شلمچه و دروازه های بصره ایستگاه آخر شهید سلمان اعما بصیر
مطلب ویژه

09 دی 1397
Author :  
تمثال مبارک شهید سلمان اعما بصیر

مدت هاست که می خواهم برای یکی از دوستان شهیدم بنویسم، ولی نمی شود، این روزها آنقدر از بصیرت می گویند که انسان تکان می خورد تا از بصیرت های جعلی عبور کرده و از بصیرتی بگوید که واقعی و مثمر ثمر است، نه خسارت بار و نابود کننده؛ لذا تصمیم گرفتن بنشینم و بنویسم، همچنان که سهراب سپهری، [1] گفتند، می خواهم چشم ها را به خورشید گره بزنم، و دل را به عشق، سایه را به آب و شاخه را به باد.

 می خواهم از یکی از شهدای گرانقدر "شلمچه" بنویسم، "شهید سلمان اعما بصیر". او که به هنگام شهادت در قربانگاه پاکش، در حاشیه بصره، که هزاران تن از ما، نخل های آن خاک را با خون آبیاری کردند، و سال ها بر سندان سفت آن چکش زدیم، تا دروازه های بصره را بگشاییم اما به دیوارهایش رسیدیم، به خودش نه؛ و آن عروس در کابین دیگری ماند که ماند. این شهید بزرگوار به هنگام شهادت در کناره های اروند شکوهمند، تنها 21 سال و 10 ماه سن داشت. اما برومند و شاداب، با قدی رشید به قامت اشعه های خورشید آنگاه که از پس نخل ها طلوع می کرد، او مثل خود خورشید بود بر نخل های بلند کناره های اروند طعنه زیبایی و بلندی می زد، و سرش چون خورشید در کنار سرهای نشسته بر قامت بلند این نخل ها می درخشید، و به بلندای همان نخل ها، بلند بالا و زیبا روی و زیبا دل بود.

شهید سلمان اعما بصیر که بود

با واژه "بصیر" و متعاقب آن "بصیرت" در همان سال هایی آشنا شدم، که با این شهید بزرگوار را ملاقات، و در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قایم همرزم شدیدم، به او گفتم سلمان! اسمت را می دانم از کجا آمده و به چه دلالت دارد، ولی در معنی فامیل شما مانده ام، آنرا نمی فهمم، برای من این فامیل غریب است، تا به حال نشنیدم؛ با مهری که لبخندی با نمکی مناسب در سخنش نشسته بود، گفت : "من کور - بینا هستم"، گفتم یعنی چه، مگر می شود؟! نمی دانم شاید دید از ادبیات ذهن من خالی است، و از کلامش پرت هستم، گفت "هم کور و هم بینا،" گفتم مگر می شود؟! دید مطلب را نمی گیرم، و از دنیای ادبیات عرب به دورم، برگشت، به دنیای رئال و گفت، "اسم و فامیل است دیگر سید؛ چه میدانم بر ما گذاشتند"، بعدها متوجه شدم، این اسم و فامیل را "از آن سوی آب" بدین سو آورده است، زاده فرهنگ و ادب میانرودان [2]، و این نام را از کربلا با خود به ایران آورده است، [3] و انگار خاندانش آنقدر اهل حکمت و ادبیات بودند که چنین عنوان فامیلی را بر خاندان خود انتخاب و نهاده اند، که در پستوی معنی اش منِ شاگرد کلاس دوم راهنمایی، در آن دم مانده و گیر کرده بودم.

اما آشنایی با این شهید بزرگوار، آشنایی با این واژه مهم را هم برایم به ارمغان آورد، گرچه نمی دانستم این واژه با انقلابیون بعدها چه خواهد کرد، واژه ایی که اسم رمز تسویه حساب جناحی اصولگرایان مسلط بر نهادهای انتصابی و انتخابی در دهه 1380 و 1390 شد تا شمار زیادی را خانه نشین، منزوی، بی شغل و بیکار، از صحنه خارج نموده، آنقدر بر طبل این صدای شوم کوبیدند که حتی ترکش های انفجار این بمب مخرب در بین انقلابیون و سابقون در انقلاب و جنگ، خاندان امام را هم مورد اصابت قرار داد، و از گردونه خارج و شخص اول آن خاندان، آیت الله سید حسن خمینی و شخص دوم انقلاب آقای اکبر هاشمی رفسنجانی را به جرم بی بصیرتی! رد صلاحیت کردند و سرسلسله خاندان خمینی را در کنار قبر پدر و پدربزرگش "هو" کردند و هاشمی و... را پیش از مرگ، به لحاظ سیاسی کشتند و از گردونه سیاست ملک خارج کردند؛ و از این دست در بین انقلابیون، نزدیکان، منصوبین به امام، متخصصین، رزمندگان و... بی شمارند.

اما در این مدت وقتی من این واژه را می شنیدم بسیار به یاد شهید سلمان اعما بصیر، نام و رفتار و کردارش می افتادم، او که معنی بصیر را برایم در فضایی خارج از این رقابت های بی معنی سیاسی، معنایی عملی کرد، در فضایی آرام که نبرد در لانه خودی جریان نداشت، و آن روزها شکارگران ماهر سیاسی اصولگرا سعی می کردند ولی ساختار و رهبری طوری بود که نمی توانستند در مرغدانی شکار کنند، و همه و از جمله رزمندگانی چون سلمان شکار خود را در پشت خاکریز دشمنی جستجو می کردند که قصد جدا کردن خاک از ایران داشت؛ و سر در کالک ها، نقشه ها و عکس های هوایی نظامی، از صحنه جنگ داشتند تا سنگرهای دشمن را سانتیمتر به سانتیمتر مطالعه، شناسایی و برآورد قدرت و امکانات کنند؛

و شهید اعما بصیر هم در این امر بسیار فعال کوشا، دقیق، و مداومت داشت، مدت ها روی یک عکس با ذره بین متمرکز می شد، تا ابعاد، تعداد، اندازه، حجم، ارتفاع، عرض، طول و... دشمن را محاسبه و استخراج و مشخص کند؛ اگرچه نفهمیدم که این شهید بصیر و بینا، چگونه کوری بود، که این چنین بینایی اش را به رخ می کشید؟! صبورانه مدت ها روی عکس های هوایی که خلبانان تیز پرواز هواپیماهای جنگی ما با گذشتن از جان خود از جبهه دشمن گرفته بودند، زوم می کرد و بصیرانه به تماشای دشمن، قبل از دیدنش در حالت رودر رو می پرداخت، تاسیسات ضبط شده دشمن را در عکس های هوایی کشف و محاسبه و آن را روی کالک ها و نقشه های نظامی پیاده می کرد، تا کسری اطلاعاتش را از طریق برج های دیدبانی و یا شناسایی های شبانه در آورده و تکمیل تحویل دهیم، تا امثال فرمانده هان قرارگاه های جنگ، همچون سردار علی شمخانی و... از آنچه دشمن بر روی زمین استعداد داشت، مطلع و آگاه شوند.

آری آن روزها امثال سلمان های بصیر این ملت بزرگ، تمام چشم به دشمن داشتند، و نبرد زیادی در خانه ی ما دیده نمی شد، و آن روزها تحت رهبری امام تیشه به ریشه زدن ها و... ممنوع و کنترل شده بود، و سلمان های بصیر نیز بی خیال پشت جبهه و آنچه در سامان سیاست، و مردان سیاست می گذشت، در جبهه ایی نظامی صرف، و ایزوله شده از سیاست و مردان سیاست توسط امام و فرمانده هان عالی جنگ، پاسدارهایی چون سلمان اعما بصیر، فقط ریز تحرکات دشمن خارجی را رصد می کردند، و لذا برادرانه دست در دست هم داشتند، و هرگز چون این روزهای تلخ، به قلع و قمع در جبهه کشور خود مشغول نبودند، چشم های شهید سلمان اعما بصیر در نقشه های نظامی، برج های دیده بانی، شناسایی های واحد اطلاعات و عملیات، تفسیر و تحقیق روی عکس های هوایی، همه و همه متمرکز بر تحرک دشمنی مثل صدام بود که چشم به خاک ایران داشت، تا حرکت او را در نطفه خفه کنند؛ نه این که حلقوم کسانی را بفشارند که احیانا ادعا کنند، "آقا! این ره که تو می روی به ترکستان است."

آن موقع ها چشم های امثال سلمان های ما بر جبهه خودی اعما (بسیار نابینا) بود، و بر جبهه دشمن خارجی بسیار سعی می کرد که بصیر و بینا باشد؛ درست عکس این روزها را، ما در جبهه ها طی می کردیم، و چون امروز نبود که بی بصیرت ها رصد کسانی را که قصد تجزیه ایران دارند را رها کرده، و تمام قد سلمان ها را به رصد کسانی گماشته اند که در نهایت حریف یا رقیب سیاسی گروهی و جناحی بیش برای شان نیستند؛ این روزها دیدبانان رصد کسانی را که به خاک ما چشم دوخته اند را وا نهاده، و دوربین ها و وجه همت خود را صرف کنترل رقبای سیاسی جریان اصولگرایی کرده اند، و در همین شرایط است که امروز اسراییل در قلب تهران و در مراکز نظامی حساس ما عملیات نظامی – اطلاعاتی آشکار انجام می دهد و در سازمان ملل نتایج آن را به رخ رهبران کشورهای دنیا می کشد و...

چرا؟! چون وجه همت رصد کنندگان ما بر برج های دیدبانی به جای رصد دشمن، سرگرم رصد رقیب سیاسی شده است، شرایط دیدبانان و وجه همت آنان این شده است، که راهی بجویند تا گروه رقیب سیاسی خود را ناک – اوت کنند و از صحنه سیاسی کشور برانند، تا گروه سیاسی دیگری وسعت عمل بیشتری یابد، و افراد بیشتری از قوم و قبیله سیاسی خود را بر پست های پر شمار تری بگمارند، و موی دماغ ها سیاسی حریف را از جلوی خود بردارند، حریف سیاسی را در پستی که ملت به او داده اند، ناکارآمد کند تا مردم از رای خود پشیمان شوند، شعارهایش را مسدود کند تا مردم بگویند غلط کردیم به او رای دادیم، طرح هایش را عقیم کنند تا پیشرفتی در زمان او حاصل نشود، مذاکراتش را با صاحبان ثروت و صنعت ناکام کنند تا چرخشی در اقتصاد پیش نیاید، بازارش را بهم بزنند تا ادعای کنترل نرخ ارز و تورمش نقش بر آب شود و...

 آن موقع ها هنوز واژه بصیر وارد بازار مکاره سیاست و سیاست بازان نشده بود، و همان معنی واقعی و در خور خود را داشت، و صاحبان بصیرت، همان اصحاب اهل حل و عقد و تدبیر، روشن بینان، روشندلان، عالمان و... و کسانی بودند، که با بینایی عمیق و ژرف اندیش و قدرتمندی که داشتند، از دیگران در دیدن افق ها توانا تر بودند، و این بینش فوق العاده آنان را قادر می ساخت پیش از وقوع پدیده ایی که دیگران آن را برای خود "بت" ساخته و اطاعت از او را اطاعت از خدا و "معجزه هزاره سوم"ش می انگاشتند و...، اما در مقابل همان زمان انسان های بصیر نتایج این معجزه و پدیده ناشناخته را درک و اعلام کردند و..، هرچند برای مدعیان بصیرت هضم آن سنگین بود، و واکنش شان سخت و خسارت بار.

