SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

تصاویری خاطره انگیز از شهید محمد ابراهیم منتظری - خرقان

گاهی چهره ایی، سخنی، لحظه ایی، لحنی، شیوه حرکتی، خاطره ایی و... برای ما فراموش ناشدنی می شود، و در ذهن مان برای مدتی مدید حک شده، هر موقع بخواهیم، به سان فیلمی، بعد از سال ها که از آن لحظات می گذرد، از جلوی چشم ما فِریم به فِریم می تواند عبور کند؛ چشمی که سی و چند سال از عمر و کارکردش گذشته و اکنون از سلول های ناظر چشم ما در آن روز، شاید هیچ سلولی که آن لحظات را ثبت کرد، باقی نمانده و تمامی سلول های آنروز مرده اند و سلول هایی نو جایگزینش شده اند؛ اما خاطراتش ماندگار شده اند. شهید محمد ابراهیم منتظری هم برای من چهره و خاطره ایی فراموش نشدنی از دوران تحصیل در دوره راهنمایی است، که هرگز او را فراموش نکرده و نمی کنم.

 

 

 

شهید محمد ابراهیم منتظری - شهیدی از دیار شیخ خرقان

 

اکنون بعد از گذشت نزدیک به 32 سال برای لحظاتی می توانم همچنان او را در ذهن خود جستجو کنم و او را در حالی مجسم نمایم که بعد از ورود من و معلم، به کلاس وارد شده، و با نیم چرخشی نسبتا سریع و مسلط، که ناشی از تمرین چند ساله در نشستن بر نیمکت های مدارس خاطره انگیز آن روزگار است، در حال نشستن روی لبه ی اولین نیمکت سه نفره اییست که من و این شهید بزرگوار و نفر دیگری (که از فیلم ذهنی ام اکنون پاک شده است) روی نزدیکترین میز به تخته سیاه کلاس مان، درست مقابل معلم می نشست و فورا کِش چهارتک کتاب و دفترش را می گشود، تا نشان دهد که می خواهد تاخیرش را برای ورود به کلاس با سرعت و دقت و عدم ایجاد سر و صدا و تحت تاثیر قرار دادن دیگران و ایجاد خلل در روند درس جبران کند، تا برای تاخیرش تنها به توبیخ ناظم دوست داشتنی مدرسه امان اکتفا شود، که پیش از ورود به کلاس او را با لحنی محکم اما با عمقی دوستانه مورد شماتت قرار داده بود.

 آری مرحوم حمید آقای شریعتی، ناظم مدرسه امان در اولین اتاق سمت راست ورودی ساختمان مدرسه راهنمایی شهید آیت الله بهشتی خرقان نشسته بود و افرادی مثل محمد ابراهیم را که احیانا دیر می آمدند، سریعا راه می برید و نمی گذاشت به آرامی در سالن مدرسه خرامیده و بی توبیخ از مقابلش بگذرند و وارد کلاس شوند؛ اما توبیخ های کلامی اش در عین صلابت و محکمی، آنقدر مهربانانه و دوست داشتنی بود که انسان ذره ایی احساس کینه، یا نفرت، خشم بی مورد و خارج از اندازه و... در لحن او نمی توانستی یافت، و گرچه محکم و به سان قد و قواره بلند و با جذبه اش، جدی بود، اما صمیمی و با درونمایه ایی از لطف دانش آموزان را می نواخت، و تو را که نه فامیل و یا نه آشنایش بودی، شیفته محبت و دلسوزی اش می کرد، و امثال ما که گاهی دیر در مدرسه حاضر می شدیم، همیشه آرزو می کردیم که اگر دیر آمدیم، و تُوپ و تَشری بر ما لازم شد، آنرا از مرحوم حمید آقای شریعتی دریافت داریم، زیرا که این مرد انگار به تمام بچه های این مدرسه بسان برادری دلسوز بود و حتی به دانش آموزان چند روستا آنطرف تر هم، خود را به همان اندازه مسول و دلسوز نشان می داد، که فرزندان دوستان و آشنایانش که شاگردان این مدرسه بودند، و پیگیر وضع آنان هم بود.

حمید آقای شریعتی که متاسفانه بسیار بیموقع و در جوانی دنیای ما را ترک کرد و رفت، خود می دانست که باید راسا به این امور بپردازد، برای همین طوری میز کارش را قرار داده بود که با قد بلندش می توانست از پنجره دفترش همه حیاط مدرسه را از ورودی اصلی حیاط آن تا انتها تحت نظر داشته و هم مقابل درب ورودی سالن و تنها ورودی راهرو کلاس ها را در کنترل چشمان تیزبینش قرار داده که اگر شاگردی بی موقع وارد و یا خواست خارج شود از روزنه درب دفترش او را داشته و به موقع او را خفتگیری کند، تا دانش آموز زِبِلی هوسش نکند اگر دیر آمد و یا زود می خواست برود، بدون اطلاع دفتر راهی کلاس شده و مدرسه و کادرش را به ریشخند بگیرد، و قبلا برخوردهای لازم با او صورت پذیرد؛ و به همین دلیل ما می دانستیم که باید مواظب چشم های مراقب او باشیم و گاهی که بی هنگام وارد مدرسه می شویم، با اجازه و بعد از ادای توضیحات کافی، وارد روند درسی و کلاسی خود شویم.

اکنون محمد ابراهیم شیکپوش و منظم ما هم که خود را به انباری از انواع عطر و ادکلن (آن روزها تَجملات محسوب می شد) زده بود و هر روز معطر به مدرسه می آمد، از خوان حمید آقای شریعتی گذشته بود و خود را روی نیمکت کلاس و جای سازمانی اش، طوری سریع جابجا می کرد و دفتر انشای خود را بیرون می کشید که معلم انشا دیگر فرصت روانی نیابد تا او نیز به سبب دیر رسیدنش، مورد شماتتش قرار دهد، محمد ابراهیم با سرعت عمل و در عین حال احتیاط وسواس گونه اش، برای عدم ایجاد سر و صدا، در تدارک مقدمات پیوستن بجمع کلاس بود، و عملا به معلم پیام می داد که پیامی را که معلم انشای ما در قالب کلمات شماتت آمیز برای تاخیرش می خواهد بگوید، از قبل گرفته و دیگر نیاز به شماتتِ کلامی معلم در جمع دانش آموزان تُخس کلاس نیست، که منتظر چنین لحظه ایی بودند تا کلاس را با خنده های خود بترکانند و دوستان آرام او و... که باید شاهد عذرخواهی اش در جمع شوند.

 

     

مادرم در معراج رفتم، لحظه هایم خون میطلبد و من که حلقه ایی در موج شهادتم

بی صبرانه انتظار مرگی را می کشم که شفق بار مرا می طلبد

 

"مَداِبریم" [1] که معادل همان "اِبی" شهری هاست، نامی بود که دوستان همشهری اش، این دوست صمیمی مرا بدان صدا می کردند، دانش آموز به اصطلاح اهل کِلاس و پرستیژی که به این گونه مسایل جدی بود و هرگز از صدا شدن به این لحن و نام شکسته و له شده خرسند نبود، ولی کاری هم از دستش هم نمی آمد زیرا اولا بیشتر نام ها را به همین وضع شکسته و له کرده ادا می کردند و بدتر از همه نام های بدتری را برای دیگران انتخاب کرده و صدا می کردند که خوشبختانه این شهید از این گونه نام ها نداشت و ثانیا اگر حساسیت هم نشان می داد، اوضاع از این که بود هم ممکن بود بدتر می شد و همیشه آدم هایی وجود داشتند که اگر به این گونه حساسیت ها اطلاع می یافتند، بر آن زخم انگشت خود را بیشتر می فشردند تا صدای دردآورتر و شدیدتری از صاحب درد بشنوند و لذت برند.

محمد ابراهیم بسیار اهل تعریف و تشریح موضوعاتی بود که همیشه در آستینش پر از آن مسایل بود، گاهی از اهل خانه اش تعریف می کرد و گاهی از لباسی که می پوشید و... و مرتب در مورد قضایایی نو می خواست به صورت مجدانه ایی تو را مورد خطاب قرار دهد، و گوش تو را بیکار یافته و مشروح تشریح نماید. اما او اصلن اهل شَر و شُور نبود و تفریحش تعریف از مسایلی بود که دوست داشت از آن بگوید مثلا عطر و یا ادکلنی که با فلان قیمت و... خریده بود، و گرچه توضیحات دقیقش برایم جالب بود ولی گاه از توضیحاتش آدم حوصله اش سر می آمد، و علیرغم این که شیرین حرف می زد و بسیار ماهرانه تعریف می کرد، ولی چون نمی توانستم ارزیابی از درستی و یا نادرستی اظهاراتش بدست آورم، گاه توضیحاتش برایم ملال آور بود، و بعضا بدان بی رغبت می شدم، و گاه هم توضیحات مفصلش حمل بر ظن خودستایی می شد و یا حسادت های کودکانه امان را نیز بر می انگیخت.

در عین حال او آنقدر داستان برای گفتن داشت که دوست داشتنی شده بود، و در اغلب موارد دوست داشتم داستان های بی پایانش را بشنوم، و لذا صمیمیت زیادی بین ما ایجاد شده بود. محمد ابراهیم در حالی که خیلی سریع پشت نیمکت می نشیند، بسیار محتاط بود تا خط اطو کشیده شلوارش که برای قاچ کردن خربزه مناسب است، هم خراب نشود زیراکه خیلی حساس بود تا از شکل آراسته ظاهری اش تا آخر روز درسی کاسته نشود، و هنگامی که در آخر روز عازم خانه است، آراسته و مرتب باشد، در ضمن باید مواظب بود که آهن لبه ورودی زیر میز که توسط سازنده بی توجه اش به خوبی از لبه های آن هنگام برش، بُراده برداری نشده بود، و لبه ی تیزی داشت شلوارش را پاره نکند، لبه آهنی که انگار دایم در انتظار شلوار ما بود که در صورت اصابت ناحیه روی ران ما به آن در هنگام نشستن و یا برخواستن، یا شلوارمان را پاره کند و یا اگر شانس نمی آوردیم خراشی ناجور روی آن داده و به شلختگی متهم شویم.

اما معلم انشای ما نیز که این حرکات محمد ابراهیم را زیر نظر دارد و به تجربه تمام آن حرکات و منظور در پی اش را می تواند به خوبی درک و تفسیر کند، نخواست که اسیر این ترفندهای کودکانه و فاش ما دانش آموزان شود، اگرچه از دید من و دوستم محمد ابراهیم این ها همه مخفیانه در نظر می آمد، که برای عدم پاسخگویی به دیرآمدن انجام می شد. اما معلم بدون شماتت او از دیرآمدن، ناگهان رو به این دانش آموزش خود کرد که هنوز بر جای خود محکم نشده بود، و گفت "بیا انشایت را بخوان"، محمد ابراهیم اما انگار این بار آماده بود و ادای دانش آموزان انشا ننوشته ایی را در نمی آورد که محکم دفتر انشای ننوشته را روی میز می گذارند و خود را طوری نشان می دهند که انشای خود را نوشته اند، ولی واقعیت این است که ننوشته اند و تنها ادای تکلیف انجام داده ها را  در می آورند.

 محمد ابراهیم دفتر انشایش را برداشت و بی درنگ و با تمانینه تمام روانه پای تخته سیاه شده تا در مقابل سی دانش آموز دیگر نظراتش را در خصوص موضوع انشای کلیشه ایی رایج آن زمان مبنی بر این که "علم بهتر است یا ثروت" از روی نوشته ایی که با خود در دفترش داشت، بخواند و خواند؛ و مثل همه بچه ها که اگر می خواستند هم جرات نمی کردند که خلاف روند جامعه دانش آموزی و معلمان، از بهتر بودن ثروت در مقابل علم بگویند، و جامعه و کلاس را به چالش بکشند، محمد ابراهیم نیز طبق روال معمول در مدح علم یک صفحه خواند و دفترش را بست و به سمت معلم به حرکت در آمد تا دفتر را تحویل دهد و نمره خود را پای انشایش دریافت دارد.

محمد ابراهیم دفتر انشای خود را روی میز معلم قرار داد و همینقدر که معلم مشغول نمره دادن، وارسی نوشته اش بود، او نیز به دنبال شیطنت های سن و سالش بود و در حالی که معلم مشغول وارسی متن بود که آیا نوشته هایش با آنچه او به عنوان انشا خوانده یکی است و یا نه؛ و به کنترل دستخط مشغول بود که مثلا دست نوشته فرد دیگری نباشد، در همین بین که معلم نمره 18 را روی دفتر تمیز و تا نخورده و نوی محمد ابراهیم انشا می کرد، او سر به جانب کلاس برگرداند و لبخند ملیح و پیروزمندانه اش را برای گذر از این گردنه سخت را نثار رقبا کرد و سریع سرش را به سمت معلم برگردان که مبادا از این تبادل پیام او با همکلاسی هایش مطلع شود و تنبیه دیر آمدن و حرکتش نابجایش را یک جا دریافت دارد، و خوشبختانه معلم نیز از این امر مطلع نشد و جریان به خیر گذشت.

 

 

شهید محمد ابراهیم منتظری

شهیدی با منشی خوشخو و میانه رو

 

زنگ بعدی زنگ ورزش است، و همه باید در صحن مدرسه مشغول ورزشی شویم؛ و معمولا عاشقان فوتبال که یکی از آنها شهید محمد رضا رجبی است، فورا سراغ حمید آقای شریعتی رفته و از او تقاضای توپ فوتبال می کنند و او هم از روی اکراه آنان را به اتاق آزمایشگاه مدرسه که اتاق جنب دفترش هست و هم انبار وسایل ورزشی، اجازه می دهد توپی را بگیرند و دو ساعت روی آسفالت های سیاه و سخت مدرسه دیوانه وار به دنبالش بدوند، ولی شدیدا توصیه می کند که اگر به طرف پنجره کلاس هایی که مشغول درسند، توپی شلیک و یا شوت شود، بازی تمام شده تلقی شده و توپ پس گرفته خواهد شد، و به نشانه تنبیه همه دانش آموزان در ساعت ورزش به کلاس باز گردانده خواهند شد؛ و گرچه بچه ها از ترس بازگشت به کلاس همه مسایل را رعایت می کنند و فریاد نمی کشند، ولی مگر می شود توپ را شوت کرد و به پنجره حفاظ دار کلاس ها نخورد، اما حمید آقا نیز فرد واقع بینی است و می داند این امر اجتناب ناپذیر است، و لذا زیرسبیلی رد کرده و خود را نسبت به صدای مهیب برخورد توپ شوت شده با حفاظ پنجره کلاس ها که هم صدایش در کلاس و صحن و راهرو پیچیده، به نشنیدن می زند و از این قلیل حوادث اجتناب ناپذیر می گذرد تا بچه بدون استرس نظارتِ ناظم، بازی خود را کنند و بیشتر مواظب زمین نخوردن روی آسفالت خشنی باشند که زیر پایشان است، تا عدم برخورد توپ با پنجره کلاس های مشغول تدریس،

خود ما هم بارها در کلاس غرق درس زبان آقای حسنی معلم اهل بسطام بودیم که کلمات نامانوس و نفهمیدنی انگلیسی را از داستان آن "دختر اصفهانی" می گفت و ما آخرش هم چیزی از آن سر درنیاوردیم و یا آقای "خالدوردی تاتار" که با آن چهره مغول وش خود که از ترکمن صحرا آمده بود و خشونت طرح صورتش با سختی درس ریاضی با هم در آمیخته بود و ما را میخکوب کلاس و تخته کرده و ناگهان توپی شدید به حفاظ پنجره می خورد و همه این عوالم سخت و رنج آور را بهم می ریخت و من محمد ابراهیم به هم نگاهی می کردیم و از شکستن این جو خوشحال و سرحال بودیم و در دل خود می گفتیم کاش بارها و بارها این توپ به این پنجره بخورد و جو خفقان کلاس زبان و ریاضی را بشکند و برای چند لحظه ایی هم که شده از شر جدیت کلاس، درس و معلمان قد کوتاه ریاضی و زبان خلاص شویم و نفسی تازه کنیم؛ این دو معلم گرانقدر گرچه به لحاظ قد و قامت اگر هر دو با هم می شدند تازه همقد آقای ناظم می شدند، ولی با همان قد کوتاه شان هر کدام مخوفتر از چند حمید شریعتی بودند.

بگذریم نه من اهل دویدن دنبال توپ فوتبال بودم و نه محمد ابراهیم پرستیژ شخصیتی و لباسی اش اجازه می داد که وارد شَر و شُور فوتبال و احتمال افتادن روی زانو در آن آسفالت سخت بود، که اگر می افتادی حتما زانوی شلوار گرمکن تو سوراخی بزرگی بر می داشت که دیگر قابل تعمیر و استفاده نبود، گذشته از این که زانویت پر خون می شد و شن های آسفالت مدرسه آن را خراش کلی می داد که درد و زخم آن در اولویت دوم بود و مهمترین نگرانی ما لباس مان بود که پاره نشود و تا آخر سال دچار لباس وصله پینه شده نشویم، بسیاری از کسانی هم که فوتبال بازی می کردند شلوار ورزشی اشان زانو می انداخت و خانواده ها مجبور بودند مارکهای جور واجور گردی را روی پارگی آن بچسبانند تا مجبور به خرید گرمکن ورزشی دیگری نشوند و لذا گاه مارک روی مارک هم می خورد، تا بلکه سال تحصیلی به پایان برسد و مجبور به خرید و هزینه جدیدی نشوند.

البته این تنها دلیل من و محمد ابراهیم نبود که از فوتبال کناره بگیریم و اصولا ما از آن دسته بچه های تُخس نبودیم که وارد جرگه بازیگران فوتبال شویم که جو آن دست این گونه بچه ها بود و با پی پا زدن، به قصد، دیگران را نقش زمین می کردند و می خندیدند؛ او و من بهترین راه گریز را حضور در کتابخانه مدرسه می دیدیم که هم بیکار نباشیم و در محوطه بر پله ها ننشسته باشیم که این خود توبیخ داشت که در ساعت ورزش روی پله ها نباید نشست و صحبت کرد، لذا با توجه به این که مسول کتابخانه مدرسه شده بودم درب کتابخانه را که به حیاط مدرسه باز می شد را باز می کردم و با هم در محیط آرام کتابخانه کوچک اما دوست داشتنی مدرسه می نشستیم و البته باز صحنه آماده ایی بود که آقا محمد ابراهیم ما روده درازی های طولانی اش را ادامه دهد و البته این بهتر از حضور در جمع ورزشی شلوغ مدرسه بود و من هم به حرف های او دل می دادم و او هم می گفت و می گفت و می گفت تا ساعت کلاس ورزش طی شود.

دیکته من آنقدر خوب نبود که به هنگام تحویل کتاب به قلیل متقاضیانش، نام آنها را در دفتر تحویل و تحول کتاب به درستی بنویسم، ولی به واسطه نظمی که آقای شریعتی در من دیده بود کتابخانه مدرسه را تحویل من داد، یادم هست دانش آموزی داشتیم که ظاهرا مادرش اهل خرقان بود و پدرش احتمالا اهل جایی دیگر از نقاط ایران، که به کتابخانه آمد و کتابی را تحویل گرفت، وقتی اسمش را سوال کردم تا در دفتر ثبت کنم، گفت قلم را بده خوم می نویسم ولی من احتمال دادم که شیطنتی ممکن است در این درخواست باشد، گفتم اسم و فامیلت را بگو خودم یادداشت می کنم، گفت چی چیه (اسم کوچکش را یادم نیست) "علی اُطروش" که فامیلش دیگر از فامیل های رایج خرقان همچون محمدی، قاسمی، مهاجری، حسینی و... نبود و من در نوشتن آن گیر کردم، لذا رو به من کرد گفت "نگفتم قلم را بده خودم بنویسم" دلیلش همین بود، و من قلم را دادم او اسمش را به دست خود نوشت البته شاید از بی سوادی ام نبود و این اسم نامانوسی برای ما در این منطقه بود و الان هم که این اسم را نوشتم مطمئن نیستم اسم این دوست آن دوران ما چگونه، و به چه معنی و از کجا آمده بود. اما به هر ترتیب داشتن مسولیت کتابخانه مدرسه این حُسن را داشت که در محیطی آرام از بگیر و ببندها و گیردادن های بچه های تُخس کلاس در کتابخانه نشست و با رفقایی مثل محمد ابراهیم گپ زد.

من و سید محمود کریمی و شهید محمد رضا رجبی وقتی سال 1364 عازم آموزش نظامی و جنگ شدیم، هرگز فکر نمی کردم با خصوصیاتی که در محمد ابراهیم سراغ داشت (اهل تمیزی، پرستیژ بودن و...)  او هم به جبهه بیاید ولی او هم آمد و تنها 5 ماه سه روز بیشتر نتوانست در آن هنگامه خون زنده بماند و در عملیات والفجر هشت، روی جزیره بوارین عملیات کرد و در خلال حضور در همین عملیات که با گروهان ابوالفضل گردان کربلای شاهرود همراه شد، در کسوت امدادگر به شهادت رسید. یادش گرامی باد. خیلی دوست داشتنی بود. در آن جمع های آن روزها که برخی در پی قدرت نمایی و ایجاد مزاحمت برای دیگران بودند او انسانی آرام، باکلاس، اهل رسیدن به وضع ظاهری، خوش مَشرب و خوش صحبت، مهربان و اهل سخن بسیار بود. او را در ذهن خود با استیل بدنی خاصی که داشت، دارم و امیدوارم فراموشش نکنم، مثل داش مشهدی ها، اما با ناز و کرشمه خاصی راه می رفت و شاد شاد بود و خنده از لبانش نمی افتاد. مدت ها بود که با هم در یک نیمکت می نشستیم و قرابت های زیادی با هم داشتیم. علیرغم پر صحبت بودن گاه دوست داشتم زود فردا شود و او را در مدرسه ببینم. مهربان و دوست داشتنی بود.

 

 

  

سنگ نوشته بر مزار شهید محمد ابراهیم منتظری

در نزدیکی مزار عارف نامی ایران شیخ ابوالحسن خرقانی  

 

او اینک از جمله شهدایی است که در جوار شیخ اهل تسامح و تساهل خرقان، عارف کامل، شیخ ابوالحسن خرقانی با جمع دیگری از یاران شهیدش خفته است تا تفکر تساهل و تسامح همچنان وجه ی میانه روانه پیروان دین محمدی باشد و خُلق خوی شهید محمد ابراهیم منتظری به خصوصیات و تفکر شیخ خرقان نزدیک بود که گفته اش را باید بر سر درب سازمان ملل با آب طلا نوشت که می گفت "هرکه در این سرای در آمد آب و نانش دهید، و از (نوع) ایمانش مپرسید که هر که در آستان خداوند به جان ارزد در سرای بوالحسن به نان و آبی خواهد ارزید".

آنچه آمد حکایتی داستانگونه از روزهایی است که با این شهید زیبا سیرت و صورت همکلاس بودم و لحاظتی با او در کلاس، زنگ تفریح، هنگام تعطیل شدن و در راه بازگشت به منزل همسخن شدیم، آنچه آمد جزیره هایی از خاطره های پراکنده ذهنی است که با آب خیال به هم متصل شده تا از بازیگران آن صحنه های خاص یادی کرده و گذرخاطره هایی از سی و دو سال پیش، آنگاه که دوره راهنمایی با هم بودیم را مرور کنم و هر چند او نزدیک به یکسالی از من بزرگتر بود، و غلبه سنی و عقلی بر من داشت، و بنا به کاراکترهای شخصیتی مشترکی که باهم داشتیم، چفت و جور شده و در آن شرایط اجتماعی متفاوت دوست نزدیک به حساب می آمدیم.

شهید محمد ابراهیم منتظری، فرزند حجت الله، متولد 1شهریور 1348، روستای خرقان، مدت حضور در جنگ از اعزام تا شهادت 5 ماه و سه روز، محل شهادت جزیره بوارین در دل اروند رود خروشان بین شهر ابوالخصیب عراق و خرمشهر ایران، در خلال عملیات والفجر هشت، شغل قبل از شهادت محصل دوره راهنمایی در مدرسه راهنمایی شهید بهشتی خرقان، تاریخ شهادت 21 بهمن1364 ، سن در زمان شهادت 16 سال، نوع حضور در جنگ بسیج مردمی، رسته امدادگر، جمعی گردان کربلا گروهان ابوالفضل  از تیپ 21 امام رضا، اعزامی از شهر شاهرود.

 

از دوستان و آشنایان این شهید بزرگوار تقاضا می شود جهت غنا بخشیدن به مجموعه آنچه از خاطرات شهید محمد ابراهیم منتظری که در دست دارند را به آدرس این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید ارسال دارند تا در مجموعه خاطرات این شهید جای داده، حفظ و منتشر شود، ارسال وصیتنامه کامل ایشان، عکس های به یادگار مانده از شهید، یادگارهای دیگری از این شهید و... مورد تاکید می باشد.

 

 

[1] - یکی از بدی هایی که مردم منطقه ما دارند این است که حال ندارند اسامی را به همان شکل کاملش بیان کنند و لذا به طور نابود کننده ایی آن را مخفف کرده و می شکنند، و له اش می کنند، بطوری که از اسم اصلی چیزی باقی نمی ماند و نامی بی معنی می ماند که لایق بیان هم نیست و با این روش شوربختانه فاتحه اسامی را می خوانند تا دیگر فردی رغبت نکند چنین نامی را بر فرزند خود بگذارد، در این سبک صدا زدن ها، محمد حسین می شود مَندُسین، محمد حسن می شود "مَندَسَن"،  محمد مهدی می شود "مَدمیدی" و...

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.