مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

 

این باد کز خزان، بدین خاک می وزید،       پاییز سرد هم، به باغی نبرده است،

خاک خالی از بزرگان، نخبگان و مردمش، دیگر چه ارزشی برای حتی نگاهی و قدمی بر آن خواهد داشت، این خاک بدون آنها، مثل تمام خاک های بی حاصلِ خالی از زندگی خواهد بود، که دنیا حتی به آن نگاه هم نخواهد کرد، مثل تمام خاک های فراموش شده در کویر، که دریغ گویان در آرزوی حتی جای پایی بر خود خواهد ماند، حال آنکه بر این آرزو خواهد مُرد، و آن را نخواهد یافت؛

این طرز فکر طرد کننده و خالص ساز، تمامیت خواه، خودخواه، که تمام وجدان، اخلاق و انسانیت را به کناری می نهد، و تمام افراد مخالف، منتقد، معترض و... به خود را نیست و نابود و فراری از وطن می خواهد، از کجا گریبانگیر این خاک غریب، و این مردم مظلوم گردید؟!

مغولان هم چنین بر این مردم نخواستند، آنان در موقع هجوم هر که را دم تیغ خود یافتند کُشتند، و بعد از غلبه آنانی که ماندند را، در تیول خود حفظ کردند، و ایران را از ایرانیان "تطهیر" نکردند، بعدها این ایرانیان نخبه مغلوب، و مغولان غالب، دست در دست هم تمدن های شکوفایی را بر این خاک در خون آلوده ساختند، و علم و هنر را به اوج رساندند، حال این چه دیدگاهی است که مرتب بر بلندگوهای رسانه ایی که آن را "ملی" می نامند و به واقع بوقی "میلی" و تنفرپراکن در دست سرکردگانش می باشد، کاهی از مردم می خواهد پاسپورت بردارند و بروند، و یا در این مورد اخیر بی شرمانه از "تطهیر" این آب و خاک از نخبگان و مردمانش می گوید! [1]

این حجم از قلع و قمع و نابودی سرمایه های ملی را تنها در ایدئولوژی و مرام حکمرانی مردان تمامیت خواه و قدرت طلبانی همچون استالین، مائو، هیتلر، موسیلینی و... می توان یافت، که هرکه از دشمن، مخالف، معترض و... یافتند خواهان نابودی اش شدند، و آنان را که بیمناک شدند، حتی اگر از دوستان شان هم بودند، از پیش پای خود برداشته، و همه را به پای حزب، ایدئولوژی و قدرت خود تسویه، کشتار، ترور شخصیت، و یا در ارودگاه های کار اجباری در سیبری، به سرمای مرگ آورش سپردند.

ستاره درخشان ورزش ایران را که رسم پهلوانی، مروت، جوانمردی، عزت و... او در دل مردم ایران موج می زند، و سوار بر قالیچه اندیشه و عمل نیک و خیرپراکنش، به اقصی نقاط ایران رسیده است، و حتی بعد از افتادنش از اسب سرکش شهرت و غرور ورزشی، هنوز دنیای ورزش و پهلوانی جهان به پای او تمام قد می ایستند، و قدر او را بهتر از ما می شناسند، تا آنجا که حتی رقبای ورزشی اش نیز، قدردان وجود ذیقیمت هستند، چگونه بر بوق رسانه ایی که باید ملی باشد، این چنین مورد بی مهری چون شماهایی قرار می گیرد، که گویا درد وطن هم دارید و...

یادم هست وقتی در سال 1388 که به حج رفته بودم، روزی خواستم دامنه دیدار خود از مکه را کمی گسترش دهم، و تنها بین هتل و حرم محدود نشوم، و کمی هم در خیابان های اطراف آن نیز بگردم، در یکی از این خیابان ها جهت خود را گم کردم، و برای بازگشت به جایی که خود را دوباره در آن باز یابم، مجبور به پرس و جو شدم، از جوانی اهل این شهر راه پرسیدم، زبان انگلیسی نمی دانست، از این رو تنها کلمه عربی را که بلد بودم، و در آن لحظه به ذهنم آمد، یعنی "حرم" را چند بار تکرار کردم، و در دل و البته نه بر زبان، خواهان راهنمایی به سوی این مقصد شدم، او هم بلافاصله متوجه سوالی که در دلم بود، شد، و مسیر را در هوا، با انگشت هایش برایم رسم کرد، و در آخر با زبان بی زبانی که بین ما وجود داشت، متوجه ام کرد، که او هم از من سوالی دارد، و اینکه من اهل کدام کشورم، گفتم ایران، با شنیدن نام ایران، او هم به تعدادی که من حرم حرم کرده بودم، نام "علی دایی" را با لحن عربی خاصی تکرار کرد.

آری کسانی در دنیا هستند که ایران را با نام این اسطوره ورزش ایران می شناسند، نامش را معادل ایران می دانند، و برایش احترامی باورنکردنی قائلند، و وقتی این شهروند حدود 24 ساله عربستان سعودی نام "علی دایی" را ادا می کرد احترام و علاقه را در صورت و چشم هایش می توانستم، حس کنم، حال آنکه "علی دایی" رقیب مقتدر تیم ملی کشورش بود، و "الدعایه" (دروازه بان قهار تیم ملی عربستان، از نام علی دایی، لرزه بر اندامش می افتاد) و مدافعان تیم ملی عربستان و هر تیم دیگری، که علی دایی خط حمله تیم رقیبش بود، به همین احساس خوف و خطر مبتلا می شدند، اما شهروند منصف عربستانی به این رقیب ملی خود عشق می ورزید!

چراکه برای او علی دایی دیگر رقیب ورزشی نبود، بلکه این مردانگی، بزرگواری و... که در وجود این مرد یافته بود، بر تنفر ناشی از رقابت غلبه کرده، و حس رقیب بودن را از دل او زدوده و به کناری نهاده بود، و گویا علی دایی را سمبل ورزش غرب آسیا می دانست، یا اینکه نماینده پرجلال و جبروت خود می دید، که وقتی در مقابل تیم های مطرح شرق آسیا گل می زد، انگار به جای تیم ملی کشور آنان نیز قهرمانی و ابراز وجود می کرد، که این چنین محبوب قلب یک جوان عربستانی طرفدار فوتبال شده بود.

علی دایی نه دشمن است و نه کافر، او مردی از پرشمار مردان بزرگ، و افتخار آفرین ایران و این مردم مظلوم است که در این روزهای پر از اعتراض و... حق را در جانب مردمانی می بیند که به اموری در این کشور معترضند، و تو تریبون دار جبهه ایی شده ایی که مقابل این مردم قرار گرفته اند و...، اما حرمت نگهدار و او را ... ندان، که خاک کشور را از وجودش تطهیر کنی، طهارت اگر این است، لعنت خداوند به هر چه طهارتی و...،

به یکدیگر توهین و تکفیر نکنید، و در سایه گفتگو حق و ناحق را مشخص کرده، توهین و ... را به کناری نهاده، تا به اسطوره های تو نیز توهین نشود، وقتی به اسطورهای هنری، ورزشی، سیاسی، فرهنگی، علمی و... که در جبهه مقابل خود یافتی، توهین می کنی، آنان نیز این حق را برای خود محفوظ داشته، به تو و اسطوره هایت بی احترامی خواهند کرد.

 پیام زیر را بخوان، سخن یک رزمنده و جانباز جنگ هشت ساله است، [2] که هر چه جنگ بود، او هم در جنگ نبرد کردف وقتی تو به علی کریمی، علی دایی و... توهین می کنی، اهالی ورزش نیز به بزرگانی از شما، این چنین توهین می کنند، بخوان تا متوجه شوی چه بذر نفرتی را در دل این مردم می کاری، وقتی به انسان های ارزشمند آنان توهین می کنید :

"سلام

من فوتبال رو دوس دارم ولی از دیروز نسبت به این ورزش متنفر شدم

در آستانه سالروز شهادت مرد قرن

دلاوری بی همتا

فرمانده هشت سال دفاع مقدس

نابود کننده داعش

دوست بچه ها

عزیز همه قشر مردم

هر چی از این دلاور بگم کم گفتم

شهید سردار حاج قاسم سلیمانی

دو روز گذشته که عکس این ابر مرد را در مستطیل سبز زمین فوتبال گذاشته بودند تا بازیکنان قبل از شروع بازی با احترام به عکس این شهید بزرگوار و گذاشتن گل جلوی عکس.، قدردان آن شهید که امنیت جان و ناموس ما را تامین کرده، باشند..

 ولی  تعدادی از بازیکنان با روی گرداندن از عکس شهید و بی اعتنایی از کنار آن رد شدند و تعدادی گل را به صورتی به سمت عکس پرتاپ کردند که مانند سنگی به طرف دشمن می‌زنند

 من اصلا مرد سیاسی نیستم و اصلا علاقه ای به سیاست یا سیاست دانستن را ندارم ولی جگرم سوخت وقتی این برخورد را نسبت به عکس این مرد که خونش به خاطر امنیت تک تک ما ناجوانمردانه و غریبانه به زمین ریخت را دیدم

واقعا مشگل کجاست ؟

من می‌دانم

فقط این را می‌دانم مشگل اصلی دشمن نیست

مشگل خود ماییم

حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

والسلام

التماس دعا"

بذر نفرتی که با این اظهارات در صدا و سیما می کارید، اینجا در زمین فوتبال خود را نشان می دهد، قاسم سلیمانی اسطوره نظامی ایران و علی دایی اسطوره ورزش ایران است، شما با این گفتار نفرت انگیز خود، طرفداران آنها را در مقابل هم می گذارید.

[1] - مهیمان برنامه جهان آرا در شبکه افق در خصوص علی دایی عنوان داشت : "من ایشون را به عنوان قهرمان نمی دانم، خدا بهش یک قد بلند داد، و هر کسی یک سانتی می کشید، می خورد توی سرش و می رفت توی گل، بعد این ها می گویند ما قهرمانیم، نه اینها قهرمان های ما نیستند، و حالا من به مزاح می گویم، که قوه قضائیه و نهادهای امنیتی این ها را ممنوع الخروج نکنند، بزارید این ها بروند یک قدری کشور تطهیر بشود."

[2] - پیامی برگرفته از کانال تلگرامی "آلبوم عکس هشت سال دفاع مقدس "

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نسل پیش از ما، در جامعه ایی زیسته اند که اعتیاد اکثرا مربوط به کسانی بود که سِنی از آنان گذاشته باشد، اما این روزها اعتیاد را در سنینی در جامعه می توان دید که انسان انگشت به دهان می شود، رواج مصرف انواع مواد افیونی و مخدر در دانشگاه ها و مدارس، و در بین سنین پایین، از دختر و پسر، زنگ خطر بزرگی برای جامعه ایران، سال هاست که به صدا در آورده است، و جامعه ایی که نسل جوانش را به هر طریقی از جمله افیون، نابود کردند، یعنی حال و آینده اش را به باد فنا داده اند، از این رو هر روشی که بتواند جامعه را از مواد افیونی و مخدرات نجات دهد را، باید غنیمت شمرد و ارج نهاد، و در خصوص تمام بلایای اجتماعی و... باید به همفکری جهانی دل و جان سپرد، تا افراد، خانواده ها و جامعه ایرانی را از بلایا و عوارض ناگوارش دور کرد.

مجله اورگانایزر [1] وابسته به ملیگرایان افراطی مذهبی هندو در سازمان RSS، که جناح حاکم فعلی در دولت هند از حزب BJP را در قیمومیت خود دارند، در آخرین شماره خود طی مقاله ایی تحت عنوان "نبرد با مواد افیونی" [2] به موضوع افیون در هند پرداخته است، در این مقاله تصویری استخوان سوز به چاپ رسیده، که طی آن کشورمان ایران را نیز در کنار کشورهای عمده پراکننده مواد افیونی در جهان (افغانستان، میانمار و مکزیک که 95 درصد مواد مخدر ناشی از تریاک را تولید می کنند) نشان داده، که این خود نشانگر افزایش جایگاه ایران در زمینه مواد افیونی نزد افکار عموی جهان دارد، و این زنگ خطری برای دلسوزان به کشور، و وجهه شخصیتی آن در جهان است.

تا پیش از این وقتی از کشورهای تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان سخن به میان می آمد، به افغانستان و کشورهای حاضر در منطقه مثلث طلائی (برمه، ویتنام، لائوس و تایلند) [3] اشاره می شد، اما امروزه نقش ایران در این زمینه به جایی رسیده که در کنار کشورهای "مثلث طلائی"مشهور، واژه "ماه طلائی" [4] را نیز ابداع کرده، و ما را نیز رسما در آن قرار داده اند، و این روزها نام ایران در کنار کشورهای مسلمان نشینی همچون افغانستان و پاکستان آمده، و این بسیار دردآور است که کشورمان نیز در زمره کشورهای بدبخت کننده بشریت، توسط مواد افیونی و مخدرات شناخته، و در موضوع افیون معروف می شود، با این روند چهره و نام ایران و ایرانیان نزد جهانیان نابود خواهد شد.

تا پیش از پیروزی انقلاب، مشکلات توسعه نیافتگی و فقر در جامعه سنتی و عقب مانده ایران، و از جمله عدم پوشش مناسب و گسترده شبکه بهداشت و درمان، باعث گردیده بود تا مردان و زنان پا به سن گذاشته، که دردهای جسمی و روحی آنان بعد از زمینگیر شدن، بروز می کرد و شدت می یافت، به دنبال درمانی باشند، و گویا در دسترس ترین داروی آن را افیون یافته بودند تا در کِرختی جسمی و روحی، ناشی از مصرف افیون، کمی بیاسایند، از این رو بیشترین مصرف تریاک را در سبد ایرانیان آن زمان می توان مشاهده کرد.

در جامعه کشاورزی ایران آنروز، این ماده افیونی کِشت و رواج داشت، و حاکمیت پهلوی ها برای کنترل این وضع حتی اقدام به خرید محصول تریاک کشاورزان کردند و آنرا به متقاضیانش به صورت سهمیه در داروخانه ها طبق سیاست هایی که داشتند، تقسیم و توزیع می کردند، و در کنار آن با گسترش شبکه بهداشت و درمان در شهرها و روستاها، سعی می کردند از طریق طرح های خاص، قدم به قدم، در سلامت جامعه کوشیده، آنرا از این بلیه نجات دهند،

با پیروزی انقلاب مردم ایران در سال 1357، تو گویی این انقلاب تنها برای تغییر از سیستم پادشاهی و حاکمیت فردی به سیستم جمهوری و حاکمیت مردمی نبود، بلکه تغییرات عمده فرهنگی و اجتماعی را نیز در سرلوحه کار انقلابیون قرار گرفت، و در حالی که انقلابیون تمام اقدامات پهلوی ها را خائنانه و از سر سرسپردگی به غرب می دیدند، اقدامات آنان در مبارزه با مصرف افیون را نیز، ناکافی و محافظه کارانه و حتی خائنانه می دیدند، و لذا مبارزه ایی انقلابی و شدید را بعد از انقلاب با افیون و افیونی ها آغاز کردند، که از مهمترین اقدامات آنان در این سیاست متخذه، اعدام قاچاقچیان مواد افیونی، دستگیری آلوده شدگان به افیون و اعزام آنان به زندان ها و اردوگاه های ترک اعتیاد، و جداسازی آنان از جامعه بود، که در سرلوحه کار "کمیته های انقلاب اسلامی" قرار گرفت،

و در سال های نخستین انقلاب توانستند با این فرایند به شدت برخورد کرده و کنترل کنند، ولی این سیاست، هرگز اقدامی اساسی و بنیادی نبود و تنها آثار افیون و افیونی ها را از دیدرس اجتماع دور نمود، و از آنجایی که این نوع مبارزه امری مطالعه نشده، و بیشتر بر برخورد امنیتی و خشن استوار بود، و یک حرکت انقلابی مثل دیگر حرکات از این دست، تلقی می شد، موفقیت زیربنایی آنچنانی به همراه نیاورد، و بیشترین برون داد آن، نارضایتی عمومی و البته زیر زمینی کردن اعتیاد و شغل های حواشی آن بود،

با بازگشت نسبی درایت سیاسی – اجتماعی به تفکر اهل خرد، در بین انقلابیون، بعد از یک شور انقلابی شدید، و این برخوردهای  خشونتبار توسط کمیته های انقلاب اسلامی، و با ادغام این نهاد شبه نظامی و انقلابی در ساختار ژاندارمری سابق، برچیده شدن کمیته ها، مصرف مواد افیونی زیر زمینی شده نیز، دوباره خود را در حجم وسیعتری با گسترش زیادتری در بین قشر جوان، و این اواخر حتی نوجوانان، خود را نشان داد، و به سطح آمد، و هر ساله سن اعتیاد به سنین پایین تر نیز سرایت کرده و می کند.

بعدها حاکمیت انقلابی متوجه شد که با جرم انگاری مصرف مواد افیونی، و برخورد خشن با مصرف کنندگان آن و... و سپردن آنان به دادگاه های انقلاب و قضات صاحب حکم در این نوع دادگاه ها، کار به جایی نخواهند برد، چرا که اعدام و زندان و...، جز افزایش بزهکاری، مقاومت، لجاجت و خسارات اجتماعی برای خانواده های ایرانی ره به جایی نبرده و نخواهد برد، و با اعدام هر قاچاقچی مواد افیونی، ده ها قاچاقچی دیگر، راه پر درآمد و پرسود اعدامی ها را پی گرفته و دنبال می کنند،

این بود که به رغم ادامه برخوردهای خشن با قاچاقچیان عمده مواد افیونی، جامعه مصرف کننده را به صورت بیماران و صدمه دیدگان اجتماعی تلقی، و کار درمان را از طرق علمی تر، به صورت اقدامات بهداشتی، اجتماعی و فرهنگی پی گرفتند، و در سایه آرامشی که ایجاد شد، به نظر می رسد به رغم گسترشی که شاهد بودیم، این روزها جامعه مبتلا به مواد افیونی در حال بازیابی خود بوده، و در سایه تصمیم خودِ مبتلایان برای ترک این بلیه اجتماعی - جسمی، آنان خود به نجات خود تصمیم گرفته و عمل می کنند، و در پی این احساس آزادی از دخالت های قانونی، و نطامِ حاکم، می رود تا فروغ نور امید برای آغاز رفع این بیماری اجتماعی، به صورت خودجوش در جامعه فراهم، و شاهد شروع نجات آنان باشیم.

در سفر اخیرم به شهرستان ها، با دو کیس موردی از این نوع نجات یافتگان مواجهه شدم، که شادی وصف ناپذیری را در قلبم پرتوافکن کرد، یک مورد آن ترک اعتیاد توسط جوانی حدود 26 ساله بود، که سابقه مصرف حدود 6 تا 7 ساله داشت، و مورد دیگری جوانی حدود 45 ساله که اکنون 16 سالگی ترک اعتیاد خود را پشت سر می گذارد، و این هر دو از طریق سیستم ترک اعتیاد موسوم به "NA" [5] یا "معتادان گمنام" خود را نجات داده بودند،

لوگوی NGO و یا روش ترک اعتیاد به شیوه NA

صورت تکیده، پژمرده، به سیاهی گرائیده و کدر و لاغرش، اکنون به سپیدی و سرزندگی و تازگی گرویده است، تو گویی قدی بلندتر، جسمی چاق تر از سابق دارد، اکنون کمر راست کرده، و با امید به آینده، از طرح هایی که در ذهن خود برای ترمیم زندگی اش دارد، می گوید، بازخورد این احساس و تصمیم را می توان در سخنانش مرور کرد، و پلاک گِرد و سپید رنگی به اندازه یک سکه یک تومانی را هم در جلوی آینه مقابل صورتش در اتومبیل نصب کرده بود، که می گفت این را از دوستان NA دریافت داشته است، امید به آینده و تصمیم برای تغییر در رفتارش موج می زند، امیدوارم کرد، و امید دارم که در مسیر جدیدش موفق باشد.

و کیس دیگر جوانی حدود 45 ساله بود که تاسف می خورد که خودش نجات یافته، و به علت مشغله کاری، اکنون مدتی است که نمی تواند در سیستم NA دیگرانی مثل خود را نجات دهد، از او در خصوص روش و منش های این سیستم پرسیدم، با صداقت تمام که در کلماتی دوستانه، که انسانیت از آن موج می زد، اینچنین از فرایند نجات خود توضیح و تفسیر کرد :

قدم ابتدایی در ترک این گونه مواد افیونی این است که فرد معتاد باید خود بخواهد که نجات یابد، در غیر این صورت نجاتی در کار نخواهد بود، طرح NA بعد از این است که کارایی داشته و با 12 قدم است [6] که طی آن می تواند اعتیادی را از بین برده و او را ترک دهد، و بعد از ترک، پاک باقی ماند؛ قدم های مذکور به شرح ذیل است :

قدم اول) اقرار به گناه اعتیاد و قبول اینکه ما به تنهایی برای ترک آن عاجزیم، این اقرار در مقابل انکار است ک مشکل فکری تمام افراد معتاد می باشد که خود را معتاد نمی دانند، و بلکه دیگران را در این زمینه از خود جلوتر دانسته، و وضع خود را در شرایط یک معتاد نمی بیند.

قدم دوم) این که ما برای خلاصی خود به یک نیروی برتر (که برای هر فردی این نیروی برتر متفاوت است) نیاز داریم. این برنامه یک برنامه مذهبی و روحانی نیست که نیروی برترش هم روحانی و یا مذهبی باشد، می تواند هر چیزی باشد که شما را نجات می دهد.

قدم سوم) این که ما اراده خود را به این نیروی برتر می سپاریم، تا در مسیر نجات به ما کمک کند.

قدم چهارم) اقرار به گناه و اشتباهاتی که در مسیر اعتیاد بدان مبتلا شدیم، این ها را یادداشت کرده و ثبت می کنیم

قدم پنجم) جبران اشتباهات و گناهانی است که در مسیر اعتیاد بدان مرتکب شده ایم، که می تواند هم مادی و معنوی باشد، که در حق خود و دیگران انجام داده ایم.

قدم ششم) بررسی نقاط نقص و ضعف خود، که در این مسیر مبتلا شدیم، مثل بد دهنی، دزدی، ناراستی، دروغ، کم کاری و...

قدم هفتم) ما برای نجات روی کمک کسی تکیه نمی کنیم، فقط به کمک خود، خود را نجات خواهیم داد. و این از طریق رفع نقص هاست، که هر انسانی نقص هایی دارد، که برای معتادان این نقص ها صد چندان است، و نقطه مقابل هر نقصی هم بالتبع وجود دارد، که باید هر روز این نقص ها را کاهش داد و به نقطه مقابلش افزود، مثلا اگر بد دهن و فحاش شده ایم، باید تعداد روزانه این مشکل را شمرد، و هر شب میزان روزانه آن را محاسبه کرد، و فردای محاسبه، در صدد حل و کاهش آن، و کمتر کردن نقص ها، و اضافه کردن به جملات خوب اقدام کرد. در زمینه مالی نیز این انجمن که خودجوش است، سبدی را در جلسات گروه دست به دست می کنند و کسی نگاه نمی کند، که هر فرد چقدر مقدار پول در سبد می اندازد، از این رو هزینه ی نشست ها را در خود این گروه تامین می کنند، دادن پول هم در این سبد حساب و کتاب خاص خود را دارد، مثلا در امریکا نهایت کمک یک فرد به گروه عضو در آن، فقط یک دلار بوده است، تا نه فساد درست شود و نه مالکیت ایجاد شود، انجمن حق خرید هیچ ملکی و یا موسسه ایی را هم ندارند، و مبالغ باید در جلسات جمع و در همین راه هزینه شود، و به مقدار خاصی کمک کرد، مقادیر کمک مالی زیاد پذیرفته نمی شود، چرا که این هدیه هم برای هدیه کننده فساد آور است و هم برای دریافت کنندگان ممکن است فساد آور شود، از این رو کمک ها باید منطقی و حساب شده باشد.

قدم هشتم و نهم) جبران خسارت هایی که در طول اعتیاد به دیگران زده ایم، می باشد.

قدم دهم) گرفتن طراز روزانه، هفتگی، ماهانه و بلکه سالانه که در مسیر این قدم ها چه کرده ایم؟ و سوال از خود و اینکه آیا رفتی سرکار، به خانواده ات سر زدی، کارهای ترک شده چی بوده، کارهای نکرده چیست؟ و... و این گونه به اصلاح دائم خود ادامه دهیم.

قدم یازده) مراقبه و عبادت و دعاست

قدم دوازدهم) رساندن پیام این حرکت به دیگران است که چطور نجات پیدا کردی، و یاد دادن راه نجات به دیگران، که دست دیگر متبلایان را هم بگیریم و به همین روش نجات دهیم.

ایشان در خصوص اعتیاد خود ادامه داد که سال 1376 بعد از ترک تحصیل، دچار اعتیاد شدم، و تا سال 1377 به دوره اجبار در مصرف افیون رسیدم؛ این روند تا سال 1379 که به خدمت سربازی اعزام شدم ادامه یافت، در طول خدمت مصرف مواد افیونی نداشتم، ولی با بازگشت از خدمت سربازی در برج 12 سال 1380 دوباره شروع به مصرف مواد کردم، و تا سال 1385، تا آخرین حد ممکن آن، که در توانم بود، پیش رفتم، و به یک معتاد به تمام معنا تبدیل شدم، راهی که نرفته باشم، در اعتیاد وجود نداشت.

 4/3/1385 به تور یک نفر از اعضای گروه NA خوردم که ترک مصرف مواد افیونی را آغاز کردم، و تا این که پاک پاک شدم و تا کنون دیگر سمت این مواد نرفتم و پاک پاک هستم. اعضای این NGO تا ده روز پس از شروع ترک اعتیاد، پیش من باقی ماندند، و مستقیم هوای جسم و روحم را داشتند، بعد از ده روز این همراهی شدید پایان یافت و مرا به خود رها کردند، البته تا مدت ها با آنها در ارتباط بودم، و در جلسات شان در این گروه های ترک اعتیاد شرکت می کردم،

در روند این نجات، هم راهنما داریم، و هم رهجو و... که در انتها به نجات یک معتاد می انجامد، و این روند زنجیروار ادامه می یابد، راهنمایان تماما کسانی اند که خود زمانی مبتلا بوده، و می دانند و می فهمند که تو چه کسی هستی، و به چه چیزهایی نیازهایی داردی و... تو را درک می کنند. من که خود روزگاری یک رهجو بودم، و راهنما داشتم، تا حدود 4 سال قبل راهنما بودم، و برنامه هایی را برای ترک دیگران دنبال کردم،

این طرح از سال 1368 وارد ایران شد، که موفق نبود، تا سال 1374 دوباره در ایران جان گرفت، و از آن موقع به بعد باعث نجات شاید بیش از یک میلیون معتاد در ایران شده است، البته این طرح در امریکا قدمت 60 ساله دارد، اول AA و برای "الکلی های گمنام" بوده، که این نوعش هم در ایران در جریان است، و رواج دارد و برای نجات الکلی ها به کار می رود.

NA هیچ کمی از دولت ها و سازمان ها دریافت نمی کند، درآمد درون گروهی آنها از طریق هدیه و کمک مالی اعضا تامین می گردد، NA یک طرح جهانی است که در ایران موفق بوده، و افراد زیادی را نجات داده، که آدم فکرش را هم نمی کند، ما آدم داریم که از شدت اعتیاد و بی حالی و بی جانی، در جوی آب ها غرق، و یا از لجن ها بیرون شان کشیدند، و بعد از ترک همین آدم ها اکنون حتی دو کارخانه تولیدی هم دارند، و روی تاسیس شعبه سوم کارخانجات خود، در خارج از کشور اکنون کار می کنند، و یا بعد از ترک در مسیر تحصیل راه خود را پیدا کرده، و پیش می روند."

نتیجه ایی که از داستان شیرین بالا می توان استخراج کرد اینکه، هر چه تصدی گری دولتی و حاکمیتی در امور مردم کاهش یابد، مشکلات در مسیر طبیعی خود با هزینه هایی بسیار کمتر، و روش هایی بسیار موفقتر، و کم خسارت تر حل و فصل خواهند شد، تصدیگری که هر روزه از سوی نظام و دولت در تمام مسایل کشور افزایش می یابد، و دولت ها با ادعای حل مسایل، از مردم رای می گیرند، و در صحنه عمل ناموفق بوده، و زیر قول های انتخاباتی خود می زنند، و هم خود ناکام و سرشکسته کنار می روند، و هم جامعه ایی ویران از خود به جای می گذارند و هم مردم را ناامید می کنند. وسعت تصدیگری نظام در تمام امور فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی، ورزشی و... هر روزه به مشکلات افزوده بدان ها عمق می بخشد و شکاف ها را افزایش داده و کشور را ویران تر می کند. راه آن بازگشت امور به مردم است، کاهش اندازه دولت و نظام، و افزایش حجم حضور مردم در امور خود تنها راه موجود است.

-[1]   “Voice of the Nation ORGANISER” – Vol.74, No. 27 New Delhi Deceber 25,2022, Paush Shukla, Yugabd 5124

[2] - Assam Government’s War on Drugs: Strategic and Socio-Economic Dimensions       

Read more at: https://organiser.org/2022/12/19/102004/bharat/war-on-drugs/

[3] - “Golden Triangle”

[4] - “Golden Crescent” کلمه و نشان "ماه" در فرهنگ سیاسی بین المللی به کشورهایی اشاره دارد که پیروان اسلام در آن در اکثریت اند و حاکمیت را مسلمانان به عهده دارند، لذا در پرچم بیشتر این کشورها نشان ماه به نشانه پیامبر اسلام به عنوان یک اِلِمان مشخص اسلامی به کار می رود. از این رو به نظر می رسد که این منطقه مسلمان نشین تولید و توزیع کننده مواد افیونی در جهان را، به همین دلیل در بحث مواد افیونی، منطقه "ماه طلائی" نامیده اند. مجله Current Affairs review این اصطلاح را اینگونه تعریف می کند : "ماه طلائی به منطقه ایی شامل افغانستان، ایران و پاکستان اشاره دارد که به عنوان هاب جهانی تولید و حمل هروئین و مواد افیونی ساخته شده از تریاک در نظر گرفته می شود. در سال های گذشته این کشورها با چالش های چند وجهی از جمله چالش های سیاسی، اقتصادی، بی ثباتی، جنگ و تروریسم مواجهه بوده اند".

[5] - NA, Narcotics Anonymous که توسط یک امریکایی در حدود 60 سال قبل برای ترک اعتیاد به الکل کشف و معرفی شد و اکنون به یک روش مردم محور، و کاملا خودجوش اجتماعی در زمینه ی کناره گیری از تمام موارد اعتیاد، به مواد افیونی، سیگار، الکل و... و هر نوع بزه کاری دیگر، می توان از این روش سود جست، و خود و دیگران را نجات داد. NA یک انجمن بین‌المللی غیرانتفاعی از زنان و مردانی است که اعتیاد به مواد مخدر مشکل اصلی زندگی‌شان بوده‌است. این انجمن متشکل از معتادان در حال بهبودی است که به‌طور مرتب گرد هم می‌آیند تا به کمک هم پاکی خود (از مواد مخدر) را حفظ کنند.

[6] - قدم‌های دوازده‌گانه معتادان گمنام برگرفته از کتاب پایه

1- ما اقرار کردیم که در مقابل اعتیادمان عاجز بودیم وزندگیمان غیرقابل اداره شده بود،

2- مابه این باور رسیدیم که یک نیروی برتر می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.

3- ما تصمیم گرفتیم که اراده و زندگی را به مراقبت خداوند، بدان گونه که او را درک کرده‌ایم، بسپاریم.

4- ما یک ترازنامه اخلاقی بی باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم.

5- ما چگونگی دقیق خطاهایمان را به خداوند، به خود و یک انسان دیگر اقرار کردیم.

6- ما آمادگی کامل پیدا کردیم که خداوند کلیه نواقص شخصیتی ما را برطرف کند.

7- ما با فروتنی از او خواستیم کمبودهای اخلاقی ما را برطرف کند.

8- ما فهرستی از تمام کسانی که به آن‌ها صدمه زده بودیم تهیه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آن‌ها شدیم.

9- ما به‌طور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم، مگر در مواردی که اجرای این امر به ایشان یا دیگران لطمه بزند.

10- ما به تهیه ترازنامه‌ی شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم سریعًا به آن اقرار کردیم.

11- ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه آگاهانه خود با خداوند، بدان گونه که او را درک می‌کردیم شده و فقط جویای آگاهی از ارادهٔ او برای خود و قدرت اجرایی اش شدیم.

12- با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم‌ها، ما کوشیدیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا درآوریم،

دعای معتادان گمنام:

خداوندا؛ آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم؛ شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم؛ و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دفاع مصباح یزدی از برده‌داری در قرن ۲۱:

«اسلام بردگى را مطلقاً الغا نمى‌كند، بلكه يكى از راه‌های بردگی را صحيح مى‌داند. برده‌داری اسلامی در عصر حاضر نه تنها منسوخ نیست، بلکه کاملاً عقلانی است.»!

نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام، ج ۱، ص۱۷۵

لینک کتاب : http://lib.eshia.ir/10227/1/175

رحمت الله بیگدلی

@bigdeli1343

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قدرت یک رهبر مذهبی مطلق نیست

قدرت پاپ (یک رهبر مذهبی) مطلق نیست.

پاپ فرانسیس

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدا ما را به سوی انسانیت، خدمت به خلق و عشق فرا می خواند

و دنیا ما را به جستجوی موفقیت در قدرت و ثروت می خواند.

پاپ فرانسیس

pope francis

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رقص طلوع زمستانی بر قله‌ی دماوند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همرزم شهیدم!

یاد آن با هم بودن ها به خیر،

حرف های زیادی با تو دارم،

بعد از آن روزهای شکوهمند، هر روز دریغ از دیروز!

آرامش قرین روح و جانت باد که اینک در خاک وطن دوباره جای می گیری، وطنی که برای رهایی اش از دست دشمن متجاوز، جان هدیه کردی.

اما قطار تابوت های تو و یاران دیگر همراهت را، هر بار زمانی به ما رساندند، که حال خوشی نبود، و حسابی در آشوب و درد سوزان بودیم، انگار نقش قطار تابوت های شما هم در این هنگامه ها، سلب توجه از جایی، و جلب توجه به نقطه ایی دیگر بود!

بگذریم!

قسم به پوتین هایت، [1] که در گِل و لای مردابیِ حاشیه ی جاده شیشه [2] فرو می رفتند، تو بودی و نیزارهای کناره ایی این پد،

پدی که به سان قلب مادرانِ جوان بدین میدان سپرده، شرحه شرحه و سوراخ سوراخ از گلوله هایی بود که از سوی دوست و دشمن، برای مدت های طولانی، بر آن فرود آمده بودند؛

قسم به نفس هایت که آرام فرو می بردی، و بی صدا بیرون می دادی، تا مبادا دشمن از حضورمان بر این جاده ی بی سنگر و بی پناهگاه باخبر شوند، تا خدای ناکرده، صدایی بی مورد، هوشیاری دشمن را در این ساعت نیمه شب باعث نشود، و مرگ خود و همرزمانت را در پی نیاورد،

قسم به انگشتان دست های از سرما بی حس شده ات، که در آن نیمه های شب، تو را به شک می انداخت، که آیا به هنگام آغاز نبرد، توان شلیک خواهند داشت، یا ناتوان از سرما، نافرمانی خواهند کرد؛

قسم به لرزش های تَنَت، در سرمای سوزناک آن نیمه شبِ ابتدای دیماه، که همگام با رقص باله امواج برخاسته از آب های راکد حاشیه اروند، رقص نرمی را در سمفونی سکوت و هراس آن لحظات، به تکرار نشسته بودند، تنی که از عرقِ راهِ درازِ پیاده پیموده شده تا اینجا، در چند قدمی دشمن، اینک در سکوت و انتظارِ آمادگی حمله، سرد و آزاردهنده شده بود، و موهایی سیخ شده از سرما در تنت نیز، همچون نی های ایستاده بر مرداب اطرافت، در این لرزش موج می خوردند،

 قسم به لحظات نفسگیر انتظار!

 که نفس ها را در سینه ی رزمجویان میدان ها حبس می کرد، و در آن لحظات ترس و وحشت، تمام هوش و حواس را به گوش هایی می سپارد، که باید صدور فرمانِ حمله را در ثانیه های نخست می گرفت، و بدنِ در سرما فرو رفته را، مثل تیری که از کمان یک دنیا حرف های ناگفته باید رها می شود را، در جهت سینه های دشمن صف بسته شلیک می کرد، تا خط آهنین دشمن را شکسته و شرایط جاری میدان نبرد را عوض می کرد، فرو رفتگی ایی را در دل خاکریزهای جنگ صاف می کرد، خاکریزی را به خاکریزِ مقطع دیگری وصل می نمود، و یا خطوط نبرد را دوباره باز چینی و ردیف می نمود و...

و قسم به کلاشینکفی که در دستانت نهاده بودند، که پیش از تو، چند نسل از رزمندگان را تا مرگ و خراش های عمیق همراهی کرده بود، و اینک نوبت تو بود تا آنرا برداشته، تا شهادت و یا جراحتی عمیق، با احترام تمام، در حفاظ کامل تن خود، حمل می کردی، تا باز کدام رزمنده ایی را، در عملیاتی دیگر، همراهی خواهد کرد؛ آنرا هر بار به "واحد تسلیحات" می سپردیم، تا در قرعه کشی دیگری، باز در صحنه ایی و یا عملیاتی دیگر، نصیب کدام رزم آور از میان رزم آوران باقی مانده از هر نبرد شود.

قسم به دستان "آر.پی.جی 7" [3] بدستی که، بزرگترین و مخرب ترین سلاح همراه مان بود، که هرگاه صحنه ایی چنان تنگ می آمد، که رزم آوران مثل برگ خزان بر زمین می ریختند، این آر.پی.جی زنی زبردست، باز مانده از دلاوران جنگ های سابق بود، که با هدف گیری به موقع و دقیق خود، گردانی را از مخمصه ایی بزرگ نجات می داد؛

و قسم به تیربارِ گرینف [4] بدستی که، آخرین حربه یک فرمانده گردان، برای خاموش کردن آتش دشمنی بود، که بر مسیر راه مان مستولی گشته، توان حرکت را از همه ما می ستاند؛  

قسم به کوله بار سنگینی که گرمی وجودش پشت همه ما را به خود گرم و مطمئن می ساخت، تو گویی یک دنیا آذوقه و مهمات در اوست؛

در این صحنه تو بودی، سلاحت و این کوله ایی که تمام موجودی دنیایی ات را با آن حمل می کردی،

یک دنیا را طلاق می دادیم و در پس جبهه ی نبرد رهایش می کردیم، تا با همین داشته های اندک، که تو گویی تمام موجودی دنیایی امان بود، در سرزمینی بین این دنیا و آن دنیا، در برابر چشم های شاهدِ جهانیان، رقص مرگی آنچنانی را مهیا کنیم، رقصی خیره کننده، که برای چشم های عادت کرده به دیدن صحنه های خشم و خشونت، صحنه های مرگ و خون، جالب و دیدنی و شاید آرامش بخش بود!

چرا؟!

چرا ندارد!

در این دنیا همواره دلیل های محکم و بسیاری فراهم بوده، و یا فراهم خواهد بود، تا صحنه های مرگ و خون را توجیه و تکرار کنند، 

توجیه این مرگ های دلخراش به آب خوردنی میسر می شود، اگر دلیلی هم برای کشتار نیابند، ساختن دلایلش بسیار ساده تر از هر ساختنِ زندگی ایی خواهد بود، و همواره بر کرسی های بلند جایگاه کولوسئوم ها [5] ، مردانی با غبغب های ورم کرده (که نمی دانم، از تکبر است یا از...) نشسته اند، که اندیشه و همت آفرینش زندگی را ندارند، اما در مرگ آفرینی متخصص و شهره اند، و همواره فعالانه بر صحنه ی نبرد و این کشتار، در بلندای کلوسئوم ها نظارت دقیق و شخصی دارند، تا نبرد گلادیاتورها را با دقت تمام تماشا و رصد کنند، آنان تمام وظایف حکمرانی خود را همواره رها می کنند تا بر این نبرد، شخصا نظارت و راهبری نمایند، و بر برنده و بازنده این بازی مرگ، شرط موفقیت ببندند،

و این نقشی است که برای ما، در این صحنه ها تعریف کرده اند، که در این پایین، در صافی میدان، و کفِ صحنه ی نبرد، باید عاشقانه به نبردی تعریف و طراحی شده توسط دیگران، بی نقص و عاری از تصنع، و مملو از شور و مستی و... مشغول باشیم،

تا او از این نبرد لذت تمام برد، دشمن فرضی از ما بُکُشد، و ما از او، دنیایی از کشتار، مسابقه ایی برای خونریزی های بیشتر، نبردی برای قدرت، ثروت، و حاکم کردن ایده های جورواجورِ تراوش شده از مغزهای بیمار و سالم،

یا حتی به دلیل بیماری شایعی که اکثر قدرتمندان ما بدان مبتلایند، یعنی توسعه و گسترش وسعت خاک زیر پای قدرت شان، که باید وسیع و بی انتها باشد،

این است که این سرزمین، در تاریخ ما بارها دست به دست شده است، و بی شک ما آخرین نفراتی نخواهیم بود که برای دست به دست شدن این خاک می رزمیم. این خاک تشنه به خون، بارها در این مسیر، به رنگ سرخ در آمده، و خواهد آمد، ما برای توسعه و تعمیق قدرت شان باید همیشه تا زانو در خون همدیگر فرو رویم.

اما روی جاده ی شیشه، ما جان خود را در آن سحرگاهان سرد و آغاز زمستانی با روزهای کوتاه و شب های بسیار دراز و بی پایان، در دست داشتیم، و باید حماسه ی خون دیگری می آفریدیم، و یک دنیا نظاره گر این نبرد بودند، همه می دانستند که ما بر این خط خواهیم زد، و ما بی خبر از این دانستنِ آن ها، زیر چشم هایی که ما را دقیق زیر نظر داشتند، مشق مخفی کاری های بی حاصل می کردیم،

و از سرما می لرزیدیم، و در سکوتی رنج آور و آزاردهنده، منتظر بودیم تا فرمان حمله در رسد، و به زعم خود، غافلگیرانه خود را بر دشمن آشکار کنیم، در حالیکه غافلگیری در کار نبود، این خود ما بودیم که غافلگیرانه طعمه ی گلوله های داغ دشمنی شدیم، که در آمادگی تمام کل شب را منتظر تن های گوشتی ما مانده بود، تا آنرا آماج توفان گلوله های سربی، و تکه پاره های چدنی بمب های خود کند.

و فرمان حمله فرمانده ما، تو گویی فرمان آتشی بود به سربازان مامور اعدام در صف دشمن، که اینک در آن سوی خاکریزها، مامور به قتل عام مان شده بودند، تا ما را در همان نقطه آغازین، به پایان برسانند، و در تله این نبردِ رسوا و بی نتیجه، اعدامی ها را توان یک قدم فرار به جلو هم نبود، ما را چشم و دست باز، و جمعی به صحنه ی اعدامی گروهی بردند، تا گردان گردان مثل برگ های به باد خزان سپرده شده، بر زمین بریزیم،

و من تو را در چنین صحنه ایی، در آن لوچ های کناره ی جاده شیشه جا گذاشتم و برگشتم، چرا که حتی خود را هم با زحمتی فراوان از این صحنه ی آتش و گلوله و خون بیرون کشیدم، تا امروز که بازمانده های تن تو را یافتند، و به دامن میهن، دوباره باز گرداندند،

اما هم اکنون نیز باقی مانده ی استخوان هایت، در گردونه ی بالا و پایین کردن قدرت، باز نقش گرفته، و استخوان های باقی مانده از سال ها دفن در زمین های مرطوب حاشیه اروندِ خونین، به سان ماشه ایی در دستان آن پیرمرد چاییچی قرار دارد، تا همواره ذغال های آخته را در منقلِ داغِ قدرت، از کنار این قوری، به حاشیه آن کتری که مد نظر اوست، منتقل کند، و چون مهره های شطرنج، در هر لحظه ایی که خواست، نوشیدنی چای دلپذیری را، در استکان های پی در پی اهل قدرت، لبریز و لب سوز و لب دوز، پر کند، تا آنان مستِ گعده های موفقیت در قدرت خود، قهقهه هایشان را روانه صورت له شدگانِ در پای کرسی های تکیه زده اشان نمایند.

برادر شهیدم!

حتی در همین لحظات بعدِ بیش از 35 سال از سال ها و روزهای سخت نبرد خونین، هنوز فرماندهان رجزخوان آن شبِ تلخ و خونین، بر بلندای کرسی های فرماندهی، سربلند، گردن فراز، با چانه های بالا انداخته، با لقب های سردار، سردار دکتر، سردار وزیر، سردار وکیل، سردار دیپلمات و... بر کرسی های فرماندهی در مجلس، دولت و قضاوت، تکیه زده و همچنان بر این میدان خونین فرمان می رانند،

در حالی که حاصل این تکیه زدن ها هم، انگار مثل همان شرایط صبح عملیات دیماه 1365 است، همان شرایطی که بر جاده شیشه مستولی بود، خموش و غمناک، بی تحرک و خون آلود و...، آنها همچنان این روزها هم، نبردهای خیابانی در شهرهای خود ما را فرماندهی می کنند!

خیابان هایی پر از اعتراض و معترضین، زخمی از ساچمه و گلوله های شلیک شده، مملو از گاز و باروت، تن هایی سوراخ سوراخ، قلب های شکسته و پریشان و... که اشک را، و بلکه خون را از چشم تمام دوستان جاری، و شادی را بر دل تمام دشمنانِ این آب و خاک، مثل همان صبحِ شب شروع عملیات کربلای 4، صد چندان محیا می کنند؛

چیزی فرق نکرده است، آن روزها بر جاده ی شیشه، مردانی از این آب و خاک، در سنین بین 15 تا 25 سال، مثل برگ های خزان زده بر زمین می ریختند، این روزها هم باز مردان و زنانی در همین سنین، بر سنگفرش خیابان ها می اُفتند، یا دست و بازو بسته، روانه زندان هایی می شوند که هر روز خبرهایی دهشتناک از آن درز می کند. و این صحنه ها را هم، باز همان ها فرماندهی می کنند و...،

و قسم به جان هایی که انگار برای افتادن بر زمین، توسط مادران این آب و خاک زاده، و مثل گُل های پرور شده، بر سنگ فرش های خیابان ها، پدها، خاکریزها و... پخش و پلا می شوند؛

آری ای دوست همرزم شهیدم!

انگار طراح صحنه ی این آوردگاه خانمان برانداز را جز ویرانی و کشتار هدفی نبود، چرا که طرحی ریخت که این مردم برای دستیابی به هر آرمان و یا خواسته ایی، یا باید می کشتند و یا کُشته می شدند، راه میانه ایی باقی نگذاشت! طرح این صحنه ی مکرر خون و خشونت را، انگار یک طراح زبردست تشنه به خون، ترسیم کرده است، طراحی که به کمتر از خون جوانان این آب و خاک رضایت نمی دهد، کسی که راه رسیدن به اهداف را، تنها از تنگه های خون و بیدادِ مرگ و جراحت، میسر و میسور کرد،

و قسم به خون هایی که بر این خاک تشنه به خون، همواره می ریزند، تا مظلومانه بر چنین طرح و طراحی فریاد اعتراض زند، فریادی از حنجره های مظلومیت، برای جوانانی که تنها خونشان، تشنگی طراحان این صحنه ها را سیراب می کند.

باشد که روزی فرا رسد، که این مردم نیز، مثل دیگر ملل آزاد دنیا، برای رسیدن به یک خواسته، مجبور نباشند از چند لیتر خون بی جایگزین شان بگذرند، تا بر تغییری دست یابند، آینده ایی را رقم زنند، مسئولی را خلع، و یا دیگری را بر کرسی نشانند و...

امیدوارم مثل بسیاری از جوانان دیگر نقاط این دنیای زیبا برای دیگران، و جهنم برای ما، روزی ایرانیان هم بتوانند با انداختن رای خود در صندوقی، قدرتی را به زیر کشند، و دیگری را بر کرسی حکمرانی بر خود سوار کنند، فرماندهی را خلع، و فرماندهی دیگر را منصوب نمایند، ایده ایی را حاکم، و یا ایده ایی را به زیر کشند،

برادر شهیدم!

بعد از رفتن تو در آن نبرد دهشتناک و پر از خسارت و مرگ، هیچکس، هیچ فرماندهی را به خاطر آن صحنه رسوا و پر از شکست، بازخواست نکرد، و فرماندهان آن صحنه، اکنون بر کرسی های فرماندهی خود همچنان ثابتند، و ترفیع های بسیار نیز گرفته اند، تنها بر کرسی های فرماندهی میدان های بی شماری که بدست آورده اند، چرخ می زنند، و آنقدر پیش رفته اند که از کرسی های نظامی خود پا را چنان فرا نهاده اند، که بر تمام صندلی های قدرت از سیاست و اقتصاد گرفته، تا فرهنگ و اجتماع، و دیپلماسی و قضا و قانون و... نیز سیطره یافته اند، از این مقام، بدان مقام، در هر زمینه ایی که بخواهند، جابجا می شوند،

و البته ناگفته نماند، برای جوانان این آب و خاک، نقش ها همچنان بدون تغییر مانده است، کار آنان همچنان خون دادن و مرگ و جراحت دیدن و افتادن است، و اینبار زمین سرد خیابان ها و کوچه ها نیز به پدها، خاکریزها و... اضافه شده است، تا شاید کسی صدایشان را بشنود و... نقش ها برای آنان و فرماندهان این صحنه ثابت مانده است، و این تنها جوانان هر عصرند که تغییر می کنند، 15 ساله های ایثارگرِ جانِ باقی مانده از آن روزها، اینک 50 ساله های پا به سن گذاشته ی ناظر بر این صحنه خونریزی و خشونت جدیدند، تا فرزندان 15 تا 25 ساله ای نو شده را، در این چرخه تکرار خون و خشونت، نظاره گر باشند.

پست های قدرتی که هیچ شکستی او را از جای خود تکان نمی دهد، او همواره چون خدا، پیروز است، و بر کرسی قدرت، چون خدا محکم و استوار و باقیست، و این جوانانی اند که هر ساله به سن 15 تا 25 می رسند، و باز مثل دیگرانی از این نوع، در چرخه ایی پایان ناپذیر، باید شانس خود را برای دادن خون در نبردهای مختلف این زندگی (که همواره تلخ تر از زهر بوده است) امتحان کنند، یا به کشته های جاده ی شیشه می پیوندند، و یا زنده خواهند ماند، تا چون ما، به تماشای این صحنه های تکرار خون و خشونت بنشینند، و در ذلتی تمام، نظاره گر تشییع یک به یک آنان، چون جسد پاک تو باشند.

این است قصه ی پر غصه ی ما،

اما تو بخواب، گمان می کنم روزی این بساط خون و خونریزی به پایان خواهد رسید، و این مردم از دادن خون خلاص خواهند شد. چاره ایی جز امیدواری نیست.

 آر.پی.جی زن شهیدی، که با فرود آمدن گلوله ی دشمن بر پیشانی اش، 

آر.پی.چی آماده به شلیکش را در بغل دارد و اینک آرام تر از زمان زنده بودنش، بیخیال ما آرامیده است

[1] - در سالروز عملیات های بزرگ کربلای 4 و 5، و رحلت دخت پیامبر اسلام، پیکر بازمانده از 400 رزمنده ی جنگ هشت ساله، تشییع شدند، سخنران این مراسم آقای رئیسی بود، که در خلال این مراسم مردم معترض را تهدید به بیرحمی کرد. سید ابراهیم رئیسی صبح امروز (سه‌شنبه ششم دی)‌ در مراسم تشییع شهدای گمنام در تهران گفت : "آغوش ملت به روی کسانی که فریب خورده‌اند باز است اما ما به معاندین رحم نخواهیم کرد". باید به ایشان گفت و از این رئیس جمهور پرسید، این همه بیرحمی را برای فرزندان این کشور که در اعتراض به شما به قول شما "معاند" هستند و "عناد" می ورزند، از کجا آورده اید، از اسلام، از شیعه، از قانون اساسی، از کدام مکتب فکری قرض گرفته ایید؟!!

[2] - جاده ایی خاکی که به جاده "شیشه" یا "پد شش" معروف بود، معبری خاکی بین خاگریز خودی و دشمن، که از میان آب های راکد حاشیه اروند در منطقه شلمچه، عبور می کرد، و دو شلمچه در ایران و عراق را به هم متصل می کرد، که در عملیات کربلای 4، ما (تیپ 12 قائم)، و رزمندگان خراسان (5 نصر و 21 امام رضا و...) عملیات خود را بر آن آغاز کردیم، تا در صورت عبور از آن، پا در خاک عراق نهیم. "عملیات کربلای ۴ عملیات نظامی تهاجمی نیروهای مسلح ایران در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در دی‌ماه ۱۳۶۵ به فرماندهی سپاه پاسداران انجام شد. این عملیات در تاریخ ۳ دی ۱۳۶۵ در محور ابوالخصیب در جنوب عراق، به صورت گسترده و با هدف آماده‌سازی مقدمات فتح بصره، توسط نیروهای مسلح ایران آغاز شد و در پی لو رفتن طرح عملیات و با تحمل تلفات بالای انسانی در روزهای نخست، در تاریخ ۵ دی ۱۳۶۵ با عقب‌نشینی نیروهای ایرانی، پایان یافت. با شکست عملیات کربلای ۴، دو هفته بعد عملیات کربلای ۵ توسط نیروهای ایرانی انجام شد".

[3] - موشک انداز سبکی که بر دوش آر.پی.جی زن ها شلیک می شود بر ضد سنگرهای گروهی، وسایل نقلیه، تانک ها و هر مانعی از این دست استفاده می شود، خط شکنان به هنگام حمله از این سلاح برای منهدم کردن سنگرهای تیربار دشمن، که با آتش پرحجم خود همه را زمینگیر می کردند، سود می جستند.

[4] - از سلاح های سازمانی گردان های جنگی ما که با نواخت تیر پر حجم خود بر ضد نیروهای پر شمار دشمن، تعادل قوا ایجاد می کرد.

[5] - "امروزه بیشتر کولوسئوم را با تاریخ خونین نبرد گلادیاتورها در آن می‌شناسند. در کولوسئوم گلادیاتور با یکدیگر یا با حیوانات وحشی می‌جنگیدند و اسباب سرگرمی تماشاچیان خود را (که اغلب از اشراف بودند) فراهم می‌کردند. برخی اعدام‌ها (مانند اعدام با رهاسازی حیوانات وحشی) نیز در کولوسئوم انجام می‌شده‌است. مراسم افتتاحیه کولوسیوم با کشتار ۹ هزار حیوان غیر اهلی برگزار شد. کولوسیوم محل برگزاری جشن های امپراتور و مردم رم بود"

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در پس یلدای بلندِ مبهوتِ از سکوتِ حُناق گرفته در گلوها، "خُور روز" سردِ دیماه و شروع زمستانی غم انگیز که آغازش خود نویدبخش پایانش است، هر هوشداری از اهل خرد را مطمئن می سازد، چراکه یادآور سنتی ثابت است، که در ثانیه های ابتدای هر آغازی، پایانی قریب نیز نهفته است، و این گذر از این آغاز تا پایان، اهل خرد را به اندیشه وامی دارد، ورنه نی در آغاز و نی در پایان، ما را هیچ نشاید.

در این هنگامه ی آتشِ خشم، و سردی استخوان سوزِ دل های مملو از سنگدلی؛ در سحرگاهانِ بی روح و آویزان، که چون پاندولِ آویزانِ ساعتی کُند، انسانِ دست بسته را بی اختیار به چپ و راست می راند، و ناکام باز می گرداند؛ من با رنج های انسانی در سکوت فرو رفته همفریادم، انسانی مملو از شور، که در سکوتی غم انگیز نفس هایش را در تاریکی های صبحی که هنوز نیامده بود، وا نهاد، تا برای سحرخیزان این سحرِ وهم انگیز تنها سکوت را، انگشت به دهان به ارمغان آورد؛ شاید این سکوتِ پر از همدردی از رنج های بیشمارش بکاهد، رنجی که انگار بر شانه های ما نیز انداخت و رفت، تا بر آن، تا ابد سنگینی کند.

در "خور روز" چنین سحری، به هنگام بر آمدن خورشیدِ سرد و بی رونق چنین روزی، که خود به سردی شب های تار می ماند، بسته ایی از درد را در این زمینِ سرد مدفون کرده اند، و او چنان بر این مدفن آتشناک است، و بر دردهای جانسوزش می خروشد که هیچ گلویی را توانِ حمل فریادش نیست، دردی چنان سنگین که کلماتش را مُقَطّع ساخته و من نمی فهمم حرفایش حامل شکایتی دردناک است یا نفرینی جگر سوز، حدس می زنم باید مخلوطی از شکایت، نفرین و نفرت باشد، اما او با تمام خشم جگرپاره های اعتراضش را از گلویی صدمه دیده از فریادهای مکرر و بی اثر مانده، بیرون می ریزد؛ صدایش بند آمده کلماتش نامفهوم، چهره ی سپید و بی خونش پر از خون به جوش آمده ایی است، که پرده های قلب صدمه دیده اش، بیشمار به رگ های ورم کرده اش پمپاژ می کنند، و جگرپاره های خشم در صورتی مملو از خون و فریاد، گُل انداخته، به نظر می آید، و روزگار ستبر با دل هایی خالی از مهر و مملو از خودپرستی، بیروح و سرد، به سان سردی که تنِ مرداری را فرا گیرد، بر این صحنه ها شاهدند، کاش بر این استوانه های درد، هرگز چنین شاهدانی نیز نبود.

و گرگ ها، بدین فریادهای قطعه قطعه شده، خیره و خوشحال، در اندیشه ی دریدن گلویی که از نفس ها، این چنین به شماره افتاده، برای آنان نشانه های واگذار کردن جانی را می فرستند، که منتظر ستاندنش هستند، تا درندگانی این چنین تشنه به خون، فرمان آخرین دریدن را دریافته، کار را تمام کنند، و او را نیز، چون طعمه های بیشمار دیگرشان، از صفحه ی روزگار سیاه درندگی ها، که در ذیل زوزه های بی پایان جاریست، برچینند. 

گرگ ها زوزه کشان بر بلندای تاریکی نشسته و نظاره گرند، با زوزه هایی ترسناک، ترسی که از انتهای وجودِ سردشان بر می خیزد را، بر تن های گرم و پویای این دشت می نشانند، تا از مکیدن گرمی خون آتشناک زندگان، سردی وجودشان را گرما بخشند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دنیا باید تعریف جدیدی از حقوق بشر داشته، و در کنار حقوق اولیه دیگری که برای انسان ها تعریف کرده، و بر دفاع از آن برخاسته، به حق ارتباطات اجتماعی او نیز تاکید چندباره دیگری نماید، و سرمایه بیشتری را روی برخورداری انسان ها از این حق بگذارد، چرا که انسان امروزی بدون ارتباطات، حتی بخش زیادی از هویت خود را، در کنار آزادی و کرامت انسانی اش، از دست خواهد داد، و هویت زدایی از انسان ها، جرم بزرگی است، که متجاوزین بزرگ به حقوق انسان ها، گاه آنرا از طریق "نسل کشی" دنبال می کنند، چرا که می دانند انسان بدون هویت را، به زودی مرگ و نیستی فرا خواهد گرفت.

در دنیای امروزی حق ارتباطات را باید حقی در کنار حقوق اولیه ایی، همچون حق زیست قرار داد، چرا که انسان بدون داشتن حق ارتباط، انسانی مرده و منزوی در گوشه ای از زندانی بزرگ خواهد بود، که ممکن است دیوارهای آن فیزیکی نباشند، اما چنان بلند است که انسان را به یک زندانی به ظاهر آزاد، و البته بی هویت، و نابود شده، تبدیل خواهد کرد،

حق ارتباطات در کنار حقوق دیگر، این روزها خود را بالا کشیده، و در ردیف های بالاتری در لیست اولویت های اول انسان قرار گرفته، و بدون آن "حفظ کرامت انسانی" دیگر معنی ندارد، ارتباطات بخش زیادی از هزینه ی خانوارها را، به درستی، به خود اختصاص داده، و این ارتباط اجتماعی که عمدتا "تحت وب" قرار دارد، چنان نقشی یافته که به سان نفس هایی ضروری برای جامعه ایی زنده، خود را نشان می دهد.

امروزه ارتباطات اجتماعی بر بستر فضای وب، به مهمترین و وسیعترین نوع ارتباطات اجتماعی تبدیل، و از این رو سطح موجودیت ملت ها را، بر میزان و سطح پیشرفت حضور آنان در چنین فضایی تعریف و شاخص سازی و بازیابی می کنند، از این روست که وقتی پادشاه قطر آن عبای عربی را، بعد از مسابقات نفسگیر جام قهرمانی فوتبال جهان، بر تن اسطوره آرژانتینی، لیونل مسی نهاد، شاید سیاستمدارانه به تصویری می اندیشید، که مسی با عبای عربی بر تن، در عکس هایی خاطره انگیز و ماندگار، به همراه "جام قهرمانی"، مخابره خواهد کرد، که این تصاویر بر بستر وب، در کل جهان پراکنده، و بر آستانِ چشمان بیشماری میهمان خواهد شد،

قطری ها، ده ها میلیارد دلار هزینه کردند، تا نام و فرهنگ خود را، سوار بر دوش های لیونل مسی و...، از طریق مدیا و رسانه های تحت وب جهانی، صادر و ماندگار کنند. این معجزه فضای وب و مدیاست، که نقش اساسی در دنیای ارتباطات انسانی بازی می کند، و به مرجع تحقیقات علمی، اخبار، فرهنگ، و ارتباطات جهانی، وسعت و وسیله کسب و کار، و در آمد، کسب فرصت های اقتصادی، علمی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تبدیل شده، و انسانِ تنها، در دوره جهانی شدن، از این دریچه است که با دنیای پیرامون و دیگر جهانیان ارتباط گرفته، و بده و بستان دارد.

اما در چنین روزهایی فضای وب، و اینترنت کشور در وضعیت افتضاحی قرار دارد، و به نظر می رسد کلیدداران این ارتباطات، هر روز پا را بر خرخره و گلوی این گذرگاه ارتباطی ایرانیان با جهان، و البته خودشان، محکمتر می فشارند، و تو گویی تمرین می کنند تا این راه ارتباطی ایرانیان را با دنیا، محدود و محدودتر کنند، چنین عملی چنانچه در دستور کار تصمیم سازان قرار گرفته باشد، خیانتی اشکار، به مردمی است که باید وکیل و مدافع حقوق آنان در حاکمیت باشند، چرا که قطع این ارتباط، به واقع حکم گرفتن نفسگاه این مردم است، که آنان را از اقیانوس انسان ها، در جهان قطع ارتباط کرده، که در نتیجه چنین عملی، از کشور و این مردم موجود در آن، مردابی خواهند ساخت، که طی آن، یک ملت از نفسگاه هایی که در آن هوای تازه ی اندیشه و تبادلات بشری جاریست، محروم، و در یک جزیره تنهایی، منزوی و گندیده و نابود می شوند، و در انزوایی خودساخته گرفتار، در تحریمی خود تحمیلی، غوطه خواهند خورد.

زندان بعنوان وسیله ایی تنبیهی، همواره از سوی محاکم قضایی استفاده شده و می شود، و کارکرد اصلی چنین تنبیهی، در واقع قرنطینه کردن مجرم و قطع ارتباط او با جهان پیرامون است، و قطع ارتباط اینترنتی ایرانیان با جهانیان و بین خودشان، به ساخت زندانی در مقیاس ایران بزرگ منتج می شود، و ایرانیان را از تنفسگاه ارتباطی اشان، با جهان و جهانیان محروم خواهد کرد، و ایران و ملت گرفتار آمده در آن را تنبیه خواهد کرد.

این روزها گاهی "وای فای" روشن است، اما ارتباط اینترنتی وجود ندارد، تو گویی اینترنت کاملا خاموش است، و به قول معروف انگار "اینترنت شات داون" [1] شده ایم، چرا که گاهی حتی از چک ایمیل خود نیز ناتوان و محروم می شویم، خدا کند تصمیم سازان صحنه کشور، چراغ خاموش مشغول اجرای "طرح صیانت" [2] کذایی نباشند، که در این صورت، به عنوان یک اقدام ضد ملی، در کارنامه تصمیم سازان و مجریان چنین عملی درج، و نام آنان در لیست تاریخی متجاوزین، و تجاوز به حقوق جمعی این مردم، ثبت خواهد شد.

  

[1] - Internet Shutdown  اصطلاحی است که طبق تعریف سازمان ملل به "اقدامات متخذه توسط دولت، یا به نیابت از دولت ها اشاره دارد که در نتیجه آن ارتباطات سیستم آنلاین، قطع می شود و دسترسی به اطلاعات و این سیستم مختل می گرددد". و بر زندگی مردم اثر منفی داشته، و آثارش بر گروه های مختلفی از مردم دیده خواهد شد، که از جمله شامل دانشجویان، اهل تجارت و اهالی بخش رسانه ها را به خصوص شامل می شود. کسانی که سیستم پرداخت ها، آموزش و... خود را بر این شیوه نهاده اند. گرچه این قطع ارتباط گاه به بهانه های امنیتی انجام می شود، اما در روند کنترل اعتراضات هم نقش منفی داشته، و به خشونتبار شدن آن ختم خواهد شد و باعث می گردد اخبار گمراه کننده و نادرست و صدمه زننده بیشتر پخش شوند.

[2]- طرح نظام تنظیم مقررات خدمات فضای مجازی نام طرحی است که توسط نمایندگان دوره یازدهم مجلس شورای اسلامی ایران در حال بررسی است. این طرح، یکی از خبرسازترین و پرحاشیه‌ترین طرح‌های مطرح شده در مجلس شورای اسلامی‌ست که با خود، انتقادات وسیعی را به همراه آورد. با اینکه کلیات این طرح با ۱۸ رای موافق و ۱ رای مخالف در تاریخ ۳ اسفند ۱۴۰۰ در کمیسیون مشترک مجلس شورای اسلامی تصویب شد ولی یک روز بعد هیات رئیسه این مجلس تصمیم کمیسیون مشترک در تصویب این طرح را به دلیل ایرادات شکلی در چگونگی بررسی طرح لغو کرد. بر اساس پیش‌نویس این طرح، کارگروه مدیریت گذرگاه مرزی متشکل از رئیس مرکز ملی فضای مجازی (ریاست کارگروه) و نمایندگان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات، سازمان پدافند غیر عامل، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، قوه قضائیه، ستاد کل نیروهای مسلح و سازمان اطلاعات سپاه سازمان کارگروه تعیین محتوای مصادیق مجرمانه ایجاد می‌شود تا نسبت به امنیت ارتباطات و اطلاعات و مدیریت ترافیک ورودی و خروجی ایران در گذرگاه‌های ایمن مرزی تصمیمات لازم را اتخاذ کند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...