مصطفی مصطفوی
"خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش به دست خویش بنوشت"
احمد مسعود
رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان،
علیه تحجر طالبانی
در انتظار رستخیز، در افقم خیره صبح و شام، بی رستخیز، قیامت عظماست، صبح و شام،
جمعی "لت و کوبِ" خسانند به بام و بر، جمعی به دار، در نوسانند صبح و شام،
بی نفخ صور، ز گورها خاستند مردگان، مبهوت و مات، نگرانند صبح و شام،
این کودتا، به اقلیم زندگان بلاست، بی کودتا، به زنجیر کشانند صبح و شام،
کو مرده ایی که ز جای خیزد به مرده زار، ای گورخواب ها! ز گور مجویید صبح و شام،
از گور کجا توان رسید به اکسیر زندگی؟! ما را بگو! ز خفتگان گور، مددجویانند صبح و شام!
این مردگان علی الابد را چه حاجت به زندگی؟! بر خفتگانِ مزار، ضجه کنانند صبح و شام!
او را به خواب برده تریاق دیرپای مردگی بر خواب مردگان نگرانند، صبح و شام!
بر خواب شان خرده مگیر که زین مجال، بر مردگان بجز خواب، چه خوانند صبح و شام؟!
از حال و قال مردگان مزار مجویید زندگی، کین مردگان، غرقِ مزارند صبح و شام
به نظم در آمده در 29 مرداد ماه 1402
بعد از صعود به سبلان، سومین چکاد بلند ایران با 4811 متر ارتفاع، اکنون بر آمدن بر قله علم کوه، با 4850 متر ارتفاع در برنامه صعودم قرار دارد، که بعد از دماوند با 5671 متر، در رتبه دوم ایستاده است؛ مناسب ترین و عمومی ترین مسیر صعود به قله علم کوه از مسیر کلاردشت، ونداربن، تنگ گلو، حصارچال و در نهایت قله علم کوه خواهد بود.
بدین منظور، خود را از اردبیل، به کلاردشت در استان مازندران رسانده، در محله رودبارک در دهانه ورودی به دره ایی مستقر شدم که به علم کوه پایان می گرفت، فرصت مطالعه زیادی نداشتم، این صعود بدون مطالعه خاص انجام می گیرد، تنها مواردی از این صعود می دانستم، که در سخن و خاطرات دیگر همنوردان با من بازگو شده بود، که از این مسیر گذشته اند، و مطالعاتی که خود روی تصاویر و نقشه های ماهواره ایی، گاه از سر کنجکاوی روی منطقه رویایی حصارچال داشته، و در گرداگرد بلنداهای بیش از 4 هزار متری متعددش، سیر کردم، و آن را روی نقشه هایی این چنینی دنبال کردم.
دوشنبه، 23 مرداد ماه 1402 روزی است که تلاش خود را برای فتح دومین قله ی بلند، از سری بلندترین قلل برند ایران را به انجام رساندم، تا صعودهای خود را تکمیل نمایم، که متاسفانه به شکست انجامید و علم کوه اجازه صعود بر خود را به من نداد، این کوه ترسوها را نمی پذیرد، ترسوها مقهور شمایل آن می شوند، و من نیز نتوانستم بر این قله شوم، من این صعود را به ترس از ارتفاع خود، و شیب های تند و وضع صخره ایی این قله باختم.
و این در آخرین گام، قبل از رسیدن به قله بود، که شیب شدید، و خطر از دست دادن جان، مرا با ترسی عجیب قرین و همراه نمود، و بازگشتم، برای اینکه ترس خود را به همنوردان منتقل نکنم، که گروه گروه عازم قله بودند، و می گفتند "حیف است تا اینجا آمده اید، بقیه را هم بیایید، دیگر چیزی نمانده است، من حتی از گرده آلمان ها هم آمده ام به شیبش نگاه نکن، چیزی نیست، تو می توانی و..." و من پیچ خوردن مچ پا را بهانه کرده، و باز گشتم، در بازگشت گروه های زیادی که پیش از این، از آنها سبقت گرفته و گذشته بودم، سوال می کردند، "خیلی تا قله مانده؟" و "صعودتان مبارک!" و پاسخ لازم و روحیه بخش را می دادم، و رد می شدم،
در غیر این صورت سعی می کردم با دیدن گروه های راهی قله، خود را که اولین نفر بودم که امروز رو در مسیر بازگشت و پایین آمدن داشت، با پشت کردن به آنها و...، و مثلا دیده نشدن، از سوال و... فرار کنم، ولی عشق آنان به صعود کنندگان، آنانرا از سوال باز نمی داشت، و مجبور بودم دروغ خود را تکرار کنم و واقعیت را از آنان مخفی دارم، چرا که در این گام های آخر، شاید پاسخ درست، آنها را هم در صعودشان متزلزل می کرد.
دوست همنورد و همراهم آقا جعفر که از تنگ گلو با من همراه شده بود، و او نیز تنها صعود می کرد، تنها کسی بود که واقعیت امر را می دانست و او بعد از جدایی از من، بزرگوارانه وضع مرا درک کرد و راه صعود خود را با یک گروه چند نفره که آماده خیز آخر بودند، در پیش گرفت، بدون این که اصراری به ادامه مسیر صعود کند، رفت، ولی دیگران را سعی کردم از این واقعیت دور نگه دارم.
آقا جعفر که خود خزینه ایی از دریای ادب این آب و خاک است در مسیر راه بارها مرا با اشعار پر مغزش از بزرگان ادب این آب و خاک شارژ کرد، از جمله این غزل ها از جناب حافظ شیراز که :
زلف آشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم
اگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مست
خندهٔ جامِ می و زلفِ گرهگیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
و یا :
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست، گو سببِ انتظار چیست؟
هر وقتِ خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست
پیوندِ عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوارِ خویش باش، غم روزگار چیست؟
معنیِ آبِ زندگی و روضهٔ ارم
جز طَرفِ جویبار و میِ خوشگوار چیست؟
مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست؟
راز درونِ پرده چه داند فلک، خموش
ای مدعی نزاعِ تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطایِ بنده گَرَش اعتبار نیست
معنیِ عفو و رحمتِ آمُرزگار چیست؟
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست
و این ابیات از حکیم خیام نیشابوری را که می فرماید :
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودهست
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
و اما گزارش صعود :
نیمه شب، ساعت دوازده بیدار شدم و کارهای پیش از حرکت، از جمله تدارک و تغذیه را انجام دادم ساعت یک و نیم شب بود که توسط یک نیسان پاترول به سوی قرارگاه "تنگ گلو" در مسیر صعود به علم کوه حرکت کردم جایی که آخر جاده ماشین رو است و ماشین ها آنجا متوقف می شوند تا کوهنوردان از آن پس، خود پای پیاده به سوی قله حرکت کنند، اما زمانبندی این صعود بدین شرح می باشد:
حرکت از رودبارک (فدراسیون کوهنوردی در کلاردشت) ساعت 1 و سی دقیقه شب،
ساعت 1 و 56 دقیقه، حضور در ونداربن، آخرین روستا،
ساعت 2 و 47 دقیقه رسیدن به تنگ گلو، آخر جاده ماشین رو، که در ارتفاع 3200 متری قرار دارد. از این جا تا قله علم کوه باید 1650 متر ارتفاع گرفت.
بلافاصله حرکت در امتداد سردآبرود به سوی میدانی که بزرگان 4 هزارتایی، بر گرداگرد آن نشسته اند، یعنی حصار چال [1] ،
حرکت به سوی قله علم کوه با کوهنوردانی که شب را در حصارچال، چادر زده و مانده، و در ساعت 4 و 45 دقیقه صبح برای صعود به حرکت در آمده بودند
رسیدن به سیصد متر آخر در ساعت 7 و 21 دقیقه صبح، که دیدم استرس پرتاب شدن به پایین نمی گذارد ادامه دهم، و تصمیم به بازگشت گرفتم. این فوبیا همواره در صعود های مختلف مرا آزار داده است و دست بردار نیست.
برگشت به سوی پایین، که ساعت 11 و 13 دقیقه در حصارچال توقف کردم و بعد از کمی استراحت به سوی تنگ گلو بازگشتیم، و ساعت 13 و 47 دقیقه در تنگ گلو ماشین گرفته به سوی رودبارک در کلاردشت باز گشتم.
در تمام مسیر تا حصارچال سردآبرود با ماست، لذا آب تا حصارچال تامین است و همنوردان نیازی به برداشتن آب اضافی ندارند.
کیفیت مسیر:
از رودبارک که آخرین محله کلاردشت در مسیر منتهی به فدراسیون کوهنوردی می باشد، کمی بالاتر جاده آسفالته تمام می شود و جاده از آنجا تا تنگ گلو خاکی خواهد بود، مسیری حدود یک ساعت و ربع با ماشین، که البته جاده خاکی خوبی است، و اصلا با جاده خاکی بین شابیل و پناهگاه در مسیر صعود به سبلان قابل مقایسه نیست، تو گویی در برابر آن، این خود یک جاده آسفالته باید در نظر گرفت.
در تنگ گلو که از اتومبیل پیاده شدیم، تنها یک چادر قرار دارد که مربوط به قاطرچی می باشد که بار کسانی که نمی خواهند کوله کشی داشته باشند را، از تنگ گلو با سه فروند قاطر به حصارچال می برد، از محل این چادر باید خود را به روخانه رساند و از یک پل چوبی گذشت، و خود را به سمت چپ سردآبرود رساند، همان رودی که از آب شدن یخچال های حصارچال جاری می شود، و به سوی روبارک و کلاردشت و نهایتا چالوس راهیست، ساعت 2 و 48 دقیقه بامداد از این پل گذشتیم، و مسیر خود را در سمت چپ رودخانه به سوی حصارچال ادامه داده و در ساعت 3 و 31 دقیقه به پل چوبی دوم رسیدیم که ما را از سمت چپ سردآبرود به سمت راست منتقل کرد.
در تاریکی شب بدون مهتاب، راه خود را در پاکوبی کاملا روشن و مشخص ادامه داده در ساعت 4 و 6 دقیقه صبح به یک دو راهی رسیدیم، راه سمت راستی را ادامه دادیم،
در ساعت 4 و 25 دقیقه در دشت حصار چال بودیم، راه خود را به سوی انتهای دشت که گوسفندسرا و همچنین محل کمپینگ کوهنوردانی است که شب را در این جا خوابیده اند، ادامه دادیم.
در ساعت 4 و 41 دقیقه چراغ پیشانی (هدلایت) کوهنوردانی را دیدیم که صعود بامدادی خود را آغاز کرده و در سمت راست دشت حصارچال به سوی قله راهی اند، از روی تعداد آنها متوجه شدیم که مسیر علم کوه را در پیش دارند، خود را به مسیر پاکوب آنها رسانده، راهی قله شدیم.
اینان از یک یال کوتاه بالا می کشیدند که ما در ساعت 4 و 52 دقیقه به این یال رسیدیم، و ساعت 5 و 11 دقیقه بالای این یال بودیم، سپس در پای یک دامنه ریزشی راه خود را ادامه داده و پیش رفتیم، تا به پاکوب های صعود از این ریزشی ها برسیم که من در ساعت 6 و 14 دقیقه در پای پاکوب های این ریزشی ها بودم.
شیب این محوطه ریزشی کمی زیاد است ولی پاکوب خوبی دارد و من این پاکوب ها را از ساعت 6 و 14 دقیقه تا ساعت 6 و 43 دقیقه پیمودم،
از این پس تا گردنه ایی که کمی سرازیر می شود، و سپس گام آخر صعود، باز مسیر جهت صعودی به خود می گیرد، مسیر نسبتا کفی است، و من این مسیر را از ساعت 6 و 43 دقیقه تا 7 و 21 دقیقه پیمودم.
نمایی از دماوند قهرمان در دامنه های علم کوه
آخرین گام را نتوانستم بردارم و از اینجا بازگشتم:
مرحوم پدرم جمله کوتاه و حکیمانه ایی را می گفت که "ترس برادر مرگ است" و این یعنی که افراد ترسو، احتمال مواجهه با مرگ را بیشتر از دیگران تجربه می کنند، و این کاملا در کوهنوردی درست و بجاست، و مصداق دارد، عامل ترس باعث سست شدن عضلات کوهنورد می شود، و گام های محکم او را سست می کند که همین سستی در کنار دیگرا عوامل باعث ایجاد حوادث در کوه و حین صعود می شود، چرا که شما باید با گام های محکم به تکیه گاه های اندک موجود در گذرگاه های کوه، پاکوب ها و... پا و دست خود را بچسبانی، تا در پرتگاه های بیشمارش پرت نشوی، و ترس مانع از این کار می شود.
در مدت نزدیک به یک دهه کوهنوردی، اگرچه توانستم تا حدود زیادی بر فوبیای ارتفاع خود غلبه کنم و از کوهنوردی استفاده کرده و ریه های صدمه دیده خود را ترمیم کنم، اما این ترس و فوبیای بیمارگونه هرگز مرا ترک نکرد، و بارها و بارها عضلاتم را در بزنگاه های صعود، سست یافتم. این بود که با خود عهد کردم که این آخرین حضورم در ورزش زیبای کوهنوردی باشد، ورزشی با مردمانی خاص، عقاید و اخلاقی متفاوت و... که بودن در بین آنان همیشه برایم مغتنم بود و آنان را دوست داشتم، روح همکاری، گذشت، برادری، دلسوزی، همنوایی، همنوردی و... اینجا موج می زد، لذا به رغم این، با خاطری بسیار ناراحت و گریان از این حضور، در دامنه های علم کوه که مرا نپذیرفت، با تمام کوه ها خداحافظی کردم، در حالی که این جملات را هنگام بازگشت، با کوه های اطرافم زمزمه می کردم :
بدرود ای بلنداهای افتخار و شکوه!
بدرود ای آشیانه های رمیدگان از دنیا!
بدرود ای پناهگاه متواریان از اجتماع!
بدرود ای جایگاه دور از دسترس جبّاران!
بدرود ای آسمانخراش های سر در آسمان فرو برده!
بدرود ای میخ های در زمین فرو رفته!
بدرود ای جایگاه پیام آوران!
بدرود ای مهربانانی که عاشقان خود را حتی بعد از مرگ هم در آغوش خود حفظ می کنید!
بدرود ای فضای نورانی!
بدرود ای فضای معنوی و عرفانی!
بدرود ای جایگاه های راز و نیاز!
بدرود ای جایگاه های بلند که انسان کوتاه را نیز با خود به بلندا می برید!
بدرود ای چشمه های باز حکمت، که در تو باز می شوند!
بدرود ای جایگاه آزادگان!
بدرود ای الهام بخش اذهان مرده!
بدرود ای احیاگر ارواح خسته!
بدرود ای منبع راز!
بدرود ای نزدیک ترین مکان به خدا!
بدرود ای آشیان بلند پروازان!
بدرود ای منتهای آمال آرزومندان!
بدرود ای پرورش دهنده رادمردان و رادین زنان!
بدرود ای عرصه تاخت و تاز خونخواهان!
بدرود ای سنگر دلیرمردان!
بدرود ای بیدار کننده خفتگان!
بدرود ای جایگاه اسرار مگو!
بدرود ای مخفیگاه گنج های بزرگ و ارزشمند!
بدرود ای ذخیرگاه های دست نخورد از ظلم درازدستان!
بدرود ای جولانگاه عاشقان!
بدرود ای مرحم زخم های عمیق!
بدرود ای داروی دردهای بی دوا!
بدرود ای الهام بخش فرزانگان!
بدرود ای همنشین زمزمه های دردآلود!
بدرود ای سجدگاه اهل خضوع!
بدرود ای خم کننده ی گردن های فراز!
بدرود ای آوردگاه دل های قوی!
بدرود ای انجمن گردآفرینان و سلحشوران!
بدرود ای جایگاه سیمرغ!
بدرود ای سخت دل ترین مهربان طبیعت!
بدرود ای آرام بخش دل های مشوش و ناآرام!
بدرود ای بستر بروز مهربانی ها!
بدرود ای پذیرای قربانیان بزرگ!
بدرود ای حصارچال!
بدرود ای سفره ایی گسترده از چهارهزارگان!
بدرود، بدرود، بدرود
ترس بین من و تو جدایی افکند، تو جایگاه شیر مردان و شیر زنانی، و من از منش شیرمردان و شیر زنان روزگار فرسنگ ها فاصله دارم،
بدرود ای بلنداهای افتخار!
بدرود!
من با ترس خود، لایق حضور در جایگاه رمیدگان روزگار نیز نیستم، با این ترس، قادر به ساخت پنگاهگاهی در دل تو نیز برای خود نبودم،
بدرود ای کوه های بلند!
تو بر کسانی که دیگر گلیمی در اجتماع خود برای ماندن نداشتند، نیز پناه شدی، اما من با تو نیز رفاقتم کوتاه بود، حتی آهوان نیز، از ظلم بشر به تو پناه می برند، و من از آنان نیز کمترم، جایی در بلندای تو ندارم، این ترس را نمی دانم از کودکی، چطور و چه کسی با من همراه کرد، تا مرا از دوستی با تو نیز باز دارد.
فرومایگان ترسو، نه حق طلبند، و نه جرات حق گویی دارند، و نه حقی را برای خود و یا دیگران استیفا خواهند کرد، ترس مرا را با تسلیم شدگان همراه کرد، و من امروز از تسلیم شدگان بودم، هر چند تسلیم شده ایی در کنار خود ندیدم، فرومایگان ترسو، در ترس و تسلیم خود نیز در میان رادمردان و رادین زنان تنهایند، اینجا بلندای شکوه است جایگاه فرومایگان ترسو نیست،
بدرود ای جایگاه زایش زال!
پای گذاشتن در چنین بلندایی برای اهل ترس مباح نیست، عرصه نام آوران، جایگاه اهل ترس و تسلیم نیست، گاهی فقط ادای رادمران را در می آوریم، "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف" اینجا زال باید زاده شود، تا از او رستمی پدید آید، که ایرانیان را از خفت ظلم و تعدی و اجبار نجات دهد، جایگاه چون منی نیست.
بدرود علم کوه که به درستی مرا لایق بلندای خود ندانستی!
بدرود مرجی کش، بدرود تخت سلیمان، بدرود سیاه کمان، بدرود آزادکوه، بدرود خلنو، بدرود ریزان، بدرود دماوند، بدرود سبلان، بدرود سهند، بدرود بینالود، بدرود شاهوار و...
اینجا جایی است که رادین مردان و زنان به آغوش مرگ می روند، تا زندگی را دوباره احیا کنند، جای خس و خاشاک نیست، اینجا صخره هایی به سفتی سنگ های علم کوه می خواهد، تا در سیر و سلوک عرفانی، و قدرت جسمی، چنان تسلطی بر خود یابند، که از شیب تندی نترسند. دل به دریای مرگ دهند، تا یاقوت زندگی در میان سنگ لاخ های سخت آن بیابند، وابستگی های دنیا پای شان را در راه کسب زندگی نبندد، خوف مرگ آنان را از زندگی باز ندارد، غلبه بر ترسِ مرگ، شروع زندگی است، رمیدگان از مرگ، زندگی را نخواهند چشید.
