کورسوهای خاطره انگیزی از شهدای دامغان، سید سعید هاشمی و حسن گلشنی

16 مرداد 1398
Author :  
چهره شهید سید سعید هاشمی

بیش از سی سال از آن سال های جنگ، کشتار، خسارت و مرگ می گذرد، 8 سال جنگ که آنها به نام دشمن، [1] از ما می کشتند، و ما نیز از آنان؛ ما تلاش می کردیم تلفات آنان را هر چه بیشتر افزایش دهیم، و آنان تلاش می کردند از هر وسیله ایی خوب و بد حتی سلاح های شیمیایی سود جویند، و هر بیشتر از ما بکشند و نابود کنند، و ویران سازند؛ چرا؟!

چون ما را دشمن همدیگر تعریف کرده بودند، و بی توجه به اینکه تا چندی قبل تیسپون (پایتخت تمدنی ایران) حتی در اراضی قرار داشت، که امروز عراق نامیده می شود، و این دو ملت که از یک ریشه و تاریخ مشترک هستند و... آنان را با خدعه و نیرنگ در مقابل هم قرار دادند، تا این چنین هر دو را نابود کنند و به قول قدیمی ها "یک تیر و دو نشان"، و گذشته از این اشتراک تمدنی و فرهنگی، اگر خبیث های عالم سیاست بگذارند و دوباره به تقسیم خاورمیانه بین خود روی نیاورند، [2] این مرز تا ابد ما را در کنار هم و در همسایگی نگه خواهد داشت و...، لذا به حرمت همسایگی جنگ مذموم است.

اما در آن هنگامه بوی باروت و خون، دیگر این حرف ها معنی نداشت و این گلوله بود که بین ما قضاوت می کرد و ما ایرانیان و اهل عراق، با ریشه های مشترک و یگانه، در جنگی بی معنی بر سر هیچ قرار داشتیم، که دلیلش تجاوز و طمع سرزمینی بود، و با یک تجاوز و هجوم آشکار این جنگ ناخواسته آغاز گردید، تا دیگرانی که در پشت صحنه این نبرد مخفی شده بودند، به واسطه صدام حسین به عنوان تجاوزگر، در جنگی نیابتی به تسویه حساب های تاریخی، سیاسی و... خود با ما و یا حتی آنها و به قولی، دو طرف بپردازند.

 این که این جنگ اجتناب ناپذیر بود یا نه، خود سخن دیگری است و در این مجال نمی گنجد، ولی برای سربازان صحنه جنگ ها واقعا چه فرق می کند که دلیل هر جنگی چیست، آنان لاجرم باید راهی جنگ شوند و با شروع هر جنگی آنان برای خود به صورت اتوماتیک وظیفه ایی تعریف کرده، و طبق آن عمل می کنند. لذا برای ما که قرار بود سرباز پیاده این جنگ باشیم، چندان مهم و موثر نبود، که جنگ را چه کسانی و با چه هدفی آغاز کرده، و یا ادامه می دادند، سربازان پیاده نظام جنگ ها، در حال و هوای خود و خالصانه برای هدفی که برای خود ترسیم کرده اند، می جنگند.

لذا گذشته از جنگاورانی که به اجبار در این جنگ حاضر شده بودند، و از بد شانسی تلاقی سن خدمت سربازی شان، با دوره آغاز جنگ، مجبور به حضور در این نبرد شدند. [3] اما من و جمعی دیگر از اهالی جنگ، در این نبرد، خود داوطلبانه آمده بودیم تا به مقابله تجاوزی برخیزیم که ریاست حزب بعث عراق به کشورمان تحمیل کرده بود، و آنان آشکارا اعلام کردند که برای جدایی و تجزیه خاک ایران آمده اند.

جنگاوران چنین نبردی به سان مردمی که از بین آنان جوشیده بودند، از کثرت و تنوع برخوردارند، و از همه اقشار، و با رویکرد ها و داستان های متفاوتی بودند، و اما من و کسانی که از آنان سخن خواهم گفت به صورت داوطلبانه در این جنگ و یا دفاع مقدس حاضر بودیم، و معمولا بزرگترین و دم دست ترین هدف ما، دفاع در مقابل متجاوزی بود که به قصد تسخیر خاک ایران بدین سو هجوم آورده بود.

این داوطلبان نیز از دو قشر متفاوت بودند، آنان که خود را دایم وقف جنگ کرده، یعنی پاسدارها، که شغل شان جنگ بود؛ و آنان که وقت خود را تقسیم کرده، و قسمتی را به زندگی عادی، تولید و کار خود اختصاص داده، و  قسمتی را به جنگ، که اینان بسیجیانی بودند که در مقابل آنان باید سر تعظیم فرود آورد، که هر از چند ماهی در تعداد زیاد می آمدند و نبردی سخت را رقم می زدند و اگر زنده می ماندند به کار و زندگی خود باز می گذشتند، تا نوبت حمله ی دیگری فرا رسد، یعنی کار و تولید و جنگ را در کشور همزمان بر دوش های خود حمل می کردند، مفید ترین و کم هزینه ترین و پرفایده ترین رزمندگان، اینان بودند.

در جمع ما در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم دو پاسدار از دامغان همرزم یکدیگر، و البته ما بودند، که هر دو به فاصله کم دو ماهه از هم، در سال 1366 در خلال عملیات ها و نقاطی متفاوت در جبهه شمال و جنوب جنگ، به شهادت رسیدند، این دو بزرگوار یکی شهید حسن گلشنی، که دایی بود، و دیگری شهید سید سعید هاشمی، که خواهر زاده شهید گلشنی بود و آنان در این جنگ هم ماموریت، هم رسته، هم رزم شده بودند؛ و از قضا در مزار خود در مزار شهدای دامغان نیز همسایه شده اند.

اما به لحاظ سنی هر دو بزرگوار، از من بزرگتر بودند، یکی با فاصله سنی 5 سال، که در آن شرایط یک عمر تلقی می شد، و دیگری دو سال؛ شهید سید سعید هاشمی متولد 1347 بود که در زمان شهادت تنها 19 سال داشت، و شهید حسن گلشنی که متولد 1344 بود و در زمان شهادت 23 سال از عمرش می گذشت، و در این سن و سال، شهید حسن گلشنی از پیشکسوتان و بزرگان سنی رزمندگان واحد تلقی می شد! چرا که متوسط سنی اکثریت رزمندگان پایین بود، و ما با آن سن و سال خود در مقابل آنان کوچکسال محسوب می شدیم، و آنان کاملا بر ما ارجحیت سنی داشتند.

فاصله سنی اگرچه در بین جنگاوران فاصله ی خاصی ایجاد نمی کرد، ولی به صورت طبیعی اثر خود را داشت، به دلیل فاصله سنی کمتری که با شهید سید سعید هاشمی داشتم، من هم طبیعتا بیشتر با او دمخور می شدم، تا با دایجانش، که از بزرگان بود!

گرچه گذشت زمان حتی قیافه ها را از ذهن انسان پاک می کند، اما کورسوهای نور خاطرات آن دوران همچنان باقی است و در دلم هنوز نور افشانی می کند، و نظر به این که مدت های زیادی بود که ما در واحد اطلاعات عملیات تیپ 12 با هم بودیم، آنان هنوز در ذهنم هستند؛ اما بیشترین خاطره ایی که از شهید سید سعید هاشمی و شهید حسن گلشنی به یادم مانده است، مربوط به دوره ایی است که در جاده خندق،  [4]در ماموریت شناسایی مشترک قرار داشتیم، و در آنجا مستقر بودیم.

شهید سید سعید انسان بسیار آرام، و با متانتی خاص بود، قیافه، سن و سال و مرام شخصیتی اش به سید محسن ما نزدیک می نمود، و من او را که می دیدم یک جورهایی یاد محسن خودمان می افتادم، که تاریخ شهادت محسن ما درست یک سال با سید سعید فاصله زمانی داشت، یعنی سید محسن در سال 1365 به شهادت رسید، و سید سعید در سال 1366، این تقارن شباهتی این دو شهید، سید سعید را برای من ناخودآگاه به یک الگو تبدیل کرده بود، چرا که محسن بر من ارجحیت سنی و شخصیتی داشت، و خود به خود به عنوان یک رهبر و الگو در سنین کودکی برایم محسوب می گردید، و این در شکل گیری شخصیتی من تاثیر بی بدیلی داشت.

لذا تداعی چهره و شخصیت محسن در سعید کشش ذهنی ناخودآگاهی را در من نسبت به شهید سید سعید ایجاد می کرد، اما حوادث جنگ، سیّالی و غیر ثابت بودن شرایط، و آمد و شدها، و زندگی جنگی باعث می شد که به سرمایه گذاری های پایدار منتهی نگردیده، و خصوصا اینکه ما زندگی ناامن و ناپایداری را تجربه می کردیم، که هر سال تعدادی از ما در نبردها از دست می رفتند و به همین دلیل کسی به فکر استقرار دوستی های پایدار در این دنیا نبود، چرا که اساسا نیز چیزی در آن شرایط ثابت و پایدار دیده نمی شد، که بدان تکیه کرد، و هر آن، احتمال آمدن گلوله ایی بود، تا طومار زندگی تو و یا دیگری را به هم بپیچد، و کار تمام.

از این رو حتی به نوعی دوستی ها هم شاید به عالم دیگر حواله داده می شد، و بسیاری از رزمندگان با هم عهد می کردند تا در دنیایی دیگر شفیع و یا کمکیار یکدیگر باشند، و دوستی ها را در آنجا بالفعل و عینی تر کنند؛ عهدنامه های شفاعت بعد از شهادت، بین رزمندگان که مطابق آن تعهد می کردند که در صورت شهادت، هر کدام شفیع و کمکیار دیگری باشند، به امری رایج و مشهور تبدیل شده بود، و همین امر حکایت از اعتقاد به زندگی فانی و ناپایدار این دنیا، و ایمان به پایداری و بقای زندگی در جهانی دیگر داشت، و چنین رزمندگانی سعی می کردند تمام سرمایه های اصلی خود را نیز به آن دنیا منتقل کرده، و تمام همت خود را صرف رسیدن به آرزوی شهادت کنند، تا حیات جاوید را در کنار دوستان شهید خود، در آن دنیا کسب و از آن برخوردار شوند و...

این بود که بحث شهادت دلمشغولی ذهنی و عینی بسیاری، و برای آنان به یک هدف عمده تبدیل شده بود، و تمام فکر و ذکرشان شهادت بود و رفتن، و خلاصی از این دنیای دون، و رستگاری را تنها در شهادت می دیدند، منتهای آمال و آروزهای شان شهادت بود و رفتن و رسیدن؛ گاهی مواقع من (به درست و یا غلط) با خود فکر می کردم که اینان فراموش کرده اند که برای چه به جنگ آمده اند، چرا که بیشتر از جنگ، به رفتن و شهید شدن می اندیشیدند، البته این در ذهن کودکانه من می آمد و به حتم من اشتباه می کردم، و اینطور برایم می نمایاند.

فضای داغ شهادت و رسیدن، آنقدر به روشنی دیده می شد که بسیاری از جوک و لطیفه ها هم حتی دور و بر همین موضوع شکل می گرفت، شهید رضا قنبری در این خصوص جلودار شوخی های این چنینی بود، گفتمان شهادت، آنقدر قوی و قدرتمند بود که خواب و خوراک بعضی ها را ربوده بود و شوخی و جدی ذهن و فکر و رفتار و گفتار شان با این موضوع عجین شده بود،

نجوای دل شب هاشان با شهدای پشت تر رفته، و خداوند متعال در این خصوص بود، و در طول روز هم با همدیگر مشق عشق شهادت می کردند و به شهادت می اندیشیدند، شهید رضا قنبری به طنزی که خود بلد بود و ما را از خنده روده بر می کرد، به شهید سید سعید هاشمی می گفت، "پیشانی ات خیلی نورانی شده پسر!، همین روزهاست که روانه زیر باغ دایی موسایی شوی"، [5] نمی دانم این طنز آیا حقیقتی در پس خود بین آنان داشت، و مصداق این جمله رایج بود که "شهیدان را شهیدان می شناسند"، و این دو شهید آینده، در عالم تله پاتی به شناخت رگه هایی از نور شهادت در چهره همدیگر نایل شده بودند، که این زمزمه بین اهل شهادت رایج شده بود، یا نه از سر تفنن و تفریح با هم اینچنین سخن می گفتند.

ما که از درک این عالم ماورایی عاجز بودیم، ولی با همه ی این کوری و کری و بی حسی، گاه ما هم می توانستیم، چیزهایی را ببینیم، و یا درک کنیم که انگار حادثه ایی برای فردی از ما در راه است؛ در آن روزگار جنگ مثل این روزها نبود که هر فردی کلی وسایل صوتی و تصویری (موبایل ها، پلیرها، دوربین ها و...) با خود داشته باشد، حتی دوربین عکاسی یاشیکا 110 (Yashica) میلیمتری که شاید، ساده ترین و ارزان ترین دوربین بازار بود نیز، در بین رزمندگان جنگ کمیاب بود، و در سنگر گروهی ما هنگام استقرار در جاده خندق که حدود 20 نفر بودیم، تنها یک رادیو و ضبط سونی خوب بود، که به صورت مشترک و عمومی برای پخش اذان و شنیدن اخبار معمولا استفاده می شد،

اما می شد فهمید که چند وقتی است که حال و هوای شهید سید سعید هاشمی دگرگون شده، و او را می دیدی که مدت هاست که با این ضبط صوت قرین شده و این ضبط صوت او را غرق خود کرده بود، انگار سید سعید این ضبط صوت را به دوستی عمیق خود گرفته بود و چنان با آن درگیر بود که کنجکاوی مرا برانگیخت که چه خبر است که سید سعید از ضبط صوت جدایی ندارد، ضبط صوتی که استفاده از آن در شرایط خط اول نبرد در جاده خندق، که ناپایداری زندگی به اوج می رسید، خود سوال برانگیز بود، چرا که با باطری کار می کرد و این خود استفاده از آن را محدود می کرد، و موتور برق هم که همیشه روشن نبود تا دایم بتوان از آن استفاده کرد، به همین دلیل برخورداری از چنین امکانی سخت بود، لیکن به دلیل شرایط باز گفته، مراجعه دوستان به آن هم کمتر بود، و حال که سید سعید به این وسیله صوتی روی آورده بود، کارش برجسته و قابل تامل می نمود.

تا این که یک بار به او نزدیک شدم و گفتم سعید جان خیلی با رادیو ضبط همراه شدی، خبری هست؟! گفت نه سید جان، بیا تو هم گوش کن، صدای ضبط را کمی زیاد کرد، دیدم قاری برجسته مصری جناب عبدالباسط محمد عبدالصمد با آن موسیقی ملکوتی اش سوره شمس و... را چنان در گوش تو فریاد می زند که انگار ریشه های دلت در تارهای صوتی این استاد بزرگ موسیقی مصری می لرزید، و قلب و روح تو را در حالت ویبره [6] قرار داده و تکان می داد، من هم مهد و مقهور این موسیقی زیبا، مدتی را با سید سعید همراه شدم و این همراهی مرا از سوال های دیگر، و علت حضور و این که در کنار چه کسی به این صوت قرآن گوش می دهم، جدایم کرد و از همه چیز باز ماندم، و با او در آن موسیقی الهی غرق شدم، و وقتی از این موج بیرون آمدم که نوار کاست تمام شده بود، و کلید play ضبط صوت با صدای دلخراشی، با تمام شدن نوار به صورت اتوماتیک بالا پرید، و من در آن هنگامه، هم سوالم را گم کردم، و هم سید سعید را، و هم مستی همراهی با آن شهید از سرم پرید، و در خماری پایان یک جرعه شراب ناب، در خود گم شدم.

اما سید سعید مدت ها بود که در این موسیقی ملکوتی غرق بود و همین مایه شوخی پردازی های اهل سنگر با او شده بود و او نیز بی توجه به این همه چشم که بدو دوخته بود، با لبخندی زیبا، مهربانانه، که تمام عضلات صورتش این لبخند را با خود حمل می کردند، از شوخی دوستان می گذشت و عشق را تجربه می کرد، و یا خود به سرودن آن می پرداخت، و با خود عشق را در موسیقی زیبای کلمات عربی که برای ما پارس زبانان بعضی مواقع معنی ندارد، اما آن را در ردیف های موسیقی مصری جناب عبدالباسط که اینک در تلاوت آیات قرآن بروز یافته بود، ترنم داشت، همراهی می کرد و غرق بود؛

 تا این که ما از جاده خندق منتقل شدیم تا عملیات های خود را در کردستان ادامه دهیم و لذا در اولین عملیات از سلسله عملیات های ما در غرب کشور در تاریخ 29 آبان 1366 در جریان عملیات نصر 8 در منطقه ماووت و در حاشیه شهر سلیمانیه عراق به دایی جان شهیدش پیوست که او نیز چهار ماه قبل از آن، در تاریخ 29 تیر 1366 [7] در جزیره مجنون و در عملیات پدر غربی شهید شده بود، [8]

 ارتباط دوستی این دایی و خواهر زاده و به خصوص علاقه ایی که شهید حسن گلشنی به سید سعید هاشمی داشت از دید کسی پوشیده نبود، چراکه شهید گلشنی به سید سعید عشق می ورزید، و این عشق را در گفتار و رفتار این دو خصوصا شهید گلشنی به صورت آشکاری می توانستی ببینی، که من آن روزها این را به حساب همان نسبت خویشاوندی و الزامات تفاوت سنی می گذاشتم، و شاید باز هم "شهیدان را شهیدان می شناختند" و من از دیدن این واقعیت عاجز بودم، و البته سید سعید شایسته این همه علاقه هم بود، چرا که بسیار جذاب و با شخصیتی دوست داشتنی بود، و هر طالب گوهری، که گوهر شناسی بزرگ بود، را به خود جذب می کرد.

حیف و صد حیف که نه دوربینی در آن روزها داشتم که این پاره های عشق را ثبت و ضبط کنم، و نه قلمی بود که به نگارشش در آورم، و نه پروازی بود که به دور این دایره عشق بگردم و این عشق را به نظم و نثر کشم، آن روزها، و مدت ها در پس آن، ما در کوچه باغ های زندگی خود گم شدیم، و در خود غرق بودیم و وقتی "عدو سبب خیر شد" و مجال نشستن و تفکر و خودیابی یافتیم، که دیگر از آن صحنه ها آنقدر گذشته است که شرح و بست آن دیگر از ذهن ما هم رفته بود، و تنها کورسوهایی از آن نورهای خیره کننده در افق ذهنم دیده می شد.

کاش می شد دوباره شیرجه ایی در دل آن اقیانوس عشق و صفا و صمیمیت و درستی و راستی زد، و گوهری از میان آن همه گنج های غرق شده در زیر اقیانوسی از کبر، غرور، قدرت طلبی، تمامیت خواهی، انحصار طلبی، خودخواهی، سو استفاده، خدعه و نیرنگ، سیاست بازی و... بیرون کشید، تا دوباره چهره زیبای سربازان پیاده این جنگ را، که داوطلبانه تمام هزینه های جانی جنگ و جنگاوری، در این نبرد نابرابر را پرداختند، را بیرون کشید، که زیر این همه جفا، در توفان نابودی و فراموشی غرق نشوند، و شهدا در زیر خروارها خدعه سیاستِ بازان بی شرم، در مراسمات رسمی بزرگداشت و کنگره های پی در پی یادبود شهدا، گم نگردند. و در گل و لای سیلاب جناح بازی های آنان، و خروارها سخنان کینه توزانه ی جناحی، و سیاسی سخنرانان مراسم شهدا مدفون نگردد.

امروز که می نگرم، انگار نبرد مردم ایران چه با استبداد داخلی و چه با متجاوز خارجی انگار تمامی ندارد، و این روزها باز نقاره های جنگ هی می نوازند و می نوازند، تا میوه ی تلخ جنگی دوباره برسد، و هر آن دلم می ریزد، زیراکه  احتمال آغاز جنگی دوباره می رود، تا باز این جوانان پاک وطن، گوشت دم گلوله تجاوز و متجاوز گردند، و یک عده به ساز و کار کاسبی خود، و تسویه حساب های شان برسند،

جنگ هایی که اگر انسان ها در یک انسجام ملی به مقابله با آن برخیزند، اجتناب پذیرند، و این تراژدی ها دوباره تکرار نخواهند شد؛ و به قول قهرمان معاصر مبارزه با استبداد داخلی و سلطه خارجی، جناب مرحوم دکتر محمد مصدق (که در حصرش انداختند و آنقدر بر این ظلم خود ادامه دادند تا این قهرمان ملی در حصر مظلومانه مرد، و این لکه ننگ بر دامن حصر کننده ماند)، که می فرمود : "هیچ اراده ‌ای به ‌مانند اراده ملت و حاکمیت ملی نمی‌ تواند سدی در مقابل تجاوز و مداخله بیگانه و مانع از استمرار استبداد داخلی شود."

اعتقاد من بر این است که بهترین و شایسته ترین کسانی که می توانند پاسبان نهال صلح باشند، کسانی اند که آن روزهای سخت و خسارت بار را دیده اند، اما متاسفانه در کشور ما حتی کسانی که آن شرایط را دیده اند نیز حرکت موثری علیه جنگ ندارند، و حتی گاهی احساس می شود، بیشترین مدافعان رویارویی کسانی اند که آن روزها را دیده اند، مراقبت صلح و تداوم آن نیستند که هیچ، در آرزوی تکرار جنگ و خونریزی نشسته اند.

متاسفانه اینک جنگ طلبان داخلی، یا همان کسانی که خود را دلواپس امضای معاهده صلح آمیز برجام نشان می دهند، با جنگ افروزان خارجی انگار یکصدا و یک جهت شده اند، تا دوباره روزهای کشتار و خون و جنگ را، با ورود چکمه های تجاوز بر این خاک باز نمایند، و باز نظم و قانون و منابع کشور در خدمت جنگ و جنگ سالاران قرار گیرد؛ و نادیده گرفتن قوانین اساسی در سایه بحران و جنگ برای سال ها توجیه شود؛ و آرزوی های دیرینه این مردم، برای حاکمیت نظم و قانون و نظامات پاسخگو، دوباره به محاق رفته و در سایه بحران جنگ نادیده انگاشته شود.  

اما باید گفت حرامت باد ای خاک، که این تن های پاک هنوز شایسته خوابیدن در خاک نبودند.

Click to enlarge image 1.PNG

شهید سید سعید هاشمی - دامغان

[1] - واژه دوست و دشمن در روابط بین الملل تقریبا واژه بی معنی است، بدین معنی که همه کشورها در نظام بین الملل رقیب تلقی می شوند، و واژه دوست و دشمن معنی نمی یابد، و تفاوت نزدیکی و دوری کشورها تنها در میزان تفاوت و همپوشی منافع بین آنان است.

[2][2] - دول موفق در فروپاشی امپراتوری عثمانی، نسبت به تقسیم خاور میانه بین خود اقدام کردند و مرز های کنونی این منطقه حاصل آن تقسیم است که بین انگلیس و فرانسه و... انجام گرفت

[3] - در ایران خدمت سربازی اجباری است و جوانان در سن خاصی باید به سربازی اعزام شوند، سازمان نظام وظیفه هر ساله برای اعزام جوانان به سربازی فراخوان می زند.

[4] - خط پدافندی در هور العظیم که به جاده خندق مشهور بود و پدافند آن سال ها در دست تیپ 12 قایم قرار داشت.. جاده سیزده کیلومتری پد خندق از نبردهای بدر و خیبر باقی مانده بود.

[5] - "باغ دایی موسایی"، منظور و کنایه از قبرستان روستای گرمن بو،د که شهید رضا قنبری نیز هم اکنون درآن خفته است، مزار روستای گرمن زیرپای زمین و یا باغ کشاورزی متعلق به مرحوم کربلایی موسی مصطفوی پدر بزرگ من بود، و اهالی روستا به کنایه از مزار روستای گرمن به "زیر باغ دایی موسایی" یاد می کردند و شهید رضا قنبری از این اصطلاح همواره برای حواله به قبرستان در شوخی های خود با دیگران مکرر استفاده می کرد، و نهایتا نیز کار خودش هم در آخرین عملیات جنگ یعنی نبرد مرصاد، در سال 1367 به شهادت انجامید و به همانجا ختم شد و همانجا آرام گرفت.

[6] - تکان های ممتد و مداوم

[7] - جالب است که تاریخ شهادت شهید حسن گلشنی درست مطابق است با روزی که قطعنامه 598 در سازمان ملل تصویب شد. سازمان ملل متحد قطعنامه 598 خود را در تاریخ 29/4/1366 به تصویب رساند و بلافاصله صدام هم آن را قبول کرد، مفاد این قرارداد هم مهم بود، از جمله، اظهار تأسف از بمباران مراکز غیرنظامی و نگرانی از ادامه جنگ و گسترش آن، درخواست آتش بس فوری و اعزام هیات ناظر سازمان ملل متحد به منطقه جنگی، عقب نشینی طرفین از خاک همدیگر، آزادی اسرای طرفین در جنگ، همکاری طرفین با دبیرکل سازمان ملل متحد (خاویر پرز دکوئیار)، بررسی درباره آغازگر جنگ و میزان خسارت آن.

[8]- خاطرات این عملیات را که تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی" جداگانه نوشته ام.

متن وصیتنامه شهید سید سعید هاشمی

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.

با درود و با سلام بر يگانه منجي عالم بشريت مهدي موعود(عج) و نايب بر حقش امام عزيز و بر يكه‌‌تازان اسلام برادران رزمنده‌‌مان كه من به درجه رفيع شهادت نائل شده‌‌ام وصايايي دارم هر چند كوچك‌‌تر از آنم كه وصيت به شما دهم ولي خوب شرايط و زمان به صورتي است كه ملزوم مي‌‌شود كه وصايايي به شما بكنم.

از تمام افرادي كه اين وصيت را مي‌‌خوانند برايشان وصيت‌‌هايي دارم كه اولا آن‌‌كه قدر امام عزيز را بدانيد كه با رهبري درست انقلاب را به پيروزي رساند پيروزي‌‌اي كه هيچ‌‌كس فكر نمي‌‌كرد به اين سادگي به دست بيايد.

رهبري درست ايشان باعث شد ما با دادن شهداي كمي پيروز شويم ولي در خيلي از كشورهايي كه انقلاب كرده‌‌اند به سختي به دست آورده و يا هم هنوز در حال درگيري هستند انشاءالله خداوند سايه‌‌اش را از سر ملت ما كوتاه نكند. اي برادري كه اين وصيت‌‌نامه را مي خواني ، اگر جواني به جبهه‌‌ها برو و اگر سنت زياد است و نمي‌‌تواني پس فرزندت را بفرست.

پدر و مادرها خواهشمندم از رفتن فرزندانشان به جبهه جلوگيري نكنند كه جبهه واقعاً به جوانان پشت جبهه محتاج است. اي برادراني كه همكلاسيم بوديد اميدوارم كه در كارهايتان هميشه پيروز شويد وصيتي كه به شما دارم اين است در كنار اين‌‌كه درس‌‌هايتان را خوب مي‌‌خوانيد سنگر نماز جمعه را ترك نكنيد و در جلسات و نماز جماعت‌‌ها شركت كنيد كه باعث وحدت هر چه بيشتر بين شما و مردم مي شود.

پدر عزيزم من را حلالم كن اگر به شما بي احترامي كردم و يا باعث ناراحتي شما شدم ولي وصيتي دارم و اين‌‌كه از تمام فاميل‌‌ها درخواست كني كه گريه نكنند و لباس سياه به هيچ وجه نپوشند و تازه بايد جشن بگيرند مجلسي به مناسبت پيوند عاشق و معشوق پيوستن عاشق به معبود.

مادرم را دلداري و روحيه بده. مادر عزيزم از شما هم طلب بخشش و حلاليت مي‌‌كنم و شما هم نبايد از شهادت من ناراحت بشوي. برادران كوچكم را خوب تربيت کنید، كه آينده سازان اين مملكت هستند و در آينده در دست آن‌‌ها خواهند بود .

اگر مقدار پولي دارم در راه خير خرج كنيد و برايم 12 روز روزه بگيريد والسلام

سيد سعيد هاشمي ـ 1363/04/11

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظرات (6)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
This comment was minimized by the moderator on the site

نکاتی تکان‌دهنده از بلایی که ادبیات دفاع مقدس بر سرمان آورده است
نویسنده : جعفر شیر علی نیا
جوان‌تر که بودم از جنگ نمی‌ترسیدم و حتی مشتاق بودم که دوباره جنگی شکل بگیرد. ادبیات دفاع مقدس از جنگ تابلویی زیبا برایم رقم زده بود؛ تابلویی سرشار از معنویت، انسانیت، صفا و برادری در مسیری که انتهایش به بهشت ختم می‌شود. در این ادبیات به جای جنگ از عبارت دفاع مقدس استفاده می‌شود؛ چون «واژه‌‌ی دفاع فاقد صراحت و خشونت و زنندگی جنگ است.»
بعدها که پرسش‌های کودکی‌ام مرا به تحقیق بیشتر در جنگ کشاند و با سیاهی‌ها، ویرانی‌ها و تلخی‌های جنگ آشنا شدم دریافتم «یکی از مشخصه‌های اساسی ادبیات همانا مخفی کردن اسراری است که امکان دارد هرگز برملا نشوند.»
دیدم چگونه عملیات‌های پرتلفات و خسارت‌بار همچون پیروزی‌های بزرگ در ذهنم جا گرفته است و دریافتم این ادبیات کلمات و ترکیب‌های تازه و معانیِ متفاوتی دارد؛ «برای مثال در ادبیات دفاع مقدس، شکست و سازش و مصالحه وجود و وجاهت ندارد.»
بعد که مطالعات تخصصی را در حوزه‌ی جنگ پیگیری کردم دریافتم چه مقدار اطلاعات متناقض و اشتباه در کتاب‌های ادبیات وجود دارد و بعدتر بود که فهمیدم:‌ «وظیفه‌ی ادبیات ارائه و بیان حالت‌ها و کیفیت‌های عاطفی است... ادبیات ربطی به واقعیت ندارد و راست و دروغ بودن در آن بی‌معناست. ادبیات نمی‌خواهد گزارشگر وقایع، راست یا دروغ یا حق و باطل باشد، تفاوت علم و ادبیات در اینجاست.»
به‌تدریج جنگ برایم به یکی از وحشتناک‌ترین رویدادها بدل شد و دریافتم نترسیدنم از جنگ محصول گرفتاری در عاطفه‌ها بوده؛ «هرگاه عواطفِ برخاسته از شعورِ نیم‌آگاه و آگاه از دری وارد شوند، اندیشه و خردِ آگاه از دری دیگر خارج می‌شود.» دیدم که مشتاق بودن برای جنگی دوباره چقدر نامعقول است و «ادبیات می‌تواند هرچیزی را که معقول می‌نموده نامعقول کند، از آن فراتر رود، آن را به گونه‌ای متحول کند که مشروعیت و کفایت آن را در معرض تهدید قرار دهد.»
ادبیات دفاع مقدس شجاعت و نبردِ ستودنی رزمنده‌های عزیزِ ایرانی در خلیج‌فارس با آمریکایی‌ها در سال‌های پایانی جنگ را روایت می‌کرد اما چندان از صدها میلیون دلار خسارت عملیات‌های تلافی‌جویانه‌ی آمریکایی‌ها در نابودی سکوهای نفتی ایران سخن نمی‌گفت.
از برخی کاستی‌ها و اشتباهات عجیب در سال‌های جنگ احساس سرخوردگی به آدمی دست می‌دهد اما آثار ادبی برخی آرزوهای دست‌نیافته را دست‌یافته نشان می‌دهند و «سرخوردگی‌های حاصل از تجربه‌های عینی تاریخی» را از میان می‌برد و «با بی‌حس کردن عصب‌های آگاهی به تسکین درد کمک می‌کند.» و غلبه‌ی شناخت ادبی به‌تدریج «ضرورت و اهمیت شناخت خردورزانه درباره‌ی جنبه‌های متنوع این پدیده و ماهیت آن را نفی و مسیر آن را مسدود می‌کند یا ناموجه و ناممکن جلوه می‌دهد.»
اگر افراد به اشتباهات زمان جنگ پی ببرند به سوال‌هایی می‌رسند که پاسخ‌هایی سخت دارند پس «هر نظام فرهنگی برای حفظ بقا و گسترش خود نیاز دارد ادبیات خاص خود را پدید آورد و منتشر کند» و توسعه‌ی این ادبیات با هدف تاثیرِ بیشتر گذاشتن بر مخاطب به‌تدریج بیشتر از واقعیتِ رویداد فاصله می‌گیرد و به سمت تولید گزاره‌های «شبه‌اسطوره‌ای می‌رود.» و مهم‌تر از همه این‌که «آثار ادبی هنری همچون مانیفست یا بیانیه‌های سیاسی، وظیفه‌ی توجیه اهداف و برنامه‌های نظام حاکم یا جریان‌های سیاسی را بر عهده می‌گیرند. چندان که گویی اسبِ سواری سیاست را زین می‌کنند.»
آن‌چه موضوع را جدی‌تر می‌کند حمایت‌های فراوان از ادبیات خاص و محدودیت فراوان برای روایت‌های ضدجنگ است و این‌جاست که نهادهای پشتیبان ادبیات دفاع مقدس نقش مهمی به عهده می‌گیرند و ادبیات دفاع مقدس با گزینشِ بخش‌هایی از آنچه اتفاق افتاده است جنگ را روایت می‌کند و نتیجه‌ «گزینش و برجسته‌سازی برخی ابعاد و زوایا و به‌حاشیه‌رانی(از دید دور داشتن و انگاشتن) و حذف ابعاد و زوایای دیگر است.» این گزینش نشان‌دهنده‌ی موضع نهادهای پشتیبانِ تولید آن‌هاست.
حالا این روزها کاملا از جنگ می‌ترسم؛ حتی اگر انتهایش پیروزی باشد چون این پیروزی به قیمت فدا شدن و ویرانی بسیاری از زندگی‌هاست که شاید هیچ‌گاه فرصت بازسازی‌اش فراهم نشود اما می‌دانم که هنوز بسیاری از دریچه‌ی همین ادبیات دفاع مقدس جنگ را می‌فهمند و مشتاق جنگند.
- علیرضا کمری پژوهشگر چیره‌دستِ حوزه‌ی خاطرات و ادبیات جنگ مقاله‌ای در کتاب «پویه‌ی پایداری» منتشر کرده است. او در این مقاله با عنوان «درآمدی بر نقد معرفت‌شناختی ادبیات جنگ / ادبیات دفاع مقدس» به نکات بسیار مهمی پرداخته و جمله‌هایی را که در متن بالا در گیومه قرار داده‌ام جمله‌هایی از این مقاله است.
منبع : https://t.me/jafarshiralinia

This comment was minimized by the moderator on the site

دوستی که به مطالعه این تک خاطره ی بجای مانده از این دو شهید نشسته بود برایم نوشت :
سلام‎، روزت به خیر، قلمت نویسا،‎
نمی دانم این چه حالیست ، بد یا خوب ، مهم نیست، مهم آن است که در این روزهای پریشانی های متعدد، که ناخودآگاه ضمیرت. را اشغال مسایلی می کند که زیبنده ، زندگانی دلخواهت نیست ، می خوانمتان چنان که گویی ، گرسنه ایی و تشنه ایی پس از روزها دست و پنجه نرم کردن با این پدیده وحشت انگیز ، میهمان سفره سایت ت شدم و آنقدر از قلم خالصانه ات سیر و سیراب گشته ام که گویی جانی تازه گرفته ام، و یک حالی بر من مستولی گشته است که شرح آن را قلم یاری نمی کند و این بماند، و نخواستم در لابلای کلمات و واژه هایت دیده تر کنم و لذا. صلابت قلم تو را من. نیز با صبر خواندم و اما نشد که نشد که نشد مگر می شود که از عمق وجودت نسوزی آنگاه که نوشتی ..." حرامت باد ای خاک ، که این تن های پاک هنوز شایسته خوابیدن در خاک نبودند ...."
باید برگردم و بار دیگر بخوانمت‎
آنقدر که از حفظ شوم
نوشته ات
یک پکیج کامله‎
همه ش به دلم نشست‎
می دانی از دیدگاه انتقادیت هم. لذت بردم ، حرف دل خیلی هاست‎
اینکه دیگر بار جنگی رخ دهد، هی بر سرمان جنگ می کوبند‎
کار و کاسبی‎، یه تعداد آدم ها‎
خدعه سیاستمدارها و سیاست بازان
چه کنیم‎
دیگر شیرازه در رفته‎
نمیشه رفوش کرد‎
انگار فقط باید بنشینی و نظاره گر باشی‎
دیگه آنقدر این دردها زیاد شدن‎
نمی دانی برای کدام یک باید به درمان و درمانگر رو کنی‎
پس شد همان چیزی که می خواستند بشویم‎
بی تفاوت‎
بی انگیزه
‎این بی تفاوتی نیز چون این جنگ بر ما تحمیل شده
‎اما آن زمان در صحنه جنگ ، که خود تحمیلی بر ملت ما بود ، اگر نسل دهه چهل بی تفاوت بودند بر سرزمین ما چه می گذشت ؟
آنقدر از این خدعه ها و بازارگرمی دلخونم که نگو. ..... کنگره های بزرگداشت شهدا. خیلی خوبه. باید باشه. ..... اما می دانیم که. ریشه این بزرگداشت ها از کجاست. و. بماند و بماند .... که بیزارم از این مراسم که بقول تو جناحی برگزار می شود. .... کاش آنقدر درک نداشتیم که این دردها را نمی فهمیدیم
خدا جان کی و کجا. این همه از خون پاک بهترین های دوران ، این همه سو استفاده شده‎
بمیرم برای آن آن دایی‎
و آن خواهر زاده‎
چقدر تو. محبت و عشق دایی رو در آن آشوب بازار جنگ. ، قشنگ و متعالی ترسیم کردی‎
درست که. ابزار پیشرفته امروز نبوده تا. آن لحظه ها را ثبت و ضبط کنی‎
اما نگاهی عمیق و بیکران داشتی ، نگاهی ژرف و دیدگاهی بسیط و لایتناهی، که آنقدر. زیبا. توانستی عشق آن دو شهید را ، آنگونه زیبا. ترسیم کنی ، که من مخاطب بعد از گذشت این همه سال ، از نگاه تو و توان قلم تو ، بتوانم آن رسم عشق و عاشقی دایی ، نسبت به خواهر زاده را حس کنم‎
عشق. شهید گلشنی به سید سعید،‎
بله " گویی شهیدان. را شهیدان می شناختند‎"
اما تو نیز با سن کم خودت نگاهی نافذ داشتی‎
و چقدر سایتت این روزها، ترسیم این نگاه. رو کم داشت‎
پس بنویس‎
هر از چند گاه از خاطرات جنگ‎

من بی تعارف حوصله و موصله ندارم‎
از اینکه یه جا بنشینم یکی هی حرف بزنه‎
به سخنرانی ها. اصلن نمی روم‎
به هیچ وجه‎
از خواندن مطالب. طولانی گریزانم به شدت‎
همین کتاب صد سال تنهایی‎
هی می رم سراغ ش هی دوباره برش می گردانم به کتابخانه و سر جای اولش‎
و و و و‎
اما تو انگار در نوشته هایت چیز دیگری داری‎
می خوام بخوانمت عین یه گرسنه که به غذا حمله کنه‎
یک نفس می خوانمت‎
مثل امروز ...
بعد مدت ها برایم لذت خاصی داشت ، نه اینکه از جنگ طلبان باشم و از سفره جنگ میلی داشته باشم ، من محو آن نگاهی می شوم که با سن کمش خوب و عمیق دید و با قدرت دیده هایش را می نویسد
اووون قدرتی است که من یک نفس خواندم، و آنقدر عمیق خواندم که خودم رو کنترل کردم حین خوانش اشگ نریزم و. برای خودم هم قدری باورش سخت بود که چطور .... اما با بند نهایی نوشته ات، تیری از از قلمت بر قلب دل سوختگان نشاندی .... آتشی با این کلام پایانی بر جان مخاطب زدی که نگو
مصطفوی)
پنجم مرداد برای شرکت در مراسمی در سالروز شهدای مرصاد دعوت شدم، که بعضی از آنان را خوب می شناسم و می دانم که بودند و چه کردند، تا تیر آخر متجاوزی خونخوار چون صدام را در آن سال سخت 1367 بی اثر کنند، بسیار متاسف شدم که به نام 61 شهید تیپ 12 قائم استان سمنان مراسم گرفته شده برای کسانی که از اولین نیروهایی بودند که سد کننده سقوط کرمانشاهان (باختران آنروز) شدند، حال ستاد یادواره شهدای مرصاد در تهران بعد از بیش از سی سال کنگره بزرگداشت گرفته و اولین سخنران این مراسم برای چنین شهدایی کسی است که پرونده محکومیت شدید برای سو استفاده از بیت المال در زمان مسولیت خود دارد، و متاسفانه برای پاک کردن چهره این سردار اختلاس گر نیز از نام و مراسم شهدا مایه می گذارند، گذشته از مسایل سیاسی و جناحی که دیگر نقل این گونه مراسمات شده است، و بسیار عادی و مباح است که هرچه دوست دارند از رقبای سیاسی خود در مراسم شهدا بگویند و آنان را به هر دروغ و راست بکوبند
http://www.mostafa111.ir/images/demo/mer3.jpg

آخرین بار در تاریخ حدود 2 هفته قبل توسط سید مصطفی مصطفوی ویرایش شد سید مصطفی مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

زندگی نامه مختصری از شهید حسن گلشنی :
“بسم رب الشهداءوالصدیقین”
شهید حسن گلشنی، فرزند مهدی، در سال ۱۳۴۴ در شهرستان گنبد دیده به جهان گشود. او پس از گذراندن دوران کودکی،در هفت سالگی وارد دبستان شد پس از اتمام دوره ی ابتدایی وارد مقطع راهنمایی شد و پس از اتمام این مقطع با موفقیت وارد دبیرستان شد و تا سال چهارم دبیرستان به تحصیل ادامه داد.بعد از آن به عضویت بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.در آن سالها ملت شریف ایران روزهای سختی را سپری می کردند و هر روز شاهد پرپرشدن عزیزان و هموطنان خویش بودند.
ارتش مزدور عراق با بیرحمی و ناجوانمردانه جنگی نا برابر را در کشورمان شروع کرد و بسیاری از هموطنان عزیزمان را به خاک و خون کشید. از همان ابتدای جنگ و حملات عراقیان،سربازان دلاور و مردان غیور ایرانی به پا خواستند و اجازه ی پیشروی به دشمن را ندادند.
آنها با شجاعت و از خودگذشتگی ، سینه ی خود را در مقابل دشمن سپر کردند و برای دفاع از ملت مظلوم و بی دفاع کشور از هیچ کاری کوتاهی نکردند. شهید گلشنی که از دل همین مردم شریف بود نیز وظیفه ی خویش می دانست که به یاری ملت مظلوم کشورش شتافته و راهی جبهه های حق و روشنی علیه سیاهی و ظلمت شود. او در تاریخ ۱۳۶۵/۰۷۱۲ از سوی سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد و در جنوب کشور در برابر دشمن بعثی می جنگید.
او سرانجام در تاریخ ۱۳۶۶/۰۴/۲۹ در جزیره ی محنون از جام گوارای شهادت نوشید و مفقود گردید. سرانجام پس از سال ها باقی مانده ای از پیکر پاکش در پی تفحص کارشناسان در مناطق جنگی پیدا شد و در گلزار شهدای دامغان به خاک سپرده شد.
“راهش جاوید باد”
منبع : http://www.setareganeporfrough.ir/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%86%DB%8C/

This comment was minimized by the moderator on the site

وصیت نامه دیگری از شهید سید سعید هاشمی :
فرازهايي از وصيت‌نامه شهيد:
اين پيوستن مثل وصال عاشق به معشوق است. آخر تا کي جدا بودن؟ تا کي از معشوق دور بودن و در اين زندان ماندن؟ چه خوش است آزاد شدن از قفس و چه خوش است در سن جواني رفتن.
اي خدا! متشکرم که در اين سن مرا به پيش خود خواندي و نگذاشتي بيشتر در اين زندان بمانم. از شما متشکرم که مرا خوب تربيت کرديد و اگر از دست من ناراحت شديد مرا ببخشيد.
پدر و مادر عزيزم! فرزند خوبي براي شما نبودم ولي خوب مي‌گويند که لطف پدر و مادر و مثل و مانند ندارد. مي‌‌دانم که شما مرا مي‌بخشيد، چون از شما مهربانتر کسي نيست و بي‌علت نيست که مي‌گويند: « بهشت زير پاي مادران است. »
يکي از علت‌هايي که من و همرزماني که به جبهه مي‌آييم براي اين است که امام تنها نماند. پس اگر به شهادت رسيديم نکند که امام را تنها بگذاريد؛ زيرا، تنها گذاشتن امام مساوي است با روي گردان شدن از خداوند و نازل شدن بلا.
اي مردم عزيز! ما هم به اين نيت به جبهه آمديم که همچون مولاي‌مان امام حسين عليه‌السلام بجنگيم و زمان، زمان کربلاي ايران است و تاريخ عاشورا تکرار شده. پس بيايم سينه‌زني‌هايي را که در ماه محرم مي‌کنيم، به قلب‌هايمان انتقال دهيم و به جبهه بياييم، وگرنه در آن دنيا امام حسين عليه‌السلام جلوي ما را مي‌گيرد و مي‌گويد: « مگر شما همان نبوديد که براي من سينه‌ مي‌زديد، پس چرا فرزندم را ياري نکرديد؟ » ياري امام يادتان نرود.
نمي‌دانم وقتي كه وصيت‌نامه‌ام را مي‌خوانيد جسدم هست يا نه، ولي دوست دارم که مفقود باشم تا شايد فاطمه ‌زهرا سلام‌الله عليها آنهايي را كه مفقود هستند به بالين‌شان بيايد و به دادشان برسد؛ چون واقعاً با اين همه گناه که کرده‌ام مي‌ترسم که فشار قبر مرا در بر گيرد.
اي مردم! به ياد بياوريد تاريکي قبر را، بياد بياوريد فشار‌ها و زجرهاي قبر را و خدا يادتان نرود. در همه کارهايتان خدا را شاهد ببيند.
خواهر و برادر عزيزم! نمازهايتان را درست بخوانيد که حديث داريم اگر نماز قبول نشود کارهاي ديگر هم قبول نمي‌شود. من را يادتان نرود و دعايم کنيد.
منبع : http://r-alieasghar.blogfa.com/post/52

This comment was minimized by the moderator on the site

خاطره ایی از این شهید به نقل از احمد کشاورزیان – همرزم شهید
آماده شدیم برویم برای شناسایی، دیدیم جلوتر از ما آماده رفتن شده. گفتم: «با این کمر دردت توی برف و سرمای کردستان چطوری می خوای بیای؟، می دونستم حریفش نمی شم که نیاد. توجهی نکرد. راه افتادیم. از ارتفاعات گرده رش گذشتیم. شناسایی انجام شد موقع برگشت یکی از بچه ها با انفجار مین زخمی شد. گفتم: «با این وضع حالا چطوری می خواهیم از رودخونه رد بشیم.» هنوز حرفم تمام نشده بود که سعید مجروح را به دوش گرفت و جلو افتاد.
منبع : http://www.setareganeporfrough.ir/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C/

This comment was minimized by the moderator on the site

زندگی نامه مختصری از زندگی شهید سید سعید هاشمی :
شهیدسیدسعید هاشمی فرزند سید محمد در ۱۳۴۷/۱۰/۰۱ در شهر علی آباد کتول،از توابع استان گلستان چشم به جهان گشود. پدرش از کسبه ی شریف بود و از طریق یک مغازه و با زحمت فراوان زندگی خوب و آبرومندی را برای همسر و فرزندانش فراهم آورده بود. فضای زندگی شهید به گونه ای بود که والدین به تحصیل فرزندانشان اهمیت زیادی می دادند و شهید هم علاقه ی زیادی به درس و مدرسه داشت. او با جدیت و پشتکار مقاطع تحصیلی را پشت سر می گذاشت .او به این وسیله هم آینده ای روشن را برای خود ترسیم می نمود و هم زحمات پدر و مادر را جبران می کرد.
مقاطع ابتدایی و راهنمایی و بعد از آن دبیرستان با موفقیت کامل سپری شد و او موفق شد مدرک دیپلم خود را اخذ نماید.با اوج گیری جنگ تحمیلی عراق علیه کشورمان ، و حملات وحشیانه ی مزدوران بعثی در مناطق مختلف ، هموطنان عزیزمان روزهای بسیار سختی را پشت سر می گذاشتند.
بنابراین شهید هاشمی هم با مشاهده ی این وضعیت دیگر نتوانست به ادامه تحصیل و رفتن به دانشگاه فکر کند به همین علت به عضویت بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دامغان درآمد.
وی در تاریخ ۱۳۶۶/۰۵/۲۷ به جبهه ی نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در طول سه ماهی که در منطقه بود،در راه آزادی و استقلال میهن اسلامی و دفاع از هموطنانش از هیچ سعی و تلاشی دریغ ننمود
آخرین اعزام او در تاریخ ۱۳۶۶/۰۵/۲۷ به جبهه ی نبرد حق علیه باطل بود و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۶/۰۹/۲۸ در منطقه غرب ، عملیات نصر ۸ در اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید پس از تشییع در گلزار شهدای دامغان آرام گرفت.
منبع : http://www.setareganeporfrough.ir/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85/

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر