شاهد عینی دو انقلاب، انقلاب شاه و مردم، و انقلاب 1357
مطلب ویژه

12 دی 1398
Author :  
حکایت دو انقلاب هم زمان در استان فارس و بنادر

فهرست مطالب این پست :

1- مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات

2- از میمند فارس تا دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز

3- دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز و آشنایی با فعالین انقلابی شیراز 

4- انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید 

5- موضع روحانیت در خصوص اصلاحات ارضی

6-  اصول انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید

7- رفراندوم قوانین ششگانه انقلاب شاه و ملت

8- نقش آیت الله بروجردی در فضای سیاسی آن موقع

9- قیام 15 خرداد 1342 در شیراز

10 - تبعید آقای خمینی به خارج

11- انتقال به دانشگاه تهران و ادامه تحصیل در رشته حقوق

12-  پیوستن به دادگستری و تحصیل در امریکا 

13- خاطرات دوره حضور در دادگستری و تبعید آقای جنتی در اسدآباد

14- نقش دادگستری در پرونده های سیاسی در آن زمان

15- ایجاد خانه های انصاف و شورای داوری

16- خوانین جنایتکار و یاغیان زمان اصلاحات ارضی، انقلابیون بعد از انقلاب!

17 - پیشاهنگی

18- دستگیری و یا احضار در زمان شاه

19- آقای خمینی با مشی مسلحانه مخالف بود

20- عکس هایی تاریخی از شیراز 

21 - پاورقی ها و توضیحات اضافی

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات

1- مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات

وقتی از شیراز و استان پارس (فارس) می گوییم، مهمترین نکته ایی که به ذهن متبادر می گردد، یک دنیا تاریخ است که بر گرده سرزمین پارس برای ایران و ایرانی به یادگار مانده است، و شاید بتوان گفت، بدون آن سرزمین، ایران معنی و موجودیتی نخواهد داشت، و با وجود پارس است که به رغم چپاول سرزمین ما و جدایی های دردناکی که از شمال و جنوب، غرب و شرق، از این سرزمین آریایی صورت گرفت، همچنان ایران، ایران مانده است.

چراکه فرهنگ و ادب پارسی با بزرگانی چون سعدی و حافظ به اوج خود رسید، و یا قسمت عمده تاریخ ایران در این سرزمین به یادگار مانده است؛ که خود به قوام سرزمینی و شناخت فرهنگ ایران کمک شایان توجهی داشته اند،

نکته ی طنزی که از دوست شیرازی ام مرا به یادگار مانده که حکایت از تنبلی این مردم دارد که : "اگر به یک شیرازی آدرسی نشان دهید که دور و دراز باشد و او در راهنمایی مجبور شود، با نوعی درخواست از شما می گوید، "نمی شود به این آدرس نروید؟!!" اما این همه مفاخر که در تاریخ معاصر و قدیم این ایالت بزرگ و  برجسته برخواسته اند، هرگز با شهرت تنبلی این قوم همخوانی ندارد،

حکیم ملاصدرای شیرازی (در فلسفه)، سیبویه (در نحو عربی)، ابن مقفع (در استاد ترجمه متون قدیم به عربی از پارسی)، ابو اسحاق استخری (در جغرافیا)، نصرالله منشی (مترجم کلیله و دمنه)، قطب الدین شیرازی (پزشکی)، منصور حلاج (عرفان)، حسین بهزاد (نقاشی)، سیمین دانشور (نویسنده)، شهید سرلشکر خلبان عباس دوران، لطفعلیخان زند، کریمخان زند، و... را نمی توان در تنبلی پرورش داد؛

و انسان آنگاه آزار می بیند، که همین جزیره بحرین تا سال 1970 یکی از اجزای استان پهناور "فارس و بنادر" بود که اکنون حتی مردم 50 سال به بالای این جزیره ایرانی، در اوراق هویتی خود محل صدور، شیراز را دارند، ولی این پاره تن ایران در یک معامله سیاسی از مام میهن جدا افتاد.

اما آنچه مرا به نگارش این پست نسبتا بلند ترغیب کرد، و به دریافت و نگارش خاطرات انسانی فرهیخته که زندگی اش، خود برگی کامل از تاریخ معاصر ماست، و بن مایه یک فیلم بلند هنری می تواند باشد، تضادها در جریانات سیاسی شیراز در دوره چند دهه اخیر است،

از سویی جریانی در آنجا آنقدر قدرتمند است که می تواند، به خاطر عدم همسویی سیاسی، حتی نایب رییس مجلس شورای اسلامی (دکتر علی مطهری و فرزند شهید مطهری) را از سخنرانی در شیراز باز دارد، و از سوی دیگر مردم شیراز در خیزش عجیب و وسیع مردم ایران در آبانماه 1398 از شگفتی آفرینان بودند، لذا وقتی یکی از دوستان عزیز و کوهنوردم پیشنهاد داد که شنونده خاطرات او از جریانات انقلاب 1342 در این شهر باشم، و خود مشتاق تر به شنیدن آن بودم، و آنرا شایسته ثبت دیدم.

راوی این خاطرات فردی است که در اوج دوران محمد رضا پهلوی، پله های ترقی تحصیلی و شغلی و... را یک به یک با سعی و تلاش و با تکیه به ظرفیت های موجود در سیستم وقت، طی نموده و به مقامات و مدارج بالای شغلی و تحصیلی دست یافته اند، و در اثر همنشینی با بزرگان انقلاب، تا آخرین روزهای پیروزی آن را همراهی، و اکنون حامل خاطراتی دست اول از منابع و سورس های (Source) اصلی انقلاب در منطقه خود (آیت الله بهاالدین محلاتی، آیت الله دستغیب شیرازی، ناصرخان و خسروخان قشقایی)، تهران (دکتر علی شریعتی، احمد جنتی) و در امریکا (ابراهیم یزدی و انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی مقیم امریکا) بوده است. خاطراتش برای من که شنیدنی و درس آموز بود.

صحنه به دار آویختن عارف نامی سرزمین پارس جناب منصور حلاج

از میمند فارس تا دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز

2- از میمند فارس تا دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز :

من اهل میمند فارسم، که تقریبا در هیجده فرسخی جنوب شرق شیراز قرار دارد، و جزو شهرستان فیروزآباد می باشد. آن موقع میمند تا کلاس نهم، یعنی تا "سیکل اول" را در خود داشت، و هر دانش آموزی که قصد ادامه تحصیل در مقطع "سیکل دوم" را داشت باید به شیراز می رفت.

در دوره ایی که وارد دبستان شدم، ما روحانی پیشکسوتی در میمند داشتیم که از شیراز آمده بود، به نام حاج غلامحسین ناطق احمدی، که الان فوت کرده اند، و نمازها را به جماعت در مسجد به امامت ایشان می خواندیم، و لذا ایشان مرا دیده، با روحیات من آشنا شده، به مرحوم پدرم سفارش کرده بود که مرا نزد ایشان برای طی دورس دینی بفرستد.

مرحوم پدرم هم از شیراز کتاب "جامع المقدمات" برایم تهیه کرد، و من هنگامی که شاگرد دبستان بودم، بعد از نماز صبح در مسجد با برخی دیگر می ماندیم، تا آفتاب روز پهن شود، نزد ایشان این کتاب را که قسمتی از آن فارسی و قسمتی عربی بود، فرا می گرفتیم. ایشان خیلی آدم خوبی بود، بعد از جامع المقدمات، کتاب "شرح قطر" را که دیگر کاملا عربی بود، را نیز نزد ایشان خواندم، که موضوع این کتاب هم صرف و نحو عربی است، این کتاب چاپ کشور مصر بود.

بعد از این دو کتاب رفتیم سراغ کتاب "سیوطی" که باز هم در صرف و نحو زبان عربی است و یکی از علمای اهل سنت این مبحث را به شعر در آورده است. اما با رسیدن به این کتاب مقطع سیکل اول من تمام شده و در آزمون ورود به دوره دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز قبول شدم.

اینجا در دو راهی گیر کردم، که مرحوم پدرم می گفت : "برو دانشسرا"، و از جهتی می توانستم دروس حوزوی را ادامه دهم، آقای ناطق احمدی می فرمودند، "می خواهی بمانی بمان و ادامه بده"، ولی وقتی تصمیم مرا به رفتن به دانشسرا را دید، گفت، شما "علی بن یقطین" خواهی شد. این یعنی شما قرار بود که در حوزه بمانی، ولی حال که می روی آینده تو علی بن یقطین [1] است.

استان فارس در آن موقع (اول دهه 1340)، بسیار وسیع و استان "فارس و بنادر" نام داشت، که شامل قسمتی از استان کهگیلویه و بویر احمد، کل استان بوشهر، قسمت زیادی از بخش غربی استان هرمزگان و بنادر و جزایر خلیج فارس بود. آن موقع سیستم آموزش و پرورش ما دو مرحله داشت، سیکل اول، و سیکل دوم، و این سیستم جدید دبیرستان دوره اول و دوم، که اکنون دوباره راه افتاده است در واقع بازگشت به همان سیستم آموزشی آن دوره است. سیکل اول که تا کلاس 9 بود و سیکل دوم که تا کلاس 12.

آن موقع ها جریان تربیت معلم استان ها به این صورت بود که هر منطقه و شهری برای خود سهمیه خاص داشت و بعد از پایان سیکل اول، دانش آموزان متقاضی شغل آموزگاری به دانشسراهای مقدماتی می رفتند، و در این دانشسراها، برای تدریس در مقطع دبستان تربیت می شدند.

و دانشسرای عالی هم که فقط در تهران مستقر بود، دبیر برای دبیرستان های کل کشور تربیت می کرد. همین دانشگاهی که الان به اسم دانشگاه خوارزمی شده، و در خیابان شهید مفتح (روزولت سابق) تهران قرار دارد، که در آن موقع، محل دانشسرای عالی ایران بود.

شهرستان فیروزآباد آن موقع 5 نفر در دانشسرای مقدماتی شیراز سهیمه داشت. که برای جذب این 5 تن، امتحان کتبی در محل و شفاهی و مصاحبه در شیراز برگزار می شد، سال 1340 بود که من نیز در این آزمون شرکت کردم و قبول هم شدم، و بدین ترتیب از جمله دانش آموزان دانشسرای مقدماتی استان فارس و بنادر در شیراز شدم.

kkk

3- دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز و آشنایی با فعالین انقلابی شیراز :

بالاخره در سال 1340 وارد دانشسرای مقدماتی شیراز شدم، و با توجه به سابقه ایی که در ارتباط با مسجد و روحانیت در میمند داشتم، در شیراز هم در جستجوی مسجدی بودم که نماز را در آن اقامه کنم، بعد از تحقیقات مختصری متوجه شدم که دو مسجد سرشناس در شیراز هست که در یکی حاج شیخ بهاالدین محلاتی پیشنماز بودند، و دیگری مسجدی که آقای سید عبدالحسین دستغیب شیرازی، همین که شهید شدند، پیشنمازش بودند،

آقای دستغیب در "مسجد جامع عتیق" شیراز نماز می خواندند، که در نزدیکی های شاهچراغ است، و گفته می شود این مسجد در زمان سلجوقیان ساخته اند. اما آقای شیخ بهاالدین محلاتی در مسجد "مولا" نماز می خواندند که این مسجد به محل سکونت من نزدیک تر بود. لذا در دوره دانشسرا من در جماعت آیت الله محلاتی نماز می خواندم. خدا ایشان را رحمت کند، ماه رمضان ها در مسجد شیر گرم می کردند و در استکان های کمر باریک با شکر بین نماز مغرب و عشا به مردم نمازگزار می دادند، تا روزه خود را افطار کنند.

منزل ایشان هم در کوچه کنار مسجد که به آن "گود عرب ها" می گفتند قرار داشت، که نزدیک خیابان لطفعلی خان زند است، آقای شیخ بهاالدین محلاتی مرجع تقلید بود، چرا که وقتی من از میمند به شیراز می آمدم، کسانی وجوهات خود را به من می دادند تا به ایشان برسانم، ایشان علم زیادی داشت، و بزرگترین عالم شهر شیراز به لحاظ علمی بودند، ولی اهل سخنرانی و منبر نبودند، فقط سه شنبه شب و چهارشنبه شب در منزلش جلسه تفسیر قرآن داشتند، که من هم در آن شرکت می کردم، و یادم نمی رود که در منزل هم چای درست می کردند و به شرکت کنندگان در همین استکان های کمر باریک چای می دادند.

kkk

4- انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید :

سال 1340 همزمان شروع جریانات انقلاب شاه و مردم، و یا همان انقلاب سفید [2] است؛ در این زمان آقای خمینی هم فعال شده بودند و اعلامیه های شان می آمد، و در این مسجد به دست ما هم می رسید، و من که آن موقع ها در کلاس ده و یازده مشغول به تحصیل در دانشسرا مقدماتی بودم، این اعلامیه ها را به میمند هم می بردم، و به آقای غلامحسین ناطق احمدی و مرحوم پدرم هم نشان می دادم،

یادم هست روزی یکی از این اعلامیه ها را به مرحوم پدرم دادم، ایشان همینطور که لب حوض نشسته بود، گفت این چی هست؟، گفتم اعلامیه آقای خمینی است، پدرم گفت چه می خواهد بکند، گفتم می خواهد بیاید جای شاه بنشیند، پدرم گفت این که می خواهد بیاید جای شاه بنشیند، دست هایش پینه بسته است یانه! گفتم نه ایشان مجتهد است و درس خوانده دینی است، و اهل کار کشاروزی و... نیست. سرش را بالا انداخت و گفت نوچ، یعنی بدرد این کار نمی خورد. پدرم در این سال ها حدود 50 سال سن داشت و با سواد بود.

در این موقع بحبوحه انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید بود که یکی از بندهای مهم این انقلاب جریان "اصلاحات ارضی" بود، که تغییرات و اصلاحات اساسی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در جامعه ایران محسوب می شد، چرا که قبل از این، ساختار جامعه ایران بر اساس نظام فئودالی، یا همان خان و خانبازی، و مالک سالاری، و عرصه داری زمین بازها و خانسالارهاست، و این نقطه عطفی در تاریخ ایران خواهد شد. خانسالاری، و یا مالک سالاری در ایران به معنی فئودالیته می باشد، و خان ها، و مالکین بزرگ آب و زمین در واقع مالک همه چیز و و حتی آدم هایی بود که بر آن زمین کار می کردند.

نقش مهم اصلاحات ارضی، که یکی از بندهای انقلاب سفید شاه بود، فئودالیته و خانسالاری ها را از بین می برد. مدیر و مبدع بحث اصلاحات ارضی فردی بود به نام آقای دکتر حسن ارسنجانی [3] که خدا بیامرزدش، وقتی مدیر بخش کشاورزی کشور شد، این بحث را پیش برد، گفته می شد که ایشان تفکر چپ داشته، و بر تز اصلاحات ارزی بسیار مسلط بود، او همچنین در توجیه اقدامات خود بسیار موفق بود، ایشان سخنوری توانا، در توجیه فواید این طرح بود و سخنانش که از رادیو پخش می شد، فغان و غوغا می کرد.

آقای ارسنجانی هم اهل همین منطقه ماست، اهل میمند که از این اقدام شاه مطلع شدند، نسبت به شاه با دید بسیار تحسین آمیزی نگاه می کردند، و البته این کار شاه خیلی قابل تحسین هم بود، ما یک شاعری در میمند داشتیم که کشاورز بود، خیلی سواد هم نداشت، اما فی البداهه شعر می گفت. اسمش آقای عباس افغانی بود، اگر دیوان شعرش را مخفی نکرده باشند، اشعارش اکنون هم باید باشد، او هم در همین جریان اصلاحات ارضی یک قصیده بلند و حماسی در 5 الی 6 صفحه در مدح این عمل انقلابی سروده بود، فقط بیت آخرش را به یاد دارم که می گفت :       این سروده است پور دهقانی       نامش عباس و شهرتش افغانی

ایشان یکبار هم قصیده ایی را نوشته بود که به من داد و گفت : "می روید شیراز این را بدهید به روزنامه پارس [4] آن را چاپ کنند." این روزنامه در آن زمان خیلی مشهور بود، مدیرش خدا رحمتش کند فردی بود به نام آقای شرقی [5] که روزنامه را در کاغذ اعلا چاپ می کرد، البته آقای شرقی از پیش از این نیز مرا می شناخت، و آن هم به واسطه آقای غلامحسین ناطق احمدی در میمند بود،

میمند منطقه عطر و گلاب و... است و وقتی من به شیراز می آمدم آقای ناطق احمدی از این شیشه های عطر به من می داد که به دوستان و آشنایانش بدهم، مثلا سفارش می کرد که این را بده به این، و آن را بده به آن، یکی از این ها، خود آقای شرقی بود که من از این عطرها برای ایشان برده بودم؛ که وقتی به ایشان دادم بو کرد و گفت "به به، چقدر خوب"، البته من متوجه نشدم که این شعر را چاپ کرد یا نه، ولی من آن را به آقای شرقی رساندم. دنبال این کارها هم نمی رفتم، و بیشتر سرم به درسم بند بود.

در این مدت من بین میمند و شیراز حالت پیک را پیدا کرده بودم، از این طرف اعلامیه های آقای خمینی را برای اهل میمند می بردم، و از آن طرف هم محموله های اهل میمند را برای شیرازی ها می آوردم (از جمله همین قصیده های غرا که در شان و مدح اصلاحات ارضی سروده شده بود، و یا عطر، وجوهات و...). آغاز اجرای اصلاحات ارضی در استان فارس و بنادر، باعث شلوغی و به هم ریختگی های زیادی شد.

فئودال ها و خوانین قشقایی و زمین دارها، و ملاکین بزرگ، اوضاع این استان را بهم ریختند، و استان فارس را خیلی ناامن کردند، آنقدر ناامن کردند که شاه بیچاره مجبور شد راسا اقدام کند، او در ابتدا فورا سپهبد ورهرام [6] را به مقام استاندار فارس و بنادر انتخاب کرد، و اسدالله علم  [7] را که نور چشم شاه بود، را نیز به ریاست دانشگاه شیراز انتخاب کردند، سپهبد ورهرام اهل آذربایجان غربی بود، و خیلی شهرت داشت. شاه سپهبد مین باشیان را نیز به فرماندهی "ارتش جنوب" انتخاب کرد که مرکز این ارتش در شیراز قرار داشت، تا این تیم بتوانند امنیت را برقرار کنند.

شما نمی دانید که چقدر آدم کشته شد، تا این اصلاحات ارضی در استان فارس و بنادر اجرا شد، اولین رییس اداره اصلاحات ارضی، آقای مهندس ملک عابدی بود، که رییس این اداره در شهرستان فیروزآباد انتخاب شد، اما او را خوانین و ایادی آنها در محل "تنگآب" (در مسیر فیروزآباد) ترور کردند، شاه که از این جریان باخبر شد، خود به شیراز آمد، این خیلی اهمیت داشت و خوانین شیراز داشتند مقابل تصمیم اصلاحات ارضی شاه مقاومت می کردند،

شاه در همین میدانی که الان فکر کنم ولیعصر نام دارد، و آن موقع میدان ولیعهد بود، برای مردم شیراز سخنرانی کرد، البته شاه مثل روحانیت سخنور نبود، ولی تمام مدارس را تعطیل کردند و در این میدان جمعیت موج می زد، او بالای مکانی که به سخنرانی اش اختصاص داده بودند رفت و شروع به صحبت کرد، همین جمله را من از سخنرانی ایشان به یادم دارم که گفت :  "من به این هایی که مهندس ملک عابدی را کشتند توصیه می کنم، اسلحه های خود را زمین بگذارند، و از حالا به بعد بروند بیل به دست بگیرند، و من تکفل بچه ها و خانواده ی مهندس ملک عابدی را تا آخر عمر قبول کردم." البته من نمی دانم در نهایت شاه با این خانواده چه کرد و چی شد، ولی می خواستم با این مقدمه شدت آشوب در استان فارس و بنادر را که در اثر مقاومت خوانین و ملاکین بزرگ مقابل اصلاحات ارضی ایجاد شد را بگویم.

آن موقع در شیراز حمام خصوصی در منازل نبود، خوب یادم هست که این یاغی ها چقدر از این ارتشی های و نیروهای ژاندارمری بیچاره را کشتند، یک بار صبح، وقت مناجات که عازم حمام بودم یک ماشین کُمانکار بزرگ ارتشی پر از لباس های خونی و لابد جسد نظامیان بود را خودم دیدم که می آمد، خدا می داند چقدر از نظامیان و ژاندارم های بیچاره در این جریان اصلاحات ارضی، توسط خوانین و ایادی یاغی آنها کشته شدند.

در همین جریانات که ارتش مشغول ایجاد امنیت بود، همین خوانین در یکی از شهرستان های استان فارس و بنادر، یک سروان ارتش را پوست کنده بودند، که جسد این سروان را در وسط "مرکز پیاده شیراز" دفن کردند، و روی قبر او هم آرامگاه خوبی ساختند، نمی دانم الان هم هست یا نه، ببینید که چه اوضاع و احوالی بود، برای استقرار امنیت؛ خوانین همه مسلح بودند، یک چیزی می گویم و یک چیزی می شنوید!!!.

ارتش و ژاندارمری خیلی کشته داشت، تا اصلاحات ارضی اجرا شد، جاهای دیگر کشور هم مشکلاتی برای اجرای اصلاحات ارضی بود در طی آن زمین را از خوانین و ملاکین عمده گرفته و بین کشاورزان تقسیم می کردند، ولی هیچ جای کشور به اندازه شیراز مشکلدار نبود. مشکل شیراز هم این بود که خوانین ایل قشقایی، تحریک می کردند و این مسایل پیش می آمد.

این فضای سال های 1340 تا 1343 بود، که از یک طرف کشتار یاغیان و خوانین از ارتش و ژاندارمری بود، و از سوی دیگر سعی دولت برای برقراری امن و اجرای قانون اصلاحات ارضی.

kkk

5- موضع روحانیت در خصوص اصلاحات ارضی :

 مرحوم آقای خمینی (ره) در سال 1340 پیرامون موضوع اصلاحات ارضی سکوت اختیار کرده بودند، نه می گفتند خوب است، نه می گفتند که بد است، ایشان آدم سیاسمدار و فهمیده ایی بودند، فقط به صورت کلی به موضوع "اسلام در خطر است" اشاره می کردند، آن موقع این خوانین به همه چیز دست زدند تا اصلاحات ارضی صورت نگیرد و زمین ها بین مردم تقسیم نشود، و همان حالت فئوالی باقی بماند، اما موفق نشدند، حتی بعد از انقلاب هم آنها دست از اقدامات خود علیه قانون اصلاحات ارضی بر نداشتند، و قصد داشتند با توسل به روحانیت، طرح و قانون اصلاحات ارضی را متوقف و ملغی کنند، ولی موفق نشدند.

اصلاحات ارضی کار صد در صد درستی بود و کسی جرات ملغی نمودن آن را هم نداشت. کار بسیار درستی بود، ولی البته مشکلش این بود که کافی نبود، آنطوری که من مطالعه کردم این طرح الهام گرفته از کلخوز های [8] شوروی و کیبوتص های [9] سیستم اسراییلی در تقسیم و بهره برداری از زمین الهام گرفته بودند. البته شاه به کشاورزان سند این زمین ها داد و اولین بارش، شخص شاه به شهر مراغه رفت و به کشاورزان آنجا سند زمین هایی که تقسیم کرده بودند، را اهدا کرد. لذا در عین عدم کپی برداری، از تجربیات سیستم ها امتحان شده در شوروی و اسراییل استفاده شده بود.

روحانیت هم با این وضع کنار آمده بود، اما در دل خود با آن مخالف بودند، ولی بعد از انقلاب روحانیت مردم را به شک و وسواس انداخته بودند، که این زمین ها غصبی است یا نه؟، حلال است یا حرام؟، نماز در آن درست است یانه؟ و... در حالی که این زمین ها مال خوانین و ملاکینی بود که در تهران و شهرهای بزرگ مقیم بودند و از اینجا بر زمین و اهلش خدایی می کردند. اما برخی از روحانیون توصیه می کردند که بروید و رضایت مالکین (خوانین و ملاکین) را بگیرید،

یک دوستی داشتم که دکتر چشم بود و زمین هایش مشمول قانون اصلاحات ارضی در اطراف کاشان و دلیجان شده بود، ایشان بعد از انقلاب یک بار یک بسته هزارتایی 50 تومانی های نو را به من نشان دادند، و می خندیدند که، از همین کشاورزان گرفته بود، ظاهرا خود کشاورزان به ایشان داده بودد تا نمازشان بر زمین هایی که شاه بین آنان تقسیم کرده بود، صحیح باشد.

یکبار هم خودم از همین رادیو معارف شنیدم که، فردی زنگ زده بود که حساب نماز بر زمین هایی که از طریق اصلاحات ارضی به دست کشاورزان رسیده است چیست؟، و نماینده یکی از مراجع می گفت، "بروید با مالک مصالحه کنید." این در حالی بود که این قانون همچنان برقرار است، و جمهوری اسلامی و شورای نگهبان هم آن را بعد از انقلاب ملغی نکرده است.

در خصوص مخالفت با قانون اصلاحات ارضی خان ها و ملاکین آشکارا مخالف بودند و هرکار از دست شان آمد کردند تا این قانون عملی نشود، ولی روحانیت در باطن و مخفیانه با آن مخالف بود، ولی ابراز نمی کردند. روحانیت از طرفی نمی خواست که با خان ها و فئودال ها یک کاسه شود، و از سوی دیگر نمی خواست مقابل خواست مردم که بر اصلاحات ارضی اصرار داشتند، قرار گیرد، روحانیت مانده بود، اگر مخالفت نمی کرد با خان ها و فئودال ها طرف می شد، و اگر مخالفت می کرد با مردم مواجه می شد، لذا در باطن مخالف بودند، و در ظاهر بر انقلاب شاه و مردم سکوت کرده و به صورت کلی می گفتند این رژیم امریکایی است و مخالف اسلام است.

خان ها و فئودال ها با یاغیانی که اجیر می کردند، ناامنی ایجاد می کردند؛ لذا دادرسی ارتش اگر این ها را به چنگ می آورد شدیدا مجازات و یا اعدام می کرد، جنگ اعلام شده ایی بود، و وقتی درگیری آغاز می شد از همدیگر سخت می کشتند.

kkk

6- اصول انقلاب شاه و مردم و یا انقلاب سفید :

انقلاب شاه و مردم شش اصل داشت، که یکی از آن اصلاحات ارضی بود، که زمین ها را از خوانین و زمین داران بزرگ می گرفت، و بین مردم عادی و کشاورزان بی زمین تقسیم می کرد، اصل دیگرش ملی شدن آب ها بود، اصل دیگر آن ملی شدن جنگل ها و مراتع؛ اصل دیگر آن تاسیس "سپاه دانش" بود (همین نهضت سواد آموزی امروزی و با اهداف و دستورات بیشتری)، از اصول دیگرش تاسیس "سپاه بهداشت" بود؛ اصول دیگرش تاسیس "سپاه ترویج آبادانی" بود (تقریبا همین کاری که جهاد سازندگی می کرد).

kkk

7- رفراندوم قوانین ششگانه انقلاب شاه و ملت :

این شش اصل را شاه به رفراندوم گذاشت، من که به شیراز آمدم، همانگونه که گفتم مثل میمند، در مسجد مولا، مسجد نو، و مسجد جامع عتیق شیراز پای منبر علمای مبارز از جمله آیت الله بهاالدین محلاتی، آیت الله سید عبدالحسین دستغیب شیرازی و مجد الدین مصباحی بودم، یعنی نماز را اکثرا در مسجد مولا می خواندم، و در دروس تفسیر قرآن آقای بهاالدین محلاتی شرکت می کردم، و شب های جمعه هم بعد از پایان نماز مغرب و عشا، آقای محلاتی جلو می افتادند و ما هم به دنبال شان، یک شب جمعه مسجد جامع عتیق برای سخنرانی آقای دستغیب می رفتیم، و یک شب جمعه در میان هم، نمازگذاران دو مسجد مولا و عتیق می رفتیم مسجد نو، که در آنجا واعظی به نام (فکر کنم اسم کوچکش مجد الدین) مصباحی [10] سخنرانی داشت، که مشابه و قرینه آقای فلسفی در تهران بود، که او هم علیه رژیم و شاه سخن می گفت.

ما آن موقع ها بین دوراهی فکری بودیم، از یک سو امثال آقای محلاتی، دستغیب، مصباحی در حالی که از اصلاحات ارضی نامی نمی بردند، می گفتند شاه بیخود می کند، شاه چکاره است که این کند، و از سوی دیگر کار شاه را کاری درست و در خدمت به مردم می دانستیم؛ لذا بین دو راهی گیر کرده بودیم.

روحانیت کلی گویی می کرد، بدون اسم بردن از اصلاحات ارضی شاه، آنرا محکوم می کرد، مخالف صد در صد رژیم بودند، ولی نمی توانستند به صراحت بگویند. یعنی اگر مخالفت مصداقی می کردند، آبروی آنها نزد مردم می رفت، چرا که اصول انقلاب سفید شاه و مردم، خیلی خوب و پر منفعت برای مردم بود، و توسعه و پیشرفت را برای مردم و کشور به ارمغان می آورد، و هیچ جایی برای مخالفت نداشت، لذا این ها به صورت کلی حرف می زدند و شاه را، به جای کارهایش، محکوم می کردند، که "این وابسته به امریکاست"، و وارد جزییات نمی شدند.

 حالا ما به عنوان یک فرد نزدیک به آنها، در همین کلی گویی ها گیر کرده بودیم، از یک طرف منبر آقای دستغیب می رفتیم که خدا رحمتش کند، آنقدر خوب حرف می زد که یادم نمی رود، موقعی که می خواست اسم دولت را بیاورد، نه اسم شاه، نه اسم نخست وزیر و... می برد، و می گفتند "هیات ضّاله مُضِّله حاکمه"،

ما تحت تاثیر این سخنرانی ها بودیم، از آن سو هم تحت تاثیر درستی کار شاه، 6 بهمن بود که شاه این اصول ششگانه که بعد دوازده گانه شدند را، در معرض رای مردم قرار داد، و رفراندوم برگزار کرد تا خود مردم اجرا و یا عدم اجرای آن را تصمیم بگیرند، و ما همه به صورت جمعی از دانشسرا عازم حوزه رای گیری شدیم، آقای بهاالدین حمیدی رییس دانشسرا مقدماتی هم همراه ما بودند،

محل رای دبستان باقری بود، همان نزدیک دانشسرای مقدماتی، من در دوراهی گیر کرده بودم، از یک طرف می گفتند این رای دادن حرام است و از سوی دیگر هم رادیو می کوبید که بروید رای بدهید مثل الان، انگار تاریخ داره دوباره تجدید می شود، که یک عده می گویند رای ندهیم، و صدا و سیما هم می گوید بروید رای بدهید.

ولی هر کاری کردم و هرچه با خود کلنجار رفتم، نتوانستم خود را راضی کنم که رای دهم، ولی تو صف بودیم و به سمت حوزه رای گیری می رفتیم، خدا رحمتش کند آقای حمیدی، رییس دانشسرا هم بود، من کنار ایشان رفتم، گفت چیه؟ گفتم آقای حمیدی من کراهت دارم بیایم رای دهم، و من تنها آدمی بودم که در آن جمع بزرگ که راضی به رای دادن نشدم، گفت مشکل شما چیه، و من توضیح دادم، و خودش هم می دانست که شیراز چه خبر است.

گفت تا درب دبستان بیا، ما که رفتیم داخل، تو از آن طرف برو و داخل حوزه رای گیری نیا، و من هم همین کردم، و آقای حمید و صف بچه های دانشسرای مقدماتی رفتند داخل، و من از این کنار رفتم و داخل مدرسه نشدم، و به طرف بازار وکیل راه خود را ادامه دادم، و رای ندادم، و آنها رفتند رای دادند، همه با رضایت به این رفراندوم موافق و آری رای داند، ولی من حتی نرفتم مخالف رای بدهم، چون فکر می کردم ممکن است در بیاورند که کی مخالف رای داده است.

من که تحت تاثیر حرف های آقای دستغیب و مصباحی، در یک دو راهی ماندم و رای ندادم، خدا به وسیله این آقای حمیدی ما را نجات داد.

در دانشسرا من به لحاظ نمره علمی، نفر اول شدم و آقای حمیدی هم مرا دوست داشت. ولی می توانم بگویم که در شیراز همه رای دادند، و موافقت خود را با مفاد قانون انقلاب شاه و مردم اعلام کردند. مثل همین رفراندوم سال 1358 خود ما، که همه به آن رای "آری" دادند. شاید از آن هم شدیدتر آری گفتند. مردم سر می شکستند که بروند و آری رای بدهند. استقبال زیادی کردند. آنقدر استقبال بالا بود که کسی جرات مخالفخوانی نمی کرد، کسی اگر مخالفت می کرد، مردم به عقل او می خندیدند.

لذا در این شرایط بود که امثال آقایان دستغیب، مصباحی و... وارد جزییات مخالفت با قوانین انقلاب سفید نمی شدند، و فقط به صورت کلی می گفتند "این رژیم وابسته امریکا و اسراییل است". صراحتا این مساله در اعلامیه ها و سخنرانی ها گفته می شد، در آن زمان، سخن از رفتن رژیم نبود، و در این سال های 40 تا 43 گفته می شد که شاه باید امریکا و اسراییل را بیرون کند، و حرف روحانیت را بشنود، اما مخالفت مصداقی با قانون اصلاحات ارضی و... نمی کردند.

kkk

8- نقش آیت الله بروجردی در فضای سیاسی آن موقع :

تا آیت الله بروجردی زنده بودند، [11] شاه جرات نداشت این برنامه را اجرا کند، من این مطلب را از شاه نخوانده ام، ولی می گویند از ایشان سوال کردند که به چه جهت این برنامه ها را قبل از 1340 اجرا نکردی؟، گفته بود تا آقای بروجردی بود نمی توانستم، آقای بروجردی خیلی در بین مردم طرفدار داشت، وجوهاتی که آیت الله بروجردی از سراسر ایران، و داخل و خارج دریافت می کرد، شاید از بودجه یک دولت هم بیشتر بود،

خودم وقتی از میمند می آمدم، مردم وجوهات خود را به من می دادند که به نماینده ایشان بدهم، البته من که چیزی نداشتم، تا به عنوان وجوهات بدهم، اما برای رساندن این وجوهات که می رفتم، آقای حاج اصغر آقای حاج مهیا نماینده آیت الله بروجردی بودند، و در کاروان سرای مشیر، دفتر داشت، وقتی می رفتم وجوهات مردم را تحویل بدهم، باید کلی توی صف می ایستادم تا نوبتم بشود و وجوهات مردم را تحویل بدهم؛ اینطور مردم اعتقاد داشتند.

پیرزنی بود که در میمند چهارتا مرغ داشت که تخم می گذاشت، خمس آن را جدا می کرد و به عنوان درآمد سال به آیت الله بروجردی می داد. البته آیت الله بروجردی میانه اش با شاه خوب بود، و هرچی آقای بروجردی می گفت شاه گوش می کرد، خیلی شاه و ایشان با هم رفت و آمد داشتند و خوب بودند، و روابط هم خوب بود. لذا شاه گفته که بدون اجازه آقای بروجردی من نمی توانستم کاری کنم؛ شاید ایشان هم اجازه این کار (اجرای اصول ششگانه انقلاب شاه و مردم) را نمی داد (ولله اعلم)؛

آقای بروجردی سال 1339 یا 1340 فوت شدند، تا فوت شدند اعلامیه آقای خمینی آمد، قبل از آن یک اعلامیه هم از آقای خمینی نمی آمد. آقای بروجردی که فوت شدند، آقایان گلپایگانی، شریعتمداری، خمینی و... توقع داشتند که شاه پیام تسلیت رحلت آیت الله بروجردی را خطاب به آنها بنویسد، و ارسال دارد، شاه هم این کار را نکرد، پیام تسلیت را برای آیت الله سید محسن حکیم در نجف ارسال داشت، که این اقدام شاه باعث کدورت آقایان در قم شد.

نظر شاه هم حساب شده بود، که به این طریق می خواست مرجعیت را از قم به نجف منتقل کند. از این جهت به حوزه قم برخورد، اما نمی توانستند چیزی بگویند، چرا که آیت الله حکیم واقعا هم مرجع اعلم زمان بعد از آقای بروجردی بودند، رساله های آقای حکیم قبل از این هم به میمند ما می آمد، و مشهور بود.

لذا اعلامیه های آقای خمینی بعد از فوت آقای بروجردی تند تند می آمد، شاه اگر به آقای حکیم پیام نمی داد یا باید به آقای خمینی، یا مرعشی، یا گلپایگانی و یا به آقای شریعتمداری، و یا به هر چهار نفر آنان پیام می داد، البته آقای خمینی به لحاظ موقعیت در آن موقع از این سه تای دیگر پایین تر و در رده چهارم قرار داشتند.

آقای خمینی از مراجع بودند، ولی می خواستند که کسی اسم او را نفهمد، من وقتی آقای بروجردی فوت شدند در میمند بودم، در تمام ایران حتی روستاها برای رحلت ایشان مجلس ختم گرفتند، من آن موقع بچه بودم و چراغدار آقای شیخ غلامحسین ناطق احمدی روحانی ارشد میمند و چند تا از رفقایش بودم، چراکه در میمند برق نبود و شب که جایی می رفتند من چراغ دار جلوی راه آنها بودم، به حرف های ایشان در مسیر گوش می دادم، در یک مورد از مرجع بعد از آقای بروجردی سخن می گفتند، و اسم این چهار نفر را بعلاوه آقای حکیم را می بردند.

 بحث آقای میرزا آقای استهباناتی و آقای عبدالهادی شیرازی هم بود ولی بیشتر صحبت از آن چهار نفر بود. خلاصه اعلامیه های آقای خمینی بعد از فوت آقای بروجردی تند و تیز می آمد، و همینطور من در شیراز در جریان جلسات آقایان دستغیب و مصباحی بودم،

kkk

9- قیام 15 خرداد 1342 در شیراز :

 15 خرداد 1342 من دانشسرای مقدماتی تربیت معلم شیراز را تمام کردم، و نتایج امتحانات آمده بود و من شاگرد اول استان در دانشسرا در کل استان شده بودم، که مزایایی هم داشت، و این همان موقعی بود که من می خواستم برگردم میمند، اما باید قبل از آن یک چیزهایی از شیراز می خریدم و به عنوان سوغات می بردم، مثلا ماهی های خوبی از بوشهر می آوردند که می شد برد میمند، شیرینی، یا مرکبات و... آمدم که این ها را از بازار تهیه کنم و برگردم میمند، اما وقتی ساعت 9 یا ده صبح آمدم بازار دیدم همه مغازه ها بسته است.

وارد بازار وکیل شدم، دیدم این همه مغازه در این بازار هم بسته است، در گیجی این شرایط بودم که پرسیدم چطور شده، گفتند دیشب اوضاع شلوغ شده و مامورها آقایان محلاتی، دستغیب، مصباحی را گرفته اند. من هم به طرف مسجد جامع عتیق حرکت کردم، آنجا هم مردم همین را گفتند، همه ناراحت بودند، من خودم هم ناراحت بودم، و با کناری ام در این خصوص صحبت می کردیم، مدتی در مسجد نشسته بودیم و مردم می آمدند و می رفتند و حالت عزاداری بود.

در این موقع فانتوم های جنگی هم در آسمان شیراز رژه می رفتند، از چپ و از راست می آمدند و در آسمان شهر شیراز مانور می رفتند، مردم هم مثل بهت زده این طرف و آنطرف می رفتند، راه افتادم که ببینم چه خبر است، از مسجد آمدم بیرون و خیابان احمدی را طی کردم، آمدم خیابان پهلوی که الان ظاهرا خیابان فلسطین شده است، در اینجا دیدم از بالای خیابان لطفعلی خان زند، یک لنگه درب را مردم روی دوش دارند و جنازه ایی روی آن را حمل می کنند که سرش روی تخته کج بود و زبانش و... ریخته بود بیرون، و می گفتند که یکی از مامورهای شهربانی با اسلحه کمری به او شلیک کرده است، چرا که حرف بد به شاه زده است.

ما هم به دنبال این جنازه راه افتادیم، شعار هم می دادند، ما این دولت را نمی خواهیم، مرگ بر فلان و فلان و... مسیر را ادامه دادیم، از آن سو هم ماشین های ارتش وارد خیابان شدند، نزدیک شدند شروع کردند به تیراندازی، جمعیت به هم ریخت، نفر کناری ام را دیدم که یک تیر به دستش اصابت کرد و دستش کنده شد و آویزان شد، وضعیت که اینطوری شد، مردم به کوچه پس کوچه ها هجوم بردند، همه در رفتند و نفهمیدم آن جنازه آخر چه بر سرش آمد. از آن طرف کوچه آمدم در خیابان زند، دیدم سینما پارس را آتش زده اند، شهر آشوب افتاده بود، و دود بود که به هوا می رفت،

نه من متوجه شدم که دیشب چه خبر شده، و هیچکس هم نمی دانست که می خواهند این ها را دستگیر کنند؛ و در واقع قیام 15 خرداد شیراز از این دستگیری شروع شد، و به نظر من اگر آنها نمی گرفتند برنامه به شکل سابق آرام بود و ادامه می یافت. شب این ها را گرفتند و صبح مردم که فهمیدند به تکاپو افتادند.

به خیابان احمدی که رسیدم، یک ماشین شهربانی دماغدار سفید، حامل افسران بود، مردم به آن جمله کردند و ماشین را واژگون نمودند و بعد افسران را بیرون کشیدند و بنزینش که جاری شده بود را کبریت زدند و آتش زدند. آن سه روحانی دستگیر شده، با این درگیری آزاد نشدند، و به زندان های تهران منتقل شدند، و مدت ها زندان بودند و با فشار و اعتراض، نامه نگاری ها، و وساطت آقایان مرعشی، گلپایگانی و شریعتمداری یکی یکی و به تدریج آزاد شدند.

آقای محلاتی و آقای دستغیب به لحاظ مبارزاتی تقریبا برابر بودند، اما مقام علمی آقای محلاتی بیشتر بود، ولی از سوی دیگر کسی جلودار سخنان آقای دستغیب نبود، چون سخنور بود.

kkk

10- تبعید آقای خمینی به خارج :

بعد از آزادی این ها هم نهضت در شهرهای مختلف ادامه داشت تا این که در پاییز سال 1343 بود که آقای خمینی را تبعید کردند، یادم هست روزنامه اطلاعات نوشت، آقای روح الله خمینی به علت اقدامات ضد امنیتی، ضد انقلابی و ضد امنیت ملی از کشور تبعید شدند.

با دستگیری این سه نفر نماز در مساجد مذکور برقرار بود، و فرد دیگری نماز جماعت را برگزار می کرد، ولی فعالیت ها تقریبا تعطیل شد، و به حالت مخفی در آمد.

kkk

11- انتقال به دانشگاه تهران و ادامه تحصیل در رشته حقوق :

با توجه به منافع شاگرد اولی ام در دانشسرای مقدماتی شیراز، پس اخذ مدرک تخصصی آموزگاری، که پنجم علمی محسوب می شد، که شامل جامع، طبیعی، ریاضی و ادبی بود، ششم ریاضی متوسطه را لازم داشتم که درسم تکمیل شود، و این را هم در دبیرستان شاهپور شیراز گذرانده، و به تهران مراجعه کردم تا در دانشسرای عالی و در رشته فیزیک مشغول تحصیل شده و دبیر شوم، ولی در مراجعه به آنجا آنها گفتند از امسال با توجه به برنامه سپاه دانش دانشسرای عالی دیگر دانشجو نمی پذیرد، و دبیرها از بین لیسانسیه های آزاد جذب خواهند شد.

و لذا من به دانشگاه تهران منتقل شده و در رشته حقوق قضایی که تنها دانشگاه ارایه دهنده این رشته همان دانشگاه بود، شروع به تحصیل در مقطع لیسانس کردم. یکی از دلایلی که این روزها دادگاه های جمهوری اسلامی مشکل دارد این است که قاضی و وکلا زبان همدیگر را نمی فهمند، و این به این دلیل است که هر یک از دانشگاهی و یا حوزه ایی، و با روشی خاص درس خوانده اند، اما آن موقع تنها دانشگاه ارایه دهنده این درس دانشگاه تهران بود، و همه از یک جا تعلیم می گرفتند و لذا زبان حقوقی و قضایی همه یکی بود، و همه وکلا و قضات در  این دانشگاه تربیت می شدند.

من تعهد داشتم که 5 سال باید به عنوان آموزگار خدمت کنم، و سند گرو داشتم، لذا بعد از اخذ مدرک لیسانس از دانشگاه تهران، بعد از این که دو سال به عنوان افسر وظیفه خدمت کردم، بعد از بازگشت از خدمت یا باید به دبیری می رفتم و یا باید مدت این 5 سال تعهد خدمت را به مبلغ پنج هزار تومان می خریدم، و من آن را خریدم، و سند خود را آزاد کردم.

 این پنج هزار تومان را از حقوق خود در زمان خدمت وظیفه گرفتم، جمع کردم، چون من در سال 1348 تا 1350 با توجه به مدرک لیسانسم، افسر وظیفه بودم و مبلغ 1100 تومان حقوق می گرفتم، در این زمان افسر آموزش هنگ سپاهیان ترویج و آبادانی کرج شدم، روزهای تعطیل هم در پادگان می ماندم، و از غذای پادگان می خوردم و حسابی پس انداز کردم، 

kkk

12- پیوستن به دادگستری و تحصیل در امریکا :

از سال 1344 که به تهران آمدم با جریان دکتر علی شریعتی آشنا شدم و بودم، و جریان انقلاب را از این طریق دنبال می کردم، وقتی مدت خدمت خود در آموزش و پرورش را خریدم، با مدرک لیسانس به سیستم دادگستری کشور پیوستم، و در همین حین برای ادامه تحصیل در شهریور 1354 به امریکا رفتم و فوق لیسانس را در آنجا اخذ و در مقطع دکترا شروع به تحصیل کردم که با پیروزی انقلاب با آقای خمینی به ایران بازگشتم، لذا در اسفند 1357 بود که تحصیل در مقطع دکترای خود را ناتمام گذاشته و به تهران بازگشتم. در آنجا نیز حوادث انقلاب را از طریق انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی مقیم امریکا که تحت هدایت مرحوم آقای ابراهیم یزدی بود دنبال می کردم. در مدت خدمت در دادگستری نیز در ابتدا در شهرستان محلات به کار مشغول، و بعد در بخش اسدآباد همدان مشغول به کار شدم.

kkk

13- خاطرات دوره حضور در دادگستری و تبعید آقای جنتی در اسدآباد :

وقتی من در اسدآباد مشغول به کار در دادگستری بودم، آقای (احمد) جنتی هم در یک روستایی به نام "خاکریز" در آنجا تبعید بودند، روستای بسیار مشکل داری بود که این بیچاره را به آنجا تبعید کرده بودند، ده دچار دسته بندی های طایفه ایی داخلی بود، و او با هر کسی صحبت می کرد، مردم طرف مقابل از او شکایت می کردند، و او را به دادگاه می کشاندند، که او با طرف مقابل همراه شده است.

و من چون این مردم را می شناختم و شرایط او را می دانستم سعی می کردم این پرونده ها را که برایش درست می کردند را بی اثر کنم. خیلی دلم برایش می سوخت، و الان هم می سوزد، الان به خاطر شغلی دارد و آن موقع هم به خاطر وضعی که داشت. آزادی بالاترین موهبت است که ایشان از آن محروم است.

خاکریز روستای خیلی مشکل داری بود، یکبار در سال 1352 صبح عید نوروز خبر رسید که خاکریز به هم ریخته و مردم با هم درگیرند، و تعدادی کشته و زخمی شده اند، با ماشین ژاندارمری رفتم آنجا دیدم زن ها روی پشت بام ها هستند و آجر و خشت و سنگ می اندازد روی سر هم در خیابان، در این درگیری سه نفر کشته شده بودند و 35 نفر هم نقص عضو؛

روستا دچار درگیری های طایفه ایی بود و چنین وضعی داشت، از طرفی مردم خیلی از آقای جنتی شکایت می کردند و او را به دادگاه می کشیدند و از طرفی ژاندارمری محل از او شاکی بود که نمی آید دفتر تبعیدی خود را روزانه امضا کند؛ مسافت بین خاکریز و اسدآباد نسبتا دور بود و به اندازه مسافت بین شمال تا جنوب تهران امروزی فاصله داشت، و او باید با ماشین می آمد و دفتر را هر روز امضا می کرد، و برای این امر مشکل داشت، و من با فرمانده ژاندارمری صحبت کردم که ساده بگیرند و خودش دفتر را با سرباز و ماشین به خاکریز برای امضا بفرستد.

اگر این شکایت ژاندارمری به دادگاه ارتش و یا مراجع ذیربط گزارش می شد، و رسیدگی می کردند، به خاطر همین عدم حضور تبعیدی برای امضای دفتر، او را به زندان محکوم می کردند. تا زمانی که من تا 1354 که در اسدآباد بودم ایشان هم همانجا تبعید بود و خیلی مشکل داشت.

کار استاکریم (خداوند) را ببین!!، کار چرخش روزگار طوری شد که الان یک بزرگراه در همین اسدآباد به نام آیت الله جنتی نام گذاری شده است. آقای جنتی آن موقع ها ریش جوگندمی خیلی کوتاهی داشت، عمامه هم سرش بود، و در اثر همین شکایاتی که از او می شد خیلی در دادگاه می آمد و مدت ها اینجا در دادگاه نشسته بود تا به موضوع رسیدگی شود. سرما هم خیلی شلوغ بود، فرصت گپ و گفتگو نداشتیم، که بگویم من با آقای بهاالدین محلاتی و دستغیب آشنایی دارم.

kkk

14- نقش دادگستری در پرونده های سیاسی در آن زمان :

ما پرونده سیاسی نداشتیم، پرونده های مواد مخدر، قاچاق و سیاسی را ما تشکیل می دادیم و بدون اظهار نظر به سنندج می فرستادیم، در آن موقع سنندج مرکز دادرسی ارتش در ناحیه غرب ایران بود، و  مواد مخدر و اسلحه و مهمات زیاد پرونده داشتیم.

هیچ چیزی در دستگاه های قضایی محل نمی ماند، و همه با متهم به تهران منتقل می شدند؛

kkk

15- ایجاد خانه های انصاف و شورای داوری :  

 من وقتی به اسدآباد رفتم، با حجم زیادی کار مواجهه بودم به طوری که شب ها هم کلی پرونده را مجبور بودم ببرم منزل و روی آن کار و مطالعه کنم، تا صبح در دادگاه جاخالی نخورم، و ذهنم آماده و مسلط به پرونده باشد. یکی از اصول انقلاب شاه و مردم تاسیس خانه های انصاف در روستاها و شورای داوری در شهرها بود، این همان کاری است که اکنون با ایجاد شورای های حل اختلاف در قوه قضاییه انجام می شود، و تعداد زیادی از پرونده ها به شورای حل اختلاف ارجاع می شود و بدین ترتیب از حجم کار دادگاه ها کاسته می گردد.

این یکی از اصول بسیار خوب انقلاب سفید شاه و مردم بود، خانه های انصاف برای روستاها، و شورای داوری در شهرها باید تشکیل می شد؛ اسدآباد صد و خورده ایی دهات داشت که باید هر یک خانه انصاف می داشت، و نداشت، که این ها زیر نظر دادگاه و دادگستری بودند و باید توسط دادگستری تشکیل می شدند.

این را هم کارشناسان از خارج کشور اقتباس کرده بود، من برای شهر اسدآباد شورای داوری تشکیل دادم، و به آنها هم سر می زدم، خانه های انصاف منطقه ای و مستقل برای روستا، و یا چند روستا هم تشکیل شد، در مدت خدمت در اسدآباد 91 خانه انصاف تشکیل گردید، این خانه های انصاف نمی دانی چه کارکرد خوبی داشتند؟ تمام اختلافات جزعی روستاییان در همانجا حل و فصل می شد، و به دادگاه نمی آمد.

اعضای این خانه های انصاف از اهالی و ریش سفیدان روستا بودند، و منشی آن هم عضو سپاه دانش بود که سواد داشت و در روستا مستقر بود. ما هم وظیفه داشتیم هر دو هفته یک بار به آنها سرکشی کنیم، و در جریان فعالیت آنها باشیم،

روستاهای بخش اسدآباد ترکیبی از ترک، کرد و فارس هستند، در سه تا از این روستاها من رییس خانه انصاف را زن گذاشته بودم، این روستاها کُرد بودند، و زن کرد یعنی همه کاره، و در فرهنگ آنان او مدیر است. در حالی که مرد کرد زیر سایه خوابیده بود، این خانم مشغول کوبیدن خرمن گندم بود، وقتی من با جیپ می رفتم سرکشی، با حالت دو خود را به کنار جاده می رساند و گزارش کار "خانه انصاف" روستا را ارایه  می داد و می رفت. تکیه کلام ایشان هم نسبت به این جانب این بود که "به عزتت قسم" !!!.

قانون خانه های انصاف بسیار جالب است و خوب است، شما جوانان آنرا بخوانید، آن موقع ها اوضاع اجتماع خراب نشده بود و در روستاها بزرگان و پیر زنان و پیر مردان احترام داشتند، و ریش سفیدان محترم بودند، وقتی وارد یک دهی می شدی با بزرگان مواجه بودی، امروز هیچ چیز جای خودش نیست، و نیروی سپاه دانش از کار نهضت سواد آموزی نقش بالاتری در روستا داشتند، و از جمله در قانون خانه های انصاف، نقش آنان منشی جلسات آنها بود.  اکابر قوم احترام داشتند و اگر از آنها انتخاب می کردی حرف و نظرشان برای جامعه خود محترم بود.

kkk

16 - خوانین جنایتکار و یاغیان زمان اصلاحات ارضی، انقلابیون بعد از انقلاب! :

انقلاب که به پیروزی رسید خوانین یاغی و کسانی که کشتار کرده بودند به کشور بازگشتند، که ما انقلابی و ضد شاه بودیم و با رژیم گذشته مبارزه کرده ایم، خسروخان قشقایی حتی شد نماینده مجلس شورای ملی، که بعدها شد مجلس شورای اسلامی، ایشان از شهر اقلید فارس نماینده شد.

محمد رضا اگر مثل رضا شاه بود، نه آقای خمینی را زنده می گذاشت و نه این خسروخان و ناصر خان قشقایی را؛ اما محمد رضا اینها را نکشت و تبعید کرد. شاه مثل باباش جرات نداشت، و هر سه این ها را تبعید کرد. در واقع تمام یا اکثر ناامنی های استان فارس و بنادر توسط خوانین قشقایی انجام و یا تدارک دیده می شد. چون اینها رییس ایل و از ملاک های عمده ایل قشقایی بودند.

شاه این ها را تبعید کرد، و ظاهرا آنها به آلمان رفتند، بعد از پیروزی انقلاب همه این ها برگشتند که ما برای مبارزه با رژیم گذشته مبارزه کرده و شهید دادیم؛ مجله جوانان همان راهزنان، قاتل ها و یاغیانی که در زمان شاه جنایت می کردند و توسط ارتش کشته شده بودند را شهید اعلام می کرد.

اما آقای خمینی خوب بیدار بودند، و این ها را از من بهتر می شناخت، و می دانست که این ها آدم نیستند، خمینی خیلی بیدار و اصلا قابل مقایسه با دیگران نبود؛ فلسفه آقای خمینی این بود که "هر ضد شاهی آدم نیست"، این برایش مهم بود که "ضد شاه برای چه، هدف چی بوده است؟" 

همان سال 1356 تا 1357 که ایران شلوغ بود و قیام بود، آن وقت من در لس آنجلس بودم، بچه های انجمن اسلامی آمدند که خسروخان قشقایی از آلمان آمده و می خواهد برای دانشجویان و... صحبت کند، خوب دانشجویان آنجا هم نمی دانستند که چه خبر هست، نوه همین آقای شیخ بهاالدین محلاتی هم با ما بود، و فقط معدودی مثل ما می دانستند که جریان چیست و از چه قرار است.

البته کسان زیادی که ضد شاه بودند می آمدند و آنجا سخنرانی می کردند، من هم در آنجا مسئولیتی در انجمن اسلامی داشتم، بچه ها آمدند که برویم و یا نرویم، من گفتم نه، مگر هر ضد شاهی آدم است، این ها حکم سارق مسلح را دارند،

آقای خمینی از مخالفت با شاه اهداف دیگری داشت، و خوانین از مخالفت با شاه اهداف دیگری داشتند. بعد همین ناصرخان و خسروخان مجله جوانان را اداره می کردند، سال 1358 کیوسک های روزنامه فروشی پر از نشریه از جمله همین مجله جوانان بود که کسانی که در مقابله با تقسیم زمین خوانین بین کشاورزان مقاومت کرده و توسط ارتش کشته شده بودند را به عنوان شهید دوران مبارزه با شاه، معرفی می کردند.

البته آقای خمینی خیلی وارد جزییات نمی شدند و وقتی این خسروخان شد نماینده جلو نرفت و مخالفت نکرد، ولی بعدها برای این ها پرونده هایی در خصوص ارتباط با امریکا و... درست شد و خسروخان را در حالی که نماینده مجلس بود، بردند وسط میدان شهرشتان فیروزآباد که پایتخت آنها تلقی می شد، اعدام کردند، همه این را دیدند.

و به این ترتیب تمام خوانین کوچک و بزرگ قشقایی ماست ها را کیسه کردند. این همان کاری بود که شاه جرات نکرد انجام دهد. یکی از وجوه مشترک آقای خمینی و رضا شاه در همین جراتی بود که داشتند، و هر دو نترس بودند، این خصوصیت را محمد رضا نداشت.

  البته امروز وقتی به اوضاع فارس نگاه می کنی بسیاری از همین آقایان و بچه های شان شده اند بسیج عشایر؟!!!، آقای خمینی خیلی بیدار بودند، او رهبری نبود که یک شبه درست شده باشد، او به اندازه سنی که داشت، درست شده بود، او قدم به قدم ساخته شده بود. او به کار خود وارد بود و جو ایران را می دانست، او می دانست که خوانین ایران کی و چه کاره بودند.

درسته که آنان ضد شاه بودند، و امنیت رژیم شاه را مختل می کردند، ولی مگر هر کسی که امنیت را مختل کند، آدم حسابی هست؟ آقای خمینی ورد زبانش این بود که قانون هرچی هست، تا زمانی که تغییر نکرده، اطاعت کنید، در هر حکومتی هستید قانون را رعایت کنید، به نظم خیلی اهمیت می دادند.

آقای خمینی یک فرد عادی نبود یک انسان استثنایی بود. گرچه آقای خامنه ایی هم خوب است و بالاخره جانیشن ایشان است،

kkk

17 - پیشاهنگی :

جریان گروه های پیشاهنگی [12] از اصول انقلاب شاه و ملت نبود، این از قدیم ترها وجود داشت، پیشاهنگی را از امریکا الگو گرفتند، همان جریان Boy-Scout در امریکاست. این جریان بعد از سرنگونی مصدق مطابق "اصل 4 ترومن" رییس جمهور امریکا وارد ایران شد. [13] پناهگاه کلکچال در کوه های شمال تهران را آقای بنایی که یکی از معاونان آموزش و پرورش وقت بود ساخت، سر راه کوهنوردان کچ و سیمان و مصالح می گذاشتند، که هر پیشاهنگ یا کوهنوردی یک آجر و یک کیلو سیمان بالا می آورد، و پناهگاه کلکچال را ساختند.

غذای رایگانی که به دانش آموزان مدارس در زمان شاه می دادند، طبق اصل 4 ترومن از بودجه امریکایی ها مستقیم تامین می شد، که به کشورهای ضعیف داده می شد و این کمک ها مستقیم از امریکا می آمد سینما سیار داشتند که بیماری و بهداشت را به مردم آموزش می دادند، اصل 4 خودش دستگاه اداری و... خاص خود را در کشور داشت،

یادم هست موقعی که در مقطع دبستان در میمند بودیم دو تا دستگاه جوجه کشی از طریق همین اصل 4 به ما داده بودند که تحویل مدرسه بود، و جوجه تولید می کردیم، درجه آنرا تنظیم می کردیم و تخم مرغ ها را به جوجه تبدیل می کردیم، این دستگاه با نفت کار می کرد.

این ترومن همان کسی است که روی شهر هیروشیما بمب اتم انداخت، اصل چهار خودش دستگاه جدای اداری داشت، و حقوق و بیمه کارکنانش را امریکا می دادند، شاید هنوز هم برخی بازنشسته همین اصل 4 باشند. ساختمان اصل 4 ترومن در شیراز بعد از انقلاب هم بود.

kkk

18- دستگیری و یا احضار در زمان شاه :

من هیچ گاه در زمان شاه دستگیر و یا احضار نشدم، من موقعی که در شهر محلات در دادگستری کار می کردم هر آخر هفته به تهران می آمدم و با جریان دکتر علی شریعتی کار می کردم، حتی بین همکاران خلاصه جلسات شریعتی را تشریح می کردم، و بعضا نشریات و مواد چاپی حسینیه ارشاد را هم با خود به محلات می آوردم و به آنها می دادم که بخوانند.

ساواک و شاه البته راجع به شریعتی دیر فهمیدند، و وقتی فهمید که دیگر دیر شده بود، شریعتی در روز آخر که به او گفتند حسینیه ارشاد را تعطیل کند، به آنها گفت که "این کار را نکید، من کار خود را کرده ام، اگر حسینیه ارشاد را تعطیل کنید، در هر شهری برای خودش حسینیه ارشاد درست خواهند کرد، پس الان که همین یکی است تحمل کنید، وگرنه می شود چندتا".

این شرایط ممکن بود نتیجه مشورتی بود که آدم ها و سیاستمداران به شاه می دادند، که ما با امثال دستغیب، اندرزگو و... مواجه هستیم، و شریعتی جوانان را دور خود جمع می کند و در نتیجه از این ها ممکن است جدا شوند.

kkk

19 - آقای خمینی با مشی مسلحانه مخالف بود :  

آقای خمینی با مشی مسلحانه مخالف بودند، شریعتی هم هرگز نمی گفت شاه باید برود و...، مشی آقای خمینی این بود که آقا حرفتان را بزنید، مردم بتوانند بیایند خیابان و کسی هم آنها را نکشد، او از حکومت شاه انتظار داشت که مردم به صورت مسالمت آمیز بتوانند بیایند و حرف شان را بزنند. گاهی هم طرفداران آقای خمینی تند و تیز می شدند، کسانی پیدا می شدند که ترور هم می کردند، اما هیچ تروری را نداریم که آقای خمینی آن را تایید کرده باشند.

شاید دیگران کرده اند، ولی مشی ایشان مبارزه مسلحانه و ترور نبود، او معتقد بود با آدم کشی کار درست نمی شود، به این اعتقاد داشت، اصلا هیچ کدام از کسانی که ترور کردند را نمی توان گفت که مورد تایید آقای خمینی بودند. البته ممکن است که آخوندهای دیگر ترور را تایید کرده باشند، ولی ایشان اینطور فکر نمی کرد. مثلا همین نواب صفوی را ممکن است آخوند های دیگر تایید کرده باشند، ولی آقای خمینی دروغ می گویند که ادعا می کنند تایید کرده باشد.

البته آقای خمینی در عین حال که تایید نمی کرد به آنها حمله هم نمی کرد که چرا این کار را کردید. شریعتی هم درست همینطور و مثل آقای خمینی بود، در عین حال که تایید نمی کرد، منفی هم نمی گفت. و اگر می آمدند و اجازه می خواستند، اجازه نمی داد و سکوت می کرد. حداکثر می گفت بلند شوید بروید. آقای خمینی آدم استثنایی بود، کاملا استثنایی، مردم به صراحت دنبالش بودند و ایشان نیز به پشتوانه ملت حرکت می کرد.

Click to enlarge image 1325.jpg

دانشگاه شیراز که از قدیمی ترین دانشگاه های ایران است 1325

[1] - علی بن یَقْطین بن موسی بغدادی (۱۲۴-۱۸۲ق)، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعه در دوران امام صادق(ع) و امام کاظم(ع). وی اهل کوفه و ساکن بغداد بود. وی با وجود شیعه بودن، از وزیران حکومت عباسی و مورد اعتماد آنان بود. ابن یقطین منزلت والایی نزد ائمه و عالمان شیعه دارد.

[2] - انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول نوزده‌گانه است که در دوره پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی و با یاری نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران به تحقق پیوست. انقلاب سفید در مرحله نخست، پیشنهادی شامل شش اصل بود که محمدرضا شاه در کنگره ملی کشاورزان در تهران و در تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۴۱ خورشیدی خبر اصلاحات و همه‌پرسی را برای پذیرش یا ردّ آن به کشاورزان و عموم مردم ارائه داد. پس از آن و در تاریخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ عموم مردم نیز در یک همه‌پرسی سراسری، به اصلاحات رأی مثبت دادند. شاه این اصلاحات را انقلاب سفید نامید زیرا انقلابی مسالمت‌آمیز و بدون خون‌ریزی بود.

[3] - حسن ارسنجانی (۱۳۴۸-۱۳۰۱)، فرزند سید محمد حسین ارسنجانی، در سال ۱۳۰۱ خورشیدی در تهران در خانواده روحانی به دنیا آمد. که در جوانی به اتفاق خانواده همراه با نیروهای بختیاری جهت اعاده مشروطیت به تهران مهاجرت کرد.، روزنامه نویس، مدیر روزنامه (داریا) وکیل دادگستری، نماینده بدون اعتبارنامه دوره پانزدهم، معاون (۴ روزه) نخست وزیر، لیدر جمعیت آزادی، وزیر کشاورزی، عامل اصلی برنامه اصلاحات ارضی در ایران، سفیر ایران در ایتالیا.

[4] - این روزنامه از سال ۱۳۲۱ خورشیدی به وسیله فضل‌الله شرقی، در شیراز به چاپ رسیده است.

[5] - شاعر، روزنامه‏ نگار. تولد: 1275، شیراز. درگذشت: شهریور 1361. فضل‏الله شرقى، فرزند شیخ محمدجعفر، پس از طى ایام كودكى در محضر اساتید وقت، مقدمات و ادبیات فارسى و عربى را آموخت. سپس در سال 1298 به خدمت وزارت معارف وارد شد و در دبیرستان حیات ناظم و معلم شد و تا سال 1312 به این سمت باقى ماند. در آن سال از این كار استعفا كرد و خود آموزشگاهى را به نام «ابن سینا» افتتاح كرد كه در مقام مدیریت آن فعالیت مى‏كرد. شرقى از سال 1315 به بعد علاوه بر تعلیم و تدریس از راه نشر و مدیریت روزنامه‏ى «عصر آزادى» كه صاحب امتیازش جواد آزادى بود، وارد مطبوعات شد. وى چند سالى مدیریت آن روزنامه را به عهده داشت. سپس به مدت سى و هشت سال مدیریت روزنامه‏ى «پارس» را در شیراز بر عهده داشت و هفته‏اى دو و گاه سه بار آن را در هشت صفحه منتشر مى‏كرد. این روزنامه به موضوعات علمى، ادبى، عرفانى و اجتماعى مى ‏پرداخت و شرح احوال رجال و بزرگان فارس در آن چاپ مى‏شد. وى همچنین چندین بار به نمایندگى انجمن شهر شیراز و عضویت در شوراى فرهنگ فارس و ریاست انجمن خانه و مدرسه و عضویت در شیر و خورشید سرخ انتخاب شد. فضل‏الله شرقى با اینكه عضو هیچ یك از انجمن‏هاى ادبى نبود ولى گاهى در بعضى از جلسات آن شركت مى‏جست و اشعار شاعران عضو انجمن‏هاى ادب فارس و كانون دانش را در صفحه ‏ى آخر روزنامه‏ ى «پارس» چاپ مى‏كرد. وى مدت پنجاه سال هم ریاست دبستان و دبیرستان ملى ابن سینا را داشت. پیكر وى در جوار آرامگاه شاه داعى الى الله به خاك سپرده شد.

[6] - سپهبد کریم ورهرام نظامی و سناتور مجلس سنای ایران و همچنین استاندار استان‌های فارس و آذربایجان غربی در سال ۱۳۴۱ به دنبال اجرای قانون اصلاحات ارضی برخی زمین داران یاغی فارس از عشایر بختیاری، سر به شورش برداشته و از تقسیم اراضی خود امتناع می‌نمودند، شاه به علت آشنایی با روحیه خشک نظامی گری کریم ورهرام، او را مأمور به سرکوب این شورش‌ها و اجبار یاغیان به اطاعت از قانون در تقسیم اراضی خود با رعایا کرده و وی را با اختیارات تام به سمت استانداری فارس منصوب نمود. ورهرام توانست این شورش را پس از یک سال سرکوب و سردمداران آن را دادگاه نظامی و اعدام کند.

[7] - اسدالله خان عَلَم امیر قاینات (۱ مرداد ۱۲۹۸ بیرجند - ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ نیویورک) مشهور به اسدالله علم، یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی دوران محمدرضاشاه پهلوی، وزیر دربار و نخست‌وزیر ایران از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ بوده‌است.

[8] - کُلخوز (به روسی: колхо́з) (کالخوز هم نوشته‌اند) یا مزرعه اشتراکی گونه‌ای مزرعه‌داری اشتراکی در اتحاد شوروی بود که به عنوان روشی تازه در کنار روش مزرعه‌داری دولتی (سُوْخوز) برپا شده بود.

[9] - کیبوتص (عبری: קִבּוּץ / קיבוץ / קיבוצים) (به معنای تعاون) (kibbutz) نوعی «دهکده اشتراکی» است که ریشه در صهیونیزم و سوسیالیزم دارد. هم ‌اکنون در اسرائیل در حدود ۲۵۰ کیبوتص و بیش از ۴۵۰ موشاو وجود دارد. در کیبوتص، هر کسی به اندازه توان خود کار می‌کند و به اندازه نیازش از درآمد عمومی استفاده می‌کند. همه چیز کیبوتص، مال همه اهالی آن جامعه است و در عین حال، مال هیچ‌یک از آنان نیست. در کیبوتص «مالکیت خصوصی» وجود ندارد و مالکیت تنها «اشتراکی» است.

[10] - حجت‌الاسلام سید مجدالدین مصباحی شیرازی از علمای معاصر شیراز بر اثر کهولت سن و بیماری در شانزدهم ارديبهشت ۱۳۹۴در بیمارستان نمازی شیراز درگذشت. وى در سال 1308 شمسى در شیراز متولد شد و پس از تحصیلات ابتدائى به تحصیل علوم ادبى و عربى پرداخت و فقه و اصول را از محضر آیت‏‌الله حاج شیخ بهاءالدین محلاتى فراگرفت و مدتى در اصفهان از درس خارج آیت‏ الله حاج سید محمدرضا خراسانى و سایر علماء برجسته اصفهان بهره‏‌مند شده و بعد از آن به وطن برگشته و از طریق منبر و سخنرانى خدمات تبلیغى بسیار کرده است.

[11] - سید حسین طباطبایی بروجردی معروف به آیت‌الله بروجردی (زاده ۳ فروردین ۱۲۵۴ در بروجرد - درگذشته ۱۰ فروردین ۱۳۴۰ در قم) از مراجع شیعه اهل ایران می‌باشد. وی به مدت هفده سال مدیر حوزه علمیه قم بود و پس از درگذشت سید حسین طباطبایی قمی مرجعیت عامه شیعیان را به مدت نزدیک به ۱۵ سال بر عهده داشت.

[12] - پیشاهنگی (به انگلیسی: Scouting) جنبشی بین‌المللی برای امداد و کمک‌رسانی در مواقع اضطراری است. این جنبش در سال ۱۹۰۷ توسط رابرت بی‌دن-پاول پایه‌گذاری شد و به سرعت در جهان توسعه یافت. یکی از هدف‌های پیشاهنگی، ایجاد اعتماد به نفس است. هدف دیگر، ترویج روحیهٔ کمک به همنوع در میان مردم است. پیشاهنگی در ایران در سال ۱۳۰۴ شمسی توسط آقای احمد امین زاده تأسیس گردید و در خردادماه سال ۱۳۱۴ اولین دوره مربیگری پیشاهنگی، در اردوگاه منظریه تهران (اردوگاه شهید باهنر) برگزار گردید و فعالیت‌های این سازمان تا سال ۱۳۲۰ ادامه یافت؛ اما به علت وقوع جنگ جهانی، از سال ۱۳۲۰ تا سال ۱۳۳۲ فعالیت پیشاهنگی در ایران کمتر گسترش یافت. فعالیت‌های پیشاهنگی از سال ۱۳۳۲ توسط حسین بنایی به طور کامل و جهانی در سراسر ایران گسترش یافت و مجدداً با قوت بیشتری فعالیت‌های خویش را پی گرفت و تا سال ۱۳۶۴ ادامه داشت.

[13] - اصل چهارم چنین گفت: ما باید اقدام جدیدی راجع به قابل دسترس کردن مزایای پیشرفت‌های علمی و صنعتی برای بهبود و رشد کشورهای در حال توسعه انجام دهیم. بیش از نیمی از مردم جهان در شرایط بسیار بدی به سر می‌برند. غذای آن‌ها کافی نیست و قربانی بیماری‌ها هستند، زندگی اقتصادی آن‌ها ابتدایی و راکد است. فقر یک مشکل است و همه به خصوص مناطق مرفه را تهدید می‌کند و برای اولین بار در تاریخ، بشر دانش و مهارت را در اختیار می‌گیرد تا به این مردم رنج‌کشیده کمک کند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
سید مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (7)

This comment was minimized by the moderator on the site

مردم در ۱۲ فروردین ۵۸ به چه چیزی رای دادند؟

Posted: 01 Apr 2020 01:04 AM PDT

صادق زیباکلام

۴۱ سال پیش در چنین روزی میلیون ها نفر از مردم ایران از نخستین ساعات اولیه صف بستند و در همه پرسی “جمهوری اسلامی” شرکت کرده و ۹۸.۵% به آن “آری” گفتند. برخی میگفتند که محتوای جمهوری نمی‌بایستی اسلامی باشد. اگر مردم خواستند مسئولین اسلام گرا بر کشور حکومت کنند میتوانند به احزاب اسلام گرا در انتخابات رای بدهند. برخی دیگر میگفتند پیشوند دموکراتیک به آن بیفزاییم. مرحوم مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت میگفت نامش را اسلامی نگذاریم. اگر مثبت از کار در آمد که به نام اسلام نوشته خواهد شد. اگر هم جالب از کار در نیامد به اسم اسلام تمام نخواهد شد. یکی از جدی ترین انتقادات آن بود که محتوای “جمهوری اسلامی” مشخص نیست. مردم دارند به چیزی رای میدهند که علم و اطلاعی از محتوای آن وجود ندارد. برخی دیگر هم میگفتند که اساسا نیازی به رفراندوم نیست. مردم در راهپیمایی های تاریخی تاسوعا و اربعین نوع نظام را که اسلامی است تعیین کرده اند.

امروز بعد از گذشت ۴۱ سال وقتی بان همه پرسی مینگریم، چه پاسخی به آن انتقادات میتوان داد؟ اگر قیود دموکراتیک، مردمی یا آزاد، بان افزوده شده بود امروز چیزی عوض میشد؟ اگر نام آن جمهوری اسلامی نمیشد و فی المثل جمهوری ملی یا مردمی ایران میشد، امروز نه نظارت استصوابی میداشتیم ونه زندانی سیاسی؟

واقعیت آنست که شرایطی که امروز بر کشور حاکم است نه ارتباطی با نام جمهوری اسلامی پیدا میکند ونه حتی با خود شریعت.عربستان سنی است، کره شمالی مارکسیست و بشار اسد سکولار و بعثی.نه مشکل ما ونه آنان خیلی به شریعت ارتباطی پیدا نمی کند.وضعیت امروز ما محصول شرایط تاریخی کشورمان، مناسبات پیچیده سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و بالاخره تحولات سیاسی و اجتماعی ۴۱ سال اخیر ایران و در مرتبه بعدی جهان و منطقه پیدا می کند.

می ماند کلیشه های زیبا اما عاری ازحقیقت: “مردم آنروز نمی دانستند به چه چیزی رای میدهند”؛” ایرانیان میدانستند چه نمیخواهند، اما نمی دانستند چه میخواهند”. مردم ایران میدانستند چه میخواهند. آنان خواهان انتخابات آزاد، محدودیت قدرت حکومت به قانون و پاسخگو بودن آن، نبودزندانی سیاسی و آزادی بیان بودند. رژیم شاه را نمیخواستند چون هیچکدام آن خواسته ها را تحقق نبخشیده بود. به جمهوری اسلامی رای دادند چون میان آن و خواسته‌ها یشان، بغلط یا بدرست، تناقضی نمیدیدند.

This comment was minimized by the moderator on the site

حمایت آیت‌الله خوئی از امام خمینی در سال ۱۳۴۲ Posted: 31 Jan 2020 11:36 AM PST
به بهانه سالگرد انقلاب اسلامی خاطره ایت الله مرحوم حاج سید محمود شاهرودی راجع به ایت الله العظمی خوئی و تبعید امام خمینی نقل میکنیم:
آیت‌الله سید محمود هاشمی شاهرودی که در کوران حوادث دهه چهل در نجف حضور داشت در خاطرات خود درباره اقدامات آیت‌الله خوئی در حمایت از امام خمینی می‌گوید:
《بحث بازداشت امام در ۱۵ خرداد [۱۳۴۲] وآن جریاناتی که شکل گرفت در نجف هم یک حالت خاصی پیدا کرد. یکی از کسانی که خیلی حرکت امام را از نظر مقابله با شاه قبول داشت وتحت‌تأثیر این حرکت امام قرار گرفت، آقای خویی بود.
آن زمان آقای خویی مرجع نبود و در حد یک مدرس بود، چون آقای حکیم زنده بود. ایشان در آن دوران در حد رساله داشت، ولی مرجعیتی نداشت. او خودش تحت‌تأثیر این حرکت امام قرار گرفت. تا جایی که نه در حد مبارزه بلکه در تکفیر شاه، یک رساله داد به نام تصریحات خطیره؛ یعنی پیام‌های مهم و خطرناک.
ما نوجوان بودیم ۱۵ ـ. ۱۴ ساله بودیم [که] این [رساله تصریحات الخطیره] به دست ما هم رسید. در حقیقت [آیت‌الله خویی] با این تصریحات خطیره شاه را محکوم به انحرافی در حد ارتداد می‌کرد وخیلی شدیدتر از بیانات خود امام بود که همان وقت گفته شد ایشان با این رساله شاه را تکفیر کرده است.
یکی از کار‌هایی که باز همان زمان انجام شد، این بود که آقای خویی آمدند منزل آیت‌الله العظمی شاهرودی وایشان را بردند کوفه پیش آقای حکیم، که سریع آن نامه مرجعیت امام را بنویسند تا مصونیت امام حفظ بشود. آن وقت آقای خوئی نقش خوبی داشت، هیچ کس دوروبرش نبودند. فکر آقای خویی فکر‌های جدیدی بود. بیرون از ایران هم بود راحت می‌توانست این حرف‌ها را بزند.》/ مرکز اسناد انقلاب اسلامى

This comment was minimized by the moderator on the site

حرکت جلال آل احمد ما را نجات داد، چرا مرگ جلال نزدیک به واقعه سیاهکل بود؟! این دقیقا به خاطر این است که هیچ راهی پیش پای روشنفکران نبود. چون انقلاب سفید (شاه و ملت) همه چیز را مصادره کرد، همه حرف هایی که روشنفکران راست و چپ زده بودند تمامش داخل آن (انقلاب) بود، از اصلاحات ارضی، موضوع زنان، آموزش و... که بحث چپی ها بود تا توسعه، اقتدار، ملی شدن، صنعتی شدن، ملی گرایی که مبحث راستگرایان و ناسیونالیست ها بود و... همه را در خوش داشت، جلال خیلی خیلی مهم بود، 15 خرداد 1342بدون جلال هیچی نبود، انقلاب اسلامی و شخص امام خمینی مدیون جلال آل احمد است. (برگرفته از یک سخنرانی در خصوص جلال آل احمد)

This comment was minimized by the moderator on the site

راز ماندگاری «بازرگان» چیست؟
شامگاه جمعه ۳۰ دی ۱۳۷۳ و در حالی که مهم‌ترین خبر آن روز زمستانی، درگیری و برخورد در دیدار دو تیم پرسپولیس و استقلال و نیمه‌ تمام ماندن آن بازی بود و در میانۀ اخبار سیما، گوینده این خبر را خواند: «مهدی بازرگان نخست وزیر دولت موقت انقلاب اسلامی و نماینده دورۀ اول مجلس شورای اسلامی، در سوییس درگذشت.» گوینده چنان به «سوییس» اشاره می کرد که انگار مهندس بازرگان تمام ۱۰ سال پس از اتمام دوره اول مجلس شورای اسلامی را در کنار دریاچه لمان، لمیده بود .حال آن که بازرگان در این فاصله و قبل از سفر درمانی سوییس که به فرجام هم نرسید تنها یک بار از کشور خارج شده و به آلمان رفته بود.
در همان سفر آلمان بود که مسعود رجوی پیغام فرستاد بازرگان به «شورای ملی مقاومت» بپیوندد و مهندس بازرگان که در عین جدی بودن روحیۀ طنز داشت پاسخ داد: « من همسرم را دوست دارم.» طعنه ای تلخ و آشکار به ازدواج سوم مسعود رجوی با همسر جدا شده عضوی از مجاهدین خلق.
مهندس بازرگان قبل از این سفر در بیمارستان دی تهران بستری بود و بعد پزشکان توصیه کردند روانه خارج از کشور شود.
شهرت عمومی و نقش تاریخی بازرگان البته به خاطر نخست وزیری دولت موقت بود. در بهمن ۵۷ هیچ کس جز او یافت نمی شد که هم رفیق طالقانی باشد و هم مورد تأیید هر سه مرجع قم (آیات: شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی نجفی) و با سومی نسبت نزدیک خانوادگی هم داشت.
هم دوست مطهری باشد و هم بازار به او احترام بگذارد (فرزند یک تاجر سرشناس). به «چریک پیر» شهرت داشت و طبعا سازمان های چریکی نمی توانستند مخالفت کنند.
هیچ چهره دیگری چنین جامعیتی نداشت و چون هیچ علاقه و ارادتی به کمونیست ها نداشت خاطر آمریکایی ها هم آسوده شد که انقلاب ایران به آغوش اتحاد شوروی نبرده و جریان نفت قطع نمی شود.
بازرگان هم اهل سیاست بود و هم سیاست باز نبود. هم به چریک پیر شهرت داشت و هم از اقدامات چریکی دفاع نمی کرد. کتاب «نهضت آزادی هند» را دربارۀ مبارزات ضد استعماری مردم هند نوشت اما درد اصلی و تاریخی ایران را «استبداد» و «آزادی» را بر «استقلال» مقدم می دانست.
بازرگان در عین اشتهار به لیبرالی از اصول خود کوتاه نمی آمد. متهم به سازش کاری بود اما اتفاقا اهل سازش نبود.
در سال های منتهی به جنگ و در حالی که از سراسر ایران شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» شنیده می شد بازرگان و همفکران اوبودند که خواستار «پایان جنگ» شدند و بارها در نوشته ها از این موضع دفاع می کردند.
قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل روز یکشنبه ۲۷ تیر ۶۷ پذیرفته شد ولی تنها سه روز قبل از آن روزنامه کیهان با تیتر قرمز به نهضت آزادی ایران تاخت که چرا خواستار قبول قطعنامه است و خبرنگار تلویزیون سراغ مردم کوچه و خیابان رفت و این پرسش را مطرح می کرد که «چرا نباید با عراق صلح کنیم؟»
بازرگان مردی دین دار بود اما نگاه او به سیاست، ایدیولوژیک نبود. صراحت لهجه او هم بی نظیر بود. این سخن او مشهور است: «ما طلب باران کردیم اما سیل آمد.»
با ایدۀ ولایت فقیه موافق نبود اما به قانون اساسی حاوی ولایت فقیه التزام داشت و اعتقاد را همان التزام نمی دانست.
با ادامه جنگ مخالف بود اما هیچ گاه رشادت های فرماندهان و رزمندگان را انکار نمی کرد.
می گفت: «هنر حاج آقا روح الله این بود که یک ملت چُرتی را بیدار کرد و به خیابان ها آورد. همین که به خیابان ها آمدند جای شگفتی داشت ولی این که جوانان خود را به جبهه و روی مین می فرستند شگفت آور تر است.»
بر این باور بود که هر ملتی «روح» ی دارد و روح ملت ایران مانند آلمانی ها کار نیست و باید فرهنگ کار را آموزش داد.
اصطلاح «ملت چُرتی » را استعاری به کار می برد وغیر رسمی و قصد تخفیف و تحقیر نداشت.
هیچ علاقه ای به فلسفه نداشت و شگفتا که سخنران مراسم ترحیم او در بهمن ۷۳ فیلسوف پرآوازه شهر بود که می خواست ثابت کند بازرگان در اواخر
عمر به این نتیجه رسید که دین برای یادآوری آخرت آمده نه سیاست و حکومت و این سخن البته به مذاق یاران بازرگان خوش ننشست.
راز ماندگاری نام هایی چون مصدق و بازرگان چه قایل به اشتباهات خُرد و کلان باشیم و چه نه اما در یک کلمه «نهفته» است: حقیقت.
جست و جوی حقیقت و نه الزاما کشف حقیقت، تکاپویی مقدس است
جست وجوی ثروت، قدرت، شهوت و شهرت به نتیجه می رسد یا نمی رسد اما این تکاپو ماندگارو ستودنی نیست.
حقیقت اما مقوله ای دیگر است و مردمان با هر سطح از دانش و اطلاعات و به صورت غریزی و اشراقی پی می برند که فرد در جست وجوی حقیقت است
از درگذشت بازرگان ۲۵ سال می گذرد اما نام و یاد او تازه است. چون ایرانی زندگی می کرد و ایرانی می اندیشید و از نقد پاره ای رفتارهای ایرانی ابا نداشت. چون ترس را به سُخره گرفته بود. چون در خشت خام آنی را می دید که جوانان در آیینه نمی دیدند.
در پایان گفتار اشاره ای کنم به نقلی که شاید منظورم را خوب برساند؛
در آغاز دهۀ ۴۰ خورشیدی جلال آل احمد که به ادبیات متعهد باور داشت نامه ای تند و انتقادی به جمال‌زاده نوشت و داستان‌نویس سرد و گرم چشیدۀ این گونه پاسخ داد:
«یقین دارم وقتی این مطالب را برای من نوشتید صورت‌تان گل انداخته بوده و در چشمان‌تان شرارۀ خشم و غضب شعله‌ور شده ولی از همین راه دور از تماشای آن لذت بردم. می‌خواهم استدعا کنم آن را جای محکم و مطمئنی بگذارید تا مفقود نشود. چون مایلم وقتی به ۵۰ سالگی رسیدید بار دیگر آن را بخوانید.»
جلال آل احمد به ۵۰ سالگی نرسید تا آن نامه را دوباره بخواند اما بسیاری از منتقدان پرحرارت و جوان بازرگان که در سال ۵۸ نوشته‌های تند دربارۀ او می‌نوشتند به ۵۰ سالگی رسیدند و حالا در علن یا خفا بازرگان را ستایش می‌کنند و سی یا چهل سال بعد از آن سال‌ها خود سخنانی را می‌گویند که بازرگان پیش‌تر گفته یا نوشته بود.
به قول مهدی خان بابا تهرانی فعال سیاسی قدیمی با سابقۀ چپ:
او یک ایرانی تمام عیار بود

This comment was minimized by the moderator on the site

اگر ما هم بودیم خلافت علی را غصب می‌کردیم Posted: 04 Jan 2020 03:33 AM PST
شهید مرتضی مطهری
من یک درس شخصی رابرای شما می‌‌گویم. درسال ۱۳۲۵ که مرحوم آقا سید ابوالحسن فوت کرد و آقای بروجردی مرجع شد من در فاصله چند روز گفتم تمام مشکلات من در باب “خلافت” حل شد، یعنی گذشته را در پرتو حال شناختم. آقای آقا سید ابوالحسن “مرجع کل فی الکل” بود و من حدود هشت سال بود که در قم بودم و افراد زیادی را می‌شناختم که آدم‌ های خوبی بودند. یک‌مرتبه می‌خواست یک قدرت بزرگ روحانی از مقامی به مقام دیگر منتقل شود، یک امتحان بسیار بزرگ. من یک‌مرتبه دیدم مثل این که حوزه قم زیرورو شد. یک حالت هول عجیبی به افراد افتاد. حال، هر کسی گرایشی به یک آقا داشت. در راه گرایش به این آقا و کوبیدن بقیه آقایان همه چیز فراموش شده بود. مثل این که موقتاً همه، همه چیز را فراموش کرده بودند. یک حالت جنون‌آمیزی به وجود آمده بود. این آنرا تعدیل می‏‌کرد و آن یکی را تفسیق، و دیگری به عکس. گفتم سبحان الله! بشر چه موجودی است! پس اگر روزی پیغمبری بخواهد بمیرد و یک خلافت به آن عظمت بخواهد منتقل شود، می‏‌بیند آن عادل‌ترین عادلها تبدیل میشود به فاسق‌ترین فاسق‌ها. از امتحان‌هایی که در زمان حاضر برای بشر پیش می‌‏آید انسان میتواند طبیعت بشر در گذشته را بفهمد، که میفهمد. همین ماها هم اگر بودیم ازهمین کارها میکردیم. چیز عجیبی نیست که انسان فکر میکند آدمهای خیلی استثنایی آمدند خلافت علی (ع) را غصب کردند. نه، اگر ما ها هم بودیم همین کارها را می‌ کردیم.

This comment was minimized by the moderator on the site

خسته از بیداد واژه‌ها در عصر جمهوری اسلامی Posted: 04 Jan 2020 03:52 AM PST کلمه – فرهاد محبی

واژه‌های خاص، جزء لاینفک هر انقلابی هستند و به نوعی استراتژی آن انقلاب به شمار می‌آیند. انقلاب ما نیز از این خصیصه مستثنی نبود. از آنجا که این انقلاب، اسلامی بود و اصلا به خاطر حفظ بیضه اسلام شکل گرفت، طبیعی بود که وقتی پای دین در میان باشد، معنا و مفهوم این واژه ها غلیظ تر شود. چرا که حوزه دین پر است از واژه های کلی و اجمالی و برخی سوء استفاده گران دینی، به بهانه اخذ نمایندگی از درگاه ایزد تعالی، نقد دنیای مردم را با نسیه آخرت معاوضه می‌کنند. آنها عزیزترین داشته یعنی جان را با استفاده سلیقه ای از واژگان مقدسی چون جهاد و شهادت می گیرند.
«استقلال» و «آزادی» از ابتدایی ترین این واژگان در ادبیات حماسی روزهای اول انقلاب تا طلوع پیروزی آن بود که اولی را به قیمت نان خریدیم و در غبار دومی مات و مبهوت مانده ایم. به بیان واضح تر ، سفره مان را خالی کردیم تا مستقل باشیم ( هرچند در واقعیت قیم خود را از آمریکا و غرب به روسیه و شرق تغییر داده ایم) و آزادی هم چنان بهای گزافی برای ما دارد که حتی سودای آن، پیگرد قانونی دارد.
البته دنباله رو این واژه ها، واژه نام آشنای «جمهوری اسلامی» بود که اتفاقا نام و اساس حکومتی شد که بمرور زمان هم جمهوریت را استحاله کرد و هم دین خدا را به فراموشی سپرد.
بعد از پیروزی انقلاب، «منافق» و «محارب» از نخستین واژه ها بودند تا با اتکای به فقه اسلامی، مرزبندی جدیدی به بهانه «حزب الله»، ایجاد و ضمن حذف نخبگان باقی مانده، خوان پر نعمت آن روزهای انقلاب را برای خود اختصاصی تر کنند.
بعد از آن، بحران مدیریت حاصل از حذف نخبه ها جنگی را به ما تحمیل کرد که زمامداران وقت بدون اشاره به اشتباهات خویش در شروع آن جنگ، تحمیل کننده آنرا دشمنان خواندند بی آنکه خود را مقصر بدانند.
با همت شیرمردان و شیرزنان ایران زمین، دشمن ناتوان تر از آن بود که به خاک پاک ما دست درازی کند اما غافل از اینکه دشمنان اصلی این مرز و بوم در کلیدی ترین مناصب رخنه کرده و خواهند کرد. پاکان و مردان خدا رفته بودند و ناپاکان به اندک خوبان باقی مانده ، اجازه و مهلت خدمت نمی دادند. واژه گانی چون « نظارت استصوابی» و «تأییدصلاحیت» برای حذف شایسته سالاری، خلق و اجرایی شد. در گام بعدی نیز واژه « بسیج» خلق شد اما دیری نپایید که جهت حفاظت از دستآوردهای نامشروع عده ای کاسبکار پا به عرصه دیگری گذاشت. مقایسه بسیجی جنگ با بسیجی باتومی امروز، هر انسان آزاده ای را به تأمل وامیدارد که اینان چگونه قداست برخی واژه ها را برای تأمین مقاصد شوم خود به بازی گرفته اند.
«دشمن» اما از واژگان کلیدی بود که با اتکا به دشمن هراسی، واژه های « خودی» و « غیرخودی» از پی آن پدیدار شدند. خودی ها خدا شدند و غیرخودی ها انگار اصلا حق حیات نداشته و ندارند.
در دایره المعارف واژه های انقلاب و حاکمیت ،واژه «فتنه» و به طور خاص «فتنه ۸۸» بیش از سایرین به چشم می آید. تا آنجا که خط قرمز نظام حکومتی شد و به عنوان مهم‌ترین ابزار برای سرکوب به کار برده شد. واژه «بصیرت» نیز نماد مخالفت با فتنه گر شد. تا آنجا که هر ساله در نهم دیماه، بصیران اعلام بصیرت میکنند و بقیه هم مفتون و یا فتنه گر هستند.
پایان سخن اینکه: ایران و ایرانی سالهاست که در حصار تنگ واژه ها گرفتار شده است. واژگانی که ولایت مطلقه فقیه و استبداد دینی مرهون کارکرد سیاسی و اجتماعی آنهاست. این واژگان صد البته در سایه قدرت حاکمیت رشد می‌کنند و هدفی جر تأمین خواسته های نامشروع اربابان قدرت ندارند.
با پیروزی انقلاب، آسیاب خلق این واژه ها هی گشت و گشت . چهل و اندی سال هم از انقلاب گذشت و وارد « گام دوم» شد اما دریغ و افسوس که « آزادی» این تنها واژه مورد علاقه ما برنگشت. ما نیز درمانده از بیداد واژه ها، حیران مانده ایم. واژه هایی که گذر از غبار آنها جرمی نابخشودنی است و کم نیستند آزادگانی که به این جرم در قفسند.

This comment was minimized by the moderator on the site

حکومتِ بعد از انقلاب اسلامی در آینه روزنامه های زمان انقلاب اسلامی
Posted: 03 Jan 2020 07:33 AM PST
مرضیه حاجی هاشمی*
این روزها سخت مشغول مطالعه روزنامه های زمان انقلاب هستم تا شاید بتوانم به این سوال خود پاسخ دهم که نظام جمهوری اسلامی در کدام بستر فکری و تصوری جامعه، نخبگان انقلابی و کنشکران عام انقلابی، برساخت شده است. نکته ای که نظرم را بسیار به خود جلب کرد این بود که باور و تلقی که آن روزها برای نخبگان فکری، سیاسی و انقلابیِ شکل دهنده ی تصورات مردم در زمینه حکومتِ بعد از انقلاب اسلامی با فرض اسلامی بودن آن وجود داشت، بیانگر نوعی حکومت اسلامی مردمی بر مدار توحید است که عقلانیت بر آن حاکم است. برای نمونه تنها بخشی از یک مقاله را که در روزنامه اطلاعات ۱۱ بهمن ۵۷ در حمایت از حکومت اسلامی به چاپ رسیده در ادامه می آورم :
در مقاله ای با عنوان چرا از اسلام هراس دارید؟ آمده است: آیا انقلاب اسلامی و تمرکز نیروها و وحدت هدف، شکل دیگری از دیکتاتوری و استبداد است؟ از وقتی که مبارزات سیاسی علیه بیدادگری و تکروی های نظام موجود، در قدرت مذهبی تمرکز یافته در بسیاری از روزنامه ها و مجلات، مقالاتی به چشم می خورد که یا حاکی از یک هراس واقعی است و یا نقشه ای زیرکانه برای پراکنده کردن نیروهای سامان یافته و شکل گرفته. در واقع می توان گفت:
۱- در اسلام، استبداد رأی محکوم است، ۲- تصمیم گیری در بسیاری از مسایل سیاسی – اجتماعی که مطابق نص قرآنی نیست، با شورا انجام می شود، ۳- در اسلام، دیکتاتور به معنی قدرت فوق قانون در هر مقام، محکوم است، ۴- رهبری در حکومت اسلامی به معنای دخالت در امور فنی و تخصصی نیست و روحانیت در ارزیابی انجام وظایف و تکالیف نظارت می کنند، ۵- پایه اسلام بر حق است و هر چه حق است، محترم است، ۶- آنچه صورت زندگی و حیات اجتماعی و فردی انسان ایجاب می کند، اسلام، سد و مانع آن نیست، ۷- اسلام به جنگ قوانین فطرت و طبیعت برنخاسته و قوانین طبیعی و اجتماعی را خنثی نمی کند، ۸- تجدد در امور جزئی سیال است و همانطور که تحولات و تجدد پدیده های طبیعی در فصول مختلف در عین دگرگونی، دارای قوانین ثابت است، در حرکت انسانها نیز اصول ثابت و متغیری است. عدالت، آزادی، تساوی، صبر، بردباری، پایداری، اتحاد و یگانگی و همدردی و … موضوعاتی نیست که در هیچ دوره ای کهنه شود، ۹- روحانیت و مرجعیت و … جز بیان و استخراج نظام الهی از کتاب و سنت پیغمبر کاری ندارد و خود مانند همه مردم، مسئول و موظف هستند و از همه مکلف تر، مسئول تر و موظف تر، دیکتاتور کسی است که خواست و اراده فردی خود را جایگزین قانون کند، ۱۰- نتیجه اصول بالا، نظام آزادی بخشی است که انسانی بر انسانی تسلط ندارد و هیچکس، بت کسی نیست و خدا معبود همه است و همه در پیشگاه او مساویند و این است روح حکومت متکی به کلمه لااله الا الله
* عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه ها

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر