خاطرات یک اسیر، آنچه در چنگ دشمن، در خلال جنگ 8 ساله، بر آزادگان ما رفت
  •  

29 مرداد 1401
Author :  
تصویری از آزاده قهرمان محمد ابراهیمی هنگام استقبال در مینودشت

 مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :

هُرم خوی تجاوز و جنگ افروزی حاکمان منطقه خاورمیانه و عربی، هیچگاه از گرمایش نیفتاد، و از جمله در 31 شهریور 1359 [1] به یکباره شراره کشید، و صدام با استفاده از استدلال جنگ پیشگیرانه و پیش دستانه، به مقابله با موج احتمالی برخواست، که خطر یک انقلاب و سرنگونی دیگر را، برای حاکمیت او و حزب بعث در عراق نیز، گوشزد می کرد، او مدعی بود که جنگ با کسانی را آغاز می کند، که منبع پراکنش انگیزش سرنگونی و انقلاب در کشور اویند، که اکنون در تهران در قدرت نشسته، و باید آنان را سر جای خود نشاند، و پایتخت آنان را فتح کرده، به حاکمیت انقلابی ها، که منبع صدور انقلاب در منطقه شده اند، و تاج و تخت او و دیگران را تهدید می کردند، خاتمه داد، و خود را از بیم تکرار تظاهرات های خیابانی، که ممکن بود چون تهران، در بغداد و... نیز تکرار شود، رهانید و...

اما این جنگ خسارتبار که با تمسک به استدلال جنگ پیش دستانه و پیشگیرانه آتشش را افروختند، نتایج دردناکی برای مردم ایران و عراق داشت، کشتارهایی که از هم کردند، و ویرانی هایی که باعث شدند، هنوز آثار نامبارکش بر جان و تن این دو ملت همسایه، باقی است و تنها در یک قلم آن، تعداد فقرا در ایران، در پایان این جنگ دو برابر شد و میزان فقرای ایرانی از 20% جمعیت ایران در پایان سال 1357 و پیروزی انقلاب، به 40% جمعیت ایران در مدت 10 سال بعد، یعنی در پایان جنگ هشت ساله در سال 1367 افزایش یافت. [2] و بعد از این جنگ بود که، از هر پنج ایرانی، دو نفر زیر خط فقر می زیستند و... آوارگی ها، جراحت های روانی و جسمی، خرابی شهرها، صنعت و... نیز خود مقوله ایی جداگانه است که دسترسی به آمار آن، و مطالعه تبعات این جنگ گرد غم را بر چهره هر وطن دوستی خواهد نشاند.

ششم محرم 1401 بود که به برکت دیدارهای تازه شده، در این دوره از تجمع ها، او را زمانی یافتم که سرفه های سینه اش نشان از مشکلات جسمی اش داشت، که از آن جنگ خسارتبار هشت ساله، مثل دیگر همرزمانش، اکنون به همراه خود آورده، و همچنان بار سنگین آن را حمل می کند، و هر بار به بهانه ایی، شدت یافته و عود می کند، و آن دوران سخت و ترسناک را برایش یادآوری می کنند، و نزدیکی مرگی ناشی از ضعف جسمی، و آثار و جراحات آن جنگ، را برایش نوید می دهد، اما او از زمانی می گوید که انسان هر لحظه هزار بار درخواست مرگ می کند، و البته مرگی نیست، تا او را در آغوش بگیرد، و گرم و آسوده در آغوش مرگ بخوابد، و با ابزار مرگ از دنیای ظالمانه ی، ساخته شده توسط دیگران، خلاص شود.

او از زمانی می گوید که شاهد زجر کش شدن دیگرانی است، که کاری از دستش نمی آید، تا برای شان انجام دهد، و نفس به نفس، با کسانی هم نفس می شود، که نفس های آخر را می کشند، در حالی که می داند اینان همه قابلیت نجات را دارند، اما ابزار نجات را، قدرتمداران مسلط در آن روز و میدان، از دسترس آنان دور کرده اند، تا ببینند کار میدان و صحنه به کجا می انجامد، اگر اینان زنده ماندند که سرمایه ایی در زمان تبادل اسرا خواهند بود، اگر مردند که عددی از تعداد دشمن، کم می شود، در هر صورت این برای گردانندگان آن صحنه، پیروزی محسوب می شود.

او از جنگ های جاری در سرزمین خونین شلمچه (بین خرمشهر و بصره) روایت می کند، آنگاه که در خلال پس لرزه های عملیات های خونین و سخت کربلای 4 و 5 ، زمین مملو از شهدا و مجروحین شده بود، از زمانی که دشمنان این مرز بوم، در کناره های شهر راهبردی بصره، از حیثیت خود دفاع می کردند، تا بصره همچنان در کنترل آنان باقی بماند، حال آنکه آنان آمده بودند تا تهران و بلکه ایران را سه روزه فتح کنند، و اکنون با شجاعتی که از مردم مدافع این کشور دیدند، در کناره های این شهر راهبردی خود، یعنی بصره، به دفاع از خاک خود نشسته، و می جنگیدند، و دیوارهای بصره، نشان از حضور جنگجویانی داشت، که این زیاده خواهان متجاوز را، تا بدین جا تعقیب کرده، و به تله انداخته بودند، و البته نیز، خود در دریای خون خود شناور بودند.

کمی که همگام نفس های پرمهر و محبتش شدم، از خاطرات به نگارش در آمده، از دوران اسارت، پرسیدم، گفت "بیست صفحه ایی را نوشته ام، ولی جمله بندی هایش اشکال دارد! هنوز فرصت نکردم درستش کنم، البته تا مدت ها بود که توان نوشتن آن خاطرات را نداشتم، چرا که نوشتن آن مساوی بود، با باز آفرینی خاطرات آن دوران سخت و توان فرسا، که اعصاب و روانم را به هم می ریخت، حالم را بد می کرد، مدت ها گذشت تا بتوانم خود را باز یابم، و در این خصوص دست به قلم برده، و بنویسم،"

این رزمنده شجاع و دلیر دفاع از مرزهای وطن و غیرت ایرانی، آقای محمد ابراهیمی فرزند مرحوم علی اکبر، اعزامی از شهرستان گنبد، بخش مینودشت، (در آن زمان)، از استان مازندران (اکنون به استان گلستان تبدیل وضعیت شده است)، جمعی گردان امام محمد باقر از لشکر قهرمانان، یعنی لشکر 25 کربلای سپاه پاسداران، بود که فرمانده این گردان نیز از جمله شهدای این گردان، شهید دلباسی هستند. که آقای ابراهیمی بعد از آزادی از شهادت او مطلع می گردد،

آزاده سرافراز، محمد ابراهیمی در تاریخ 14/12/1365 به شرحی که خواهد آمد، به اسارت دشمن در می آمد، و تا شهریور 1369، از جمله آخرین اسرایی بودند، که همگی در ارودگاه 20 هزار نفره صلاح الدین ایوبی، در نزدیکی شهر تکریت (محل تولد دیکتاتور بعث)، دشمن آنانرا در لیست بلند مفقودین جنگ حفظ، و همچنان نگه داشت، تا این که در روزهای آخر آزادی، بعد از 40 ماه مفقودی، و بی خبری و روشن نبودن وضعیتش، بالاخره خانواده از نگرانی بیرون آمد، و آن زمانی بود که دشمن به کارکنان سازمان صلیب سرخ جهانی اجازه داد، تا این بخش از اسرا در این اردوگاه مخفی را ثبت نام، و در لیست اسرای جنگ منظور دارد، و بدنبال آن بود که در تاریخ 5 شهریور 1369 از طریق مرز قصر شیرین، اینان نیز وارد کشور عزیزمان شده، و بعد از سه روز قرطینه، در پادگان الله اکبر، 8 شهریور 1369 به آغوش خانواده خود در مینودشت باز می گردند. [3]

آری او بعد از 10 ماه نبرد سخت با دشمن، 40% بدنش از جراحات جنگ و سه سال و اندی (40 ماه) اسارت، مستهلک شده است، او اینک نیز با جراحات آن درد جسمی و روحی، دست به گریبان است، چنانکه، حتی من نیز از پرسیدن و گرفتن جزئیات آن دوره سخت، شرمسار می شدم، لذا فقط به شرحی خاطرات این رزمنده شجاع می پردازیم، که او خود بیان داشت، و بدانچه ایشان گفتند اکتفا کردم، این در حالی است که این رزمنده ما در زمان اسارت، حدود 37 سال داشته، و از رزمندگان پر سن و سال! این جنگ، به نسبت همرزمانش به حساب می آمد، چرا که در این نبرد، اکثر همرزمان او را دلاور مردانی، بین 15 تا 25 سال تشکیل می دادند :

ادامه عملیات کربلای 5 [4] بود که در تاریخ 14/12/1365 اسیر شدم - عملیات کربلای 5 در 19 دیماه 1365 آغاز شد - به ما گفتند عملیات داریم، ولی موقع حرکت به سمت خط، باران شدیدی گرفت، خود را به پشت خاکریز خودی ها رساندیم و هر یکی و یا دو نفر توی یک سنگری همانجا، با صاحب خانه های مستقر در آن خط، آن شب را سر کردیم، فردای آن شب، ما را برگرداندند عقب، چرا که شرایط بارانی و گل و لای، اسلحه های همه ما را گل آلود کرده بود و...، 

لاجرم ما را به یک سوله ی بزرگ منتقل کردند، اینجا بود که اسلحه ها را تمیز کردیم و چکمه پوشیدیم، بالای آن را هم با کش و نخ بسته بودیم، که باران و گل وارد چکمه های ما نشود، 13/12/1365 به هنگام غروب شبی بود که به ما یک غذای گرم و جانانه! یعنی "زرشک پلو با مرغ" دادند، که این خود نشانه از حمله و جنگ بود، که ما را مامور به حمله به یک کانال در منطقه شلمچه کردند،

آن روزها ما جمعی لشکر 25 کربلا، گردان امام محمد باقر بودیم، و شب هنگام بود که به سوی خط حرکت کردیم، شرایط بسیار سختی بود، شهدا و مجروحینی از نیروهای ما، در مسیر حرکت ستون پراکنده بودند، که این خود نشان از نبرد سختی داشت که قبلا جریان داشته و نیروهای تعاون و امدادگرها هنوز فرصت و شرایط جمع کردن شهدا و مجروحین به دست نیاورده بودند،

در همین مسیر که می رفتیم صدایی می آمد که، یک مجروحی تقاضای آب و کمک می کرد، از مسئول گروهان خود خواستم که اجازه بدهد به او کمک کنم، گفت : "اگر فکر می کنی که بتوانی خود را به ستون در حرکت برسانی برو، در غیر این صورت صلاح نیست که ستون را ترک کنی"، ولی من دل به دریا زدم و گفتم "توکل بر خدا"، به هر وضعی باشه می رسم، جوان هم بودم، 37 سال سن داشتم، از ستون جدا شده و خود را به این مجروح رسانده و به او آبی نوشاندم و مختصر رسیدگی کلامی و... و سریع برگشتم و خوشبختانه توانستم خود را به ستون در حرکت مان برسانم،

بالاخره ستون، خود را به نقطه رهایی رساند، مدتی را پشت خاکریزی گذراندیم که زمان حمله فرا رسد، این در حالی بود که بین ما و دشمن میدان مین قرار داشت، و پشت این میدان مین منتظر فرمان حمله بودیم که همان جلوی میدان مین، دشمن متوجه حضور و حمله مجدد ما شد، و شروع به ریخت آتش حجیمی کرد، و درگیری عملا آغاز گردید، و تعدادی از نیروهای ما همانجا پشت میدان مین شهید و مجروح شدند، ولی به هر طریقی که بود، از آن مین ها و آتش زیاد دشمن گذشتیم و وارد کانال مد نظر شدیم،

اینجا عملیات مشخصی در جریان نبود، تانکی، نیرویی و... از دشمن در کار نبود، ما لقمه بودیم، طبق اطلاعی که پیدا کردیم، شب های گذشته هم هر شب نیرو می فرستادند، ولی همه نیروها می رفتند و در این آوردگاه، توسط دشمن قتل و عام می شدند، و یک درصد کمی نیز ممکن بود که بتوانند و بر می گشتند.

ما هم به همین سرنوشت آنان انگار داشتیم دچار می شدیم، از یک گروهان بیش از 80 نفره، سه نفر سالم ماندیم، بقیه یا شهید و یا مجروح و یا مثل ما اسیر شدند. درگیری بسیار شدید بود، کانال از آن دشمن بود، و آنها از همه چیز این کانال، از مختصات و گرای آن کاملا مطلع بودند، و آن را زیر آتش شدید گرفته بودند، باران گلوله بود که از همه نوع بر سر ما می بارید، شهدا و مجروحین زیادی داشتیم، شکم هایی که دریده شده بود، و حتی روده هایی که بیرون ریخته بودند، بسیاری با تیر و ترکش مجروح، و کف کانال رها شده بودند،

اما من مثل روئینتن ها، هیچ گلوله و یا ترکشی نمی خوردم! به طرز معجزه آسایی در زیر این آتش شدید دشمن سالم بودم، اما کانال مملو از شهدا و مجروحین ما شده بود، شرایط طوری بود که احساس کردم بسیاری از همرزمان خود را از دست داده ام، و دیگر تنها رزمنده ایی هستم که هنوز سالم باقی مانده ام، تو گویی به تعداد هر کدام از ما، دشمن تانک و اسلحه داشت، که این چنین ما را قتل عام می کرد،

اما ما چی؟! هیچی، یک تعدادی سلاح کلاشینکف، و چند قبضه آر.پی.جی 7 و تیربار داشتیم، که آن هم مرتب به ما می گفتند شلیک نکنید، چون فردا دشمن پاتک خواهد داشت، و به این گلوله ها در آن زمان نیاز بیشتری داریم، تا الان.

در عرض دو ساعت چنان آتشی ریختند که از ما کسی جز من باقی نماند، پیش از حمله به ما گفته بودند که "سمت راست این کانال، در اختیار نیروهای خودی است و آنها در آنجا حضور دارند"، لذا در این تنهایی تصمیم گرفتم به سمت نیروهای خودی در سمت راست کانال شروع به رفتن کنم، و خود را از این صحنه دهشتناک و تنهایی خارج کنم، در بین راه دیدم نیروهای ما مثل برگ خزان ریخته اند، هر کدام یا مجروح بودند یا شهید، یکی شکم پاره بود، یکی پایش قطع شده بود، یکی تیر خورده بود در حالت سجده شهید شده بود، خلاصه با یک مشقت و رنج فراوان، خود را از میان آنها عبور داده و به ابتدای کانال رساندم،

در بین راه نیز یکی دیگر از بچه ها به نام آقای مهدی ملکی، که از دوستان و رزمندگان شهرستان بندرگز بود، او هم هنوز مثل من زنده، و سالم بود، مرا که دید، گفت "چه خبر؟!" گفتم "شرایط را که می بینی"، گفت "کجا می روید"، گفتم "می روم پیش نیروهای خودی، در سمت راست کانال"، او هم با من همراه شد، و راه را به سمت نیروهای خودی، ادامه دادیم،

واقعا جایی می شود که انسان می بیند جان چقدر بی ارزش می شود، ولی این همه تیر و ترکش آمد، هیچکدام به من نخورد، سالم سالم بودم، یک قطره خون از بدن من جاری نشد؛ این رفیق ما هم همینطور بود.

ساعات از نیمه شب گذشته بود، و ما دوان دوان در مسیر کانال به سمت راست ادامه می دادیم، مقداری که رفتیم بالاخره به ابتدای کانال رسیدیم و کمی سرمان را از کانال بالا گرفتیم، دیدیم بله نیروها هستند، و بر سرعت خود برای رسیدن به آنها افزودیم، ولی ناگهان متوجه شدیم که این ها در واقع نیروهای دشمن هستند، و به عربی سخن می گویند، دیگر کاری نمی شد کرد، و به این طریق به اسارت دشمن در آمدیم، ساعت سه بعد از نصف شب بود که نیروهای دشمن ما را گرفتند و دست های ما را بستند و کنار کانالی که خود در آن مستقر بودند، ما را نشاندند، 

رسم جنگ بر این است که در این ساعات شب، معمولا کسی را اسیر نمی گیرند، و اسرای این موقع از شب را بلافاصله می کشند، چرا که تا صبح ممکن است، نیروی اسیر دشمن، هزار مشکل برای نیروهای مستقر در خط ایجاد کنند، حالا نمی دانم چه حسابی بود بعد اسارت حتی چشم ما را هم نبستند، ظاهرا تا سال 1365 دشمن از ما اسیر کمی داشت، و اکنون قصد داشتند که به تعداد اسرای خود از ما بیفزایند، و لذا حتی نیروهای مجروح ما را هم جمع می کردند، و با خود به اسارت می بردند، در حالی که تاقبل از این، وقتی نیروی دشمن، به نیروهای مجروح ما می رسیدند، سریع تیر خلاص می زدند و رد می شدند، و حالا اسیر ساعت سه بعد از نصف شب را هم نمی کشتند و زنده نگه می داشتند!

سال 1365 از جمله سال هایی است که بیشترین اسیر را از ما گرفتند، و هر سال، تا سال 1367 که جنگ به پایان رسید، این اسرا افزایش شدید می یافت، که تنها در اردوگاه اسرای [5] ایرانی به نام صلاح الدین ایوبی [6] ، ما 20 هزار مفقود را تشکیل می دادیم، و به واقع اسرای ثبت نام نشده که هر کاری می شود با آنان کرد، شاید از این جهت بود که، با این که در آن ساعات شب ما را به اسارت گرفته بودند، از کشتن ما منصرف شده بودند،

فرمانده دشمن در این خط اصرار داشت که ما را زنده به عقب اعزام کند، حتی نیروهایش چند باری لوله تفنگ خود را بر شقیقه های ما، فشردند، و انگار قصد شلیک و کشتن و خلاصی ما را داشتند، ولی هر بار فرمانده آنها، از این امر جلوگیری می کرد، و ما در حالی که دست های مان بسته بود، و چشم بند نداشتیم، شاهد این کشاکش بین نیروهای دشمن و فرمانده آنها در این صحنه بودیم، و در حالی که در کنار کانال ما را نشانده بودند، از طرفی شاهد تبادل آتش آنان با نیروهای خودی نیز بودیم، در این بین یک اسیر دیگر هم آوردند، که او مجروح بود.

سپیده صبح که دمید، از روشنی آسمان فهمیدم که وقت اذان صبح شده است، به نماز نشستم، نماز جانانه ایی خواندم، بهترین نماز عمرم را در این لحظات، بدون وضو و دست بسته، بدون این که رو به قبله باشم یا نباشم، اقامه کردم، حال معنوی عجیبی داشتم، در آن لحظات احساس می کردم هر لحظه این ها ما را به رگبار خواهند بست، خودم را در آسمان ها می دیدم، که هرگز فراموش نمی کنم، کاش این حال معنوی قابل ادامه بود، [7] انسان وقتی اعتقاد دارد، این اعتقاد انسان را بالا می برد، وقتی به آینده بهتری امیدوار است، از مرگ نمی هراسد، از این روست که در آن شرایط به فکر این بودم، که وقت نماز است، و شرایط رعب و وحشت مرگ، مرا از نماز باز نمی داشت.

در عین حال به واقع ما در شرایط مرگ و زندگی بودیم و هر لحظه ممکن بود که یکی از نیروهای دشمن، ماموریت کشتن ما را به انجام رساند و...، اما سرانجام انتظارها به پایان رسید، و این گونه نشد، و هوا که کمی روشن تر شد، ما سه تن را سوار بر یک نفربر زرهی کردند، و به عقبه دشمن، منتقل شدیم، کمی عقب تر از آن خط درگیری، ما را دوباره پیاده کردند، و سوار بر کامیونت سر باز ایفای (روسی) کردند، و سفر ما در سرزمین دشمن آغاز گردید؛

ما سه اسیر را، شاید در 20 مقر و پادگان در بصره و اطرافش، برای ساعت ها گرداندند، از این پایگاه به آن پایگاه، و بین مردمی که انگار از قبل اطلاع داده، و برای تماشای ما جمع شان کرده بودند و...، از میان این همه عبور داده می شدیم، گاهی به ما سنگ هم می زدند، در حالی که سه نفر اسیر بیش نبودیم، اما انگار این برای دشمن یک پیروزی بزرگی محسوب می شد، که این چنین ما را از بین مردم تجمع کرده، عبور می دادند، و تاکید داشتند تا آنهاف ما را که به نمایش عمومی گذارده اند، ببینند.

بالاخره بعد از ساعت ها گردش و گرداندن، عصر بود که در یک اتاق سیمانی، ما را مستقر کردند و در حالی که چشمان ما بسته بود، پذیرایی مفصلی از ما شد! با هر وسیله ایی که بود به ما حمله می کردند، حسابی ما را کتک زدند، چنان می زدند که وقتی به دیوار می خوردیم برق از چشمان بسته امان می پرید، سه شبانه روز در این اتاق حبس بودیم، در همین جا بود که تعداد 17 یا 18 اسیر دیگر هم به جمع ما پیوستند، که از جاهای دیگر اسیر کرده، و بدینجا منتقل کرده بودند، که از قضا همه مجروح بودند،

شرایط بد جسمی اینها، حتی ما را از اشتها هم انداخته بود، در یک اتاق 12 متری این همه آدم با هم بودیم، یکی از آنها تیر خورده بود، و لب و دندان های بالای او را برده بود، و نمی توانست هیچ غذایی را بخورد، تا دو ماه نان را به اندازه بند انگشت می بریدم، و در آب خیس می کردم، و به دهانش می دادم تا آن را ببلعد، و از گرسنگی نمیرد، این در حالی بود که یک تیر هم از پشت، به بدنش اصابت کرده بود؛ این خود معجزه بود که این آدم ها، در چنین شرایطی زنده می ماندند، در حالی که نه این اسرا را به دیدار با یک دکتر بردند، نه از دوا و دارویی خبری بود.

یکی دیگر از این مجروحین از آتش عقبه یک شلیک آر.پی.جی 7، از پشت کمر و سر و گردن سوخته بود، و اصلا توان دولا شدن را هم حتی نداشت، مثل چوب ایستاده بود، حالا این ها را چطوری ما پذیرایی، نقل و انتقال و یا دستشویی می بردیم، خود داستان تاثر برانگیز و دردناکی دارد، یکی از این مجروحین به نام سید ابراهیم حسینی که اهل آزادشهر مازندران بود، در اثر انفجار، دستگاه تخلیه اش بند آمده بود، و از درد و فشار آن، فریاد می کشید، او در همین مسیر انتقال به اردوگاه اسرای صلاح الدین تاب نیاورد، و در اثر درد و مشکلات داخلی، شهید شد، گلوله خورده ها، ترکش خورده ها و... هم بودند، ما دو نفر، تنها افراد سالم این جمع بودیم، و انگار خداوند ما را به اسارت دشمن فرستاده بود تا این چندین نفر مجروح، که با هم 17 یا 18 نفر را شامل می شدیم را تیمار کنیم، چرا که وظیفه انتقال و رسیدگی و حمل و نقل آنان، در این شرایط به دوش ما افتاده بود، و نیروهای دشمن هیچ همکاری در این خصوص با ما نمی کردند.

در این سه تا چهار روزی که در این اتاق شکنجه بودیم، و شکنجه های عجیبی را متحمل شدیم، یک خاطره خوب هم دارم، که جالب بود؛ من یک انگشتر عقیقی در انگشت خود داشتم، که در طول مدت اسارت تا اینجا، از من به غارت برده بودند؛ روزی یکی از نیروهای دشمن که فارسی را هم می دانست به من مراجعه کرد و گفت "انگشتر شما را چه کسی برداشت؟" این سوال در حالی از من می شد، که چشمان ما بسته بود، و ساعت و محتویات جیب و انگشتر ما را یکی از نیروهای دشمن از من گرفته بودند، و من نمی دانستم چه کسی آن را برداشته است، پاسخ دادم "چشمانم بسته بود، نمی دانم"، گفت "انگشتر شما را من برداشتم، راضی هستی؟!" گفتم "راضی نباشم چه باید کنم"،

این گذشت و این نیروی دشمن اتاق را ترک کرد و رفت، ولی باز فردای آن روز، بازآمد، و دوباره گفت "انگشتر شما را من برداشتم، راضی هستی؟ راضی باش من با این انگشتر می خواهم نماز بخوانم!" و دوباره پرسید: "راضی هستی؟" گفتم "من تو این شرایط چه راضی باشم چه راضی نباشم تو گرفتی دیگر برو، من چه کاری می توانم بکنم، راضیم دیگه برو!" و رفت. آخر طاقت نیاورد و باز دوباره آمد، گفت "ببین یک کار می کنیم، من می روم نجف، این انگشتر شما را آنجا قیمت می کنم، و قول می دهم معادل پول آنرا در ضریح امیرالمومنین بریزم؛" این را که گفت انگار دنیا را به من داده اند، حالم منقلب شد، حالت بغض گلویم را گرفت، انگار در یک فضای آزادی قرار گرفتم، نام امیر المومنین را که این نامرد آورد، در حالی که کتک مان هم می زد، نمی دانم از روی چه حساب و کتابی بود که روی این انگشتر، کارش گیر کرده بود، لذا گفتم "راضی هستم، راضی هستم و..." خیالش راحت شد و رفت.

از این جا به بعد ما را با اتوبوس حمل می کردند، کاش ما را با همان کامیونت های ایفا و... منتقل می کردند، چرا که اکثر این اسرا را مجروحین تشکیل می دادند و توان نشستن روی صندلی های اتوبوس را نداشتند، و ما مجبور شدیم اینها را زیر صندلی ها و کف راهرو و... جای دهیم، دشمن هم ما را برای سوار شدن به اتوبوس به عجله می انداخت، ما را با لگد و کابل مورد ضرب و شتم و در حالت تعجیل قرار می داد، در این استرس و ارعاب، ادرار بچه ها هم که حتی توان تکان خوردن هم نداشتند، بیشتر می شد، و کار تخلیه ادرار و مدفوع آنان در اتوبوس صد چندان سخت تر می شد.

بالاخره سوار شدیم اما از این جا به بعد چشم بسته بودیم، در مسیر هم، این مجروحین کارهایی داشتند که به زحمت ما افزود، در حالی که امکاناتی در اختیار نداشتیم، مثلا مجروحی بود که در این مسیر نیاز به رفع حاجت داشت، و من از لیوان برای این کار استفاده می کردم، و آن را از شیشه اتوبوس به بیرون می ریختم، و همین باعث می شد که محافظین ما در اتوبوس، ناراحت شوند، و ما را باز هم مورد ضرب و شتم قرار دهند، ولی کار دیگری نمی توانستیم بکنیم.

بعد از این جا ما را به یک پادگان دیگر بردند که در آنجا هم چند روزی را با شرایط بسیار بد گذراندیم، از جمله پتو های نمناک پر از حشرات و متعفن که به ما داده بودند. بالاخره به بغداد رسیدیم و در استخبارات، همه ما را بدون استثنا لخت کردند، و آنجا هم که بازار زدن و شکنجه های جور وا جور گرم بود.

تا به اردوگاه اسرای جنگی صلاح الدین ایوبی، که در عمق خاک عراق قرار داشت، رسیدیم، و تازه آنجا بود که کمی آرام گرفتیم، در این اردوگاه 20 هزار نفر اسیر جنگی دیگر وجود داشتند، که از نظر ایران در زمره مفقودین در عملیات جنگی محسوب می شدند، چون نه دولت ایران، و نه خانواده ها از سرنوشت ما خبری نداشتند، و دشمن بعثی هم هر چه می خواست می توانست، بر سر ما بیاورد، چرا که نام ما در هیچ لیستی از اسرای به رسمیت شناخته شده جنگ نبود، از جمله در لیست رسمی صلیب سرخ جهانی ثبت نشده بودیم، تا واجد حقوق اسرا، بر طبق مواد مندرج در کنوانسیون های بین المللی نگهداری و حقوق اسرا باشیم، به واقع ما مرده و در عین حال زنده بودیم. مرده از این لحاظ که هر لحظه که دشمن تصمیم می گرفت، می توانست ما را در لیست شهدا قرار دهد، و بر اساس تصمیم، ما می توانستیم زنده باشیم و یا نباشیم، ولی زنده بودیم، از این لحاظ که هنوز نفس می کشیدیم، و خود هم می دانستیم که زنده ایم.

زندگی و همراهی با اسرای مجروح ضربات سختی به روح و روان ما وارد می کرد، به عنوان مثال یکی از این مجروحین که همراه ما بود، سن کمی هم داشت، و تیری به ناحیه گلویش اصابت کرده بود، رسیدگی پزشکی، دارویی و بهداشتی هم به این مجروحین نمی شد، او یک بار مرا نزد خود خواست و گفت "دلم گرفته، بیا تا کمی با هم صحبت کنیم"، بلند شدم و بر بالین او نشستم و شروع به صحبت کردن، کردیم، در حین صحبت بودیم که از من کمی آب درخواست کرد، بلند شدم و مقداری آب برایش آوردم، کمی که از این آب را که نوشید، ناگهان دچار سرفه های بی پایانی شد، که بند نمی آمد، و این خون بود که از گلویش به بیرون می ریخت و آنقدر سرفه کرد که در مقابل چشمان من جان به جان آفرین تسلیم کرد، دیدن این صحنه ها انسان را خرد می کند، در حالی که کاری از دست شما نمی آید، شاهد مرگی ناخواسته، و غیر قابل جلوگیری هستی و...، و انواع شکنجه های جسمی و روحی دیگر که انسان را له می کند.

تعداد اسرای ساکن در سالن های اردوگاه اسرای صلاح الدین ایوبی، بین 108 تا 140 نفر در نوسان بود، در این وضعیت فضای خواب اسرا به حالت کتابی، دراز کش، و در حد خوابیدن به پهلو، میسر بود، فضای خواب، برای هر اسیر در این سالن، یک وجب و چهار انگشت بیشتر نبود، و فضای بیشتری برای خوابیدن، به هر یک از ما نمی رسید، و امکان خوابیدن به پشت، هرگز وجود نداشت، اجتماع بیش از دو نفر ممنوع، و زیر انداز ما یک پتو بود که روی سیمان های کف آسایشگاه انداخته می شد، و لباس های ما هم، بالش قرار داده، به صورت کتابی می خوابیدیم، هر دو نفر یا سه نفر هم یک پتو داشتند که به عنوان رو انداز استفاده می کردیم. لذا در شرایطی بودیم که نمی توانستیم هیچگاه راحت بخوابیم،

آب و هوای منطقه صلاح الدین هم مثل همین آب و هوای منطقه سمنان خود ما بود، خیلی گرم. وقتی باد و توفان می شد، تمام این آسایشگاه و پتوها را گرد و خاک فرا می گرفت، و باید با هزار بدبختی و بیچارگی آنها را بیرون می آوردیم، و تکان می دادیم، تا خاک زدایی شوند.

در زمان حضور در آسایشگاه که بین 17 تا 18 ساعت بود، حق راه رفتن نداشتیم، راه رفتن در طول یا عرض آسایشگاه ممنوع بود، مگر این که به حالت پشت خم، و حالت رکوع حرکت می کردیم، تا نگهبانان بیرون آسایشگاه، راه رفتن ما را در سالن، از پنجره ها نبیند، سر و صدا هم نباید می بود، این ها همه، هر کدام تنبیهی به دنبال داشت،

در هر سالن یک سطل آب قرار داشت، که این مقدار آب جای گرفته در آن، جیره روزانه همه ما بود، که به زودی تمام می شد، و یک سطل هم برای رفع حاجت، برای کسانی که خود را نمی توانستند، نگه دارند، و صبر کنند تا درب آسایشگاه در زمان مقرر باز شود، و بیرون بروند، و از آن توالت بیرون آسایشگاه استفاده کنند، و این سطل که از فضولات انسانی پر می شد، فضای سالن آسایشگاه را افتضاح می کرد، و خدا نکند که کسی دچار اسهال می شد، بوی تعفن آسایشگاه را فرا می گرفت، در این شرایط، به خاطر نبود بهداشت، معمولا این گونه مریضی ها، به دیگر اسرا هم سرایت می کرد، و گاه دیده می شد که 20 نفر مبتلا به یک مریضی می شدند. و چون مداوایی هم در کار نبود، این اسهال ساده، به اسهال خونی تبدیل شده، تقریبا همه گیر می شد، و فرد که از پا می افتاد، تازه دسترسی به رسیدگی ها پزشکی ممکن و میسور می گردید.

صبح نیز بعد از 17 تا 18 ساعت حبس در این آسایشگاه ها، درب آن با طی مراحل خاصی بازگشایی می کردند، و افراد باید در زمان محدودی خود را به توالت های بیرون برسانند و از آن استفاده کنند، که این ها هم به تعداد کافی نبود، و افراد به گروه های 5 – 5 تقسیم می شدند و گروه گروه به نوبت به دستشویی می رفتند، لذا امکان استفاده از آنها هم کافی نبوده، تا به راحتی و طیب خاطر، از آن استفاده کنند، و زمان استفاده از این دستشویی ها هم آنقدر کم بود که نصف افراد، فرصت استفاده از آنرا نیافته، وقت مقرر برای استفاده از دستشویی ها، به اتمام می رسید، و افراد با همان حال، به آسایشگاه باز گردانده می شدند، این باعث می شد که 95% آنان با مشکل دستگاه گوارش، سیستم تخلیه، کلیه ها، مثانه و... دچار شوند، یا دچار مشکل اعصاب روان می شدند؛ گاهی هم به خاطر غذای خشک و عدم نوشیدن آب کافی، بعضی به یبوست دچار می شدند.

سه یا چهار ماه اول خیلی سخت گذشت، چون همین دستشویی ها هم قدیمی و خراب بودند و عمدتا گیر می کردند، شما در ذهن خود محاسبه کن که 1500 نفر با ضرب کابل و هزار زجر و توهین از آسایشگاه بیرون می آمدند، و باید از این توالت ها استفاده کنند. توالت هم پر می شد که باید همین ها را با دست جمع می کردیم و در سطل می ریختیم و تمیز هم می کردیم. گاه تا مچ پا در نجاست فرو می رفتیم، تا از این توالت استفاده کنیم. بعد هم تنها با آب دستان خود می شستیم، می شد گفت که خدا ما را حفظ کرد، که در این شرایط زنده ماندیم و نمردیم، تغذیه ناسالم، خواب زجر آور، بهداشت نا کافی و شرایط روحی سخت و...! چطور ما زنده ماندیم، خودم هم نمی دانم.

17 تا 18 ساعت حضور در آسایشگاه، بدون تحرک کافی، آب مناسب و کافی، غذای مناسب و کافی، جای خواب مناسب و کافی، بهداشت مناسب و کافی و... باعث می شد که اسرا دچار مشکلات روحی و روانی و البته جسمی زیادی شوند.

غذای روزانه ما هم معمولا بسیار کم و مختصر بود، صبحانه یک بشقاب سوپ آبکی، با دو قرص نان که هر کدام دو لقمه معمولی بیشتر نبود، برای نهار هم هفت قاشق برنج، سهمیه هر کدام از ما بود، که به صورت شمارش قاشق، تحویل هر فرد میگردید، برای شام هم یک مقدار آب گوشت، آب بادمجان، آب پیاز و.. می دادند، که این را با همان دو قرص نانی که از صبح نگه می داشتیم، می خوردیم. یعنی همیشه بچه ها گرسنه بودند، هیچ موقع سیری را به خود نمی دیدند.

چای هم داخل سطل، به ما داده می شود حق خوردن آن را نداشتیم، تا زمان مقرر آن فرا برسد، مثلا سطل چای و غذای شبِ هر سالن را، ساعت 4 بعد از ظهر به آسایشگاه تحویل می دادند، اما اجازه خوردن را نداشتیم، و باید سه ساعت صبر می کردیم تا هوا تاریک شود، و اجازه نوشیدن چای را بدست بیاوریم، در این مدت این سطل حاوی چای را با پتو می پیچاندیم، تا شاید گرم بماند،

اما انسان موجودی است که همانگونه که بسیار ضعیف است، در عین حال بسیار قوی نیز هست، که می تواند این شرایط را تحمل کند، و ما نیز توانستیم طول 40 ماه را در این شرایط بگذرانیم و از آن عبور کنیم، یک دست لباس که بیشتر نداشتیم، چیزی به دور کمر می بستیم و لباس های خود را می شستیم، و پهن کرده تا خشک می شود، و بعد که خشک می شد همان را می پوشیدیم.

خداوند لطفی که کرده بود این بود که، در جمع اسرا به قدر یک ایران، افراد متنوع حضور داشتند، از بقال و نجار، بسیجی، سپاهی و... از همه حرفه ها و افکار و تخصص ها بودند، افرادی که صاحب فکر بودند می توانستند چنین شرایطی را مدیریت کنند، و به برکت آنان این شرایط با طراحی ها، آسان می شود، و قابل عبور می گردید.

ما فهمیده بودیم که باید طوری صبر و حوصله داشته باشیم، که با یک تدابیری این شرایط را پشت سر بگذاریم. به حمدالله افراد هوشیار و بیدار، معلم و برنامه ریز بودند، که کار را جمع کنند. البته در بین ما یک سری افراد نیز حضور داشتند که منافق بوده، و کارها را خراب می کردند. برنامه های اینها را از تلویزیون اردوگاه پخش می کردند، دشمن هم اعلام می کرد، هر که دوست دارد می تواند بیاید و این برنامه ها را ببیند، سخنرانی می کردند و... در هر آسایشگاهی گاهی 5 الی 6 نفر هم از این نوع افراد بودند که خیلی خراب کاری ها، می کردند.

درست بود که من در شرایط این نبرد سالم بودم، و مجروحیتی نداشتم، اما در سال 1361 از پشت تیر خوردم، ابتدا مرا به گیلانغرب منتقل کرده و عمل جراحی ام انجام شد، و بعد هم به کرمانشاه منتقل شدم، و سپس در تهران بستری شدم. از ناحیه گوش هم به واسطه شلیک آر.پی.جی 7 مجروحیت دارم، که مجموعا 40% از کار افتادگی را شامل می شود. علاوه بر آن در دوران اسارت هم گوشم، در خلال یک تنبیه، توسط نگهبانان اردوگاه اسرای صلاح الدین، آسیب مجدد دید، جریان از این قرار بود که، در هر آسایشگاه یک سطل برای آب، و یک سطل برای قضای حاجت داشتیم،

جلوی آسایشگاه هم مقداری سبزی بچه ها کاشته بودند، و اسرا خود با سطل، آب می آوردند و این ها را سراب می کردند، یک بار نمی دانم چه شد که یک نفر اشتباهی به جای سطل آب، سطل مخصوص توالت آسایشگاه را آورده بود، و نگهبان که این قضیه را دید، گفتند "کی این کار را کرده؟!" و قرعه این اشتباه و تنبیه آن، که به هر بهانه ایی این تنبیهات مرسوم بود، به نام من در آمد، و این نامرد هم، دو دستی از دو جهت مخالف، محکم بر گوش های من نواخت، چنان ضربتی وارد کرد که تا دو ماه از گوش های من چرک می آمد، و همین باعث شد که به پرده و دستگاه داخلی گوش من آسیب خورد، و از آن موقع به بعد دچار کاهش بیشتر شنوایی شدم، بعد از اسارت هم به پزشکان زیادی مراجعه کردم ولی یکی از دکترها گفت که "این گوش درمان ندارد"، و از همان موقع تا حالا دچار صدای صوتی بی پایان هستم که در گوشم همواره صدا می کند.

یک هفته به انتقال ما به ایران در شهریور 1369 مانده بود که سازمان صلیب سرخ جهانی، برای ثبت نام ما به اردوگاه صلاح الدین ایوبی آمدند و کار ثبت نام ما انجام گردید، و در هشت شهریور 1369 در مینودشت به خانواده ام پیوستم.

[1] - "جنگ ایران و عراق یا جنگ هشت‌ساله که در ایران با نام جنگ تحمیلی و دفاع مقدس نیز شناخته می‌شود و در بسیاری از منابع عربی و بعضی منابع غربی از آن با عنوان جنگ اول خلیج یاد شده‌است که در زمان صدام حسین در عراق با نام قادسیه صدام از آن یاد می‌شد، طولانی‌ترین جنگ متعارف در قرن بیستم میلادی و دومین جنگ طولانی این قرن پس از جنگ ویتنام بود که نزدیک به هشت سال به طول انجامید. جنگ به صورت رسمی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ برابر ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ با حمله عراق به ایران آغاز شد. در این روز درگیری‌های پراکنده مرزی دو کشور با یورش هم‌زمان نیروی هوایی عراق به ده فرودگاه نظامی و غیرنظامی ایران و تهاجم نیروی زمینی این کشور در تمام مرزها به یک جنگ تمام عیار تبدیل شد، هرچند مقامات عراقی معتقد بودند که جنگ از ۱۳ شهریور ۱۳۵۹ برابر با ۴ سپتامبر ۱۹۸۰ با حملات توپخانه‌ای ایران به شهرهای مرزی عراق آغاز شده‌است. این جنگ در نهایت پس از حدود ۸ سال در مرداد ۱۳۶۷ با قبول آتش‌بس از سوی دو طرف و پس از به جا گذاشتن یک میلیون نفر تلفات انسانی از هر دوطرف و ۱۱۹۰ میلیارد دلار خسارات به دو کشور خاتمه یافت. مبادله اسیران جنگی بین دو کشور از سال ۱۳۶۹ آغاز شد. ایران آخرین گروه از اسرای جنگی عراقی را در سال ۱۳۸۱ به عراق تحویل داد."

[2] - روزنامه "جهان صنعت" در روز یک شنبه 23 مرداد 1401 گزارش داد که : جمعیت زیر خط فقر در زمان انقلاب ۲۰ درصد بود، الان ۶۰ درصد است، این روزنامه با انتشار گزارشی از سه برابر شدن نسبت جمعیتی فقرای ایران از زمان وقوع انقلاب بهمن ۵۷ خبر داد. این گزارش که با تیتر "نیم قرن اشتباه" نوشت "در سال ۱۳۵۷ حدود ۲۰ درصد از ایرانیان زیر خط فقر قرار داشتند اما این میزان در سال ۱۳۶۸ و پایان جنگ تحمیلی به حدود ۴۰ درصد رسید و در پایان قرن ۱۳ در سال ۱۴۰۰، میزان جمعیت زیر خط فقر به حدود ۵۲ درصد رسیده است. بر اساس این گزارش، در سال جاری حدود ۶۰ درصد از افراد جامعه در زیر خط فقر هستند و بخش عمده‌ای از آن‌ها زیر خط فلاکت قرار دارند." 

[3] - 26 مرداد ۱۳۶۹ نخستین گروه از آزادگان پس از سال ها اسارت به میهن مان بازگشتند.

[4]عملیات کربلای ۵ عملیاتی نظامی تهاجمی از سوی نیروهای مسلح ایران، علیه نیروی زمینی عراق، در جریان جنگ ایران و عراق است. این عملیات، ششمین عملیات نیروهای نظامی ایران برای فتح بصره است، که شدیدترین نبرد تاریخ جنگ ایران و عراق محسوب می‌شود. نیروهای ایرانی عملیات را در محور شلمچه به منطقه‌ای موسوم به کانال ماهی، به صورت گسترده در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۶۵ با فرماندهی سپاه پاسداران آغاز کردند. عملیات کربلای ۵ با فاصله ۱۵ روز پس از عملیات کربلای ۴ انجام شد. این عملیات، پرهزینه‌ترین و پرتلفات‌ترین عملیات این جنگ بود و از آن به‌عنوان آغازی بر پایان جنگ ایران و عراق یاد می‌شود.  در نتیجه این عملیات، نیروهای نظامی ایران اگرچه از دستیابی به هدف اصلی عملیات، یعنی تسخیر شهر بصره بازماندند، اما با این حال توانستند حدود ۱۵۰ کیلومتر مربع از منطقه اشغال‌شده شلمچه را آزاد و قسمت‌هایی از جنوب عراق را نیز به تصرف خود درآورند. در انتهای عملیات کربلای ۵ خطوط پدافندی ایران در نزدیکی پتروشیمی عراق ایجاد شد. از این عملیات به‌عنوان عملیات محاصره بصره نیز نام می‌برند.

[5] - در کشور عراق مجموعا بیش از 20 محل نگهداری اسرا برای اسرای ایرانی تشکیل شده بود و در واقع با کمترین امکانات رزمندگان ایرانی که در جریان هشت سال جنگ تحمیلی به اسارت درآمده بودند، دوران سخت اسارت خود را در آنجا به سر می‌بردند. به غیر از زندان‌هایی همچون زندان "الرشید" که در یک منطقه بزرگی از بغداد قرار داشت و مجموعه بیمارستان، پادگان و زندان را در کنار هم جای داده بود و زندان "ابوغریب" که در نزدیکی بغداد بوده و بیشتر درجه داران نظامی در آنجا اسیر بودند، مابقی محل‌های نگهداری در قالب اردوگاه بود. که شرح فیزیکی فضای این اردوگاه‌ها و ساختار آن‌ها خود یکی از اجزای مهم اسارت را برای آزادگان می‌سازد. بسیاری از خصوصیات و توصیف این اردوگاه‌ها در "شرح قفص" عنوان شده و شرح داده شده است. اردوگاه‌های محل نگهداری اسرای ایرانی در عراق عمدتاً در سه منطقه یا سه شهر وجود داشت. که این سه منطقه عبارتند از:

1- استان الانبار به مرکزیت شهر رمادی در مرز اردون و سوریه که تعداد 16 اردوگاه در این استان بود. این اردوگاه‌‌ها در پادگان 14 رمضان ارتش عراق که یکی از بزرگ‌ترین پادگان‌های خاورمیانه است.اولین اردوگاه در این پادگان به نام رمادی 1 در سال اول جنگ تشکیل شد. این اردوگاه تشکیل شده بود از 20 بند، هر بند 8 آسایشگاه که در زمان‌های مختلف تعداد نفرات هر آسایشگاه از 50 نفر تا 80 نفر در حال تغییر بود.

2- استان نینوا به مرکزیت موصل هم مرز با سوریه که 4 اردوگاه در آنجا بوده است. 4 اردوگاه موصل 1، 2، 3، و 4 که موصل 3 کوچک‌ترین و موصل 1 بزرگ‌ترین بودند. تعداد آسایشگاه‌های کل این اردوگاه‌ها 62 بوده که تعداد نفرات هر آسایشگاه از 100 تا 150 نفر بودند. اسرای این 2 استان توسط صلیب‌سرخ بازدید شده بودند.

3- استان صلاح‌الدین به مرکزیت شهر تکریت(پس از سقوط صدام، سامرا مرکزیت این استان شد).

تقریباً از همه ادیان و مذاهب موجود در ایران در میان اسرا وجود داشته است. بیشترین دوران اسارت مربوط به 2 نفر به نام سرلشکر خلبان شهید حسین لشگری و محمد دبات به مدت بیش از 18 سال و کمترین دوره اسارت عمدتاً 24 ماه است. گرچه استثناتی به صورت 1 ساله هم داریم. در همه اردوگاه‌ها مطلقاً وسایلی مانند کولر، یخچال، دستشویی و توالت (درون آسایشگاه)، آب لوله‌کشی، وسایل گرمایشی و ... به هیچ وجه موجود نبود. لوازم شخصی که به عنوان مایحتاج زندگی به اسرا می‌دادند شامل دو عدد پتوی سربازی، نصف پتو به عنوان زیرانداز، یک کیسه انفرادی خالی، یک جفت دمپایی، یک جفت جوراب، یک جفت لباس زیر و لباس زردرنگ سالی یک بار که عمدتاً پاره می‌شدند و پینه می‌بستند.  در بعضی از اردوگاه‌ها در تمام دوره اسارت آزادگان ایرانی، صبحانه سوپی بود به نام شوربا که تشکیل شده بود از آب و دل عدس که در مواقع زیادی رقیق بود. و در بعضی اردوگاه‌ها شام هم نبوده و فقط دو وعده در روز بود. با نسبت بسیار کم به گونه‌ای که در دوران اسارت هیچ اقلام غذایی مانند پنیر، کره، تخم‌مرغ، مربا و ... به چشم دیده نشد. اردوگاه‌های رمادی تماماً در دو طبقه با حفاظ سیم خاردار حلقوی عرض 20 متر و ارتفاع 20 متر بود. اردوگاه‌های موصل قلعه بوده که ارتفاع دیوارهای اطراف قلعه 12 متر می‌رسید بعضی اسرا بخشی از آسمان را می‌دیدند. اردوگا‌ه‌های تکریت هم مانند رمادی بودند.

[6]شهر تکریت مرکز استان صلاح الدین می‌شود.  صلاح الدین برگرفته از نام صلاح الدین ایوبی متولد ۵۳۲ ــ ه . ق ( سردار مسلمان جنگهای صلیبی) است این استان در ساحل راست رود دجله  واقع و شهر تکریت در فاصله ۱۸۰ کیلومتری شمال بغداد قرار دارد. شهر مقدس سامرا در میانه راه بغداد ـ تکریت واقع و تا بغداد ۱۲۰کیلومتر و تا تکریت حدواً ۵۵  کیلومتر فاصله است . از نظر وضعیت آب و هوایی زمستانهای سرد و مرطوب و تابستانهای گرم و خشک دارد. میانگین دما از ۳۶ درجه در تابستان و ۶ ـ ۷ در زمستان متغیر است. از آنجا که روستای اَلْاوجا زادگاه صدام در این شهر واقع شده به وی صدام تکریتی هم گفته می‌شود.  با توجه به موقعیت تکریت در زمان جنگ تحمیلی چند لشکر عراق برای دسترسی به محورهای مواصلاتی مناطق شمالی و جنوبی عراق در آنجا مستقر می‌شوند.  پس از سقوط صدام در تقسیمات جدید ، شهر مقدس سامرا به عنوان مرکز استان صلاح الدین انتخاب می‌گردد. اردوگاه ۱۱ در وسط پادگانی واقع شده که بر اساس شنیده‌ها بزرگترین پادگان خاورمیانه از نظر وسعت لقب گرفته است .  پادگان ، واقع در بیابانی برهوت بدون هیچ گونه رویشی و فاقد هرگونه پستی و بلندی است و از نظر آب و هوایی خشن تر از شهر تکریت.  اسرای قبل از این در ده اردوگاه طبق روال معمول تحویل صلیب سرخ جهانی می شوند و اردوگاه ۱۱ نیز بر همین روال نامگذاری لکن از این تاریخ به بعد همه اسرای جدید بصورت مخفیانه نگهداری می‌شوند. از جمله علل نگهداری مخفیانه اسرا، عدم پاسخویی رژیم به مجامع جهانی در قبال وضعیت بهداشتی و امکانات ناچیز و خصوصا شکنجه اسرا و همچنان که قبلا ذکر شد ایجاد فشار روانی روی خانواده های اسرا و در نتیجه فشار بر نظام اسلامی .

[7] - این حال عجیب را یک بار دیگر هم بعد از اسارت تجربه کردم، و آن زمانی بود که داخل مغازه احساس کردم قفسه سینه ام دردناک و سوزناک است، لذا مغازه را ترک کردم و سوار اتومبیل شدم و به سوی خانه در حرکت بودم، که حالم خراب شد و احساس کردم روح از بدنم در حال خروج است، در اینجا بود که باز این حال به من دست داد، فکر کنم این حال به کسانی دست می دهند که مرگ را انتقال به یک دنیای بهتر می داند، در این حال است که این چنین خوشحال و راضی هستند و وحشت و... بر آنان مستولی می شود،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (21)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

برای خانواده داغدار "حمیدرضا روحی"

رحیم قمیشی

دوستی برایم نوشته بود حال خانوادۀ حمیدرضا روحی خوب نیست.
نمی‌دانم آخر حال کدام‌مان خوبست؟
بعد از شهید شدن حمیدرضا، وقتی ترانه بارون اومد و یادم داد را می‌شنویم، اصلا با هر باران، اشک امان‌مان نمی‌دهد.
دوست داشتم برای پدر و مادر و نامزد نازنینِ حمیدرضا چیزی بنویسم.
روزها دستم نمی‌رفت!

می‌دانم نمی‌توانم درک‌تان کنم.
می‌دانم داغ دوری، بیشتر می‌شود که کمتر نمی‌شود!
می‌دانم غریبی قبر جوان‌ و خاک‌هایی که می‌ریزند تا بفرستندش پیش خدا، چطور دل‌تان را تکه تکه می‌کند.
می‌خواهم دو سه لحظه از عمرم را برایتان تعریف کنم شاید کمی تسکین پیدا کنید.
اگر بشود!

من و دوست قدیمی‌ام نادر، صبح عملیات کربلای چهار، بعد از شکست عملیات، آخرین بچه‌های باقیمانده را که می‌فرستادیم بزنند به آب، شاید موفق شوند برگردند، هیچکدام به فکر برگشتن خودمان نبودیم.
چرا؟ نمی‌دانم!
حتی آن بچه‌های غواص که با گریه نادر را التماس می‌کردند همراه‌شان برود، نادر یک لحظه هم تردید نکرد و با جدیت گفت؛ فقط زودتر بروید.

عراقی‌ها را می‌دیدیم چطور با قهقهه جلو می‌آیند، اما انگیزه‌ای برای برگشتن نداشتیم.
من حال خودم را بگویم؟
چندین مجروح را جا گذاشته بودم، به آنها قول داده بودم ازشان دور نشوم، برگردم پیش‌شان.
نمی‌دانستم عراقی‌ها به آنها تیر خلاص زده‌اند.
برنگشتم عقب!
شک نداشتم می‌میرم.
اما برایم مهم نبود.
مرگ گاهی نجات می‌شود!
خواستنی...

عراقی‌ها دوره‌مان کرده بودند. سعی کردیم نگذاریم برسند لب اروند، تا بچه‌ها از ساحل کمی دور شوند.
نادر یک لحظه سرش را برگرداند، گفت قایق‌ها آمدند بچه‌ها را ببرند.
همان وسط محاصره قند توی دل‌مان آب شد.
مسعود و رضا هم که به ما اضافه شده بودند خندیدند.
عراقی‌ها وقتی رسیدند دیگر نه تیری داشتیم نه نائی برای ایستادن. سی چهل نفر سرباز عراقی حسابی می‌زدند ما را، ولی عجیب بود دردمان نمی‌آمد. از بین آن همه، یکی‌شان به دوستانش گفت؛ بروید کنار، اینها باید اعدام شوند!
از آن همه یکی دلش آمد آدم بکشد!
متاسفانه برای کشتن، یکی هم زیاد است.

دیدم نادر و مسعود و رضا خم به ابرو نیاوردند.
محکم ایستادند تا تیرباران شوند.
من هم خجالت کشیدم برای جانم التماس کنم. ایستادیم تا تیرباران شویم!
حتی عملیات اعدام شروع شد، و دو نفرمان هم تیر خوردند، اما ناگهان دستور فرمانده‌شان از دور آمد، و عملیات متوقف شد.
قرار نبود ما بمیریم.
دوره اسارت ما باید شروع می‌شد. شاید از چند دقیقه تیرخوردن و پیچیدن به خود، زجرآورتر.
وقتی هفته‌ای دو سه بار باید می‌شنیدیم شما دیگر به ایران برنمی‌گردید و همین‌جا دفن‌تان می‌کنیم!
اما پشیمان نشدیم.
جایی برای پشیمانی نبود.

بعد از چهار سال که برگشتیم، وقتی خانواده‌ها هم دیگر منتظر برگشتن‌مان نبودند، اخبار بد محاصره‌مان کرد!
نادر برادر دومش را هم از دست داده بود، بعد از ناصر، محمود هم شهید شده بود.
من متوجه شدم پدرم چند ماه بیشتر پس از مفقود شدنم زنده نمانده، برادرم کریم جانباز شده، و از همه اینها بدتر بسیاری از دوستان‌مان پس از اسارت ما، شهید شده بودند.
و خیلی تنها شده بودیم.
می‌دانید چه شد؟
آرزو می‌کردیم کاش همان موقع تیرباران، تیرشان به خطا نرفته بود!
اصلا دل‌مان نمی‌خواست برگردیم پیش خانواده‌هایمان که می‌دانستیم حالا شکسته‌اند!
خجالت می‌کشیدیم!
از زنده بودن‌مان خجالت می‌کشیدیم…

باور نمی‌کردیم مردم روی دست‌شان، بلندمان کنند. التماس می‌کردیم پایین‌مان بیاورید، نمی‌آوردند.
مادرم عینکش را کنار گذاشته بود تا بتواند اشک چشم‌هایش را یک دقیقه یک بار پاک کند، خانه که نه، خیابان و همۀ محله آذین بسته شده بود.
آنقدر میهمان‌ها و خانواده خندیدند، آنقدر ترانه خواندند، آنقدر شادی کردند تا یادمان برود تنهایی‌ و غصه‌مان...
یادمان نرفتند، اما اشک‌مان دیگر اشک غریبی نبود، اشک شوق بود.
همه تعجب می‌کردند این هق‌هقِ ما، وسط جشن، دیگر چیست، خودمان هم نمی‌دانستیم.
هم شاد بودیم، هم دلگیر!

خواستم برای پدر و مادر و خانواده حمیدرضا روحی عزیز و همه شهدای مظلوم جنبش "زن زندگی آزادی" بنویسم؛
"خودشان را آماده کنند"
آماده شوند برای روزی که همگی با شادی می‌ریزیم به خانه‌شان، با دسته‌های گل.
آن وقتی که نه فقط خانه‌شان، خیابان و محله و شهر را آذین می‌بندیم.
وقتی خانواده را روی دوش‌مان می‌گذاریم. نُقل می‌پاشیم، می‌خوانیم و می‌رقصیم...
که دیدید خون حمیدرضا، خون مهسا، خون نیکا، خون کیان، خون همۀ آن بچه‌های نازنین هدر نرفت.
دیدید خدا بالاخره کمک کرد و پیروز شدیم.
دیدید آه مظلوم‌ها دامن‌شان را گرفت...

اشک‌هایتان را بگذارید برای آن روز
آن روز که اشک‌های شوق و دلتنگی با هم می‌ریزند
آن روز که وسط جمعیت صدای هق‌هق‌تان همه را متعجب می‌کند.
و بعد برمی‌گردید می‌گویید؛
چیزی نیست
تنها
کاش حمیدرضا
و آن بچه‌ها
بودند در این جشن بزرگ

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

روز بازگشت از اسارت

رحیم قمیشی

هر چه بود تمام شده بود، با همه سختی‌هایش.
پس از مفقود شدنم در کربلای چهار، پدرم قبل از اینکه بفهمد من شهید نشده‌‌ام، به دیدار خدا رفته بود. دوستانم رفته و به او گفته بودند آنجا که رحیم و نادر ماندند کسی زنده نماند. او البته که باور نکرده بود.
لابد آن دنیا که حسابی گشته و مرا پیدا نکرده، از ته دل خوشحال شده که رحیمش زنده است.

من اینطرف نمی‌توانستم باور کنم پدرم چهار سال است رفته و همۀ نقشه‌هایی که برای دیدنش و گفتن خاطراتم داشتم، نقش بر آب شده. دلم می‌خواست به او بگویم من تمام ۱۵۰۰ روز اسارتم برای سلامتش آیةالکرسی خوانده‌ بودم.
نشد بگویمش...

نمی‌خواهم همۀ تلخی‌ها و شیرینی‌های روز پس از آزادی را امروز بنویسم، فقط خواستم بگویم آزادی همه‌اش شیرینی و خنده نبود، گاهی آدمی در آزادی تازه متوجه چیزهایی می‌شود که تا آن روز برایش پوشیده بوده.

یکی از خاطراتی که هرگز فراموشم نمی‌شود؛
اتوبوس ما از فرودگاه مهرآباد باید می‌رفت محل قرنطینه‌مان نزدیک میدان نوبنیاد. از جنوب‌غرب تهران به شمال‌شرق، مسیری طولانی. قرنطینه هم که نبود، الکی اسمش را گذاشته بودند قرنطینه. قرار بود آنجا شستشوی مغزی شویم!
که مبادا دوباره فکر کنیم آقای منتظری آدم خوبی است! باید یاد می‌گرفتیم او یک خائن است!!
یاد می‌گرفتیم یک‌بار نپرسیم در سال ۶۷ چه اتفاقاتی افتاده، یا در سال ۶۸، اصلا همۀ سال‌هایی که ما نبودیم.
و ما هم همۀ آنچه را می‌فرمودند باید قبول می‌کردیم!

اما اتفاق عجیبی در همان ساعت اول ورودم به ایران افتاد.
به نظرم اتوبوس ما از فرودگاه هیچ نشانی از اسیران آزاد شده ایرانی نداشت. عراقی‌ها دیروز و در موقع آزادی، لباس‌های تمیزی به ما داده بودند اما آن لباس‌ها سبز تیره و نظامی بود. نمی‌دانم چه شد در جایی که اتوبوس‌مان در ترافیک گیر کرده بود، دو خانم متشخص از بیرون، که کنار پنجره باز شدۀ بغل دستم بودند، با خشم نگاهم کردند و جمله‌ای که منتظرش نبودم را گفتند؛
- بروید که برنگردید!!!
و فحشی رقیق...

فکرش هم بعد از ۳۲ سال آزارم می‌دهد. بعد از لحظه‌شماری برای دیدن مردمت، بعد از آرزوها برای تنفس آزادی، بعد از سال‌ها خواب چنین روزی را دیدن، در بدو ورودت بگویند "برو که برنگردی" گورت را گم کن!

مسئول اتوبوس‌مان که مرد خوش‌قلب و مهربانی بود و یادم هست یک پایش اندکی می‌لنگید، همین‌که صورت رنگ‌برگشته و ملتهبم را دید و قضیه را شنید، کلی خندید!
و توضیح داد خودت نمی‌دانی چقدر رنگ و رو و لباس‌هایت شبیه عراقی‌هاست، آن بیچاره‌ها فکر کرده‌اند شما اسیرهای عراقی هستید...
و برایتان دعای خیر کرده‌اند، که برنگردید به اسارت.
او می‌خندید و من حرص می‌خوردم.
نمی‌توانستم باورش کنم.
دست خودم نبود!
- حتی اسیر عراقی هم بودم حق نداشت با خشم نگاهم کند. و آن جمله را بگوید!
دلم می‌خواست تنها بودم و بغضم را خالی می‌کردم...
- چرا بروم و برنگردم؟ چرا آنهمه آرزوهایم برای آزادی، باید یک ثانیه‌ای به هوا برود...

اما آن خانم‌ درس خیلی خوبی به من داد.
وقتی گفتگویی نباشد، گاه همه بی‌خود با هم دشمن می‌شوند!
وقتی دیالوگی نباشد، خیلی وقت‌ها همه به هم ظنین می‌شوند.
شاید اگر او متوجه می‌شد من هموطن او هستم و ۴ سال مفقود بوده‌ام، هرگز چنین نمی‌گفت. شاید اگر من می‌دانستم او دارد برای اسیر عراقی آرزوی خوبی می‌کند، هرگز دلخور نمی‌شدم.
ما از اینکه گفتگویی با هم نداشتیم شده بودیم دو موجود از هم جدا
دشمن هم!
نه او مرا درک می‌کرد
نه من او را
او در دنیای متوهم خودش بود
من در دنیای متوهم خودم

کاش بشر می‌دانست گفتگو چقدر در برچیدن جنگ‌ها، کدورت‌ها و قضاوت‌های نابجا تاثیر دارد.
کاش بشر می‌دانست آنچه به او شخصیت داده، قدرت گفتگو و دیالوگ است.
کاش بشر می‌دانست هر کس توضیحاتی برای گفتن دارد. حتی دشمنش!

همه‌اش دلم می‌خواهد زمان برگردد
سرم را از پنجره در بیاورم
و فریاد بزنم
من ایرانی‌ام
من برادر تو ام
چهره سیاه سوخته‌ام را نگاه نکن
قلبی دارم نازک‌تر از گل
که آسان پر پر می‌شود
آینه‌ای که شکست
تکه‌هایش
با هزار چسب
به هم نمی‌چسبد
و نمی‌شود آینۀ اول

کاش همه یاد بگیریم دیالوگ یعنی بزرگی
دیالوگ یعنی انسان متمدن
دیالوگ یعنی خودِ "آزادی"
دیالوگ یعنی آدم بودن!

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

شرافت سائوسائو

اینکه در بازپخش سریال افسانه سه برادر عنوان ژنرال را به سردار تغییر دادند حرف جدیدی نبوده و مدتی پیش در اخرین بازپخش جومونگ هم ژنرالها سردار شده بودند اما در قسمت ۴۳ سریال وقتی سائوسائو علیرغم‌ برخورداری از سپاه مجهز و سرزنده یک میلیون نفره ناگاه در نبرد صخره سرخ در برابر لشکر چند ده هزار نفره ژنرال هیوبی شکست خورد شجاعانه و شاید بسیار هوشمندانه در حضور فرماندهان و باقی مانده سپاه قرار گرفته و تمام مسئولیت شکست را شخصاً پذیرفته و غرور بیجا و کور سائوسائو را تنها عامل شکست سپاهی عظیم در برابر لشکری کوچک اعلام کرد.
اینکه همزمان با خبر بازگشت پیکر مطهر یکصد رزمنده شهید عملیاتهای مختلف دفاع مقدس از جمله والفجر مقدماتی ، والفجر یک ، خیبر ، بدر ، کربلای پنج و ... یادآور خاطره بسیار تلخ روزهای بعد از شکست سنگین عملیاتهای والفجر مقدماتی و والفجر یک را تازه کرد حرف جدیدی نبود خاطره دردناک روزهایی که پس از تحمل شکست سنگین ایران در عملیات والفجر مقدماتی و بازگشت تتمه لشکر ۲۷ محمد رسوالله(ص) به دو کوهه و تتمه سایر لشکرها به سایر پادگانها شاهد بودم که فلان فرمانده نانجیب روسیاه سپاه و همراهان بی صفتش در مراسم صبحگاهی پس از نماز جماعت صبح دو کوهه حضور یافتند تا فرمانده نانجیب و شاید خائن در سخنرانی بعد از نماز صبح در نهایت بی شرمی و شرافت گریزی شکست بسیار سنگین عملیات والفجر مقدماتی را ناشی از غرور رزمندگان اعلام کند.
اینکه فرمانده نانجیب و بی شرم مذکور چرا در تحلیل اولین شکست بزرگ جنگ حتی از شرافت امثال سائوسائو برخوردار نبود و نیست بماند اما فقدان نجابت و شرافت مقامات کشورمان در مسئولیت پذیری در قبال ریاستهای محوله علی الظاهر از مختصات گریزناپذیر مدیریت در کشورمان است چنانکه علیرغم گذشت سالها هنوز هم هیچ کس از شرافت پذیرش مسئولیت به شکست کشاندن برجام برخوردار نیست هیچ کس نمی تواند شرافتمندانه از تعداد کشته ها ، مجروحان ، مفقودان و بازداشتی ها و زندانیان تجمعات اعتراضی ۷۸ ، ۸۸ ، ۹۶ ، ۹۸ و ۱۴۰۱ و حتی مرگ مهسا امینی در مرکز پلیس بگوید چنانکه مسئولیت اعلام ایجاد و انحلال رسمی گشت ارشاد را هیچ کس نمی پذیرد.
اینکه عناصر نفوذی مدعی زمستان سرد اروپا چرا حالا در برابر سقوط قیمت جهانی نفت و گاز صُم و بُکم ساکتند حرف جدیدی نیست اما اظهارات وزیر نفت رئیسی در مورد ابراز نگرانی از مازاد تولید جهانی نفت در زمستان که به سقوط بیشتر قیمت خواهد انجامید هم در نوع خود قابل توجه است تا شاید امثال رئیسی هم به درک قابل قبولی از حقایق و واقعیت معادلات جهانی رسیده و در دکر خاطرات بی محتوای در اثبات صحت و کارآمدی قانون اساسی ۴۳ساله کشورمان ناچار از خیالپردازی کودکانه نبوده و اگر میتواند بعنوان رئیس قوه قضائیه سابق و رئیس جمهور مجری قانون اساسی معنای اصل ۵۶ را بفرمائید که تاکید دارد "حاكمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاكم ساخته است. هیچ‏كس نمی‏تواند این حق الهی را از انسان سلب كند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی كه در اصول بعد می‏آید اِعمال می‏‌كند"
اینکه رئیسی در صندلی ریاست جمهوری چه کرد علی رغم تمام دروغ پردازیهای برخی مقامات حرف مهمی نیست اما اینکه با ادعای تولید داخلی ۹۸٪ اقلام دارویی هر روز شاهد واردات دهها تن انتی بیوتیک هستیم با ادعای حذف کنکور حالا صحبت از برگزاری سالی دو نوبت کنکور می شود با ادعای رفع موانع فوری تولید خودرو به قرعه کشی فروش و واردات خودرو توسط خودروسازان رسیدند با ادعای کنترل تورم و ارزان سازی به افزایش اقلام خوراکی ضروری بین ۷۰۰٪ - ۳۰۰٪ تورم رساندند با ادعای ساخت چهار میلیون مسکن مهر و ایجاد چهار میلیون فرصت شغلی جدید وزرای مربوطه برکنار شدند با ادعای ثبات و کاهش نرخ ارز به افزایش ۱۳ هزار تومانی دلار و سکه ۱۷.۸ میلیون تومانی لبخند میزنند با شعار شفاف سازی به رکورد دولت - مجلس دارای بیشترین جلسات غیرعلنی رسیدند و ... یعنی حالا مجلس از ناکارآمدی وزرای بی کفایت و ناراست دولت می گوید و رئیسی در جلسه غیرعلنی دیروز به مصوبات ویرانه ساز و دولت فلج کن مجلس حواله می دهد.
اینکه در معرفی بذرپاش بعنوان وزیر پیشنهادی راه و شهرسازی به جوانیش هم اشاره شد حرف جدیدی نیست چنانکه محمود احمدی نژاد هم در دوران شهرداری تهران در صدور حکم انتصاب بذرپاش بعنوان مشاور شهردار تهران به جوانیش اشاره کرده بود. ۱۴آذر۰۱
https://t.me/Khabar_Naghde

This comment was minimized by the moderator on the site

پایگاه انرژی اتمی دارخوئن دیدمش .
خونه شون راهن بود
مدرسه شقاقی راهن .(شاهرود) همکلاس بودیم.
قران خوب میخوند صوت قشنگی داشت
صورت زیبای هم .. .چشماش رنگی بود ..فوتبال خوب بازی میکرد ... چند سالی بود خانوادگی رفته بودن اراک .
خیلی وقت بود ندیده بودمش
جلو مسجد انرژی داشت پوتین هاشو میپوشید
با شک و تردید نگاهش میکردم .تا مطمین بشم خودشع...
زدم رو شونش .ها ااا بچه درسخون تو کجا اینجا کجا با بابات امدی؟
برگشت ،قبل از این که ویندوزش بالا بیاد بغلش کردم ....... چه دلاوری شدی لامصب چقدر بهت میاد این لباس پسررر.. اصغر که همکلاس ما بودبا مسعود واکبرشون هر سه همزمان اومده اومده بودن. جنگ .
لشگر ۱۷
دیگه ندیدمش .
چهار سال قبل برا تشییح سردار عبدالله خسروی یکی از بچه های واحدمون که فرمانده زینبیون بود وسوریه شهید شده بود رفتم اراک
دوباره دیدمشون . گلزار شهدا اراک.!! لای خاک شهدا چرخ میزدم...خیلی اتفاقی... اصغر وسط و دوبرادرش هم کنارش ....
سه شهید از یک خانواده.. رجایی

.خوشقدم

خیلی اتفاقی....

This comment was minimized by the moderator on the site

خار در چشم و استخوان در گلو

رحیم قمیشی

عملیات رمضان تابستان سال ۶۱ انجام شد و از سخت‌ترین عملیات‌هایی بود که در آن شرکت داشتم.
دشتِ صاف و بدون عارضۀ جنوب، مقاومت شدید عراق، فشار از بالا که هر طور شده جلو برویم، گرمای هوا، طوفان ماسه‌های روان و نیمه شب‌هایی که چشم چشم را نمی‌دید.
و حادثه‌ای که هر بار یادآوری‌اش بدنم را می‌لرزانَد.

تیرباری بشدت مقابل گردان ما مقاومت می‌کرد و تلفاتی هم از ما گرفت، گلوله‌هایش تمام شد، تیربارش خراب شد، خودشان ادامه ندادند، نمی‌دانم چه شد، ناگهان تیربارشان از کار ایستاد، و دو عراقی با دست‌های بالا که به سمت ما می‌آمدند.
بیسیم به فرماندهی، که دو نفر تسلیم شدند، چه کنیم، و دستوری ناگوار، موقعیت نگهداری اسیر نیست...
من آن دو نفر را از نزدیک دیده بودم. یکی‌شان چاق و دیگری لاغر اندام بود. هر دو هم میانسال.
و دستور که نباید سرگرم اسیرگیری بشویم.

سخت است تجسم دوبارۀ آن لحظه. که بین انسان بودن و نظامی بودن مجبوری یکی را انتخاب کنی. دستور کشتن رسیده اما آنها اسیرند. اصلا انسان‌اند و دارند نگاهت می‌کنند.
فرصتی برای تصمیم‌گیری نبود. بیسیم دست من بود و بچه‌ها نگاهم می‌کردند. من نگاه عراقی‌ها، دستور فرماندهی، خدا، زمین، آسمان، ستاره‌ها، وجدان، عذاب، جنگ، تجاوز، انتقام، بخشش، کفر، ایمان...
حتما خیلی از آن بچه‌ها که منتظر و ساکت مانده بودند مثل من فکر می‌کردند.
بر خلاف تصور خیلی‌ها، کشتن در جنگ هم آسان نیست!

گفتم نمی‌دانم، من که نمی‌توانم شلیک کنم! گردان داشت از ما فاصله می‌گرفت، آماده شدم راه بیفتم، دومی هم همین را گفت، سومی، چهارمی!
پسر کوتاه قدی جلو آمد، من می‌مانم پیش آنها، شما بروید، متوجه شدم پایش می‌لنگید، ترکشی به آن خورده بود و نمی‌توانست ما را همراهی کند.
نفسی کشیدیم و راه افتادیم.

دیروز دماوند بودم، نیروهایی را در میدان چیده بودند که همه سر و بدن‌شان کاملا پوشیده. یعنی جز دو سوراخ چشم و یک سوراخ دهان چیزی ازشان معلوم نبود.
من وحشت کردم، آنها به جنگ چه کسانی آمده بودند؟ هموطنان‌شان!؟
چه چیزی به آنها گفته بودند؟
مردم همه ایادی استکبار شده‌اند؟
پشت آن نقاب‌ها چه بود، انسان؟
چه کسی به آنها گفته بود باید قیافه دزدها و جلادها را بگیرند تا مردم از آنها حسابی بترسند!
چرا فرزندان من باید از دیدن‌شان قالب تهی کنند.
چرا تفنگ، چرا سلاح، چرا تیراندازی.

ما عراقی، ما تیربارچی، ما جنگجوی سابق، الان ببینید بی اسلحه و تنها سلاح ما صدایمان است.
ایران چنین فرزندانی هم داشته و ما نمی‌دانستیم؟
آنها را در کدام مرکز آموزش دادید...
چرا مردم را به خشونت می‌کشانید؟
مگر قرار نبود نقاطی را برای بیان اعتراض تعیین کنید؟
چرا دروغ گفتید.
چرا کاری را که اسرائیل با فلسطینی‌ها نکرد شما با مردم می‌کنید؟
چرا کابوس‌هایمان را به واقعیت مبدل می‌کنید!

شرم نمی‌کنید از کودکانی که نگاهتان می‌کنند.
شرم نمی‌کنید از پدران و مادرانتان.
شرم نمی‌کنید از ایرانی بودنتان...
کاش راست گفته بودند عده‌ای غیر ایرانی آمده‌اند.
این همه دل‌مان نمی‌سوخت.
کاش ما عراقی بودیم عده‌ای با احساس مقابل‌مان!
کاش ما فلسطینی بودیم امکان تشییع جنازه هم داشتیم!
کاش خبرنگاران مستقل بین‌المللی بودند و راستش را می‌نوشتند.
مردم اینجا کاری نکردند!
خشونت را آن‌ها کردند که چهره‌شان پوشیده بود.
بعد هم گفتند تروریست‌ها... آشوبگران! خارجی‌ها

کاش تاریخ نگاران حس این روزهای ما را هم بنویسند
ما که در جنگ هم این همه سبعیت ندیدیم.
ما که چسبندگی به قدرت را باور نداشتیم.
ما که تصور می‌کردیم همه به قیامت ایمان دارند.
ما که درد جنگ را کشیدیم
و امروز
خار در چشم
و استخوان در گلو
ناباورانه نگاه می‌کنیم
نابودی همه آمال و آرزوهایمان را
کشوری که حکومت دینی در آن محبت می‌کارد.

This comment was minimized by the moderator on the site

جام جهانی فوتبال، خوب یا بد؟

رحیم قمیشی

من از طرفداران شدید بازی‌های پر هیجان هستم.
در موقع تماشای کُشتی‌های ملی، معمولا وسایل ظریف و شکستنی را از من دور نگه می‌دارند. چون فن‌ها را از همان پشت تلویزیون کامل می‌کنم و قبل از برنده مسابقه که معمولا ایران است، رقیب را ضربه فنی‌اش می‌کنم!
وقتی در بازی حساسی تیم ملی فوتبال ما گل بزند چند دور افتخار دور اتاق پذیرایی می‌زنم و گاه پسر و دخترم پشت سر من می‌دوند و به من نمی‌رسند.
من اصلا نمی‌فهمم چرا باید مسابقه تیم ملی را مقابل انگلیس و سایر تیم‌ها در جام جهانی ندیده بگیرم!

روزهاست در جریان اخبار کشور نیستم، اینترنت که افتضاح است و تلویزیون هم نگاه نمی‌کنم.
تنها شنیده‌ام بازیکنان تیم را نزد رئیس جمهور برده‌اند و مردم خوششان نیامده.
البته که قابل درک است. اما...
از آفات مهم انقلاب‌ها و تحولات همین هیجانات غیرمنطقی است که گاه سوار بر اصل آن می‌شود.
اصلا تصور کنیم همه بازیکنان تیم ملی طرفدار رئیس جمهورند (که نیستند).
مگر هر کس با ما نبود دشمن ماست؟؟
مردم عزادارند، درست. اما بازیکن تیم ملی چه می‌تواند بکند، همه که شجاعت وریا غفوری و علی کریمی را ندارند. همه که برومند نمی‌شوند.

در زمان جنگ هم برای ما عادی بود اگر کسی شب عملیات می‌گفت آماده نیست درکش می‌کردیم، مگر همه قرار است آماده شهادت و جانبازی باشند.
درست نیست ما هم، قطاری را تعریف کنیم و در هر ایستگاه عده‌ای را پیاده کنیم. که شما شایستگی همراهی ما را ندارید. شما ریزشی هستید و ناخودی!

از مهمترین شاخصه‌هایی که جریانات اجتماعی را موفق می‌کند شمولیت آن بر تمام جامعه است.
دوستم می‌گفت نیروهای گارد که بی‌خود و بی‌جهت به ما حمله کردند ما به کوچه‌ای پناه بردیم. درهای تک‌تک خانه‌ها برای ما باز شدند تا برویم داخل.
آیا می‌توانیم به داخل خانه رفته و با صاحبخانه دعوا کنیم که چرا در اعتراض نبودی! تو اصلا در خانه چه می‌کردی؟!
عزیزان، هر کسی توانی دارد.
مواظب باشیم از همه نخواهیم کاری را که از دستشان برنمی‌آید انجام دهند.

برگردم به تیم ملی فوتبال.
من شک ندارم دل همه بازیکنان با مردم است. مردمی‌ترین اقشار جامعه ورزشکاران در همه رشته‌ها، هستند.
محبوب‌تر از آنها وجود ندارد.
حتی اگر اشتباهی کردند. نقل قول اشتباهی از انها شنیدیم. باید بگوییم مهم نیست. اصلا با ما مخالف بود، مهم نیست. او یک قهرمان ملی است. انتظار پیشقراولی را از او نداشته باشیم.

گاه که حرکت‌های تند و قضاوت‌های غیرعادی را می‌بینم با خود می‌گویم نکند فردایی که منتظرش هستیم باز گزینش‌ها فعال شوند! باز تفتیش عقاید باشد، باز از هر کس سؤال شود تو فلان وقت کجا بودی، باز ورزشکاران و قهرمانان به‌خاطر گرایش‌شان یا عقیده‌شان یا پوشش‌شان بخواهند رد و تایید شوند.
ما قرار است حرکت‌هایمان زندگی آفرین باشد، قرار است عشق بگسترانیم، قرار است محبت فریاد کنیم، خنده و شادی به هم هدیه کنیم، گل بپاشیم...

قول می‌دهم اگر ایران به انگلیس گل زد، این بار دور افتخار دور خانه نگردم.
اگر ایران با انگلیس مساوی کرد خوشحالی نکنم.
قول می‌دهم فراموش نکنم چه خون‌های بیگناهی ریخته شد همین روزها...
اما دلم می‌خواهد برای دختر آبی که عشقش فوتبال بود، برای جوان‌هایی که دل‌شان می‌خواست جام جهانی را ببینند و ندیدند، اگر ایران خوب بازی کرد، شادی‌ام را آنها قسمت کنم.
چه اشکالی دارد. نمی‌فهمم.
بدخواهان از لبخند ما بیشتر می‌ترسند.
از سرزنده بودن ما.
از گذشت داشتن‌مان.

من شک ندارم تمام بازیکنان تیم ملی دل‌شان برای آینده ایران و جوان‌های مظلوم می‌تپد و به عشق مردم بازی خواهند کرد.
خواهیم دید حتی فضای جام جهانی هم آنها را از مردم جدا نخواهد کرد.

اگر ما آنها را پس نزنیم!
اگر آنها را از خود نرانیم!
اگر فرصت همراهی به آنها بدهیم.
زندگی به ما خوشحالی‌هایی را بدهکار است.
باید خوشحالی را تمرین کنیم، ولو دیگران نگذارند!

This comment was minimized by the moderator on the site

رهبر انقلاب: همه‌ی قدرتهای دنیا یک طرف بود و جمهوری اسلامی یک طرف!

دفاع مقدس هشت ساله خیلی حادثه‌ی مهمی بود. خیلی از جوانهای ما نمی‌دانند چه اتفاقی افتاد. هشت سال همه‌ی قدرتهای دنیا یک طرف؛ ایران یک طرف.

خب حالا مثلاً در بعضی از جاها یک حوادثی هست، به یک کشوری حملاتی می‌شود مثلاً، اوّلاً به آن وسعت نیست که در ایران بود. ثانیاً بالاخره کسانی هستند به آنها کمک می‌کنند.

آن زمان ناتو همراه صدام بود، آمریکا به خصوص همراه صدام بود، شوروی سابق همراه صدام بود، بعضی از کشورهای اروپا که خیلی وابستگی به شوروی نداشتند وابستگی به آمریکا هم نداشتند آنها هم همراه صدام بودند؛ مثل یوگسلاوی. یعنی همه‌ی دنیا یک طرف بود و جمهوری اسلامی یک طرف.

خب در این جنگ با همین حرکت مردم و همین انگیزه‌های مردم آن هم با دست خالی ایران توانست پیروز بشود. ما در جنگ هشت ساله یک پیروزی کامل و درخشان پیدا کردیم.

پ.ن: نکته بسیار عجیب این است، بدلیل بکار نگرفتن علم مدیریت و علم سیاست خارجه، دو ابر قدرتی که بخون هم تشنه بودند بر علیه کشور دیگری متحد شدند!!!

This comment was minimized by the moderator on the site

بغداد یا تهران!؟

رحیم قمیشی

با مسلم، رفیق دوست‌داشتنیِ زمان جنگم تا پاسی از شب نشسته بودم، به درددل.
گاه آهی می‌کشیدیم از راه سخت طی شده و به هم می‌گفتیم دیدی آخرش چه شد؟
گاه از دوری دوستانمان گلایه می‌کردیم، گاهی از آنچه امروز می‌دیدیم و باورمان نمی‌شد.
مسلم فرمانده محوری مهم بود در لشکر ۲۵ کربلا و خودش هم که اهل بابل.
دیشب سرِ دلش را باز کرده بود و چیزهایی را از جنگ می‌گفت که جایی نمی‌توانسته بگوید.

می‌گفت تعداد زیادی اسیر عراقی گرفته بودیم، دست‌هایشان را می‌بستیم بفرستیم‌شان عقب. دیدم یکی‌شان خیلی اشک می‌ریزد و گریه‌اش قطع نمی‌شود.
او را دلداری می‌دهد که نگران نباشد.
- تو اسیری و زنده می‌مانی، برای چه گریه می‌کنی؟
می‌گفت اسیر از جیبش عکسی را درآورد. همسرش بود و چهار پنج بچه قد و نیم قد، اطرافش.
- از امروز همسرم با اینها چه باید بکند؟!
مسلم می‌گفت دلم حسابی گرفت.

اسیر دیگری را که بازدید بدنی می‌کرده، کلی قرص در جیبش پیدا می‌کند.
از او می‌پرسد این قرص‌ها برای چیست؟
عراقی می‌گوید قرص‌ها را از سلیمانیه خریده برای همسرش ببرد، که حالش بد است. مرخصی‌اش نرسیده بوده برای بردن قرص‌ها.

مسلم هم مثل من آن ایام اشتباهی شده بود جنگنجو! می‌گفت اشک‌هایم را پنهان می‌کردم و لعنت می‌فرستادم به آنها که جنگ را نعمت می‌دانستند و فکر نمی‌کردند چقدر زندگی‌ها فدای مطامع عده‌ای اندک می‌شود.

موقع فرستادن اسرا به عقب، آن دو را جدا می‌کند.
می‌گفت مترجم عربی را صدا کردم. می‌بردشان جایی که نزدیک ترین نقطه بود به خطوط عراق.
یک قول مردانه از آنها می‌گیرد، اگر باز جبهه آمدید، بدانید این طرفِِ مرز، دشمنی نیست...
بیچاره‌ها که قبلا تصور کرده بودند شاید قرار است اعدام شوند تند و تند تایید می‌کردند و قسم می‌خوردند.
چند لحظه بعد با انگشت راه را نشان‌شان می‌دهد.
- آنجا عراق شماست، فی امان الله.

اسیرها باورشان نمی‌شده.
- برویم؟
- بله بروید!
می‌گفت دوتایی نمی‌دانستند بخندند یا گریه کنند. دو قدم ناباورانه برمی‌داشتند. دوباره برمی‌گشتند؛
- برویم؟؟
- بله بروید!!
نگاهِ هم می‌کردند.
اولش کمی دویدند، ولی نه چند قدم بیشتر.
نشستند.
- کجا برویم!؟
مسلم عصبانی می‌شود.
با فریاد به آنها می‌گوید؛
مگر نگفتید عراق!
هذا بغداد، هذا تهران، مِنهُم؟؟
که هر دو با سری پایین افتاده می‌گویند؛
- تهران، تهران...

مسلم ناراحت بود، می‌گفت روزی به عراقی‌ها می‌گفتیم تهران و اسارت و اردوگاه و زندان می‌گفتند اشکالی ندارد!
حالا چی؟!
حالا جوان‌های ما همه به فکر آن طرفند...

من دل مسلم و آتشی که از آن زبانه می‌کشید را حس می‌کردم.
گفتم مسلم وضع تغییر می‌کند.
صبر کن درهای کشور باز شوند.
صبر کن نسل جدید به میدان بیاید.
صبر کن دیرفهم‌ها بفهمند همه چیز عوض شده!
نسل تغییر کرده، زن‌ها به صحنه آمده‌اند، جوان‌ها امیدوار شده‌اند، سیل راه افتاده.
ببین چه سریع همه چیز در مسیر قرار می‌گیرد...

نوبت من شده بود درددلم را به او بگویم؛
- می‌دانی مسلم!
ده‌ها پیام گرفته‌ام که چرا از شهدای شاهچراغ چیزی ننوشته‌ام، چرا از آرمان علی‌وردی ننوشته‌ام، چرا از کشته‌های نیروهای انتظامی تا حالا ننوشته‌ام؟
آیا از کشته شدن آنها خوشحال بوده‌ام!!؟

مسلم جان!
مگر می‌شود دل آدم نسوزد از کشته شدن هر یک نفر ایرانی. ما فردا برای ساختن ایران‌مان چقدر نیرو کم داریم.
از کجا باید بیاوریم؟ من برای هر کشته عزادار می‌شوم. از عمق جانم می‌گریم.
من و تو نگاه نمی‌کنیم کدام طرف‌دار ما بوده، کدام همفکرمان بوده، کدام هم خط‌مان.
در فکر ما همۀ انسان‌ها محترمند و جان‌شان بسیار عزیز.
مگر می‌شود انسان باشیم و عاشق همه انسان‌ها نباشیم.

مسلم!
ما برای اسیر عراقی اشک می‌ریختیم
مگر می‌شود دل‌مان نگیرد، دل‌مان خون نشود از دست آنها که باز دلتنگ جنگ شده‌اند. دلتنگ خون ریختن و دشمنی...
گاه خارجی، گاه داخلی.

مسلم تو که می‌دانی!
ما طرفدار ایرانی هستیم که برای ساختن فردایش همه دست در گردن هم دارند.
ما از آنها که خط می‌کِشند و همه را به جان هم می‌اندازند بیزاریم.
با هر لباسی باشند
با هر مقامی
با هر مرامی

و حتما به آن روزهای خوب می‌رسیم
آن روزی که جان‌ها همه با ارزشند
انسان‌ها همه محترمند
و رنگ و بویی از دشمنی نیست
ما حتما به آن روز می‌رسیم!
مسلم هم امیدوار بود
من هم امیدوار بودم
چرا امیدوار نباشیم
به روزهای خوبی که شروع هم شده‌اند!

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

زجرکُشی

رحیم قمیشی

دوست جانبازم برایم نوشته بود فرزند تازه داماد و بسیار جوان برادر عزیز آزاده‌مان دکتر کیامرث ترکمان، در یکی از شهرهای شمال تیر خورده و شهید شده.
می‌گفت تازه دو ماه از ازدواجش گذشته بوده و حال پدر آزاده‌اش اصلا خوب نیست، سکته کرده و بیمارستان است.
باورم نمی‌شد.
قرار شد برای عرض تسلیت سری به ایشان بزنیم که دوستم پیام داد شرایط خانواده‌شان خوب نیست و بشدت تحت نظر هستند، خواهش کرده‌اند برای امنیت دوستان، رفت و آمد نشود.
صبر کردم. شاید دوستم اشتباه شنیده بوده. تا اینکه کلیپ مراسم چهلمش بدستم رسید و ضجه‌های همسر صبور دکتر بر مزار فرزند نازنینش؛
- دیگر خفه شدیم، خسته شدیم از دروغ‌هایتان، خجالت نکشیدید از پدرش که هشت سال به‌خاطر کشورتان آن‌همه سختی‌ها را تحمل کرد، این قدر زینب زینب گفتید برایمان، کجاست زینب؟ زینب امروز منم، منم، منم... و شما یزیدی هستید!
و ادامه کلیپ، که توان دیدنش را نداشتم.
دکتر ترکمان هم با بدن رنجور و نیمه فلجش پس از سکته، آرام نشسته بر صندلی. کنار مزار نازنین پسرش.
شاید به انتظار و امید زودتر رفتن...

عرفان کارگر نوجوان ساده‌ای است، می‌گفت ۲۰ روز است سردردهای شدید پیدا می‌کند. سه هفته پیش در بازار بزرگ تهران چند تیر ساچمه‌ای به بدنش اصابت کرده بود و یکی هم به سرش، با آنکه اصلا در تظاهرات نبوده. به اصرار من رفت و عکس رادیولوژی‌ای گرفت. ساچمه دقیقا کنار مخچه‌اش جا گرفته!
گفتم چرا دکتر نمی‌روی، این ساچمه تکان بخورد ممکن است برای همیشه ناکارت کند.
می‌گفت آن ساچمه‌های دیگر را خودم در خانه در آوردم، می‌ترسیدم بیمارستان بروم، گفته بودند ماموران آنجا هستند و ساچمه خورده‌ها را دستگیر می‌کنند. می‌گفت فقط این یکی مانده...
حالا از دوستم دکتر علی خواسته‌ام ببیندش، خدا کند عمل نخواهد.
به سر آنهایی که صدها ساچمه به بدنشان فرو رفته، چه گذشته...
نمی‌توانم زجرشان را تجسم کنم.

دانشجوی دانشگاه تهران می‌گوید از خوابگاه عذرش را خواستند آمده به همراه دو دوست دیگر دانشجویش بروند شهرشان، در ترمینال، ۱۵ مامور لباس شخصی ریخته‌اند سرشان، هفته‌ها در زندان فشافویه بوده و حالا که با وثیقه سنگین آزاد شده نگران آن دوستش است که دانشجوی دکترا بوده و هنوز با وثیقه هم آزادش نمی‌کنند. دانشجوی دکترای دانشگاه تهران! زندان فشافویه، شاید باید زجرکُش شود تا عده‌ای دلشان خنک شود.
اینها همه اجانبند، فریب خورده‌اند...

روزانه ده‌ها پیام دریافت می‌کنم از بیگناهانی که به زندان افتاده‌اند، نه جرمی داشته‌اند، نه ملاقات می‌دهند، نه وکیلی، نه دادگاهی برگزار می‌شود، نه تکلیف‌شان روشن می‌شود، همه هم تحصیلکرده، بسیاری‌شان نابغه. تنها به‌خاطر دریافت یک پیامک، به‌خاطر راه رفتن در خیابان، شاید دانشجو بودن، جوان بودن!
هر روز خبر می‌رسد فلان مجروح هم شهید شد. در مریوان، خاش، زاهدان رگبار مستقیم بستند، در چهلم یک نفر چند نفر کشته شدند...

دیگر یادمان رفت بچه‌های محیط زیستی، دیگر یادمان رفت دو دانشجوی نخبه شریف، یادمان رفت تاج‌زاده عزیز، یادمان رفت محصور شده‌های بیگناه، یادمان رفت صدها جوان به خون خوابیده، تنها به‌خاطر یک اعتراض ساده.
با سلاح‌هایی که به‌کارگیری‌شان برای شکار حیوانات هم در دنیا غیرمجاز اعلام شده!

من شنیدم در سوئیس مردم رفراندوم برگزار کردند که چون شیوه ذبح مرغ و گوسفند و‌ گاو مسلمانان و یهودیان باعث زجرکُش شدن آن حیوانات می‌شود، کسی حق ندارد حیوان را زنده سر ببرد و تصویب هم شد، حیوان را با موادی بیهوش می‌کنند تا هنگام کشته شدن زجر نکشد.
انجمن دفاع از حیوانات سوئیس مردم را قانع کرد ولو این حیوان پرورش پیدا کرده برای خورده شدن، اما به وقت مرگ نباید زجر بکشد...

متصدیان محترم دفاع از حقوق حیوانات جهان!
اینجا انسان‌ها دارند زجرکُش می‌شوند!
از نظام بخواهید همان ده پانزده درصد طرفدارانش را از شهرها خارج کند، بعد تمام مردم شهرها را با بمبی هیدروژنی و بدون درد نابود کند. سپس از همان نسل خودی‌هایش آدم‌هایی را که می‌خواهد تکثیر کند...

از نظام ما بخواهید
حال که می‌خواهد بکُشد
چرا زجرکُش می‌کند!؟
در این کشور حقوق حیوانات هم برای ما انسان‌ها رعایت نمی‌شود!!
کاش حالا که رفراندوم نوع حکومت را حاضر نیستند برگزار کنند، لااقل رفراندومی بگذارند که ما هم رأی بدهیم؛
آیا موافق هستیم چنین با زجر بمیریم...

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

به نام خدایی که انسان را آزاد آفرید

در چند روز گذشته بسیاری از دوستان ایثارگرم با اظهار نگرانی از شرایط پیش آمده، تقاضا داشتند به نحوی نگرانی و نارضایتی آنها را از بی‌توجهی به خواست جوانان و برخوردهای دفعی صورت گرفته اعلام نمایم، و بنویسم که آنها انتظار دارند حاکمیت تا دیر نشده دست به اقدام مهمی برای دلجویی از آسیب دیدگان و برآورده کردن خواست به‌حق جوانان اقدام کند.
ضمن قدردانی از همه آنها، صلاح ندانستم نامه دستجمعی تهیه نمایم، تا به بهانه‌های امنیتی گرفتاری‌ای برای آن دوستان که پیشاپیش صدمه دیده‌اند، ایجاد نشود.
اما به عنوان یک شخص دلسوز صراحتا می‌توانم اعلام نمایم؛

اینجانب رحیم قمیشی فرزند محمدحسین و خدیجه، که چهار سال سابقه اسارت در عراق داشته، و شش سال حضور فعالانه در جنگ ایران و عراق، و دارای ۲۵ درصد جانبازی برای وطنم می‌باشم؛
به جوانان عزیز مرز و بوم کشورم، دانش‌آموزان و دانشجویانی که این روزها به صحنه آمده و حضور خود را در تعیین سرنوشت کشور اعلام داشته‌اند، افتخار نموده و اعلام می‌کنم؛

راهی که شما امروز انتخاب کرده‌اید، دفاع شما از آزادی‌های مشروع، حق اعتراض‌تان به سیاست‌های جاری کشور، تقاضای به‌حق‌تان برای برخورداری از یک زندگی آرام و با نشاط و کشوری رو به توسعه، مطالبه‌تان برای حق شرکت در تعیین سرنوشت‌تان از طریق همه‌پرسی یا انتخابات آزاد، همگی از اهداف اولیه حضور من و دوستانم در تحقق انقلاب و شرکت در دفاع مقدس و پذیرش آسیب‌های آن، با جان و دل بوده و می‌باشد.
مطمئن باشید راه ما با شما هیچ تفاوتی نداشته و دل من و بسیاری از دوستانم عمیقا با شما و همراه شماست.

ما شک نداریم در این راه، با یاری خدای متعال و با دل‌های پاک و عزم راسخی که دارید، حتما موفق خواهید شد.
ایمان داشته باشید در راه حقیقت، و مطالبه آزادی و حق زنان و دختران وطن، هیچ نیرویی حق برخورد با شما را نداشته و مادام که شما مطالبات خود را از طریق مدنی، راهپیمایی و تجمعات مسالمت‌آامیز که حق‌تان است پیگیری می‌کنید، دعای خیر ما همراه شماست.
انتساب شما به نیروهای خارج از کشور، اشتباه بزرگ حاکمیت بوده و تهمتی بیش نیست. این را همه مردم و ما می‌دانیم.
در جان باختن مهسا امینی، دختر وطن، و سایر کشته شدگان و مجروحان مظلوم وقایع اخیر، قلب ما بیشتر از شما جریحه‌دار و داغدار بوده و می‌باشد، و اجازه نخواهیم داد داغ‌مان بیشتر شود.

به مسئولان و تصمیم‌گیران کشور نیز اعلام می‌کنم، اجازه ندارند در برابر خواست جوانان در تعیین سرنوشت و برخورداری از آزادی در کشورشان، مقاومت نموده و به افزایش تنش و صدمه به کشور اقدام نمایند.
حاکمیت موظف است ضمن شنیدن صدای جوانان معترض، و عذرخواهی بابت کوتاهی‌های مهم گذشته در عرصه کشورداری، هر چه سریع‌تر زمینه ایجاد فضایی امن برای بیان اعتراضات را فراهم نموده، و تعهد خود را به تامین تمام مطالبات به حق آنها ابراز نماید.

هر گونه سوءاستفاده از نام ایثارگران و شهدا برای سرکوب خواسته‌های به‌حق مردم و جوانان، ممنوع و بسیار نکوهیده بوده و در صورت تداوم سرکوب مطمئن باشد بسیاری از جانبازان و ایثارگران کشور آمادگی دارند تا در جمع جوانان معترض حاضر شده و اجازه ندهند به فرزندان این مرز و بوم تعدی و ظلم بیشتری صورت گیرد.

انقلاب ما بدون مردم، بدون اصل جمهوریت، بدون اصول اساسی اسلام مبنی بر آزادی مردم در انتخاب، بدون حقوق اساسی بشر در زندگی شرافتمندانه، معنای خود را به کلی از دست خواهد داد. که متاسفانه این مسیر در حال طی شدن است.
هیچکس حق ندارد به هیچ بهانه‌ای آزادی مردم را سلب نماید.
ما نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم تا پایمال شدن تمام ارزش‌هایی که به‌خاطر آن جان و جوانی و سلامتی‌مان را تقدیم کردیم را با چشم خود به تماشا بنشینیم.
تهدید به دستگیری و چیدن نیروهای ضد شورش و کتک کاری در خیابان‌ بدترین روش در برخورد با مطالبات جوان‌هاست.

امیدواریم حاکمیت این صدای خیرخواهانه را شنیده، راه آشتی و عذرخواهی از گذشته را در پیش گرفته و ضمن آزادی تمام دستگیرشدگان حوادث اخیر و زندانیان سیاسی، تعهد خود را در قبال خواست مردم به‌رسمیت شناخته و تن به تغییرات اساسی بدهد، و در صورت نیاز هیئتی معتمد و مورد قبول جوانان را جهت طی دوران گذار و همه‌پرسی، در صورت ضرورت، معین نموده و از صدمات بیشتر به کشور جلوگیری نماید.

رحیم قمیشی
۳۰ مهرماه ۱۴۰۱

This comment was minimized by the moderator on the site

اتاق ۳۳۵ را نبندید!!

رحیم قمیشی

بعضی وقت‌ها دیر می‌شود!
خیلی دیر...
آنقدری که تا آخر عمر حسرت می‌خوری؛ یعنی می‌شود چهار روز تقویم برگردد!
آرزو می‌کنی بشود بخوابی و بیدار شوی
بگویند هنوز ۲۲ مهر نشده، هنوز دیر نشده...
می‌رسی، برو! فقط زودتر.

سه هفته پیش دکتر مرادی دوست عزیز جانبازم آمده بود تهران، سری به دوست جانباز و قطع نخاعش علی‌رضا حسومی فرزند روستای رحمت آباد خوانسار، فرزند ایران، بزند که در اتاق ۳۳۵ بیمارستان ... بستری بود.
همان روزها برایم نوشته بود حال علی‌رضا خوب نیست. دیالیز می‌شود.
نوشته بود علی ۳۸ سال نشستن بر ویلچر و زخم‌های بسترش نگذاشته حالش خوب باشد، اما حالا بدتر شده.
پشت سر هم عملش می‌کنند، اما او بهتر نمی‌شود.

چیزی که دکتر مرادی عزیزم را بیشتر آزرده کرده بود اینکه دیده بود، ساعت‌های متمادی همسر مظلوم علی‌رضا در تهران آواره ناصر خسرو و این داروخانه و آن داروخانه است تا ملزومات ساده همسرش را بگیرد، مثل کیسه کلستومی‌ای که بیمارستان نداشت.
می‌گفت از مظلومیت آن زن تنها و از دربه‌دری‌اش در تهرانی که هیچ‌کجایش را نمی‌شناخته، گریه‌اش گرفته بود.
و همان روز از من خواسته بود چیزی بنویسم، شاید رئیس جمهور بخواندش و خجالت بکشد، شاید رئیس بنیاد جانبازان بخواندش و خجالت بکشد، شاید کسی دستوری بدهد که حق جانباز قطع نخاع این نیست که به آن روا می‌دارید!

شاید رئیس جمهور از همانجا دستور بدهد ای مقامات نالایق اگر نمی‌توانید احتیاجات درمانی یک‌جانباز را در بیمارستانش تهیه کنید بروید گم شوید.
شما اخراجید...
نوشته بود شاید رئیس جمهور و مقامات بروند به اتاق ۳۳۵ بیمارستان، به او تعظیم کنند، از همسرش عذر بخواهند، از علیرضا عذر بخواهند... که ما بودجه شما را هدر دادیم. شاید ببخشدشان.

لعنت بر تلگرام که فیلتر می‌شود
لعنت بر اینترنت که بسته می‌شود
لعنت بر پیام‌ها که ارسال می‌شوند و نمی‌رسند
لعنت به آنکه مرز را اختراع کرد و دیوار را
که ما بشویم ایران و آن طرف بشود دنیا

نوشته مرادی را با تاخیر زیاد خواندم...
تماس گرفتم که؛ اسد جان ول کن رئیس جمهور و رئیس بنیادش را، آنها سرشان شلوغ است، آنها اصلا مگر می‌دانند جانباز قطع نخاع چه شکلی زندگی می‌کند؟ مگر می‌دانند داروهایش چطور می‌رسد، همسرش چه می‌کشد؟!
آنها در فکر مدیریت جهانند یک جانباز چیست!؟
زنگ زدم که بگویم دکتر جان، من کانالی دارم با اعضایی اندک که هیچکدام هم وضع مالی‌اش خوب نیست، ولی بلدیم دست به دست هم بدهیم.
یکی‌مان می‌رود ناصر خسرو، یک‌مان ۱۳ آبان، یک‌مان داروخانه هلال احمر. یکی پول جمع می‌کند... اندک اندک، که خیلی می‌شود!
زنگ زدم بگویم به خانمش بگو‌ نمی‌خواهد با نگرانی و غریبی ویلان خیابان‌های دود گرفته تهران شود، بنشیند کنار عشقش. ما می‌آییم نوکری‌اش را می‌کنیم. جارو‌که بلدیم...

اصلا
یکی از اعضای کانالم گفته صدای خوبی دارد
یکی گفته ساز قشنگی می‌زند
می‌رویم اتاق ۳۳۵، خودم هم برایش می‌رقصم... تنبک بلدم، برایش می‌زنم.
کنسرتی می‌گذاریم تا علی‌رضا کمی بخندد، و دیگر نگران داروهایش نباشد...
اصلا زنگ می‌زنیم از ترکیه به خرج خودمان کارتن کارتن کیسه کلستومی بیاورند...

که دکتر مرادی گفت
دیر زنگ زده‌ام
گفت
"علی‌رضا حسومی" رفت
سه روز است رفته است
حالا دیگر به او می‌گویند شهید
دیگر همسرش همسر شهید است...
و خودش نشسته پیش دوستانش
گرم داستان‌هایی که با خود برده
از پیش ما...
از رفیقان نیمه راهش
که یادمان رفت چه کردند آن بچه‌ها
و تنها یاد گرفته‌ایم سرزنش‌شان کنیم
۳۸ سال پیش که ۱۸ سال بیشتر نداشتند!

عکسی که دکتر مرادی همان سه هفته پیش با علی‌رضا در بیمارستان گرفته بود را برایم فرستاد، چقدر خجالت کشیدم.
از چشم‌های علی‌رضا...
چقدر انتظار چقدر سؤال در چشمهایش موج می‌زد.
- یعنی همه مریض‌های دنیا معطل وسایل ساده درمان‌شان هستند
یعنی همه جانبازان دنیا همسران‌شان آواره کوچه و خیابان‌هایند برای خرید لوازم پزشکی‌شان
یعنی ممکن است در همین چند روز اتفاقی بیفتد
و کسی بپرسد راستی از جانبازها چه خبر
یعنی همه چیز خوب می‌شود؟!

نمی‌توانم بیشتر بنویسم
علی‌رضا ما را ببخش
لعنت بر خودمان
لعنت بر من
لعنت بر اینترنت ایران...

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

نقدی بر سخنان رهبر
(این یادداشت ۴ سال قبل برای اولین بار منتشر شده است)
جعفر شیرعلی نیا
بسیاری از رزمنده‌هایی که سال‌ها با سختی و کمبود امکانات در جبهه جنگیده و به شعارهای عدم سازش و ادامه‌ی جنگ دل داده بودند، از پذیرش ناگهانی قطعنامه عصبانی شدند. عراق نیز چندروز پس از پذیرش قطعنامه حمله‌هایی انجام داد و اسیر زیادی گرفت. اوضاع جبهه‌ی ایران سخت‌تر شد. آقای خامنه‌ای همین روزها به جبهه‌ی جنوب رفته بود و می‌گوید در بازدید از یکی از بیمارستان‌های منطقه: « برادری آن‌جا توی بیمارستان یقه‌ی من را گرفته که چرا شما دوسال پیش نیامدید؟ آقا حالا که آمدیم برادر، حالا کوتاه بیا... همان‌وقت که ما با هم صحبت می‌کردیم دشمن بمباران کرد که هشداری بود به بنده و ایشان، که حالا این‌جا یقه‌ی هم را نگیریم.»
آقای خامنه‌ای، چند روز بعد(10مرداد67) این ماجرا را در جمع فرماندهان لشکر27 سپاه تعریف کرد و گفت که پس از ریاست‌جمهوری(مهر60) امام اجازه نمی‌داده در مناطق جنگی و حتی استان‌های جنگی حضور پیدا کند و نگران او بوده. گفت که دلیل نیامدن ترس یا ضعف نبوده و پیش از ریاست‌جمهوری در مناطق جنگی حاضر می‌شده؛ «بنده بلند شوم بیایم جبهه تا شما از من راضی بشوید، به خاطر آمدن جبهه، امام ناراضی بشود؟»
فرماندهان در آن جلسه از مشکلات و مسایل جنگ سوال‌هایی پرسیدند اما از رئیس شورای‌عالی‌دفاع نکات عجیبی شنیدند. از جمله این‌که شورای‌عالی‌دفاع کمترین نقش را در طراحی مسایل جنگ دارد. آقای خامنه‌ای گفت: «جنگ مسئولیتش با من نیست، حالا هم نبوده، دیروز هم نبوده. عرض کنم که از سال 62 به این طرف بنده هیچ‌گونه مسئولیتی در جنگ ندارم... چه سوال شما وارد باشد، چه وارد نباشد، طرف سوال من نیستم.» از او درباره‌ی سیاست دولت پرسیدند و جواب شنیدند: «خب این مسئولیتش با دولت است نه من. ممکن است بگویید خب مگر دولت زیر نظر رئیس‌جمهور نیست؟ نه، جوابش نه است.» و بعد درباره‌ی اختلاف میان رییس‌جمهور و نخست‌وزیر و سایر وزرا توضیح داد.(روایت‌های بالا در کتاب اسرار مکتوم ص77 تا 94 آمده)
در آن جلسه فرماندهان از مشکلات چندساله‌ی جنگ گفتند و رئیس‌جمهور توضیحاتی داد. مرور تاریخ جنگ نشان می‌دهد مشکلات و ضعف‌ها، مربوط به آخر جنگ نبود اما تا فروردین 67 مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و فضای رسانه‌ای ایران، همه از اوج قدرت ایران و ضعف دشمن حکایت می‌کرد. 25 فروردین67 آقای خامنه‌ای در سخنرانی‌اش گفت هدفِ جنگ ازبین‌بردن انقلاب و بعد «کشاندن جمهوری اسلامی به مذاکره با دشمن بود که... بالاترین ذلت برای یک نظام نوپاست و قبول چنین شرایطی ماهیت نظام ضداستکباری ما را زیر سوال خواهد برد. ما صلح را زمانی می‌پذیریم که متجاوز تنبیه شود.» و تاکید کرد حمله‌های موشکی دشمن به‌خاطر ناتوانی او در میدان نبرد است و «هر روز پیروزی‌های جدیدی در جبهه‌ها نصیب ملت ایران می‌شود.» (روزشمار جنگ، جلد54، ص908 و 909، انتشارات مرکز اسناد دفاع مقدس)
اما سه روز بعد، میدان نبرد تحولات دیگری به خود دید، 28فروردین ارتش بعث در عملیاتی غافلگیرانه و برق‌آسا فاو را پس گرفت و بعد شکست‌های پی‌در‌پی ایران در میدان نبرد شروع شد. با عملیات‌های موفق ارتش صدام، ایران در وضعیتی آشفته گرفتار شد و برای جلوگیری از خسارت‌های بزرگ‌تر با نامه‌ی رئیس‌جمهور به دبیرکل سازمان ملل در 27تير67 قطعنامه‌ی598 را پذیرفت.
این روزها آن‌چه بیشتر موردتوجه است روایت حماسی از جنگ است. چند روز پيش( 4مهر97) آیت‌الله خامنه‌ای در مراسم شب خاطره‌ی دفاع مقدس گفت: «جنگ را شما روایت کنید که خودتان در جنگ بوده‌اید؛ اگر شما جنگ را روایت نکردید؛ دشمن شما جنگ را روایت خواهد کرد، آن‌طور که دلش می‌خواهد. از یک ضعف‌هایی هم استفاده می‌کنند.» رهبری درباره‌ی ویژگی روایتی که باید انجام شود گفت آن‌چیزی که باید منعکس شود: «روح ایمان است، روح ایثار است، روح دلدادگی است، روح مجاهدت است، پیام شکست‌ناپذیری ملتی است که...»
درباره‌ی جنگ به ادبیات حماسی هم نیاز داریم اما نباید روایت ضعف‌ها و درس‌ها و تجربه‌هایی که در دل شکست‌ها نهفته است به بیرون از مرزها واگذار شود. نمی‌توان از ضعف‌ها و نقص‌ها چشم پوشید و اگر امروز چشم بپوشیم یقینا به‌تدریج روایت خواهد شد و مردم یقه‌ی ما را بابت برخی روایت‌های ناقص و چشم‌پوشی از ضعف‌ها و شکست‌ها خواهند گرفت. در آن روز حتی حماسه‌ها‌ی حقیقی نیز با بی‌اعتمادی مخاطب روبه‌رو می‌شود.
چه زمانی بناست در کنار این نگاه حماسی به ضعف‌ها بپردازیم و تحقیق کنیم که چرا رییس‌جمهور که رییس شورای‌عالی‌دفاع و امام‌جمعه‌ی پایتخت نیز بود، نسبتش با وقایع جبهه این‌گونه بوده است؟
جنگ مجموعه‌ای از تلخی‌ها، شیرینی‌ها، پیروزی، شکست، ضعف و قوت است و پرداختن بیش از حد به برخی ابعاد و غفلت از ابعاد دیگر، روایت ما را کاریکاتوری خواهد کرد.
https://t.me/jafarshiralinia

This comment was minimized by the moderator on the site

باتوم
برای حفظ اسلام‌!

رحیم قمیشی

همان شب اولی که اسیر شدم، عراقی‌ها یک رزمی‌کار را آوردند، با لباسی پلنگی و چهره‌ای بسیار خشمگین.
ما نزدیک پنجاه اسیر بودیم، غالبا زخمی، با دست‌هایی بسته. بعضی هم چشم‌ها بسته، و او شروع کرد به زدن‌مان.
خسته نمی‌شد، سیر نمی‌شد از زدن پشت سر هم نعره می‌کشید و چیزهایی می‌گفت که ما نمی‌فهمیدیم. حتما فحش می‌داد!
آخرش رفت چوبی آورد، به نظرم از صندوق مهمات بزرگی درآورده‌اش بود، چون هم بلند بود و هم خیلی ضخیم و محکم.
و شروع کرد این بار با چوب زدن به سر و روی‌مان. آخرین نفر من بودم. چون دیدم چوبش همین که به وسط فرقم خورد دو تکه شد. من تا سی ثانیه‌اش یادم ماند که بچه‌ها می‌گفتند مُرد!
اما نمرده بودم.
و کتک قطع شد. کمی بعدش هم احساس سبکی می‌کردم.
اصلا هم درد نداشتم. فکر کنم بیهوش شده بودم که درد نداشتم.
نمی‌دانم.

یک‌بار هم در اردوگاه عدنان، جلاد عراقی وحشی شده بود، بهانه‌ای پیدا کرده و دنبال مقصری می‌گشت.
دستم را بلند کردم گفتم من بودم.
این بار دو سالی از اسارت‌مان می‌گذشت.
رفت و چوبی آورد و شروع کرد به زدنم جلوی کل آسایشگاه، ظاهرا می‌خواست زهر چشم بگیرد.
این بار هم کتک با شکستن چوبش تمام شد. کمرم درد گرفته بود، ولی نه آنقدر.
البته تظاهر می‌کردم به اینکه فلج شده‌ام و بچه‌ها زیر بغلم را گرفتند تا بلند شوم، ولی فلج نشده بودم.
خواستم عدنان خجالت بکشد که نکشید.
و کتک را قطع کرد!

اینها را برای تظاهر و ریا نگفتم، نگفتم که طلبکار کنم خودم را از مردم به‌خاطر کتک خوردنم در اسارت، خدا گواه است.
من همیشه خودم را بدهکار ملت و کشور دانسته و می‌دانم. سختی اسارت برابر تحمل سختی‌های مردم مظلوم هیچ نبوده.
اینها را گفتم که بگویم، اگر مامورانی وظیفه دارند هر روز عده‌ای را باتوم بزنند.
اگر نظام اسلامی برای سرِ پا ماندن باید هر روز تعدادی را کتک بزند. چوب بشکند، سر بشکند.
ما بچه‌هایی که اسارت کشیدیم بلدیم چطور کتک بخوریم و نمیریم.
ما پوست‌مان کلفت شده.
اصلا همه‌ تقصیرها مال ماست!

به سر دختران باتوم نکشید
به جوان‌ها چوب نزنید
به دانشجوها حمله نکنید
آنها لطیفند
آنها بلد نیستند چطور باید کتک بخورند و ناقص نشوند
بلد نیستند چطور کتک بخورند و نمیرند!

من حاضرم لیستی تهیه کنم از دوستانم
لیستی بلند و بالا
از بچه‌های اردوگاه
بچه‌هایی که کتک‌های شکنجه‌گران عراقی کاری‌شان نمی‌کرد
آن بچه‌های همبندم که داوطلبند
لیست را می‌دهم به شما
هر روز چند تایمان را صدا کنید
سهم کتک بچه‌های نازنین مان را
بدهید ما بخوریم
باور کنید با کمال میل
اصلا هم اعتراض نمی‌کنیم
سن‌مان بالا رفته
ولی کتک خورمان خوب است
اگر اسلام‌تان با این کتک‌ها می‌ماند
ما را بزنید

ما را که گفتیم
بچه‌ها، این نظام اسلامی است!!

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

اگر میهمان برادران عراقی شدید!

رحیم قمیشی

می‌دانم نگاه داشتن خاطرات بسیار بد در دل و ذهن کار بدی است، ظلم است به خود.
اما زدودن بعضی خاطره‌ها مگر ممکن است!
هر که در عراق اسیر بوده، بگوید این ترانه شادمانه و حماسی برادران عراقی را بارها و بارها نشنیده و از خاطرش رفته، شک نکنید دروغ می‌گوید.

همین الان بغض آن روزها و شب‌ها باز به سراغم آمده.
تو و دوستانت را مثل حیوان گذاشته‌اند در اتاقی فشرده، بی‌آب و بی‌غذا، شلاقت می‌زنند، می‌گویی تشنه‌ام، به تو می‌خندند، می‌گویی دوستم دارد از خونریزی جان می‌دهد، برادر عراقی سرش را برمی‌گرداند؛
- می‌خواستی نمی‌آمدی جنگ!!
جرئت نمی‌کنی بگویی؛ بیشرف جنگ هم اصولی دارد، اسیر را نمی‌زنند، نمی‌کشند، مجروح را تیر خلاص نمی‌زنند، غواص را دست بسته زنده بگور نمی‌کنند، می‌ترسی بشود آخرین جمله زندگی‌ات.

تلویزیون برادران عراقی پشت سر هم این ترانه را پخش می‌کند و با مسرت خبر از کشته شدن دوستانت می‌دهد، تصاویر بچه‌های شهید را لابلای سیم خاردارها از تلویزیون عراق می‌بینی، نکند این برادر واقعی‌ام باشد...
و بلافاصله این ترانه را می‌گذارد.

دلت می‌گیرد. می‌خواهی بگویی آخر نامردها مگر ما جنگ را شروع کردیم، ما سرمان به درس و مشق‌مان بود، مگر مردم خرمشهر به شما ظلمی کرده بودند، مگر مردمی که در خانه‌ها خوابیده بودند جنگجو بودند، خانه خراب کردن مردم بیگناه، دختران و پیرمردان و پیرزنان سوسنگردی، بستانی، هویزه‌ای، شوشی، دزفولی، مگر افتخار هم دارد.
نمی‌توانی!

گوینده تلویزیون برادران عراقی، همان که سمت راست خواننده است می‌آید و با صدای حماسی و با افتخار، رسماً می‌گوید شب گذشته ده‌ها موشک به شهرهای ایران زدیم، و تو دلت می‌گیرد نکند خانواده‌ام الان زیر تل خاک باشند...
این ترانه شادمانه پخش می‌شود و برادران و خواهران عراقی را نشان می‌دهد که در خیابان‌ها جشن گرفته اند، و با عکس‌های صدام بر علیه مردم ایران شعارهای زشت می‌دهند.
تو دلت فشرده می‌شود و کاری نمی‌توانی بکنی.

این ترانه مغزت را می‌خورد، دلت را سوراخ می‌کند، جگرت را می‌سوزاند.
الان وضع دوستانم چگونه است، نکند آنها هم اسیر شده باشند، نکند بدست برادران عراقی تیرباران شده باشند، نکند برادران عراقی باز سوسنگرد را گرفته باشند، باز دختران پستوی خانه‌ها مخفی شده باشند، نکند موشک باز نیمه شب خورده باشد خانه همسایه‌مان.
و صدای این ترانه که قطع نمی‌شود و جشن برادران و خواهران عراقی که تمام نمی‌شود!
و خنده‌ای که مثل خنجری به دلت می‌نشیند.

من نمی‌گویم با عراق هرگز دوست نشویم. روابط سیاسی نداشته باشیم، روابط اقتصادی نداشته باشیم، رفت و آمد نداشته باشیم، من می‌فهمم خاطرات بد را تا ابد نباید در دل نگاه داشت!
ولی یک خواسته مهم دارم، اگر قرار است رئیس بنیاد شهید ما برود و برای شهدا و جانبازان برادران عراقی خانه بسازد، اگر قرار است برویم به خانه‌هایشان، اگر قرار است دست‌شان را ببوسیم، قبلش یک سؤال از آنها بکنیم؛
وقتی صدام و سایر برادران به ایران حمله کردند چه حالی داشتند؟
وقتی اسیران را زخمی و دست بسته در شهرتان گرداندند چه حسی داشتید؟ وقتی می‌شنیدند شهرهای ما نیمه‌شب موشک خورده چه عکس‌العملی داشتید؟ از آنها فقط بپرسید وقتی اسرا به‌خاطر تشنگی شهید می‌شدند، کجا بودید؟
وقتی این ترانه پخش می‌شد، با آن نمی‌رقصیدید، یزیله نمی‌کردید؟

اگر گفتند حس خوبی نداشتند، اگر گفتند شرمنده‌اند، اگر گفتند خجالت‌زده‌اند، اگر عذرخواهی کردند، مهمان‌شان شوید، دست به گردن‌شان بیندازید...
اما اگر گفتند جنگی بوده تمام شده
به آنها حتما بگویید کی تمام شد؟
مگر غرامت ما را دادند، مثل کویت!
بگویید هنوز اسرا در ایران زنده‌اند، هنوز جانبازان روی تخت‌ها هستند، هنوز شیمیایی‌های ما نفس‌شان به زحمت بالا می‌آید، هنوز بسیاری از خانواده‌های شهدا برای زیارت هم دلشان نمی‌خواهد از مرز رد شوند، نکند پایشان روی خاکی برود که با خون فرزندشان آغشته است.

لطفاً بپرسید حالا‌که ۲۰ سال است شده‌اند برادران عراقی، آیا یک بار رسما از ملت و دولت ایران بابت شروع جنگ عذرخواهی کرده‌اند؟ بابت تخریب خرمشهر، بابت تجاوز به کشورمان، بابت پاره کردن قرارداد الجزایر، بابت شهید کردن صدها اسیر دست بسته، بابت جشن‌های شادمانه‌شان پس از کشتن دوستان‌مان.

بپرسید این ترانه آنها را هم خوشحال می‌کرده...
همه‌شان بعثی بوده‌اند؟
همه‌شان صدام بوده‌اند؟
یعنی همه حقوق می‌گرفته‌اند...

@ghomeishi3
https://t.me/ghomeishi3/2063

This comment was minimized by the moderator on the site

خجالت نکشید
برای‌تان ضرر دارد!

رحیم قمیشی

علی به مریم راست می‌گفت.
من هم به آلمان رفته‌ام، اتفاقا همان نمایشگاهی که علی سر زده بود، نمایشگاهی از وسایل توانبخشی بسیار پیشرفته.
خدا را شکر که علی همراهم نبود تا از پاهای قطع شده‌اش خجالت بکشم. خدا را شکر مریم هم نبود.

دختر بسیار زیبای آلمانی با ویلچر برقی آمده بود برای انتخاب ویلچر جدید. لبخند از روی لبش نمی‌افتاد. انگلیسی هم بلد بود. پرسیدم ویلچرهای گران را چطور می‌خری!؟
گفت پولش مهم نیست، دولت پولش را می‌دهد.
دلم برای جانبازهای خودمان سوخت. پرسیدم حادثه باعث شده اینطور شوی؟ هم پاهایش فلج بود، هم دست‌هایش بسیار کم توان. گفت نه! مادرزادی اینطور بوده‌ام.
بیشتر دلم برای جانبازان‌مان سوخت.

با غرور می‌گفت نیازی به کمک هیچ‌کس ندارد. ویلچر قدیمی‌اش همه امکانات را داشت، که دیگر دور انداختنی بود.
شرم کردم بگویم آن را بدهد برای دوست جانبازم.
اما بسیار خجالت کشیدم، فقط امیدوارم مقامات از وضع جانبازان ما خجالت نکشند، ممکن است برای‌شان ضرر داشته باشد!

آقایی کنارم بود، او سال‌ها مسئول خانه جانباز ایران در کلن آلمان بود، می‌دانستم دیگر مسئول نیست، پرسیدم پس چرا برنمی‌گردی ایران؟
گفت اتفاقا آمدم ایران، اما فرزندم که ناتوان جسمی است تحمل ایران برایش خیلی خیلی سخت بود و داشت می‌مُرد!
بخاطر وجود مهندسی بد سیستم و پیاده‌روهای شهری، نه می‌توانست از خانه بیرون برود، نه وسیله‌ای عمومی سوار شود، نه مدرسه‌ای مناسبش. برگشتیم آلمان، الان با همان دو هزار یورویی که دولت آلمان برای نگهداری او می‌دهد همه خانواده زندگی می‌کنیم!

یک وقت مسئولان خجالت نکشند، برایشان ضرر دارد، یاداوری کردم خودم خجالت بکشم از دوستانم که سال‌هاست با سختی و مشقت زندگی می‌کنند و هر که به آنها می‌رسد می‌گوید شما که برای خدا رفتید جبهه، دیگر چه می‌خواهید؟!

دیروز بازار بودم، فروشنده می‌گفت قبلا پنج روز آخر ماه بازار سوت و کور می‌شد، حالا از دهم ماه، بازار دیگر سوت و کور است، می‌گفت مردم همه ناتوان از خرید شده‌اند، نشانم می‌داد پیرزنان و پیرمردان محتاج را که با خجالت گدایی می‌کردند. می‌گفت کل شهر الان گدا شده‌اند. شاید دروغ می‌گفت، شاید او فقط اطرافش را می‌دید. می‌دانم بالای شهر وضع خوبست. مسئولان وضع‌شان خوبست.
فقط خدا کند خجالت نکشند، می‌دانم برای قلب‌شان بد است.

به سمت پایین تهران که می‌رفتم هواپیمایی پایین بود، به نظرم تیک‌آف کرده بود، توی آسمان هم بزرگ بود. به همسرم گفتم ممکن است این را با یک موشک چند متری لاغر اشتباه بگیری و دوبار به طرفش شلیک کنی؟
آمدم بگویم ۲۰۰ انسان نخبه و کودک هم در آن نشسته باشند. بغض نگذاشت بگویم.
و او گفت: و نه کسی استعفا بدهد، نه‌کسی محاکمه شود!
مبادا از مقامات کسی خجالت بکشد.

دیروز خواندم دوست عزیز، دلسوز، دانشمند وزندانی‌ام مصطفی تاج‌زاده را تحت‌الحفظ و با دستبند برده‌اند بیمارستان. قلبش نارسایی داشته، عمل قلب کرده‌ و همچنان به تخت بسته‌اند، مبادا فرار کند!
مادر همسرم که در رگ‌های قلبش استنت گذاشته بودند، دکتر ده‌ها داروها به او داده بود و صدها دستور، که باید در هوای آزاد نرم نرم پیاده روی را شروع کند، نباید استرس داشته باشد، تغذیه‌اش اینطور باشد، مرتب فشارش را بگیریم.
و قرار است تاج‌زاده را فردا برگردانند همان انفرادی.
مردی که تنها سلاحش قلمش بود، و تنها پرسش‌هایی داشت که نمی‌ترسید بپرسد.
آقایان یک وقت خجالت نکشند، ما به‌جای آنها خجالت می‌کشیم!

اینکه زندان‌ها را آباد کردید با زندانی‌های باسواد، اینکه پول‌مان را بی‌ارزش کردید، اینکه جانبازهای ما یک دهم ناتوان‌های آلمان خدمت نمی‌گیرند، اینکه مردم همه فقیر شده‌اند، اینکه پول دارو هم ندارند و می‌میرند، اینکه فرزندان‌تان در کانادا و اروپا به عیشند!
خجالت نکشید، برای قلب‌تان ضرر دارد.

دیروز سایبری‌ها حمله کرده بودند به کانال کوچک و بی‌سر و صدای دل‌نوشته‌هایم، رئیس‌شان مدام تکرار می‌کرد، مگر باکری نگفت بچه‌های خوب جبهه پس از جنگ دق می‌کنند و می‌میرند. می‌پرسید پس چرا هنوز زنده‌ام!؟
پرسیدم چرا خودش دق نکرده، که گفت آن موقع جبهه نبوده!
البته که من و جانبازان و آزادگان و جبهه‌ای‌ها پوست کلفت بوده‌ایم که زنده مانده ایم. شاید خدا خواسته ماها را آزمایش کند. حکمتش را نمی‌دانم، راستش خودمان هم متعجبیم، با این‌همه درد زنده‌ایم!
شاید زنده ماندیم خجالت بکشیم.
به‌جای مقاماتی که که خجالت نمی‌کشند!
به‌جای آنها که فکر می‌کنند خیلی خوبند.
به‌جای آنها که ایرانِ سربلند را گرفتند، خرابش کردند، و همچنان به هنرشان می‌بالند.

به‌جای آنها که خجالت برایشان ضرر دارد.
به جای انها که نمی‌دانند حق مردم ایران توسعه‌ای بیشتر از آلمان است، و افتخارشان این است که ما افغانستان نشدیم، سوریه نشدیم، سومالی نشدیم!

تا خجالت نکشند
که برایشان ضرر دارد!

@ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

بازیِ خونین
معادله‌های عجیب در طولانی‌شدن جنگ ایران و عراق
جعفر شیر علی نیا
پروفسور برنارد رایش در مقاله‌ی اسراییل و جنگ ایران و عراق می‌نویسد: «بهره‌ی اصلیِ اسراییل از جنگ ایران و عراق آن بود که این دو قدرت منطقه‌ای که هر دو دشمن اسراییل محسوب می‌شدند، علیه یکدیگر وارد جنگ شدند و فرصت استراحتی برای اسراییل فراهم شد.» او معتقد است اسراییل به دنبال «حفظ موازنه‌ی قوا برای طولانی‌کردن جنگ و جلوگیری از پیروزی یکی از دو طرف بود.» در تحلیل رایش، جنگ علاوه بر درگیر نگه داشتن این دو کشور، جهان عرب را به دو قطب تبدیل کرده بود؛ یک قطب، سوریه، لیبی و یمن جنوبی و قطب دیگر اردن، مصر و کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس و «دودستگی جهان عرب، مانع تشکیل جبهه‌ی متحدی علیه اسراییل شد» (درس‌هایی از راهبرد، حقوق، دیپلماسی در جنگ ایران و عراق، ص147 و 148)
گویا سیاست آمریکا هم ادامه‌ی جنگ خونین ایران و عراق بود؛ تا وقتی که برنده‌ای نداشته باشد. الکواری نماینده‌ی وقتِ قطر در سازمان ملل، درباره‌ی موضع آمریکا و شوروی در جنگ می‌نویسد: «در واقع این دو ابرقدرت، به رغم تاکیدهایی که بر خلاف آن داشتند، از تداوم جنگ و طولانی شدن آن، مادام که هیچ‌یک از طرفین نتواند بر دیگری غلبه داشته باشد، احساس رضایت می‌کردند.» (عملکرد شورای امنیت در جنگ ایران و عراق، ص 201)
در سال‌های جنگ تا وقتی که ایران و عراق کشورهای هم را ویران می‌کردند، قدرت‌های جهانی با وجود اظهار نگرانی از ادامه جنگ، تلاشی عملی و جدی برای پایان دادن به آن نکردند. آنها سال هفتم تصمیم گرفتند جنگ را پایان دهند.
تحلیلگران ایرانی موفقیت نسبی کربلای 5(زمستان 65) را در تصمیم ابرقدرتها برای پایان دادن به جنگ موثر می‌دانند اما اغلب تحلیلگرانِ غیرایرانی ناامن شدن خلیج فارس در جنگ دریایی و افشای ماجرای مک فارلین را مهمترین دلیل تصمیم آمریکا برای پایان دادن به جنگ می‌دانند.
افشای پر سر و صدای ماجرای مک‌فارلین در آبان 65، که در جهان به ماجرای کمک آمریکا و اسراییل به ایران معروف شد، کار را برای بازی دوگانه‌ی آمریکایی‌ها سخت کرد و آمریکا تحت فشار شدیدی قرار گرفت و به تعبیر کدی و گازیوروسکی آمریکایی‌ها به این جمع‌بندی رسیدند که: «باید به‌گونه‌ای مستقیم برای پایان دادن به جنگ طولانی ایران و عراق مداخله نمایند.» (نظام دوقطبی و جنگ ایران و عراق، ص414)
تیر66 قطعنامه‌ی 598 برای پایان دادن به جنگ تصویب شد. واکنش ایران به قطعنامه منفی بود اما برای اولین‌بار تمام 5 عضو دائم شورای امنیت برای پایان دادن به جنگ تفاهم کرده بودند. به روایت دبیرکل سازمان ملل در جلسه‌ای که مهر66 او با 5 عضو دایم شورای امنیت برگزار کرد؛ شولتز وزیرخارجه‌ی آمریکا در جمع‌بندی نظر 5 کشور گفت: «همه‌ی ما پایان جنگ را می‌خواهیم. همه‌ی ما از قطعنامه‌ی 598 حمایت می‌کنیم» (به سوی صلح، ص255)
دکوییار، دبیرکل سازمان ملل، در خاطراتش درباره‌ی سیاست آمریکا در این مقطع از جنگ می‌نویسد: «نظر قطعی ایالات متحده این بود كه برای پایان جنگ: (1) عراقی‌ها باید به‌خوبی مقاومت كنند تا مانع هر گونه پیروزی ایران شوند. (2) جنگ باید بیش از هر زمانی برای ایرانی‌ها رنج‌آور شود. (3) جریان سلاح به ایران باید از طریق قطعنا‌مه‌ی دیگری در شورای امنیت كاهش یابد و (4) فشار بین‌المللی در ابعاد وسیعی به این كشور وارد شود.»(به سوی صلح، ص267)
بسیاری دریافتند که جنگ ماه‌های پایانی خود را سپری می‌کند. محمدجواد ظریف از دیپلمات‌های ایران در سازمان ملل به خاطر دارد که حدود دی‌ماه 66: «مایکل اشتاینر من را صدا کرد و گفت که من یک نکته‌ای را به تو بگویم و آن این است که شما الان دست بالا را دارید، ولی امسال سال شکست شما در جنگ است. قبل از این‌که شکست بخورید قطعنامه را بپذیرید. هیچ‌وقت این از ذهنم بیرون نمی‌رود.» (دیپلماسی ایران و قطعنامه 598، ص249) چندماه پس از این گفتگو سخنان نماینده‌ی آلمان در سازمان ملل به واقعیت پیوست و در بهار 67 ایران شکست‌های پی‌در‌پی و سختی را در جبهه‌های جنگ تجربه کرد. فاو، شلمچه، جزایر مجنون را که در عملیات‌های سخت و طولانی‌مدت در چند سال گرفته بود در عملیات‌های سریع دشمن در عرض چند ماه از دست داد و با سخت شدن و زجرآور شدن جنگ، قطعنامه‌ی 598 را پذیرفت.
سودهای سرشار بسیاری از کشورها و شرکت‌های بین‌المللیِ فروش سلاح و منافع بسیاری که در حاشیه‌ی جنگ‌ها وجود دارد، تا چه حد در ادامه‌ی جنگ تاثیر داشت؟ مقامات ایرانی به‌ویژه مسئولان وزارت خارجه تا چه حد به انگیزه‌ی اصلی ابرقدرت‌ها و کشورهایی که منافعشان در طولانی شدن جنگ بود پی بردند؟ عجیب آن که در ایران نیز نگاهی مسلط وجود داشت که تلاش دیپلماتیک برای پایان دادن به جنگ را تلاشی خائنانه تفسیر می‌کرد. آیا ممکن است گاه بازی خورده باشیم و با اصرار بر ادامه‌ی جنگ در زمین ابرقدرت‌ها بازی کرده باشیم؟
https://t.me/jafarshiralinia

This comment was minimized by the moderator on the site

برگی از تاریخ خاطرات
ابراهیم یزدیِ :

در سال ١٣٧١ که به ایران آمده بودم به دیدن مرحوم مهندس بازرگان ‏رفتم و صحبت از جنگ ایران و عراق شد
از ایشان پرسیدم ؟
آیا واقعا نمیشد از وقوع این جنگ پیش گیری کرد؟!

مهندس ‏خاطره‌ تلخ و ناراحت کننده ای را در این زمینه نقل کردند که دانستن آن برای مردم ایران و آیندگان و قضاوت خالی از لطف نیست:
۵ ماه قبل ازحمله صدام حسین به ایران چندین بار درسخنرانیها از جمله در ٣٠فروردین ١٣۵٩ تیتر بزرگ صفحه اول روزنامه کیهان این بود :
“امام ارتش عراق را به قیام بر علیه صدام حسین دعوت کرد”.
در اوایل اردیبهشت ١٣۵٩ شورای انقلاب از من خواستند برای رسیدگی به مسئله مهمی جلسه شورا را تشکیل دهیم، وقتی به جلسه رفتم دیدم آقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد
گفتند آقای دعایی ‏گزارشی دارند.
آقای دعایی گفت:
در چند ماه‌ اخیر هرچند روز یکبار مرا به ‏وزارت امور خارجه عراق احضار و با ارائه مدارک زیادی به تلاش و کوشش رهبر ایران برای اخلال و ایجاد تفرقه و آشفتگی در عراق ‏اعتراض میکنند، اما هفته گذشته صدام حسین خودش مرا احضار کرد و پس از اعتراض شدید نسبت به دخالت‌ها و تهدید ها گفت:
دیگر این وضع برای من ومردم عراق قابل تحمل نیست، شما بروید تهران و به آقای ‏خمینی بگویید : من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را تائید وبه رسمیت شناختم ،اگر مایلند خود من [ صدام ] شخصا به ایران می‌آیم تا با مذاکره اختلافات را حل کنیم و اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند یک هیات عالی رتبه به ایران میفرستم و یا شما یک هیات برای مذاکره به عراق بفرستید تا اختلافات حل ‏شود چون در صورت ادامه این وضع در عراق بحران بوجود میاید و مطمئن باشید که ناگزیر به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد.
شورای انقلاب تصمیم میگیرد که آقای دعایی به همراه مهندس بازرگان و دکتر بهشتی برای تعیین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند
در این دیدار ابتدا آقای دعایی شرح کامل ماجرا و تهدید صدام را ‏بیان میکند و رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند :
محلش نگذارید!!
سپس مهندس بازرگان به استدلال میپردازد ‏که باید توجه کرد که امروز موقعیت ما در ‏جهان به علت انقلاب چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم همه از طرف مقابل حمایت خواهند کرد، از این گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام های بسیاری از فرماندهان ارشد آن خوب نیست و به کلی فاقد روحیه لازم برای جنگیدن است و سلاح های ما هم همه آمریکائی بنابراین منطقی و واجب است از وقوع هرگونه جنگ احتمالی پیشگیری کنیم.
این به نفع ملت ماست و باید چهره واقعی اسلام را در منطقه به جهان نمایش دهیم . تا مردم دنیا بدانند که جنگ طلب نیستیم .
رهبر انقلاب ( خمینی ) محکم و صریح دوباره میگویند:
گفتم که محلش نگذارید.
ارتش عراق باید بر علیه صدام قیام کند !
مجددا دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند که آیت‌الله خمینی تحمل نمیکنند و از جای خود برمی‌خیزند و برای بار سوم میگویند:
گفتم که محلش نگذارید ما انقلاب را باید صادر کنیم به هر قیمتی که باشد ( راه قدس از کربلا میگذرد ) و به طرف ‏در حرکت میکنند، آقای دعایی که خیلی ناراحت شده بود میگوید: آقا من دیگه نمی توانم به بغداد بروم...!
‏خمینی پس از درنگ و تامل کوتاهی با پرخاشگری و عصبانیت رویشان را به طرف آقای دعایی برگردانده میگویند: ‏
وظیفه و تکلیف شرعی‌ است به تو میگویم که باید بروی و نباید محلش بگذاری !
این را گفتند و بدون اینکه منتظر پاسخ شوند از اتاق بیرون رفتند ...
در مسیر بازگشت به شورای ‏انقلاب آقای دعایی در حالی که گریه میکرد می‌گوید:
به خدا قسم او [ صدام ] ‏حمله خواهد کرد و هیچکس کاری نمی‌تواند بکند!!
مدتی بعد عراق به ایران حمله کرد.
واسمش را گذاشتن « جنگ تحمیلی »
در صورتیکه جنگ را ما به صدام تحمیل کردیم و او ناچار برای حفظ نظام و حاکمیت عراق مجبور به حمله شد .
بعد از کشته و زخمی شدن نزدیک به یک میلیون ایرانی و خسارت بیش از هزار میلیارد دلار و ویرانی شهرها و شهید شدن پدران و فرزندان هر دو طرف و نوشیدن جام زهر
امام خمینی فرمودند: “جنگ یک نعمت بود”...

This comment was minimized by the moderator on the site

وقتی ولایت فقیه قدرتمندتر از ولایت الله می شود!

مهدی نصیری

دیروز به مناسبت اول اسفند، سی و ششمین سالگرد شهادت سید حسن شاهچراغی، مطلبی را که شامل نطق او در مجلس دوم علیه گسترش عوامزدگی در جمهوری اسلامی بود، منتشر کردم (اینجا) اکنون می خواهم به نقل خاطره ای از آن عزیز بپردازم:

آن شهید دو سه ماه قبل از شهادتش (در اول اسفند ۶۴) شبی مهمان من در قم بود. او چنین گفت که چندی پیش این موضوع را در محفلی غیر رسمی از نمایندگان مجلس مطرح کردیم که آیا احتمال ندارد روزی با صدام وارد مذاکره و مصالحه شویم و اگر چنین امری محتمل است، خوب است از همین الان در باره چگونگی انجام آن، گفتگو و برنامه ریزی کنیم و برای این امر محتمل الوقوع آماده باشیم. (شاهچراغی عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی بود)

شهید ادامه داد: خبر این گفتگوی محفلی به بیرون درز کرد و بلافاصله عده ای از نیروهای خط امامی و ولایتمدار تند آن روز، در برابر این حرف، موضع سختی گرفتند و با استناد به سخنان امام خمینی (که صلح با کافر و متجاوزی چون صدام معنا ندارد و نبرد ما نبرد اسلام و کفر است و تا رفع فتنه از جهان باید جنگید و ...) این پیشنهاد را در نطفه خفه کردند.

بله، پیشنهاد آن روز شاهچراغی و جمعی دیگر از نمایندگان خردمند و عاقبت اندیش به دلیل مخالفت با رهنمودهای مقام ولایت بایکوت شد و او دو سه ماه بعد در سفر هوایی برای بازدید از جبهه ها، به همراه جمعی دیگر به شهادت رسید و دو سال و اندی بعد قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد و همه آن شعارهایی که بالاتر از وحی منزل انگاشته می شد به کناری نهاده شد و بعد هم معلوم شد که اساسا تصمیم به ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر، تصمیمی اشتباه و زیانبار بوده است.

مقابله با پیشنهاد آن روز شاهچراغی و دوستانش و اجازه گفتگو ندادن در باره مذاکره و مصالحه با صدام حتی در اتاقهای دربسته مجلس - که قرار بود در راس امور باشد - ناشی از یک تلقی غلط و بر خلاف حقوق اساسی انسان و مذهب تشیع از موضوع ولایت فقیه بود که همچنان گریبان کشور و مردم را در دست خود دارد و اوضاع را به نقطه اسفبار کنونی رسانده است.

تلقی ای که یک فرد و مقام را فوق همه چیز (عقل و شرع و عرف و قانون و مردم) نشانده است و همگان را عبد و مطیع محض او می خواهد.

بر اساس این خوانش از ولایت فقیه، آن چه او می گوید و می خواهد غیر قابل بحث و گفتگو و نقض و رد است و بلکه باید همگان به جهاد تبیین برای خواست و اراده و منویات او بپردازند.
به قول ظریفی عده ای آنچنان ولایتمدارند که فقط مانده است بگویند خدا نماینده ولی فقیه در آسمان است!

در حالی که اگر فرضا خدا هم - جلّ و علا - به زمین می آمد و حاکم می شد نه تنها به مردم اجازه سئوال و درخواست توضیح و تبیین از گفتار و رفتار خود می داد بلکه بالاتر، اجازه جدال نیز می داد، همین طور که الان که در ورای مکان و زمان است و مالک و حاکم علی الاطلاق است اجازه سئوال (بقره/30) و جدال و چانه زنی (هود/ 74) را داده است و هرگز متقاضی پذیرش بدون فهم و تعقل فرامین خود از سوی بندگانش نیست و از همین رو بارها در قرآن عظیم، خردورزان و متفکران را ستوده و مقلدان کور و کر نامداران و بزرگان را سرزنش کرده است (احزاب/67) و مهمتر از همه اطاعت کنندگان از علما و روحانیون دنیاپرست و منحرف را شرک خوانده است (توبه/31)

تردیدی نیست که اگر این تلقی غلط و خلاف مذهب عقل و عدلِ تشیع از ولایت فقیه اصلاح نشود و عده ای همچنان بر چنین روندی پای فشارند و ملت را در زمره بندگان حضرت حاکمیت قلمداد کنند، نباید امیدی به اصلاح امور و بهبود اوضاع داشت و باید منتظر اتفاقات ناخوشایندتری در آینده بود.
@nasiri42

This comment was minimized by the moderator on the site

نگاهی متفاوت به آنچه در راهپیمایی اربعین باید دید، چنین دیدگاهی هم به این رسم جدید مذهبی هست، که چند سالی است باب شده است، رسمی که می رود تا به یک واقعه ملی برای ایران و ایرانیان نیز تبدیل شود، اربعین که هر سال فربه تر از سال گذشته می شود، حتی ماه صفر، ماه محرم را هم تحت الشعاع دهم خود قرار می دهد، دهم صفر بر دهم محرم پیشی می گیرد، باید کمی تامل کرد، باید شنید، باید تفکر کرد، این دو شقه شدن های خطرناک، این دو قطبی شدن ها، این شکاف های شدید در تفکر و عمل ، انسان را به لرزه می آورد، برای ایران و ایرانیان باید احساس خطر کرد، که چنین در دو قطبی ها گرفتار آمدیم، یکی عاشق اربعین و یکی این چنین به آن نگاه می کند، دردهای نهفته در این چند خط به اندازه چند کتاب مرثیه و روضه در آن نهفته است :

خسته نباشی هم میهن کربلایی!!
امسال هم هرطور شده خودت را به کربلا برسان.
و سالگرد شهادت امام حسین را به سوگ بنشین.
البته امسال دقیقا هزاروسیسد و هشتادمین سالگرد درگذشت امام حسینت است!!
آفرین بر تو که شهادت امامت را سوگواری کردی!
رد شدن از راه ها چطور بود؟
هیچ میدانی در راه از چه چیزهایی رد شدی؟
کودکان کار را دیدی؟
کارتن خواب ها را چطور؟
خانه های کاه گلی؟
مادران خود فروش؟
پدران کلیه فروش؟
هیچ می دانی در کشور خودت از چند درد جان سوز خانگی گذشتی تا به هزارو سیصدوهشتادمین سوگ امامت بنشینی؟
در بین راه چه خوردی؟
خرما ، حلوا ، ماهی ، و انواع خوراکی ها که از جیب ملت رفت تا نشان از مهمان نوازی عراقی ها باشد!
نشان از مهمان نوازی همین برادران ناپاک پست و پلشت دینی که چندی پیش خرمشهرمان را خدا پس از جان باختن هزاران جوان میهن دوست از دست ناپاکشان آزاد کرد!
مهمان نوازی برادران پست و پلشت عراقی که در جنگ به خاک و ناموس و مال و فرهنگمان تجاوز کردند چطور بود؟
خوراک شان بوی خون شهدا را نمی داد؟
عجب وفادار ماندی به خون شهدای جنگ!
۱۴۰۰ سال است کربلا را به یاد داری
چطور یادت رفت ۳۰ سال پیش جوانان این میهن در همان خاک شوم و ناپاک پرپر شدند؟
گوشه ای از فیلم عملیات کربلای ۴ و کشتار عزیزان مان بدست برادران بی همه چیز عراقی را بی شک دیده ای؟
ﻣﺤﻞ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﮕﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﻮﺍﺹ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎ ﺩست هاﯼ بسته را چه
ﺯﺍﺋﺮﺍﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﯿﻪ...
ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ...
ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺷﻬﺮ ﮐﺎﻧﺎل هایی ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻋﺰﯾﺰ نکبت و بی ناموس ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻣﻮﻥ ﺑﺎ ﻗﯿﺮ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺸﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ رخداد ﺯﯾﺎﺩ ﻣﻬﻤﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻧﺎﻝ ﻫﺎ نیفتاﺩﻩ ﻫﺎ تنها چند صد تن ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺯ ﻭ ﺑﻮﻡ هنگام ﺁﺯﺍﺩ ﺳﺎﺯﯼ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﻗﯿﺮ ﺩﻓﻦ ﺷﺪند.
اﻟﺒﺘﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻬﺮ ﻫﻢ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻫﺴﺖ ﺟﺎﻫﺎیی ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺷﻮﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ پست و بی ناموس ﻋﺰﯾﺰ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻣﻮﻥ نیفتن ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿ ﮑﺸﺘﻦ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺩﯾﮕﻪ
ﺳﻮﺳﻨﮕﺮﺩ...
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﮐﺮﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍن.
ﻣﺤﻞ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﮕﻮﺭ ﺷﺪﻥ ﺣﺪﻭﺩ ۱۵ تن ﺯﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﻮﺳﻨﮕﺮﺩﯼ
ﺍﻟﺒﺘﻪ پس ﺍﺯ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺗﻮﺳﻂ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ بی ناموس دینی ﻋﺰﯾﺰ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻣﻮﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺭﻭﻧﺪ ﺭﻭﺩ.

سرپل ذهاب
قصر شیرین
راستی اگه از سرپل ذهاب و قصر شیرین هم گذشتی از شهدای بازی دراز و خانه های ویرانی که ۸ سال جنگ کمش بود مابقی رو هم زلزله سالد۱۳۹۶ خورشیدی نابود کرد رو هم ببین.
اگر به ابتدای جاده خسروی رسیدی یادی هم بکن از دو ماشین ۹۱۱ پر دختر دبیرستانی که به اسارت برادران ناپاک پست و پلشت دینی رفت و بیش از دوسوم شان خود را از ماشین در حال حرکت به پایین پرت کردند تا آبروی شان لکه بر ندارد
و یادی هم بکن از ۱۲۰ تن از آنان که توسط برادران پست و پلشت و بی ناموس عراقی که نگذاشتند خود را پرت کنند و پس از ۲۰ سال هنگامی که به میهن برگشتند شرم داشتند به منزل برگردند چون تجاوزی نمانده که برادران دینی عراقی بر آن ها نکرده باشند و بناچار دولت وقت آنان را در آسایشگاهی در یکی از شهرها تا پایان عمر دردناک شان بستری کردند.
تا به حال از خودت نپرسیدی که چرا آمریکا بدون دلیل دشمن است!!!
و عراق با کشتن میلیون ها ایرانی برادر دینی است؟
نپرسیدی چرا رفتن به مزار کوروش بزرگ جرم و دشوار است!!!!
و رفتن با پای پیاده به کربلا ساده و سهل؟
نپرسیدی چرا واژه ی مرگ بر عراق یا مرگ بر عربستان نداریم؟
نپرسیدی چرا آن ها از عراق به جای پیاده به حرم رضا با تویوتا لندکروزر و لامبورگینی و پورشه می آیند و باز با ناموس مشهدی ور می روند و پس از کیف و حال بر می گروند؟
و نپرسیدی چرا فقط ۴ سال است این پیاده روی بزرگ بر قرار است!!؟
هیچ گاه نپرس چون اگر اندکی تفکر داشتی خواهی فهمید که بازیچه ای...
بازیچه یک اتحاد ناپاک عربی ...
نیمی از کشورت را به مکه و کربلا ببر تا هم بهت تجاوز بشه هم فربه شوند و آماده جنگ !
نیم دیگرش هم سهم اختلاس برای فرارشان در روزهای سخت!
قرار من و تو ایرانی ترین ایرانی هم تازش بعدی برادران تازی ناپاک به میهن و ناموسمان

بیایید تاریخ ایران را بخوانیم!
و به فرزندان مون تاریخ ایران را بیاموزیم.

This comment was minimized by the moderator on the site

رحیم قمیشی


دیروز یکی از روزهای خوب عمرم بود.
کاش آدم‌ها بتوانند باور کنند هر روز می‌تواند بهترین روز عمرشان باشد.
که هست.

دوستم سید را دیدم، امده بود تهران.
همان سید که گفته بودم دخترش را بی‌هیچ جرمی گرفته بودند، مبادا بخواهند جمع شوند به سوگواری برای کشته‌شدگان مظلوم متروپل آبادان.
سید خوشحال بود.
برای دخترش حکم تبرئه صادر شده بود!
بدون آنکه یک ریال باج داده باشد.

دخترش همان روزهای بازداشت لحظه‌های بسیار بدی را گذرانده بود. قرص‌هایی که او باید سرِ ساعت می‌خوردشان قطع شده بودند و هیچکس توجهی به مشکلش نمی‌کرد. بازجویی‌های عجیب و غریب شبانه، که ارتباطش با منافقین و اجانت چه بوده!
و از همه اینها بدتر هم بندی‌هایش.
دختری که آمده بود برای خرید و دستگیر شده بود، دختر فوق لیسانسی که برای انجام پروژه‌اش از شهر دوری آمده بود خوزستان و حالا در بازداشت بود و خانواده‌ای نداشت تا پیگیر کارهایش شوند، وثیقه‌ای ببرند برای آزادی موقتش.

این بار نمی‌خواهم از سید دوست جانبازم در کربلای چهار اجازه بگیرم تا از من بخواهد پستم را حذف کنم، مبادا کار دخترش بدتر شود و من دلم بسوزد برایش و حذفش کنم.

این بار نمی‌خواهم به حرف هیچکس گوش کنم.
مگر ما انقلاب کردیم و جنگیدیم و سختی اسارت و جانبازی را کشیدیم که باز همه چیز پشت پرده بماند، تا باز مردم غریبه باشند، تا چهار پیرمرد برایمان تشخیص بدهند چه خوبست برایمان و چه بد!

اما چرا خیلی خوشحالم.
نوشتۀ من با آنکه فقط دو ساعت در کانال بود، به لطف رسانه و اینترنت، می‌رسد به شورای عالی امنیت ملی کشور و دبیرش، علی.
و او مردانگی می‌کند و دستور صریح می‌دهد؛
این چه مسخره بازی است، تمامش کنید!

دادگستری استان، دادگاه انقلاب، قاضی و بازپرس که می‌توانستند پرونده را با انواع جرائم تهدید علیه امنیت ملی، تبانی و اجتماع غیر قانونی تا ۱۰ سال هم برای دختر سید دردکشیده حکم ببرند ناگهان نگاه‌شان مثبت می‌شود!
او دختر خودمان است، او هموطن ماست، او گناهکاری نیست که باید خلافش ثابت شود تا آزادش کنیم.

و همین دیروز بالاخره حکم نهایی صادر شده بود؛
"دختر دوستم و ۱۹ نفر دیگر که آن شب دستگیر شده بودند، همه تبرئه!"

چرا خوشحال نباشیم.
و هنوز اشک بود که روی گونه‌های سید می‌غلطید؛ نه اشک خوشحالی!
- رحیم! نمی‌دانی آن روزها چه به سرمان رفت!
دست هیچ مرد غریبه‌ای به دخترم نخورده بود.

و من با وجود کرونا گونه‌های گود افتاده سید را می‌بوسیدم.
- فراموشش کن سید، به خدا بسپار سید.
ببین با دخترت ۱۹ بی‌گناه دیگر هم تبرئه شدند. ببین هنوز انسانیت و مروت کامل نمرده.
برای لحظاتی نمی‌خواستم فکر کنم به سرِ آنها که کسی را ندارند چه می‌گذرد، نمی‌خواستم فکر کنم به سر آنها که گزارش‌شان به دست دبیر شورای امنیت کشور نمی‌رسد چه می‌گذرد.
حداقل برای لحظاتی.
ولی سید نمی‌توانست فراموش‌شان کند.
مگر مردم چه کرده بودند…
یعنی ما برای این انقلاب کردیم!؟

بحث را عوض کردم.
- سید می‌دانی چه کسی نوشته مرا داد دست دبیری که هیچکداممان دیگر نمی‌توانیم ببینیمش؟
می‌دانست و قبل از من رفته بود از او تشکر کرده بود. نمی‌خواست اسمش را بدانم. من هم اصرار نکردم.

فقط گفتم سید!
او را که دیدی، لااقل می‌گفتی بگوید کی می‌خواهند نسل قدیم دست از سر این کشور و این جوان‌ها بردارند.
مگرقحط الرجال است، که فقط نسل قبل آنهم چاپلوس‌ها وترسوهایش بمانند سرِ کار وقدرت را تنها دست به دست کنند.
با همان روشهای سنتی‌شان، باهمان شیوه‌های کهنه‌شان، یکی به میخ یکی به نعل، دلخوش باشند به اینکه وضع بدتر نمی‌شود، دلخوشی به برجام وحل یک درصد مشکلات کشور!

گفت اتفاقا پرسیدم برجام به کجا می‌رسد. مردم خسته شده‌اند از این اوضاع.
و اوگفته "برجام نود وهشت درصدش تمام شده" و شایدچگونگی اعلامش مانده. که هر دوطرف بگویند بردیم واین قراردادجدید بهتر ازقبلی است.
درحالی که نیست!

گفتم خدا راشکر سید.
خبرخوبی دادی به من.
می‌دانم برجام هم نمی‌تواندمشکلات عمیق کشور را حل کند، اماهمین هم خوبست. شاید نان تحریم خواران قطع شود، شاید هیچ مقامی دیگر نتواند ناکارآمدی‌هایش را به تحریم‌ها ربط دهد.

دیشب دوخبر خوب دریافت کرده بودم و این بار از اخبارخوب خوابم نمی‌‌برد تاصبح!
ماهیچ شبی خواب نداریم، شب‌هایی از اخباربد، یک شب هم از اخبارخوب.
ممنونم خدا.

سید می‌گفت وقتی نزد مقام قضایی استان رفته بودم، اولین جمله‌اش این بود؛
دخترت که گناهی نداشته و آزاد می‌شود، فقط بگو این رحیم قمیشی کیست و چکاره؟
گفتم سیدراستش رامی‌گفتی!
رحیم کسی است از نسل قبل که هنوزباور نکرده برای حفظ قدرت می‌شود هرحقی را زیر پا گذاشت.

همان که دوستان‌مان برایش جان دادند.
باور نکرده می‌شود ظلم دید و گفت به من چه!
وآدرس مرا می‌دادی
شاید کمی ازخجالت این نسل مظلوم درمی‌آمدم.
شاید! @ghomeishi3

This comment was minimized by the moderator on the site

شهیدی که برای آب نامه می نوشت

شهید یوسف قربانی
محل تولد : زنجان
تاریخ تولد :  ۱۳۴۵
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۱۹
نام عملیات: کربلای 5
منطقه عملیاتی: شلمچه – پاسگاه کوت سواری

شهید غواص،  یوسف قربانی در این دنیای فانی هیچکس را ندارد
۶ ماهش بود که پدرش را از دست داد
در ۶ سالگی مادر و در ۸ سالگی مادر بررگش را هم از دست داد
برادرش را هم در سانحه رانندگی از دست داد
زمانی هم که شهید میشه ، غریبانه دفنش می کنند

نامه برای آب..
همرزم یوسف می‌گوید هر روز می‌دیدم یوسف گوشه‌ای نشسته و نامه می‌نویسد با خودم می‌گفتم یوسف که کسی را ندارد برای چه کسی نامه می‌نویسد؟ آن هم هر روز.
یک روز گفتم یوسف نامه‌ات را پست نمی‌کنی؟
دست مرا گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد نامه را از جیبش در آورد، پاره کرد و داخل آب ریخت چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت: من برای آب نامه می‌نویسم ، کسی را ندارم که !!!!

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ قسمت دوم ۱۱. در ايران مطلوب من سرمایه گذاران، ک...
ایران مطلوب من این شکلی است! ایران شما چه شکلی است؟ مجتبی لشکربلوکی (https://t.me/Dr_Lashkarbolouk...