شلاق اعتراضات 16 آذر 1353 دانشگاه تبریز کف پای دانشجو
مطلب ویژه

13 اسفند 1397
Author :  
پاهایی که شلاق خورد تا برای مبارزه نیاید

شاید بتوان گفت که هرچه را قصد نابودی اش کردی، آن را ملعبه دست سیاستمدارانش قرار بده، از انسانیت گرفته، تا دین، هنر، علم، اخلاق، قانون، نظریات علمی اجتماعی و انسانی و هرچه را که از نظر ارزش نزد انسان ها محترم و کارساز است، را که در این فرایند وارد کنید، حکم نابودی اش را خود بدست خود امضا کرده، و می توان پیش از مرگ، به فاتحه خوانی اش رفت.

هنر در خدمت سیاست، افتضاحی خلق خواهد کرد که نه تنها ماندگاری نخواهد داشت، بلکه هنر در خدمت سیاست، حاصلی جز صدمه و به تمسخر گرفتن بهترین ها نخواهد بود، دین در خدمت سیاستبازان، به ابزاری برای نابودی دین باوری، و هرچه بدو تعلق دارد، تبدیل خواهد شد. نظریات انسانی که برای سعادت بشر گفته می شود نیز وقتی در خدمت سیاست قرار می گیرد، از خاصیت اصلی خود تهی شده و به ایدئولوژی در راستای نابودی رقیب و مخالف در درجه اول، و در مرحله بعد انسانیت تبدیل خواهد شد.

یک مثال بارز آن نظریات چپ گرایانه است که یکی از راهکارهای علمی در اداره جامعه در قرن گذشته و حتی قرن 21 تلقی می شود عده ایی بر کارایی نجات بخش آن اصرار دارند، و دانشمندان متفکر بزرگی آن را در عرصه علم اجتماع بیان داشته اند، تا انسان را اسارت سرمایه، سرمایه دارها و... نجات دهند، و عدالت اجتماعی، برابری و... را بدو باز گردانند. مفاهیم زیبایی همچون آزادی، عدالت و برابری اجتماعی از  دغدغه های نظریه و متفکرین چپ است.

اما متاسفانه همین نظریه ی زیبای عالمان علم اجتماع، که نجات بشر از نابرابری و ظلم را هدف گرفته و تئوریزه کرده است، خود به بندی بزرگ برای کسانی تبدیل می شود که در چنین سیستم و ایدئولوژی قرار گرفته اند، و کار بزرگی که تاکنون در رژیم های کمونیستی و مائویستی دیده ایم، این که در اثر این انقلابات انحصار قدرت از فرد، به طبقه منتقل شده، و ظلم و استبداد و زنجیر طبقه بر طبقات دیگر رقم خورده است، و سیاسمتداران طبقه ایی که مدعی کشاورزان، مستضعفین و کارگرانند، خود، به دیکتاتوران بزرگی تبدیل می شوند که خلاصی از همین بند، برای بندگان گرفتار آمده در چنین سیستمی، خود به محالی بزرگ تبدیل می شود، و اگر آنها از درون نپاشند، شاید خلاصی از سیستم امنیتی و استبدادی آنان هرگز محقق نشود، و به نظر من مهمترین علت فروپاشی این گونه سیستم ها، تاکنون کاستی های درونی خود آنان بوده است، تا اقدامات رقیب سرمایه داری آنها.

مبارزات ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی در کشور ما ایران نیز با چپ (سوسیالیسم - کمونیسم)، گره عجیبی خورده است، و مکتب موفق آنان در دوران مبارزه، دل بسیاری از اقشار روشنفکر و مبارز ما را به خود جلب کرد، تا از مسیر این تفکر به آزادی و سعادت ایران دست یابند، در حالی که در جایی دیگر که مبارزات این تفکر به پیروزی دست یافت، چنان استبدادی را رقم زد، که انسانیت در شرم کشتار، زندان و شکنجه آنان تا ابد شرمنده خواهد بود و درام ظلم های آنان سوژه هنری هنرمندانی خواهد بود که می توانند آثار هنری بزرگی را با موضوع بدبختی نسل گرفتار آمده در اینگونه سیستم، و خالی شدن انسان از انسانیت خود، خلق کنند.

اما در سیستم های ایدئولوژیکی این چنینی، ابزار توجیه همیشه در خدمت جنایتکاران است، تا خلاف های بزرگ و انحرافات عظیم آنان را موجه جلوه داده و صحیح قلمداد کنند، زمانی در ایران سبک مبارزاتی گروه های چپ، آنقدر جالب و راهگشا تلقی شد که به عنوان یکی از اصلی ترین راه های برون رفت از استبداد فردی و سیستم پادشاهی و رسیدن به آزادی و حاکمیت مردم قلمداد شد، و مدت زیادی جنبش مبارزاتی دانشگاهیان و قشر تحصیل کرده و روشنفکر ما را شیفته خود کرد.

 آنان که شرایط و فضای روشنفکری و بعدها دانشگاهی دهه های بیست، سی و چهل خورشیدی را حس و لمس کرده اند، می دانند که رهبری بسیاری از حرکت های مبارزاتی انقلاب 1367 تا قبل از پیروزی دست گروه های چپ بود، و شاید بتوان گفت جنبش چپ اصلی ترین بدنه و راهبر اکثر مبارزین را در بین فعالین آن زمان تشکیل می دادند، و عرصه دار اعتراضات و مبارزه ضد رژیم دیکتاتوری فردی و سلطه غرب (البته نه سلطه شرق) بودند؛

تعداد کمی هم که بن مایه مذهبی داشتند و این شیوه تفکر را مخالف تفکر مذهبی خود می دانستند، نیز در حول سازمان مجاهدین خلق گرد آمده بودند، که اگرچه از لحاظ تعداد کم بودند، اما به هر حال انحصار مبارزه و قشر مبارز را از دست چپ خارج کردند، حال آنکه خود رگه هایی از سوسیالیسم در تفکر خود داشت و حتی شخصیتی مثل دکتر علی شریعتی نیز که برای نجات مبارزین از انحصار چپ فعالیت بسیار موثری را دنبال کرد، خود بسیاری از مفاهیم اسلامی را در قالب تئوری مبارزه و در تفکر چپ تئوریزه و به کانال مبارزات خود وارد کرد، آوردن شخصیت های صدر اسلام همچون ابوذر به عنوان سمبل یک مبارز، و یا عاشورا به عنوان یک مثال ایدئولوژیکی که با نوعی نگاه مبارزه چپ گرایی و مبارزه طبقاتی ممزوج بود، را می توان رگه هایی از قالب ایدئولوژی چپ تفسیر و تعبیر و در آن به چشم دید.

 بسیاری از بزرگان امروز دست اندر کار سیاست کشور، که در آن زمان در دانشگاه ها دانشجو بوده اند، خود را مدیون شریعتی می دادند، و معترفند که اگر شریعتی و تفکر شریعتی [1] نبود، اکثر آنان مرام و شیوه و تشکیلات مبارزاتی چپ را در پیش می گرفتند، چرا که بدیلی نه برای آن بود، و در عین حال آنان یکه تاز صحنه مبارزات دانشگاهی و روشنفکری بودند.

با این مقدمه قصد دارم به خاطره یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز اشاره کنم که در خلال مبارزات دهه 1350 در کمپین تحرکات گروه چپ قرار گرفت، و در موج مبارزاتی آنان در این مبارزات ضد رژیم پهلوی نقش آفرینی کرده است :

ما ورودی های سال 1353 دانشگاه تبریز بودیم، و مهرماه به جمع دانشجویان این دانشگاه پیوستیم، آذرماه همان سال به مناسبت 16 آذر روز دانشجو تظاهرات عظیمی در این دانشگاه شکل گرفت، من هم در این تظاهرات در صف اول بودم، حرکت اعتراضی ما در دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز شروع شد و ابتدا 50 نفر از دانشجویان که شعار می دادیم اتحاد مبارزه پیروزی ، الله اکبر  و... که این با هو کردن های ممتد همراه بود و همزمان با شعار دادن پاها را محکم و منظم به زمین می زدیم که خیلی تحریک کننده و جلب توجه می کرد، جمعیت ما که به شیشه ورودی دانشکده رسید، من یک مشت زدم تو شیشه، اما متاسفانه نشکست، ضربه دوم و سوم بالاخره شکست و شیشه پایین آمد و فرو ریخت، آنهایی که در این کار و شکستن شیشه های این چنینی حرفه ایی بودند، می دانستند که باید در این موقع مشت را همچون بوکس زن ها رها کرد و سپس سریع عقب کشید، تا دست تو شیشه شکسته ها مشت شما را پاره نکند، ولی من که آماتور بودم و بلد نبودم، ضربه مشت را تا انتها ادامه دادم و دستم جر خورد و خون جاری شد،

پیش از این که راهپیمایی آن روز شروع شود، می دانستم که در این روز جنگ و گریز خواهیم داشت و به همین دلیل شرایط را برای "شعار و فرار" مهیا کرده بودم و از جمله کفش های کتانی داشتم تا بتوانم هنگام حمله گارد خوب فرار کنم، و همین نیز شد و با هجوم گارد دانشگاه، ما هم فرار کردیم و من دویدم به داخل دانشکده داورسازی و خود را به طبقه سوم که کتابخانه دانشکده بود، رساندم و زیر یکی از میزهای مطالعه تک نفره ایی که از قضا، دانشجویی مشغول درس خواندن بود، در زیر چای پای میز خود را مخفی کردم، که ناگهان باتوم تو سرم خورد و با فحش های رکیک مرا از آن زیر میز بیرون کشیدند، همانجا و در محل کتابخانه آنقدر من را زدند که دیگه بیحال شدم و افتادم.

با خود فکر می کردم که چطور مرا پیدا کردند، بعدها یکی از بچه گفت که کسی شما را نشناخته بود که شیشه را شکستی، ولی رد خون جاری از دستت، از شیشه پایین آمده دانشکده، تا همین جایی که مخفی شده بودی، ادامه یافته بود و گارد دانشگاه رد خون را دنبال کردند تا به تو رسیدند، و از مخفیگاهت، بیرونت کشیدند. خلاصه کلی باتوم خوردم، و دیگر توان ایستادن روی پا را نداشتم و مرا از طبقه سوم تا پایین روی زمین و پله ها کشیدند و پایین آوردند.

چیز زیادی را متوجه نبودم ولی می دیدم که تعدادی از دانشجویان به حال من گریه می کنند در مسیر بردن مرا با این وضع تماشا می کنند. حدود 500 تا 600 متر مرا کشیدند و بردند در اتاق زندان گارد دانشگاه انداختند، تا ساعت دو سه بعد از ظهر حدود، 13 نفر را از دانشکده های مختلف دانشگاه تبریز برای شرکت در این تظاهرات دستگیر کردند که از دانشکده ما که حدود 50 الی 60 تظاهر کننده بودیم، من جزو دستگیر شد گان بودم.

این سیزده نفر را در کلانتری گارد مستقر در دانشگاه که ساختمان خاص خود را داشتند و شامل سرباز و افسر و گارد می شد، و ساختمانی کوچکتر از دانشکده داشت زندانی کردند. ساعت 4 الی 5 بعد از ظهر بود که همه ما را از اینجا به ساختمان ساواک که تقریبا دو تا سه ایستگاه اتوبوس با دانشگاه تبریز فاصله داشت، منتقل کردند.

دیگر غروب شده بود، که ما همه در یک سالن در ساواک تبریز با هم بودیم، این 13 نفر هم از اقشار مختلف فکری بودند چپی، راستی، مسلمان و از همه نوع، و از دانشکده های مختلف، و همه سر و دست مجروح و خونین و مالین، که معلوم بود همه را حسابی کتک زده اند. در این بین با همین وضع ما مشغول گپ و گفتگو پیرامون تظاهرات امروز بودیم، و آنچه بر ما گذشته بود را برای همدیگر توضیح می دادیم.

در این میان هم گاه به گاه یکی کارکنان ساواک می آمد، و یک به یک ما را با اسم صدا می زد و با خود می برد، و دیگر ما او را نمی دیدیم، تا این که نوبت من رسید و مرا به اسم صدا کردند، بلند شدم و با آن رفتم، در بین راه از این مامور سوال کردم، که کجا ما را می برید، گفت "شام". بعد از من سوال کرد خود شما الان می خواهی بیایی شام بخوری یا بعدا می خواهی شام بخوری؟ من هم با توجه به اینکه دیگر شب شده بود، و نهار هم نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم، گفتم "نه الان شام می خورم". 10 صبح ما را گرفته بودند و الان هفت شب بود و حسابی گرسنه بودم، دلم خیلی هوای خوردن داشت.

هوای آذر ماه تبریز خیلی هم سرد بود، ولی برای این که خوب بتوانیم حین تظاهرات فرار کنیم، لباس کمی به تن داشتیم، لذا سردم هم بود، یک شام گرم خیلی می چسبید، وارد اتاق بزرگ سی الی چهل متری شدیم، که فقط یک تخت فنری فلزی زنگ زده و درب و داغان آن وسط بود، چند نفر هیکلمند هم شلاق و باتوم های پلاستیکی منعطف به دست ایستاده بودند، یکی از آنها گفت که "بخواب اینجا".

من گفتم، "شما گفتید که داریم می رویم شام که؟!!" گفتند" بخواب، شام در خدمت شما هستیم"، لباس های من را در آوردند، دوتا دستم را به لبه بالای تخت بستند و دو تا پاهایم را به لبه پایین تخت بستند و شروع کردند، هرچی فحش ناموسی بود که نثار ما کردند و هرچی توانستند زدند، تا حد توان.

سایز پای من 41 است اینقدر کف پای من زدند که شاید به اندازه سایز 44 کف پایم ورم کرده و بزرگ شده بود، دست بود که به آسمان می رفت و کف پای من فرود می آمد، چندتا که زدند کف پایم ورم کرد و پر خونآبه شده و وقتی شلاق فرود می آمد، خون و خونابه بود که به دیوار می پاشید، من در نظام ج.ا.ایران هم دیده ایم که شلاق می زنند، ولی الان معیاری دینی دارند که کتف نباید از تنه ی فرد شلاقزن، جدا شود و ضربات اصلا می توان گفت، جدی نیست، ولی آنجا طرف هرچه در بازو، کتف و هیکل خود داشت همه را متمرکز می کرد در دستی که شلاق را فرود می آورد و...

آنقدر ضربات شدید بود که ضربه سوم دیدم خون پای من به دیواره کچی روبرویم پاشید. پا ورم کرده بود و این تورم در اثر ضربه شلاق ترکیده بود. صدای فریاد من هم که آسمان را پاره می کرد، و نتیجه ایی هم نداشت. ضربه سوم، چهارم و... دیگر اصلا نمی فهمیدم ولی تا نیم ساعت من را زدند،

تخصصی کف پا را می زدند، داد و جیغ و فریادم هم به جایی نمی رسید، تفریحی گاهی بقیه جاهای بدنم را هم می زدند، ولی کارشان روی کف پا بود، ما که آنجا در حال شلاق خوردن بودیم، بیرون هم داشت در روز 16 آذر 1353 برف می آمد، بعد از نیم ساعت یا سه ربع که حسابی من را زدند، و در این بین هم گاهی یک پیک مشروب می زدند، و جان می گرفتندف تا بتوانند خوب کار خود را ادامه دهند، دیگه این آخری ها حس نداشتم، و انگار بی هوش بودم که آب سردی را پاشیدن روی سر و صورت من، به حال آمدم و گفتند بلندشو برویم.

پاها دیگه تو کفش ها نمی رفت از بس بزرگ شده بود، پا که روی زمین گذاشتم انگار روی اسفنج راه می روم، فریادم به هوا می رفت، ولی به واسطه شلاقی که به پشتم می خورد مجبورم می کردند که بدوم، ساعت دو بعد از نصف شب بود و من را بردند پا برهنه روی برف ها دواندند، برای من که راه رفتن هم با جراحاتی کف پا داشتم مشکل بود، من را نیم ساعت روی برف های داخل حیاط به گرد یک حوض مانندی دواندند و به قدری که رد خون کف پای من روی برف ها بود، بعد از این من را وارد راهرویی کرده و از آن رد کردند که دور و اطراف آن سلول های کوچک با ظرفیت دو نفر بود، و دو به دو انداختن مان درون این سلول های کوچک زندان، و از پنجره یک پتو پرت کردند داخل، در ابتدای ورودم چون تاریک بود، هیچی را نمی دیدم، در این سلول من با یک نفر هم سلولی بودم که دانشجوی روانشناسی بود که از بچه های چپ بود.

البته دیگه بعدها او را دیگر ندیدیم، این شب اول بود، و چند روزی ما آنجا میهمان ساواک تبریز بودیم، دستگیری ها ادامه یافت، ولی دیگر زندان ساواک گنجایش زندانی بیشتری نداشت، یک روز مرا صدا کردند که آماده باش تا بریم خوابگاه دانشگاه، خیلی نگران بودم چون در کمدم در دانشگاه کتاب ها و نوارهای سخنرانی دکتر شریعتی را داشتم، عکس بچه ها هم بود، و هر کسی را با این ها می گرفتند بدبخت می شد.

از طرفی من با چند تن از بچه های فعال سیاسی هم اتاق بودم، که خودشان از سازمان دهندگان اعتصابات و تظاهرات ها بودند، خلاصه خیلی نگران بودم، یکی از آنها عضو سازمان مجاهدین خلق بود، از لاهیجان که بعدها کشته شد، و یکی هم از بچه های مذهبی که خودشان کار کشته راهپیمایی ها و اعتراضات بودند. مرا دست بسته و پا بسته آوردند خوابگاه دانشگاه، که از کمدم بازرسی کنند، چون بعد از این بازجویی ها، حکم بازرسی از وسایل را می دادند.

خیلی نگران بودم و آدرس عوضی می دادم که من خوابگاه نیستم و.... ولی آنها قبلا آمار ما را گرفته بودند، یک راست رفتند خوابگاهی که الان "ولیعصر" نام دارد بلوک سه اتاق 301 و سر کمدم، رفتیم و من آنقدر دلشوره داشتم که حساب نداشت، درب کمدم را که باز کردند، من از تعجب شاخ در آوردم،

دیدم بچه های هم اتاقی من هر چی تو کمد من بوده، برده اند و سوزانده اند و از بین برده اند، و به جاش هر چی از مسایل فساد و ناجور بود، که دم دست شان آمده بود، در کمد قرار داده بودند، درب را که باز کرد، یک سری نوارهای موسیقی ستار و داریوش و... یکسری مجله های "زن روز" و "جوانان" و... گذاشته بودند و روی درب آن هم، وقتی درب کمد را باز می کردی عکس رنگی یکی از خوانندگان زن که تقریبا لخت بود، چسبانده بودند، که من خودم هم وقتی دیدم خنده ام گرفته بود، از این کار کارستان شان.

سروان جوادی افسر بازرسی کننده را خدا بیامرزدش، که آمده بود برای بازرسی، توی کمد من نگاهی انداخت و اشیای داخل آن را ور اندازی کرد، و بعد نگاهی به ماموران همراه خود کرد، و خطاب به آنها گفت که "خاک برسرتان، تیکه برای من پیدا کرده اید؟!! این هم آدمه که برای من گرفتید. این کیه دیگه اهل گوگوش و موگوش و ایناست. ور دارید بریم، ور دارید بریم"،

من هم با دیدن این صحنه نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر که حکم سبکی خواهم گرفت و از این صحنه گزارش خوبی برای من منعکس خواهد شد. ولی وقتی می خواستیم برگردیم دیدم چیزی حدود 500 تا 600 دانشجو آمده اند، و تجمع کرده اند شعار می دهند "زنده باد آقا رضا" و... غوغایی به پا شده بود، و وقتی هم که ما با ماموران نشستیم داخل اتومبیل پلیس که صحنه را ترک کنیم، همه این جمعیت ماشین پلیس را سنگ باران کردند.

این صحنه برای من خیلی بد شد، و اینها فکر کردند که من خیلی اینجا هوادار دارم و... حال آنکه من روابط عمومی خوبی داشتم، و این نتیجه همین بود، نه اینکه از رهبران اعتراضات و... باشم. خلاصه از دانشگاه برگشتیم و ما را دوباره بردند ساواک و دوباره بازجویی شروع شد. که بابات چه کاره است و ننه ات چه کاره است و بیست دقیقه بازجویی شدم، و در آخر هم ده بیست برگه ایی بازجویی پر شده را بازجو از روی میز جمع و جور کرد و از روی میز برداشت، و یک برگه گذاشت، که "این را امضا کن".

گفتم "چی هست؟" گفت "مگه قرار نیست با ما همکاری کنی، برگ تعهد همکاری"، گفتم من، چکار می تونم براتون کنم، من که کاری از دستم بر نمی آید مرا استخدام کنید می تونم براتون چای درست کنم و... من بابام در آمده تا کنکور رو قبول بشوم، من اصلا حافظه خوبی ندارم، گفت پس تو نمی خواهی همکاری کنی؟! گفتم شما به کسی نیاز دارید که زرنگ باشه، من رو همه دست می اندازند، من رو از همین جا بیرون بندازید، نمی تونم به خونم برگردم و تو خیابان گم می شم، آدم دست و پا داری نیستم، من زبان قرص و محکمی ندارم همه دانشکده مسایل زندگی خانوادگی ما را هم می دانند و... من زبونم را نمی تونم نگهدارم. خلاصه هر چی بلد بودم زدم تا از دست اینها در برم. گفتم بابای من نظامی است و از همکاران شماست، حتی او اگر بفهمه پوست از تن من می کنه، البته خودشون هم می دانستند که از هر بیست نفر که به آنها گیر بدهند، دو نفر همکاری خواهند کرد. از اون 13 نفر هم، دو نفر قول همکاری داده بودند و بعد از انقلاب هم به همین دلیل خیلی اذیت شدند.  

خلاصه چند روزی آنجا بودیم و بعد ما را بردند ترمینال مسافربری تبریز و داخل همان ترمینال هم یک حکم دستمان دادند که شش ماه از تحصیل محروم شدیم، از آذر تا 15 بهمن 1353 از تحصیل محروم شدم، تا ترم بعدی که باید می آمدم و بدین ترتیب 20 واحد این ترم را صفر شدم، و در کارنامه ام درج شد.

تهران هم برگشتم تا بهمن که برای ترم بعدی برگشتم تبریز، نتونستم جوراب هایم را از پا خارج کنم زیرا وضعیت پاهایم طوری بود که اگر مادر و پدرم می دیدند، مشکل پیدا می کردند و هر وقت مادرم می گفت چرا جوراب هات را در نمی آوری می گفتم، هوای تبریز آنقدر سرد است که من آنجا همیشه جوراب دارم و لذا عادت کردم و بدون جوراب نمی توانم زندگی کنم، مادرم می گفت جوراب ها را بده تا بشورم، می گفتم نه خودم می برم تو حمام تمیزش می کنم.

نیمه بهمن بعد از یک ترم محرومیت، برای ترم بعدی به دانشگاه مراجعه کردم ولی با مشکل جدیدی مواجه شدم، و این که آموزش دانشکده گفت باید ولی دانشجو باشد و تعهدنامه شما برای عدم تکرار این گونه کارها در دانشگاه را تایید و امضا نماید، تا بتوانی به دانشگاه برگردی؛ و من که حتی این دستگیری و محرومیت را به خانواده خود اطلاع نداده بودم؛ مانده بودم که حالا باید چه کنم، و با آشنایی که مسولین آموزش دانشکده داشتم، آخر الامر آنها را راضی کردم که به امضای یکی از دوستان هم دانشگاهی ما که از قضا نام "ولی الله" داشت به عنوان ولی دانشجو اکتفا کنند و او هم مردانگی کرد و آمد امضا کرد و ترم بعدی را به همراه "ولی خود" در دانشگاه تبریز آغاز کردیم، و این هم به خیر گذشت.

Click to enlarge image 16-Azar (1).PNG

شهدای 16 آذر 1332 دانشگاه تهران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظرات (2)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
This comment was minimized by the moderator on the site

- شرمنده‌ام، نسل ما گند زد!
«داریوش شایگان»، فیلسوف ایرانی دوم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ در ۸۳ سالگی درگذشت. بخشی از گفت‌وگوی او با نشریهٔ «اندیشهٔ پویا» را با هم مرور می‌کنیم:
• متفكران نسل شما نگاه ترديدآميزى نسبت به مدرنيته داشتند. دربارهٔ چرايى اين نگاه توضيح دهيد.
•• بله همين‌طور است. صحبت شما دربارهٔ نسل ما درست است، «غرب‌زدگى» جلال آل‌احمد بسيار بد است و راه حل او به بن‌بست ختم می‌شود. در كتاب «آسيا دربرابر غرب» و نيز «تاريك‌انديشى جديد» به اين مسئله پرداخته‌ام.
ما گريزى از مدرنيته نداريم، ما بايد از رهگذر مدرنيتهٔ غربى، سنت شرقى را بكاويم. نمى‌توان با خودِ سنت خودش را نقد كرد. «هانرى كربن» كارى را انجام داد كه خودِ «آشتيانى» به عنوان يك محقق مسلمان نمى‌توانست انجام دهد.
• به زعم شما دليل اين توقف ما چيست؟ حملهٔ مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفكر؟
•• ايران در دهه هاى چهل و پنجاه داشت جهش مى كرد. ما از آسياى جنوب شرقى آن موقع جلوتر بوديم، ولى بعد آنها پيش افتادند و موفق‌تر شدند. علت عدم موفقيت ما بنظر من اين است كه ما شتاب تغييرات را تحمل نكرديم. حالا چرا؟ نمى‌دانم. همچنين ما روشنفكران آن دوره هم پرت بوديم و تحليل درستى از جايگاه خود در جامعه و جامعهٔ خود در جهان نداشتيم.
ما بايد خودمان را با همتايان‌مان در سطح منطقه مقايسه مى‌كرديم نه با انگليسى‌ها و فرانسوى‌ها. مى‌توانم اين را به‌عنوان يك اعتراف بگويم كه ما روشنفكران جايگاه خود را ندانستيم و جامعه را خراب كرديم. يكى ديگر از آسيب‌هاى جامعهٔ ما در آن هنگام چپ‌زدگى شديدی بود كه با اتفاقات بيست‌وهشتم مرداد هم تشديد شد.
من اگر چه چپ زده نبودم و حتا ضدبلشويك بودم، اما اين فهم را نه به‌واسطهٔ شعور خود كه بخاطر وضعيت و پايگاه و جايگاه خانوادگى‌ام به دست آورده بودم.
بسيارى از روشنفكران اروپايى نيز چپ بودند، منتها در آن جا تعادل برقرار بود. «رمون آرونى» بود در مقابل «سارتر» ولى اين جا «رمون آرونى» نبود، كسى جلوى چپ‌ها نبود. ما با اسطوره‌ها زندگى مى‌كنيم و اين بسيار بد است و يكى از نتايج چپ‌زدگى است. به هيچ چيز نبايد اسطوره‌اى نگاه كرد.
• روشنفكران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحليل جامعه استفاده مى‌كردند؟
•• در حد صفر! نسل كنونى جوانان ايران شعورشان از نسل ما بسيار بيشتر است، زيرا در دنياى ديگرى زندگى مى‌كنند. مخصوصاً زنان ايرانى بسيار جهش كرده‌اند. بايد اعتراف كنم، شرمنده‌ام كه نسل ما گند زد!
منبع : انديشهٔ پويا، شمارهٔ ٣٦

This comment was minimized by the moderator on the site

دوستی در پاسخ به این پست برایم نوشت :

برای پست ارزشمندت حس کامنتی که برازنده قلم شما باشد. نیست‎
پستت قصه ی غم انگیزی ست ....‎
از بیم ها و امیدها یی که می آیند در افکارمان و می روند‎
مقدمه ات گویای رنج ها و غم هایی ست چون دریایی توفان زده ، نگران کننده ست .... تن به این توفان سهمگین زدن / می توا ن شناگر ِ ماهری بود ... اما این توفان سهمگین تر از آن ست که حریف بطلبد ...‎
می شود امید را بهانه کرد و در انتظار کشتی نشست؟‎
و در این راه چه هزینه ها که متحمل نباید گردید‎
و ما هنوز داریم هزینه می کنیم‎
هزینه هایی هنگفت‎
در. راهی نه ناشناخته، که با آگاهی در آن قدم می گذاریم‎
آنچه که مرحوم شایگان صادقانه بدان اشاره داشتند

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر