SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

آنان که از درد خیانتِ شان تنها باید گریست - مرصاد یا فروغ جاویدان

 دیگر آخرین روزهای جنگ بود و از نظر ما (ج.ا.ایران) جنگ به پایان رسیده بود، زیرا امام خمینی (ره) با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل متحد، که خواست طولانی مدت صدام (غرب، اعراب و تمام هم پیمانانش) بود، در واقع پایان جنگ را اعلام کردند؛ البته اعلام این تصمیم امام طی پیامی بینظیر که در آن موقع از طریق رادیو قرائت شد، غوغایی در جبهه ها ایجاد کرد و اشک از چشمان رزمندگان و فرزندان امام راحل جاری کرد؛ واکنش گریه آلود رزمندگان نشان دهنده اتصال قلبی آنان با ایشان داشت، این پیام برای اعلام آتش بس، حامل جملاتی بود که علاوه بر اعتراف بر اجبار در قبول آتش بس، بر دردهایی دلالت می کرد که این پدر ملت کشیده بود، و جام زهری که سرکشید، خون به دل جوانان قهرمانی کرد که خود را فرزندانش می دانستند، نمونه ی بارز این امر در بین رزمندگانی که با ما بودند، شهید رضا قنبری بود که مثل ابر بهار و همچون مادری می مانست که بر مرگ فرزند جوانش بگرید. فهم این حرکت آنان آنچنان که آنان می فهمیدند، برای من آن موقع ملموس نبود و به این میزان آتش درونی و رنجی که می دیدم تعجب می کردم، و با خود می گفتم که امام هم به سان و سیره ی ایمه (ع) و پیامبر اکرم (ص) با دشمن از در صلح در آمده، و این تعجبی ندارد.

از  این که بگذریم مقرر ما در "تنگه چهارزبر" که بین "ماهیدشت" و روستای "حسن آباد" قرار داشت و از باختران (آنروز و کرمانشاه امروز) تقریبا بیست تا سی کیلومتر به سمت "اسلام آباد غرب" فاصله داشت. مقر ما تقریبا با این فاصله کم از کرمانشاه می توان گفت که در حاشیه این شهر قرار داشت. این مقر برای من خاطرات تلخ و شیرین را توامان در خود داشت. از کرمانشاه که به سمت اسلام اباد غرب می رفتی، قبل از تنگه چهارزبر، سمت راست جاده ای بود که به دره ای منتهی می شد که در این دره جویبار نسبتا پر آبی جاری بود که این جویبار از چشمه ای سرچشمه می گرفت و همانطور که تمدن ها در کنار رودها بوجود می آیند، مقر تیپ 12 قایم آل محمد (عج) در آن زمان در کنار این جویبار شکل گرفت و این تیپ مقری را برای خود تدارک دیده بود که این مقر در واقع مقر بین راهی برای مقر اصلی در دزفول و مناطق عملیاتی در شهر بانه در کردستان بود، ماموریت عملیاتی که تیپ در مناطق کردستان گرفته بود باعث شد که این مقر را برای کم کردن فاصله بین جبهه های شمالی و جنوبی در کرمانشاهان برای ما در نظر بگیرند و به همین دلیل قسمتی از تیپ در این شهر مستقر شده بود.

در کناره های این دره مردم به زراعت می پرداختند که اکثرا هم نخودکاری به نظرم بود، که به صورت دیمی انجام گرفت. منطقه با صفایی بود هم اکنون هم یاد آن روزها را در ذهن خود دارم و می توانم آن را مرور کنم. گاهی برای حمام رفتن به شهر کرمانشاه می رفتیم، خاطرات خوبی از این شهر دارم طاق بستان و شگوه و عظمت تمدن ایرانی در این شهر جلوه گر است. مردم مهربان و پهلوان منش این شهر و شکوه این مرزداران مرزهای غرب کشور از گیلانغرب، تازه آباد، اسلام آباد غرب، سرپل ذهاب و کلا کرمانشاهان را می توان در ادوار تاریخ دید؛ نقش این منطقه در فرهنگ و تمدن ایران از هزاران سال قبل را از آثار به جای مانده می توان به خوبی دید و علیرغم این که ما در معرفی فرهنگ خود هیچ همتی نداریم لیکن حداقل آثار به جای مانده تاریخی به خوبی بر این امر حکایت دارد و نیازی به ما ندارد تا آن را بشناسانیم و بی مهری ما به فرهنگ بجای مانده از اجدادمان اگرچه خسارات جبران ناپذیری را به آن وارد کرده است، لیکن آنچه مانده کاملا دلالت بر فرهنگ غنی ایرانی دارد.

بگذریم، از سرپل ذهاب و  قصر شیرین نفت شهر که دو ورودی قدیمی و از قبل جنگ برای ورود به عراق از ایران و بلعکس بودند و قدیمی ها هم خیلی در این خصوص گفتند و من هم شنیده بودم که چطور برای زیارت عتبات عالیات عراق از قصر شیرین و کرمانشاهان به زیارت رفته اند و یا این که این مسیر را زوار عاشق ایمه (ع) چگونه گذشته بودند و از ایران به عراق برای زیارت رفتند و با تربت خاک کربلا برگشته اند و نسل های قبل و بعد از انقلاب هر دو از این مسیر خاطره های زیادی دارند. من هم یک بار در این مسیر سفری داشتم و آن موقعی بود که از منطقه مریوان بعد از عملیات کربلای 10 به دیدار شهرهای حلبچه، خرمال و دوجیله رفتیم و از آنجا به دزلی، پاوه، جوانرود، سرپل ذهاب، تازه آباد و اسلام آباد و بعد هم کرمانشاه آمدیم؛ مسیری بسیار طولانی ولی آنقدر دیدنی بود که هنوز هم آن را از یاد نبرده و مناظر آن را در ذهن خود دارم؛ سفری که تماما در پشت وانت تویوتا مخصوص جنگ طی شد.

سه راهی پای کوه دزلی که یک راه به عراق می رفت (فکر کنم به سد دربندیخان عراق) و یک راه به سمت حلبچه و مریوان و یک راه به سمت پاوه و استان کرمانشاه. کوه بزرگ کله قندی که دره آن بسیار عمیق بود و... دامنه سنگی ان را هنوز در ذهن خود دارم و نمی دانم چرا باید این قدر از این منظره تصویر داشته و ذهن هنوز یک تیکه از آن در ذهن نگهداشته، نمی دانم چرا قبل و بعد از آن را خوب به خاطر ندارم ولی این تیکه را در ذهن هنوز که هنوز است دارم روشن؛ دزلی با قله ی بزرگ خود هنوز در خاطرم مانده.

یا شهر پاوه که آن موقع ها زیاد از آن شنیده می شد و آن به واسطه جنایاتی بود که ضد انقلاب در این شهر انجام داده بودند و شهر پاوه برای تمام ایرانی ها شناخته شده بود، زیرا آن موقع شامپوی پاوه (شرکت داروگر) که نام این شهر زیبا را بر خود داشت، یکی از رایج ترین شامپوهای مورد استفاده در سراسر ایران بود و خود به خود شامپوی پاوه با شهر پاوه هر دو برای همدیگر تداعی یکدیگر را داشتند. شهری که در حاشه و امتداد دره ای قرار دارد و خیلی زیباست و با پوشش درختی و سپیدارهای بلند خود در مسیر جاده خودنمایی می کند، اگرچه توقفی در این شهر و شهر های دیگر نداشیتم لیکن هنوز خاطره این سفر را تقریبا تماما به یاد دارم آنچه به خاطرم می آید نزدیک 400 کیلومتری را از مریوان تا کرمانشاهان راه بود؛ به نظرم از سرپل ذهاب که خارج شدیم در حاشیه جاده کشاورزی جریان داشت و گندم کاری ها خود نمایی می کرد.

از خاطرم نمی رود که در قسمت بار تویوتا از این همه مسیر گذشتیم و من هرگز نخوابیدم، و غرق تماشای مناظر و مناطق جدیدی بودم که از آن می گذشتیم، جاهایی که روی نقشه بارها از آن گذشته بودم و الان این رویاها به واقعیت پیوسته بود. باید اضافه کنم که وسیله نقلیه رزمندگان در جنگ تویوتاهایی بود که هم باربر و هم مسافربر بودند و به خوبی هر دو را در عقب خود حمل می کردند و این وسیله نقلیه الحق مرکب مناسبی بود در جاده همچون بنز نرم و راحت و در شرایط صحرا و کوه همچون وسیله مخصوصی برای حرکت در شرایط سخت شیب و ... مناسب بود و من در طول جنگ خاطرات تلخ و شیرین زیادی از نشستن و رفتن در عقب این ماشین ها دارم، دست ژاپنی ها درد نکند که وسیله خوبی درست کره اند.

بگذریم، از دزلی که می آیی دیواره ای سخره ایی طولانی که مرز را در سرپل ذهاب تشکیل می داد و انگار مثل دیواری خدا برای ما آفریده بود، زیرا از سمت عراق آن با شیب بالا می آمد، ولی از سمت ایران آن ناگاه تبدیل به پرتگاه میشد و شاید تنها راه صعود بر آن از طریق هلیبرد[1] کردن و فرستادن چترباز میسر بود، و کسی که بالای این کوه قرار می گرفت تا کیلومترها داخل خاک کشورمان در دیدرس خود داشت و گردنه های متعدد در این مسیر که شما را از زاگرس در عرض عبور می داد و به داخل سرزمین های پست داخلی انتقال می داد، زاگرسی که سراسر تمدنزا بوده و تاریخ ایران را در خود دارد و اکنون با خطوط مرزی بین المللی که بعد از جنگ  جهانی دوم بین کشورها، توسط استعمار کشیده بودند اقوام ایرانی (کردها) نصف شدند نیمی در عراق قرار گرفته و نیمی در ایران؛ و تمدن بزرگ ایران با فلات بزرگ ایران به قسمت هایی تقسیم شد و به کشورهای مختلف به ارث رسید.

آری این مسیری است که هم ما، هم نسل قبل از ما خاطرات آن را در جان و دل خود داشتیم، یادم می آید که وقتی صحبت از رفتن به کربلا می شد ناگهان به یاد قصر شیرین می افتادیم شهری که وقتی از آن دیدین کردیم، حتی نشانی از خانه های آن هم نبود و از این شهر تنها خیابان هایی اسفالته و چند تک درخت باقی مانده بود؛ بعدها فردی در خصوص آسفالت های آن گفت که آنقدر با کیفیت بوده است که بعد از جنگ همانها را دوباره باز سازی کردند. بابا از رفتن به کرمانشاهان می گفت که با "ننه کربلایی ماه طلا" رفته بودند ولی روادید خروج مهیا نشد و نتوانستند به کربلا بروند و مادرم از خاله کوکبش می گفت که همسر شهید حاج مهدی عراقی بود که مدتی در کرمانشاه بودند و پذیرای زوار کربلا. خلاصه این منطقه چندان با خاطرات من و خانواده ام بیگانه نبود و وقتی آنجا رفتیم خاطرات گذشته ایی از این شهر داشتم، شهرعشاق، شیرین و فرهادِ کوهکن و... و واقعا عشق را در این مناطق به وطن می توان حس کرد و...

از این مباحث حاشیه ایی بگذریم به مساله اصلی بپردازم. که موضوع این نوشته است بحث برادران و خواهران خائن خود، به همان خائنین به وطن که تنها در درد خیانت آنان به وطن می توان گریست، زیرا تنها اشک است که بر این درد التیام می بخشد و هیچ چیز دیگری نمی تواند بر این زخم درونی التیام بخشد، و انسان رنج می کشد که چگونه می شود گروهی از هموطنان ما دسته جمعی تبدیل به ستون پنجم دولت متجاوز بعث صدام جنایتکار تبدیل شوند و این چنین بی مهابا دست به خرابکاری علیه مردم و کشور خود بزنند، و با تمام توان علیه کشور خود و برادران و خواهران و پدران و مادران خود از هر کاری فرو گذار نباشند و با افتخار دست به عملیات علیه مدافعین کشور خود در مقابل دشمن خارجی بزنند و جنگ کنند و بکشند و غارت کنند و جاسوسی کنند و... واقعا انسان در می ماند که چطور راضی به چنین خیانتی شدند و چقدر باید سقوط کرد که به این امر راضی شد.

این است که جنایات صدام برای ما قابل تحمل بود ولی جنایت هموطنان و برادران و خواهران به اصطلاح مجاهد خود را نمی توانستیم تحمل کنیم و آنرا در ذهن خود حل کنیم، سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین که از فرزندان این مرز و بوم تشکیل شده است در اوایل جنگ در اوج خیانت و خود فروشی به عراق رفتند و این دشمن آب و خاک ایران (نه دشمن حکومت) را با تمام توان کمک کردند و در این را از هیچ کاری فرو گذار نشدند.

شناسنامه شهید رضا نادری

بحث بین ما و صدام بحث حکومت نبود، بحث ادعای ارضی دشمن بر خاک پاک ایران بود، برای صدام جنایتکار سرنگونی نظام، حکومت و سرنگونی ج.ا.ایران در اهداف درجه دوم به بعد قرار می گرفت و هدف اول این چنگیز قرن، تسخیر قسمت های از مناطق خاک ایران و الحاق آن به خاک عراق بود و این جانی بین المللی و این حیوان زنجیرگشاده و درنده، به خاک ما چشم طمع داشت و در درجه دوم نیز ماموریت نابودی حکومت تازه تاسیس انقلاب اسلامی را در سر می پروراند و آن هم نیابتی از سوی کشورهای حامی خود همچون اعراب حاشیه خلیج فارس، غرب و شرق.

هدف عمده این جانی به جان ملت ها، تصرف خاک ایران بود و این امر بر کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این یک بحث نسبتا قدیمی بود که در زمان شاه هم مطرح بود و صدام با پاره کردن قرارداد 1975 الجزایر که در این خصوص بین دو کشور توافق شده بود، ریشه دار بودن مشکل خود را با ایران فریاد می زد و آن را به یک جنگ عرب و فارس تبدیل کرده بود و این حیوان وحشی به زعم خود از ضعف ما در خلال لحظات بعد از انقلاب استفاده کرد و به خاک کشورمان با هدف دست یابی به آبراهه اروند رود و.... وارد جنگ شد.

لذا این بر هیچ کسی پوشیده نبوده و نیست. سرنگونی حکومت ج.ا.ایران تنها دستمایه جلب امکانات دیگران و تنها بهانه ای بیش نبود و صدام هدف اصلی خود را کشورگشایی قرار داده بود تا اولا عقده حقارت شکست خفت بار اعراب در مقابل اسراییل را در ذهن اعراب شکست خورده ترمیم کند و ثانیا خود را با این پیروزی در مقابل پارس (و به قول ناحق اعراب عجم ها) جبران کند و خفت شکست در مقابل اسراییل را به زعم خود با پیروزی بر ایران تا حدی جبران کند و خود را با قهرمانان تاریخی به قول خوشان عرب در جنگ های قادسیه که امپراتوری ایران را شکست داده بودند، برابر کند و خلاصه در ذهن این فرزند ناخلف عربِ جاهل جدید که جاهلیت 1400 سال قبل را می خواست در شکل جدید آن زنده کند، افکار مسموم و مخربی بود که این بر هیچ کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این افکار در سخنان صدام موج می زد.

 آری فرزندان همین آب و خاک به رهبری نادان ترین، فاسد ترین، خائن ترین، منحرف ترین، دیکتاتور ترین، جاسوس ترین، پست ترین و... رهبر حرکت های سیاسی معاصر یعنی مسعود رجوی وارد بازی شدند که اولین نتیجه مستقیم آن به تجزیه خاک مقدس ایران (در صورت موفقیت) منجر می شد و حتی من تصور می کنم در صورت پیروزی صدام در این جنگ، همین آقای رجوی و یارانش نیز از دم تیغ صدام به نوعی رد می شدند، زیرا در نزد افکار عربِ جاهل، فارس (غیر عرب) در درجه دوم اهمیت قرار دارد، این دیدگاه را حتی در زمان حضور پیامبر رحمت اسلام (ص) هم می توان دید و سلمان این صحابه صادق و متفکر و پایدار نبی خدا (ص) به علت پارسی بودن مورد بی محبتی (حتی یاران نبی خدا ص) قرار می گرفت؛ این درحالی بود که پیامبر سلمان را از خانواده خود (ص) می دانست و آن همه لیاقت و بزرگی هم برای آنان در مقابل نسب او مهم نبود؛ و تنها قرار داشتن در تیره و نژاد پارسیان برای مجرم بودن سلمان در نزد این جاهلین کافی بود، که این جرم برای امثال او ثابت شده باشد.

آقای رجوی ما کمالی نداشت که با سلمان و امثال او مقایسه شود و البته برعکس در بربریت و جنایت با جاهلان عرب جدید قابل مقایسه بود؛ سلمان مظهر فضایل و رجوری مظهر رذایل بود و... پس من تصور می کنم این کار رجوی و همپالگی هایش خیانت بی جیره و مواجب بود و نهایت مزد خیانت، در صورت پیروزی هم با خیانتی از سوی صدام پاسخ داده می شد، او این خیانتکاران پارسی را از دم تیغ می گذراند. او نشان داد که حتی به اعراب خوزستان که مدعی آنان بود هم رحمی نکرد، و چرا باید به رجوی ها رحم کند؟ این درنده ی جانی حتی به افراد خانواده خود و فرمانده هان نزدیک خود در جنگ هم رحم نکرد چگونه می توان انتظار داشت که در حق نوکرانی که از لحاظ نسل و نسب در جبهه دشمنش قرار دارند، رحم کند.

این عرب جاهلی که اکثر قوانین مدنی و مردانگی اش بر اصل و نسب استوار است به خانواده خود هم رحم نکرد چگونه می توانست حق نوکری رجوی را بدهد، داشتن مرام و رحم و مروت مربوط به انسان های متمدن است و از این جانی نسل جاهلیت جدید چگونه می توانست انتظار مرام و جوانمردی داشت. روند جنایت و نامردی این درنده را می توان در روند رسیدن این جانی بالفطره به قدرت طی سال ها به عینه دید و تا رسیدن این جانی به رهبری عراق، جنایات زیادی کرده بود که شهره بود و این نباید از دید رجوی هم دور بوده باشد ولی به هر حال این چند هزار فرزندان فریب خورده چشم به همه این حقایق بسته و به دست خود وارد دامی شدند که خفت بارترین کار برای ایران و ایرانی بود که در جبهه کسی قرار بگیری که این اهداف را در ذهن خود داشته باشد و این کار رجوی، وی و افرادی مثل او که در زمره خائنین به کشور برای ابد ثبت کرد. در بین این خائنین ابدی روحانیون هم بعضا حضور داشتند، خیانت کار دیگری مثل شیخ علی تهرانی که با رجوی در خیانت برابر بود لجن پراکنی این خبیث از تلویزیون عراق و حرف هایی که او به امام ره و مردم ایران زد که عرق شرم را در مقابل خصم برپیشانی هر ایرانی می نشاند و ما را در مقابل دشمن موقعی که صف به صف ایستاده بودیم شرمنده می کرد. هم اکنون نیز که به شرح این خیانت و شرم بزرگ می نگرم قلبم از درد می فشارد که آخر به چه دین و مسلک و مرامی بود که یک ایرانی مبارز خود را دربست در اختیار دشمن آب و خاک (نه عقیدتی) کشورش قرار دهد. این کار چقدر زمینه سقوط می خواهد که این خیانت با این روشنی محقق شود.

واقعا چه پیش زمینه های باید داشت که انسان دست به چنین خطای بزرگی بزند. به نظر من تنها خدا توان محاسبه این معادله بزرگ و خفت بار همکاری با دشمن را دارد. هر چه می گویم باز توان توصیف این حرکت خیانت بار سازمان مجاهدین خلق ایران را ندارم و کلمه ای ندارم که بکار برم که برازنده کار سازمان منافقین باشد و آنان با این حرکت خود، لعنت ابدی را برای تفکر و تاریخ خود در ذهن هر ایرانی (انقلابی و ضد انقلاب) کاشتند و نام خود را در تاریخ به زشتی به جای گذاشتند به قول مرحوم سید علی ما که با یکی از این ها دوست بود که (بعدها اعدام شد) تعریف می کرد که یک بار به من گفت "باید نام انسان در تاریخ بماند چه امام حسین ع چه یزید فرقی نمی کند، مهم این است که نام انسان در تاریخ بماند" و واقعا نام آنان در تاریخ ایران ماندگار شد، اما به عنوان سمبل خیانت، رذالت، پستی، جنایت، انحراف و صدها صفت زشت دیگر.

بگذریم قصد روده درازی در این راه را نداشتم لیکن آنقدر درد خیانت، جنایت و انحراف این برادران و خواهرانمان بزرگ است که نتوانستم قبل از اعلام خاطراتم توضیحی ندهم و الان هم که می خواهم حتی خاطراتم را شروع کنم باز عقده ای دلم را می فشارد که توان تحمل آن سخت است. ولی می روم سر اصل واقعه ای که با این قوم منحرف، خود مستقیم داشتم، زیرا در زمان انقلاب آنقدر کوچک بودم که حضور آنان را در آن موقع درک نکرده ام ولی حضور شان را در صحنه جنگ یک بار اینچنین درک کردم، و رنجی درونی از خیانت، جنایت و انحراف را تا ابد بر سینه من نهادند، کاش مستقیم همین را هم نمی دیدم و شرمندگی ایران و ایرانیت را در مقابل دشمنان این آب و خاک را تا ابد خود به پوست و خون نمی چشیدم.

فیلم هایی از جنایات آنان در حمله به مواضع ارتش ج.ا.ایران در تلویزیون دیده بودم که چطور با افتخار، خیانت کشتار مدافعین خاک کشور را جشن گرفته بودند، و انسان از پستی این افراد در تحیّر فرو می رفت که چطور برادران ایرانی خود را بشکند و یا به اسارت برده و تحویل دشمن دهند و یا این که در جبهه ای قرار گیرند که جانی ترین ها رهبری آن را بر عهده دارد و....

مقر باختران تیپ 12 قایم عج، ساعت حدود یک و نیم شب بود، که ناگهان کسی وارد چادر شد همه در خواب بودیم، یک به یک بیدارمان کرد و گفت سریع به چادر تسلیحات برویم و مسلح شویم، ولی اینجا ده ها کیلومتر از محل درگیری و جنگ دور بود و نزدیکترین خطوط تماس با دشمن در بیش از 150 کیلومتر دور تر از ما قرار داشت. علی ایحال در حالت رخوت و خستگی ناشی از خواب زدگی بودم که با هل دادن، به تعجیل تشویق شدم، بچه ها هم مثل من تعجیلی نداشتند و این بیدار باش را در راستای مطلب دیگری تصور می کردند. با خود گفتم رزم شبانه ای، تمرین جنگی و... در کار است، این موارد در مواقع آموزش به وفور وجود داشت، و در مناطق جنگی هنگام حضور در مقرهای اصلی در پشت جبهه هر از چندگاهی برای تمرین و خارج شدن از روحیه غیر جنگی اتفاق می افتاد، و طبیعی هم بود، باید رزمندگان را در حالت جنگی نگه میداشتند، زیرا حضور مناطقی مثل مقر تنگه چهار زبر کم کم در طولانی مدت، آدم را از خط مقدم و عملیات و حال و هوای نبرد خارج می کرد و رخوت آور بود.

 من هم تنها این حرکت را در همین راستا تلقی می کردم، در صف ایستاده و خواب آلود، منتظر تحویل سلاح بودم، زمزه ای وجود نداشت، همه هاج و واج منتظر تحویل گرفتن سلاح بودند، نوبت به من هم رسید و اسلحه کلاشینکف تاشو به همراه یک سینه بند با سه خشاب و دو نارنجک که کل تجهیز سازمانی ما در واحد اطلاعات و عملیات بود را تحویل گرفتم و برای خلاص شدن از سینه بند، آنرا در محل استقرارش روی سینه خود بستم و کلاشینکف را به دوش انداختم و به جمعی که تشویق به صف شدن می شدیم، پیوستم هنوز خواب بر من غلبه داشت و خوابم هم نپریده بود و اگر به محل خوابم بر می گشتم، می توانستم به راحتی خواب خود را ادامه دهم و تا صبح بخوابم، ولی مدتی طول نکشید که همه مسلح شدیم در جمع ما شهید رضا قنبری ، شهید رضا نادری و... همه حضور داشتند.

صحبت مختصری بعد از شکل گیری صف حدود 15 الی 20 نفره از سوی فرمانده واحد انجام گرفت که نشان از تعجیل داشت و اینکه فرصتی برای توضیح بیشتر نیست و باید حرکت کنیم و آن اینکه از اسلام آباد تماس گرفته اند که دشمن تا اسلام آباد غرب آمده و اکنون به سمت باختران در حرکت هست، این مسایل که گفته شد، کم کم خواب تا حدی از سر ما پرید، ولی چه کسی می توانست باور کند که دشمن تا این حد جلو آمده باشد، برای من که این مسیر را از دزلی تا باختران آمده بودم، اصلا باور کردنی نبود، این مسیر دور و درازی بود که به این راحتی ارتشی نمی توانست طی کند، چه رسد به عراقی ها،

در همین افکار و سبک و سنگین کردن مسیر بودم که فرمانده واحد شروع به چینش چند نفر کرد که یکی از آنها من بودم و گفتند که فورا سوار شویم، من بودم دو سه نفر دیگر و حاجی سعادت (معاون واحد اطلاعات عملیات) و ما با یک بیسیم حرکت کردیم، و بقیه آماده در مقر ماندند، ابتدا به دفتر فرمانده تیپ رفتیم و فرمانده واحد و حاجی سعادت وارد سنگر فرماندهی شدند، و ما عقب تویوتا وانت استقرار داشتیم و پیاده هم نشدیم، در این بین با خود در فکر بودم، تنها فکری که به ذهنم می خورد این بود که این یک رزم شبانه در حد و اندازه تمام تیپ است و آنها برای این که آن را جدی تلقی کنیم آنرا بدین صورت بیان می کنند و به همین دلیل آنرا به یکباره و... ناگهانی برای ما مطرح کرده اند، چون انتظار داشتند که ما آنرا جدی نگیریم، این نام را روی آن گذاشته اند و خوب نقش جدی بودن را خود رعایت می کنند، رزم های شبانه برای گردان ها بود و برای واحد ما این چنین کارهای رسم نبود و ما خود حرکت های شبانه خاص خود را برای شناسایی مناطق دشمن داشتیم و آموزش های حرکت در شب و جهت شناسی داشتیم و رعایت موارد آن با آنچه در رزم های شبانه و شلوغی های آن ارایه می شد و حالت تهاجم داشت، متفاوت بود. علیرغم شلوغی و بگیر و ببند های رزم های شبانه حرکات ما در شب بی صدا و .... بدون ایجاد حساسیت و بجای گذاشتن ردی باید شناسایی شبانه خود را انجام می دادیم، لذا این برای من غریب بود که این رزم شبانه ایی برای ما باشد.

 با خود فکر می کردم که شاید آنان یک رزم شبانه برای کل تیپ برنامه ریزی کرده اند و برای این که ما هم در آن نماینده ای داشته باشیم و در جمع آنان جای ما خالی نباشد، ما را هم در این برنامه شامل کرده اند؛ خلاصه غرق این افکار بودم که حاجی سیادت از دفتر فرماندهی خارج شد و سوار تویوتا شد و سمت جاده اصلی باختران اسلام آباد حرکت کردیم در راه هم ایستاده بر پشت تویوتا در همین افکار بودم که نزدیکی های تنگه چهار زبر تعدادی نور منور (خمپاره هایی که در هوا شلیک می شود و شب را روشن می کند) را دیدم؛ حدسم برای مانور بیشتر شد، زیرا شب عملیات دشمن آنقدر گلوله منور میزدند، که صحنه نبرد را مثل روز روشن می کرد و ماهم برای صحنه سازی شب عملیات به این کار نیاز داشتیم مطمین شدم که این مانور شبانه ایی بیش نیست، ولی چرا خارج از مقر تیپ باید این مانور برگزار می شود.

این ها افکاری بود که در ذهن خود مرور می کردم و برای وضعیت موجود خود، سناریو می ساختم، که  نفهمیدم چطور از مقر خارج شده و خود را به جاده اصلی رسانده و به بالای تنگه چهار زبر رسیدیم، با دیدن دشت بعد از تنگه که این جریانات در آن در حال وقوع بود، سناریوهایم بهم ریخت، تیرهای رسام که نورانی بود در سطح جاده نواخته و شلیک می شد، تیراندازی ها در دشت ادامه داشت گلوله های منور هم شلیک می شد، با خود گفتم که این یک مانور بین ما و لشکر سید الشهدا است، که سمت دیگر تنگه چهارزبر مقر داشتند، اگرچه این امر خیلی به ندرت اتفاق می افتاد، که تیپ و لشکر ها به صورت مشترک مانور رزمی داشته باشند؛ و اصلا این اتفاق نیفتاده بود و سابقه ای از این جریان تا به حال نداشتیم ولی باز در ذهن خود چنین امکانی را می ساختم و ترسیم می کردم،

تنگه چهارزبر

لشکر سید الشهدا به  نظرم از بچه های تهران بودند، که در آستانه تنگه و درست در این طرف تنگه در دامنه کوه مقر داشتند و ما در دره ای در آن طرف گردنه بودیم، بالای گردنه چهارزبر ماشین ما را متوقف کردند، و ماشین به مقر برگشت و من و جاجی سیادت و یک بیسم چی و دو نفر دیگر ماندیم، پیاده به سمت پایین گردنه حرکت کردیم، فاصله ای حدود 300 تا 400 متر بود در این بین به فردی برخوردیم که مدعی بود جمعی کمیته انقلاب اسلامی شهر باختران است، مسلح بود، ولی با لباس شخصی، از وی کارت شناسایی خواستم که وی کارت عضویت خود در کمیته را نشان داد، و رفع مشکوکیت شد ما به طرف پایین دره ادامه حرکت دادیم، و تند از وی گذشتیم وی جوانی حدود 27 - 28 ساله بود، اسم مبارکش را یادم نیست، ولی تا حدودی رفع مظنونیت از وی شد و به راه خود ادامه دادیم. در پایین تنگه زمین های کشاورزی و گندم زارها شروع شد، بلافاصله بعد از تنگه در سمت چپ انبارهای نفت قرار داشت از آنها گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم بعضی مواقع در یک دو کیلومتر جلوتر تیراندازی می شد روی جاده را می زندن و ما ناچار از کنار جاده و گودی حاشیه جاده استفاده می کردیم، به حالت نشست و برخاست و بشین و حرکت کن، به حرکت خود ادامه دادیم، یک کیلومتر که جلو رفتیم به چند تن از بچه ها رسیدیم که در کنار جاده موضع گرفته بودند، کار داشت جدی می شد، انگار واقعا درگیری است، و شرایط کم کم داشت فضای جدی بخود می گرفت، و درگیری جدی تر شده است.

 این افراد که موضع گرفته بودند چند تن از رزمندگان لشکر سید الشهدا بودند که قبل از ما به منطقه آمده و جلوی پیشروی دشمن را گرفته بودند و تعدادی شهید و مجروح شده بودند، و تعدادی هم آنها باقی مانده بودند که ما با آنان صحبت کردیم، گفتند که مهمات شان تمام شده است و از ما سوال می کردند، چه باید کنند، به آنان گفتیم که با توجه به این امر دیگر ماندن شان صلاح نیست به سمت تنگه حرکت کنند، اینجا بود که آقای سیادت صلاح ندانست که ما چند نفری به راه خود ادامه دهیم و دو تا از بچه ها را که تیم ما را تشکیل می دادند را مرخص کرد تا ما را ترک و به سمت تنگه بازگردند و من و آقای سیادت راه خود را به سمت دشمن ادامه دادیم و به سمت روستای حسن آباد ادامه مسیر دادیم. نزدیکی های روستا ستون دشمن را دیدیم که از گردنه قبل از روستا به سمت اسلام آباد سرازیر و نزدیک روستا از سمت غرب متوقف شده اند و گاهی هم تیراندازیم می کند تعدادی از افراد که در کنار جاده مجروح شده بودند کمک می خواستند، ولی بدبختانه کمکی به آنان ممکن نبود، هم به لحاظ موقعیت و وضعیت و هم به این لحاظ که به واسطه اهمیت کار اطلاعات و عملیات در جنگ ما را طوری آموزش داده بودند که به هیچ چیز غیر از انجام ماموریت هدایت یگان ها فکر نکنیم و تنها به این فکر کنیم که کار هدایتی خود را به نحو احسن انجام دهیم، و حتی به درگیر شدن با دشمن هم فکر نمی کردیم و اسلحه ما فقط جنبه دفاعی داشت و در عملیات ها هم کمتر درگیر می شدیم، و برای حفظ نیرو با شروع عملیات ها کار ما تمام می شد و بر می گشتیم، و موظف به برگشت هم بودیم و کار ما قبل از عملیات ها شروع می شد و تا شروع درگیری ادامه داشت و خاتمه می یافت و مسول تیم موظف بود همه افراد تیم هدایتی خود را بعد از کار جمع کرده برگرداند. یعنی وقتی یک تیم اطلاعات عملیات، گردان را به نزدیکی محل درگیری می رساند و اولین برخورد با دشمن شروع می شد کارش تمام می شد و مسول تیم بچه ها را جمع کرده و به جای امنی برده یا بر می گشت البته اغلب دلمان نمی آمد برگردیم و می ماندیم تا نتیجه کار را ببینیم، ولی مسول تیم دست بردار نبود و مرتب اصرار به بازگشت داشت، لذا به انجام ماموریت های جنبی کمتر می پرداختیم، و البته مجالی هم برای انجام کاری توسط ما نبود.

لذا در این جا هم فقط به مجروحین گفتیم که اگر می توانند به عقب برگردند و خود را نجات دهند. البته انسان شرمنده آنان می شد که کاری نمی تواند برای شان انجام دهد ولی چاره دیگری هم نبود، و باید آنان را با دردهای شان رها کرد و گذشت، و به ماموریت خود می رسیدیم به راه خود ادامه می دادیم، اکنون به نزدیکی های ستون دشمن رسیدیم و دیگر راهی برای ادامه نبود، حاجی سعادت گفت که دیگر نه می شود و نه لازم است که جلو برویم، و برگشتیم در راه برگشت بودیم که منافقین روی جاده شلیک می کردند از طرف ما شلیکی به طرف آنان نبود و مقاومتی در مقابل آنان نمی شد، زیر همانطور که گفتم در واقع تیری از سوی ما وجود نداشت، که شلیک شود با این شرایط دشمن هم شروع به پیشروی کرده بود، ساعت ها حدود بین سه و نیم و تا چهار نیم شب بود و ستون دشمن بعد از اطمینان از عدم وجود نیروی دیگری برای مقابله با خود، به سمت تنگه چهارزبر حرکت آهسته خود را آغاز کرده بود آنان برخی از اتومبیل های منهدم شده خود را از سر ستون خود کنار زده بودند و در عین بی اعتماد به جلوی خود، ولی بسیار آهسته می آمدند ما هم به سرعت در حال عقب نشینی بودم و راهی که با نشست و برخاست آمده بودیم اکنون مجبور بودیم با سرعت باز گردیم.

در بین راه گذاشتن مجروحین آزارمان می داد، ولی چاره ای جز این نبود و حتی اگر می خواستیم هم نه در توان ما بود و نه مجالی برای این کار بود، و باید فقط می رفتیم و آن دوستان تهرانی را که مجروح بودند، را با شرمندگی تمام گذاشته و باز می گشتیم، در حالی که ناله آنان را می شنیدیم و چقدر سخت بود. ولی در جنگ بارها کارهای را مجبور به انجامش می شدیم که در شرایط عادی انجام آن ممکن نبود، که به خود اجازه انجام آن بدهیم. در حال دویدن بودیم که به دوستان تهرانی که گفته بودیم برگردند رسیدیم ستون منافقین هم با فاصله ای نسبتا نزدیک به دنبال ما می آمد ولی آهسته و با احتیاط  توام با ترس، در حالی که کسی به سمت آنان تیراندازی نمی کرد، ولی خاطره مقابله اولیه بچه های لشکر سید الشهدا با آنان، ضربه شستی به منافقین نشان داده بود که آنان را به احتیاط کامل در حرکت وا داشته بود.

کم کم به انبار نفت در دهانه تنگه چهار زبر قبل از آن رسیدیم، از این جا دوستان تهرانی ما هم با ما همراه بودند. دیگر ادامه مسیر در آن طرف راست جاده برای ما ممکن نبود و وضعیت طوری بود که ستون به ما خیلی نزدیک شده بود و جایی برای مخفی شدن نبود زیرا شیب گردنه آغاز شده بود و در سینه کش آن کاملا در دیدرس آنان قرار گرفته بودیم، و این طرف جاده شیب ما را در دید دشمن قرار داده بود، و به سربالایی به سمت بالای گردنه رسیده بودیم و شیب گردنه امکان حرکت مخفیانه را نمی داد، و فرار از جلوی ستون اتومبیل های در حال حرکت دشمن در سر بالایی گردنه هم ممکن به نظر نمی رسید، زیرا ستون برادران و خواهران خائن ما هم به ما بسیار نزدیک شده بودند، چاره ای نبود که به سمت دیگر جاده حرکت کنیم و در یک حرکت سریع خود را به سمت انبار نفت رساندیم تا از ساختمان انبار نفت برای دور شدن از چشم آنان استفاده کنیم، لذا به این طرف جاده آمدیم، دورتا دور این انبارنفت را دیوار بلوکی کشیده شده بود دیوار پشتی این انبار نفت رسیدیم یک خرمن کوچک گندم های درو شده بود، و یک گوساله که به ریسمانی درپشت دیوار بسته شده بود، با رسیدن ما به پشت ساختمان ستون منافقین از مقابل ساختمان انبار نفت گذشت و دیگر چاره ای جز ماندن و مخفی شدن نبود، بچه های رزمنده لشکر سید الشهدا به داخل خرمن گندم خزیدند و من و حاجی سیادت به داخل گندم زار خزیدیم و سینه خیز سعی کردیم از ساختمان دور شویم.

محل اختفای ما بعد از گذشتن ستون دشمن از ما

 

بیست یا سی متر و شاید 50 متر از آنجا دور شده بودیم که صدای دوستان تهرانی خود را شنیدیم که منافقین آنان را از خرمن بیرون کشیده و به شهادت رساندند صدای ناله آنان می آمد و صدای برادران و خواهران منافق که با نام های بیژن، بابک و.... همدیگر را صدا میزدند. با این حادثه متوجه شدیم که آنان تغییر مسیر ما از آنطرف جاده به این طرف را دیده و تحت نظر داشته اند و به دنبال ما برای شکارمان آمده بودند، و بعد از گذشتن از ساختمان انبار نفت ستون را متوقف و به سراغ ما آمدند و این جنایت را آفریدند. تا به حالت سینه خیز می رفتیم از این زمان به بعد به حالت روی پشت خوابیدم من و حاجی سیادت تنها بودیم. تنها من یک کلاشینکف و دو نارنجک داشتم، و حاجی سیادت دست خالی بود. یک نارنجک به حاجی سیادت دادم و خودم اسلحه را مسلح کرده به پشت برگشتم و آماده بودم که با آمدن منافقین از خود دفاع کنیم. دو حالت برای ما متصور بود اول این که آنان به حالت دشتِ بان به داخل گندم زار بیایند و ما را بگیرند، و یا این که گندم زار  را به رگبار ببندند لیکن انتظار من برای آمدن آنان طولانی شد و متوجه شدم که آنان متوجه حرکت ما به داخل گندم زار نشده اند و به شهادت آن دوستانمان راضی شده و به ستون خود روی جاده بازگشته بودند.

 ساعت حدود نزدیکی های پنح صبح بود شاید. هوا بسیار سرد بود و ما در پایین تنگه چهارزبر در محاصره منافقین گرفتار آمده بودیم و نتوانستیم مشاهدات خود را به فرماندهی منتقل کنیم، ستون آنان روی جاده از ما گذشته بودآ حاجی سیادت از ناحیه دست جانباز جنگی بود و می گفت محل مجروحیتش، توان تحمل سرما را ندارد و می گفت که دستش از ناحیه زخم خود دارد از درد می ترکد، محل مجروحیت خیلی حساس شده بود و سرما بسیار آزارش می داد و از من چاره ای را می پرسید، ناگهان فکری به خاطرم رسید دست کردم همانطور که دراز کشیده بودم زیرپوشم را به تنم پاره کرده و بیرون کشیدم و به حاجی سیادت دادم و گفتم به دور دست خود بپیچد،  که او هم همین کار را کرد و گفت دردش آرام گرفته است.

در همین حال و هوا بودیم که داشت هوا روشن می شد و وقت نماز داشت می گذشت تیمم کردیم و نماز را همانطور دراز کشیده بودیم به نوبت خواندیم. شلیک ها از ناحیه بالای تنگه منافقین را متوقف کرده بود و آنان توان جلو رفتن را نداشتند و ستون در نزدیکی ما متوقف شده بود صدای آنها که داد و فریاد می کردند و دستور می دادند و یا با بیسیم صحبت می کردند را می توانستیم بشنویم آنان بسیار به ما نزدیک بودند، شاید صد متری ما، گندم زارهای مردم روستای حسن آباد مامن ما شده بود و در آن کاملا استتار کرده بودیم،  نه قدرت جلو رفتن و نه قدرت بیرون آمدن داشتیم، ساعتی که گذشت، درگیری بالا گرفت ظاهرا بچه های ما خود را به بالای گردنه چهار زبر رسانده بودند و جاده را برای حرکت و پیشروی ستون نفاق بسته بودند، جنگ سختی درگرفت تا این کار محقق شود و ما شاهد آن بودیم و در کنار ستون این کور دلان شاهد این ماجرا با گوش های خود بودیم و از این ساختمان انبار نفت انان 50 متر هم بیشتر نتوانسته بودند پیش روی کنند زیرا در طول این مدت بچه های تیب 12 قایم و لشکر سید الشهدا گردنه را بسته بودند و همین آخرین پیشروی آنان شد و از این جا شکست آنان آغاز شده بود.

ساعت حدود شش صبح بود که منافقین کمی عقب نشینی کردند و ما از گندم زار بیرون آمدیم و از شرایط بهم ریختگی درگیری استفاده کرده و به سمت تنگه حرکت کردیم. اما حالا یک مشکل وجود داشت که از دو طرف ما را بزنند، اول از سوی منافقین که در دشت بودند و دوم از سوی بچه های خودمان که در بالای تنگه حضور داشتند که ما را به جای منافقین به رگبار ببندند. ولی چاره ای نبود و باید از فرصت به وجود آمده استفاده می کردیم و صحنه را خالی می کردیم زیرا هوا کاملا روشن شده بود و طی یکی دو روز آینده این صحنه نبردی سخت بود که باعث می شد منافقین از ستون خارج و از ماشین ها پیاده شده و به سمت ما بیایند لذا به حاجی گفتم زیرپوش مرا از دور دستش باز کند و تکان دهد و با توکل به خدا به سمت بالای گردنه حرکت کردیم و خوشبختانه از دو طرف به ما حمله ای نشد و خود را بالای دره رساندیم. بالای گردنه بچه ها آرایش نظامی گرفته بودند و تعدادی از اتومبیل های منافقین که قصد گذشتن از گردنه را داشتند منهدم و سرنشین های آن ها را کشته بودند، هنگام بازگشت به جسد پاک فردی برخوردم که دیشب کارت شناسایی او را چک کرده بودم و در مقابله با منافقین به شهادت رسیده بود، روحش شاد باد وی از بچه های کمیته انقلاب اسلامی باختران بود که برای دفاع از شهر به محض شنیدن خبر حمله مذکور خود را شبانه به هر وسیله ممکن به گردنه رسانده بود، او واقعا لایق شهادت بود و به شهادت هم رسید، اما نگذاشت باختران به دست منافقین بیفتد. بالای گردنه که رسیدیم تازه یک کامیون گلوله آر.پی.جی هفت آورده و روی گردنه کمپرس کرده بود و به برکت همین آر.پی.چی ها بود که ستون منافقین متوقف شده بود بچه ها در دامنه های گردنه موضع گرفته و از موضع خود دفاع کرده بودند.

کار جنگی که ما دیشب انجام ندادیم در این بگیر بگیر دیشب، تعدادی از بچه های اطلاعات عملیات کرده بودند و از جمله شهدای دیشب تعدادی هم از ما شهید شدند از جمله رضا قنبری و رضا نادری بودند که مردانه از گردنه دفاع کرده و البته شهید شدند ولی شکست منافقین از همین توقف هم شروع شد آنان اگر از این گردنه می گذشتند دیگر امیدی به نگهداشتن آنان تا شهر باختران نبود، و شاید شهر باختران هم سقوط می کرد. دو روز منافقین در این دشت متوقف شدند و کشته های زیادی دادند. عقب نشینی که کردند کار تعقیب آنان آغاز شد و بچه ها به دنبال آنان به راه افتادند، اتومبیل های باقی مانده از آنان بسیار نو و صفر کیلومتر بود و فقط از مقرهای آنان در عراق تا اینجا آمده بودند و چه خفت بار ننگی را بر پیشانی خود نهادند، و خود را به عنوان خاین ابدی در تاریخ کشور ثبت کردند، بالاخره هم از کشور فرار کردند.

اتومبیل ها و اجساد منافقین

 

تا چند وقت تعدادی از آنان توسط مردم دستگیر شده و به دادگاه تحویل شدند، و سه نفر از آنان را به محوطه تیپ آوردند و اعدام شان کردند، کسانی که بهترین سرداران طول جنگ که تا به حال زنده مانده بودند را شهید کردند. شهید رضا قنبری که سال ها با دشمن بعثی جنگ کرده بود و تا به حال و تا آخر جنگ زنده بود، و سرداری شده بود را به شهادت رساندند، رضا نادری عارفی بزرگ بود، جوانی پاک و جنگجو که صدام نتوانسته بود او را از پای در آورد اما اینجا قربانگاه او شد و در آخرین روزهای جنگ از دست رفت و.... یاد و خاطره شهدای عملیات مرصاد زنده و روحشان با ارواح شهدای جنگ های امام علی ع با منافقین زمانش محشور باد. دهلی نو 13 می 2009

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:51 شماره پست: 42

 آری منافقین که دیروز (3/5/1367) با کمک ارتش عراق از طریق سرپل ذهاب و قصر شیرین وارد خاک کشورمان شده بودند بعد از تسخیر شهرهای کرند غرب و اسلام آباد غرب اکنون پشت تنگه چهارزبر گیر کرده بودند این در حالی بود که طبق برنامه آنان قصد داشتند که با ورود به باختران (کرمانشاه) دولت خود را اعلام نمایند در این مسیر علاوه بر خطوط اول که با کمک نیروهای ارتش صدام شکستند و گذشتند، این گیر و مانع اولی بود که آنان برخورد می کردند، آنان در کرند و اسلام آباد هم با مقاومت های بی برنامه مردمی و نیروهای ارتش ج.ا.ایران در مسیر خود برخورد کردند، لیکن در برنامه آنان خللی وارد نکرد و طبق برنامه از پیش تعیین شده آمدند، توقفی که برنامه های آنان را بهم ریخت، در دو مرحله بود یکی  قبل از روستای حسن آباد (20 کیلومتری اسلام آباد غرب از سمت باختران) و یکی قبل از تنگه چهار زبر که حدود چند صد متری روستای مذکور قرار داشت. شب هنگام (که توضیح دادم) قبل از روستای حسن آباد و صبح روز چهارم مرداد1367 قبل از تنگه چهار زبر، شهادت و مردانگی رزمندگان لشکر سید الشهدا قبل از حسن آباد اگر چه با شهادت آنان همراه بود، ولی مقاومت آنان به علت عدم پشتیبانی، با شکست مواجه شد و سر انجام ستون خائنین به کشور، به راه خود ادامه داده و به سمت تنگه چهار زبر حرکت کردند، لیکن کاری که آنان انجام دادند باعث شد که در حرکت ستون منافقین به تاخیر افتد و باعث شود تا بقیه رزمندگان برسند و تنگه چهارزبر را ببندند و به این ترتیب خون شهدای دشت حسن آباد به بار نشست و چند ساعت بعد ستون منافقین (عاملین صدام) در تنگه چهار زبر متوقف شد.

از این خون هایی که هنوز خشک نشده بود و گرم بود مناقین زیاد نتوانستند بگذرند و به زودی خون این مظلومین پاگیر خائنین شد. شهدای دشت حسن آباد در حالی که تا آخرین گلوله ایستادند و در حالی که چیزی بیشتر از کلاشینکف و آر.پی.جی نداشتند، در مقابل منافقین ایستادند. برادران و خواهران خائن ما در مقابل مجهز به اتومبیل هایی بودند که روی آن تیربارهای ضد هوایی و هلی کوپتر نصب شده بود آنان مجهز به تانک و نفربرهایی بودند که می توانستند سریع حرکت کنند و مقاومت در مقابل این ستون مجهز با افرادی که سالها آموزش دیده بودند، کار اسانی نبود.

سلاح های نو، نفربرهای تانک گونه برزیلی چرخدار که می توانست با 120 کیلومتر حرکت کنند، کامیونت های نفربر با نام "هینو" که بسیار نو و صفر کیلومتر و جدید بودند؛ و گفته می شد که شیوخ عرب خلیج فارس به آنها هدیه داده بودند و وانت های تویوتا جنگی نو که مجهز به تیربار های سنگین و نیمه سنگین بودند. ستون این خود فروختگان شامل حدود 1000 خودرو از این دست بود. اگرچه منافقین خود را در این عملیات موفق اعلام کردند، لیکن به اعتراف دوست و دشمن آنان شکست سختی خوردند. زیرا آمده بودند تا خود را به تهران برسانند و در حالت ضعفی که بر ج.ا.ایران احساس می کردند کار را یکسره کنند اما با جا گذاشتن کشته های زیاد و انهدام توان نظامی و نفرات، با ذلت به دامن دشمن ایران زمین بازگشتند، تا خفت این خیانت تا ابد بر پیشانی آنان بیش از پیش بمانند و منتظر باشند در ۀینده دشمن دیگری از دشمنان این آب و خاک از آنان همچون ابزاری در موقعیتی دیگر علیه کشور استفاده کند، و البته کسی که در خیانت و گناهی وارد شد، آنقدر فرو می رود که خدا می داند و ظاهرا منافقین هم باید در این منجلاب حالا حالاها فرو بروند و دست خودشان نیست که نجات یابند، زیرا بازیگران صحنه سیاست بین الملل به افرادی مثل آنان برای کسب منافع خود نیاز دارند.

 رزمندگان در حال مبارزه و این جسد یکی از اعضای گروهک مجاهدین خلق

 

منافقین خطوط نظامی ایران را با کمک عراقی ها شکستند و بدون مقاومت قابل توجهی تا نزدیکی باختران آمده بودند و امید به ادامه حرکت برنامه ریزی شده خود داشتند. آنان از "تنگه پاتاق" تا "تنگه چهار زبر" را با سرعت طی کرده بودند و طبق برنامه خود، قرار بعدی آنان باختران بود. رادیو منافق با پیام های خود به مردم باختران به آنان توصیه می کرد که به ارتش به قول خودشان آزادیبخش آنان بپیوندند؛ در حالی این ارتش اسارت بخش ملت ایران به دست صدام جنایتکار، نمی دانست که مردم باختران با انان در تنگه چهار زبر چه خواهند کرد. نمونه ای از این مردم را می توان همان نیرویی از بچه های کمیته انقلاب اسلامی باختران نام برد که داستانش را گفتم (روحش شاد و با مبارزان صدر اسلام محشور باد).

پذیرش قطعنامه 598 توسط امام خمینی (ره) در تاریخ 27/4/1367 چیزی بود که دشمن (غرب، صدام، منافقین و اعراب هم پیمان صدام) انتظار آن را نداشت لیکن پذیرش آن توسط امام (ره)، آنان را ناگهان در یک خلا قرار داد و رشته کار را از دست شان خارج کرد، در این زمان که تابستان بود و فصل کار و معمولا جبهه ها خالی از بسیجیان مدافع میهن بود، و تهاجم سنگین عراق به جبهه های جنوب (استان خوزستان) باعث توجه بیش از پیش رزمندگان باقی مانده در جبهه ها به این خطه شده بود، که ناگهان در حالی که بخش عمده ای از توان نظامی کشور در جبهه های جنوب مشغول دفع تهاجم دشمن بعثی بودند، منافقین تهاجم خود را از غرب کشور آغاز کردند به همین دلیل عملا در برابر حرکت ستون های منافقین مقاومت قابل توجه وجود نداشت و بهترین کار در این زمان برای کسی که مورد حمله قرار گرفته به کمین نشستن در مقابل متجاوز است و این کاری است که در مقابل منافقین انتخاب شد و  موضع انتخاب شده برای این منظور تنگه چهار زبر بود زیرا در این مکان که یک لشکر و یک تیپ مستقل در نزدیکی ان مقر داشتند و همچنین این تنگه در نزدیکی های شهر باختران بود و نیروهای شهری آن می توانستند کمک کنند و همچنین پایگاه هوانیروز باختران نیز کمک اساسی می توانست کند لذا نيروهاي کشور در این جا برتری نسبی داشت و به کمین آنان نشستند و با خاکریز و یک خط دفاعی سریع و نسبتا مستحکم طبیعی در انتظار خائنین نشستند که "مرصاد" (کمین گاه) اینجا اتفاق افتاد و تحقق یافت آنهم با رمز مبارک یا علی ابن ابیطالب (ع) و عملیات "فروغ جاویدان" (نامی که منافقین برای عملیات خود انتخاب کردند) به بی فروغ ترین علمیات خائنان به کشور تبدیل کردند، آنان اکنون در لجنی گرفتار شدند که بوی خیانت آنان را در سراسر کشور گستراند و تاریخ کشور را با لکه ننگ آنان رقم زد و مردم را به حرکت آورد تا به دفع این تجاوز نیابتی خائنین به کشور اقدام کنند و حدود 250 تن از آنان توسط مردم دستگیر و تحویل رزمندگان شدند، ولی سران خائنین با هلی کوپترهای عراقی فرار کردند تا باز مجالی یابند و بعنوان دست نشانده صدام جنایتکار آماده شوند تا ماموریتی جنایتبار  دیگر انجام دهند. عملیات مرصاد سه روز طول کشید روز اول عملیات به سد کردن هجوم آنان در تنگه چهار زبر گذشت، و عملیات آنان متوقف شد در روز دوم حرکت نیروی های خودی به صورت زمینی و تعقیب منافقین آغاز شد که با پشتیبانی نیروی هوایی و هوانیروز همراه بود و در روز سوم نیروی حمله کننده منافقین به کلی منهدم شد.

فرماندهی این عملیات بر عهده سرلشکر علی صیاد شیرازی بود که او نیز به خیل شهدا در سال های بعد پیوست و با عملیات این خائنین به طور ناجوانمردانه ای در تهران ترور شد و شهید گردید. در روز اول که ستون منافقین را در دشت حسن آباد نگاه می کردیم جای یک چیز را به خوبی می دیدیم، و آن حمله هوایی به آنان بود لیکن بعد ها مطلع شدیم که پایگاه هوایی نوژه همدان قبلا بمباران شده بود و لذا امکان پشتیبانی هوایی از رزمندگان اسلام در تنگه چهار زبر میسر نشد و عملیات آنان تا بازسازی نیروی هوایی به روز دوم موکول شد. منافقين در تحلیل های خود که در پي چند عملیات موفق نیروهای ارتش عراق و عقب نشيني رزمندگان، صورت گرفت تصور کرده بودند که پذيرش قطعنامه 598 ناشي از جدايي ملت و نظام است و لذا به خيال خود فرصت را غنيمت شمرده و سعي در رسيدن به اهداف پليد خود نمودند. آنان با جمع آوري ديگر ضد انقلابيون از کشورهاي مختلف اروپايي، نيرويي به استعداد تقريبي شش الی هفت هزار نفر تدارک دیدند و با تسلیح آنان به آخرین سازمان رزم روز این عملیات را سریعا تدارک دیدند، ولی در مقابل ملت ایران نیز پس از اطلاع از تجاوز منافقين به کشور به خود آمده و به جبهه هاي جنگ شتافتند و دشمن دچار شکست سخت و سنگيني شد. گفته می شود بيش از 120 دستگاه تانک، 400 دستگاه نفربر 90 قبضه خمپاره انداز 80 ميلي متري، 150 قبضه خمپاره انداز 60 ميلي متري و 30 قبضه توپ 106 ميلي متري آنان در این عملیات منهدم شد. علاوه بر آن ده ها دستگاه تانک، نفربر، خودرو و نيز صدها قبضه سلاح سبک و نيز مقاديري تجهيزات پيشرفته الکتريکي و مخابراتي به غنيمت نيروهاي اسلامي درآمد.

در اين عمليات بین 2تا 3 هزار نفر از منافقان کشته و زخمي شدند. اینان کسانی هستند که از درد خیانتشان باید تنها گریست، باید در حق برادران و خواهرانی که کور شدن عقل، آنان را به خیانتی بزرگ در حق کشورشان مجبور کرد و پیشبرد گریست، آنان که از فرزندان این آب و خاک بودند و در سخت ترین لحظه های تاریخ این کشور در کنار خطرناک ترین دشمن این آب و خاک قرار گرفتند و و از هیچ کاری رویگردان نشدند و دست به کارهایی زدند که داغ ننگ آن پاک نشدنی است،

آنان خون هایی از مدافعین مرز ها و مرزداران ریختند که کسی نمی تواند لحظه بر صحت عمل رزمندگان از هر قشری هیچ گونه خدشه ای در این راه وارد کند و دفاع از خاک کشور در هیچ دین و مسلک و رویکرد سیاسی نمی تواند محکوم باشد و خیانت به خاک کشور و تمامیت ارضی کشور از هیچ کسی به هر بهانه ای پذیرفته نیست. منافقین در این عملیات حدود 30 تیپ رزمی را جهت تجاوز نیابتی خود به خاک کشور تدارک دیده بودند که هر تیپ آنان را 170 نفر نیروی رزمی (20 زن و 150 مرد) تشکیل می داد که به همراه نیروهای پشتیبانی به 280 نفر می رسید و دارای دو گردان پیاده، یک گردان تانک، یک گردان ادوات و یک گردان ارکان و پشتیبانی رزم بود. تعداد کل نیروی جنگی آنان حدود 5200 نفر و نیروی در صحنه منافقین به حدود 7000 نفر می رسید. تجهیزات منافقین نیز عبارت بود از‌ 120 تانک سبک کاسکا و پل برزیلی، 40 نفربر PMP، 30 توپ 122 میلی‌متری، حدود 240 خمپاره‌، 1000 آر.پی.جی هفت، 700 تیربار، 20 توپ 106 میلی‌متری، 60 مسلسل دوشکا و حدود 1000 خودرو.

امام خمینی (ره) درست چند روز قبل از عملیات مرصاد هنگامی که قطعنامه 598 را قبول کرد پیام دردناکی را صادر کرد که نوای کلماتی که از دل ای نفس مطمئنه برخاسته بود و از رادیو که خوانده می شد دل رزمندگان را به درد آورد و گریه را سر دادند و اشک بر گونه شان جاری شد و این گریه تنها چند روز بعد با جاری شدن خون آنان از ابدان مبارکشان تکمیل شد، آن هم به دست کسانی که بازیچه دشمن ترین دشمن این آب و خاک انجام شد. شهید رضا قنبری و شهید رضا نادری را من از خیل شهدای عملیات مرصاد می توانم به یاد بیاورم و چهره مبارکشان همچنان در ذهن خود دارم. امام شهدا (ره) در این پیام عنوان داشتند "... در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مسئله را مطرح نمایند که ثمره‌ی خون‌ها و شهادت‌ها و ایثارها چه شد؟ اینها یقیناً از عوالم غیب و از فلسفه ی شهادت بی‌خبرند، و نمی‌دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه ای وارد نمی سازد و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدان مان فاصله ای طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جست و جو نماییم. مسلّم خون شهیدان انقلاب و اسلام را بیمه کرده است، خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله ی نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز و ما را هم از وصول به آن محروم نکن. خداوندا کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نیازمند به مشعل شهادتند. تو خود این چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش."

بگذریم از این موارد ما (من و حاجی سیادت) که به بالای گردنه رسیدیم دیدیم که در روی یال ها و دامنه های گردنه بچه ها موضع گرفته بودند کاری که بسیار خطرناک بود زیرا با توجه به شیب این یال ها و مسلح بودن منافقین به تیربار های سنگین، نیمه سنگین و سبک آنان را قادر می ساخت که هر جنبنده ای را در صورت هر تحرکی نابود کنند، منافقین علاوه بر آن تیر بارها و توپ های مستقیم زنی که روی نفربرهای چرخدار نصب کرده بودند که از جمله آن توپ 106 میلیمتری بود که مستقیم می توانست هدف خود را بزند و سنگ هایی که سنگر رزمندگان شده بود به عامل شهادت آنان با شلیک این توپ ها تبدیل می شد، ولی شهدا حسابگر نبودند که اگر مثلا شلیک کنیم به شهادت می رسیم و اینجاست که باید اعتراف کنم به غیر از مشکلاتی که من داشتم و این شهدا نداشتند، فرقی که باعث زنده ماندن من و شهادت آنان شد همین بود من حسابگری کردم و نجات یافتم و آنان به توقف خائنان فکر کردند و به شهادت رسیدند.

شهید رضا نادری از همان سلک انسان ها بود و به همین ترتیب شهید شد بعدا متوجه شدم که از اولین کسانی بوده است که به ستون منافقین شلیک کرده بود و ستون را متوقف کرده و در پاسخ به آتش وی منافقین به وی شلیک کرده و شهیدش کرده بودند بچه ها می گفتند که از سمت باختران به سمت حسن آباد که می روی، روی آخرین یال این دره وی سنگر گرفته بود (درست در مقابل جایی که ما مخفی شده بودیم در آن طرف جاده) و از اولین ها بود که آتش کشود و منافقین هم او را شهید کردند و رضا قنبری هم همینطور به شهادت رسید و سر مبارکش را در همین صحنه از دست داد من که او را ندیدم (بعد از شهادت) ولی دوستان می گفتند که در اثر شلیک خائنین به کشور این شهید بدون سر به نزد خانواده اش بازگشت و البته مثل مولای خود علی (ع) لایق کشته شدن به دست بدترین انسان های زمانه بودند. خداوند آنان را در جوار رحمت خود متنعم کند.

آری این جاست که فرق من زنده با آن شهید مشخص می شود که من با حساب و کتاب دنیایی خزیدم و به نماز صبح در لای گندم زار مشغول شدم و آنان خزیدند و سنگر گرفتند و با شلیک به ستون دشمن سکوت شب را برای آنان شکستند در خون خود غسل شهادت کردند و خون آنان از یال های گردنه چهار زبر جاری شد و سیل شد و ستون شوم خیانت را متوقف کرد و اینجا بود که ذوالفقار علی و عرفان سالکانش تنها توان توقف نفاق را داشت، آنان که با حصاری آهنین به دور خود همچون عنکبوتی به دور خود تنیده بودند و خود را حق انگاشته و و برای رسیدن به اهداف خود حتی حاضر شدند که با دشمن ترین های این آب و خاک هم کاسه و هم ماموریت شوند و زشت ترین ها که حمله به مرزبانان در مقابل تجاوز خارجی بود، را به خون خود آغشته کردند، و البته همچون مالک اشتر و دیگر صحابی نبی مکرم اسلام ص و امام علی ع  بدانسته فلک را در گشا شدند.

و ما ماندیم با آینده ایی نامشخص، که معلوم نیست که به کجا ختم شود، اما خداوندا ترا به خون های پاکی که در مسیر بین کرمانشاهان و مرز ریخته شد، قسم می دهم، که عاقبت ما را هم به نوعی ختم به خیر کنی، زیرا قدرت و توان خود را بر راه پیمایی در این مسیر نامشخص و سخت توانا و کافی نمی بینم و نیاز به دست یاریت را با پوست و خون خود احساس می کنم.

خدایا به دم رزمندگانت که به گاه نبرد خود را نباخته و چون کوه استوار در برابر انحراف ایستادند و نفس در سینه حبس و ناگهان بر دشمن خروش مردانه بر داشتند، ما را هم مشمول لطف خود کن. خوب می توانم چهره رضا قنبری و رضا نادری را هنگامی که تمام خشم خود را در گلوله های خود گذاشته و بر خائنین بی هیچ شک و لرزشی تاختند، و آنان را متوقف کردند، در ذهن خود تجسم کنم؛ خدایا به خشم مقدسان قسم به چهره های پاک و نورانی، پاک و معصوم شان، چهره های ما را به نور ایمان و معرفت خود نورانی گردان، خدایا به لحظات امتحانی که من مردودی خود را خود به چشم خود دیدم و در همان حال بعضی بهترین نمرات را گرفتند، قسم تو را می دهم، که راه نجات و معرفت خود را  بر من بگشا، خدایا به لحظات کشاکش حق و باطل و لحظه هایی که سرنوشت صحنه تعیین می شود، قسمت می دهم که قلم عفو بر جرایم ما بکش، و هزاران نیاز دیگر که تو خود بر آن اگاهی. راستی لحاظتی که سحر عمر این دنیایی شهدا بود، و در محاصره دشمن خزیده بودم، و برای زنده ماندن نقشه می کشیدم و در همان لحظه دیگرانی در چند صد متری من برای توقف خصم نقشه می کشیدند، تا حریم از حریم شکنان نگهدارند، خدایا خود گواه باش که این نه از سر کمک به دشمن بلکه از عدم آمادگی دیدارت بود، خدایا آمادگی دیدارت را عنایت فرما.

خداوند در قرآن به لحظات کشاکش شمشیر ها قسم می خورد و من تنها در این کشاکش شاهد آن بودیم و می دانم در لحظه ماندن و رفتن تصمیم سازی چقدر سخت است و آن لحظه تمام علوم ذهنی به کمک انسان می آید که از صحنه رفتن برهی و این به خاطر عدم معرفت نسبت به لذت وصل است خدایا معرفت لحظه وصل را به ما بچشان.

موقع امدن در امتداد جاده از انبار نفت تا بالای تنگه چهار زبر اتومبیل هایی را می دیدیم که با گلوله ای بر لاستیک آن واژگون شده و اجساد یکی دو تن از منافقین هم اطرافش افتاده است. بالای گردنه هم که رسیدیم آنجا همین مساله بود به این صورت که یکی از ماشین های نفاق به سرعت آمده بود تا از تنگه عبور کند و گرفتار تیرهای بچه ها شده بود، آنان سعی خود را کردند که از گردنه بگذرند لیکن مقاومت و ایمان بچه ها نگذاشت که موفق شوند و بچه ها با خون خود این گردنه حساس را حفظ کردند و گویی احد دوباره بوجود آمده است با این تفاوت که دیگر به طمع چیزی گردنه رها نمی شد و به این صورت بود که آرزوهای سران نفاق را برای تسخیر باختران با خاک برابر کردند، و البته کار آنان بسیار با ارزش بود زیرا اگر شهر پر جمعیتی مثل کرمانشاهان دست این افراد می افتاد باید چندین برابر خون می دادیم تا دوباره ان را از لوث آنان پاک کنیم.

وقتی ما بالای تنگه رسیدیم حال و هوای بالای تنگه بهم ریخت بود ولی تسلط از آن رزمندگان بود ولی احتمال سقوطش هم مردود نبود زیرا تنها راه منافقین پیشروی بود؛ زیرا آنان از مرز خیلی دور شده بودند و راه نجات آنان تنها رسیدن به باختران و مخلوط شدن با مردم بود ولی اکنون پناه و پوششی نداشتند و لخت وسط جاده گیر افتاده بودند. اطراف بیابان بود، جلو ما بودیم و عقب هم اعتمادی نبود، آنان کاملا محاصره بودند لذا دست به انتحار می زدند تا شاید با رسیدن به باختران خود را نجات دهند. ما که رسیدیم بالا بچه های گردان ها که همشهری ها هم در میان آنان بودند ما را شناسایی کردند و ما را راهی مقر کردند زیرا شب بدی را گذرانده بودیم، باز هم بازگشت من از این صحنه، علت زنده ماندنم شاید تفاوت من با شهدا شاید همین بود که عامل زنده ماندن من شد و نهایتا هم همین بازگشت ها و عدم استفاده از فرصت ها بود که بعد از قریب سه سال در جبهه بودن، زنده از جنگ و جبهه برگشتم، حال که در این بین کسانی بودند که (کسانی مثل سید محسن حسینی  و ...) در دفعه اول شهید شدند، که البته در کنار دیگر عوامل رفتن آنان، و ماندن من، یکی از دلایل (در کنار دیگر دلایل که زیاد هم بود)، همین بود که ما خود خواسته و یا به جبر کار در واحد اطلاعات و عملیات را عهده دار بودیم، و صحنه را باید ترک می کردیم.

به مقر که برگشتیم خبر شهادت بچه را دادند و جریانات را شنیدم و کارهایی که در غیاب ما گذشته بود. کمی استراحت کردیم و بعد از ظهر به تنگه بازگشتیم هنوز منافقین در دشت بودند، شب هولناکی در پیش بود احتمال هر چیزی می رفت و داشت به شب نزدیک می شدیم. جای نیروی هوایی را در نبرد با منافقین خالی دیدم در جایی که منافقین که باد در دماغ انداخته به میان تله آمده بودند؛ اکنون در میانه میدان گرفتار شده بودند، آنان که امام (ره) را از ملت جدا می دیدند،آامده بودند که کار نظام را یکسره و کشور را تحویل متجاوزین بعث عراق دهند ولی خود در تله گرفتار شده بودند و مردم همچون سیل بر سر آنان خراب شده بودند. اگر کشور در محاصره نبود و نیروی هوایی در کار بود کسی از منافقین توان بازگشت به دامان صدام را نداشت. خلاصه این شب دهشت انگیز نیز گذشت و فردا عملیات زمینی و پیش روی رزمندگان اغاز شد منافقین که اکنون از پیشروی مایوس شده بودند، شاهد حمله رزمندگانی بودند که آنان را به عقب می راندند. آنها نه راه پس داشتند و نه راه پیش، از طرفی امکان پیشروی نداشتند و از طرف از پشت در سه راهی اسلام آباد را بسته بودند و در محاصره قرار گرفته بودند لذا با این احساس، ادوات و خودروهای خود را روی جاده رها کرده و رفتند.

در مسیر عقب نشینی جنازه های زیادی از آنان روی زمین افتاده بود به عینه دیدم که در چند مورد قسمت برجک تانکهای آنان کنده شده بود و با نفر منافقی که روی آن بود برگشته و منافق زیر آن مانده بود، مثل یک معجزه بود و این را در چند مورد دیدم. لباس های منافقین هم از جنس پنبه بود و اگرچه مثل همه چیزهای دیگر که اهدایی دشمنان این آب و خاک به آنان، نو و لوکس بود، ولی وقتی آنان تیر می خوردند از داغی گلوله لباس های شان آتش می گرفت و شروع به سوختن به صورت تدریجی می کرد و بعد از مدتی جنازه های آنان بدون لباس می شد، این چیزی بود که در طول جنگ من برای اولین بار می دیدم، که این اتفاق برای جنازه ای اتقاق می افتاد.

ظاهرا رسوایی را خدا برای آنان که دستشان به خون مظلومان آلوده بود، تا این حد در نظر گرفته شده بود. کار دیوانه وار منافقین انسان را به یاد این جریان می انداخت که خدا صدام را مامور کرده است تا آنان را که در طول جنگ به جاسوسی و به کشتن دادن رزمندگان و مردم عادی شهرها اقدام کرده بودند، در آخرین روزهای جنگ به مهلکه ای آورد و با ننگی تازه در گردابی گرفتار کند که نتوانند نجات یابند. خدا نمی خواست آنان که با این همه خیانت در حق ملت خود الوده بودند زنده به اروپا بازگردند و باز دشمنان و بدخواهان این کشور از آنان سو استفاده کنند. واقعا آنان به چه منطق و استدلالی در خدمت دشمنان این مرز و بوم قرار گرفتند. جاسوسی، ترور، همکاری به متجاوزین به وطن، قتل و.... در حق مردم ایران و عراق که در طول جنگ و بعد از ان انجام دادند واقعا نمی توان با هیچ دین و منطقی توجیه کرد. خدایا این فرزندان این ملت که در گرداب رذایل گرفتار شده اند را هدایت کن. 

دهلی نو – 20/می/2009

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 23:58 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

بعضی شهدای نبرد مرصاد که در مزار شهدای شهر شاهرود خفته اند:

بسیجی شهید رضا نادری فرزند محمد ولی، متولد 1346، شهادت 5/5/1367 که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصایای شهید: "ای برادر کجا می روی کمی درنگ کن، آیا با کمی گریه و یک فاتحه بر مزار من و امثال من مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد؟ یا نه ما نظاره گرخواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد"

معلم بسیجی شهید احمد فضلی فرزند حسین، ولادت 1335 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض شهادت نایل آمد و در تاریخ 11/3/1379به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید: "هدف، رسیدن به خدا یعنی رضایت اوست و شهیدان برای نیل به آن هدف از کوتاهترین راه عبور می کنند خداوند ما را از بندگان مخلص خدا قرار بدهد".

بسیجی شهید احمد اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1337، شهادت 5/5/1367، که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به فیض شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "تقاضا دارم در تعلیم و تربیت فرزندانم کوشا باشید و تا زمانی که بزرگ شدند نه تنها از مرگ من ناراحت نباشند بلکه افتخار کنند که پدرشان در راه خدمت به اسلام و مسلمین و دفاع قرآن و مملکت اسلامی به شهادت رسیده است". 

بسیجی شهید محمد حسن اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1336، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از پیام شهید: "برادران امروز تکلیف حکم می کند گوش به زنگ باشیم که از جماران چه فرمانی صادر می گردد و به جان دول پذیرا باشیم از امت حزب الله انتظار دارم دست از امام برندارند و رضای خدا را در همه حال در نظر داشته باشند".

بسیجی شهید فریدون عباسی شاهکویی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل امد. عشق یعنی رستن از خود به تمامیت مردانگی،      رفتن به الی الله و ایثار جان و جاوندانه شدن،   به تمامیت عشق، حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب.

بسیجی شهید علی مقدس فرزند محمد حسن، متولد 22/10/1333 شهادت 5/5/1367 اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل .        من خواستار جام می از دست دلبرم      این راز با که گویم و این غم کجا برم        جان باختم بحسرت دیدار روی دوست       پروانه دور شمعم و اسپند آذرم         این خرقه ملوث و سجاده ریا         آیا شود که بر در میخانه بر درم     گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای       مستانه جان  زخرقه هستی در آورم         از غزلیات حضرت امام ره

بسیجی شهید احمد شیخ کبیر فرزند عباسعلی  ولادت 21/2/1336 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام اباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل گردید. هستی عاشق دلباخته از باده توست        بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای    بجز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست       که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست   رهرو عشقی اگر خرقه و سجاده فکنی        چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست     که بجز عشق تو را رهرو این منزل نیست

بسیجی شهید غلام موثق فرزند داود ولادت 1326 شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید   "چرا مرگی را انتخاب نکنیم که آبستن زندگی باشد چرا انگونه نرویم که ائمه معصومین رفتند چرا باشیم تا ذلیل شویم و نرویم تا عزیز گردیم سلاح شهیدان این پروانه های کوی عشق و عشاقان الله رابر زمین نگذارید ...."

بسیجی شهید محمد عمیدی فرزند محمود، ولادت 1324، شهادت 5/5/1367 که درمنطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد. هرکسی لاله صفت جام شهادت نوشید        به یقین تا به ابد زنده و جاویدان است      مجلس آرای همه مجلسیان لاله شده است        هر که از جان گذرد لاله شدن آسان است

بسیجی شهید جمشید تیموری فرزند غلامرضا، ولادت 1324، شهادت 4/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  مادر ره عشق نقض پیمان نکنیم        گر جان طلبد دریغ از حان نکیم     دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

پاسدار شهید غلامرضا خسروجردی  فرزند محمد علی، ولادت 1343، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. هر قطره خون من یک لاله شود          هر آه دلم هزارها لاله شود         فردا که زخاک من بروید گل سرخ        گلخانه مزار و خاکم از ژاله شود

سرباز شهید حسن عامری فرزند اسماعیل، ولادت 1347 شهادت 6/5/1367 که در اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشم بادا که سوی یار رفتم    چوگل بر دامن گلزار رفتم      حسینی گشتم و با مرکب عشق    به سوی کاروان سالار رفتم  

[1] - حمل و نقل اجناس و اشخاص به وسیله بالگرد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:51 شماره پست: 42

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 23:58 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.