مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مالدار و رمه دار بزرگی که روانشناسی چوپانانش را خوب می دانست، تا با هر کدام، با چه زبانی سخن گوید، که کارش در جماعت چوپانان خوب پیش برود، به آن یکی شان که اهل غرور بود و دماغی چاق داشت، "چهل مرد" خطاب می کرد، نه اینکه آن چوپان به اندازه چهل مرد کار انجام می داد، بلکه با این نامگذاری قصد داشت، انگیزه او را تحریک کرده و بیفزاید و او را در وادی بیندازد، تا به اندازه یک مرد، کار کند! اکنون به نظر می رسد که رقبای ایران در سطح جهانی، ما و بازی جناح های داخلی مان را در این دوگانگی حکمداری، به خوبی شناخته اند، و به قول مرحوم پدرم "دندان های ما را کاملا شمرده اند"، [1] که اینچنین در زمین ایران، بازی موفقی را دارند.

در ده ساله اول انقلاب در حالی که هشت سالش را در جنگ غرق بودیم، و بقیه اش را در ناامنی، تروریسم و... تمام دنیا از غرب و شرق (به غیر از همین لیبی، سوریه و یا چندی دیگر)، با ما نبودند، و بر ما بودند، و در نابودی و یا ضعف ما اشتراک عقیده و منافع داشتند، هیچگاه سکاندار و سیاستگذار کشور نگذاشت تا نظامیان میداندار امور کشور شوند، در خاطرات بزرگان سیاست کشور در آن زمان می خوانیم که فلان عملیات جنگی باید می شد تا در فلان روند دیپلماتیک جهانی و یا منطقه ایی تاثیر گذاری شود، یعنی میدان جنگ با توجه به میدان سیاست و دیپلماسی اداره می گردید، و البته نیز نهایتا همین ظرفیت های سیاسی و دیپلماسی ایجاد شده بود که ما را از مخمصه میدان جنگ خونین و خسارتبار هشت ساله با همسایگان خود نجات داد.

اما تاسف برانگیز است که این روزها جنگ و نبرد، به میدان اصلی تبدیل، و جنگاورانش حتی میداندار سیاست و دیپلماسی هم شده اند و نظامیان دستگاه دیپلماسی و سیاست کشور را به عرصه خود تبدیل و شوون مختلف کشور را به بازیچه تحرکات نظامی تبدیل کرده اند، تا در نتیجه این از هم گسیختگی امور، کشوری مثل روسیه که تسلط آنان در میدان ایران، یک بار به جدایی قسمت های زیادی از خاک ایران منجر شده است، این چنین در سیاست کشورمان دست برتر را داشته، و خارج از عرف ارتباط بین کشورها، حتی نظامیان ما را به روسیه فرا خوانده و در روند تحولات روابط ایران با بلوک های دیگر قدرت جهانی نیز تاثیرگذاری کرده، و منافع خود را از این دوگانگی سکانداری دیپلماسی کشور تحصیل نمایند.

البته در وجود چنین وضعیتی نباید تنها تقصیر را بر گردن حکام ایران و یا حاکمیت ج.ا.ایران انداخت، بلکه این مشکلات ریشه در فرهنگ ما مردم ایران نیز دارد، ما ملتی فاتح پرستیم، کشورگشایان و سلاح بدستان برایمان تقدس دارند، بیشتر قهرمانان ما از بین نظامیان هستند، حتی شهادت و واژه شهید راه مردم و کشور ما، از بین نظامیان، در مقایسه با دیگر اقشار در ذهنیت ما معنی دارترند، سلاح به دستان قهار حتی اگر از دشمنان این آب و خاک باشند، مورد پرستش مایند؛ در این نسل فعلی که کمتر می توان دید، اما در نسل قبل ما، بسیاری نام چنگیز، اسکندر، تیمور و... گرفتند، حال آنکه اینان در غارت و کشتار ایران و ایرانیان بسیار دست و دلباز عمل کردند و ایران را در حمله خود روبیدند. حال فرزند من و شما چرا باید نام آنان را بگیرد، این ریشه در پرستش جنگاوران و خونریزان دارد که در کشتار و فتح موفق بوده اند.

این است که حتی راهبران ما نیز راه گم کرده، میدان را به جنگاوران می دهند، چرا؟ چون ما مردم خوشمان می آید، حال آنکه در یک نظام و نظم نرمال، سکاندار اصلی صحنه کشور، سیاست و اهل سیاست هستند و دیگران در خدمت آنان و اهداف شان هستند، اکنون که فحوای دل مرد بزرگ دیپلماسی ایران جناب دکتر محمد جواد ظریف نشر داده می شود، می بینیم که چطور دستگاه دیپلماسی و سیاست کشور به خدمت نظامیان درآمده، و آنان یکه تازی می کنند.

رقبای ایران نیز از این دوگانگی و خارج شدن روند از ریل سو استفاده کرده، یک چهل مرد به این یکی از ما می گویند، یک واژه دماغ نواز به آن یکی دیگر، و ما ذوق کنان آن را در بین اهل خود بازگو می کنیم که مثلا جناب پوتین در حق ما چنین گفت! در حالی که آنان منافع خود را دنبال می کنند، نه این را می خواهند و نه آن را، بلکه نان خود را در این تنور داغ می پزند.

تجربه نشان داده است که میدانداری نظامیان، به واقع خارج کردن روند امور از روتین های حکمداری نرمال و عادی است، که شیوع آن در امور هر کشوری سم مهلکی است که در زیر پوست جامعه تزریق می شود، و در بعضی از کشورها به استبداد، و بی نقشی مردم و نهادهای مرتبط با آنان منجر خواهد شد، و در اوج تلاش مردم برای خلاصی از آن، به کودتاهای پی در پی منجر شده، و در نهایت نیز تا ملتی نتوانند خود را از سلطه هموطنان نظامی خود، کشور شان را رها سازند، چنبره نظامیان بر قدرت، خسارات جبران ناپذیری را متوجه توسعه همه جانبه کشور خواهد کرد، تجربه عملکرد نظامیان در مصر، پاکستان، ترکیه، سودان، الجزایر، سوریه، عراق، میانمار، کره شمالی و... نشان می دهد که نباید بدین سو رفت، این به نفع کشور و مردم ایران نیست.  

[1] - دندان در این سخن کنایه وار به معنی قدرت است، این ضرب المثل کنایه از این دارد که رقیب خوب می داند ما در چه حدی هستیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در ژرفای دلم، این تنهایی است که موج می زند، و امواج سهمگین خود را به دیواره هایش می کوبد، مثل قُل های آبی جوشان. در جوششی بی پایان؛ و این درد جداییست که مدام بالا می آید، و حباب های درد را، مقابل صورتم می ترکاند، اما این همه هیاهو، در این همه تنهایی چیست؟! میان دریایی از دیگران، تشکیل این جزیره تنهایی، خود معجزه ایی است، که ناباورانه بدان مشغولم؛

فریادی بر دلم آوار می شود، که تنهایی در کار نیست، دور و برم هزاران هزار می بینم، که هر یک مرا با بندی و یا بندهایی، به خود اتصال داده اند، و میان این همه بندهای درهم و برهم وصل، و هیاهوی داشتن ها، با هم بودن ها، در درد هم شریک بودن ها و...، باز خود را رها می بینیم، برای یک پرواز در تنهایی ژرف، برای گشت و گذاری در سکوت، میان این همه همهمه های بی پایان.

کاش هرگز رنگ این دنیا را ندیده بودم، چرا که دیگر نمی توانم زیبایی هایش را ببینم، به نوعی، بی حس و مریض شده ام، می دانم زیبایی های فراوانی مرا احاطه کرده است، اما ظلم ها، جنایت ها، درد انسان و... جانم را می فرساید، مرا به حال تهوع می اندازد؛ کافیست تکه ایی از کشتی های غرق شده خوشبختی انسان ها را که در دریای ظلم غرق و شکسته شده اند، در ساحل چشمم، نزول اجلال کند، همین ذهنم را به دریایی از تصویر می برد، تا فریم به فریم، صحنه غرق شدن آرزوها، ناکام شدن دعاها، بی توجهی خدایانی که در آن لحظات، به فریادِ کمک آنان، توجهی نکردند و کمکی را روانه نساختند، دستی نجنبانده، تا صید در دام صیاد زجرکش شود و...، این همه را مثل یک فیلم کامل در ذهن خود ساخته، و مرور می کنم، تاسف برای درک و دیدن چنین صحنه هایی، وجودم را پر می کند، از خود و این دنیا سیر می شوم، و ای کاش، ای کاش هایم به هوا می رود.

 ذهنم به طور کامل درگیر ظلم هاییست، که گریبانگیر انسان است، و از قضا روز به روز ظالمان را می بینم که گردن هاشان، کلفت تر، بی حیاتر و دریده تر می شوند، تا بی پرده تر به اعمال و افکار نکبت بار شان ادامه داده، و به قول دوستم آقای جمشیدپور "خیلی هم خوش شانسند"، اگر نگوییم خدا هم با آنانست! که کشتی ظلم شان تا مرحله غرق می رود، و باز می گردند، و قاه قاه به ریش همه منتظران خلاصی می خندند، و تمدید حضورشان را دوباره و بلکه صدباره جشن می گیرند، و از شراب خون کاسه سر جوانمردان و شیرزنان و اهل فهمِ روزگار می نوشند، و جشن پیروزی دارند.

اینجاست که گاه فقط قطعه ایی از موسیقی، مرا به خلسه بیدردی فرو می برد، تا مخدری باشد بر تمام دردهایی که وجودم را، در خود فرا گرفته و می فرساید.

   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر نامی در پس خود دریایی از معانی، تاریخ، مفاهیم و ریشه ها را یدک می کشد، یکی از مصیبت هایی که به دنبال تغییر رژیم ها رخ می دهد، دور باطل تغییر نام شهرها، روستاها، خیابان هاست، و این امر در تمام دوران حاکمیت ها بر ایران کم و یا زیاد ادامه داشته است؛ به عنوان مثال با روی کار آمدن سلسله صفوی نام بندر تاریخی "گمبرون" به "بندرعباس" تغییر یافت و... [1] پهلوی ها، نیز نام بسیاری از شهرها،  [2] خیابان ها [3] و... را تغییر دادند، با تغییر این رژیم و حاکمیت جمهوری اسلامی نیز، این روند ادامه یافت چرا که نام هایی که آنها گذاشتند در شان جامعه انقلاب کرده نبود، به طوری که نام اکثر خیابان ها به نام بزرگان، انقلابیون و شهدا تغییر یافت، و این تغییرات به حدی است که حتی نام خیابان تغییرات مکرر داشت، اتوبان نیایش را به هاشمی رفسنجانی، و اتوبان نیاوران را به نام صیاد شیرازی و اتوبان رسالت را که نامی اسلامی و مربوط به رسالت پیامبر در کنار محلات نبوت، امامت و... بود را در آخرین اقدام به نام قاسم سلیمانی تغییر دادند؛ بدین ترتیب در یک دوره 40 ساله دوبار تغییر نام به خود دید، که این در مورد خیابان ولیعصر تهران نیز تکرار شد.

 این رویه نام گذاری ها و تغییر آن، در میان مدت و درازمدت به گسست تاریخی منجر شده و با تغییر نام مناطق و شهرها، علاوه بر سرگردانی مردم در یافتن، و تطابق نام مناطق خود در سوابق تاریخی، گاه در آدرس دهی های روزمره نیز دچار سردرگمی  شوند، در این خصوص به روند تبدیل نام شهرستان شاهرود به آرامشهر [4] ، اسلامشهر [5] ، امامشهر [6] ، شاهرود [7]  بعد از پیروزی انقلاب در سال 1357 اشاره کرده ام؛ اما نام های دیگری هست که همچنان تغییر می یابند و با این تغییر، در اثر گذشت زمان ممکن است منجر به این شود که باشندگان در این مناطق، ارتباط خود را با عقبه تاریخی خود از دست داده و هویت خود را گم کنند.

روستای "چهارطاق" و "پرو" در ناحیه بسطام مثال خوبی در این زمینه است که، امروز با نصب تابلوی "گلستان" قصد تغییر نام آن را دارند، حال آن که این نام های قدیمی خود واجد معانی و مستنداتی است که با این تغییر نام، ممکن است این استنادات گم شده و از بین برود، گرچه از سابقه تاریخی این روستا اطلاعی ندارم، اما چهارطاق ذهن انسان را به آتشکده های زرتشتی می برد که که به صورت مربع شکل با چهار برِ چهار طاقی ساخته می شدند، که در هر طرف آن، فرد حضور یافته در آتشکده می توانست به بیرون دیده داشته، و همچنین ورود و خروج نماید، که با یک گنبد، این نیایشگاه به صورت نسبتا یکسان در تمام ایران دیده می شدند، و چنانچه نام "چهارطاق" در منطقه باستانی بسطام از وجود چنین نیایشگاهی سرچشمه گرفته باشد، مسلما به تاریخ بلند این روستا اشاره دارد، که حداقل به پیش از 14 سده قبل اشاره دارد، که با تغییر آن به نام "روستای گلستان" نه تنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه با از یاد رفتن این نام های باستانی، در مرور زمان، و طی نسل های آینده دنبال کردن تاریخ آن را، در متون تاریخی مشکل می کند.

یا روستای "اسراییل" در منطقه میامی شهرستان شاهرود که اکنون به "قدس" تغییر نام داده شده است، که می توان گفت که این دو نام تفاوتی با هم ندارند، چرا که هر دو نام قبلی و فعلی از اماکنی در منطقه شامات و بیت المقدس گرفته شده اند، قدس نام نیایشگاهی تاریخی در شهر بیت المقدس و یا اورشلیم است که تاریخ آن به انبیا بنی اسراییل بر می گردد، و "اسراییل" هم که نام دیگری از انبیا قوم بنی اسراییل، یعنی همان یعقوب می باشد، و تغییر نام یک روستا، که پیش از این به نام یعقوب بوده است، به نام قدس که محل عبادتگاه پیامبران در این منطقه می باشد، چه مشکلی را حل می کند، و چه منطقی می تواند در پس خود داشته باشد؟!

نمی شود با استناد به این که صهیونیست ها نام کشور تازه تاسیس خود را که تنها 73 سال سابقه تاریخی دارد، را از نام یکی از پیامبران خود، یعنی "اسراییل" انتخاب کرده اند، ما را به واکنش وا داشته، و تمام نام های "اسراییل" را از اماکن خود حذف کنیم، در حالی که این نام خود ریشه محکمی در آیات قرآن هم دارد؛ در بازدیدی که از این روستا داشتم، اهالی آن از محله گبرها [8] و یا قبرستان گبرها سخن می رانند، که این امر نشان از این دارد که، این روستا (در منطقه شهر میامی) هم سابقه تاسیسی و استقرارش به قبل از اسلام بر می گردد، و لابد قبل از اسلام نام دیگری داشته، که با آمدن اعراب، نامش را به "اسراییل" تغییر داده اند، و اکنون در زمان ما، این نام را برداشته و به قدس تغییر می دهند و... و این داستان تکرار غم انگیز تغییر نام ها همچنان ادامه دارد که خود باعث تشویش ذهنی و عدم استقرار می گردد.

این مشکل، خاص کشور ما نیز نبوده و نیست، بلکه دامنگیر بسیاری از کشورهای ایدئولوژی زده دیگر نیز هست، همچنان که کمونیست ها بعد از پیروزی در شوروی، شهر معروف سن پترزبورگ [9] را به افتخار لنین رهبر انقلاب روسیه به لنینگراد تغییر دادند، و بعد از فروپاشی شوروی به نام سابق خود بازگشت، یا شهر مهم صنعتی دیگر روسیه ولگوگراد که به افتخار دیکتاتور خشن روس استالین، به استالینگراد تغییر نامش دادند.

این پدیده را با به قدرت رسیدن هندوهای افراطی به رهبری حزب BJP می توان در هند هم دید، که شهرهایی که با تسلط مسلمانان بر این منطقه تغییر نام یافته اند را به نام های سابق خود بر می گردانند؛ مثلا منطقه "آیودیا" به "فیض آباد" تغییر نام داده شد، اما اکنون با روی کار آمدن دولت معتقد به فرهنگ هندویی و خواهان بازگشت به فرهنگ مذهبی و اساطیری هند، آنرا دوباره به آیودیا بازگرداندند، و یا شهر "الله آباد" که به "پریاگراج" بازگشت کرد، شهر "احمد آباد" که به "گاندی نگر" قصد تغییرش را دارند، شهر "مدرس" را به "چنایی" تغییر دادند و...

برگردیم به منطقه باستانی و تاریخی شهر بسطام که تاریخ آن به هزاره های پیش از اسلام باز می گردد، و البته نام باستانی خود را در طول تاریخ حفظ کرده و اکنون به نام نامی عارف مشهور جهانی، بایزید بسطامی شهرت آن افزون نیز شده است، اما همین منطقه در اثر تغییر نام ها، دچار وضعی گردیده است که وقتی اکنون متون تاریخی این منطقه را مطالعه می کنیم، نمی توان فهمید که نام هایی ذکر شده در این کتاب ها، اکنون به کدام روستاها و مناطق موجود باز می گردد، بعنوان مثال در "کتاب النور" نوشته ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی (477 – 379 ه.ق) [10] که در مقامات عارف نامی جناب بایزید بسطامی بین سال های 430 تا 450 ه.ق نگاشته شده است، از روستاهایی نام برده می شود، که اکنون از نام ها اثری وجود ندارد، مثل روستای "داستان" که سهلگی آنرا زادگاه یکی از مشایخ عارف اهل آنجا، که از قضا او را شیخ المشایخ در نظر می گیرد، به نام محمد بن علی داستانی (348-417 ه.ق) نام می برد که همزمان با عارف نامی دیگر ایران ابوالحسن خرقانی (352 – 425 ه.ق) می زیسته که با ابو سعید ابوالخیر در محضر عارف نامی طبرستانی، منتسب به شهر آمل، جناب ابوالعباس قصاب آملی حاضر شده اند، که او اهل روستای داستان، از روستاهای ناحیه بسطام است، که الان اثری از این روستا با این نام نیست، اما با توجه به نام آبشار "تنگه داستان" در نزدیکی شهر مجن، می توان حدس زد که این شیخ المشایخ بزرگوار اهل عرفان و معرفت از روستایی در نزدیکی این آبشار در کنار شهر مجن می باشند و... (دفتر روشنایی ص 44 شفیعی کدکنی) که هجویری نیز در کتاب خود "کشف المحجوب"، از این روستا در ناحیه بسطام نام برده است، سال فوت این عارف نامی اهل روستای داستان در منطقه بسطام آنقدر مهم بوده است که، شاعر و عارف دیگر ایران، جناب عبدالرحمان جامی، سال 417 را سال فوت ایشان ثبت کرده، که در زمان فوت، سن 50 سالگی را داشته اند.

کتاب "دستور الجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابو یزید طیفور" نوشته یکی از فرزند زادگان ابوالحسن خرقانی به نام احمد بن حسین بن شیخ خرقانی نیز که اطلاعات محلی آن تا حد قابل ملاحظه ایی می توان مورد استناد قرار گیرد نیز از "حسن دِرَزجی بسطامی" که پیر خرقه ابوعبدالله داستانی بوده، نام می برد، که هجویری در کتاب کشف المحجوب جایگاه او را به لحاظ عرفان، شخصیتی میان ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر قرار داده، و از او به عنوان پادشاه وقت زمان خود در عرفان، یاد کرده است.

اما آیا این "درزج" همان روستای "دیزج" در جنوب شهرستان شاهرود می باشد، یا خیر؟ مشخص نیست، که متاسفانه در تغییر نام ها با تبدیل روستاهای دیزج و رویان به شهر رودیان، در نسل های آینده این اسامی نیز از دست خواهند رفت، و با رواج این نام جدید ارتباطات تاریخی با تغییر اسامی قطع می شود، و اگر روستای دیزج صاحب چنین عارف نامی بوده است، خود آنها نیز ارتباط تاریخی خود را با بزرگان خود از دست داده، و انقطاع تاریخی رخ داده و نمی توانند مثل بسطام (بایزید) و خرقان (ابوالحسن) به مفاخر خود ببالند و نامش را بر خیابان های خود بگذارند و یا قبر او را یافته و به شهری توریستی تبدیل شوند و...

"اماکنی که در دوره قبل از اسلام، جانب قدسی داشته در و عصر اسلامی نیز بر آن قدسیت افزوده شده است، علاالدوله سمنانی طرَزج را (ناحیه ای در حوالی بسطام) مقام اقطاب از روزگار قبل از اسلام در طرزج مدفون اند (فصل الخطاب، خواجه پارسا، 369 و 601).) (دفتر روشنایی، شفیعی کدکنی، 373)"  حال چه کسی می داند که طرزج در کجای منطقه بسطام قرار دارد؟!

در بین ارادتمندان بایزید بسطامی از فردی به نام حطّاب (یا خظّاب طزری) نام برده می شود که که با توجه به عدم تغییر نام روستای طزره، می توان حدس زد که همین روستا، محل تولد او بوده و یا ابو منصور جینوی که منسوب است به جینوی، قریه ایی در جهینه در ناحیه استرآباد و یا گرگان فعلی.  

یا از مریدان دیگر مطرح شده در خیل موثرین خانقاه بایزید بسطامی، از محمود کوهیانی نام برده می شود، که از اهالی "کوهیان" قریه ایی در چند فرسنگی بسطام است، که می توان حدس زده که همان روستای "افراتخته" کنونی باشد، که اکنون فامیل کوهستانی در میان آنان رایج است. چرا که در دعای خود به زبان محلی می گویند "وارنمان کو" ی که به معنی ما نیازمند بارانیم، یا یکی از یاران دیگر او به نام محمد راعی (شترچران) می تواند متعلق به روستاهای بخش طرود یا بیارجمند باشد، که نگهداری شتر در آن مناطق بسیار رایج است. یا "عبدالله پونابادی" که "پون آباد" مشخص نیست نام کدام روستا در سده 4 و 5 هجری بوده است یا "سهلو نمره ایی" که منطقه نمره نیز مشخص نیست و... تمام این ها در تغییر نام ها از بین رفته است.

یا فرد دیگری به نام "حافظ ابو نعیم" در کتاب "حلیه الاولیا" نوشته است که سلطان بایزید زنی از بزرگان "دهستان حُرّه" گرفته است، که در جغرافیای کنونی منطقه چنین دهستانی با نام حُرّه وجود ندارد و یا تغییر نام یافته است، و نمی توان در بین نام روستاهای فعلی منطقه آن را یافت. (کتاب روشنایی. کدکنی.ص 88)

"ابو اسحاق هروی" که او را "ابراهیم استنبه" می نامند از زایران بایزید بود و از اعتراف کنندگان به فضل او و از یاران وی. از مشایخ خویش شنیدم که می گفتند بایزید او را از ناحیه "ابیان" استقبال می کرد، و آن قریه ایی است بر یک فرسنگی بسطام، و چنان پندارم که او را تا بدان قریه مشایعت نیز می کرد است (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 126) حال قریه "ابیان" در بین روستاهای نزدیک بسطام کجاست؟ مشخص نیست.

یا از یاران بایزید از سعید منجورانی سخن به میان آمده است، که منجوران نیز مشخص نیست کجاست.

"سعید راعی بر زنی در ناحیه قریه ای که آن را "استاذج" گویند عاشق بود" .... حال این روستای استاذج کجاست؟ معلوم نیست، اما در گزارش صعود خود به قله شاهوار از دره ایی به نام استامیدان گزارش کردم که آثار ساخت و ساز روستایی باستانی در آن موجود است که ممکن است این همان روستایی استاذج باشد، که از قضا در این متن تاریخی از آمدن برف در آن حادثه، سخن به میان می آید و... (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 127)

لذاست که عدم تغییر نام ها می تواند در یافتن آثار تاریخ محلی بسیار اثر گذار باشد.

جالب است که نام خرقان تغییر نیافته و همچنین نام روستای نکارمن، داستانی که در "کتاب النور" آمده است این چنین ماندگاری نام این روستاها را به سده های اولیه اسلامی باز می گرداند : "آری، همان کار را کرده است که من کرده ام، با این همه امیرالمومنین جز یک تن نباشد. اگر یکی از نکارمنو فرود آید بگوید من امیر المومنین ام، گردنش را به زودی بزنند و نکارمنو قریه و مزرعه گکی است نزدیک بسطام بر دامن کوه، از قضای ایزد تعالی چنین بود که مردی از آنجا ظاهر شد و خواهان ریاست شهر شد و متولی کارش و به زودی کشته شد و مشایخ این را آیتی از آنچه بایزید رحمه الله بدان اشارت کرده بود می دانستند . (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 137-8)"

اهالی روستای بدشت در جنوب شهرستان شاهرود هم که، وقایع تاریخ سازی را به خود دیده است، از جمله نشست مهم بهاییان در بدشت که نقطه عطفی در تاریخ بهاییان است، [11] باید اطلاع داشته باشند که در عصر بایزید بسطامی (۲۶۱ یا ۲۳۴ ه.ق) فردی به نام نوح بن حبیب بدشتی قومسی اهل روستای ایشان بوده است که از علمای برجسته و امامان حدیث بوده اند، که در سال 242 ه.ق رحلت کرده اند. اکنون از مفاخر این روستاها نامی نیست، شاید روستاییان و اهالی شاهرود هم از چنین افرادی بی خبر باشند.

یا روستای نردین در بخش میامی که زادگاه یکی از تاثیر گذارترین رجال دوره پایان قاجاریه و آغاز پهلوی اول است، که در اوایل قرن چهاردهم از این منطقه برخاست و در تحولات تاریخی ایران نقش اساسی داشت، آقای عبدالحسین تیمورتاش که هم در بعد نظامی و هم دیپلماسی و سیاست در این دوره نقش بسیار مهمی را بازی کرد، و اکنون او را بیشتر از رجال منطقه خراسان می شناسند تا شهرستان شاهرود، چرا که میراث فرهنگی و مردم محل در یافتن محل تولد و زندگی او در روستای نردین کم توجهی کرده اند.

این است که به هر بهانه ایی نباید نام ها را تغییر داد تا ارتباط تاریخی حفظ شود، ملت ها از تاریخ خود قطع ارتباط نکنند، که تاریخ یک منطقه بخش مهمی از هویت آن ها نیز خواهد بود.

 

  

[1] - در سال ۱۶۲۲ میلادی، شاه عباس صفوی توانست با توانمندی سردار ایرانی امام قلی خان و با کمک انگلیسی‌ها، به حکفرمایی ۱۱۰ ساله پرتغالی‌ها در جنوب ایران پایان دهد. به افتخار این پیروزی بندر گمبرون را به بندرعباس تغییر نام دادند.

[2] - شهرهایی که در زمان پهلوی تغییر نام گرفتند : آق قلعه به پهلوی دژ، ارومیه به رضائیه، انزلی به بندر پهلوی، بارفروش به بابل، ترشیز به کاشمر، تون به فردوس، حسین آباد پشتکوه به عیلام، خرموج به ایرانشهر، دزداب به زاهدان، ده کرد به شهر کرد، ده نو به نوشهر، سخت سر به رامسر، سلماس به شاهپور، سیستان و بلوچستان و کرمان به مکران، صحرای ترکمن به دشت گرگان، علی آباد مازندران به شاهی، قمشه به شهرضا، ناصری به اهواز، نصرت آباد به زابل، هارون آباد به شاه آباد غرب. استرآباد به گرگان، اشرف به بهشهر، محمره به خرمشهر، سلطان آباد به اراک، فهرج به ایرانشهر، هشتپر به تالش،

[3] - بعد از انقلاب نام خیابان های تهران به این شرح تغییر یافت :  آپادانا به خرمشهر، آتاتورک به آیت الله کاشانی، آریامهر به فاطمی، آیزونهاور به آزادی، بزرگراه داریوش به رسالت (اکنون دوباره به سلیمانی)، بلوار الیزابت به کشاورز، بلوار پهلوی به میرداماد، تاج به ستارخان، تخت جمشید به ایت الله طالقانی، تخت طاووس به شهید مطهری، ثریا به سمیه، جردن به افریقا (دوباره به ماندلا)، چرچیل به نوفل لوشاتو، دکتر اقبال به اقبال لاهوری، روزولت به شهید مفتح، سپه به امام خمینی، سلطنت آباد به پاسداران، سیروس به مصطفی خمینی، شاهپور به وحدت اسلامی، شاهرضا به انقلاب، شاه عباس به قائم مقام، شهباز به 17 شهریور، شیروخورشید به هلال احمر، فرح به سهروردی، فرح آباد به پیروزی، لس آنجلس به حجاب، میدان 24 اسفند به انقلاب، میدان 25 شهریور به هفت تیر، توپخانه به امام خمینی، ژاله به شهدا، فوزیه به امام حسین، میدان کندی به توحید، میدان ولیعهد به ولیعصر، پارک پهلوی به پارک دانشجو، پارک فرح به پارک لاله و...

[4] - که انقلابیون شهرهای پر جنب جوشی چون تهران، تبریز، اصفهان، یزد، قم به شهری مثل شاهرود که تا آخرین روزهای قبل پیروزی در آرامش بود و خیزش انقلابی آنچنانی در آن دیده نمی شد، به طعن به آن آرامشهر می گفتند

[5] - با توجه به عمق مذهبی که در مردم این شهر دیده می شود، در جریان پیشنهاد برای تغییر نام این شهر بعد از پیروزی انقلاب ابتدا آن را اسلامشهر پیشنهاد و نامیدند.

[6] - با عنایت به وجود نام شاه در اسم شاهرود، شاه را برداشته و گفتند امامرود که دیدند رودی نیست، تغییر دادند به امامشهر و تابلو و سربرگ ادارات برایش تدارک دیدند، و این اسم شهرت یافت.

[7] - بعد از نامیده شدن به نام امامشهر، جمعی از عقلای شهر، این استدلال درست را آوردن که اسم شاه در واژه شاهرود به معنی پادشاه نیست و بلکه به معنی بزرگ، و شاهرود به معنی رود بزرگ است، مثل شاهراه که به معنی راه بزرگ و وسیع می باشد لذا دوباره نام این شهر به نام سابق خود، شاهرود باز گردانده شد.

[8] - گبر یا گَوْر واژه‌ ایست در فارسی جدید (فارسی دری) به معنی زرتشتی، که بعدتر معنای توهین‌آمیز گرفت و به تمامی غیرمسلمانان اطلاق می‌شد. پیش‌تر این واژه را تغییریافتهٔ واژهٔ عربی «کافر» می‌پنداشتند، ولی اکنون نظریه غالب این است که از واژهٔ آرامی gbrʾ (خوانش: گَبْرا یا گَوْرا؛ به معنی بزرگ ؛ که مثالش این است پیا ی گورا معنی مرد بزرگ ).(پیا یعنی مرد) است که در فارسی میانه نیز به صورت هزوارش GBRA (خوانش: mard) به کار می‌رفته‌است. این واژه احتمالاً در همان دوران ساسانیان برای اشاره به بخشی از زرتشتیان ساکن میان‌رودان (زیستگاه آرامیان) اطلاق می‌شده‌است و بعدتر پس از اسلام میان ایرانیان به عنوان واژه‌ای کلی برای اشاره به زرتشتیان رواج پیدا کرده‌است

[9] - سن پترزبورگ (به روسی: Санкт-Петербург، سانکت-پیتربورگ) که روس‌ها به آن پِتِربورگ می‌گویند، دومین شهر بزرگ روسیه پس از مسکو است که در منتهی‌الیه شمال‌غرب این کشور واقع شده‌است. این شهر در ناحیه فدرال و مرکز استان لنینگراد Ленинградская область است. پترزبورگ در ۱۶ می ۱۷۰۳ میلادی توسط پتر اول بنا شد و در سال‌های ۱۷۱۲ تا ۱۹۱۸ پایتخت روسیه بود.[۹]و[۱۰] این شهر از اوت ۱۹۱۴ میلادی تا ۲۶ ژانویه ۱۹۲۴ پتروگراد و از این تاریخ تا ۶ سپتامبر ۱۹۹۱ لنینگراد و از آن پس سن پترزبورگ خوانده می‌شود

[10] - ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی از مشایخ بزرگ تصوّف در نیمه ی دوّم قرن پنجم هجری است که زندگینامه نویسان او، همه، به مقام او در علم و در تصوّف تصریح کرده اند و از تألیفاتی که وی در زمینه ی معارف صوفیه داشته است، یاد کرده اند. همچنین از جمع اصحاب او در تصوّف، مؤلفانی از نوع عبدالغافر فارسی و ابوسعد سمعانی از سهلگی به عنوان «پیر صوفیان» و «یگانه ی روزگار» نام برده اند و منزلت او را در علم و تصوّف ستوده اند. عبدالغافر فارسی می گوید سهلگی به نیشابور آمد و در این شهر به روایت حدیث پرداخت و سپس نیشابور را ترک گفت. نسبت سهلگی ظاهراً از نام نیای او «سهل» گرفته شده است؛ بعضی افراد خاندانِ سهلگی، پس از او در ناحیه بسطام می زیسته اند و بعضی از ایشان با خاندان بایزید از طریق مُصاهَرَت، خویشاوندی داشته اند. سال درگذشت سهلگی را ابوسعد سمعانی در جمادی الآخر 476 ق نوشته است و عبدالغافر فارسی 477 ق. همگان اجماع دارند که وی در هنگام مرگ 96 ساله بوده است و بر این تقدیر سال تولّد او را می توان 380 و یا 381 دانست. دفتر روشنایی، کتاب استاد شفیعی کدکنی

[11] - واقعه بَدَشت گردهمایی بین پیروان سیدعلی محمد باب در اواخر رجب و اوایل شعبان سال ۱۲۶۴ ه‍.ق (تیر ۱۲۲۷ خورشیدی و اواخر ژوئن، اوایل ژوئیه ۱۸۴۸ میلادی) بود که با اشاره سیدعلی محمد باب در روستای بدشت در هفت کیلومتری شرق شاهرود برگزار شد. این کنفرانس نقطه عطفی در تاریخ تشکیل جنبش بابیه بود

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نور مطلق!

مرا به سخن گفتن با خود فرا خواندی! اما سخن گفتن با تو بیهوده می نماید، تو نور مطلقی، و تاریکی ایی برای تو نیست که آنرا برایت روشن کنم، تو بدانچه باید آگاهی، راز پنهانی نیست که بر تو آشکار کنم، صاحب خبری، خبری از تو دور نمانده است، تا آن را بر تو برسانم و باز گویم، در احوال همه آگاهی، کجاست آگاهی ایی، که نزد من باشد، و پیش تو نباشد و...

اما به رسم لوس های مضحکه جوی بازار لودگی این دنیا،

به رسم کسانی که خود شیرینی می کنند و خود را جلو انداخته، بلبل زبانی می کنند،

به رسم، بی تربیت ها، که حد و حدود وانهاده مجلس گرم می کنند،

به رسم کلفت اندازها که چون آستین باز کنند، هزار حرف روشن و واضح دارند، که شنونده آنرا می داند، و وقتی می شنود، بر این تکرار  می خندد،

به رسم پر روهای عالم، که رویی چون سنگ پای قزوین، زمخت دارند، برای تراشیدن و خراشیدن روی دیگران،

به رسم زنان و مردان پرگویی که، هنری جز گفتن ندارند،

به رسم آنانی که تمام عقل و تفکرشان، در زبان شان جاری است، و از هیچ کس دریغش نمی دارند،

به رسم آگاهانی که چون بر نادانان دست یابند، اظهار فضل کنند، و فخر فروشند،

به رسم دانایانی که چون بر ابلهان رسند، دیده و دل بر حقیقت بسته، و مفصل سخن گویند،

به رسم همه آنانی که راز در کلام نمی توانند داشته، تراشیده و نخراشیده، بی وقت و به وقت، می گویند و دل می رنجانند، و یا دل بدست می آورند،

به رسم عشّاقی که زبان می ریزند، تا دلی را به کف آورده، بر او دل بندند،

به رسم آنان که تازه زبان باز کرده، سخن به تکرار، بی معنی، اما شیرین می گویند،

به رسم آنان که در آخر عمر دچار فراموشی شده، و مثل نوارکاست، نو به نو، به زعم خود، سخن تازه می کنند، حال آنکه از تکرارهای شان، همه به ستوه آمده اند.

به رسم آنان که کرسی های سخن را در قبضه خود گرفته، و دیگران را عوام نادانی تلقی کرده، و از هرچه خواهند، بر سبیل منطق، یا غیر منطق می گویند،

به رسم همه آنان که اهل سخنند و...

می خواهم در این آستانه ماه رمضان، که گویند ماه توست، با تو سخن گویم، ماهی که ماه راز کردن، و از نیاز گفتن است، و ماه عبادت و بندگی ماست، با تو که نیازی به شنیدن نداری، اما ما را چه به نیاز تو؟! ما به نیاز خود می نگریم، و عمل می کنیم، برای دستیابی به بهشت وعده داده شده ی تو، آنقدر مشتاقیم که گاه محنت زندگی در جهنم ساخته شده توسط مخلوقات را ابلهانه می پذیریم! ما برای رفع نیاز خود، گاه تن به هر خفتی می دهیم! با تو سخن گفتن که دیگر، خود اوج لذت و سرافرازی است.

گاه برای درک حضورت، به حضور اراذل و اوباشی می رسیم، که در مسیر منتهی به تو نشسته اند، و بر سبیل بی شرافتی، با مکر و حیله خود، رهروان کوی تو را می فریبند، و گاه یک عمر آنان را در زندان شرارت و نامردمی خود، نگه داشته، از هر لحاظ (مادی معنوی)، عمر و حاصل عمر آنان را چاپیده، و تنها وقتی از دست آنان رهایی حاصل می شود که، فرشته قبض روح، بندیان را نجات بخشد.

اما ای خالق هستی! ای ایزد یکتای بی همتا!

تو را چه نیازی است به ماهی، روزی، لحظه ایی که ما را بنشانی تا بر تو بنده باشیم و بندگی کنیم؟! تو اربابی نیستی که نیاز به بردگان و بندگانت باشد، تو که هر چه خواهی؛ کافیست بگویی باش، لاجرم او باشنده خواهد بود، کجاست نیازی تا بندگانی در خیل انسان ها، با بندگی برای تو، از تو رفع نیاز کنند؟!! یا به راز گویی و اظهار نیاز بنشینند و تو را بر رازی و یا نیازی آگاه کنند؟!

تو چرا باید بر ما عاشق باشی، در حالی که لعبتی نیستیم، چرا که در وجود تو نقص و نیازی نیست که لعبتکانی از جنس ما، آن نقص و نیاز بر طرف کنند، کمبودت را پوشش دهند، که تو خالی از کمبودی، تو خود لبریز از خودی، کجاست جایی در وجودت که خالی باشد، تا من بتوانم، آنرا پر کنم.

می گویی با من سخن بگو! با تو از چه بگویم، مگر خود ناظر و آگاه بر آن نیستی؟!

روشن تر از علم تو، مطلق تر از آگاهی ات بر حقیقت، آیا چیزی هست، تا من در سخن با تو، بدان پردازم، حرفی بین ما نیست، من از چه بگویم، که تو ندانی، چرا باید بگویم، در حالی که گفتنم این قدر نزد تو بیهوده است.

مارا گرفته ایی؟! تو را باید از نوع کدام قضّات در نظر بگیریم که پیش تو "کُرچ مُعلق بازی" و زبان ریزی کنیم. مرا قاضی از جنس خود باید، که با او چنین به بازی بنشینم، تا لحظه ایی، اغنایش کنم.

وقتی تو غنی از هر چیزی هستی، من در پیشگاه برخورداری بی کم و کاست چون تو، کدام کمبودت را برطرف کنم.

تو در اوج دارایی، و من در اوج ناداری، چگونه با کسی سخن گویم که از هیچ چیز غافل نیست، تا او را از غفلت به در آورم، فراموشی اش را یاد آوری کنم و... این چه کار سختی است که به من سپردی، تو را در ذهن خود چگونه بسازم که به خود اجازه دهم، که از غفلت تو را رها سازم، و اظهار نیاز کنم، تو خود واقف به تک تک نیازهای مایی.

با تو در این رمضان از کدام دردهایمان بگویم که ندانی، از کدام آواردگی هایم خبر دهم، از کدام نادانی هایم ذکر راه بیندازم، از کدام افراد بنالم که نشناسی، از کدام طرح ها بگویم، که تو خود بهتر از هر کسی، طّراح، طرح و حاصلش را ندانی و...

من با تو از چه سخن گویم؟! گفتن و ذکر دانسته های تو، به چه درد شما خواهد خورد، مرا چون کودکان، به بازی گِل گماشته ایی، یا چون سفیه پی یافتن نخود سیاه فرستاده ایی؟! من بگویم تا سطح معرفتم را بدانی؟! مگر تو خود معرفت کل نیستی؟! نمی دانی که تا کجا پیش رفته و از کجا مانده ام؟!

اما با تمام ایمانی که بدین وضع دارم، با تمام شناختی که از خود و تو دارم، نمی دانم چرا چون ابلهان خود را به نفهمی زده، و با تو از نداشته هایم می گویم، از نیازهایم می گویم، از رازهایی که یافته ام، از درخواست هایی می گویم که تو از نطفه اش بر آن آگاهی، در تنهایی مطلق، به سوی تنهای مطلق دیگری رو می کنم، که هیچ برابری با او ندارم. ناچیزی، که در وجود خود مانده است، به سخن با دانای مطلق می نشیند، چقدر این صحنه خنده دار خواهد بود، و هر ناظر منطقی، بر این صحنه خواهد خندید، آنگاه که نادانی به سخن با دانای مطلق نشسته، با هر نیتی که سخن که گوید، او حتی از نیتش هم مطلع است، مضحکه خواهد شد، این طور نیست؟! زیره به کرمان بردن است، و کاری بیهوده، می نماید.

صاحب خبر را من از کدام خبر گویم که نداند، که او چون جوانی پر شور با لبخندی که چون نگاه "عاقل اندر سفیه" خواهد بود، بر پیری فراموشکار گوش فرا خواهد داد، که به تکرار از دانسته هایش می گوید، به سان نادانی که، دانایی را یافته، تا او را ارشاد کند، چون بی خبری که نمی داند، با صاحبخبر سخن می کند و...

با این احوال نمی دانم، چرا مرا به راز کردن و به نیاز گفتن فرا خواندی! تویی که نه به بندگی ما نیازی داری، نه حتی دوستدار بندگی مخلوقات خود هستی، چرا که انسان را آزاد آفریدی، و حال در همان حال او را رسم بندگی می آموزی! زمان بندگی اش می بخشی، دعوت به بندگی اش می کنی، و بنده اش می خواهی، این بنده چگونه باید آزاد باشد، حال آنکه خالقش او را بنده می خواهد، بنده ایی آزاد؟!

نمی توانم دنیایی از تضاد را به راحتی برای خود روشن کنم، ما را به ساخت دنیایی فانی گماردی، در حالی که ماندگار فقط تویی، ما را نیز ماندگار می خواهی؟! خود تو ماندگاری مان عطا کن! از تو هیچ کسر نخواهد شد، اثبات دیگری بر بخشندگی بی حد و حسابت خواهد بود، گرچه ما را نیز افزونی پدید خواهد آورد.    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بی پیر، چون میر مرو

بی پیر، چون میر مرو

گفتم که ازاین خانه به شبگیر مرو             تا دیده ز دیدن نشود سیر مرو

هرجاکه روی برو، ولی "میر" مرو        جایی است خطر خیز و تو بی پیر مرو [1]

 

شبگیر مرا وعده ی آزادی و صبح است              اینک تو مگو، تا که بر این خیز، تو بی پیر مرو

صد پیر گرفتم در این عمر، به صد میر شدم           گفتند همه، راه نه این است، بدین خیز مرو

خیزی است سوی بخت بلند و شب کوتاه                اینک که دلم خواست، مگو تو بی میر مرو

من میر نِیم، پیر نِیم، راهورم من زین شب                 اینک که شب است، مگو بر این پیر مرو

تیری به در آمد، ز آن چله سوزان                      سوزنده دل است، بر ره این پیر و این میر مرو

راهیست پر از محنت و، دردست خشونت                      بی پیر، و با پیر، بدین وادی تکفیر مرو

گفتست دلم، خیز تو بردار بلند                             بر درب یکی عابد و، صد شیخ بدین خیز مرو

خواهم که روم، بدین ره پر محنت                                       رفتن بُوَدم راه، مگو تو بی پیر مرو

پیری است اگر نوا و نوری در رفتن                                    ماییم همه شیر، نگو تو بی میر مرو

سیر است دلم، به دیدن این همه ظلم                             ما دیده ایم سیر، مگو تو بی پیر مرو

هر جا که روم بِه است زین ویرانه                           نی میرم و، نی شیرم و، نی "ره بی پیر مرو"

ماییم خطر، در ظفر آید زین، رهجو                              ره جوید و، راه گوید و دل، که بی پیر مرو

صبح است همان لحظه که ره جوید رهجو                                گوید که برو، ولی تو بی پیر مرو

سروده شده در شنبه 22 فروردین 1400 برابر با  10  آپریل 2021

 

[1] - این چهار بیت را استاد عزیزم جناب لطفی تالقانی برایم ارسال کردند، که در استقبال از این اشعارشان نوشتم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جناب عزت الله ضرغامی از جمله ی کسانی است که با بالارفتن از دیوار سفارت امریکا تخم لق و خسارت بار بالا رفتن از دیوار حریم دیپلماتیک کشورها در تهران را، در روزهای اولیه انقلاب کاشتند، و هنوز که هنوز است تاوان آن عمل غیر اخلاقی، غیر عرفی و غیر قانونی، را انقلاب، مردم و کشور ایران می پردازند؛ او امروز در تکمیل آن عمل انقلابی خود! برای کسب کرسی ریاست جمهوری اسلامی ایران، به شعار کمونیست ها و مارکسیست رجوع کرده، و سخن از "نان، مسکن، آزادی" می گوید، هر چند کار بالا رفتن از دیوار سفارت امریکا در آن بلبشوی اول انقلاب، سمت سوی فلش مظنونیت را، به سمت نفوذ ابرقدرت شرق، شوروی و اذنابش در کشور و در بین انقلابیون می برد، و مانند سنگ بزرگی به نظر می رسید، که دیوانه ایی در چاه اندازد، و صد که نه، بلکه هزار عاقل، هنوز که هنوز است، نتوانسته اند، آن را از چاه روابط خارجی ایران با جهان، خارج کنند، و روابط ایران با نصف بلوک جهان، در آن موقع، یعنی بلوک غرب را مختل کرد، که هنوز این اختلال عمیق ادامه دارد، و سرانجامی برایش دیده نمی شود، اما به حتم روزی به عذرخواهی ما از این عمل خواهد انجامید، هرچند بخواهیم برای سال ها مقاومت کنیم، اما سکوت روزی شکسته خواهد شد و در این پرونده به حتم محکوم و مجبور به عذرخواهی خواهیم شد.

آقایان رسم نامیمون و خسارت باری گذاشتند، که بالا رفتن از دیوار دیگران را تئوریزه، و سکه رایج گروه های مافیای سیاسی کشور کرد، تا بعدها هم دوستان دیگرشان از دیوار نمایندگی انگلستان در تهران، به راحتی بالا رفته، و میلیاردها خسارت مالی و معنوی به کشور تحمیل کنند، و کمترین مجازات هم شامل این متجاوزین به حریم پذیرفته شده قانونی و عرفی و بین المللی نشود، هنجارشکنی که بدینجا ختم نشد، و در سایه عدم برخورد با السابقون در این عمل خلاف، بزرگترین خسارت را دوستان دیگرشان با بالا رفتن از دیوارهای سفارت و نمایندگی سعودی در تهران و مشهد زدند، که روابط ایران را با همسایگانش دچار بحرانی شدید کرد و هنوز که هنوز است، ایران و عربستان بعد از سال ها نتوانسته اند، این چاله عمیق بین خود را پر کنند، و روابط ایران با همسایگان جنوبی، و در کل اعراب، بعد از این عملِ محکوم، بسیار بدتر از سابق شد، و این به اصطلاح دوستان نادان انقلابی! که البته باید آنان را دشمنان دانای مخالف شرایط آرام و نرمال در کشور دانست، باعث شد، امروز شرایط کشور به سمتی برود که، در سایه سیاست ایران هراسی، که در نتیجه فراهم نمودن چنین محمل های تبلیغاتی علیه ایران، اسراییل از این فرصت فراهم شده توسط دلواپسان، بهترین سود را برداشت کرده، و در نتیجه امروز، مهمترین رقیب منطقه ایی ایران، یعنی اسراییل، با ما همسایه دیوار به دیوار شده و در جنوب ایران مستقر گردد؛

به رغم این، جناب سردار ضرغامی، در اولین برخاستن از نیمکت، برای "گرم" کردن خود، جهت اعلام غیر رسمی کاندیداتوری اش، برای انتخابات ریاست جمهوری در خرداد 1400، می گوید "امروز من عاشق چه‌گوارا هستم"  و شعار "نان، مسکن، آزای" سر می دهد، [1] شعاری که در اوج روزهای طلایی برخورداری این ملت از نعمت آزادی های سیاسی و حزبی، و از جمله آزادی بیان، در بعد از پیروزی انقلاب، توسط گروه های چپ کمونیستی - مارکسیستی، زیر پرچم سرخ داس و چکش، در عرصه آزاد کشور، سر داده می شد، و البته گروه هایی از دانشجویان مذهبی مزاج، همچون همین جناب آقای ضرغامی، در مقابلش در این سوی استادیوم رقابت سیاسی میمون و مبارک، و در سایه زیبای درخت آزادی، در آن موقع ها، پاسخش را این چنین در ضرب آهنگ شعاری خود می دادند که ، "آب، علف، طویله"

امروز بعد از گذشت بیش از چهل سال، همان ها که این شعار را با چنان ادبیات و سرانجامی برابر می دانستند، به این نتیجه رسیده اند که بگویند "امّا واقعاً امروز شعار نان، مسکن، آزادی- به تعبیری- شعار ما نیست؟ اصلاً مطالبات ما این‌ها نیست؟" اما اینکه انسان روزی به این نتیجه برسد که اشتباه کرده است، خوب است، چرخش باید داشت، این میمون مبارک است، اما نه برای سوار شدن بر موج نیاز مردم، و مردم فریبی؛ شما جناب ضرغامی! اگر چرخش می خواهید داشته باشید باید از فرهنگ بالا رفتن از دیوار سفارتخانه های خارجی که میهمان کشور و مردم ایران هستند، چرخش انقلابی داشته، و عذرخواهی کنید؛ باید از نحوه مدیریت خود بر صدا و سیما عذرخواهی کنید، که مهمترین، پرخرج ترین، وسیع ترین و... رسانه ملی را به تیول یک جناح خاص در آورده اید، اگر چنین کردید نشان از تغییر پابرجا و اساسی است، ورنه سیاست بازی ایی، بیش نیست. شما باید از عملکرد خود در "شورای عالی فضای مجازی" که به محدود کردن حق مردم در داشتن وسیله ارتباط اجتماعی مناسب، که از قضا، مردم ما به رغم میل خود، جهت انحصار شکنی رسانه ایی که شما در صدا و سیما و... به وجود آورده اید، بدان روی آورده اند، عذرخواهی داشته، و چرخش انقلابی کنید و...

 و این که اهل رسانه و مسئولی چون شما، انقلابی گری را در هیکل جنبش های چپ دیده اید، جای تاسف است، انقلاب و انقلابی گری که منجر به زنجیر کردن به پای ملل محروم در سراسر جهان شده، و به نام کمونیسم، مارکسیسم، مائویسم و... زندان های بزرگ در حد یک کشور ایجاد کرده اند، و...، بد الگویی را برای انقلاب و انقلابی گری خود انتخاب کردید، انقلاب و انقلابی گری باید ملت ها را از استبداد، تحمیل، حاکمیت طبقاتی، خودمحوری حزبی و جناحی، حاکمیت پیشوا و... بر یک ملت برهاند، نه این که به انواع حاکمیت های جور بینجامد، آنچنان که در کره شمالی، کوبا، شوروی و.... دیده می شود، که ملل شان را از کاروان انسانیت، آزادی، اخلاق و... ده ها سال دور کردند، و تحت سیطره رژیم هایی امنیتی، اسارت بار، نظامی، مخوف، خون آشام و... به اسارت گرفتند.

آری سردار ضرغامی! جناب "چه گوارا" برای کسانی که در نبرد با استبداد داخلی معتقد به خیزش هایی از نوع مسلحانه اند، مناسب است، روشی که البته از دید رهبران انقلابی بزرگ و در اشل جهانی، و الگوهای وزین مبارزه ی گسترده، پیشرو و مردمی، مردود و محکوم است، رهبرانی که معتقد به نبرد و مبارزه ایی، آرام و خالی از خشونت و مملو از مشارکت مدنی اند، مثل مهاتما گاندی (رهبر انقلاب هند)، نلسون ماندلا (رهبر قیام ضد تبعیض نژادی در افریقای جنوبی) و البته امام خمینی، که روش های مسلحانه و خشونت بار "چه گوارایی" را مردود و فاسد می دانستند، و الگویی مناسب تشخیص نداده اند، "چه گوارا" برای کسانی که قصد برپایی استبداد مخوف طبقاتی و حزبی کمونیستی - مارکسیستی دارند، خوب و مناسب است، ولی برای حکمرانی که شما قصد گرم کردن خود برای آن را دارید، مناسب نیست، ایرانیان مردمی دمکراسی خواه، آزادی طلب و مخالف استبداد و حاکمیت حزبی و فردی اند، رژیم های برخواسته از روش "چه گوارایی ها" و... در امریکای لاتین، شبه جزیره کره، شرق اروپا، آسیای میانه، جنوب شرق آسیا و...، بعد از پیروزی جز جنایت، سرکوب، استبداد، خشونت، زورگویی و... در حق خلق خود، کارنامه ی مناسبی در بعد داخلی ندارند، و تنها وجهی که با شما ممکن است اشتراک داشته باشند، مبارزه با امریکاست، و رژیم هایی بنا نهاده اند که کَت و کلفت و مستحکم و مسلح در حاکمیت و حاکمان هستند، اما مردمی نحیف و زار، زیر یوغ استبداد مخوف ایدئولوژیک دارند، که قدرت و فرصت تکان خوردن و خلاصی را از مردم خود سلب کرده اند.

جناب سردار! خود را از مردم دنیا جدا کرده اید و دمخور چنین کشورهایی با چنین کارنامه ایی شده اید، تا امروز سلاح، حمایت، و حتی شعار از آنان به عاریت بگیرید؟!! بدا به حال ما، بدا به حال کشور، بدا به حال انقلاب، بدا به حال مردم، که بعد از سه انقلاب بزرگ و افتخار آفرین مشروطیت، نهضت ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57، امروز مردم ایران را به چنین مرحله ایی رسانده اید. صد افسوس!

[1] - قسمتی از سخنان جناب سردار سید عزت الله ضرغامی : "یک موقع نماد جریان چپ هست و می‌خواهد با ما درگیر شود و خب با او برخورد می‌کردیم و شعار نان، مسکن، آزادی را پاک می‌کردیم. امّا واقعاً امروز شعار نان، مسکن، آزادی- به تعبیری- شعار ما نیست؟ اصلاً مطالبات ما این‌ها نیست؟ مطالبات ما استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی نیست؟ ... پس این هم از شعارهای ما است؛ نان، مسکن، آزادی. «آقا این شعار چپی‌ها بوده است»؛ خب باشد."

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تاریخ معاصر ایران پر از حوادث تلخ و ناگواری است که ناشی از سمت و سو گیری های راهبران اصلی حاکم وقت ایران در دوره های مختلف آن، در روابط با قدرت های جهانیست، از رقابتی که رهبران قجری برای تکیه به دیگران جهت مقابله با تجاوز روسیه ایجاد کردند، که منجر به شکست خفت بار ما در مقابل روس ها، و از دست رفتن وسعت عظیمی از سرزمین های ایران، و امضای قرارداد ننگین ترکمنچای منجر شد، تا روی کار آمدن رضاخان پهلوی و تمایل او به آلمان ها، که به کودتای سفارتخانه های غربی در تهران علیه او، و هجوم نظامی خارجی ها از مرزهای شمال و جنوب، و در نتیجه تبعید ایشان به جزیره موریس و مرگ او در آنجا انتها یافت، و یا رفتن جانشین او به دامن غرب برای مقابله با نیروهای داخلی و محدود کنندگان قدرت شاه، در مجلس ملی ایران، که به کودتای ننگین 28 مرداد، و سرکوب نیروهای آزادیخواه و مترقی ایران، متکی به قوانین مشروطه ختم شد، و تلاش بعدی پهلوی دوم برای ایجاد تعادل، که ابتدا به جدایی بحرین از خاک ایران، و سپس به رها شدن و سقوط خود او در خلال خیزش سراسری مردم ایران در خلال انقلاب 57 منتهی گردید، همه و همه گویای نقش رهبران ایران در رویکرد آنان به دولت های قدرتمند خارجی است.

این روند در اینجا هم پایان نیافت و امریکا ستیزی انقلابیون، بعنوان یک وضعیت عارض شده بعد از پیروزی انقلاب نیز، که به تسخیر غیرقانونی و خسارتبار سفارت امریکا در تهران منجر گردید، و بدنبال آن، افتادن کشور به دام جنگ ویرانگر هشت ساله با همسایه غربی، که آغاز این جنگ را تسهیل، و جلو انداخت، و ادامه ستیزه گری ها، و تن ندادن به روند گفتگو و عادی سازی روابط، که به تحریم های کمرشکن منجر گردید، که هر روز بیش از پیش افزایش و ادامه یافت، و امروز این تحریم ها، به یک جنگ تمام عیار اقتصادی و جنایت علیه حقوق مردم ایران منجر گردیده است، که در خلال این روند مصیبتبار، کمر دولت و ملت ایران خم شد؛ این ها، همه و همه، ناشی از رویکردهای راهبران وقت جامعه ایران، در قبال روابط با قدرت های خارجی است.

و ایران همچنان در تلاطم برای یافتن استقرار بین نیروهای قدرتمند جهانی، تحت شعار نه شرقی، نه غربی، ادامه داد، و داستان ویرانی، بی ثباتی و توسعه نیافتگی ایران، و در نتیجه عقب افتادگی و عدم رشد اقتصادی اش، تمام ناشدنی به نظر می رسد، و در این روند، می رود تا شعارهای انقلاب نیز، یک به یک، معانی خود را از دست داده، و از جمله شعار "نه شرقی، نه غربی" با اتکای بیش از پیش به شرق، در مقابل غرب منتهی شده، و تنها بخش "نه غربی" آن بماند، و با ادامه این وضعیت، و در نتیجه افزایش فشار به مردم ایران، و ادامه خیزش های اعتراضی آنان، شعارهای دیگر انقلاب، یعنی آزادی نیز از بین رفته و بی اثر شوند.

امضای قرارداد 25 ساله همکاری های ایران و چین، در هفتم فروردین ماه 1400، فریاد بسیاری، که خود را از عمق آن قرارداد محرمانه باخبر می دانند، را به آسمان برده، و مرتب هشدار می دهند، تا حدی که بعضی آنرا قرارداد "ترکمنچین" لقب داده اند، تا قرابت آن را با قرارداد ننگین ترکمنچای، گوشزد نمایند، از سوی دیگر کسانی نیز در این سوی طیف، آن را تدبیر حکیمانه رهبری انقلاب، برای سرعت بخشیدن به افول امریکا ارزیابی می کنند.

گذشته از نگاه این دو طیف، بدین قرارداد محرمانه و طولانی مدت، باید اعتراف کرد که ماندن ایران در شرایط عدم تعادل در روابط با غرب و شرق، خسارات فراوانی را به دنباال داشته و خواهد داشت، و عدم عادی سازی شرایط، در روابط خارجی ایران با غرب، و به خصوص امریکا، می تواند به ادامه وضع موجود و نابودی بیشتر ایران منجر گردد؛ ایران باید به نقطه ایی برسد، که به مانند سفارتخانه های ایران، که در روسیه و چین فعالند، و بالعکس سفارت چین و روسیه که در تهران کار می کند، امریکا نیز در ایران سفارتخانه داشته، و ما هم سفارت خود را جهت پیگیری منافع خود در امریکا بازگشایی کنیم، تا روابط دو کشور در یک روند مستقیم و رسمی تنظیم و تحکیم شود، ورنه کماکان خسارات جبران ناپذیری بر منافع و امنیت ملی ایران وارد خواهد شد.

که از جمله، اگر مدعای مخالفین قرارداد 25 ساله ایران و چین درست باشد، همین شرایط ایران را بدین ورطه کشیده، که در دوره ضعف اقتصادی و بن بست در روابط بین الملل خود، و در اوج مبارزه با این شرایط، مجبور شد، دست به امضای قرارداد هایی این چنینی با چین و روسیه بزند، قراردادی طولانی، که در ارقام اقتصادی بسیار ناچیز است، چرا که در نهایت 450 میلیارد دلار به اقتصاد ایران تزریق خواهد کرد، که این رقم در برابر درآمد نفتی ایران، که فقط در دوره هشت ساله جناب محمود احمدی نژاد کسب کردید، که معادل 600 میلیارد دلار تخمین زده می شود، بسیار ناچیز است، و لذا قابل پیش بینی است که، همچنان که در بی ثباتی در روابط خارجی، این 600 میلیارد دلار در طول یک دوره ناچیز و کوتاه 8 ساله، گره ایی از کار ما باز نکرد، چطور 450 میلیارد دلار چینی که معلوم نیست کی و چگونه به اقتصاد ما، در یک دوره طولانی 25 ساله تزریق می شود، می تواند گره گشای مشکلات عدیده ایران گردد.

تن ایرانیان از بستن این قرارداد لرزید، چراکه، در زمانی این قرارداد نسبتا محرمانه، با چین بسته می شود که تاریخ روابط ایران با کمونیست های روسی (به خصوص)، مملو از خیانت و دست اندازی آنان به خاک ایران است، حال سوسیالیست های مائویست چقدر می توانند ما را در روند توسعه و نجات خود کمک کنند؟!. چنین کشورهایی با ایدئولوژی و ساختار فکری خاصی که دارند، بسیار بد عهد بوده، و طعمه های خود را در بدترین شرایط نگه داشته، و قربانی خود می کنند، نمونه آن کره شمالی و میانمار است که از توسعه نیافته ترین کشورهای منطقه خود هستند، گرچه حاکمیت این کشورها در سایه حمایت چینی ها و روس ها، وضع بسیار خوبی از لحاظ تسلط و استحکام استبدادی خود برخوردارند، اما در مقابل، مردم آن کشورها در شرایط باورنکردنی از ظلم و عدم برخورداری، تنها زنده اند و زندگی نمی کنند، و زندگی و دنیای آنان، در سایه خواست و منویات دل رهبران شان، مختل و نابود شده است، و اگر بمب اتم و چند موشک را از کره شمالی بگیریم، باقی آن یک مردم له شده زیر بار ظلم و بی عدالتی و بردگی خواهد ماند، و یا اگر نظامیان تحت حمایت چین، سلطه خود را از مردم میانمار بردارند، مردمی را خواهی یافت، که عقب افتادگی آنان در بین کشورهای اطراف شان بسیار بارز است. لذا در درازمدت ایران نیز در سایه مائویست های چینی و یا کمونیست های روسی، آینده بهتری از این دو کشور نخواهند داشت.

راه برون رفت ایران از این وضع عادی سازی روابط با جهان، در سایه مذاکره مستقیم با طرف های خارجی خود است، ایران باید به توازن روابط با شرق و غرب برسد، و هرگز نباید اجازه داد، صحنه کشورمان به میدان مبارزه بین امریکا - بلوک غرب و روسیه و چین تبدیل شود، که اگر در چنین دامی افتادیم، آنان ایران را عرصه جنگ نیابتی طولانی خود قرار داده، هم امریکایی ها و دیگر رقبا، انتقام خود را از ایرانیان خواهند گرفت، و هم شرق، آن را به غارتکده انحصاری خود تبدیل خواهد کرد، و بازی طولانی فرسودن ایران شروع خواهد شد، و ما هم گرچه ممکن است در خلال کمک روس ها و چینی ها، به حد قدرت نظامی کره شمالی در داشتن بمب های قوی دست یابیم، ولی توسعه ایران را باید به فراموشی سپرد، همانگونه که توسعه کره شمالی و میانمار در دعوای حفظ قدرت، بین انبر چین و امریکا، به یک آرزوی دست نا یافتنی تبدیل شده است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تلاش ایرانیان برای ماندگاری در نقشه تاریخ ملل جهان، همواره در جریان بوده، به طوری که در هر دوره ایی اگر بیگانه ایی [1] وارد ایران شد، شاهد و گواهی بر روند شدن ها شد، که آنرا یا گزارش کرد، و یا در روند آن تاثیر گذاری نمود، [2] روندی که در زیر پوست جامعه ایران همواره کم و بیش جاری بوده است، که اگر سه دوره اخیر در تاریخ ایران، یعنی قاجاریه، پهلوی و ج.ا.ایران را در نظر بگیریم، چه در دوره قاجار که جنبش تاریخی و پیشرو مشروطه رخ داد، که تحمیل قانون به حاکم جامعه، و تحدید قدرت او، و انتقال آن به مردم بود، و چه در دوره پهلوی که دو خیزش بزرگ نهضت ملی شدن صنعت نفت، و خیزش سراسری و بزرگ انقلاب 57 رخ داد که این دو نیز سخن از تکمیل روند مشروطیت و نگاهی بزرگ به استقلال ایران، نفی استبداد داخلی و سلطه خارجی را در صدر اهداف خود داشت، این روند در 42 ساله حاکمیت ج.ا.ایران نیز هرگز پایان نیافت، و تحرک و خیزش ادامه دارد، جنبش بزرگ اصلاح طلبی، که حماسه های حضور مردمی آن، نمونه ایی از این تلاطم برای رسیدن هاست.

 این است که باید گفت جامعه نخبه و عوام ایران بعنوان دو بال قدرتمند، و مکمل یکدیگر، در روند تاریخ معاصر و باستان همراه هم بوده اند، نهضت مزدک و مانی در دوره باستان نیز سابقه تاریخی عدم سازش ایرانیان، با تحمیل می باشد، که چنین نخبگانی توانستند، بروز تاریخی داشته باشند. این است که گرچه ایرانیان گاهی در اوج، موفقیت های شان بسیار و پرشمار، گاهی نیز به ذلت افتادند، و شکست هاشان دلخراش بوده است، اما آنچه مسلم است، تاکنون تسلیم نابودی نشده اند، و امید است که نشوند. باید به دیده انصاف به ایرانیانی نگریست که همواره پویایی و تحرک داشته، و در نبرد با نیستی و نابودی، پیشروتر از ملت های اطراف خود بودند، و تدبیرهای مختلفی را به کار برده اند، تا بقای خود را در این هجوم های متعدد و بنیان کن، تضمین نمایند، در این مسیر هم، بسیاری از داشته های خود را از دست داده اند، این کاملا درست است، اما بسیاری را نیز حفظ کرده اند، و هرگز نمی توان گفت که تسلیم کامل نابودی شدند، هجوم های مکرر به آنان، خلق و خوی شان را به سمت مثبت و منفی تغییر داد، و صفات خوب و بدی را سنگر حفظ خود کردند، تا بمانند، لذا نبردشان برای ماندن، خالی از ضعف و نقص هم نبوده است.

متن شما (جناب کورش کلهر)، بر مبنای تقابل نخبگان و مردم ایران نگاشته شده است، و ضعف را در تحرک و تصمیم مردم ایران دیده اید، اما این ضعف در بسیاری از موارد ناشی از حرکت نادرست نخبگان نیز بوده است که پتانسیل این مردم را به هدر دادند، نمونه بارز آن جناب امیرکبیر است که معلم ناصر الدین شاه قاجار بود و در مقام معلمی نتوانست شاگرد خود را کنترل و هدایت کند، و خود طعمه عدم زمان شناسی و تندروی خود گردید (به قول استاد محسن رنانی)، گرچه در مقابل عظمت ایشان سر تعظیم باید فرود آورد. ضعف نگاشته تحلیلی شما، ورای حرف های شعاری و منطقی که در آن می توان دید، در این است که پیروزی ها را از آن نخبگان دانسته، و مسبب شکست ها را مردم ایران تلقی کرده اید، حال آنکه هیچ نخبه ایی به تنهایی نتوانسته است دیوارهای ترقی را بالا رفته و از مردم خود کمک و همراهی موثری دریافت نداشته باشد، این مردم ایران بودند که شرایط حرکت نخبگان را ایجاد کردند، و نخبگان هم البته موج سواران خوبی بودند تا این پتانسیل بالقوه را به بالفعل تبدیل کنند.

اما در پاسخ به سوال شما که : "کجــای این مــلت افتخــار دارد؟! "باید گفت، گذشته از سرزمین وسیعی که همواره نیروی نگهدارنده آن تک تک سربازانی و سرداران ایرانی بودند که آن را فتح، نگهداری و اداره کردند، در دوره شکست ها هم این مردم ایران بودند که از تدبیر، هنر، علم، سیاست خود سود جستند و در پیشبرد تفکر، علم و اخلاق بشر موثر شدند، آنها که شما از آنان به عنوان عمله ظلم نام بردید، همچون خواجه نظام الملک، خاندان برمکی و...، جنبش های علمی و فرهنگ، سیاسی را رقم زدند که امپراتوری های خشن امویان را به عباسیان واجد تمدن تبدیل کردند، و ریشه های آنان را جویده تا هلاکو بتواند آنرا از بنیان بکند، یا مغولان را به خان نشین های واجد تمدن و تفکر تبدیل کرده تا علم، هنر و سازندگی را در ایران توسعه دهند، لذاست که معماری و هنر دوره سلجوقیان، خانان مغول و... هنوز که هنوز است در گوشه و کنار ایران می درخشد، از این عظمت شما در مغولستان و حجاز چیزی نمی بینید.

افتخار ایرانی در این است که تسامح و تساهل او، وحشی ترین مهاجمان را بعد از شکست نخبگان نظامی و سیاسی خود در مقابل آنان، به اهالی فرهنگ و سازندگی تبدیل می کردند، ادبیات ایران در همین دوران شکست، اوج خود را نشان داده، و فردوسی، سعدی، رودکی و... ظهور می کنند، و در همین دوره های شکست هاست که اوج می گیرند، و دانشگاه های باستانی ایران، در نیشابور، بغداد و... به اسم نظامیه توسط ایرانیان شکل جدی و حضور علمی به خود می گیرند، تا عطار، حسن صباح و... از دل آن بیرون آمده و جنبش ایرانیان را اعتلا و بروزی دیگر دهند.

افتخار ایرانیان فقط در کشورگشایی ها نیست، در زندگی، تعامل، تساهل و تسامح، و مهمتر از همه هنر زیستن است، حتی زیر یوغ جانوران درنده ایی که شما هم به بخشی از آنان در نوشته خود اشاره کرده اید. هنر زیستن، هنر کسانی است که ریشه و بنیه تمدنی دارند، و ایرانیان آنقدر ریشه داشته اند که به رغم شکست ها، خیانت ها و... ماندند و زبان و ادب و حکمت خود را حفظ کردند. درست است که بسیاری را نیز از دست داده اند و در دوره هایی ناامیدی را در ادبیات خود بروز دادند، اما گفتن از ناامیدی ها به معنی ماندن در ناامیدی نبود، بلکه به معنی ذکر مصیبتی بود، تا بدانند که در چه وضعی اند، و باید از آن عبور کرد، تا به خود آگاهی دهند که در چنین شرایطی هستند، تا خلسه های این شرایط ناگوار آنان را به خواب نابودی فرو نبرد. همچنانکه مللی مثل ساحل نشینان جنوبی و شرقی مدیترانه بدان خلسه های مرگ و نابودی، مبتلا شدند، و با این که در تمدن و تاریخ از ایرانیان کم نداشتند، اما اکنون به کنفدراسیون کشورهای عربی تبدیل شده اند، و مردمان مصر و فینیقی ها، حتی زبان و ادب خود را نیز در این هجوم ها باختند.

این افتخار ایرانی است، که به رغم از دست دادن های بیشمار، داشته هایی هم بعد از این شکست ها حفظ کرده است، البته شما ظاهرا تاریخ می دانید و نمی توانم با شما در تک تک موارد طرح شده به جدل برخیزم، که برخی را درست می دانم، و برخی را ناشی از ناامیدی ها و باختن خود، لذا باید گفت شما هم همچون ایرانیان در طول تاریخ نباید خود را با چنین شکست های عظیمی باخته، از اصل، تمام فضایل و پیروزی های ملت خود را منکر شوید، که آنان در زیر بار بزرگترین شکست ها، از زیر خاکستر خصم، جوانه های بودن، زیستن و ادامه ایران را رویاندند و ماندند.

 این یادداشت دفاعیه ایی است کوچک، در پاسخ به جناب آقای کوروش کلهر، که در تاریخ یکشنبه 8 فروردین 1400 برابر با 28 مارچ 2021 نگاشتم، وقتی متن ایشان را دریافت داشتم، تاسف برای خود، و غم برای ایران و ایرانیان در دلم موج زد، که چنین مظلومند، لذا سعی کردم بر آن، چند خطی به لحاظ درد دل بنویسم، که البته پاسخ علمی را باید دانشجویان علوم تاریخ، اجتماع و سیاست بنویسند، اگر دانشگاه های ما زنده و بالنده باشد، این وظیفه آنان است، که پاسخ چالش های جوشیده از دل و مغز این و آن را داده، قسمت های درست را یافته و آسیب شناسی کنند، قسمت های نادرست را نیز پاسخ دهند. متن [3] این دوست و هموطن مهاجر ما نشان می دهد او نیز دغدغه ایران دارد.

 

[1] - از این جهت گزارش سیاحان و... خارجی را مثال زدم که بیگانگان روند ها را از کسانی که در آن غرق هستند بیشتر می بینند، و طبق حکمت ایرانی که می گوید خوشتر آن باشد که حسن دلبران، آید در حدیث دیگران

[2] - آنچه آقای کلهر از نقش انگلستان در انقلاب مشروطه یاد کرده است، که موج سواری بود بر حرکت مردم، نه خلق مشروطیت توسط بیگانگان

[3] - نوشته زیر، نیشتری است بر دمل یکـهزار و پانصد ساله انحطاط فرهنگ ایران و ایرانی.

هشداری است به معدود قهرمانانی که روزی برای کشورشان قد علم خواهند کرد که با آگاهی و پند از تاریخ، قدم به میدان کارزار بگذارند. و...در صورتیکه هدفشان تنها نجات کشور، بدون دارا بودن مرهمی کارساز برای زیر و زبر کردن این فرهنگ منحط نباشد. باید گفت و نوشت که:

 باش تا صبح دولتت بدمد.

 "نوشتهٔ ناشناسی، کمی آشنا با تاریخ"

 من یک ایرانیم که در ایران و آمریکا تحصیل کردم و فعلاً در ایالت فلوریدای آمریکا زندگی‌ میکنم. خيلی دلم میخواست چند جمله در این روز های سخت برای دل گرمی و تمجيـد از ايــران و ايــرانی بنویسم ولی دروغ چرا؟ کجــای این مــلت افتخــار دارد؟!  

يک مشت دزد ، کلاّش، متظاهر، خائــن، فرصت طلب، تنبلــلِ حق ناشناس و پُشـت هم انداز، در يک منطقـه از این دنيـا بنــام ايــران جمع شده اند و دلشان خوش است که نزدیک به هزار و پانصد سال پیش، آدم بوده اند.  

بی تردید، این سـرزميــــن هیچگاه موجـوداتی با صفـات بالا را کم نداشته است. به این دلیل که:

 اُمتـّـی ( اُمت يعنی گله شتر) که آريوبرزن اش را يک ایرانی خائن  لو میدهد.

 امتی که بابک خرمدین اش را افشین که آ نهم يک ایرانی است تحويـل خلیفه ميدهد.

 امتی که کریم خان زند ش چند سالی بیشتر دوام نمی آورد ولی قاجاریه اش تمام نشدنی است.

 امتی که امیر کبيرش را میکشند و جايش يک دلقک میگذارند و آب از آب تکان نمیخورد.

 امتی که رضاشاهش از بی كفايتی حاكمان قاجار، با قدرت و لیاقت خود و کمک يارانش سر كار مي آيد و پس از مدتی که خارجی ها او را تبعيــد ميکنند، مردم همه جشـن ميگيــــرند.

  امتـی که محمد رضاشاه را میدهد و خمینی را میگیرد.

 امتی كه 99 درصدش به جمهوری اسلامی رأی میدهد بدون اينكه بداند چه معجونی است.

 امتـی کـه چهل و یک سال است روی سرش میزنند.

 و بالاتر از همه،

 امتی که در سال 57 با جمعیت پنج مليونی به استقبال امامش ميرود و بعد از ده سال، این امام ارمغانی جز فساد، گرانی، تورم، جنگ، نکبت و مرگ برای ايشان نمی آورد، اینبار با جمعيت ده مليونی به تشييع جنازه اش ميرود!

 آیا، آنچه که واقعاً به آن معتقدید، این نهایتِ بلاهت نيست؟

 اين امت، اُمّتی كه ادّعا داریم هنر نزد او است و بس،

سروریِ تازيان را به درازای 508 سال تحمل کرد؟

طی اين سالها، اعراب اموال ایرانیان را به غنیمت گرفت، زنان آنان را کنیز و مردان آنان را غلام کرد. ایرانیان موالی شدند. با اين عنوان، ایرانیان را تحقیر کردند. حقِ داشتنِ مقامهای کشوری و نظامی را از او گرفتند. عربها با موالی راه نمی رفتنـد و به آنان اجازه نمی دادند که بر جنازهٔ اعراب نماز بگزارد. موالی حق ازدواج با عرب را نداشت. موالی باید پیاده به جنگ میرفت و از غنائم هم سهمی به او داده نمیشد. موالی به نام پیشین خود خوانده نمیشد.

او باید به نام کسی که او را اسیر کرده، يا در بازار برده فروشان خریده بود، يا به نام يک عرب خوانده میشد. این ایرانیان خوش غیرت ۵۰٨ سال اين حقارت را به جان خریدند  و غير از حدود ده مورد جدی، مقاومتی  از آنان ديده نشـد. اين بحساب من میشود يک مقاومت در هر ۵۰ سال!!! فکر نکنید که بعد از ۵۰٨ سال ایرانیان بیدار شدند و قیام کردند و حکومت خلیفه را بر انداختند. خير، بايد يک مغول بنام هلاکو مي آمد و به حکومت عباسیان پایان میداد. بعد از ۵۰٨ سال نوکری عرب، حالا نوبت نوکری مغولان به مدت ۳۰۰ سال شده بود. اگر متوسط مقاومت در مقابل اعراب ۵۰ سال بود، در مقابل مغولان، در یکصد سال اول هیچگونه مقاومتی نشان داده نشد. قیام سربداران در خراسان بیش از یکصد سال پس از حمله مغول روی داد. پس از ۳۰۰ سال، آقایان صفوی تشریف آوردند و مذهبِ من در آوردیِ خودشان(تشیّع) را که خود از عباسیان و مغولان مخرّب تـر بود، به ارمغان آوردند.

اين ملت با غيرت!!! هيچـوقت نتوانسته است کار مثبتی برای مملکت اش انجام بدهد. بيخودی پُزِ تاریخِ پُر فتوحِ دو هزار و پانصد ساله و تمدنِ هفت هزار ساله را هم به رُخ هم نكشيم. جوابتان در كتاب "سازگاریِ ايرانی" به قلم مهندس مهدی بازرگان است. وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود و تا آخرین لحظه نجنگد، یا بعد از مغلوب شدن، سر سختی و مقاومت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب يوناني را بپذیرد، اعراب كه بیایند، در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده، صرف و نحو بخواند و كمر به خدمتِ خلفای عبّاسی بسته و دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند و در مدحِ سلاطین تُرك همچون سلطان محمود غزنوی آبدارترين قصاید را بسراید و غلام حلقه بگوش چنگیز و تیمور شود و خدمتگزار و وزیرِ فرزندانش گردد. يعنی هر بار برنگِ حاکمِ جدید در آمده، به هر كس و ناکس تعظیم و خدمت كند. دلیل ندارد كه نقش و نام چنین مردمی اصولا از صفحه روزگار برداشته شود؟ می پرسید چرا؟ چون به جوجه نذری در سوگواری و سرور احتیاج است. علاوه بر اين،  ايراني كه امروز می بينيد، وجودش را مدیون بُلشويك هاست. می پرسید چرا؟  در سال ۱۹۰۷ ، انگلیس و روسیه تزاری با هم توافق كردند كه ایران را بين خود تقسیم كنند و حتی انگیسی ها از جنوب وارد شده بودند، ایران شانس آورد در آن موقع انقلاب ۱۹۱۷ پیش آمد و برنامهٔ اشغال ایران معلّق ماند. حسن نراقی در كتابی بسیار روشنگر بنام: "چرا در مانده ايم، جامعه شناسي خودمانی" میگوید:  "اگر به سراسر اين تاریخ نگاه كنيد، با اغماض هايی جزئی، سراسر آن يک طیف یك نواخت و تکراری و سینوسی است".

 قبیله اي دچار ظلم و ستم و رکود، و پس از آن  دچار رخوت، بی تفاوتی و نومیدی میشود. ناگهان  يک قوم، يک سرکرده، يک جریان، يک همسایه، فرصت را مغتنم میشمارد. در دستش شمشیر (امروزه تفنگ) و در كامش زبان چرب و وعده هاي فریبنده بنام... فقیه که در كلّه اش جز به غارت و تاراج به هیچ چیز ديگري نمي اندیشد. يعنی برای فتح فقط  به زور بازو نياز است و ويراني و آتش زدن، فاتح میشود. قبلی ها را يا ميكُشد، يا فراری میدهد و جایشان می نشيند، و از درون این قبیله يک عده كه نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت و يا شانس فرار، به سرعت تغيير شکل مي دهند، با فاتح به صورت کاسه داغ تر از آش همداستاني ميكنند و میشوند دست راستش!

يحیی برمكي در خدمت هارون الرشید قرار ميگيرد. خواجه نظام الملك میشود همه كاره سلطان ملکشاه سلجوقی. خواجه نصیرالدین طوسی میشود دست راست خان مغول. میرزا ابراهیم کلانتر با هزار دوز و كلك، حکومت را از زنديه می گیرد و میدهد بدست قاجاريّه. اما: چون تدبیر نيست (و اگر هست اختصاصاً در جهت منافع شخصی به كار ميرود)، برنامه ريزي نيست، مديريّت پایدار نيست، درایت نيست، خيلي زود شمارش معکوس شروع میشود.

 سراسر تاریخ گذشته مان را نگاه كنيد. گرفتن به همت يک مرد نظامی انجام می شود. چون برای گرفتن فقط زور لازم است و آتش زدن و زبان از حلق درآوردن. اما وقتی اوضاع آرام شد، می بينيد كه حتی نادر شاه كه برای ايرانیِ سرافکندهٔ بعد از صوفيه، اين چنین اعتباری را فراهم آورده، قادر به ادامهٔ كار نيست،

چون تمرین سازندگی نکرده، آمادگی و سواد لازم را برای كار ندارد. بنابر اين همان رويهٔ نظامی را آنقدر ادامه میدهد كه مردم برای تامین مالیات، مجبور می شوند دختران خود را به ترکمن ها بفروشند و وقتی دیگر به جان آمدند، باز شروع میشود، روز از نو و روزی از نو...  مي بينيد كه افتخار صادرات ناموس به دوبي و پاکستان چیز تازه ای نيست و قبلاً هم مفتخر به این بی شرفی بوده ايم. اينکه از قدیم مان، در اخيرِمان چه داریم؟   انقلاب مشروطيّت؟  اگر فکر ميکنيد انقلاب مشروطيّت کار اين خوش غيرتان بوده، اشتباه می کنید. اگر سفارت انگلیس نبود و مشروطيّت به نفعش نبود، انقلاب مشروطيّت هم اتفاق نمي افتاد. رجوع كنيد به دیگ هاي پلو و خورشت در باغ سفارت انگلیس توسط مشروطه طلبان. لطفاً در ارائهٔ افتخارات اخيرترِمان زیاد جلو نيائيد كه: "بوی گندش دل و جان تافته است". امتـی که هر بار پهلــوانی زائيــد که بی تردید، درگذشته و حال  حیات داشته و دارند، اما در عوض، صد ها خائن پس انداخت که آن پهلوان را بکشنـد. در مورد شان چه میتوان نوشت؟

 روزی که روزنامه های تهران بزرگ نوشتند "شـــاه رفت" آنهم تنها شاهی كه در طول شاهنشاهی ٢٥٠٠ ساله، تنها شاهی بود كه تحصیلات و درک درستی داشت و ایرانی ویرانه را آباد کرده بود. من در خیابان پهلوی سه راه یوسف آبــاد شاهد بودم که چه جشنی بــود و چه شيرينـی خورانی،  و ما تحصیل كرده ها که با پول ملت از دانشگاهای همان شاه به اصطلاح خائن، فارغ التحصیل شده بودیم، او را بیرون كردیم و بجايش یک ملّای مکتب رفته و دانشگاه ندیده كه در ماه ديده بوديمش آوردیم و چند روز بعد هم تخت سلطنت را  دو دستی به دستان آغشته بخونش تقدیم کردیم.  و انگاه هم که هوا پـس شــد، به آمريکــا و چهار گوشه دنیا آمدیم .

 رفقا، من و امثــال من ايران را به اندازه کافی آباد کرده بوديــم و حالا نوبـت آباد کـردن دنیا بـــود ! این نوشته حدود هفده و یا هجده سال پیش منتشر، و حال آن را بروز کرده ام.

کوروش کلهر - ژوئن ۲۰۲۰

41 سال تمام شاه را فردی مزدور و ضد وطن بنامی و بعد زمانی که ویروس کرونا آمد بیمارستانهای ساخت اوست که به داد ملت میرسد چون طبق گفته خود وزیر بهداشت در شهر تهران بعد از انقلاب فقط یک بیمارستان دولتی ساخته شده، در حالی که هزاران امامزاده ساخت 41 سال گذشته همگی با متولی هایشان با هم  به اندازه یک صابون گلنار هم به کاهش این مشکل کمک که نکردند که هیچ، اتفاقا همانها مشکل را اشاعه دادند.

41 سال تمام خرج کشورهای شیعه کردیم، وقتی به مشکل افتادیم هیچکدام به ما کمکی که نکردند هیچ تازه محصولات پزشکیمان را هم بلعیدند و در انتها امارات سنی مذهب بیشترین کمک را به ما کرد. شاید داشت زحمات محمد رضا شاه  را جبران میکرد آخر بیمارستان ایرانی دوبی که حتی هنوز زمینش به نام شهبانو هست، اولین بیمارستان مجهز دوبی بود و هنوز شلوغترین بیمارستان امارات و شاه این بیمارستان مجهز را به امارات هدیه یاد و امارات همچنان خود را مدیون ایران میداند!

41 سال تمام همه کشورهای عربی دشمنمان بودند به غیر از عمان! عمان بود که میانجیگری با آمریکا و غرب میکرد که جنگ نشود و تحریمها برداشته شوند؟ چرا؟ چون شاه در نبرد ظفار به عمان کمک کرد تا شورشی های تندرو را سرکوب کنند و در نتیجه عمان تبدیل به امن ترین کشور خاور میانه شد و هنوز در حال پس دادن این لطف شاه به ملت ایران است.

41 سال تمام آمریکا و غرب را ابلهانه پیف پیف کردیم، الان ملتمسانه به جای دعا و نماز، چشممان به دستان پرتوان دانشمندان کشورهای غربیست که برای ما راه حل را پیدا کنند.

41 سال احمقانه مرگ بر آمریکا بگویی و از دیوار سفارت بالا بروی و پهلوی را خائن بنامی؟!

 وقتی به ذلت افتادی، دست به دامان پیمان مودت سال ۱۳۳۴شوی

اگر خجالت می‌کشید تعارف نکنید

ما جای شما جام زهر بنوشیم؟

در سال ۱۳۳۴شاهنشاه قراردادی با آمریکا منعقد نمود بنام "قرارداد مودت"

طبق این قرارداد آمریکا نمی‌تواند بر علیه نیازهای اصلی ملت ایران اقدام کند

اکنون پس از ۶۴سال ایران با استفاده از آن قرارداد آمریکا را محکوم و رأی دادگاه لاهه به نفع ایران صادر گردید

محمدرضاشاه از اعماق تاریخ معاصر به فریادمان رسید.

ساده‌ترین برداشت درباره رای دیوان لاهه این است که پیمان مودت 1953 با آمریکا بسیار معتبر تر و آبرومندانه تر از توافق برجام است...

چرا که طبق برجام نمی‌شد از آمریکا شکایت کرد! و طبق پیمان مودت شکایت کردیم و رای گرفتیم

شاه بیش از نیم قرن پیش پیمان‌نامه‌ای امضا کرد که خاصیتش حتی در سیاه‌ترین دوره رابطه ایران و آمریکا، پا برجا مانده

همان‌هایی که شاه را " نوکر آمریکا " می‌خواندند دست به دامن یکی از میراث او شدند...

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوروز امسال، نوروزی انتخاباتی است، انتخابات در پیام های نوروزی حضور داشت، اما سرد و بی رمق به چشم می خورد، بعضی کاندیداهای احتمالی، برغم شیوع بیماری مرگبار کرونا، قرنطینه های سخت را سست کرده، سفرها و حضورهای انتخاباتی اعلام نشده خود را از چند ماه گذشته آغاز کرده، به هر بهانه ایی، بجا و نابجا، خود را در رسانه ها مطرح، و گاه حتی با حرکات جنجالی، به دوربین رسانه ها خود را تحمیل می کنند و... حملات و پاتک هایی علیه هم دارند، و این نشانه هاییست، از اینکه باز انتخابات در راه است، و قلب جمهوریتِ قانون اساسی، دوباره به تپش افتاده، و مثل همیشه نگران، تا به نظاره عملکرد سکانداران انقلاب بنشیند، تا میزان وفاداری آنان را به امانتِ قانون، پست های اشغال شده اشان، دمکراسی و حقوقی که "ولی نعمت های" آنان یعنی مردم به پاس دو خیزش عمده، تاریخی و آزادیخواهانه خود، یعنی انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 کسب کرده اند، بسنجد.

و بدین ترتیب آنان صحنه و فرصتی دیگر دارند تا نشان دهند، با چه درجه اهمیتی به مردم ایران می نگرند و برایشان شان قایلند، تا همین میزانسنج درستی مسیری باشد که توسط آنان طی می شود؛ زیرا اراده و عمل آنان به همین اصل اساسی است که نشان خواهد داد، چقدر در مسیری اند، که باید باشند، امری که در انتخابات مجلس شورای اسلامی، نمره مناسبی دریافت نکرد، و نمایندگانی در یک انتخابات سرد، در سایه خانه نشینی بسیاری از مردم، و عدم حضور موثر آنان در پای صندوق های رای، با آرای کسب درصد کمی از رای مردم، راهی مجلس شدند که شان مجلس و پارلمان را بیش از پیش پایین کشیدند. 

سید رضا میرزاده عشقی [1] از معماران و فعالان حفظ قوانین مشروطیت و آزادی ها و حقوق مدنی ایرانیان، بعد از مشروطه، پیرامون یکی از ارکان حق تعیین سرنوشت مردم، یعنی مجلس قانونگذاری،  معتقد بود [2] : "پارلمان در تعریف فنی، نه شاهراه ترقی است و نه اکسیر کسب حرمت و عزت، بلکه وسیله ایی برای رسیدن از کثرت به وحدت، و ابزاری برای مسجل کردن حفظ چنین وحدتی، و جلوگیری از منازعات خشن بین اقشار و طبقات است".

در دوره ایی قرار داریم که خیزش های اعتراضی مردم، در حال افزایش است و آخرین آن در آبان 1398 اوج گرفت، و متاسفانه به خشونت و استفاده از سلاح گرم، برای مهار آن هم کشیده شد، این حوادث نشان داد که مردم در دستگاه های حاکمیتی نماینده شایسته ایی برای پیگیری خواست، حقوق و امور خود نمی یابند، که خود شخصا به میدان آمده و دست به کار می شوند، انتخابات درست و استاندارد و به دور از دخل و تصرف های جناحی و سیاسی کاری ها، می تواند، از منازعات خشن و خون آلود از این دست پیشگیری نماید، و نقش بازدارنده ایی، در به وجود آمدن چنین صحنه های دهشتباری از خشونت لخت، داشته باشد، چنانچه مردم نمایندگان واقعی، و واجد عصاره های حداکثری از فضایل خود، در صحنه قانونگذاری و عمل کشور، داشته باشند. کثرت نظرات موجود در کشور و تنش ناشی از مبارزات آنان برای غلبه دیدگاه، در خلال انتخابات، به وحدتی موثر تبدیل شده، و منازعات را کاهش داده، راه پیشرفت و افزایش امنیت کشور باز خواهد کرد.

اما متاسفانه همچون انتخابات گذشته مجلس، این روزها زمزمه ها و پیش بینی هایی از تکرار رد صلاحیت طیف گسترده ایی از فعالان سیاسی حاضر، برای حضور در نقش کاندیدای مردم، در انتخابات ریاست جمهوری خرداد 1400 هم شنیده می شود، و بعضی بی پروا سخن از ریاست نظامیان بر جمهور مردم ایران سر می دهند، روند نامیمونی که در صورت بروز، به واقع اعلام رسمی و آشکار شکست انقلاب توسط سیاستگذاران آن خواهد بود، چراکه هجوم نظامیان برای تسخیر پست های سیاسی، اجرایی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماتیک و... عملا در شرایط عادی، با کودتا صورت عملی به خود می گیرد، که در خلال بروز کودتا، دیگرِ نیروهای متخصص کشور، به نیروهای تحت امر و فرمان نظامیان تبدیل می گردند، حال آنکه عناصر نظامی خود به صورت طبیعی و صحیح، به عنوان عناصر گوش به فرمان قدرت فائقه کشور، تربیت و سازماندهی می شوند، تا مدیریت زور را در شرایط بحران های شدید و غیر قابل کنترل، جنگ و یا نا امنی های گسترده تحمیل نمایند، که این خصوصیت خاص شرایط بحران، جنگ و در اکثر موارد، تمامیت خواهی های کودتاگران است، نه شرایط کشور داری قانونمند، و سیاست مدون و پیشرو طبیعی.

برغم اهمیت، جایگاه و احترامی که برای نظامیان قائلم، و در هر کشوری مردم برای سربازان وطن خود قائل می شوند، چنین وضعی، در صورت بروز، سطح منازعات خشن را افزایش بیش از پیش خواهد داد، و نقش انتخابات که باید کثرت نظرات موجود در جامعه را به یک وحدت در خلال انتخاب نماینده مردم، تبدیل کند، چنین انتحار سیاسی و سپردن سکان کشور به نظامیان، این روند را دچار مخاطره جدی کرده، و عملا انتخابات نقشی که باید داشته باشد، را از دست داده، جامعه را در بحران جدید، بزرگتر و عمیق تری فرو خواهد برد. و جامعه ایی که می خواهد خود را از بحران نجات دهد، تشدید بحران هرگز به صلاح آن نبوده، بلکه باید به روش هایی روی آورد که حاصل، درمان بیماری های آن باشد، نه اینکه بحران را با روی آوری به بحرانی جدید، پاسخ گوید، دادن نقشی بیشتر از این که هست، به نظامیان، و آشکار کردن بیشتر نقش آنان در سکانداری و راهبری کشور، بحران زایی و تشدید بیماری خواهد بود؛ از این رو بازگشت به اصول دمکراسی، قانون، و دادن بهای بیشتر، به رای و نظر مردم، و فراهم کردن شرایط حضور موثر و تعیین کننده آنان در پای صندوق های رای، از طریق دادن حق انتخاب به آنان برای انتخاب نمایندگان واقعی خود، با دادن اختیار و پتانسیل اصلاح و تغییر به این نمایندگان، اکسیر نجات بخش ایران از بحران های فعلی خواهد بود، ورنه به تشدید بحران، و تعمیق شکاف ها منجر شده، و خسارت را صد چندان خواهد نمود.

اینکه عده ایی مصداق سیاستگذاری های رهبری در طرح واژه های، همچون دولت جوان و انقلابی و یا دولت قوی را، در قامت ریاست نظامیان بر جمهور کشور می بینند، اشتباه راهبردی و جهت گیری به سمت خطای فاحش و خطر آفرین است، که به نابودی اساس انقلاب، قانون و نظم و امنیت کشور منجر خواهد شد، و در درازمدت، میان مدت و حتی ممکن است در کوتاه مدت، خطرات جبران ناپذیری را متوجه ایران نماید، و سطح حضور موثر مردم را بیش از پیش در امور خود کاهش داده، و خاصیت انتخابات که رسیدن از کثرت و اختلاف، به وحدت است را، مخدوش، و به شدتِ درگیری های خشن در جامعه خواهد افزود، و به تعمیق شکاف بین مردم و حاکمیت منجر شده، که این یعنی به خطر افتادن امنیت، که اساس، و آخرین میخ های نگهدارنده یک جامعه است، خواهد بود.

 باید آرزو کرد، در شرایط خطیر کنونی ایران، سیاستگذاران چنانچه بر این نظرند، تا دیر نشده، در تصمیم خود تجدید نظر کرده، بیش از این اساس برپایی ایران، یعنی امنیت آن را، به خطر نینداخته، برای دفع بحران ها، به نقش دهی بیشتر به مردم روی آورند، تا تجربه روش آزموده شده، و پر از خطای تجمیع بیش از پیش قدرت، و تحکیم قدرت در دست هسته سخت، و سپردن سکان کشور به دست نظامیان؛   

[1] - سید محمد رضا کردستانی با تخلص میرزاده عشقی (زاده ۱۲۷۳ – درگذشته ۱۳۰۳) شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود که در دوره نخست‌ وزیری رضاشاه، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند.

... 12 تیرماه 1303 بعد از ترور او در منزلش، میرزاده عشقی را به بیمارستان شهربانی بردند. در تختخوابی افتاده و لحافی رویش کشیده شده بود. رنگش به کلی پریده‌ بود و عرق مرگ بر صورتش نشسته‌ بود. تنش سرد شده و از سرما به خود می‌پیچید. به دلیل درد ناله می‌کرد، و داد می‌زد که یا مرا از اینجا بیرون ببرید یا یک گلوله دیگر به من بزنید و آسوده‌ام کنید. گلولهٔ سربی از طرف چپ زیر قلبش گیر کرده‌ بود. خون زیادی می‌آمد. بعد از چهار ساعت درد و شکنجه، عشقی چشم از جهان بر بست. پیراهن خونینش را روی جنازه‌اش گذاشته و تابوت را به مسجد سپهسالار بردند. صبح روز بعد تمام تهران عزادار بود. دانشمندان، دانش آموزان، کاسب کارها وا هالی محل طوق و علم بلند کرده و جنازهٔ شاعر جوان را در حالی که پیراهن خونین او روی تابوت بود برداشته و حرکت کردند. هر کس جنازه را می‌دید می‌گریست و می‌گفت: تهران چنین سوگواری را یک بار دیگر نخواهد دید.
این شعر معروف بر کنار سنگ قبر وی در قبرستان تاریخی ابن بابویه شهر ری، حک شده ‌است:

خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک          وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم

شعر "چه معامله باید کرد؟" و "مستزاد مجلس چهارم"، در توصیف نمایندگان دوره چهارم مجلس شورای ملی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است:  قسمتی از مستزاد مجلس چهارم

این مجلس چارم به خدا ننگِ بشر بود دیدی چه خبر بود؟!
هر کار که کردند، ضرر رویِ ضرر بود دیدی چه خبر بود؟!
این مجلسِ چارم، خودمانیم، ثمر داشت؟ والله ضرر داشت
صد شکر که عمرش چو زمانه به گذر بود       دیدی چه خبر بود؟!
دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سر رفت  باد همه در رفت
ده مژده که عمر وکلا عمر سفر بود دیدی چه خبر بود!
دیگر نکند هو نزند جفته مدرس در ساحت مجلس
بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود دیدی چه خبر بود!
دیگر نزند با قر و قنبیله معلق یعقوب جعلق
یعقوب خر بارکش این دو نفر بود دیدی چه خبر بود؟
سرمایه بدبختی ایران دو قوام است این سکه بنام است
یک ملتی از این دو نفر خون بجگر بود دیدی چه خبر بود!

[2] - در روزنامه شفق سرخ به تاریخ 4 خرداد 1301 خورشیدی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بازم بهار در رسید، و به روزی خزان نمود،      جغد سیه روی، که به تمدید شب پرید

کژدم، ز غارِ تنگِ وهم و تکبر برون دوید      زهری فرو نمود و، سوی غار خود دوید

دائم به درد و فغان خواست، شب نشین،        زین جامه ی سیه، که بر تن این خاکیان برید

خورشید که انتظار طلوع می کشید به شب،   او پرده دار شب شد و، باز پرده ها کَشید

نقشی به روزگار زد، سیه تر ز روی خویش،     کین چشمه را، جز آب تعفن، چیست، پدید؟!

ما انتظار صبح و گشایش کشیم ز او       او خود همه غروب است و، کجاست صبح را نوید؟!

به نظم در آمده در 2 فروردین 1400

در این روزگار سخت، تحریم های حداکثری بی باپان، که فشار کمر شکن آن، پشت مردم ما را می شکند، و در این وانفسای مرگ و میر مردم دنیا در نتیجه کرونا و...

و درب هایی که بر یک پاشنه می چرخند، الا هیچ؛ انتظار برای گفتن اشعار موسوم به "بهاریه" شاید کمی غیر منطقی و سخت باشد 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...