و من از ترس مرگ، از راه ماندم، باید جان بر کف دست نهاد، تا زندگی را از بلندای گردنِ گردفرازانِ جبارِ روزگار بیرون کشید، و به دست آورد، گردنکشانی که بشر را به انحراف و اضمحلال بردند، ترس، تو را در مقابل آنان ذلیل و تسلیم خواهد کرد.
بدرود ای بلنداهای مقدس!
بدرود ای جایگاه های رمیدگان به گوشه تنهایی!
بدرود ای گوشه خلوت خودسازی کنندگان!
تا خود را بسازند و از پلیدی ها پاک کنند، تا در خیل جباران و گنهکاران و دیو صفتان نباشند،
بدرود ای جوششگاه حکمت حکیمان!
در آخرین صعود، شکست خورده ایی به تو بدرود می گوید، تا داغی همیشگی بر دلم باشد، که ترس را بر ادامه راه ترجیح دادم، در اوج شکست و تسلیم، با تو بدرود می گویم، تا این تنبیه تا آخر عمر با من بماند، در کنار خفت همه ی صحنه هایی که باید می جنگیدم و نجنگیدم، در کنار خفت تمام حقی را که باید می گفتم و نگفتم، در کنار خفت تمام گناهانی که مرتکب شدم و نباید می شدم، در کنار خفت تمام تسلیم هایی که مقابل جبّاران روزگار از خود نشان دادم.
آری زندگی عزتمندانه برای اهل تسلیم حرام است، کسانی که چون مرگ را می بینند، دست های خود را به نشانه تسلیم بالا می برند، من از خود متنفرم، به خاطر تسلیم شدنم، به خاطر فرار از مبارزه؛ و من به این خواری و ذلیلی خود معترضم، من با دیدن مرگ به بادی لرزیدم، زانوانم سست و لرزان شد، این مشخصه مردانِ مرد نیست، کسانی که به خاطر دوری چند روزه از زندگی، که به واقع همان مردگی است، متزلزل می شوند، اینان باید جایگاه رادمردان و رادین زنان را ترک کنند، و من بدین جایگاه، بدرود می گویم، چرا که از خود نتوانستم اعتماد به نفس نشان دهم، اینجا جایگاه متزلزلان نیست.
مردان راه را به هیکل و جُسه اشان نمی توان شناخت، نحیف دخترکانی کار رستم پیل تن می کنند، و پیل تنانی ترسو، در شمایل رستم، از راه باز می مانند، و من نیز در این آوردگاه صعود، با هیکلی تنومند، ادعایی در خور، قدرتی بر جا، توانی در حد، از راه ماندم، تا این ننگ بر پیشانی ام تا ابد بماند، و داغی باشد بر پیشانی ترسویان.
اینجا تمرین زندگی است، و من در این تمرین نیز باختم، آمادگی مواجهه با مرگ، حتی در اوج نیز نداشتم! اینجا بهترین جای مردن بود، و من نشان دادم که لیاقت مرگ در اوج را ندارم.
بدرود ای جایگاه مردان بزرگ، که افکاری بزرگ را در خود پروریدند، حتی اگر به انحراف، حتی به قیمت نابودی اطرافیان شان، حتی کسانی که بشریت را به ضلالت بردند، اما اینجا آمدند و ماندند و خود را ساختند و حاصلش را بر بشر عرضه کردند، دلها ربودند و به خود جذب کردند، پیام آوران آسمانی نیز در این بلنداها به همراه گوسفندان خود آمدند و چشمه های بزرگی به روی آنان باز شد.
و من از ترس، حتی توان مواجهه با بلندایت را نیز نداشتم
مردانی در دل تو خود را ساختند که پوزه جباران روزگار خود را به خاک مذلت مالیدند، جایگاه آن مردان بزرگ در تو بود، الموتیان قلعه های شان را در بلندای تو ساختند، خردم دینان در بر خصم تاختند، احمد شاه مسعود بلنداهای تو را جایگاه نبرد خود ساخت و پوزه خشک مغزان طالبانی و داعش مسلکان روزگار را به خاک مالید و... آنان مردانگی و علم را در تو جستند، و من نتوانستم حتی بر بلندای تو دست یابم، چه رسد به این که خود را بسازم، این شکست را پذیرایم، و تا مرگ داغ آن را، با خود حمل خواهم کرد، این نیز در کنار تمام شکست هایم، مرا همراهی خواهد کرد.
ترسوها و تسلیم شدگان به دامن کثیف کسانی آویزان می شوند که خود مظهر پلیدی اند، آنان که استیفای حق خود را از دیوصفتان می جویند، دیو صفتانی که خالی از انسانیت، اخلاق و جوانمردی اند، تنها مظهر تمکین و توجیه، اطاعتند، و بر تمام انسانیت بی توجه، خالی از مروت، جوانمردی، اخلاق و وجدان، آنان که گوش هایشان به شنیدن کر، زبان شان به گفتن لال، چشم در چشم ظلم دیدگان، تماشا می کنند،
بدرود ای بلنداهای پاک، بدرود
در آفتابی ترین، پاک ترین، آرام ترین روز صعود، و در خیز آخر، از رفتن باز ماندم!
من با شکست ختم شدم
نمی دانم، شاید تغییری در پس این شکست باشد
اما به شما بدرود می گویم،
بدرود ای بلنداهای عنقا نشین!
ولی "هنوز هزار جام نخورده در رگ تاک است"
امید دارم جایی بر این ترس غلبه کرده، خطی بر تمام شکست هایم بکشم، و رو سپید از یافتن فرصت زندگی، دنیا را ترک کنم.
[1] - به گفته یکی از دوستان محلی حصار دو معنی می دهد، در گویش محلی حصار به معنی شبنم یخ زده ایی است که در شبی سرد، بر دشت می زند، اما معنی دیگر حصار همان دیوار است که به درستی این منطقه حصارچال است چرا که میدان چاله مانندی است که در محاصره قله های 4 هزارتایی متعدد قرار دارد.
شهرهای مهم جهان، در پای قله های بلند و در کنار رودها و دریاها شکل گرفته اند، این است اهمیت آب برای زندگی، که این روزها در کشور ما به تاراج می رود؛ و ایران نیز در این زمینه استثنا نیست و در گرداگرد قله ی 4811 متری سبلان شهرهای مهمی ساخته شده اند که در شکل گیری تاریخ ایران نقش اساسی داشتند، از جمله این شهرها، می تواند به شهر اردبیل اشاره کرد که جایگاه آن در ساختار فکری و شکل گیری سلسله صفویان بر کسی پوشیده نیست، و اینان نقشی اساسی داشتند، این شهر اکنون در پای سبلان، نظاره گر هر روزه ی این قله است، و در افق غروب، خورشید خود را در آن جستجو می کند، یا شهرهای مشکین شهر، سرعین، سراب و... و من در این حرکت، به صعود به سومین قله ایران (به لحاظ ارتفاع)، یعنی سبلان و یا در گویش محلی "سلطان ساوالان" می اندیشم.
در هر صعودی باید ابتدا مسیرهای عمومیِ صعود را امتحان کرد، که بیشترین عبور از آن، تا کنون صورت گرفته است، این یعنی همان استفاده از عقل جمعی، از این لحاظ که این مسیرها امن ترین، ساده ترین و بهترین مسیر صعود خواهند بود، که افراد زیادی آن را امتحان کرده، و عقل جمعی آنرا مناسب ترین راه به سوی قله یافته، و از آن، بارها و بارها، و در جمعیت های زیاد، سود جسته اند.
همنوردان بسیاری مناسب ترین مسیر برای صعود به قله سبلان را، در کنار شهر لاهرود و از کنار چشمه آبگرم شابیل جسته اند، لاهرود در 50 کیلومتری اردبیل، و شابیل در 25 کیلومتری لاهرود قرار دارند، اما اگر بخواهیم قبل از صعود در یک شهر مهم، در اطراف قله سبلان، لحظات قبل و بعد از صعود را طی کنیم، بهترین محل استقرار برای دستیابی سریع به این مسیر عمومی، شهر خیاو [1] یا همان مشگین شهر فعلی خواهد بود، که خود یکی از 5 شهر مقصد گردشگری استان اردبیل است، که از مکان های تاریخی و... و از دیدنی های بسیاری برخوردار است،
به غیر از این، به حتم در روزهای معمول (که این مقدار همنورد در منطقه نباشند)، می توان در شابیل نیز اتاق هایی برای استقرار یافت که تلاش برای رزرو چنین اتاق هایی، در اولویت همنوردانی خواهد بود که می خواهند همهوایی خود را با سبلان در پای این قله تجربه نمایند، و از چشمه های آبگرم قوتورسویی و شابیل نیز در این نزدیکی سود جویند.
و البته شابیل خط آغاز حمله، برای یک صعود افتخارآفرین به سبلان است، و از اینجاست که اتومبیل های شاسی بلند مناسبِ حرکت در چنین جاده هایی، با دریافت 250 هزار تومان، شما را بعد از 50 دقیقه تا یک ساعت، به پناهگاه خواهند رساند، جایی در ارتفاع حدود 3700 متری از سطح دریا، که از آنجا به بعد، همنوردان باقی مسیر را پیاده تا قله طی خواهند کرد.
برای رسیدن به این قلعه، از شهر تهران خود را باید به استان اردبیل، به مرکزیت همین شهر رساند، فاصله ایی حدود 591 کیلومتر، که من آنرا در مسیر شهرهای راژیان (نام قدیم شهر قزوین)، زنجان، و سپس با جدایی از جاده زنجان به تبریز، از طریق گردنه "سرچم" راهی سمت شمال شده و با عبور از شهر هیر، به سوی اردبیل، راه خود را ادامه دادم. ساعت حدود 13 و 54 دقیقه ظهر بود که بعد از هفت ساعت و 50 دقیقه حرکت در جاده های شمال باختری کشور، به اردبیل رسیدم.
کرایه تاکسی های بین شهری معمول بین تهران تا اردبیل 620 هزار تومان است، که سه نفر مسافر سوار می کنند، و من با دو همسفر دیگر، این مسیر را با صحبت و سخن از این سو و آنسو، سفرِ نزدیک به هشت ساعته خود را، کوتاه و گذرا نمودیم.
خاطرات یک سرطانی، او از درمان می گوید :
یکی از همسفران، در این سفر می گفت: 5 کلاس بیشتر درس نخواندم که پدرم مرا از رفتن به مدرسه باز داشت، و به چوپانی، در کنار رمه هزار راسی امان گمارد، گفت "مدرسه بدرد شما نمی خورد." او که متولد 1358 خورشیدی است با صورتی شکسته و تکیده و تنی لاغر، دندان های صدمه دیده و ریخته، اکنون با حدود 44 سال، سن بیشتری را در صورت خود نشان می دهد، چرا که از سال 1383 و در سن حدود در بیست و چند سالگی، مبتلا به سرطان روده می شود، و این بیماری، در بدن او در این سال، به اوج خود می رسد.
بعد از نا امیدی پزشکان متخصص سرطان در ایران از درمانش، به او گفتند "برو برای خود دعا کن، دیگر کاری از دست ما، برای درمان شما نمی آید"، کار به جایی رسیده که دیگر توان حرکت هم نداشتم، مدارک پزشکی ام را به آلمان فرستادم، آنها هم گفتند که "این دیگر کارش تمام است"، خندیدم گفتم "کار من خیلی وقته که تمام است!" گفتند "چطور؟!" گفتم "از آن زمانی که خدا مرا مرد آفرید، کار من را تمام کرد، مرا برای مشاوره روانپزشکی به بخش روانی ها فرستاند، کارشناس رواندروانی گفت او به لحاظ روانی از از ما هم سالم تر است؛ تمام اجزای بدنم سرطانی شده بود، دیگر راهی به نظرم نمی رسید، به ایران بازگشتم.
در این موقع با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کردم، این بود که ناامید از شیوه های درمان دارویی و پزشکی، به شیوه درمانی روی آوردم که، معمول نیست، و از این اصل سود می جوید که، سلول های سرطانی را از دسترسی به غذا در بدنم دور نگه می داشتم، این بود که، در اولین حرکت در مدت 45 روز از خوردن هر غذایی خودداری کردم، تا به سلول های فعال سرطانی در بدنم هم غذا نرسد، بعد از 45 روز، به مدت هشت سال، تنها روزی یک تخم مرغ و یک سیب زمینی آبپز می خوردم، و با این شیوه، بر سرطان خود غلبه کردم، و از آن موقع تا حالا حدود 19 سال است که زنده ام.
در عین حال او انتظار دارد که با این وضع جسمی فعلی اش، بیش از 14 ماه دیگر! زنده نماند، و می گوید : "به همسرم وصیت کرده ام و گفته ام که، بعد از مرگم اگر کسی برای من گریه کند مدیون من است، کسی اگر برای من مجلس گرفت، مدیون من است، شما اجازه ندارید برای من خرج عزا کنید"،
او از 19 سال قبل، در اوج بیماری، تمام اموال و دارایی خود را؛ به حالت نصف، بین همسر و تنها فرزندش تقسیم، و اسنادش را به نام آنان می کند. او اکنون می گوید که "از این دنیا دیگر خسته ام"، و دلش با ادامه مسیر زندگی در این دنیا نیست، و اکنون دیگر خود به استقبال مرگ می رود.
او می گوید "به جز خدا به هیچ چیز دیگری اعتقاد ندارم"، او بهشت و جهنم را در همین دنیا می داند، و معتقد است که "کشورهایی مسیر توسعه و پیشرفت رفته اند که از خرافات عبور کرده اند، از جمله خرافات موجود در این دنیا، همین مراسم معمول کفن و دفن است که ما را در شرایطی قرار داده که سر زندگان بزرگ روزگار ما، در میان خاک گورهاست، تا مرده ایی را زنده کنند، و او را سر بر آسمان کشند، این بدبختی دنیای ماست."
می گوید : "فرزند ارشد خانواده هستم، پدرم که مُرد، در اصفهان بودم، خود را به شهر خود رساندم، و مراسم دفن او را بدون تشریفات معمول، به انجام رساندم، به محض رسیدن به محل، در اولین حرکت خود را به استاد سلمانی سپردم، و ریش و سر و صورت خود را مرتب کردم، پیراهن سفید و تمیزی پوشیدم، و بعد از دفن به اهل او، غذا دادم، و میکروفن را گرفتم و اعلام کردم به عشق پدرم که همه او را می شناسید، و از زحمات او خبر دارید، بخورید و بیاشامید، انتظار دیگری از شما ندارم، حتی فاتحه ایی. به چهلمین روز نرسیده، اموالش را بین وراثش تقسیم کردم، و خیال همه را از سهم خود راحت نمودم، همه گفتند آبروی ما رفت! اما بعدها از من تشکر کردند."
و ادامه داد : "خداوند عقل داشته است که این امکانات را در دنیا برای زندگی بشر آفریده است، خداوند از بهشت گفته، و راست گفته؛ از جهنم گفته، و راست گفته؛ اما بهشت همین فراهم کردن بهترین امکانات برای مردم دنیاست، بهترین اتومبیل، بهترین دارو، بهترین منزل، بهترین بیمه و تامین اجتماعی و... فراهم کردن همین ها خود بهشتی است که منظور خداوند است، و هر کس برای فراهم کردن آن رسالتی دارد. فایده اسلام و هر دین و آئینی باید انسانیت، شعور، نظافت، شخصیت و... باشد، همین است که در اروپایی ها تا حدودی آن آن را اجرایی کرده اند."
و ادامه داد : "در زندگی آدم نباید کم بیاورد، به هیچ وجه نباید کم آورد، و من کم نیاوردم و تسلیم نشدم و بر بیماری غلبه کردم، اما متاسفانه این روزها همه چیز شده پول، آن هم به هر قیمتی؛ مردم تلاش می کنند به پول برسند، به هر قیمتی که شد! عقلشان به چشم شان است، البته روزگار ما نشان داده است که اگر پول نداشته باشی، این از بیماری سرطان هم بدتر است، سرطان داشته باشی بهتر است که پول نداشته باشی، بیماری سرطان به بی پولی شرف دارد.
من ماهی 28 میلیون تومان هزینه دارم، دارو، خرج و... یک قرص کانادایی آتاکول می گیرم که هر 60 تای آن یک میلیون و چهارصد هزار تومان برایم هزینه در بر دارد، و در چند روزی تمام می شود، یک تزریق برای شیمی درمانی، 90 میلیون تومان است، که آمپول ایرانی این تزریق خود 8 میلیون تومان است، ولی پدر بیمار را در می آورد، همین قرص آتاکول ایرانی اش ارزان است، ولی باز بیمار را بیچاره می کند.
این روزها بدنم گوشت اضافه می آورد، این ها نشانه سرطان است، هر بار آنها را فریز می کنم و بعد از یک هفته دوباره بیرون می آیند، انگار دوباره بیماری ام باز گشته است؛ زمانه ی بدیست، نه تامین اجتماعی درستی داریم و نه دارو و درمان درستی، یک بار برای 30 میلیون وام، درخواست کردم، گفتند ضامن و... می خواهد، گفتم اگر این داروها را مصرف نکنم حالم بد می شود، گفتند نمی شود، باید تشریفات وام حل گردد، بعد از 23 سال فعالیت و کار در این کشور و دادن حق بیمه و...، با همین حال بیماری، هر بار، باز به وسیله کارم، بوسه می زنم و می گویم "تنها کسی که مرا در این رنج و بیماری رها نکرد، تو بودی، باقی همه مرا گذاشتند و گذشتند."
از کنار مزارعی می گذریم که کشاورزان مشغول سم زدن هستند، باد بوی سم را به داخل اتومبیل در حال عبور ما می آورد، می گوید : "این بی وجدان ها قاتل مردم هستند، همین سموم است که ما را به انواع سرطان ها مبتلا می کند." و از وجدان و اخلاق و انسانیت می گوید که در حال رخت بر بستن از جامعه ماست.
وجدان، اخلاق و انسانیت بالاتر از هر قانونی :
و او راست می گفت، از مواهب این دنیا گاهی چیزهایی شرعا و قانونا به شما می رسد، و می شود آنرا قانونا و شرعا خورد، اما به لحاظ انسانی، وجدانی، اخلاقی هرگز قابل مصرف و تصرف نیستند. مثالش معلمی بود که فرزندی نداشت، او پیش از مرگ وصیتنامه درستی ننوشت، تا از همسرش بعد از مرگ، در مقابل اهل خود، حمایت کند، و در یک مرگ نسبتا ناگهانی، مُرد، قاعدتا اموالش به برادرها و... می رسید، و قانونا و شرعا تنها یک هشتم از آن اموال، سهم این همسر می گردد، از قضا چیزی نگذشت که وراث اقدام کردند، و این زن را که 50 سال با این مرد زندگی کرده، و با هم، و در کنار هم این زندگی را فراهم نموده بودند را، از خانه و کاشانه و حتی اجناس خانه و زندگی اش محروم کردند، او اکنون در سنین پیری، در نبود همسرش حتی سرپناهی برای ادامه زیست، در این دنیای خالی از اخلاق، وجدان و انسانیت ندارد، و مستاجر شده است. بله شرعی و قانونی این اموال به وراث همسرش می رسد، اما هرگز به لحاظ وجدانی، اخلاقی و در منش انسانی، چنین زندگی و حاصل آن، به آنان تعلق نداشت و ندارد.
جمعیت در حال صعود به قله سبلان، بعد از پناهگاه
یادداشت های پراکنده راه :
از بزرگراه زنجان – تبریز، در یک سه راهی جدا شدیم، تا از گردنه "سرچم" گذشته و به سوی اردبیل برویم، یکی از اهالی این استان که در این سفر با من همراه است از اعتصاب رانندگان شرکت سیر و سفر می گوید، که به خاطر کرایه پایین دست از کار کشیده اند و یا اتوبوس های خود را در کشورهای ارمنستان، ترکیه و... به کار گرفته و آنجا کار می کنند، او از گردنه سرچم می گوید که به لحاظ شرایط آب و هوایی طوری است که حتی در روزهای بارش برف هم، در این نقطه برف نمی بارد، که این از اسرار طبیعت محل، در این گردنه است. و از خیارها و عسل هایی خوشمزه آن، که در این منطقه عمل می آمده است، و اکنون نیست، می گوید، و یا از برنجکاری هایی که در امتداد این دره بوده، و اکنون بعد از تغییرات آب و هوایی، و خشک شدن اقلیم ایران، دیگر نیست.
علی دایی، اسطوره ورزش و جوانمردی، مردی از جمع عیاران اردبیل:
او از علی دایی، قهرمان فوتبال ایران می گوید، که در منطقه اردبیل و...کارهای بسیار خوب عام المنفعه ایی انجام داده است، از ساخت مدارس برای فرزندان این منطقه، تهیه جهیزیه برای دختران پا به بخت آن، و آزاد کردن زندانیان که به خاطر دیه ایی و... در زندان بوده اند، و البته ساخت کارخانه نوشابه سازی که محصولاتش به آلمان صادر می شود، و افراد بسیاری را مشغول به کار کرده است.
او از داستان رضایت و عفو گرفتن برای یک جوان در پای چوبه دار گفت، که تا چند لحظه دیگر در حال قصاص شدن بود، که خانواده مقتول او را تا آن لحظه نبخشیده و رضایت نداده بودند، و با آمدند علی دایی، این ستاره پر اقبال اخلاق و انسانیت، در صحنه قصاص، اولیا دم می گویند "به عشق علی دایی او را عفو می کنند"، و علی دایی هم همانجا یک چک به مبلغ چهار میلیارد تومان در وجه خانواده مقتول می کشد، و این خانواده از پذیرش آن خودداری می کنند و خطاب به علی دایی می گویند "ما به عشق تو از خون این قاتل گذشتیم"، و علی دایی هم در مقابل می گوید "من نیز به عشق شما این چک را کشیدم، قبولش کنید".
خط ریلی کردیدور شمال – جنوب
راه آهن اردبیل در مسیر جاده سرچم کشیده شده، و ریل گذاری است، اما هنوز افتتاحی در کار نیست، شنیدم روس ها در کار ساخت این راه آهن، کارشکنی و وقت کشی می کنند، راه آهنی که اگر راه بیفتد، مزیت های اردبیل را دو چندان خواهد کرد، و آن را به کشورهای شمالی در آن سوی ارس وصل خواهد کرد، و از جمله، آنان را از این جاده دو طرفه و خطرناک نیز نجات خواهد داد، و حداقل بار ترافیکی آن کاهش خواهد یافت.
زندگی زیبا و مقدس است ارزش جنگیدن را دارد
پشت اتومبیلی، شاید به شکوه، و یا شاید به اعتراض و... به گویش محلی نوشته اند : "یالان دنیا" که معنای آن یعنی دنیا دروغه، دنیا فایده ایی نداره و...، ولی این دنیا و زندگی، بزرگترین موهبت الهی است که خداوند به انسان و دیگر موجودات در آن بخشیده است تا در بین چند هزار میلیارد سیارات و ستاره های کهکشان راه شیری مثل یک نقطه سبزِ زندگی بدرخشد و... و لابد برای اهل آن کرات حسرت برانگیزد؛
با این جملات قدر دنیا را نباید کاست، زندگی زیباست، دنیا ارزش جنگیدن برای زندگی خوب، سلامت، آزاد و درست را دارد. دنیا و زندگی بر آن، ارزشمند است، باید برای ساخت آن تلاش کرد، این تلاش مقدس، درست و گواراست.
جمعیت همنوردان در حال صعود قبل از رسیدن به سنگ محراب و قله سبلان
لزوم مطالعات عمیق قبل از صعود :
قبل از هر صعودی باید یک مطالعه عمیق داشت، تا در انتخاب مسیرهای صعود و جاهای اقامت و... تصمیم درست گرفت، من در این خصوص ضعف داشتم، لذا شهر سرعین را که البته در پای سبلان است، اما از مسیر اصلی صعود، یک ساعت و نیم و بلکه بیشتر فاصله دارد را برای اقامت انتخاب کردم، این انتخاب، باعث بالا رفتن هزینه و زحمت رفت و آمد، و عدم توان حضور در محل و مطالعه بیشتر گردید، در حالی که می شد در مشکین شهر اقامت کرد که تنها 50 کیلومتر با شابیل فاصله دارد.
سرعین شهر برج آباد :
سرعین با چشمه آبگرم معدنی اش مشهور است، اولین و آخرین بار حضورم در این شهر، به حدود 20 سال قبل باز می گردد، از این رو شهر تغییرات بسیاری به خود دیده است این شهر را برج آباد باید گفت که در میان دره ایی مثل میخ هایی از زمین بیرون زده اند، بیشتر هتل هایی هستند که برای گسترش توریسم در منطقه ساخته شده اند، هتل ها همه پر و پیمان است و مسافران گروه گروه می آیند و اسکان می گیرند و از استخرهای آب گوگردی و معدنی منطقه برای درمان بیماری های پوستی خود سود می جویند.
نوعی درمان باستانی که از گذشتگان بر جای مانده است، چشمه "گامیش گلی" این آب را از زیر کوه آتشفشانی و نیمه فعال سبلان تامین می کند، آب یخچال های سبلان بعد از فرو نشست در زمین، خود را به سنگ های ماگماهای داغ دل آتشفشان سبلان رسانده، مخلوطی از آب و مواد آتشفشانی درون آن، از چشمه ها بیرون می آیند، و این بهشت طبیعی را برای انسان رقم می زنند، خشونت درون زمین، به لطافت بیرونی آن تبدیل، و به جامعه انسانی لطافت و سلامت می دهد.
یکی از مسافران سرعین که در سال 1347 یعنی بیش از 50 سال قبل، از این منطقه دیدار کرده بود، می گفت، آن روزها اینجا دهاتی بیش نبود، و از این آب به عنوان یک محل برای گاومیش ها استفاده می کردند، که در گل و لای آن می خسبیدند و از نیزارهای اطرافش می خوردند، تن خود را در این آب ها درمان می کردند، و از مواهبش سود می جستند، از همین رو به آن گامیش (گاومیش) گُلی (همان گِلی) می گویند.
اکنون انسان ها، این زیستگاه را از آنها گرفته، و آنرا از آن خود کرده اند، دیگر گاومیشی در شهر نمی توان دید، در حاشیه این شهر رمه هایی از گوسفند می چرند، و چند شتر دو کوهانه ایی که به توریست ها سواری می دهند.
یادداشت های صعود به قله سبلان :
جمعه 20 مردادماه 1402 روز موعودی برایم خواهد بود، که بر سومین قله بلند ایران شده، بر بلندای آن بایستم، به همین منظور ساعت 6 غروب خوابیدم و در ساعت 12 نیمه شب بیدار شدم، تا با تاکسی که ساعت یک شب قرار است مرا به سوی شابیل ببرد، راهی ابتدای مسیر صعودم گردم، و بالاخره این ماشین هم رسید، و ساعت 1 و شش دقیقه شب بود که سرعین را به سوی لاهرود ترک کردم؛ در لاهرود آب به مقدار کافی برای 4 ساعت صعود و 3 ساعت برگشت خریدیم، چرا که در دامنه سبلان چشمه ایی برای نوشیدن وجود ندارد، تنها آب موجود در سبلان بر دهانه آتشفشانی قله است، که نمی دانم این آب نوشیدنی است یا خیر، چرا که مردم زیادی در گرداگرد آن، به هنگام صعود بر قله، جمع می شوند و...
زمانبندی صعود به قله سبلان:
ساعت یک و شش دقیقه نیمه شب حرکت از شهر سرعین به سوی آبگرم شابیل در ارتفاع حدود 2700 متری از سطح دریا در پای سبلان
ساعت سه و ده دقیقه بامداد جمعه، به شابیل رسیدم، مدت زمان صرف شده حدود 2 ساعت؛
ساعت 3 و 18 دقیقه خود را به پارکینگ ماشین های شاسی بلند، رساندم تا مرا از شابیل در ارتفاع 2700 متری به پناهگاه در ارتفاع حدود 3700 متری ببرند، مسیری حدود 6.4 کیلومتر
بعد کمی معطلی برای گرفتن ماشین (حدود 15 الی 20 دقیقه) با یک لندرور که شش مسافر گرفته بود، عازم پناهگاه شدم، ساعت 4 و 35 دقیقه بامداد بود که در پناهگاه، به سلامت از این اتومبیل پیاده شدیم، و صعود خود را آغاز نمودم.
و ساعت 8 و 27 دقیقه صبح بود، که بعد از طی شیب های بین پناهگاه و قله، از محل سنگ محراب (گفته می شود محراب عبادت پیامبر ایرانی، جناب آشو زرتشت بوده است، البته اهل مطالعه سندی بر این امر ندارند) وارد قله شدم،
زمان صرف شده حدود 4 ساعت، چند دقیقه کم می باشد.
راه خود را در کفی های روی قله ادامه داده، و در ساعت 8 و 42 دقیقه صبح، خود را به دریاچه ی واقع در دهانه قله آتشفشانی سبلان رساندم، و این پایان صعود به قله ایی 4811 متری بود که نام سبلان و یا سلطان ساوالان را بر خود دارد.
بعد از استراحتی چند، و گرفتن چند عکس یادگاری و... در ساعت 9 و 26 دقیقه صبح، راهی راه بازگشت شدم، با لحاظ احتیاط لازم در هنگام نزول، در 12 و 38 دقیقه در پناهگاه، خود را به اتومبیل ها رساندم که منتظر بردن ما به پایین بودند.
بدون معطلی زیادی، بعد از حدود 10 الی 15 توانستم با یک گروه دیگر، همراه شوم، و همگی با یک نیسان پاترول عازم شابیل شویم، ساعت 13 و 57 دقیقه، در شابیل از این اتومبیل پیاده شدم.
کل زمان پیمایش در این صعود و پایین آمدن، یعنی از ساعت 4 و 35 دقیقه بامداد که در پناهگاه کار پیمایش را آغاز کردم، و ساعت 12 و 38 دقیقه ظهر که دوباره به پناهگاه باز گشتم، در کل هشت ساعت به طول انجامید، که با کم کردن زمان استراحت، در قله حدود 7 ساعت می توان در نظر گرفت، با تسامح و تساهل 4 ساعت رفت، و 3 ساعت برگشت.
حواشی و نکات صعود به قله سبلان :
جمعه روز پر طرفداری برای صعود بود، لذا کاروان همنوردان در حال صعود، مثل قطاری از پایین تا بالا از هم قطع نشد، هدلایت ها از پناهگاه تا قله مثل هلالی از نور، جاری بودند، و من به جز چند صد متری از این وسیله نتوانستم استفاده کنم، چرا که هوا در حال روشن شدن بود، و دیگر نیازی به هدلایت برای دیدن نبود.
با طرح دولت رئیسی برای دریافت مالیات از حساب های بانکیِ متصل به پوزهای دریافت پول، رانندگان اتومبیل ها و... ترجیح می دهند پول نقد دریافت داشته، تا مشمول این مالیات نشوند، لذا داشتن پول نقد، کار شما را برای سوار شدن سریع بر این اتومبیل ها تسریع می کند، وگرنه باید در صف پرداختی قرار بگیری، که به بعلت افتضاحی که در سیستم ارتباطات کشور شاهدیم، گاهی کار می کند و گاهی جواب نمی دهد.
و این تنها پوز دریافت حق الزحمه مستقر در پارکینگ اتومبیل های شاسی بلند، در شابیل هم، برای دریافت این پول از هر نفر 15 هزار تومان پول اضافه می گیرد، تا هم مالیات دولت را بدهد، و هم آنرا به حساب رانندگان واریز کند، از این جهت بلبشویی جریان دارد، و به مسافران بی احترامی می شود. با این شرایط، زحمات سال ها فرهنگ سازی در کشور، برای دوری از پول نقد، و سوق دادن مردم به تجارت الکترونیک، در این روزها به هدر می رود، مردم را دوباره به سویی می برد که پول نقد را مبنای معاملات خود کنند!
اتومبیل های فرسوده، جاده ایی ویران تر را، بین شابیل و پناهگاه شاهدیم، که جان مسافرانش در خطر قطعی قرار می دهد، اگر وقت دارید و حال دارید، از شابیل تا پناهگاه را نیز به پیمایش پیاده خود افزده، از خفت و خطر این مسیر در گذرید، در غیر این صورت آنقدر بالا و پایین پرتاب خواهید شد که حساب و کتابش با خداست، این مسیر بسیار پر دست انداز، مملو از خاک خشکی است با عبور اتومبیل ها به هوا برخاسته، و طبیعت زیبای سبلان را، در اطراف این جاده به خاک و خُل کشیده، گیاهانش زیر دریایی از خاک برخاسته از مسیر این اتومبیل ها می پوشاند. جاده آنقدر خراب است که در مسیر، ماشین های بسیاری را می توان دید که از حرکت باز مانده، و خراب شده اند؛
امروز جمعیت، و تراکم صعود کنندگان به سبلان بسیار زیاد است، چرا که برای صعود به سومین قله ایران، با این ترتیبات گفته شد، شما تا پناهگاه را با این ماشین طی خواهید کرد، که حدود 3700 متر ارتفاع دارد، و از این جا تا قله تنها 1100 متر بلکه کمی بیشتر، ارتفاع خواهید گرفت، که این رقم ناچیزی در صعود به قله های این چنینی در ایران است، که با تسهیل این امر، و ساخت این جاده خسارتبار، کوهنوردان غیر حرفه ایی هم جرات صعود یافته، و قیامتی از صعود کنندگان را در مسیر قله را می توان دید، که این خود هم خطر زیست محیطی بسیاری برای طبیعت نحیف سبلان در پی خواهد داشت، و این زیستگاه جانوری و گیاهی را با خطر نابودی مواجه خواهد کرد، و هم برای مسافران ناخوانده این راه، مشکل جسمی ایجاد خواهد کرد.
کشیدن جاده بین شابیل تا پناهگاه، و به خصوص اجازه تردد اتومبیل در آن قطعا از اشتباهات راهبردی زیست محیطی از سوی مسئولین منطقه برای زیستگاه سبلان، یا همان "سلطان ساولان" است. این سلطان زیر خروارها گرد و خاک و... در رنجی مضاعف، به همراه خشکسالی های متوالی و... قرار دارد، قطعا لازم نیست برای چنین کوهی با این بزرگی و ارتفاع، جاده ایی این چنین، همگان را تا نزدیکی های قله ببرد، این از بی تدبیری تصمیم سازان محلی بوده است، که راه چنین قله ایی و پناهگاهی برای وحوش را به سوی این تعداد از مردم معمولی تسهیل کرده اند.
مسیر صعود به سبلان در چپ و راست، دارای پرتگاه هایی هولناکی می باشد، لذا حرکت در مسیر پاکوب های عمومی توصیه می شود، خارج شد از آن، همنوردان را با خطر مرگ مواجهه خواهد نمود، این مسیر مملو از سنگ است، لذا خطر سقوط را در شیب ها کاهش می دهد، چرا که در صورت سقوط، این سنگ ها شما را همچون درختانی که در شیب های جنگلی، نگاهبان کوهنوردان هستند، نگه خواهند داشت،
خیل کوهنوردان، راحتی صعود و... چنان وجد آور است که افرادی را از حد خود خارج کرده، و با داد و فریاد محیط صوتی صعود سحرگاهی را آلوده به نعره های خود می کنند، بدتر از همه فردی را می توان دید که با رفتن بر بلندای صخره ها علایم راهنما و خطر را، که به صورت پرچم های فلزی هشدار دهنده، نصب شده است را، از جا می کند و سرد دست بلند می کند و با فریاد "یاشاسین آذربایجان"، توجه ها را به خود جلب می کرد.
این کار ناشایست این همنورد غیر حرفه ایی، باعث خواهد شد که در روزها خلوت، همنوردان راهی در این مسیر را، در یافتن راه، بدون این علایم، دچار مشکل کند، چرا که این علایم همنوردان را در مسیر صعود و نزول از پرتگاه هایی که درست در نزدیکی شماست، دور می کند، کوتاهی مسیر صعود به نظر می رسد ما را دچار همنوردانی غیر حرفه ایی کرده است که ارزش این علایم و آرامش و متانت صعود را نمی دانند،
روی قله هیچ تابلوی یادبود صعودی را نمی توان یافت، که با آن عکس یادگاری گرفت، امری معمول در تمام قله های ایران، این موضوع را با همنوردان محلی که در این صعود هم بسیارند، مطرح کردم، پاسخ این بود که "تنها قله ایران که بر دهانه آتشفشانی خود دریاچه ایی دارد همین سبلان است پس لزومی به تابلو نیست، عکس گرفتن با همین دریاچه نشانه صعود به سبلان خواهد بود،" البته از جهتی درست است و از جهتی تابلو با درج ارتفاع و نام قله، خود یک نشانه با ارزش در ثبت یادگارهای صعود همواره بوده و می باشد.
بالای قله تابلویی مردم را به حفظ دریاچه زیبای آن فرا می خواند، کار درستی که طراحان آن اقدامی شایسته انجام داده اند، اما ذکری از سبلان در این پارچه نوشته هم نشده است، دریاچه دهانه سبلان واقعا زیباست. من در این صعود خرس های ساکن سبلان را ندیدم، ولی تصاویری از آنان را در ضبط های موبایلی دیگر همنوردان دیده بودم.
سبلان برای حفظ خود به تدبیر و تفکر مسئولین سخت محتاج است، لزومی ندارد راه صعود به چنین قله ایی که این مقدار هم بلند است، برای عموم تسهیل کرد، افرادی که بدون تمرینات معمول برای صعود آمده اند، چنین جاده ایی باعث شده است که افراد ناکار آزموده نیز به خود جرات دهند و به سوی سبلان بشتابند، این امر باعث می شود که خسارات های جبران ناپذیری هم به همین افراد، و هم به محیط زیست سبلان وارد شود.
روز قبل از صعود ما، فردی در همین کوه دچار حمله قلبی شده، و متاسفانه جان باخت، در مسیر افراد زیادی را دیدم که دچار سردردهای ارتفاع گرفتگی شده بودند، که این نشان از صعود افراد ناکارآزموده و غیر حرفه ایی به قله سبلان دارد، که ممکن است صدمات جسمی زیادی را برای آنان به همراه داشته باشد. باید از حجم این صعودها کاست،
کودکی حدود 12 ساله، و شاید هم کمتر، در مسیر بازگشت نزدیکی های پناهگاه، مرا متوقف کرد، نام پدرش را برد، و از من سراغ پدرش را گرفت، که مدعی بود ساعت یک و نیم شب، صعود خود را آغاز کرده؛ چنین کودک صعود کننده ایی در این مسیر نباید می بود، چرا که اولا در سن شکل گیری قلب و عروق قرار دارد، و صعود و ارتفاع گرفتن برای سلامتی قلبی و عروقی او مشکل آفرین است، دوم این که این مسیر کوتاه صعود و امکان حمل افراد تا این ارتفاع، با اتومبیل باعث می شود چنین کودکانی به خود اجازه دهند که به یک قله نزدیک به 5 هزار متر ارتفاع، صعود کنند، که برایشان خطر جانی دارد.
[1] - نام قدیمی و اصلی این شهر خیاو است. نام "خی او" به معنی مشک آب برگرفته از زبان پهلوی پارتی است. شهر خیاو (خیوو=Xiyov یا خیاو =Xiyav) در دورههایی در تاریخ اسلام، میمند نام داشته. در روزگار سلجوقیان و اتابکان آذربایجان آن را وراوی مینامیدند. در سال ۱۰۶۴ میلادی بعد از حمله سلطان آلپارسلان به گرجستان و تسلیم شدن حاکم آنجا، بعضی امرای گرجستانی اسیر و سپس مسلمان شدند. یکی از این امرا بیشکین بود که سلطان آلپارسلان این شهر را به وی بخشید و بعد از آن به نام وی خوانده شد. این نام بعدها توسط مردم محل به صورت میشگین تلفظ شد. در دوره حکومت رضاشاه، در سال ۱۳۱۶ خورشیدی، به فرمان وی نام خیاو به مشگینشهر تغییر یافت. ریزآبههای سبلان به سوی خیاو میآیند و این منطقه سفرههای زیرزمینی خوبی دارد. واژه خیاو در زبانهای ایرانی حالت محل پرآب و پردرخت و محل گذر از میان آب و درخت را تداعی میکند. رودخانهٔ مشگینشهر که امروزه قره سو نام دارد نیز در قدیم اندرآب نام داشته
در آن روزها و سال های داغ دفاع (1359-1367)، که قُلدُری از باشگاه قلدرآباد، و استبدادسرای مملو از مستبدِ خاورمیانه، بعد از سرکوب مخالفان داخلی اش، سر به کشتار و تجاوز در کشور همسایه برآورده بود، ایرانی تازه انقلاب کرده، و بهم ریخته، که در آن روزها نظام ارتشش در هم پیچیده شده بود، سران نظامی اش اعدام، متواری، و یا زیر شلاق شماتت انقلابیون تازه به حکومت رسیده، دوره افسردگی و بی تکلیفی را سر می کردند و...،
در چنین شرایطی جنگی خسارتبار آغاز شد، که دامنه ی درازای آن هشت سال به طول انجامید، هشت سال جنگ، کشتار، ویرانی و تجاوز و... و در این دوره هشت ساله، ایران مدافعی در نظام بین الملل نداشت، که به نجاتش از غول از چراغ جهیده بر آید، اما صدام با همه مشخصاتی که داشت، آنقدر مدافع و خیرخواه داشت که هر ساله هیات هایی چند، با طرح ها و پیشنهادات جور واجور، برای نجاتش از این مخمصه اقدام می کردند، و هیات های مختلفی را روانه کشورها و سازمان های بین المللی می نمودند و... دنیا همه، او را می خواست، الا ما!
اینجا بود که مردمی از تمام ایران، شرایط کشور و مدافعان ضربه خورده وطن را دیده، و برای کمک به دفاع، در کنار چنین زخم خوردگانی از فرزندان نظامی خود، سرازیر شدند. اینان مردمی عادی بودند، که کاربرد سلاح و یا نظام جنگ را، تنها در کتاب ها خوانده، یا در حوادث تاریخی دیده و چشیده بودند، آنان از نبرد، حتی گرفتن سلاح سبکی را، به سختی می شناختند، و می دانستند، و سلاح را، پیش از این در موزه ها، یا شکارگاه ها، یا در رژه ارتشیان خود، یا در دست نگاهبانان اماکن شان و... می دیدند، اینان آمده بودند تا در کنار سربازان آموزش دیده ی نظام و جنگ، کمکیار کسانی باشند که تا پیش از این، در لباس انقلابیگری، حتی از انحلال سازمان نظامی آنان سخن گفته بودند.
اینان مردمی عادی بودند، که در سرزمینی گرم، جنگی داغ نصیب شان شده بود، و حتی شیوه ماندگاری و حضور در صحنه جنگ را نیز، در خلال حضور در همین جنگ می آموختند، از جمله پوشش در منطقه جنگی را، از رسم لباس و پوشش مردمی آموختند، که سرزمین شان صحنه این جنگ خسارتبار هشت ساله شده بود، مردمی که نحوه زندگی و کنار آمدن با شرایط محیطی آنرا، در این زمین تفتیده از اشعه های داغ و خشن خورشید می دانستند، و با آن خو گرفته بودند،
ایرانیان اگرچه در نیم قرن گذشته، دستارپوش [1] بودند، و با کاربرد آن آشنا، آما آنان در تماس با دوره مدرن، و در معرض لباس های مدرن، دستارها را به کناری نهاده، از زندگی خود، آنرا حذف کرده بودند، حال آنکه این مردم، تا پیش از آن، دستار را بخشی مهم و بدون اغماض در پوشش خود می دانستند، و بدون سرپوش در جمع حاضر شدن را نوعی بی احترامی به جمع، و به خصوص بزرگان حاضر در آن، لاقیدی، و نشانه جهل و جوانی و... می دانستند [2] اما اکنون همه بدون دستار شده بودند.
پهلوی ها دستارها را با کلاه های مدرنی جایگزین کردند، که آنرا مناسب جامعه کنونی ایرانی می دانستند؛ اما اینک رزمندگان بیکلاس جنگ، در سرزمین دستار بر سرها، یعنی در خوزستان، ایلام، کرمانشاه و کردستان، در امتداد مرز، با دشمنی روبرو شده بودند که برای تجزیه ایران آمده بود، فی المجلس دستار را از مرز نشینان به امانت گرفته، خود را با سرزمین نبرد، هماهنگ کردند، و برای نبرد در سرزمین دستارپوشان، دستارپوش نیز شدند، این شد که استفاده از چپیه یا همان چفیه [3]، به یک فرهنگ رایج در بین رزمندگان تبدیل شد،
پهلوی های اگرچه در شهرهای مرکزی ایران، برای تغییر لباس های محلی موفق بودند، اما در این چهار استان، توفیق در خوری نداشتند، اصالت قومی و فرهنگی کردها، عرب ها، لرها و... در این استان ها، دستار بر سر این مردم را حفظ کرد، و اینک چنین فرهنگی دوباره به رزمندگان جنگ نیز، که از تمام اطراف و اکناف وطن، به این دیار آمده بودند، باز می گشت،
هر رزمنده ایی یک دستار برای خود داشت، که برای او فرشی برای نشستن، سفره ایی برای قرار دادن غذا بر آن، حوله ایی بعد یک حمام برای خشک کردن بدن، چسب زخمی برای پانسمانِ جراحتی در جنگ، دستمال کوهنوردی برای فرار از سرما، و یا اصابت گرما به صورت، دهان و دماغ، کمربندی برای شلوارهای همواره بی قواره و غیر فیت، که در کیفیت بسیار پایینی سری دوزی می شده و روانه صحنه جنگ می شد، و این چپیه گاه کمربندی می شد تا این شلوارهای بد دوخت را، بر کمر رزمندگان جنگ نگاه دارد، سجاده ایی برای عبادت، تا از آن سجده گاهی به سوی معبود بسازند، بقچه ایی برای جمع کردن لباس ها، تا اطوی آن باقی بماند، وقتی آنرا در طول شب زیرِ زیرانداز شبانه ی خود، در جهتی که دوست داشتند شکل بگیرد، پهن می کردند، و بر آن می خوابیدند تا زیر سنگینی وزن بدن شان، لباس ها تا صبح شکل صاف و اطو کرده ایی به خود گیرند؛ کمربند قهرمانی، که بر شکم می بستند، وقتی که وزنه ایی سنگین بر می داشتند،
چنین چپیه ایی سایه بانی برای جلوگیری از نور خورشید بود، کوله ایی برای حمل وسایلی چند در یک سفر کوتاه یا نسبتا بلند، دستمال گردنی برای ابهت دادن به گردن های درازی که از فاصله تن تا سر، در آسمان کشیده شده و مانده بودند؛ دستمالی برای پاک کردن سفره، لنگی در حمام، برای پوشش جاهایی از بدن که نباید دیده شوند، یا ساتری برای تعویض لباس، وسیله ایی برای ساخت برانکاردی که مجروحی را بر آن حمل کنند، پیشانی بندی برای رزمنده ایی که از بیماری سینوزیت رنج می برد، یا به رسم سربازان باستانی و هخامنشی، دستمالی بر پیشانی که در پشت سر گره می خورد و به هنگام دویدن، دنباله ی این دستمال، مثل ادامه دو پرچم، پشت سر رزمآوران در باد افتخار پیچ و تاب می خورد، و نشان نجیبزادگی رزمندگانی را داشت، که نجابت و نسل پاکشان باعث شده بود، تا نسل مدافع وطن را، در طول تاریخ ایران، استمرار دهند و...
این چپیه کارت شناسایی رزمندگان، و نشان و رمز یکی بودن آنان؛ برای بودن در جمعی بود، که عشق به وطن، و دفاع از آب و خاک، آنان را به اینجا کشانده بود، تا از ناموس وطن در مقابل متجاوزی که احساس کرد، این انقلاب بنیان حکومت او را نیز متزلزل خواهد کرد، و لذا پیشدستی کرد و دو ملت ایران و عراق را به خاک مذلت و سیاهی و ویرانی و کشتار کشاند و نشاند، این چپیه سمبل وحدت در هدفی به نام دفاع بود، و دستاری که در طول تاریخ بر سر ایرانیان مانده بود، و اکنون اینجا رزمندگان جنگ خسارتبار هشت ساله، از آن دوباره سود می جستند، تا بار دیگر مرزها را از تغییر نجات دهند.
جنگ که تمام شد چه بر سر این چپیه آمد، خود حکایتی دردناک، سوزناک و غمبار و جداست، چپیه ی قبل از جنگ، با چپیه ی بعد از جنگ از زمین تا آسمان تفاوت دارد، چپیه به گردن های زمان جنگ و نبرد، با چپیه به گردن های بعد جنگ نیز، بسیار متفاوتند، که این تفاوت لعن و نفرین را برای سو استفاده کنندگان از این نشان مردانگی و غیرت رزمندگان را، در خود دارد،
اما حقیقت چپیه دفاع از مردم بود، نه ظلم به آنان، نه وسیله ریا و خودنمایی، نه وسیله ایی برای حذف دیگران از عرصه جامعه، رزمندگان، آن را در مقابل دشمن می پوشیدند، تا او را از دست اندازی به ناموس، مال و جان این مردم باز دارند، مردمی که در همان زمان از تفکرات، منش، دین، آئین و... متفاوت و متنوع بودند، و ایران را چنین ایرانیان متکثری از انقلابی و ضد انقلاب، مومن و بی دین و... ساخته بودند، رزمندگان برای تمام آنان می جنگیدند، ناموس هیچکدام شان را استثنا نبود، همه ناموس ایران و لایق دفاع تلقی می کردند
حال اگر کسانی، بعد از جنگ، آنرا به وسیله ایی برای حذف رقیب سیاسی و... یا ساخت گروه هایی برای فشار بر این مردم، و نخبگان شان، احزاب و گروه های شان و... قرار داده و از آن سود می جویند، حکایت دیگری است که مردم ایران نباید این را به پای آن رزمندگان چفیه به گردن بنویسند، تمایز در کارکردها، در آن دوره طولانی اخلاص، ایثار، نبرد و حماسه، و این دوره، سو استفاده، ریا، فشار، اجبار و... متفاوت است،
آن مسئول بر کرسی قدرت نشسته، و یا آن کارمند متخلفی که چنین چپیه ایی را بر صندلی خود، و یا گردن بی مقدارش می گذارد، که از مجازات اعمال ننگین خود بگریزد، و از سیبل شدن در مقابل حسابرسیِ حسابرسان، و سوالِ سوال کنندگان بگریزد، و خود را در مقابل محکمه خلق مصونیت بخشد، و هر ظلمی را به دیگران، در زیر این ردا، روا دارد و...، این مقوله ایی دیگر است، ربطی به چفیه رزمندگان مظلوم جنگ، و آبرویی که آنان جمع کردند، و به این پارچه بی مقدار دادند، ندارد،
رزمندگان صحنه های پاکبازی و شهادت، به این پارچه بی مقدار آبرو بخشیدند، پارچه ایی که، در اکثر دوران بی آبی، در صحنه نبردی سخت، کار طهارت بخشی موقت به بدن آنان را می کرد، تا خود را به آبی برسانند و خود را کاملا پاک کنند، در اثر اخلاص، خودسازی، ایثار و از خود گذشتگی آنان بود که، این پارچه نجس! نیز عزت یافت و اکنون کسانی تحت آبروی آن پارچه ی عزت یافته، خود، تفکر و اعمال بی آبروی خود را مصون از سوال و عقاب می کنند!
این چپیه روزگاری بر گردن کسانی بود که چشم از بدی های شخصیتی دیگران برداشته، "خودسازی" را وجه همت خود داشتند، از دیگران چشم می پوشیدند، و به خود می پرداختند، تا انسان باشند و انسانیت وجه همت شان باشد؛ نه کسانی که خودناساخته، دگرسازی را در برنامه های خسارتبار خود دارند، خود ویرانند و به آبادی دیگران امر و نهی می کنند و...
از چنین خودناساختگانی است که دیگر ارزشی نیست که به مسلخ هوای نفس، نبرده باشند، حتی از آبروی چپیه ایی بی مقدار هم، در توجیه اقدامات نابخردانه خود سود می جویند، و پشت آن مخفی شده، اعمال ناشایست خود را همچنان دنبال می کنند، و در نتیجه، آبروی چپیه و چفیه داران دوره جنگ و اخلاص و ایثار را هم نابود می کنند، در نگاه آنان "هدف وسیله را توجیه می کند"، برای رسیدن به هدف های ظالمانه و جبارانه خود، حتی این نشان آبروی رزمآوران مظلوم دفاع از میهن را نیز بی آبرو می کنند، پشت این داشته ناچیز یک رزمنده پاکباز جنگ می ایستند، و اهداف قدرت طلبانه خود را دنبال می کنند و...
تا این مردم، در نتیجه اعمال خسارتبار آنان، چفیه را که دیدند، دیگر یاد رزمندگان دوره اخلاص، شهادت، ایثار، مهربانی و از خود گذشتگی و... نیفتند، بلکه یاد غارتگران بیت المال، متکبرین قدرتمند، زورگویان کوچه و خیابان، فحاشان متجاوز به حدود دیگران، دروغگویان ریاکار، فرصت طلبان تمامیت خواه و... بیفتند.
اف بر این آئین و مرام باد!
[1] - عِمامه یا دستار یا دولبند گونهای سربند با سبکهای گوناگون میان مردم غرب آسیا و شمال آفریقا و جنوب آسیا است. به شخصی که عمامه بر سر دارد مُعَمَّم میگویند. در هندوستان نیز عمامه بسته میشود، و نیز در میانِ همهٔ روحانیان مسلمان در جهان گونهای از آن بسته میشود. در سدههای میانه، در جهان اسلام همهٔ مردان سعی میکردند عمامه یا دستار بر سر بگذارند؛ بهطوریکه نداشتنِ آن را نشانهٔ «مست بودن» «مرد نبودن» «خارجی بودن» و نابالغ و… میدانستند. پیش از اسلام، عمامه سربندِ زنان مکّه نیز بودهاست. عمامه میتواند به رنگهای مختلفی مثل سفید یا مشکی یا … باشد.
[2] - مرحوم پدرم (1391-1300) که خود عمری را بدون کلاه بیرون نرفت، وضعیت بی کلاه بودن را غیر رسمی بودن، تلقی می کرد، در جمعی بدون کلاه حاضر شدن را بی احترامی به جمع می دانست، کلاه را نشانه بزرگی و بلوغ می دید، انسان های بی کلاه را، به نوعی آدم های لاقید می دید، آنها پیش از این به دور این کلاه دستاری نیز می پیچیدند که نشانه کفن برای آنان داشت که آنرا در طول عمر، با خود حمل می کردند و وصیت می کردند، در نهایت در همان پیچیده و دفن شوند، و به این طریق خود را متوجه مرگ داشته، بر سر نشانی از مرگ حمل می کردند و از گناه و معصیت و تعرض به حقوق دیگران، و به قول خودشان حق الناس پرهیزِ پرهیزکارانه ایی می کردند. این نشانه تقوا برای شان بود، که این تقوا آنان را مهربان، مسالمت جو، آرام و به حدود دیگران مقید می ساخت، آنرا با احترام بر لب تاقچه می سپردند، تا به هنگام حضور در جمع و مردم آنرا با خود ببرند، و با داشتنش متوجه اعمال خود باشند و... آنها برای هر عمل خود توجیهی داشتند، این دستار نشانه "مرگ" و لزوم "مراقبت" در رفتار، اعمال و گفتار، تا پیش از آمدن زمان مرگ بود.
[3] - چفیه عربی :(کوفية، بالغترة، الشماغ، الحطّة، المشدة، القضاضة) کُردی : (جهمهدانی، جامانه) يا گاهی چپیه یک نوع سربند رایج در پوشاک سنتی مردم کُرد و کشورهای عربی و بعضا کشورهای دیگر است که بر روی سطح سر و زیر عقال قرار میگیرد. چپیه میتواند به اشکال مختلفی بسته شود.
"مشکل در این است که نمی دانیم چگونه گوش کنیم، ببینیم و بشنویم؛ زیرا وقتی سخن نو بیان می شود، ما آن را در همان ظروف قدیمی (ذهنی خود) می ریزیم، با همان واژه شناختی های قدیم همسازش می کنیم، و بنابراین آنرا ضایع و خراب می کنیم."
کریشنا مورتی
مدرس (ایالت تامیل نادوی هند)،
ششمین دور سخنرانی های عمومی،
23 نوامبر 1947
"زیستن در زیر چتر بردگی، پست ترین نوع زندگی است."
قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود
بت شِکنان!
بت شکنی ختم شد؟!
نی نشد! مَخُسبید،
بت شکنی نو کنید،
بت، ز نو پرداختند،
پشتکُ وارو زَدند،
بتی دِگر ساختند،
پهن ز پهنا و بَر،
بی بَرُ بِرّ و ثمر،
عشوه گری می کند،
در دل ما جا کُند،
میان دریای خَلق،
ولوله بر پا کند!
بتان همه عِشوگر،
زنده و مرده ردیف،
از پس دریای غم،
رو به دریای خَلق،
شاد، به کُرنش حریص،
سد زِ حیا شکسته،
جمله خلایق به خود،
جذب و فَنا خواسته،
در رگ و پیوند ما،
جا و بَقا خواسته،
رو زِ رَهَم داشته،
در جَهَتش کاشته،
بتی زِ گِل داشته،
روز و دو روزی همه پرداخته،
بر سر ما کاشته،
آن بت اعظم، فناست
ساخته دست ماست
بت شکنان!
