مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

 

ناخورده می اکنون، مَستم مست           نادیده شراب، سوی ساغر هستم، هست [1]

ناخورده شراب، توفان کرده دلم            بر ساقی و ساغر، طرف هستم، هست

 

بی نوشِ شرابی شده ام، مَستِ مست              ناگفته ز ساقی، شده ام جام به دست

بر لب نزدم، ساغر مینایی را                           از عشق رخش کنون شدم جام به دست

 

افسانه آن رخ چو عیان شد، به مست                  مست و خرابند، همه هوش به دست

بیرون کنم از دل، همه ی هستی ها را          زانگه که ساقی شده است، جام به دست

 

می، ساقی و ساغر همه را رازی هست           زین شاهد و می، سخنِ شادی هست

بر حرکت این دلِ شررخواه، زَن ساقی!            کین کشته، به راه مانده را سازی هست

 

سازی زَند از نوای دل، چنگ به دست      زین چنگ زند، چنگ به دل های مست

بیدار کند خفته دلان، هر چه هست،            مستی فزاید زِ سخن، بر دل مست

به نظم در آمده در 21 تیرماه 1400

 

 

 

[1] - این نظم نوشته را به استقبال شعر دوست شاعر اهل تالکان، جناب علی لطفی تالقانی رفتم که سرودند :

ساقی قدحی شراب نابم باید        یک جرعه که تاکندخرابم باید

 ناخورده شراب قدر می کی داند    ازدست تو ساغری شرابم باید

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بعد از گذشت چهل و دو سال که از پیروزی انقلابی بس بزرگ و وسیع به وسعت انقلاب 1357 می گذرد، نگاهی بدین پدیده عظیم و آنچه بر او رفت می اندازیم، تغییرات و انحراف در برخی ارزش ها، ادبیات، اهداف و... آنرا می توان به چشم دید، که گاه این تغییرات آهسته و خزنده، خود را در حد یک انقلاب در انقلاب نشان می دهند؛ انقلابی که رکن اصلی و شعار محوری انقلابیونش، "استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی[1] بود، و بعد از دو انقلاب مهم و بزرگ دیگر، اتفاق می افتاد، که توسط مردم ایران، عینیتی جدیدتر، کامل تر و به واقع مکمل حرکت شگرف، اساسی و تاریخ ساز مردم آزادیخواه ایران در انقلاب مشروطیت (با وجه بارز، آزادی و جمهوریت)، و نهضت ملی کردن صنعت و منابع نفت ایران (متکی به شعار استقلال) بود، و حال انگار دچار عقبگرد و تغییر جهت می شود؛

مهمترین هدف انقلابیون در جمع و به طور کلی، عبارت بود از رهایی از سیستم پادشاهی موروثی و حاکمیت مبتنی بر استبداد فردیِ متکی به زور سلاح و نیروی امنیتی، و برای دوری از استبداد رای، و اسارتِ سرنوشت ملت، تصمیم سازی و سکانداری آنان، در دست افراد و طبقات خاص، که در نتیجه به حاکمیت مطلق آنان منجر می گردید، و در نهایت هدف انقلابیون، دستیابی مردم به حاکمیت بر سرنوشت، و شوون اداره جامعه خود و... بود که استارت این حرکت جمعی زده شد؛

اما اکنون این تغییرات عمده در ارزش ها، اهداف و... خطر آفرین شده، زنگ هشدار را به صدا در آورده است، خیزش ها و اعتراضات مردمی اوج گرفته و...، چرا که کار این انقلابِ سراسری و مردمی، که ثمره مجاهدت یک ملت به پاخاسته در صد سال اخیر است، به جایی رسید که، جریان نفوذ و استحاله گر این حرکت بزرگ آزادیخواهی، که به صورت خزنده و قدم به قدم پیش آمده اند، و در حاشیه مسایل مهمی که برای این انقلاب و سردمداران آن، از بروز جنگی خانمان برانداز هشت ساله، تا ناامنی، ترور، تسویه، تحریم، اختلافات داخلی و... دچار شد، و گاه برخی باعث بروزش شدند و...، و اکنون علنا از تغییر مفاهیم و دستاوردهای کلیدی سخن می گویند.

استحاله گران که به صورت آهسته و پیوسته در حاشیه این دلمشولی کشور، ملت و انقلابیون اصیل، به کناری نسبتا دست نخورده ماندند، در حالی که کشور، انقلاب و انقلابیون اصیل و تفکرشان در این روند حوادث سخت، مستهلک شده و از بین می رفتند و... آنان در حاشیه امنی که برای خود ایجاد کرده بودند، با هر رفتنی که از ایده و افراد انقلابی صورت گرفت، جای آنرا پر کردند و اهداف خود را وجب به وجب دنبال کردند و گام به گام، و اکنون با جهش های بلند پی می گیرند و... و امروز ثمره این پروژه چهار دهه ایی خود را، به نظر می رسد که می دِروند،

آنان ابتدا با نظریه پردازی، تربیت شاگرد و نفوذ دادن آنان در تشکیلات انقلاب، کار خود را آغاز کرده و اکنون کار را به جایی رسانده اند که به صورت صریح و روشن، از بر پایی "حکومت اسلامی" با مشخصات خاص خود، سخن می گویند. و در غفلت و فقدان انقلابیون واقعی، خود را انقلابی و گروه شان را جبهه انقلاب جا زده و در دوره تسلط خود، دیگر از گفتن عبارت "جمهوری اسلامی" نیز رسما خودداری کرده، و به دنبال رواج واژه های خودساخته بدون مبنای قانونی، و منطبق با خواست ایدئولوژیک خود و رهبران شان بوده، و آنرا به مرور وارد ادبیات سیاسی کشور کرده، گسترش داده و تثبیت می کنند؛ [2]

در این روند کار را به جایی رسانده اند که بعد از پیروزی مناقشه برانگیز آقای ابراهیم رییسی، به ریاست جمهوری اسلامی ایران، یاران نزدیک او، بی پرده و واضح از نوید تشکیل "حکومت اسلامی" [3] برای اولین بار؟! سخن گفتند، و بی توجه به زعامت ده ساله بنیانگذار ج.ا.ایران، و سی سال سکانداری همان شخصی که خود را در وجود او ذوب می بینند، سخنش را فصل الخطاب و قانون تلقی، و از او بعنوان "آقا" و سرور، رهبر حکیم و فرزانه، دارای امر مطاع، وجودش را خیر و برکت، و جانشین معصوم و... می دانند، آغاز کار خود را! آغاز حکومت اسلامی معرفی می کنند؛ بی توجه به این واقعیت ها، تو گویی انگار در این چهل سال، عُمال غرب و شرق و کفار در این کشور حاکمیت داشته اند، و اکنون با پیروزی آقای رییسی در انتخاباتی این چنینی! زمان تشکیل حکومت اسلامی برای اولین بار فرا رسیده است؟!

و تاسفبار این که انگار دیگر ابوذرهای زمان مرده و به خاک سپرده شده اند، و دیگر کسی نیست تا متعرض آنان شود، که زبان به کام گیرید، که حاکمیت یکدست یک جناح سیاسی خاص، بر تمام شوون حاکمیت انتخابی و انتصابی، باعث نمی شود که گفت حکومت اسلامی تاسیس شده، و به آنان گوشزد کند که چنین یکدستی هایی، بعد از کودتاها هم اتفاق می افتند و... لذا نه افتخار آمیز است، نه فضیلتی در بر دارد.

اما تاسفبار ترین قسمت این داستان غم انگیز اینجاست که، برخی از گویندگان فعال این تئوری ها کسانی اند که خود را تنها صالحان روند انقلاب، و انقلابیون تلقی کرده، و ایده و حرکت خود را ادامه حرکت صالحان تاریخ می دانند، که از ناصالحان حکومت تحویل گرفته اند! و این چنین از واژه صالحان نیز قدر زدایی می کنند؛ حال آنکه صالحان بودن، در شعار و پشتک و وارو زدن در پیچ و خم های بازی خسارتبار سیاست حاصل نمی شود، بلکه به میوه ایی باید نگریست و نظر داشت که بعد ظفرمندی این حرکت، نصیب خلق الله، یا همان "ولی نعمتان" بنیانگذار این انقلاب، یعنی مردم می شود؛ مردمی که تمام این بودن ها و نبودن ها، باید در خدمت و برای سعادت، رفاه و فلاح و کسب و تثبیت حقوق و جایگاه آنان باشد، و صالح بودن به تامین نظر و خواست و سعادت مردم بستگی دارد، نه به حاکم کردن افراد، طبقات و یا ایدئولوژی های خاص؛

که در طول تاریخ بارها و بارها طبقات و افراد مختلفی به محور حاکمیت منطقه خود تبدیل شدند، و چه بسا جامعه خود را به سمت ویرانی، بدبختی، بردگی، فلاکت، اسارت، غارت و چپاول و... بردند و در یک کلام حامل حضورشان در قدرت، زنجیر بردگی بر گردن و دست و پای مردم خود بود، و مردم خود را به پای افراد، طبقات و ایدئولوژی های خاصی قربانی کرده و به شهادت رساندند؛ و در این فرایند ظلم آور نیز، نسل ها از  انسان ها نابود کردند، در حالی که در زیر یوغ بندگی و بردگی انسان هایی از جنس خود کشیده شده بودند، و انسانی که باید تعالی و سعادت و آزادی یابد، به برده افراد و طبقات خاص تبدیل گردید، و از این روست که امام موسی صدر، به درستی می فرمایند "دین (ایدئولوژی) درست را از میوه اش باید شناخت، نه از صحبت های رهبرانش". و صالح بودن یک ایدئولوژی از میوه اش روشن می شود، نه شعارهای پر طمطراق سیاسی و مذهبی، که معلوم نیست، پایه اش از کدام چشمه گل آلود، سرچشمه می گیرند، و انسان وقتی چشم باز می کند که در سایه این شعارهای زیبا به یک برده تبدیل شده است.

متاسفانه این تصوری بسیار باطل است که فکر کنیم، این روند را کسانی پیش بردند که از گروه های خارج از حاکمیت آمده باشند، این را کسانی در حال جا انداختن اند، که از بطن کار، در همراهی با انقلابیون، قدم به قدم، با زیرکی و تزویری مثال زدنی پیش آمده و... و اکنون بعد از حذف استوانه ها و ایدئولوژی اصیل انقلاب، که طی دهه ها به صورت آشکار و پنهان، با قوه قهریه، و یا نظارت استصوابی، طبیعی و غیر طبیعی و... حذف کردند، کارشان را چنان پیش بردند، که میدان را آنقدر برای خود وسیع دیدند که می رود، واژه های اساسی این انقلاب یعنی جمهوریت، آزادی، مستضعفین، رهایی، پابرهنگان، مردم، حق تعیین سرنوشت، انتخاب و انتخابات، رفراندوم، قانون اساسی، ولی نعمتان، خدمتگزاران، شهدا و... مفاهیم خود را از دست داده، در معنی و مصداق منقلب و از درون تهی شده، و بعد از طی این پروسه، اکنون نوبت به پوسته اندازی آشکار آن رسیده است؛

 و لذاست که علنا از برپایی "حکومت اسلامی" برای اولین بار! سخن می گویند! که به نظر می رسد، نظر به مسایلی که به بدنه همراه خود القا می کنند، نتیجه و برآیند آن، همان "نظام خلیفه گری صدر اسلام" بروندادش خواهد بود [4] تا، هر نوع سیستم دیگری، که متناسب با عصر مدرن، شعارهای اساسی انقلاب، و حرکت کلی ملت ها به سمت پیشرفت و تعالی باشد؛ چرا که ادبیات رایج، و تزریق شده به بدنه این جریان، علنا مردم را مهجور و پیرو می خواند و می خواهد، و محوریت را از مردم جامعه، که به قول بنیانگذار ج.ا.ایران، "ولی نعمت" حاکمان خود بودند، به حاکم جامعه [5] شیفت داده و منتقل می کنند، و "خدمتگزاران (به قول امام)، به حاکمان بلامنازع، غیر قابل نقد، غیر قابل ارزیابی و نظارت، منصوب الهی و غیر قابل تغییر، غیر قابل حسابکشی و... تبدیل می شوند، [6] حال آنکه تجربه بشری به عینه نشان داده است که قدرت بدون نظارت و خارج از چهارچوب قانون و حدود، به دیکتاتوری و جنایت و... و در نتیجه فلاکت و بیچارگی ملت های تحت سلطه خود منتهی شده، و این عاقبت، همانی بود که بر سر شاهان بعد از مشروطه آمد که امانتداری خود را در مسند حکمرانی فراموش کردندخود را از زیر قوانین محدود کننده مشروطیت، از جمله مجلس شورای ملی و نمایندگان ملت بیرون کشیدند که نهایت به انقلاب 57 منتهی، و با همه خدمات شان، سرنگون شدند.

چنین شرایطی را برغم شعارها و آدرس های غلطی که داده می شود، نه افراد تازه وارد و یا تحصیل کرده های در دانشگاه های خارج کشور، خارج نشین ها، دو تابعیتی ها و... رقم نمی زنند، بلکه کسانی از این نحوه تفکر می گویند و آن را به بدنه پیرو خود تزریق می کنند، که در زمان جنگ خود را سربازان خمینی و از پیروان او، و از ادامه دهندگان ایدئولوژی و راه شهدای انقلاب او و... می دانند، همان خمینی که ایدئولوگ فکری انقلابش امثال دکتر علی شریعتی، شهید بهشتی، بازرگان، مرتضی مطهری، سید محمود طالقانی، حسینعلی منتظری و... بودند، که امروز اثری از درس ها، سخنان و ایده و تفکر آنان نه در عرصه تبلیغات، و نه در عرصه ایده پردازی های جدید و نه در عمل دیده نمی شود؛

حال آنکه، آنان کسانی بودند، که دل در گرو آزادی و حقوق مردم در مقابل حاکمان خود داشتند، و مهمترین امر به معروف در نزد این ایده پردازان اصیل انقلاب اسلامی، امر به معروف سلطان جائری بود که باید امر به معروف شود تا حقوق مردم خود را ادا کند، سهم آنان را بپردازد، مدافع حدود تاثیرگذاری مردم در قدرت باشد و...؛ هماو که مردم را "ولی نعمت" خود اعلام، میزان را رای ملت، خود را خدمتگذار آنان و... می دانست، و در سخنرانی مشهور خود در 12 بهمن 1357 که بر سر مزار شهدای انقلاب، در بهشت زهرا ایراد کردند، منشور دمکراسی و آزادیخواهی خود را بیان داشت، که سند روشنی بر کف تفکر انقلابیون، و خود گویای بارز کف مبانی فکری اعلامی او، در آن زمان باید دانست،

اما متاسفانه با از بین رفتن و به حاشیه بردن ایدئولوگ ها و استوانه های اولیه انقلاب، و بنیانگذاران ایدئولوژی آن، انگار به صورت خزنده ایی، انقلاب در انقلاب صورت گرفت، به طوری که ایدئولوژی و ارزش ها و شعارهای، اولیه نیز در حال رنگ باختن، و به حاشیه رفتن عملی شده است، و کسانی سکاندار، و ایده دار و ایده پرداز و کارگزارش شده اند که، تفکرشان با تفکر انقلابیون اصیل، تناسبی نداشته، و شاگردان و دنبال روهای آنان، حتی در بین کسانی که اساسنامه سازمان و تشکیلات آنان، صیانت از "انقلاب اسلامی" است و صریحا هم در آن درج شده است، نفوذ کرده، قانون اساسی که در آن به صراحت از حقوق مردم، انتخاب و انتخابات، حق تعیین سرنوشت، رفراندوم و... سخن گفته است را، هنوز که بر آن متممی زده نشده، و یا اصلاحی صورت نگرفته و...، از درون تهی می کنند، و در تفسیرهای ناروا و باطل، روح آن را که حاکمیت مردم بر سرنوشت شان است، به محاق برده، و لوازمش را بی اثر می کنند.

