مصطفی مصطفوی
کل راه رفت و برگشت به عسلویه و برگشت به بوشهر چیزی حدود 567 کیلومتر،
مسیر رفت به عسلویه (278 کیلومتر) :
مسیر و رفت و برگشت بوشهر، چغادک، اهرم، خورموج، آبدان، دوراهک، بنک، بندرکنگان، بندر سیراف، پرک، شیرینو، نخل تقی، عسلویه،
مسیر برگشت از عسلویه (289 کیلومتر):
عسلویه، شیرینو، کنگان، دوراهک، آبدان، کناری، وحدت آباد، شهنیا، کبگان، گلستان، لاور ساحلی، بریکان، زیرآهک، چاه پهن، هدکان، کلات، کری، سالم آباد، بنجو، خوشهاب، بندر عامری، بوالخیر، گاهی، بندر رستمی، باشی، بندر محمد عامری، دلوار، جائنک، علی آباد، چاه تلخ، بوشهر.
"آدم های دیزلی، که به روز نیستند"
این جمله را یک راننده تاکسی در بوشهر برای مسئولین به کار برد که در دنیایی که دیگران در اطراف ما به صورت دیجیتال، تند، سریع و پرحجم فکر، و عمل می کنند و پیش می روند، آنان دیزلی، کُند، نابهنگام و واپسگرایانه فکر و حرکت می کنند، و آنرا باعث و بانی وضع موجود اعلام می کرد، که در گذشته فکر می کنند، قصد به روز شدن هم ندارند.
قرار بود از جزیره "شیف" هم بازدید کنم، اما فرصت دیدار از این جزیره در حاشیه بوشهر را بدست نیاوردم، جزیره ایی با مردمی ماهیگیر که دوست نداشتند در اثر ارتباط با دیگران، فرهنگ خاص خود را از دست دهند، می خواستند دست نخورده باقی بمانند، و تاثیر و تاثر نگیرند، اما محمود احمدی نژاد (رئیس جمهور) در سفر به بوشهر، دستور احداث جاده دسترسی به این جزیره را صادر، و با این استدلال که در شرایط بد جوی دریا، اگر مشکلی برای مردم پیش آید، راه دسترسی با قایق به بوشهر چندان مناسب و ایمن نیست، آنرا ساختند.
تاکسی های مسیر عسلویه برای هر نفر 250 هزارتومان یکطرفه دریافت می دارند، با یکی از تاکسی های بین شهری، عازم عسلویه شدم، از مکانی به نام "برج" این تاکسی ها در بوشهر، مسافرگیری می کنند. از چغادک به بعد، بزرگراه سیراف آغاز می شود، یکی از حاضرین در این تاکسی می گوید "این مسیر هزینه های اقتصادی ایران و چند کشور دیگر را تامین می کند – عراق، سوریه، فلسطین، یمن و... – می گفت در چنین جاده ایی هستید، توجه کنید!"
بزرگراه در حاشیه کوهستان مند [1] به پیش می رود، بر باربند یکی از اتومبیل ها (که معمولا در حمل کالای قاچاق، مورد استفاده توسط "شوتی ها" که از کنار ما گذشت) نوشته بود : "بارتو به من بسپار، فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه چیزه". در این مسیر احیای باغ های نخل را می توان دید، انگار در کنار نخلستان های رها شد،ه باغ هایی هم در حال پا گرفتن و احیا هستند.
روی تابلوهای بزرگ نصب شده در حاشیه بزرگراه سیراف هم شعار نویسی هایی توسط معترضین صورت گرفته است. یکی از همسفران می گوید 80% اهالی خورموج کارمند دولت، نظامی، دادگاه و... هستند. خورموج مرکز شهرستان دشتی و در 90 کیلومتری بوشهر قرار دارد، همسفر دیگری که گویا در جنگ هم شرکت داشته است می گفت، در زمان جنگ، وضع ما از وضعی که در این زمان و در زمان صلح با آن مواجهه هستیم، بسیار بهتر بود.
راننده ما از رزم آوران زمان جنگ خسارتباری هشت ساله است، و می گوید:
"در 48 ماه حضور در منطقه عملیاتی، "نبرد طلائیه" سخت ترین عملیات برای من بود، که هرگز فراموش نمی کنم. در این نبرد کار ما تسخیر پل مهمی بود که بر بزرگراه بصره – بغداد قرار داشت، و آنرا باید قطع می کردیم، تنها راه رسیدن ما به این پل یک جاده خاکی بود، که یک طرفش باتلاق بود و سمت دیگرش میادین مین، این جاده هم هیچ سنگر و خاکریزی نداشت، مسیری صاف که می نشستی مورد اصابت گلوله قرار می گرفتی، می خوابیدی می خوردی، ایستاده بودی می خوردی، چرا که دشمن هم روی این جاده یک تیربار ضد هوایی سنگین چهارلول قرار داده بود که آن مسیر را با این تیربار پوشش می داد، به رغم همه این مشکلات ما عملیات کردیم و موفق شدیم این پل را هم تسخیر کنیم، اما نگهداری آن نیز غیر ممکن بود، فردای عملیات دشمن به ما حمله کرد نه راه پشتیبانی داشتیم، نه نیروی کمکی می توانستیم دریافت کنیم، و جایی برای سنگر گرفتن و دفاع هم نبود، این بود که نهایتا فرمان عقب نشینی به ما دادند، خیلی از دوستان نزدیک خود را در این عملیات از دست دادم، که درد آن برایم بسیار سنگین است، این عملیات دو شب قبل از شهادت شهید همت انجام گردید."
رودخانه مُند گل آلود و نسبتا پر آب به سوی خلیج فارس پیش می رود، که نشان از شدت بارش هایی دارد که در یک ماه گذشته باریده است، رشته کوه زاگرس اینجا جهت باختری – خاوری به خود گرفته و از کناره شهر اهرم مرکز تنگستان در امتداد دریا و دشت به سوی خاور با ما همراهی می کند، و تا عسلویه گاه نزدیک و گاه دورتر در کنار ماست.
تابلویی که شهنیا و بُردخون را از بزرگراه جدا می کنه، ما را به جاده ساحلی می برد که راننده معتقد است جاده مناسبی نیست، چرا که بیشتر مسیر شوتی هاست و باریک و با دست انداز های زیادی است، از این رو مردم از آن زیاد استفاده نمی کنند.
از خورموج تا کنگان در حدود 110 کیلومتر است، که البته بین راه دو شهر نسبتا آباد کاکی و بادوله هستند که لاین بزرگراهی گذر ما در خارج از آن قرار دارد، آبدان نیز شهر آباد و پر رونقی است که به کمک سد آبی ساخته شده، کشاورزی اش رونق گرفته است، مزرعه های پالیز (گوجه و...) اینجا به وفور هست، می تواند بسیاری از نقاط ایران که در فصل سرما تولید پالیزی ندارند را از لحاظ گوجه، کدو، بادمجان، فلفل و... تامین کند. این همه به برکت کوهستان زاگرس است که آب و خاک حاصلخیز را برای کوهپایه خود فراهم آورده است. دلتاهایی که در انتهایی هر شیب و دره ایی به واسطه هزاران سال فرسایش تشکیل شده، و خاک کشاورزی ارزشمندی را فراهم می کند، و آب هایی از این دست شرایط کشت و کار را فراهم نموده است.
اختلاف بین شهرستان ها در اینجا هم دیده می شود، بنک و کنگان به هم چسبیده اند، اما به علت همین اختلافات بنک را در دولت احمدی نژاد شهر اعلام کردند، حال آنکه بنک یک شهرک حاشیه ایی برای کنگان بزرگ محسوب می شود، گاه مسئولین و علما پیرو و دنباله رو عوام می شوند، اینجا یکی از این موارد است، پوپولیسمی که گرفتارش شده ایم، مصالح را فدای هیچ می کند.
در کشور زمانی مجسمه ها را پایین می کشیدند، در تهران شبانه عده ایی که از بس احتمالا خودی بودند هرگز شناسایی نشدند! و یا شدند و اعلام نشد، بسیاری از مجسمه ها را از اماکن و میادین شبانه دزدیدند و بردند، چرا؟ چون مجسمه سازی را علما جایز نمی دانستند، اما در جریان سردار قاسم سلیمانی جریان عوض شد و مجسمه های او را در تمام شهرها ساخته و نصب کرده اند، بنک هم اساسی ترین بلوارش را به نام ایشان کرده اند، بالاتر از بنیانگذار و رهبر ج.ا.ایران، کشور در افراط و تفریط و کارهای سلیقه ایی و احساسی غرق است، مبنایی نیست، هر دستی که قدرتمندتر شد، و فضای کشور را در اختیار گرفت، همان می کند که صلاح می داند، روزگاری تمام خیابان ها را به نام بزرگان روحانی کردند، با قدرتگیری نظامیان، اکنون تمام خیابان ها به نام نظامیان می شود، بی مبنایی و سلیقه کاری ها کشور را در میان هوا نگه می دارد و مردم مبهوت تماشگر اقداماتی اند که قدرتمندان خلق الساعه و روزانه در کشور اتخاذ می کنند.
به کنگان رسیدم، شهری که در آن کوه و دریا کاملا به هم نزدیک شده است، لذا خیابان های کنگان به دریا ختم می شوند، آن موقع ها که مدرسه می رفتیم، از صنایع گاز کنگان در کتاب جغرافیای ما نوشته بودند، و الان آن را به چشم می بینیم، در روزگاری که گاز صنایع کشور را برای جلب رضایت توده مردم، قطع می کنند، و صنایع، تولید و کارکنانش را تعطیل می کنند، این روزها از کنگان تا عسلویه و حتی بعد از آن که تمام صنعت نفت و به خصوص گاز است، دکل هایی گاز را به چند ده متری زمین در آسمان می برد و در نوک مشعل هایی روی این دکل ها، این گاز را می سوزانند، توان فنی و سرمایه گذاری کشور در حد مهار، آماده سازی، انتقال و مصرف این گاز نیست، حتی در تلاقی آب و گاز نمی توانیم با سوزاندن این گاز در محلی خاص، آب دریا را به بخار تبدیل و بخار را توربینی وصل نمود و چرخاند تا برقی تولید شود و کمبود برق کشور را تامین کند،و از هدر رفت گازی که هم طبیعت را آلوده می کند، هم جو را گرم می کند و... جلوگیری و یا حداقل استفاده بهینه کرد.
از همه بدتر، وانت نیسانی را دیدم که در این دنیای گاز، بر دیواره باربند آن از پر کردن کپسول پیک نیک، و سیلندر گاز نوشته بود! که نشان می دهد مردم محل در برخی مناطق همینجا، حتی گاز لوله کشی هم ندارند و هنوز به شیوه سی سال پیش تهران، گاز منزل خود را از کپسول و پیک نیک تامین می کنند. علاوه بر کنگان، شهر جم، عسلویه و پارسیان هم از مناطق گازی هستند و می گویند 8% گاز جهان اینجا برای ما انبار شده، که ما حتی توانایی استخراج، مهار، فروش و جریان دادنش در لوله ها را هم نداریم. کنگان تمام می شود، اما صنایع گاز و پتروشیمی همچنان ادامه دارند،
به زودی به سیراف [2] می رسیم دره ایی زیبا که به دریا ختم می شود و در لب ساحل آن بندر تاریخی سیراف هست، که بندر تاریخ ایران در دریایی از صنایع گاز غرق شده است، اینجا در سیراف کوه و دریا همدیگر را ملاقات کرده اند، و میان این دو زیبایی، بندر سیراف چون مرواریدی می درخشد، و از گذشته ایی داستان سرایی می کند که از با عظمت ترین بندرها، در ساحل دریای پارس بوده است، کدام حادثه آن را ویران کرد مشخص نیست، آیا سونامی بوده، یا زلزله و... مشخص نیست،
اما هنوز آثار آن ویرانی را در لب آب، و در زیر آب های ساحلی و... می توان دید، قلعه نصوری که در حال مرمت آن هستند، بر سینه سیراف از گذشته اش باقی مانده است، درب ورودی این بنا هم به روی بازدید کنندگانش در این بهترین زمان تورهای جنوب، بسته است و بازدیدی از آن نمی توان داشت. در بندر سیراف شیعه و سنی با هم و در کنار هم زندگی می کنند، این را از مساجد محل می توان فهمید، مساجد سبک معماری مکه و مدینه مربوط به اهل سنت است و مساجد سبک معماری ایرانی مربوط به اهل شیعه.
در زمان پهلوی همانگونه که برازجان تبعید گاه مبارزین سیاسی بوده است، اینجا هم تبعیدگاه و کمپ ترک اعتیاد معتادان بوده است که یا باید ترک می کردند و یا در اینجا می مردند، در شیرینو هتلی زیبا ساخته اند که مربوط است به کارکنان صنایع نفت و گاز، که این هم مربوط به رژیم گذشته است، در زمان شاه هم اینجا در معرض خطر حمله بوده، لذا سابقه حضور سایت موشکی ضد هوایی آن به آن زمان باز می گردد.
ظهر بود که به نخل تقی رسیدم، بازارش بسته است و اکثرا برای استراحت به منازل خود رفته اند، در عسلویه گشت مختصری زدم و راه بازگشت را گرفتم، چرا که هنوز در این مسیر جاهای بسیاری هست که باید دید، که تا شب نشده باید آن را ببینم. به خصوص تنگستان و دلوار،
در مسیر جاده بازگشت قرار گرفتم، به سرعت بر می گردم، از دور ابرهای بارانزا را می توان دید، راننده تاکسی از بارندگی می گوید که در دقایق آینده ما را در خواهد گرفت، دستش را از شیشه اتومبیل بیرون می برد گفت بوی باران می آید، باورم نمی شد، چرا که ابر سیاهی هست، ولی آنقدرها هم متراکم و با پشتوانه نیست، اما کامیون های با بار مواد پتروشیمی هم یک روکش نیم بند روی بار خود کشیده اند، آن ها هم نیمچه باوری به باراش باران دارند، درست است که روی بارشان را پوشانده اند ولی از کمر بار لخت است، با خود گفتم بیچاره صاحب بار که نمی داند بارش در معرض باران است و اگر باران بیاید، خسارت بار باران خورده متوجه او خواهد شد. چند کیلومتر جلوتر چنان بارانی گرفت که برف پاک کن ماشین جوابگو نبود، پیش بینی راننده ما (که می گوید 40 سال است در این مسیر رفت و برگشت می کند) درست از آب در آمد. از کنگان تا آبدان بارید،
بعد از آبدان از بزرگراه سیراف جدا شده و وارد جاده ایی فرعی شدیم که اولین روستاهای ورودی این جاده "کناری"، "وحدت آباد" و "مخدان" و بعد "شهنیا" بود، نخلستان های زیبا، و سپس باز پالیزکاری که بُردخون را به یکی از مرکز تامین گوجه، فلفل و و دیگر محصولات پالیزی در این زمستان تبدیل کرده است که از مناطق دیگر کشور به اینجا می آیند و زمین ها را اجاره کرده و پالیزکاری می کنند.
از شهنیا جهت خاوری باختری گرفته و در امتداد دریا خواهیم رفت تا به بوشهر برسیم، در این بین هم کلی بنادر کوچک که در ساحل دریا چیده شده اند، از شهنیا که چند صد متری خارج شویم، از رودخانه پرآب و فصلی مُند به وسیله پل نسبتا بزرگی خواهیم گذشت که در اینجا رودخانه به نزدیکترین مسیر خود به خلیج فارس رسیده و برای خود خلیجی را ساخته و بین زمین های دهستان بُردخون و کبگان جدایی انداخته و وارد دریا می شود.
بزرگ مردی از مردان زمان جنگ، پیگیر دیدار ما از جزیره خارگ شده است، و همینجا بودیم که زنگ زد و خبر از طی شدن مراحل کاری آن داد، ولی در عین حال خبر بدی هم داشت، و آن اینکه کشتی های در رفت و آمد بین خارگ و بوشهر در اعتصاب قرار دارند، چراکه به خاطر بالا رفتن نرخ دلار و... به مقدار کرایه خود معترضند و...
به زودی به روستای زیارت رسیدیم که آنرا نخلستان ها فرا گرفته، کشاورزی و دریا، این دیگر عالی است. از این به بعد جاده گاه حتی بسیار خطرناک هم می شود چراکه که جاده دیگر شانه ندارد و تا کیلومتر ها اگر پنچر هم کنی جایی برای ایستادن و پنچری گرفتن ندارد، انگار شانه جاده در اثر آبگرفتگی ها شسته شده است و فقط آسفالت باقی است.
کمی که جلوتر برویم از منطقه کبگان تپه های حاصل از فرسایش باد دیده می شود که زیبایی خاصی به جاده داده است، مثل کلوت های رویایی تگزاس امریکا که تنها عکس های آن را دیده ام و اینجا می توان کلوت هایی زیبا همچون کلوت های منطقه شهداد کرمان را دید. وقتی و جایی و وقتی برای ایستادن و لذت بردن نیست، در حالی که باید اینجا ماند و دید، عکس های از این زیبایی ها ثبت کرد، کاری که از من نمی آید، یک مشت باید از این زیبایی ها برداشت و گذشت.
بندرهای ساحلی کوچک مثل گلستان، بندر لاور، و... که در واردات پتو، کفش، لیمو عمانی، گردو و... تخصص دارند. محلی ها می گویند بعضی مامورین اینجا انگیزه ایی برای گرفتن قاچاق ندارند، چرا که اگر بار قاچاقی را بگیرند، خود اسیر دادگاه و پرونده کشف شده توسط خود خواهند شد، و لذا ترجیح می دهند سهمی گرفته و چشم بپوشند!
یکی دیگر از مردم محلی در خصوص قاچاق میعانات گازی می گفت، به هنگام حمله روسیه به اوکراین یک کشتی هم اینجا در دریا دیده نمی شد، چرا که همه مشغول بردن بار بودند، اما مدتی است که روسیه بازارهای ایران را تصاحب کرده و کشتی ها در دریا زیاد دیده می شوند، کشتی هایی که به انبار میعانات گازی تبدیل شده اند و با بار، و به عنوان مخزن صبر می کنند تا مشتری اش یافت شود، سپس حرکت کرده و بار خود را در آب های بین المللی با خریدارانش تبادل کنند و پولش را به صورت پول نقد دریافت دارند، بدین ترتیب هم خریداران بین المللی با قیمت های پایین و جذاب انرژی ارزان دریافت می کنند، و هم طرف ایرانی به اسکناس دست می یابد که در سیستم بانکی و مالی دنیا گرفتار نشود.
در بندر بوالخیر که یکی از اهالی محل معتقد بود همینجا محل تولد عارف نامی ایرانی "ابوسعید ابوالخیر" است! کارگاه لنج سازی هست که لنج های بزرگ فایبر گلاس می سازند، ولی لنج ها مثل قدیم دیگر چوبی ساخته نمی شوند، بلکه لنج ها را با همان قیافه تاریخی خودش، اما فایبرگلاس می سازند، و تفاوت قیمت وحشتناکی بین لنج چوبی که دومیلیارد تومان قیمت دارد و لنج فایبرگلاس که 9 میلیارد تومان قیمت دارد، آورده لنج ها هر بار که به دبی و... بروند بین 200 تا 300 میلیون تومان است که اگر اوضاع لنج و کار مناسب باشد به زودی پاسخگوی سرمایه گذاری خود خواهند بود.
کابین ناخدا را در این لنج ها "قُماره" می گویند، "دوحه" به شناورهای بدون موتوری محرکی گفته می شود که با توجه به ظرفیت آنرا بار می کنند و با شناورهای یدک کش می کشند و بار را به مقصد می برند، در اصطلاح محلی به این شناورها "غراب" می گویند، در زبان محلی ما "غراب زدن" یعنی حرف بی اساس زدن، اما اینجا غراب به معنی "قدرتمند و قوی" است.
از بندر بوالخیر تا دلوار که مقصد دیدار ما از زادگاه رئیسعلی دلواری است 25 کیلومتر فاصله است، بندر عامری از بنادر کوچک این منطقه، آبادتر و بهتر از بنادر دیگر خود را نشان می دهد. بالاخره به دلوار رسیدیم، شهری که به تازگی بازارهای خوبی در آن ایجاد کرده اند، مستقیم رفتیم به منزل و موزه رئیس علی دلواری، قهرمانی که مبارزات او برای بیرون راندن قوای متجاوز بریتانیا از سواحل ایران شهرت بسیاری یافته است.
حیاط منزل او مثل یک پادگان است، در اطراف این حیاطِ پر از درخت خرما، اتاق هایی چیده شده است که اگرچه کوچک، اما در یک ردیف به هم اتصال دارند، ظاهرا رئیسعلی دلواری هم به دست خیانتکاری از مردم محل کشته شد، او را دشمنان جارجی اش نتوانستند از پای در آورند، از رئیسعلی بازمانده ایی نیست، رئیسعلی قبل از شروع مبارزه با بریتانیایی ها انگار راهزن بوده است، که با تجاوز بیگانگان به راه می آید، و روند مبارزه با تجاوز و متجاوزین را در پیش می گیرد، این درسی برای حکومت هاست که حتی راهزنانِ قوم نیز روزی به کار می آیند، و اعدام آنان راه درستی برای درمان بزهکاری نیست، و بازگشت چنین انسان هایی به راه مشکل و پر هزینه، اما ارزشمند است، در جنگ خسارتبار هشت ساله بار بعثی ها نیز هم از این قشر و اقشار دیگر هموطنان ما بسیار بودند، که داوطلبانه به جنگ آمدند و مردانه هم جنگیدند، جامعه را با همه سلایق و... باید تحمل کرد، حکم فردی به اسم رئیسعلی دلواری در نظام قانونی و شرعی کشور، محاربه و اعدام است، اما همین فرد وقتی در مسیر درست در جامعه خود قرار می گیرد، حماسه آفرین و تاریخ ساز می شود، او تنها 34 سال داشت که اسیر توطئه خودی ها گردید و کشته شد. از او یک پسر به نام بهادر به جای مانده بود که در سال 1350 فوت کرد، از این پسر یک دختر به جای ماند که او هم متاسفانه فوت کرده است. دلوار که رسیدم دیگر هوا تاریک شده بود و باید به سرعت به سوی بوشهر حرکت می کردم. یک روز پر از مشغله، دیداری از نوار ساحلی جنوب انجام پذیرفت و به پایان رسید.
[1] - کوه مند، در رشته کوه کار یا کارتنگ سواحل تنگستان و دشتی در استان بوشهر قرار دارد. دارای یکی از زیباترین و بزرگترین مجموعه کلوت های ایران به شمار میرود. این کلوت ها بر اثر فرسایش ناشی باد، و منطبق با مسیر بادهای غالب منطقه است. تعداد قابل توجهی از این کلوتهای زیبا مابین روستای چاوشی از شهرستان دشتی و روشتای باشی از منطقه دلوار تنگستان به وضوح قابل مشاهده میباشد. کلوتهای زیبای مند باعث شده است سالانه این منطقه بکر شاهد حضور تعداد زیادی از گردشگران، هنرمندان، عکاسان و… در خود باشد.
[2] - در زمان تجارت جاده ابریشم این بندر نقش به سزایی در تجارت بینالمللی داشتهاست. اورل اشتاین در کتاب بررسیهای تاریخی در شمال غربی هندوستان در سال ۱۹۳۷ نیز این روایت را تأیید میکند. لویی وایدربرگ باستانشناس فرانسوی بندر سیراف را شهری کاملاً یهودی میداند که کار ساکنانش تجارت ابریشم بودهاست. در کتاب حدود العالم (۳۲۷ هجری) نوشته شدهاست که: سیراف شهری بزرگ و گرم است و هوایی درست دارد و جای بازرگانی است و بارگاه پارس است. اصطخری درباره سیراف میگوید که: در پارس فرضه بزرگ آن است شهری بزرگ از اعیان پارس و در آنجا کشت و کشاورزی نباشد. ابن حوقل مینویسد که: از بزرگترین شهرهای اردشیر خوره سیراف است که شهر پرجمعیتی است و مردم آن پولهای گزاف در ساختن بناها صرف میکنند یاقوت حموی وجه تسمیه سیراف را از شیر و آب میداند که به گفته یاقوت محل وقوع افسانه کیکاوس سیراف بودهاست. در اینجا بودهاست که این شهریار به هنگام کوشش برای عروج به آسمان باز به سوی زمین بازگشت. چون شیر و آب طلب کرد این شهر بدان نامیده شد. سیراف مرکز مهم تجارت دریایی بود که کالاهای مورد نیاز خاورمیانه را از طریق هندوستان، چین، جنوب شرقی آسیا و شرق آفریقا تأمین میکرد و دریانوردان آن از یک طرف تا سواحل جنوبی عربستان و سواحل شرقی آفریقا، و از طرف دیگر تا سواحل هندوستان، چین جزایر اقیانوس آرام و حتی تا جزایر ژاپن ارتباط برقرار میکردند؛ و نقش واسطه راه آبی ابریشم را به غرب داشته است. بندر سیراف به واسطه توجه پادشاهان ساسانی به خلیج فارس و بنادر آن، در حدود قرن سوم میلادی پدید آمد. اردشیر بابکان مؤسس سلسله ساسانی با هدف گسترش بازرگانی در خلیج فارس و مناطق مجاور و تأمین امنیت پس کرانههای ایالت فارس به بنا یا تجدید بنای یازده شهر که عمدتاً در سواحل جنوبی ایران و مناطق شمالی خلیج فارس بودند دست زد که یکی از آنها بندر سیراف بود.
برازجان مرکز بخش دشتستان و در 65 کیلومتری شمالشرق بوشهر قرار دارد، برازجان عربی کلمه بُرازگان است که به جایگاه بزرگان معنی شده است، این شهر را "تااوکه" نیز نامیده اند، از شهرهای باستانی عیلامی است که بعدها در دوره هخامنشی هم از مراکز تابستانی حکومتی حکمرانان قدر قدرت هخامنشی تبدیل شد، و اکنون نیز دومین شهر بزرگ استان بوشهر است،
دو طرف مسیر بزرگراه برازجان – بوشهر پوشیده از درختان کهور است، آب گرفتگی های در اطراف جاده، نشان از بالا بودن سطح آب هایی زیر زمینی دارد، و یا اینکه لایه های زمین نفوذ ناپذیرند، و دیگر توان جذب آب باران را در خود ندارند، ساختمان هایی را می توان دید که در ارتفاعی کم، از سطح آب های راکد، در محاصره این آب هستند، و تا کیلومترها آبگرفتگی دیده می شود. کمی که در مسیر بوشهر به برازجان پیش می رویم، زمین های دیم کاری گندم نیز آغاز می شود، و به زودی باغ های درخت خرما خود را نشان می دهند، و زمین های کاشت سیفی جات (گوجه، بادمجان و...) که در این آب و هوا به خوبی رشد کرده و محصول بسیار خوبی دارند.
مسیر رفت و برگشت در این سفر درون استانی از این قرار است :
بوشهر، چغادک، احمدی، عیسوند، چاه خانی، گزبلند، خوش مکان، چرخاب، برازجان، بنداروز، نی نیزک، جاده کلمه – برازجان، شهر کلمه (از اینجا جاده ایی به فیروزآباد و میمند فارس می رود، شهر دوست مرحومم آقا جلال زرینی که رحمت خداوند به روح پاکش باد)، فاریاب، تنگه زرد، و برگشتیم به سه راهی کلمه و از تونل اهرم به کلمه، به سوی اهرم ادامه مسیر دادم، سپس چغادک و در نهایت بازگشت به بوشهر.
مسیر برازجان، در خلاف جهت دریاست لذا هرچه پیش می رویم ارتفاع افزایش می یابد، به طوری که در برازجان ارتفاع به 80 متر بالاتر از سطح دریا، و در کوهستان به در قله "قلعه دختر تنگستان" که بین پشتکوه و برازجان قرار دارد به 1220 متر می رسد، که آنرا دور زدیم.
قبل از رسیدن به برازجان سایت قصر تابستانی کوروش کبیر [1] موسوم به چرخاب قرار دارد که در سال 1350 کشف شد، کاخ کشف شده ایی با 12 ستون، که کاوش های اساسی برای بیرون کشیدن این بنایی که انتظار می رود ساختمان های دیگری هم در حاشیه آن وجود داشته باشد به تمامی انجام نشده است، چرا که بودجه اختصاصی به فرهنگ این کشور، و از جمله سازمان میراث فرهنگی، محیط زیست و... همواره به حدی ناچیز است که میراث باستانی کشور در حال ویرانی قرار گرفته و از بین می رود،
و از جمله آثار سیل را در سایت باستانی چرخاب به روشنی می توان دید، که به تازگی آن آب باران آنرا پر کرده، و اینک این آب فرو رفته است، از این نظر، سازمان های مسئول از خرید زمین های اطراف این سایت باستانی که وجود بناهای اینچنینی را در ساحل خلیج فارس بسیار معنا دار و مهم است، عاجزند، و سایت تاریخی چرخاب زیر زمین های زراعی اطراف کاخ چرخاب همچنان مدفونند که از قضا از این زمین ها از حاصلخیزترین زمین های منطقه نیز می باشند و اکنون سایت در محاصره نخلستان های زیبا، سیفی کاری ها، قرار دارد و این نشان می دهد که در زمان ساخت این کاخ نیز، این منطقه حاصلخیز و آباد بوده است که بعنوان محلی برای ساخت این کاخ از سوی سازندگان آن در نزدیک به دو هزار سال قبل، انتخاب شده است، و این حاصلخیزی و برکت برای این منطقه تا کنون حفظ شده، و همچنان چرخاب چون نگینی در زمین های حاصلخیز و سرسبز و پربرکت اطراف خود می درخشد، و مجد و بزرگی و زیبایی اش را می توان تصور کرد.
در کنار کاخ چرخاب، به فاصله نزدیک به دویست متر، تپه ایی قرار دارد که آن را به زبان محلی "تُل مور"، تُل تپه" یا "تپه نگهبان" می نامند، آثار تپه ایی خشتی بزرگ است که در اطراف شهر "صد دروازه" باستانی هم می توان این نوع تپه ها را به وفور دید، مثل تپه های باستانی که در حاشیه جاده دامغان – شاهرود (مثلا در کنار روستای حزن دامغان)، و یا در حاشیه راه شاهرود – آزادشهر و از جمله در کنار روستای "قهج" و... در منطقه "پشت بسطام" در شاهرود قرار دارند، که این شاخصه ی بناهای دوره هخامنشی و اشکانی است، که جنبه دفاعی و ارتباطی برای حاکمیت های دوره باستان ایران، در آن زمان داشته اند.
از بوشهر که بیرون بیایی فروش میوه کُنار که همان درخت سدر است، و این روزها کشاورزان درخت سدر را با جوانه ی درخت سیب پیوند زده اند، و در نتیجه میوه ایی بین سیب و کُُنار دست می دهد، را عرضه می کنند، و این روزها نوبرانه اش را به کیلویی 35 هزار تومان به فروش می رسانند، همچنین پنیر درخت خرما که در واقع جوانه درخت خرماست که آن را به قیمت کیلویی 400 هزار تومان می فروشند، بر دیوارهای منطقه چرخاب می توان دیوار نوشته هایی را دید که بیان می دارد که "درخت نخل شما را مجانی قطع می کنیم"، که این کار به امید دستیابی به همین جوانه یا پنیر نخل مجانی صورت می گیرد.
برازجان و مناطق اطراف واجد مزارع کاشت کنجد است لذا یکی از سوغات های بُرازگان، اَرده است که کنجد را به سنگ های آسیاب می سپارند و ارده بدست می آید، این ارده در مخلوط شیره خرما، خوراک مقوی دست می دهد، که مشتری زیادی برای خود در این استان و سراسر ایران دارد، چنین معجونی را در سنگر متجاوزین بعثی در کوه های کردستان عراق در عملیات های نصر هشت، بیت المقدس 2 نیز یافتم، و این نشان می دهد که این معجون یک غذای ایرانی باستانی بوده است که در سراسر منطقه تحت نفوذ "ایران بزرگ تمدنی" در میانرودان (عراق فعلی) هم طرفدار داشته، و تیسپون نشینان و اطرافیانش نیز هزاران سال است که از آن استفاده می کرده، و می کنند.
البته فکر می کردم کنجد را بدون عملیات فرآوری به آسیاب می سپارند، اما دیدم که چنین نیست، و کنجد ها را ابتدا بوداده می کنند و سپس به سنگ آسیاب می سپارند که در اثر بو دادن کنجدها، بخش زیادی از مواد پر خاصیت آن از بین می رود، کاری که ایرانیان با بسیاری از تخم ها از این قبیل می کنند، و ابتدا آن را از طریق بودادن نابود می کنند و سپس می خورند، حال آنکه تخمه ی خام، بسیار سودمندتر و مقوی تر است، پسته های بو داده شده، بادام های بوداده شده، تخمه های بوداده شده و... دیگر آن خاصیت اولیه و خام را ندارند، چرا که در روغن خود روی آتش، حالت سرخکرده به خود می گیرند و دیگر حتی سلامت خوراکی خود را هم از دست می دهند، دانه های بوداده با آتش و نمک، اگرچه مزه دار شاید باشند، اما دیگر آن خاصیت غذایی و سلامت خود را از دست داده اند.
راهی دیدار از دژ برازجان و یا کاروانسرای مشیرالملک [2] در مرکز شهر برازجان هستم که از بزرگترین کاروانسراهای کشور، و ساخته شده در دوره قاجار به سبک معماری دوره زندیه هستم که البته متاسفانه با درب های بسته آن مواجهه شدم. از این دژ در زمان پهلوی به عنوان زندان هم استفاده کرده اند، و از این لحاظ در تاریخ معاصر نقش آفرینی کرده است، از جمله زندان و تبعیدگاه عده ایی از مبارزین و معترضین به رژیم گذشته نیز بوده است، افراد شاخص سیاسی که نقش های بزرگ و بی بدیلی را در تاریخ آزادیخواهی کشورمان داشته [3] و بازی کرده اند.
با ناامیدی از دیدار از این قلعه خاطره انگیز و تاریخی، راه خود را به سوی پشتکوه در پیش گرفتم، و به زودی با گذر از گردنه ایی نسبتا سخت، وارد منطقه پشتکوه شدم، بارش های یک ماهه گذشته در این منطقه، باعث شده است که آب های روان از هر دره ایی در این مسیر روان است و به خوبی دیده می شود، که گاه برکه های زیبا با آب های زلال و شیرین را در دره های این مسیر تشکیل داده و دیده می شوند، ساختار کوه های آن را با کوه ها و طبیعت منطقه سد دز در دزفول یکی دیدم، اینجا در نقطه ایی کوه به سکوی پرش چتربازها تبدیل شده و آنان سایت پروازی برای خود تدارک دیده اند، ورزشی جالب و پرطرفدار که به تازگی در کشورمان گسترش یافته است، سایت چتر بازی رامیان، در میانه جنگل های هیرکانی ابر، در این زمینه در منطقه ما شهرت دارد، این کوه ها مرز بین رشته کوه زاگرس و دشت بوشهر هستند، که درخچه های آن نشان از شروع جنگل های زاگرس را دارد.
در بین راه برازجان به شهر کلمه، روستای آپای ارغون قرار دارد که در میان دامنه ی کوه، زیبایی خاص خود را دارد و محصول آن خرمای خشک است، یعنی خرمای بدون شیره، مثل خرمای زاهدی و...
بوی خاک باران خورده می آید، این جا در این موقع از سال، بهار چنان زیبا رخ نموده است که یاد تصاویر تبلیغاتی از کشور سوئیس می افتم، که روزگاری به عنوان سمبل زیبایی در بازار ایران فروخته می شدند، مخمل چمن بر حاشیه دامنه کوه چشم نواز است. به شهر کلمه که رسیدم جاده ایی بهتر از این راهی که آمدیم، به میمند و فیروزآباد می رفت که به گفته راننده، راه اتصال کارکنان منطقه مهم نفتی و گازی عسلویه را به استان فارس را در حالت میانبر فراهم می کند. روستاهای این منطقه مملو از باغات خرماست که به طرز زیبایی در کنار هم و با فاصله ایی خاص کاشته شده اند، این است که نخل و شتر را هرگز نباید سمبل کشورهای عربی دانست، چرا که این دو شاید در ایران بیشتر از کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس باشند، نخل و شتری که گسترشش تا روستای طرود در شاهرود هم کشیده شده است.
به طرف روستای فاریاب رفتیم که زیبایی اش باز به باغات نخل است، نفهمیدم چرا بر تابلوی این روستا نوشته اند "به دیار فرهنگ و ادب فاریاب خوش آمدید" آیا این همان روستای محل تولد فارابی است؟ نمی دانم، اما چقدر بین این منطقه و استان باستانی خراسان بزرگ مشابهت می توان دید، روستای فاریاب در بوشهر، که استانی با همین نام در منطقه خراسان بزرگ (افغانستان امروزی) موجود است، مرا به یاد فارابی، دانشمند بزرگ ایرانی انداخت، که او هم از منطقه ایی مسکونی در ایران تمدنی با همین نام زاده شده است، شاید اهل همین فاریاب بوشهر باشد، بعد از فاریاب روستای زیبای زیبای "تنگه زرد" است، که در باغات نخل غرق است، در گوشه ایی از حاشیه کوه، که دیگر انگار انتهای راه است، و راه به کوه ختم می شود، اما اعتراضات سراسری به این روستاهای پشت کوه و در ته دره ها هم رسیده است، و شعارنویسی را می توان بر دیوارهای این روستاها، شهر بوشهر و... هم دید، که نشان از گستردگی خیزشی وسیعی دارد که تحت عنوان "زن، زندگی، آزادی" در کشور جریان دارد.
استان بوشهر خود به اندازه یک کشور دارای امکانات مختلف است، استانی با طول نزدیک به 450 کیلومتر از عسلویه در خاور تا بندر دیلم در باختر این استان، که هم در کشاورزی، هم در نفت و گاز، هم تجارت و دریا و هم گردشگری و... پتانسیل های بزرگ دارد، و از این لحاظ می تواند با کشورهای زیادی در منطقه و حتی اروپا همآوردی داشته باشد، و ایران بزرگ با داشتن ده ها از این دست استان ها می تواند حرف های بزرگی برای گفتن در جهان اقتصاد، فرهنگ، گردشگری، سیاست، علم و... داشته باشد، اما نوع مدیریت کشور باعث شده است که ایران دارای رشدی بسیار کُند و گاه منفی باشد، و نامناسب و بی قواره خود را به جهانیان نشان دهد، و همواره این مردم خوابیده بر ثروت های بزرگ، از فقر و نداری در رنج و محن بوده و باشند، و این نشان می دهد که ایران همواره از نوع نخبگانی که راهبری آن را به عهده داشته اند، در کمبود و ضعف بوده، که نتوانسته اند این ثروت عظیم مردمی، فرهنگی، اقتصادی، تمدنی و...را به رشد و توسعه همه جانبه و عینی تبدیل کنند، و ایران را به سطح کشورهای مطرح جهانی ارتقا دهند،
وقتی بررسی های اتاق بارزگانی کشورمان [4] را در این روزها را خواندم، که حاکی از این امر بود که "بود و نبود اقتصاد ایران اثر چندانی بر اقتصاد بینالملل ندارد"، دلم به درد آمد، که یک دنیا پشت مردم مقاوم اوکراین قرار می گیرند، چرا؟ چون در اقتصاد و غذای جهانی حرف های زیادی برای گفتن دارد، روس ها از یک سوی قصد تسلط بر انبار غله جهان را دارند، و غرب نیز نمی خواهد چنین کالای مهمی دست مستبدی مثل پوتین به عنوان یک سلاح قرار گیرد که بتواند دنیا را تنبیه کند، و از این سو نقش ایران در روند بین الملل به مرحله ایی رسیده است که بود و نبودش در اقتصاد جهانی بی تاثیر شده است.
به نخلستان های زرده بند که رسیدم، دیگر زمان کم بود، و به دقایق تاریکی شب نزدیک می شدم، لذا راه بازگشت به سمت بوشهر در پیش گرفتم، راه برگشت به سوی برازجان هم نزدیکتر و هم بهتر بود، به زودی به شهر اهرم مرگز بخش تنگستان رسیدم، دیگر هوا کاملا تاریک و شب هنگام بود، و تنها در اهرم از محل آبگرم این شهر دیدن کردم و سریع به سوی بوشهر رهسپار شدم، تا استراحتی و روزی دیگر را در سفرهای داخل استانی آن آغاز کنم.
شب هنگام بود اتومبیل هایی با سرعت تمام از ما می گذشتند، سرعتی خیره کننده، از آنها که جویا شدم، متوجه شدم این ها اتومبیل های قاچاقبری هستند که در اصطلاح محلی به آنها "شوتی" می گویند، یعنی "تند و سریع"، که در واقع همان کار کولبران در کردستان را می کنند، و مقداری کالای قاچاق را، به مقصد می رسانند، مشهور است که آنها "یا بار را به قصد می رسانند، و یا در راه می میرند"، لذا به سرعت تمام در جاده ها حرکت می کنند، و باید راه را برای آنان باز کرد، بیشتر مجهز به اتومبیل های "وانت پراید" و یا پژوی 405 و یا سمند هستند که یک دستگاه لباسشویی، ظرفشویی، تلویزیون و مقداری اجناس ریزه دیگر را بار کرده و سبک و با سرعت تمام جاده ها را در می نورودند، تا رزق خود را با در دست گرفتن جانشان کسب کنند! جوانان بسیاری از آنها، که در این مسیر جان خود را بارها از دست داده اند و خود را برای کسب روزی به آب و آتش می زنند.
[1] - در تابلو نصب شده توسط سازمان میراث فرهنگی در سایت تاریخی کاخ چرخاب نوشته شده است : "کاخ چرخاب بنایی فاخر متعلق به دوره هخامنشی (550 تا 330 قبل از میلاد) است که به صورت تصادفی حین عملیات حفر کانال به منظور احداث خط لوله انتقال آب در سال 1350 خورشیدی، کشف شد. این محوطه طی دو دوره در سال های 1350 و 1380 توسط علی اکبر سرفراز کاوش گردید. این کاخ شامل تالاری ستوندار است که با اندکی انحراف در راستای شمالی – جنوبی احداث گردیده و سقف آن بر دوازده ستون (دو ردیف ششتایی) استوار بوده است. سه درگاه در اضلاع شمالی، شرقی و جنوبی، قضای تالار را به محیط بیرون متصل می نموده است. در جبهه شرقی این تالار، ایوانی ستوندار و عریض قرار داشته که بنا بر شواهد 34 ستوند (دو ردیف دوازدهتایی) بار سقف آن را به دوش می کشیده اند. از مجموع این ساختار، امروز تنها بقایای هفت پایه ستون دو سنگ گف درگاه شمالی و شرقی در تالار بنا و بقایای چهار پایه ستون و توده های آواری پراکنده در محدوده ایوان شرقی باقی مانده است. از شاخص ترین اجزای معماری کاخ چرخاب می توان به پایه ستون های آن اشاره نمود که از ترکیب سنگ های آهکی سیاه و کرم رنگ به صورت خشکه چین، و بدون ملات با ساختاری چهارگوش و پلکانی ایجاد شده و بر فراز آن شال ستونی مدور از سنگ آهکی سیاه رنگ قرار می گیرد. طرح کلی پلان بنا، ساختار شکلی پایه ستون ها کیفیت حجاری و پرداخت اجزای سنگی آن، در کنار جزئیات تزئینی به کار رفته در حجاری نقش پاشنه درگاه شرقی، از جمله شواهدی است که امکان مقایسه این بنا را با دیگر آثار دوره هخامنشی از جمله کاخ اختصاصی کوروش کبیر در مجموعه پاسارگاد فراهم نموده و آن را قابل انتساب به دوره نخست معماری هخامنشی می نماید، این بنا به تاریخ 10/7/1380 با شماره 4041 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید."
[2] - از سازههای باشکوه دوره قاجاریان بهشمار میرود و در سال ۱۲۸۸ قمری برابر با سال ۱۲۵۰ خورشیدی بنا به دستور یکی از نیکوکاران شیراز به نام حاج میرزا ابوالحسن خان مشیرالملک شیرازی با هزینهای برابر چهل هزار تومان به پول آن زمان ساخته شدهاست. سازنده این ساختمان حاج محمد رحیم شیرازی سازنده پل مشیر و کاروانسرای دالکی است که به روش استادانهای دست به ساخت این ساختمان به روال معماری زندیه زده است. لرد کرزن سیاستمدار و کهن نگار انگلیسی که زمانی سراسر ایران را درنوردیده و بنا به گفته خود بیشتر کاروانسراهای ایران را از نزدیک تماشا کرده بود، درباره استواری و شکوه کاروانسرای برازجان چنین مینویسد: "در میان همه آنهایی که من دیده بودم این کاروانسرا بهتر ساخته شده بود و بهتر هم مانده بود."
[3] - مهندس مهدی بازرگان، شمسالدین امیرعلائی، احمد انهاری، دکتر یدالله سحابی، دکتر سید محمدمهدی جعفری، علی محمد عموئی و دهها تن دیگر از جمله کسانی هستند که در این دژ، در طول حاکمیت پهلوی ها زندانی بودهاند.
[4] - نتیجه تازهترین پژوهش اتاق بازرگانی؛ «بود و نبود اقتصاد ایران اثر چندانی بر اقتصاد بینالملل ندارد» محمد قاسمی، رئیس مرکز پژوهشهای اتاق بازرگانی ایران در تشریح نتایج به دست آمده از «جدول داده - ستانده تجارت خارجی ایران و جهان» که به تازگی تهیه شده، اعلام کرد: «ما از نقشه تجارت بینالملل حذف شدهایم و این جدا از تبعاتی که برای رشد اقتصادی ما دارد، خطراتی برای امنیت ملی ما دارد.» او در گفتگویی با روزنامه دنیای اقتصاد چاپ تهران، چهارشنبه (بهمن 1401)، در خصوص نتایج به دست آمده از بررسی علمی صورت گرفته در مورد جایگاه ایران در نظام تجارت جهانی (بر پایه جدول داده-ستانده) عنوان داشت که تا کنون سابقه نداشته است، ادامه داد که : «دردآورترین نتیجه این مطالعات و پژوهشها که بسیار تاسفبار است و بزرگترین اثر این وضعیت آن است که آسیب رساندن به اقتصادکشور بهسادگی ممکن خواهد شد.» آقای قاسمی سپس توضیح داد که نتایج محاسبات انجام شده در این بررسی به این سوال هم که «با توجه به رقابت ایران و ترکیه در بازار روسیه، امکان جایگزینی ایران با ترکیه در این بازار چقدر است؟» این گونه پاسخ داده است: «اصولا ساختار تولید ما بهویژه در حوزه صنعت به گونهای نیست که امکان رقابت با محصولات ترکیه را به ما بدهد و محصولاتمان را به روسیه صادر کنیم.» یکسال پس از عملیاتی شدن قرارداد همکاری ۲۵ ساله؛ ایران همچنان خارج از رادار سرمایهگذاری چین است ۶ دهه رقابت اقتصادی ایران با قدرتهای منطقهای و اقتصادهای نوظهور به کجا ختم شد؟ رئیس مرکز پژوهشهای اتاق بازرگانی ایران سپس یادآور شد: «بعد از جنگجهانی دوم در نتیجه پژوهشها و تجربههای مختلف این موضوع به اثبات رسید یا برای همه مشخص شد که اثر تجارت بر رشد اقتصاد و رفاه جوامع جدی است.» او افزود: «در بین همه کشورهای نوظهوری که از فردای جنگ دوم جهانی تا امروز پای در جاده رشد اقتصادی گذاشتند، هیچ کشوری نبوده که در میانمدت تا بلندمدت یعنی در محدوده ۱۰سال تا چند ۱۰سال وضع مردم و اقتصاد بهتر شده باشد، اما وارد حوزه تجارت بینالملل نشده باشد.» او همچنین تاکید کرد: «تجارت خارجی یکی از لوازم رشد اقتصادی مستمر است.» آقای قاسمی خاطر نشان کرد که لوازم مورد نیاز برای اینکه یک کشور وارد بازی تجارت بینالملل شود، اتخاذ سیاستهای تجاری و ارزی و سیاستهای پولی و مالی مناسب در کنار طراحی و اجرای استراتژی توسعه صنعتی است.
در شهری زندگی می کنم که بلندای آن از سطح آب های آزاد در نقاطی از آن به بیش از 1700 متر می رسد (تهران)، اما مقصد سفرم بوشهر تنها 18 متر از سطح آب های آزاد بلندتر است، و از سال 1301 به شهر تبدیل شد، این روزها نام بوشهر بسیار بر سر زبان هاست، چرا که نیروگاه اتمی بوشهر، به یک موضوع خبری بین المللی تبدیل شده، و ما نیز بوشهر را بیشتر به واسطه نیروگاه هسته ایی اش می شناسیم، اما با این وجود رغبتی به دیدار از سایت این پروژه مهم نداشتم، چرا که در نظرم به گرداب مکنده سرمایه های کشورمان تبدیل شد، پروژه ایی که وقتی در حال نبرد با نیروهای بعث عراق، در جنگ خسارتبار هشت ساله بودیم، شدیدا نگرانش بودیم، تا مبادا از سوی دشمن بمباران و نابود شود، که البته بمباران هم شد،
نیروگاه اتمی بوشهر یکی از چند پروژه بلندپروازانه ی اتمی پهلوی ها بود، که آنان قصد داشتند تا سال 1356 تولید برق هسته ایی کشور را به 4000 مگاوات برسانند، لذا سایت های متعددی را برای این امر در نظر داشتند که یکی از آنها سایت بوشهر بود، که وقوع انقلاب مانع از تحقق چنین امری شد، و به رغم انجام درصد زیادی از کار این پروژه، نیمه کاره به دولت انقلابی منتقل شد، سایت نیروگاه اتمی دارخوین در استان خوزستان نیز یکی دیگر از این پروژه ها بود که آن هم به مقر نیروهای رزمنده در زمان جنگ مبدل شد، که خود را برای نبرد والفجر 4 آماده می کردند، که در بین رزمندگان به مقر "انرژی اتمی" شهرت داشت، و نیروهای لشکر 17 علی ابن ابیطالب که کانکس های آن را به محل استقرار خود تبدیل کرده بودند، خوب این مقر را می شناسند و با آن خاطره های بسیار دارند، در واقع یکی از مقرهای باکلاس آنها در طول جنگ هشت ساله محسوب می شد، رزمندگانی که معمولا جای مناسبی برای استقرار نداشتند.
اما از انقلاب و این جنگ هشت ساله، با کنار کشیدن آلمان ها از ساخت و اتمام پروژه نیروگاه اتمی بوشهر، این پروژه ملی نهایتا به دست روس ها افتاد، و آنها هم حسابی ایران را در این نیروگاه سرکیسه کردند، و همان بلایی را بر سر ما آوردند که بر سر هندی ها نیز در پرونده فروش ناو هواپیمابر دستِ دوم "آدمیرال گورشکوف" آوردند، [1] و چندین بار قیمت آن را افزایش دادند و قیمت یک کشتی چند صد میلیون دلاری در قرارداد اولیه را، به چند میلیارد دلار رساندند، و در پروژه نیروگاه اتمی بوشهر هم مشخص نشد روس ها بالاخره این نیروگاه را با چه قیمتی، و در چه وضعی تحویل ما دادند، و الان آیا برقی تولید می کند یا نه، لذا افتتاح آن نیز نه شیرینی داشت، و دیدار از آن نیز برایم رغبتی ایجاد نمی کرد، بیشتر به یک پروژه شکست خورده در نظرم نقش بسته است تا مایه افتخار، به همین دلیل وقتی به طرف برازجان می رفتم، و تابلوی راهنمای این نیروگاه را در خروجی بوشهر دیدم، هوسی برای دیدار از آن در خود احساس نکردم.
اولین و آخرین باری که به بوشهر آمدم موقعی بود که در خلال یک اردوی دانشجویی، سی سال پیش راهی دیدار از این دیار شدیم، و اکنون این دومین دیدارم از بوشهر بود، اما آنچه نمی دانستم اینکه بوشهر یک شهر تاریخی هم هست، و آثار باستانی یافته شده در بوشهر قدمت آن را به پنج یا حتی شش هزار سال قبل می رساند، به خصوص آثار یافته شده مربوط به زمان عیلامی ها در حاشیه این شهر، که گفته می شود این شهر را در آن زمان "لیان" می نامیدند که معادل واژه "آفتاب درخشان" در زبان بابلی است، یا در زمان ساسانیان که این شهر را "ریشهر" صدا می کردند و نام ها دیگری که پیش از ساسانیان بر شهر نهادند، از جمله ریواردشیر، بُخت اردشیر، رام اردشیر، رامشهر، رامش اردشیر که به معنی "شهر رهایی" اردشیر است،
هواپیمای ما گرچه با تاخیر اما بالاخره به سمت بوشهر به پرواز درآمد، یک هواپیمای صد نفره فوکر که در این دوره تحریم با ترس و دلهره زیادی مجبور بودیمد بر این هواپیماها سوار شویم، و واقعا انسان حس می کنم که این پرواز ها چقدر ممکن است که به مقصد نرسند، اما هیچ چاره ایی دیگر هم نیست، چرا که جاده ها هم امن تر از خطوط هوایی کشور نیستند، چرا که کشتار حوادث جاده ایی ما هم آمار بسیار وحشتناکی دارد و گاه از کشته های روزانه ما در جنگ خسارتبار هشت ساله هم افزودن تر می شود. در پرواز با خود می گفتم شاید وصیتی که نوشتی به حقیقت پیوست، و تا حدودی آمادگی ذهنی مردن را در خود ایجاد کرده بودم، معمولا درخواست های مثبتی که از اهالی آسمان می کنیم، به هدف اجابت نمی رسند، اما اینگونه درخواست های منفی ممکن است سریع مورد اجابت قرار گیرند!
با وجود این هواپیماهای قدیمی و تحریم شده، که معلوم نیست قطعات آن چطور و چگونه تامین می شود و...، که از قضا با خبر شدیم که علت تاخیر پرواز ما نیز نقص فنی است، خلبان کارآزموده ایی در این پرواز داشتیم، که برخاستن و نشستن ماهرانه ایی را در دو فرودگاه تهران و بوشهر داشت، نزدیک به یک ساعت و نیم پرواز بر فراز شهرها و مناطق منتهی به جنوب انجام شد، و این در دقایق انتهای پروازمان بود که هواپیما کمی ارتفاع کم کرد و به سطوح پایین تر جوی آمد، چرا که از مناطق کوهستانی و مرتفع زاگرس گذر کرده بود، و اکنون وارد دشت جنوب می گردید، و به بوشهر نیز نزدیک می شدیم، در این لحظات شب که نور چراغ شهرها، و روستاها را می توان از آن بالاها دید، باید آماده نشستن بر زمین شد، تکیه گاهی که آرامش به انسان می دهد.
پروازی در شب، و آغاز اقامتی شبانه در بوشهر، استراحتی ناچیز و صبح زود، کمی ورزش در یک فضای مه شدید، در کنار ساحلی زیبا که جزر و مد هایش به روشنی دیده می شود، و انگار در این مقطع زمانی گاه تا ده متر (کم و بیش) آب بالا و پایین می شود، و چند لقمه ایی صبحانه، و یکراست راهی اسکله "والفجر" شدم، تا امکان سفر به جزیره خارگ (نام جزیره خارگ است که ما همواره آنرا خارک تلفظ می کنیم) را پیگیر شوم، به زودی متوجه شدم که چنین سفری ممکن نیست و در حالی که کشتی مسافربری "گِلاره" مشغول مسافرگیری برای رفتن به خارگ بود، گفتند که برای سفر به این جزیره باید از مقامات محلی در این جزیره، یا بوشهر مجوز صادر شود، تا امکان ورود به آن را یافت، این حجم از نگاه امنیتی به جزایر خلیج فارس، آن هم جزیره ایی مثل خارگ که در نزدیکی های ساحل بوشهر قرار دارد، تعجب برانگیز است.
خیابان های بوشهر را درختی بی ثمر فرا گرفته، که سبزی خیره کننده ایی دارد، آنرا درخت "کَهور" می گویند، که به گفته یکی از اهالی، از زمان حضور انگلیسی ها در این شهر گسترش و فراوان شده است، و عیب آن این است که ریشه هایش به سطح می آید و چنان قویست که آسفالت و پوشش سازه های محکم پیاده رو خیابان ها را می شکند و بالا می آید. البته تازگی و درخشندگی برگ های این درخت، این روزها چشم ها را خیره می کند. جالب اینکه برگ این درختان خوراک هیچ حیوانی خانگی و تحت پرورش انسان نیست، لذا طبیعت اطراف شهر و کناره های جاده ها نیز پر از این درختان است، و با نداشتن دشمنی به نام انسان، ماندگاری و تکثیر زیادی در طبیعت جنوب دارند، درختی سازگار با گرما و آب شور.
امسال باران بسیار خوبی در بوشهر و کلا در جنوب باریده است، آب گرفتگی ها، و آثار طراوت و سرزندگی را در شهر و بیابان آن به روشنی می توان دید، این روزها زمانه ی بهار بوشهر و جنوب است، و سر سبزی خیره کننده ایی دشت و صحرا را فرا گرفته است و مخمل چمن و آبگرفتگی کناره جاده ها و...، نشان از بارش های سنگینی دارد، که طی چند روز گذشته باریده است، و به قول یکی از بوشهری ها خانه ایی نیست که در این بارندگی ها سقفش آبچک نکرده باشد.
بوشهر یک شهر نسبتا تجاری است، چرا که در ساحل بندری تاریخی در تجارت و کسب و کار قرار دارد که خلیج فارس را با پهلو گیری کشتی ها در ساحلش، به ایران پیوند می دهد، اما تُجار اظهار نارضایتی دارند، یکی از آنان می گفت: "در روزگاری گرفتار آمدیم که باید التماس کنیم جنسی را برای فروش بدست آوریم، التماس کنیم همین جنس را بفروشیم، بعد التماس کنیم پول همین جنس را از خریداران بگیریم."
بین بنادر جنوب ایران، در چند صد سال گذشته، بنادر خرمشهر، بوشهر و بندرعباس برجستگی خاصی داشتند، و این را باید متوجه بود که بنادر تنها دروازه ورود و خروج کالا به کشور، و یا از کشور، نبوده اند، بلکه فرهنگ و سیاست نیز همواره از این بنادر، به ایران راه پیدا کرده، و یا از آن به بیرون صادر شده است، این از مرز دریایی بوشهر، و توسط اهالی این شهر بود که اولین سیستم های چاپ سنگی وارد ایران شد و به گسترش کتاب و کتابخوانی در کشورمان کمک شایانی نمود، و فرهنگ علم و علم آموزی را در کشور سهولت و گسترش بخشید، اولین خطوط تلگراف، ابتدا در بوشهر راه اندازی شد، و ایران را به سیستم جهانی ارتباطات مرتبط کرد.
صنعت برق و یخ سازی نیز ابتدا در بوشهر راه اندازی شد و بعدها به درون کشور راه یافت، و چراغ صنعت و... را در کشورمان روشن کرد، شب های تاریک ما را روشنی بخشید؛ گذشته از این یکی از مظاهر فرهنگ، مدارس نظام جدید آموزشی بود، که دانش آموزان را با علوم و فنون جدید دنیا آشنا می کرد، که بوشهر در این زمینه نیز پیشتاز بوده است، چرا که "مدرسه سعادت" [2] ، در سال 1278 خورشیدی در این شهر دایر گردید، که از این نظر، آنرا "مادر مدارس جنوب ایران" نامیده اند،
و آنروز که بزرگان از راه های دریایی سفر خود را در پیش می گرفتند، بوشهر و البته همین مدرسه، میزبان ورود رابیندرا تاگور، نویسنده مشهور و برنده جایزه نوبل ادبیات جهان از اهالی بنگال هند بود، که از این مدرسه نیز بازدید کرد و به نفرات برتر آن هدایایی اهدا نمود، و این مدرسه به پرورشگاه و قدمگاه روشنفکران و اهل فکر و علمِ منطقه جنوب تبدیل گردید، از جمله آزادیخواهانی که در انقلاب آزادیبخش مشروطیت نقش آفرینی کردند، و این افتخار برای بوشهر هست که 18 اسفند "روز بوشهر"، مصادف است با روز تاسیس اولین مدرسه نظام جدید در جنوب ایران، یعنی مدرسه سعادت.
بسیاری از شهرها در کشورمان صاحب سبک معماری خاص خود بوده و هستند، بوشهر نیز در این مورد صاحب سبک خاصی از معماری و حتی مصالح ساختمانی خاص است، علاوه بر مدرسه سعادت که سبک معماری خاص بوشهر را در خود دارد، ساختمان شهرداری بوشهر، و بسیاری از ساختمان های دیگر، در کنار ساحل بوشهر نیز طبق همین سبک ساخته و پرداخته شده اند، از جمله آجر ساختمان های قدیمی این شهر که از نوعی سنگ رسوبی بهم فشرده، بازمانده از دریاهای قدیم، ساخته می شوند، که به طرز ماهرانه ایی توسط بوشهری های سخت کوش تراشیده و به خشت های بزرگی تبدیل، و با آنها دیوار خانه های خود را می چینند، در محله بازار قدیمی می توان چنین ساختمان هایی را دید که با این آجورها ساخته اند، از جمله چند ساختمان قدیمی را دیدم که تخریب کرده بودند، که به لحاظ ارزشِ این سنگ ها، کارگران آنرا از میان خرابه ها بازیافت می کردند.
امر دیگری که تاسفبار بود، عملکرد وزارت بهداشت و درمان در نگهداری بناهای تاریخی این وزارتخانه است، تو گویی در این وزارتخانه انگار فرد یا بخشی وجود ندارد که به تاریخ پزشکی ایران دلسوز باشد، در بوشهر هم مثل شاهرود، ساختمان قدیمی بیمارستان "شیر و خورشید" را ویران کرده و به جای آن یک ساختمان جدید، مثل قوطی ساخته اند، حال آنکه بیمارستان های شیر و خورشید جزو اولین بناهای سبک جدید پزشکی در کشورند که حفظ این بناها، یعنی حفظ تاریخ بهداشت و درمان و آموزش پزشکی کشورمان، که با بی توجهی تمام یکی پس از دیگری ویران می شوند، و به جای آن یک بنای جدید، که بعضا هم زیبایی خاصی ندارد، ساخته می شود.
البته در مقابل، اداره بنادر و کشتیرانی بوشهر برخی ساختمان هایی که در داخل این تاسیسات مانده اند را تعمیر و بازسازی کرده و به شکل سابقش حفظ و استفاده می کنند، ساختمان هایی که میراثدار قدمت و تاریخ بوشهر است، که به نظر می رسد کارگزاران اداره بنادر و کشتیرانی، از کارگزاران وزارت بهداشت و درمان در این امر آگاه تر، پیشروتر و به تاریخ خود دلسوزترند.
از جمله ساختمان هایی که در منطقه بنادر و کشتیرانی در حال مرمت بود، ساختمانی است که تابلوی ستاد بازسازی عتبات عالیات بر آن نهاده اند، که ساختمانی است با سبک قدیم معماری زیبای بوشهری، که یکی از اهالی می گفت در اینجا یک کُنده درخت خرما افتاده بود که عوام می گفتند اینجا قدمگاه حضرت ابوالفضل است! و به آن احترام می گذاشتند، که البته مردم قبل از انقلاب خیلی به این مسایل مقیّد بودند و اکنون هر روزه از اینگونه اعتقادات دورتر می شوند.
در پاسخ به سوال یکی از اهالی بوشهر که از من پرسید اهل کجایی؟ با شنیدن نام "شاهرود"، گفت: شما از همشهری های هژبر یزدانی [3] هستید؟ گفتم نه، ایشان هم استانی ماست، و اهل "سنگسر" در نزدیکی های سمنان هستند؛ برام جالب بود که شهرت این مرد بزرگ رمه داران، که روزگاری رمه اش را به قیمت های بسیار پایین، در روستاها حراج کرده و فروختند، و به سبک این روزی اش "مولدسازی!" کردند، نامش به این نقطه از ایران، و در جنوبی ترین شهرها هم رسیده است،
این هموطن بوشهری سپس ادامه داد من به شهمیرزاد (شهری کنار سنگسر) آمده ام، گفتم برای چه کاری، گفت "برای شکار پرندگان شکاری، که البته اداره محیط زیست محل متوجه امر شد و ما فرار کردیم!" این بلایی است که ایران دچارش شده است، که اهالی عاشق به پرندگان شکاری در کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس، سواحل نشینان ما را تشویق به شکار و قاچاق این پرندگان به کشورهای خود می کنند، و یک بوشهری در جنوبی ترین شهرهای ایران، خود را به استان سمنان، در شمال کشور می رساند، تا به شکار این حیوانات اقدام کرده، و آنرا به خارج از ایران قاچاق کند.
[1] - روس ها تا جایی در تحویل این ناو با تاخیر عمل کردند که هندی ها سخن از دریافت غرامت کردند، قرارداد خرید این ناو 45 هزار تنی در سال 2004 منقعد شد و قرار تحویل آن سال 2009 میلادی تعیین گردید، اما روس ها به بهانه های مختلف از جمله عملکرد نامناسب موتور، آنرا به اواخر سال 2013 موکول کردند، این ناو که در هند آن را 'اي ان اس ويكراماديتيا' می نامند به ارزش بيش از دو ميليارد و 300 ميليون دلار از روسيه تحويل گرفت ناو مذکور با 284 متر طول قادر است بيش از 30 فروند هواپيما و بالگرد را حمل كند و رادارهاي تجسسي دوربرد و وسايل الكترونيك پيشرفته، به اين ناو امكان كنترل محدوده 500 كيلومتري را مي دهند. مذاكره براي خريد اين ناو از سال 1994 آغاز و در سال 1998 به يادداشت تفاهم ميان هند و روسيه انجامید.
[2] - مدرسه سعادت یا مدرسه سعادت مظفری مربوط به دوره قاجار است و در بوشهر، خیابان امام، روبروی میدان معلم در محله کوتی قرار دارد که در سال ۱۲۷۸ تأسیس شدهاست. این اثر در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۷۸ با شماره ۲۵۷۸ به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است
[3] - هژبر یزدانی (۱۳ مرداد ۱۳۱۳ در مهدیشهر - ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ در سان خوزه کاستاریکا) از جمله افراد کلیدی در صحنه اقتصاد ایران پیش از انقلاب ۵۷ بود.
جنوب پیشانی پیوند و پیوستگی ما با جهان خارج، از طریق آب های آزاد است که یک دنیا را به بزرگی انسان با ما رو در رو می کند، دنیایی مملو از دوستی ها و دشمنی ها که در هم آمیخته اند، حاشیه جنوب ایران دارایی شگرف و بزرگی است که ارج و اندازه اش را آنان می دانند که از چنین داشته ایی بی بهره اند، مثل همکیشان هم فرهنگ و همزبانان جدا افتاده از دامان ایران بزرگ در افغانستان، ارمنستان، آذربایجان، ترکمنستان و... که از چنین پیوستگی در اثر هجوم ها و تجاوزها بی بهره مانده اند، آبهایی ارزشمندی که با وجود شوری زیادش، که آنرا به روشنی آفتاب نموده است، تو را از ترس و باک تشنگی، برای همیشه می رهاند؛
به سوی سر حدات در این سرزمین به غارت رفته که رو می کنم، داستان غمناک دریده شدن ها، به غارت و یغما رفتن ها آزارم می دهد، اما مرزهای جنوب برایم یاد آور تقابل دریایی است که ایرانیان در آب های آزاد، با رقبای خود داشته اند، از آرتمیس، نخسیتن و تنها زن دریاسالار جهان که ۴٨٠ سال پیش از میلاد مسیح به دریاسالاری ارتش خشایارشاه انتخاب شد و در نبرد ایران و یونان جنگاوران کشورش را فرماندهی کرد و پیروزی های بزرگ را از آن خود و ایرانیان ساخت، او که در زیبایی و متانت سرآمد زنان روزگارش نامیده اند.
تا جنگ آوران نیروی دریایی ارتش ما، که در جنگ خسارتبار هشت ساله با متجاوزین بعثی، نبردهای به یاد ماندنی و بی باکانه ایی را به انجام رساندند، و باعث تاسف است که در گمنامی تمام، بسیاری پیکرهای شان نیز در پهنه خلیج پارس به جای ماند، و حتی هموطنانِ آنان، از نام های نام آورشان نیز بی خبر ماندند، کسانی که در ناوچه های سهند، سبلان و... رزمیدند و جان به پای میهن خود فدا کردند،
و باز تاسف بار است که توزیع کنندگان بودجه های فرهنگی، به داستان های شورانگیز تاریخ این مردان و زنان نمی پردازند، تا این مردم با شجاعان تاریخ خود بیشتر آشنا شوند، امروز آرتیمیس را در بین نام های رایج استفاده شده برای زنان ایران نمی بینمیم و نام های دیگری از این نوع که به فراموشی می روند.
این سفری است به کناره های ساحل جنوب، تا روح را به پرواز در آورد و در ژرفاهایی فرو رفت و با شجاعت ها، توانمندی ها، ایثار شجاعانه جان ها، پیروزی ها و شکست ها و... آشنا شد، و همگام با دریانوردان، ناخداها و ملوانانی شد، که این سواحل را به قصد کشف جهان اطراف ترک کردند، و به مقصدهای دور کالاهای مادی و معنوی ایرانی را بردند، و با خود گنج های زیبا از ماده و معنا به ارمغان آوردند،
سیری روحی و معنوی در عالم این مردان پهنه دریا، که در شرایط موجود کشور، بدین توجه نیازی مبرم داریم، تا شاید بتوان کشور را از خطرهای بزرگی که در اثر ندانم کاری ها، کوچک و کوتوله پروری ها، بی سیاستی ها، حذف نخبگان، و به حاشیه بردن اهل علم، و بیکار کردن اهل صنعت، و ارج دیدن سفلگان، و بر کرسی نشستن های نابجا و... که نتایج آن گریبانگیر این آب و خاک شده، و هرچه پیش می رویم، در سیاهی باتلاق های چنین راهبری و راهبردی بیش از پیش فرو می رویم، و نتایج دهشتناک آن روشنتر می گردد؛
نام جنوب را که می شنوم، ناخودآگاه به یاد انگلستان و سیاست هایش در پهنه جنوب کشورمان می افتم، جدایی بحرین، اشغال جزایر ما، حمله های برنامه ریزی شده آنها از بصره، دخالت های همه جانبه این کشور در این منطقه، اشغال جزیره خارک برای انصراف ایران از مالکیت بر ایرانشهر هرات و... سیاهه ایی بلندبالا از پرونده های گشوده، و زخم هایی که چرک های آن همواره بر تن ایران فوران می کند، و چشم هر بیینده ایی را بدین وضع پریشان و پر از درد و رنج می نماید.
من تنها مسافر این راه، با چنین دغدغه های فکری ایی نبودم، بزرگمردی از تیپ 55 هوابرد نوهد [1] نیز داستان پرداز این مسیر غمناک یافتم، که او نیز در نبرد هشت ساله، از ابتدایی ترین سربازان این صحنه بود، و سخنانش برگرفته از روزهای نخست جنگی بود، که دامن دو ملت ایران و عراق را گرفت، و حلقوم آنانرا برای هشت سال تمام فشرد، و قربانیان و خسارت های بیرون از شماری را به جای گذاشت، و این تنها دشمنان این دو ملت بودند که این جنگ را برای خود سودمند و پر از بهره ها یافتند.
این سرباز که گویا بله قربانگوی مافوق تربیت نشده، و در عین سرباز بودن اهل مطالعه و تفکر نیز هست، از داستان ها و تفکراتش گفت که در زندگی ایی که بر او و پدرش، که هر دو از طیف نظامیان این کشور بودند، رفته است، همسفری که دقایق تاخیرهای طولانی و عادی شده در سالن فرودگاه را، به لحظاتی شیرین تبدیل کرد، و زمان باطل شده در انتظار پرواز را، با او سر کردم و از تاریخی شنیدم که برایم گاه تازگی داشت، توصیه هایی برای سفرم به بوشهر داشت :
"در دیدار از بوشهر به عمق محلات آن بروید، از چهار محل دیدن کنید، تلگراف خانه انگلیسی ها هنوز هست و از آن زمان باقی مانده است، شهرداران این شهر زیبا، در محلات قدیم بوشهر طوری برنامه ریزی کرده اند که هر فردی که بخواهد خانه خود را باز سازی یا نوسازی کند، باید طبق نمای قدیم آنرا مرمت نماید، و شما وقتی در این محلات راه می روید، هنوز بکر است و انگار در 200 تا 300 سال قبل سیر می کنید،
سه یا چهار باری به واسطه نوع شغلم به حج رفته ام و حاجی بردیم، ولی این را فهمیده ام که ما نمی توانیم از موضوع اسلام به سادگی عبور کنیم، یک مسائلی هست، به این سادگی نیست که گفته شود یک مشت عرب ریختند و بردند و... این نیست، این ها قصه است، ما ایرانی ها یک روحیه و عرق ملیگرایی داریم، و مسایل را طبق همین روحیه تفسیر می کنیم؛
سفرهای زیادی به مالزی، سنگاپور، اندونزی و... داشتم، اسلام آنجا با اسلامی که در کشور ما جاری است بسیار متفاوت است، چرا که آنان اسلام را در اثر تبلیغ دریافت کردند، اما ایران را با زور شمشیر مسلمان کردند، اما همین ایرانیان مسلمان به تدریج به شبه قاره هند رفتند، از شبه قاره هند، به سمت شرق آسیا اسلام را گسترش دادند، شما اگر الان به تایلند بروید، پدر تایلند یک ایرانی است، که نامش شیخ احمد قمی است، شهر آیوتایا [2] در تایلند، یک شهری سه هزار ساله است، که مثل تخت جمشید ما دارای قدمت است، مجسمه شیخ احمد قمی در این شهر است، وی شهر به شهر می رود تا سر از این منطقه در می آورد، و می بیند که اینجا هم مثل زمان شاه اسماعیل صفوی در ایران، هر منطقه ایی یک پادشاهی برای خود داشته و حکومت می کند، شاه بانکوک، شاه پوتان و... شیخ احمد آدم گردن کلفتی بوده است، شروع به تبلیغ می کند، و جمعی از جوانان را دور خود جمع می کند، مردم تایلند هم مردم مبارزی هستند، الان هم اگر بروید در خیابان نمایش های رزمی دارند، و مسابقات از این نوع برقرار است، از جمله بوکس تایلندی مشهور است، که اتفاقا من در یک سفر به تایلند،در یکی از این مسابقات خیابانی به بالای تشک دعوت شدم و شرط بندی زیادی هم روی مسابقه ما شده بود و طرف من که تنها 28 سال سن داشت گفت : از پا هم استفاده کنیم که من گفتم: نه فقط دست و همان بوکس، که در راند اول طرف خود را شکست دادم و بیرون رفت، در آخر هم دلال این بازی کلی پول شرط بندی را آوردند و به من داد، که این هم سهم شما، گفتم ما این پول ها را درست نمی دانیم، و پول ها را گرفتم و به نفر بازنده دادم، که یک جوان فقیری بود، که برای کسب این جایزه مادی مبارزه می کرد، و خیلی هم خوشحال شد، کلی مرا بوسید، آن موقع من 60 سال سن داشتم، در وزن 51 کیلو روزگاری قهرمان ورزش های رزمی در غرب کشور شده ام، لذا پیش زمینه ورزشی داشتم.
یکی از دلایلی که مرا به تیپ 55 هوابرد نوهد جذب کردند همین قدرت بدنی ام بود، و این که دارای مقامات ورزشی بودم، و در اثر این لیاقت مرا جذب این تیپ کردند. آن موقع ها این شایستگی ها دیده می شد و برایش طبق ظرفیت های کشور برنامه ریزی می شد، 5 سال در جنگ با همین تیپ حضور داشتم، در جریان نبرد دشت عباس، هویزه، دزفول هم بودم، که کار نبرد به جنگ تن به تن کشید، و ما حتی خود را به تانک های دشمن رساندیم و درب بالای تانک را باز می کردیم، و به درونش نارنجک می انداختیم، در نبرد آزادی خرمشهر هم حضور داشتم، ما موقعی رسیدیم که خیلی از بچه های تکاور کشته شده بودند، حدود 60 الی 70 نفر بودند، نیروها کوچه به کوچه دفاع می کردند، بین 600 تا 700 تکاور ارتش در این نبرد شرکت داشتند، ما از تهران برای کمک به آنها اعزام شدیم. از این تعداد فکر کنم 200 نفر باقی مانده بودند، ارتش بعد از انقلاب از هم پاشیده بود، روسای ارتش که اعدام شده بودند، و کسی به ارتش اعتماد نداشت و این نیروهای باقی مانده در ارتش هم روحیه ایی نداشتند، اما باز می جنگیدند.
این همان استعداد ذاتی ایرانی بود که هنوز کار می کرد و کارایی داشت و می جنگید، وگرنه ارتش با توجه به ضربات متعددی که از دوست و دشمن بعد از انقلاب خورده بود، در جایگاهی نبود که بتواند جنگ کند. این را در تاریخ ایران هم می توان دید، وقتی اسکندر مقدونی به ایران حمله کرد، و شیرازه سپاه ایران از هم کسست و وارد کشور شدند، یک سردار ایرانی به نام آریو برزن و خواهرش یوتاب [3] ، جلوی این سپاه پرتعداد یونانی را سد کردند، در حالی که تنها 1500 نفر نیرو بیشتر داشتند، اما مقابل 100 هزار جنگجوی یونانی ایستادند، و مقاومت می کردند، و تنها در اثر خیانت یک ایرانی بود که از یونانیان شکست خوردند، وگرنه دلیرانه می جنگیدند، این ها از همین اصیل ترین اقوام ایرانی، یعنی لرها و کردها بودند، که جانانه نبرد می کردند، یوتاب چنان قهرمانانه می جنگید که اسکندر مجبور شد دستور دهد که او را تیرباران کنند، و جسدش را هم با احترام دفن کرد، چرا که یونانیان مبهوت شجاعت و قهرمانی او شده بودند، او را با ابزار جنگی اش با احترام، خود یونانیان دفن کردند. متاسفانه از زمانی که شیعه گری اصل شد، و طی 5 قرن گذشته حاکمیت مرکزی به علت شافعی مذهب بودن، کردها را تحت فشار گذاشته دچار مشکل شده اند، ورنه این ها مرزداران دلیر ایرانند،
جالب این است که قاجاریه که خود ترکمن، و اهل سنت بودند، چون به قدرت رسیدند شیعه شدند، و همینطور صفویه که باز خود اهل سنت بودند، تاریخ را اگر نگاه کنی شیخ صفی الدین اردبیلی [4] خود از علمای اهل سنت و شافعی مذهب است، [5] ولی برای قدرت و لج و لجبازی با ترکان عثمانی به شیعه گری دست زدند، و آن کارهایی که نباید می کردند را در حق اهل سنت ایران انجام دادند، و ایرانیان را بدین ترتیب با اقدامات خود، از ایران و ایرانگرایی تاراندند،
نبرد چالدران [6] جنگی بالای دست آن هنوز نیامده است، از همین نبردهاست که بین 27 هزار سرباز ایرانی قزلباش از یک سو، که تنها مجهز به نیزه و شمشیر بودند، با سپاه عثمانی در گرفت، که ایرانیان باز غوغا کردند و یک نفر هم اسیر ندادند، 1200 نفر از ایرانیان زنده ماندند و 4000 از عثمانی اسیر گرفتند، در سوی دیگر سپاه عثمانی قرار داشت که بیش از یکصد هزار نفر، که مجهز به توپ و تفنگ بودند، آنان مقابل هم قرار گرفتند، و ایرانیان شجاعت و دلیری بسیاری از خود نشان دادند، یک اسیر هم ندادند، ولی شهدای بسیاری دادند. نبردی سخت بین شاه اسماعیل صفوی و سلطان سلیم عثمانی بود که می گویند به رغم شکست ها، شاه اسماعیل قصد عقب نشینی نداشت، که شیخ محمود شبستری، عارف نامی ایرانی، صاحب کتاب "گلشن راز" قرآنی را که گفته می شود به دست خط امام علی بوده را می آورد و به شاه اسماعیل می گوید "ببوس"، که شاه اسماعیل می گوید دست هایم خونی است نمی توانم، می گوید خم شو و ببوس، که این کار را می کند، و بعد این، عارف به این قرآن قسمش می دهد که اگر می خواهی ایران بماند، از جنگ دست بکش و برگرد، که شاه اسماعیل همین کار را می کند، و در اثر شکست در این جنگ بخش بزرگی از کردستان ( کردستان ترکیه، عراق، سوریه) از ایران جدا می شود،
در این نبرد یکی از سرداران سپاه شاه اسماعیل صفوی یک پسر کرد اهل یکی از روستاهای منطقه بانه در کردستان ایران به نام تارو بیره بود، او خوش اندام و شکارچی بود، شاه اسماعیل که از سفر کربلا باز می گشت، او را می بیند، و به کدخدای محل می گوید او را به نزد من بیاور، وقتی می آید می گوید به چه کاری مشغولی می گوید، شکار می کنم و خرج مادر و خود را تامین می کنم، شاه اسماعیل از او دعوت می کند تا از افسران ارتش او شود، بیره جواب می دهد من به تو احتیاجی ندارم، شاه اسماعیل می گوید اما من به تو احتیاج دارم، و او همان کسی است که در همین جنگ چالدران بادرجه سرهنگی، و فرمانده بریگارد سواره نظام سنگین سپاه صفوی را عهده دار بوده است و به سپاه عثمانی حمله می کند و توپخانه عثمانی را زمین گیر می کند و توپ های آنها را می شکند، اما در نهایت عثمانی ها با توپ او را هدف می گیرند و می کشند. قهرمانان این جنگ هم باز همین محلی ها و اقوام ایرانی بودند، که سلطان سلیم این سرباز شجاع ایرانی را با احترام دفن می کند.
متولد 1334 هستم و هر دو سیستم حکومتی را در ایران به اندازه کافی دیده و لمس کرده ام، در سیستم پهلوی جذب ارتش شدم، و در همان دوره پنج ماه و دوازده روز را در زندان انفرادی، و در زمره زندانیان سیاسی بودم، در سیستم فعلی حتی یک سیلی هم نخوردم، اما وقتی مقایسه می کنم می بینم، آنان یک سیستم واقع گرا بودند، در یک بُعد، و یا دو بُعد در جامعه از سوی پهلوی ها دیکتاتوری اعمال می شد، که مثلا اظهار نظر سیاسی نکن، در دیگر ابعاد اینطور نبود، و آزادی ها برقرار بود.
پهلوی ها در آن زمان روی جریان چپ خیلی حساس بودند چرا که حتی "مجاهدین خلق" هم که یک گروه اسلامگرا محسوب می شوند، مشی سیاسی چپ گرایی داشتند، و پهلوی ها در مورد تفکر چپ دیکتاتوری اعمال می کردند، این دیکتاتوری در امور اقتصادی و... در امور مردم عادی اعمال نمی شد،
چرا که شرایط جامعه طوری به چپ گرایش داشت که پهلوی شرایط را خطرناک می دید، نسل ما همه چگوارایی مسلک شده بودند، ستاره سرخ، و تصاویر ارنستو چگوارا (مبارز چپگرای امریکای لاتین) بر در و دیوار شهر نقش بسته بود، عکس هایش را در همه جا زده بودند، استیل چهره و لباسش مد شده بود، انگار کشور ایران چگورایی گردیده، و او به چهره محبوب جوانان تبدیل شده بود، این در حالی است که چگوارا یک شورشی به تمام معنا، و یکی از کثیف ترین مبارزان تاریخ بود، شما تاریخ را بخوان ببین همین چگوارا چند نفر را تیرباران کرده، چپ همه گونه کشور را به هم ریخته بود.
صفویه پدر اهل سنت ایران را در آوردند، پشت داستان صفویه مشکلات فراوانی نهفته است، این سکه ها دو رو دارد که روی کثیف آن مسکوت می ماند، تصاویر تاریخی که اهل سنت از صفویه دارند بسیار ویران است، رفتار صفوی ها، اهل سنت را از ایران فراری داد، در حالیکه از اصیل ترین اقوام ایرانی مثلا همین کردها هستند، که اهل سنت اند، و این واگرایی ها همچنان ادامه دارد،
آنروی کثیف سکه صفویه را می خواهید ببینید، به کردستان بروید و ببینید قزلباش های صفوی با کردهای ایران چه کردند، متاسفانه این برخوردها بعد از صفویه هم ادامه یافت و پایان نپذیرفت، و همین حرکات باعث شد که ایران کردها را از دست بدهد، کردها آریایی و ایرانی اند، و در داستان های نمادین ایران باستان، جایگاه ویژه ایی دارند، تا آنجا که در اسطوره ضحاک که در شاهنامه فردوسی بدان اشاره شده، آن موقعی که روزی مغز دو جوان ایرانی را خوراک مارهای روی دوش ضحاک می کردند، یک آشپز با انصافی پیدا شد که با کیاستی که به خرج داد، هر بار یکی از این دو جوان را نجات می داد و فراری می داد، و به کوه ها می فرستاد، و به جای آنها مغز گوسفندی را به مارهای ضحاک می خوراند، همین جوانان جان سالم به در برده از آشپزخانه دربار ضحاک، در کوه ها، آنقدر زیاد و جمع شدند که ارتشی را تشکیل دادند و بساط ضحاک را از ایران برچیدند، این ها همان کردهایی هستند که اکنون در کوه های زاگرس زندگی می کنند، فرزندان اصیل ایرانی که از خوراک مارهای ضحاک نجات یافتند، و ایران را نیز نجات دادند. این همان اسطوره ایرانی بودن کردهاست که فردوسی در لطافت داستان خود گنجانده و آنان را ناجی ایران از ضحاک مار به دوش معرفی می کند.
کردی، ترکی، لری، گیلکی، مازندرانی و... را به خوبی حرف می زنم، از آنهایی هستم که همه جای ایران سرای من است، در همه جای ایران به واسطه ماموریت های پدرم، و یا ماموریت های نظامی خودم که در ارتش ماموریت بودم، حضور یافتم، و با همه اقوام ارتباط داشتم، پدرم سینه اش پر از مدال بود، روزی که انقلاب پیروز شد مجبور شدم همه این مدال ها را ببرم در بیابان دفن کنم، روزی که آقای طالقانی از زندان آزاد شد، از میدان بیست و چهار اسفند، تا میدان انقلاب و آزادی جمعیت آمده بودند، و در حالی که مسلح به کلت کمری بودم در این جریان من هم در بین انقلابیون حضور داشتم،
سوال) شما به عنوان یک ارتشی چرا در انقلاب حضور پیدا می کردید، انقلابیگری شما نظامیان از چه جهت بود؟
اختلاف طبقاتی در ارتش شاهنشاهی زیاد بود، یک گروهبان به سرباز خدایی می کرد، یک ستوان به یک گروهبان خدایی می کرد و... این وضع در سلسله مراتب ادامه داشت، هم مالی و هم موقعیتی این اختلاف ها بود، تا جایی که نهارخوری افسر و درجه دار جدا بود، در باشگاه های ارتش نیز درب ورود خانواده ها هم در باشگاه افسران جدا بود، اگر در مراسم ها و جشن ها، خانواده افسران از درب اصلی می آمدند، خانواده درجه داران از درب های پشتی باید وارد می شدند. اگر در یک پایگاه هوایی یک خلبان با یک درجه دار دوست می شدند فورا یقه اش را می گرفتند و بازخواستش می کردند، اگر خانواده یک درجه دار با خانواده یک افسر در یک پایگاه ارتباط می گرفت، فورا عذرش را می خواستند، یک سیستم طبقاتی کامل داشت اجرا می شد، این در داخل ارتش بود، در بیرون از ارتش هم به همین صورت بود، این ناشی از نظم نبود، ریشه در نظام طبقاتی ایران باستان داشت، در زمان ساسانیان هم وضع به همین صورت بود، که کشور بدبخت شد، تاجری به انوشیروان که عنوان عادل را یدک می کشید، مراجعه می کند و می گوید نیمی از ثروت خود را میدهم، فرزندم در ازای آن خواندن و نوشتن بیاموزد، که انوشیروان قبول نمی کند. فقط درباریان، موبدان و شاهزادگان می توانستند سواد داشته باشند.
در این شرایط است که سی هزار عرب به ارتش سیصد هزار نفری ایران حمله می کند و در نبرد "قادسیه" پیروز می شوند، یا در حمله به همین بوشهر، سردار ایرانی "شهرک" مامور حفظ شهر است که به اندازه نبرد "قادسیه"، ایران در حمله به بوشهر که آن زمان ریشهر نامیده می شد، ثروت از دست می دهد.
نباید این نکته را نادیده گرفت که جنگ هشت ساله را با سلاح هایی پیش بردیم که پهلوی ها انبار کردند، اگر این سلاح ها نبود، خیلی با مشکل مواجهه می شدیم. تکاوران ما سربازان جگردار و شجاعی بودند، ما تانک های زیادی از دشمن گرفتیم، سربازی که خود را به نزدیکی تانک ها دشمن می رساند، دیگر آن تانک کارش تمام بود، چرا که بسیار ضربه پذیر می شد، خیلی از بچه های ما در همین جنگ ها شهید شدند، نیروهای تکاور کارهای نشدنی را ممکن می کردند، از جمله یک پل بود روی رودخانه دامپری در دشت عباس که سه ماه روی آن کار کرده بودند ولی نتوانستند آنرا منهدم کنند، ما رفتیم و در فرصت کوتاهی انجام دادیم و برگشتیم، این پل خیلی اهمیت داشت و نیروهای دشمن از طریق همین پل خود را به موسیان و دهلران می رساندند، این پل را شش نفره به طرز سریع و فنی توانستیم منفجر و ویران کنیم.
وقتی خسته و کوفته به پایگاه برگشتیم، متوجه شدیم که ظاهرا آقای بنی صدر آن شب در منطقه بودند و با دوربین انفجار این پل را دیده اند، و با توجه به اینکه فرماندهی کل قوا را در دست داشت، و اهمیت این عملیات، به تک تک ما یک تقدیرنامه داد، که "به تو ای سرباز دلیر ایران ..." بعدها، وقتی برای بنی صدر مشکل ایجاد شد، به ما گفتند هرچه از بنی صدر دارید، تقدیرنامه، مدال و... معدوم کنید و ما مجبور شدیم آن را پاره کنیم و بریزیم دور، چرا که ممکن بود همین سند خیانت به کشور تلقی شود، و علیه خود ما استفاده شود. مدال های پدرم که شامل مدال قهرمانی دو 1500 متر ارتش ایران، مدال قهرمانی ارتش های جهان که فرانسه و اسپانیا را برده بودند و... همه را به خاطر این که ممکن بود به عنوان سند علیه خود ما استفاده شود، در بیابان خاک کردیم. نفهمیدیم که کارهای نظامی ما افتخار بود، و یا خیانت.
پهلوی های هم به کردهای اهل سنت رسیدگی نکردند، تا سال 56 سنندج یک کارخانه هم نداشت، البته کردها هم با همان رسوبات فکری زمان صفویه همچنان حرف شاه را نمی خواندند، و حالت شاکی را حفظ کردند، بعد از پیروزی انقلاب هم در دو یا سه مرحله ما مجبور به دخالت در کردستان شدیم، مثلا وقتی که برای پس گرفتن شهر سقز رفتیم، که دست کومله و دمکرات افتاده بود، آنها پادگان ها را هم گرفته بودند، توپ های ضد هوایی و... و ارتش را خلح السلاح کرده بودند، که از تکاوران 55 نوهد در این زمینه هم استفاده شد و تمام سلاح های سنگین، از جمله توپ های 105 میلیی متری و... را پس گرفتیم، الان هم گاهی در کردستان از ما گلایه می کنند، ولی می گویم کار شما هم درست نبود، که پادگان ها را بگیرید و ارتش را خلع سلاح کنید، نیروهای ارتش را بکشید، سرگرد عباسی نامی بود که در مهاباد درجه سرگردی خود را روی لباس کردی خود زده بود، فرمانده نظامی کردها شده بود، یا همین شیخ عزالدین حسینی معروف که الان در ترکیه است و اولادش میلیاردرند.
در زمان جنگ چند بار پیش عزالدین حسینی رفتیم، که سرگرد عباسی هم کنارش بود، گفتیم اگر سلاح ها را تحویل ندهید بمبارانتان خواهند کرد، اگر پادگان ها را تخلیه نکنید نیروی هوایی آماده بمباران شماست. اینها در سقز به این توصیه ها گوش نکردند، لذا کشت و کشتار شد. البته این را هم باید بگویم که کردها حق دارند که ناراحت باشند، اصیل ترین قوم ایرانی اند، ولی در ایران جایگاهی ندارند. من هر ساله به مریوان می روم، اشک آدم جاری می شود، الهی بمیرم (اشکش واقعا جاری شد) طرف لیسانس و فوق لیسانس است ولی کولبری می کند، زن و مرد و کوچک و بزرگ کولبری می کنند، کار نیست، تولید نیست، گرانی هست و...
ناگفته نماند که شیعه مخلوطی از اسلام، عیسایی، زرتشت، ادیان هند و... است، مثلا بحث مهدویت را اهل سنت خیلی تکیه نمی کنند، اما شیعه روی آن مانور زیادی می رود که همان "بهرام ورجاوند" است که در زرتشت باستان خبر ظهورش را می دهند. که شاهزاده ایی ایرانی است که قیام می کند و حکومت جهانی تشکیل می دهد، اما آنچه روشن است از مذهب شیعه جمهوریت بیرون نمی آید، چرا که در این سلسله، رهبری موروثی است و از پدر به پسر منتقل می شود و ادامه می یابد، اما شیعه اولیه خیلی پرمغزتر بود، بسیاری از اهل علم و فرهنگ ایران شیعه بودند، مثل ابن سینا، فردوسی، حافظ، سهروردی، ابو نصر فارابی، خوارزمی، صدرای شیرازی و... و اینها عالم جامع بودند، ابن سینا ریاضیدان، فیلسوف، عارف، پزشک و... بودند، یا همین صدرای شیرازی و... که ایشان ثابت کرد زمان بُعد چهارم ماده است، یعنی هر ماده طول، عرض و ضخامت دارد، و بُعد چهارم آن زمان است، که بعدها چند صد سال دیگر غربی ها در تئوری نسبیت آن را بیان کردند، و جایزه نوبل را از آن خود کردند. اما متاسفانه این روزها جامعه شیعه از این گونه اهل علم خالی است و کسانی جایگزین آنان شده اند که از علم خالی اند. من تعصب شیعه گری هم ندارم، حتی از دین هم زده شده ام، اما این شرایط را می توانم حس کنم.
کردستان که بودیم گاه بحث شیعه و سنی می شد و بزن بزن هم می شد، که یکهو یک نفر از این بین بیرون می آمد می گفت "مگر جمهوری است" که همدیگر را می زنید، که این نظر ریشه در جمهوری مهاباد داشت، که یک سال این حکومت ادامه یافت، و قاضی محمد روی کار آمد، و کابینه تشکیل داد، و یک آنارشی به تمام معنا را ایجاد کردند، و هرکه صبح زودتر بیدار می شد قدرت دست او بود، و هر چه می خواست می کرد.
این داستان را در مورد شرایط جمهوری از تبریزی ها هم شنیدم، که جعفر پیشه وری که روی کار آمد و جمهوری فرقه دمکرات آذربایجان را تشکیل داد، یک بهم ریختگی ایجاد شد که یک حمال محل هم، حکومت می کرد و اموال مردم را می بردند، مصادره می کردند و... این در حالی است که بهترین نوع حکومت جمهوری است، و جمهوری در واقع حاکمیت معنویت است، از نظر من بر منکر اهل بیت و ائمه لعنت، ولی نمی شود هر کاری را به نام آنها انجام داد، در اثر این عملکرد الان کار به جایی رسیده که وقتی فضای مجازی را باز می کنی توهین هایی به دین و ائمه می شود که آدم شرم می کند، و چیزی که عمری در ذهن مردم مقدس بود، به نابودی کشیده شده است. ایرانیان قرن ها با این اعتقادات زندگی کرده اند، این جای غصه دارد، سره از ناسره معلوم نیست، آنچه در اکثر مذاهب مشترک است بحث معنویت است، تا آنجا که وقتی از آنتونی کوئین یونانی که ارتدکس متعصب است می پرسند تو چطور در فیلم محمد رسول الله بازی کردی، می گوید این یک کار معنوی بود.
ما در حالی با یهود در اوج جدال هستیم که با آنها تنها در نخوردن مشروب تفاوت داریم، بسیاری دیگر از مناسب و احکام مشترکیم، شما یک پرورش خوک در اسراییل نمی توانی پیدا کنی، پسرها اگر ختنه نشوند یهودی نیستند، زن تنها می توان چهارتا گرفت و... اسراییل الان عرب ها را تحت نام "ابراهیم" دور خود جمع کرده که این نشان از یکی بودن این ادیان است،
جالب است فرهنگ ایلام باستان خودمان را هم که مطالعه می کردم، پادشاهی بوده به نام امی تاش که لوحه خط میخی آن را هم کشف کرده اند که مقرراتی مثل حمورابی بابل داشته است، که باز با احکام اسلام مو نمی زند، چهارتا زن بیشتر نمی توانی داشته باشی، اگر دزدی را بگیرید که دلیلی برای دزدیدن نداشته باشد، دستش باید قطع بشود، اگر دلایلی از جمله فقر و... برای دزدی داشته باشد، دستش نباید قطع شود و... وقتی این قانون که مربوط به شش هزار سال پیش بود را خواندم مات و مبهوت شدم که چطور این قوانین نسل به نسل منتقل شده است."
[1] - تیپ ۵۵ هوابرد یا تیپ ۵۵ هوابرد شیراز یگان ویژه هوابرد نیروی زمینی ارتش ایران است، که در استان فارس مستقرند و قرارگاه مرکزی اش شیراز است، در سال ۱۳۴۲ تشکیل شد، تیپ ۵۵ هوابرد در خلال جنگ ایران و عراق، از یگانهای عملکننده ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در عملیاتهای ثامنالائمه، طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، خیبر، قادر و والفجر ۸ شرکت داشت.
[2] - Ayutthaya از شهرهای توریستی و تاریخی تایلند که در دورهای از تاریخ، عنوان بزرگترین شهر جهان را به خود اختصاص داده بود، امروزه متاسفانه بخش اعظمی از شهر ویران شده است. اما با این حال هنوز هم آثار تاریخی و گردشگری زیادی در آن وجود دارد که نشان دهنده شکوه این شهرند.
[3] - یوتاب سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن هخامنشی سردار نامدار ارتش داریوش سوم بود که مانند برادرش آریوبرزن در کوهستان های محل نبرد، حوالی استان کهکیلویه و بویراحمد امروزی یا نواحى بهبهان امروزى در استان خوزستان تا آخرین نفس مبارزه کرد. اما بر اثر کمبود نیرو و خیانت یک ایرانی، به دست سپاهیان اسکندر مقدونی کشته و در همان محل به خاک سپرده شد. وی با اسکندر در دربند پارس، تکاب در کهگیلویه جنگید. یوتاب در نبرد با اسکندر مقدونی در سال ۳۳۰ (پیش از میلاد) همراه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است، او در کوه های بختیاری راه را بر اسکندر بست. ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. دشمن سپاهیان آریوبرزن و یوتاب را محاصره می کند، اما ایرانیان حلقه ی محاصره ی دشمن را می شکنند.
[4] - صفیالدین ابوالفتح اسحاق اردبیلی (۶۵۰–۷۳۵ ق) نیای بزرگ دودمان صفویان ایران است و نیز هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرینکلاه بود. که در منطقه مغان مقیم شده بود. صفیالدین اشعاری به زبان آذری در کتاب صفوةالصفا و سلسلةالنسب سرودهاست. دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند. او پایهگذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری به دست آورد.
[5] - بیشتر مورخان، اجداد وی را سنی شافعی مذهب و از بنی هاشم مهاجر از حجاز به کردستان ایران دانستهاند عبدالحسین زرینکوب محقق و مورخ فقید هم، در کتاب مشهورش «جستجو در تصوف ایران» با استناد به منابع تاریخی متعدد و گوناگون، وی را سنی مذهب میداند. زرینکوب مینویسد: "مذهب خود او (صفی الدین) تسنن و شافعی مذهب بود و با آنکه بعضی اقوال و اشعار منقول ازو، از اتکا بر محبت و مهر علی حاکی است، این محبت علی با تسنن وی که در تاریخها از جمله حتی در «احسن التواریخ» بدان اشارت هست، مغایرت ندارد. در مکتوبی هم که عبیدالله خان ازبک به شاه طهماسب صفوی (سال ۹۳۶ هجری) مینویسد، گفته میشود که «پدر کلان شما، جناب مرحوم صفی مردی عزیز اهل سنت و جماعت بودهاست»"
[6] - جنگ چالدران، نخستین نبرد ایران (در زمان صفویان) با عثمانی بود که در نزدیکی شهرستان چالدران در شمال غربی ایران، در ۲ رجب ۹۲۰ ه.ق/۲۳ اوت ۱۵۱۴ میلادی رخ داد؛ نتیجه این نبرد، پیروزی سپاهیان عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم اول (حکومت ۹۱۸–۹۲۶ ه.ق/ ۱۵۱۲–۱۵۲۰ میلادی) بر سپاه صفوی به فرماندهی شاه اسماعیل اول (حکومت ۹۰۷–۹۳۰ ه.ق/۱۵۰۱–۱۵۲۴) بود
"نمی خواهم خانه ام (کشورم) از هر طرف در محاصره دیوارهای کشیده شده، باشد، و پنجره هایم (ارتباطم با دیگران) با ملات پر شود. می خواهم (نسیم) فرهنگ تمام سرزمین ها، در هر میزان مُمکن، آزادانه به خانه ام بوزد. اما برحذرم از این که توسط دیگران از پای در آیم." [1] مهاتما گاندی رهبر انقلاب هند
[1] - “I do not want my house to be walled in on all sides and my windows to be stuffed. I want the culture of all lands to be blown about my house as freely as possible. But I refuse to be blown off my feet by any.”
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :
در بررسی و مطالعه تطبیقی دو انقلاب بزرگ آسیایی، یعنی انقلاب هند (1326) و انقلاب ایران (1357)، در نوع رهبری، ایدئولوژی و نتایج این انقلاب ها، می توان ایدئولوگ های آن را نیز مورد بررسی و مطالعه تطبیقی قرار داد، جناب آروبیندو گوش [1] ، از نظریه پردازان اولیه انقلاب آزادیبخش هند است، که ایده های آزادیبخشی جهانی را نیز از نظریات معنوی خود انتظار دارد، و به دنبال ایده هایی از این دست در فرهنگ هندو بوده است، ایشان به عنوان "پیامبر ملیگرایی هندو" نیز شناخته می شود؛ در مقاله زیر به او و برخی نظریات، و اوضاع زمانه اش، ناشی از دیدگاه های نویسندگان مجله اورگانایزر، که یکی از نشریات وابسته به ملیگرایان افراطی گروه RSS، که اکنون حاکمیت هند را در دست دارند پرداخته شده است.
آروبیندو از رهبران و ایدئولوگ های انقلاب هند، رشد یافته در فرهنگ غربی - بریتانیایی است، که در بازگشت به کشورش، در سیستم هندِ تحت استعمار بریتانیا، به مقامات مختلف اکادمیک و... هم رسید، اما همزمان به مبارز و ایدئولوگی برای انقلاب ضد استعماری هندی ها نیز بدل شد، او با بهره گیری از ایده، فلسفه، فرهنگ و مذهب هندو، در ملت سازی های جدید قرن بیستمی در هند، نقش آفرینی کرد. ملیگرایان مذهبی که اکنون با بهره گیری از نظریات اینگونه ایده پردازان حاکمیت را در دست دارند، و از قضا دچار نوعی دیکتاتوری مردسالارانه، فاشیسم مذهبی و نژادی، تحجر و بازگشت به سیستم های ظالمانه مذهبی و طبقاتی سابق، ظلم به اقلیت، و سست نمودن بنیان های دمکراسی، سکوراریسم و... شده اند، سوالی که وجود دارد، این است که چطور می شود برخی از ایدئولوگ های تربیت یافته و درس آموخته در سیستم های سکولار - دمکراسی غرب، و جهان باز و آزاد، ایده هایی را برای جامعه خود ارائه می دهند که برون داد آن به دیکتاتوری مذهبی، فاشیسم مذهبی نژادی، ظلم و بردگی برای ملت های آنها منجر می شود؟!
انقلاب ایران نیز ایده پردازانی داشته است که اگرچه درس آموخته در فرهنگ و دانشگاه های مغرب زمین بودند، و در آن سرزمین (اروپایی، امریکایی و...) و تربیت آموزشی یافتند، که دمکراسی و آزادی بنیان بیشتری نسبت به جهان دیگر دارد، اما از میان ایده های مذهبی سرزمین خود، به دنبال مفاهیمی برای رهایی و آزادسازی مردم خود و جهان گشتند، و آنچه یافتند را برای ملت خود تجویز کردند، و چهره هایی ایده گونه انقلابی را از همین طریق یافته و معرفی، و شکل تئوری به آن دادند، نمونه بارز آن معلم انقلاب ، دکتر علی شریعتی و... هستند، که بنیان علمی اش را در غرب پایه گذاری کرد، اما نظریه فکری و مبارزات آزادیخواهانه اش، ناشی از دین و مرام رایج در بین مردم کشورش بود.
معمار ودانتای سیاسی
به رغم گذار دوره شکل گیری شخصیتی جناب آروبیندو در انگلستان، که او را بر فرهنگ کلاسیک غرب مسلط نمود، تئوری "ودانتای [2] سیاسی [3] " آروبیندو که نقش شکل دهنده ایی بر جنبش آزادیخواهانه ما داشت، ریشه مستقیمی در سیستم های اندیشه ایی او در هند داشت.
گوتام چوبی [4]
25 دسامبر 2022
در سال 1893 (1272 خورشیدی)، موقعی که آروبیندو گوشِ بیست و یک ساله به هند بازگشت، حتی نمی توانست، به زبان بنگالی [5] ، زبان مادریش اش سخن گوید. تا آن موقع او چهارده سال از سال های مهم شکل گیری شخصیت خود را در انگلستان گذرانده بود، و خود را بعنوان یک شخصیت اکادمیک می شناخت – ابتدا در مدرسه سنت پل لندن، و بعد در کینگ کالج، کمبریج. بنابراین در طول دو دهه بعدی، جناب آروبیندو آمد تا عِرق ملی خود را در هر دو شکل تئوری و عملی آشکار سازد، و تبدیل به یک چهره شاخص برای آزادی خواهان بهارات [6] شود. از موقعی که او به مقصد پوندیچری [7] در سال 1910 (1289) قدم های محکم خود را برداشت، جایی که نه تنها محلی ایدال برای آنها بود، بلکه بار معنایی برای ملیگرایی ما داشت، بلکه این خود از اهداف و روش های آنان بود. که راهبرد موثری برای تمام کسانی بود که بعد از او آمدند، به شمولیت گاندی که نتوانستند بدان روش متوسل شوند.
به طور واضح می توان گفت، جناب آروبیندو آشکارا بزرگترین متفکر ضد استعماری [8] در بین متفکرین اولیه هند بود. با این حال، ظهور سریع او و شهرت نجومی و همچنین میراث ماندگارش، هنگامی که در پس زمینه زندگی او در انگلستان مشاهده می شود، بسیار گیج کننده به نظر می رسد. سوالی ابهام برانگیز را بر می انگیزد، که پاسخ به این سوال، جوهر افکار ضد استعماری جناب آروبیندورا را آشکار می سازد که : چگونه یک جنتلمن ویکتوریایی که در خاک انگلیس آموزش دیده است، موفق می شود روح و تخیل کشور ما را تسخیر کند؟
سه مکتب فکری بنگال در قرن نوزدهم:
اواخر قرن نوزدهم، منطقه بنگال که آروبیندو از لندن بدان بازگشت، با سه مکتب فکری در پیرامون بیداری فکری و سیاسی بهارات مواجه شد:
اولین مکتب، که توسط راجا "رام موهان روی" [9] و پیروان سرسخت او، همچون رابیندرانات تاگور [10] نمایندگی می شدند، از همسان سازی فرهنگی و همدلی بین شرق و غرب حمایت می کردند. از نظر آنها، بهارات و انگلیس باید با عنوان برابر رو در روی همدیگر شده و یکدیگر را ملاقات کنند و از روابط سیاسی در هم تنیده خود، برای ایجاد همدردی عمیق تر استفاده کنند. این گرایش سیاست اصلاحات، دادخواست، در نهایت جناح میانه رو در (حزب) کنگره ملی هند را پایه گذاری و آغاز کرد.
مکتب فکری دوم، همانطور که توسط افرادی مانند مایکل مادوسودان دوتا [11] و متخصصان انگلیسی زبان اهل بنگال مشخص می شود - مانند دکتر کریشنا دان گوش [12] ، پدر انگلیسی ماب جناب آروبیندو، که حضور زبان انگلیسی در هند را حتی بعنوان فرصت و شانس و اقبال می دانست. در نظر آنها، شرایط استعمار بریتانیا، فرصتی برای بازسازی بنیادی جامعه هند، در پرتو افکار غربی و مسیحی ایجاد کرده است. و بدین ترتیب به طور طبیعی، آنها به روشی پاسخ دادند که، ممکن است بوی تسلیم افراد بی صلاحیت را بدهد. در حالی که "دوتا" به مسیحیت گروید و یک عمر به بیان و خواندن پیروزی نامه های ادبیات یونانی و انگلیسی گذراند. دکتر گوش نیز سه پسر خود را - از جمله آروبیندو هفت ساله - به انگلستان برد، آنها را تحت مراقبت یک روحانی انگلیسی قرار داد و آنها را از برقراری ارتباط با هر چیز هندی منع کرد.
جناب آروبیندو در مدرسه سنت پل لندن در سال 1884
اگر ویوکانند [13] خدا را مجموع و خلاصه کل انسانیت و بشریت توصیف میکند، آروبیندو ملت را خود به عنوان واضح ترین مظهر آن الوهیت می داند.
سومین مکتب فکری رایج در اواخر قرن 19 در بین متفکرین هندی، مورد حمایت و سرپرستی افرادی همچون بنکیم چاندرا چاترجی [14] ، سوامی ویوکانند و جناب آروبیندو مطرح می شد، که معتقد بودند که هند چیزهای عمیقی برای ارائه به جهان، و به ویژه به غرب ورشکسته از لحاظ اخلاقی دارد.
آنها به متون مقدس باستانی ما، و دینداری وفادار و طرفدار بهارات، که در متون مقدس ما عینیت یافته بودند، نهایت ایمان را داشتند. با اینحال، آنان معتقد بودند که برای فراهم نمودند شرایط رهبری معنوی و فکری توسط بهارات برای جهان، در ابتدا باید اخلاق بندگی سیاسی را در هم کوبید. علاوه بر این، برای رهایی سرنوشت سیاسی، کشور باید بر پایه منبع اصلی خود - ایمان، شور مذهبی، و روح فداکاری و چشم پوشی و قناعت فرزانههای خود بنا شود. به عبارت دیگر، حیات بهارات باید بر حکمت دیرینه اش قرار گیرد، که در وداها [15] و اوپانیشادها [16] گنجانده شده بود، و توسط راهبان و عرفای آن تجسم یافت.
ملت به عنوان قدرت، ملیگرا بعنوان سانیاسی [17] :
در این نظم فکری، ملت تنها یک قلمرو ژئوپلیتیکی بیجان نیست که بتوان آن را بدست آورد و در برابر دشمنان از آن محافظت و دفاع کرد. ملت مجموعه ای از نیروهای دارای زندگی در بین همه کسانیست که در آن زندگی می کنند.
ملت به عنوان منبع تغذیه آنها ظاهر می شود، یک الهه ایی خیرخواه برای زندگی ساکنانش، که آنان را تأمین می کند، همانطور که یک مادر برای فرزندان خود زندگی را تأمین می کند. به زبان دیگر، ملت موضوع واقعی پرستش آنها می شود. آروبیندو به صورت معنی داری می پرسد: "ملت چیست؟" و توضیح میدهد که : "ملت یک قدرت بزرگ است که از هم آمیختگی قدرت میلیونها واحدی ساخته می شود، افرادی که خود یک ملت را می سازند".
آروبیندو با همسبته دانستن ملت با الهه مادر، به سمت تعریف ملیگرایی بعنوان "دینی که از جانب خدا سرچشمه میگیرد - مذهبی که شما [وطن پرست] باید در آن زندگی کنید". با یک رسالت مقدس.
در چنین شرایطی، میهن پرست به "ابزار خداوند" تبدیل می شود که مأموریتی مقدس را بر عهده دارد. بنابراین منصفانه است که شخصیت "آنانند متس" در داستان بلند نوشته توسط بنکیم (چاندرا چاترجی)، تا ایده جناب آروبیندو از یک میهن پرست واقعی، و شخصیت "سانیاسی" که در مکتب فکری سوم برجسته می باشد. روش او، همانطور که جناب آروبیندو در مقاله ای در Bande Matram منتشر شده در سال 1907 بیان می کند، "ودانتیسم سیاسی" [18] است. آروبیندو "ودانتای عملی" [19] سوامی ویوکانند را توسعه بخشید، و به یک فصل قابل کاربرد در قلمرو سیاست تبدیل کرد. اگر ویوکانند خدا را مجموع کل بشریت و انسانیت توصیف میکند، آروبیندو استدلال میکند که ملت خود روشنترین مانیفست و تجلی آن الوهیت است که او آن را به کالی [20] تشبیه میکند. برای خدمت به این ملت، او از نظم جدیدی از سانیاسی ها دعوت می کند که مایلند به خاطر او بمیرند.
باید تاکید کرد که این توانایی در بسیج ژرفای منابع دانش بومی هند بود که او را برای توده ها محبوب کرد. این پروژه، همانطور که جناب آروبیندو آن را تصور می کرد، نه تنها برای تضمین آزادی سیاسی برای بهارات بود. می توانست به نجات معنوی کل جهان منجر شود.
همذات پنداری او از مادر هندوستان با قدرت، شعله ور شدن یک آشفتگی اجتماعی را برانگیخت که آثار آن را می توان در تمام تلاش های طولانی بهارات برای استعمار زدایی - استعمارزدایی سیاسی اولیه، اکنون استعمار زدایی فرهنگی - مشاهده کرد. این نه تنها به مبارزه آزادی ما خدمت کرد، و الهام بخش نسل های میهن پرست بود که آماده جانفشانی برای کشور بودند، بلکه همچنان به شکل دادن به سرنوشت جدید هند ادامه می دهد.
(این اولین مقاله از مقاله سه قسمتی درباره فلسفه استعمار زدایی جناب آروبیندو است)
آروبیندو گوش در بستر مرگ، در سال 1950
[1] - آروبیندو گوش، Aurobindo Ghose (1872-1950) متولد کلکته، فیلسوف، شاعر، روزنامه نگار، مقام معنوی و نظریه پرداز ملیگرای هندی، و تا زمانی از مبارزان انقلاب هندِ تحت سلطه بریتانیا، و از اعضای حزب کنگره ملی هند، که سابقه زندان برای مبارزه با حاکمیت بریتانیا بر هند را در پرونده خود دارد، موضوع اصلی دیدگاه معنوی آروبیندو تکامل زندگی انسان به حیات الهی در بدن الهی بود. او به درک معنوی اعتقاد داشت که نه تنها طبیعت انسان را آزاد کرد، بلکه متحول کرد و امکان زندگی الهی را بر روی زمین فراهم کرد. کتاب او "زندگی الهی" (the life Divine) اثر ادبی اصلی او به جنبه فلسفی یوگای انتگرال می پردازد؛ سنتز یوگا، که به اصول و روش های یوگا انتگرال می پردازد؛ او در فعالیت های مبارزاتی چنان غرق شده بود که بارها مجبور به استعفا از مقامات خود در بخش اکادمیک شد. بعد از مدت ها مبارزه، و حتی شرکت در فعالیت های تروریستی علیه انگلیسی ها در هند، او از سیاست کناره گرفته و به معنویت روی آورد، و این زمانی بود که در زندان و تبعید، تحت مراقبت انگلیسی ها بود، و آن زمانی بود که با ویوکانند در زندان علیپور ملاقات کرد، که نقش مهمی در روی آوری او به این مشی از زندگی داشت. لذا در سال 1910 از کلیه فعالیت های سیاسی عقب نشینی کرد، و در پوندیچری مکتب فکری خود را ایجاد کرد و از سال 1926 به تربیت شاگردانش اقدام نمود. او در سال 1947 به شدت با تجزیه شبه قاره هند، به هند و پاکستان مخالفت کرد، وی دوبار به خاطر نوشته هایش برای دریافت جایزه نوبل ادبیات کاندید شد.
[2] - دوره ودانتا، به دوره ایی گفته می شود که دوره وداها پایان یافته (دوگانگی وجود)، دوره وداها دوره اولیه مذهبی هندوهاست که مردم به پرستش عوامل طبیعت و... روی آوردند و برای خورشید، ماه، رود و... قربانی می کردند و... کتاب های این دوره وداهای متفاوتی است شامل نیایش و قربانی برای این موارد هستند، و بعدها دوره ایی بالاتر از تفکر مذهبی یعنی اعتقاد به یکتایی وجود در فرهنگ مذهبی هند آغاز شده است، که این دوره را دوره ودانتا گویند، کتب مذهبی این دوره اوپانیشاد ها به عنوان متون مقدسی است که در این دوره نوشته شده اند.
[3] - The Architect of ‘Political Vedanta’ مندرج در https://organiser.org/2022/12/25/102485/bharat/the-architect-of-political-vedanta/
[4] Gautam Choubey
[5] - ایالت بنگال یکی از ایالت های فعال در جنبش انقلابی در دوره مبارزات آزادیبخش هند بوده است که مکاتب فکری خاص خود را هم داشته است بسیاری از رهبران ایده پرداز این نهضت همچون آروبیندو گوش، اهل این ایالت هستند. و دیگرانی از جمله رام موهان روی، رابیندرا تاگور و...، کلکته در این زمینه مرکزیت خاصی دارد.
[6] - ملیگرایان هندو از نامیدن کشور خود به نام "هند" اجتناب دارند، چراکه نام اصلی آن را "بهارات" می دانند. هند را نامی بیگانه می دانند که توسط ایرانیان برای مردم این سوی رودخانه سند انتخاب شده است، که بعدها سند به هند تبدیل شده است، ملیگرایان که دارای نوعی تفکر فاشیستی هندویی می باشند، روی نام ها حساس بوده و از جمله اقدامات آنها تغییر نام شهرها به نام های باستانی هندویی می توان نام برد، آنها تا کنون "الله آباد" را به "پریاگراج" و... تغییر داده اند.
[7] - Pondicherry منطقه ایی در هند از مناطقی است که در سیستم ایالتی هند نمی گنجد، و نوع خاصی از کنترل و حاکمیت در خود دارد، این منطقه کوچک در ساحل خلیج بنگال، و در محاصره مناطق ایالت تامیل نادو در جنوب شرق هند قرار دارد. به تامیلی یعنی شهر جدید که به خاطر حضور فرانسوی ها در زمان اشغال در آن شهرت دارد.
[8] - decolonisation زمانی که بریتانیای کبیر شامل منطقه ایی بود که خورشید در آن غروب نمی کرد، چرا که کلونی های تحت حاکمیت آنان در گرداگرد کره زمین گسترش یافته بود، و هند نیز یکی از این کلونی های متعدد بود، که جنبش هایی برای رهایی از این استعمار در هند شگل گرفت که به جنبش "دی-کلونایزیش" یا استعمار زدایی مشهور شدند.
[9] - Raja Ram Mohan Roy یا رام موهان روی (1772- 1833) که یکی از رهبران جنبش اصلاحات مذهبی و اجتماعی در شبه قاره هند است، او لقب راجا را از پادشاه گورکانی هند اکبر دوم دریافت داشت. او را پدر مقاومت بنگال می شناسند. او مخالف سنت های جاهلیت هندو همچون ازدواج کودکان در سنین پایین، و رسم ساتی (سوزاندن همسر زنده به همراه شوهر مرده) و... بود. بنگالی، سانسکریت، انگلیسی، عربی و فارسی را می دانست، و از ساختار گروه برهما سماج برای اصلاحات مذهبی هندویی استفاده کرد. برهما سماج معتقد به وجود یک خدای متعال در جهان بود، و عبادت در نظر موهان روی به یک مکان و زمان خاص نیاز ندارد، روی معتقد بود که آموزش مقدمه اصلاحات اجتماعی است.
[10] - Rabindranath Tagore ادیب مشهور بنگالی و برنده نوبل ادبیات جهان
[11] - Michael Madhusudan Dutta (1873-1824) شاعر و از پیشگامان ادب بنگالی،
[12] - Krishna Dhan Ghosh پدر آروبیندو گوش از نظریه پردازان آزادی هند
[13] - Swami Vivekanand (1863-1902) رهبر مذهبی هندو، فیلسوف، نویسنده، معلم مذهبی که مکتب ودانتا را در غرب معرفی کرد، و با این معرفی توانست هندوئیسم را در موقعیت جهانی اش آورد.
[14] - Bankim Chandra Chatterjee (1838-1894) نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، نویسنده داستان بلند آنانندمتس که یکی از شاهکارهای ادبیات بنگالی است. که به فعالین جنبش استقلال هند، الهام بخش است.
[15] - Vedas قدیمی ترین متون جهان که شامل روش های قربانی و... در امور ارتباط با الهه هاست که در مکتب هندوئیسم نوشته شده اند.
[16] - Upanishads کتاب های مربوط به دوره بعد از وداهاست که اصلاحات مذهبی و فکری در هندوئیسم را در خود دارد.
[17] - Sanyasi سانیاسی (برای شخص)، زندگی درویشی و کنارگیری کننده از دنیاست، و چهار مرحله در سیستم هندو، شامل چهار مرحله زندگی است که به عنوان آشرام شناخته می شود، با سه مرحله اول برهماچاریا (دانشجوی)، گریهاستا (خانه دار) و واناپراستا (ساکن جنگل، کناره نشسته) سانیاسا به طور سنتی برای مردان یا زنان در سالهای پایانی زندگیشان مفهومسازی میشود، اما برهماچاریهای جوان این انتخاب را داشتهاند که از مراحل خانهداری و بازنشستگی بگذرند، از کارهای دنیوی و مادی صرف نظر کنند و زندگی خود را وقف کارهای معنوی کنند.
[18] - political Vedantism اروبیندو مبلغ ودانتای سیاسی است، او سعی کرد تا به استفاده از مفاهیم معنوی فلسفه ودانتا، در سپهر سیاست بهره گیرد البته او مهمترین متفکر هندی است که سعی کرد که ودانتا را "سکولارایز" نماید به بیان دیگر با استفاده از مفاهیم مذهبی، هدف های مادی را پی گیرند،
[19] - practical Vedanta
[20] - Kali از الهه های زنانه مورد احترام در هندوئیسم، یا خدای مطلق قدرت، زمان، نابودی، تغییر قدرت، قدرت عالی تمام قدرت ها، واقعیت مطلق،
طالبان به عنوان دشمنان انسانیت، علم، کتابخانه، دانشگاه و... کتابخانه "رخه" مرکز ایالت پنجشیر افغانستان را به آتش کشیدند. در این کتابخانه با ارزشترین کتابهای دینی، تاریخی، عرفانی و ادبی نگهداری می شد، که برخی از آنها چند قرن قدمت داشتند، دشمنی طالبان با علم و تمدن، و سرشت علم ستیزی حاکمان "امارت اسلامی" طالبانی هر روز روشنتر می شود.
طالبان و تفکر طالبانی اگر چه خود را طالبان علم و اهل علم می نامند، اما در حقیقت در شرایط جهل و فقر است که می توانند باقی بمانند، علم، کتاب، دانشگاه، کتابخانه و... مهمترین دشمن آنهاست، از این روست که با هر گونه بروز علم و نهادهای علمی به شدت دشمنی می ورزند، طالبان جهل و سیاهی را باید از صحنه جهان پاک کرد.
"به نام خداوند جان و خرد، کزین برتر اندیشه بر نگذرد"
گاه باید از تفکر و قلمت زنجیر برداشت، تا در عمقی فرو رفت و راهی گشود؛ وصیت نگاری اقدامی شایسته در همین راستاست که شاید بر هر اهل سخنی لازم باشد تا دیدگاه و برداشت خود را از این دنیا و روندش را بنگارند، و از راهی که رفته است بگوید، شاید برای بازماندگان راه گشا و میوه ایی به همراه داشته باشد، به خصوص از مرگی باید گفت که هرگز از آمدنش تو را خبر نخواهند کرد، و تو نخواهی دانست که تا چه حد نزدیک، و کی باید آماده رفتن بود.
در خلال جنگ خسارتبار هشت ساله با رژیم بعثی صدام در عراق، پیش از شروع هر عملیاتی جنگی، چنان مرگ را نزدیک می دیدیم که اکثر رزم آوران دست به قلم می شدند، و وصیتی مطابق با دنیای فکری که در آن غرق بودند، می نوشتند، اکنون نیز در دنیایی مملو از مرگ زندگی می کنیم، که گویند عدد کشتار روزانه اش، از کشتار روزهای آن جنگ خسارتبار برابر و یا بلکه بیشتر است، از این رو وصیت نوشتن در هر سن و سالی، هرگز غیر معقول و غیر منطقی نبوده، و نخواهد بود، چرا که در این روزها که انگار مرگ را هم، به اندازه خدا، به انسان ها نزدیک کرده اند، و هرگاه باید آماده رفتنی غیر مترقبه بود.
زنجیر برداشتن از قلم گاه چنان سخت می آید، که انسان هایی در روزگار خود، از جان دست شستند، و دست به قلم شدند، تا برای انسانی که برای خداوند آنقدر مهم بود که این چنین وسیع بدو پرداخت، راهی بنمایانند، و یا زندگی را برایش ساده کنند، و یا از پیچیدگی های روزگاری سخت بکاهند، یا بندهایی از دست و گردن و پای انسانی بگسلند، رنجی را کم کرده، باری از روی دوش هایش بردارند، و یا مساله ایی از میان مسائلش حل کنند و...
و قسم به قلم، آنگاه که در این راه جوهر بر کاغذ می افشاند و راه صاف تری بر پاهای زخمی انسان ها می گشاید و یا بدان ها می نمایاند.
اما وصیت و توصیه هایم برای بعد از مرگم؛
عزیزانم!
چون دیده از این جهانِ پر از زیبایی و زشتی، فرو بستم، دیگر باید مطمئن باشید که مرگِ من نیز چون رفتن دیگرانی از این دست، که رفته اند، اتفاق افتاده، و چتر نیستی، بر جسم باقی مانده از این زندگی ام را کاملا فرا گرفته، پس لاجرم دیگر طوری عمل نباید کرد، که انگار این جسم مملو از زندگی و هستی است، با او سخن گفت، و به سان زندگان با آن رفتار نمود و... کاری که این روزها با جسم مردگان به وفور انجام می دهند.
در وقوع این پدیده ی طبیعی، که بی شک، همه آنرا خواهند چشید، هرگز شک نکنید، که آیا واقع شده است یا خیر، و به حتم شرایط نیستی بر این جسمِ مرده مستولی شده است، مرگ پدیده ایی ساده، و پیش پا افتاده است، که برای هر موجود زنده ایی رخ داده و و در هر لحظه به تعداد زیاد خواهد داد، این تنها انسان ها هستند که آن را بغرنج، مبهم و پر از سِرّ و پر از راز و رمزش می پندارند، و عده ایی بر این پدیده ساده، اما راز آلوده شده، سفره ها گشوده، و برای خود آدابی و آئینِ دور و درازی را بر آن سفره چیده و تدارک می بینند،
توصیه اکید دارم، همچون انسان های با دیده ی شک و تردیدنگر، بر این واقعه طبیعی و ساده ننگریسته، و دست به رفتاری نزنید که انگار با جسم زنده ام روبرو اید، باید به حتم مطمئن بود که من در آن لحظات، مرده ام، و روحم که اصل و بنیاد زندگی ام بر آن استوار بوده و خواهد بود، پروازی بلند و دور و دراز را، در دنیایی دیگر آغاز کرده، و به حتم از نزد شما رفته، و فرسنگ ها از شما دور شده است، و در فاصله ایی به اندازه دو دنیای متفاوت، از شما، دور است.
و من به سرعتِ برق و باد، همچنان که در این دنیا، عاشق دیدن و درک جاها و شرایط جدید بوده و هستم، مثل ارواح دیگر انسان ها، هزاران فرسنگ را، در طرفه العینی، در عمق عالم معنا طی کرده، و در آن چنان فرو رفته ام، که دیگر فکر و یا توان بازگشت، و نگاه به پشت سر را نخواهم داشت، و در مُخیله ام بازگشت، نخواهد گنجید، تا تازگی و هیجان سفر در دنیایی جدید را رها کرده، دوباره بدین دنیای محدود و بی ارزش برای خود، و البته ارزشمند برای زندگانی چون شما، باز گردم.
اکنون دیگر این دنیا تنها متعلق به شماست، و این شمایید، که صاحب این جسم باقی مانده از زندگی دنیایی ام خواهید بود، اما باید بدانید که این جسم، مثل پوست گردویی خالی از مغز، بی ارزش و لایق پوسیدن و خاک شدن است، یا مثل پوستِ تخمِ مرغی بدون محتوا و... که آن نیز تنها لایق دفن است، چرا که بی مصرف، و وجودش در زندگی انسانی، بی معناست؛
و بدن من نیز چندان تفاوتی با اینگونه اشیای بی مصرف، که به عنوان مثال از آن ذکر به میان آوردم، ندارد، تنها لایق دوری از صفحه ی زندگی زندگان، و یا به خاک سپردن است، و دیگر هیچ؛ و به قول مرحوم بابا، که حکیمانه این مفهوم را همواره به صور مختلف در زندگی خود به ما متذکر می شد، که این "غلاف آدم" است، پس "دیگر آدمیتی در آن دیگر نیست"، پس با این جسم بازمانده از من، به اندازه همان ارزشش، برخورد کنید، توجه بیش از این، نشان از بی فکری، عادت های ناروا، و تسلیم شدن بر رسوم باطل روزگار خواهد بود، و از فرهیختگان و صاحبان اندیشه ایی چون شما بعید خواهد بود، که به تکرارش بنشینید.
این جسم باقی مانده برای شما، به سان مرغ مرده ایی خواهد بود، که اگرچه سکوی پروازهای بلندی بوده است که در کارنامه زندگانی این جهانی خود، از آن دارم، اما اکنون نه برای احدی از انسان ها خوردنیست، و نه نگهداری اش سودی برای بازماندگان دارد، و بر عکس ماندنش بر زمین، برای زندگان رنج زا، و خطرناک است،
پس باید جسم مرده ام را، به سرعت از صفحه زندگی زندگان جمع آوری کرد، و در بهترین حالت، به جایی منتقل گردد، تا به راحتی طعمه موجوداتی شود، که لقمه ایی در این ته مانده از سفره ی زندگی ام، یعنی این تن مرده، یافته، و شکمی سیر بُخورند، و به شیوه ی انسان های شکرگذار، زوزه ایی در هوای شب های به سیری گذرانده خود، بکشند، که چنین لقمه ایی از غیب رسید، در حالی که انتظار دریافتش را نداشتند، و تو گویی خداوند برای آنها این هدیه را از غیب فرستاد، و لذا نظرهای شان، به نشانه ی دعا و نیایش به سوی آسمان خواهد رفت، و از ته قلب، نیایشگر روزی رسان خود خواهند شد.
و یا نه، به شیوه و فلسفه جاری موجود، سطح زمین باید از این جسمِ خطرناک پاک شود، که اکنون دیگر حامل امراض و ناپاکی های بسیاری، ته مانده از زندگی در جسم مرده ام بوده، و خواهد بود، تا بوی تعفن ناشی از اضمحلالش، باعث بیماری و گسترش امراض و رنجش زندگان نشود، از این رو آرزو دارم که لحظات آخرینم چنان رقم خورده، که جسمم به سان ملاحانِ معلق بر آب، که در سفر دریایی جان به جان آفرین تسلیم می کنند، بی لباس و مزاحمت های آن، به آب آفکنده شود، تا طعمه آبزیان گردد، و یا چون همنوردانِ در کوه مرده و گم شده ام، خوراک وحوش گرسنه ی کوه ها و صحرا گردم،
این بزرگترین آرزوی من، برای عاقبت تن باقی مانده از زندگی ام در این دنیاست، اما اگر این ها میسر نشد، آرزو دارم در پای درختی دفن شوم، تا ریشه هایش، از پسآب بدنم بهره جسته، و یا باقی مانده جسمِ پوسیده ام، قوت خاکی در پای آن درخت شود، و درخششی را در برگ ها و ساقه های آن موجب گردد، تا اتمسفر زیباتری را برای دنیای بازماندگان و زندگانِ بر این خاک، رقم زند.
پس از آنجا که دست و پاهایم بعد از مرگ، به فرمانم نبوده و به هنگام حمل و نقل، مشکل آفرین خواهند بود، تنها مرا در پارچه ایی ساده و بی مصرف پیچیده تا به راحتی حمل کنید، و در پای درختی دفن کرده، تا به سرعت، و بی واسطه، در دسترس ریشه هایش قرار گیرم.
جسم مرده ام، بعد از مرگ به هیچ شستشویی نیاز نخواهد داشت، چرا که مملو از ناپاکی، پر مرگ و بیماری است، و هیچ آب و یا سدر و کافوری و... توان ناپاکی زدایی از آن را نخواهد داشت، و بعد از مرگ و لاشه شدن، هیچگاه تمیزی بردار نخواهد بود، و همچون لاشه دیگر موجودات، تنها با خورده شدن، و یا خاک شدن، پاک خواهد شد، لذا راضی به آلودن حتی مشتی آب، بر جسم مرده ام هم نیستم، مرا به همان حالی که دنیا را ترک کرده ام (اگر به شیوه های دوگانه بالا میسر نشد)، به خاکی بسپارید که تکیه گاه من در طول این زندگی طولانی، و البته کوتاه و ناچیز بوده است، تا به سرعت به همان خاکی باز گردد، که از آن ساخته شده ام.
رنج بدرقه های پر جمعیت را، با توجه به خطرات و مزاحمت های بسیار مراسمات تشییع و تدفین، بر هیچ بازمانده ایی، راضی نمی باشم، پس بدون تشریفات، و اذکاری که بلند فریاد می شوند، و از بدرقه کنندگان جواب های بلند می خواهند، بدون بلندگو، بدون هیاهو و فریاد، در سکوتی کامل، با شرکت چند نفری که برای حمل و دفن یک جسدِ مرده نیاز و لازم است، تشییع و تدفین گردد، انتظار همراهی جنازه ام را تا خاک، از هیچ آشنا، دوست و یا همدردی، ندارم، دوست دارم تا بی هیچ تکلف و سختی برای دیگران، بدون سر و صدا و در سکوت، بدون در بوق و کرنا کردن خبر این مرگ، که در پس آن خبر و دانستنش هیچ موهبتی برای شنونده ی آن نیست، جز رنج و تعب برای دیگران، در سکوت و بی خبری به خاک سپرده شوم،
تمام اوراد و اذکار معمول در این مراسمات را، در زمان زنده بودن بارها و بارها به کرَّات شنیده ام، نیازی به تکرار آن در هنگام به خاکسپاری و تدفین جسم مرده ام نیست، و من هرگز تصور نمی کنم که در آن هنگام، که امروزه به هنگامه ایی برای بازماندگان، تبدیلش کرده اند، آنجا باشم تا این اذکار و اوراد را بشنوم، و از این نظر، آن را به حال خود بی ثمر دانسته، و از شما می خواهم، به خاکسپاری ام را، با این کارهای متنوع و تدارک دیده شده، طولانی نکنید، و با سرعتی که لازم است، خاکسپاری در سکوت و متانت، بدون رسوم معمول، انجام پذیرد.
آنچه از آن، به عنوان "روح" ذکر به میان می آورند، که به نظر هم درست می آید، از این جسم خاکی ام جدا شده و به سرعت خود را به عالم ارواح رسانده، و در مراسم دفنی که در این جهان مادی، برای ظرف جسم مرده اش جریان دارد، همراهی نخواهد کرد، چرا که اگر قرار بر همراهی اش بود، لزومی بدین مرگ و جدایی هم نبود،
و لذا در زمان خاکسپاریِ این جسم، روح من در جمع دیگرانی از این نوع، در دنیایی دیگر، محشور و همراه خواهد بود، در این زمان، روح من دیگر هرگز با شما و این جسم نخواهم بود، چرا که در دنیایی تازه، با هوایی تازه، شرایطی جدید، اما غرق در بین انسان هایی قدیم، که پیش از من بدانجا، رهسپار شده اند، همراه و همنشین است، و گمان نمی کنم در آن همه تازگی، و دیدارهای تازه ایی که در جریان است، فرصتی داشته باشم، که بدین دنیا و بدین گونه تشریفات بی حاصلِ کفن و دفن حاضر شده و یا باز گردم، و به تماشای اقدامات ساده ایی مشغول شوم، که کارهایی بی عمق، بی اهمیت و گاه بی منطق است،
از سویی دیگر گمان نمی کنم بخواهم در این شرایط بغرنج، باز شما را در همان حالی ببینم، که بارها خود در آن حالِ سخت بوده ام، و یا از حالی باخبر باشم، که اصلا نه دیدنی است، و نه لایق شنیدن، نه لذت بخش خواهد بود، و نه دیدنش افتخار آفرین، حال و روزگاری که باید با همان جسد، توسط بازماندگان در سکوتی پر از اندیشه (نه در هیاهویی پر از شور و گاه مملو از کم شعوری و یا بی شعوری) به خاک سپرده شود، و آن را پشت سر گذاشت، و زندگی از سوی بازماندگان، باید به زودی از سر گرفته شود، کش دادن آن حال، نه به مصلحت زندگیست، نه معقول برای زندگان، باید به زودی از آن گذر کرد، و فرصت عمر را صرف قصه و غصه ی بی حاصل رفتن ها نکرد.
حالی سخت برای بازماندگان، که همه می دانند، چه حال و شرایطی ناطوریست، همان شرایطی که من به هنگام بدرقه مادر بزرگمان، پدرمان، مادرمان و باقی افراد از دوست و آشنا و بزرگانی که در تشییع آنان، در طول عمرم شرکت جستم، حسش کردم و...، و به حقیقت جز درد و رنج، چیزی برای تماشا در این بدرقه ها نیست، و ضحه های بازماندگان واقعا صحنه ایی تماشایی و لذت بخش برای انسان های در تشییع حاضر شده، نبوده و نیست که به نظاره اش بنشینند و یا بنشینیم، و در جمعیت های بزرگ، انسان ها را به دور گورهای تازه جمع کرده، تا تماشاچی و نظاره گر این صحنه های درد باشند و باشیم،
دوست ندارم شما هم تماشاگری بر آلام خود، در آن هنگامه های تشدید شده (با حضور جمعیت زیاد)، داشته باشید، چون می دانم شما نیز چون من، همان حالی خواهید داشت، که همه ی انسان های از این نوع داشته و دارند، بدرقه کننده هایی که بر تنهایی خود، و بر زجرهایی که "تازه گذشته" در این دنیا دیده است، می گریند، و این طبیعی ترین واکنشی است که به رفتن ها، و ترک دنیا کردن ها، هر انسانی نشان می دهد.
می خواهم کم جمعیت ترین تشییع را داشته باشم، لازم ترین افراد، در بدرقه جسمم به سوی خاک حضور یابند، و دفنی فارغ از هرگونه تشریفات، و قبری معمولی که در آن به جز خاک، هیچ مصالح دیگری به کار نرفته باشد، و به قول مرحوم بابا "همسون با خاک"، و این را به جمله ی حکیمانه او من اضافه می کنم که، "قبری همسطح با خاک و بدون سنگ قبر و سیمان و..." داشته باشم، تا همزمان که جسم خاک شده ام، در خاک از بین می رود، گورم نیز از صفحه روزگار پاک شود،
و بیش از این دنیا را به قبرستان های مجلل تبدیل نکنیم، در حالی که زندگانی در بردگی حکومت های دیکتاتوری و جور، از داشتنِ آب و نانی برای نوشیدن و خوردن محرومند، و سرپناهی برای آرامش گرفتن، ندارند، قبوری نسازیم که از دنیای زندگان آبادتر است! این دنیایی است که در اثر عادت و انحراف، ما ساخته ایم، و باید روزی آن را ویران، و یا بسیار محدودش کنیم، تا بر ویرانه های این انحرافات، زندگی با کرامت انسانی، و با عزت را برای انسان های زنده، دوباره بازسازی کنیم.
مرا با خاکسپاری در همان قبرم (اگر به قبر و قبرستان مجبور به دفن شدید)، به اتمام رسانید، بزرگداشتی (سوم، هفتم، پانزدهم، چهلم، سالگرد و...) نخواهم داشت، که بزرگداشت مردگان، به سانِ تکثیر مرگ در زندگی انسان هاست، که همواره جاری شده است، زندگی ایی که انگار مملو از مرگ است، و توگویی خاک مرده بر آن پاشیده اند، و بی سبب جامعه ما، این همه بر مرگ و مردگان مانور می رود و سخن می گوید، و بر آن بنا می شود، مرگ این روزها باعث تحت الشعاع قرار دادن زندگی شیرینی شده، که هدیه ایی خداودی، و فرصتی بی نظیر برای زیستن است، که زیر پای مرگ، و مرگ اندیشان له می شود، و همواره مرگ بیشتر از زندگی کش داده می شود.
و با این رسم و رسوم در دنیای زندگان، زندگی به حاشیه مرگ ها برده شده، و هر روزه بر این رسوم و تشریفات، توسط مرگ اندیشان اضافه می شود، تو گویی مرگ را در هر لقمه ی ما از این دنیا، چون خورشتی، برای مز مز کردن، گذاشته و با هر لقمه، مقداری از آن را فرو می بریم؛ باید از مرگ گذشت، تا زندگی را درک کرد، مرگ اندیشیِ بیش از حدی که در آن گرفتار آمده ایم، ریشه زندگی ما را سوزانده است، خاکستر مرگ بر تمام در و دیوار شهرهای مان پاشیده، دل هامان را پر از مرگ، و در این حال زندگی به حاشیه مرگ برده اند.
باشد که روزی انسان ها از این شرایط مرگ آور و مملو از تفکر مرگ، رهایی یابند، و پرتوهای زندگیِ پر از شادی و زنده بودن را بر زندگی آنان بتوان تابانید، کاری که شاعر زبر دست ایرانی، جناب "وحشی بافقی" در وصیت نامه کنایه وار خود، به بازماندگانش توصیه کرد.
اما به رغم همه آنچه که گفتم، اگر جسم مرده ام، پتانسیل هر گره گشایی دیگری از کار زندگان را در خود داشت، تمام وصیت بالا را نادیده بگیرید، و آن را هدیه همان راهی کنید که از زندگان گره گشایی نماید.
مصطفی مصطفوی
جمعه 23 دیماه 1401 برابر با 13 فوریه 2023
تهران
اگر بعدها مجبور به تجدید وصیتنامه ی دیگری نشدم،
همین نامه ی نهایی ام خواهد بود.
دلنوشته ایی بر مرگ عزیزان
دلنوشته ایی بر مرگ عزیزان
احساس تنهایی ها در مرگ عزیزان
احساس تنهایی ها در مرگ عزیزان
زندگی زیر سایه بلند مرگ در این دنیا
زندگی زیر سایه بلند مرگ در این دنیا
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات تناول کنند
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات تناول کنند
مردمان هند هیزم ها را بر روی مردگان خود می چینند تا بسوزانند
مردمان هند هیزم ها را بر روی مردگان خود می چینند تا بسوزانند
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات ابتدا تناول کنند، سپس باقی مانده مدفون شود
دخمه - یزد، جایی که اجداد ایرانی ما مردگان خود را بر آن بلندی می نهادند تا حیوانات ابتدا تناول کنند، سپس باقی مانده مدفون شود
مبارزان هندوکش - پدری بر جنازه فرزند شهیدش که توسط طالبان شهید شده مویه می کند
مبارزان هندوکش - پدری بر جنازه فرزند شهیدش که توسط طالبان شهید شده مویه می کند
شهدای جنگ - به کجا می بریدشان، خاک رزمگاه بهترین قبر برای شهداست
شهدای جنگ - به کجا می بریدشان، خاک رزمگاه بهترین قبر برای شهداست
اعدامی در انتظار سپرده شدن بر چوبه دار در صبح پایان زندگی
اعدامی در انتظار سپرده شدن بر چوبه دار در صبح پایان زندگی
اوباما در حال نهادن تاج گل بر بنای یادبود صدها هزار کشته بمب اتمی بر هیروشیما
اوباما در حال نهادن تاج گل بر بنای یادبود صدها هزار کشته بمب اتمی بر هیروشیما
این همه اشک بر انتقال انسانی از یک دنیا به دنیایی دیگر معنی ندارد
این همه اشک بر انتقال انسانی از یک دنیا به دنیایی دیگر معنی ندارد
شاهزاده چارلز زیر تابوت ملکه الیزابت دوم، با تشریفات ترین تشییع سال 2022
شاهزاده چارلز زیر تابوت ملکه الیزابت دوم، با تشریفات ترین تشییع سال 2022
مغز مادری را به دیوار پاشانده اند و فرزندی با چنگال از جسد او حفاظت می کند
مغز مادری را به دیوار پاشانده اند و فرزندی با چنگال از جسد او حفاظت می کند
گلادیاتوری بر اجساد قربانیان خود در یک کلوسیوم رومی
گلادیاتوری بر اجساد قربانیان خود در یک کلوسیوم رومی
شهدایی زیر پتوهای غنیمتی از دشمن، در انتظار انتقال به عقبه جنگ در جنگ خسارتبار 8 ساله
شهدایی زیر پتوهای غنیمتی از دشمن، در انتظار انتقال به عقبه جنگ در جنگ خسارتبار 8 ساله
قبرستانی مملو از مردگان
قبرستانی مملو از مردگان
پیکر درخون شهیدی از شهدای جنگ هشت ساله خسارتبار عراق و ایران
پیکر درخون شهیدی از شهدای جنگ هشت ساله خسارتبار عراق و ایران
برادری بر جسد برادر بی سر خود می گرید، جنگ خسارتبار 8 ساله با عراق
برادری بر جسد برادر بی سر خود می گرید، جنگ خسارتبار 8 ساله با عراق
راه های ساده تری هم برای رسیدن به مقصد هست، ، باید دیوار عادت ها را شکست
راه های ساده تری هم برای رسیدن به مقصد هست، ، باید دیوار عادت ها را شکست
این روزها امواج خروشان بلا و مصیبت، از زمین و آسمان بر ایران و ایرانیان می بارد، و در تمام ابعاد، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، بین المللی، فردی و جمعی شاهد خسارت های جبران ناپذیری هستیم، انسان گاه می ماند که از کدام یک بنالد، و از کدامیک بنویسد، و برای کدام چاره جویی کند؛
ایران در باتلاق ساخته و پرداخته از سیاست هایی غرق می شود، که تاکنون خود آنرا اتخاذ کرده، سرلوحه عمل خود قرار داده، و به اجرا نهاده است، و در حال دِرَویدن محصولی است که دهه ها آنرا در زمین خود، و در عرصه بین الملل کِشت کرده است، "بادهایی که کاشته شد" [1] اکنون مثل توفان هایی سهمگین به سوی ایران باز می گردند، و همچنان که هر انسانی قربانی تصمیماتی می شود که روزگاری در زندگی خود اتخاذ کرده، کشور هم قربانی سیاست ها و تصمیماتی می شود، که روزگاری خود آنرا اتخاذ کرده و می کند.
این را نمی گویم که منکر نقش و سهم شرایط و اتمسفر اجتماع جهانی، بر آینده و حال کشورها شوم، و یا در بُعد فردی نقش شرایط اجتماع را در آنچه بر سر آدم ها می آید را، انکار کنم [2]، اما حقیقت این است که کشورها، گروه ها و افراد همانی را دِرو می کنند که خود پیش از این کاشته اند. قدیمی ها حکیمانه می گفتند که "گندم از گندم بروید، جو ز جو" [3].
از این رو انگشت اتهام شرایط موجود را، باید از سمت دست های خارجی برداشت، و به سوی خود نشانه رفت، و باید فهمید که آنچه بر سر ایران و ایرانیان می آید، بیشتر حاصل عمل و تصمیمِ تصمیم سازان و مجریان خود آنهاست، تا نقش آنانکه در اثر تصمیماتِ مذکور واکنشی داشته و یا دارند؛
در ایجاد این شرایط، آن میزان که خود ما نقش داشتیم و داریم دیگران نداشته و ندارند، اگر این اصل را بپذیریم، در این صورت است که تصمیم به اصلاح خود خواهیم گرفت، و چه حکیمانه گفته اند که "جلوی ضرر را هر موقع که بگیرید، منفعت خواهد بود"، ورنه در لجاجت و بدفهمی، با مقصر جلوه دادن این و آن در مورد شرایط کشور، شاهد نابودی بیش از پیش ایران و ایرانیان خواهیم بود.
این روزها کشور در باتلاقی از بحران های متنوع در حال دست و پا زدن است و مسایل مهمی ما ایرانیان را احاطه کرده، از این روست که همه در انتظار تصمیم های سخت از سوی تصمیم سازان صحنه ایرانند،
ناکار آمدی، تصمیم ها و سیاست گذاری های اشتباه، به عقب انداختن تصمیم هایی که زودتر از این ها، باید گرفته می شد و...، باعث ایجاد شرایطی شده است که در شکل های زیر خود را نشان می دهند :
فقر، خشونت، عقب ماندگی، بلا، مصیبت، تفرقه، خشکسالی، اعتراضات گسترده، اعدام از جوانان و نوجوانان به جان آمده، زندان های مملو از نخبگان و فعالین اجتماعی و معترضین به جان آمده، حاکمیت اسیر واکنش های احساسی، بی قانونی، تبعیض، محاصره شدگی در بُعد بین المللی و همسایگان، انتقام های به صف درآمده شده [4] که باید گرفته شوند!، کمبودهای شدید، گرسنگی و سو تغذیه، تشنگی و مصرف بی رویه سرمایه ها و ذخیره آب میلیون ها ساله ی کشور، ویرانی محیط زیست که بنیاد بقای کشور بر آن است، فربگی نهادهای بلعنده بودجه های بزرگ، با اقدامات ناچیز و بی اثر در توسعه و پیشرفت مردم و کشور، غارت و چپاول ثروت و سرمایه های معنوی و مادی کشور در جلوی چشمان همه، وابستگی بیش از پیش به دیگران، نابودی و بی آبرو شدن نمادهای ملی مثل واحد پول، پرچم، گذرنامه و...، فرار سرمایه های ملی مثل جمعیت مولد ثروت و علم، در اثر مهاجرت و نابودی آنان به انحا مختلف، از جمله ممنوع الکار شدن ها و...، نابودی وجهه ایران در بین ملل دنیا و...
این ها نمونه هایی از بروز نشانه هایی از آثار توفان های سهمگینی است که ایران و ایرانیان را در ابعاد داخلی و خارجی در نوردیده است، ایرانیان باید به حکمت و اندیشه ناب ایرانی که در سخن حکیمانه بزرگان ادب و فرهنگ این آب و خاک نهفته است بازگردند، "ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم" (حافظ شیرازی).
اگر خود خالی از اندیشه و حکمتید، از انسان های فرهیخته و حکیم به مشاورت گیرید، تا راهنمای گذر شما از این توفان های سخت باشند.
[1] - "آنان که باد می کارند روزی توفان درو خواهند کرد" جمله ایی حکمت آموز از فرهنگ و ادب پارسی، که آنرا بارها از زبان بزرگان خود شنیده ایم.
[2] - نمونه اش همین چهار جوان نوپایی این کشور بودند که در جریان اعتراضات اخیر دستگیر و به عنوان محارب، باغی و.... محکوم و متاسفانه اعدام شدند، (مجید رضا رهنورد 23 ساله، محسن شکاری 23 ساله، سید محمد حسینی 26 ساله، محمد مهدی کرمی 22 ساله)، نمی دانم قضاتی که در حال جمع بندی ابعاد جرم متهمین و بررسی میزان قصور آنان برای وقوع جرم و بزه منتسبه بودند، برای تعیین مجازات و صدور حکم، چقدر تصمیم سیاست گذاران و شرایط بد کشور را در این نابسامانی ها و جرم های انجام شده مقصر دیده اند؟! آیا اصلا جایی برای نقش اجتماع در مجرم شدن این بچه ها گذاشتند، چند درصد شرایط اجتماعی را در این زمینه مقصر دیدند که این چنین تمام جرم را متوجه یک جوان نوپای بیست و چند ساله بار کردند و او را لایق نابودی و مرگ دیدند، این جامعه بهم ریخته، صدمه دیده، به قهقرا رفته، فاقد استانداردهای انسانی، در نا امیدی فرو رفته و... چقدر در وقوع جرم مقصر بود؟ و سهم متهمین چقدر بود؟ مسولین وقتی دنبال مقصر شرایط و مسایل کشور می گردند آنرا به دیگران منتسب می کنند، ولی به هنگام دادن حکم به متهمین، که در همین جامعه مجرم شده اند، تمام جرم را به یک متهم بار می کنند، حالا آنکه در وقوع هر جرمی باید به سهم همه عوامل وقوع جرم رسید، و آن را تعیین کرد، و بعد سهم متهم گرفتار آمده را تعیین و با توجه به سهم او حکم داد، چنین حکمی منصفانه و از سر عدالت خواهد بود. این است که در جرم های اجتماعی و سیاسی و مطبوعاتی حکم را از قاضی می ستانند و به هیات منصفه می سپارند تا به یک عقل جمعی خالی از احساس کینه رسید و به میزان لازم به متهم مجازات بار کرد.
[3] - گفتاری حکیمانه که به انسان ها متذکر می شوند آنچه از بدی و خوبی و... می کارند همان را درو خواهید کرد، انتظار نباید داشت که بدی بکاری و خوبی درو کنی و یا بر عکس.
[4] - پیش از این انتقام سخت ترور فرمانده سپاه قدس توسط امریکایی ها در لیست اقدام بود، که امروز در لیست انتقام هایی که فرمانده سپاه پاسداران باید آن را دنبال کند، مجله "شارلی ابدو" هم اضافه شده است! حال انکه آنانی که در اهتمام گرفتن انتقام هستند، خود را یک عمر اسیر خشمی می کنند که از درون، خود آنان را نابود خواهد کرد، این چرخه انتقام که برای هر گوشی، گوشی را برید، و برای هر چشمی، چشمی را از کاسه در آورد و... نتیجه اش این خواهد بود که دیگر چشم و گوشی برای هیچ کس باقی نخواهد ماند.
اتصال با ریشه وجود (قدرت و وجود مطلق)، به هیچ وجه تنها مخصوص آدمی نیست.
محمد اقبال لاهوری