بت شکنی سَر کنید،
بت شکنی ساده است،
هوش بدار!
بت شدن آسوده است،
از رگ و پی دور ساز،
پرستش این بتان،
هر بتِ پهن پیکری،
ساخته ی دیگریست،
بت چو شکستی، مَخواب
بتی دِگر در پی است،
چرخه ی بُتگَر – بُتان
از پی ماست، این دوان،
زانکه، بُتی ساخته،
بُتگَری در قفاست،
بت شکنان!
بت شکنی سر کنید
بت شکنی، خود بقاست.
به نظم در آمده در 21 خرداد 1400
روند تاریخی شیراز و اصفهان را باید با هم، و به دنبال هم دید، تا ایران را در روند طی شده اش متصل و پیوسته، مشاهده کرد و فهمید، شیراز با هخامنشیان، به نوعی آغازگر مکتوب کُلیت ایران تمدنی و بزرگ است؛ و اکنون در دوره پارادایمی اصفهان قرار داریم که با حاکمیت سلسله صفویان آغاز گردید، و آنان مکتب اصفهان را پایه گذاری و خلق کرده و به اوج رساندند.
صفویان باعث زنده شدن ایران بعد از یک به هم ریختگی مقطعی شدند، و توانستند موجودیت ایران را در برابر متجاوز توسعه طلبی، همچون عثمانی [1] ، تا حد قابل قبولی حفظ کنند، امپراتوری که همچون یک غول بلعنده، ملل همسایه را در خود می بلعید، و به پیش می تاخت، عثمانی ها از طریق سیستم فتح و پیروزی متکی به نوعی غازی گری [2] ، توسل به حکم جهاد اسلامی و... تنها در غرب و در اروپا، تا دروازه های وین در اتریش هم پیش رفتند [3]
اما پیشروی آنان در شرق، هرگز مانند پیشروی آنان در غرب نبود، و این ایستادگی صفویان بود که طرح های توسعه طلبی آنان را در این سو ناکام کرد، و باید به واقع از صفویان از این لحاظ متشکر بود که هم یکپارچگی ایران را باز یافتند، و هم آنرا، تا حدودی مقابل چنین غول متجاوزی حفظ کردند، هرچند در شکست هایی که صفویان مقابل عثمانی متحمل شد، سرزمین های بسیاری را به عثمانی ها باختیم،
از جمله به دنبال شکست در نبرد چالدران، که به رغم شجاعت سربازان و شاه صفوی، سرزمین های بسیاری که اکنون در حوزه های ترکیه، عراق و سوریه فعلی قرار دارند، که عمدتا هم محل سکونت اصیل ترین قوم ایرانی، یعنی کُرد هاست را از دست دادیم، که این شکست به لحاظ عدم تطابق سطح سلاح و تجهیزاتِ سپاه عثمانی در مقابل سپاه صفوی بود، و اما دلیل دیگر این شکست ها، تاکید صفویه روی شیعه گری است که باعث واگرایی قبایل کُرد اهل سنت، و گرایش آنان به عثمانی های هم کیش (اهل سنت) آنان گردید، و بسیاری علیرغم میل خود به عثمانی پیوستند و یا گرایش یافتند.
لیکن باید اذعان نمود که در نبود مقاومت مردانه صفویان، شاید این باخت ها می توانست بیش از این باشد که هست، و عثمانی این توان را داشت که مثل تمام دول آسیایی و آفریقایی خاورمیانه، در شرقِ بدون صفویان، مثل جبهه غرب، پیشروی کند، کاری که با وجود صفویان از آنجامش باز ماند، و این ایران بود که به عنوان سد محکمی، برابر پیشروی آنان در شرق ایستاد.
یک نقاشی از ساختمان های دوره صفوی در اصفهان - از نقاشی های مربوط به هتل عباسی
ولی موجودیت صفویان در ایران روی دیگری هم دارد، که از قضا به عنوان یک دوره پارادایمی فکری و اندیشه ایی نیز، شکل گرفت و تاکنون برای ایران باقی مانده، و شرایط کنونی ایران نیز به نظر می رسد ادامه و نتیجه حرکت و سیاست فکری صفویان است، آنان گرچه نشان شیر و خورشید [4] ، یا همان نمادهای معنادار تاریخی ایران باستانی و تمدنی را در پرچم خود داشتند، و آنرا بالا کشیدند، و با خود حمل کردند، و به نوعی در مجد و عظمت ایران کوشیدند، اما از منش و فرهنگ گثرتگرای باستانی ایرانیان، به دور افتادند، و تکثرگرایی [5] فرهنگی، تفکری و مذهبی را به کناری نهاده، به سوی وحدت فرهنگی و دینی، و تکصدایی دینی – مذهبی و تفکری پیش رفتند، و سلطه این تک صدایی و انحصار فکری را پی گرفتند، و حتی در علم و معرفت نیز تسری داده، لذا مکتب اصفهان، مکتب تکصدایی، تک قرائتی و خفه کننده ی نفسگاه های فرهنگی، تفکری و علمی متنوع ایرانیانی را با خود به همراه داشت، که "غیر" خود از میان ایرانیان را "دیگری" تعریف، و له کرده و سرکوب شدید نمودند،
صفویه علاوه بر عدم تحمل و مدارا در وجوه دینی و فکری، حتی اهل علمی همچون صدرای شیرازی که شاید آخرین فیلسوف نظریه پرداز ایرانی از آن عصر تاکنون نیز باشد را که در این عصر ظهور و به نظریه پردازی علمی و فلسفی پرداخت را نیز تحمل نکردند، و فقهای اصفهان نشینِ دربار شاه صفوی، او را به کوره دهات های گرم و خشک قم، تارانده و متواری کردند، و تحت تعقیب ملحد انگارانه خود قرار دادند، و بخش های ارزشمندی از عمر شکوفایی علمی این دانشمند ایرانی، در فرار و گریز از آنان گذشت و ضایع شد، تا جان از فتوای الحاد و زندقه آنان به سلامت ببرد.
دوستی برایم نوشت اصطلاح "مکتب شیراز و مکتب اصفهان ساخته (ذهن) خودتان است"، به درستی هم نوشت، این برداشت من از روند آغاز و انجام تاریخ ایران است، و این دو شهر را به عنوان سمبل دو مکتب جداگانه دیده و انگاشتم، و از آن واژه برای بیانش سود جستم، هر چند این تعبیر شاید ناپخته و نارسا به نظر آید، اما از معنا، مفهوم و مصداق هم خالی نیست،
چرا که روزی مکتب و رویه تمدن سازی و حاکمیتی شیراز، بعنوان آغازگر ایرانِ یکپارچه ی تمدنی است، که شامل تمام مردم و سرزمین هایی است که با آن در این اوج گیری شریک بودند و... و در حکمرانی فرهنگی و حتی سیاسی، کثرت گرایی و حق تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی را به رسمیت شناخته و به ظهور و اوج رساندند، و وجود 23 ساتراپ نشین [6] متفاوت، با فرهنگ، زبان، خدایان، و اقوام گونه گون، خود نشان پذیرش تنوع و تکثر فکری – دینی هخامنشیانِ شیراز نشین دارد، که در محیط و اتمسفر مُلک پارس (شیراز) شکل مصداقی به خود یافته و اوج گرفتند، نتیجه این نوع نگاه و حکمرانی، توسعه و پیشرفت ایران بود، و کشور را در اوج تاریخ خود نشاند، و بزرگترین باهم بودن ها، پیشرفت ها را در هخامنشیان عملی کردند، و آنرا به عنوان یک الگوی جهانی برای بشریت، در نوع نگاهِ به همنوع، حقوق بشر مدرن و پیشرفته، توسعه ارتباطات، سیستم های اداری و کنترل و هدایت جامعه و... تبدیل کردند.
اصفهان اگرچه از شهرهای مطرح دوره تمدنی مذکور، و بعنوان اسپادانا، جی، سپاهان و... شهرت در خور داشت، اما بعنوان پایتخت صفویان، با صفویه به اوج خود به عنوان یک الگو و نظریه پرداز نگاه به بشریت، حقوق بشر مدرن و... در نوع خود دست یافت، اما در ذیل حاکمیت صفویان، با نفی کثرت گرایی و تاکید روی وحدت فرهنگی – مذهبی، باعث از هم پاشیدگی انسجام، حتی در حوزه ایران تمدنی و ایران بزرگ نیز شدند، بطوری که علاوه بر واگرایی ملل پیرامونی تحت حاکمیت حوزه تمدنی ایران بزرگ، یکی از دلایل واگرایی های مناطق و مردم شامل در این حوزه نیز گردیدند، از همین رو، عدم تحمل، مدارا، تسامح و تساهل، پذیرش تکثر و تنوع در فکر و اندیشه و... است که به خصوص جدایی مناطق خراسان بزرگ [7] از ایران را باعث می شود، که آخرین شهر، از شهرهایی که در این دوره می بازیم، شهر هرات است، که از قضا محل تولد شاه حاکم صفوی نیز می باشد.
اما ما آنرا به چه باختیم؟! شاید بتوان گفت یکی از دلایل این باخت، همین وحدت گرایی و نفی کثرتگرایی مذهبی و فرهنگی بود، که توسط صفویان دنبال می شد، که در پایتخت زیبای صفویان یعنی اصفهان، توسط حُکام و قدرت های پیرامونی شاه صفوی، از جمله فقهای شیعه حاکم در دربار صفوی دنبال، و نتیجه اش واگرایی خراسان از مرکزیت ایران شد.
و در ادامه همین جدایی ها و واگرایی ها بود که البته کار دست صفویه داد، محمود افغان، یکی از مردمان حاشیه نشین همین خراسان بزرگ، بر اصفهان نشینان، تاخت، و صفویه را برانداخت، صفویه که با تاکید بر شیعه گری، که دکتر علی شریعتی این نوع شیعه گری خاص را به "شیعه صفوی" تعبیر می کند، بسیاری از ایرانیان حوزه تمدنی را از ایران و ایرانیت تاراند، چرا که این چارچوب تحمیلی فکری و مذهبی صفویان را بر نمی تافتند، و عطای ایران را به تحمیل شیعه گری اش بخشیدند، و با ایران صفوی همراهی نکردند، و گاه به دشمن صفویان پیوستند،
و ما این چنین یکپارچگی تمدنی و فرهنگی خود را، به فرقه گرایی مذهبی و فکری صفوی تقلیل دادیم، و حوزه وسیع تمدنی ایران را دچار واگرایی کرده، و در نهایت در چند مرحله جدایی، بسیاری را باختیم و نتوانستیم دوباره به دامن میهن باز گردانیم، که مردمان آنها، به واسطه دین و مرام متفاوت خود، نه جایی در وطن داشتند و نه از سلطه دشمن خلاصی یافتند.
این است که شیراز را با هخامنشیان بعنوان آغازگران ایران و مکتب کثرتگرای (پلورال)، مبتنی بر حقوق بشر، فارغ از دین و مذهب شان، به عنوان مکتب شیراز تلقی کرده، و اصفهان را با صفویان، بعنوان انتهای یک سیستم فکری در ایران که به نظر می رسد آخرین تیر ترکش فکری و حکومت ساز باید از آن یاد کرد، و آن را در نظر گرفتم، که در ایران شکل گرفت و مکتب تکصدایی، تک قرائتی، و وحدت فکری و دینی را در مُلک ایران رواج داد، که در این سفرنامه از آن به عنوان مکتب اصفهان یاد کرده ام، و مدافعان چنین منش و رفتاری را، به این دو مکتب ابتدایی و انتهایی در تاریخ ایران منسوب کرده ام،
بعد از صفویه، مکتب فکری جدیدی هنوز در ایران تفوق نیافته، و ایران در دوره سنتی صفویان ماندگار شده است، حال آنکه به نظر می رسد مردم ایران رو به افق تحقق دوره مدرن خود دارند، و شکاف عمده در اینجاست که ایجاد شده و هر روز وسیعتر هم می شود، و لذا ریشه انقلابات و خیزش های مردمی در ایران، چه در دوره مشروطه، چه در خیزش ملی شدن صنعت نفت، و چه در انقلاب 57 و چه خیزش های مردمی بعد از آن و... همه در این راستا ارزیابی می شوند، همین شکاف و تفاوت بین ایدئولوژی حاکمیت و نگاه مردم ایران به جهان و مقوله فرهنگ است که در حال گسترش است.
در آخرین صبح حضور در شیراز، گِرداگرد ارگ "وکیل الرعایای" شیراز، یا همان ارگ کریمخان زند، طواف کردم و جانی تازه گرفتم، تا سفری دراز، در حدود 500 کیلومتر، فاصله بین شیراز تا اصفهان را به تاخت بروم، مسیری که دروازه جنوبی ایران یعنی شیراز را، به نقطه مرکزی ایران کنونی، یعنی اصفهان متصل می کند، جایی که قلب تفکری سلطه یافته بر ایران کنونی نیز به نظر می رسد در آن، هنوز می تپد،
هر چند قاجارها با تسلط بر ایران، پایتختی را، از چنین اصفهانی، به تهران منتقل کردند، اما سلطه فکری و تمدنی اصفهان باقی ماند، و با اینکه پایتخت به تهران منتقل شد، ولی همچنان تفکر صفوی خود را به تهران رساند و به موجودیت خود ادامه داده و می دهد، و به نظر می رسد که دوره پارادایمی صفوی – اصفهان، هنوز نیز با رفتن قاجارها و آمدن پهلوی و رفتن آنان و... باقیست،
و مدافعان وحدت فکری – مذهبی و فرهنگ تکصدایی، تک قرائتی و... صفوی، که تسامح و تساهل در برخورد با موجودیت دیگران، مدارا با دیگر اندیشان، و قبول اصل تکثرگرایی در تفکر، و حق حضور دیگران را، منکر می شوند، آنرا برای سلطه فرهنگی خود خطر تصور کرده، و از جمله آنرا به غرب منتسب می کنند، در حالی که این نوع تفکر ریشه در قلب تاریخ ایران دارد، این است که ایدئولوگ های یک انقلاب آزادی بخش قرن بیستمی در ایران نیز، به محافظات باقی ماندن چنین تفکری تبدیل! و در قدرت پیش می تازند، تا جلوی هر گونه تکثر فکری، اندیشه ایی و... را در ایران بگیرند و...
اکنون در سال 1402 خورشیدی، تو گویی من نیز با این گذر تاریخی، از شیراز به اصفهان، سفری سمبلیک داشته، و از دوره پارادایمی هخامنشی و باستانی – تمدنی شیراز، به دوره و پارادایمی صفوی و معاصر شیفت داشتم، و با این سفر بین این دو دوره، تحرکی مکانی را تجربه می کنم، و نه معنایی! چرا که تحرک معنایی به این روش میسر نیست.
نمایی از شهر اصفهان، در انتها کوه صفه دیده می شود
در این افکار بودم که با فرهنگ تکثرگرا، مدارا جو، و تسامح و تساهلگر شیراز، که در کنار "آب رکن آباد و گلگشت مصلای" شیراز شکل گرفت و حکمت خود را پرورش داد، خداحافظی کردم و به سوی شمال تاختم، و پلتفرم های محکم و استوار ادب و حکمت ایران معاصر، یعنی سعدی و حافظ و... را که در محیط شیراز زاده، پرورش و تکثیر شدند، و دوره جدید زبان پارسی، برغم سلطه فرهنگی و مذهبی مکتب اصفهان، همچنان مُلک خدایی آنان است را بدرود گفته، راه دراز بین شیراز – اصفهان را در پیش گرفتم،
راهی که به درازای دو پارادایم تاریخی – تمدنی می ماند، و یک ایران نیز از آن عبور کرده است، و ما هنوز وارد پارادایم ایران مدرن نشده، و یک پا (ی حاکمیتی) در دوره سنتی صفوی – اصفهان داریم، و یک پا (ی مردمی) در دوره مدرن جهانی، که بشریت با سرعت خیره کننده ایی، در این دوره پارادایمی مدرن به پیش می تازد، اما حافظان سنت در ایران، تمام تلاش خود را شبانه روز، با بکارگیری تمام امکانات ایران، دارند تا با حفظ این دوره سنتی و اقتضائات آن، از حرکت ایرانیان و شیفت آنان به سوی دوره جدید و مدرن باز دارند،
اما به رغم این، جوشش و خیزش حرکت به سوی دوره مدرن نیز، قدرت خودجوش و بی وقفه ایی دارد، و خیزش ها و خیزهای بلند آن، و موفقیت های آن قابل انکار نیست؛ که البته امیدوارم در فرایند این دو کشاکش قدرتمند، ایرانی باقی بماند تا دوره مدرن خود را ببیند، چرا که در دوره زایمان های مهم، گاه مادر (ایران)، جان خود را از دست می دهد، نمی خواهم بدبین باشم، اما این دوره شیفت تمدنی، برای ایران سرنوشت ساز است، و امیدوارم، این شیفت پارادایمی نیز به خیر بگذرد، و حداقل ایران فعلی پا برجا مانده، و از تجزیه و... مجدد، به دور بماند، چرا که برخی معتقد به این ضرب المثل پارسی اند که "دیگی که برای ما نمی جوشد، کله سگ در آن بجوشد" نیز مهم نیست.
هر چند به عقل و بصیرت ایرانی امیدوارم، به سرمایه های تمدنی و فکری خود، امیدوارم، تا این پایه های تمدنی و فرهنگی بر جای مانده از تاریخ دراز تمدنی ایران، به کمک آیند، و این شیفت تمدنی از دوره سنت، به دوره مدرن، با سلامت برای ایران و ایرانیان طی شود، شخصا مهم نیست چه سرنوشتی خواهم داشت، چرا که در پای نهال این خاک زرخیز و حکمت و افتخار خیز، میلیون ها چون من جان باختند، و اگر ما هم ببازیم، نه اولین بار است و نه آخرین بار، و مهم ایران است که باید به عنوان ظرف تمدنی، برای این مردم، و آیندگان باید باقی بماند، و مهمترین دغدغه من در این شیفت تمدنی ایران است.
شهردار شیراز، اگرچه در مقایسه با شهردار تهران، در حفظ و ماندگاری باغ های این شهر، تا حدود زیادی موفق بوده است، اما در ایجاد یک خط تاکسیرانی بین شیراز و اصفهان، قطعا شکست خورده است، و در مقابل مسافران بیشمار شهر شیراز، که در دوره کمبودهای بهت برانگیز فعلی، که حتی بلیط سفر با هواپیما و قطار را نیز نمی توان یافت، ناموفق و شکست خورده و شرمنده است،
چرا که در نبود امکانات قطار و هواپیما، مسافران شهر شیراز دو انتخاب دیگر به طور طبیعی خواهند داشت یکی اتوبوس های بین شهری و دیگری تاکسیرانی بین شهری، و در این بین مسافرانی که نمی خواهند و یا نمی توانند، به هر دلیلی، این مسیر دراز را، در همراهی با چند ده مسافر دیگر، در یک اتوبوس بین شهری، طی کنند، معمولا به تاکسیرانی بیش شهری روی می آورند، که شهردار شیراز در این خصوص، شرمنده چنین مسافرانی است.
خود را به ترمینال مسافربری شیراز رساندم، به امید این که با دو تن دیگر از مسافرانِ راهی شهر اصفهان، در این مسیر همراه شوم، و با هم یک تاکسی زرد و زیبا را، رو به اصفهان روانه سفر کنیم، اما وقتیکه با بار و بنه خود را بدانجا رساندم، در بهت و حیرت متوجه شدم، برغم تمام شهرهایی که در این دور و یا ادوار مسافرت هایم، از آن گذشتم، شهرداری شهر مهم گردشگری شیراز، چنین خط تاکسیرانی را بین شیراز و اصفهان راه اندازی نکرده است، و در حالی که باورم نمی شد که شهری با این عظمت گردشگری، از چنین بدیهی ترین امکان حمل و نقلی بی بهره باشد، در ناباوری با چنین پدیده ایی روبرو و باورم شد که نیست و ندارد.
پرسان پرسان متوجه شدم، برخی از مسافرکش های شخصی، بدین ضعف برنامه ریزی شهری متوجه گشته، و با حضور خودجوش خود در دروازه قرآن شیراز، این ضعف را جبران کرده، و آنرا در حد توان خود پوشش داده اند، و آنجا را پاتوق مسافرگیری مسیر شیراز به اصفهان کرده اند، اما با رفتن بدانجا، متوجه بلبشویی از قیمت هایی شدم که در غیبت مدیریت شهری شیراز، این اشخاص خود قیمت مسافربری در این مسیر را تعیین و روزانه اجرا می کنند،
سی و سه پل بر بستر خشک زاینده رود
خلاصه خود و تنی چند از مسافران مسیر، دست به کار شده، وظیفه شورای شهر شیراز را، در غیبت مدیریتی آنان به عهده گرفته، و چانه زنی ها برای تعیین قیمت منصفانه مسافرکشی بین شیراز – اصفهان را آغاز، و با هر ترفندی که بود، قیمت طی مسیر مذکور را توافق کردیم، و به زودی با یک راننده که مدعی بود 17 سال است در این مسیر در آمد و شد است، راهی راه دراز بین شیراز و اصفهان شدم.
گندم های دشت های شیراز را تراشیده اند، و در برخی از مزارع به جای آن برنج می کارند! تا برنج مشهور "کامفیروز" را روانه بازار مشتاقان این تحفه ارزشمند و خوشمزه کنند، که خوردنش به قیمت از دست رفتن ذخایر آب های زیر زمینی میلیون ها ساله منطقه است، و ما نسل خودخواه، برای داشتن چنین پلوی لاکچری ایی در سفره خود، سهم آب های ذخیره برای نسل های آینده در زیر زمین را، بی شرمانه و بی رحمانه می کشیم، و در مزارع پر مصرف برنجکاری، از بین می بریم و به تبخیر گرمای خیره کننده جنوب، در این موقع گرم از سال می سپاریم، تا این جنایت نیز توسط نسل های آینده، در لیست سیاه جنایات دیگر نسل ما، در حق ایران و ایرانیان، و محیط زیست آن، ثبت و در تاریخ غمبار مان ذکر شود، و آیندگان مصیبت این داشته را که در آینده ایی نزدیک دیگر نخواهد بود، را با حسرت تمام یاد کنند، و بر حال خود بگریند، و بر باعث و بانیانش لعن گویند.
اکنون در حاشیه شرقی زاگرس به سوی شمال در حرکتم، و مسیر گردشگری را که از چهارمحال بختیاری تا کهگیلویه و بویر احمد و سپس شیراز، در نزدیک به هشت روز، به سمت جنوب پیموه ام را، به یک نیم روز، به سمت شمال باز گردم، تا در نقطه آغازین، در آخرین نقطه دایره سفرم به میانه های زاگرس، دوباره در اصفهان پایان دهم، و سپس به تهران باز گردم.
چند ده کیلومتری که از شیراز خارج شدم، به ترتیب گندمکاری های آبی، و سپس گندمکاری های دیم نیز به اتمام رسید، و در میان کوه های پراکنده حاشیه خاوری زاگرس، مراتع گیاهان خودرو گَون و... آغاز و در این میان صفاشهر، را پشت سر گذاشتم، در آپاتیه [8] یا همان شهر آباده راهی به سوی خاور ایران باز است، و مرا به سوی یزد و کرمان می خواند، وسوسه ام می کند، تا پیش از رسیدن به اصفهان، راه منتهی به شمال را وا گذاشته، رو به سوی خاور شکوهمند ایران شوم، راهی ابرکوه، و سپس یزد و کرمان گردم، اما برغم چنین وسوسه ایی، با راننده توافق کرده ایم که ما را به اصفهان ببرد، و در این سفر تنها نیستم، و به این وسوسه ها نمی شود توجه کرد.
همسفری که در این مسیر مرا همراهی می کند، از قشقایی های شیراز می گوید، از ناصرخان قشقایی [9] و دیگر خانان این ایل می گوید، که زمانی بعد از پیروزی انقلاب، در خیل نمایندگان مجلس اول بعد از انقلاب در تهران بودند، به گفته او، ناصرخان با خلخالی که مامور قدرتمند اعدام و... در آن سال ها بود، دچار مشکل شد، و کار به جسارت و دعوا و برخورد فیزیکی هم کشید، کینه به دل شدند، و نتیجه این درگیری، به تفرق بین آنان در آن موقع منتهی شد، حال آنکه هر دو در یک سنگر برای نابودی پهلوی ها مبارزه کرده، و انقلاب 57 را به ثمر رسانده بودند، و اینک در دروه بعد از پیروزی، انتهای قصه مبارزه آنان، به کشمکش بین انقلابیون سابق، تبدیل، و نهایتا هم به اعدام خسرو خان قشقایی انجامید، این همسفر، ناصرخان قشقایی را فردی باسواد و دانا اعلام می کند، که حاکمیت او بر ایل قشقایی باعث گردید، تا یاغیگری های و... مردان این ایل خاتمه یابد و...
شهر سورمق [10] که محلی ها آن را "سوره مه" می گویند، و سپس شهر آباده، که به شهر منبت کاری ایران شهرت دارد، در میانه مسیر خود نمایی می کنند، ورزشگاه شهر آباده، نام آپاتیه بر خود دارد، که ظاهرا نام روزنامه ایی نیز بود که در این شهر چاپ و منتشر می شده است.
آباده برایم زنده کننده خاطره سرود "قصه بابا" است که زبانحال فرزندان مظلوم شهدایی است که پدران خود را در نبرد خسارتبار هشت ساله با رژیم بعث عراق از دست داده اند، و مظلومانه با مادران همسر از دست داده خود، بعد از مرگ پدرانشان، سخن می گویند، "مادر! برام قصه بگو، قصه بابا رو بگو و..." [11] هنوز نوای دلنشین بچه های آباده در ذهنم هست و حک شده است،
آنها برون داد جنگی هشت ساله هستند، با خسارت های عمده ایی از این دست، از جمله این فرزندان پدر از دست داده، همسران شوهر از دست داده که گلیم سنگین بازماندگان از شهدا را باید با خود از آب بکشند، و میلیون ها انسانی که خانه و کاشانه از دست دادند و... و اما بسیار جای تامل و تعجب دارد که مثل دیگر جنگ های دنیا، هیچ جنبش ضد جنگی بعد از آن کشتارها، معلولیت ها و مجروحیت های چند صد هزار نفره، و ویرانی های چند هزار میلیارد دلاری و... شکل نگرفت، تا به مقابله با پدیده شوم جنگ، پدیدآورندگان نابخردش، زمینه سازان خیانت پیشه اش، تئوری پردازان بی رحمش و... پرداخته تا دیگر بار شاهد تکرار چنین پدیده شوم و خسارتباری نشویم،
این یک رسم عادی در دنیاست که بعد از هر جنگی دلایل به وجود آمدن آن، افراد مقصر در آغاز آن و... را بررسی و مورد مطالعه قرار داده، تجربیات جامعه را در این رابطه پخته و مکتوب می کنند، و برای آیندگان به یادگار می گذارند، تا آنان بدانند و جلوی تکرار مجدد آنرا بگیرند، اما اینجا ایران است، همه چیز متفاوت است، جنبش های صلح طلب و ضد جنگ که شکل نگرفته که هیچ، بی توجه به چنین خسارات جبران ناپذیری، به عکس روند دیگری قوت گرفت، چنین جنگی هرگز نقد جدی نشد، مقصران، کاستی ها و ضعف هایش بحث نگردید و...
ساعت 12 و 17 دقیقه ظهر بود که در گرمای خفه کننده میانه روز، به آباده رسیدم، برخی از رانندگان شخصی مسیر شیراز – اصفهان برای خود برنامه ریزی خاصی دارند، آنان در ابتدای مسیر، قیمت تا اصفهان را فیکس کرده، و با مسافر خود، توافق می کنند، و در نیمه راه اصفهان به شیراز، یعنی در شهر آباده، مسافر را به مسافرکش های شخصی بین آباده به اصفهان، می سپارند، و بهانه ایی آورده، به شیراز باز می گردند، و ما نیز چنین بودیم، البته شانس و اقبال با ما بود و راننده ادامه سفر ما به سوی اصفهان، جوانی ورزشکار، بسکتبالیست و تحصیلکرده در رشته ی تربیت بدنی است، با ادب، با محبت، و البته تمیز و مردمدار، که به واسطه کرونا، شغل ورزشی خود را از دست داده، اکنون خرج خانواده اش را از این راه تامین می کند. و با سرعت خوبی که این راننده تازه نفس می رفت، شهرضا [12] به زودی میزبان ما بود، که بر تابلویی آنرا شهر سفال ایران معرفی می کنند.
از شهرضا تا اصفهان 75 کیلومتر بیش فاصله نیست، و به زودی این مسیر طولانی، با طی این مسیر نسبتا کوتاه، به پایان خواهد رسید، و در هتل زیبای عباسی اصفهان، که از بناهای فاخر حاشیه مجموعه تاریخی میدان نقش جهان تلقی می شود، شبی را خواهم ماند، تا در میانه راه شیراز به تهران، کمی جان دوباره بگیرم؛ مسیرهایی که تنها راه منطقی رفتن آن هواپیما و قطار است، اما این روزها تا حدود دو سه هفته بعد، هیچ پروازی، صندلی خالی برای فروش ندارد، لاجرم، توفیق اجباری سفری زمینی، حاصل آمد تا برای دیدار بیشتری از این مسیر، آنرا زمینی و با تاکسی های بین شهری طی کنم.
حیف که خستگی راه، و وسوسه دیدار دوباره از شهر زیبای اصفهان، که انسان از دیدار چندباره اش هم سیر نمی شود، مرا از توفیق درک حضور در هتل عباسی باز داشت، ورنه باید لحظه لحظه حضور یکشبه خود را در راهروهای زیبای این هتل قدم می زدم، و از راهروهای دراز و نقاشی های زیبای هنری اش، یک به یک دیدار کرده و در فرصت خوبی آنان را یک به یک ورانداز، و در عمق زیبایی هایش فرو می رفتم، و در معنای آن سیر می نمودم، هتل عباسی بهشت هنر زیبای نگارگری و بُروز هنر معماری زیبای اصفهان است، اینجا به واقع "اصفهان نصف جهان" است.
بار و بنه ی راه را بر هتل نهاده، و بعد از ظهر، کمی در خیابان های اطراف، از جمله در خیابان مشهور و تاریخی "چهار باغ" قدمی زدم، بر "سی و سه پل" حاضر شدم، جایی که بستر خشک زاینده رود، زیر این پل تاریخی، ورود ایران به دوره سخت خشکسالی و غم بی آبی آنرا فاش فریاد می زند، اما کو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن، با این وضع در این مناطق هنوز برنج می کارند!
یکی از اهالی شهر، که خشک شدن زاینده رود را در ایجاد و گسترش فضای خشکسالی های پی در پی و ناامیدی، در بین مردم اصفهان، بسیار موثر می داند، معتقد بود، با هزینه کمی می توان در یک روند چرخشی آب ایجاد کرد، و آب را در زاینده رود جاری ساخت، به این صورت که آب در مسیر رود جاری می شود و به محض خروج از شهر، دوباره به بالای رودخانه پمپاژ شده و... با جاری شدن این آب گردشی، هم آب و هوای اصفهان ترمیم و تلطیف می شود، و هم کمک می کند تا بارندگی ها، دوباره به شهر باز گردد، بدون بارندگی آب های زیر زمینی مصرف شده و شاهد فرونشست های بیشتری خواهیم بود، فرونشست هایی که اصفهان، این شهر تاریخی را در معرض خطر جدی قرار داده است، او از فرونشست زمین زیر ساختمانی در شهرک بهارستان اصفهان مثال آورد و گفت، که اهالی صدای آب را در زیر زمین می شنوند، موازییک ها را که بر می دارند متوجه بیست متر فرونشست زمین در زیر ساختمان خود می شوند، ساختمان از اهالی آن تخلیه، چاله پر می شود و ساختمان دوباره نوسازی می شود.
بعلاوه این شرایط، از همه بدتر، نوجوانان دختر و پسر 14 تا 15 ساله، و کمتر و بیشتری را در حاشیه های زاینده رود خشک شده می توان دید که از عرضه کنندگان قلیان، کام دودی نابودگر می گیرند، که دندان ها، ریه ها و دهان و مری شان را نابود خواهد کرد، و چنین وضعی، گرد غم را بر چهره هر بیننده ایی می نشاند، و از دیدن سن دود و دخانی چنین پایین دچار افسردگی می گردد؛
طاقت نیاوردم و به رسم "امر به معروف و نهی از منکر"، به گروهی از آنان که در نزدیکی من، بر چمن های حاشیه پل نشسته و به قلیان ها، گروهی و به نوبت پک می زدند، رو کرده با خنده ایی که تلخ تر از گریه بود، گفتم "به خدا ریه های جوان و سالم شما لایق این دود نیست، هنوز برای چنان ریه هایی زود است که آنرا مملو از چنین دود کُشنده ایی کنید، این دود لایق ریه های سیاه و پیر و به پایان رسیده هم نیست، چه رسد به شما که در ابتدای راه زندگی هستید!".
یا لبخندی از محبت از من گذشتند، و حیا مانع از شلیک کلماتی شد که آنان نیز در دل داشتند، و می توانستند چون دیگرانی بگویند: "برو عامو! نَفَست از جایی گرم بیرون می آید و..."؛ ابراز نظری از سوی آنان نشد، مهربانی کردند و ختم به خیر شد، چرا که در چهره های آنها حرف های ناگفته بسیاری را می توان حس کرد، که می تواند به سوی هر آمر به معروف، و ناهی از منکری شلیک کنند، و از وضع حال و آینده خود بگویند و ناامیدی ها و.. اما حیا و بزرگمنشی آنان، مانع از آن گردید، و شکر خدا مرا از چنین بازخوردی بی نصیب گذاشتند.
چهار باغ خیابانی است که از دفعه قبل دیدارم از اصفهان، تغییر دکوراسیون داده، و راه بر عبور اتومبیل ها بر بخشی از آنرا بسته اند، و من تا میدان نقش جهان را پیاده قدم زدم، از میان بازار هنر گذشتم و در خیابان فردوسی، از خوردنی های اصفهان شکمی سیر کردم،
در بازگشت چند جوان خوش ذوق، تاتر خیابانی را با مضمون سیر تحول و گسترش فضای مجازی، و رواج بازی های رایانه ایی در میان کودکان جامعه ما و...، بر پا کرده اند، چهار جوان با متوسط سنی حدود سی سال، لباس های کودکی، به قامت جوان و رشید خود پوشیده، و چنان هنری، در نقش کودکانی کم سن و سال به خرج دادند، که در دل به آنها احسن گفتم، و به واقع تحرکی چنان حسابشده، و هنرمندانه "میانه ی میدانم آرزوست" که خود را به خاک و خُل خیابان کشیدند، و حتی رقص هایی بر تابوت مردگان، که در آفریقا مرسوم است و مملو از موسیقی و رقص خاص تشییع کنندگان، در زیر تابوت است و...، را اجرا کردند، تا مفهومی اجتماعی را هنرمندانه، به خیل افراد حاضر گرد آمده در خیابان منتقل نمایند،
تعداد زیادی از تماشاچیان، چند لایه، ایستاده به تماشای این تاتر مشغولند، و عده ایی موبایل به دست، صحنه های خندآور، و مملو از طنز آنان را ثبت و ضبط می کنند، تا به مدد فضای مبارک مجازی، به دیگران نیز منتقل، یا برای اهل و دوستان شان، از خیابان چهارباغ تحفه برند، تاترهای خیابانی می تواند جایگزین، تفریحات گاه مخرب سلامتی امروزه جوانان ما شود، که به رفتن به فست فودها، نشستن در کافی شاپ ها، کشیدن قلیان در پارک ها و اماکن تفریحی، نوشیدن شراب هایی که معلوم نیست در کدام کارگاه مخفی و با چه عواقبی برای آنها ساخته اند و... محدود شده اند.
جامعه ما در یک عقبگرد به سوی دوره سنت، و عهد قاجار، در حال فراموشی بازار هنر فاخر و مدرن تاتر و سینما است، و در نبود چنین هنری، در سطح شهر و اماکن فرهنگی آن، به قهقرا خواهد رفت، و از سلامتی جسمی و روحی خود دور می شود، در حالی که هنر تاتر سرگرم کننده، آموزنده، تحول آفرین و... است، اوایل انقلاب ما حتی در مدارس هم گروه های تاتر داشتیم، یکی از ملزومات درسی ما اجرای یک تاتر بود، که در متن درسی آن را گذاشته بودند، در بزرگداشت سالگرد انقلاب حتما یک تاتر اجرا می کردیم و... اما امروز نه تنها سالن تاتر ساخته نمی شود حتی بازمانده ها از دوره گذشته نیز رونقی ندارند، در حالی که این امکان فرهنگی و هنری می تواند، همراه با انتقال مفاهیم اجتماعی، با استفاده از ذوق و هنر کارگردانان و بازیگرانی قدرتمندی چون اینان، به انتقال تجربه و مفاهیم، به جامعه تشنه ما اقدام کرده، آنرا به سمت درستی هدایت نماید، ضعف ها را گوشزد کرده، به جامعه ی به خواب رفته، تلنگر بزند.
جامعی که در چنین میدانی، گارد محافظ ذهنی، مقاومت، مشکوک بودن به رسانه های جمعی ملی، و سردمداران فضای تبلیغات عمومی، افراد، و دوره و زمانه را باز کرده اند، و شوق تماشا و غرق شدگی شان را در استقبال آنان از این تاتر فی البداهه و خیابانی می توان دید، کسانی که به بازیگران این صحنه تاتر اعتماد کرده، و بازیگران نیز مفهومی را غیر مستقیم، در غیاب مقاوت و گاردی آنچنانی، به آنان منتقل می کنند، و البته چنین دریافتی گیرا، و ماندگار خواهد بود؛ بر خلاف کارهای دیگری که ناشی از بی سلیقگی و... اجرا می شود و مقاومت آفرین، تنفر زا و... هستند.
بعد از یک مسافرت 500 کیلومتری، و چنین گَشت و گذارهای فشرده و خسته کننده ایی، خوابِ شبِ رویایی و بدون نقص، در هتل عباسی می چسبد، و صبح شاداب و تازه نفس، ورزش صبحگاهی ام را به بالا رفتن از "کوه صُفّه" اصفهان اختصاص دادم، تا پیش از صبحانه و به دنبال آن، خروج از اصفهان، جان و نفس خود را در این کوه تازه کنم، صفه صخره ایی ایستاده بر کناره شهر اصفهان است، که به دورش راه پیاده عجیب و غریب و ترسناکی کشیده اند، تا مردم اصفهان خطر، هیجان و کوهنوردی را در صخره های این کوه، یکجا تجربه کنند،
و البته گاهی خطر کردن ها، با یک بی احتیاطی و غره شدن به قدرت خود، و جدایی از راه عمومی که امن تر است، به مرگ هم ختم می شود، همچنان که روز قبل از حضورم، این کوه شاهد سقوط یکی از این خطر کنندگان بوده است؛ و یکی از کوهنوردان به هنگام راهنمایی ام، در خصوص مسیرهای صعود، به افرادی اشاره کرد که راه میانبری را به سوی قله در پیش گرفته و صعود می کردند، و گفت حادثه دیده دیروز، در همین مسیر میانبر به پایین پرت شد، و متاسفانه جان به جان آفرین تسلیم کرده است. تله کابینی، کسانی که پیاده قصد دیدار از این قله را ندارند را، به بالای کوه صفه می برد، اما اکنون خاموش است، خرابه های قلعه ایی تاریخی را نیز بر فراز این قله می توان دید.
صبح پنج شنبه است، و گروهی بر مزار چند شهید گمنامِ جنگِ خسارتبارِ هشت ساله با رژیم بعثی عراق، که بر دامنه این کوه آرمیده اند، حاضرند و برای خود برنامه زیارت عاشورایی را با مخلفات و اضافات، از جمله مصیبت خوانی و...، برنامه ریخته، و اجرا می کنند، صدای بلندگوهای بزرگی که استفاده می کنند، در کل کوه پخش می شود، حدود 30 نفرند که بر گرد این مزار رو به قبله نشسته و زیارت و مرثیه می خوانند، اما صدای بلندگوهای آنان در حد یک نشست چند صد نفره است، تو گویی بیشتر پخش همین صدا از بلندگوها را منظور نظر دارند، تا برگزاری یک نشست معنوی، یا زیارت خوانی، مرثیه گویی، یا مصیبت خوانی برای ائمه دین شان.
این حرکت به یک نشست سیاسی – عبادی، متینگ تبلیغاتی، و یا اردو کشی سیاسی – خیابانی بیشتر می ماند، تا یک عبادت جمعی و معنوی، چرا که چنان بلندگوهایی، و حرکت دسته ایی، و به صورت راهپیمایی، با حمل پرچم، پیشانی بند های جبهه، چفیه بر گردن و... که در بازگشت از مراسم داشتند، و البته صبحانه ایی که در کنار اتوبان، و در نزدیکی مجسمه کوهنورد، پایان بخش برنامه این تیم بود، که به دنبال آن سوار اتومبیل های شخصی شده و متفرق شدند، مشخص بود که احتمالا از چند محله و پایگاه هماهنگی کرده و این مراسم اینجا نتیجه این هماهنگی بوده است.
سه و یا چهار روحانی جوان نیز آنان را در این راهپیمایی آخر، رهبری، و در پیشاپیش آنان حرکت می کنند، که پیش از این هر کدام، جدا جدا، و در فواصل زمانی به این جمع پیوستند، در حالیکه دو تن از آنان را که، دو سه نفری همراهی و اسکورت شان می کردند، را در مسیر دیده بودم، و اکنون، در آخر برنامه، تمام شان در جلوی صف راهپیمایان تا محل صبحانه می آمدند،
یکی از آنها فرد مودبی به نظر می رسید، چرا که به رغم این که، روحانیون معمولا تامل می کنند تا تو به آنان ابتدای به سلام کنی، اما این جوان روحانی هنگام گذر از من، در مسیر، ابتدای به سلام کرد، ظاهرا نسل جوان روحانیت، این واقعیت را فهمیده اند که باید با مردم از در خضوع در آمد، و باب تکبر و خود بزرگ بینی و...، موقعیت آنانرا، بیش از پیش ویران خواهد کرد، شاید هم نه، او به سن تکبر نرسیده است!
نقاشی مینیاتور مربوط به دوره صفوی
اما به نظر من، برنامه زیارت عاشورایی با این کیفیت، بزرگترین ضربه به پارامترهای ارزشمندی است که دستاویز چنین حرکاتی می شوند، از جمله همین شهدای مظلوم و بی نام و نشان، که سرمایه ملی هستند و خاص اهل عبادت، سیاست و... نیستند، متعلق به تمام ملت با تمام وجوه مختلف فکری، دینی، زبانی و قومی و... اند، که در گمنابی و بیکسی از همرزمان خود در صحنه جنگ و نبرد با متجاوزین بعثی باز ماندند، و در بی صاحبی و گمنامی شهید شدند و در زمین های عرصه جنگ و نبرد ماندند، و سپس اجساد مقدسِ بی نام و نشان شان یافته شد، و اکنون اینجا بی نام و نشان خوابیده اند، مصادره چنین سرمایه هایی از گناهان نا بخشودنی است؛
و البته این ضربه ایی بزرگ به زیارت عاشورا، عبادت جمعی، و البته معنویت و اهل معناست، که این شهدا را دستاویز یک حرکت، یا مانور حضور سیاسی – اجتماعی افراد و تفکر خاص قرار داده، و چنین سو استفاده هایی از اینها می شود، و دیگرانِ حاضر در این اماکن ورزشی و تفریحی را، از زیارت عاشورا، شهدای گمنام، معنویت، عبادت جمعی و... نیز بیزار می کند.
بیزاری، تنفر و اعتراض به صدای بلندگوها و... را، گاه در رفتار و گفتار برخی از کسانی که بامداد این روز تعطیل را، برای ورزش و کوهنوردی انتخاب، و به صفه آمده اند، می توان آشکارا دید، که به نوع برنامه ها، در بیجاترین نقطه ممکن، در این ساعات روز، اعتراض و تنفر ابراز می دارند.
تازه کل این برنامه چقدر جمع حاضران در صفه را (به فرض تاثیر مثبت)، تحت تاثیر قرار خواهد داد؟، چیزی حدود یک ساعت، اما 23 ساعت دیگر شبانه روز چه، نمی توان کل شبانه روز، کوه صفه را به عرصه تاخت و تاز چنین بلندگوها، و چنین راهپیمایی هایی قرار داد، و روی این نقطه ورزشی و تجمعی اصفهان، حضوری این چنینی داشت.
به نظر من چنین مراسمی بدون شوهای راهپیمایی گونه، یا بلندگوهای آنچنانی و... اثر مثبت بیشتری خواهد داشت، که جمعی از سر اخلاص، بدون قصد قبلی برای تاثیر گذاری بر دیگران، بر مزار این شهدای مظلوم حاضر شده، و جوی روحانی و معنوی برای خود ایجاد کنند، و برنامه ایی معنوی برای خودسازی داشته باشند، و از دیگرسازی ها بگذرند، و در چنین حالتی ممکن است گارد مقاومت دیگران را بر نانگیخته، و تنفر ایجاد نکنند، و رهگذران از حال خوب معنوی، و در سکوت و آرامش آنان و... ناخودآگاه، جذب آنان شوند؛ اما این یک امر روشن است که حرکات "شوآف" گونه اثر مقاومت، تنفر، اعتراض و... ایجاد می کند، تا اثر مثبت.
این گونه حرکات، حال و دعای اهل ریا را می ماند، که دیگران را به سمت بیزاری و تنفر از خود و مرام شان می برد، ورنه از عبادت اهل اخلاص، حتی آتئیست های فراری از دین و مذهب نیز لذت خواهند برد، چرا که این یک کار طبیعی است، و اثر طبیعی خود را خواهد داشت، از دل برخاسته بر دل خواهند نشست، ایجاد فضای مصنوعی اخلاص و عبادت، اثر دفعی و مقاومت و در نهایت تنفر ایجاد خواهد کرد.
از آنان گذشته، و همراه با صعود کنندگان دیگرِ راهی قله، به سوی آن پیش رفتم، خود را به بام اصفهان، رسانده، جاییکه عده ایی از ورزشکاران کوهنورد، بعد از یک پیمایش خوب صبحگاهی، با لباس های متحد الشکل مشغول به نرمش بودند، کمی با آنان بودم، اما به خود ندیدم که ادامه راه داده، خود را به بلندای قله صفه برسانم، و بیدرنگ راه بازگشت در پیش گرفته، و خود را به هتل رساندم، تا پیش از ظهر، تشریفات خروج از هتل را انجام داده، و راهی ترمینال مسافربری بین شهری اصفهان شوم، و آنجا را به قصد شهر خوانسار [13] ترک کنم، تا شبی را نیز در کنار "گلستانکوه" ، در خوانسار مانده، و سپس راهی تهران گردم،
همچنان که اصفهانی ها، بر خلاف شیرازی ها به فضای میراث فرهنگی شهر خود مواظب و مراقب هستند، و آنچه بر ویرانی میراث گذشتگان در اطراف شاهچراغ در شیراز در جریان است، در اصفهان دیده نمی شود، بر خلاف شیراز، ترمینال های مسافربری اصفهان نیز، منظم است، و برای شهرهای اطراف سرویس تاکسی های زردرنگ گاه آبرومند و خوبی دارد، اما پیش از رسیدن به ترمینال، مسافربرهای شخصی، راه بر من بریدند، و با پیشنهادهای وسوسه کننده ی خود، مرا به جمع مسافران خود دعوت، تا با آنها راهی خوانسار شوم،
اشتباه من هم همینجا بود، چرا که بعدها فهمیدم راننده ناشی مذکور، مسیر کوتاه بین اصفهان تا خوانسار را واگذاشت، و ما را از مسیر جاده اصفهان - قم - گلپایگان به خوانسار برد، مسیری که صد کیلومتر طولانی تر از جاده دیگری است، که از مسیر اصفهان – داران به خوانسار می رود، و بدین وسیله راهی بسیار کوتاه را وانهاده، و طولانی ترین و خسته کننده ترین مسیر، نصیب ما شد، نمی دانم راننده ناشی بود یا قصد دیگری، از انتخاب این مسیر داشت.
برای اولین بار بود که در این مسیر می رفتم، لذا تسلطی بر مسیرها نداشتم، راننده که از بختیاری های اهل دزفول و در اصفهان ساکن شده بود، گفت "فکر بد نکن من از آن دست بختیاری هایی نیستم که آدم کشته باشم و از شرم شهر و دیار خود را ترک کنم [14] ، موضوعات کاری مرا به اصفهان کشاند". او نیز از تعداد افغان های ساکن در ایران در هراس بود و معتقد است تا 50 سال آینده با این حجم افغان های ساکن ایران، آنان تفوق جمعیتی خواهند یافت، چرا که ایرانیان در شرایط فعلی کشور، فرزندآوری را وا نهاده و رشد جمعیت مناسبی ندارند، در حالی که مهاجرین مذکور، هر کدام بین 5 تا 7 کودک به دنیا می آورند.
از دوراهی جاده گلپایگان با جاده اصفهان – قم که به سمت خوانسار پیچیدیم، معدن طلای موته [15] ، در آنسوی دشت، در کنار کوهی خودنمایی می کرد، یکی از مسافران همراه، از درآمد کشور از طلا گفت، و اینکه، "هیچکس در کشور نمی گوید، چقدر طلا استخراج می کنند، پول آن به کجا می رود، دست کیست؟!" این سوال هایی است که ذهن مردم را از میزان درآمد کشور از محل استخراج طلا، و محل خرج آن وجود دارد، شفافیت در این مورد، می تواند باعث رفع نگرانی های ذهنی مردم شود.
جاده موته به گلشهر از منطقه شکار ممنوع غرقچی می گذرد، و گلشهر مجموعه ایی از روستاهاست (گنجه جون، ورزند، فیلاخوس، گُوگَد و...) که با هم تجمیع شده و شهر جدید گلشهر را ساخته اند. در روستاهای مذکور برج های خشت و گلی را می توان دید که مشخصات معماری زمان ساسانی را دارد، و قدمت این روستاها را حداقل به زمان ساسانیان می رساند، گلپایگان بعد از گلشهر خود را نشان می دهد، که در اینجا دو راهی وجود دارد که یک راه فرعی، به شهر خمین و اراک ختم می شود، و راه دیگری که به خوانسار می رود، خوانسار شهری چسبیده به کوه های بلند زاگرس، و در پای گلستانکوه واقع است، که به عسل و گز، شهرت دارد، و گلپایگان نیز به کبابش و البته اکبر گلپا خواننده مشهور موسیقی سنتی ایران مشهور است.
گلستانکوه در شهر خوانسار
شبی را در این شهر خواهم گذراند، شهری که زنده است، و برای زنده ماندش تلاش هایی در جریان است، و مردانی دارد که کارخانجات نسبتا بزرگی را به این منطقه آورده، و آنرا با وجود خود، آباد کرده اند، بر بالای این شهر سدی را احداث کرده، که در تقویت آب های زیر زمینی این منطقه بسیار موثر خواهد بود، و صبح فردا، خوانسار را ترک، و راهی قم، و سپس تهران خواهم شد.
اولین بار است که از گلپایگان و خوانسار دیدن می کنم، نام این دو شهر در تاریخ معاصر، برایم با نام مراجع تقلید معاصر شیعه [16] ، از اهل این دو شهر زنده است، آخرین آنها آیت الله محمد رضا گلپایگانی [17] بود که نماز میت تاریخی و میلیونی را بر پیکر رهبر فقید جمهوری اسلامی، در مصلی تهران خواند، و با برکناری آیت الله حسینعلی منتظری، از قائم مقامی رهبری، که از قضا از هم استانی های او بود، طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، این آیت الله، که از اهالی همین گلپایگان است، و بلواری بزرگ نیز اکنون به نام اوست، می توانست رهبر جانشین، بعد از مرگ بنیانگذار جمهوری اسلامی باشد،
اما در روندی که، با کارگردانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، و به خصوص با همراهی مرحوم سید احمد خمینی طی شد، او و دیگرانی از این دست، از جانشینی رهبر بنیانگذار باز ماندند، و در نهایت رهبری به آقای خامنه ایی رسید، که اگر چنین نمی شد، رهبری شیعه بعد از صفوی، دوباره به رجال اصفهان می رسید، نمی دانم خیری برای کشور هم در بر داشت یا نه، اما اگر چنین می شد، حداقل مسلم است که شرایط به حتم این چنین که هست، نبود، و روند دیگری رقم می خورد.
از خوانسار تا چلگرد (کهگیلویه و بویراحمد) که سفر گردشگری ام از آن آغاز شد، تا اینجا در خوانسار راه چندانی نیست، تنها یک کوه در میان است، و درست در پس همین گلستانکوه، چشمه دیمه (زایشگر زاینده رود) قرار دارد، که من با یک دور بلند و چند روزه، اکنون خود را به نزدیکی مبدا این سفر، رسانده ام، بعد از یک شبمانی در خوانسار، صبح ورزشی کردم و بعد از صبحانه به سوی تهران حرکت کردم، ابتدا خود را به سلفچگان، سپس از آنجا با اتومبیل های کرایه عبوری رقمی را توافق تا مرا به تهران ببرد، البته با قبول این شرط که در قم اتومبیل دیگری مسیر را به سوی تهران ادامه دهد، چاره ایی دیگر نبود، باید قبول می کردم، چرا که هوا گرم و آزار دهنده است و باید گاه به شرایطی ناخواسته تن داد، و گذشت،
از کنار مسیر در حال ساخت راه آهن سریع السیر قم – اصفهان که می گذشتیم، راننده ما، با حسرت گفت "این پروژه به دست چینی ها افتاده است، اینجا شهرکی برای خود دارند، و زندگی خصوصی و آزادانه ایی را برای خود تدارک دیده هر چه می خواهند می خورند و هر چه می خواهند می پوشند و می نوشند، و خوش می گذرانند! و این راه را سال هاست معطل دارند، و ساختش را به پایان نمی رسانند، رضاشاه هیچ نداشت و این همه راه آهن کشید، الان همه چیز داریم و نمی توانیم پروژه ایی را به موقع تمام کنیم!"،
با کمال تعجب و در یک عدم هماهنگی قبلی، راننده مسیر سلفچگان - قم، برای ادامه مسیر قم تا تهران، مسافران خود را به اتومبیلی در قم سپرد، که شیر زنی از نسل زنان کُرد آنرا رانندگی می کرد، که طبق ادعای خودش، بین تمام شهرهای ایران مسافر می بَرَد، و برده است، او این مسیر را، مسلط، و به سرعت تمام می تاخت، چرا که از رانندگان "شوتی" [18] بوده که اجناس وارداتی را از گناوه و مرز، به مرکز می آورده، و بعد از یک باخت عمده در این مسیر، تا کنون از آثار مصادره مال الاتجاره، اتومبیل و جریمه های تعلق گرفته خود در این راه، کمر نتوانسته است که راست کند، و اکنون با مسافر کشی به کمک زندگی و همسر خود آمده، تا دوباره کمر راست کنند، و در کسب درآمد و خرج زندگی، و ساخت آینده خود و بچه های شان، کمک کند،
او که در نتیجه باخت اجناس و اتومبیل خود، اکنون 12 میلیون تومان ماهانه قسط می دهد. می گفت افسری که در مسیر گناوه به مرکز، او را متوقف، و اتومبیلش را توقیف کرده و به دادگاهش فرستاد، وقتی دید که به جز "هدلایت" (چراغ پیشانی) هیچ جنس ممنوعه دیگری نداشته ام، دچار عذاب وجدان شده بود، به او گفتم اگر زندگی مرا می دیدی این بار را متوقف نمی کردی، از روی دلخوشی به این شغل دست نزدم، و خود را آواره جاده و خطر نمی کردم. به دنبال لقمه حرام نبودم، که اگر بودم، راه های پر درآمد دیگری هم بود، او آخوند زاده ایی مقیم قم است که در 15 سالگی به ازدواجش دادند.
اجاره نشین است و با این اقساط و خرجی بالا، دست خدا را همواره در زندگی خود می بیند، و می گوید خود را در خطرات جاده و مسافر، به ائمه و حضرت ام البنین سپرده ام. از آنجایی که امتیاز گرفتن مسافران این مسیر، به راننده ایی که از سلفچگان ما را گرفت، تعلق داشت، به ناعادلانه ترین وضع، درآمد مسیر سلفچگان – تهران را نصف کرده، نیم آنرا خود برداشت، و نیم دیگر را به راننده قم – تهران سپرد، در حالی که مسیر قم به تهران بسیار طولانی تر است، دنیای تجارت بسیار بی رحم است.
ولی این خانم مدعی بود که چاره ایی جز تن دادن به این تقسیم ناعادلانه کرایه ندارد، چرا که در گرفتن مسافر تبحری ندارد. داستان این زن، که برای مهاجرت از ایران، دست به چه کارهایی زده است، خود غمبار و شنیدنی است، و فیلمنامه یک فیلم بلند و گریه آور است، که این خود می تواند مواد کافی برای یک رمان مفصل را فراهم کند، از جمله داستان رفتن او به افغانستان، برای تهیه اوراق هویتی افغانی، تا او را در مسیر مهاجرت، به کشورهای هدف، شامل امتیازات مهاجرتی اتباع افغانستان کند، که تحت ظلم نظام طالبانی، شامل امتیازات ویژه ایی از سوی کشورهای مهاجر پذیر اروپایی و امریکایی شده اند، که البته در فرایند مهاجرت موفق نمی شود و...
چنین داستان غمباری را جایی دیگر، و به نوعی دیگر هم شنیده بودم، یکی از ایرانیان تعریف می کرد، که فرزندان عمه اش، پدر روحانی و افغانی خود را که همسری ایرانی اختیار کرده بود، مورد شماتت قرار می دادند که چرا اوراق هویتی افغانی اش را واگذاشته و اوراق ایرانی اختیار کرده است، که اگر چنین نمی کرد، در روند مهاجرت به خارج از کشور، این اوراق بسیار موثرتر از هویت و شناسنامه ایرانی است! و این ها، همه خفتی است که امروزه دچار اتباع ما شده، و در روند تحریم و مخالفت با جهان، و شنا در خلاف جهت روند جهانی و... نصیب ایرانیان می شود، که یک خانم جوان ایرانی باید از طریق هرات به کابل برود، تا اوراق هویت افغانی بخرد، تا او را در روند مهاجرتی اش به اروپا و... کمک کند!
سفرم را در مسیر قم به تهران، با شنیدن داستان غمبار این زن جوان به پایان بردم، که زندگی کوچک آنان مملو از تلاش های بزرگ، و البته باخت های بزرگ بود، و امید به آینده ایی که امیدوار است که این زندگی را دوباره بسازد؛ سفرم به دیار لرستان، میان بختیاری ها، بویراحمدی ها، و سپس مرکز تمدن ایران در شیراز، و زایشگر شرایط دوره فرهنگی، دینی و سیاسی فعلی کشور، یعنی اصفهان، که یک دوره دیرپای را از صفویه آغاز، و تاکنون ادامه دارد.
[1] - امپراتوری عثمانی (دَوْلَتِ عَلِیّه عُثمَانِیّه) که در میان مسلمانان، هندیها و چینیها به روم معروف بود، یک امپراتوری در بازه زمانی شش سده در جنوب شرق اروپا، غرب آسیا و شمال آفریقا بود. این امپراتوری در اواخر سده سیزدهم میلادی در سال ۱۲۹۹ میلادی توسط رهبر قبیلههای تُرک اغوز یعنی عثمان یکم در سوگوت بنیانگذاشته شد و در سده چهاردهم میلادی در سال ۱۳۵۴، با فتح شبه جزیره بالکان، به قاره اروپا راه یافت که بدین ترتیب دولت کوچک عثمانی به یک کشور فراقارهای تبدیل شد. تا سال ۱۴۵۳، عثمانیان امپراتوری بیزانس را ضمیمه خاک خود کردند و با فتح قسطنطنیه توسط محمد فاتح، پایتخت خود را به این شهر انتقال دادند. در سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی، امپراتوری عثمانی در اوج گستره خود در زمان سلطان سلیمان قانونی یک دولت چند فرهنگی و چند زبانی بود که همه جنوب شرق اروپا، بخشهایی از اروپای مرکزی و آسیای غربی، بخشهایی از شرق اروپا و قفقاز و قسمتهای وسیعی در شمال و شاخ آفریقا را زیر فرمان خود درآورده بود. در آغاز سده هفدهم، این دولت ۳۲ ولایت و تعداد زیادی دولت دستنشانده داشت که این دستنشاندگان در ادوار مختلف یا به ولایتهای جدید تبدیل شدند یا توانستند از خودمختاری نسبیای برخوردار باشند.
[2] - جنگنده هایی که شغلشان جنگ است، و مزد خود را بعد از پیروزی از طریق غارت و چپاول سرزمین ها و ملل فتح شده دریافت می کنند، و با به بردگی و کنیزی گرفتن ملل مغلوب،
[3] - سلیمان قانونی در سال ۱۵۲۱ شهر بلگراد را تسخیر و همچنین مناطق جنوبی و مرکزی پادشاهی مجارستان را فتح کرد. سلیمان با پیروزی تاریخی خود در نبرد موهاچ، مجارستان کنونی (به جز بخشهای غربی) و سرزمینهای دیگری در اروپای مرکزی را ضمیمه خاک عثمانی کرد گرچه، او در سال ۱۵۲۹ شهر وین را محاصره کرد اما در فتح آن ناکام ماند.
[4] - شیر و خورشید از نمادهای ملی ایران است که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به صورت رسمی مورد استفاده بود. این نشان آمیزهای از فرهنگهای کهن بینالنهرین، ایران، عرب، ترک، یهودی، شیعی و مغول است. ریشه نماد شیر و خورشید نشان ستارهبینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد (شیر) در منطقةالبروج بودهاست. در دوران صفوی نشان شیر و خورشید مظهر دو رکن جامعه بود: "حکومت" و "مذهب" مشخص است که هر چند درفشهای مختلفی در زمان شاهان صفوی بهخصوص نخستین شاهان صفوی استفاده میشدهاست، تا زمان شاه عباس صفوی، نشان شیر و خورشید به نشانی رایج در درفشهای ایران بدل شدهبود شاه اسماعیل دوم برای نخستین بار نماد شیر و خورشید را به رنگ طلایی بر روی پرچم ایران سوزن دوزی کرد. این پرچم تا آخر دوره صفوی نیز درفش رسمی ایران بود. قدیمیترین نشان شیر و خورشید شناختهشده، سکهای است که بمناسبت تاجگذاری آقامحمدخان بسال ۱۷۹۶ ضرب شدهاست. در این سکه در زیر شکم شیر علی، امام شیعیان ذکر شدهاست (یا علی) و در بالای نشان شاه وقت خوانده شدهاست (یا محمّد). این سکه میتواند بیانگر آن باشد که هنوز در این زمان شیر به مذهب و خورشید استعارهای از شاه ایران است (ایرانیت و اسلامیت حکومت در دوران قاجار این نشان کاربردی گسترده داشتهاست و از علمهای عزاداری ماه محرم تا سندهای ازدواج یهودیان ایران کتیبه (کِتوباس) از این نشان استفاده میشده است. در پنجمین متمم قانون اساسی مشروطه نخستین قانون اساسی ایران )قانون اساسی مشروطه(، پرچم ایران به شکل شیر و خورشید بر روی سه رنگ سرخ و سفید و سبز تعیین شد
[5] - تکثرگرایی یا پلورالیسم فرهنگی، مذهبی و دینی به معنی "نه تنها قبول، بلکه آغوش باز کردن به وجود تفاوت و گوناگونی انسانی است. چنین کثرت گرایی تنوع جهانی را به عنوان یک کمک می بیند، نه یک بار و مانع برای خود، دیگران را نیز بعنوان فرصت می بیند، تا یک تهدید". (آغاخان؛ امام شیعیان اسماعیلیه) “pluralism means not only accepting but embracing human difference. It sees the world’s variety as a blessing rather than a burden, regarding encounters with the “Other” as opportunities rather than as threats”. The Aga Khan
[6] - ملل تحت حاکمیت هخامنشیان شامل : 1-مادیها ۲- ایلامیها ۳- پارتها ۴- سغدیها ۵- مصریها ۶- باختریها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلیها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاهتیزخود ۱۲- ایونیها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقیها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزیها ۱۸- هندیها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوریها ۲۲- لیبیها ۲۳- اهالی حبشه
[7] - خراسان بزرگ و تمدنی، به منطقه ایی اطلاق می شود که از شرق ایالت های باستانی قومس و هیرکانا آغاز، می شود و شامل مناطقی همچون افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان، سین کیانگ و... است، که در مجموع با هم مجموعه فرهنگی نسبتا منسجمی را تشکیل می دادند.
[8] - آپاتیه، نام قدیم شهرستان آباده واقع در استان فارس به معنای "ده آباد" است؛ آباده در سال ۱۳۹۷ به عنوان شهر جهانی منبت انتخاب شد گیوه دوزی در این شهر رونق بسیار دارد. آباده شمالیترین شهرستان فارس به شمار میرود و شهرهای آن عبارتند از سورمق، صغاد، بهمن و ایزدخواست اقلید باستان هستند. مهمترین وقایع تاریخی شهر آباده عبارتند از :
حمله لشکر افغان به آباده و تسخیر آن در راه عزیمت به اصفهان (۱۱۳۴ ه.ق)
اقامت شاه اسماعیل سوم در آباده به فرمان کریم خان زند از سال ۱۱۷۹ ه.ق
جنگ لطفعلی خان زند و آقا محمد خان قاجار در محدوده شهر آباده و تخریب قسمتی از شهر
قیام حیدر میرزا فرزند شاه اسماعیل سوم علیه آقا محمد خان قاجار
جنگ محمدشاه با حسینعلی میرزا در نزدیکی شهر
وقوع جنگ آباده در سال ۱۲۹۷ ه. ق، این جنگ بین نیروهای تفنگدار پلیس جنوب (قشون بریتانیا مستقر در آباده) از یک سو و نیروهای ایل قشقایی، کردشولیها و آبادهایها از سوی دیگر
[9] - محمد ناصر خان صولت قشقایی معروف به ناصر خان، فرزند ارشد اسماعیل خان صولتالدوله قشقایی (ایلخان ایل قشقائی و سیاستمدار دوره پهلوی) و برادر ملک منصور خان، محمد حسین قشقایی و خسروخان قشقایی بود. تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد وی قدرتمند ترین فرد در جنوب ایران بود. او قصد داشت با انجام کودتایی علیه نیروهای بریتانیایی و شوروی ایران را از اشغال متفقین خارج کند که این عملیات ناکام ماند. با پاگیری دولت پهلوی با آنان نیز درگیر شد و در دوران تبعید، تمام اموال و داراییهای ناصرخان که باغ ارم شیراز و املاک زیادی را شامل میشد، مصادره و توقیف شد. وی به دلیل سکونت فرزندانش در آمریکا پس از مدت کوتاهی اقامت در اروپا به آمریکا مهاجرت کرد و به گفته خودش مصاحبهای مفصل و نزدیک به هشت ساعته در مصاحبه با حبیب لاجوردی در پروژه تاریخ شفاهی ایران، همچنان به مخالفت با شاه ادامه داد. وی بعدها همچنین از طریق دوستان فعال در جبهه ملی با تماس با انقلابیون و سید روحالله خمینی به طرفداران انقلاب ملحق شد و در زمان نخست وزیری شاپور بختیار در دی ۱۳۵۷ در زمانی که شاه هنوز در ایران بود، بعد از ۲۵ سال تبعید به ایران مراجعت کرد. با توجه به شلوغی اوضاع و تب انقلاب در ایران، ناصرخان با حمایت شاپور بختیار به وطن وارد و با حمایت او، از دستگیریاش در فرودگاه جلوگیری شد. او به میان ایل خود بازگشت و به مبارزه و تبلیغ علیه شاه و حمایت از انقلاب ۱۳۵۷ ادامه داد. ناصرخان قشقایی در انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی انتخاب شد اما هم کینه قدیمی کمونیستها از جمله حزب توده به دلیل سابقه مخالفت او با آنها ادامه داشت و هم مجاهدین خلق با او مخالف بودند. در نتیجه، اعتبارنامهاش رد و ابتدا برادرش خسرو خان و سپس خودش دستگیر شدند. دستگیری این دو باعث نا آرامی در شیراز و قیام قشقاییها و در نهایت آزادی او شد. ناصرخان با امام خمینی همسو نبود و گروههای مختلف انقلابی برای قدرت نیافتن و انسجام مجدد او و ایلش در جنوب، تلاش میکردند. ناگزیر با حکومت جمهوری اسلامی درگیر شد و پس از درگیری مسلحانه در اطراف شیراز و فیروز آباد با سپاه پاسداران، سرانجام به دلیل چنددستگی در ایل قشقایی و نداشتن نیروی لازم، اردوی او در هم شکست. دادگاه انقلاب شیراز حکم اعدام غیابی برای ناصرخان و برادرش خسرو خان صادر کرد و پسر بزرگش عبدالله خان که در آمریکا تحصیلات پزشکی کرده و در اردوی او به مبارزه مشغول بود، به صورت ناگهانی درگذشت. ناصرخان ناگزیر به ترک مخفیانه ایران و مهاجرت مجدد به امریکا از راه ترکیه شد. برادرش خسرو خان که در کوهها مخفی بود، به دلیلی نامعلوم به شیراز رفت و با خیانت یکی از نزدیکان، دستگیر و چندی بعد در فیروز آباد تیرباران شد.
[10] - سورمق در یکی از چهار راههای مرکزی ایران قرار دارد بطوریکه این چهار راه، چهار استان یزد، فارس، کهگیلویه و بویر احمد و اصفهان را به هم متصل مینماید. سورمق در ۱۸ کیلومتری اقلید، ۲۲ کیلومتری آباده، ۶۵ کیلومتری صفاشهر و ۲۴۵ کیلومتری شیراز قرار دارد. روستاهای پیرامون آن عبارتاند از: دشت بیضا، باقرآباد، جوشقان سورمق، ده بالا، فیضآباد، امیرآباد، چنار، یعقوب آباد و بیدک. البته در سالهای گذشته فیض آباد به عنوان یک محله به سورمق الحاق شده و هماکنون تحت عنوان خیابان امام حسین این شهر میباشد
[11] - گروه سرود بچه های آباده که به سرپرستی احمد توکلی در سال ۱۳۶۰ فعالیتش را در شهر آباده، استان فارس آغاز نمود. قطعه “قصه بابا” یا “مادر برام قصه بگو” که با گویش آباده ای اجرا شده، حرف دل بخشی از بچه های دهه ۶۰ بود. ملودی گیرا و روان، شعر واقع گرا، صمیمی و تصویری اثر در کنار اجرای تاثیرگذار و احساسی خواننده و تنظیم ساده آن این قطعه را به اثری دوست داشتنی و خاطره انگیز مبدل ساخته است متن این سرود از این قرار است: مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه قصه بابا رو بگو دل تنگه تنگه مادر مادر مادر مادر مادر برام حرف بزن از ایمونش بگو مادر برام حرف بزن از پیمونش بگو مادر تو دونی و خدا از خوبی هاش بگو از مهربونی و از مهر و وفاش بگو از جونفشونی و از رزم بابام بگو مادر مادر مادر مادر دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره نوری بهشتی دیدم بر چهره داره وقتی به نزدیک بابا رسیدم دیدم ملائک به دورش بیشماره نگاش کردم دلم لرزید صداش کردم به روم خندید بغل واکرد منو بوسید لباش خندون چشاش گریون منو بویید منو بوسید بابا منو بوسید بابا منو بویید با دیدن اشکم خون در رگش جوشید بابا نوازش کرد بابا سفارش کرد در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد مادر مادر مادر مادر بابا برام یه لاله چید منو تو آغوشش کشید درد دلامو که شنید حرف حسین و پیش کشید خونم مگه رنگین تره خون حسینه جونم مگه شیرین تره جون حسینه یه جون اگه دادم به راه دین و ایمون صد جون هزارونش به قربون حسینه بگو به مادر هرگز نخور غم حسین و بابا هستند باهم مادر نخور غم نگیر ماتم حسین و بابا هستند باهم
[12] - از شهرضا خاطره ایی ندارم، به جز این که یکی از دوستان که اهل این شهر بود، از مادر شوهرهای این شهر می گفت، که در جهاز عروس خود به دقت جستجو می کنند، اگر کمبودی نیافتند، با بهانه ایی باز هم عدم رضایت خود را اعلام می کنند، مثلا "قلیان در این جهیزیه ندیدم، نگرفتید؟!"
[13] - "خوان" به معنای "چشمه" و "سار" پسوند "کثرت" است. در گذشته به علت کثرت چشمههای موجود در این منطقه این نامگذاری صورت گرفتهاست. مردم خوانسار دارای گویش مستقل خوانساری هستند که ریشه در زبان فارسی باستان داشته و از قبل از اسلام در این منطقه رایج بودهاست
[14] - ظاهرا این یکی از سنن قوم بختیاری است که اگر یکی از آنها مرتکب قتلی از طایفه دیگری شود، از شرم منطقه را ترک می کند و به دور دست ها می رود و آنجا ساکن می شوند.
[15] - معدن طلای موته از توابع بخش میمه در نزدیکی روستای موته و روستای رباط ترک و در فاصله ۵۰ کیلومتری از شهر میمه قرار دارد. معدن طلای موته که در این محل واقع است به صورت روباز است و دارای ۹ کانسار طلادار میباشد. ذخیره اکسیدی معدن (تا سال ۱۳۸۰) بهرهبرداری شده است. عیار متوسط طلای این معدن ppm ۲ (۲ گرم در تن) میباشد که در هر روز ۱ الی ۲ کیلوگرم طلا با درصد خلوص۷۰ ٪ (۱۸ عیار) تا ۹۵٪ (۲۴ عیار) در شمشهای ۲ تا ۱۰ و ۱۳ تا ۱۵ کیلویی تولید میشود. در حال حاضر سالانه نزدیک به ۲۰۰ کیلو طلا از معدن طلای موته استخراج میشود. کارخانه فرآوری طلای ایران در موته ۱۵ سال پیش با همکاری یک شرکت استرالیایی به بهرهبرداری رسید.
[16] - سید احمد قدوسی موسوی خوانساری (زاده ۲ شهریور ۱۲۷۰ در خوانسار – درگذشته ۳۰ دی ۱۳۶۳ در تهران) معروف به آیتالله خوانساری فقیه، اصولی، مجتهد، عارف، فیلسوف، و از مراجع تقلید شیعه بود.
[17] - سید محمدرضا موسوی گلپایگانی (۱ فروردین ۱۲۷۸–۱۸ آذر ۱۳۷۲ گلپایگان) از مراجع تقلید و عالمان شیعه در دوران معاصر بود که پس از مرگ سید حسین طباطبایی بروجردی، به مرجعیت رسید. او از زمره مخالفان حکومت پهلوی و از همراهان سید روحالله خمینی بود که پس از تبعید وی به عراق، بیانیهها، اعلامیهها، تلگرافها و سخنرانیهایی در حمایت از سید روحالله خمینی و انقلاب اسلامی ایراد کرد تأسیس بیمارستان آیتالله گلپایگانی، مدارس علمیه، دارالقرآن الکریم و مجمع اسلامی جهانی لندن از فعالیتهای او بود گلپایگانی روز پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۷۲ (۲۴ جمادیالثانی ۱۴۱۴) در شهر تهران درگذشت. از سوی دولت هفت روز عزای عمومی و یک روز تعطیل اعلام گردید. پیکر او روز جمعه ابتدا در شهر تهران با حضور سید علی خامنهای و مردم تشییع شد و سپس روز شنبه در قم تشییع و نماز به امامت لطفالله صافی گلپایگانی (دامادش) بر او خوانده شد و در مسجد بالاسر حرم فاطمه معصومه در کنار دیگر مراجع تقلید به خاک سپرده شد
[18] - شوتی ها اتومبیل ها و رانندگانی هستند که کار قاچاق بری بین مبادی مرزی و مرکز کشور را به عهده دارند، داستان زندگی آنان، پر از خطر و باخت است، سرعت و خطر کردن، مشخصه اصلی آنان در جاده های بین شهری کشور است، در سفرنامه های مربوط به بوشهر و سواحل جنوب، به اندازه کافی از آنان گفته ام.








