مصطفی مصطفوی
با پایان سفرم به استان کردستان، و دیدارهایی که از شهرهای زیبای سنندج، مریوان، کامیاران، داشتم، اینک توقفی هم در استان کرمانشاه خواهم داشت، بهشت تاریخ ایران باستان، سرزمینی الهام بخش که یادآور مجد و عظمت ایران فرهنگی، باستانی و تمدنیست، سرزمین عشق های شیرین و فرهادی، نبردهای بزرگ و خار و ذلیل کننده دشمنان و رقبای این آب و خاک، دیار قهرمانان ایران باستان، که نشانه های پهلوانی را تا کنون در رفتار و منش خود حفظ کرده اند، شهر غیورمردان بلند قامت ایران، با روحیه های بزرگمنشی، تفکر و نرم خویی، هنر و موسیقی، معنویت و عمق، دروازه ورود ایرانیان به میانرودان و شهرهای تاریخی ییلاقی شاهان ایران باستان، در کناره های رود دجله و فرات، تیسپون نشینانی که اکنون در آن سوی مرزهای سیاسی ترسیم شده بعد از جنگ های جهانی، که بین ما جدایی افکند، و کار را به دشمنی هم کشاندند تا این که در 31 شهریور سال 1359 به کار گرفته شدند تا جنگی 8 ساله و خسارتبار را به هموطنانِ ایران تمدنی خود در این سوی مرز، تحمیل و آغاز کنند، تا ما از همدیگر کشتاری بیرحمانه و بی دریغ در طی هشت سال کنیم.
و بدین ترتیب بود که کرمانشاهان یا باختران آن روز، به میانی ترین جبهه، در طول مرز تماس ما با نیروهای بعثی تحت فرماندهی "سید الرئیس" یعنی دیکتاتور بغداد تبدیل شد، و در این جنگ خسارتبار هشت سال، کرمانشاه همواره مورد خشم و تنفر صدامیان بود، و بارها و بارها بمباران شد، شهرهایش با خاک یکسان شدند، به طوری که وقتی در سال 1367 در پایان این جنگ به دیدار نفت شهر رفتم، از این شهر جز چند خیابان آسفالته، هیچ ساختمانی باقی نمانده بود، و ما ایرانیان مجبور شدیم، به رغم اکراه و نخواستن هایمان، در مقابل این تجاوز خویشاوندان سببی خود در میانرودان، بایستیم و طی هشت سال، از هم کشتاری کم نظیر کنیم، تا هم ایران و هم عراق، در خلال این نبرد نابود شوند، و آثار خسارتبار این جنگ طولانی را، بر چهره، روح و روان و اقتصاد و سیاست این دو کشور، برای دهه ها و بلکه بیشتر، ببینیم و تحمل کنیم.
جنگ یک حادثه دردناک، یک تراژدی غمناک، و یک توفان بلاخیز است، اما با این حال، در سخت ترین صحنه های آن هم، باز شیرینی هایی برای هر مبتلا و یا هر جنگجویی باقی می گذارد، خاطراتم از این جنگ، در کردستان بسیار بهتر از خاطراتم از این جنگ، در کرمانشاهان است، چرا که در نبرد کردستان، طرف اصلی جنگ ما دشمن بعثی بود، اما در کرمانشاه، تنها در یک نبرد حضور یافتم، آنهم نبردی که ما آنرا مرصاد نامیدیم، و آفریدندگانش آنرا "فروغ جاویدان" دیدند! و دسیسه گران بین المللی، ما را در مقابل سپاهی مجهز و متشکل از تیپ و لشکرهایی نهادند که در یک ستون خودرویی، زرهی و البته متشکل از فرزندان نخبه انقلابی و مبارز سابق، که علیه کشور خودشان سازماندهی و تجهیز شده بودند، تا آن روزهای تلخ را رقم زنند، و مقابل مایی صف آرایی و نبرد کنند، که برای دفع تجاوز و جلوگیری از تجزیه کشور، توسط بعثی ها بدین جنگ رفته بودیم.
کرمانشاه و جاده های تاریخی اش به میانرودان
از چنین مبارزانی الفبای غیرت، تفکر، خویشتنداری، صبر، تامل، وطن دوستی، دوری از دشمن و... را هم گرفته بودند، و ما را در این نبرد شرم آور که برای ایران و هر ایرانی جز سرافکندگی و سرشکستگی چیزی در بر نداشت، همچون رستم، مقابل سهراب نهادند، که تا پنجه در پنچه هم نهیم و از همدیگر بکشیم و کشته شویم، که در هر صورت سرافکندگی و خسارت برای ایران و ایرانیان بود. اعضای وقت سازمان مجاهدین خلق که مقابل ما، در آن روز صف کشیده بودند، کسانی بودند که تا آن لحظه، حداقل سه دوره مبارزاتی مهم را طی کرده، و پشت سر گذاشته بودند:
- دوره اول تحت رهبری مردانی اهل تفکر اخلاقی، دینی، انسانی و انقلابی همچون علی شریعتی، سید محمود طالقانی و مهدی بازرگان، که به مبارزه مجاهدان آنروز، که با پهلوی ها و نظام پادشاهی در نبرد بودند، شکل و شمایل یک نبرد پاک و افتخارآمیز، اخلاقی می دادند، تا منطقی و متین مبارزه کنند و پیش بروند، و البته هم با کمک دیگر صحنه سازان آن انقلاب مردمی و سراسری، پیروزی هم نصیب انقلابیون شد، اما...
- دوره دوم مبارزه آنان بعد از پیروزی انقلاب در سال 1357، و تا سال 1360 حادث شد، که دیگر نه شریعتی بود و نه طالقانی و بازرگان، و یا حتی مبارزانی منطقی تری در بین خودشان، که همه یا حذف شده بودند و یا به دیار باقی شتافته بودند، اینجا بود که تحت فرماندهی و رهبری جوانانی پرشور، اما خالی از تفکر پخته ی مبارزاتی، تحت مسئولیت و هدایت افرادی همچون مسعود رجوی و... قرار گرفت، که در بزنگاه های سرنوشت ساز مبارزه، تصمیم های نابجایی می گرفتند، و از قضا در این دوره از مبارزه خود، با همسنگران انقلابی اشان در دوره مبارزه با پهلوی، که با بسیاری از آنان در زندان های پهلوی همسلول و همبند بودند، و اینک در نبردی قرار گرفتند، که پیچیدگی و ظرافت های بیشتری در مقایسه با مبارزات دوره پهلوی ها داشت، حلم و بردباری می خواست و تفکری پویا که شرایط را بخواند و درک کند و سپس عمل نماید. این درست است که در روند خالص سازی های بعد از پیروزی انقلاب، وقتی آنان نتایج تقسیم غنایم پس از پیروزی انقلاب را دیدند، به درستی تا حد زیادی ناعادلانه یافتند، و احتمالا آنان سهمی در خور زحمات خود، که در دوره مبارزه تشکیلاتی با حکومت شاهنشاهی، متحمل شده بودند دریافت نداشتند، و تکیه کنندگان بر کرسی های قدرت، و همسنگران سابق انقلابی اشان هم دیگر تاب و تحمل اصرار آنها برای سهم خواهی در قدرت را نداشتند، و تلاش های شان برای کسب این سهم هم به جایی نرسید، اما شاید روا نبود که برای قدرت دست به خشونت زد و با ترور و مبارزه مسلحانه خواست های خود را پیگیری کرد، و این همان اشتباه راهبردی اول آنان بود، که وارد در نبرد مسلحانه و ترور و خشونت شدند، و شیوه های مناسب مبارزه مسالمت جویانه را، به روش های نامناسب نبرد خشونتبار و ترور و کشتار کشاندند، بدین ترتیب هم تخم لق ترور و خشونت را در کشور پراکندند و کشور را رادیکالیزه کردند و هم خود به اهداف شان نرسیدند و رویه ایی در کشورداری باب کردند که تاکنون نیز کشور از این وضع خارج نشده و در رنج است، و هر درخواست و اعتراض به حقی نیز، زیر پای خشونت و خون پایمال می شود،
- دوره سوم مبارزه ی این نخبگان پر سابقه، و تشکیلاتی در مبارزه و نبرد با حکومت های مستقر، بعد از 30 خرداد 1360 آغاز می گردد که با وارد شدن به نبرد مسلحانه طعم شکست را به کام خود و تمام اصلاح طلبان دیگر در روند انقلابیِ بعد پیروزی نشاندند، و راه تلاش های اصلاح طلبانه و غیر خشونت آمیز را نیز برای خود و باقی مبارزین کور کردند، و بستند، و تا سال ها آنرا عقیم نمودند، و خود نیز تحت فشارهای زیادی که متحمل می شدند، مجبور به فرار از ایران شدند، و راهبردی ترین اشتباه آنان بعد از فرار بود که مرتکب شدند و راهبران این انقلابیون پر سابقه و پر حرارت، خود و مریدان شان را در گرداب بی عاقبت پیوستن به رژیم بعث عراق که چشم به خاک ایران داشت، انداختند، تا نبرد با حاکمان مخالف خود در جمهوری اسلامی را در کنار خبیث ترین رهبر عربی، که حتی به اعراب همپیمان خود در این جنگ (مثل کویت و عربستان و...)، و حتی یاران وفادار خود همچون دامادش هم رحم نکرد، دنبال کنند،
که این خطاهای راهبردی، حرکت افتخار آفرینان صحنه انقلاب های آزادیبخش را به سوی نابودی حیثیتی، تاریخی و... و ننگ خیانت به کشور و ملت جلو برد، و در حالی که خود را مجاهدین در راه خلق ایران می نامیدند به دشمنان خلق ایران و خاک ایران تبدیل کرد، و بر تمام خدامات مبارزاتی و انقلابی و مثبت آنان نیز خط بطلان کشید، چرا که شدت اشتباه آنان به حدی بود که اگر حقی هم داشتند، دیگر در سیاهی این حرکت سیاه در تاریخ خیانت به ایران و ایرانیان، هرگز دیده نمی شد، چرا که آنان اینک در کنار دشمن قسم خورده این آب و خاک قرار گرفته بودند، دشمنی که فارغ از اختلافات درونی ما، با همه ی ما ایرانیان چه شاه چه آخوند دشمن بود، او مخالف ایران و ایرانیت و ایرانیان بود، او از تکرار "قادسیه" می گفت و ویرانی ایران و موجودیت آن. نمی دانم این واقعیت چطور از چشم رهبران این سازمان مبارزِ باسابقه درخشان در رهبری و مبارزه، به دور ماند.
در کرمانشاهان ما در سال 1367 با چنین گروهی، آخرین عملیات نظامی خود در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله را به انجام رساندیم و از جنگ به طور کامل مرخص شدیم، چراکه قطعنامه 598 سازمان ملل متحد، به این خونریزی های غیر ضرور، خط پایان کشید، و این آخرین نبرد، و شاید دردناک ترین جنگی بود که در طول سه سال حضورم در جنگ مذکور، تجربه دیدارش را داشتم،
شهدا و خسارات ما در نبردهای بزرگی همچون عملیات های والفجر 8، کربلای 4 و 5، و یا نبردهای کوچکی همچون نصر 8، بیت المقدس 2 و 3 و 6 و... هرگز از این نبرد، با مجاهدین خلق کمتر نبود، بلکه بسیار بسیار بیشتر هم بود، اما این نبرد نمود بارز و روشن گیر افتادن ایرانیان، در بازار مکاره دسیسه بازار مکار عالم بود، که فرزندان این میهن، و انقلابیون همسنگر در صحنه مبارزه ی سابق را، مستقیما به جان هم انداخته بود، و از هم کشتار کردند.
مجاهدین خلق اکنون به مشت آهنین صدام، علیه کردها و ایرانیان تبدیل شده بودند، و آن خیانتکارِ دشمن ایرانیان، دو بار از آنان علیه کردها سود جست، یکبار در نبرد با خیزش معترضین کُرد خود در کردستان عراق، و اکنون از مرزهای کرمانشاه آمده بودند تا در این نقطه از از خاک کشورمان از کُردها به نیابت از صدام انتقام بگیرند، البته تو گویی در این آخرین روزهای جنگ، و فرایند صلحی که صدام با ج.ا.ایران در پیش داشت، اینان را به عمد به گوشت جلوی توپ تبدیل کرد، و به قتلگاه فرستاد، تا مثل امپراتوران روم باستان، به جایگاه های بالای خود در کلوسئوم آتن بنشیند، و به کشتار کلادیاتورها از هم، به دست خودشان در این زمین، به تماشا نشسته، و از کشتار دو طرف لذت ببرد،
انگار صدام با آن مالیخولیای ایرانی کشی که داشت، می خواست بنشیند و با آن خنده های مسخره اش، تماشاگر این صحنه ها باشد، که چطور دشمنانش (ایرانیان) از همدیگر، خود به دست خود کشتار می کنند، و ما دو طرف در این صحنه پایانی جنگ، متشکل از دشمنان اسیر او (مجاهدین خلق)، و سربازان به حالت صلح نشسته دشمن (که بعد از پذیرش قطعنامه 598، جنگ را پایان یافته می دیدیم، و در این سوی خاکریزها منتظر گذر از این لحظات سخت) بودند که در این روز از همدیگر کشتار می کردند.
نبردی که مجاهدین خلق آن را "فروغ جاویدان" می دیدند، و ما آنرا "مرصاد" می نامیدیم، اینچنین شکل گرفت، وقتی در محوطه بین روستای حسن آباد تا گردنه کوزران کرمانشاه، موقعی که ستون نظامی آنان از من گذشتند، و در محاصره آنها گرفتار شده بودم، دیگر نیاز به مترجمی نداشتم، تا بدانم آنان که به قصد کشتارمان می آیند، چه می گویند، و نام های شان چیست، "از شاهرخ به فهیمه، روی گردنه آتش بریزید" و... این فرمانی بود که در سر ستون آنان با بیسیم به جایی دیگر در ستون خودرویی گرفتار آمده، در پشت سد مقاومتگران مستقر در گردنه کوزران ابلاغ می کرد.
آری سفر به کرمانشاه خاطرات این نبرد غمناک، دردناک و شرمناک برای ایرانیان، را برایم زنده می کند، خاطره کشتاری که از خود، ما ایرانیان در روز روشن و در برابر چشم همه دشمنان مان انجام دادیم، و آنها لذتش را بردند. از این روست که وقتی سنگنگاره اسیران دشمن، در سایت باستانی بیستون در کرمانشاه را دیدم، که اسیران دشمن را طنابپیچ در خدمت شاه ایران حاضر کرده اند، با خود گفتم، ما که در چنین اوجی بودیم، چگونه این چنین در سقوط به باتلاق جنگ های داخلی و برادرکشی مبتلا شدیم؟!
چه فاکتوری نخ تسبیح نبردهای داخلی ما شده است، چه چیزی ایرانیان را برای سده ها مقابل هم قرار داده است، که همدیگر را در برابر چشم همه مهاجمین به خود، قربانی می کنند؟ و برخی ایرانیان را به این هوس می اندازد، تا تکیه بر کرسی های ثروت و قدرت در ایران را، با توسل ذلیلانه به سلطه متجاوزین خارجی به کشورشان، کسب کنند، آنان که مبارزه درست و جوانمردانه را به کناری نهاده ترجیح می دهند دستیار دشمن این آب و خاک شوند تا به اهداف خود برسند،
بعدها دیدم همانطوری که سپهبد افشین، از اسپهبدان سپاه ایران، بابک خرمدین را در توطئه ایی هماهنگ شده، تحویل معتصم خلیفه عباسی در بغداد داد، تا آنطور ناجوانمردانه کشته و مثله شود، مجاهدین خلق نیز رزمندگان ما را طعمه خواست های دل جنگجویان دشمن کردند، و انتقام صدامیان به دست مجاهدین خلق از رزمندگان حاضر در این جنگ گرفته شد، تاریخ این کشور پر است از امثالهم که تفاوتی بین جنگ های خانگی و داخلی بر سر قدرت، و جنگ های بر سر بقای وطن نمی دیدند و این است که متجاوزین پرتغالی را، یک ایرانی به جنوب ایران راهنمایی کرد تا سال ها در آنجا مستقر شوند و برای خود قلعه و برج و بارو بسازند، تو گویی برای همیشه اینجا ماندگار خواهند بود، همانطور که نگاهبانان شهر تیسپون در کنار دجله و فرات، با هدایت پارسیانی که در سمت اعراب ایستاده بودند، شکست خوردند و مضمحل گردیدند، تا ایران به تسخیر سپاه خلیفه دوم در آید و...
این ها دغدغه های ذهنی ام به هنگام ورود به کرمانشاهان بود، که لذت سفر را از من می گرفت، جانم را می فِسرد.
سنندج را با همه زیبایی هایش، با همه ی آنچه که مرا به خود دلبسته کرده بود، باید می گذاشتم و می رفتم، مسافران چون زمان سفرشان به پایان برسد، باید هر آنچه از دلبستگی ها فراهم آمده را بُگذارند و بُگذرند، این رسم و قانون این دنیاست، دنیایی که هر آمدنی در آن، لاجرم رفتنی را نیز در پی است، و هر ماندنی پیر شدن، و به واقع، رفتن در ذات آمدن نهفته است، خوش به حال کسانی که می توانند این نکته ریز اما بسیار درشت را بفهمند، و خود را درگیر دلبستگی ها نکنند، آنگاه است که بر خواسته های خود لگام خواهند زد، و خوب از فرصت ماندن استفاده خواهند کرد، ورنه از بازندگانند، مستبدین این نکته کلیدی را فراموش می کنند که دست به جنایت بر ضد مردم خود می زنند، آنان از رفتن ها می دانند، ولی بدان باور نمی کنند، وگرنه برای این مدت پایان پذیر ماندن، دست های خود را آلوده به هزار جنایت نمی کنند.
مقصد بعدی ام شهر کامیاران، در 63 کیلومتری سنندج خواهد بود، در سفر به مریوان سفر به روستای گردشگری پالنگان [1] را از دست دادم، روستایی که عکس های زیبای آن را را در خانه کرد در سنندج دیده بودم، مراسم نوروز آنان و... که نشان از اصالت و ریشه دار بودن این روستاها دارد، روستایی در ۵۵ کیلومتری شمال باختری کامیاران، که نزدیک به 450 سال یکی از مراکز حاکمیت اردلان ها بر کردستانات بوده است، اردلان ها 700 سال در مناطق کرد نشین ایران، عراق و ترکیه حکومت های ملوک الطوایفی داشتند و به صورت جزیره هایی متعدد حاکم نشین هایی را برای خود تشکیل داده بودند،
روزگاری پالنگان و دژ آن، مرکز حاکمیت آنان بوده است، خانم مستوره اردلان، تاریخنویس و شاعر برجسته پارسیگوی ایران، با نوشتن تاریخ اردلان، کاری بزرگ و ارزشمند برای ثبت تاریخ این حاکمیت ها انجام داد، بعدها مرکز حاکمیت اردلان ها از پالنگان به سنندج، و دژ مشهور آن یعنی "سنه دژ" در حسن آباد منتقل گردید، روستای پالنگان که خود یکی از سرچشمه های رود سیروان را در نزدیکی های خود داد، روستایی زیبا و پلکانی است، که توسط سیروان به دو قسمت خاوری - باختری تقسیم می شود.
پالنگان در مقابل پاوه در آنسوی خاوری کوه شکوهمند شاهو قرار دارد، و من از جاده سنندج به کرمانشاه، در کامیاران 55 کیلومتر به سوی هورامان پیش رفتم، تا در دل هورامانات به دیدار این روستای زیبا نایل آمدم، و طوافم را با این سفر به دور قله ی باشکوه و پر برف شاهو تکمیل نمودم، که درازای شاهو از مریوان تا پاوه و سپس روانسر، از روانسر تا کامیاران، و اینک اینجا در سمت خاوری این کوه، از کامیاران تا پالنگان ادامه دارد، و من به گرد شاهوی رویایی و تمدن پرور گشتم، جاده ایی ادامه دار که شاهو را دور می زند، و در اینجا کامیاران را به مریوان وصل می کند. جنگل ها و مزارع آباد به سان همان آبادی پاوه و روانسر و جوانرود است، مزارع وسیع و جنگل های بلوط پرپشت و مدیترانه ایی.
در ایستگاه تاکسی های پالنگان مسافری هم به من ملحق شد، جوانی حدود 30 تا 35 ساله، که تاکسی را تا درب منزلی در کامیاران برد، تا همسر و دخترش را هم سوار کند، دختر 3 تا 4 ساله به شیرینی شکر بود، نامش را فراموش کردم ولی معای نامش "هلال روشن ماه" بود، از سد زیویه که گذشتیم، نام روستایی آشنا را دیدم، "گازرخانی"، این نام بسیار برایم آشنا بود، ناگاه به ذهنم آمد، بله این نام، با نام نامآوران تاریخ مبارزات ایرانیان علیه سلطه بیگانگان بر ایران، یعنی اسماعیلیان برایم تازه است، قلعه الموت، مرکز فرماندهی حسن صبّاح، رهبر اسماعیلیه در آنجا قرار دارد، روستای گازرخان میزبان این قلعه مهم تاریخی در دره الموت قزوین است، و حال در اینجا در بین راه کامیاران به مریوان روستای گازرخانی را می بینم، با همان نام، شاید اینجا هم ربطی به مبارزان اسماعیلیه داشته باشد.
روستای پالنگان
اسماعیلیه کسانی اند که برای بدنام کردن شان، آنان را به "حشاشین" معروف کردند، و خواستند که بگویند، اینان کسانی اند که برای مبارزه کور و تروریستی خود، از حشیش برای خالی کردن مبارزشان از وجدان سود می جستند، تا مست از مصرف این ماده مخدر، جنایت های مد نظر رهبران شان را انجام دهند! حال آنکه به قول یکی از اساتید تاریخ ایران، وقتی قلعه های این مبارزین توسط سلطان سلجوقی گشوده شد، اثری از حشیش و حشیشی ها دیده نشد، و این تنها کتابخانه هایی غنی از کتاب بود که قلعه های آنان را پر کرده بود، آری آنان مبارزانی اهل تفکر، اهل مطالعه و اهل نوشتن و خواندن بودند، جدای از این که چه منش و تفکری داشتند، ما آنرا قبول داریم یا نداریم، آنان مبارزانی اهل کتاب و مطالعه بودند.
باب سخن را با این هموطن خود گشودم، مهر و محبتش را نثارم کرد، گفت روستای ما در همین نزدیکی هاست، در روستای تنگیور، بالای روستای ما قلعه ایی باستانی هم هست، با آجرهای 20 در 20، که کتیبه ایی تاریخی هم در دل سنگ ها وجود داشته است که آن را خراب کرده اند، با تیر آن را تیرباران و مخدوش کرده اند، بر وجود این قلعه که آگاه شدم، فرضیه ام برای ارتباط این قلعه با اسماعیلیان که از خراسان ایران تا دمشق، و از آنجا تا مصر گسترش داشتند، و ناصر خسرو قبادیانی، نیز از آنان بود که سفرنامه اش به مصر، تاریخ ایران، و بسیاری از مناطق مسیر سفرش را زنده و ثبت می کند.
با لبخندی بر لبانش که گونه هایش را برجسته می کرد، گفت : "نمی ترسی اینجا آمدی، از من نمی ترسی؟!"، گفتم برای چه باید بترسم، تو را هیچگاه خطرناک نیافتم، در این سفر تنها احساسی که نداشتم، همان ترس بود؛ سفره دل از گِله گذاری هایش را باز کرد و گفت "در هر جای ایران که می روی تا تو را در لباس کردی می بینند، طوری با تو رفتار می کنند که انگار از قاتلان فرزندان خود دیده اند، چندی قبل برای درمان بیماری به همدان رفتم، در مطب دکتر فردی از من پرسید اهل کجایی؟، گفتم کامیاران، گفت چندتا سر بریدی؟! به خدا ما کردها اینطور، نیستیم، که سر ببریم، چه کسی ما را به سر بریدن و چنین تهمتی آلود؟! نمی دانم، ولی این یک تهمت سر تا سر دروغ است".
سرم را پایین انداختم و بدون اینکه در چشمانش نگاه کنم، شنونده دردهایش شدم، و او از این خاطراتش و از این نوع برخوردها می گفت، گفتم برای من کردها اصیل ترین و با نسب ترین ایرانیانی اند که سراغ دارم، و من در طول دوره جنگ که در کردستان بودم، این اخبار را شنیده ام، ولی هرگز خود آن را ندیدم، و اگر هم بوده، مثل دیگر جنایت هایی است که در هر شهر و دیاری حتی تهران هم، حتی همین روزها می توان دید و شنید، درصدی از جنایتکاران در بین مردم هر شهر و دیاری و هر قومی هستند، که باعث بدنامی دیگران هم می شوند، و متاسفانه اخبار این جنایات با ولع تمام بین مردم ما دست به دست می شود، خوبی ها هرگز این چنین گفته و منتشر نمی شوند؛ این خصیصه ما ایرانیان است، نمی دانم مردم دیگر کشورها هم دچارند یا نه، اما ما متاسفانه این چنین هستیم،
برای من نه کردهای ایران، بلکه تمام کردها تا آخرین کردهایی که در سوریه پایان می یابند، عزیز و دوست داشتنی اند، و وقتی نبرد کوبانی برای دفاع از ناموس این شهر، در برابر سپاه بردگی و غارت انسان و انسانیت، و ظلم داعشی می جنگید، من از دعاگویان آنان بودم، تا پیروزی نصیب شان شود، دوست داشتم در کنارشان با داعش می جنگیدم، برای من آن رزمنده جنگده در کوبانی، با آن رزمنده ایی که در خرمشهر می جنگید، و یا احمد مسعود که اکنون در پنجشیر مقابل طالبان می جنگد، یکسانند، آنان را به یک چشم می بینیم، به هر سه اشان به افتخار می نگرم، آنان برادران جدا افتاده ایی هستند، که شقه شقه امان کرده اند تا به لقمه هایی کوچک تبدیل شویم و ما را یک به یک ببلعند. راحت الحلقوم برای لمباندن آنان شویم.
دوست داشتم از داستان های زندگی اش بیشتر بشنومم، اما او در روستای کاشتر از تاکسی ما پیاده شد، تا به سوی تنگیور برود، و هنگام پیاده شدن، مرا با شوق و صداقتی که در صدا چهره اش موج می زد، برای دیدار از روستایش، و ماندن در خانه اش دعوت کرد، اما برغم شوقی که برای دیدار از تَنگیور با توصیفاتی که از آن داشت، داشتم، راهم دراز بود، و ماندن بیشترم در این منطقه ممکن نبود، عذر خواستم و خداحافظی کردم، و راه پالگنان را در پیش گرفتم.
برخی معتقدند کردها شاخه ایی از همان قوم ماد هستند که به همراه پارت ها، پارس ها، حکومت هخامنشی را تشکیل دادند و بینظیر ترین امپراتوری باستان ایران را شکل دادند، و این وحدت برای هزاره ها ادامه یافت و تمدنی شکوفا و شکوهمند را در ایران تمدنی، که از آسیای میانه تا آسیای صغیر و این سو تا سواحل مدیترانه و شمال افریقا گسترش داشت را، شکل دادند و این وحدت قومی و سرزمینی، تا زمان سلسله ساسانیان ادامه داشت، که با هجوم اعراب از هم پاشید، و دیگر هرگز تا کنون دوباره پا نگرفته است، این هجوم ایرانیان را با سرزمین شان تکه تکه کرد، تا دوباره هرگز چنین وحدتی شکل نگیرد، و ایرانیان از آن تاریخ به بعد، میان سلطه سلسله های مختلف، همواره دست به دست شدند، و اکنون نیز بخشی از ایران تمدنی در اختیار روس هاست که در آسیای میانه و قفقاز بر آنان نفوذ دارند، و ترتیبات فرهنگی، سیاسی و امنیتی آنان را تعیین می کنند، خراسانیان در افغانستان، پاکستان و... ملعبه دست نحله های فکری وهابی مسلکانی با توحش کامل، مثل طالبان و داعش و... شده اند، و طعمه تفکر و عمل جنایتبار آنان گردیده اند، و کردها نیز در این سو از هر طرف دریده می شوند. اما در همه این نقاط، حکایت، حکایت قدرت دشمن نیست، بلکه این پراکندگی ما ایرانیان است که ما را به این وضع دهشتبار گرفتار کرده و باید گفت "از ماست که بر ماست".
این هموطن کُرد ذهنم را در مسیر پالنگان به هزار نقطه تاریخی در بزنگاه های این تاریخ غم انگیز برد و آورد، تا بالاخره به جاده روستای پالنگان رسیدم، و تاکسی مسیر کج کرده، از جاده کامیاران به مریوان جدا شد، و در سمت چپ جاده با پرداخت ورودی در محل این روستای پلکانی مرا پیاده کرد، روستایی بسیار زیبا با مناظر طبیعی، روخانه و البته معماری زیبای سنگی و به شیوه ماسوله ایی، و بلکه شاید زیباتر از ماسوله گیلان در حد خود.
یکی از توصیه های مکرر راهنمایان برای دیدار از پالنگان، خوردن ماهی کباب در این روستاست، قزل آلاهایی که در آب های منطقه پرورش داده می شوند، و در رستوران های این روستا سرو می شوند، گذشته از گرانی قیمت ماهی در این روستا، که به قول معروف "همیشه بار به بارخانه گرانتر از همه جاست" [2] که این هرگز منطقی نیست که کسانی به محل تولید محصولی بروند، و آن محصول را گرانتر از همه جا در محل تولیدش تهیه کنند، ولی البته بسیار خوشمزه و گوارا بود.
دیدار و توقف مختصری در این روستا داشتم، و به زودی خود را به کامیاران رساندم تا راهی کرمانشاه شوم، و رفتن از کامیاران به کرمانشاه شاید راحت ترین کار باشد، چرا که ماشین های زیادی دقیقه به دقیقه در این مسیر کوتاه و زیبا در رفت و آمدند، به زودی وارد مناطق استان کرمانشاه می شوم، و به واقع حوزه طبیعی شاهو که تمام می شود، کردستان هم تمام شده و حوزه تمدنی و طبیعت کوه بیستون خود را نمایان می کند، قبل از رسیدن به کرمانشاه، این قله "پَراُو" بود که خود را نشان داد، پراو همان "پر آب" است که در لهجه کرمانشاهی به پراو تبدیل و تلفظ شده است. و کرمانشاه در پای همین کوه بیستون است که شکل می گیرد و تمدن سازی می کند.
[1] - قدمت این روستا به پیش از اسلام برمیگردد و در فاصله ۸۰۰ متری دره تنگیور و بخش ژاورود شهرستان کامیاران استان کردستان قرار دارد. پالنگان تا قبل از زمان هه لو خان اردلان (۹۹۵ - ۹۶۹ شمسی) مرکز حکومت اردلان بوده است. نظر اکثر مورخان بر مسقط الراس بودن پالنگان برای حکومت اردلان است و از زمان پیدایش این امارت در سال ۱۱۶۸ میلادی (۵۴۷ شمسی و ۵۶۲ قمری) تا زمان انتقال مرکز حکومتشان به قلعه حسنآباد سنندج در حدود سال ۱۶۰۰ میلادی (حدود سال۹۸۰ شمسی و ۱۰۱۰ قمری) بمدت بیش از ۴۰۰ سال مقر حکومت کدخدامنشی اردلان بودهاست.
[2] - این مثل پارسی نشانگر انتظار ارزانی محصول در محل تولید آن است، که همواره اینطور نیست، منطقی این است که با توجه به دست اول بودن محصول، و حذف هزینه واسطه ها و حمل و نقل، محصولی در منطقه تولیدش، ارزان تر از جاهای دیگر باشد، اما در اکثر مواقع اینطور نیست، و بار به بارخانه گرانتر است و چون از آن خارج شود ارزانتر هم می شود.
اولین و آخرین باری که از شهر زیبای مریوان دیدار داشتم، مربوط به دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق بود، که بعد از عملیات های نصر 8، بیت المقدس 2 و 3 و… از مسیر این شهر، و سپس پاوه، جوانرود، تازه آباد، کرند، اسلام آباد غرب عازم باختران آن روز ، و کرمانشاه امروز شدم، و دیداری از مناطق آزاد شده حلبچه، خرمال، سید صادق هم داشتم.
و این بر می گردد به سال های 1366 تا 1367 است، آن روزهایی ما درگیر نبردی نفسگیر در کوه های بلند و شکوهمند زاگرس، برای نزدیک شدن به شهر راهبردی و بزرگ سلیمانیه در کردستان عراق بودیم، و نیروهای ارتش بعث را از ارتفاعات مقابل روستای بیژوه در منطقه بین سردشت – بانه عقب می راندیم، و پیش می تاختیم تا خود را به این شهر که آرزوی دیدارش را دارم، نزدیک کنیم، نبردی سخت و نفس گیر، که هم صعود بود، و هم تسخیر و البته از دست دادن هایی که از یاد نخواهد رفت.
و در آنسو نیز مملو از فجایع انسانی بود که توسط ارتش بعث، علیه کردهای عراق در جریان بود، که داستان غم انگیز این تجاوز، غارت؛ چپاول و کشتار، موی بر تن هر انسان آزاده ایی که دل در گرو انسانیت و اخلاق سپرده باشد، سیخ می کند، و در همان شرایط جنگی بود که سیل مردمی آواره را شاهد بودم، که حتی خط میانی جنگ جاری بین ما و دشمن را با هزار خطر جانی می شکافتند و پیش می آمدند و از این میانه جنگ ما می گذشتند، تا خود را به این سوی صحنه ی نبرد رسانده، در بانه، سردشت و... پناهی برای فرار از جنایات بی پایان و خشونتبار بعثی ها بیابند، اما امروز خوشبختانه دیگر از آن صحنه های دهشتناک، در این مرزها مشاهده نمی شود، و این سیل کامیون ها و اتومبیل های سنگین و حامل اجناس مختلف است که سوار بر تریلرها عازم مرز باشماق هستند، تا راهی سلیمانیه و دیگر شهرهای عراق، در آن سوی مرز شود، و البته داستان دهشتناک ما، تحریم است و دور زدن تحریم، و کولبری، و قاچاق که این نیز خود حکایت دردناک گریبانگیر ما ایرانیان شده است.
رفت و آمد بین دو سوی مرز، عمدتا قانونی، و در جریان است و جوان 27-28 ساله کرد اهل سلیمانیه به راحتی تا تهران می رود، درمان جسمی، یا تجارتش را پیگیری کرده به خاک کشورش باز می گردد، خدا کند آن مظلومیت ها دیگر برای هیچ انسانی نباشد، ایل و تبار دشمنان این و آب و خاک نیز از چنین رنجی به دور باد، چه رسد به ساکنان عراق، یا تیسپون نشینان، هترا نشینان سابق و...، که این روزها از شر داعش کمی خلاص شده اند، و راه ساختن سرزمین خود را در پیش گرفته اند.
اتومبیلی مرا از میان خیابان های قدیمی شهر سنندج عبور می داد، مرا از مقابل مغازه های فروش سبزیجات کوهی نیز که هر از چند گاهی، از مقابل چشمانم می گذشتند نیز عبور داد، دوست داشتم از غذاهای پخته شده از این سبزی ها بخورم، اما گویا چنین رستورانی نیست، چرا که در پرس و جوی یافتنش در این شهر ناموفق بودم، عرضه غذاهای بومی تجارت غذایی است که هنوز در صنعت توریسم کشورمان جا نیفتاده، و در بسیاری از شهرها، و در اکثر رستوران ها، در جای جای این سرزمین، با منوی غذایی تکراری مواجهه می شویم، آنگار همه ی صاحبان رستوران ها در سراسر کشور از روی لیست منوی غذاهای یکدیگر کپی زده اند، و کسی نیست این زمینه سودآور در فرهنگ توریسم را درک کند، و به تدارک رستورانی مخصوص پخت غذای محلی برود، که این خود یکی از طلب های اساسی هر تازه واردی، به سرزمین های نو است، که می خواهد خود را از منوی غذاهای تکراری رستوران های سراسری، و یا عمومی برهاند، و از چیزی بخورد که در شهرهای مختلف، مردمان آن به طور خاص، آنرا تهیه و می خوردند، هر چند ساده ترین غذاها باشد، "کلانه" یکی از آنهاست که در مریوان آنرا خوردم.
در میان این سبزی های کوهی، قارچ های بی قواره ایی هم بود که بر تابلوی قیمت آن، اگر اشتباه نکنم، بهای 800 هزار تومان برای هر کیلو درج شده بود، بله قارچ های کوهی که در اثر ساعقه و بارش های بهاره بر کوه ها می رویند، و جمع آوری شده و به این قیمت گزاف در بازار به فروش می رسید، یادم هست همان سال ها نیز هر ساله کردستان از مصرف این قارچ ها هم کشته می داد، چرا که برخی قارچ ها سمی اند، و به قول راننده، چه کسی می تواند قارچ کیلویی 800 هزار تومانی بخورد؟! و لابد مشتری دارد که هنوز تابلوهای قیمت های اینچنینی، مثل پرچم های فتح، برافراشته مانده اند.
با گذر از میدان جناب سهروردی [1] (حکیم جوانمرگ شده ایرانی) در سنندج، به زودی در ترمینال مسافربری مخصوص سفر به شهر های بانه، سقز و مریوان بودم، تا با پرداخت 95 هزار تومان کرایه، با تاکسی های این مسیر، عازم مریوان شوم، سفرم به این شهر بعد از حدود 35 سال، دوباره تکرار می شود، و شوق دیدار دوباره، هر لحظه در دلم تازه می شود، و انتظارم برای دیدارش اوج می گرفت. در مسیر از مسافران دیگر همراه، از حال و روز شهر جویا شدم، که مهربانانه مرا از حال و هوای مریوان و دیدنی هایش مطلع می کردند؛
در این سفر با دو مسافر جوان، از جویندگان علم بهداشت در سنندج همراه و همسفر شدم، که از نقطه مرزی اورامان و مریوان به سنندج رفته بودند، تا آینده شغلی و علمی خود را از طریق تحصیل در رشته بهداشت تضمین کنند، که از قضا آنان از همان مناطقی بودند که در برنامه، و مقصد دیدارهایم قرار داشتند، و در نبود اینترنت پایدار، اکنون آنان به منابع زنده در سرچ من تبدیل شدند، و سوال هایم از این موتور جستجوهای زنده و به روز شده می پرسیدم، که مصداق عینی سوال هایم را لمس کرده، و با آن زندگی کرده بودند، و در آن بزرگ شده بودند، و من از فرصت سفر استفاده کردم و هرچه توانستم پرسیدم، به حدی که راننده، دیگر امان برید، هر چند او نیز با سرعت زیاد خود در این جاده پر پیچ و خم، امان مرا بریده بود، به طوری که ترس آشکار مرا همسفران با این جمله که "این راننده ها به جاده و کار خود بسیار مسلط هست"، تسکین می دادند، و جالب این که، چنین راننده ایی با این سرعت، مدام در حال تماس های موبایلی بود و یا رد و بدل کردن پیام های کوتاه بود، اما او هم واکنش منفی خود را به نوعی از سوال هایم بی پایانم نشان داد.
بعدها متوجه شدم یکی از همسفرانم در این راه، فرزندِ هنرمندِ بزرگ و خوشنویس مریوان، جناب آقای لقمان احمدی است، مردی صاحب سبک در خوشنویسی، که وقتی به پیشواز فرزندش آمده بود، مهربانانه مرا نیز دعوت به حضور در بزم میزبانی هنر و محفل هنری اش کرد، و برای نهاری و نشستی از من دعوت به عمل آورد، اما با توجه به طول سفر در پیش رو، که کار سفرم را حتما به شب می کشید، امتیاز همنشینی با این هنرمند بزرگ کشورمان، و آشنایی با آثار هنری اش را از دست دادم، حسرت این رد احسان، از سوی این بزرگمرد هنر ایران، برایم خواهد ماند، ایشان گنجی بزرگ برای مریوان، کردستان و البته ایران است، و آوازه ی هنرش از مرزهای ایران هم فراتر رفته است.
نمایی از دریاچه زریوار در شهر مریوان استان کردستان
سفر از سنندج به مریوان، در جاده ایی به درازای نزدیک به 110 کیلومتر، چیزی حدود دو ساعت به طول انجامید، از ساعت 9 و 45 دقیقه تا 11 و 38 دقیقه. دیداری از "بازار گذر" مریوان داشتم، و همچنین از مجموعه دریاچه زریوار نیز دیدار مختصری کردم، و به زودی عازم منطقه هورامان شدم، که آوازه زیبایی اش در همه ایران پراکنده شده است.
جاده سنندج به مریوان به خصوص در نزدیکی های مریوان به جنگل های پرپشت بلوط تبدیل می شود، و در سه راهی گاران، با دو راهی مواجهه شدیم که یکی از آنان ها با دور زدن دره شیلر و شهر پنجوین عراق که چون خنجری در مرز ما فرو رفته است، به سمت بانه و سقز، و دیگری به سوی مریوان رهسپار می شد، پل گاران دو قلوی همزاد پل قشلاق در سنندج است که آنرا در این دوراهی هم می توان دید، که نشان می دهد قدمت این پل نیز به زمان صفوی ها می رسد، آنان که با ساخت این پل می خواستند تا خود را به سرحدات این قسمت در مجاورت رقیب عثمانی خود برسانند، و این مناطق را تحت پوشش قرار دهند، و نشان از برنامه و سرمایه گذاری های دولت صفوی، برای ایجاد راه های ارتباطی از طریق خاک عثمانی برای ارتباط با اروپا دارد، بعدها قاجارها، و پهلوی ها نیز این مسیر و سیاست را ادامه دادند، و جمهوری اسلامی نیز در توسعه این راه اقدامات بارزی داشته است، از جمله جداسازی راه منتهی به مریوان برای کامیون ها و اتومبیل های سبک که در اثر احداث تونل های بلند، راه آنرا بسیار کوتاه کرده اند، جاده جدید سنندج به مریوان اخیرا افتتاح شده است.
از این رو می توان گفت که راه های جدید، در امتداد همان راه های قدیم و شاید باستانی ادامه یافته، و تا مرز کنونی که مریوان را به شهر پنجوین در عراق وصل می کند، کشیده می شوند. اما من نیم نگاهی هم به اسامی زیبای روستاها در مسیر داشتم، هر چند معانی این نام ها را نمی فهمیدم، جاده ایی زیبا در دل طبیعت سر سبز مدیترانه ایی، با نام هایی زیبا، همسفرانی خوب، هوایی تازه و تمیز، جنب و جوشی امیدآفرین و....
با رسیدن به مریوان و دیدار از زریوار و... به زودی اتومبیلی صحبت کردم تا مرا به سوی اورامانات ببرد، و در این مسیر بعد از سه راهی حزب الله، وارد تنگه ایی شدیم، که با زیبایی های جاده چالوس خود را برابر می کرد، و اولین روستای بعد از آن دزلی بود که به صرف "کلانه"، که یک نان محلی است که با ساقه های پیازچه های تازه و روغن مال شده پخته می شود، سیر شدم، و بیدرنگ ادامه مسیر را در پیش گرفتم.
تاریخ کردستان را که می خوانی، مملو از اثرات رقابت میان امپراتوری های عثمانی و صفوی است که برای سلطه بر کردستانات در نبردهای سختی گرفتار شدند، خصوصا تاریخ همین شهر مریوان، که قوم "بابان" ها در آن زندگی می کردند، لذا وقتی مستوره خانم اردلان که تاریخ نویس و شاعر پارسیگوی کاخ اردلان در سنندج بود، با قاجارها دچار مشکل شد، به همین بابان ها پناهنده شد، که در کنار حاکمیت اردلان ها، در اینجا تاریخ سازی می کردند.
کردها عموما به لحاظ مذهبی از پیروان امام شافعی، و بسیاری نیز از فرقه های تصوف همچون نقشبندیه و قادریه و علوی ها، و یا یارسان ها هستند، در عین حال فارغ از دین و مرام آنان، به لحاظ قومی از اصیل ترین اقوام باستانی ایرانی اند، در چنین دورانی، کردها بین دوراهی گرایش مذهبی و نژادی – قومی ماندند، از طرفی سخت گیری های مذهبی در تاکید بر مذهب شیعه، آنان را آزار می داد که توسط صفوی ها بروز میافت، و آنان را در ایران در تنگنا قرار داده بود، و از سویی دیگر به لحاظ مذهبی به امپراتوری عثمانی نزدیک بودند، اما از لحاظ قومی توسط عثمانی های ترک زبان بی هویت می شدند، در این دوراهی قومیت - مذهب همچنان کردها گرفتارند.
از این رو حکایت دست به دست شدن سرزمین های کردنشین بین صفوی های شیعه ایرانی، و عثمانی های اهل سنت ترک، برای سال ها ادامه داشت، و در نهایت در نتیجه شکست صفوی ها در جنگ چالدران، لاجرم سرزمین های کردنشین بسیاری، از دست رفت و زیر تصرف عثمانی ها در آمد، اما عثمانی ها هم به لحاظ مذهبی پاکسازی کردند که در این زمینه به حملات آنان به ارمنی ها و پاکسازی انان انجامید، و هم به لحاظ قومی، که در پاکسازی و ایرانی زدایی در قومیت کردها فشار زیادی آوردند، که این فشار تا کنون تحت سیاست ناسیونالیسم ترکی در ترکیه فعلی هم ادامه دارد، و به خصوص کردهای ترکیه، و حتی کردهای سوریه و عراق نیز تحت فشار و حملات ترکیه، به بهانه مسایل امنیت ملی، قرار دارند.
کردهای ترکیه برای حفظ هویت قومی و زبانی خود، اکنون نیز مبارزه می کنند، و ناسیونالیسم ترک، هویت کردها را انکار کرده، حتی کردهای ترکیه را به عنوان قومیت خاص به رسمیت نمی شناسد، و کردها را "ترک های کوهستانی" می شمارند، و به هر بهانه ایی بر آنان حمله می برند، و محدودیت اعمال می کنند، رقابت قلیچدار اوغلو و رجب طیب اردوغان در انتخابات اخیر، تحت تاثیر حمایت کردها از قلیچدار اوغلو بود، و یکی از اتهامات اسلامگرایان ناسیونالیست حزب عدالت و توسعه، به قلیچدار اغلو، گرایش و هواداری کردها از او بود و...
در جریان نبرد بین عثمانی و صفوی، عنصر دومی نیز کم کم خود را وارد صحنه نبرد در سرزمین کردستان کرد، و آن روس ها بودند که هم با عثمانی مشکل داشتند و هم با ایرانیان، لذا از فرصت این اختلافات استفاده کرده، و نفوذ خود را در کردستانات افزایش دادند، و قیام های کردها که برای حفظ هویت قومی مبارزه می کردند را در جهت اهداف خود، برای تضعیف رقبای ایرانی و ترک (عثمانی) هدایت کردند، و در نتیجه همین نفوذ است، که اکنون اکثر نهضت های مبارزاتی کردها در هر چهار کشور ایران، عراق، ترکیه، سوریه، تحت سیطره تفکر و ایدئولوژی چپ و کمونیستی در آمده، و سردمدار این مبارزات، چنین گروه هایی هستند، از این روست که انتظار می رود برآیند نهایی این مبارزه توسط این احزاب و گروه ها، در صورت پیروزی، به جمهوری هایی منتهی شود، که استبداد ایدئولوژیک چپ و کمونیستی را بر کردهای مظلوم حاکم کند، مثل تمام جمهوری های رایچ دنباله رو روسیه و کمونیسم که در چهار قاره دیده ایم، که مشخصه آنان استبداد ایدئولوژیک و حزبی است.
دمکراسی که گروه های چپ و کمونیستی آنرا دنبال می کنند، همان دیکتاتوری تکحزبی است، که در صورت رهایی کردها، باز استبدادی ایدئولوژیک و شرقی، از این نوع را گریبانگیر آنها خواهد کرد، جمهوری مهاباد، جمهوری حاصل آمده از سلطه فرقه دمکرات در تبریز و... نمونه های پیروز شده ایی از این جریان های تحت هدایت پیروان ایدئولوژی روس ها می باشند، که داستان خفقان حاکم بعد از پیروزی ها، در تاریخ این سرزمین خواندنی و عبرت آموز است.
این است که کردها در مبارزات هویت جویانه معاصر خود، دچار ایدئولوژی هایی از این دست، ناشی از نفوذ دامنه دار روس ها در کردستانات شدند، که با ایده های خفقان بر انگیز مذهبی و ناسیونالیسم قومی - مذهبی عثمانی، صفوی و... تفاوتی ندارد، اگر آنها واجد استبداد مذهبی - قومی بودند، این ها هم کردها را در نهایت دچار استبداد ایدئولوژیکی چپ خواهند کرد، که در اثر پیروزی احزاب فعال در مبارزات کنونی کردها، در انتها کردها را به یک فرایند تراژیک دیگر برده، با این روند، برای این مردم نجیب و مهربان و متمدن، رهایی انتظار نمی توان داشت.
نمای دیگری از دریاچه زریوار در مریوان
شخصیت و اقدامات آقای هاشمی رفسنجانی در روند تاریخ تحولات ایران در چهار دهه بعد از انقلاب بسیار برجسته است، زندگی سیاسی او مخلوطی از خدمات بسیار بزرگ، و البته اشتباهات بسیار بزرگ بود، او در طول زندگی سیاسی خود نیم نگاهی به توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی کشور نیز داشت، که همین امر او را به برجسته ترین سیاستمدار عملگرای انقلاب بعد از حذف مرحوم سید محمود طالقانی، مهدی بازرگان، مرتضی مطهری، محمد حسین بهشتی و... از صحنه سیاست انقلاب و کشور تبدیل کرد.
او در تلاطم و کشاکش قدرت، دارای نقش بارز و تعیین کننده ایی بود، از این رو شهرتش رشک برنگیز، نفوذش در ارکان کشور حسادت برانگیز، وسعت فکری و شیوه عمل سیاسی اش کم نظیر بود، و رقبایش را همیشه پشت سر خود می کشید، این بود که رقبا برای حذف او از سر راه خود، اقدامات بسیاری انجام دادند تا بدین مرحله از حذف او و جریان سیاسی اش رسیدند،
یک نمونه ی بارز این تلاش حذفی را، در برنامه ترور شخصیت او باید دید که به صورت دامنه دار و عجیبی از سال ها قبل آغاز گردید و تاکنون هم ادامه دارد، و باندهای مذکور آشکارا روند ترور شخصیت او را حتی بعد از مرگش سازماندهی شده دنبال می کنند، که این بار هدف نابودی جریان سیاسی منتسب به اوست، روند این ترور شخصیت را در شهرهای کوچک و بزرگ می توان دید، در شهرهای بزرگ شایعات دست داشتن او و یا فرزندان و خاندانش در اقدامات اقتصادی قانونی و غیر قانونی را می توان به عینه در گفتار اهل محل دید، از این رو بازار انتساب هر تحرک شاخص محلی و ملی به او و خاندانش، از همان اول انقلاب تا کنون، به درستی و یا نادرست ادامه داشته است.
اقداماتی که در رابطه با تحرکات بارز باندهای جناحی قدرت، در جریان بوده تا پروژه ترور شخصیت او با سابقه ایی بسیار طولانی ادامه دار بماند، لذا در کمتر نقطه ایی از کشور می توان رفت و سخنی در این رابطه نشنید، در شمال و جنوب و خاور و باختر به هرجا که سفر کنی، مردم از پروژه هایی قانونی و غیر قانونی ایی سخن می گویند که به نحوی به غارت اقتصادی این خاندان از این کشور اتصال می یابد، در نقطه ایی کارخانه ایی، در جایی معدنی، در نقطه ایی دیگر زمین های حاصلخیزی و اینجا در مریوان وقتی در دزلی منتظر آماده شدن "کلانه" نان محلی بسیار خوشمزه ایی بودم که آماده شود، و در حالی که بر فرش های این رستوران بدون میز و صندلی نشسته بودیم، و از "کوه امام" [2] و سابقه تاریخی اش سخن به میان آمده و از هر دری در تاریخ این کوه گفته می شد، در همین بین یکی از مراجعین، از گنج های بزرگی گفت که از بناهای تاریخی این کوه بیرون کشیده شده، و با همکاری نهادهای نظامی منطقه، و زیر نظر پسر رفسنجانی به غارت رفته است!، حال این موضوع چقدر درست است و چقدر نادرست، خدا می داند و مافیای صحنه پرداز سیاست این کشور.
چهره دزلی، مریوان، پاوه تا باختران، نام ارتفاعات با شکوهش، مثل مَلَخُور، دالانی، شاهو و... را من هرگز فراموش نمی کنم، آنگاه که پشت تویوتاهای نظامی، بعد از عملیات کربلای 10 از آن منطقه ی دچار بزرگترین و شرم آورترین جنایات تاریخ جنگ خسارتبار هشت ساله دیدار می کردم، حمله شیمیایی به شهر و منطقه آزاد شده حلبچه، و اکنون بعد از نزدیک به چهار دهه باز دوباره دیدارها و خاطرهای خوب و بد تازه می شوند،
اینجا جایی است که چهره عبرت آموز اقدامات عمله های ظلم و دست یاران دیکتاتور را می توان در هر برهه تاریخی دید، علی حسن المجید تکریتی موسوم "علی کیمیایی" پسر عموی صدام، در اینجا دست به جنایتی بزرگ زد، از سری کارهای جنایتکارانه ای که حاکمیت های دیکتاتوری برای بقای خود، از انجامش هیچ ابایی ندارند، جنایتی فراموش ناشدنی، که تنها در دادگاه های بین المللی باید پیگیری و مجازات آن تعیین شود، مثل همان دادگاه نونبرگ، چرا که جنایتکار این جنایت تمام میزان و معیارهای انسانی، قانونی، اخلاقی، وجدانی، بین المللی، دینی و... را زیر پا گذاشت، و آنرا مرتکب می شوند،
و چنین انسان هایی همیشه و در کنار هر دیکتاتوری وجود دارند، با شکل گیری هر نظام استبدادی و دیکتاتوریی های مادام العمر، باید شاهد تولد علی حسن المجیدها بود، در این زمینه استثنا وجود ندارد، تنها سایز جنایت هاست که متفاوت می شود، جنایت اجتناب ناپذیر است، و دادگاه های بین المللی نباید در تعقیب و مجازات آنان تعلل کنند، و استدلال "عدم دخالت در مسایل داخلی کشورها" که همواره توسط نظامات دیکتاتوری بیان می شود نباید به سنگری برای رهایی چنین جنایتکارانی تبدیل شود، و جامعه بین الملل نباید چنین استدلالی را بپذیرند و بدان تن دهند،
چنین مجرمینی، کسانی اند که توجیه گر ظلم و ضامن بقا و استمرار آن می شوند، و در راه بقای آن هر کار و عمل دهشتناکی ابا نمی کنند، و مجری عملی جنایتبار و آشکار می شوند، که با هیچ آب زمزمی، در طول تاریخ قابل شستشو نیست، و نخواهد بود، اینان برای چه بدین جنایتات دست می زنند؟! برای بقای دیکتاتور حاکم، نظام سلطه و حاکمیت دیکتاتوری او، که به واسطه جنایات بیشمارش در حق ملت خود، و حق ملت های همسایه اش، به منفورترین های تاریخ تبدیل خواهد شد.
عمله های ظلمی چون علی حسن مجید، که اینچنین به عامل این جنایات و بسیاری از این دست رفتار خشن و خشونتبار علیه مردم خود تبدیل می شوند، در کنار هر دیکتاتوری، در هر دوره و حاکمیتی هستند، و آنان را می توان در نام های متفاوتی، و در پست های مختلفی دید، آنان که می دانند جنایت می کند، اما انگار خدا بر چشم و گوش و تمام احساس و وجدان انسانی آنان، مهر غفلت گذاشته، تا هیچ نبینند، نشنوند و ذهن و وجدان انسانی اشان کور کور باشد.
نام ها در این منطقه، زیبا و محلی است، به عنوان مثال "نژمار" نام روستایی در همین نزدیکی است، که آن هم مورد بمباران شیمیایی قرار گرفت. راننده محلی که مرا به دزلی آورده بود، از واقعه زخمی شدن آقای خامنه ایی در این شهر و گرفتار شدنش در محاصره اوضاع جنگی این منطقه در اول انقلاب گفت، از این که یک فرد محلی او را مخفی کرد، تا به دست نیروهای کومله نیفتد، و بدین وسیله نجات یافت. این داستان را برای اولین بار می شنیدم، از درستی و نادرستی اش اطلاعی ندارم. اما با همین روایت هاست که مردم زندگی می کنند. و واقعیت نیز همین است، که گفته می شود، و آنچه اتفاق افتاده خود معمولا چیز دیگری است.
بعد از دزلی با گذر از روستای درکی، از گردنه ایی به نام "تته" عبور کردم، در محل سه راهی که در مسیر راه مریوان به پاوه رسیدم، دوراهی در مقابلم بود، که یکی با بالا رفتن از گردنه ژالانه، بر بلندای ارتفاع، بر دشت خرمال و حلبچه مشرف می شد، و بعد از گذر از نودشه به سوی پاوه می رفت، این مسیری کوتاه تر اما زیباتر بود، که آنرا در زمان جنگ رفته بودم،
و این بار من، مسیر دیگری که به شهر ارومان تخت منتهی می شد را در پیش گرفته، از گردنه تته به سوی اورمان تخت سرازیر شدم، گردنه را که سرازیر می شوی، کوه سالان شاهو در سمت راست قرار دارد، کوهی پر برف، راننده محلی به دره ایی در دامن آن اشاره کرد، و آن را "دره مرگ" نامید، چرا که کولبران [3] در فصل کولبری از این مسیر استفاده می کنند و بسیاری، به واسطه گم شدن در مسیرهای کوهستانی، کشته شدن از سرما، یا لیز خوردن در شیب های تند و صخره ایی در کوه و... دچار حادثه می شوند و جان خود را از دست می دهند، این هم حکایت قاچاق و کشتاری است که از جوانان این آب و خاک در این مرزها می کند، که ریشه در تحریم های ظالمانه بین المللی، و مافیای دور زدن تحریم ها دارد.
جاده ها در این مسیر تا روستای هجیج نفس ها را در سینه ها حبس می کند، به خصوص مسیر "سلین" به روستای نوین، و یا پیش از آن هنگام سرازیر شدن از گردنه تته، ترسناک و پر شیب است؛ جنگل های پرپشت بلوط در این قسمت از زاگرس به جنگل های هیرکانی تنه به زیبایی می زنند. اما با همه این شرایط، که در قسمت هایی جاده خاکی هم می شود، ولی روزهای تعطیل این جاده از شدت رفت و آمد بازدیدکنندگان، قفل می شود. چشمه "بل" از پرآب ترین چشمه هایی است که تاکنون دیده ام، آب معجزه آسای این چشمه، چون سیلی غرش کنان، به دریاچه سد داریان، بر رودخانه سیروان می ریزد؛
سیروان رویایی که کردها نام فرزندان خود را سیروان می گذارند، گویا کناره های این رود در تاریخ کردستان، تمدن خیز بوده است، نمی دانم در پشت نام این رود، چه رمزی نهفته است که مرد و زن کرد به نامش، فرزندان پسر خود را "سیروان" می نامند، سیروان خسروی، هنرمند خواننده کشورمان از این دست فرزندان کرد است، این هم از خوش سلیقگی هموطنان کرد ماست که نام هایی زیبا چون سیروان، بوریا، زانیار (دانا)، گلاویژ (بهار)، ژینا (زنده) و... دارند، و اصالت و فرهنگ غنی خود را حتی در نامگذاری ها نیز حفظ کرده اند.
از هجیج تا پاوه تنها 20 کیلومتر راه فاصله است بعد از هجیج جاده ایی که از گردنه تَتِه جدا می شد و به نودشه می رفت هم به این جاده می پیوندد و هر دو به سوی یک مقصد، یعنی پاوه می روند، پاوه و مریوان از شهرهای بودند که در اعتراضات به کشته شدن خانم مهسا امینی در محل گشت ارشاد خیابان وزرای تهران پیشتاز بودند، یکی از ساکنان پاوه می گفت تنها در یک شب، در پاوه دوازده نفر کشته شدند.
این شهر زیبا مثل ماسوله گیلان، در شیب کوه ساخته شده است، و به احترام زیبایی اش شاید تمام طول شهر را پیاده طی کردم و از زیبایی هایش لذت بردم، از آن موقع ایی که کارخانه بزرگ و تولیدی داروگر (احتمالا در دوره پهلوی)، نام یکی از محصولات مهم و پرمصرف خود، یعنی شامپویش را پاوه نام نهاد، که هنوز هم کم و بیش این شامپوی خمره ایی نوستالژیک تولید می شود، تا الان بیش از 50 سال است که مردم ایران را با نام این شهر، یعنی پاوه قرین و همراه کرده است، و اهل پاوه مدیون این کارخانه تولید مواد شوینده اند.
البته پاوه را می توان نگین اروامانات نامید، نزدیک به چهار دهه پیش که وقتی از پاوه گذشتم، بسیار کوچکتر از آلان بود، شهری با خانه های روستایی کردی با سقف چوبی و خاکی که سقف ها را با قلتک های مخصوصی می کشیدند تا جلوی منافذ آن را بگیرند، تا به هنگام بارندگی های پرشمار این مناطق، بر سرشان آبچک نکند،
اما اکنون پاوه ساختمان های مدرن و محیط شهری زیبا و ترافیک هایی به اندازه تهران دارد. می توان سر زندگی و چهره امیدوار را در چهره مردم این شهر حس کرد. در گوشه ایی از این شهر مجسمه عبدالقادر پاوه ایی از شعرای مشهور پاوه متوفا به سال 1328 را نصب کرده اند، و شعری به زبان کردی از او در کنار مجسمه اش نصب هست، که متاسفانه کردی نمی دانم، تا بفهمم این شاعر کرد چه گفته است، و سازندگان این مجسمه هم، محتوای این شعر را برای بازدید کنندگانش به فارسی و زبان های دیگر ننوشته اند، در پای آن جوانان شهر به شوخ طبعی و شادی های جوانی خود مشغولند.
کنار همین مجسمه، نانوایی است که نان های سنتی کردستان، شامل کلانه، کلوچه، گیته مه ژگه، شکر لمه، شلکینه می پزد، که بسیاری از این ها همان نان است و شکر و روغن، که ما در فرهنگ خود به آن گولاچ می گوییم که در سایزها و ترکیب های متفاوتی پخته و عرضه می شوند،
بعد از پاوه تا کیلومترها که روز بود و من از آن عبور کردم، ابتدا باغات گردو، و سپس جنگل های بلوط که پرپشت تر از دیگر جاها در پای قله ی با شکوه شاهو ادامه دار هستند، کوهی که برف هایش از ده ها کیلومتر آنطرفتر، هنگام طی مسیر سنندج به مریوان دیده می شود، و شهرهای مریوان، اورامانات، پاوه، روانسر، کامیاران به برکت این قله است که از چهار سو، مثل انگشتر می درخشند و در سبزی و طراوت غرقند، و بعد هم مزارع کشت و کارهای گندم، نخود، ادامه دارد که این روزها نخود تازه آن را در بازارها، به نام نخود بلبلی می فروشند، و تر و تازه، خام می خورند و... تا روانسر، سپس کامیاران و بعد هم تا سنندج این حکایت زیبا ادامه دارد.
قسمتی از شهر هورامان، ماسوله کردها
[1] - که این میدان به پاس مقام علمی، عرفانی سهروردی بزرگ، فیلسوف نور، و به نام این اندیشمند بزرگ ایرانی نام گذاری شده است، او که در حلب سوریه، توسط فقهای مسلمانِ دربار صلاح الدین ایوبی، به جهت اعتقادات علمی و عرفانی اش، به الحاد و ارتداد محکوم، و منحرف و مرتد تشخیص داده شد، و متاسفانه پیش از آغاز بهار عمر علمی اش، و در دهه سوم زندگی اش، به زندان ایوبیان افتاد، و در زندان آنان، سر به نیست شد، در حالیکه بعد از فارغ التحصیلی به دعوت سلطان ایبوبی به شهر حلب دعوت شده بود، و به عنوان میهمان دربار آنان در حلب حضور داشت و سخنانش در بامب مسایل علمی، در مقام میهمان و به خواست ایوبیان بیان شد.
[2] - قلعهٔ تاریخی امام یا هلو خان در ۳ کیلومتری جنوب شرقی مریوان قرار دارد که بر اساس اطلاعات تاریخی در قرن ۸ ه.ش در زمان حکمرانی اردلانها در دوران صفوی بر روی کوهی با نام «کوه امام» به ارتفاع ۱۶۰۰ متر که مشرف و مسلط به دشت و شهر فعلی مریوان در جنوب شرقی شهر میباشد توسط «امیر حمزه بابان» در سال ۷۵۲ ه.ش بنیاد نهاده شد و سپس «سرخاب بیگ اردلان» نیز در سال ۹۰۲ ه.ش آن را از نو ساخت. قلعهٔ امام بعدها به «قلعهٔ مریوان» معروف گشت و به مدت ۳ قرن مقر اصلی حکومتهای محلی بابان و اردلانها بودهاست و بازگوکنندهٔ بخشی از تاریخ و معماری دوران صفویه است. قلعه مریوان یکی از آثار دیرین این سرزمین کهن میباشد که بسیاری از آثار تاریخی – فرهنگی و هنری مردم این مرز و بوم در آن ثبت شدهاست و در بسیاری از کتابهای تاریخی محلی به آن اشاره شدهاست.
[3] - قاچاق کالا در این کشور چنان گسترده و عمومی است که در فرهنگ اقتصادی سیاسی کشور واژه هایی از فرهنگ قاچاق بری فراگیر شده است، همانطور که "شوتی" ها یعنی قاچاق برها در منطقه جنوب کشور شناخته شده اند، اینجا در باختر ایران، این کولبران هستند که نام خود را بر قاموس اصطلاحات این کشور شناسانده اند. داستان آنان صد من رمان و داستان ادبی است. این کلمه از دو کلمه "کول" و "بر" تشکیل شده است که کول همان شانه است که بار حمل می کند و بر مخفف بردن است که به افرادی اطلاق می شود که بارهای قاچاق را بر شانه های خود از مرزها سیاسی و گمرکات غیر رسمی عبور می دهند.
شهر سنندج علاوه بر چشم اندازهای طبیعت زیبایش، خاک گیرایی هم دارد، شهری بسیار زیبا که انسان را جذب خود می کند تا در آن بماند، و از بودن در آن لذت ببرد، این روزها در بسیاری از شهرهای ایران، مردم توت فرنگی هایی را می خورند که به نام این شهر، در بازار فروخته می شود، میوه مخصوص بازار میوه این روزهای بهار، همین توت فرنگی است، چرا که باقی میوه ها باز مانده از پائیز گذشته است که در سردخانه ها نگهداری و تا اکنون عرضه می شوند.
گرچه توت فرهنگی خاص این شهر نیست، ولی کیفیت توت فرنگی سنندج به حدیست که توت فرنگی دیگر نقاط ایران را هم به نام سنندج می فروشند؛ مثل لباس های دوخت تهران که در قشم، کیش، گناوه و... به نام اجناس وارداتی به مردم فروخته می شود! با این حال این شهر اقامتگاه های زیادی برای توریست ها و دیدار کنندگان از خود ندارد، هتل چهار ستاره شادی بهترین اقامتگاه موجود شهر است که فکر می کنم 100 اتاق دارد و بعد از آن هتل جهانگردی که نصف این هتل، توان پذیرش دارد. و این روزها هر کدام را که تماس بگیری پر هستند، هتل شادی یک شعبه در شهر مقصد گردشگری "اورامان تخت" هم دارد. البته یک هتل بزرگ در دامنه کوه آبیدر نیز در حال ساخت است، که با افتتاح آن هتل شادی به دومین تبدیل خواهد شد، و احتمال می رود به زودی شاهد افتتاح آن باشیم.
در این شهر اگر از دیدنی هایش بپرسی، مردم بیشتر خانه کُرد، عمارت خسروآباد، مسجد جامع، پارک امیریه، آبیدر، بازار بین میدان آزادی و انقلاب و اطراف آن را به شما معرفی می کنند. مردم این شهر در راهنمایی به شما سنگ تمام می گذارند، قیمت کرایه اتومبیل منطقی است، و به طور کلی احساس نمی کنی که مسافرکش ها قصد سرکیسه کردن تو را دارند، همان قیمت جاری در شهر را از شما می گیرند، البته در روزگار ما آدم های بسیار ناچسبی نیز می توان یافت که اگر به خدا هم تبدیل شوند، انسان انگیزه ایی برای پرستیدن آنان نخواهد داشت. بسیار نچسب و گوشت تلخند.
سنندج شهری غرق در طبیعت، و عین طبیعت است و اولین دیدنی سنندج که وجه طبیعی در آن بیشتر از سایر دیدنی ها بارز است، مجموعه پارک امیریه و کوه آبیدر است که همه را به خود می خواند، کوهی که با چشمه ها و زیبایی های طبیعی کم نظیر، که می تواند و باید نماد شهر سنندج باشد، با پله های سنگی که تا امیریه شما را بالا خواهد برد، سینمای روباز و بسیار بزرگ، پل معلق، محوطه مشاهیر سنندج، و در کل فضای این نقطه، برای همه اقشار از جمله ورزشکاران و طبیعت دوستان و اهل تفرج و تفریح آغوشی گشاده دارد، که این همه، هم دل ساکنان، و هم مسافران به این شهر را می رباید.
و هر موقع از روز که مراجعه ایی بدانجا داشته باشی، عده ایی از زنان و مردان این شهر را می ببینی که از آن بالا می روند و یا از آن پایین می آیند، از فراز این کوه زیبا و سرسبز، شهر سنندج زیر پای شما، زیبایی های خود را بیشتر نمایان می کند، به سان فرشی از ساختمان ها، که هویت سنتی خود را حفظ کرده اند، و بلند مرتبه سازی ها، کمتر این شهر را آلوده اند. شهری که در دره ایی خود را گسترانده و دامن زیبای خود را در دامنه ی کوه های اطرافش، از جمله همین آبیدر پهن کرده است.
مجسمه ایی بسیار بزرگ، که من مجسمه ایی به این بزرگی تا کنون در ایران ندیده ام، شاید مجسمه ناخدا در میدان شهرداری تاریخی بوشهر، با آن بتواند برابری کند، مجسمه ایی از یک مرد با لباس کُردی، که در دامنه ی آبیدر ایستاده، و جسد دو فرزند خردسال شهیدش، که در جریان حمله شیمیای رژیم بعث عراق جان باخته اند، و از دستانش آویزانند، بعنوان حکایت مظلومیت هموطنان کرد ما نشان می دهد، که در دوره جنگ خسارتبار هشت ساله چه رنج های بیشماری که متحمل نشدند. کاری زیبا و بجا، برای یادآوری ظلمی که به مردم کرد ایران و عراق در این جنگ رفت.
در همین محوطه آبیدر دیدنی های دیگری هم وجود دارد که از جمله میدان مشاهیر کرد است که مجسمه آنان را ساخته و بر آن قرار داده اند، مشاهیری که در اینجا معرفی شده اند عبارتند از :
میرزا رضا کلهر (1271-1207) از خوشنویسان پر آوازه در خط نستعلیق در زمان قاجار، صاحب روزنامه هایی از جمله شرف و نویسنده کتاب هایی همچون سفرنامه ناصرالدین شاه به خراسان
براتعلی نورایی (1312- 1392) که به نام کاک برات مشهور بوده و از نوازندگان ساز دهل و از اساتید موسیقی کردستان است، وی موفق به کسب دکترای افتخاری در زمینه هنر گردید.
عبدالحمید ملک الکلامی (1262-1328) معروف به امیر الکتاب از خوشنویسان برجسته کردستان که در انواع خط نسخ، ثلث، رقاع و نستعلیق از اساتید به نام به شمار می رود.
پروفسور مظفر پرتوماه (1320-1384) اهل سنندج که حدود سه دهه در سازمان علمی ناسا در امریکا به پژوهش های علمی اشتغال داشت و در همان کشور هم دارفانی را وداع گفت.
سید محمد بالخی معروف به استاد محوی (1214-1285) که در روستای بالخ سلیمانیه دیده به جهان گشود، شهرت او به دلیل غزل های عاشقانه و عرفانی اوست
عبدالله سلیمان (1283-1341) که در ادبیات کردی او را استاد عبداله گوران می نامند که در شهر حلبچه به دنیا آمد، او را پیشوای شعر نوین کردی می نامند.
ملاخدر شاویسی میکائیلی (1174-1234) مشهور به استاد نالی شاعر بزرگ کرد و صاحب دیوان نالی و بنیانگذار مکتب شعری بابان در قریه خاک و خول در شهر زور به دنیا آمد وی در شهر استانبول دار فانی را وداع گفت.
شیخ رضا طالبانی (1214-1288) شاعر و هجونویس کرد که در شهر چمچمال به دنیا آمد شهرت وی در شعرهای هجو اوست او در شهر بغداد مدفون است.
ابراهیم یونسی (1305-1390) متولد شهر بانه و از مترجمان و نویسندگان برجسته کردزبان بود که در زمینه تاریخ ادبیات، تاریخ جنگ و سیاست ترجمه و تالیفات فراوانی دارد وی در تهران دیده از جهان فرو بست.
امان الله خان بزرگ اردلان (1155-1204) که در دوره قاجار والی کردستان بود بسیاری از بناها و عمارت های شاخص سنندج از جمله عبارت خسروآباد و مسجد دار الاحسان در زمان او ساخته شدند.
مجسمه محمد اوراز (1348- 1382) در ورودی خیابانی که به کوه آبیدر منتهی می شود، به درستی نصب شده است، او که از اسطوره های کوهنوردی ایران و جهان بود، و در یک صعود هشت هزارتایی (قله های هشت هزار متر به بالا، فقط مقصد کوهنوردان خاص اصت) به قله کاشربروم، در هیمالیای رویایی برای کوهنوردان، و در بخش پاکستان که مملو از قله های بیش از 8 هزارتایی است، جان به جان آفرین تسلیم، و ابدی شد.
افتخارات و قله هایی که تا قبل از این فاجعه برای جامعه ورزشی ایران و جهان، بر آن شده بود را در پای همین مجسمه نوشته اند، او اهل سقز است، که نام فامیلی او گرچه به نظر می رسد ریشه آذری دارد، و احتمالا نام خانوادگی او "هوراز" به کردی بوده است که به "اوراز" (Oraz) تبدیل شده است، یا این که از کردهایی است که یکی از والدینش آذری بوده اند و یا به مناسبت دیگری این نام فامیلی بر او قرار گرفته است.
صعود های افتخار برانگیز مرحوم اوراز عبارتند از :
قله راکاپوشی در هیمالیا بخش پاکستان به ارتفاع 7788 متر در سال 1376 مقام اول جهان
قله اورست در هیمالیا بخش نپال به ارتفاع 8849 متر در سال 1377 مقام اول جهان
قله چوایو در هیمالیا بخش تبت به ارتفاع 8201 متر در سال 1379 مقام دوم جهان
قله شیشاپانکیا در هیمالیا بخش تبت به ارتفاع 8036 متر در سال 1379 مقام سوم جهان
قله ماکالو در هیمالیا بخش تبت به ارتفاع 8463 متر در سال1380 مقام دوم جهان
قله لوتسه در هیمالیا بخش تبت به ارتفاع 8511 متر در سال 1381 مقام اول جهان
و این چکاد کاشربروم در هیمالیا و در بخش پاکستان بود که با ارتفاع 8064 متر آخرین مقصد کوهنوردی این قهرمان ملی ایران و شاخص جهانی گردید و در حالی که تا ارتفاع 7900 متری بالا رفته بود، در سال 1382 در اثر حادثه ایی نام و یادش برای همه ایرانیان و کوهنوردان جهان ابدی شد.
پارک ملت از دیدنی های دیگر شهر سنندج است که پستی و بلندی ها و زیبایی های این پارک قابل مقایسه با نمونه اعلای آن در شهر تهران است، که در زیبایی این دو تنه به هم می زنند، هر چند اینجا هم انگار تجاوزاتی به حریم و گستردگی این پارک در سنندج هم صورت گرفته و مثل پارک ملت تهران که از هر طرف آن را تصاحب کرده، و از آن خاک جدا کرده اند، این پارک هم انگار به همان درد متبلاست. اولا خیابان اصلی از وسط آن گذشته که آنرا به دو قسمت تقسیم کرده و به واقع یکپارچگی آن را از بین برده است، در کناره های آن هم انگار برش هایی بر آن خورده، که به عناوین مختلف از سطح آن کاسته شده است.
اینجا در پارک ملت مردی را ملاقات کردم که مدعی بود چهارگوشه ایران را گشته است، این جمله را از زبان یک راننده تاکسی هم شنیدم، ظاهرا کردها در گشت و گذار از دیگران جلوترند، دیداری از مسجد جامعه سنندج داشتم، که از یادگارهای دوره حاکمیت امان الله خان اردلان در کردستان است، و عاقلانه برای ساخت مسجد جدید، بنای سابق را خراب نکرده اند، بلکه بنای سابق را به عنوان یک اثر تاریخی حفظ کرده، و بنای جدید را در پشت آن بزرگتر و مستحکم تر ساخته و پرداخته اند، و اینجا باید اعتراف کرد که بنای سابق بسیار زیباتر و دلنواز تر از بنای ساخته شده فعلی است.
این حکایت دردناکی است که ما عادت به ویرانی داریم، و هنگامی که قصد تجدید بنایی را می گیریم، حتما چشم طمع به زمین حاصل از ویرانی بناهای سابق داشته و با ویرانی آن، و تبدیلش به زمین خالی، برای ساخت و ساز جدیدی آنرا آماده می کنیم و معمولا بنای بی قواره ایی بر خرابه های آن بنای زیبای سابق می سازیم، در طی این پنج دهه عمر خود، همواره بعد از ساخته شدن بناهای جدید، حسرت دیدن دوباره بنای سابق را در دلم حس کردم، ولی دیگر کار از کار گذشته بود، زیرا آنرا به تلی از خاک تبدیل، و خاکش را هم در بیابان رها میکردند، در اطراف بسیاری از شهرها، زمین های بسیار زیادی هم هست، و می توان بناهای جدید را در آن وسیعتر و مدرنتر ساخت، اما نمی دانم چرا بیشتر ما ترجیح می دهیم، بناهای جدید را بر ویرانه سازه های سابق بسازیم، که بی قواره می شوند، زیرا با ویرانی هر بنای قدیمی، زمین کمی در اختیارمان قرار می دهد، لذای بنای جدید، که باید وسیع تر و مدرنتر باشد تا جوابگوی نیاز فعلی باشد، در این زمین کم، به سازه ایی غیر مفید تبدیل می شود که نه کارکرد و زیبایی ساختمان قدیمی را در خود دارد و نه جوابگوی نیازهای زمان حال است، شاید نسل های قبل این چنین که ما حریصانه به ویرانی میراث گذشتگان عجول بودیم، این چنین نبودند.
دیگر مکان دیدنی سنندج پل تاریخی قشلاق در ورودی شهر سنندج است که شکل و شمایلش به سی و سه پل اصفهان شبیه است، و نشان می دهد از بناهای دوره صفویست، وقتی شما از گردنه صلوات آباد وارد سنندج می شوید از روی پل بزرگی بر روی رودخانه قشلاق عبور می کنید، و وارد شهر می شوید، و هنگام عبور این پل جدید، پل تاریخی را هم که در کنار آن حفظ شده را می بینید، و بین پل جدید و قدیم را نیز دریاچه ایی مصنوعی ساخته اند که تکمیل کننده محوطه پل تاریخی قشلاق است و مردم برای تفریح در آن حاضر می شوند، و قایقرانی می کنند، و این نیز خود دیدنی است، روی این پل تاریخی که قرار می گیرید، می توانید فضای جاده های سابق را در ذهن خود مجسم کنید و تاریخ گذشته بر این سرزمین را مرور نمایید و عبور دُرشکه ها و بعدها اتومبیل های اندکی که از آن می گذشتند را در ذهن خود حس کنید.
پیرمردی کرد که اینک در شهر مسافر کشی می کرد و مرا در یک سفر درون شهری جابجا کرد، از دوره ایی گفت که راننده اختصاصی ساکنان عمارت خسروآباد و صادق وزیری ها بوده، و از اولین اتومبیلی که وارد این شهر شده و از آن ساکنان کاخ خسور آباد بوده، و او آنرا برای کاخ نشینان رانده است، و لابد این اتومبیل را از این پل عبور داده و به داخل شهر آورده بودند، گفت.
عمارت خسروآباد یا کاخ خسروخان صادق وزیری (جانشین امان اله خان اردلان) یکی دیگر از دیدنی های شهر سنندج است، این کاخ به طرز زیبایی با بنا و معماری خاصی ساخته شده، که رویایی و الهام بخشی است. پنجره های رنگی، طبقات بالا نیز با چالکرسی در وسط اطاق و آتشگاه هایی چهار گانه ایی که در چهار گوشه ی اتاق در دیوارهای سالن اصلی تعبیه کرده اند، نشان می دهد که این مکان مخصوص دیدارها و پذیرایی های رسمی افراد تازه وارد به مجموعه در نظر گرفته شده، محوطه باغ و در انتها ساختمان اندرونی، همه و همه زیبا و نشان از معماری دوره های پیشین این شهر دارد.
مجموعه بیرونی این عمارت نیز که با حوض و فضای سبزی که در مسیر بلوار خندق ادامه می یابد و با مجسمه شاعر و تاریخ نویس و نویسنده توانا و مشهور دوره حاکمیت اردلان ها، یعنی خانم مستوره اردلان [1] تکمیل می شود، و زیبایی این محوطه را با حضور خود، صد چندان می کند. این مجموعه روزگاری دارالحکومه کردستان بوده است، و این زنِ تاثیرگذار و تابو شکن در تاریخ ایران، که تاریخنگاری اش کم نظیر است و از زنان شکننده رسوم محدود کننده زنان، در دوران خود بوده، و پدری روشنفکر و امروزی داشته، که داستان زندگی اش خود تکان دهنده و درس آموز است.
شهر سنندج با 1500 متر ارتفاع از سطح دریا، در منطقه ایی کوهستانی و سرد قرار گرفته است، جالب است که به رغم هوای سرد این منطقه، سقف اتاق های این کاخ را بلند گرفته اند، و درب و پنجره های آن هم بسیار زیاد است که با توجه به طبیعت سرد منطقه این نوع معماری سوال برانگیز است، حداقل با پیشفرض های من نمی سازد، قاعدتا در مناطق سرد باید سقف ها را کوتاه تر، و از میزان وسعت درب و پنجره ها کاست، تا بتوان آنرا به راحتی گرم کرد، و از تبادل دمای بیرون و با محیط بیرون کاست، ارتفاع و شیب پله ها هم بسیار زیاد است و بالا رفتن و پایین آمدن از این عمارت را دشوار می کند.
پُرسان پرسان خود را به مجموعه خانه کرد یا همان عمارت آصف رساندم، که در واقع مجموعه ایی از بناهای به هم متصل است که مشخصه آنها، تاریخی بودن آنهاست، بناهایی مربوط به دوره صفوی، که در زمان قاجار و پهلوی تکمیل شده اند، و در نهایت در سال 1376، به تملک سازمان میراث فرهنگی در آمده، و از یادگارهای دوره جناب آقای سید محمد بهشتی، مرد اروپایی چهره ی حوزه فرهنگ ایران است، که کار مرمت و بازسازی آن تکمیل، و اکنون به موزه مردم شناسی فرهنگ و زندگی کردها تبدیل شده است.
خاطره ی جالبی از یافتن خانه کرد دارم، در میان راه که از رهگذران سراغ از "خانه کُرد" را می گرفتم، از جمله از میوه فروشی که میوه هایش را بر پشت وانت خود در کنار خیابان به رهگذران می فروخت و از قضا مشتری هم داشت، اما باز با محبت پاسخم را داد، و راهنمایی ام کرد، هنگامی که او را ترک می کردم، دلش طاقت نیاورد و در انتها گفت "آنجا خانه کُرد نیست، آنجا خانه فارس است." و من ناگاه از این سخن در حیرت فرو رفتم، و با توجه به اینکه تصاویری از داخل آن عمارت را، در فضای مجازی قبلا دیده بودم و می دانستم به جز فرهنگ و هنر کُردی در این ساختمان چیزی نگهداری نمی شود، فهیمدم صرفا لکه ایی تاریک در دل خود دارد، و از روی ناآگاهی و یا ناراحتی چنین می گوید، لذا پرسیدم "مگر شما آنجا را دیده ایی؟"، صادقانه گفت "نه". و من هم پاسخ دادم "ببینش، می گویند خیلی دیدنی است"، و در دل گفتم چیزی که ندیده ایی از چه قضاوت می کنی، اول ببین و بعد نمره بده!
این واکنش ها بروز یک نارضایتی کور است که اینگونه نجیبانه بروز می کند، بسیاری از مردم را در این منطقه می بینی که با جمهوری اسلامی در کش و قوس و مجادله افتاده اند، و آشکارا دوره پهلوی را بهتر از این دوره می بینند، و آنرا ترجیح می دهند، و اعتراض خود را به هر طریق ابراز می دارند؛ مورد دیگری را در این راستا مثال می آورم، عازم دیدار از میدان آزادی و بازارهای مدرن بین میدان "سنه دژ" و آزادی بودم، برای یک مسافرکش دست نگه داشتم، و او هم ایستاد، گفتم "خیابان پاسداران"، کمی درنگ کرد فکر کرد و گفت "سوار شو"، سوار که شدم گفت، "اینجا را ما به ششم بهمن [2] می شناسیم، به نام پاسداران نمی شناسیم، تعللم در فهم مقصد شما از این لحاظ بود". یا راننده دیگری که با اتومبیل پراید خود، یکبار مرا در شهر سنندج گرداند، بعد از کلی صحبت از این که چند شغل دارد تا کفاف زندگی اش شود، و از برادرش گفت که در احمد آباد مستوفی در حاشیه شهر تهران پیمانکاری داشته و اکنون از کار بیکار شده است، و ورشکست کرده و ادامه داد "برادرم می گوید در این کشور نمی شود کار اقتصادی کرد، تنها کسانی می توانند ادامه دهند که مثل خودشان باشند! (مافیای حاضر در اقتصاد کشور) اگر بخواهی پاک کار کنی موفق نمی شوی، و باید تعطیل کنی، درست بودن و پاک کار کردن در این بازار جایی ندارد"، او در اوج ناراحتی از داستان هایی که گفته بود، این دوره را با زمان پهلوی مقایسه کرد، که پول ایران ارزش داشت و ایرانیان سری در جهان داشتند و... و در آخر گفت "مرگ بر ما که گفتیم مرگ بر شاه" و...
این حرف های دردآور برای ما بسیار کلفت و دردناک است که مردم نجیب و مهربان ما را به کجا رسانده اند، ما روزگاری در کنار این مردم با همین لباس های کردی، همدوش با هم، در دهه شصت با متجاوزین بعثی در حاشیه همین شهرهای کردستان (سلیمانیه، حلبچه، مریوان، بانه، سردشت، پاوه، جوانرود، نوسود، سرپل ذهاب، کرند و اسلام آباد غرب، ماوت و...) جنگیده بودیم، از آن زمان که در این شهرها بودیم، یاد می آورم، با این که همه این شهرها از جمله سنندج، کرمانشاه، مریوان و... زیر بمباران های وحشیانه بود، با اینکه نظامیانی مثل ما در این خیابان ها ول می خوردند، و مثل میهمان های ناخوانده در این شهرها رفت و آمد می کردیم، و مزاحم زندگی عادی این مردم بودیم، همه چیز حتی نفت هم صفی بود و... هرگز این حرف ها را از این مردم نجیب و صبور آن موقع و در آن شرایط بسیار سخت جنگی نمی شنیدیم، آن موقع ها این حرف ها شنیده نمی شد و نبود، زمانه جنگ بود و قحطی، و حتی صابون و گاهی پودرهای شوینده ما هم از کردستان عراق می آمد، حالا برعکس شده و این ها و بعلاوه بسیاری دیگر از اجناس از ایران به آنسوی مرز می رود، ولی این مردم به این حد نارضایتی اند، این ها نشان می دهد که به رغم وصیت بنیانگذار این انقلاب، سکان این کشور سال هاست که به دست نااهلان افتاده [3] که این حجم از نارضایتی را در پوست و جان این مردم فرو کرده، و آنان را از هرچه اصلاح و اصلاحات نا آمید، و به تحجر و بازگشت وا داشته، و مردمی که بیشترین حضور در انتخابات ها را به امید اصلاحات داشته اند را، به این مرحله از نا امیدی به تغییر رسانده است که آرزوی زمان شاه را می کنند، باز به قول او انگار این مردم نجیب و ایرانیان اصیل، به ذات مسئولین خود پی برده اند [4] که این چنین از آنان دل کنده اند.
از این دردها که بگذریم، وقتی وارد بنای زیبای خانه کرد شدم، محیط آن مملو از معنویت و سرشار از غرور از حضور صاحبان علم و هنری بود که در حیاط رویایی خانه گردهم آمده بودند، تا مراسم بزرگداشتی را به پاس خدمات علمی و هنری شاعر و ادیب و نویسنده و محقق کرد، جناب استاد مرحوم، دکتر علی رخ زادی [5] که از ادیبان درس خوانده در دارالفنون تهران بود، برگزار کنند و از مقام علمی و معنوی و ادبی او که در 27 اردیبهشت 1386 به رحمت ایزدی پیوسته است، تجلیل نمایند، سخنران این مراسم، در زمان حضورم، که سهم اقبال من از این مراسم بود، پیرمردی با نهایت احساس بود که از روی متنی به فارسی می خواند، که آنرا برای این مراسم نوشته و آماده کرده بود، پیرمرد که صدایش از کهولت سن می لرزید، در آخر متن خود چهار بیتی به زبان کردی، در رثای وطن خواند، که اشک از گونه هایش جاری شد، او پیرامون این ادیب کُردِ پارسی دان گفت :
در سخن کی بگنجد حدیث فضل و کمال او کوته کنم کلام، قصه او، قصه صد دفتر است
گوهری از دریای معنویت و واژه ها و اصطلاحات و اشارات ادبی، که در نهایت بهت و حیرت، (با مرگ خود) آسمان ادبیات سرزمین کردستان را در ماتمی جانکاه فرو برد، که قرن ها باید، تا خورشیدی (چون او) بر جریده علم و ادب و تواضع و فروتنی نور افشانی کند :
سال ها باید، که تا یک سنگ اصلی زآفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماه ها باید، که تا یک پنبه دانه زآب و خاک شاهدی را حُله گردد یا شهیدی را کفن
عمرها باید، که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو، یا شاعری شیرین سخن
قرن ها باید، که از پشت آدم نطفه ایی بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس قَرَن [6]
(دکتر رخ زادی) بلبل غزلسرای کردستان بود، شخصا وقتی می بینم شخصیتی علمی و یا هنری در این گلستان پر از گل، شکوفا، و با بوی خوش معنویت فضای علم و دانش را معطر و خشبو می کند، بر خود می بالم و احساس جوانی می کنم، و بر زادگاهم قطاچیان (نمیدانم کجاست، درست نوشتم یا نه) و وطنم ایران زمین افتخار، و خوشحالم که در چنین سرزمینی زندگی می کنم که آراسته به خداوندان علم و دانش و بصیرت است".
خانه کرد، محل زندگی بزرگان کرد، در دوره حاکمیت اردلان هاست، گویا محل زندگی صادق خان آصف وزیری نیز بوده است، خود مجموعه ایی زیبا در کنار مسجد جامع سنندج، که با بنای شهرداری و بازار قدیمی و... همدیگر را تکمیل می کنند، و این منطقه از شهر را به بهشت تاریخ و تمدن سنندج تبدیل کرده اند.
گرچه با سخت گیری هایی که از جانب نمایندگان جامعه فقهی در شهرهای بزرگ کشور منجمله شهرهای مذهبی بزرگی همچون مشهد و... دیده می شود، باید انتظار مرگ تدریجی موسیقی و به خصوص موسیقی سنتی را در کشور داشت، اما اینجا در سنندج و در کل در کردستانات، حضور نمادهای موسیقی را به خوبی می توان دید، (میدان هایی که به نام آالات موسیقی نام نهاده شده، از جمله میدان دف)، چرا که در اینجا، این مردم متمدن و فرهنگ دوست، موسیقی و معنویت را با هم ترکیب کرده اند، و روح مومنین و غیر مومنین را با نوای موسیقی به پرواز در می آورند، مردم کرد نوای موسیقی را نوای خدا دانسته، و ذکر و موسیقی را با هم دارند، و آنرا یکی از ابزار لازم در سلوک عرفانی و نیایش ربانی خود می دانند، لذا کردستان در کل بهشت موسیقی ایران است، و از حاملان اصلی فرهنگ موسیقی ایرانی است، بزرگان موسیقی کردستان، مثل کامکارها، مثل شهرام ناظری ها و... بزرگان موسیقی ایران نیز می باشند،
سازهای سنتی ایرانی در این شهرها حفظ شده و امید به بقای موسیقی ایران از این شهرهاست که زنده است، وگرنه در شهرهای بزرگ، به خصوص شهرهای مذهبی، مخالفت با نواختن، و در کل منع نمایش آلات موسیقی و تحریم آن ها به واسطه فتاوی روحانیت، اعمال سلیقه مسئولین بر مبنای رعایت منویات دل این و آن، لغو برگزاری کنسرت ها و... روزگار موسیقی ایران را تیره و تار کرده است، اما اینجا در کردستان تار و تنبور و دف نوازی دوران طلایی را در مقایسه با کل ایران تجربه می کند، اگرچه نمی دانم در مقایسه با گذشته، آنان در چه وضعی قرار دارند، و در چه روزگاری سیر می کنند.
عمارت سالار سعید، نیز از دیدنی های مجموعه نزدیک خانه کرد است، جایی که آثار باستانی بدست آمده در سنندج نگهداری می شود، که هر کدام نشان از تاریخ و تمدن و فرهنگ این شهر و منطقه را در خود دارند. کارکنان این مجموعه بسیار مهربان و میهمان نوازند، و من حتی در ساعت تعطیلی، وقتی درب آن را باز دیدم، وارد شدم و آنان مهربانانه اجازه دادند تا از مجموعه دیداری خصوصی داشته باشم، و نیز به لطف آنان بود که موفق به دیدار از آن شدم، چراکه اگر این لطف نبود، شاید دیداری از آن هرگز میسر نمی شد، زیرا وقت توقفم در این شهر بسیار کوتاه و زمان بسیار غنیمت بود.
به رغم کارکنان این بنای تاریخی، کارمند عمارت خسرو آباد بسیار با مراجعین بد برخورد کرد، چرا که در همین روز برای دیدار از آنجا هم رفتم، در حالی من و بسیاری دیگر که نمی دانستیم، در روز تعطیل رسمی، مراجعان را به درون راه نمی دهند! او که از عمارت بیرون آمده بود، هرگز هم اجازه ورود به کسی از حاضرین نداد، ولی در همین روز که انگار دیدار از اماکن شهر را به مناسبت آن روز، حرام اعلام کرده بودند! کارکنان مسجد جامعه سنندج مهربانانه درب را به روی توریست های خارجی و من، در همان روز تعطیل استثنائا باز کردند و با روی گشاده پذیرا شدند، و حتی توضیحات هم دادند، اما کارمند عمارت خسروآباد نزدیک بود سر یکی از مراجعین کرد زبان حاضر در آنجا که سعی می کرد با زبان کردی دل کلید دار را نرم کند و تاکید داشت استثنئا قائل شود، و با توجه به اینکه می خواست شهر را ترک کند، اجازه دیدار بگیرد و بازدیدی از این بنا داشته باشد، که این کارمند به بهانه روز تعطیل اجازه نداد، و وقتی با اصرار بیشتر مواجه شد چنان درب ورودی را بست که نزدیک بود سر این مراجعه کننده را لای درب آهنین ورود آن بگذارد.
جای دیگری که در سنندج دیدنی و رویایی است منطقه حسن آباد است که بر بالای قله مشرف به این منطقه که در واقع یک یال کشیده شده در حاشیه کوه آبیدر است، قلعه ایی را می توان دید که می گویند این همان "سنه دژ" است که شهر سنندج به مرور از نام همین سنه دژ به سنندج تغییر نام یافته و این نام را به خود گرفته است، این قلعه را که می بینی یاد قُلاع اسماعیلیه می افتی که در الموت قزوین، دامغان و بسیاری دیگر از نقاط مختلف ایران پراکنده اند، به احتمال قوی این قلعه نیز با موقعیت و خواصش از سری قلاع خیزش اسماعیلیه علیه تسلط غیر بر این کشور بوده است.
سنندج به لحاظ ساخت شهری کمی از تهران نمی آورد، بلکه گاهی از تهران نیز بهتر است، پیاده روهایی که کیلومترها وسیع و زیبا در امتداد خیابان های بلند ساخته شده اند، تمام مسیرهایی که در حاشیه آبیدر برای ورزشکاران در نظر گرفته اند، را بسیاری از شهرهای ایران ندارند، و انصافا شهردار سنندج با گشاده دستی تمام پیاده روها و خیابان ها را وسیع ساخته است، مثلا در طول خیابان زاگرس، کمربندی بلند آبیدر، خیابان نظام مهندسی و... این شاخصه را می توان به خوبی دید.
سنندج و دیگر شهرها و در کل وجب به وجب خاک ایران در این خطه از ایران باختری، برای کسانی چون ما، که برای حفظ آن از تصرف دشمن جنگیده ایم و خون برایش دادیم مثل فرزند می ماند، و آبادانی و سرافرازیش لذت بخش و برای ما غرور آفرین است و یالندگی اش شعفناک است، من در این چند روز در پوست خود نمی گنجیدم، وقتی آبادی آن را می دیدم.
محرومیت های شان هم قلبم را می فسرد، در این شهر نتوانستم به اینترنت دست یابم، آنقدر اتصال به اینترنت مشکل بود که بسیاری از آنچه باید می دیدم را از مردم پرسیدم، چرا که فکر نمی کردم این مردم تا این حد از ارتباطات جهانی قطع باشند، وگرنه خود را آماده کرده و وارد این منطقه می شدم، بدون اینترنت مثل کاروان نقشه ی مسیر و سفر گم کرده بودم، پرسان پرسان قدم به قدم می رفتم، بیشتر وقتم در این راه گذشت، و افسوس خوردم به حال مردمی مهربان، که مثل یک زندانی، از ارتباطات با بیرون محروم بودند.
[1] - ماهشرف خانم یا مستوره اردلان، (زاده ۱۱۸۴ در سنندج – درگذشته ۱۲۲۷ در سلیمانیه) در زمره نخستین زنان تاریخ نگار ایران و جهان، شاعر و نویسنده کرد ایرانی بود. زبانهای کردی، فارسی و عربی را می دانست. همسر خسروخان اردلان حاکم کردستان بود که با مرگ همسرش و هجوم قاجار به عمارت اردلان در سده ۱۹، مستوره به همراه خانوادهاش به عمارت بابان در سلیمانیه کوچ کردند. از وی چندین کتاب شعر و تاریخ اردلان، که به عنوان یکی از متون شیوای فارسی شناخته شده است. باقی مانده و دیوان اشعارش که به فارسی سروده شده، در حدود دو هزار بیت در خود دارد.
[2] - ششم بهمن مناسبتی مربوط به زمان پهلوی است که به همین مناسبت خیابان هایی را در شهرها بدین نام نهادند، روزی در سال 1341 که همه پرسی انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت برگزار گردید، روزی تاریخی در اقدامات اصلاحی محمد رضا پهلوی در اصلاح امور اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی، فرهنگی، قضایی در اجتماع ایرانیان، اصلاحاتی برای عبور از سنت به مدرنیسم
[3] - "... من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت میکنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد." آیت الله سید روح الله خمینی
[4] - این روزها مجلس اقلیت دیگر هیج و بی ارزش شده است، نمایندگان عصاره فضایل ملت نیست، و دیگر مجلس در جایگاه خود نیست و در راس امور قرار ندارد و جایگاه خود را به نهادهای دیگر واجد قدرت مادام العمری و فاقد پاسخگویی و... سپرده و فریاد رسی از مردم نمی تواند و نمی خواهد که بکند، نمایندگانی که از این مردم نمایندگی نمی کنند و از قدرت حرف شنوی دارند و با اشاره مراکز بیرون از مجلس قیام و قعود می کنند و نمی دانند که باید این گونه باشند که : «مجلس مرکز همه قانونها و قدرتهاست»، «ملاحظه مردم زاغهنشین که شماها را روی مسند نشاندند، بکنید»، «این جمهوری را تضعیفش نکنید. بترسید از آن روزی که مردم بفهمند در باطن ذات شما چیست، و یک انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسید که ممکن است یکی از «ایام الله» پیدا شود و آن روز فاتحه همه ما را می خوانند» و «یک طوری نباشد که وقتی محیط مجلس در منظر مردم واقع شد، از اینکه این وکیل را انتخاب کردهاند پشیمان بشوند. یک طوری نباشد که از آن راهی که همه مردم دنبال آن راه هستند، کنار برود.» آیت الله روح اله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی
[5] - یادی از دکتر علی رخ زادی
دکتر علی رخزادی در سال 1323 هجری شمسی در میشیاو واقع در منطقۀ شليَر کردستان عراق به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرهای سقز و سنندج گذراند و در دبیرستان دارالفنون تهران موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید. از سال 1342 شغل معلّمی را با تدریس در سنندج آغاز نمود. همزمان با تدریس، تحصیلات دانشگاهی خود را در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس و تا اخذ درجۀ دکترا در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به انجام رسانید. وی در مقاطع مختلف تحصیلی و دانشگاهی بیش از 40 سال به تدریس اشتغال داشت. نتیجۀ سالها تجربه اندوزی، پژوهش و کسب علم، ارائۀ آثاری ماندگار به صورت کتاب، مقالّه، شعر، طرح پژوهشی، سخنرانی و مصاحبه در زمینه های مختلفی از قبیل زبانشناسی، سبک شناسی، نقد ادبی، فولکلور و فرهنگ عامّه میباشد. گزیدهای از آثار وی عبارتند از: کتاب:
1- نوای شعر فارسی (قافیه و عروض) 2- آواشناسی و دستور زبان کردی 3- امثال و حکم کردی (گوارهی کوردهواری) 4- مطابقت آوائی و دستوری زبان کردی و فارسی 5- مطابقت آوائی و واژگانی زبان کردی با زبانهای فارسی معیار و پهلوی 6- آموزش زبان کردی سورانی 7- ریزمانی کوردی سورانی (در حال چاپ) 8- دستور زبان فارسی 9- صناعات ادبی و نیازهای سخن در ادب فارسی 10- تطبيق حديقة سنايي و منطق الطير عطار و جام جم اوحدي ( از ديدگاه جلوه هاي عرفاني، تمثيلات، شيوة داستان پردازي و آرايه هاي ادبي و هنري)
مقاله و سخنرانی:
1- صور خیال در شعر مولوی کُرد. کنگرۀ بزرگداشت مولوی کُرد. سقز. 1371. 2- شعر «بیسارانی» شاعر کُرد از دیدگاه مکتبهای ادبی. مقاله و سخنرانی در همایش بزرگداشت بیسارانی. مریوان.1375. 3- بررسی سبک شناسی شعر «ناری» شاعر، عارف و صوفی کُرد. مقاله و سخنرانی در همایش بزرگداشت ناری. مریوان. 1376. 4- روشهای شناخت مسائل فرهنگی. مقاله و سخنرانی در سومین همایش کردستان شناسی. دانشگاه کردستان. 1377. 5- تعهد در ترجمه. مقاله و سخنرانی در همایش بزرگداشت محمد قاضی. دانشگاه کردستان. 1377. 6- مراودات فرهنگی و تأثیر آن بر فرهنگ عمومی. مقاله و سخنرانی در همایش تحولات فرهنگی. دانشگاه کردستان. 1378. 7- شعر تعلیمی صوفیه در ادب فارسی. مقاله در مجلۀ ادبی گلچرخ. شمارۀ21. تهران. 1378. 8- زبان شناسی ایرانی. مقاله و سخنرانی در نخستین گردهمائی پژوهشهای زبان فارسی. دانشگاه تربیت مدرس. تهران. 1380. 9- جایگاه شعر عرفانی مولوی کُرد. کنگرۀ مولوی کُرد. عراق. سلیمانیه. 1380. 10- سبک شناسی شعر «قانع» شاعر کُرد. کنگرۀ قانع شناسی. مریوان. 1380. 11- پژوهشی زبانشناسی در تبیین هویت زبان کُردی. نخستین کنگرۀ بینالمللی بنیاد ایرانشناسی. تهران. 1381. 12- نقش میراث فرهنگی اقوام در توسعۀ تمدن ایرانی. مقاله و سخنرانی در نخستین گردهمائی دانشگاههای غرب کشور. دانشگاه رازی. کرمانشاه. 1381. 13- چگونگی آموزش و تدریس زبان کُردی. سخنرانی در نخستین کنگرۀ انستیتوی زبان کردی. تهران. 1381. 14- ضمایر و جایگاه نحوی ضمیرهای متصل و شناسهها در زبان کردی سورانی و تطبیق آنها با زبان فارسی معیار. مجموعه مقالات دومین همایش پژوهشهای ادبی. دانشگاه تربیت مدرس. تهران. 1382. 15- جایگاه زبان کردی در زنجیره زبانهای آریائی. مقاله و سخنرانی در کنگرۀ بینالمللی زبان و ادبیات کُردی. ترکیه. دیاربکر. 1383. 16- نالی وسبک هنری و شعری وی. کنگرۀ نالی شاعر کُرد. سلیمانیه. کردستان. 1385.
علاوه بر این وی هدایت بيش از دويست عنوان پایاننامۀ دانشجویی را به صورت استاد راهنما و استاد مشاور در زمینههای ادبی، عرفانی، فلسفی، زبانشناسی، ادبیات تطبیقی، علوم بلاغی و سبک شناسی اشعار شاعران کلاسیک و نوپرداز کُرد و فارس بر عهده داشتهاست. دکتر رخزادی بالاخره پس از سالها تلاش و خدمت صادقانه در راه حفظ و گسترش فرهنگ و زبان ملت خویش، در سپیده دم روز 27 اردیبهشت 1386 در سنندج دار فانی را وداع گفت.
[6] - قصیده ایی از شاعر پارسیگوی سنایی غزنوی که کامل آن بدین شرح است : برگ بیبرگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین
در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن درد دین خود بوالعجب دردیست کاندر وی چو شمع چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود وندرین مجلس که تن را میبسوزد برهمن اینت بی همت شگرفی کو برون ناید ز جان و آنت بی دولت سواری کو برون ناید ز تن هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن ماهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن
روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن قرنها باید که تا از پشت آدم نطفهای بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس قرن چنگ در فتراک صاحبدولتی زن تا مگر برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن نفس تو جویای کفرست و خردجویای دین گر بقا خواهی بدین آی ار فنا خواهی به تن جانفشان و پای کوب و راد زی و فرد باش تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار وز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن چون برون رفت از تو حرص آن گه در آمد در تو دین چون در آمد در تو دین آن گه برون شد اهرمن گر نمیخواهی که پرها رویدت زین دامگاه همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن باش تا طومار دعویها فرو شوید خرد باش تا دیوان معنیها بخواند ذوالمنن باش تا از پیش دلها پرده بردارد خدای تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن ای جمال حال مردان بیاثر باشد مکان وز شعاع شمع تابان بیخبر باشد لگن بارنامهٔ ما و من در عالم حسست و بس چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو با چینن گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن پردهٔ پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن چون همی دانی که قرآن را رسن خواندست حق پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن چرخ گردان این رسن را میرساند تا به چاه گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن گرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن تا شود نور الاهی با دو چشمت مقترن گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب بی خطا گردد خطا و بیخطر گردد ختن سنی دیندار شو تا زنده مانی زان که هست هر چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز گر سنایی زندگی خواهد زمانی بیسنن با سخنهای سنایی خاصه در زهد و مثل فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن
"مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد"
حافظ شیرازی [1]
نزدیک به 500 کیلومتر فاصله بین شهرهای تهران و سنندج، مسیر خسته کننده ایی برای سفر نیست، چرا که این روزها این مسیر سرسبز و شاداب است و کِشت و کارها قطع نمی شود، مزارع گندم دیمکار امسال به برکت بارش های بهاره در زاگرس بهتر و سرزنده تر از هر سالی می توان دید، و مسیر 5 و نیم ساعته با سواری های کرایه، را رویایی و امیدآفرین می کند. چنین پدیده ی زیبایی را در مسیر بین دهلی تا کلکته در هندوستان دیده بودم که هر چه می رفتی کشت و کارها قطع نمی شد، و این روزها در ایران هم چنین صحنه هایی را می توان دید.
در همین آغاز مسیر، پیست اتومبیلرانی بین المللی پرند توجه مرا را به خود جلب کرد، ورزشی که انگار در کشور، در سکوت کامل خبری برگزار می شود، روی آن تبلیغی صورت نمی پذیرد، و مسابقات آن در رسانه ها به خصوص صدا و سیما پوشش داده نمی شود، ورزشی ممنوع و الخبر و ممنوع التصویر! در حالی که می تواند جذاب و دیدنی باشد و به سر زندگی مردم کمک کند، تو گویی در این کشور، چنین ورزش شاد و دیدنی هرگز وجود ندارد، و بدین ترتیب مردم از داشته های شان هم محروم و بی خبرند، و لابد جوانان جویای چنین ورزشی باید ترکیه، امارات و... را هدف گردشگری خود بگیرند و دلار خرج کنند تا مثل دیگر مواهب دنیا، با هزینه هایی بالا، در آنجا از آن بهره مند شوند،
یکی از دوستان می گفت: "اینها (حاکمیت) هرگز اشتباه نمی کنند و کوچکترین فرصتی را هم از دست نمی دهند، البته در جهت نابودی دین، انقلاب و کشور، و ایجاد بدبینی در بین مردم". شاید یکی از مصادیق به وجود آمدن چنین نظراتی در ذهن عده ایی از هموطنان، همین سانسورها هم باشد، که داشته ها را هم از دید و نظر مردم دور می کنند، تا این کشور نادارتر و... در ذهن هموطنان ما جلوه کند، تا مردم ایران مسابقات (فرمول یک و...) را در امارات و... و از تلویزیون های ماهواره ایی آنان ببینند و حسرت داشته های مردم امارات و... را برای برخورداری های شان از این دست بخورند.
تو گویی اینجا ارزش هایی را بر مبنای تفکر دینی عده ایی که تفکرشان مبنا تلقی می شوند، تعریف کرده اند و هر چه با آن زاویه دار می یابند را به حاشیه می برند، انگار همه انسان ها برای دین و تفکر دینی آفریده شده اند، حال آنکه دنیا با همه مواهبش و از جمله دین، برای رفاه و سعادت انسان و دیگر موجودات ساخته شده است، و دیدن مسایل از زوایه دین و دینداران تا این حد از اولویت به دین و دینداری، موجبات نابودی دین و دینداران را فراهم خواهد کرد، و مردم را از دین و دینداران بیزار می کند.
آقا کوروش راننده ما در این سفر، خود اهل سنندج و به قول خودشان "سِنِه" است و با تمام سرعت ممکن در اتوبان رباط کریم به ساوه که خود 80 کیلومتر درازا دارد، می تازد، تا خود را به بزرگراه ساوه - همدان برساند و راه خود را به سوی سنندج در پیش گیرد، صدای دست اندازهای ریز و درشت زیر لاستیک های اتومبیلش نشان از فرسودگی های جاده بعد از یک دوره بارش کامل دارد.
مسافر دیگری که ما را در این سفر همراهی می کند، جوانی حدود 27 یا 28 ساله، به نام شاکر، اهل سلیمانیه در کردستان عراق است، مقصد او مرز "باشماق" در شهر مریوان خواهد بود، فارسی را تا حدودی یاد گرفته است، قیافه اش را نگاه کنی اصلا حس نمی کنی که اهل این مرز و بوم نباشد، قیافه ایی کاملا ایرانی دارد. تحصیلات دانشگاهی اش در رشته عربی است، و می گوید چون تحصیلش، در دوره همه گیری بیماری کرونا سپری شده، و چون کلاس ها و امتحاناتش به صورت مجازی برگزار گردید، دروس را فقط پاس کرده، و چیزی از این زبان یاد نگرفته است.
البته زبان فارسی را خودش با انگیزه های شخصی، کار کرده و از طریق شنیدن و گفتن یاد گرفته است، و در این سفر هم سعی می کند از این زبان سود جوید، از گرانی های منطقه کردستان عراق با ما می گوید، مثلا اینکه هر کیلو گوشت قرمز، به پول ما 700 هزار تومان در سلیمانیه به فروش می رسد، یا بنزین هر لیتر 21 هزار تومان به مشتریان عرضه می گردد، و یا این که هزینه برق مصرف خانوارها چیزی حدود 2 و نیم میلیون تومان به پول ما، در ماه است، و این که بسیاری از مایحتاج این منطقه از خارج تامین می شود، بخصوص از ایران و ترکیه.
او می گوید بیشتر مردم کردستان عراق به لحاظ اقتصادی، در رده متوسط اجتماعی اند، افراد کمی هم در قشر پایین و خیلی بالای اقتصادی قرار دارند. برایش جالب است که بداند من هم زبان کردی را دوست دارم، که پاسخ گفتم، به گواه تاریخ کردها اصیل ترین قوم ایرانی اند، که حاملان فرهنگ و تمدن اصیل ایران تمدنی بوده اند، گاهی ادیبان پارسیگوی ما، کلمات اصیل پارسی را از میان کلمات و واژه های زبان کردی جستجو می کنند، چرا که کمتر دستخوش تغییر شده است، و از نزدیکی این دو زبان مثال هایی را آوردم که مثلا "زانا" در گویش کردی همان "دانا" در زبان پارسی است و...
راننده که هم کرمانشاه، هم سنندج و هم سلیمانیه (کردستان عراق) را دیده است، برغم انتقادهایی که نحوه و میزان رسیدگی به شهرهای کردنشین دارد، اما اقرار دارد که سنندج را تمیزتر و پیشرفته تر و از نظر امنیت بالاتر از کرمانشاه و از سلیمانیه می بیند، در مقام مقایسه بین کرمانشاه و سنندج هم، کرمانشاه را پایین تر از سنندج ارزیابی می کند و آنرا ناشی از گسترش اعتیاد در بین مردم این شهر ابراز می دارد، که شرایط را بسیار بدتر کرده است، اما باز هم سلیمانیه از کرمانشاه نا امن تر و کمتر توسعه تر یافته است.
او سپس از زمان سربازی خود در سال 1376 گفت که حاکمیت کشورمان به جمع آوری سلاح های جنگی اقدام کرد، و اطلاعیه دادند که از این پس داشتن سلاح ممنوع است، و همه باید آنرا به نیروهای نظامی و قضایی تحویل دهند و اطمینان بین مردم و حاکمیت در آن زمان باعث شد که بسیاری سلاح های خود را تحویل دهند و امنیت به اجتماع باز گردد، اما اکنون این قضیه شل شده است و پیگیری نمی شود و شیوع سلاح در کشور افزایش یافته، و لذا در هر دعوا و نزاع جزئی، سلاح های گرم به میان می آید، و تصاویر وحشتناکی از درگیری و کشتار خود را نشان می دهد.
این بزرگراه خاوری – باختری انگار در همان امتداد راه های قدیم ساخته شده است چرا که قلعه های مرسوم در مسیر راه های کاروانرو قدیمی را در مسیر می توان دید، به عنوان مثال مقابل کارخانه آلومینیم قائم، قلعه ایی تاریخی را در میان بیابان که در محاصره کشترازهای دیم گندم است را می توان دید، که ظاهرا کاروانسرایی است که در مسیر کاروان های در رفت و آمد بین باختر و خاور ساخته شده، تا کاروانیان دمی در امنیت و آسایش به دور از هراس هجوم حرامیان، استراحت کنند و بیاسایند، این روزها به جای این کاروانسراها، در کنار جاده ها "مجتمع های رفاهی" ساخته اند که مسافران تجدید قوا کنند، ما در "مجتمع رفاهی پارس" که شامل مجموعه پمپ بنزین و رستوران است، ایستادیم، این مجتمع در نزدیکی فامنین قرار دارد، تمیز، بزرگ و... است و سرمایه گذار هزینه زیادی برای ساخت آن خرج کرده است، اما راننده می گوید وضع اقتصادی مردم طوری نیست که در این جور جاها بایستند و غذایی بخورند، لذا وضع اقتصادی سرمایه گذاران این گونه جاها هم خوب نیست. راست هم می گفت، به جز ما افراد زیادی در آنجا نبودند.
در مسیر از کنار تریلی مخصوص حمل اتومبیل، با ماشین های امریکایی، ژاپنی و کره ایی از جمله ماشین دوج امریکایی، تویوتا RAW4 های ژاپنی و سانتافه کره ایی و... گذشتیم، یکی از مسافرین با حسرت فراوان گفت این ها برای از ما بهتران است، این ماشین ها عازم کردستان عراق می شود، برای ما داشتن این اتومبیل ها دیگر رویایی دست نایافتنی شده است، در اینجا بود که همسفر عراقی ما گفت بله اینها دست دوم است و به کردستان عراق ترانزیت می شوند، اما ما هم توان خرید این اتومبیل ها را نداریم، این ها در آنجا هم با قیمت های بالایی به فروش می رسند که مردم عادی توان خریدشان را ندارند.
بالاخره گردنه صلوات آباد با همه شعار نویسی هایش که به دیوارهای حفاظ گردنه نوشته شده و بعد مختوش شده اند، به استقبال مان آمد و به قول راننده تا 10 الی 12 دقیقه دیگر در سنندج خواهیم بود، و راننده در آخرین پلیس راه دفترچه اش را مهر کرد و کفش های گیوه ساخته شده در صنایع دستی محلی را پوشید تا با چهره ایی رسمی تر و زیباتر در ترمینال ورودی شهر سنندج وارد شده، و ما را پیاده کند. مسافر عراقی ما نگران بود که او را در اینجا از این اتومبیل پیاده کننده و با یک ماشین دیگر به مرز بفرستند، همین طور هم شد و در حالی که هزینه سفر تا مرز باشماق را به راننده پرداخته بود، راننده از همین بدو ورود به دنبال اتومبیلی بود، که او را با آن راهی مریوان و مرز کند، و هر دو، راننده و این مسافر عراقی مایل بودند من نیز تا مریوان آنها را همراهی کنم، تا سفر آنها تکمیل شود. اینک این مهیمان عراقی که از غذاها و مسافرخانه های تهران شاکی بود، از تاکسی های ما هم شاکی به عراق خواهد رفت.
گاهی باید چهره فقر را در شکم های بزرگی دید که صاحب گرسنه اش آنرا همواره از غذاهای پرحجم اما بی ارزش به لحاظ غذایی پر کرده است، و از این رو به قدری بزرگ شده اند، که جلوتر از صاحب اش پیش پیش می تازند، تا فریادگر فقری باشند که با خود حمل می کند، سابق بر این شکم بزرگ نشان از بزرگی و وضع خوب خورد و خوراک آدم ها نشان داشت، اما برخی شکم های بزرگ امروزه نشان از فقری دارد که صاحبان این شکم ها آنرا تحمل می کنند.
[1] - این بیت بخشی از یک غزل حافظ شیرازی است که می فرماید :
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که مي زد رقم خير و قبول بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک رهنمونيم به پاي علم داد نکرد
دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد ناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
سايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر آشيان در شکن طره شمشاد نکرد
شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد هر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد
غزليات عراقيست سرود حافظ که شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد
همراز شدن با درختان بلوط [1] زاگرس [2] ، گذر و سفری به دل رشته کوه اسپروچ (نام اوستایی زاگرس)، زمانی برای همنفس شدن با مردان و زنان زاگرس نشین ایران، و شنیدن از دردهاشان، شراکتی با شادی هایشان، چشم اندازی بر زندگی شان، مرحمی بر زخم هایشان همنوایی با نواهای شان، و من در این سرزمین خود را جستجو می کنم، هویتم را، داشته هایم را، از دست رفته هایم را، آنچه را که باید بدان تکیه کنم، آنچه را که باید از خود بِزُدایم، آنچه را که باید کسب کنم، حقیقت زندگی ام، به عنوان یک ایرانی آگاه به ظرف ایران، که باید به عنوان جام زرین حفظ ایرانیان در خود، نگاهبانی شود، تا آشیانه ایی گرم و امن برای پرندگانی آزاد، برخوردار از کرامت انسانی در سرزمینی پر از تمدن و فرهنگ بماند، تا زندگی بر این خاک زرخیز حفظ شود، و طعمه دهان گرگ های درنده و نابودگر انسان، انسانیت، سعادت، خوشبختی، رفاه، سلامت، آزادی، شادی، کرامت انسانی و... نشود.
با چنین حالیست که چون روی در باختر می کنم، حالی دارم که زبان از توصیف آن کوتاست، آنجا جایی است که وقتی حتی بدان فکر می کنم، تاریخِ امواجِ هجوم هایی ذهنم را به خود مشغول می کند، که همواره زین سوی، بر پیکر زخمی مام میهن، باره ها و بارها حمله آوردند، آنرا در نوردیده، و دشنه آجین کرده، بار بار ما را به داغ های فراوان، و خسارت های پرشمار مبتلا کردند؛
آخرینش را خود در سنین نوجوانی بین سال های 1364 تا 1367 خورشیدی، با چشمان بهت زده و غرق در حیرت خود شاهد بودم، آنگاه که حزب بعث به رهبری صدام حسین، بر ویرانه های تیسپون [3] حکمرانی یافتند، و با همکاری تنگاتنگ لیگ متحدی از کشورهای عربی و غیر عربی، حملاتی خسارتبار و ویرانگر را بر ما ایرانیان تدارک دیدند، و در اندیشه ی تکرار قادسیه ایی دیگر بدین سو تاختند [4] ، و بدین ترتیب سرزمین ما را صحنه جنگی خسارتبار کردند، که هشت سالِ طولانی به درازا کشید، تا نام طولانی ترین جنگ قرن را به خود گیرد، و خسارت صدها هزار کشته، مجروح و اسیر، و هزاران میلیارد دلار ویرانی و چپاول را بر گُرده این مردم سوار کردند.
و من خود شاهد بودم که چگونه جوانان این سرزمین، بر خاکی مبتلا به ظلم و چپاول، زخمی از زخم های بیشمار، در خون خود در می غلطیدند، و من نمی دانم، با چه معیاری این قربانی شدن ها را، در آن روزهای آتش و خون، به همدیگر "تبریک و تهنیت" می گفتیم؟! و با جملاتی شادباش گونه همچون "شهادتت مبارک"، [5] پرده غفلت، تجاهل و نادیده انگاشتن، بر نحوست مرگ و نیستی و نابودیِ سرمایه های انسانی این کشور می کشیدیم، و بر شرایط سختی که دچارمان کرده بودند، تبریک گویان ظاهر می شدیم،
در حالی که هزاران هزار از ما را چون ساقه های گندم های ایستاده و طلایی، به دهانه ی کمباین های مرگ آفرین می سپردند، و درو می کردند، و از بین می بردند، و به پیش می تاختند تا بیش از پیش ما را بدین سرنوشت مبتلا کنند، حرمت "خون" در این سرزمین و برای این خاک نشینان چنان شکسته شده بود که هر روز تابوت های بیشماری بر شانه های این مردم، از بدن های جنگاوران پیلتنِ تکه تکه شده، تا قبرستان های آباد شده از پیکر جوانان وطن روانه بودند، و کشتن و کشته شدن به ارزش تبدیل شده بود و...، آری بسیاری از ما نحوست آن روزها خسارت و کشتار را دیده ایم، و آرزو می کنم، چنین روزهایی دوباره، حتی بر دشمنان ما نیز تکرار نگردد.
روزهای خون و آتشی که به سان چپاول خزانِ باد پائیزی، بر مال و جان و ناموس ما وزیدن گرفتند، و من امروز درگیر چنین حال و هوایی، روی در باختر سرزمینم می کنم، رو به دروازه هایی که همواره دشمن، از همانجهت بر ما تاخته است، تا آنچه در تاریخ رخ داد و من از آن مطلع شدم، و آنچه خود با چشمان خود دیدم، و انگشت به دهان، هاج واج به نظاره اش نشستم را، به یاد آورم، آنچه را که خود دیده، و آنچه را که شنیده و یا خوانده ام، باز در ذهن خود به تصویر کشیده، بتوانم بفهمم که در کجای تاریخ قرار داریم،
من بر این دروازه حرامیان بسیاری را دیده ام که بر این خاک تاخته اند، چه آن آتن نشینان که با پشت گرمی خدایان جورواجور خود، هوای سرکوب رقیب سرسخت خود را در این سوی خاورزمین در سر می پروراندند، و با معتقدین به مکتب میترایی، مهر و یا پیروان زرتشت بزرگِ معتقد به اهورامزدا ، در کشاکش سرکوب های بی پایان بودند، آنان که جنگ و کشتار به عادت و سرگرمی اشان تبدیل شده بود، تو گویی خداوند انسان های تحت سیطره آنان را برای نبرد و کشتار آفریده است، تا قدرتمداران نقشه جنگ بکشند و رعیت، گاهی گاوآهن بر زمین سفت کشد، و گاهی تیغ بر تن نرم همنوع خود.
ناگفته نماند که این تنها رقبا نبودند که بر ما تاختند، مرز باختر دروازه خروج سربازانی بود که آنان نیز عازم کاری می شدند که رویه روزگار شده بود، روی در تهاجم گذاشتن، آنگاه که جنگاورانی از تیره ی آرتمیس [6] ، آن ایراندخت قهرمان و شجاع، که با فرماندهی کم نظیر خود، ناوگان دریایی ایرانیان را در حمله به آتن [7] راهبری کرد، و پس از تسخیر این شهر رویایی، پیروزمندانه، روی در راه بازگشت به وطن کرد،
و یا آنگاه که امپراتوران روم شرقی، یا همان بیزانس نشینان ساکن در استانبول فعلی، که بر سر قفقاز بارها و بارها با ایرانیان در نبرد و وزن کشی شدند، و آثار شکوهمندی از حضور آنان و ما را در سواحل مدیترانه در شهرهای لبنان و سوریه و اردن و ترکیه کنونی می توان دید.
یا آن روزی که جماعتی در شبه جزیره عربستان، در حاشیه امنی از دور افتادگی و پناه گرفتن در پس شن های صحرا، از کش و قوس نبردهای جاری بین ایرانیان و رومیان در امان ماندند، تیغ خود را به خون همدیگر صیقل دادند، تا در یک بزنگاه تاریخی، و در دوره غفلت و پراکندگی بین بزرگان روزگار، ناگاه صاحب پیامبری همچون محمد پسر عبدالله و آمنه شوند و او با سیاستی کم نظیر، آن جماعت متفرق، متکبر و غرق در جنایات را متحد کند، و زیر یک پرچم گرد آورد، و سیل وار این جنایت پیشگان به سوی سرزمین های آباد ایران و روم سرازیر شدند، آنرا در نوردیده، نظامات برداری بزرگ ایجاد کردند و سلطه و حتی زبان خود را بر تمام، و یا حداقل بر بسیاری از اهالی سرزمین باختر و خاور و شمال و جنوب تحمیل نمایند،
و یا سلطان نشینان اموی و عباسی که تیسپون نشینان را به خاک سیاه نشاندند و بر خرابه هایش بغداد را ساختند و قرن ها اسب قدرت را بر جان و مال و ناموس باختر و خاور و شمال و جنوب تاختند، جانشین آنان باز با نام امپراتوری عثمانی تازش از سر گرفتند و راه تازندگان سابق را ادامه داده، تا این که در این آخرین سال های قرن 19 و ابتدای قرن بیستم، بساط شان برچیده شد، و سرزمین های اشغالی آنان تکه تکه، و بدون نظر داشت به بافت فرهنگی و قومی ساکنانش، همچون گوشتی بدون استخوان، بین دول پیروز از جنگ های جهانی اول و دوم تقسیم شد، و در نتیجه این خونریزی ها و تقسیم غنایم آن، از جمله کُردها که اصیل ترین قوم ایرانی اند، و خود را برای قرن ها میان این کشاکش ها حفظ کرده اند، در بین چندین کشور تقسیم شدند، گروهی در سوریه قرار گرفتند، که حکایت نبرد آنان با داعش مسلکان خونخوار که نظامات برده داری جدید را در قرن بیست و یکم می خواستند توسعه و گسترش دهند را در حماسه کوبانی می توان دید و این آخرین درخشش آنان در مقابل تجاوز بود که آنان این سرود پیروزی را سرائیده و در نبرد نور و تاریکی، باز بر سلطه نور پای فشردند، و تن به بردگی و تجاوز ندادند و شگفتی آفریدند،
گروه بسیاری از کردها در ترکیه کنونی برای بقای زبان و فرهنگ خود با ترک های بازمانده از امپراتوری عثمانی در کش و قوسند، گروهی در عراق و ارمنستان تقسیم شدند، و من امروز به دیدار بخشی از این کردها در کوه های زاگرس خودمان، در کردستان، کرمانشاه و... راهی این منطقه شدم، تا بعد از سال ها با خاطرات تاریخی و عینی و ذهنی ام، دوباره دیداری تازه کنم.
اما کردها چه کسانی اند؟ داستان پیدایش کردها را حکیم توس، فردوسی بزرگ، در داستان خیزش کاوه آهنگر بر ضد سلطه ضحاک به ماردوش که بر ایرانیان چیره گشته بود، و ظلم و جور را به حد اعلای خود رسانده بود، در شاهنامه خود این چنین روایت می کند :
هنگامی که ضحاک برای آرام کردن مارهای روی دوش هایش به پیروی از اهریمن دستور داد تا هر روز دو جوان ایرانی را بکشند و مغز سرهایشان را طعمه مارهایش کنند، در این هنگام دو آشپز ایرانی به نامهای ارمایل و گرمایل با زیرکی تمام، خود را به دربار ضحاک رساندند و در آشپزخانه اش مشغول بکار شدند. این دو هر روز یکی از دو جوان را که رشید تر و تواناتر از دیگری بود، را رها میکردند و مغز سر دومی را با مغز سر گوسفندی در میآمیختند و طعمه مارهای ضحاک میکردند. تا دست کم یکی از دو قربانی از جوانان وطن را نجات داده باشند. جوانان رشید رهایی یافته به کوهها پناه میبردند، و در آنجا چوپانی پیشه میکردند و پنهانی روزگار میگذرانید. فردوسی در این باره می فرماید:
خورشگر بدیشان بزی چند و میش سپردی و صحرا نهادند پیش کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد که ز آباد ناید به دل برش یاد و طبق تاریخ ثبت شده توسط حکیم توس، افزایش نسل این جوانان خوش نژاد و رشید، حاصل جمعیت "کُرد" را پدید آورد. فردوسی در این داستان از زبان کاوه آهنگر، هنگام قیامش بر ضد ضحاک مار به دوش میگوید:
بپویید کاین مهتر آهرمنست جهان آفرین را به دل دشمن است همی رفت پیش اندرون مرد گُرد جهانی برو انجمن شد نه خرد
آری بعد از سال ها دوری از این سرزمین شگفت انگیز، دوباره فرصت سفری به دل کوه های زاگرس، در استان های کردستان، کرمانشاهان و زنجان بدست داد تا خود را در آینه دل صاف این مردمان ببینم.
[1] - رشته کوه زاگرس که یکی از دو رشته کوه بزرگ میهن مان ایران است که در جهت شمال باختری به جنوب خاوری ایران کشیده شده است و استان های بسیاری در آن قرار دارند، این رشته کوه زیستگاه درختان بلوط است و جنگل های زاگرس در دامنه این کوه ها پوشیده از بلوط است و به واقع درخت بلوط شناسنامه زاگرس است که بدان زیبایی و عزت داده اند.
[2] - زاگرُس رشتهکوهی است که از غرب تا جنوب غربی فلات ایران کشیده شدهاست. این رشتهکوه از کرانههای دریاچه وان در جنوب شرقی ترکیه آغاز شده و پس از گذشتن از استانهای آذربایجان غربی، لرستان، همدان، مرکزی، اصفهان، فارس، کردستان، کرمانشاه، ایلام، کهگیلویه و بویراحمد، چهارمحال و بختیاری، خوزستان و تا استانهای کرمان، بوشهر و هرمزگان ادامه مییابد. دامنه این رشتهکوه به شمال عراق و شرق ترکیه نیز امتداد دارد.
[3] - تیسپون یا تیسفون شهری باستانی، واقع در کرانه شرقی رود دجله، در حدود ۳۵ کیلومتری جنوب شرقی بغداد در کشور عراق امروزی بود. این شهر برای بیش از ششصد سال پایتخت سلطنتی ایران باستان در دوران اشکانیان و ساسانیان بود. تیسفون در دوران اشکانیان بهعنوان پایتخت غربی ایران در منطقه میانرودان ساخته شد و در دوران ساسانیان ارزش خود را بهعنوان مرکز نیروی سیاسی و اقتصادی نگه داشت. پس از حمله اعراب به ایران، شهر تیسفون به تاراج رفت و رفتهرفته متروکه گشت. در اصل شهر تیسفون دارای هفت شهر در خود بود. این شهرها عبارت بودند از: ۱. تیسفون ۲. اسپانبر ۳. وه اندیو خسرو ۴.سلوکیه یا ویه اردشیر ۵. درزنیدان ۶. ساباط یا والاشآباد ۷. ماحوزا
[4] - جنگِ ایران و عراق یا جنگِ هشتساله (در ادبیات جمهوری اسلامی جنگِ تحمیلی و دفاعِ مقدّس) و (در منابع عربی و غربی جنگِ اوّلِ خلیج) و در عراق با نام قادسیه صدام از آن یاد میشد. طولانیترین جنگ متعارف قرن بیستم میلادی و دوّمین جنگ طولانی این قرن پس از جنگ ویتنام بود که نزدیک به هشت سال به طول انجامید. جنگ در ۳۱ شهریورِ ۱۳۵۹ (۲۲ سپتامبرِ ۱۹۸۰) با حمله هوایی عراق به ده فرودگاه و حمله نیروی زمینی عراق در تمام مرزها به یک جنگ تمام عیار تبدیل شد. از نظر مقامات عراقی شروع جنگ در ۱۳ شهریور ۱۳۵۹–۴ سپتامبر ۱۹۸۰ و حملات توپخانه سنگین ایران به شهرهای خانقین و مندلی بود. مسئولان ایران بلافاصله جنگ را به یک دوگانه جنگ بین حق و باطل تبدیل کردند و مانند صفویه با افزودن شعائر شیعی به این جنگ خواص یک جنگ مذهبی را دادند. سازمان ملل از شش روز پس از شروع جنگ (۶ مهرماه) قطعنامههایی صادر میکرد، سازمان همکاری اسلامی و جنبش عدم تعهد و افراد و سازمانهای دیگر پیشنهادهای صلح ارائه میدادند که همگی توسط عراق پذیرفته میشدند ولی مسئولان ایران اعلام میکردند که بدون برکناری و مجازات صدام حسین و تأسیس یک حکومت اسلامی در عراق آتشبس ممکن نیست.سرانجام یکسال پس از صدور آخرین قطعنامه سازمان ملل در اثر پایان یافتن منابع خود مجبور شدند آن را بپذیرند و تداوم حکومت صدام حسین و تعیین متجاوز پسا آتشبس را نیز قبول کردند.
[5] - اعلامیه ترحیم شهدای ما در دوره این جنگ خسارتبار هشت ساله، همواره با تبریک و شادباش گویی به بازماندگان به خاطر شهادت سرباز قهرمانی آغاز می گردید که طعمه مرگ در این جنگ می شدند.
[6] - آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود ۲۴۸۰ سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است. در سال ۴۸۴ پیش از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل ۱۲۰۰ ناو جنگی و ۳۰۰ كشتی ترابری بود.
[7] - آتنی که داستان حکمت و سیاست شهروندانش، جهان دانش، تفکر و تاریخ را هنوز که هنوز است تحت تاثیر خود دارد، و بنیان های حکمت، دمکراسی، جمهوری و... ریشه هایش را در نشست بزرگان حکیم و دانای این شهر می جویند، و ابتدای هر شاخه ی علمی را، حتی علمای دوره ما، در تفکر متفکران این شهر آغاز می کنند، و در ویرانه تاریخ گذشته ایران، ما ایرانیان نیز در دوره نابودی تاریخ مکتوب خود، باید به تاریخ هرودوت آنان مراجعه کنیم تا سیمای گذشته خود را در آینه دشمنان خود بیابیم، ایراندختی به نام آرتیمیس بر چنین شهری سلطه یافت.
مراسم تاجگذاری پادشاه چارلز سوم در نظام مشروطه سلطنتی بریتانیا، به عنوان سمبلی از حاکمیت تاریخی مذهب (کلیسا) بر شئون حکومت و مردم در بریتانیا این روزها خود را دوباره بعد از هفت دهه در بریتانیا نشان داد، جایی که "قدرت" (پادشاه و یا ملکه) دست در دست مذهب (کلیسا)، سلطه خود را بر مردم تحکیم، و حدود و مرزهای این سلطه را بین خود تقسیم، و خط کشی می کردند. قدم به قدم، مرحله به مرحله، تمام مراحل تاجگذاری برنامه ها و قول و قرارها، با توجه به میزان قدرت شاه و یا کلیسا، در زمان برگزاری هر یک از این مراسم ها، در طول تاریخ، بین این دو توافق می شد، و از همین روی است که امروز با توجه به قدرت اقلیت ها در جامعه بریتانیای امروزی، و اعتراض کشورهای تحت سلطه به سیستم مشروطه سلطنتی بریتانیا، و استقلال خواهی و یا آزادی خواهی و یا خسارت خواهی آنان و...، می توان نمودهای تاثیر این پارامترها را در این مراسم شاهد بود.
تاکید کلیسا بر واژه "خدمت" در این مراسم، که از واژه های مظلوم، نامفهوم و سیال در فرهنگ نظام های استبدادی و دیکتاتوری در این روزهاست، که گاه خدمت به مذهب، خدا (و البته در واقع نمود عینی آن) یعنی ارباب کلیسا را مد نظر و منظور خود دارد، و گاه خدمت به مردم و "رعایا" را در نظر می گیرد، گاه خدمت به "تاج و تخت" (که متضمن قدرت کلیسا و کاخ باکینگهام با هم خواهد بود)، بنای سلطه ایی که باید بماند، تا تقسیم غنایم قدرت بین کلیسا و کاخ به نحو احسن تداوم یابد، و گاه همه این ها مد نظر است، که به صورت سیال، این واژه در جای جای مراحل مراسم تاجگذاری شاه چارلز هم بروز یافت و در قالب جملات، دعاها، نیاش ها و قسم ها خود را نشان دهد و می داد می داد؛ و یا به عنوان مثال دیگری در این زمینه می توان به حضور زنان در مراحلی از این مراسم سیاسی - مذهبیِ تاجگذاری و گاه سردمداری حرکات شاه و کلیسائیان توسط زنان اشاره کرد، که نشان از باجی دارد، که جامعه مردسالار مذهبی کلیسا، به زنان می دهد، تا بلکه سکوت و فرمانبرداری آنان را در تحت حاکمیت خود بدست آورد.
حضور نمایندگان ادیان دیگر در کلیسا، و گاه نقش دادن به آنان در این فضای مذهبیِ خالص مسیحی، که نماینده قدرت (شاه) و مذهب (اسقف اعظم) ملزم به حفظ سنت و جایگاه مسیحیت هستند، باج دیگری است که دنیای ناسیونالیسم مسیحی، به نمایندگی از کلیسای کانتربری بریتانیا، به اقلیت های ساکن در بریتانیا می دهد، که نمودهای این ناسیونالیسم را در همین مراسم، که در قرن 21 برگزار می شود، می توان دید و بخصوص در قسمنامه شاه، این ناسیونالیسم مذهبی موج می زند.
مراسم تاجگذاری پر از تضاد و تناقض است، که بین مردم سالاری و حکومت مطلقه شاه و مذهب، در آمد و شد بوده، گاه به این سمت باج می دهد، گاه به آن سو، گاه نظر شاه (قدرت) را تامین می کند، گاه نظر مذهب (کلیسا) را، و گاه از مردم سخن می گوید، تا آنان را به سکوت در برابر این تقسیم قدرت فرا بخواند.
چارلز سوم، همسرش و باقی خاندان سلطنتی، شنبه 16 اردیبهشت 1402 برابر با 6 می 2023 در کلیسای وست مینستر [1] در مرکز لندن حاضر شدند و طی مراسم با شکوه و عظیمی پر از تشریفات مذهبی و رسمی، در حضور بسیاری از نُجَبا و بزرگان بریتانیایی، و رهبران و نمایندگان مختلف جهان [2] طی مراسمی که در محاصره اسقف ها و توسط سراسقف "کانتربری" اجرا شد، تاجگذاری کردند.
جزیره بریتانیای امروزی، روزگاری "بریتانیای کبیر" و سرزمینی بزرگ و کشیده شده به گردآگرد کره بیضی بود، که این کشیدگی باعث می شد تا خورشید در سرزمین های تحت سیطره آن امپراتوری، هرگز غروب نکند، چرا که در هر لحظه از 24 ساعت شبانه روز، خورشید بالای هر نقطه ایی از این کره خاکی که قرار می گرفت، یکی از سرزمین های تحت سیطره ملکه و یا پادشاه بریتانیا در ذیل آن قرار داشت و آنرا روشن می کرد، هم اکنون نیز 54 کشور جهان، یعنی نزدیک به یک چهارم کشورهای جهان، عضو "سازمان کشورهای همسود" بریتانیا هستند، که پرتعدادترین سازمان کشورها، بعد از سازمان ملل به لحاظ تعداد کشورهای عضو، می باشد.
در حالی شاه چارلز سوم، در مراسمی که سابقه نزدیک به هزارساله دارد، در کلیسای وست مینستر لندن، به عنوان شاه تاجگذاری کرد که، طبق داده های جمع آوری شده توسط مرکز ملی آمار بریتانیا، مسیحیان در این کشور دیگر اکثریت شهروندان بریتانیا را تشکیل نمی دهند، و اکنون تنها نزدیک به 46% بریتانیایی خود را مسیحی می دانند، باقی یا خود را آتئیست (بی خدا) می دانند، یا پیرو ادیان دیگرند؛ از این روست که در مراسم تاجگذاری پادشاه، نمایندگان جوامع اقلیت مذهبی بریتانیایی از جمله، نمایندگانی از جوامع سنی و شیعه مسلمانان، یهودیان، سیک ها، بودایی ها، هندوها، جین ها، بهایی ها و زرتشتیان و... توسط ارباب کلیسا کافر و نجس انگاشته نشده، و در مقدس ترین مکان مسیحیان فارغ از اعتقادشان، حضور می یابند. این تحمل مذهبی برای حضور دیگران در معابد مسیحیان، خود پیشرفت فکری آنان را نشان می دهد، که دیگر معتقدین را نیز لایق حضور در معابد مقدس خود می بینند.
جمله جالبی که در این مراسم سیاسی - مذهبی و سنتی در نظام های مشروطه سلطنتی توسط شاه تکرار شد این بود که پادشاه همچون مسیح "برای خدمت آمده، نه برای خدمت شدن". [3] و اسقف ها نیز خود را به عنوان نمایندگان خداوند، این سرزمین و مرام خود را "پادشاهی خداوند" [4] معرفی کردند [5] شاه در کلیسا، در مقابل خدا، به نام خدا و توسط نمایندگان خدا! تاجگذاری می کرد، در مراسمی که اسقف اعظم کانتربری عنوان داشت :
"ما در اینجا جمع شدیم تا عبادت خود را نثار خداوند متعال نمایم، برای بزرگداشت زندگی ملت های مان، برای نیایش برای چارلز، شاه مان، برای یادآوری و تشکر برای زندگی او و خدماتش به این ملت، به این پرچم و کشورهای همسود. تا تقدیس شود برای خدمت به ملت های خود، متحد شویم برای خدمت به یکدیگر. انجیل ("کلام خداوند") اولین هدیه کلیسا به پادشاه. "کلام خداوند" بالاتر از تمام قوانین انسانی است. "این همان قانون سلطنتی است". پذیرش این هدیه، برای پادشاه به رسمیت شناختن اقتدار آن، و پذیرش این است که طبق قانون اساسی نباید هیچ تلاشی از سوی مقامات انسانی برای نادیده گرفتن آن صورت گیرد. چراکه "زنده" است، باید مورد مطالعه قرار گیرد تا کلمات آن بتوانند در زندگی پادشاه جاری گردد. حضور آن به همه ما و از جمله پادشاه یادآوری می کند که او ما را به حکمرانی با وجدان پاک و در تحت نظر خداوند فرا می خواند. حضور رسمی انجیل در قدرت و حاکمیت به سال 1689 باز می گردد ... سمبل این است که چگونه ما به عنوان مسیحی در تنوع خود تحت کلام خدا متحد هستیم. این ارتباط پر از کلمات کتاب مقدس است. این ارائه، و زبان زیبای همراه با آن، یادآور این نکته است که توجه دقیق به کتاب مقدس در قلب عبادت مسیحی قرار دارد، و همچنان که پایه تاریخی بسیاری از فرهنگ و اخلاق بریتانیا است."
توجه به عمق این جملات که سر اسقف کانتربری به شاه و حاضرین و البته به همه جهانیان حاضر در این مراسم یادآور می شود، حضور و نفوذ کلیسا در ارکان حاکمیت بریتانیاست، بریتانیایی که در اثر اعمال اهل دین در قرون وسطی، و سو استفاده اهل مذهب از اعتقادات مذهبی مردم در کسب قدرت و ثروت، از مسیحیت و از دین دور می شوند به طوری که اکنون دیگر بسیاری از شهروندان بریتانیایی دین را رها کرده، آتئیست شده اند. اما کلیسا در کلمات همچنان با صلابت از حضور قانونی خود در قدرت، و وابستگی آن به خود، و سلطه خود بر قدرت سخن می گوید، و این احاطه خود را با اعمالی که در مراسم تاجگذاری بر سر شاه جاری می کند، عملا به صورت نمادین نشان می دهد.
چرا که شاه در جلال و جبروت با کالسکه ایی طلایی، کاخ مشهور و تاریخی باکینگهام را با تمام اهل و عیال خود ترک کرده، و به کلیسای مشهور وست مینستر می آید، تا اهالی مذهب ابتدا او را خلع لباس کرده، بدنش را لمس کنند، و در حالی که هیچ نیروی محافظ و همراهی ندارد، در محاصره اسقف ها غرق در برنامه هایی شود که یادآور اسارت شاه در نزد اهالی کلیساست، که ابتدا او را حتی از لباس هایش خالی ساخته، همه چیزش را می گیرند، سپس او را بعد از قسم و آیه دادن ها و اخذ تعهد به وفاداری به مذهب، در همان کلیسا دوباره او را به اوج می رسانند، و حتی تاج بر سر او نهند، و شاهِ مطیعِ کلیسا، برای کسب تاج، تن به هر بردن و آوردنی در محیط کلیسا می دهد، مثل مهره ایی در دست ارباب کلیسا، در حالی که سربازان، ارتش و خدمتگذارانش خارج از کلیسا هستند، تن به هر برنامه ایی و سخنی از سوی کلیسا می دهد. مراسم تاجگذاری شاه چارلز سنت بازمانده از ضعیف ترین شاهان بریتانیاست که شاه با ورود به کلیسا در ناچیز ترین وضع و شرایطی خود را به ارباب کلیسا می سپارد تا با تکمین در مقابل آنان تاج خود را به حمایت کلیسا محکم کند.
اما به دور از این ادعاهای پرطمطراق که در کلام سر اسقف، و ارباب کلیسا، خطاب به شاه و حاضرین جاری می شود، بریتانیا توسط مثلثی از دمکراسی (اراده مردم که در پارلمان و دولت بریتانیا تبلور می یابد)، پادشاهی (سنت) و مذهب (کلیسا) اداره می شود، و در زمانی که کشور برای تاجگذاری شاه در کلیسا آماده اند و این مراسمی مذهبی – سیاسی توسط کلیسا رسما و در اوج، و با برنامه های پر زرق و برق و با شکوه هدایت و اجرا می شود، که یادآور عظمت کلیسا در تاریخ بریتانیای کبیر است، در گوشه ایی دیگر از شهر تاریخی لندن، جمهوریخواهان بریتانیایی، آزادانه برنامه های اعتراضی خود را به این مراسم و رسوم دیگر از این دست در حکمرانی خود را فریاد اعتراض می زدند، و تلاش می کنند تا سیستم پادشاهی مشروطه را از کشور خود برچینند، و نظامی کاملا دمکراتیک و بر پایه سیستم جمهوری را بر کشور حاکم کنند، و حقیقت این است که اگر نیم بعلاوه یک از مردم بریتانیا، به این نظر برسند که این سیستم را باید برچینند، این کار به صورت قانونی صورت پذیرفتنی هم خواهد بود، در چنین جامعه ایی است که سیستم به تعادل رسیده، همه از جمله کلیسا (با آن همه نخوت و تکبر ارباب آن)؛ که لااقل خود را در حرف های گفته شده در کلیسا، در "فرای هر قانون بشری" می بینند نیز، تلاش به خدمتگذاری به مردم خواهند داشت، تا نظر مردم را به ضرورت حضور خود در جامعه جلب کنند. ورنه توسط مردم بریتانیا به کناری گذاشته خواهند شد، لذا این جمله که "مسیح برای خدمت به بشر آمده نه برای خدمت شدن توسط مردم"، همواره تکرار می شود تا یادآور این باشد که شاه و کلیسا هم، چنین هستند، پس نگران سلطه آنان بر خود نباشید.
کاریکاتوری که معترضی در آن با تابلویی که بر آن نوشته شده شاه چارلز "پاشاه من نیست"،
اما تحت سلطه پلیس بریتانیا این جمله به "هیچ چیز بهتر از شاه من نیست" تبدیل و نمایش داده می شود
در حالی که شاه خم شده و سجده کنان، بوسه بر انجیل می زند، این نکته از سوی نماینده مجمع عمومی کلیسای اسکاتلند به وی متذکر می گردد که :
"حضرت آقا : همیشه حواستان به قانون و انجیل خدا، به عنوان قانون برای تمام زندگی و دولت شاهزادگان مسیحی باشد، دریافت این کتاب (انجیل)، که با ارزش ترین موجود این دنیاست، که استطاعت ارائه اش را داشته، حکمت در اینجاست؛ این قانون سلطنتی است؛ اینها پیش بینی ها و وحیانیات خداست."
مراسم تاجگذاری نشانگر اوج پیروزی کلیسا بر شاهان بریتانیاست، که شاه را در اوج ذلت به کلیسا آورده، و لباس از تنش بر می کندند و لباس مد نظر کلیسا را بر تنش می پوشاندند، و شاه ذلیلانه و خار، تن به بیانات و مراسمات جور واجور آنان می دهد، هزار قَسم و قول و قرار با او منعقد می کنند، و در چنین شرایطی است که اسقف اعظم کانتربری در حالی که شاه دست بر انجیل نهاده می گوید :
"عالیجناب! کلیسایی که توسط قانون تأسیس شده است متعلق به جامعه ایی است که شما سوگند یاد خواهید کرد تا حفظش کنید، متعهد به حرف ها واقعی انجیل است، و در عمل به، و به دنبال آن خواهد بود تا محیطی را فراهم نماید که در آن افراد از همه ادیان و عقاید ممکن، آزادانه زندگی کنند. سوگند تاجگذاری به جای مانده از قرون گذشته است که در قانون به آن اشاره شده است. آیا حاضرید سوگند یاد کنید؟"
پادشاه چارلز سوم:
"بله حاضرم"
شاه دست بر انجیل نهاده و اسقف اعظم کانتربری این چنین قسمنامه را می خواند که :
"آیا شما به طور جدی قول می دهید و قسم می خورید بر اساس قوانین و آداب و رسوم مورد پذیرش، بر مردم پادشاهی های متحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی، و قلمروهای دیگر خود و قلمروهایی که به هر یک از آنها متعلق یا مربوط است، حکمرانی کنید؟"
پادشاه:
"من قاطعانه قول می دهم که این کار را انجام دهم"
اسقف اعظم کانتربری:
"آیا قسم یاد می کنید و قول می دهد که قدرت شما باعث قانونمداری و عدالت در رحمت شود، و در همه قضاوت های شما اجرا شود؟"
پادشاه:
"من چنین خواهم کرد."
اسقف کانتربری:
"آیا شما با تمام وجود از نهایت قدرت خود در استقرار قوانین خدا و حقانیت سخن انجیل سود خواهید جست؟ آیا شما با تمام وجود از نهایت قدرت خود سود خواهید جست تا پادشاهی های متحد استقرار یافته و مذهب پروتستان اصلاح شده توسط قانون را حفظ کنید؟ آیا با تمام وجود از نهایت قدرت خود در حفظ و نگهداری تجاوز ناپذیر از استقرار کلیسای انگلستان، دکترین، پرستش، نظم و انضباط و حکومت آن، طبق قانون در انگلستان سود خواهید جست؟ و آیا شما در برابر اسقف ها و روحانیون انگلستان، و کلیساها که متعهد به وظیفه خود هستند، تمام و از جمله حقوق و امتیازاتی که طبق قانون باید انجام شود یا مربوط به آنها یا هر کدام از آنهاست، متعهد هستید؟"
پادشاه :
"تمام این ها را قول می دهم انجام دهم. تمام اینهایی که در اینجا و قبلا گفته شد، قول می دهم انجام دهم و حد نگه دارم. بنابر این خدایا به من کمک کن"
اسقف اعظم کانتربری :
"عالیجناب، آیا شما حاضر به قبول الحاقیه قسمنامه هستید؟"
شاه:
"بله هستم.
من چارلز، به طور جدی و صمیمانه بر این هستم که در حضور خدا اقرار کنم، شهادت دهم، و اعلام کنم که من یک پروتستان وفادار هستم، و اینکه من بر اساس خواست حقیقی خود مصوباتی که ضامن حفظ سلسله پروتستان و نسبت آن به تاج و تخت است را نگهبانی کرده، و در حد توانم طبق قانون آنرا به بهترین وجه ممکن عملی نمایم."
اسقف اعظم کانتربری:
"ای مسیح! نظر لطف خود را از پادشاه ما دور مدار.
اجازه دهید نیایش کنیم؛
خداوند، در شکوه و جلال بهشتی بر تخت نشسته است : خدایا به بنده خود، پادشاه ما، چارلز، به نیکی و مهربانی بنگر، و هدایایی از جمله حکمت و خرد و عشق را به او عطا کن، تا ما و همه مردم تو در صلح و سعادت و رفاه زندگی کنند، و در خدمت عاشقانه به یکدیگر، به جلال ابدی تو، که با پدر و روح القدس بر همه چیز حاکم است،
یک خداوند، و برای همه، اکنون و برای همیشه
آمین"
سپس نامه "سنت پل" که در اوج ذلت مسیحیان تحت سیطره امپراتوری روم توسط ایشان در زندان نوشته شده است، توسط نخست وزیر بریتانیا آقای ریشی سونک (هندی تبار) به عنوان نماینده مردم بریتانیا، در این نشست رسمی و مذهبی خوانده شد :
این مطلب از فصل اول از رساله به کولسیان (Colossians) گرفته شده، و شروع آن از در بیت نهم است.
"به همین دلیل ما نیز، از آن روزی که آن را شنیدیم، دعا برای شما را ترک نکرده و همچنین آرزوی اینکه از دانش خداوند پر شوید، که تمام خرد و حکمت و درک معنوی است؛ تا شایسته خوشآیند خداوند باشید، مثمر ثمر در هر کار خیری شوید، و معرفت خدا را افزایش دهید؛ و بر حسب قدرت پر جلالش به صبر و شکیبایی و بخشش و شادی برسید؛ سپاسگزار پدر باید بود، که ما را ملاقات کرده است تا در میراث قدیسین شریک در نور باشیم : که ما را از قدرت تاریکی نجات داد و به پادشاهی پسر عزیز خود منتقل کرد : از طریق او رستگاری داریم، خون او حتی آمرزش گناهان ماست: او که تصویری از خدای نامرئی است، نخست زاده است از هر مخلوقی: زیرا همه چیز بوسیله او بود که آفریده شده، آنها که در آسمان است، و آن که در زمین، مرئی و نامرئی، خواه صاحب تاج و تخت باشند، یا تحت سلطهها، یا حکومتها، یا قدرتها: همه ی اشیا به دست او آفریده شد، و برای او: و او قبل از همه چیز، و همه چیز به وسیله اوست. این کلام خداوند است. شکر مخصوص خداوند است."
در اینجا اسقف اعظم کانتربری از فرصت استفاده می کند و به موعظه می پردازد، موعظه یکی از جنبهها و ویژگیهای مهم دعای انگلیکن هاست. لحظه ای برای تأمل در کتاب مقدس، خواندن، یادگیری، به چالش کشیدن و کشف مضامین اصلی و نقوش یک مراسم عشای ربانی، با ندای کلام خدا تا بشنوند و در درون شان کشف کنند که چگونه برای خدمت فراخوانده شده اند. با استثنائات بسیار کمی، خطبه همیشه بخشی از مراسم تاج گذاری ها، در دوره سلطه کلیسا و شاه در بریتانیا بوده است.
سپس شاه چارلز در پوشش چهار دیواری زیبایی، که زشتی لخت کردن شاه توسط اسقف ها را از دید رعایا می پوشاند، در فضایی که تنها اسقف ها در آن حضور دارند و شاه، شاهدان و مهیمانان را بدانجا دیدی نیست، شاه را لخت می کنند، تا با روغن مقدس که از مزارع زیتونِ سرزمین مقدس اورشلیم، در اسراییل (فلسطین) بدست آمده است، چرب شود. این اوج ذلت شاه است، که ابتدا لخت می شود، تا بدنش توسط اسقف ها دیده و لمس شود، و بعد از این ذلت، ملبس به ردایی فاخر شود، که کلیسا بدو خواهد بخشید، به تاجی تاجگذاری کند که کلیسا بدو خواهد داد، به شمشیری مسلح شود که کلیسا به او خواهد داد، به انگشتری مفتخر شود که کلیسا به او خواهد داد، در دستانش گوی مقدس و نشان عدالت و قدرتی داده شود که در ید قدرت کلیساست. این ها همه اوج ذلتی است که یک شاه در سرزمین حاکمیت کلیساها، متحمل می شود تا مفتخر به تاجی شود که کلیسائیان بر سرش خواهند نهاد.
بعد از این همه است که شاه لایق دریافت تاج شاهی توسط کلیسا می شود.
اسقف اعظم کانتربری :
"ما پادشاه را تاج می نهیم که خدمتگذار باشد، این به نفع همه است.
عیسی به دنبال قدرت برای خود نبود، او برای خدمت آمد، نه برای این به او خدمت شود، بلکه خدمتگذار باشد،
با قدرت مسئولیت می آید،
در صورتی ادامه خواهد یافت که بتوانید ...
عیسی از همه چیز برای خدمت می گذرد حتی از جانش،
تاج او (عیسی) زخم هایی بود که بر بدن او وارد شد،
ما می توانیم انتخاب کنیم که چطور به خلق خدا خدمت کنیم.
هر پادشاه و همه ما آغوش خود را به عشق متحول کننده خداوند باز می کنیم."
در کلیسا پادشاه را به هزار قِسم قَسَم می دهند، لخت می کنند و روغن می مالند، شمشیر می دهند، تا به عنوان وزیر خداوند، کمر ببندد، جلوی نابرابری و شیطان بایستد، از کلیسا و خوبی ها دفاع کند از بیوه زنان دفاع کند، در خدمت عیسی مسیح باشد تا در رکاب خدمت او در دنیای باقی نیز بماند.
سلاح (شمشیر زمردنشان) را کلیسا می دهد، به عنوان سمبل و نشانه ایی نه تنها از داوری و بلکه عدالت، نشان مهربانی نه خواست های نفسانی، تا شاه همیشه به سخن خداوند اعتماد کند، و در خدمت خداوند در این دنیا و دنیای باقی باشد.
اسقف اعظم کانتربری به شاه توصیه می کند :
"با این شمشیر به عدالت عمل کن، رشد نابرابری را متوقف کن، از کلیسای مقدس، خداوند و تمام مردمِ خواستار خوبی حفاظت کن، به زنان بیوه و یتیمان کمک کن و از آنان دفاع کن، کجی را صاف، خوبی ها را بر جای خود قرار ده، دستورات خوب را تایید کن، با انجام این خوبی هاست که شما مفتخر خواهید بود و وفادارانه در خدمت خداوند عیسی مسیح خدمت خواهید کرد، در این دنیا و در دنیایی که خواهد آمد حکمرانی خواهید کرد."
در این مراسم تاج را کلیسا، ثروت را کلیسا، قدرت را کلیسا و... می دهد تا شاه مدافع مذهب و کلیسا باشد و البته در این بین توصیه به خدمت به مردم می شود، در خدمت خداوند (که به واقع همان کلیساست. چرا که خدا در زمین ما حضوری عینی ندارد، و نماد حضور خداوند برقراری کلیساها و نظام اسقف هاست). "استوانه های صداقت و حکمت را که باعث خواهد شد "حفاظت خداوند که از هر سو شما را در بر خواهد گرفت، دریافت دارید"
از شاه در محاصره اسقف ها، لباس بر می گیرند و جُبّه می پوشانند، شنل بر می دارند و شنل می گذارند،
اسقف اعظم کانتربری به او می گوید :
این جُبّه را دریافت دارد تا خداوند شما را به لباس راستی ملبس کند و سعادت عطا فرماید.
اسقف ها او را بر تخت می نشانند، تا جامه ی حقانیت و عافیت و رستگاری بر تن او کنند، حامل گوی صلیب نشان می شود که نشان مسیحیت است، به او توصیه می شود که :
"تدبیر صحیح را به یاد داشته باشید که پادشاهی های این جهان، روزی از آن پادشاهی های خدا و عیسی خواهد بود، با لمس انگشتری که نمادی از کرامت شاهی و نشانه ایی از قسمی است که خورده اید، قسم بین خدا و پادشاه، و پادشاه و مردم"
اسقف اعظم بدو توصیه می کند که :
"انگشتری را دریافت دارید، یک سمبل از مهربانی و غرور است و نشانه ایی از قسم هایی است که در این روز بین خدا و شاه، و شاه و مردم خورده شد".
دستکش زرین بر دستانش می پوشانند و به او توصیه می کنند که : "دستکش را دریافت دارید تا با کرامت حکمرانی کنید، و مطمئن باشید که به قدرت خود نباید اعتماد کنید، بلکه باید به مهر خداوند که شما را انتخاب کرده اعتماد کنید."
با دریافت عصای سلطنتی، که نشان عدالت و قدرت شاهی است، نمادی از شفقت و صلح، باشد که روح خدا که عیسی مسیح را به پیامبری برگزید، شما را هم برگزیند، که شما باید حکمرانی خود را به حکمت پیش برید، عوامل تحت فرمان خود را با شفقت به تمام مردم و به عدالت و مهر خدمت کنید تا مهر بر سراسر زمین جاری گردد.
بعد از این همه است که نوبت به تاجگذاری می رسد :
شاه شاهان، خدای خدایان، این تاج را گرامی می داریم، خدمتگذار خود را مورد نظر قرار بده ...
با دعا و نیایش توسط اسقف ها، اسقف اعظم کانتربری تاج را با احتیاط بر سر شاه نهاده، در حالی که دست های شاه با دو نشانه عصای شاهی و گوی صلیب نشان کاملا بند و گرفتار است. و کاری نمی تواند کند، حتی نمی تاند تاج را بر سر خود جابجا کند، اسقف تاج را بر سر شاه می گذارد، و امور او را تمشیت می کند. می گوید :
"خداوند نگهدارنده پادشاه باد.
شما را مشمول حفاظت قرار دهد و نور خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش دهد
خداوند از شما حفاظت کند و خداوند به شما امید و شادی بدهد و خداوند به شما بصیرت و دانشی بدهد که به دوران خود ثبات بخشید و تمام نعمات خود را به شما ارزانی دارد و ترس خود را در شما قرار دهد
و رحمت خداوند همیشه با شما باشد."
اسقف : "خداوند شاه را حفظ کند"
جمعیت حاضر یکپارچه تکرار می کند که : "خداوند شاه را حفظ کند"
شاه با کمک اسقف ها از تخت بر می خیزد، و به سوی جمعیت بدرقه می شود، شمشیری توسط خانمی به صورت عمود، دسته همراه شاه را هدایت می کند، در حالی که نشان شاخه زیتون بر کلاه او می درخشد، او به مقابل محراب برده می شود.
اسقف :
"خدا تاج و تخت تو را در پرتو حقانیت حفظ کند"
در محاصره اسقف ها، افراد می آیند و با شاه تاجدار اینک بیعت می کنند :
ابتدا اسقف ها: "به تو وفادار و صادق خواهیم بود، این صداقت و وفاداری را به تو امیر المومنین نشان خواهم داد به تو و جانشینان تو"
"من ویلیام شاهزاده ولز (ولیعهد) وفاداری خود را به تو اعلام می کنم"
اسقف کانتربری :
"همه به من ملحق شوید،
من سوگند می خورم که با شما اعلا حضرت و جانشینان شما بیعت می کنم.
خداوند شاه چارلز را حفظ کند."
ملکه همه توسط اسقف ها تاجدار می شود. ملکه همنشین، ملکه همراه، ملکه همسر نام هایی که او بدان شناخته می شود. اسقف کانتربری بر سر ملکه هم تاج می نهد :
"باشد که بنده تو از نعمات و لطف تو متنعم شود"
ملکه قسم یاد می کند. بعد با همراهی اسقف ها به پادشاه چارلز الحاق داده می شود که بعد از تاج گذاری بر تخت نشسته است.
فضای سخت و غیر قابل تحمل کلیسا برای شاه، که او و همسرش را به اعمالی مجبور می کنند که برای رسیدن به تاج باید انجام دهند، قسم هایی که باید بخورند، تسلیم بودن به اوامر کلیسا و...، با نیایش و دعا تلطیف می شود، در هر مرحله ایی این نیایش و دعا با موسیقی و... فضا عوض می شود و به واقع به نام خدا، ارباب کلیسا، در برابر شاه، قدرت نمایی می کنند، و این کار لخت و بی پرده خود را، که مملو زور و تحمیل از سوی ارباب کلیساست، و اکراه و واکنش منفی هر انسان آزاده ایی را به دنبال خواهد داشت، را با لباس نیایش و دعا می پوشانند. شاه و ملکه از جمیع خدمه، لشکریان، صاحب منصبان، نجبا و... دور نگه داشته و در محاصره اسقف به هر کاری که کلیسا بخواهد، تسلیم می ماند و مدت زمان تاجگذاری در اسارت کلیسا، به مراسم و تشریفاتی تن می دهد، که در حالت عادی تن دادن به آن سخت و طاقت فرساست. تاج ها با بردن شاه و ملکه به پشت صحنه محراب، از سر پادشاه و ملکه برداشته شده. کلیسا می دهد و بر می دارد.
کلیسا مملو از هنر معماری، نقاشی و هنرهای دیگر است که این هنر در ساخت شمشیر زمردنشان، تاج، جبه های سلطنتی، و تصاویر مذهبی خود نشانگر تصادم بین ثروت و قدرت در کلیساست که در این مراسم بین این دو تقسیم می شود. نیایش پشت نیایش، یک ساعت و نیم مراسم، تاج دادن، قسم دادن، تعهداتی که بارها و بارها به زبان های مختلف توسط اسقف های متعدد و ارباب کلیسا به پادشاه گوشزد می شوند،
شاه را گاهی رو به محراب، و گاه پشت به مردم، متذکر می شوند که از مردم محافظت کند، گاهی هم با تاکید بر حق پادشاه برای حکومت بر مردم، به او دلداری می دهند. کلیسا پر از نجباست، پر از بزرگان، پر از تشریفات، پر از سرود و موسیقی مذهبی، مملو از میهمانانی که از سراسر جهان در اینجا گردهم آمده اند. اینجا مملو از سنت است، دختران و پسرانی که لباس کلیسا به تن دارند، و با عشق نیایش و موسیقی مذهبی را یکنواخت و منظم می خوانند و... کلیسای وست مینستر، با سقف های بلند خود و سالن دراز پذیرای، این همه سنت، و سنت پرستی است، تا یک کشور که در راس کشورهای مدرن و پیشرفته جهان قرار دارد را، صاحب پادشاهی تاجدار کند. و چارلز سوم با عصای سلطنتی و شنل و لباس هایی که چهار نفر دنباله آن را در پی او می کشند، با تنی پیر و فرتوت، در محیط کلیسا جابجا می شود، گاه به وسیله نماینده اقلیت های دیگر مذهبی گرامی داشته می شود، و بعد از یکساعت و نیم قول قرار با ارباب کلیسا، شاد و تاجدار به سوی مردم خود که در خیابان منتظرش هستند می رود تا با کالسکه طلایی دیگری به کاخ باکینگهام برگردد و بر بالکن آن به همراه دیگر اعضای خاندان سلطنتی برای مردم خود دست تکان دهد، با خروج او از کلیسای وست مینستر، ارتش و تشریفات پادشاهی این اجازه را می یابند تا کاروان شاه همراه شوند.
تاجگذاری سمبل خضوع و کوچکی شاه در برابر ارباب قدرت در کلیساست. مملو از تحمیل، مملو از تحقیر قدرت توسط ارباب مذهب است، انسان به حال شاه گرفتار آمده در حلقه اسقف ها متاسف می شود، که هرچه گفتند باید بگوید چشم، تا تاج او رنگ تقدس مذهبی به خود گیرد، و حکم پادشاهی او را تنفیذ کنند.
[1] - Westminster church
[2] - به جز نمایندگانی از ایران، سوریه، روسیه و طالبان که در این مراسم دعوت نشدند، عظمت جهانی این مراسم به حدی بود که تنها نزدیک به 100 رئیس جمهور در این مراسم شرکت داشتند.
[3] - In his name, and after his example, I come not to be served but to serve شاه هم به نام مسیح از این سخن گفت : "من نیامدم که به من خدمت شود، برای خدمت آمده ام".
[4] - The Kingdom of God که آنرا به عنوان یک نقطه مکانی نمی دانند، بلکه یک روش زندگی "حکمرانی به عدل، مهربانی، و عشق" که مسیح آمده بود تا آنرا به ارمغان آورد.
[5] - عالیجناب، به عنوان فرزندان پادشاهی خداوند، ما به شما، به نام شاه شاهان (مسیح) خوشامد می گوییم.
Your Majesty, as children of the Kingdom of God we welcome you in the name of the King of Kings
My mind is full of the words
Those which are waiting to land on my mouth
Standing in a queue, to lead me to release verdicts.
A chaos of words that commuting between my mind and mouth,
The confrontations of them,
which are boiling in my awareness, rising my temperature, and increase my heart rating, When I come to think,
Looking for light in darkness,
Searching for humanity in cruelty,
Finding facts in falsifying,
Making purity in dustiness,
I am looking for a softly rain in the thirsty summer of my thought,
"آری آری زندگی زیباست" [1]، زیباتر ز روی ما (ه ا) ست
در این بیدادِ دادهای مانده بر فریاد
زندگی جاریست، با مرگ می رقصد
پهلو به پهلو پیش می تازد
میان شعله های آتشِ بیداد، زندگی در رویش است اینجا
میان آبشارهای سرازیر، از صخره
زندگی نَشو و نوایی می کند امروز
میان شب، چون درازایی، از نور می تابد
شگفتی آفرین است این
بدین نرمی! لطافت رخ به آهن می کشد در شب
وز آن تیغُ، وز آن نیزه،
تباری جز به حیرت ایستادن، هیچ نتوان دید
رَجز، بر آن لبِ مغرورِ آتشناک، خُشک می گردد
تو گویی زندگی جاریست،
میان جنگلی از مردگانِ در سیاهی ها فرو رفته،
ولوله انداخت ست، این باد،
باد بیداریست،
زندگی بخش است این شعله،
شراره در کران دارد،
سکوت مرگ را،
ز دیوارِ بلندُ بی فروغِ باغ می ریزد
بر این سلول تنهایی، نوای شعر می سازد
میان این سیاهی ها، حریر نور می ریزد
ز آرش ها نوای جانفشانی ها، به روی خاک می بارد
در این هفت شهر عشق، که جولانگاه دیوان و ددان گردید
میان کوچه های عشق، صدای مهر می بارد
آری آری، زندگی زیباست
زندگی جاری تر از این، سیاهی هاست
[1] - این شعر قسمتی از شعر شاعر قدرتمند کشورمان، جناب سیاوش کسرایی است، که در کنار شعر "آرش" همنوا با هم، ماندگار و الهام بخش خواهند بود : آری، آری، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگی را شعله باید برفروزنده شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده آزاده آفتاب و باد و باران بر سرت افشان جان تو خدمتگر آتش... سربلند و سبزباش، ای جنگل انسان زندگانی شعله می خواهد
وقتی ذهن شهروندان را خالی از "تحلیل" تصور، و آنانرا مستحق حق انتخاب (اعطای حق شرکت در "رفراندوم" [1]) و تعیین سرنوشت ندانیم، [2] این یعنی شهروندان را تنها مُکلَّف دانسته، و آنان را مُحِّق نمی دانیم، حال آنکه خداوند با بخشیدن عقل و تفکر به انسان، او را از دیگر حیوانات، جدا و متمایز کرد، و از اینجا بود که بدو "کرامت" و "حق انتخاب" اعطا کرد، و بدنبال آن، از چنین انسانی انتظار اخلاقمداری، انسان زیستن، و دوری از حیوانیت (زورگویی، قتل و...) و... را داشت.
فلسفه وجود معاد، اینجا بود که معنا یافت، ورنه برای انسان فاقد حق انتخاب، بهشت و جهنم چه معنایی خواهد داشت؟! برای انسانی که قدرت تحلیل ندارد، و باید گوش به صدا و یا چماق چوپانان خود داشته، که از راهی برود و یا نرود، چیزی را بُخورد و یا از آن امتناع کند، کاری را انجام دهد و یا نکند و...، معاد بی معناست، بهشت و جهنم تنها لایق چوپانانِ حاکم بر چنین انسانی است که اهل تحلیل، و لایق داشتن "حق انتخاب" هستند، نه انسانی که رمه وار در جلوی چوپانانِ اهل تحلیل خود، به هر جهت که خواستند، هدایت می شود.
این انسان مُحّق برای انتخاب است که مُکَلَف به تکلیف، و به دنبالش لایق عزت و کرامت انسانی می شود، و در دو قطبی انسان واجد/فاقد تحلیل، در این نظریه، تنها انسان های اهل تحلیل هستند که لایق اعطای حق انتخاب، عزت و کرامت انسانی اند، باقی آنان، از حدود و حقوق انسانی خارج، و مُحِق به داشتن امکانات و شخصیت انسانی نخواهند بود.
چنین تفکری را پیش از این در اندیشه جناب محمد تقی مصباح یزدی به صورت روشن دیدیم، که با گرفتن حق انتخاب از ایرانیان، در نگاه و نظریه خود نسبت به انسان و حاکمیت بر او، به انکار وجود "تکثر"، و حق انتخاب مردم، و دادن این حق به حُکام فقیه آنان و...، نظریه پردازی کرد، و بر خلاف اصول مُصّرَح، و روح قانون اساسی، تصویب شده بعد انقلاب 57 (12 فروردین 1358)، ایرانیان را به انسان هایی تنها مُکَلف تبدیل کرد، و حقوق شهروندی و قانونی را از آنان سَلب، و به طبقه فُقَها (به نیابت از خدا) تفویض نمود، و به نظر می رسد، امروز طبق همین نظریه، مردم از حق شرکت در رفراندوم، حق انتخاب، حق عزل مسئولین خود، حق تعیین سرنوشت و... محروم می شوند. این را همان بروز و ادامه تفکر جناب محمد تقی مصباح یزدی و امثالهم باید دانست که بعد از مرگش، هنوز خود را زنده و بالنده، در مسیر دهی به انقلاب و انقلابیون جدید، نشان می دهد، و انسانِ مُحِق را، به انسانی مُکَلَف به اطاعت و پیروی تبدیل می کند.
به عقیده بسیاری از آگاهان، متاسفانه انقلاب 57 بسیار زود به پیروزی رسید، بدون این که انقلابیون حاضر در آن چهره و تفکر واقعی خود را نشان دهند، و نسبتِ تفکر آنان به "ولی نعمتان" شان (یعنی مردم) روشن شود، و سره از ناسره جدا نشده، مردم و انقلابیون وارد دوره پیروزی شدند، و بدین سبب چهره ها و تفکرشان مستور ماند، و به همین دلیل بود که با قدرت گیری برخی از نحله های فکری، در بین انقلابیون، که به مفاهیم اساسی "انقلاب" از جمله "آزادی" ، "حق انتخاب" ، "حق تعیین سرنوشت" ، حق "عزل حُکام" و... بی اعتقاد بودند، در حالیکه حتی این مفاهیم در جملات بنیانگذار این انقلاب هم موج می زد، آن مفاهیم را بعد از پیروزی به حاشیه برده، و از حیّز انتفاع و سود و ثمر دهی خارج نمودند.
بعد از پیروزی انقلاب، به مرور دو تفکر متفاوت در بین انقلابیون مقابل هم قرار گرفتند:
الف) تفکری که قائل به "آزادی" ، "حق انتخاب" و حق "تعیین سرنوشت" و "حق عزل حکام" برای مردم ایران بود، و همه را، از مردم عادی گرفته تا رهبری انقلاب، شهروند ایران تلقی کرده، و آنانرا در برابر قانون یکسان می دید، و به نوعی شهروندان را ابتدا مُحِق و البته "ولی نعمت" مسئولین می دید، و سپس آنان را مُکَلف به تکالیفی می کرد،
ب) تفکر دیگر و دومی هم بود که مفهوم "آزادی" و قابلیت انسان برای حاکمیت بر خود را، منکر شده، و حاکمیت را ابتدا از سوی مردم به سمت خداوند سوق داده، و البته در غیبت عینی خدا بر زمین، حاکمیت را در مرحله بعدی به پیامبران، و نهایتا به ائمه منتسب به او، می رساند، و باز چون پیامبران از سوی خداوند ختم نبوت خورده اند، و وجودشان از دنیا رخت بر بسته بود، و ائمه آنان نیز که در دوره غیبت قرار داشتند، حاکمیت انسان را به نمایندگی از این غائبین بر زمین، تنها مختص طبقه "فُقَها" می دانست، و باقی مردم را تنها مُکَلَف به اطاعت و پیروی بی چون و چرا از آنان می دید و...،
چنین تفکری بود که در فلسفه فکری و بیان نظرات آیت الله مصباح یزدی به طور روشن تر و صادقانه تری نسبت به سایر معتقدین به این تفکر، بروز یافت، که "آزادی"، "تکثر"، "حق انتخاب"، "حق تعیین سرنوشت" و بسیاری از حقوق دیگر مردم را در ساختار تفکری خود، منکر شده، و کم کم در تفسیر قانون اساسی، و تصویب قوانین عادی، این دیدگاه نظری را وارد شئون کشورداری (نظارت استصوابی شورای نگهبان، حاکمیت شوراهای منصوب مختلف و...) کرده و آنرا اعمال کردند،
ادامه همین تفسیر از "تفکر انقلابی" و تفسیر به رای از قانون اساسی ناشی از آن انقلاب، هماکنون مردم را از رفراندوم و "حق انتخاب" و مهمتر از آن، "حق عزل مسئولین خود" و... محروم می کند.
تسری چنین نگاهی به محاکم قضایی، مراکز تقنینی و ارکان اجرایی کشور، باعث به حاشیه برده شدن مردم ایران، و انحراف از ارزش هایی همچون "آزادی"، "کرامت انسانی"، اعطای "حقوق شهروندی" و "حق اعتراض" و نهایتا مهمترین حق شهروندی، یعنی "حق تعیین سرنوشت" و... می شود، که باید بعد از هر انقلاب آزادیبخشی به عنوان محورهای اصلی حرکت انقلابی مد نظر، و به مردم اعطا شود.
[1] - هَمهپُرسی یا رِفِراندوم Referendum رأیگیری مستقیم از همه اعضای تشکیل دهنده یک سازمان یا جامعه است؛ برای رد یا تصویب سیاستی که رهبران یا نمایندگان پیشنهاد کردهاند. هدف همهپرسی پرهیز از قانونگذاری به زیان اکثریّت جامعه است. در نظامهای نمایندگی و پارلمانی جدید از همهپرسی تنها برای تصویب قانون اساسی یا تغییر اساسی در حکومت بهره میگیرند؛
[2] - در دیدار آخر فروردین 1402 رهبری با دانشجویان، پیرامون مساله برگزاری رفراندوم از سوی دانشجویان عنوان شد که "اگر از همان ابتدا در همه مسائلی که پیش میآمد، رفراندوم برگزار میکردید، حالا دیگر حساسیت در این مسئله وجود نداشت." چنین تحلیلی از سوی رهبری اینگونه پاسخ گفته شد که : "حرف مردم را باید گوش بدهند. حرف مردم کجا است؟ خب مردم در همهی مسائل که حرف ندارند، [ضمناً] یک حرف ندارند؛ باید فکر کنند، مطالعه کنند. حرف مردم سازوکاری دارد. حرف مردم همین است که الان وجود دارد؛ یعنی یک نفر را به عنوان رئیسجمهور انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. یک عدهای را به عنوان نمایندهی مجلس انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. حرف مردم را اینجوری میشود فهمید دیگر." ... "کجای دنیا این کار را میکنند؟ مگر مسائل گوناگون کشور قابل رفراندوم است؟ مگر همهی مردمی که در رفراندوم باید شرکت کنند و شرکت میکنند، امکان تحلیل آن مسئله را دارند؟ چطور میشود رفراندوم کرد، در مسائلی که تبلیغات میشود کرد، از همه طرف حرف میشود زد؟ اصلا یک کشور را شش ماه درگیر بحث و جدل و گفتگو و دو قطبی سازی میکنند برای اینکه یک مسئلهای رفراندوم بشود. در همهی مسائل رفراندوم بکنیم؟!"