این است که در سکوت مرگبار نهادهای صیانت کننده از قانون و انقلاب اسلامی، و حتی همراهی برخی از آنان با این روند، ریاست جمهوری، مجلس شورا که رکن اصلی مردم سالاری و یا همان دمکراسی اند، و این دو که باید محل میدانداری مردم و نمایندگان آنان، در تصمیم سازی ها و روند حرکت حاکمیت باشد را، به پایین ترین حد خود نزول داده، و بی آبرو کرده، و تکیه زنندگان بر این کرسی ها را پیش از انتخابات، توسط 12 عضو شورای نگهبان، مطابق با ذوق و سلیقه جناحی خود تعیین می کنند، و نمایندگان مردم را از اوج تاثیر گذاری و تصمیم سازی، به خادمانی مطیع و مجری احکام صادره از سوی قضات، و مجریان دست و پا بسته قوانین نوشته شده در شوراهای متعدد منصوب (شورای انقلاب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی، مجمع تشخیص مصلحت نظام و...)، نظامیان و... تبدیل کرده، و رییس جمهور را، به رییس قوه اجرا، و یا بازوی اجرایی حاکم بر کشور تقلیل داده، و بدین وسیله بدون هیچ گونه تغییری در قانون اساسی، و یا برگزاری رفراندومی در این رابطه، قانون اساسی که بالاترین جایگاه باید باشد و بر صدر نشیند و حدود تعیین کند، به ذیل افراد، سازمان ها تنزل داده می شود، قانونی که اولین حکم اساسی آن، از "برابری همه در برابر قانون" بدون استثنا سخن می گوید و... حال دیگر افراد و سازمان های بزرگ زیادی از ذیل این قانون و مفاد آن به انحا مختلف و تفسیرهای سلیقه ایی خارج می شوند.

این است که حتی واژه "جمهوری" و مصادیق عملی آن نیز می رود تا از ادبیات سیاسی و عملی انقلاب، و انقلابیون حذف شود، چه برسد به فردی که توسط مردم برای "ریاست" بر "جمهور" ایرانیان انتخاب می شود، که در این تفکر، ریاستی برای این "رییس"، بر جمهور مردم ایران قایل نیستند، و این روند به همان مسیری می رود که ایدئولوگ جدید انقلاب و شاگردان شان، آن را تنظیم کرده اند، یعنی تبدیل "جمهوری اسلامی" به "حکومت اسلامی" که به نظر می رسد همان کپی برداری از "خلافت اسلامی" است؛

این همان انحرافی است که صورت گرفته، و به سرعت به پیش می رود تا اساس انقلاب را کاملا منقلب کرده و از مغز و محتوا تهی کند. و هر دانشجو، دانشمند، یا دلسوز و فعال اجتماعی و سیاسی که زبان به اعتراض از این وضع گشود، حرفش و خودش را مصداق "فضربوه علی‌الجدار" دانسته که باید به دیوار کوبید و در "آشغالدونی" انداخت، حتی اگر این سخن از سوی کسی صادر شده باشد، که مورد وثوق هم باشد و... "هرچی، خیلی آدم خوبیه! خیلی! نمازش هم فول، خدمتگذار، چی چی چی، سوابق، صد سال سابقه داره و..."، در اینجا در حدی است که یک استکان"جلوش چای شیرین" گذاشت، و اما بر او می توان انگ فتنه زد، و ضد ولایتش خواند و...، و در این صورت باغی است، و هر چه بر او و اهلش رود، رواست.

در این اساس جدید، می بینیم که مردم را مطیع، و سینه زنان زیر پرچم افراد می خواهند، که با ملودی  ایی که مداحان صحنه تعیین می کنند، تُند و کُند سینه می زنند و... و به ایفای نقشی می پردازند، که صحنه گردان و مداح تنظیم می کند؛ مردمی که طبق ایده این تفکر جدید، دیگر نه توان، و نه وسیله ایی برای تقدیر گردانی و تغییر دارند، و به عناصری گوش به فرمان و... تبدیل می گردند، و حاکم بر آنان نیز، به جای "خدمتگزار" (همچنان که بنیانگذار انقلاب خود را نامید)، به حاکم بلامنازعی تبدیل می شود، که کسی را یارای گفتن سخنی، و چیزی در زاویه با او نیست؛

حاکم در این نظریه به جای معصوم می نشیند، و با اختیاراتی الهی و بی حد، که تنها حدود اختیارات قاضی اش، نیم بند انگشت با اختیارات خداوند فاصله دارد! [7] ، چه برسد به خود او، که معین کننده قضات و قاضی القضات خواهد بود و...؛ و این چنین در یک تغییر ریل فکری، افرادی از جنس ما، که روزی در سنگر مبارزه با دشمن، با ما همسفره، همراه، و هم حقوق، هم قد و... بودند و... برگزیده شده، و مقامی الهی می گیرند، و چون این مقام را گرفتند، دیگر خدشه، شک، تردید و... بر مقام شان، سخن شان، فرمان شان و... به گناهی نابخشودنی تبدیل می گردد.

هر اعتراضی به این روند، فتنه گری، هر معترض و دلسوز و هشدار دهنده ایی، به منحرف و فتنه گر تشبیه می شود و... و اینچنین است که انقلاب بر ریل جدیدی سوار شده، و به پیش می تازد، و برای آنان که از تاریخ، حتی سرفصل ها را می دانند، روشن است که این راه را، به وضوح جز به دره ایی از تاریکی و سقوط، منتهایی نخواهد بود، چراکه، بر آنان که با الفبای خلقت خداوند، حتی پای منابر همین شیوخ و وعاظ هم آشنایند، روشن است که این ره که می رویم به ترکستان است، و با قاموس آنچه خداوند بر زندگی انسانِ مسول و پاسخگو، و کمال پذیر، مقدر داشته، در تناقض می باشد؛ چه رسد که انسانی بر دیگر خلق خدا، خدایی کند، یا ایده ایی بر انسان حاکم شود، که راه فراری از آن نباشد، [8] چیزی که در طول تاریخ میلیون ها ساله بشر، هرگز تحقق آن بر پهنه جهان دیده نشده، و در آینده هم مشکل است که دیده شود، چرا که خداوند انسان و جهان را بر کثرتی بزرگ آفرید، و انسان را به تحمل و تساهل و تسامح در حق و حقوق دیگران خواند، "حق الناس" را بزرگترین حدود، و باطل کردن آن را نابخشودنی ترین ها دانست؛ تا در مزرعه این دنیا، هر میوه ایی امکان عمل آمدن داشته آید، و انسان ها بر هر ذائقه ایی، محصولی بیابند، و زندگی و فرصت دنیایی خود را برای طی تعالی مد نظر خود، داشته باشند و...، اما اکنون بر خلاف آنچه برایش خون ها ریخته شده و باید مکمل انقلاب ها و حرکت سابق ایرانیان به سمت پیشرفت هر چه بیشتر باشد، به سمت آینده ایی تاریک پیش برده می شود؛

و اینجاست که تنها باید به همسنگران سابق گفت، فاین تذهبون؟!. اگر به دنبال زندگی مومنانه برای مردم ایرانید، زندگی مومنانه در چنین فضایی نه میسر است و نه ممکن، و موج بزرگ مهاجرت ایرانیان به خارج از ایران، گویای این امر می باشد، چرا که حاکمی که از هر گونه نظارت و اعتراض و تغییر توسط مردم مبرا و مصون شد، دیگر هیچ مومنی را توانایی حرکت مومنانه امر به معروف چون ابوذر نخواهد بود، که امر به معروف و نهی از منکر کند، حال آنکه مهمترین وجه این فریضه بر جای خود نشاندن قدرتمندان است، چراکه تسلط بر مردم عادی و امر به معروف و نهی از منکر آنان در هر سطحی، آسان و ممکن است و هنری به حساب نمی آید، آنان بی دفاع ترین ها هستند.

 

Click to enlarge image 02323ffd8ec58245ac7d4b3963b13296.jpg

در پشت نهضت خمینی هم کراوات به گردن ها و هم دستاربندان روحانی بودند

[1] - "لازم است که آقایان، اینهایی که قدرت بر این معنا دارند که تشریف ببرند در بلاد و در محالّی که آشنا هستند یا غیر آشنا، و مسائل را برای آنها بگویند و آنها را روشن کنند و دعوت کنند به اینکه رأی بدهید به جمهوری اسلامی- این هم با همین کلمه: نه یک حرف زیادتر و نه یک حرف کمتر- برای اینکه الآن شیاطین افتاده اند دنبال اینکه جمهوریِ محض، همین جمهوری باشد، جمهوری دمکراتیک باشد و از این حرفها، برای اینکه آقایان تشریف ببرند و رفع ابهام بکنند، این خوب است". 15 اسفند 1357 امام خمینی؛ "جمهوری اسلامی لفظ تشریفاتی نیست. هم جمهوری است و هم اسلامی. باید این دو با هم باشند. اگر هر یک از این دو آسیب ببیند، دیگر انقلاب و جمهوری اسلامی نخواهیم داشت." (اکبر هاشمی رفسنجانی)

[2] - یکی از پربحث‌ترین اظهارات سیاسی آیت‌الله مصباح یزدی، اظهارات او در باب جایگاه رأی و نظر مردم در حکومت بود و اینگونه معروف شد که آیت‌الله، رأی مردم را تزئینی می‌داند و اعتقادی به دموکراسی ندارد. در تمام سال‌های گذشته، برخی رسانه‌ها و اشخاص، این جملات تقطیع‌شده را به مرحوم مصباح یزدی منتسب کرده‌اند: «پذیرفتن اسلام با پذیرش دموکراسی در قانون‌گذاری سازگار نیست»، «ملاک قرار دادن سلیقه مردم، اندیشه غربی است و از نظر اسلام باطل است»، «این حکومت باید از سوی مردم پذیرفته شود چون حکم خداست»، «اینها ارزش‌های اسلامی نیست، مثل دموکراسی و آزادی»، «قرار دادن هدفی به نام جمهوری در کنار اسلام، نوعی شرک است»، «انتخاب واژه جمهوری برای نفی سلطنت بود، نه جمهوری تحت آرا و هوس‌های مردم»، «باید حکومت اسلامی را بپذیرید ولو اینکه این حکومت به زور متوسل شده باشد»، «عده‌ای بی‌شرمانه می‌گویند امام برای حکومت جمهوری قیام کرد»، «انتخابات به اندازه مسائل روزمره هم برای مردم اهمیت ندارد»، «قبول جمهوریت توسط امام برآمده از یک مصلحت بود و نه اعتقاد» و ... .

[3] -  فرمانده نیروی هوا فضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سردار امیر علی حاجی زاده : "همه مردم امید دارند با تشکیل دولت جدید برای نخستین بار دولت اسلامی تشکیل و با استفاده از نیروهایی ولایی و خدمتگذار، گره از مشکلات مردم باز شود".

[4] - آقای مصباح یزدی :"ولی‌ فقیه‌ یعنی‌ جانشین‌ امام‌ معصوم‌ یعنی‌ کسی‌ که می‌خواهد حق‌ را تعیین‌ کند. او گاهی‌ مصلحت‌ می‌بیند بگوید شما رأی‌ بدهید، هر چه‌ شما رأی‌ دادید من‌ قبول‌ می‌کنم. ... از آنها نظرخواهی‌ می‌کند برای‌ اینکه‌ مصلحت‌ کار این‌ است.‌ ... او دستور می‌دهد که‌ رأی‌ بدهید چه‌ کسی‌ رئیس‌ جمهور باشد. انتخابات‌ ریاست جمهوری اعتبارش‌ به‌ رضایت‌ اوست. مصلحت‌ دیده‌ که‌ در این‌ شرایط‌ مردم‌ رای‌ بدهند. اما حقیقت‌ این‌ است‌ که‌ آنها دارند پیشنهاد می‌کنند و می‌گویند ما این‌ فرد را می‌خواهیم‌ اما الامر الیکم‌، شما باید نصب‌ کنید، نخواستی‌ نصب‌ نکن.‌ .."

[5] - در فیلمی از سخنان منتشر شده از سردار سرتیپ پاسدار اسماعیل قاآنی، فرمانده سپاه قدس، پاسدارن انقلاب اسلامی، این چنین عنوان می دارد : "اگر مسیر شهداء را می خواهیم برویم، اولینش اینه که باید زیر پرچم آقا (رهبر انقلاب) سینه بزنیم، هیچ جای دیگر نرویم. هرچی، خیلی آدم خوبیه! خیلی، نمازش هم فول، خدمتگذار، چی چی چی، سوابق، صد سال سابقه داره، بیاد خانه ما، جلوش چای شیرین می گذاریم، اما اگر در مسیر ولایت (فقیه) نبود؛ حرفش "فضربوه علی‌الجدار" تو آشغالدونیه. باید بفهمه، مملکت حساب و کتاب داره!  شیعه 1400 سال از وسط دریای خون گذشته به این جا رسیده، حالا ما بیاییم آقا چون فلان سال زحمت کشیده، حالا می خواهد همه چیز را بچرخانه، تو کی هستی که بچرخانی، زحمت کشیدی نوش جانت، برای کی کردی، برای خدا مگه نکردی، خدا سرش می شه، بهت می ده"

[6] - آیت‌الله مصباح همچنین در جلسه پرسش و پاسخ در مورد مشروعیت و مقبولیت می‌گوید: «دموکراسی که برای غربی‌ها اصالت دارد، برای ما فقط جنبه ابزاری دارد. رأی مردم برای ما مشروعیت نمی‌آورد؛ مقبولیت می‌آورد. ممکن است در آینده، قانون این‌گونه شود که مردم باید در تعیین استاندار نظر بدهند. این قانون و این فرآیند از نظر اسلام هیچ اشکالی ندارد اما این بدان معنا نیست که مردم به او مشروعیت می‌دهند بلکه مردم رأی تمایل می‌دهند. وگرنه حکم اصلی، حکم خدا، پیغمبر، ائمه اطهار و حکم ولی‌فقیه است."

[7] - خبرگزاری ایسنا کد خبر :  123725 : دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان رضوی با اشاره به ورود دادستانی به موضوعات مختلف، تصریح کرد: "باید تأکید کنم که اختیارات دادستان از اختیارات خداوند متعال به اندازه یک بند انگشت کم‌تر است."

[8] - " لا یُمکن الفرار من حکومتک "، خاص حاکمیت مطلق خداوندی است، که علی ابن ابی طالب در دعای کمیل بن زیاد تلقین می کند، او این را برای حدود قدرت الهی و خداوندی ثبت کرده است، نه برای حاکمیت های انسانی، که نه واجد معصومیت اعتقادی در مذهب شیعه اند، و نه هیچ خصوصیت دیگر انسان ها و رسولان خاص نازل شده بر بشر از سوی خداوند، بر اساس آنچه در مذاهب ابراهیمی و به خصوص شیعه بر این رسولان بار می شود.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بدان چشم و بدان ابرو، بِبُرد او دین و ایمانم       نخواهم دین و ایمانی، بدون چشم و ابرویش

بِدادم، او مرا بر باد، کین حُسنی نشانم داد         ولی انداخت او ما را به غمزه بر پس، ابرویش

به ابرویش کشید ما را، سوی آزادی و انسان          رهایم خواست، زین دین و، وزآن ایمان کم پُویَش [1]

ولی افروخت آتش ها، بسوزاند او ز ما جان ها          نشست بر کرسی جانان، فراموشش نمود کویش

سرانگشت ندامت می کشم بر لب، ازین زندان،         نوای بلبلان خاموش، نشسته کرکسان رویش

الا ای صبحدم، هان! برفت آن فجر زیبایت؟!          به خونت می کشند ایندم، و خونین ست، نَک رویش؟!   

ز بیدادِ ستم، دوران به دوران می کشم دارم،        به دوش خویشتن جانُ، بر باد است، نک مویش

تبرها می زنند از بیخ، به ریشه گاه بر این تن،         هرآنکه دیده است اینحال، خجالتگون شود رویش

طریق راه انسانی، مشعشع بود زین جوشش        حکیم و حاکم و محکوم، همه یکدست زین رویِش

همه بر باد پاییزی، خزان گشت این بهار من       همه زنجیر، همه تزویر، همه بیداد گشت، رویش

تبسم می زند باران، به روی خنجرِ فولاد            که فولادین تنِ ضحاک هم، شرمگین است زین رویِش

تکبر ریشه اش را سوخت، حسادت روی او افروخت       درید شولای آزادی، سیه کردست، نک رویش

نطم نوشته ایی به تاریخ 16 تیرماه 1400

[1] - پویش یعنی حرکت

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

باز سواد سپاهی سیاهی افکن و سیاهپوش را می بینم که همچون مغولان که از بعد از تسخیر و غارت "اترار" [1] به پیش می تاختند، و سوی دیگر شهرهای خراسان پیش می آمدند، این روزها بر خاک سرزمین خراسان، سربازان بند افکن خلیفه ی جور، پای می کوبند، و هر لاله بشکفته ایی، و هر امید به بار نشسته ایی را، برای آزادی و کرامت انسانی، لگد کوب سم ستوران ناپاک خود کرده، مردم این دیار را لت و کوب و کشتار می کنند، و خاک غم بر این سرزمین فرهیختگان می پاشند.

دریغ که در کوس و کرنای آنان باز شیپور خلافت، و جنایات ناشی از خلیفه گری الهی آنان، سر داده می شود، خلفایی که نظام، راه و روش و تاریخ آنان مملو از اسارت، جنایت، تزویر، کشتار، ویرانی، غارت، چپاول، بند، بیداد، ظلم و... است، اما باز خود را خلیفه خودخوانده خداوند، می دانند؛ در حالی که نشانی از انسان و انسانیت در وجود و رفتارشان با خلق خدا نیست، حال آنکه انسان شدن، یعنی خداگونه شدن؛

و عمله های ظلم بی پایان آنان، با ایجاد رعب و وحشت، از طریق کشتار و جنایت، بندگان خدا را، که ساکن در این سرزمین هایند را به ضرب تازیانه وحشت و ترس مرگ و جنایت، به صف می کنند، و تک تک را به اکراه یا به اجبار، به جنگ یا به صلح، به کرنش در مقابل شخصی، که بر جایگاه خدایگان نشسته، وادار می کنند، در حالی که او به گزاف خود را یگانه انسان دوپای لایق برای خلیفه الهی می داند، که باید بر انسان ها حکم براند، و دیگران موظف به دادن دست بیعت به اویند، خواه بر آن خدای و خلیفه ساخته در ذهن پوچ پرورشان، موافق باشد، یا که نباشد؛

و دریغ و درد که، خلیفه و خلافت، و نظام خلیفه پرستان، دست از این سرزمین اهورایی و پاک، که خاستگاه عرفان و معرفت است، بر نمی کشد، و در هر دوره ایی کسانی که بر آزادی و کرامت انسانی خود چشم و گوش بسته اند، همواره همه را، مطیع تخت نشینی چون خلیفه فاسد خود، می خواهند، در غیر از این، لایق کوبیدن بر دیوار؛ و هر که باشد، مهم نیست، چرا که در تفکر این خشک مغزان متکبر، و گم شده در افکاری پوچ، حق الناس ،به حق خلیفه تقلیل یافته، و محور حق خلیفه است،  دیگران در پس حق او هرچه نصیب شد، شگر گزار باشد! عمله ظلم مردمی که را که از کنار خلیفه، یا عکس و بیرقش، به بی توجهی گذر کنند را، لایق  تنبیه می دانند، و به توپ فتنه و فتنه چی می بندند؛ خون او را جاری خواسته، عرض و آبرویش، را بر باد.

اینک دوباره بلخ و بلخیان را، وقت زار زار گریستن آمد، و غمنامه خراسانیان را انگار هرگز پایانی نیست، چرا که از چهار سو بر آنان می تازند، تو انگار نعوذ بالله، خداوند نیز، این قلب فرهنگ ایرانشهر را، برای تاخت و تاز خونخواران دوران آفریده است، چرا که دستان ناپاک هر خونریزی را بر این مردم حلیم، در طول تاریخ دراز می بینم، و همواره خونخواران و ظالمان دوران، از سر آنان مناره ها ساختند، و از خوانابه تن آنان، آسیاب چرخاندند، و گندم غارت کرده از خود آنان را آرد کردند، و از آن آرد نان پختند، و به بی شرمی تمام خوردند، و نوشیدند، و خدایی که برای خود ساختند، بر این پیروزی شکر گفتند! و این ظفر را هدیه ایی از جانب خداوند، بر خود شمردند، چرا که خود را جانشینان خداوند بر زمین می نامیدند.

سرزمین ادیبان و شعرا، سرزمین دُر و لَعل بدخشان، سرزمین یمگان، آرامشگاه ناصر خسرو [2] ، چشت شریف که یادآور خواجه معین الدین چشتی [3] است، و هروی ها با آن همه بزرگان ادب ایرانشهر، گوهرشاد بانو [4] و تاج و تخت، ادیب پرور شوی مهرگسترش؛ خواجه عبدالله انصاری یا پیر هرات، و بابا طاهر عریان و... همه و همه گواه بر عزت این خاک و خاک نشیان این سو و آن سوی آمودریاست.

اکنون دوباره دست های ناپاک خلیفه ایی باز اینبار از جنوب، ناموس پارسیگویان و خراسانیان را آماج دشنه های خونین خود کرده است، و انگار باز می خواهند، دوباره حسنک وزیر [5]  را در دروازهِ شارستانِ شهرِ بلخ به جرم قرمطی (اسماعیلیه)  [6] بودن، دار زنند، در حالیکه بلخیان زار می گریند، و بر این صحنه های غمبار خود شاهدند؛ و قرمطی کیست؟! او که بر ظلم خلیفه و عمال ظلم او شوریده است، و ایرانیان را آزاد از ظلم و اسارت خلفا می خواهد، لذا هرکجا اسمی از آزادیخواهان می یافتند، او را قرمطی نامیده، حتی نامش را نیز تیرباران می کردند، تو گویی خروج و بر ظلم، در نگاه اهل خلافت خود گناهی نابخشودنی است، و مفسد فی الارضش می خوانند، و حکم به محوش از صفحه زمین می دهند، حال آنکه خود سراسر فساد در زمینند، و قیام هر قیام کننده ایی علیه ظلم، خود عین عدل و انصاف است، و سزاوار درود و اجر خداوندی؛

و امروز هم تو گویی، بوسهل سوزنی همچنان در ائتلافی تازه با خلیفه ایی خونخوار مانده است، تا بلخیانِ غمناکِ بر دار کردنِ حسنک وزیر را، دوباره تنبیه کند، چرا که بر پای دار کسی گریستند که نام قرمطی بر او بود و ملحدش می دانند، چرا که بر سلطه خلیفه ظالم و عمالش، بر ایرانیان معترض بود و...،

کجاست ابو الفضل بیهقی[7] ، که حکایت این ظلم مکرر را نیز بنگارد، آنچنان که داستان به دار کشیدن حسنک وزیر را در سایه دسیسه رایج در درگاه قدرت خلیفه بغداد و غلام او در رژیم غزنوی نوشت، و اشک از دیدگان همه در رثای این نخبه ایرانی، که اسیر دسیسه باندهای قدرت دستگاه خلافت شد، جاری کرد، او باید دوباره از بیهق برخیزد و به بلخ، تخار و بدخشان شود، تا مرثیه جدید اعمال عُمال خلیفه اسلامی را بنویسد، تا مرثیه خوانان بر حال خراسانیان، سلسله مرثیه از دست ندهند، و تا قیام قیامت، مرثیه خوان آنی باشند که بر این مردم مظلوم رفت، و می رود.

او باید بنویسد که خونخواران جدید، قومی نو آیین نیستند، بلکه کهنه آیینانی اند، برخاسته از جهل سرزمین های تفتیده حجاز، که تنشان لبالب است از سم کشنده مارهای خزنده بیابان های خشک و بی حاصل عربستان که هر نیشی در بدن هر انسان کنند، خوی حیوانی را بر تن طعمه خود تزریق کرده، او را به وحشی چون خود، در ظلم، ماندگار می کنند، و از قضا بر این ظلم خود، مُهر عملی الهی و خدایی می زنند، و برای ساکنین سرحدات شان جز مرگ، اسارت، استخفاف، ویرانی و عقب ماندگی، غارت، چپاول و... ارمغان دیگری ندارند، و...

عمال ظلم دستگاه خلافتی، قاعده های انسانی، اخلاق، و ارزش های مشترک منتهی بر کرامت خلق الله را بر زمین نهاده، خلقی را مطیع اوامر خلیفه خودخوانده خدا بر زمین می خواهند، اینان در استخفاف خلق الله و در یک کلمه انسان، گوی نامردمی را از هر شمشیر به دستی، در تاریخ جنایات بشری ربوده اند، و انگار در عفو و گذشت، که باید به هنگام قدرت داشت، بویی از اخلاق حکمداری نبرده اند. انگار هرگز نشنیده اند که "چون فرمانروا گشتی بخشنده باش"، [8] آنان انگار نمی دانند که تاریخ به سان چشم بر هم زدنی کوتاه و گذاراست؛ و به زودی همه به تاریخ خواهند پیوست، و نه آنان خواهند ماند، و نه طعمه های تحت سلطانی اشان؛ تو انگار در وجود اینان شرارتی است که حلقه به گوش، و غلام خلیفه ی بر تخت نشسته باشند، و بر آزار خلق نادم نبوده و نشوند، بر ظلم خود چشم بربندند، و زور گویند؛

آنها می گویند "فرمانبرداری باید نمود، به هر آنچه خداوندگاران فرمایند"، و به رغم خلیفه، هیج نباید گفته آید، و انجام پذیرد.

بلخیان را نظر به دعا و مدد نیشابوریان، توس نشینان، ساکنان ری، شیراز و... بود، اما گشایشی نشد، و اگر شد در حدی نبود که بلخیان را بر دشمن فایق آید، تا بلخ به دست دشمن افتاد و به زودی نیشابوریان و... را نیز همین عاقبت خواهد بود، مناره های ساخته شده از سر بلخیان را، حرامیان بر نیشابور، بسطام، ری و... هم به تکرار ساختند و پرداختند.

اما مژده باید داد، که این همه رفتند، و این قوم صاحب مکر و تزویر و جنایت نیز خواهند رفت، و خراسان سرزمین عبرتی است، برای متجاوزین و تجاوز پیشگان؛ احمق مردانی که دل بدین دنیا بسته، و خود و کرامت انسانی خود را به خلفا فروختند، تا در خدمت ظلم و جور آنان، به نعمت بسیار دست یابند، که حاصل غارت و چپاول بندگان خداست.

این عمله های ظلم، انزار دهندگان را "مرغدل" ، "بزدل" و... خطاب کنند، و ندانند که اهل مهر بودن خود فضیلت است، آنان که خود فضیلت های انسانی را به کناری نهاده اند، و راه وحوش، در پیش گرفته اند، خسران عظیم را به زودی درک خواهند کرد، اگر آیات قرآن را اصالتی باشد.

انسان از این همه انحراف و از خود ماندگی اصحاب اهریمن، اندیشمند و سر در گریبان می شود، که این غل و زنجیر تباهی و جور، تا کجا، انسان را به زندان حیوانیت، و بل سقوطی بیشتر می برد، که او را تنها با گرگان درنده می توان مقیاس گرفت.

زنان بلخ، بدخشان، تخار و...، این روزها خون می گریند، که باز غل و زنجیر آماده ساخته اند و کرامتی برای آنان باقی نخواهند گذاشت، و به دیوارهای خانه هایی زندانی اشان خواهند کرد، که پیش از این به رنگ آزادی، رنگ شده بود.

اگر آنروز خلفا، برمکیان، حسنک وزیر، ابن مقفع و... را بدین روز دچار کردند، امروز باز بر اهل خراسان به تمام، همان می رود که بر خاندان بزرگ ایرانشهر رفت.

 

 

[1] - اولین شهری که مغولان بر آن دست یافتند و غارت و کشتار کردند. شهری در ساحل غربی رودخانه سیحون، یا همان فاراب، که محل تولد حکیم ابونصر فارابی است که بزرگترین فیلسوف ایرانی بعد از اسلام است

[2] - ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه‍.ق) از شاعران بزرگ فارسی‌زبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد و در یمگان از توابع بدخشان درگذشت. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه و حساب و طب و موسیقی و نجوم و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌است. ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته‌است.

[3] - خواجه معین الدین حسن سجزی چشتی مشهور به خواجه معین الدین چشتی درگذشته به سال ۶۳۳ قمری در اجمیر شریف هند. در ایالت راجستان - جیپور. بعضی او را از اهالی سیستان عده‌ای او را از هرات و بعضی از سمرقند دانسته‌اند اما آنچه مسلم است او فارس زبان بود و آثار خود را به زبان فارسی نگاشته است. سال  ۵۸۸قمری همراه لشکریان سلطان معزالدین محمد غوری (هرات) از ایران و افغانستان به هند رفت و در اجمیر ساکن شد. وی یکی از مهم‌ترین و موثرترین طریقه‌های صوفی که هم در تاریخ سیاسی و اجتماعی شبه قاره و هم در تاریخ ادبیات فارسی در آن سامان نقش داشته‌اند و صوفیان پیرو طریقه چشتیه هستند.

[4] - گوهرشاد بیگم (۷۸۰ - ۹ رمضان ۸۶۱ ه‍.ق) معروف به گوهرشاد آغا و مهدعلیا، از زنان اشرافی خراسان و از سیاستمداران دوره تیموریان است. او زنی بسیار قدرتمند، نیکوکار، ثروتمند، ادب دوست، هنرپرور و خردمند بود.  گوهرشادبیگم همسر سلطان شاهرخ تیموری بود که پس از پدرش امیر تیمور، به مدت ۴۳ سال بر مناطق وسیعی از ایران و افغانستان حکمرانی کرد و توسط او در سال ۱۴۰۵ م پایتخت تیموریان از سمرقند به هرات منتقل شد.

[5] -  حسن بن محمد میکالی شناخته شده به حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفه بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی، در روز ۲۴ بهمن سال ۴۱۰ خورشیدی،‌به دار آویخته شد. امیر حسنک، از آل میکال از خاندان دیواشتیج شاهزاده سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربه‌اش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راه‌ها از مسیر مصر به غزنی برگشت. در مصر خلعت خلیفه فاطمی مصر را که شیعه اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد.

[6] - اسماعیلیان گروهی از شیعیان هستند که به امامت اسماعیل، فرزند جعفر صادق، اعتقاد دارند. در ایران بسیار کمیابند و در برخی کشورها مانند افغانستان، تاجیکستان، هندوستان، تانزانیا، کنیا و سایر ممالک پراکنده‌اند. چنان‌که هانری کربن می‌گوید اسماعیلیان نزاری پس از سقوط قلعه الموت به دست مغولان و نابودی کتب موجود در آن منابع خود را از دست دادند.

[7] - نویسنده تاریخ مسعودی، قرن 5 ه.ق

[8] - این نوشته با نظر داشت بر داستان به دار زدن حسنک وزیر، در تاریخ مسعودی نوشته ابوالفضل بیهقی تنظیم شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

استانداردهای مختلف در برخورد با کسانی که در مظان اتهام قرار می گیرند، قوانین و دادگاه ها را در سیستم قضایی کشورهای مختلف دچار مشکل می کند، در هند قانون تادا (TADA) [1] که بسیاری از اقلیت مسلمان تحت لوای آن، دچار رنج فراوان شدند، و قانون دیگری که به یکی از قربانیان آن، ذیلا می پردازیم مشکل ساز شده اند،  از این رو، در جهانی زندگی می کنیم که دستگاه قضایی کشورها، کم و یا زیاد، استقلالی که از آب و هوا برای هر محکمه ایی واجب تر است، را این روزها از دست داده اند، و لذا بی اعتمادی بدین سیستم ها اشاعه یافته و از این رو، به صرف محکومیت متهمی، جامعه اش نه تنها از او متنفر نمی شوند، بلکه از اینکه مجرمی، به دام عدالت افتاده است، ناراحت شده و با او همدردی نشان می دهند و...

چرا که ملت ها به درستی فهمیده اند، فاکتورهای بسیاری در رای قضات دادگاه ها دخیلند، که از بیرون از دادگاه، بر رای و نظر قاضی تحمیل می شوند، و رای و نظر قاضی، دیگر برآیندی از قانون و وجدان انسانی قضات نیست، بلکه ناشی از هزار فاکتور سیاسی، امنیتی، مصلحتی، اجتماعی، فردی، جناحی و... دخیل در روند دادرسی هاست، و این آنها هستند که رای نهایی را شکل می دهند، و قاضی بخت برگشته دین و دنیای خود را بر باد داده و به انشا کننده و امضا کننده حکم تحمیلی تبدیل می گردد.

 نظام قضایی هند نیز نشانه هایی این چنینی از خود بروز داده است، آنان در کیس ویرانی و تفویض زمین باقی مانده از مسجد ویران شده بابری در ایالت اتارپرادش هند (دعوای بین اقلیت مسلمان و هندوهای افراطی) آبروی خود را به قمار گذاشتند، و اکنون وجدان جامعه هندی، و از جمله فعالین اجتماعی آن کشور، در سوک یکی از فعالین اجتماعی و مدافعین حقوق اقلیت های این کشور نشسته اند، که در چنگال عدالت قضایی این چنینی، در سنین کهولت گرفتار شد، آنقدر نگهش داشتند، تا در این بکش بکش ها تلف شود.

فعالین اجتماعی و... زیادی تلاش کردند تا پدر استن سوامی [2] آزاد شود، اما این امر محقق نگردید، تا در یک لجاجت امنیتی و... در زندان به کرونا مبتلا شد، و آنقدر در این هنگامه ابتلا، سیستم امنیتی هند وقت کشی کردند و او را به بیمارستان، دارو و درمان نرساندند تا بدین بیماری مرد.

پدر استن سوامی، یکی از فعالین حقوق قبایل (عقب مانده ترین سطح اجتماعی هند)، در سن 84 سالگی، پیرترین زندانی، در رابطه با کیس الگار پریشاد یعنی تجمع 35 هزار نفری بود که، در تاریخ 31 دسامبر 2017 در شهر پونا در ایالت مهاراشترا، به مناسبت دویست مین سالگرد نبرد کورگائون بیما، که توسط 260 سازمان NGO برگزار شد، اما به زد و خورد بین نیروهای امنیتی و مردم منجر گردید، بود؛

تجمعی که به تفکرات طبقاتی هندوهای باستان، و تقابلی که بین دالیت ها (یعنی پایین ترین قشر اجتماعی) و برهمنان (روحانیون و یا بالاترین قشر اجتماعی) هندوها وجود دارد، شکل امنیتی به خود گرفت، و به حرکتی بر ضد این نظام کاستی و طبقاتی تبدیل شد، و پلیس پونا این حرکت را به گروه های کمونیستی مسلح مائوئیست منتسب کرد و گروهی را در این رابطه دستگیر و روانه زندان نمود، که از جمله متهمین آن پدر استن سوامی بودند، و اینگونه یک تجمع مسالمت آمیز اجتماعی، به یک کیس امنیتی مبدل، و ایشان، یکی از گرفتاران این کیس بود، و تا مرگ از آن خلاصی نیافت.

اما آنچه این کیس را تبدیل به یک مورد برجسته در مطبوعات هند نمود، مظلومیت اقلیت های مذهبی در هند بود که در خلال قانون جلوگیری از اقدامات غیرقانونی، گرفتار دستگاه امنیتی و اطلاعاتی این کشور می شوند و در بستری از عدم رعایت تشریفات قضایی، مورد ظلم مضاعف واقع می شوند، چرا که این قانون به دستگاه ها قضایی و امنیتی اختیارات بیشتری برای ترک تشریفات قضایی و قانونی می دهد، و به رغم این که این متهم مدعی بود که در دوره مذکور حتی در پونا هم نبوده است، از آن خلاصی نیافت.

اقلیت ها و پیشکسوتان (سیاسی، اجتماعی، علمی و...) به عنوان یک قشر آسیب پذیر، باید مورد احترام و البته از حمایت بیشتری برخوردار شوند، و سیستم ها، قوانین و تربیت اجتماعی به طور کلی، طوری جهت دهی گردد که این گونه افراد کمتر دچار مشکل شوند، پدر سوامی هم در کهولت بسیار زیاد سنی و هم از اقلیت مسیحی بودند، که در این کیس هر دو نادیده انگاشته شد.   

"اجازه دهید این امید را داشته باشیم، که روزی انسانیت غالب خواهند شد."     پدر استن سوامی 

[1] - the Terrorist and Disruptive Activities (Prevention) Act, 1987  

[2] - Stanislaus Lourduswamy   متولد (26 آوریل 1937) و فوت 5 جولای 2021 که به اختصار استن سوامی نامیده می شد یک روحانی از اقلیت مسیحی کاتولیک در هند بود، که در 8 اکتبر 2020 توسط نهاد امنیتی آژانس بررسی های ملی ( National Investigation Agency) تحت قانون خاص جلوگیری از اقدامات غیرقانونی ( Unlawful Activities (Prevention) Act) دستگیر گردید، و دو روز پیش (14 تیرماه) در اثر کرونا در پیچ و خم دادگاه و قانون خاص مذکور گیر کرد و جان داد، وی در زندان چند روز علایم شدید بیماری را نشان داد، و تلاش وکلا و متهم برای برخورداری از دارو و درمان به جایی نرسید و در آخرین لحظات به بیمارستان منتقل شد که دیگر کار از کار گذشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

ایزد بی همتای من!

می دانم که مرا می شنوی!

اما نه آن شنوایی که همواره خیز بر انجام عملی دارد!

پا در رکاب اسب راهوار واکنش،

گویا تو انگار فقط برای شنیدن، نشسته ایی!

سنگ صبوری که،

میلیاردها دل،

رازها بر او، زار می زنند،

و او تنها شنونده ایی ست، صامت!

 

و تو ای هستی نیست شدگان!

هرگز آنی نیستی که من، تو را در ذهنم ساخته ام،

یا برایم ساخته اند،

هرگز آنی نیستی که دوست دارم باشی،

و یا انتظار داشتم که می بودی!

پا به رکاب اسب راهوار غضب و مهر!

که به مهری بنوازد، و به ظلم و تجاوزی راه غضب گیرد و...

گویا تو بر ظالم و مظلوم، تنها به نظاره نشسته ایی!

و آن دو، در حال خود غرقند،

بی تعرض، و یا دستگیری!

 

خدای من!

تو ما را به حال خود رها کرده ایی!

تو انگار هرگز آنی نیستی، که نیازی بر طرف کنی، دستی رسانی، گره ایی وا کنی و...

و انگار خزانه دارانت نیز،

دست به هیچ بخششی خارج از اسلوب و سیاق قوانینت نخواهند زد و...،

 

و من!

مثل زنبورهایی سرگردان کوه،

وز وز کنان بر هر گلی سرک می کشم، تا یکی را مراد دهنده، یا واجد داروی دردهایم یابم!

اما انگار نه مرادی می دهند، نه مراد دهنده ای را در قوانینت، سرشته ایی و...

و هر مرادی باید در نهج طبیعی، بی خلل، و منطبق بر طریق خاص نگاشته بر قاموس دنیای تو، بر آید و...!

 

ای محرم راز دل ها!

اما تو انگار، مرا از جویندگان مرادهای آسمانی ساخته اند،

چرا که همواره چشم به آسمان تو دارم،

تا مائده ایی از سر لطف، به رغم قوانینت، فرو ریزد،

و آن وقت تو را شکرگزار شوم!

اما!

گذشت زمان، بر من نیز روشن ساخت که، هرگز کاسه ایی بی دلیل نمی شکند، و ماستی به لطف و یا غضب تو نخواهد ریخت!

الا!

آنگاه که قوانین و سنت طبیعی ات، محقق شود، و موجودی را، مانعی در پیش پای در غفلت مانده اش، در افتد، و بر زمین خورد، تغاری بشکند، و جهان به کام کاسه لیسان گردد!

تغاری به اذن تو، سرنگون نخواهد گردید!

از حکمت تو به دور است، و به واقع اذنی در کار نخواهد بود!

چرا که از همان اول، اذن خود را در سنت و قوانین ثابت خود جاری ساختی،

و به کناری، به تماشای جریانش نشستی!

 

ای جبارترین جباران!

و تو چون جباران زشتخوی عالم ما نیستی،

که رسم و قانونی برای خلق بنویسی،

و خود، و اهل خود را از اجرای آن مستثنی کنی!

تو هرگز خود را فرای قوانین خود نوشته ات، نخواستی ببینی!

هر چند می توانستی در فرای همه آنان باشی؛

تو خود بر قوانین نگاشته بر دنیای بزرگ و منظمت، اصرار بیشتری بر اجرا و تحقق داری، تا مخلوقاتت!

 

ای مهربان ترین مهربانان!

با این حال،

تمام سلول های بدنم را، رسوب انتظاری فرا گرفته!

انتظار برای رسیدن مائده ایی از آسمان،

آسمانی که مدت هاست دیگر از آن نزولی، زین دست ثبت نکرده اند!

و منتظران نیز همواره طعمه شیادان بیرحمی، از خود شدند،

که به غارت داشته و نداشته ی آنان، بازار مکاره چپاول و سرگردانی چیده اند؛

 

خداوندگارا!

با این همه!

نمی دانم،

چرا باز می خواهم با تو، سخن از این دست بگویم!

گویا این عادت گدایان است که همواره به گدایی بنشینند، و سخن از فقر گویند، و انتظار مائده ایی که در افتد!

می خواهم دیگر بی نظرداشت به دستان دهنده ات!

تو را در عظمتت، ستایش کنم،

اما گویا باز مقهور قدرتت شده ام،

نمی دانم از ترس توست!

یا ناشی از کرنشی است، که ما انسان ها را در مقابل قدرت، به رکوع و سجود وا می دارد!

و چقدر بی مقدار است سجده و رکوع مقهور شدگان!

و چقدر بی اساس است ستایش چنین کرنش گران!

 

ایزد یکتای من!

نمی دانم تو را دوست دارم، یا از تو می ترسم و...

اما این را حس می کنم، که تمام سلول های بدنم، مرا به سوی تو می خوانند،

گرچه مملو از نیازم،

اما می خواهم، بی هیچ درخواستی، صدایت کنم!

اما نمی توانم، باری بدین گرانی از نیاز را، بر زمین نهاده، تنها و خالی و سبکبار سوی تو آیم!

 

ای مالک ملک هستی!

مانده ام،

چرا با همه این ها،  

که باز نمی دانم، درستند، یا نه؟!

اما، هر کدام از سلول هایم، مثل گداهای معروف سامرا،

تو را از آن دست، باز فریاد می کنند!

به خود که می آیم،

می بینم که با ما هرگز آنی نیستی که باید و شاید!

اما باز!

سلول به سلولم تو را می طلبند،

بی آنکه بدانم این طلب، از چیست،

بدنبال چیست،

آیا مقهور قدرت توام؟!

یا مشهون حضورت؟!

یا مفتون جمالت،

جمالت را، در میان ابرهای تیره راستی و ناراستی آموزه هایی که از تو دارم، گم کرده ام و...

اما انگار تو نمایندگانی در وجودم داری،

که ذره ذره وجودم را متوجه ات می سازند،

به سوی قبله ایی تنظیمم می کنند،

که تنها لایق انتها، به چون توست!

 از این روست که سعی دارم، تو را در ذهنم بسازم،

می دانم که ذهن و روانم، به وسعت اقیانوس هاست،

اما تو هرگز در آن جا نخواهی شد،

اما باز سعی می کنم،

تصویر واره ایی از تو در ذهنم بسازم، با آن خو بگیرم،

زین روست که تو را می سازم، و خراب می کنم،

و باز می سازم و دوباره خرابش می کنم،

 

و تو ای راهنمای سرگردانان!

نمی دانم روزی به تو خواهم رسید،

یا در سرگردانی ...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

چقدر دردناک است، وقتی این روزها می بینیم که محور عمده نبرد برای تسخیر ایالت خراسان ایران باستان، که مرکز ثقل فرهنگ، ادب و عرفان ایران و ایرانیان است، در سرزمینی جریان دارد، که حلقه وصل بین فرارودان و این سوی رود جیحون است، جاییکه بهاالدین ولد [1] بر بلندای سخن می نشست، و از حکمت و انسان زیستن، و تقوای انسانی در ملک خدایی می گفت، و مولانای بلخی در پای منطق سخن او بود که، بر بلندای جهان معرفت، کرسی استادی زد، و معلم بشر در انسان زیستن گردید.

اما اکنون کسانی بی شرمانه، پای در جای پای امثال مولانا و مردمان ادیب دیار او می نهند، که کوس رسوای جنایت، تجاوز، و افکار منحط و خشن آنان، انسان را به یاد مهاجمان ظالم دیگری از این دست می اندازد، که او و پدرش را از سرزمین های شرق ایران، آواره سرحدات غرب این دیار کردند، و از خانه و کاشانه به مهر ساخته اشان کندند،

هزار سال بعد از ناصر خسرو، امروز طالبان و فرهنگ و ایده خشن آنان، انسان را به یاد مهاجمان خونریزی می اندازد، که از غرب و شرق بر سرزمین اهورایی ایرانیان تاختند، و جز نکبت، ویرانی، غارت، کشتار، اسارت و آوارگی از پس خود بر جای نگذاشتند، کسانی که به نیابت از خدایی که تنها در مغز کوچک و خالی از مهر و حکمت خود آنان می زید، و احکامی که از سرزمین خشکیده اذهان مملو از ظلم آنان بر می آید، و دنیا را بر خلق خدا، به چنان جهنمی غیر قابل زیست و تحمل تبدیل کرده اند، که تا موج موج مردمان این سرزمین پاک، آواره سرزمین های غرب و شرق عالم شوند، با تابلویی شرم آور از پناهندگی، بر پیشانی آنان، که نشان می دهد از سرزمین هایی می آیند، که از ظلم و جور به نام خداوند یکتا، موج می زند، و اینان پناهندگان از ظلم و جوری اند، که از ناحیه مدعیان خدا می گریزند، و در سرزمین دیگران، به خدمت آنان در می آیند؛ و آنانی که بر سرزمین شان مسلط شده اند، بی شرمانه از "حق الناس" می گویند، و بر حق این مردم هیچ التفات و توجهی ندارند.

اما دریغ باید گفت، چراکه دشمن را به خانه ما راهی نبود، دروازه های آنرا خودفروختگانی، مغز و ذهن بر دشمن باخته، و یا گول خوردگان نادانی از ما، بر دشمن باز کردند، و به قول شاعر و بزرگمرد پارسی گوی ما، جناب حکیم ناصر خسرو [2] قبادیانی بلخی، که او نیز راه نجات ایرانیان را، پیوستن به اسماعیلیان دید، تا از جور نظام خلیفه گری بغداد نیشینان، و غلامان حلقه به گوش سلجوقی آنان، ایران را نجات دهند، او هزار سال پیش، این چنین درد جامعه خود را، در این شعر بیان داشت که :

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید [3]         گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست! [4]

چه کسی دروازه این مرز و بوم اهورایی را، بر نامردمان تفکر طالبانیِ خشک مغز و متحجر باز کرد، که بر کرسی شیر دره پنجشیر بنشینند؟! جز مردمان تاجیک و پارسی گویی که، یا همراهان سابق احمد شاه مسعود بودند، یا از هموطنان این خرمدین اند، که به زمانی بسیار کوتاه، یادشان رفت، تفکر طالبانی، از کدام آبشخور آلوده و خطرناکی، زهر خشونت و خشک مغزی می نوشد، که ضحاک وار تنها از مغز جوانان ما سیراب می شوند.

باعث تاسف است که، بدخشان، تخار، بلخ و... این روزها از مراکز سقوط خراسان، توسط دشمن شده اند، و در نظارگری جهانی از جهالت و بی مقداری ما پارسی گویان، این چنین زیر سم ستوران ناپاک دشمن در نوردیده می شوند، که تیشه را روزی به ریشه همه ما خواهند زد، آنان که خواب نظام خلافت اسلامی از نوع خلافت جور عباسیان در بغداد را، به شیوه امارات ظلم خلافتی می بینند، تا به وسیله غلامان حلقه به گوش سلجوقی خود، زهره از گردآفریدان و گژدهم ها بترکانند و بر آنان مسلط شوند، باید بدانند که این تفکر نیز چون اسلاف، محکوم به نابودی است، چرا که با انسان و انسانیت مطابق نیست.

[1] - پدر مولوی بلخی، او اندکی پیش از حمله مغول به دسیسه حکام و علمای دربار منطقه گرفتار شد، و به بهانه حج سرزمین خود را ترک گفت، و در سال 616 راهی غربت گردید، و نهایتا هم در شهر قونیه (ترکیه فعلی)، به سال 628 دیده از این جهان تنگ از عرصه داری خشک مغزان بی مقدار و اما ستیزه جوی، فرو بست.

[2] - حکیم ابو معین ناصر خسرو قبادیانی بلخی، متولد ۳۹۴ ه.ق در بلخ، که به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعه اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت، در جوانی به دربار غزنویان و سپس سلاجقه راه یافت. در سال ۴۳۷ به قول خودش از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی و دربار را رها کرد، و به سیر آفاق و انفس پرداخت و پس از پیوستن مکتب اسماعیلیان، و تبلیغ عقاید آنان، سلجوقیان کمر کشتن وی برستند، لذا به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ در یمگان مظلومانه وفات یافت. 

[3] -  روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست            واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:                         امروز همه روی جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز                                   می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد                           جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید                              بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی                            تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز                                وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی                              وانگاه پر خویش گشاد از چپ و ازراست

گفتا:عجب است این که زچوبی و زآهن                      این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست!؟

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید                          گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

[4] - این دود سیه فام که از بام وطن خاست           ازماست که‌برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست                ازماست که‌برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم                        با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست                  ازماست که‌برماست

یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است               با تاج وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها                            ازماست که‌برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم                                بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست                   ازماست که‌برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است                    زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست                     ازماست که‌برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم                   تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست                        ازماست که‌برماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟                  بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست                  ازماست که‌برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم                         از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست                     زماست که‌برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست                   یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست                      ازماست که‌برماست

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زمانبندی این صعود :

بیدار باش حدود ساعت 2 بامداد 12 تیرماه 1400

حرکت از میدان دربند ساعت 2 و 52 بامداد

جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 20 دقیقه صبح

بعد از استراحت و... حرک به سمت چشمه نرکس ساعت 5 و 52 دقیقه

چشمه نرگس ساعت 7 و 22 صبح

برداشت آب و حرکت به سمت قله توچال

قله توچال ساعت 9 و 48 دقیقه صبح

کل زمان صعود با احتساب نشست ها و استراحت 6 ساعت و 56 دقیقه

 

مسافت طی شده، مبنا محاسبه قدم شمار موبایل:

از میدان دربند :

تا جانپناه شیرپلا 7.9 کیلومتر

تا چشمه نرگس 11.5 کیلومتر

تا خط الراس چهارپالون 15.5 کیلومتر

تا قله توچال 17 کیلومتر

کرونا و شهر شب زنده دار تهران :

بازار شبانه در دربند، پذیرای میهمانان شبانه خود هست، که با انواع کباب و...، پذیرای کسانی اند که نیمه شب را اینجا می گذرانند، تهران شب هنگام نیز زنده و پویاست، و این خود نعمتی بزرگی است که شهر شب هنگام زنده باشد، و بوی مرگ و خاموشی بر آن نپاشیده باشند، به خصوص در این دوره کرونایی که موج جدید با ویروس دلتای هندی ایران را درنوردیده و مرگ و نابودی را برای جامعه ما به ارمغان می آورد و فضای دل مردم را فسرده و غمگین می کند؛

برگزاری انتخاباتی که لزومی برای اجرایش نبود، و مسئولینی که شرایط را سپید اعلام کردند، تا مردم در خیالی راحت فرو روند و اکنون عواقب آن، خود را نشان می دهد، هندی ها هم پیش از این، به همین عارضه دچار شدند، و موجی عظیم از کشتار بی سابقه را تجربه کردند، به طوری که آمار رسمی کشتار کرونایی بعد از انتخابات اخیر آنان به 400 هزار نفر رسید، که دنیا آمار درست آن را بیش از یک میلیون نفر برآورد می کند، و امروز دیگر ویروس دلتا که در خصوص انتقال، از سریع ترین هاست، ایران را نیز فرا گرفته است، و به قول رییس جمهور این به دلیل گردهم آیی های برگزار شده برای انتخابات شوراهاست؛ و البته از تحقق وعده های تزریق واکسن، آن هم از نوع ایرانی اش، که گفته می شود حتی چند برابر نمونه خارجی هزینه روی دست مردم خواهد گذاشت و... هم اثری نیست، و تصاویری که از نزاع بزرگسالان بیحال و جان ما که برای دریافت دوز دوم تزریق خود، مثل صحنه هایی رسوا در مراکز واکسیناسیون خود را نشان داد، که حرمت اکابر نیز از بین رفته، اما اینجا در دربند مردم بی خیال این اوضاع، کنار کبابچی ها، که  چنجه و بال و بازوی کبابی عرضه می کنند، و بوی عطر کباب شان در فضا پراکنده است، می پلکند و همین غذا فروشی ها هستند که تهران را به شهری زنده در شب تبدیل کرده اند.

به رغم این، از مسیر رستوران ها که خارج می شوی، جز آن دونده ایی که هفت روز هفته را در این ساعات می دود، و هر بار که او را دیده ایم، حتی یک ارتباط کلامی در حد یک درود و سلام هم نتوانستیم، با او برقرار کنیم، و هر بار بی توجه به ما، در حال دویدن از ما می گذرد، و حتی قسم "تو رو جان خودت درود" هم باعث نشد که روی به ما برگرداند، و با ما سخنی گوید، او تنها همراه ما در مسیر صعود است، که البته در مسیر هتل اسون، همواره راهش از ما راه جدا می شود، و این که از کجا دویدن را آغاز و تا کجا می دود، مشخص نیست.

شنبه و مسیری خالی از همنورد :

ماه نیمه امشب از پشت ابرها بیرون آمد، و راه را کمی روشنایی داد، زیبایی مهتاب، مرا به یاد دوستانی می اندازد، که خوش سلیقگی به خرج داده، نام دختران خود را مهتاب و... می گذارند، در این بامدادان یکی از آنها جلوی نظرم بود، و با خود می گفتم، او پیش از این که ما مهتاب، را درک کنیم، بر زیبایی این نام پی برده، و نام دختر خوش خلق خود را مهتاب گذاشته است. و بسیاری دیگر از نام های ایرانی که بر دختران نهاده می شوند، مثل مهتا، ماه منیر، مهسا، ماه بانو، مهگل و.. هندی ها هم به ماه چاندنی می گویند، و در ادبیات آنان نیز در وصف مهتاب می توان زیبایی های زیادی دید،

تا جانپناه شیرپلا هیچ همنوردی را در پس و پیش خود ندیدیم و ملاقات نکردیم، اما در جانپناه دوتن از همنوردان حاضر بودند که شب را آنجا گذرانده بودند، و اکنون با آمدن ما به پایین بر می گشتند، ظاهرا حال یکی از آنها مساعد نبود، این بود که بر می گشتند. در مسیر چشمه نرگس هم تا انتهای مسیر هیچ همنوردی را در پس و پیش خود ندیدیم، ما بودیم خودمان، هم چنین مسیر پیازچال، اما در روی مسیر سنگ سیاه، اوضاع کمی فرق می کند، این مسیر، از مسیرهای اصلی صعود است، که همواره صعود کننده دارد، امروز هم 5 نفر را در یک گروه دو نفره، و بقیه یک نفره دیدیم، که صعود می کردند، و یا از قله بر می گشتند، ما که رسیدیم قله، هیچ کوهنوردی را در آنجا نیافتیم، اما با در پیش گرفتن مسیر نزول، کسانی بودند که به سوی قله می آمدند، که تعدادشان، به 8 الی ده نفر می رسید، امروز با خودم گفتم بگذار بی اعتنا از کنارشان بگذرم و مثل همیشه که سلام و درودی رد و بدل می کردم، نباشم و سکوت کنم، دیدم از قضا فقط یک نفرشان که او را در روزهای قبل هم دیده بودیم، به من واکنشی نشاد داد، بقیه بی هیچ احوال پرسی و.. از ما گذشتند.

شنبه را باید شاید یکی از خلوت ترین روزهای صعود در هفته، به توچال نامید، بین 80 تا 90 درصد صعودها در جمعه انجام می شود و بقیه در بین هفته تقسیم می گردد.

نخ بند کفش اضافی از ملزمات جدی صعود:

هر کوهنوردی باید وسایل ضروری را با خود در مسیر صعود حتما به همراه داشته باشد، آب، غذای مناسب و کافی و با نظر داشت احتمال حادثه، و کوه مانی؛ مختصر اما مفید، مثل غذاهای قند دار از جمله خرما و...، کالری دار مثل اجیل ها و... لباس اضافی و... اما داشتن دو الی سه عدد بند کفش اضافی در کوله هر کوهنورد ضروری است، چیزی که امروز باعث شد تا صعود ما با اختلال مواجه نشود، بند کفشی بود که در جیب کوله خود داشتم،

کفش کوهنوردی اساسی ترین پوشش کوهنوردان برای داشتن صعودی ایمن، راحت و سلامت است، اما در کوه همواره باید آماده حوادث غیر قابل پیش بینی بود، ما شاهد مرگ کوهنوردان بسیار بزرگی بودیم که به دلیل نداشتن کفش مناسب صعود، جان خود را متاسفانه از دست داده اند، حادثه امروز نشان داد که می تواند در هر مرحله از کوهنوردی کار شما مختل و با مشکل مواجه شود،

کفش هایم بسیار سالم و حداقل برای یکسال کوهنوردی سالم و کاری به نظر می رسید، اما به قهوه خانه رجب که رسیدم ناگهان احساس کردم، کفشم گشاد شد، خوب که نگاه کردم درست در کف پا، چسب کفش خود را رها کرده و بدنه از کف در حال جدا شدن بودند؛ به حدی که پیش بینی من این بود که با ادامه مسیر به سوی شیرپلا، با این روندی که باز شدن کفش آغاز کرده، نرسیده به شیرپلا، کف کفش جدا شود، در این لحظه به این فکر بودم که چه باید کرد، ناگهان به یاد بند کفشی افتادم که می توان بست و از گسترش این مشکل جلوگیری کرد، لذا کف کفش را با یک نخ کفش اضافی که داشتم، بستم، و مسیر را تا شیرپلا ادامه دادم، اگر این ترفند جواب داد که خوب و اگر نداد، راه بازگشت بگیرم، که خوشبختانه به رغم باز شدن کف کفش اما این نخ از گسترش آن جلوگیری شد و صعود به انجام رسید، و برگشتیم ولی کفش غیرت کرد و ما را منزل رساند.

در طول جنگ نیز ما همواره این بند کفش ها را، علاوه بر چفیه که خود باند زخم محسوب می شد، با خود داشتیم که چنانچه جراحتی پیش می آمد و یا شکستگی این خود بهترین وسیله برای آتل بندی و جلوگیری از خونریزی بود.  

میزان آب مسیر هر روز کاهش می یابد، و از دفعه قبلی که در چشمه نرگس حاضر شدم، کاهش آب های جاری محسوس است، تابستان چهره نشان می دهد، و لکه های برف اگرچه هنوز هستند، اما به سرعت در حال ذوب هستند.

همچنان لکه های برف بر سرکچال ها و کهار و ناز و به خصوص علم کوه دیده می شود، گرچه امروز دماوند غرق در ابر و مه بود و او را دیگر ندیدیم.

Click to enlarge image IMG_1510.JPG

آخرین یال در این تصویر یال لزون است که هب چشمه پیازچال منتهی می شود

  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات :

"در دوره دانشجوی ام، توفیق حضور در کلاس درس اساتید تربیت یافته در دوره های مختلف تاریخ دانشگاهی ایران را داشتم، اساتیدی که پرورش یافته در دهه های سی، چهل، پنجاه و شصت خورشیدی در ایران و خارج کشور بودند، اساتید درس آموخته سوییس، فرانسه و...که هرچه قدمت بیشتری می یافتند، معمولا کلاس های شان جذاب تر و پر مغز تر بود، و انسان را شیفته علم، و عمق دانش، و روح بزرگ خود می کردند، اما امروز با درک حضور در محفل این دانشجوی هنر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، در دهه پنجاه خورشیدی، متوجه شدم که دانشجویان دوره متاخر، نیز خود نابغه هایی از همان دست بودند، و اساتید و شاگردان هم در هر دوره در شان هم اند.

نکته دیگر که با مرور این خاطرات انسان را به خود جلب می کند این که ایرانیان اگر بخواهند به جایگاه اصیل ایرانی خود، یعنی داشتن مشخصات متمایز کننده این ملت تاریخ ساز باز گردند، چاره ایی جز بازگشت به متون اساسی، و اصیل ادب و فرهنگ خود ندارند، و هرچه دوری ملتی از اصالتش افزایش یابد، در باتلاق بی هویتی بیشتر فرو خواهند رفت، و در صورت چنین بازگشتی، حتی در زندگی مادی و اجتماعی آنان نیز راه گشا خواهد بود. روح پهلوانی، جوانمردی، غرور انسانی و اخلاقی و... شاخصه های ایرانیان اصیل است که در منش و شخصیت کوچک و بزرگ این ملت بروز و ظهور یافت، تا ایران، ایران شود.

تجربه ایی که ذیلا می آید، خاطره دانشجوی نخبه هنر کشورمان است، که در دوره بروز، و ابتدای نخبگی اش، هنر خود را با ممزوج کردن آن، با بازمانده ها از ادب و هنر پیشینیان، به اوج رساند، و علاوه بر آفرینش های هنری قابل توجه، و کسب مقامات بزرگ هنری در داخل و خارج ازکشور، افتخاری برای خود، خانواده و کشورش می باشند."

اما خاطرات :

هنر نقاشی را، در سنین اولیه و دوره های مقدماتی تحصیل در اصفهان، پیش از ورود به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، آغاز کرده بودم بخصوص که تولیدات هنر نقاشی ام به زودی جنبه تجاری به خود گرفت، و کارهایم، به لطف یکی از اهل تجارت، در این شهر هنر ایران، مشتری خود را می یافت، و به فروش می رفت، و درآمد حاصل از آن را روانه جیبم، که با آرزوهای جوانی ام مملو بود، می کرد، یادم هست وقتی وجه فروش اولین کار هنری ام را دریافت داشتم، هزینه خرید دو عدد شلوار جین Livis شد، و مرا خوشحال روانه منزل مان کرد.

پیش از آمدن به تهران در دوره دبیرستان در حالی که در رشته ادبی درس نخوانده بودم، ولی روی اشعار حافظ و... به سبب علاقه ایی که به ایشان داشتم، خودم به صورت خودجوش کار کردم، و البته در کنار درس، در کار طراحی و نقاشی نیز مشغول بودم، و از این اشعار در مایه های هنری، سبک و رشته نقاشی ام، سود می جستم، این ویژگی را هم داشتم که هرگز در کلاس، مثل دیگر دانش آموزان ساکت و غیر فعال نباشم، و ترس کاذبی هم از جوّ کلاس، و از استاد در وجودم نبود، این خصوصیت را در دوره دبیرستان بارها بروز دادم، مثلا در درس فیزیک و...، ولی در عین حال، آنجا اصفهان بود و اکنون در کلاس های درس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که خود مقصد انسان های خاص در جامعه هنری ایران بود، دچار  این ملاحظه شده بودم که چنانچه با لهجه شهرستانی و اصفهانی ام، لب به سخن باز کنم، این احتمال می رفت، که مورد تمسخر و یا خنده حاضرین قرار گیرم،

آن روز در اولین جلسه درس زبان و ادبیات فارسی، که از دروس عمومی دانشگاه قرار گرفتم، استاد دکتر تبرّا، در بالای سِن کلاس پر تعداد جلسه اول این درس، پشت کرسی استادی نشسته بود، و در پیشاپیش او حدود 250 دانشجو از رشته ها، دانشکده ها و سنین مختلف، ساکت و آرام، حاضر شده بودند، که ناگهان استاد مدعی شدند :

"کلاس و سطح عرفان و عشق جناب مولانا جلال الدین محمد بلخی، از سطح و کلاس عرفان و عشق جناب حافظ شیرازی بسیار پیش است و مولوی در عرفان از حافظ جلوترند"، و این استاد، مبنای استدلال خود را بر مقایسه دو مصداق در اشعار این دو ستون ادب و عرفان ایرانی، قرار دادند، همچنان که حافظ می فرمایند :

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها      که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها [1]

اما در مقابل جناب مولانا در این زمینه می فرمایند :

عشق از اول چرا خونی بود     تا گریزد آنک بیرونی بود  [2]

سپس استاد دکتر تبرا بدون اشاره به زندگینامه، سیرو سلوک و اینکه آندو، چطور زیسته اند، و منش آنان چگونه بوده است، [3] صرفا با استناد به این ابیات صادر شده از این دو عارف سالک، یک چنین نتیجه کلی گرفتند، و مدعی شدند، که به دلیل اینکه مراحل عشق مولانایی، از آخرین مرحله عشق حافظی، شروع می شود، بدین صورت که، آغاز عشق مولانا خونین است، و این همان زمانی است که، افتادست "مشکل ها"، اما عشق حافظ در یک فضای صلح و آسانی آغاز می شود و دوره ایی را طی می کند تا به مرحله افتادن "مشکل ها" برسد، از این رو عشق مولانا از مرحله بالاتری آغاز می شود، و عشق حافظ ابتدا و انتهایش در مرحله پایین تری، به لحاظ عرفان و سلوک از مولانا قرار دارد، و در واقع کلاس آخر عشق حافظ، کلاس اول عشق مولاناست، و تازه او شروع به عشق ورزی می کند".

اما گرچه استاد دکتر تبرا متخصص در ادبیات بود، و در عرفان ممکن بود که تخصصی نداشت، و می خواست در واقع، در خصوص سبک شعر آن دو بحث کند، اما یک استدلال ریاضی کلی را عنوان کردند، و گفتند که: اول راه عرفانی مولانا، آخر راه عرفانی جناب حافظ بوده، که این استدلال از دو بیت شعر این دو، استخراج می شد، لذا با توجه به تسلطی که بر اشعار بزرگان شعر و ادب فارسی، و از جمله، و به خصوص حافظ داشتم، در این لحظه، سکوت محض جاری در کلاس مشترک درس عمومی، در مبحث ادبیات را، با همه مشخصات مخوفش، شکستم، دست خود را بالا برده، سخن استاد دکتر تبرا را قطع کرده، و جناب استاد نیز متواضعانه سخن خود را قطع کردند و گفتند بفرمایید :

گفتم : "استاد! با نظر شما پیرامون تفوق عرفان مولانا، بر سطوح عرفانی و عشقیِ جناب حافظ موافق نیستم، ما با استدلال به همین دو شعر که شما بیان فرمودید، و چنین نتیجه ایی گرفتید، می توانیم برعکس هم نتیجه بگیریم، یعنی عکس آنچه شما می فرمایید."

در این لحظه استاد مکثی کرد، و بیدرنگ مرا به بالای سِن کلاس، و مقابل تمام دانشجویان حاضر در این درس دعوت کرد و گفت، "بفرمایید اینجا، و استدلال خود در این نقض نظرم را، تشریح کنید."

من هم از جای خود برخاسته و بالای سن رفتم، استاد هم از جای خود برخاست و ایستاد، و کرسی درس را در بین آن همه دختر و پسر، کلاس بالایی ها و... بدست من داد، و گفت بفرمایید؛

من نیز خود را جمع و جور کردم و گفتم:

"استاد! مسیری که مربوط به عشق حافظی است، این مسیر را جناب حافظ به نیکی و صلاح، طبق گفته خودش در این شعر، اینگونه که تشریح کرده است، طی نمودند، که می فرماید، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها، و راه عشق را بدون دردسر طی کردند، و اما بعدها در این مسیر، به مشکل خوردند، که افتاد مشکل ها؛

اما آقای مولوی نه، در مراحل عشق از همان اول، به دست انداز و سختی افتادند، و از این می شود نتیجه گرفت که برعکس استدلال شما، حافظ این مسیر را بهتر و پخته تر رفته اند، که حداقل اولِ راه را به آسانی طی کرده، و سپس دچار مشکل شدند؛ شما اگر تفسیر خود از این مبحث عوض کنید، خواهید فهمید که چنین نیست، چراکه تفاوت شعر این دو شاعر بزرگ در مسیر عشق و عاشقی و سلوک عرفانی، تنها در زندگی و حوادثی است که بر آنان گذشته، و باید در آن مبحث جست، نه در سطح عرفانی و عشق آنان؛

جناب مولوی سلوک عرفانی و عشقی خود را در سختی و... شروع کردند، و از همان اول دچار سختی ها شدند، و لذا آنگونه بر او گذشت، و از آن، آنگونه توصیف داشتند، ولی حافظ با درایت خود در این مسیر، در ابتدا دچار سختی نشد، ولی در اواخر سلوک عرفانی اش، مصائب به وی رو کردند، و این تقدم و تاخر در ابتلا، نشان از سطح عرفانی، و بیش و کم بودن سطوح عرفانی و عشقی آنان نمی تواند، باشد".

بعد از این استدلال و آنچه من در آن آوردم، استاد کمی در فکر فرو رفت و البته معلوم بود که نکاتی که گفته ام، مورد توجه استاد دکتر تبرا هم قرار گرفته، این بود که من نیز بدون اشاره به زندگی آنان، با استفاده از همین دو بیت، استدلال استاد را به چالش کشیدم، از این رو استاد دکتر تبرا نیز بعد کمی درنگ تمام تکبر استاد شاگردی را کنار گذاشت و گفت : "آفرین"، و همه کلاس هم به افتخار من کف مرتبی زدند، و سپس استاد، بزرگواری خود را به سان بزرگان علم و ادب، آشکارا بروز داد و در ادامه گفتند :  

"من همینجا نظر خود را تغییر می دهم، و از نظر سابق خود باز می گردم، و نمره الف (بالاترین نمره کیفی) را در همین اولین جلسه ترم، به این دانشجو تقدیم می کنم، چرا که به اندازه یک فوق لیسانس ادبیات، فهم و تحلیل ادبی دارند."

من البته نمی دانستم که اینطور می شود، و به کار بدینجا ختم می شود، و هم نمره الف را دریافت داشته، و هم تحسین ایشان را بر می انگیزم، و مهمتر از همه بسیاری از دانشجویان را دیدم که متقاضی اند که من بیشتر حرف بزنم، چرا که بسیاری از آنان شیفته گویش و لهجه شهرستانی و اصفهانی من شده بودند.

اما طنز کار اینجا بود که با دریافت نمره الف از استاد دکتر تبرا، در همان جلسه اول ترم، دیگر چندان تعهدی به شرکت در کلاس های درس ایشان نداشتم، و شیطنت های دانشجویی و سرگرمی های آن دوران، ما را مجاز کرده بود که در درس ایشان حضور نیابیم، و استاد نیز این درشتی را بر ما بخشید و نمره الف را طبق قولی که داده بودند به من داد.

نمی دانم الان، استاد دکتر تبرا زنده اند یا به رحمت ایزدی پیوسته اند، در عین حال اگر زنده اند خداوند به ایشان طول عمر بدهد، و اگر به رحمت ایزدی پیوسته اند، خدایش رحمت کناد.

راوی این خاطرات : استاد حسین صدری، هنرمند نقاش و اندیشمند ایرانیست که آوازه هنر ایشان مرزهای جغرافیایی ایران را در نوردیده است، ایشان دارای نشان درجه یک هنر در زمینه نقاشی، و از نامداران عرصه هنر ایرانند.

[1] -  الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها            که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید            ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم        جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید        که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل         کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر       نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

[2] -    یک جوانی بر زنی مجنون بدست            می‌ندادش روزگار وصل دست

بس شکنجه کرد عشقش بر زمین                     خود چرا دارد ز اول عشق کین

عشق از اول چرا خونی بود                               تا گریزد آنک بیرونی بود

چون فرستادی رسولی پیش زن                        آن رسول از رشک گشتی راه‌زن

ور بسوی زن نبشتی کاتبش                             نامه را تصحیف خواندی نایبش

ور صبا را پیک کردی در وفا                                از غباری تیره گشتی آن صبا

رقعه گر بر پر مرغی دوختی                              پر مرغ از تف رقعه سوختی

راههای چاره را غیرت ببست                             لشکر اندیشه را رایت شکست

بود اول مونس غم انتظار                                  آخرش بشکست کی هم انتظار

گاه گفتی کین بلای بی‌دواست                         گاه گفتی نه حیات جان ماست

گاه هستی زو بر آوردی سری                           گاه او از نیستی خوردی بری

چونک بر وی سرد گشتی این نهاد                     جوش کردی گرم چشمهٔ اتحاد

چونک با بی‌برگی غربت بساخت                        برگ بی‌برگی به سوی او بتاخت

خوشه‌های فکرتش بی‌کاه شد                          شب‌روان را رهنما چون ماه شد

ای بسا طوطی گویای خمش                            ای بسا شیرین‌روان رو ترش

رو به گورستان دمی خامش نشین                     آن خموشان سخن‌گو را ببین

لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان                            نیست یکسان حالت چالاکشان

شحم و لحم زندگان یکسان بود                          آن یکی غمگین دگر شادان بود

تو چه دانی تا ننوشی قالشان                           زانک پنهانست بر تو حالشان

بشنوی از قال های و هوی را                             کی ببینی حالت صدتوی را

نقش ما یکسان بضدها متصف                            خاک هم یکسان روانشان مختلف

همچنین یکسان بود آوازها                                 آن یکی پر درد و آن پر نازها

بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف                           بانگ مرغان بشنوی اندر طواف

آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط                              آن یکی از رنج و دیگر از نشاط

هر که دور از حالت ایشان بود                              پیشش آن آوازها یکسان بود

آن درختی جنبد از زخم تبر                                  و آن درخت دیگر از باد سحر

بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ                            زانک سرپوشیده می‌جوشید دیگ

جوش و نوش هرکست گوید بیا                            جوش صدق و جوش تزویر و ریا

گر نداری بو ز جان روشناس                                رو دماغی دست آور بوشناس

آن دماغی که بر آن گلشن تند                             چشم یعقوبان هم او روشن کند

هین بگو احوال آن خسته‌جگر                              کز بخاری دور ماندیم ای پسر

[3] - البته در تاریخ زندگی مولانا و حافظ هیچ سند معتبری وجود ندارد که چگونه زندگی کرده اند، آنچه از زندگینامه آنها وجود دارد، صرفا تاریخیست بدون استنادات علمی،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

زمانبندی این صعود به قله توچال از مسیر جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، لزون و خط الراس

کل زمان صعود 7 ساعت و 30 دقیقه با محاسبه زمان استراحت و حرکت در جمع؛

بیدار باش حدود ساعت 2 بامداد  9 تیرماه 1400

حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 بامداد

اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و هشت دقیقه صبح

استراحت و... به مدت حدود 25 دقیقه

ساعت 6 و 15 دقیقه، گردنه کلکچال

ساعت 7 و 11 دقیقه، چشمه پیازچال

حدود نیم ساعت استراحت و...، چشمه پیازچال

حرکت ساعت 7 و 44 دقیقه به سمت قله لزون

قله لزون ساعت 8 و 42 دقیقه

ساعت 10 و 30 روی قله توچال، صعود به پایان رسید.

 

طول مسیر صعود:

دوست همنوردم از طریق موبایل خود به محاسبه طول مسیر پرداخت که اعداد زدیر بدست آمد:

 از پارک جمشیدیه :

تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ۸ کیلومتر

تا گردنه بین شیرپلا و قله کلکچال ۱۲ کیلومتر

تا چشمه پیاز چال ۱۴ کیلومتر

تا قله لزون ۱۸ کیلومتر

تا قله توچال ۲۳ کیلومتر

البته ارقام حدودی و بر اساس محاسبه قدم شمار موبایل است،

یکی از همنوردان دیگر، از قول مشهور، این مسیر را 17 کیلومتر اعلام می داشت.

 

معضلی به نام افغانستان و ملت مظلومش :

نوجوانی حدود 18 یا 19 ساله مشغول جاروب کردن خیابان است، و من منتظر رسیدن همنوردان، تا به صعودمان برسیم، سعی کردم احوالپرسی و خبرگیری از او داشته باشم، حال پاسخ ندارد، گفتم مشکلت چیه، گفت مریضم، و دوست نداشت که صحبت را ادامه دهد، از همزبانان کشور همسایه است، شاید می ترسید که مشکلی برای اقامتش و... پیش بیاید و به سرعت از من عبور کرد؛

یکی دیگر از همین ها، و در همین سن و سال، که در همین نوع کارها فعال است، هر روز پیگیر و التماس دعا دارد، که برایش یک خط موبایل اعتباری جور کنم، ولی متاسفانه با شرایط تروریسم و جنایتی که این روزها کل افغانستان را در نوردیده است، وقتی حاکمیت کشورمان با این دستگاه عریض و طویل امنیتی نمی تواند، به خود اجازه دهد، چنین سرویسی را در اختیار این مهمانان مقیم کشور خود قرار دهد، ما مردم عادی چگونه می توانیم به خود اجازه دهیم که چنین کنیم، و واقعا چقدر ریسک این کمک ها بالاست.

 

کرونا از کسانی می کُشد که بیشتر مراعات می کنند؟!

به زودی اتومبیل تیبای سفید رنگ حامل همنورم رسید، و مرا نیز برداشتند تا به سمت مبدا صعود خود در پارک جمشیدیه برویم، سوار که شدم با جوانی مواجهه شدم که سبیل و هیکل و قیافه اش مرا درست یاد سوژه مطلبی انداخت که تحت عنوان "دریچه ایی به زندگی و افکار خادمان ظلم و تعدی، دیوسازان دیوصفت" ترجمه کردم که به قلم "خانم "عصمت آرا" خبرنگار زن فعال هندی نوشته شده و در وایر ایندیا تحت نام “One-Man Hindutva Army” منتشرش کردم؛ که در مورد زندگی و فعالیت های یک فعال متعصب مذهبی هندوی افراطی تهیه شده بود، که آنقدر در فقه و فرهنگ مذهبی خود غرق و تعصب داشت، که در حالی که خود در چهل سالگی قرار داشت، هنوز وقت ازدواج نکرده بود، اما شغلش را خدمت به مذهب و حدود شرعی و عرفی آن قرار داده بود، عمده فعالیت اجتماعی اصلی اش این بود که پاسدار اجتماع ش در مقابل رشد اسلام باشد، و راهکارش جلوگیری از ازدواج دختران جامعه اکثریت هندو، با پسران جامعه اقلیت مسلمان در هند قرار داده بود، و چنان در جامعه خود، شناخته شده بود که از هر نقطه ی هندف چنین گزارشی بدو می رسید، خود را فورا بدانجا می رساند و به هر زور و... بود، مانع از این ازدواج آن دو می گردید، تا مبادا هندویی در خلال یک ازدواج مسلمان شود و...؛

چهره و نوع پوشش لباس و چاقی و لاغری این راننده، با سوژه آن مطلب من انگار مو نمی زد؛ احساس کردم "ویجای کانت چوهان" از هند آمده و امشب ملاقاتی رو در رو با ما خواهد داشت، اما این راننده بدون هیچ گونه ماسکی و امکان پیشگیری از کرونا، رانندگی می کرد، لیکن به رغم این قیافه، احساس کردم اهل دعا و ذکر هم هست، چرا که نوشته ایی از این قبیل را، با کاغذی چسبدار روی داشبورد اتومبیل خود، درست در مقابل من، نصب کرده بود، گویا که می خواست، از ناحیه سرنشینی که اینجا نشسته است از خود رفع بلا کند! بعد که در فرصت مقتضی آنرا خواندم، نوشته اش با این مضمون بود:

بسم الله الرحمان الرحیم

"وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ۚ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ ۚ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ

و در آن هنگام کوهها را بنگری و جامد و ساکن تصور کنی در صورتی که مانند ابر (تند سیر) در حرکتند. صنع خداست که هر چیزی را در کمال اتقان و استحکام ساخته، که علم کامل او به افعال همه شما خلایق محیط است.

(سوره نمل آیه 88)

کمی که در سکوت رفتیم از او سوال کردم، شما واکسن کرونا زدی؟ این سوالم معنی این را در خود مستتر داشت که این چنین بدون ماسک مسافر می بری؟! پاسخ داد نه، و انگار منظور مرا این این سوال خوب فهمیده بود که ادامه داد :

"کرونا مساله مهمی نیست، مثل همین سرماخوردگی های معمولی است، از هر صد نفر 2 نفر مبتلا می شوند، و از این 2 نفر هم دو درصد می میرند، اینقدر که بزرگش کرده اند نیست، کرونا بیشتر از کسانی کشته است که از دیگران رعایت بیشتری می کنند، و من این را تجربه کردم، بدن ما خدا را شکر در مقابل کرونا مقاوم است، من همیشه هفته ایی یکی دو بار قرص سرماخوردگی می خورم، و یک بار هم مبتلا شدم و خوب شدم، ما با کرونا مشکلی نداریم، تازه این چیزها دست خداست، کسی را بخواهد ببرد، می برد، و کسی را نخواهد، کرونا که سهل است، هیچ چیز دیگر نمی تواند از جا بکند، وقتی خدا بخواهد، کودک شش ماهه را با پدر و مادرش می برد، همانطور که از ما برد، و اگر نخواهد هم که هیچ چیز نمی تواند ببرد".

منطق بی اساسش طوری بود که دیدم جای هیچ گونه بحثی وجود ندارد، او را در این محیط شب به طرف مقصد راهنمایی کردم، تا موبایل خود را کنار بگذارد و حواسش به جلوی اتومبیلش باشد، چرا که دقت او به مسیریاب سرویس، او را از رانندگی موثر و هوشیارانه دور می کرد، به زودی با رسیدن به مقصد از این خطر انگار جستیم، و با پیاده شدن از اتومبیلش نفس راحتی کشیدیم. بعد از پیاده شدن، دوست همنوردم از کله خرابی این راننده کرایه کش گفت، که چطور توانسته با مصیبت فراوان او را به اینجا برساند، تا مرا هم بردارند، می گفت اعصاب مرا هم قبل از رسیدن به شما، به ریخته بود.

ادامه مسیر :

پارک جمشیدیه با لامپ های زیادی ه در آن روشن است، روشن تر از قبل به نظر می رسد، تعطیل است اما جوانان در آن حضور دارند، دو جوان در جلوی رستوران پارک با آغوشی باز، و با محبت به استقبال ما آمدند، و از مسیری که در صعود می رویم پرسیدند، و این که دوست دارند یک بار آنها هم به کوه بروند، یکی از آنها که تصور می کرد، نور سبز مزار شهدای گمنام کلکچال، همان مقصد و قله است، پرسید چگونه باید به آنجا رفت، بدو گفتم، آن نور یکی از شش منزلی است که تا قله در پیش است، در عین حال باید کفش مناسب کوه پوشیده و ابتدا، تا همان نور، چند بار رفت و برگشت، سپس قصد قله را نمود، و در این مسیر حتما باید با افراد راه بلد همراه شد.

مسیر صعود امروز که چهارشنبه است، بسیار خلوت می نماید، و تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، هیچ کوهنوردی نه بالا رفت، و نه پایین آمد، ماه نصفه و نیمه است، اما همین هم به اندازه کافی زمین مسیر حرکت ما را روشن می کند، در اردوگاه برای کمی استراحت نشستیم، دیگر حتی سگ ها هم اینجا نیستند، تنها صدای شرشر آبی می آید که بر حوزچه ایی می ریزد، چند لقمه ایی برداشتیم، و کمی آب، که نوشیدن ما را تا چشمه پیازچال تامین کند، و حرکت کردیم، به رغم این که روزها کوتاه می شود، و باید تاریک تر باشد، اما انگار هر بار هوا روشن تر می شود!

در حال خروج از محوطه اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بودیم، که دیدیم یک نفر انطرف زیر سقف نشسته است، او پیش از ما به اینجا آمده، و آنجا خواب بود، و صدای حضور ما انگار بیدارش کرده بود، مقصد او قله کلکچال است، از او هم رد شدیم، و راهی مسیر صعود، بین اردوگاه و گردنه بودیم که 5 نفری را دیدیم که در گروه های دو و یک نفره به سوی اردوگاه کلکچال می آیند، در جلوی ما هم یک گروه چهار نفره انگار با فاصله نیم ساعت از ما جلو بودند، نزدیکی های گردنه کلکچال یک نفر را دیدیم که پایین می آید، نوجوانی بود با حدود 17 الی 18 سال، تپل و درشت هیکل، با خود پلاستیکی پر از آشغال داشت، و شاخه ایی که معلوم بود از بیدهای مسیر شکسته شده بود، هنوز حتی به صورت کامل خشک نبود، شاید هم کسی دیگر شکسته بود و او آنرا برداشته، و باتوم خود قرارش داده بود، این چماق نسبتا کلفت به اندازه قدش بلندی داشت، و به طرز بسیار ناشیانه ایی بدون هیچ ابزاری از درخت ها شکسته بودند، و لذا هنوز پوست درختی که از آن کنده اند، بر انتهای آن آویزان بود.

به ما که رسید از او پرسیدم کی صعود کردی که اکنون بر می گردی؟ گفت ما دیشب کوه آمدیم و شب را در چشمه پیازچال خوابیدیم، و من باید بروم مدرسه کارنامه بگیرم، لذا از گروه 20 نفره دوستان همنورد خود جدا شدم، آنها عازم قله شدند و من باز می گردم، یک شلوار نظامی و پیراهن آکار سه دکمه بیشتر بر تن نداشت؛ گفتیم سرد نبود؟! گفت چرا خیلی سرد بود ولی شب را به هر وضعی بود صبح کردم! به او آفرین گفتم که زباله های مسیر را جمع کرده است و با خود به پایین کوه می برد، اما به او توصیه کردم که یک کوهنورد باید سعی کند دستش هنگام حرکت خالی و آزاد باشد که اگر خدای نکرده در جایی سُر خورد، از دست خود به سرعت بتواند برای نجات خود استفاده کند،

پیشنهاد دادم پلاستیک پر از رباله خود را به کمربندش ببند تا یک دستش آزاد شود، از پیشنهادم استقبال کرد، ولی کمربند را روی شلوارش آنقدر محکم بسته بود که نتوانست با چماقی که در دست دیگرش داشت، این کار را انجام دهد، رفتم کمکش کنم، دیدم کمربندش به قدری سفت است که به راحتی امکان پذیر نیست، اما بالاتر از کمربند، چفیه ایی مشکی رنگ مربوط به دوران جنگ که خود می بستیم، روی شکمش، زیر پیراهنش که روی شلوارش افتاده، بسته است، از همان استفاده کرده و دسته های مشما را روی چفیه اش گره زدم، تا در هنگام حرکت درکنار بدنش و به موازات پایش حرکت کند، و مزاحم قدم هایش در مسیر نزول نباشد، او را راهی پایین کردیم، و خود به سمت بالا در حرکت شدیم.  به زودی دوست همنورد خواب رفته خود در اردوگاه کلکچال را دیدیم که از پشت سر ما او نیز صعود خود را آغاز کرده است.

حکایت کبکان خوش آواز کوه :

کبکی درشت، که با این درشتی حجم بدنش، به احتمال زیاد از جنس نران بود، روی صخره ایی در مسیر نشسته و آواز کبکانه اش را سر داده و هدیه قدوم ما می کرد، که از زیبایی صدایش، فریاد تحسین در انسان بلند می شد، یاد کبک مادری افتادم که در صعود به ارتفاع بالای تنگه داستان خود را به آب و آتش می زد تا حواس ما را پرت کند و بدین ترتیب جوجه هایش را از دیدرس، و خطر ما نجات دهد؛ به حتم این کبک نر نیز در حالی که با آوازی خوش برای ما آواز می خواند، اما در حقیقت به اهلش اعلام خطر می کرد که، جماعت انسان ها در حال گذرند، مواظب جان خودتان باشید!

حرکت در کوه ها با کمک کرک های GPS:

اکنون به بالای گردنه کلکچال رسیده ایم که گروه زیادی از جوانان را دیدیم که از چشمه پیازچال باز می گردند، به آنها درودی نثار کردیم و گروه نیز ایستاد، گفتم از کجا آمده و عازم کجایید، گفتند دیشب را پیازچال خوابیدیم و اکنون به شیرپلا می رویم تا از آنجا به قله توچال صعود کنیم، تعجب کردم، گفتم چرا از پیازچال اوج نگرفتید و سمت قله نرفتید، جوان نسبتا چاقی که در جلوی ستون شان حرکت می کرد و معلوم بود سرگروه آنهاست، پاسخ گفت: از این مسیر پیش از این قله را زده ایم، اینبار از این مسیر می رویم.

آنان راهی تپه ایی در مقابل خود بودند، که به صخره های مشرف بر شیرپلا منتهی می شد، به آنها گفتم روی آن قله نروید به جایش همین دره را سرازیر شوید، در کمال سلامت به بالای جانپناه شیرپلا نزول خواهید کرد، یکی از آنها گفت، ما با کِرَک GPS حرکت می کنیم، و کرک هم همین مسیری را نشان می دهد، که ما می رویم؛ پاسخ گفتم : ولی این به محیطی صخره ایی منتهی می شود، ولی مسیر کف دره را ما پیش از این رفته ایم، بسیار امن تر است؛ چیزی نگفتند، و ما خداحافظی کردیم و در جهت عکس هم به راه افتادیم.

 اینها همان بیست نفر، گروهی بودند که دوست ما از آنها جدا شده بود. در مسیر پاکوب منتهی به پیازچال، گاه بر می گشتم و حرکت شان را در پشت سر خود تعقیب می کردم، که آیا به توصیه من توجهی کردند یا نه، دیدم نه تپه مقابل خود را بالا می روند و به راه خود ادامه دادند، ناراحت بودم، بچه های کم سن و سال و نوجوانند که وسایل شب مانی هم به دوش داشتند، احتمالا از گروه های بسیجی اند که با چفیه های شان مشخص بودند، کمی که جلوتر رفتم دیدیم روی تپه ایستاده، و انگار در حال بحث و مشاوره اند و می خواهند تصمیم بگیرند، که دیدم خوشبختانه از تپه به سمت دره ایی که نشان شان داده بودم، باز گشتند، خدا را شکر کردم که تصمیم درست را گرفته، و باز می گردند، چرا که پرتگاه های آن سوی این تپه در سمت جانپناه شیرپلا را می شناختم و می دانستم این مسیر که می روند، بسیار خطرناک است.

شادمانانه از تصمیم درست شان، خوشحال بودم و در شیب های قله کلکچال در مسیر پاکوب باریک و کمی ترسناک که من فقط سعی می کنم فقط به جلو نگاه کنم و با احتیاط کامل عبور کنم، به سوی پیازچال ادامه مسیر دادیم، به زودی به گله گوسفندی رسیدیم که از دو هفته قبل تا به حال اینجا را مرتع چرای خود قرار داده بود، چهار سگ گله به سمت ما سرازیر شدند، سگ سیاهی که در دفعه قبلی به ما حالی داده بود هم همراه شان بود، اما این بار او ساکت بود، و سگ سپیدی نقش او را داشت، و واق واق کنان از ما استقبال می کرد، کمی به ما نزدیک شد ما از آنان گذشتیم خود را به پاکوب رساند، و از پس در تعقیب ما راه افتاد، دوستم دست خود را الکی به سمت زمین برد، که مثلا سنگی را بردارد، و به طرف او پرت کند، در حالی که سنگی اصلا در مسیر نبود، سگ بیدرنگ با این حرکت او، ترسید و برگشت و...، چوپان شان هم بدون توجه به مزاحمت هایی که سگ هایش برای ما ایجاد کرده اند بی خیال در کنار گله اش در حرکت بود، بدون اینکه که سگ هایش را صدا کند و... مزاحمت سگ های نگهبان گله برای برخی چوپانان انگار خود یک تفریح در این تنهایی آنها در کوه محسوب می شود، و معمولا به نظاره حرکت سگ های شان، و واکنش طعمه های شان می نشینند، و بدین ترتی آنها هم، تفریحی می کنند، بالاخره این سگ نیز دست از سر ما برداشت و راه خود را گرفتند و به سوی گله بازگشتند.

روحانی و حرکات انقلابی :

از این گله پرحاشیه در دامنه پر شیب قله مخوف کلکچال که عبور کردیم، و حدود بیست دقیقه که پیش رفتیم، به تیم چهار نفره ایی رسیدیم که انگار با فاصله ی حدود نیم ساعت، جلوتر از ما در حرکت بودند، و اکنون کنار چشمه ایی، قبل از چشمه پیازچال اطراق کرده اند، و یکی از آنان با هلی شات خود از دره پیازچال فیلم می گرفت، صدای هلی شات مثل صدای مگسی بزرگ بود که از بالای سر ما می گذشت، به برابر آنان رسیدیم، که در کنار آب سفره انداخته، و مشغول آماده کردن صبحانه بودند، یکی بر چراغ گازی کوهنوردی خود کتری آب را گذاشته بود تا چایی را مهیا کند، دیگری مشغول ریز کردن گوجه و خیار بود، ظرفی پر از تخم مرغ که حدود 12 عدد تخم مرغ که احتمالا آبپز شده بودند، در وسط سفره اشان قرار داشت، خود را به اپراتور هلی شات رساندم که دور از جمع، موبایلش را روی دستگاه کنترل هلی شات نصب کرده، و آنلاین داشت تصاویر ارسالی از هلی شات را تماشا می کرد، و با دسته های مخصوص آن، هدایت هلی شات، را داشت و آنرا راهبری می کرد، رساندم؛ هلی شات اکنون روی گله گوسفندی بود که حدود 20 دقیقه پیش از آن گذشته بودیم، و در حال ارسال تصاویر آنان، این هلی شات حتی خارج از دید اپراتور هم قابل هدایت بود،

در همین بین که ما مشغول دیدن تصاویر ارسالی از دره پیازچال بودیم، آن سه تن دیگر، مشغول بحث سیاسی بودند، که "روحانی (رییس جمهور) کاری نکرد که هیچ، اینترنت را حتی به روستاها هم برد، و باعث شد آمار رای بالا برود، امروز به گفته فن سالاران روستاها هم اینترنت دارند و متاسفانه یکی از بدی های کار او این بود که همین کارش، میزان رای مردم در روستاها و شهرهای کوچک را بالا برد. یکی از دلایل این حضوری که در این انتخابات دیدیم، همین کار روحانی بود و تبلیغات توانست به مردم روستاها هم برسد، و آنان را به حرکت برای رای دادن در آورد".

دلم طاقت نیاورد، زیبایی دیدن تصاویر ارسالی از هلی شات را رها کردم، و بی مقدمه وارد بحث آنها شدم و گفتم :

"گرچه اصولگرایانی که رای آورده اند، خود را انقلابی می نامند، و مدعی انقلابیگری اند، اما حداقل در این زمینه روحانی از همه آنها انقلابی تر عمل کرد، مگر نه این است که انقلابیگری یعنی به دنبال آزادی و آگاهی مردم بودن است، این جمله آقای خمینی همیشه شاه بیت سخنرانی هایش بود، که مردم باید آگاه باشند، روحانی درست در مسیر تحقق این خواست ایشان حرکت کرد، چرا که، اگاهی وسیله می خواهد، و اینترنت وسیله انتقال آگاهی است، و بدون وسیله که آگاهی به وجود نخواهد آمد، انتقال آگاهی چگونه باید صورت گیرد، تا ملت آگاه شوند؟ اینترنت بستر آگاه سازی را فراهم می کند، لذا روحانی دقیقا کاری اساسی و بنیادی و انقلابی را انجام داد، و اگر فرمایش شما درست باشد که با رفتن اینترنت به روستاها، سر مردم کلاه رفت، و پای صندوق های رای حاضر شدند، این اثر کوتاه مدت آن خواهد بود، در بلند مدت، این کار روحانی باعث خواهد شد که مردم اگاه تر شوند، و مردم اگاه دیگر سرش کلاه نخواهد رفت، همه بدبختی مردم ما عدم آگاهی است، و هر که در راستای آگاهی و آزادی مردم حرکت کند، انقلابی است در غیر این صورت، اوست که ضد انقلاب خواهد بود".

در حالی که این جملات را بیان می کردم، سر اپراتور هلی شات را که در کنارش ایستاده بودم را می دیدم که به نشانه تایید، تکان می خورد و دوست همنوردم را هم همزمان تحت نظر داشتم، که چون من در کنار این دوستان همنورد مسیر نایستاد و به سمت چشمه پیازچال، حرکت خود را ادامه می داد، و به زودی می رسید، و حوصله ایستادن هم که ندارد، لذا جمله خود را تمام کردم، و بدون این که منتظر جوابی شوم، خداحافظی کردم و به سوی همنوردم حرکت کردم، در حالی که با خود فکر می کردم، اگر این ها هر کدام سه عدد تخم مرغ از 12 عدد تخم مرغ آبپز را بخورند، چگونه صعود خواهند کرد؟! با این شکم سنگین صعود، شاید محال باشد، و با سرعت خود را به دوست هنموردم رسانده و فلاکس چای را از کوله ام بیرون کشیدم و یک لیوان چای آخرش را نوشیدیم و از چشمه پیازچال، آب برداشته و بیدرنگ حرکت خود را به سوی قله لزون آغاز کردیم،

راه ناصری، استبداد ناصری و بی وجدانی ناصری :

بالای گردنه بین لزون و کلکچال رسیدیم، چشمانم به دنبال مسیری بود که موسوم به "راه ناصری" است، و دوستم آقا جلال میمندی از آن پیش از این گفته بود، که وقتی ناصرالدین شاه قاجار از قصر خود در تهران عازم "قصر ناصری" در شهرستانک می شد، از آن راه مخصوص خود استفاده می کرد، تا با خدم و حشم هزار نفره خود عبور کند، و چشمه چاشتخوران او که در همین نزدیکی چشمه پیازچال قرار داشت، اکنون باید همین دور و برها باشد؛

به این شاه قجری فکر می کردم که که 40 سال بر ایران حکم راند، و دست آخر توسط میرزا رضا کرمانی که ظاهرا از شاگردان سید جمال الدین اسد آبادی بود، در حرم شاه عبدالعظیم حسنی در شهر ری ترور شد، و به زندگی نکبت بار این شاه قجر که به شاه شهید شهرت یافت، پایان دادند، هرچند با اقدامی تروریستی که بنای ترور در ایران را استحکام و دوام بخشید، این امر صورت گرفت و ترور در ایران مربوط به باندهای مخوف بوده و هست؛ اما از آن ترورهایی است که دل ایرانیان دلسوز را شاد کرد، چرا که بدترین کار ناصرالدین شاه این بود که معلم و آن کسی در مسیر رسیدن او از ولیعهدی تا پادشاهی همه گونه همکاری و سرویس را به او داده بود، را در حمام فین کاشان به دست جلادان خونریز و تروریست مخفی خود سپرد، و خون امیرکبیر ایران که از رگ زده دست تیغ زده او جاری کردند، جاری شد تا با آب چشمه فین کاشان مخلوط شود، و به سوی باغات فین رفته، آثار جنایت ناصر الدین را مخفی کند، اما این نشد و کوس رسوایی شاه قجری همواره در تاریخ نخبگان ایران افتاده، و بلند ماند، و باید دید، تا رسوایی تاریخ برای او بماند.

او این را کرد، چرا که هم خود شاه و هم درباریان فاسد شریک او در ظلم به مردم ایران، از شر این انسان خیرخواه و پاک، همچون امیرکبیر خلاص شوند، و دست شان باز باشد که ظلم بر این مردم را تشدید کنند، چرا که در بودن امثال امیرکبیر، مستبدین احساس تنگی دست و پا می کنند، و نمی توانند خوب روی جنایتکار خود را بروز دهند، این بود که نفر دوم ها در حاکمیت ها پر مکر و حیله، و احاطه شده توسط باندهای فاسد سیاسی – اقتصادی، این چنین دچار بد فرجامی می شوند، و امیرکبیر نفر دوم زمان ناصر الدین شاه بود که به سرنوشتی شوم مبتلا شد.

به زودی آثار راه ناصری بر من هویدا شد، به نظر می رسد شاه قجری از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال راه خود را از مسیر ما جدا می کرد، و خود را به بالای قله کلکچال رسانده و از طریق گردنه بین لزون و کلکچال راهی نزول به سوی روستای آهار می شده است، چشمه چاشتخوران او هم در همین نزدیکی است، که او به همراه هزاران رکابدار همایونی، که همه خود از مردم بودند، و به دستیاران ظلم به مردم تبدیل می شدند، در اینجا چاشت خود را صرف کرده، و به سوی دره آهار می رفته اند، تا خود را به قصر شهرستانک، موسوم به "قصر ناصری" برسانند، و در آنجا به امور لذت دنیایی خود برسند.

نمی دانم ذره ایی از وجدان در وجود چنین مستبدینی همچون ناصر الدین شاه، می ماند یا نه، که به اعمال ارتکابی خود فکر کنند، حداقل به یارانی اندیشه کنند که، آنان را تا قدرت همراهی کرده اند، و بعد از به قدرت رسیدن، نفر دوم آنها شدند، و بعد از این همه خدمات شایان که به پای تخت آنها ریختند، اکنون بعد از استحکام قدرت خود، طعمه نیرنگ حاکم مستبدی می شوند، که خود در رساندن او به قدرت نهایت سعی را کرده اند؛ و مستبد حاکم یار گرمابه و گلستان خود را، از پیش پای خود و جمع فاسد اطرافیانش بر می دارد، تا وسعت دست و پا یافته، و رفیق راه را، که اینک مزاحمش می بیند را، اینگونه در مظلومیت طعمه تمامیت خواهی تروریستی خود کنند،

نمی دانم ناصرالدین شاه در هنگامی که در قصر ناصری پای شرشر آب چشمه پر آب شهرستانک می خوابید، در تنهایی خود، به یاد همراهی های امیرکبیر با او، در مسیر سنگلاخ رسیدن به قدرت می افتاد، یانه؟! آیا اصلا به او فکر می کرد؟ یا اینکه تمام وجدان خود را در مسیر جنایتباری که طی کرده بود، از دست داده به سنگ مبدل شده، و دیگر به یار شفیقی که کشته است فکر نمی کرد!

ادامه مسیر:

نزدیک قله لزون رسیده ایم، و آن تیم چهار نفره تازه از صبحانه خود برخاسته اند و به سمت چشمه پیازچال در حرکتند، چیزی حدود یک ساعت و نیم مشغول صبحانه بودند، بعکس ما که مسیر را بیشتر راه می رویم، تا بنشینم لذت خوردن و دیدن را بچشیم، در این مدت دو نفر دیگر هم به پیازچال رسیدند، و در چشمه پیازچال ماندند، دیگر همه آنها از دید ما خارج شدند، اینک، قله در خط الراس به ما رخ نموده، ما هم بعد از گذر از یک شیب نسبتا سخت، و رسیدن به خط الراس، 5 دقیقه ایی نشستیم و میوه ایی خوردیم، و حرکت را باز به زودی از سر گرفتیم، به قول دوست همنوردم انگار سر یزید را با تعجیل به نزد امام حسین می بریم!

هنوز از دوستان پیازچال خبری نیست، صخره بهمن گیر روی خط الراس را رد کردیم، بالای دره ایگل هستیم، گله ایی از گوسفندان آن پایین، در دامنه دره ایگل می چرند، همنورد سرخ پوشی از دور در پس ما می آید، می توانم حرکتش را با توجه به لباس قرمزش ببینم، او یکی از آن دو نفری است که بعد از ما به چشمه پیازچال رسیدند، با سرعتی که داشت، در مدت نزدیک به نیم ساعت (کم و بیش) خود را به ما رساند،د و از ما نیز عبور کرد، با درودی او را استقبال و او هم با درودی پاسخ گفت، و بی هیچ حرف اضافه ایی از ما گذشت، و پیشی گرفت؛

از پشت سر دیگری را دیدیم که به ما نزدیک می شود، یکی از اسکای رانینگ ها است، که با یک تیشرت و شورت و کوله ایی بسیار کوچه به سرعت ما را گرفت و از ما عبور کرد، بی هیچ سلامی و کلامی، اما از تیم 4 نفره هنوز خبری نبود؛ آنان بعد از صبحانه انگار قله کلکچال را بالا رفته، و باید راه بازگشت در پیش گرفته باشند، وگرنه بعد از حدود یک ساعت و نیم که ما روی خط الراس بودیم، باید دیده می شدند.

گل های جدید، زیبایی های جدید :

هر هفته تغییرات پوشش گیاهی کوه را می توان مشاهده و رصد کرد، کافی است که چشم ها را باز کرد، رشد و پیری و خشک شدن و دوباره بر کشیدن بقیه آنها را که از راه می رسند را دید و در چشم و دوربین خود ثبت کرد. گیاهانی که هفته قبل تازه و سبز بودند، و اکنون خشک و زرد و شکننده شدند، آنانی که گل های با طراوت بودند و اکنون آن گل ها به تخم تبدیل شده، و فرایند رسیدن خود را طی می کنند، گل هایی که تازه باز شده اند و مثل چراغ در رنگ و طراوت می درخشند، خودکارم را کنار بعضی های شان گذاشتم و از آنان عکس هایی ثبت کردم، تا خودکار خود شاخص اندازه های آنان در عکس ها باشد، خط الراس این روزها به گل نشسته، و این آخرین مکان در کوه توچال است که گیاهانش به گل می نشینند، زیبایی که در اندازه ها، رنگ ها و شکل های مختلف آنان خودنمایی می کند، حیفم می آید برخی را ثبت نکنم.

ادامه مسیر :

امروز هم مثل هفته های گذشته با رسیدن به این مسیرها در خط الراس، دیگر انرژی ما تقریبا ته می کشد، و یا کاهش می یابد، از زمانبندی صعود راضی نیستیم، اما دل خود را به صعودی صرف، فارغ از مدتش خوش می کنیم، ساعت 10 و 30 دقیقه بود که به قله رسیدیم، 5 نفری روی قله توچال هستند، دو نفر که همان ها هستند که قبل از قله از روی یال سنگ سیاه می آمدند، و با ما به قله رسیدند، دوست اسکای رانینگ ما در آنسوی محوطه زیر آقتاب دراز کشیده است، دوست دیگری که از ما گذشت را، احوال پرسی کردم، می گفت هر روز با دوچرخه ده کیلومتر فاصله بین محل کار و منزل خود را رکاب می زند، از این رو پاهایی قوی دارد، که از ما سبقت گرفته، و به همه توصیه می کرد که بساط خود را سریع برچینند و ارتفاع کم کنند، چرا که ابرهای باران زا روی سر ما بودند، و البته در مسیر هم چند قطره ایی بر ما باریدند، تا پیش بینی های سایت پیش بینی هوای کوهستان درست از آب در آید، و اکنون احتمال رعد و برق را متذکر بود، که خطرناک است، دیگری یک جوان سوییسی است که فارسی را خوب می داند و داماد ما ایرانیان شده است، و با ما مسیر نزول را همراه گردید.

کوهنوردی در اروپا و ایران :

فلورین پسر 37 ساله ی سوییسی است که دیشب را در حاشیه چکاد شاه نشین اطراق کرده و خوابیده، چرا که دیروز از مسیر یال چین کلاغ راه صعود گرفته، و امروز از ما، مسیر دیزین را جویا بود، که چقدر از این جا تا آنجا راه است، و زمان خواهد برد، انگار دارد برنامه بعدی اش را ردیف می کند، و مطالعه آن را از هم اکنون آغاز کرده است، مسیر را برایش محاسبه کردم، که با این سرعتی که قله توچال را صعود کرده است، می تواند دوازده ساعته از مسیر شکرآب به قله سیچال و سپس دیزین برود، او با ما تا پایین همراه شد، و میهمان ما برای تله کابین و تاکسی، که به نشان میهمان نوازی ایرانی، برایش گرفتیم تا به منزل همسرش به سلامت و بدون مشکل باز گردد،

او مهندس محیط زیست است، و این چند روزی که برای دیدار خانواده همسرش به ایران آمده را دوست دارد در طبیعت باشد و سیر آفاق و انفس کند، زیبای افکارش، و دوستداری حضور در طبیعت را در او جذاب دیدم، از قله مونبلان، بلندترین قله اروپا برای ما گفت، که از شهر محل اقامت آنان، که 500 متر از سطح دریا ارتفاع دارد، باید حدود 4200 متر ارتفاع گرفت، تا به بلندترین قله اروپا، مونبلان صعود کرد، این در حالیست که ما در تهران در ارتفاعی قرار داریم، که از مجسمه دربند تا قله تنها 2200 متر اوج می گیریم، و خیلی برایش جالب بود که تهران چنین قله ایی در کنار خود دارد که به این خوبی می توان کنارش حاضر شد و صعود کرد،

از تلفات زمستانی کوه گفتیم که امسال و هر ساله توچال کشتار کرده و می کند، و او هم از کشتار کسانی در اروپا گفت که زمستان در کوه حضور می یابند، و این که در اروپا هم به همین میزان و بلکه بیشتر تلفات وجود دارد، و این شامل کسانی از مردم می شود که در ورزش اسکی، که ورزش معمول اروپایی ها در زمستان است، از مسیر پیست اسکی خارج، و دچار حادثه می شوند، از یخچال هایی گفت که حتی در طول سال می توان بر آن اسکی کرد، ولی به لذت اسکی روی برف نیست، از دوچرخه سواری اش تا محیط کار گفت، که ورزش روزانه اش محسوب می شود، و از این که در تهران چرا دوچرخه مرسوم نیست، و از این که ایران بسیار دیدنی است، و آن را دوست دارد، و عاشق طبیعت ایران است، از هماوردی زیبایی جنگل های شمال ایران با طبیعت مدیترانه ایی و جنگلی اروپا گفت، و از رانندگی در تهران که در دو سه روز اول حضور دیدنی، و در باقی روزها خسته کننده است، و از ساعت های ساخت سوییس گفت، که به نظر او به صورت غیر منطقی گرانند. و از کار در اروپا که کارها بیشتر کنتراتی است، و برای پایان کار باید روزها و شب ها، و وقت و بی وقت کار کرد تا کار شما به پایان برسد، و فرصتی بیابی تا به تفریحی رفته، و یا به دل طبیعت پناه برد.

تعدادی از تصاویری که در این صعود ثبت کردم :

Click to enlarge image IMG_1416.JPG

طلوع خورشید و اشعه های آن در ابرهای زیبای امروز

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...