و شرافت و هستی ملتی قلمداد خواهد شد که در این روزگار هول و بلا، بی پناه و بی سرپناه ترین قربانیان بودند، آن وقت است که تک تک آن اعداد که در آمار خودکشی و اعتیاد و طلاق و بیکاری و نبود امید به آینده، روزبه‌روز فهرست می‌کردند و مقاله بر سرنوشت شوم و مظلومانه شان می‌نگاشتند، آدم هایی زنده خواهند شد که بر همه همدستان حاکم خواهند شورید.

آن روز که با این زاد و ولد فجایع و فسق و فجور حکومت، نه دور است و نه دیر، برای اینکه به مردم بگویند ما هم مردمی بودیم و آنچه شما در مغازه و محله و خانه به زبان می‌گفتید، بنا به رسالت اصلاح طلبی در دل داشتیم اما بر زبان نمی گذاشتیم، در دل همدرد شما بودیم اما بر زبان نمی آوردیم، بسی دیر است.
اصلاح طلبی را راه، جز آزادی نیست، به بیراهه استبدادش نبریم و نیالاییم.

This comment was minimized by the moderator on the site

چرا ۲ خرداد هنوز الهام‌بخش و خاطره‌انگیز است؟

اروجعلی محمدی

شاه بیت سیاست خاتمی؛ "دمکراسی در خانه و صلح با جهان"؛ رشد اقتصادی بالای ۸٪ به ارمغان آورد.

آقای خاتمی در سال ۷۶ در سفر انتخاباتی خود به آذربایجان در تبریز به دوستانشان گفته بودند که ما هم نهایتا ۴ میلیون رای می‌آوریم و انتخابات رقابتی می شود و باقی قضایا....
ولی شاید آقای خاتمی خود هم نمی‌دانست سخنانی که پژواک می‌دهد در روح و جان مردم چه می‌کند.
خاتمی از حق دانستن مردم می‌گفت و مردم را ارباب حکومت خطاب می‌کرد و مشارکت مردم در حکمرانی و اداره سرنوشت خود را نه تکلیف بلکه حق آشکار آنان و مصرح قانون اساسی کشورشان می‌خواند آواز توسعه متوازن و همه جانبه و از توسعه سیاسی و جامعه مدنی و دمکراتیزاسیون سخن می‌گفت و آن را زیر بنای مدرنیزاسیون و نوسازی اقتصادی کشور می‌دانست.
او حق انتقاد را چنان حرمت می‌گذاشت که شهروندان بتوانند بدون لکنت زبان با حاکمان سخن بگویند. او نه از حقوق اکثریت بلکه از حقوق اقلیت نیز دفاع می‌کرد و برای ثبات حکمرانی شایسته سالاری و گردش آزاد نخبگان را ترویج می‌کرد ولی شاه‌بیت سخن او دموکراسی در خانه و صلح با جهان بود که جهان را نیز به تکریم ایده‌اش واداشت. دوره خاتمی بهار مطبوعات و بهار احزاب و شوراها و بهار اقتصاد نیز بود.
هرچند خاتمی وعده اقتصادی زیادی نداده بود ولی حاصل توسعه سیاسی و تنش‌زدایی او توسعه‌ای متوازن و اقتصادی مولد و پویا را رقم زد.

شادروان مهندس عزت‌الله سحابی روزی در تمجید اقتصاد خاتمی به من گفت اقتصاد خاتمی بعد از مشروطیت بی‌نظیر است و از اقتصاد دکتر محمد مصدق نیز بالاتر است. در دوره خاتمی علیرغم نفت ۱۷ دلاری اقتصاد ایران سالانه بیش از ۵% رشد کرد و برای اولین بار متوسط سرمایه‌گذاری ثابت سالانه به ۲۷/۵% تولید ناخالص ملی کشور رسید که این رقم در سال پایانی دولت او به ۲۹/۵ % افزایش یافت.

خاتمی ۳۳ میلیارد دلار از بدهی‌های خارجی دولت هاشمی را هم پرداخت کرد و صندوق ذخیره ارزی را بنیان نهاد که در سال پایانی دولت او بیش از ۱۵ میلیارد دلار موجودی داشت. تورم در پایان دولت او به ۹/۵ % رسید و تک رقمی شد. بهره بانکی با ۲۴% در آغاز دولت او به ۱۴/۵ % در سال‌های پایانی کاهش یافت و بیکاری ۱۱% شد. او راه سرمایه جهانی و سرمایه ایرانیان خارج از کشور و راه برای ورود به اقتصاد ایران را هموار کرد و توانست بیش از یکصد هزار پروژه عمرانی و صنعتی را تکمیل کند و به نوسازی صنعت ایران بپردازد که پارس جنوبی با یازده فاز آن نماد این سرمایه گذاری‌ها محسوب می‌شود.
در دولت خاتمی اقتصاد نفتی و وابستگی به دلارهای نفتی با اعمال انضباطی شدید مالی روز بروز رنگ باخت، بطوریکه هزینه یک درصد رشد اقتصادی با ۳/۶ میلیارد سرمایه‌گذاری حاصل شد. او برنامه سوم را بشکل موفقیت‌آمیزی اجرا کرد و برنامه چهارم را نیز با ۱۶/۵ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری سالانه و با رشد اقتصادی ۸% در سال تنظیم کرد.
شاهکار برنامه ریزی اقتصادی او تنطیم برنامه سند چشم‌انداز بیست ساله بود که بدست استراتژیست سازمان برنامه و بودجه او دکتر ستاریفر تنظیم شد و به تایید همه ارکان نظام رسید و مطابق این سند قرار بود ایران از طریق تعامل موثر و سازنده با جهان به رشد اقتصادی ۸% سالانه دست یابد و در سال ۱۴۰۴ در منطقه در هفت شاخص به رتبه اول منطقه‌ای نایل آید برنامه‌ای که بعد از خاتمی به همراه برنامه چهارم عقیم و بلا اجرا شد.
بی‌تردید می‌توان گفت اگر اقتصاد ایران بعد از پایان دولت خاتمی نیز با همان آهنگ دولت خاتمی حرکت می‌کرد ایران امروز جوان بیکار نداشت و GDP ایران دو برابر امروز یعنی بالاتر از ترکیه و مالزی قرار داشت و سکه طلا ۳۰۰ هزار تومان و دلار ۱۵۰۰ تومان بود و قدرت خرید هر ایرانی حداقل سه برابر امروز بود و بدین ترتیب جمهوری اسلامی با دلسوزی و کارآمدی فرزندان اصیل خود با اقتصادی مولد و پویا با صادرات کالاهایی روزآمد مروج نام ایران بودند.

او پاکدستی و کارآمدی و دلسوزی را در دولت خود نهادینه کرد و این دلسوزی امروز بیش از هر اکسیری نیاز ایران و نظام جمهوری اسلامی است تا در این کید زمانه و پررویی دشمنان گره از کار ملت گشاید.
آقای خاتمی ثابت کرده که برای منافع ملی ایران و سربلندی نظام هیچ مضایقه‌ای ندارد، سرمایه‌ گرانسنگی که می‌تواند دگربار با ایده‌هایش سرمایه ایران و نظام شود.

This comment was minimized by the moderator on the site

اشتباه دیروز، اشتباه امروز؛ به مناسبت دوم خرداد Posted: 23 May 2020 09:53 AM PDT محمدجواد غلامرضا کاشی

اصلاح طلبی از همان روز نخست چند مشکل اساسی داشت: اول اینکه صبور نبود. ما همه چیز را فوری می‌خواستیم. دلیلش آن بود که دیدگاه تاریخی نداشتیم. عالی‌ترین آرمان‌ها را در نزدیک‌ترین زمان و با کم هزینه‌ترین امکان پذیر تلقی می‌کردیم. به همین جهت بار انتخابات آنهمه سنگین شده بود. تصویری حماسی و یوتوپیک از انتخابات ساخته بودیم. بعد از هر پیروزی چند ماهی خیلی شادی می‌کردیم بعد نوبت می‌رسید به یاس فراگیر. خموشی و خمودی و سر در گریبان بردن.

دومین مشکل این بود که اصلاحات نسبتی با گذشته نداشت. به این معنا ریشه نداشت. این نقیصه هم از فقدان دیدگاه تاریخی حاصل می‌شد. معلوم نبود در تداوم کدام جریان پیش از خود به عرصه آمده‌ایم. قرار است رسالت بازمانده چه جریانی را در تاریخ ایران ادامه دهیم. چه باری در کجا مانده که ما برای حمل آن ضرورت یافته‌ایم. تقریباً با همه و همه چیز تسویه حساب می‌کردیم. دوست داشتیم بی نظیر جلوه کنیم.

سومین مشکل این بود که آدرس خانه‌ اصلاحات دقیقاً معلوم نبود کجاست. منظور این است که سخنگوی رسمی طبقه و گروه اجتماعی معینی نبودیم. در عمل سخنگوی طبقه متوسط شهری و تحصیل کرده بودیم. اما این محدودیت را برای خود به رسمیت نمی‌شناختیم. خود را نماینده کل قلمداد می‌کردیم بی آنکه ملزومات آن بزرگی را فراهم کرده باشیم در زبان و بیان لطیف‌مان، طبقاتی دیده نمی‌شدند، گروه‌هایی صدا نداشتند و گروه‌هایی هم تحقیر و حتی تهدید می‌شدند. اگر عمیق شویم، این یکی هم با فقدان نگاه تاریخی بی ارتباط نبود. چراکه نگاه تاریخی فقط به فردا و دیروز ربط ندارد، به تعیین جایگاه عینی و انضمامی در یک وضعیت تاریخی خاص نیز مربوط می‌شود.

چهارمین مشکل این بود که اصلاح طلبان خود را قادر به تحقق تام اصلاحات می‌دانستند. هیچگاه نگفتند مقدوراتشان چقدر است و چه محدودیت‌هایی برای تحقق آرمان‌های اصلاحات دارند. به همین با هیچ نیروی موثر در زمینه انجام اصلاحات حاضر به ائتلاف نبودند. فقط یک نگاه تاریخی می‌توانست ثابت کند حیات سیاسی عرصه ترکتازی یک نیرو نیست.

پنجمین مشکل این بود که هیچگاه برای تداوم حیات اصلاحات، راه‌های بدیل نداشتیم. فقط یک مسیر را می‌شناختیم آنهم شرکت در انتخابات بود. هیچ وقت نیندیشیده ایم اگر درهای شرکت در انتخابات را به کلی به رویمان بستند چه کنیم؟ این یکی هم با فقدان دیدگاه تاریخی ارتباط داشت. اگر از یک تاریخ دان بپرسی، نشان می‌دهد نظایر چنین وضعیتی در گذشته نیر تکرار شده و چه امکان‌هایی به کار بسته شده که ما امروز از آن غفلت داریم.

ما نیازمند درک تاریخی هستیم. درک تاریخی علاوه بر اینکه مشکلات پنج گانه فوق را از راه بر می‌دارد، به ما نشان خواهد داد تاریخ عرصه ضرورت نیست. هم آن روز اشتباه می‌کردیم که تصور می‌کردیم اصلاحات ضروری است و نظام سیاسی چاره‌ای جز تمکین ندارد. هم امروز اشتباه می‌کنیم که خیال می‌کنیم همه چیز از اختیار خارج شده و ضرورتا به سمت فروپاشی و انحطاط پیش می‌رود. تاریخی نگری سرشت رویدادی و پیشامدی حیات سیاسی و اجتماعی را نشانمان خواهد داد.
البته از این نکته نباید نتیجه گرفت که فرصت طلبانه بنشینی و هر وقت دری به تخته خورد از غافله عقب نمانی. منظور آن است که تحقق عینی مطالبات سیاسی را باید به حوادث تاریخی احاله بدهی و خود دلمشغول هر اصلاحی شوی که امروز در مقدوراتت هست. از سطح کلان گرفته تا خردترین سطوح اجتماعی و فرهنگی. اصلاح طلب باید در همه امور فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، نگاه اصلاح طلبانه داشته باشد و در حد مقدورات توانمندی‌های نظری و عملی خود را اثبات کند. پیوند میان اصلاحات گوناگون و تبدیل آنها به مقدمه یک اصلاح کلی حاصل پیشامدهای تدریجی و البته ظهور رویدادهای پیش بینی نشده است. به قول مردم آن یکی کار خداست.

فقر نگاه تاریخی منحصر به ما اصلاح طلبان نبود. اساساً نگاه‌های ایدئولوژیک چنین‌اند. رقیب ما نیز از همین عارضه به نحو عمیق‌تری رنج می‌برد. فقر نگاه تاریخی به بازیگران سیاسی منحصر نشده، مردم نیز متاسفانه در چنین فقری به سر می‌برند.
اگر افق‌های فردا بسته به نظر می‌رسند، به خاطر آن است که نه از گذشته و نه از موقعیت تاریخی امروز خبر داریم. ما فقط خبر داریم چقدر ممکن است کاندیداهامان تایید صلاحیت شوند. همین.

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

اظهارات دیاکو حسینی مدیر مطالعات جهانی دفتر استراتژیک ...
مصطفوی posted a comment in بتکده
دوست عزیزی در پاسخ به این نظم نوشته برایم شعری از "گلشن ...