مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

 

حسین امیر عبداللهیان (وزیر خارجه در دولت آقای رئیسی): 

"نگرانی‌های حکومت سرپرست (طالبان) برای فراهم آوردن زمینه‌های شرعی لازم برای این امر (اشتغال و تحصیل زنان) قابل درک بوده "

نشست وزاری خارجه در تاشکند ازبکستان در 24 فروردین 1402

جناب امیر عبداللهیان!

جمله دردناک شما در ارتباط با اشتغال و تحصیل بانوان ساکن در خراسان باستان ایران را شندیم، سخنی که قلب هر انسان آزاده ایی را به خشم واداشته، و مملو از درد خواهد کرد، اما شوربختانه وقتی اولویت اول هر مسئولی ایدئولوژی خاصی می شود، نتیجه بهتری از این ایده مندی برون نخواهد تراوید، چنین ایده مندانی دنیا و هموطنان خود را، به پای ایده خود قربانی خواهند کرد.

آقای امیر عبداللهیان! شما اکنون جانشین وزاری قدر قدرت امورخارجه ایی هستید که ایران وجه همت سخن و عمل آنان بود و برای اعتلای ایران و ایرانیان تلاش های تاریخی و به یاد ماندنی کرده اند، شما نیز خود را "وزیر خارجه ایران" احساس، و عمل کنید، ایرانی که لااقل به لحاظ فرهنگی و تاریخی به بزرگی فلات ایران است، فرهنگ و زبانی که از فرای خاور زمین در خُتن (سین کیانگ) آغاز و تا ورای مرمره (مدیترانه) در باختر، حوزه تمدنی خود را گسترش داده است، با ارزش ها، زبان و یا فرهنگ مشترک، که گاه یکسان، این مردم جدا افتاده از مام میهن انتظار حمایت از کشوری را دارند که نام ایران را بر خود یدک می کشد، و خود را میراثدار هزاره ها تمدن و فرهنگ ایرانی می داند.

هرات  آخرین ایرانشهر در خراسان بود که به واسطه توطئه انگلیسی های حاکم در هندوستان در سال ۱۲۷۳ ه‍.ق (۲۳ ژانویه ۱۸۵۷ میلادی)، و البته ناشی از ندانمکاری حاکمان ما، در زمان قاجار از ایران جدا شد، هروی ها از اهالی فرهنگ و صنعت و هنر ایران زمین، و مثل کردها از ایرانی ترین اقوام ایرانی اند، که اکنون این مردم پارسیگوی تحت سلطه قومیتگرایان پشتو زبان، به بندهای سخت و متصلب و خشک طالبانی گرفتار آمده اند، و این باعث شده است که تحت حاکمیت چنین انسان های بی منطق و آزمندی به قدرت، حتی زنان ایرانشهرهای هرات، بلخ، کابل، مزار و... از تحصیل و کار محروم شوند.

شما اگر کاری برای این مردم نگونبخت تحت سلطه طالبانی نمی توانید و یا نمی خواهید بکنید، حداقل بر زخم دردناک و دمل چرکین تحت سلطه عقب مانده ترین انسان های روزگار، که به زور و تعدی به حقوق حقه خود مبتلا شده اند، نمک نپاشید. پیش از شما حاکمیت دولت مقتدر صفوی نیز با تاکید بر ایدئولوژی تشیع، در واگرایی خراسانیان از ایران، و از دست رفتن این سرزمین، و مردم ارزشمند، که مولانای بلخی ما و بسیاری از استوانه های فرهنگ، هنر و ادب پارسی از آنان است، نقش زیادی داشتند و شاید بتوان گفت حاصل آن تاکید بر ایدئولوژی، این جدایی ها، و این آوارگی ها را برای خراسانیان سبب شد، که طعمه ازبکان، روس ها و اینک پشتو زبانانی از این قماش شده اند، که آنان را از حتی زبان بکارگیری زبان پارسی هم ممنوع می کنند، و بر این تجاوزات انگار پایانی نیست.

شما دیگر لازم نیست که این تجاوز آشکار به حقوق زنان و مردان خراسان را که توسط سفاکان طالبانی بر این مردم اعمال می شود را "قابل درک" اعلام کنید.

کمی تاریخ بخوانید جناب امیر عبداللهیان، تا ببنید مبنا قرار دادن ایده ها در عمل و تفکر، چه بلایی بر سر ملت ها مختلف جهان آورده است. بر زخم خراسانیان تحت سلطه طالبان، مرحمی نمی نهید، نمک نیز بر آن نپاشید. درک خود را عوض کنید تا در ادراک شما مانع شدن از تحصیل و کار زنان خراسان، "قابل درک" و توجیه شدنی نباشد. این به انسانیت و ایرانیت نزدیک تر است.

ممنوع کردن تحصیل و اشتغال زنان به هر بهانه ایی ظلمی نابخشودنی است؛ آقای امیرعبداللهیان، این را درک کنید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 جناب پاپ فرانسیس!

کاش موتور محرک عمل دنیایی ات، وجدان بیدار انسانی ات، تکلیف اخلاقی ات، یا تعهدت به انسانیت بود، تا تکلیف دینی ات، و تعهدت به دستگاه مذهب، که در بهترین حالت تو پاسدار و نگهبان حد و حدود دینی ات هستی، تا خادم انسان و انسانیت، و تو خود و انسان را در خدمت مذهب و اعتقادی می بینی، که تو آن را به حق ترین در بین اعتقادات دیگرش می بینی، و هدایت تو بدین سمت، و عملت ناشی از این انگیزه است، از این روست که تو خادم مذهب خودی، نه خادم انسان و ارزش های انسانی، حال آنکه مذهب و هر آنچه از پدیده های این جهان است، باید در خدمت سعادت بشر باشند، تا بشر از آن سود جوید، نه این که خود و انسان را در خدمت مذهب، عقاید و حد و حدود آن قرار داد، که سردمداران عقاید و ایده ها، هر روز به تناسب شرایط و مصلحتِ عقیده و اعتقاد خود، به سمتی، از انسانی ترین تا خشن ترین تزها و اعمال گرایش می یابد، بی آنکه بین آن خشونت و ترحم تضاد ببینند.

در حالیکه نبرد بین معتقدین به اسلام و یهود در آوردگاه دیرین جنگ و نبرد، مهد ادیان ابراهیمی، زایشگاه اعتقادات و مذاهب الهی، سرزمین تاریخ مناقشه و درگیری های مذهبی، چالش برانگیز ترین زمین برای جنگ های مذهبی و... یعنی فلسطین به هر طریق ممکن ادامه دارد، و دو طرف نقشه ها می کِشند، تا از همدیگر چطور بیشتر و شدیدتر خون بریزند، و کشتار کنند، و هر یک دیگری را از حق حیات و سرزمین محروم نمایند، نماد عظمت مسیحیت، کلیسا و به خصوص کاتولیک های پر جلال و جبروت جهان، پاپ فرانسیس [1] که داستان عظمت، شهرت، تشریفات و زندگی لاکچری او و نهاد کلیسا، زبانزد خاص و عام است، ناگهان سر از زندانی در شهر رم در می آورد، و فروتنانه پاهای دوازده نوجوان خلافکار محبوس در زندان ویژه این گروه سنی در پایتخت ایتالیا را، با دستان خود شستشو داده، خشک کرده، و لب بر آن نهاده، و بر پای گنهکاران بوسه می نوازد، تا در یک حرکت نمادین، فروتنی خود را به نمایش بگذارد [2] و به حقیقت نمی توان کتمان کرد که این اوج فروتنی و مبارزه با نفس، از سوی یک رهبر بزرگ دینی و سیاسی است، که در جایگاه های والای دنیایی، مذهبی و اعتقادی دست به چنین کاری می زند.

اما از سوی دیگر نیز نمی توان به چنین اعمالی از ناحیه چنین انسان هایی، در چنین چارچوب های اعتقادی، اصلا اتکا کرد و آن را مبنای ارزیابی مثبت خود قرار داد، چرا که فارغ از این که مسلمان، یهودی، هندو، مسیحی، زرتشتی و... و یا معتقد به هر مکتب سیاسی و مذهبی که باشند، هر اقدامی از سوی آنها، در چارچوب اعتقادی آنان، و ناشی و بنا به دستورات مذهبی و مکتبی آنهاست، که انجام می شود، آنان به تکلیف دینی و فکری و اعتقادی خود عمل می کنند، همانگونه که ما نیز در دوره جنگ خسارتبار هشت ساله با دشمن بعثی، خود را مامور به "ادای تکلیف" [3] می دانستیم و می دیدیم، و تکلیفمدارانه و در چارچوب اعتقادی و مذهبی خود، بنا به شرایط محل، و تشخیص عمل دینی، گاه کشتن افراد را به شدیدترین وضع، و گاه نجات آنان در مترحمانه ترین حالت در سرلوحه کار و ماموریت خود داشتیم و...

خلاصه انسان معتقد به تکلیف دینی و چارچوب اعتقادی، چه آن موقع که می کُشد، و چه آن موقع که می بخشد، به نوعی این خود او نیست، که تصمیم می گیرد، و عمل می کند، او عامل به دستورات دینی و اعتقادی خود است، که در هر موقعیتی دستور و یا عملی را اقتضا، و انسان را مامور به انجام آن می کند، لذا هر عملی برخواسته از دل پاک انسانِ مملو از عاطفه، عقل و انسانیتِ"انسانِ ما هُو انسان" نیست، بلکه این تکلیف دینی اوست، که بروز خارجی می یابد، گاه در ظالمانه ترین، بی منطق ترین، غیر قابل دفاع ترین و... شکل ممکن در راستای، محروم کردن تمام زنان یک کشور، و یا یک منطقه تحت سیطره، از تحصیل است، که [4] بروز می یابد، و گاه همین فرد با دایر کردن مکتبخانه ایی، به زنان آموزش هم می دهد، بین این بستن و آن باز کردن، در نظر انسان معتقد، اصلا نه تضادی دیده می شود، و نه سوال برانگیز است.

او گاه بوسیدن پای گنهکاران و طلب بخشش برای آنان از سوی خداوند را تکلیف خود و راهبری مذهبی خود می بیند، گاه کشتن آن گنهکاران به بدترین شیوه های ممکن، و در دردناکترین روش های تراژدیک، در دادگاه های تفتیش عقاید و یا پاشیدن اسید بر صورت آنان [5] و یا بردن آنان به بیابان ها، و سر به نیست کردن شان [6] و... تبلور می یابد، و لذا هر عمل مهربانانه یا جنایت کارانه ایی، در دیدگاه انسان ایدئولوژیک توجیه پذیر، انجامش قابل هضم، بدون احساس گناه، و وجداندرد خواهد بود، چنین انسانی، گاه چنان بشر را آزاد می بیند و می خواهند و توصیف می کند، که تو گویی هیچ نهضت آزادیبخشی در جهان انسانی، به گَرد آنان در آزادیخواهی و حُرّیَّت برای انسان نمی رسد، گاه همین فرد، کلفت ترین، ظالمانه ترین، محدودبار ترین زنجیرها را بر پای انسان، نه می بیند، و نه بدان معترض است، و حتی آن را لازم، واجب و لایق نیز می بینند و می خواند.

این است که اگر گزینشی به اعمال اهل اعتقاد نگاه کنیم، کار خیرخواهانه و به شدت فروتنانه آنان لذت بخش و امیدآفرین است، اما نیک که نگاه کنی، چنین عملی از سوی دیگر، ارزش پایه ایی ندارد، چرا که عامل، در حال انجام این عمل دینی، خود نیست، بلکه نوعی عمل به تکلیف دینی است، که از سوی وظیفه مندان و تکلیف مداران به عمل در می آید، و این فرد، در همان حال که این چنین خیرخواهانه و مهربانانه عمل می کند، این پتانسیل را هم دارد که، هر آن، و هر لحظه ایی که اقتضا کند، این تکلیف و عمل را به شکل و صورت دیگری بروز دهد، که درست مقابل این عمل فروتنانه و... خواهد بود، بلکه بسیار از سر تکبر و جباریت خواهد بود،

کاش روزی معتقدان و اهالی چارچوب های ایده و اعتقاد ایدئولوژیک، برای انجام اعمال خود، متکی به وجدان بیدار، و اخلاق انسانی و... خود هم می بودند، و لذا به حقوق و آزادی انسان، که تحقق سعادت و انسانیت او، تنها در شرایط آزادی و اختیار است که تبلور درست می یابد، هم اعتقاد می داشتند، انگاه بود که می توانستیم نسبت به عمل اخلاقی و وجدانی آنها خوشحال بوده، و بدان استناد می کردیم، آنگاه اعمال آنان ناشی از عمل به تکلیف و وظیفه دینی نبود، که گاه آنان را به انجام جنایات آشکار و پنهان، و گاه به سمت مقابل آن می کشاند، آنان خود بودند، و پایه ایی از انسانیت، اخلاق و حد و حدود حقوق و آزادی انسان را هم تمرین می کردند، این جا بود که این عمل، قابل اعتماد و استناد می شد

آنگاه بود که بوسیدن پای یک گنهکار از سوی "خورخه ماریو برگولیو" [7] بسیار لذت بخش، و ناشی از فروتنی و تمرین انسانیت یک فرد، و انتخاب فردی اش بود، اما صد افسوس که اکنون او در مقام پاپ فرانسیس، و رئیس کشور واتیکان، و رهبر سریر مقدس، و حاکمیت مرکزی کلیساهای کاتولیک جهان، دست بدین عمل می زند، که در تاریخِ چنین عناوین پرطمطراق مذهبی، پاپ ها جنایات فجیعی را نیز تکلیف دینی خود دیده اند، و احکام ظالمانه ایی را صادر و به انجام رسانده اند [8]. او اکنون این عمل فروتنانه را تکلیف خود می بیند، و جای خوشحالی دارد، اما ممکن است روزی دیگر، تکلیف دیگری را برای خود فرض و واجب ببیند، و بدان عمل کند.

از این روست که این بوسیدن قابل تقدیر، قابل اتکا نیست، چرا که در پس چنین عمل بسیار فروتنانه ایی، هر عمل دهشتناکی هم، از قتل، غارت، جنایت، بردگی، شکنجه و... و اسارت کل بشریت نیز می تواند بروز یابد، و پتانسیل آن در طول تاریخ ایده ها بوده، و خواهد بود، و انسان باید چشم باز کند، و "نه با یک مویز گرمی اش کند و نه با یک غوره سردی" [9]، چرا که انسان های اسیر چارچوب های اعتقادی و مکاتب فکری، این قابلیت را دارند که گاه به چنین حدی از فروتنی بروند، و در همان حال به دهشتناک ترین سمت نیز غش کنند، و در نظر انسان معتقد، تفاوتی بین این فروتنی و آن عمل خشونتبار وجود ندارد، هر دو عمل به تکلیف ایدئولوژیک، دینی، اعتقادی و... است و هر دو ثواب شرعی دنیایی و آخرتی خود را برای او به ارمغان می آورد! و بسته به شرایط، در جایی آن کشتار و جنایت شاید ثواب بیشتری هم داشته باشد.    

Click to enlarge image The shepherd.PNG

کاریکاتوری که پاپ را در نقش چوپان گله انسان ها می بیند و سعی دارد گرگ را نیز هدایت کند

[1] - پاپ فرانسیس Franciscus زادهٔ ۱۷ دسامبر ۱۹۳۶ در بوئنوس آیرس، آرژانتین است که از سال ۱۹۹۸ به عنوان سراسقف بوئنوس آیرس بخدمت پرداخت و در سال ۲۰۰۱ مقام کاردینالی را از پاپ ژان پل دوم دریافت کرد. برگولیو در سال ۲۰۱۳ به جای بندیکت شانزدهم به عنوان پاپ انتخاب شد و لقب فرانسیس را برای خود برگزید. وی نخستین عضو فرقهٔ یسوعی، اولین پاپ اهل قارهٔ آمریکا و پس از گرگوری سوم سوری، اولین پاپ غیر اروپایی است که به مقام پاپی می‌رسد البته با در نظر نگرفتن تبار ایتالیایی اش و صرف ولادت او در آرژانتین.

[2] - پاپ فرانسیس، رهبر کاتولیک‌های جهان در مراسم پنجشنبه مقدس که نماد «فروتنی» است، پاهای دوازده نوجوان محبوس که در زندان ویژه این گروه سنی در شهر رم، پایتخت ایتالیا، زندانی هستند را شست، خشک کرد و بوسید. این ۱۲ نفر شامل۱۰ پسر و دو دختر بودند که ۶ نفرشان زیر سن قانونی هستند. بقیه آنها نیز در حین گذراندن دوران محکومیت خود بالغ شده بودند. بنابر اعلام واتیکان در میان این زندانیان، یک جوان مسلمان از سنگال و جوانانی از رومانی، روسیه و کرواسی حضور داشتند. او به این جوانان زندانی اطمینان داد که «کرامت» همچنان در وجود آنهاست و تاکید کرد: «هر کدام از ما ممکن است گناه کنیم.» پنجشنبه مقدس در میان مسیحیان یادآور آیینی است که در آن عیسی مسیح در شام آخر پای ۱۲ تن از حواریون خود را شستشو داد. این اقدام پاپ فرانسیس حائز این پیام بود که کلیسای کاتولیک باید به افرادی که در حاشیه جامعه زندگی می‌کنند نیز توجه داشته باشد. پاپ که مشکل مزمن درد زانو دارد، در این دیدار به مدت ۹۰ دقیقه بدون کمک و البته با عصا راه رفت اما در نهایت در لحظه خروج برای جابه‌جا شدن از صندلی چرخدار استفاده کرد. مرکز «کاسال دل مارمو» در حومه شهر رم، ندامتگاهی ویژه نوجوانان است. مسیحیان به پنجشنبه پیش از عید پاک، پنجشنبه مقدس می‌گویند.  311311 کد خبر 1751483

[3] - "همۀ ما مأمور به تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه" امام خمینی (ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 285-284).

[4] - با روی کار آمدن مجدد روحانیون مذهبی در افغانستان که خود را طالب (طلبه علوم دینی) می نامند، از یک سال و نیم گذشته بانوان را از تحصیل بعد از کلاس ششم منع کرده، و آنان از تحصلات مدرسه و دانشگاه محروم نموده اند.

[5] - اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان مربوط به جنایت اسیدپاشی‌های پیاپی به ناحیهٔ صورت زنان بدون چادر در شهر اصفهان است که در مهرماه ۱۳۹۳ خورشیدی به وقوع پیوست. در جریان این اسیدپاشی‌ها، حداقل چهار دختر یا زن جوان مورد حمله قرار گرفته‌اند که منجر به مرگ یکی از آن‌ها گردید. برخی گزارش‌ها شمار قربانیان اسیدپاشی در اصفهان را تا ۱۵ نفر اعلام کرده‌اند. خبرهای اسیدپاشی در اصفهان، امنیت مردم شهر را مختل کرد، زنان و دختران شهر کمتر در معابر عمومی پدیدار می‌شدند. مدت‌ها قبل از شروع اسیدپاشی، به مدت ۲ هفته به موبایل‌های شهروندان اصفهانی، پیامکی با مضمون «روی صورت بدحجابان اسید پاشیده می‌شود» ارسال شده بود؛

[6] - قتل‌های محفلی کرمان به قتل‌هایی گفته می‌شود که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند. این افراد در چندین مرحله به اعدام محکوم شدند، اما در نهایت به دلیلی که رضایت خانواده‌های مقتولین خوانده شد، حکم اعدامشان لغو شد. این افراد در بازجویی‌ها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمد تقی مصباح یزدی آنرا دلیل اعمال خود دانستند. مصباح یزدی در آن سخنان گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمی‌کنند، خودشان می‌توانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامه‌ای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بوده‌است.

[7] - نام اصلی او که بعد از انتخاب به عنوان پاپ اعظم واتیکان به فرانسیس تغییر نام یافت  

[8] - تفتیش عقاید، بازجوییِ دینی، ایمان‌کاوی اَنکیزیسیون Inquisition، دادگاه‌های بازجویی دینی و تفتیش عقاید بود، که در سدهٔ سیزدهم میلادی از سوی پاپ گرگوری نهم بنیان نهاده‌ شد به معنی سرکوب، آزار رساندن و جلوگیری از آزادی بیان افراد به دلیل باورهایشان است، در تعبیری دقیق‌تر به اَعمالِ سرکوب‌گرایانه‌ای گفته می‌شود که یک موضع صاحب‌قدرت، مردم را به دلیل باورهایی که دارند، مورد شکنجه و سرکوب قرار می‌دهد. مشهورترین آن، تفتیش عقاید در اروپای مسیحی است. به بیان دقیق‌تر عبارت بود از هیئت‌های داوری بسیار مجهز که کلیسای کاتولیک می‌کوشید از طریق آن‌ها به یکپارچگی دینی موردنظر خود نائل شود و آن را مبارزه با فرقه‌گرایی دینی می‌نامید. شروع روند تفتیش عقاید، قرن دوازدهم میلادی و در فرانسه بود. تفتیش عقاید پاپی دستگاه حقوقی بود که زیر نظر مستقیم پاپ قرار داشت. پاپ مفتّشانی را منصوب می‌کرد که وظیفهٔ یافتن بدعت‌گذاران و مجازات آنان را داشتند. نهایتاً پاپ ژان پل دوم، با تأیید دوره مشهور به جنایات کلیسا برای نخستین‌بار در تاریخ کلیسای کاتولیک، با «اشتباه» خواندن بیش از صد عمل کلیسا در آن دوران، از قربانیان شکنجه و مردم جهان عذرخواهی کرد

[9] - چنین انسان هایی با عوض شدن شرایط، عقیده و نظرات شان هم سریع و به صورت متعارض عوض می شود، اصلا نمی توان روی حرف و عمل آنها حساب کرد، هر لحظه چیزی را اصلح می دانند، که گاه هر یک متضاد با دیگری است،  مدام از حالی به حالی دیگر می شوند، از مهربان ترین ها به ظالمانه ترین افراد تبدیل می شوند، آنان خود نیستند، بروز اعتقادات خود هستند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

طبیعت در چرخه ایی از تکرار گرفتار آمده است، چرخه ایی که هر روز نو می شود، اما رشد در آن نیست، حرکت دایره واری که با هر چرخش، به نقطه صفر ختم می شود، با اینکه نوعی حرکت در خود می نماید، اما در واقع حرکتی در کار نیست، در شعاع دایره ایی دور زدن است، تنها نو شدن، زندگی کردن و سپس مردن است؛ طبیعت را فراری از این دایره نیست، با مرگ هر موجود این فرار، محقق می شود.

اما انسان به رغم این که بخشی از طبیعت، و گاه همسان با اوست، اما توان فرار از این زندگی دایره وار را دارد، ولی این حقیقت را نمی توان از نظر دور داشت که گاه انسان و جوامع انسانی نیز همسان طبیعت می شوند، دور باطلی از گردش دایره وار را خواهند داشت، مثل حکایت کشورهای انقلابی، که از استبداد، به دامن انقلاب فرار می کنند، و گاه پیروز هم می شوند، اما بعد از پیروزی دوباره استبداد در شکلی دیگر، با شعار و چهره ایی دیگر، بازسازی، بازتولید و متولد می شود، حتی بدتر از سابق، و آزادی از بین می رود، و باز میل به انقلاب دوباره شکل می گیرد، و روز از نو، روزی از نو، این همان چرخش دایره وار است، که مقصد همان نقطه صفر خواهد بود.

این شرایط از آنجا شکل می گیرد که انسان مجهز به قدرت تغییر است، قدرت شکستن دایره ایی را دارد، که به تکرار او و زندگی اش را احاطه کرده است، و اگر اندیشمندانه عمل کند، می تواند به مقصد خود برسد، انسان برای فرار و راه گشایی از این دایره تکرار، تنها باید به مشکل خود آگاه شود، و تصمیم به تغییر گیرد، با قدرتی که در انسان وجود دارد، به حتم این تصمیم و تلاش، به نتایجی منتج خواهد شد،  

اینجاست که میخ های محکم حفظ وضع موجود، از نیروهای اجتماعی مطیع وضع موجود گرفته، تا ایده های فعال در این جهت، دست به کار می شوند، ایدئولوژی ها، قالب های فکری متصلب و مخربی که در نقش حافظان حفظ وضع موجود نقش بازی می کنند، وارد عمل می شوند و ابتدا با سرکوب انسان ها، ابزار و ایده های آگاهی بخش، انسان را از شکل گیری این خود آگاهی باز داشته، و در نهایت نیز سعی می کنند انگیزه تغییرخواهی را در او بِکُشند.

 ایده های کشنده خودآگاهی و تصمیم به تغییر، گاه همچون رسوباتی که در فرهنگ سکونگرای ما جاگیر شده اند، باغداری، برای دوری از دغدغه هایم، در حالیکه خود، به حال و روزمان خوب اگاه بود و می گفت:

"این روزها روزهای خوش ماست، از پس آن روزهای بسیار تلخ تری در راه است"

جمله ایی را به عنوان توصیه، برای رهایی از دغدغه ها و غصه هایم، خیرخواهانه به من هدیه داد، تا به زعم خود راهگشای رفع غم های زندگی ام باشد، بعدها متوجه شدم، این شعری از شاعری توانا به نامِ "شجاع کاشی" است که:  

"دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند،        عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری"

او مرا با این شعر شجاع کاشی به سکون مرگ انگیزی، در تخدیرگاه دیوانگی، فرا می خواند، که از تفکر و خودآگاهی بگذرم، و در حول و حوش عالم دیوانگی، زندگی را راحت تر از سر بگذرانم، ستبر چون دیوانگان، غرق در دل مسایل خود و دیگران، بی تفاوت بُگذرم، به نوعی این توصیه را به سان این ضرب المثل پارسی یافتم که :

"بزن بر طبل بی عاری، که آن هم عالمی دارد"

امروز روز 13 فروردین، و روز طبیعت است، می توان چون طبیعت بود، و همراه، همگام و هممقصد با طبیعت، زندگی را، در چرخه ایی، با دیگر موجودات به تکرار نشست، آنگاست که مقیاس زندگی ات، چند بهاری خواهد بود که از عمر می گذرد. اینجا میزان بزرگی زندگی ات، به تعداد چرخش های دایره واری است، که در آن شامل بوده ایی، اما آنان که دل در گرو خلاصی از چرخه نو شدن، زندگی و مرگ را دارند، همان هوشیاران عالمند که :

"ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد      دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد"


این همان غم همسان نشدن انسان با طبیعت است، که در یک چرخه باطل نو شدن، زندگی و مرگ گرفتار آمده است. انسانِ گرفتارِ در چرخه طبیعت، به رغم داشتن خصوصیات و مختصات انسانی، دیگر انسان نیست، بلکه نهالی در این طبیعت است، مثل بوته ها، مثل مورچه ها، مثل هزاران موجود زنده دیگر در این طبیعت، که به بخشی از آن تبدیل شده است؛

خدا کند چنین انسانی لااقل از نوع موجودات مخرب زندگی در طبیعت نباشد، تا گرگ وار به دریدن همنوع و غیر همنوع مشغول شود. در صورت تحقق چنین انسانی، در این شرایط سقوط، ابتدا باید او را به زندگی نرمال طبیعت باز گرداند، و بعد او را متوجه انسانیتش کرد، چنین انسانی را دو بازگشت لازم است، ابتدا بیداری ایی که منجر به تبدیل او به بخشی سازنده در طبیعت را در پی داشته باشد، بعد از این مرحله است که باید او را به انسانیتش بازآگاهی داد و باز گرداند.

امروز روز طبیعت است، در این روز میراث داران ایران تمدنی به سیزده بدر و صدخوشی [1] می روند، در طبیعت گره بر سبزه می زنند، تا ببینند در کجای کار طبیعتند.

 

[1] - صدخوشی، مختص روز 13 فروردین و پایان جشن های نوروز است، که مردم به دامن طبیعت رفته، این روز را به شادی می گذرانند. کودک که بودم، بزرگان رفتن به دامن صحرا را برای "صدخوشی" عنوان می کردند، و این شاید اوج خوشی های جشن نوروز بود، که پیشینیان از عدد "صد" را برای بیان بزرگی اندازه خوشی های این روز به کار می بردند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بریتانیایی ها از طریق فعالیت های کمپانی هند شرقی [1] وارد تجارت در سرزمین هایی شدند، که به عنوان حاکم نشین های مسلمان، به خصوص حکومت گسترده و وسیع گورکانیان )که اکنون به "مغولان هند" نیز مشهورند(، بر این سرزمین ها تسلط و حاکمیت یافتند؛  این کمپانی امتیاز انحصاری تجارت در این منطقه را از سال 1600 میلادی، از ملکه الیزابت اول (ملکه بریتانیا) دریافت داشت.

ضعف حاکمیت های مسلمان، قدرت دریایی و اقتصادی بریتانیایی ها و... قدم به قدم کار را به جایی برد که، این کمپانی حق دفاع از خود را نیز از حکام سلطان نشین های مسلمان و... دریافت داشتند، و تسلط خود را چنان تحکیم کردند که شبه قاره هند، قدم به قدم، تحت سیطره کارکنان این کمپانی قرار گرفت، بعدها بریتانیا رقبای پرتغالی، اسپانیایی و... را نیز، از این منطقه اخراج کرده، و حاکمیت بر این منطقه را از آن خود کردند.

کمپانی به عنوان یک شرکت سهامی عام، با سهامدارانی از جمله دولت بریتانیا، حتی از دیگر قسمت های اروپا از جمله هلند نیز در آن سهام داشتند، کار به جایی رسید که این کمپانیِ عمدتا بریتانیایی، در سال 1804 ، دارای ارتش 260 هزار نفری حرفه ایی، در این مناطق برای حفظ منافع و راه های تجاری خود گردید، و همین نیروی نظامی مقدمه حکمرانی کلی آنان بر شبه قاره هند را مهیا نمود.

در سال 1858 حاکمیت بریتانیا سلطه بر شبه قاره را از کمپانی هند شرقی تحویل گرفته، و از این پس سلطه مستقیم حاکمیت بریتانیا، بر شبه قاره هند آغاز گردید، اما این کمپانی تا سال 1874، موجودیت اقتصادی و تجاری خود را بر شبه قاره هند حفظ کرد.

استعمار مستقیم پادشاهی بریتانیا که حاکم آن از طریق ملکه تعیین می شد، از سال 1858 آغاز و در سال 1947 پایان یافت، این زمانی بود که انقلاب آزادیبخش مردم هند، به رهبری حزب کنگره، و با حضور رهبرانی همچون، مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو و... بر این سلطه مستقیم بعد از 89 سال پایان دادند؛

در دوره این تسلط ثروتمندترین کشور جهان، یعنی هند تحت حاکمیت سلسله گورکانیان، به یک کشور فقیر تبدیل شد، البته در دوره حاکمیت بریتانیایی ها، هند دارای طولانی ترین خطوط راه آهن در جهان گردید، و آنها امکانات زیادی نیز در این کشور تاسیس و راه اندازی کردند، که از جمله آن ساختار سیاسی حزبی است که مقدمه دمکراسی است و هنوز هند از وجود آن بهره مند می باشد، این حزب رهبری مبارزات مردم هند علیه سلطه بریتانیایی ها را عهده دار گردید.

حزب کنگره ملی هند، که بعدها به عنوان سردمدار مبارزه مدنی، پارلمانی، مسالمت آمیز و غیر خشونت بار، با سلطه بریتانیایی ها، هدایت مبارزه را برعهده گرفت، در سال 1885 توسط چند هندی، از جمله یک ایرانی تبار پارسی (زرتشتی)، به نام دادا بهایی نوروزی (نورجی مشهور است) و چند بریتانیایی تبار ساکن هند، تاسیس گردید، این همان پایه و اساس کار حزبی در هند شد، که به برکت آن بعد از 75 سال، دوره پیروزی، این حزب موجود، و اکنون از احزاب عمده هند می باشد، یعنی حزبی با سابقه 133 سال عرصه دار سیاست و حکومت در هند بوده و هست.

این ساختار حزبی و گردش قدرت، ناشی از دمکراسی و گردش حاکمیت بر اساس رای مستقیم مردم، باعث گردید که هند، به رغم فراز و فرودهایی که بعد از استقلال از بریتانیا داشته است، در این 75 سال که از این ساختار سیاسی برخوردار گردید، هیچگاه نیازی به کودتای نظامی و... برای تغییر سیاسی نداشته، و همچون دیگر کشورهای استقلال یافته از این نوع، که بعد از جنگ جهانی دوم، همچون هند، استقلال خود را در همان سال ها بدست آوردند، طعمه دیکتاتوری های نظامی و... نگردید، حال آنکه که ده ها کشور از این نوع، با هند استقلال یافتند، و بعدها دچار دیکتاتوری های نظامی و غیر نظامی گردیدند.

وجود ساختار حزب کنگره یکی از نعمات حضور بریتانیایی ها در هند بود، که ویل دورانت نویسنده مشهور "تاریخ تمدن جهان"، از آن به عنوان "وارد کردن تشکیلات سازمانی به نهادهای رسمی هندوها" نام می برد، و در کنار آن به موارد دیگری هم اشاره کرده است که عبارتند از :

  • منسوخ شدن برخی رسوم و سنت های جنایتبار و ظالمانه در فرهنگ هندویی از جمله رسم "ساتی"(سوزاندن زنده زنده همسران بعد از مرگ شوهرانشان)، سست کردن نظام ظالمانه طبقاتی هندویی و...
  • منسوخ کردن نظام برده داری
  • احداث راه آهن سراسری هند، سیستم مخابرات و ارتباطات، هواپیمایی، دانشگاهی و مدارس مدرن و...
  • وارد کردن علم و فن آوری غرب به هندوستان، از جمله صنایع نساجی، ماشین سازی و...
  • گسترش زبان انگلیسی در بین مردم هند، به طوری که امروز بخش زیادی از در آمد خارجی هند، ناشی از کارگران هندی در خارج کشور می باشد، که یکی از دلایل فتح فرصت های کاری توسط هندی ها در جهان، تسلط این نیروی کار، به این زبان رایج بین المللی، از دلایل آن است.

و....

بی تردید، سلطه بریتانیا بر هند، باعث گردید تا ثروت زیادی از این کشور خارج شود، به طوری که فقر زیادی بر مردم این کشور تحمیل گردید، و میلیون ها هندی در دوره این سلطه، در اثر سیاست های بریتانیایی ها، کشته یا قتل عام شدند.

به عنوان مثال 10 میلیون هندی در دهه 1770 تنها در ایالت بنگال بر اثر استعمار انگلیس جان خود را از دست دادند. ویل دورانت معتقد است که "شرایط اقتصادی هند نتیجه اجتناب ناپذیر استثمار سیاسی آن است." از سال 1942 تا 1944 نیز قحطی دیگری به دلیل تصمیم استعماری دولت بریتانیا و شخص چرچیل در هندوستان به وقوع پیوست که حدود 5 میلیون هندی دیگر را به کام مرگ کشاند. چراکه به دستور چرچیل در این سال‌ها، تمامی کشتی‌هایی که برای انتقال مواد غذایی به هند مورد استفاده قرار می‌گرفت، به انتقال تجهیزات و آذوقه برای نیروهای نظامی انگلستان در شمال آفریقا به کار گرفته شدند و بدین ترتیب قحطی بزرگی اینبار نیز در ایالت بنگال هند جان میلیون‌ها هندی را گرفت.

1857 اولین حرکت آزادیخواهانه و اعتراضی بزرگ را نظامیان مسلمان و هندو، که در خدمت بریتانیایی ها بودند، تحت رهبری بهادر شاه ظفر (آخرین پادشاه سلسله گورکانیان هند)، انجام دادند که منجر به پایان حاکمیت آخرین سلطان سلسله گورکانیان گردید، و این حاکم مسلمان به دنبال این حرکت، دستگیر و به برمه تبعید شد، این حرکت اعتراضی و خونین، یک سال قبل از تحویل قدرت، از سوی کمپانی هند شرقی به، حاکم منصوب ملکه بریتانیا صورت گرفت، که 88 سال بعد، این مبارزه به ثمر نشست و هند استقلال خود را در سال 1947 با خروج بریتانیایی ها از جنوب آسیا، کسب کرد.

در مبارزه هندی ها علیه سلطه بریتانیا، به غیر از بخش عظیمی از مردم هند که در این مبارزه شرکت جستند، دو نام بیشتر از همه، عنوان و مطرح می گردد، اول مهاتما گاندی، و دوم حزب کنگره ملی هند. مهاتما گاندی به غیر از شهرتی که در داخل هند به عنوان "باپو" (پدر مردم هند) و رهبر سیاسی و معنوی آنان، بدست آورد، در بین آزادیخواهان جهان به عنوان یک رهبر صاحب سبک، در مبارزات آزادیخواهانه شهرت بسیار دارد، و به عنوان یک الگو و شاخص، در شیوه مبارزه مدنی، واجد سبک خاصِ عدم خشونت، در برابر دشمنان خود می باشد؛

گاندی توانست با الهام گیری از سنت فرهنگی و تمدنی هند، جامعه ایی مدرن را پایه گذاری و تاسیس نماید، به طوری که نهضت عدم خشونت را از درونمایه های فرهنگی و مذهبی همچون تفکرات هندوئیسم، جینیسم، بودیسم و... کسب کرده، شیوه مبارزه خود را بر آن بنا نهاد؛ در نهضت کسب حقیقت (ساتیاگراها)، یا جستجو برای یافتن حقیقت، درون مایه های مذهبی و فرهنگی هند را برداشته، و بسیاری از رسوم ناسازگار با روح انسانیت و جامعه مدرن را منسوخ کرد، که از جمله ی آن مبارزه با نظام ظالمانه طبقاتی است، که عده ی زیادی از بدنه مردم هند را که در طبقه نجس ها (دالیت ها و...) قرار دارند، به همراه بقیه که در نظام طبقاتی مذکور، اسیر بودند، قانونی و عرفی نجات داد، پیروان و همکاران او در دوره مبارزه در این راه، درس های زیبایی در این روش، از او گرفتند،

به طوری که دکتر آمبدکار، که خود از طبقه نجس ها (دالیت ها) بود، بهترین و مناسب ترین قانون اساسی را بعد از استقلال نوشت، که با یک سیستم تکثرگرا (پلورالیسم) تمام اقلیت های مسلمان، یهودی، مسیحی، پارسی و... را با اکثریت هندو، از حقوق مساوی قرار داد، و اقلیت مسلمان و دیگر اقلیت ها می تواند، فارغ از دین و آئین و... خود، حتی تا رده ریاست جمهوری هند هم، پیش رفته و تا کنون چند ریاست جمهور هند و... مسلمان بوده اند، (دکتر ذاکر حسین، زین العابدین عبدالکلام از آن جمله اند)،

اقلیت ها در قانون اساسی هند علاوه بر حقوق عمومی، از حقوق اختصاصی نیز برخوردارند، به طوری که سازمان حقوق شخصی مسلمانان (مسلم پرسنال لاو بورد)، مسلمانان را قادر ساخته است که اعتقادات مذهبی و فرهنگیشان را در قوانین خاص همچون طلاق، ارث، ازدواج و... وارد، حاکم و جاری نمایند، و از طریق حاکمیت سیستم سکولار، هندی ها را از تبعیض دینی بر ضد هم باز دارد، و سیستم دمکراسی را برقرار نموده، که این سیستم شرایطی را مهیا کرد، که تمام هندی ها با استفاده از 17 دوره انتخابات سراسری، تمام مسئولین حاکم بر کشور خود را، هر 5 سال یک بار، تغییر و یا تجدید نمایند، و هیچ مسئول مادام العمری توان ماندن در قدرت، بدون تجدید رای مردمی را نداشته باشد.

این حجم از پیشرفت بنیادی، هم ناشی از شخصیت گاندی و هم تربیت او (و دیگر رهبران هند) در خلال زندگی ذیل نظام دمکراسی جاری در زمان سلطه بریتانیا بر هند، آفریقای جنوبی و... میسر گردید و به کار هم گرفته شد، چراکه گاندی درس آموخته رشته حقوق از بریتانیا بود، که درس های کاری اش را در افریقای جنوبی آموخت و در هند نتیجه داد، این در کنار خصوصیات فردیِ چنین رهبرانی به بار نشست، که به تسامح و تساهل دینی، سیاسی، فرهنگی و... در رفتار خود در دوره مبارزه ساری و جاری ساختند،

به طوری که رهبر انقلاب هند، مهاتما گاندی جان خود را در دفاع از اقلیت مسلمان از دست می دهد، ترور او زمانی صورت گرفت (1948) که، در یک حرکت مدنی، روزه سیاسی گرفته بود، و علیه همرزمان دوره مبارزه خود، که بر اقلیت مسلمان سخت گرفته بودند، معترض و شاکی بود، و توسط یک هندوی افراطی، تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلابش، ترور و کشته می شود،

مشخصه دیگر انقلاب هند، جریان سازی و راهبری حزب کنگره ملی است، که در آن تنوعی از مبارزین، با انواع تفکرات و نظرات را می توان دید، در این حزب فردی مثل جواهر لعل نهرو قرار دارد که تفکری بسیار نزدیک به مهاتما گاندی دارد، و در مقابل آن فردی به نام سردار پاتل وجود دارد که به عنوان "مشت آهنین" بعد از استقلال، در مسیر کشتار اقلیت مسلمان هند قرار گرفت، و با ایده ایی ملیگرایانه و هندو گرایی، تفکر رهبر حزب کنگره (گاندی) را نفی، و خشونتی که گاندی حتی علیه دشمنان انگلیسی اش جایز نمی داند را، سردار پاتل (در مقام وزیر کشور بعد پیروزی) در حق هموطنان اقلیت مسلمان خود جایز، و روا داشت.

یا در حالی که شخص گاندی از طریق مبارزات مدنی، نهضت مبارزاتی را پیش می برد، شخصی مثل باگات سینگ، از طریق ترور مقامات انگلیسی مبارزات خود را دنبال می نماید، که دستگیر و اعدام می شود؛ آنچه مهم است اینکه مهمترین عامل پیروزی نهضت ملی هند علیه استعمار انگلستان، تحرکات مدنی و البته گسترده مهاتما گاندی بود که، در اثر همه گیری، و غیر خشونت آمیز بودن، سازگاری آن با روح صلحجو و آرامش طلب هندی ها و... باعث گردید که مردم بسیاری را (که عموما مردم از خشونت فراری اند)، به خود جذب، و مبارزه را بدین طریق عمومی و گسترده کرد؛ و مخالفین گاندی با به خشونت کشیدن مبارزات، هم دشمن انگلیسی را به انجام اعمال خشونت آمیز بهانه دادند، و هم دایره مبارزان را تنگ نمودند.

رگه هایی از این شیوه مبارزاتی گاندی در عدم خشونت و حرکت گسترده مدنی، بعنوان یک الگو، در انقلاب مردم ایران در سال 1357 نیز دیده می شود، چراکه مردم و رهبران انقلاب ایران، عموما در این شیوه با گاندی اشتراک نظر داشتند، لذا مشارکت گسترده و عمومی شد، حال آنکه تحرکات مسلحانه و خشونت آمیز، توسط گروه های شبه نظامی، این دایره مبارزاتی را تنگ، و در اثر آن سطح خشونت افزایش می یافت. نهضت سیاه پوستان امریکا، به رهبری مارتین لوترکینگ و... نیز نمونه دیگری از الگوگیری مذکور، برای کسب آزادی و حقوق عمومی بود، که از این شیوه الگو گرفت.

مسلمانان هند نیز متناسب با حرکت جامعه، در طول تاریخ خود، فعال بوده و در فعالیت اجتماعی و سیاسی کشور مشارکت و همراهی کرده اند، به عنوان مثال در خلال نبرد آزادیخواهانه مردم هند علیه استعمار بریتانیا، بر شبه قاره، مسلمانان نیز نقش فعالی داشته اند،

به طوری که سلاطین اسلامی مثل تیپو سلطان، بهادر شاه ظفر و... از پیشگامان مبارزه با روند استعمار بریتانیا بر هند، در سال های اولیه استعمار بوده اند، و در خلال نبرد سیاسی و بدون خشونتِ "حزب کنگره هند" علیه این استعمار نیز، رهبران و نخبگان مسلمان دوشادوش دیگر اقشار مردم هند علیه این سلطه مبارزه کردند، که از جمله آنان می توان به مبارزات محمد علی جناح، علامه اقبال لاهوری و صدها رهبر و فعال موثر مسلمان، اشاره نمود، که در کنار دیگر رهبران حزب کنگره در مبارزات ایستادند، زندان رفتند، کشته شدند، و مبارزه کردند،

البته بعد از استقلال، و در جریان مبارزات استقلال طلبانه اتفاقاتی افتاد، که باعث فلاکت و بدبختی بیش از پیش مسلمانان هند شد، مسلمانانی که در زمان استعمار بریتانیا به شدت بیشتری سرکوب شده بودند، چرا که بریتانیایی ها با کنار زدن حکام مسلمان از حاکمیت، سلطه بر هند را بدست آوردند، اکنون بعد از استقلال نیز با جدایی کشورهای پاکستان و بنگلادش با اکثریت مسلمان، از سرزمین اصلی هند، موجب گردید که موقعیت اقلیت مسلمان در هند تضعیف، و در خطر قرار گیرد.

در جریان جدایی پاکستان و بنگلادش از هند، این اقلیت پر جمعیت مسلمان طعمه غارت، کشتار، جنگ، مهاجرت، فقر و... شدند، حتی مسلمانان دو کشور پاکستان و بنگلادش نیز در فقر و مشکلات فراوان غرق شدند، و جنگ های متعدد آنان با هند و... باعث مسایل و مشکلات بسیاری برای مسلمانان این کشورها، و هم رنج بسیاری برای مردم مسلمان باقی مانده در داخل هند گردید، که حکایت ظلم بر مسلمانان هندِ بعد از استقلال، در ایالت جامو و کشمیر و دیگر مناطق هند، که به دنبال این جدایی شدت هم گرفت، هنوز نیز ادامه دارد.

 گذشته از این، کشورهای جدا شده، خود به جولانگاه دیدگاه های خشن و افراطی اسلامی تبدیل شد، و به منبع تولید تروریسم اسلامی تبدیل گردیدند، به عنوان مثال گروه طالبان نمونه بارز گروه هایی تروریستی است که ریشه در پاکستان دارد، که برای سال ها، هم مردم مسلمان پاکستان، و هم مردم مسلمان افغانستان را طعمه کشتار و جنایت خود کرده و می کند،

گروه های دیگری از این نوع مثل سازمان های خشن و تروریست پروری از جمله "سپاه صحابه" ، "لشکر جهنگوی" و... در پاکستان شکل گرفتند که با تکفیر شیعیان به کشتار آنان و دیگر اقلیت های اسلامی، و مسلمانان میانه رو، مشغولند، گذشته از این، گروه های دیگری همچون القائده، داعش و... نیز به مناطق پاکستان، بنگلادش و هند بعنوان یک منبع تامین نیرو، پناهگاه، ایده پردازی و... نظر دارند، که همین امر باعث دخالت کشورهای دیگر در این مناطق اسلامی شده، که هجوم امریکا و ناتو را به افغانستان بعد از حمله تروریستی یازده سپتامبر به برج های دوقلو در نیویورک امریکا، به دنبال داشته است.  

تهیه کننده : س. ابراهیمی       

[1] - The British East India Company

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا یکتای من!

تو را همواره همدم و همراه در کنارم داشته ام، در تمام مراحل زندگی، میان همه ی اُفت و خیزها، خطرها، شیرینی و تلخی ها، در مسیر طی شده ام، از این روست که سفره دل با تو باز کرده، هرچند حرف هایم یکطرفه است و از تو تنها گوش هایی را دارم که می شنود، اما باز حرف هایم را با تو در میان می گذارم، مثل هر همراهی در راهی دراز، که همراهی اشان موجب حرف های تلخ و شیرین بسیاری می شود، و این خود به شناخت بهتری بین این دو منجر خواهد شد.

در لحظه لحظه ی زندگی ام، و قدم به قدم هایی که بر این زمین استوار کرده و یا بر می دارم، در فکر تو غرقم، و مملو از چشم و دست هایی ام که بین زمین و آسمان در آمد و شدند، یا در حال سخن با تو، که در شکل راز و نیاز، یا شکر و شکوه ایی و...، که بین من و تو ساری و جاری اند، تو را همه جا حاضر و ناظر می بینم، اما تو در همه جا غایب بودی و هستی، چنانکه گاه انگار بود و نبودت بر این صحنه یکسان به نظر آمد. در این داد و بیداد، بدین بیدادگاه، جای دادگاهی در خور بیدادهای رفته، و ستاندن دادهای به آسمان بلند، خالی به نظر می آید.

بیدادگران قهاری را، در سرنوشت هایی عبرت انگیز دیده و یا شنیده ام، و از آن سو نیز فریاد استغاثه میلیون ها میلیون انسان، از ظلم و جور مستبدانِ جبار و متکبر به ستوه آمده، به آسمان بلند بود، و هرگز از شِکوه و مددخواهی باز نایستادند، و این، تو را حتی به تکانی هم وا نداشت، تا در این دنیای مملو از جولان ظلم و جور، آنان بتازند و بی شرمانه رَجَز از سر غرور و تکبر بخوانند، و آه پر از درد کسانی که زیر سم اسب سرکش قدرت آنان، دست و پا می زنند به هوا بلند باشد، و تو نه این بشنوی و نه آن را! یا نه بدتر از این، این دو را شنیدی و بی تکانی و جنبشی ماندی!

تو فریاد دادخواهی 70 تا 80 میلیون انسان قتل عام شده در شش سال "جنگ بین الملل دوم" [1] را، در آن صحنه های خشم و خون و خشونت و عصیان، که قربانیانش، چشم به مدد و دادخواهی به آسمان دوخته، جان دادند را، نه شنیدی، تا توقفی در آن دور تند کشتار دهی، نه فریادی از سوی تو، به اعتراض در آسمان خدایی ات پیچد، تا ما هم بشنویم و بدین حرکتت آرام گیریم.

تو کشتار انقلابیِ انقلابیون و ضد انقلاب را در خلال انقلاب های مختلف در این دنیای منقلب را که میلیون ها انسان را به کام مرگ و نیستی، آوارگی، جنایت، ویرانی، مهاجرت، فقر، جنگ و... کشاندند را، نگاه کردی تا سکانس های پی در پی و تراژیک ش کامل شوند و...، کشتار میلیون ها انسان در قتلگاه های استالینیستی، لنینیسمی، پل پوتیسمی و... که در روند انقلاب های جنایتبار در روسیه، کامبوچ، چین و... به وقوع پیوست را، فقط به تماشا نشستی، تا کشتارهای داعشی، وهابی، اسلامی، یهودی، مسیحی و... بعدها ادامه یابد، و هنوز هم بر این سلسله کشتار و جنایت، پایانی نیست.

تو صحنه های دهشتناک جدا شدن سر میلیون انسان را در جریان هجوم مغول، خوب و کامل به تماشا نشستی، در حالیکه خِرخِره های بریده شده، که صدای ناله و درد صاحبانش، با صدای خِرت خِرت گوشت و استخوان گردن انسان های بیدفاع، در تماس با آهن و پولاد، در هم آمیخته با فضای ضِجه و ناله شاهدانش، در هر شهر سقوط کرده در مقابل سپاه چنگیز، پر شد و...، اما تو انگار نه انگار که این صداها را شنیدی، و تو گویی این صحنه ها تنها یک سکانس جدی از کشتار [2] و جنایتی بود که باید در صحنه تقدیر انسان اتفاق می افتاد، و همه، حتی تو، لاجرم به دیدارش محکوم بودند، یا نه، تقدیری از جانب تو بر انسان گرفتار در این دنیا بود!

چرا که نه مغلوب شدگان توان حرکتی داشتند، و آچمز شرایط حادث شده بودند، و نه تو که "قادر مطلقی" از خود تکانی نشان دادی، تو گویی این را هرگز نه دیدی و نه شنیدی، فریاد مظلومیتی که من سده ها بعد از آن فریادها، همچنان هر بار که از نیشابور می گذرم، یا ذهنم متوجه این نبرد تراژیک می شوم، و با گوشت و تن و استخوانم زخمه های این چنگ خونیم را می شنوم، و حتی در دور دست ها نیز فریاد نیشابوریان [3] همچنان از خاک له شده در پای سم اسبِ قدرت حاکم شده بر آنان، شنیده می شود، اکنون نیز با صاحبان این گلوهای بریده شده، همدرد و شریک در غمم، حال آنکه از حال تو بر این تراژدی دردناک، و دیگر از این دست، هرگز آگاه نشدم، که تو بر این سکانس های مرگ و نیستی انسان، چه حال و هوایی داشتی، و یا اکنون در چه حال و هوایی هستی.

 من از کدامین بیداد و دادخواهی های در پس آن، و یا پیش از آن، با تو به سخن بنشینم، حال آنکه از رگ گردن به من و همه آنان که در این صحنه ها له شدند، نزدیکتری. از جوی های خون جاری شده در کدام نقطه از خاورمیانه روایت کنم، که از چند هزار سال قبل، از زمان قوم لوس و نُنُر "بنی اسراییل" [4] که تو در قرآن، تورات و انجیل آنرا ثبت کرده ایی، که تاکنون بر این قوم، حافظ و نگهبان بودی، تا نسل شان همچنان در معتبرترین متون ثبت، و باقی بمانند، و راه و روش شان جاری، در حالی که بسیاری در این جهان در حال نسل کشی و نابودی کامل اند؛ در این بیدادگاه نسل کُشان، تو از داستان سرایی خود در مورد آنان، در قرآن و... چه هدفی را دنبال می کردی، می خواستی حسادت له شدگان و بیداد دیدگان را برانگیزی و...؟!

خاورمیانه از آن زمان که مادری از سر ناچاری، کودکی از این قوم به نام موسی [5] را به نیل سپرد، تا کنون تراژدی فرزند کشی از ما مردم، توسط جباران فرعون صفتش، هزاران هزار دیده است، و حتی اکنون و در همین ساعات ولادیمیر پوتینی با چکمه هایی سرخ و خونی اش، که بر شانه های ما نیز سنگینی حضورش احساس می شود، تحت حمایت کلیسای ارتدکس مسکو، یا مائوئیست های روزگار ما، در آنسوی رود زرد، کودکانی از مردمی تحت هجوم، و سرزمینی اشغال شده در اوکراین را، از کناره های همین رود دنیپر به سرقت می برند، [6] در حالی که سوزن گرامافون تفکر من و تو، هنوز در داستان کودکی به نام موسی و...، در تراژدی فرعون و بنی اسراییل همچنان گیر کرده است، در حالی که داستان هایی از آن دردناکتر، بارها اتفاق افتاد، و هنوز در همین نزدیکی ما، در حاشیه های دریای سیاه، و یا نزدیکتر به خانه تو در کعبه، در سواحل همین دریای سرخ ادامه دارد و...

با تو از کدام صحنه سخن بگویم، با تو از کدام بیداد و بیدادگر بگویم؟! از آنچه بر فرزندان حوزه تمدنی ایران در مُلک خُتَن می رود، یا آنچه بر فرزندان ما، در این سوی آمودریا روا داشته می شود و... از آنچه بر مردم ساحل ساتراپ نشین عدن می کنند، و یا از مهسا که "بیماری زمینه ایی" پرده ایی پر ابهام بر مرگ دلخراش او شد، تا میزبانان جوابگوی ناامانت داری خود نباشند، و میهمان کردستان ما، که تهران را آخرین سکانس دردناک خط سفر کوتاه و ناچیز 22 ساله اش بیابد، و راهی دیار مظلومان شود؛ از مردم کوبانی بگویم، و یا ساحل نشینان شرق فرات، یا از کودکان بلوچستان و زابلستان که اسیر قوم جور، میان سنگ آسیاب تحجر و بی خبری ما از حالشان، در تمام حوزه هیرمند تا کابل و قندهار و هلمند، هرات و مزار، تالقان، پنجشیر و... گرفتار قوم عنود شده اند،

پروردگارا!

 من و تو در داستان کودکی به نام موسی گیر کردیم، و کاروان جور و ستم جبارانِ متکبر، هزاران منزل در شاهراه ظلم و جور و تعدی به حقوق دیگران، پیش رفته اند، و راه خود را همچنان استوار و بی پروا در پیش دارد، و به پیش می تازد، و دست قدرتمند توجیه، با همراهی خدعه و تزویر، مرا به خود، و تو را نمی دانم به چه، مشغول کرده است، تا از داستان موساهای دیگری که این روزها زنده به آمودریا، نیل، فرات، دجله، دنیپر، مدیترانه و... سپرده می شوند، و اجسادشان بر ساحل بی تفاوتی جهان می آید، به راحتی بگذریم و توجیه کنیم، و تو نیز در این داستان دراز، با هیچ پیام آور دیگری از داستان شگفت این پرونده های باز، به سخن نمی نشینی؟!

از کدام تراژدی با تو به شکوه و گزارش بنشینم، تو را به دادخواهی از کدام یک از این محکمه ها، بخوانم؟!

گاهی با خود فکر می کنم، تو کارگردان فیلم بلندی شدی که خسته از هزاران صحنه گردانی های نفس گیر، که گزارش بعضی از آنها را در کُتب مقدس ادیان مختلف می توان خواند، سده هاست که صحنه های بی انتهای اجرایی این نمایش بلند را، به بازیگران بیشمار صحنه هایی سپردی، که پی در پی خلق می شوند، تا هر یک از بازیگران به فراخور حال و فکر خود، بازی اشان را در این دنیا، به میل دل خویش پیش برند، و هر طور که خواستند رَوَند این بازی را پیش برند، چرا که شاید می خواهی فیلمی طبیعی، بدون دستبرد هیچ کارگردانِ قدرقدرت، از طبیعت واقعی "اشرف مخلوقات" ببینی، تا سند رسوایی، و یا چه می دانم، شاید عزت آنان در برابر دیگر مخلوقات خود را شاهد شوی، که برای خلق چنین موجودی، به خود آنچنان مفتخر شدی که فریاد "... پس برتر و بالاتر است خداى بهترين آفرينندگانِ" [7] تو گوش همه ملازمان درگاهت را تیز، و آنان را به خوف و خطر و انذار انداخت، که متعرض این خلقت تو شدند، و گفتند "آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند؟!" [8] ، تو از این خلقت چه می دانی که ما هنوز بدان نرسیدیم؟!

حال که هزاران سال از آن خلقت بحث برانگیز انسان [9] می گذرد، اگر به فیلم بازیگران این صحنه ی به بازیگران سپرده ات، نگاه می کنی، آنرا چگونه می بینی؟! راضی ات می کند؟! خوشحالی از نقش هایی که به صحنه رفت؟! از سکانس های خلق شده اشان مشعوفی؟! و... نمی فهمم سوزن گرامافون سمفونی خلقت، در کدام نقطه از این فیلم ساخته شده، و یا کدام سکانس های آینده اش گیر کرده بود، و یا به کدام صحنه اش نگاه می کردی که فریاد "تبریک" ات به خود، به آسمان رفت؟!

اما این را می دانم که به غیر از این انسان، که این چنین خلقتش تو را ذوق زده کرد، تمام جهان در مداری روشن، به سوی تعادل در حرکت است، و اگر دست اندازی های همین انسان نباشد، توازنی زیبا را بر خود خواهد دید، اما هرجا که این مخلوق خاص تو دست به کار شد، نه از تعادل چیزی ماند، و نه از توازن، هر ساله هزاران گونه گیاهی و جانوری در اثر بازی بازیگران انسانی این فیلم باز، و بدون سناریو از پیش نوشته شده، از مخلوقات تو در این جهان محو و نابود می شوند، باز تو به چنین خلق کردنی تبریک می گویی و...؟!

مانده ام در حال هوایی که تو در آن سیر می کنی؛ حال و هوایی که تو را به بازی نرد عشق با چنین موجودی وا می دارد؛ تو در وجود این انسان چه دیده بودی که تمام قوانین حاکم بر طبیعت خود را برای او استثنا کردی، او اکنون غیر قابل پیش بینی ترین موجود این جهان است که می تواند خود و دیگران را بارها و بارها در معرض خطر نابودی قرار دهد، در حالی که تعادل زیستی دیگر موجودات به حدی است که قرن ها می توانند کُلُونی ایی از هماهنگی و تعادل را داشته باشند، اما انسان در هر کُلونی قرار گرفت، تمام نظم آنرا بر هم ریخت،

انگار تو انسان را برای عدم توازن و تعادل آفریدی! عشقت کشید که موجودی بیافرینی که تمام قوانین حاکم بر طبیعت را برهم زند، تو با آنچه از نظم و تعادل که برقرار کرده بودی، چه مشکلی داشتی که چنین موجودی را مخل آن قرار دادی؟! او که نه گونه های جانوری، نه گیاهی، نه حتی انسانی از شرش محفوظند، او حتی سخن تو را، قانون تو را، سنت تو را و... هر گونه که بخواهد تفسیر و تعبیر، و ملاک عمل خود قرار می دهد، او به نام تو، و به نمایندگی از تو، جنایت های هولناک و دهشتناک می کند.

ایزد یکتای من!

به کدام راهبرد و تفکر بودی که دست به چنین خلقتی زدی، حال که چنین خلقی کردی، او را به کدام قوانین بازدارنده رها کرده ایی. تو را هنگام ضجه زنان فرزند از دست داده، کودکان پدر و مادر از دست داده، همسران جفت از دست داده، گرسنگان در ذیل حاکمیت نمایندگان تو و... غایب می بینم، در حالی که دل سنگ به صدای زاری آنان آب می شود، می توان همدردی ریگ های بیابان را، با صدای استغاثه گرسنگان و واماندگان در گِل و لای زندگی، و رنج دیدگان ظلم و جور را شنید، اما تو چنان بیطرفانه بدین صحنه ها نگاه می کنی، که گویا اصلا ظلم و جور را، ظلم و جور نمی دانی و نمی بینی!

متکبران بزرگی را به خاک مذلت نشسته دیده و یا در تاریخ ظلم خوانده ام، اما تکبر و جباریت بسیاری را نیز ساری و جاری می بینم، که تو بر آن، همچنان نظاره گری، چنان بر اعمال شان صبوری می کنی، که انگار صبرت به بی عملی می ماند تا صبر!

تو انسان را برای میدانداری در چنین میدانی آفریدی؟! دیوان میدانداری می کنند، و مردمی که به عدد میلیون ها میلیون دستمایه بازی بازیگرانی اند، که وجودشان خالی از مهر و انسانیت است، ابلیس وار نعل های تازه بر اسب قدرت می زنند، و دوره به دوره، گروه گروه می آیند و می تازند و تنها تازه نفسانی از آنان، جای خستگان از تازش را می گیرند، و هر گروهی به نمایندگی از دیوصفتانی دیگر، نشسته بر کلوسئوم تماشای بازی جنایتکارانِ بر بازی قدرت نشسته، بر بدن های تازه التیام یافته، یا تازه متولد شده در سیستم جورشان، بر این خاک پر غصه افتاده و... می تازند، و تو را حاضر و ناظر، انگار راضی بر ادامه این سکانس خشن و بی رحم می بینم!

تو بر این رشته غمناک جاری بر ما، راضی ایی؟! اگر تو بر این وضع راضی هستی، ما چرا باید ناراضی باشیم؟ از رضایتت بگو، تا همه چون این گرگان، گرگسرایی گسترده تری بیافرینیم، تا سکانس هایش پر محتوا تر از گذشته شوند! خدایا در کارت، وجودت، راهت، راهبردت، تفکرت، حالت، سخنت، ذاتت، پنهانت، آشکارت، عملت، بی عملی ات و... مانده ام.

نگارین حق مطلق!

"سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند" [10]

چمن که نه، میان خَرگَه ظلم و بیداد، هستی، اما حضور موثرت را حس نمی کنم.

[1] - جنگ جهانی دوم دومین جنگ جهانی بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ بود که بیشتر کشورهای جهان از جمله قدرت‌های بزرگ در آن شرکت داشتند. کشورها در قالب دو اتحاد نظامی در برابر هم قرار گرفتند و با این دو اتحاد نظامی، یک جنگ تمام‌عیار به راه انداختند که در اثر آن، بیش از صد میلیون پرسنل نظامی در بیش از ۳۰ کشور جهان درگیر شدند. بیشتر شرکت کنندگان در این جنگ، تمام قدرت اقتصادی، صنعتی و توانایی‌های علمی‌شان را در جهت پشتیبانی نظامی بسیج کردند. با حدود ۷۰ تا ۸۵ میلیون کشته این جنگ به مرگبارترین درگیری نظامی در طول تاریخ بشریت تبدیل شد. تلفات ناشی از بمباران‌های راهبردی، قحطی، بیماری و جنگ افزارهای هسته‌ای در آمار خسارت انسانی جنگ جهانی دوم شمرده می‌شوند.

[2][2] - جوینی که خود از تاریخ‌نویسان طرفدار مغول به‌شمار می‌رود، می‌نویسد «هر کجا که ۱۰۰ هزار کس بود ۱۰۰ کس نماند.»

[3] - در سال ۶۱۸ ه. ق بین طغاچار داماد چنگیز مغول با مرزداران نیشابور درگیری رخ داد. در یک روز هزار نفر از طرفین به قتل رسیدند ولی در وقت مراجعت تیری به سوی طغاچار از جانب یک مرزدار نیشابور انداخته شد که بر اثر جراحات وارده از پای درآمد. مردم نیشابور چند روز بعد متوجه شدند که در این جنگ داماد چنگیز کشته شده و سپاه مغول دست از آن‌ها برنخواهند داشت، بنابراین به سرکردگی شرف‌الدین امیر مجلس حاکم نیشابور متحد و هم قسم شدند که «تا جان در بدن دارند از پای ننشینند و تسلیم نشوند.» شهر و اهالی نیشابور علیه مغولان شورش کردند. تولی‌خان پسر چنگیز که این خبر را شنید پس از فتح مرو با لشکریان خود به نیشابور آمد و به همه امرای سپاه خودش اعلام کرد که چنگیز گفته‌است:

"چون مردم نیشابور طغاچار را کشته‌اند هیچ‌یک نباید زنده بمانند و شهر باید خراب شود و در محل جو کاشته شود"

بنابر این سپاهیان مغول در روز چهارشنبه نیمه ربیع الاخر سال ۶۱۸ ه. ق با سه هزار چرخ انداز و صد منجنیق و عراده و چهارصد نردبان و هشتصد نفت انداز و دو هزار و پانصد خروار سنگ محاصره کردند. "مجانیق و خرکها را پیش بردند و نفت اندازان نفاتی کردند و از در نشیب و فراز و درون و برون و جوان و پیر غلغله و نفیر و ولوله شهیق و زفیر به اوج رسید و از هفتاد نقطه دیوارهای شهر را سوراخ کردند و قریب ده هزار سرباز مغول تا صبح به خونریزی پرداختند و صبح شنبه همسر طغاچار (دختر چنگیز) با ده هزار سوار وارد شهر شد و از روز شنبه تا چاشتگاه چهارشنبه قتل و غارت کردند و همه مردم را به جز چهار کمانگر کشتند و حتی سگها و گربه‌ها را کشتند و باروی شهر را کوفته و مناظر و منازل و حصارها و همه قصرها را با زمین هموار ساختند و هفت شبانه روز بر شهر آب بستند و سپس جو کاشتند و تا سبز شد توقف نمودند. مدت ۱۲ شبانه روز شمارش مقتولان به طول انجامید و یک میلیون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد به استثنای زنها و اطفال به شمارش درآمد."

[4] - بنی‌اسرائیل به معنای «فرزندان اسرائیل»، کنفدراسیونی از قبایل سامی در عصر آهن است که در خاور نزدیک باستان می‌زیستند. بنا به گزارش‌ها کتاب‌های مقدس ادیان ابراهیمی، فرزندان و نوادگان یعقوب به این نام خوانده می‌شدند. گفته می‌شود این قوم ریشه و پایه قومی هستند که بعدها یهود نامیده شد. مطابق روایت موجود در تورات، بنی‌اسرائیل به عنوان یک قوم واحد در زمان خروج از مصر و سرگردانی در بیابان شکل گرفت و نهایتاً، بعد از فتح خون‌بار، در سرزمین کنعان (که قسمت جنوبی‌اش بعداً اسرائیل نام گرفت) ساکن شد. با این وجود، به گفته مورخان و باستان‌شناسان معاصر، روایت تورات صحیح نیست؛ باستان‌شناسی معاصر می‌گوید بنی‌اسرائیل خود ریشه کنعانی داشته‌اند، خدایان کنعانی را می‌پرستیدند و هیچ اثری از فتح یا مهاجرت گروهی خارجی به اسرائیل در آن دوره یافت نشده‌است

[5] - موسی مهم‌ترین شخصیت دین یهودیت است؛ که بنی‌اسرائیل را در زمان خروج از مصر و تا رسیدن به مرز کنعان رهبری کرد. نوشتن تورات (پنج کتاب اول تنخ) به او منسوب است. زمانی‌که عبرانیان در مصر زیاد و زورمند شدند، فرعون دستور داد نوزادان پسر آن‌ها را بکشند اما یوکابد پسرش را در سبدی قرار داد و در رودخانه رها کرد. دختر فرعون که آنجا مشغول حمام‌کردن بود، نوزاد را از آب گرفت و او را موسی نام نهاد و نزد خود در قصر فرعون بزرگ کرد. در بزرگسالی، موسی یک مصری که مشغول آزار یک عبرانی بود را کشت و به همین جهت به مدین گریخت. آنجا او با صفورا، دختر یترون که کاهن مدین بود، ازدواج کرد. مدتی بعد خدایی به نام یهوه از درون بوته‌ای سوزان با او ارتباط برقرار کرد و از موسی خواست برای نجات اسرائیل، ملتِ یهوه، به مصر برود.

[6] - در طول حمله روسیه به اوکراین، روسیه هزاران کودک اوکراینی را به اجبار به مناطق تحت کنترل خود منتقل کرده، به آنها تابعیت روسی داده، آنها را به اجبار در خانواده‌های روسی پذیرفته و موانعی برای اتحاد مجدد با والدین یا وطن اصلی آنها ایجاد کرده‌است. سازمان ملل متحد اعلام کرد که این اخراج‌ها جنایت جنگی هستند. دیوان کیفری بین‌المللی حکم بازداشت ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه و ماریا لووا-بلوا، کمیسر حقوق کودکان را به اتهام دخالت آنها صادر کرد. بر اساس حقوق بین‌الملل، از جمله کنوانسیون نسل‌کشی ۱۹۴۸، چنین اعمالی «اگر با قصد نابودی یک ملت انجام شود»، نسل‌کشی محسوب می‌شود. کودکان، از والدینی که توسط مقامات روسی دستگیر شده بودند، از نهادهای دولتی و از اردوگاه‌های تابستانی گرفته شده‌اند. برخی دیگر در اثر جنگ از والدین خود جدا شده، یا گاهی اوقات یتیم شده بودند. به برخی در مورد اینکه والدینشان آنها را رها کرده‌اند، دروغ گفته می‌شد، یا از آن‌ها برای تبلیغات استفاده می‌شد. شواهدی وجود دارد که برخی از آنها در روسیه مورد بدرفتاری قرار گرفتند. آنها تحت فشار قرار گرفتند تا میهن‌پرستی روسی را اتخاذ کنند. تعداد تخمینی آنها از ۱۳٫۰۰۰، تا بیش از ۳۰۰٫۰۰۰ نفر متغیر است.

[7] - "فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ" بخشی از آیه 14 سوره مومنون است که کامل آیه به این صورت است که "ما انسان را از گِل خالص آفریدیم. سپس او را نطفه‌ای در قرارگاه مطمئن نهادیم. سپس نطفه را تبدیل به علقه کردیم، آن‌گاه علقه را مُضغه گرداندیم و پس از آن مُضغه را به‌صورتِ استخوان‌هایی درآوردیم و بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم، سپس او را آفرینش دیگری دادیم. پربرکت باد خدایی که بهترین آفرینندگان است." "ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ"

[8] - "أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ"  قسمتی از آیه 30 سوریه بقره که کامل آن بدین شرح است : "و (به یاد آر) وقتی که پروردگارت فرشتگان را فرمود که من در زمین خلیفه‌ای خواهم گماشت، گفتند: آیا کسانی در زمین خواهی گماشت که در آن فساد کنند و خونها بریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می‌کنیم؟! خداوند فرمود: من چیزی (از اسرار خلقت بشر) می‌دانم که شما نمی‌دانید."وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ"  

[9] - اِنسان به ‌معنای «انسان خردمند» یک پستاندار از نوع دوپا و از خانواده انسانیان است. انسان‌ها بسیار باهوش و اجتماعی و پرجمعیت‌ترین گونه از نخستی‌سانان هستند. مدارک به‌دست‌آمده از دی‌ان‌ای انسان نشان می‌دهد که انسان خردمند، حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش، از آفریقا سرچشمه گرفته‌ است، در حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، تغییرات بسیاری در رفتار او پدید آمد و در همان زمان، مهاجرت را آغاز کرد.

[10] - لسان الغیب، جناب حافظ شیرازی می فرمایند :   سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟     همدمِ گل نمی‌شود یادِ سَمَن نمی‌کند        دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش کردم و از سرِ فُسوس      گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمی‌کند        تا دلِ هرزه گَردِ من رفت به چینِ زلفِ او         زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی‌کند        پیشِ کمانِ ابرویش لابه همی‌کنم ولی         گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند         با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب     

کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتَن نمی‌کند        چون ز نسیم می‌شود زلفِ بنفشه پُرشِکَن         وه که دلم چه یاد از آن عَهدْشِکَن نمی‌کند       دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمی‌شود      جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی‌کند        ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می‌دهد         کیست که تن چو جامِ مِی جمله دهن نمی‌کند؟      دستخوشِ جفا مَکُن آبِ رُخَم که فیضِ ابر          بی مددِ سِرشکِ من دُرِّ عَدَن نمی‌کند         کُشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظِ ناشنیده پند        تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمی‌کند  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بنام خالق رنگ سبز

صدای شیپور بهار که اوج می گیرد، جوانه های پای در رکاب خیزش محکم کرده نیز، در اعماق خاک سرد و سفت آنرا حس کرده، حرکت می آغازند، تا رستاخیز سبز را در سمفونی طبیعت متکثر جوانه ها، رقم زنند، و به انسان مدعی "اشرف مخلوقات" درس پذیرش تنوع و تکثر، اثر رستاخیز جمعی و تحمیل زندگی به زمستانی سرد و دراز و... را بیاموزند؛

چقدر زیباست که هرساله طبیعت، معلم انسان می شود، تا به او درس آفرینش بهار را بیاموزد، و یادآوری کند که برای حس زندگی، باید گوش و چشم باز کرد، و نگذاشت اوراد مرگ و نیستی، که صبح تا به شام توسط پیام آوران مرگ و خمودی در گوش زمینیان تلقین می شوند، باعث شود تا انسان غلبه فصلی سرد از رخوت و بی حرکتی را باور کند، و فرصتی یابد تا خود را برای تمام فصول تمدید و ماندگار نماید.

طبیعت به ما می آموزد که وقتی جوانه ها رشد را آغاز کنند، نرمی و آسیب پذیری اشان مانع از حرکت شان نخواهد شد و آنان حتی پوست اسارتبار چوبین، به همراه زمین های یخ زده و سفت را از هم خواهند درید، و زندگی را به رخ غول سرما خواهند کشید؛ دست و پا زدن زمستان، و کشتارش در ابتدای خیزش بهار جوانه ها، هرگز موفقیت آمیز نخواهد بود، هرچند جوانه های بسیاری در این بین یخ زده، خواهند مُرد، اما در نهایت این کثرت جوانه های پرشور برای زندگی دوباره است که بهار سبز زندگی را، بر جمود و سردی و رخوت پیروز خواهد کرد، و بهار آمدنی است، چه زمستان به آمدنش رضایت دهد، چه ندهد.

در این نقطه ی اوج، که پرچمی سبز از جوانه ها، نویدگر بهار شده است، نیایشگر خیزش جوانه های تازه رو می شویم، که رویش زندگی دوباره را به انسان خسته از سکون، هدیه می دهند، و حتی در غیبت غنچه های طعمه یخ زمستانی شده، بهاران باز خجسته و پیروز است، و این نوروز است که طلیعه دار تغییر می شود. شکوه بهار، و راز و رمز بیدار کننده اش، پیشینیان ما را بر آن داشت تا بر این لحظه گرانقدر، گاهدار و هوشیار  باشند.   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روزی ما ایرانیان نیز به مرحله ایی از تعادل و میانه روی در تفکر و بینش باید برسیم، که لازمه زندگی درست در این دنیاست، تا از افراط و تفریط رها شویم. سعادت دنیای خود را در مرگ و نابودی این و آن دیدن، بیماری است که دچارش شده ایم، دیدن زندگی خود از روزنه مرگ دیگران، که با "شعار مرگ بر ..." این و آن تجلی می یابد، سال هاست زندگی ما را هم مسموم و دچار فلاکت، و مملو از مرگ کرده است.

گاهی فکر می کنم ما همواره بین شیدایی و تنفر در حرکتیم، یا در عشق آنقدر زیاده روی می کنیم و چنان شیدا می شویم که از جان برای معشوق خود، که او نیز چون ماست، دریغ نمی کنیم، و گاه چنان در تنفر فرو می رویم، که به جز مرگ، برای منفور خود راضی نمی شویم. هنر متعادل زیستن را یاد نگرفته ایم، که نه شیدای حاکمی شویم و نه چنان متنفر، که مرگ او را خواستار شویم. اقتضای کرسی قدرت ظلم و جبّاریت است، ولی باید گفت گاه جبّاران را ما خود می سازیم، گرچه باید اذعان کرد که کرسی قدرت خود فساد آور، و متکبر و جبّار ساز است.

روزگاری تمام تباهی خود و کشور را در وجود آقای محمد رضا پهلوی، شاه سابق ایران، متجلی می دیدیم، و مردم یکپارچه شعار می دادند "تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود." اما همه دیدند که با در کفن شدن شاه سابق هم مسایل ما حل نشد، در گِل و لای زندگی خود باقی ماندیم، امروز باز عده ایی شعارهای آن انقلاب را بازیابی و با تغییر نام ها، تکرار کرده، و متاسفانه تاریخ را از سر می گیرند و تکرار می کنیم که : "تا آخوند کفن نشود، این وطن، وطن نشود".

اما به نظر می رسد علاوه بر عیوب انکار ناپذیر حُکام و طبع متکبر و جبّار آنان، عیب اصلی در خود ما جماعت ایرانیان است، و گرچه حاکمان در به قهقرا بردن مردم تحت حاکمیت خود بسیار موثر و مقصرند، اما ما ایرانیان نیز چندان بی گناه نبوده و نیستیم، چرا که همواره بین شیدایی و تنفر در آمد و شدیم، گاه عشق بر ما چنان مستولی می شود که کمترین کارمان در قبال حاکمان مان دستبوسی است، و این میزان خشوع در مقابل قدرت، بت شدن و گردن فرازی آنان را به دنبال خواهد داشت، و گاه تنفر، چنان چشم هامان را کور می کند، که به جز مرگ آنان، آتش خشم ما را فرو نمی ریزد!

اما حقیقت امر این است که باید حکام را انسان معمولی دید که چند روزی بر سریر قدرت نشسته اند، نه مانند عشاق دستبوس شان بود، نه به گاه تنفر، تشنه به خونشان باشیم، باید به تعادل رسید، و متوجه شد که حاکمان نیز انسان هایی چون ما هستند، که آنها هم دچار لغزش های بزرگ و کوچک می شوند، پس باید با آنها هم حد نگه داشت، تا خود به دست خود، آنانرا فاسد نکنیم، ملتی که در مقابل حُکام به سان غلامان کرنش می کند، خود به دست خود استبداد را می سازند، و مستبدین اگرچه زمینه استبداد را دارند، اما این استبداد قدم به قدم با همراهی ماست که ایجاد و تقویت می شود، و آنان را به غول های تکبر و جبّاریت تبدیل می کند.

از این روست که با تعویض حکام اگرچه بستر برای تغییرات جدی ایجاد می شود، ولی اگر ما ایرانیان تغییر نکنیم، کار هرگز به سامان نخواهد رسید، و همواره تاریخ تکرار می شود، از این رو ایرانیان باید به این مرحله از تفکر برسند که ایران را باید با شرکت تمام ایرانیان ساخت، وگرنه مستبدین هر بار بازتولید خواهند شد، تغییر حکام باعث حل مشکل عدم آزادی و استقلال و کرامت انسانی نخواهد شد، انسان باید دریابد که حتی خداوند نیز بر کرسی قدرت از "جبّار" [1] و "متکبر" بودن خود سخن می گوید، و تکبر و جباریت خاص کرسی قدرت است، و اکثرا حاکمان "خداگونه" می شوند!

پس پیش از اینکه تعیین کنیم چه کسی را بر سریر قدرت باید نشاند، ابتدا باید کرسی قدرت را به اسبی چموش برای جبّاران و متکبرین تبدیل کرد، سپس این کرسی در اختیار افرادی از هر تیره که قرار گیرد، ملالی نخواهد بود، و ترس آور و دهشتناک نیست، و با پیدایش نشانه های تکبر و جبّاریت، کرسی قدرت، چنان به این دو صفت حساس باید باشد که سوار خود را بر زمین گرم بزند،

و این میسر نمی شود الا اینکه به جای جستجو در بین افراد و طبقات اجتماعی، برای کشف و یا یافتن حکمرانانی عادل و درستکردار، صندلی قدرت را باید چنان استانداردسازی نموده، که سوار خود را مجبور به پرهیزگاری و دوری از تکبر و جباریت نماید، برای استاندارد سازی کرسی قدرت هم راهی نیست، جز همان راهی که دکتر محمد مصدق، بزرگ مرد تاریخ ملی ایران، آنرا نمود و گفت :

"تا هزاران مثل من در راه آزادی فدا نشوند، وطن عزیز ما روی آزادی و استقلال را نخواهد دید".

مصدق که هم دوره سلسله قاجار و هم دوره سلسله پهلوی را درک کرده بود، و به دلیل توانایی هایش، هر دو سلسله دست به دامان او بودند تا مقام بپذیرد و او اکراه داشت، به درستی متوجه شد که پاک ماندن چقدر در این کشور مشکل است، و اینکه باید کرسی قدرت را به ناپاکی ها حساس کرد، تا هر کرسی نشینی که پرهیزگاری را به کناری نهاد، بر زمین زده، او را عبرت آیندگان نماید.

راه استاندارد سازی کرسی نیز، برداشتن وجه مادام العمری بودن قدرت، و منوط کردن نشستن بر آن به رای مستقیم مردم است که آنان بتوانند هر لحظه که نخواستند، کرسی نشینان را با یک رای جابجا کنند، چرا که به قول مرحوم دکتر محمد مصدق : "خدا می داند پاک ماندن در این کشور، چقدر سخت است، لازمه اش این است که انسان خیلی از محرومیت ها را قبول کند، و با دقت و احتیاط زندگی کند".

این دقت و احتیاط مشخصه درونی افرادی مثل مصدق است، اما ممکن است در انسان های دیگر هرگز نباشد، و باید این مردم این حق، و این توان را داشته باشند که با یک رای، کسانی که با دقت و احتیاط زندگی نمی کنند را از سر راه زندگی خود بردارند، کسانی که سد راه آزادی، استقلال، خوشبختی، سعادت و مخدوش کننده کرامت انسانی این مردم می شوند، کسانی که وجودشان را تکبر و جباریت در نوردیده، و خود را فراموش کرده اند، و دچار ظلم و ستم، گردنکشی، مردم کشی و... می شوند.

در این بیست و نهمین روز اسفندماه یاد و نام دکتر محمد مصدق گرامی باد، او بزرگترین خطرها را برای کشور و مردمش به جان خرید و بزرگترین موهبت ها یعنی استقلال را برای کشورش به ارمغان آورد، او که مخالف استبداد داخلی و استعمار خارجی بود تا جایی که جواهر لعل نهرو، از رهبران بزرگ انقلاب شکوهمند هند، او را در حد و اندازه مهاتما گاندی ارزیابی کرد، و در وصف دکتر محمد مصدق گفت : "در قرن ما، آسیا سه مرد بزرگ به وجود آورد که در جهان تاثیر نمایان گذاشتند. این سه مرد بزرگ، گاندی، مائوتسه تونگ و سومی مصدق است."

 اما صد افسوس که در نهایت جامعه نخبه کش ما، او را گرفتار تهاجم اراذل و اوباش تحت فرمان حاکم وقت کرد و بعد از سرنگونی دولت مردمی او، او را حصر و تبعید، در ظالمانه ترین وضع آنقدر نگه داشتند، تا جان به جان آفرین تسلیم کند، کینه ها، جباریت و تکبر آنقدر وجود دشمنان مصدق را فرا گرفته بود که حتی درخواست هایی در حد بزرگان جهان نیز نتوانست او را از حصر خانگی برهاند، واسطه گری بزرگان انقلاب هند و... نیز او را از حصر بی پایانی که گرفتارش شده بود، نرهاند، تا با ادامه این حصر خانگی، لکه ننگ تاریخی بر دامان پهلوی بماند، همانگونه که برای دیگران نیز خواهد ماند.

 

 

[1] - «جبّار» برگرفته از ماده «جبر» به معناي وادارکردن افراد بر امور ناخوشايند آنان، با نوعي اعمال قدرت است، آیه 23 سوره حشر خداوند را این چنین معرفی می کند:  "اوست‏ خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت، مؤمن، نگهبان عزيز جبار و متكبر است، پاك است‏ خدا از آنچه [با او] شريك مى‏ گردانند «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ» هرچند خداوند پیامبر خود را از جبّاریت نهی می کند : "ما به آنچه مى گويند داناتريم و تو بر آنان زورگوى نيستى پس كسى را كه از بيم من مى ترسد،با قرآن پند ده" «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ». ولی آیا دیگران نیز خود را مجاب به عدم جباریت می بینند؟ و در بهترین حالت کسانی را می توان یافت که برای بردن انسان ها به بهشت! مصلحت آنان را در اعمال جباریت خواهند دید. یکی از خصوصیات یحیی نبی را دوری از جبّاریت ذکر کرده اند آنجا که در آیه  14 سوریه مریم می گوید : "به پدر و مادر نيكى مى كرد و جبار و گردنكش نبود" وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَيۡهِ وَلَمۡ يَكُن جَبَّارًا عَصِيّٗا، و یا در همان سوره آیه 32 می گوید : "نسبت به مادرم نيكى كنم،خداوند اراده فرموده كه قلدرى سنگدل نباشم"  وَبَرَّۢا بِوَٰلِدَتِي وَلَمۡ يَجۡعَلۡنِي جَبَّارٗا شَقِيّٗا ، در سوره مائده نیز بنی اسراییل از قوم جباران خود را برحذر دانسته به موسی"گفتند در آن زمين طايفه ستمكاران مقتدر هستند تا آنها بيرون نروند ما هرگز داخل نشويم وقتى رفتند ما وارد مى شويم" قَالُواْ يَٰمُوسَىٰٓ إِنَّ فِيهَا قَوۡمٗا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدۡخُلَهَا حَتَّىٰ يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِن يَخۡرُجُواْ مِنۡهَا فَإِنَّا دَٰخِلُونَ.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جهان توسط اعمال و رفتار انسان های دیو صفت ویران نمی شود،

جهان توسط کسانی ویران می شود که،

اعمال انسان های دیو صفت را بدون این که واکنشی در خور بدان داشته باشند، تماشا می کنند.

(آلبرت انیشتین)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به نام خداوند پاک و یکتا

مقدمه :

مردم ایران و هند دو انقلاب بزرگ را در قرن بیستم راهبری و اجرا کردند، که هر دو به پیروزی رسید؛

اولین آن انقلاب مردم هند بود که به رهبری مهاتما گاندی در سال 1326 (1947) به پیروزی رسید، و شبه قاره هند از استعمار بریتانیایی ها، رهایی یافت، و طبق قانون اساسی که انقلابیون، بعد از پیروزی نوشتند، هند به صورت جمهوری فدرال دمکراسی باید اداره می شد، در شیوه فدرالی دو دولت در کشور است یکی دولت مرکزی که در مرکز حاکم است و دیگری دولت های ایالتی است که اداره هر ایالت را به عهده خواهند داشت، طبق سهمیه ایالتی، هر 5 سال یک بار انتخابات سراسری نیز تجدید می شود، و نمایندگان مجلس ملی هند، که از احزاب مختلف می باشند وارد مجلس شده، و حزب واجد اکثریت در مجلس ملی، نخست وزیر را تعیین، و اداره کشور را بدو می سپارند.

 و دومین انقلاب را ایرانیان به رهبری آیت الله روح الله خمینی راهبری کردند که آن نیز در سال 1357 (1978) به پیروزی رسید، و طی این انقلاب، مردم ایران نظام شاهنشاهی و سلطنت و حاکمیت فردی را به کناری نهاده، و سیستم حاکمیتی خود را به نوعی جمهوری انتقال دادند.

در روند مقایسه این دو انقلاب بزرگ، از نوع رهبری، اهداف، دستاوردها، دست اندرکاران و سرانجام آنها، می تواند به ابعاد و نتایج این حرکات آزادیخواهانه، در ملت های ایران و هند دست یافت، و تا حدودی آن را روشن نمود، در این نوشته به دو تن از دست اندرکاران و افراد موثر در این دو نهضت بزرگ که از قضا، هر دو عنوان "علامه" و "ایدئولوگ" را با خود دارند، خواهیم پرداخت، علامه مرتضی مطهری به عنوان یکی از ایدئولوگ های بزرگ در نهضت انقلابی ایران، و علامه محمد اقبال لاهوری به عنوان یکی از اندیشمندان و ایدئولوگ ها در نهضت انقلابی مردم هند.

 

مرتضی مطهری :

مرتضی مطهری فریمانی، متولد بهمن 1298 خورشیدی، ترور حدود دوماه بعد از پیروزی انقلابش، در اردیبهشت 1358؛ ایشان متخصص در فلسفه و کلام اسلامی بودند، و در تفسیر قرآن تبحر داشتند؛ وی از مبارزین و نظریه پردازان جمهوری اسلامی ایران، استاد دانشکده الهیات دانشگاه تهران، و رئیس "شورای انقلاب"، بعد از پیروزی انقلاب محسوب می شوند.

پدر آقای مطهری از شاگردان آخوند خراسانی، از دانشمندان صاحب نظر معاصر در بین روحانیون شیعه بوده است، مطهری دروس فلسفه و کلام خود را نزد علمای حوزه آموخته اند، ایشان در ارتباط با گروه "فدائیان اسلام" بودند، که این گروه مخفی، پیش از انقلاب، عملیات ترور شخصیت های سیاسی، فرهنگی و... که مخالف اسلام تلقی و تعبیر می شدند، از جمله حسنعلی منصور، احمد کسروی و... را در کارنامه خود دارد.

 

علامه اقبال لاهوری:

علامه محمد اقبال لاهوری متولد 1256 خورشیدی (1877 میلادی) در منطقه سیالکوت، در ایالت پنجاب "هند بریتانیا" [1] که اکنون منطقه ایی واقع در پاکستان کنونی است، به دنیا آمد، و در اردیبهشت 1317 (1938) در لاهور چشم از جهان فرو بست، اقبال نیز فیلسوف، شاعر و سیاستمدار اهل سنت می باشند، که ایده جدایی پاکستان از هند را، برای اولین بار مطرح کرد، که این ایده بعد از مرگ او، در سال 1326 خورشیدی (1947) صورت عملی به خود گرفت، و پاکستان و بنگلادش از هند به عنوان کشورهای اسلامی جدا شدند.

 

شباهت ها و تفاوت ها میان اقبال و مطهری :

هم اقبال و هم مطهری به زبان پارسی تسلط داشتند، و اقبال از شعرای بزرگ پارسی گوی محسوب می شود، این دو در فلسفه نیز دستی داشتند، و بعنوان فیلسوف خطاب شده اند. وجه دیگر اشتراک آنها مسلمان بودن است، که البته اقبال از نحله اهل سنت، و مطهری شیعه مذهب بودند.

 این دو متاثر از فرهنگ خراسان بزرگ و باستان ایران (فرهنگ منطقه ایی شامل خراسان ایران، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و...) بوده اند، که سبک خاصی از ادب و فرهنگ را، در طول تاریخ ساخته و پرداخته اند. چرا که مطهری در این منطقه به دنیا آمده و بزرگ شد، و اقبال هم در حاشیه این منطقه به دنیا آمده، و از فرهنگ آن متاثر بوده است، محل تولد اقبال متاثر از فرهنگ غنی خراسان است، لذا شعر پارسی در منطقه محل تولد او جریان داشته، و اقبال علاوه بر زبان اردو، به زبان فارسی نیز شعرهای پر مغز و زیادی را گفته است.

نکته بعد این که هم اقبال و هم مطهری، هر دو از خانواده های مهاجر بوده، و مهاجرت را در زندگی خود تجربه کرده اند، اجداد مطهری از منطقه زابل در سیستان، به منطقه فریمان در خراسان مهاجرت کرده اند، و خاندان اقبال نیز از کشمیری هایی می باشند که به سیالکوت در ایالت پنجاب، مهاجر شدند، و این دو، به نوعی در مناطقی به دور از منطقه خاستگاه اصلی خود، به دنیا آمده و بزرگ شدند.

نکته دیگر اینکه، این دو اندیشمند و مبارز، هر دو دغدغه اسلام را داشتند، چرا که اقبال "در طول عمرش، همواره مي‌کوشيد تا فلسفه و دانش‌هاي جديد را با واقعيت‌هاي جهان اسلام پيوند بزند، و راه حلّي براي معضلات اجتماعي و سياسي بيابد. در ميان فيلسوفان غربي، به آراي فيخته، هگل، کانت، شوپنهاور و بارکلي توجهي ويژه داشته و آنها را بيشتر با قريحۀ خود سازگار مي‌داند. (سیمکانی 1390)"

از سوی دیگر اقبال با تکیه به اکثریت جمعیت دینی مردم مناطق مسلمان نشین هندِ تحت سیطره بریتانیا، معتقد به استقلال این مناطق مسلمان نشین، از مناطق هندو نشین بود، و اگرچه این ایده را برای اولین بار اقبال بیان داشت، اما او نه سال پیش از پیروزی انقلاب مردم هند، از دنیا رفت، و حاصل تحقق تلاش ها و نظریه پردازی اش را به چشم خود ندید، و اقبال نه رهایی از استعمار بریتانیا را، و نه استقلال مناطق مسلمان نشین را بعد از پیروزی درک نکرد؛

ولی مطهری نزدیک به سه ماه (دوماه 19 روز) بعد از پیروزی انقلابی که سال ها در آن مبارزه کرده بود، بر این دنیا عمر باقی داشت تا حاصل پیروزی نهضت خود را مشاهده کند.

تفاوت اقبال و مطهری در خاستگاه علمی آنها نیز بود، اقبال به غیر از دوره ابتدایی که در مکتب خانه ها و قرآن آموزی گذراند، از دوره راهنمایی و دبیرستان تا دانشگاه را در مدارس مدرن منطقه هند بریتانیا گذراند و جهت ادامه تحصیل به اروپا رفت و در انگلستان و آلمان تحصیلات خود را دنبال کرد، اما در مقابل مطهری دروس خود را نزد اساتید خود در حوزه های علمیه فرا گرفته، و تحصیلات آکادمیک نداشت.

در بعد مبارزاتی مطهری بیشترین وجه همت خود را در مبارزه با مارکسیسم و کمونیسم صرف نمود، و دغدغه اصلی او مبارزه با نحله های چپ بود که قشر تحصیل کرده و جوانان ایران را مورد تاخت و تاز خود در دانشگاه ها و... قرار داده بودند، اما اقبال بیشتر دیدگاه ضد "سرمایه داری"  (کاپیتالیسم) و غربی داشت، چرا که هند تحت سیطره غرب بود.

اما اقبال و مطهری در خصوص عشق به ایران اشتراک نظر داشتند، مطهری با نوشتن کتاب "خدمات متقابل اسلام و ایران"، سعی کرد خدمات کشورش به اسلام و برعکس، را روشن نماید، اقبال هم به ادبیات ایران عشق می ورزید و لذا او را "ایرانی ترین غیر ایرانی"، و یا "فردوسی برونِ مرز" برای ایران می نامند.

اقبال به مولانا جلال الدین محمد بلخی عشق می ورزید و مطهری بیشتر با حافظ قرین بود و با نوشتن کتاب "تماشگه راز" به اشعار جناب حافظ پرداخت، که نشان از توجه خاص مطهری به لسان الغیب، حافظ شیرازی است.

از سال 1342 که فرایند انقلابی در ایران آغاز گردید، تا سال 1357 که به پیروزی انقلاب ختم گردید، مطهری 25 سال سابقه مبارزاتی موثر را در کنار رهبری انقلاب ایران در پرونده خود دارد، و اگرچه انقلاب هند با قیام نظامیان هندی تبار شاغل در نیروهای نظامی بریتانیا در سال 1857 کلید خورد، اما اقبال در سال 1877 متولد و تا سال 1938 از دنیا رفت، آنچه روشن است در سال 1920 که مهاتما گاندی وارد مبارزات "حزب کنگره ملی هند" علیه بریتانیا گردید، و به این مبارزات سازمانی خاص با ایده های مبارزاتی مخصوص به خود (نهضت عدم خشونت و مبارزه منفی و...) داد، اقبال 18 سال در ذیل رهبری گاندی با مبارزات جاری در بین مردم خود همراهی داشته است،

اقبال نه سال آخر این مبارزات (1938 تا 1947) که به پیروزی انقلاب هند منجر شد را با گاندی و دیگر مبارزان راه آزادی هند "از جمله محمد علی جناح، مولانا ابوکلام آزاد، دکتر ذاکر حسین، جواهر لعل نهرو، راجندرا پراساد که متفقا خواستار آزادی شبه قاره از قید استعمار شدند، (شیری 1400)" همراه نبود.

مطهری و اقبال هر دو در حدود سن 60 سالگی از دنیا رفتند، مطهری توسط اعضای گروه فرقان، به طرز مشکوکی ترور شد، و اقبال نیز در 60 سالگی بعد از بازگشت از یک سفر خارجی، دار فانی را وداع گفت.

دیگر شباهت مطهری و اقبال پذیرش هر دوی آنان، جهت تدریس در دانشگاهی باید عنوان نمود، که توسط حاکمیتی اداره می شد که این دو در حال مبارزه با آن بودند، اقبال یکی از اساتید سیستم دانشگاهی بریتانیایی ها در "هند بریتانیا" بود، او در سال 1899 جهت تدریس زبان عربی به مقام استادی "کالج شرق شناسی" پذیرفته شد، در حالی که تنها دارای مدرک فوق لیسانس بود، و بعدها با دریافت رتبه دکترا نیز، به عنوان یک استاد دانشگاه در رشته فلسفه و ادبیات انگلیسی در "کالج دولتی لاهور" در سال 1908 شروع به کار کرد، و چند سال بعد، در خلال همین دوره تدریس در دانشگاه های بریتانیایی ها بود که در سال 1919 در "انجمن حمایت اسلام" فعالیت های اسلامی خود را شدت بخشید، حتی به دبیرکلی این تشکل اسلامی انتخاب شد.

از این نظر مطهری نیز با اقبال تشابه بسیاری داشت، ایشان نیز توسط سیستم دانشگاهی تحت حاکمیت پهلوی، به عنوان یک استاد دانشگاه پذیرفته شد، و مطهری نیز چون اقبال فلسفه و کلام اسلامی را در دانشکده الهیات دانشگاه تهران تدریس می کردند، و در همان حال فعالیت های مبارزاتی خود را در قالب جمعیت موتلفه اسلامی، انجمن اسلامی دانشجویان و... ادامه می داد. 

اما اقبال در فلسفه متاثر از فلسفه نیچه، برگسون و گوته و بسیاری از فلاسفه دیگر غرب بود، او فلسفه فکری مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز می پسندید، و با ابراهیم هیثم از فلاسفه الجزایر هم در ارتباط بود.

مطهری از این حیث یک فیلسوف اسلامی بود، که تحت تاثیر فلاسفه مسلمان از جمله ابن سینا، سهروردی و ملاهادی سبزواری و... بودند، گرچه در مسیر همنشینی و شاگردی با علامه محمد حسین طباطبایی، با فلسفه فرانسه نیز از طریق ارتباطاتی که با "هانری کربن" فیلسوف و اسلام شناس فرانسوی برقرار شده بود، آشنا شد، که متاسفانه با دخالت و بدگویی برخی از انقلابیون، این جلسات تعطیل و این ارتباطات به رغم خواست علامه طباطبایی و مطهری قطع شد، اما آنچه مطهری را به فلسفه و... تشویق می کرد، هجوم تفکر چپی، کمونیسم، مارکسیسم، مائویسم و... در ایران بود که برای مقابله با آن امثال مطهری احساس نیاز فراوانی به فلسفه و این قسم علوم می کردند. گسترش ارتباط مطهری با مراکز علمی خارج از محیط روحانیت امری مسلم است تا آنجا که یکی از نویسندگان معاصر در خصوص ایشان می نویسد :

"مطهری، مطهری نشد، مگر وقتی که عرصه ی نگاه خود را گسترده تر کرد و شبکه ی روابط خود را پیچیده تر ساخت و بر دیده ها و شنیده های خود افزود و از یک نوع جهان به جهانی از نوع دیگر پای نهاد. او از حوزه به دانشگاه آمد و با انجمن اسلامی پزشکان و مهندسان آشنا شد و به حسینیه ی ارشاد وارد شد و با دانشجویان حشرونشر پیدا کرد و با فرقه های منحرف و الحادی و التقاطی تقابل و تعارض یافت و با توده ای ها و مجاهدین خلق و گروه فرقان و... درافتاد. این همان چیزی بود که مطهری را به روشنفکر دینی مبدل کرد" (کشاورزی 1389).

اقبال در ساختار و کاربرد زبان های انگلیسی، فارسی، اردو، عربی، پنجابی، آلمانی تبحر داشت.

مطهری علاوه بر زبان فارسی که زبان مادری ایشان است، در این زمینه به زبان عربی در حدود دانش حوزوی مسلط بود.

اقبال یکی از ایدئولوگ های انقلاب هند است که ایده او به تشکیل پاکستان و بنگلادش انجامید، تفکر او متمرکز بر جهتگیری های معنوی بود و خواهان رشد جامعه انسانی در این مسیر بود، چراکه به معنویت مولانا توجه ویژه داشت.

مطهری نیز یکی از ایدئولوگ های اصلی انقلاب اسلامی شناخته می شود، و ایشان نیز همچون اقبال به میراث معنوی ایران توجه بسیار زیادی داشت، و کار علمی ایشان روی اشعار عرفای ایرانی مبین همین نقطه نظر است.

آنچه مسلم است مطهری از اندیشه اقبال تاثیر پذیرفته، آن را پی گرفته، و مطالعه کرده است و بر آن نقد و نظر خاص خود را نیز بیان داشته است. "در اکثر آثار استاد شهید مطهری، به صورت مستقیم و غیرمستقیم نام و نشانی از افکار و اندیشه های اقبال لاهوری و بهره برداری از آنان یافت می شود (کشاورزی 1389)."  "از جمله کسانی که سخت بر نظریه اقبال در این باره (نظریه وحی) انتقاد می کند، مطهری است. استاد مطهری ضمن احترام به مقام علمی اقبال، درباره ایشان به دو صورت کل و جزئی این چنین استفاده می کند : حقیقت این است که علامه اقبال با همه برجستگی و نبوغ و دلسوختگی اسلامی، در اثر این که فرهنگش فرهنگ غربی است و فرهنگ اسلامی فرهنگ ثانوی اوست،... گاه دچار اشتباهات فاحش می گردد. (علیزاده 1395) ."

اما آنچه روشن است، نتیجه سال ها کار انقلابی اقبال و مطهری به ایجاد سیستم "جمهوری اسلامی" در دو کشور ایران و پاکستان منتهی گردید، "جمهوری اسلامی پاکستان" و "جمهوری اسلامی ایران"، که در نوع رهبری و مختصات آن، این دو جمهوری، تفاوت فراوانی با هم دارند،

در جمهوری اسلامی ایران نهاد های اساسی قدرت از جمله رهبری، رسانه ملی، قوه قضائیه، شورای نگهبان، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، نظامیان (سپاه، ارتش، نیروی انتظامی و...) و... در ید قدرت طبقه روحانیت قرار می گیرند، و رئیس قوه مجریه و یا همان رئیس جمهور و نمایندگان مجلس قانون گذاری، توسط رای مستقیم مردم انتخاب می شوند، که امور اجرایی و قانون گذاری ایران را با همکاری و هماهنگی قانونی و بسیار منظمی با نهادهایی همچون شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، شوراهای دیگری از جمله شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای امنیت ملی، شورای عالی فضای مجازی و... تنظیم و عمل می کنند.

اما در جمهوری اسلامی پاکستان، رهبری جامعه در یک سیستم دمکراسی - پارلمانی برای یک دوره 5 ساله تعیین می گردد، که این رهبری در دستان نخست وزیر منتخب، از حزب واجد اکثریت در پارلمان این کشور، قرار خواهد گرفت؛ نمایندگان پارلمان پاکستان نیز در یک رقابت حزبی، تحت یک سیستم جمهوری فدرال، که هر یکی از ایالت ها، طبق سهمیه ایالتی، تعدادی نماینده را در یک رای گیری مستقیم، توسط مردم این کشور انتخاب، و روانه پارلمان این کشور می کنند، زمامداری کشور را عهده دار می شوند.

 اگرچه با توجه به جنگ گرم (سه بار جنگ مستقیم پاکستان با هند بر سر اختلافات ارضی از 1947 تا کنون)، و جنگ سرد (که از زمان استقلال هند و پاکستان، این دو در یک نبرد همه جانبه دائم، قرار دارند)، نظامیان پاکستانی با سو استفاده از این شرایط جنگی بین دو کشور هند و پاکستان، چیرگی سیاسی، امنیتی و بلکه اقتصادی خود را بر تمام شئون این کشور داشته و دارند، و عملا سیستم دمکراسی این کشور را بارها یا مختل، یا بی اثر و یا با کودتا برچیده اند، اما طبق قانون اساسی پاکستان، رئیس جمهوری پاکستان یک مقام تشریفاتی است، که در راس کشور قرار دارد، و اما نخست وزیر با اختیارات بسیار زیاد، تمام سطوح اجرایی کشور را با حمایت اعضای حزب و یا ائتلاف خود در پارلمان این کشور هدایت و کنترل می نمایند، بدین لحاظ هیچ مقام مادام العمری در سیستم انتصابی و انتخابی پاکستان وجود ندارد.

و در آخر این که هم اقبال و هم مطهری هر دو از مصلحین مسلمان در جهان اسلام مطرحند، "مساله تجدید حیات اسلام و در مرحله پیشرفته تر آن رنسانس اسلامی به طور ویژه در دو قرن اخیر از طرف مصلحان و متفکران دینی جهان اسلام، به منظور حل و فصل مساله عقب ماندگی و... مطرح شده است، به عقیده بسیاری از محققان، اقبال لاهوری از مهمترین اصلاح گران دینی است که در استمرار جنبش احیاگری نقش عمده ای داشته است" (عابدیها 1394).  

مطهری نیز چون اقبال، در نقش یک اصلاح گر شیعه ظاهر شده، نظرات او در خصوص تحریف هایی که در واقعه عاشورا، که در بین شیعه رواج یافته، بُرد و گسترش بین المللی یافته، عقاید او در کشورهای مختلف ترجمه و استفاده می شود، و بالطبع با واکنش های متفاوتی مواجهه شده اند، چراکه این خود از مهمترین و اساسی ترین حوادث تاریخی شیعه است، و نقش مهمی نیز در تفکر شیعه دارد. مطهری در خصوص واقعه عاشورا عنوان می دارد که :

"انسان وقتی تاریخ حادثه عاشورا را می خواند، استعدادی برای شبیه سازی در آن می بیند. همان طور که قرآن برای آهنگ پذیری ساخته نشده ولی این طور هست، و حادثه کربلا هم برای شبیه سازی ساخته نشده ولی این طور هست. من نمی دانم و شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته است ... متن تاریخ این حادثه، گویی اساسا برای یک نمایشنامه نوشته شده است. شبیه پذیر است، گویی دستور داده اند که آن را برای صحنه بودن بسازند (پورحسین 1385) ."

مطهری در امور معاصر شیعه نیز نظرات خاصی را بیان داشته است که با واکنش های مثبت و منفی در ایران و جهان شیعه مواجه شده است، که از جمله آن بحث روحانیت را می توان اشاره کرد، که مطهری در این خصوص واجد نظرات خاصی است، که مورد نقد، سنتگرایان شیعه قرار گرفته است. او معتقد است که "سرنوشت جمهوری اسلامی ایران به اندیشه و عملکرد روحانیت بستگی دارد. آفتی که جامعه روحانیت را فلج کرده و از پا درآورده، «عوام زدگی» است. بقا و دوام روحانیت و موجودیت اسلام به این است که، زعمای دین، ابتکار اصلاحات عمیقی که امروز ضروری تشخیص داده می شود در دست بگیرند. امروز، این ملت تشنه اصلاحات نابسامانی هاست و فردا تشنه تر خواهد شد. ایشان درباره تجربه تلخ گسترش مادیگری به علت عملکرد روحانیت کاتولیک، بارها به اندیشمندان مسلمان هشدار داد. وی به خطراتی که از ناحیه کلیسا و خطاهایی که در کلیسا اتفاق می افتد، اشاره می کند و در مقابل، عکس العمل مردم در برابر این چنین روشی را نیز یادآور می شود. (تاجزاده 1384)."

نتیجه گیری :

اقبال و مطهری اشتراکات زندگی و شخصیتی فراوانی دارند، هر دو فیلسوف، مسلمان، ترقیخواه، مصلح اجتماعی، نظریه پرداز، نویسنده، انقلابی، ایدئولوگ انقلاب، متاثر از فرهنگ خراسان و ایران و... بودند، اما آنچه در آن متفاوت بودند، نتایج انقلابی بود که برای آن مبارزه کردند. نقش فکری آنان بعد از پیروزی، در نظامات بر آمده از نظرات آنان به کمترین حد کاسته شد، اقبال پیش از پیروزی دیده از جهان فرو بست، و مطهری را دست های مشکوکی، از سرنوشت انقلابی که برای آن دهه ها سال زحمت کشیده بود، جدا کردند.

منابع :

Bibliography

پورحسین, مهدی. 1385. "شهید مطهری، پیامهای عاشورا و خطر تحریف، مروری دوباره." فصلنامه حکومت اسلامی (پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهری) شماره 27. http://www.mortezamotahari.com/fa/ArticleView.html?ArticleID=13218&SearchText=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7&LPhrase=.

تاجزاده, مصطفی. 1384. "استاد مطهری و روحانیت." روزنامه شرق (شرق). http://www.mortezamotahari.com/fa/ArticleView.html?ArticleID=78550&SearchText=%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA&LPhrase=.

سیمکانی, رحیم دهقان. 1390. "رویکرد عرفی شده اقبال لاهوری به دین." فصلنامه معرفت ادیان (موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ) شماره چهارم (سال دوم). https://www.magiran.com/paper/1044148.

شیری, سید احمد عقیلی ، مسلم محمد. 1400. "الگوهای جذبی و دفعی سیاست گاندی در کسب استقلال هند." مقالات اولین همایش حکمرانی اسلامی (مدرسه حکمرانی شهید بهشتی ).

عابدیها, پرستو کلاهدوزها، حمید. 1394. "بررسی نظریه رنسانس اسلامی در تفکرات اقبال لاهوری." جستارهای تاریخی، (پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی) شماره دوم (سال ششم).

علیزاده, عزیز علی زاده سالطه، پریوش. 1395. "تاملی در مدافعات و مناقشات اهل علم بر اندیشه خاتمیت در نگاه اقبال لاهوری." بهارستان سخن (فصلنامه علمی پژوهشی ادبیات فارسی) سال سیزدهم (شماره 33): 187- 210.

کشاورزی, ناصر. 1389. "تاثیر اندیشه های اقبال لاهوری بر اندیشه ی استاد مطهری." پایگاه جامعه استاد شهید مرتضی مطهری (سایت ). http://www.mortezamotahari.com/fa/articleview.html?ArticleID=78672.

 

Muhammad Iqbal. (2023, January 5). In Wikipedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Muhammad_Iqbal

اقبال لاهوری. (2023, January 3). In Wikipedia. https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84_%D9%84%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C

https://fa.wikishia.net/view/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C

[1] - هند بریتانیا شامل کشورهای پاکستان، هند، بنگلادش، میانمار و.... کنونی بوده است.

تهیه کننده: س.ابراهیمی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...