اما افسوس وقتی این کلمه زیبا و پر معنی، وارد سیاست شد، سیاست بازان آنرا چنان مبتذل کرده و گرد و خاکی به پا کردند که در این توفانِ گرد و خاک شدید، آنان که تصاویر آینده ایی نسبتا دور را در خشت خام می دیدند، "بی بصیرت" اعلام و معرفی شدند و آنان که در روز روشن، "انحراف" را، "معجزه هزاره سوم" دیدند، خود را "بصیر" ، "بابصیرت" و صاحب دستگاه فکری "بصیرت سنج" جا زدند، و حتی وقتی نتایج این خسران عظیم را هم می بینند، باز لجاجت و غرور بیجای شان اجازه نمی دهد که به روی مبارک آورده، و همچنان مدعی بصیرتند، و بصیران امت را همچنان "بی بصیرت" می نامند و می شمارند، انگار راهی به جز کوبیدن بر طبل اشتباه خود ندارند.

اما من امشب از اعما بصیری سخن خواهم گفت، که مصداق کلمه ایی عربی، و ایرانی بود که از قضا از کشور عرب زبانی آمده بود و معنای دقیق این کلمه برای من که در برابر او شاگردی کوچک بودم، بدون هیچ ادعایی، ساده و بی پیرایه، بدون هرگونه غرور از مقامی که داشت (سرتیم عملیات شناسایی)، ترجمه و در رفتارش برایم جا انداخت، او جمع اضداد بود، او همزمان هم اعما بود (کورِ کور) و هم بصیر (بسیار بینا و بیننده ایی دقیق). به غایت بینایی که می شود تصور کرد، و آنچنان سلیم بود، که معنی سلمان را هم در خود و رفتارش داشت.

آری شهید سلمان اعمی بصیر را من در خلال جنگ و خدمت در واحد اطلاعات و عملیات در ماه های مختصر اما مفید سال 1365 شناختم، او قبل از این که دکان "بصیرت" باز شود و "کاسب کاران بازار فتنه" و "بصیرت سنج ها" ، دیگران را به میزان "خود حق مطلق بینی" خودشان بکشند، و غیر خود را با خط کش تفکر و خط سیاسی خود تطبیق دهند، و نا همراهان و دگر اندیش های سیاسی خود را "بی بصیرت" اعلام، و چون نابکارانی نا آزموده و یا آزمودگانی نابکار، از همه بدتر، دیگران را قلع و قمع کنند؛ این شهید بزرگوار این واژه را در رفتار و اعمال و افکار خود برای ما شاگردان مکتب جنگ، معنی کرد و سپس از میان ما رفت.

لذا وقتی از این واژه قرآنی و پر معنی در ادبیات عرب، در روند فضای مسموم سیاسی کشور توسط جناح سیاسی اصولگرای، تمامیت خواه و فرصت طلب سو استفاده می شد، ذهن من هر بار که این کلمه را می شنید، دایم به این شهید و اعمالش "فلش بک" می خورد که این چه بصیرتی است که اینان از آن دم می زنند؟! و آن را وسیله شکار در مرغدانی کرده اند؛ حال آنکه برای من این واژه کاملا روشنگر یک انسان "بصیر" واقعی بود، تا در معنای مبتذل سیاسی که رواجش داده بودند، و من بصیر و بصیرت را در قامت رعنای این رزمنده پر رزم می دیدم که در زمان شهادتش نزدیک به سه سال سابقه حضور در نبردی داشت، که حریف روبروی او می خواست خاک از ما جدا کند، و برایم مسلم بود که اگر او در 1365 به شهادت نمی رسید، با روندی که در حضور در جنگ داشت، ممکن بود تا 1367 که امام به جنگ با قبول قطعنامه 598 پایان داد، دو سال دیگر نیز بر سابقه ی نبرد او افزوده شود، آری اون با این روند سابقه 5 ساله می داشت آن هم از جنگی هشت ساله؛

بله سلمان اعما بصیر خود را وقف جنگ و دفاع کرده بود، او به صورت فعالی در نقشه ها و کالک های عملیاتی و عکس های نظامی به دنبال کشف ابعاد دشمنی بود، که بر آب و خاک این کشور چشم طمع داشت، و سخت در استعداد سنجی آنان کار می کرد، او از گردان های رزمی به واحد اطلاعات و عملیات آمده بود، تا این چشم های بصیرش را بر خطای دوستانش در کشور اعما کند، و بر دشمن این آب و خاک بصیر باشد و کاوشی مضاعف داشته، بر عکس این روزها که بر خطای هم بصیر شده ایم، و بر دشمن این آب و خاک اعما.

در شهر شاهرود، گروهی از ایرانیان عرب زبان زندگی می کردند، که آنان نیز مثل ملت عراق عرب نبودند [4]، و مُعّرب شده به کشور خود باز گردانده شده بودند، جامعه تسخیر شده اشان را، مهاجمین عرب زبان کردند، اینان ایرانیانی بودند که در عراق زندگی می کردند و با آمدن حزب بعث و افتادن رهبری اش به دست فردی نژاد پرست مثل صدام، از خانه و کاشانه خود در عراق که ملکی غصبی در دست صدامیان (چون امویان، عباسیان و...) بود، از سوی غاصبان ظالم تفکر اموی و عباسی اخراج و به ایران فرستاده شدند، سلمان و خانواده اش از این قشر ایرانیان بودند.

آنان کسانی بودند که پیش از ما زهر نژاد پرستی و ظلم حاکمیت چپ - ناسیونالیسم - عربی را چشیده، و دست اندازی آنان را بر جان، مال و ناموس زیر دستانِ چنین رژیم هایی را، به چشم خود دیده و حس کرده بودند، لذا وقتی عُمال این رژیم در 31 شهریور سال 1359 به کشورمان تجاوز کردند، از جمله افراد با انگیزه ایی بودند که می دانستند، این دشمن چه جانوری است، و چه اهداف پلیدی در پس تجاوز خود به این کشور در سر می پروراند، آنان دیده بودند و کاملا بر این دشمن بصیر بودند، و گذشته از این که، دشمن به چه بهانه ایی بر ما می تاخت، حاصل این تاختن را، آنان بیش از ما درک می کردند و بر آن بصیر و بینا بودند.

آری خانواده شهید اعما بصیر، بیش از خیلی از ماها به این دشمن و نتایج تسلط آنان بر کشور بصیر و بینا بود و از ظلم این دستگاه مخوف سوسیالیست – ناسیونالیسم عربی مطلع بودند، و لذا گروهی و خانوادگی در مقابله با این دشمن در جنگ حضور یافتند و در نهایت هم از این خانواده "پدر و پسرِ اعما بصیرها" جان در طبق اخلاص نهاده، از خاک ایران در برابر این تجاوز آشکار دفاع، و در نهایت هر دو به مقام رفیع شهادت نایل آمدند، در حالی که مدال پر افتخار رزمندگی بر شانه های بصیرشان سنگینی می کرد، آنان بصیرت را خوب معنی کردند و سبکبال به سوی ایزد منان پرواز کردند، و به خوبی هم بصیرت را برای همه ی حق طلبان و حساس ها به حفاظت از خاک میهن و اهلش روشن نمودند، و سپس به سوی ایزد مهربان شان شتافتند، تا نام خود را در میان کسانی که جان برای ارزشمندترین و ماندگار ترین ها داده اند، ثبت نمایند؛ اینجاست که همت اهل بصیرت روشن می شود، نه آنان که در پشت این واژه لطیف و معنوی، حذف حریف سیاسی خود را در یک تزویر و خدعه آشکار جستجو می کنند؛ اعما بصیرها کسانی اند که برای این آب و خاک نبرد کردند، و به حفظ آن بسیار کوشا، و تا سرحد جان بصیرتی ستودنی بروز دادند.

سلمان اعما بصیر قدی بلند به بلندای همتش داشت، درختی تنومند در تواضع بود، او که 5 سال از من زودتر بر این خاک پای نهاده بود، به قدر یک عمر معرفت داشت، و آن را تنها در رفتارش ترجمه کرد، نه در ادعاهای پوچ سخنرانان، که ژست بصیرت و بلوغ و حکمت می گیرند و در واقع اهداف سیاسی و قدرت را مد نظر دارند. این جوان برومند ایرانی در دهم فروردین سال 1344 در مهد تمدن میانرودان و در کناره های شهر افتخارات شکوهمند و باستانی "بابل"، یعنی در شهر کربلا به دنیا آمد، و قدوم مبارکش را بر خاکی نهاد، که خود میدان دار تمدن برای هزاره هاست، و بشر اولین تمدن هایش را بر این خاک نهاد و مدنیت را در آن به اوج رساند، سلسله های متعدد تمدنی در آن شکوفا شدند، و آزادگی نیز در رویارویی امام حسین و با تفکر اموی باز در همانجا به اوج رسید.

اما افسوس که این سرزمین هم در پیشانی مرزهای تعصب عربی قرار داشت، و در پیشانی اولین هجوم های این تعصب و عصبیت جاهلانه، مثل تمام کشورهای شمال افریقا و شامات، این سرزمین تمدن خیز نیز زبان و فرهنگ خود را در هجوم و حاکمیت نابکاران اموی و عباسی از دست داد، زیرا آنان برای قرن های متمادی حضورشان را تمدید کردند و ظلم و تعصب عربی، بر مظلومین سرزمین میانرودان شاید یک هزاره تداوم یافت، و تمام کوشش های ابن مقفع ها و... برای حفظ تمدن و ساختار پیشرفته شهرنشینی، تولید و ساخت، حاکمیت قوانین پیشرفته، در عصر بربریت انسان، همه از بین رفت و عراق تبدیل به جولانگاه امویان، عباسیان، بعثیان و اکنون داعشیان و... شد.

در این میان اقوام صاحب و ساکن آن آواره و یا موالی شدند، و غاصبان بر تخت های بدست آمده و برجای مانده از تمدن ایران و میانرودان نشستند و شهرهای جدید خود را با قرار دادن اجساد زنده موالیان و مخالفان خود بر جرز دیوار برج و باروی شهرهای جدید، ساختند و صاحبان شهرهای آباد را به بردگان و کنیزان خود تبدیل و برای قرن ها به اسارت نگهداشته و یا از دیارشان بیرون راندند.

خاندان اعما بصیر از آخرین سری از صاحبان سرزمین تمدن خیز میانرودان بودند که به ظلم غاصبان حاکم شده بر میانرودان گرفتار، و از شهر و دیار خود اخراج شدند. آری سلمان اعما بصیر در کنار قبر بصیر مردی به دنیا آمد که درس ظلم ستیزی و مبارزه با تفکر تمامیت خواه و ظالم اموی را به فرزندان این آب و خاک داد، تا زیر بار ظلم تسلط حاکمیت تفکر اموی، عباسی، بعثی، داعشی، وهابی و... نرفته، و آزادی خود را حتی به قیمت جان، در جایی دیگر جستجو کنند، آنان بر این امر بصیر بودند که تفکر ظالم اموی، عباسی، بعثی، داعشی و... دیگران را فقط برای حفظ تاج و تخت خود می خواهند، و ایدئولوژی منحط خود را "عین حق" و "تمام حق" می پندارند و "خلیفه" بر تخت نشسته خود را جانشین بلافصل خدا بر زمین اعلام، و دیگران را مطیع هرچه خباثتی می خواهند که در امر او صادر، و یا حتی از دل او عبور کند، تا همان را واجب و مبنای حق اعلام دارند. این تفکر با احساس خطری کوچک از ناحیه هر کس که باشد، سزایش را به شدیدترین وجه خواهد داد، و اصلا در این امر کوتاه نخواهد آمد، و بقیه را "بله قربان گوی" دایره تنگی می خواهد که کشیده، و یا در ذهن خود دارد؛ و بله قربان گو هایش آن را رصد می کنند، و کشف، و بر همان کشفیات خود عمل می نمایند.

اما خاندان اعما بصیر نتوانستند بر این دایره تنگ بمانند و به ایران آمدند؛ افسوس که این آمدن نیز، این خاندان را از ظلم آنان خلاصی نداد، و جنگ طلبان این پناهندگان صلح طلب، نرم خو، مهربان و... را حتی در ایران نیز رها نکرده و دامنه جنگ را بدین سو هم کشیدند، تا جنگی 8 ساله را بر این ملت مظلوم فراری از این گونه خباثت های خشن، تحمیل کنند و هزاران از آنان را قربانی توسعه طلبی های خود کرده، تا کوره ایی که قرن هاست با خون و تن ایرانیان می سوزد، همچنان شعله ور بوده و بماند، و از هر سو که کشته می شدند، دشمنان زیرک این مُلک و ملت سود می بردند.

چه آن عراقی که اکنون در میانرودان در مقابل اهل شوش قرارش داده بودند، و چه آن شوش مردی که به مقابله با اهل سابق تیسپون، که اکنون بعنوان سرباز پیاده، صدام آمده بود تا بجنگد، و هر دو از یک جیب کشته می شدند، چرا که تمدن این سوی اروند با تمدن آن سوی اروند، را تنها یک آب از هم جدا می کرد، که آن آب را هم استعمار انگلیس، وسیله جدایی دو پاره از تن تمدن ایران کرده بود، تا بصره را از خرمشهر، و میانرودان را ایالت پارس و پارت جدا کند، و مادها را به سویی و پارس ها را سوی دیگر، و پارت ها را در کویی دیگر به جان هم اندازد، و صدامی را هم از راه برسانند و بر این شعله، نفت نژاد پرستی دروغین عربی بریزند، و شعله ایی که تنها در آن از ما سوختند. و دشمنان این آب و خاک و مردم شاد شدند.

سلمان در حالی که بیست و یک سال ده ماه سن داشت، در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در حاشیه بصره در همین مناطق موصوف به شهادت رسید، در حالی که به مقام سرتیم شناسایی و هدایت گردان رزمی در واحد اطلاعات و عملیات رسیده بود و این کم مقامی نبود، این اوج برای یک سرباز بود که گردانی را که خطی مهم از دشمن را خواهد شکست، هدایت کنی، دنیایی از تجربه و توانایی و شجاعت می خواست، تا در این نبرد سخت و جانگیر هدایت گر مهاجمان در چنین صحنه سرنوشت سازی بود، اما او را بازگشتی نبود و به شهادت رسید و در مزار شهدای شهر شاهرود در کنار پدر شهیدش که پیش از این، او هم در حاشیه های همین بصره به شهادت رسیده بود، آرام گرفت، ده ماه پیش از این شهادت، شهید مهدی اعما بصیر، پدر بزرگوار شهید سلمان اعما بصیر، از نیروهای گردان کربلا بود، که برای حفظ خط پدافندی فاو به منطقه عملیاتی اطراف اروند اعزام گردیده بود و در همانجا ده ماه پیش از سلمانش به شهادت رسیده بود.

 شهید مهدی اعما بصیر همرکاب با شهید سید محسن ما، در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت زمانی به شهادت رسید که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو که در عملیات والفجر 8 از دست داده بود، را باز پس گیرد. دشمن چندین پاتک انجام داد، ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای ما را با مشکل مواجه کنند، آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای ما پمپاژ کردند و سنگر های رزمندگان ما در خط اول پر از آب شده بود، و لذا برای این که نیروها بتوانند، در خط بمانند، روی آب پلیت (پل های ساخته شده از یونولیت) انداختند، تا زندگی در جایی که کمی سفت تر است، در خط مقدم ادامه یابد، و از شر آبی که تا نیمه سنگرها بالا آمده بود، تا حدی خلاص شویم.

دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود، در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریختند، که فرماندهی گردان کربلا (که شهید مهدی اعما بصیر در آن عضو بود) مجبور شد، که تمام نیروهایش را به داخل سنگرها فرا بخواند، تا از کشتار بیهوده اشان در این آتشباری بی امان دشمن جلوگیری نماید؛ و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گماشت، تا در صورت حرکت نیروی پیاده دشمن، این دیدبانان، اگر زیر آن آتش حجیم زنده ماندند، دیگران را از سنگرها برای مقابله با دشمنی که داشت پیش می آمد، فرا بخوانند.

یکی از شهدای این ماموریت دفاعی، شهید "مهدی اعما بصیر" پدر بزگوار شهید سلمان اعما بصیر بود، که اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در این نبرد شرکت کرده بودند. جوانمردِ مهربانِ مهاجر، که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود، تا تنی به آب بزند، آلودگی مدت ها حضور در این خط مخوف را از تن بزداید، و شاید هم برای شهادتش غسل کند، که او هم در همین عملیات با همان غسل به شهادت رسید. این بسیجی اعما و البته بسیار بصیر، فرزند علی، متولد 1314 بودند که در هفتمین روز ایام نوروز سال 1365، در حالی که تنها 51 سال سن داشت، در منطقه فاو به شهادت رسید؛ در حالی که تمام تلاشش را کرد تا سرزمین های فتح شده در کربلای فاو را که مهاجمان عملیات والفجر هشت تسخیر کرده بودند، را حفظ کند و با همین هدف بود که به فیض شهادت نایل آمد. او در قسمتی از وصیت خود برای ما نوشت "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بیایید و درس بیاموزید، که درس آخرت می باشد".

شهید مهدی اعما بصیر در هفتمین روز تعطیلات نوروز 1365 در حالی ما در شهرهای خود سرگرم دید و بازدیدهای نوروزی بودیم، از میان ما رفت، تا ده ماه دیگر میزبان سلمان خود در بهشت باشد، که سلمانش هم باز کمی آن طرف تر در شلمچه به شهادت رسید (22/10/1365)، دروازه های بصره خون های بسیاری از ما نوشید و اما همچنان بسته ماند، و هزاران نفر در این مسیر به شهادت رسیدند. سلمان و مهدی اعما بصیر دو تن از آنان بودند، سلمان به مادرش، در وصیت خود، نوشت "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

اما سخنی با درون مایه ی طنز با این دوست همرزم شهیدم،

می خواهم با استفاده از نام زیبایش و آیاتی که در شان این نام آمده است،

در ادامه، اگر او مرا به همراهی بپذیرد، در بهشت همراهش شوم

مارا که به آنجا راهی نیست حداقل می توانیم از پس دیوار با آن طرف ها هم سخن شویم

سلمان شهیدم!

تو را اعما بصیر نام نهادند تا در این تضاد، برجسته شوی، تقابل فردی کورِ کور، که همزمان بسیار بیناست، این دو تو را چنان برجسته کرد، که خداوندگارم هم عاشق این سرو بلندت شد، و این جمع اضداد را از زمین برداشت و با خود برد، در حالی که اجدادت این نام را بر تو برگزیدند تا تقابل این دو افراط را نشان دهند، غافل از این که تو هر دو را در کنار هم داشتی، به زشتی ها اعما شدی و به زیبایی ها بصیر، تا تقابلی را نشان ندهی!،

سلمان!

نمی دانم خداوند وقتی تو را به میزان کشید، با این آیه 72 سوره اسرا چه خواهد کرد که پرسیده است : "آیا کور با بینا مساویند"، [5] و یا آنجا که باز می فرماید "بگو آیا نابینا و بینا یکسانند" [6]در حالی که تو در آن میان به طنز و برای خنده جمع فریاد خواهی زد "آری مساویند و منافاتی هم با هم ندارند" نمونه اعلایش را می خواهید، من! سلمان اعما بصیر.

سلمانِ عزیز!

آیه 125 سوره طه در قرآن کریم هم باز شامل تو نیست [7] که مى‏ فرمايد : "... خدايا چرا مرا نابينا و کور محشور كردى، و حال آنكه من در دنيا بينا و آگاه بودم؟" و تو در دنیا هر دو بودی، و نمی دانم در آخرت، خدا با این تضاد تو چه خواهد کرد!

سلمان!

خداوند بصیر است [8] و تو هم بصیر، دو بصیر در یک ملک چگونه خواهند خسبید؟!

اما تو وقتی در نقشه های نظامی و عکس های هوایی منطقه دشمن زوم کرده بودی، شامل این قسمت از قرآن بودی که می فرماید "نگاه مي‌كنند، ولي نمي‌بينند" [9]، می دانی چرا؟ چون در همان هایی که باید می دیدی و ندیدی، خود نیز غرق شدی؛ که اگر صاحب چشم هایی بصیر بودی، و بر عکس های هوایی و نقشه ها اعما نمی شدی، همچون کتاب خوانی نبودی که از خطوط راحت می گذرد، و از متن نمی فهمد، به همین دلیل از "لِأُولِي الْأَبْصار" نشدی زیرا یک "اعما" چگونه شامل این مقام خواهد شد؟!.

سلمان عزیز!

"و خداوند تو را شنوا و بینا قرار داد" و سپس گیر کرد و که این کورِ کور، را چگونه بینا کند، خدا در تو مانده بود سلمان!. [10]

سلمان!

در مسیر بهشت مواظب تابلوهای راهنمایی و مامورین باش، که سرشون خیلی شلوغه، تو هم دوگانه سوزی، نکنه اشتباهی ببرندت تو جماعتی که "آنها چشمانی دارند، که با آن نمی ‌بینند" [11] آنجا که " فردی که در دنیا کوردل شد، در آخرت و قیامت نیز «أَعْمَى» خواهد بود " [12] سلمان مواظب باش که وقتی خودت رو معرفی می کنی و می گی من اعما بصیرم، حتما تاکید کن که من اعما تنها نیستم. خلاصه برادر از هر گردنه ایی می خواستی رد شی، کارت شناسایی ات رو دم دست نگهدار و حتما نشان بده، و به مامور تاکید کن دقت کنه که بدونه، تو دوگانه سوزی هم اعما هستی و هم بصیر!.

سلمان عزیز!

خدا تو رو برای مقایسه نور و ظلمت، یکجا خلق کرد، برای همین تو گاهی  اعما و گاهی بصیر شدی، گاهی هم که هردو، و خدا کارتو رو به خیر کنه، که تو این شلوغی اشتباهی نشی یهو ...

سلمان شهیدم!

و چقدر شبلی، تو را از سال ها قبل به زیبایی شناخته بود، که گفت  "بخیل هرگز شهید نگردد، چه او به ترک نانی نگوید، به ترک جانی کی گوید." و تو انگار از کنار این خصوصیت رد هم نشده بودی، من ندیدم که با کسی بگو مگو کنی، و یا به مقامی چشم داشته باشی، و یا به بدگویی کسی مشغول شوی، زیرا که بخل و حسد در بین انسان های پاکی چون تو وجود نداشت،

چیزی که این روزها در بین اهل علم موج می زند و به وفور هست، و قدهای بلند را در بین خود نمی توانند، تحمل کنند؛ و بخصوص فقه که حالت تهاجمی هم دارد، و اگر فقیهی، بلند قدی را در مقابل خود دید، فورا آن را به خط کش فهم خود می کشد، و می بیند به قواره اسلام (آنچه او از اسلام فهمیده) نمی خورد، و بلافاصله کاغذی برداشته و فرمان به اره کردن قدش می دهد، همچنان که این بلندی فهم حلاج، که قد و قامت معرفت بلندش، در مقیاس "ان الحق" بود و دیگران این بلندی را نتوانستند اشراف داشته و بر نتافتند، و اره اش کردند، تا همه مثل خودشان کوچک و کوتاه بین باشند،

اما تو ای سلمان!

آنقدر بلند قد بودی که همشهری هایت که از کربلا به قصد شکارت آمده بودند، در میان همه تو را شناختند و شکارت کردند، کاش کمی کوتاه قدتر بودی و می ماندی برای ما.

و تو!

بر همه این ها بصیر و در همان حال اعما بودی، آنگاه که قرآن در حق تو اشاره کرد "چشم دارد" (ْلَهُمْ أَعْيُنٌ) اما اعما بودی و "چشم بصيرت نداشتی" و "لا يُبْصِرُونَ بِها" تا این مسایل را ببینی و در داشتن و نداشتن گم شدی و از دست ما رفتی.

سلمان!

باید خود را از این چارچوب به این چارچوب نمی کردی، که دست و پای خود را گم کنی و در آن معرکه جا بمانی، ولی خوب شد که گم کردی، ما که فارغ از این چارچوب ها شدیم، غرق در افکار خود ماندیم، تا امروز این مسایل را که تو بر آن اعما بودی ببینیم و بکشیم، بی بصیرت مان می گویند و آنچه بر آن مترتب است را می کشیم، ما که روشن بود اعما بودیم و خدا رهایم مان کرد! که بمانیم و بکشیم! و تو را خدا ماند که اعمایی و یا بصیر، لذا زود صورت مساله ات را پاک کرد، و راحت شدی، زیراکه نمی خواست این چنین، چون خودش، جمع اضداد باشی.

سلمان ای شهید شلمچه! ببخشید که این همه با تو شوخی کردم،

این را بدان که مردان خدا همه اشان جمع اضدادند، مثل خدای شان، و تو نیز چنین بودی.

روحت شاد و روانت آرام در جوار حق مطلق، آرام بخواب برادر ما هستیم، دشمن هست، دزدها هستند، اختلاس گرها راحتند، مسولیت های هم دست به دست می شود، مردم هم که ... ولشان کن، هر چی شدند، شدند! مهم ماییم که باید باشیم، و هستیم،

نخند سلمان! گاه شوخی است و گاه جدی، کمی هم خنده هایت را به کناری بگذار، و بر ما گریه کن، شاید خدا به ما هم رحم کند، آنطور که به تو رحم کرد و راحت شدی.

سلمان! خنده هایت را بسیار در یاد دارم، تُن صدایت هنوز در گوشم هست، ذره بین از عکس های ماهواره ایی از زمین بردار، تا ما را هم ببینی، ناسلامتی روزهایی سخت را با هم طی کردیم. فراموشت نمی کم، فراموشمان نکن،

سلمان!

رفاه زده بهشت نشی پسر، هرچند رفاه ش مبارکت باد، لایق آن همه بودی و هستی، نیم نگاهی هم به ما گرفتاران در باتلاق قدرت طلبی و غارت کن، می بینی برای باقی ماندن خود و اهل شان در میزها، ملتی را به فقر می کشند، آن روزها حتی برای پیروزی در جنگ هم نمی گذاشتند آب در دل ملت تکان بخورد، از خرمشهر خالی از مردم به اهواز که می آمدی، انگار نه انگار که جنگ است و هیاهوی جنگ تمام بود، اما امروز در روزگار خاموشی مسلسل ها و جنگ نبوده، هیاهوی جنگ خیالی سفره های شام و نهار ملت را هم آب برده است.

اما سلمان! بی خیال، انگار تا ما را یک به یک به گور نکنند، و مردمی جدید بر این خاک نیاورند، دست بردار نیستند، پس تو که گذشتی بگذر، ما که ماندیم با آن صحنه هم مواجه خواهیم شد، انگار طبل جنگ در این سرزمین حرام است که خاموش شود، آن چیزی که مباح است جنگ است، پس تو آسوده باش که ما هستیم، تا بانک الرحیل ما نیز برسد، پیشواز آمدی، خوش به حال ما، نیامدی هم سراغت را خواهم گرفت.

دوستت دارم سلمان! ما را تحویل بگیر بی معرفت!

ببخشید خیلی خودمانی شدم، ما اینقدر هم خودمانی نیستیم تو از بچه های بالایی و ما از این پایین دست ها، شما معرفت را به اوج رساندید و رفتید، تا سره از ناسره جدا شود، تا ما بمانیم و باتلاق ها،که هرچه تکان می خوریم بیشتر فرو می رویم، 

سلمان!

باتلاق ها این جا مقدسند، ماندن در آن هم ثواب دارد، و هرکه از خشکاندن آن بگوید ضد ارزشی می شود، انگار ما را برای باتلاق خلق کرده اند. ناف ما ار با باتلاق ها بریده اند.

سلمان! 

بی پرده بگویم، حالمان خوش نیست! این شوخی ها هم از سر نافهمی است، خود را گم کرده ایم، قدم از چاله ایی می کشیم بیرون، به چاهی بزرگتر می افتیم، این می رود، بدتر از او جایش را می گیرد، هر روز دریغ از دیروز و هر ساعت دریغ از ساعت قبل. انگار راه ها را همه بسته اند، فقط راه مصیبت را باز کرده اند، هرچه دلت بخواهد از این سنخ فلاکت هست، 

سلمان دنبال چه می گردی در این عکس ها! ول کن به زندگی ات برس، اینجا هیچ خبری نیست، همه درب های تغییر را قفل زده اند، اصلاح وضع موجود را هفت قفله اش کرده اند، دیگر همه را می خواهند ناامید از افقی کنند که آرزویش را دارند تا در ناامیدی تمام بمیرند.

اما نگران نباش سلمان! من و تو بن بست های بسیاری دیده ایم، در نا امیدی های کشنده، خدا چنان زیر بازی تزویرشان زده و پیروزهای خیالی شان را به هم زده که حساب ندارد؛ او به ساعتی، پیروز شدگان عرصه تزویر را به شکست خوردگان ابدی تبدیل می کند، من و تو تیربارهای زیادی را دیده ایم که خاموش شدند، اگرچه از ما خیلی کشتند، ولی تیربارچی های زیادی هم خون بچه های ما پاگیرشان شد، ما هم همان خدا را داریم، "هنوز آن خدا زنده است" هر چند گاه احساس می کنم در بین گرگ ها رهایمان کرده است، اما زنده است.

پس سلمان! شاد و مسرور باش به آنچه رسیده ایی، و برای ما هم دعا کن، اگر لایق دیدی.

سلمان ببخش از این شوخی ها و سفره ی دردی که باز کردم، مرحوم پدرم به یکی از عزیزانش به شوخی و جدی می گفت: تو خیلی فهمیده ایی (تا این جا طرف سر کیف می شد و در ادامه می گفت) اما خیلی هم نافهمی (هدف گفتن جمله اول، گفتن جمله دوم بود، که باید در لفافه جمله اول پیچیده می شد).

تو هم همین رو بگو و در رو، که این سید همان پرگوی سابق است. 

نه ببخش مرا، خودم می رم - بای  

[1] -   من گره خواهم زد؛   چشم ها را با خورشید...   دل ها را با عشق....     سایه ها را با آب...   شاخه ها را با باد ...   سهراب سپهری

[2] - بین النهرین

[3] - دولت بعث عراق در سال 1350 شمسی به دلیل کمک های نظامی و تسلیحاتی سلسله پهلوی به مخالفان کُرد عراق و به بهانه اینکه ایرانیان ستون پنجم شاه در عراقند و علیه دولت آن کشور فعالیت می کنند، دست به اخراج هزاران ایرانی ساکن در آن کشور زد؛ آن ها نیروهای شان را مأمور کرده بودند که ‎ ‎‏هر جا ایرانی می بینند همان جا، بازداشت و بدون اینکه مهلت بدهند به خانواده اش‏‎ ‎‏خبر دهد و یا اثاثی با خود بردارد، بیرونش کنند.

[4] - عراق پایتخت مهم ایرانیان بود و تیسپون یکی از پایتخت های مهم ساسانیان، شهره شهرهای ایرانی، همانگونه که شامات به زبان خود سخن می گفتند و بعد از تسخیر توسط سپاه اعراب، عرب زبان شدند، و یا شمال افریقا از مصر تا مراکش به زبان خود سخن می گفتند و بعد از هجوم بنی امیه و بنی العباس عرب زبان شدند، عراق هم سرزمین پارس و پارسی گویان بود، که با تسلط اعراب بر آن زبان خود را از دست دادند، و به غیر از سرزمین اقوام اصیل ایرانی یعنی کردها، عراق معرب گشت و عرب زبان.

[5] - "وَ مَا يَسْتَوِي الاْءَعْمَي وَالْبَصِيرُ آيه 19سوره مبارکه فاطر

[6] - در آیه 16 سوره مبارکه رعد چنین می فرماید.: قُلْ هَلْ یسْتَوِی الْأَعْمَى وَالْبَصِیرُ أَمْ

[7] - «قََالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى‏ََ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»

[8] - خداوند بارها از خود در قرآن به بصير یاد کرده است «إِنَّ اللَّهَ بَصير»

[9] - «وَ هُمْ لا يُبْصِرُون‏»

[10] - در آيه 2 سوره مبارکه انسان مى‏فرمايد :  «(بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم!» «فَجَعَلْنََاهُ سَمِيعاً بَصِيراً»

[11] - آیه 179 سوره مبارکه اعراف می فرماید: «به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ ... آنها چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند؛ «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ... وَلَهُمْ أَعْینٌ لَا یبْصِرُونَ بِهَا ... »

[12] - "وَ مَنْ كانَ في هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبيلاً" اسراء/72

اگر شما هم عکس، اثری، خاطره ایی از این شهدا دارید برای غنای این متن برایم راسال کنید - ممنون

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
سید مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

نظرات (3)

  1. مهدی اعمی بصیر

عالی بود اخوی

  پیوست ها
 
  1. مصطفوی    مهدی اعمی بصیر

سلام مهدی آقای اعمی بصیر عزیز - کاش ایمیلی و... می دادی تا ببینم با این دوست من چه نسبتی داری، البته می تونم حدس بزنم ، کاش چند خطی از آنها برام می نوشتی تا بزارم کنار این مطلب ، خاطره ایی - عکسی - وصیتی - هر چی که به این دو شهید بزرگوار مربوط باشه منتظرش می مانم. دوست خوبم

  پیوست ها
 
  1. مصطفوی

دوستی در واکنش به این پست برایم نوشت :

حال خوبی نبود نبود‎
و اما. شلمچه. مرز. عاشقی‎
مرز دلدادگی‎
آنقدر مستم نمود که از خود. بی خود شدم‎
آری. عطر خوش خاک پاک ی که. از شهادت بر خاسته بود. در سَرم پیچید‎
آنقدر که بی قرارم کرد‎
میل به پروازم گرفت‎
دوست ، بسیار زیبا نوشته ایی ، شوق وصال ِ دوست را ، تا بَرِ دوست‎
باشد تا با با. یاد و خاطره ی این همه شور و شوق و دلدادگی، چشم بگشاییم ، و خود را بیابیم ، که براستی کجای دنیا ، قرار گرفته ایم و کشتی ی عمر ما در کدامین دریا. پهلو گرفته ست. و یا در. کدامین بیابان. برهوت. چادر. زده ایم ..... تا بهشت. را. چگونه تفسیر. نماییم ....‎
چقدر. زیبا. ، اعما بصیر. را نگاشته ایی ، قلمت نویسا.‎
آنقدر زیبا ،که چشم بصیرت را بر ما گشودی، ممنون برای اینهمه. زیبایی که تقدیم مخاطبان ت نمودی‎
چقدر زیبا و با شکوه. از. قامت رعنای دوست گفته ایی و لحظات شهادت. را واژه به واژه ، به تصویر کشیدی‎
خاطره ایی مزین به.اخلاض و به دور از هر گونه. ریا و زیاده خواهی‎
ممنون که با گذر ، بر این خاطرات ، چشمان نابینا را، سمت و سویِ بینایی. رهنمون گشتی‎
یاد. و خاطره شان جاودانه باد‎
و شما رزمنده ی. عزیز و همر زمِ ، اعماُ بصیر، در پناه. خدای شهیدان باشی

  پیوست ها
 
There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر