SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

عملیات والفجر8، زندگی زیر چتری از آتش برای بوارین، ام الرصاص و فاو

گرچه برای حیوانات جنگیدن و نبرد خونین امریست طبیعی، ذاتی و برای ادامه حیات شان ضروری و غیرقابل نکوهش، ولی از انسان رشد یافته و فرهیخته، و در یک کلمه بشر، دست یازیدن به جنگ و خونریزی امری نکوهیده و خود نشانگر قوت وجوه بالای حیوانیت، در اوست؛ لذا جنگ را باید یکی از حیوانی ترین پدیده های زندگی اجتماعی انسان ها دانست، و شاید بتوان گفت که از بدترین جلوه های زیست حیوانی ما هم هست، جنگ ها بیانگر این است که در طول دوره چند هزار ساله تکامل خود، هنوز انسان ها به مرحله ایی از رشد انسانی نرسیده اند، که بتوانند دوره حیوانیت را پشت سر نهاده و در نتیجه جنگ و خونریزی را برای همیشه به کناری نهاده و به فراموشی سپارند، و وقتی تحجر و عقبگرد انسان به وجوه حیوانی اش در اوج قرار می گیرد، به جنگ روی می آورد و چنان در آن غرق می شود، که انگار نه انگار که هزاران سال است که باید آدم می شد، و برعکس چنان به جنگ و خونریزی وجه تمدنی و مدرنیته می دهیم و ابزار مدرن برایش تدارک می بینیم، که گویا در این مسیر مسابقه، همچنان بشریت چهارنعل در حال پیشروی و در واقع همان پسروی است؛ و امروزه به حدی در این راه پیش رفته ایم که در اثر اشتباه و حادثه ایی ممکن است بشریت و محل زندگی اش در گرداب همین ابزار جنگ های مدرن ما فرو رفته و نابود شود، زیرا انبار بمب های هسته ایی و رادیو اکتیو بشر امروز چنان عظیم و گسترده است که می توانند کره زمین را چند بار ویران کند. اما جنگ چه موقعی پیش می آید؟ جنگ موقعی پیش می آید که گفتمان های انسانی دیگر کارایی خود را از دست داده و به کناری رفته، و انسان ها به حیوانیت بازگشتی کرده و همچون حیوانات برای توسعه حدود و بدست آوردن آنچه دلشان می خواهد به سر و صورت هم چنگ می اندازند، تا به خواسته خود از طریق زور دست یابند؛ لذا هرگز خرسند نبوده و نیستم که در پرونده زندگی ام شرکت در جنگ هم وجود دارد.

 تصویر یک غواص جوان که نقش اساسی در شکستن خط دشمن در عملیات والفجر هشت داشتند

اما در جریان جنگ هشت ساله با متجاوزین بعثی، در اوان نوجوانی وقتی چشم باز کردیم که قسمت هایی از کشورمان در تصرف دشمنی متجاوز و افعی وحشی زنجیر گسیخته بیرحم بود، و هیچ سازمان بین المللی هم قصد فیصله آن را نداشت و همه نظاره گر و منتظر نابودی ما بودند، لذا گذشته از این که چه کسی باعث ایجاد جنگ می شود، چاره ایی جز دفاع نبود. در این جنگ هشت ساله هم اگر انبارهای سلاح تدارک دیده شده توسط رژیم پهلوی دوم، در کنار دلاور مردی مردان این سرزمین و نهایتا فاکتور پدیده ایی مثل خمینی (ره) نبود، امروز اعراب بادیه نشین شبه جزیره عربی مست از پیروزی سردار خود که برای آفریدن "قادسیه" ایی دیگر تدارک دیده و او را تشجیع کرده بودند، این سرزمین و مردمانش را عرصه تاخت و تاز خود قرار داده و در صورت موفقیت قرن ها باز این مردم و سرزمین باید تاوان آن را بازپس می دادند.

با چنین رویکردی است که به خود جرات داده ام صفحاتی از تاریخ آن روزها و اولین عملیات تهاجمی که در این جنگ سرنوشت شرکت کردم، را روایت کنم، هرچند اکنون دهه ها از آن می گذرد و مجبور به یادآوری روزهایی هستم که بسیار از آن گذشته است، و فراموشی بسیاری از حوادث و آدم ها رنج آور است، اما تلخی آن کامم را همچنان آزار می دهد و زیبایی هایش چشم نواز است و لذا شاید فراموش نشدنی باشد، تجربه ایی که خدا کند دیگر برای هیچ نسلی از این ملت و هیچ بشری در هیچ دوره ایی و با هر مسلک و مرامی دوباره رخ ندهد. زیرا شکست و پیروزی اش خسران است و حکایت دردناک سقوط انسانیت، در ژرفای حیوانیت است.

سوم بهمن 1364 در واقع پایانی بر ماموریتم در"گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان" بود [1] که حضور در این گردان رزمی برایم برکات فراوانی داشت، از جمله، تجربه حضور در بین مردمی با فرهنگ و لهجه خاص باستانی ایران و شنیدن سخن و کلمات از زبان کسانی که میراث دار زبان و لهجه ایی باستانی اند، بله از زبان سمنانی ها، سنگسری ها، سرخه ایی ها و... کلماتی بیرون می تراوید که متعلق به ایران باستان و قرون پیش از اسلام بود و من هنگام سخن آنان، دقت می کردم تا از عمق تاریخ این سرزمین کلماتی را بشنوم که تاکنون شاید نشنیده بودم، بسیار شگفت انگیز است که هر یک از شهرهای این خطه ی کویری زبان و لهجه خاص خود را داشتند، شهمریزادی ها، سنگسری ها، سرخه ایی ها، سمنانی ها هر یک جداگانه به زبان و لهجه خاصی سخن می گویند.

 همچنین حضور در خط پدافندی [2] منطقه عملیاتی "جاده خندق" [3] و یا همان "پد خندق" که تجربه حضور در خطوط دفاعی و فهمیدن چگونگی و سختی های نگهداری مناطق آزاد شده در طول عملیات های قبلی و این که جنگ فقط عملیات و هجوم نیست، بلکه سخت تر از حمله حفظ دست آوردهای یک هجوم موفق است، که این دفاع خود شاید سخت تر و دلهره آورتر از عملیات هجومی بود که یک و یا چند شبه به انجام می رسید و با پاتک (ضد حمله) های دشمن، در ادامه آن، حداکثر زمانی که طول می کشید، چند روزی بیش نبود، مثل همین عملیات والفجر 8 که دشمن برای 75 روز مقاومت و حمله را در برنامه خود داشت، تا ما را از مناطقی که تصرف کرده بودیم، عقب براند، ولی سرانجام تسلیم شرایط جدید شد و سر تسلیم فرود آورد و به زودی حال و هوای عملیاتی به پایان رسید، ولی در باقی مانده سال نگهداری و حفاظت از این مناطق سختی های منحصر به فرد خود را داشت.

نقشه منطقه عملیاتی اطراف بصره  

اکنون و بعد از طی یکی دوره عملیات پدافندی می توانستم، حال و هوای دوستانی که در ارتش ج.ا.ایران خدمت می کردند را بفهمم، حال کسانی که انگار خدمات عظیم آنان در جنگ به فراموشی رفته و همه افتخارات جنگ به نام ما (بسیج و سپاه) ثبت شد و شاید به نوعی نانوشته شکست ها، خیانت ها، کم کاری ها، بی توجهی ها و... هم با نام مبارک آنان همردیف و قرین؟! شده بود و بعضا با دید خوبی به آنها نگریسته نمی شد، و مثلا لشکر 21 حمزه آنها را، لشکر 21 نعشه (نشئه) می گفتند که گویا مثل معتادها خمار و بی حالند، و من این جمله را حتی از زبان نیروهای همین لشکر متعلق به ارتش ج.ا.ایران هم می شنیدم، اما این وصف صحیحی از نقش آنان در جنگ نبود، زیرا اوایل جنگ، نه بسیجی بود، و نه سپاهی به آن صورت، و این ارتش بود که در ابتدای جنگ به هر طریق که ممکن بود، جلوی پیشروی دشمن را سد کرد و رویای فتح سه روزه ایران را برای صدام به رویایی تبدیل کرد، و آنان کسانی بودند که مناطق وسیعی را در ابتدای جنگ از دست دشمن خارج کردند و نقش آنان در عملیات آزاد سازی سرزمین های اشغالی در سه استان مرزی با عراق (خوزستان، ایلام و کرمانشاهان) بسیار بارز بود. و در عین حال مرزها و جبهه های طولانی را از شمال در اشنویه و حاج عمران تا منطقه جنوب و دهانه خلیج فارس و اروندرود و خلیج فارس تحت حفاظت و نگاهبانی خود داشتند.

 و ما به عنوان نیروهای داوطلب مردمی، به صورت کلی فقط در طول سال معمولا یکبار و در یک نقطه زمانی و مکانی خاص در جبهه حضور به هم می رساندیم و عملیاتی می کردیم و کار که تمام می شد، با هر نتیجه ایی که به بار می آمد، بدون سوال و پرسش از دلایل و شرایط آن، و تنبیه و یا تشویق، به مناطق زندگی خود باز می گشتیم و به زندگی روزمره خود بر می گشتیم، که البته همین عملیات ها هم با مشارکت کامل دوستان ارتش (هوایی، توپخانه، زرهی، هوانیروز و... و حتی نیروی زمینی ارتش) انجام می گرفت، و این ارتش بود که مناطق زیادی را در طول دوازده ماه سال، شب و روز مرزبانی و حفاظت می کردند و انسان می توانست بفهمد که آنان چه وظیفه سنگین و دلهره آوری را در طول سال، عهده دارند، طول مرز ما با این همسایه متجاوز غربی آنقدر زیاد بود که اکثر این مرز توسط دوستان ارتش در کوه، دشت و دریا حفاظت می شد.

 حضور در خط پدافندی، زندگی در حالتِ انتظارِ حمله هر لحظه ایی دشمن است، که شما آنرا تجربه می کنید و این برایم بسیار سخت، اما گرانقدر بود؛ و از طرفی زندگی در هورهای (مانداب های مملو از نی و آب) جنوب، که تا قبل از جنگ محل زندگی عشایر ایرانی شیعه و عرب زبان منطقه بود که روزگاری آن را مامن خود قرار داده و قبل از این جنگ خانمان برانداز تحمیلی، این آنان بودند که با حضور در این نیزارها به شکار، صید ماهی و دامداری و از جمله پرورش گاومیش (بوفالو) مشغول بودند و زندگی آرامی را به دور از هیاهو و تمدن شهری برای خود در کُنج دِنج اما پر از "پشه های سیاه و دُرُشت مزاحم" این هورها رقم زده بودند، که شب ها خصوصا امان از هر موجود زنده ایی گرفته و آسایش او را سلب کرده بودند، و اکنون جنگ، مردم این سرزمین پرحاصل را از این محیط طبیعیِ بکر، دست نخورده و وحشی دور کرده و این مراتع حاصلخیز خالی از آنان شده بود؛ اما در کنار این دستاوردهای عظیم، متاسفانه شهادت همرزم و دوست همکلاسی ام، شهید محمد رضا رجبی[4] به این ماموریت وجهه غمناکی می داد.

لذا در واقع این، تاریخ پایانی بر حضورم در جبهه در این اولین اعزام (از 6/مهرماه/1364 تاکنون) نبود، و در آرزوی شرکت در عملیاتی تهاجمی (آفندی) در جبهه ماندگار شدم، و با توجه به این که آموزش های سلاح تیربار نیمه سنگین "دوشکا" را دیده بودم، به شهر و دیار خود بازنگشته، و راهی ساختمان های "5 طبقه" مقر تیپ 21 امام رضا در حاشیه شهر اهواز شدم که در کنار مقر "لشکر 92 زرهی" ارتش در اهواز و "لشکر 5 نصر" سپاه خراسان شدیم که اینک مقر ستادی "تیپ 21 امام رضا" هم بود، و از آنجا نیز مستقیم به گردان ادوات تیپ 21 امام رضا که در واقع زاغه های مهمات لشکر 92 زرهی را مقر خود قرار داده بود، عزیمت کردم. تیپ 21 امام رضا ممزوجی از نیروهای استان خراسان و سمنان بود.

 حضور در جبهه از مهرماه تا اول اسفندماه و ترک آن در این ماهای پایانی سال که معمولا عملیات های تهاجمی ما به دشمن در همین روزهای پایانی سال و فصل زمستان صورت می گرفت، برایم خیلی مشکل بود و در واقع عدم حضور در عملیات های تهاجمی را خسارت و وقت تلف کنی، می دانستم، و اصولا حضور در خط پدافندی جاده خندق را اصلا به آن صورت برای خود سابقه حضور در جبهه و جنگ به حساب نمی آوردم، و آنروزها "جبهه" و "بسیجی" بودن را فقط در شرکت در عملیات های تهاجمی جنگ مستقیم و رو در رو با دشمن حاضر و جلوی چشم می دیدم و بس، و بقیه اش را نوعی سرگردانی در جبهه ها، تلقی می کردم، لذا در ماه های پایانی سال انتظار داشتم که عملیاتی تهاجمی طبق معمول هر سال در همین ماه های صورت گیرد.

 به همین دلیل در اهواز ماندم و به انتظار این عملیات روزشماری ها را آغاز کردم و شامه خود را نیز کاملا تیز کرده بودم تا بوی عملیات مذکور را قبل از خسته شدن و راه بازگشت گرفتن، زودتر متوجه شوم، در این بین، روزهای خاصی را می گذراندیم، آموزش استفاده از مسلسل نیمه سنگین "دوشکا" و خمپاره انداز 60 میلیمتری را مرور دوباره ایی کردیم، که من هم به عنوان خدمه خمپاره انداز 60 میلیمتری روی این سلاح متمرکز شدم، که در همین اثنا ناگهان مطلع شدیم که سلاح جدیدی به سلاح های سازمانی گردان ادوات تیپ 21 امام رضا پیوسته که اخیرا به تعداد بسیار محدودی از خارج کشور خریداری شده بود، و از جمله سهم تیپ 21 امام رضا ع از این سلاح جدید که نارنجک انداز خودکار پلامین [5]نام داشت، دو قبضه بود که انگار باید برای اولین بار در جبهه ها و در عملیات آتی از آن علیه دشمن استفاده شود، سلاحی جدید که فرمانده گردان ادوات، مرا نیز به عنوان یکی از اعضای تیم شش نفره خدمه یکی از این دو قبضه انتخاب و سازماندهی کرد، و آموزش های استفاده از این سلاح نیز به زودی آغاز شد و این سلاح و من، باید برای اولین بار در اولین عملیات پیش رو که "عملیات والفجر 8" بود، شرکت می کردیم.

تصویری از سلاح نارنجک انداز پلامین

 ورود این سلاح جدید خود نشانه ایی از عملیات پیش رو بود، اما نشانه ایی کافی نبود. تا این که دیری نپایید که در اسفندماه، بحث ها جدی تر شد و نهایتا هم ما را آماده باش دادند و این خود نشانه دقیقی از یک حرکت نظامی بود که احتمالا عملیاتی را در پس خود داشت، و تیم ما به همراه بقیه نیروها سوار تویوتا وانت شده و حرکت از اهواز به سمت خط که بعدا معلوم شد مقری در دل نخلستان های اطراف خرمشهر است آغاز شد، چند روزی را آنجا و در دل این نخلستان ها مستتر و مستقر بودیم، و مهمترین دغدغه ما در این چند روزِ حضور در نخلستان ها عدم تحرک اضافی در روز بود و روشن نکردن هر گونه شعله یا چراغی در شب بود، تا از دید هواپیماهای شناسایی دشمن در امان باشیم و... و بالاخره حضور نیروها که از هر سو می آمدند و جمع ما تکمیل شد و نیز زمان حمله فرا رسید و نقشه های نظامی جلو کشیده شد و توضیحات و توجیهات لازم در خصوص مکانی که ما باید در آنجا عملیات می کردیم داده شد.

نقشه نخلستان های منطقه عملیاتی در دو سوی اروندرود

آری در حالی که هیچ اطلاعی از روند و نقش خود در عملیات پیش رو نداشتیم، قرار شده بود مثل مهره های سرباز در عرصه شطرنجِ این نبرد بزرگ، طبق طراحی قبلی فرماندهان جنگ، تیپ ما (21 امام رضا) که بعدها مشخص شد در این عملیات تیپ 10 سید الشهدا تهران [6] و تیپ 18 الغدیر یزد [7] و لشکر 77 خراسان ارتش ج.ا.ایران نیز ما را همراهی خواهند کرد، عملیات ایذایی و فریب را در حاشیه شهر خرمشهر در استان خوزستان و در مقابل شهر ابوالخصیب در استان بصره عراق، بر روی جزایر "ام الرصاص" [8] و "بوارین"، و بعد از آن حرکت به سمت جزایر ام البابی، ام الطویل و... به اجرا گذاریم، و تا حد ممکن پیش رفته و لابد اگر موفق می شدیم که این خود نزدیکترین نقاط به بصره بود که از اهداف راهبردی ما برای تسخیر قرار داشت و کار از همین نقطه ادامه می یافت و اگر موفق هم نمی شدیم و مثل عملیات های دیگر، از این منطقه با درب بسته مواجه می شدیم باز هم به هدف خود رسیده و دشمن را فریب داده بودیم و آنها نیروهای خود را برای دفاع در این نقطه جمع می کردند و محورهای دیگر آنها از نیروهای دفاعی خالی شده و برای حمله نیروهای اصلی ایران آماده می شدند، و عملیات اصلی دیگری از نقطه مد نظر که در این عملیات در منطقه شهر فاو در نظر گرفته شده بود، آغاز می شود.

نقشه جزایر ام الرصاص، ام البابی، بلجانیه، و دهانه بوارین و ام الطویل

 این جزایر که در واقع اروندرود را دو شقه می کردند و خشکی نسبتا بزرگی در دل اروند تشکیل داده بودند، بسیار مهم و راهبردی بودند و ما نقشه ها را به دقت نگاه می کردیم که منطقه را در ذهن خود داشته باشیم و خصوصا پلی که بین ام الرصاص و جزیره ام البابی بود و...، ما که نمی دانستیم و به گمان خود این عملیات را نبرد و حمله را اصلی در نظر داشتیم، ولی بعد ها مشخص شد علتش این بود که به دشمن وانمود شود که حمله اصلی ایران، امسال از این منطقه و در مقابل ابو الخصیب و به قصد تصرف شهر بصره خواهد بود تا دشمن توان خود را روی این منطقه و حمله در اینجا متمرکز کرده ولی در واقع حمله اصلی از طریق محور فاو و از بندر خسرو آباد [9] و راس البیشه انجام می گردید و...

طبق برنامه، ما هم به عنوان نیروهای گردان ادوات تیپ 21 امام رضا و بخشی از نیروی مهاجمی که باید در شب اول عملیات شرکت می کردند، تا قبل از شروع عملیات اصلی که معمولا در حوالی ساعات نیمه ی شب انجام می شد، بی صدا و بدون جلب هیچگونه توجهی از دشمن به خود، در نقطه مورد نظر، که محل استقرار سلاح برای آتشباری روی دشمن بود، باید مستقر می شدیم و آماده آتشباری به هنگام شروع درگیری در شب عملیات و در ساعت صفر حمله می شدیم. در این عملیات منطقه محول شده به تیپ 21 امام رضا برای هجوم و عملیات، از مقابل جزایر "ام الرَصّاص" و "بوارین" بود که در حاشیه شهر خرمشهر قرار داشتند و این عملیات که جنبه انحرافی و فریب داشت، منطقه ایی درست در مقابل مناطق حاشیه ایی شهر بصره بود که دشمن خیلی به آن منطقه برای دفاع از شهر راهبردی بصره حساس بود و لذا نیروهای خود را از منطقه جنوبی جبهه بصره (منطقه فاو) به این منطقه کشانده و نیروهای اصلی عملیات کننده ایران در ساعات بعدی عملیات والفجر هشت، و با استفاده از فرصت تمرکز نیروهای عراقی در مقابل خرمشهر توانستند از اروندرود خروشان گذشته و شبه جزیره فاو را طی چند عملیات پیاپی و شبانه روزی به تصرف خود در آورند.

بازسازی حمله والفجر هشت و قایق های نیرو بر در دل شب

و بدین وسیله اشراف و تسلط دشمن بر خلیج فارس پایان می یافت، زیرا در دهانه انتهایی فاو محلی که دشمن در این نقطه به خلیج فارس مرز دارد موشک های آنان و... قرار داشت و بخشی از جنگ نفت کش ها (حمله به نفتکش ها در خلیج فارس) را از همین منطقه هدایت می کردند و در این زمینه از کویت نیز کمک می گرفتند و جزیره بوبیان کویت هم به نوعی در اختیار دشمن ما بود، این دهانه فاو مثل یک شبه جزیره بود که از طرفی به اورندرود مرز داشت و از طرفی در "خورعبدالله" مرز آبی داشت که ایران و کویت در دو طرف آن قرار داشتند و با این عملیات ارتباط دریایی عراق از طریق خور عبدالله هم با خلیج فارس به نوعی قطع و یا در خطر جدی قرار می گرفت.

لذا این عملیات با اهداف راهبردی بزرگی طراحی و باید به انجام می رسید، به عنوان بخشی از اولین نیروهای عملیات کننده عصر روز بیستم بهمن ماه 1364 در ساعات پایانی عصر بود که ما را با وانت به نزدیکی های محل استقرار در شب عملیات رساندند و از آنجا به بعد چند ساعت پیاده روی باید می کردیم تا به محل خط اول تماس با دشمن برسیم و این راه را باید پیاده طی می کردیم، تا تردد ماشین ها و صدای موتور آن، دشمن را نسبت به حرکت نظامی ما در شب عملیات حساس و هوشیار نکند، و لذا با بار مهمات و سلاحی که به همراه داشتیم، ساعاتی پیاده روی در پیش بود، در تقسیم کاری که انجام شده بود، مامور حمل دو جعبه فلزی مهمات سلاح پلامین شدم و علاوه بر آن سلاح سبکی هم همراه داشتم؛ جعبه های مهمات پلامین، خود هر یک حاوی چند ده عدد نارنجک از مهمات این سلاح بود، و حمل این مهمات بدبار، هم واقعا سخت و خسته کننده بود و با هر بار که در اثر شنیدن سوت گلوله ایی از دشمن که به سوی ما می آمد مجبور به زمین گیر شدن، و دراز کش می شدیم، این بار سنگین رها در کوله پشتی ام، مثل پتکی آهنی که پارچه ایی دور آن پیچیده باشند، بر صندان کمرم کوبیده می شد و لذا هر موقع گلولی ایی می آمد مرگم می گرفت و دوست داشتم مجروح و یا کشته شوم ولی داراز کش نشوم، و تا رسیدیم به محل استقرار اصلی، از سنگینی این بار که روی پشتم لپ لپ می کرد و صدماتی که به پشتم زده بود، مُردم و زنده شدم، در این مسیر قبضه پلامین را هم به نوبت به دوش می گرفتیم و به سمت محل استقرار خود در خط اول تماس با دشمن در ساحل اروند حرکت کردیم.

در برخی از جاها که پوشش جنگلی نخل ها کچل تر بود و دید دشمن افزایش می یافت، باید با تمهیدات خاصی عبور می کردیم، تا مبادا دشمن ما را ببیند، که این خود فشار بیشتری را به ما می آورد، به دلیل حساسیت های شدید قبل از حمله، حضور در آنجا با اتومبیل های نظامی اصلا ممکن نبود و به طور قطع در آن سکوت و یا آرامش قبل از طوفان، باعث هوشیاری دشمن می شد، لذا مسافت زیادی را باید تا خط اول، پیاده طی می کردیم و طوری هم حرکت می کردیم که از مکان هایی عبور کنیم که پوشش مناسبی از نخل ها و یا ساختمان ها داشته باشد تا دشمن ما را هرگز نبیند، کار بسیار سختی و خسته کننده بود، حرکت پیاده با بار زیادی که با خود حمل می کردیم، و زمین ناآشنایی که تازه اولین بار بود که روی آن پا می گذاشتیم، سرزمینی نا آشنا، راهی دور و زمین ها پر علف که آلوده به گلوله های عمل نکرده دشمن هم بود و هر لحظه ممکن بود پایمان به یکی از آنها برخورد کند و با انفجارش، مهمات همراه ما را هم منفجر شود و.... اینجا یکی از محلات حاشیه شهر خرمشهر و در کناره اروند بود، مغازه های که کرکره های آن پایین بود ولی کرکره ها را بالا نکشیده، همانطور ایستاده پاره شده و مغازه ها هم بهم ریخته بود و همین نشان از تجاوز دشمن می داد که آنها را در روزهای اول جنگ تسخیر و غارت کرده بودند.

 وجود پوشش نخلستان و سرسبزی منطقه نشان از غنای کشاورزی و زندگی خوبی داشت که مردم این منطقه قبل از جنگ داشتند، دسترسی به آب شیرین و خروشان اروندرود، که نخلستان ها را از طریق کانال های متنوع و شبکه ایی از این کانال ها آبیاری می کرد که با مد آب، آب به داخل کانال ها پیش می رفت و با جزر برمی گشت، و همین آبیاری طبیعی مزارع نخل به حساب می آمد و تاکنون بعد از چند سال که از شروع جنگ می گذشت، نخل ها را همین سیستم طبیعی، در نبود صاحبانش زنده مانده بودند، موقع رفتن به خط اول، از کنار خانه ها و خرابه های به جای مانده از جنگ های گذشته عبور کردیم، که فرمانده دسته امان گفت دیگر به خط اول خیلی نزدیک شده ایم و با توجه به روشنایی موجود ممکن است دشمن با توجه به اشرافی که از پشت خاکریز خود روی منطقه ما دارد، ما را ببینند و متوجه حضور و عملیات ما شوند و لذا باید در یکی از این خانه ها مستقر شویم تا هوا کاملا تاریک که شد به طرف آخرین نقطه استقرار حرکت کنیم؛ منزلی را در همان حوالی در نظر گرفت و وارد آن شده و بارها را زمین گذاشتیم و به انتظار غروب آفتاب و آغاز شب نشستیم.

حالا دوش و پشتم که از این بار گران آزاد شده بود، حالم هم رو به بهبود بود و در مناظری غرق شده ام که نظر انسان را به خود جلب می کند، در فکر و ذهن خود به زندگی انسان هایی پا گذاشته بودیم که پیش از این در اینجا زندگی کرده بودند، پوشش گیاهی این نقطه از کشورمان از جمله نخلستان ها و سبزه زارهای غنی لب اروند، برایم جالب بود و این اولین باری بود که به چنین منطقه ایی وارد می شدم، از مناطق بندری آبادان و خرمشهر زیاد شنیده بودم، از وانت تویوتاهایی که در زمان رژیم گذشته از این بندر وارد کشور می شد و به مشتری هایی در شهرهای دیگر فروخته و توسط رانندگانی که شغل شان حمل آنها به مقاصد دور بود، منتقل و تحویل مشتریانی می شد که آن را سفارش داده بودند، حکایت این کار را از مرحوم غلامحسین شریعتی بارها شنیده بودم، و طبق همین سیستم یکی از زیباترین هایش را دایی جانم خریده بود که در آن موقع واقعا آنقدر تماشایی بود که از دیدنش سیر نمی شدم، از پالایشگاه آبادان، از بندر نشینان و رنگ سبزه پوست شان و از ترانه های شاد بندر و... لیکن هرگز از آن دیداری تا به حال نداشتم و حالا این دیدار در این برهه از جنگ میسر شده بود و...

غواصان در حال عبور از موانع خورشیدی و سیم خاردارهای حلقوی

و حالا در همین منطقه عازم عملیاتی بودم که مثل هندوانه سر بسته بود، و تنها با شروع آن بود می توانستیم نتایج و حجم و... آن را ببینیم، و به همین دلیل زیر بار سنگین این مهمات که برای جسم کوچکم زیاد سخت و خشن بود، در همان حال خسته و کلافه شده، همواره نیم نگاهی هم به اطراف داشتم و این دو دلیل داشت، زیرا باید راه های بازگشت را یاد می گرفتیم که معلوم نبود بعد از عملیات کی زنده خواهد ماند و کی شهید خواهد شد و لذا هر یک خود را به صورت مجزا موظف می دانستیم که راه بازگشت را یاد بگیریم و هم کنجکاو دیدن مناطق جدیدی بودم که اکنون به زیارتش نایل شده بودم، یادم نمی رود از جلوی تعدادی مغازه خالی رد شدیم که هرگز احساس آبادانی آنرا قبل از خرابیش را از یاد نمی توانم ببرم و در ذهن خود زمان آبادانی اش را بازسازی و می توانستم مجسم کنم. اینجا سرزمینی پرآب، سبز و خرم بود، و در مقایسه با مناطق شهری ما در استان سمنان مثل بهشت می نمایاند، و لابد زندگی در این سرزمین سبز و خرم برای اهالی اش بسیار لذت بخش بوده است.

 اینجا در کنار رود خروشان و پر از ماهی اروند، گاومیش های غول پیکر و سیاهی که به اروند می رفتند و از علف های سبز و تازه حاشیه اش می خوردند و شیری چرب و قوی را که تولید می کردند، خرما هایی که بر درختان خرمای لب اروند بود هم بسیار چشم نواز و سیاه و خوشمزه بود و امروز در شرایط جنگی منطقه کسی را یارای جمع آوری اش در زمان جنگ نبود و لذا خوشه هایی از خرما هم که بر درخت ها مانده و گاه بر زمین می ریخت، که به ما گفته بودند هرگز از این خرماها نخورید که امکان آلودگی آن در طول نبردهایی که در این منطقه صورت گرفته بود، وجود دارد، قایق های چوبی کناره گرفته بر کناره کانال های حاشیه اروند و... همه و همه مرا غرق زندگی مردمی می کرد که روزی خوشبخت در این سرزمین زندگی می کردند و اکنون آواره این شهر و آن شهر شده بودند، تازه اگر شانس آورده باشند و اسیر متجاوزین در آن هنگامه اول تجاوز نشده باشند. 

اگرچه حتی نام این مکانی که در آن بودیم را هم نمی دانستم ولی با مردم و این سرزمین به راحتی می توانستم ارتباط برقرار کرده و در ذهن و افکارم به آنها توجه می کردم، و در راه رسیدن به خط اول هوش هواسم بیشتر به آنها بود تا نبرد سختی که امشب در انتظارمان بود، تا این که آخرین اشعه های خورشید هم از آسمان روی سر ما رخت بربست و هوا رو به تاریکی رفت، نماز مغرب و عشا را خواندیم و با کمی نان و تن ماهی سیر شدیم، و با کامل شدن تاریکی و گسترده شدن چتر آن بر نخلستان، اینک پر انرژی و بدون هیچ گونه خستگی به سمت آخرین نقطه استقرار خود در حاشیه اروند حرکت کردیم، بعد از 45 دقیقه و یا یک ساعت راه رفتن، به محل استقرار که من باز سر در نمی آوردم که کجاست، رسیدیم و در سنگر کسیه ایی مستقر شدیم که از قبل وجود داشت و فرمانده قبضه شروع به آخرین توجیه های کرد که برای مواجه شدن با یک عملیات سخت لازم بود، و شبی که در پیش بود و نقطه عطفی در تاریخ جنگ و تاریخ ساز خواهد شد و معادلات فراوانی را برهم خواهد ریخت، البته سختی آن هم بسیار بود، از جمله این که امشب شب عملیاتی است که ما هم در آن سهمی در حد خود خواهیم داشت و از گردان های عمل کننده با آتش خود حمایت خواهیم کرد.

از نکات دیگر این جلسه قبل از عملیات تقسیم کاری بود که اعلام شد و مسول تیم ما خودش شد مسول شلیک و آتشباری و یکی شد، دستیارش و یکی دیگر مهمات رسان و یکی هم من بودم که چون از کوچکترین اعضای تیم بودم، در تقسیم کار، مامور پر کردن تیر در قطار فشنگ این نارنجک انداز شدم، برغم اینکه علاقه زیادی به این کار نداشتم، ولی به علت کمی سن و سال به این کار گماشته و اعتراضی هم ممکن نبود، یادم می آید وقتی که گلوله های این نارنجک انداز شلیک می شد قطار فشنگ آن بر عکس مسلسل های دیگر، با هم قطار نمی ماند، قطار نوار این اسلحه از هم جدا و تکه تکه باید از دور سلاح جمع و دوباره با گذاشتن مجدد گلوله ها، این ها سِری و قطار می شدند.

 اینجا در پشت خاکریزی در ساحل اروند مستقر بودیم که تا امشب خط اول پدافندی ما قبل از حمله والفجر هشت بود، و اکنون خالی از مدافعانی شده بود که در آن خط پدافندی مستقر بودند و نیروهای این خط پدافندی نمی دانم اکنون در این عملیات چه نقشی داشتند و به کدام نقطه منتقل شده بودند و انگار دفاع از این خط پدافندی هم به ما و دیگر مهاجمین امشب سپرده شده بود، شاید هم تا قبل از آمدن ما به اینجا، این خط پدافندی تحویل نیروهای ژاندارمری بود، که معمولا در اوایل جنگ وقتی اطلاعیه های روتین نظامی از رادیو خوانده می شد، یک متن ثابت داشتند، و یکی از بندهای ثابت این اطلاعیه ها که مجری برنامه های رادیویی معمولا می خواند این بود "غیورمردان ژاندارمری با خمسه خمسه مواضع دشمن را در آنطرف اروند مورد حمله قرار داده و ده ها نظامی دشمن متجاوز را یا به هلاکت رسانده و یا مجروح کردند و..؛" امشب هم ما شده بودیم همان غیور مردان ژاندرمری که باید از اینجا و در این طرف اروند، آنطرف اروند را با آتش خود زیر فشار قرار می دادیم؛ اینجا و در پشت این خاکریز انگار نیروی زیادی مستقر نبوده اند، چرا که از سنگری که اکنون ما صاحب آن شده بودیم، تا سنگر بعدی، فاصله بسیار زیادی بود و من در یک طرف خود هرچه نگاه کردم سنگر دیگری را ندیدم و انگار نیروها با تراکم بسیار کمی قبلا در این خط پدافندی حضور داشتند، و اگر غواص های دشمن می خواستند به خط دفاعی ما نفوذ کنند به راحتی برایشان ممکن بود، تا بدون دید دشمن خود از فضای خالی بین دو سنگر استفاده کرده و وارد خرمشهر شوند، با خود می گفتم کاش سد دفاعی دشمن هم در آنطرف اروند مثل همینجا بی استحکامات و چنین حجم نیرویی داشته باشد، آنوقت نیروهای ما مثل آب خوردن می توانستند خطوط دشمن را بشکنند و در آن رخنه کنند، و با رخنه در آن کار پیشروی دیگر آسان بود.

 ما در سنگر ساخته شده از کیسه های خاک و با سقف تراورس های راه آهن که از پیش برایمان تعیین شده بود مستقر شدیم، بار و بنه خود را در سنگر اجتماعی گذاشتیم، ابتدا دیدی به اطراف انداختیم و از جمله با سرک کشیدن از خاکریز نسبتا کوتاه خود، به روبرو که در چند صد متری، ساحل دشمن قرار داشت، نگاهی انداختیم، جایی که باید بعد از شروع عملیات روی آن آتش می ریختیم؛ اینجا جایی بود که ما در ساحل خودی باید موضع می گرفتیم، و لذا به سرعت سنگری روباز را تقریبا روی خاکریز با کسیه گونی های خاک ساخته و زیر سازی و محوطه سازی های لازم انجام شد و سلاح را مستقر و تنظیم کردیم، روی سه پایه ی آن کسیه های خاک قرار دادیم که هنگام شلیک از لگد های خود تکان نخورده و واژگون نشود، و بعد به سنگر اجتماعی بازگشتیم و جعبه های فلزی گلوله های این سلاح را با آچار درب بازکن مخصوص جعبه های مهمات باز کرده و قطارهای نارنجک تیربار را آماده کردیم و آخرین روند تقسیم کار و توضیحات دیگری که لازم بود هم توسط مسول تیم دوباره داده شد و یا مرور شد، از جمله اینکه تا ساعتی دیگر و هنگام شروع حمله گردان ها، دشمن را با آتش تهیه خود تحت فشار قرار دهیم تا ابتدا غوَاص ها و بعد قایق های مملو از نیرو خود را به ساحل دشمن رسانده و به آن حمله کرده و خط دشمن را بشکنند و وارد جزیره ام الرصاص شوند و با ورود آنها عملیات اصلی به پایان می رسید و کار پاکسازی جزیره از وجود دشمن، همان شبانه آغاز می شد.

موانع فرش شده در ساحل دشمن برای سد کردن حمله به آن

عملیات بسیار سختی بود، که نیروهای مهاجم باید هم از عوارض طبیعی و عرض اروند رود می گذشتند و هم خط دشمن که مجهز به انواع موانع طبیعی و مصنوعی بود، از جمله موانع میلگردهای دَوّار خورشیدی که شامل میلگردهایی بود که آن را به تعداد زیاد و به صورت دایره ایی تبدیل به گُویِ نیزه داری تبدیل کرده بود که در نقطه مرکز آن دایره میلگردها به هم جوش داده شده بودند، سیم خاردارهای حلقوی، مین ها و بشکه های فوگاز تله شده در این موانع، این گوی میلگردی نیزه مانند و سیم خاردارها و تله های انفجاری سدی می ساخت، و اجازه نمی داد قایق ها و افراد مهاجم به سرعت خود را به خاکریز دشمن برسانند و یا خود را به آن بزنند و قایق ها را پیش از رسیدن به ساحل، سوراخ و غرق می کرد، سیم خاردار های حلقوی که به تعداد زیاد در آب ریخته بودند، همین سیم خاردارها و موانع فلزی مجهز به تله های انفجاری که تکانی به انفجارش منجر شده و بشکه های فوگاز که انفجار هرکدامش منطقه ایی وسیع در اطراف خود را به آتش می کشید و ذوب می کرد. در پشت این موانع هم ابتدا نیزارها و سپس خاکریز و سنگرهای بتونی که در داخل خاکِ خاکریز دفن شده بود و با راهروهای بسیار منظم طولانی که پوشش داخلی آن بلوک های سیمانی بود، که کانال هایی را می ساخت و به هم وصل شده بودند و سنگرهایی به فاصله منظمی از سمت جلو، روی سطح آب رودخانه دید داشتند و تیربارها و سلاح های تهاجمی و تدافعی مستقر در آن می توانستند روی سطح آب اروند رود را به رگبار ببندند، تا جنبنده ایی را توان عبور از آن نباشد و از سمت داخلی جزیره نیز سنگرهای اجتماعی دشمن قرار داشت (این را بعد از شکست خط دشمن به چشم خود دیدیم).

با آزاد سازی مناطق کشورمان که توسط ارتش بعث صدام اشغال شده بود، عملیات های مختلفی از سوی نیروهای ج.ا.ایران در حوالی بصره، از مناطق شمالی یعنی شهر القرنه و هورها تا مناطق جنوبی آن که حاشیه شهرهای خرمشهر و آبادان بود به انجام رسیده و تلاش برای نزدیکی به بصره از اوایل دهه شصت تاکنون (1364-5) باعث شده بود که دشمن در این منطقه آخرین توان تدافعی خود را به اجرا گذاشته تا عملیات های آتی ما را یا به شکست بکشاند و یا به کندی مبتلا کند، خطوط پدافندی دشمن، در مقابل خط پدافندی ما، مثل "کاخ" در مقابل "کٌوخ" بود، در واقع خط ما هیچ چیز جز یک خاکریز خالی و چند سنگر کیسه ایی پرت و پلا نبود، بدون موانع ساخته شده دفاعی از جمله سیم خاردار، مین و... و انگار از طرف دشمن در آن طرف، تعهد داده شده بود که حمله ایی به این سو نکند و برای نیروهای اینطرف اروند هرگز حمله ایی از سوی دشمن متصور نبود و دشمن با ما قرارداد داشت که دیگر حمله ایی به این طرف نکند، در حالیکه مهاجمین این جنگ دشمن بعثی بودند، اما انگار اکنون سال هاست که این آنها بودند که کاملا در حالت تدافعی قرار گرفته و تهاجمات ما را زیر نظر گرفته و تمام فکر خود را به تدافع از خاک خود اختصاص داده بودند، تا ورقِ برگشتهِ، از این هم بغرنج تر نشود؛ لذا خط پدافندی دشمن علاوه بر امکانات طبیعی (رود اروند و...)، کاملا مهندسی، حساب شده و... و انگار برای سال ها تدافع، برای خود تدارکِ سنگر، کانال، خاکریز، سیم خاردار، مین و... دیده بودند، تا در مقابل ما دفاع محکم و شکست ناپذیری تشکیل دهند و در مقابل خطوط دفاعی ما در این سوی اروند که حاشیه خرمشهر بود، هیچ تاسیسات دفاعی خاصی نداشت، به جز خاکریزی و چند سنگر، و انگار ما فقط برای تهاجم مامور بودیم و دشمن دفاع، درست عکس اول جنگ.

نمونه ساده ایی از کانال های سیمانی در دل خاکریز دشمن

اکنون در دست رزمندگان ما افتاده است

با استقرار و نصب سلاح پلامین به سنگر باز گشتیم و ساعتی نگذشت که تانکی هم به ما نزدیک شد و در کنار ما و در فاصله 50 متری به طرف جزیره ام الرصاص زیر سایه درختی موضع گرفت، و در واقع در این خط ما را از تنهایی در آورد، برای این تانک هم سکویی بود که باید بالا می رفت و شلیک می کرد و پایین می آمد، سکویی روی خاکریز خودی که با بالا رفتن از آن، تانک نیز به طعمه ایی تبدیل می شد که دشمن به راحتی با موشک می توانست شکارش کند و البته این در مورد ما هم صدق می کرد. ناگفته نماند که این تانک شبیه تانک های عراقی T55 روسی بود و شاید هم از تانک های غنیمتی در عملیات های سابق بود.

در تقسیم کار پیش بینی شده، رساندن قطارهای نارنجک به قبضه برای شلیک از داخل سنگر اجتماعی به سنگر شلیک و پرکردن مجدد قطار نارنجک ها، کار دیگری نداشتم، برای همین هم در دلم خیلی احساس ناراحتی می کردم که این چه تقسیم کار غیر عادلانه و غیر منصفانه ایی است، و بهتر این بود که به نوبت برای شلیک اقدام می کردیم، و اصولا در تفکر آن روزهایم، جنگ اصلی و واقعی را در شلیک مستقیم به سوی دشمن می دیدم، و حالا بخش اصلی کار که شلیک بود را دوستان به خود اختصاص داده و حال آنکه به نظر من باید کار چرخشی باشد، اما طرح این خواسته در آن شرایط نه کاری از پیش می برد و نه اثری داشت، لذا از طرح آن هم خودداری کردم، اما در دل خود اصلا از این روند تقسیم کار نه خوشحال بودم و نه راضی.

در سنگر به انتظار نشستیم، و از زمان حمله هم اطلاع خاصی نداشتیم و این درگیر شدن نیروهای حمله کننده بود که ما را از زمان حمله مطلع می کرد، و ما باید گوش به زنگ همین شروع درگیری بودیم، ما اصلا بیسیم هم نداشتیم و خودمان بودیم و خودمان، به انتظار در تاریکی و سکوت، همه در سنگر اجتماعی تجمع کرده بودیم و قبضه بدون نگهبان و آماده و مسلح و... بیرون روی خاکریز بود، با خود می گفتم اگر دشمن بخواهد پیش دستی کند، کسی حتی نیست که ما را از حمله پیشدستانه آنان مطلع کند، اما این فرصتی برای غرق شدن در تفکر در این سکوت وهم انگیز بود که انفجاری می باید تا آن را بشکند، هر از چندگاهی مثل شرایط صلح، گلوله ایی در آن دور دست ها و یا نزدکی ها به زمین می خورد و انفجاری صورت می گرفت و باز شرایط سکوت به زودی همه جا را برای مدتی فرا می گرفت، این اولین عملیاتی بود که در آن شرکت می کردم و لذا دلم با کسانی بود که امشب مهاجمند و باید خود را به سان لشکر مورچه ها از اروند خروشان عبور می دادند و به دشمن می زدند، کشته می شدند و می کشتند تا زنده بمانند و عملیات را به پیش می بردند، اما پهنه آبی که من دیدم جایی نبود که به راحتی از آن بتوان عبور کرد، فقط باید دعا می کردیم که دشمن در خواب غافلگیر می شد، وگرنه همه روی سطح اروند و پیش از رسیدن به خاکریز دشمن قتل عام می شدند. حایل و مانعی قایق و قایق نشینان نداشتند، پوسته نازک فایبرگلاس قایق نیز با اصابت اولین تیر دشمن به آن، سوراخ می شد و فرصت کمی برای پرشدن از آب لازم بود تا با سرنشینانش به زیر آب رود، دلم با کسانی بود که انتظار می کشیدند تا در این قایق های بی دفاع بنشینند و به دشمن حمله برند، نبرد، نبرد بسیار سختی بود که تصور آن هم مو به تنم سیخ می کرد.

ساعاتی از شب گذشته بود و من داخل سنگر در همین تفکرات غرق بودم و گاه نیم چرتی می زدم، و سکون و عدم تحرک داشت، خواب را هم بر من مُستولی می کرد، انتظار کشیدن هم خود خواب آور بود، که ناگهان شلیک های مداوم، شروع شد و همین فرمان اعلام درگیری برای ما بود و ناگهان قیامتی به پا شد، تیربارها، انفجارها و... چنان سکوت شب را شکست که رعشه بر اندام انسان می انداخت، فورا سه نفری از تیم که ابتدا باید شلیک می کردند، بیرون جهیدند و شروع به شلیک کردند، با صدای شلیک سلاح پلامین می توانستم میزان مهمات مصرف شده را از داخل سنگر تخمین بزنم، در کنار ما، تانک هم شروع به شلیک کرد و صدای انفجار ناشی از شلیک گلوله اش کمتر از انفجار گلوله توپ دشمن در کنار ما نبود، او هم مرتب شلیک می کرد.

اما شلیک ها آنقدر ادامه یافت که دیگر نشان می داد دشمن سرسختی می کند و خط شکسته نمی شود، آغاز و افزایش آتش دشمن روی مواضع ما هم نشان می داد که در مخمصه افتاده ایم سر را بالای خاکریز نمی شد بالا برد که بلادرنگ ممکن بود تیر تیربار دشمن به تو اصابت کند، شلیک های این تانک هم باعث شده بود که تمرکز آتش دشمن روی ما افزایش یابد و لذا بیرون رفتن از سنگر اجتماعی هم دیگر کار بسیار دشواری بود و نیروهای مسول تیراندازی که قاعدتا باید طبق تقسیم کار بیرون می رفتند و شلیک را ادامه می دادند، هم از حجم آتش دشمن مات و مبهوت شده و به داخل سنگر آمده و پناه گرفته بودند، و بیرون نرفتن را به رفتن انگار ترجیح می دادند.

نیروهای عمل کننده را تصور می کردم که روی سطح اروند رود بی دفاع و بی سنگر باید با قایق خود را از میان این همه تیرها به جزیره و خاکریز دشمن می رساندند و به آنها حمله می کردند، گفتم اگر اجازه بدهید من هم بروم و کمی آتش روی دشمن بریزم، و با اشاره فرمانده دسته از جا پریدم و قطاری از نارنجک ها را برداشتم به سنگر بالای خاکریز رفتم و آن را دوباره مسلح کردم و به صورت عمودی شروع به ریختن آتش روی دشمن کردم، حال این تیرهای کجا می رفت و به کجا می خورد، مهم نبود، مهم این بود که در این شرایط روی دشمن آتش ریخته شود، لذا در آن اوضاع سخت هر چه تیر داشتیم شلیک کردم و دیگر مهماتی برایم باقی نمانده بود، به سنگر بازگشتم و همه داخل سنگر پناه گرفتیم، درگیری برای ساعتی ادامه داشت که نشانه بدی بود و نشان می داد هنوز دشمن در جاهایی مقاومت می کند، آتش دشمن روی مواضع دفاعی ما هم هر لحظه افزایش می یافت و این خود نشانه بدتری بود، این نشان می داد که خط دشمن کاملا شکسته نمی شود و تلاش های ما برای غلبه بر موانع دشمن و عبور از آن در برخی از معابر بیهوده است، و حمله ها کشتاری از ما بیش به دنبال ندارد، تا این که بعد از مدت زیادی دیگر درگیری ها کمی کاهش یافت، ولی آتش دشمن روی ما لحظه ایی آرام نمی گرفت و گلوله های خمپاره و... مرتب اطراف سنگر ما و دور و نزدیک اصابت می کرد و ما از طریق زوزه سقوط آن و نزدیکی و دوری انفجار و شدت آن، نوعش را می توانستیم حدس بزنیم، از همه نوع، خمپاره های 120 میلیمتری، 82 میلیمتری، 60 میلیمتری، مینی کاتیوشا و...، تا نزدیکی های صبح روی ما بارش آتش داشتند تا این که هوا گرگ و میش شده بود که وضع همینطور بود. این شب هرگز از یادم نمی رود، جهنم عظما بود.

عملیات که آغاز گردید، جهنم چهره خود را به تمام و کمال نشان داد، چنان آتشی به پا شد که بیرون آمدن از سنگر را غیر ممکن می کرد و همه ما را چه آنهایی که ماموریت بیرونی داشتند و چه آنهایی که ماموریت تدارک داخل سنگر را داشتند، بعد از چندین شلیک مجبور به پناه گرفتن در سنگر کرده بود، و سازمان ما را بهم زده و جای آخرین نفر قبضه با اولین نفر را همین شرایط سخت، عوض کرده بود، انگار اصول سازمان رزم هم دیگر معنی نداشت، به این صورت که اگرچه در ابتدا سه نفر برای شلیک بیرون رفته بودند ولی در این اواخر من شدم به تنهایی مسول شلیک و دوستان رضایت دادند که تنها یک نفره شلیک ها را ادامه دهیم، چون ریسک کشته شدن نیروها کاهش می یافت. و شاید حفظ نیروها برای مسول دسته در این اوضاع مهمترین اولویت بود و لذا می آمدم سنگر مهمات بر می داشتم و بر می گشتم بیرون و آنرا شلیک می کردم، تمامی مهمات مان به همین صورت مصرف شد و دیگر مهماتی برای شلیک نمانده بود، و حالا اگر دشمنی به ما حمله می کرد تنها دو سه قبضه سلاح انفرادی کلاشینکفی که با خود داشتیم وسیله دفاع ما بود.

 نمی دانم چرا در این لحظات نمی ترسیدم و یا اگر می ترسیدم، این ترس باعث زمینگیر شدنم نمی شد، و با بیرون آمدن از سنگر احساس کردم که ما که با این فاصله از دشمن در این طرف آب، دچار این همه مشکلیم، وای به حال رزمندگانی که بدون سنگر عملیات کرده اند و لذا دلم نمی آمد که به سنگر پناه ببرم و احساس می کردم که باید از آنان دفاع و پشتیبانی کرد؛ کسانی که قصد داشتند از آب عبور کنند و خط دفاعی دشمن را بشکنند و جزیره "ام الرصاص" را بگیرند، و بی پناهی آنان برای عبور از اروند رود و موانع دشمن را می توانستم در وجودم حس کنم و لذا نشستن را علیرغم آتش شدید دشمن دور از مروت می دیدم، خلاصه تمام مهمات ما دیگر تمام شد و در آن موقع بود که احساس کردم، حالا دیگر می توانم در سنگر بمانیم و در آنجا پناه بگیرم.

 انتظار و شنیدن صدای انفجارها آنقدر طولانی شد، که شاید برای ما در این سوارخ موش، این شرایط وحشتناک دیگر عادی شده بود از طرفی خستگی پیاده روی ها، بارکشی ها و... امروز آنقدر مرا خسته کرده بود که در میان آن همه آتش و انفجار و دود که اینک فضای منطقه را با توجه به سردی هوا و وارونه گی هوا، سطح نخلستان را پر از دود حاصل از انفجارها کرده بود، ولی این ها باعث نشد که من به خواب نروم، از طرفی هر لحظه ممکن بود یکی از گلوله های بیشمار دشمن که بدون هدف می آمد، روی سنگر ما هم فرود بیاید و ما را زیر آوار خاک ها دفن کند، اما تحت همین شرایط خوابیدم که این کار برای خودم هم تعجب برانگیز بود، که چطور می توان در این شرایط خوابید، ولی با همه این ها خوابیدم ویا بهتر بگویم خواب مرا ربود. نزدیکی های نماز صبح از خواب بیدار شدم، حجم آتش نسبتا کاهش یافته بود ولی چهره منطقه کاملا دگرگون شده بود انگار وارد جهانی دیگر شده ایم انگار زمین شخم شده بود، از بس گلوله به هر طرف خورده بود. بعد از این عملیات بود که من برای اولین بار با پیکر پاک یک شهید مواجه می شدم و او را خود به چشم خود هنگام بازگشت دیدم، این شهید گلوله و یا ترکشی خورده بود که جمجمه اش را تخلیه کرده بود و پوست صورت جوانش به همراه پوست سرش باقی مانده بود. خیلی از این صحنه متاثر شدم و صورت این شهید را یادم نرفته و نخواهد رفت.

ساحل اروندرود بعد از جنگ در مقابل فاو

در حوالی صبح که هوا گرگ و میش (نه تاریک و نه روشن) بود کم کم از حجم آتش دشمن کاسته شد، و ما هم دیگر بدون مهمات ماندن مان در اینجا توجیهی نداشت لذا از این فرصت استفاده کرده و قبضه خود را برداشته و به سنگر اجتماعی آوردیم و آن را باز کرده و به تیکه های کوچکتر تبدیل و  بین خود تقسیم کرده و حالا سبکبار و بدون بار اضافی (که مهمات بود)، می توانستیم به سرعت و در حالت دویدن و بی دغدغه شیرجه رفتن و درازکش شدن، به عقب برگردیم، هنگام بازگشت که از کنار مغازه ها و منازلی که قبلا از کنار آن دیشب گذشته بودیم، بر می گشتیم از تغییرات ایجاد شده در طول یک نیم شب تاکنون بسیار متعجب بودم، مثل تعجبی که اصحاب کهف از تغییرات بیرون غار بعد از سال ها داشتند، آنقدر تغییرات تعجب برانگیز و محسوس بود که انگار در همین چند ساعت سال ها به آنجا گذشته بود و چند بار ویران شده بودند.

مهمترین خبری که ذهن مرا به خود درگیر کرده بود نتیجه عملیاتی بود که دیشب انجام شده بود، و به محض رسیدن به مقر خود در نخلستان، جویای نتایج عملیات شب سختی شدیم که رزمندگان ما گذرانده بودند، اخبار دوستان مقر از پیشروی نیروهای ما در جزیره بوارین می گفت ولی پیروزی مناسبی در جبهه جزیره ام الرصاص نداشتیم، و شواهد نشان می داد که خط دشمن در این جزیره به خوبی شکسته نشده بود. از طریق رادیو سعی کردیم اخبار جنگ را پیگیری کنیم، من همیشه یک رادیو دو موج کوچک جیبی داشتم که با باطری قلمی کار می کرد، رادیو خودمان مارش عملیات می زد و خبر از حمله و پیروزی های شب گذشته می داد، ولی چیزی از نوع پیروزی ها و مناطق پیشروی نفهمیدیم، موج رادیویی هم صدامیان داشتند که به زبان فارسی برنامه پخش می کرد و در مناطق جنگی از طریق یک رادیو FM کوچک به راحتی قابل دسترس و شنیدن بود، و اینجا می توانستیم سخن دشمن را هم بشنویم، لذا از این طریق اقدام کردم، و فهمیدم در جبهه ای که ما عملیات کرده بودیم، توفیق چندانی نصیب ما نشده است و دشمن در تبلیغات رادیویی خود می گفت "ام الرصاص نگویید، ام القصاص بگویید." و از کشته هایی خبر می داد که ما دیشب داده بودیم و موفق به شکستن خطوط آنها نشدیم، یکی از برنامه پرکن های این موج رادیویی فردی بود به نام شیخ علی تهرانی[10] که با حرف های خود سعی در نابودی روحیه رزمندگان ما را داشت و در این رادیو بسیار حرف های تامل برانگیزی می زد، که نشان می داد او از دل ما برخواسته و از اخبار درونی ما، کاملا با خبر است، انگار او در میان مسولان نظام زندگی می کرد و از رادیو دشمن سخن می گفت، اما لحن گفتارش بسیار غیر جذاب و بد بود، او از اقدامات خلاف مسولین کشور می گفت و به سخنان آنان تعریضیه می زد، و سخنان آنرا مسخره می کرد، البته آن موقع نه ما از مسایل سیاسی سر در آوردیم و نه جناح بندی های سیاسی داخل کشور را می شناختیم، ما فقط امام را می شناختیم و گوش به دهان او داشتیم، بی هیچگونه چون و چرا، حرف او برای ما مثل آیات و روایات بود، هر که را تایید می کرد تایید، و هرکه تایید نمی کرد، مورد نفرت بود.

 عکس هوایی جزیر ام الرصاص و ام البابی برگفته از گوگل

امام البته هیچ وقت از آیت الله خویی شاید بد نگفته بود، ولی ما این مرجع تقلید و کسانی که او و یا مرجعیتش را تبلیغ می کردند را از خود نمی دانستیم، و دوست داشتیم که همه مقلد امام باشند، مرحوم آیت الله خویی را مرجعی شجاع نمی دانستیم، همه را با امام مقایسه می کردیم و هر کس که در انقلابی گری به او شباهت نداشت، را بد می دانستیم، مقلدین آیت الله خویی زیاد بودند و از مقلدین امام هم بسیار بیشتر شاید بودند، ولی ما کسانی که برای ایشان وجوهات جمع می کردند، را از خود نمی دانستیم و معتقد بودیم که باید همه مقلد امام باشند و... دنیایی برای خود داشتیم، و لذا در بین عموم مردم ما تنها بودیم، زیرا تفکر ما بسیار رادیاکال بود و هرگونه انحراف کوچکی از تفکرات خود را بر نمی تافتیم، البته این را نباید تفکر گفت که اطاعت محض بود، اطاعتی کورکورانه، بدون پشتوانه فکری و تنها از سر یک اعتقاد که به امام داشتیم، تنها می توان این را اطاعت محض دانست و هیچ چیز دیگری نبود، زیرا اگر وارد بحث با کسی می شدیم به فوریت مغلوب بودیم، ولی اصلا خود را مغلوب نمی دانستیم و کلا هر حرفی غیر از حرف خود را حتی اگر منطقی می یافتیم، هم حق نمی دانستیم و از دیگران می خواستیم که مثل ما باشد و همین و بس، لذا اصلا مهم نبود که شیخ علی تهرانی چه می گوید، ما همه ی آن را دروغ و پرت و پلا می دانستیم.

در طول این عملیات از مجموع جزایر منطقه که ما نقشه آزادی اش را در ذهن خود داشتیم، تنها یک جزیره آزاد شد، و آن هم جزیره "بوارین" بود و از آنجا نتوانستیم جلو تر برویم و می توان گفت که تا اینجا این عملیات یک عملیات نسبتا شکست خورده بود. با پایان این شب عملیاتی و تمام شدن مهمات سلاح پلامین دیگر برای این سلاح مهماتی در انبارها نبود و انگار مسول خرید این سلاح را از مغازه ایی خریده بود و چند جعبه مهمات هم اشانتیون گرفته بود و تمام، در حالی که سلاح بسیار موثری برای حمله و دفاع بود، خصوصا در پاتک های دشمن می توانست خیلی بازدارنده باشد، اما افسوس این سلاح هم خود به انبار رفت و ما شدیم دوباره همان خدمه خمپاره انداز 60 میلیمتری خودمان و برگشتیم به عصر قبل از پلامین.

یکی دو روز بعد به درخواست خودمان دیداری از مناطق آزاد شده در جزیره بوارین داشتیم که تازه آزاد شده بود، واقعا فتح آن خود معجزه بود. تاسیسات دفاعی دشمن در این جزیره برایم بسیار جالب بود، سیم خاردارهای حلقوی چندلایه، موانع خورشیدی که با میلگردهای آجدار به صورت کروی ساخته شده بود، بشکه های فوگاز که در صورت انفجار آتش پر حرارتی را ایجاد می کرد و... را به چشم خود برای اولین باز از نزدیک می دیدیم، این موانع واقعا قابل عبور نبود. تاسیسات داخل جزیره هم دیدنی و تحسین برانگیز بود و انسان از زحماتی که دشمن برای حفظ خود کشیده بود متعجب می شد، و این که آنها در این امر چقدر کوشا بودند و تمام سال هایی که  ما پشت خاکریز های خود بی کار بودیم، آنها مشغول ساخت و ساز برای خود بودند و این که دشمن برای دفاع از خود چه هزینه های هنگفتی کرده بود، خاکریزی که تقریبا به ارتفاع سه الی چهار متر بود و عرض آن هم همینطور که دور تا دور جزیره را در بر می گرفت و جزیره را اگر آب می بستیم خود استخر بزرگی می شد؛ وسط و در قله این خاکریز پهن، کانال هایی پیچ در پیچ و طولانی ساخته بودند که دیواره آن را بلوک های سیمانی بلند تا قد یک انسان تشکیل می داد، و این کانال مثل شبکه ایی از رگ های خونی که دو نفر به راحتی می توانستند از کنار هم عبور کنند، انشعاب هایی به اطراف داشت که افراد دشمن را به سنگرهای نگهبانی و اجتماعی اشان در سمت چپ و راستِ کانال هر چند متر انشعاب می گرفتند و منتهی می شد، آتش گلوله های ما هم خیلی احتمال کمی داشت که داخل کانال تنگ دشمن سقوط کند و اگر هم در این کانال فرود می آمد باز هم کاری از پیش نمی برد زیرا پیچ و خم ها، زوایا و... مانع از اصابت ترکش به نیروهای مستقر در آن می شد. 

 

جاده ایی هم در پشت این خاکریز به دور از دید ما، تدارک نیروهای دشمن را در داخل جزیره کاملا ممکن و فراهم می کرد، نیزارهای داخل جزیره هم وسعت دید بر روی این جزیره را کاهش می داد، فقط عکس های هوایی بود که می توانست به ما فرصت دهد که از استحکامات آنان آگاهی یابیم که آن هم از طریق پرواز هواپیماها قابل دسترسی بود که با توجه به حساسیت دشمن و پدافند هوایی قوی در اطراف بصره امکان نفوذ هواپیماها هم به این منطقه کاهش می یافت.، نفوذ عناصر اطلاعات و عملیات ما هم به داخل جزیره با توجه به موانع از جلو غیر ممکن و تنها از طریق پشت آن تا حدودی میسر بود.

اتومبیل های جیپ روسی و لندرورهای انگلیسی به جای مانده از دشمن و به غنیمت گرفته شده نشان از غافگیری دشمن داشت، در این کانال ها حرکت کردم و خود را به دماغه جنوبی جزیره بوارین که از روبرو جزیره ام الرصاص و ساحل ما و اروند را می توانستیم ببینیم، رساندم، از این جا محل استقرار خود در شب عملیات را در پشت خاکریزهای خودی می دیدم و همچنین در مقابلش جزیره امر الرصاص که مثل جعبه سیاهی می نمایاند که درب آن برایمان بسته مانده بود، جزیره ایی پر از درخت های نخل خرما که لابد مثل جزیره بوارین مملو از استحکاماتی بود که مهاجمان ما نتوانستند آن را بشکنند، البته عملیات روی ام الرصاص بسیار سخت تر بود زیرا اینجا عرض اروند بسیار بیشتر بود، اینجا از دهانه جنوبی بوارین و از سنگر دشمن به داخل اروند نظری انداختم، زیر پای سنگر دشمن موانع زیاد و غیر قابل عبوری بود و سیم خاردار ها که جنازه چند غَوّاص ما هم در آن گیر کرده بود و کسی جرات آوردن آنها را نداشت زیرا به محض این که کسی می خواست آنها را از آب بگیرد، ممکن بود توسط تک تیر انداز قناسه زن دشمن شکار شود، با خود می گفتم، ای وای بر خانواده هایی که خبر ندارند اجساد فرزندان شان بر آب اروند این گونه شناور است و کسی را یارای آورن آن هم نیست، درست در چند متری ما، با لباس های غواصی سیاه رنگی که به تن داشتند، از این جا فهمیدم که چقدر از آنها را آب اروند با خود برده است و اینها فقط کسانی اند که به ساحل آمده و در سیم خاردارها گیر کرده اند. 

به یاد قایق هایی افتادم که شب عملیات بر پهنه اروند با موتور روشن حمله کردند و دشمن آنان را که هیچ دفاع و سنگری نداشتند را زیر آتش گرفته و غرق کردند و سرنشین های آن که عموما ده نفره بودند را با سلاح و تجهیزات به آب انداختند، و کسی در آن معرکه نمی توانست به آنها کمکی کند، اینجا جنگ، جنگ ابزار نبود، اینجا جنگ بین رزمندگان ما با ابزاری اندک و ابتدایی؛ و ابزار، تجهیزات دفاعی، سلاح و تسلط کامل دشمن بر اروندرود بود که برای دفاع، بی نهایت سرمایه گذاری کرده بود. اینجا با تن گوشتی به جنگ گلوله های فولادی و آتشین رفتن بود. شهدای زیادی در معرکه شب عملیات از دست رفتند و به اروند سپرده شدند، و یا در ام الرصاص و اطرافش ماندند، تصور حرکت روی اروند در مقابل این امکانات دفاعی در حالی که هیچ پوشش دفاعی جز لباس نداشته باشی، مو را بر تنم سیخ می کرد، اما کسانی در همین شرایط حمله کرده بودند و جنگیده و نجنگیده جان دادند، و یا عقب نشستند.

شب گذشته اروند میزبان شهدای زیادی بود، چه آنهایی که همچون غواص ها اروند ابدان پاک شان را از آن خود کرد و جاودانه شدند و هیچگاه یافت نشدند، و چه آنهایی که پا به "بوارین" و "ام الرصاص" گذاشتند و همانجا شهید شدند و بر خاک دشمن ماندگار، و "مفقود الاثر" و یا همان "جاوید الاثر" شدند و یا امثال آقای محمد رضا امینی که "آزاد مردانی" دربند دشمن ماندند و به اسارت در آمدند، شهدایی همچون، حاج عباس فیروزی [11] که پا بر خاک جزیره بوارین گذاشتند و به همراه 90 تن دیگر از رزمندگان گردان کربلا در تاریخ 21/11/1364 به شهادت رسیدند و سال ها بوارین میزبان بدن پاک آنها بود [12] و این تنها آمار شهدای یک گردان سیصد نفره بود و البته بسیاری دیگر هم در حسرت این شهادت ها واقعا سوختند و نتوانستند در این جمع شامل شوند [13]، و بعد از جنگ این شهدا را از طریق تفحص باز یافتیم و به وطن باز گرداندند، یا شهید عباسعلی صفری که او هم جمعی گردان کربلا بود، و در تاریخ 21/11/1365 در خلال همین مقاومت های هفتاد و پنج روزه در مقابل پاتک های شدید و بمباران های بی وقفه به شهادت رسیدند، و او نیز مدت ها همانجا ماند و نهایتا بدن پاکش باز یافته شد و به وطن بازگشت، اینان و سایر همرزمان شهیدشان که عدد آنان به 120 می رسد در این نبرد شرکت کرده و جنگیدند و کار غیر ممکنی را ممکن کردند و دشمن را فریفتند تا فتح فاو ممکن شود؛ شهید میثمی (نماینده امام ره) در قرارگاه خاتم الانبیاء یک روز قبل از شهادتش تعبیری داشتند بدین مضمون که فتح "فاو مدیون ام الرصاص است" اگر نبرد ام الرصاص نبود شاید فتح فاو کار بسیار سختی بود، چون دشمن بدون درگیر شدن در ام الرصاص آمادگی های لازم برای دفاع از فاو را داشت. [14]

و اینان پیشمرگ رزمندگانی می شدند که عملیاتی بزرگتر را برای فتح فاو در پیش داشتند، در حالی که اروندرودی که فاتحان فاو باید از آن می گذشتند از اروند رود اینجا در مقابل "ام الرصاص" و "بوارین" هم عریض تر و هم خروشان تر بود، [15] نظایر این شهدا و همرزمان شان باید به جزایر "بوارین" و "ام الرصاص" تهاجم می کردند تا ذهن دشمن را به خود متوجه کرده، تا از منطقه دیگری، رزمندگانی دیگر، حمله اصلی را به منطقه فاو به اجرا گذارند. اما عملیات آنان یک عملیات فریب در منطقه یی بسیار سخت از لحاظ نظامی بود که دشمن سرمایه گذاری بسیار زیادی کرده بود و موانع طبیعی و دست ساز دشمن به حدی بود که نتیجه حمله به آن از قبل کاملا قابل پیش بینی بود و احتمال شکست و تلفات زیاد آن دقیقا متصور بود و لذا به خاطر سختی منطقه و نوع عملیات مذکور، بازگشتی برای رزمندگان شرکت کننده در این عملیات تصور نمی شد و یا احتمالش بسیار کم بود، به همین دلیل فرمانده اشان طی یک سخنرانی قبل از عملیات با آنان سخن می گوید و اعلام می کند با توجه به شرایط مذکور اگر احیانا کسی هست که عذری دارد و نمی تواند در چنین عملیاتی شرکت کند، مراجعه و انصراف خود را از رفتن به این عملیات اعلام نماید، که در بین حدود کم و بیش سیصد نفر اعضای این گردان، چند تن از شرکت در این عملیات انصراف می دهند که شهید حاج عباس فیروزی به خاطر انصراف این نفرات بسیار ناراحت شده بود، که چرا باید انصراف می دادند و این گلایه را نزد برادرش حاج موسی که او نیز همزمان در جبهه حضور داشت و به دیدن برادر رفته بود، ابراز می دارد که اخوی ایشان نیز به شوخی به او پاسخ می دهد که "در بین شما سیصد نفر فقط همین سه نفر که انصراف دادند عاقل بودند". آری او و امثال او در این عملیات شرکت کرد و به همراه بیش از یکصد و بیست تن دیگر از شهدای شهرستان شاهرود و به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوستند.

صبح عملیات که شد نبرد هوایی آغاز می شد هواپیماهای دشمن مرتب دسته دسته می آمدند و اهدافی را در داخل نخلستان ها بمباران می کردند، نبرد والفجر هشت جنگ هوایی بی نظیری را نیز در خود داشت، میزان بمباران ها بسیار زیاد بود، استفاده از بمب های خوشه ایی هم خود معضلی بود و دم پلاستیکی یک گلوله به اندازه یک گلوله خمپاره 60 میلیمتری (البته کمی نازکتر) نشان از یک بمب خوشه ایی بود که از یک بمب بزرگ به تعداد زیاد در هوا پخش و مثل آبپاش روی زمین می ریخت و مثل چکش هایی که به تعداد زیاد بر صندان های بی شمار بخورد، چند ده صدای انفجار همزمان و نزدیک به هم را باعث می شد که این نشان از بمباران خوشه ایی منطقه ایی وسیع داشت؛ البته برخی از این گلوله ها هم عمل نمی کرد و ما آنها را روی زمین جمع می کردیم، زیبا بود و خطرناک که احتمال انفجار مجددش هم بود.

نبرد هوایی البته از شب عملیات آغاز شد و آن موقعی بود که هواپیماهای دشمن بمب ها منور روی منطقه می انداختند که با چتری بزرگ به آرامی می سوخت و فرود می آمد و نور پروژکتوری قوی را روی منطقه پخش می کرد، این کار هم قوت قلبی برای نیروهای دشمن بود که همواره در شب مورد حمله ما قرار می گرفتند و نبرد روزانه ایی از سوی ما کمتر به خود دیده بودند، حال آنکه دشمن همواره روزها و در روشنایی روز عملیات می کردند و در پناه تانک های روسی بیشمار خود به تعداد زیاد حمله می کردند و پیش می آمدند، ولی ما هرگز چنین حمله ایی با چنین ادوات نظامی را در خواب هم نمی دیدیم. ما بودیم و سلاح های کلاشینکف، تیربار کلاشینکف، آر.پی.جی هفت، و خیلی تحویل مان می گرفتند، شاید جیپ مجهز به توپ 106 میلیمتری، چندتا خمپاره انداز 60 میلیمتری، یک تیربار دوشکا و یا چند نارنجک انداز تفنگی و... عمده کار در حمله و دفاع روی دوش تیربارچی ها و آر.پی.جی زن ها بود.

با بازگشت از بوارین دوباره سازماندهی شده و در گردان ادوات دورهم جمع شدیم، ولی دیگر آن سازمان قبلی را با آن همه نیرو را نداشتیم، تیم های ما کاهش نیرو داشت، بمباران ها هم همه را کلافه کرده بود، چیزی که هرگز قطع نمی شد، تعداد زیادی از هواپیماهای دشمن هم سرنگون می شدند و ضد هوایی های دو لول و چهار لول بیشترین شلیک ها را داشتند و عرصه آسمان را پر از گلوله هایی می کردند که در عمق آسمان منفجر می شدند، ولی آنقدر حملات هوایی زیاد بود که حساب نداشت، فکر کنم خرمشهر و اطرافش یکبار دیگر در این عملیات ویران شدند، صدای انفجار بمب های بزرگی که از هواپیماها مثل نقل و نبات روی منطقه می ریختند، به واقع وحشتناک بود، دود سیاه بعد از انفجار آن تا کمر آسمان به هوا می رفت، دود سیاهی که معمولا چهار الی پنج تایی در فاصله هایی نسبتا  نزدیک مثل ستون به آسمان می رفت. گلوله های ریخته شده از طریق هوا منطقه را پوشانده بود و آثار حملات هوایی را همه جا می توان دید، تعداد زیادی هم از بمب ها عمل نمی کردند، اما برخورد آن با زمین گِلی منطقه، آنرا تکان می داد، ما روی زمین های گلی اطراف اروند مستقر بودیم و خوردن این بمب های سنگین که شاید بیست، سی، چهل کیلویی و شاید هم بیشتر وزن داشتند، به زمین و عدم انفجارش مثل زمین لرزه بود، در صورت انفجار هم گودال انفجار آنها مثل یک چاله بزرگ بود که فورا پرآب می شد، زیرا سطح آب های زیر زمینی بسیار بالا بود.

این جدای از گلوله باران توپ ها بود که می باریدند تا نخل ها همچنان بی سر شوند و بمیرند، و انگار هیچ دلی به حال این درختان مظلوم نمی سوخت که سال ها رشد کرده بودند و اکنون هر چه آتش بود دامنگیر آنان می شد، در حالی که مهربانی این نخل ها مثل خداوند بود و بدون اغماض دوست و دشمن را سایه و پناه بودند، هم سایه بان و هم پناهگاه ما و هم دشمن. این حجم آتش باری شگفت انگیز بود، عملیات ما در آن شب مثل یک فحش در یک دعوا بود که تبدیل به یک نزاع بزرگ شده بود، با خود می گفتم این هم شکستی خسارت بار همچون عملیات های قبلی در بدر و خیبر است، اما عملیات دوستان دیگر ما در جبهه جنوبی و در مقابل فاو آغاز شد و تمام شکست ما را جبران کرد و به زودی آنان از عریض ترین قسمت اروندرود گذشتند و به سوی شهر فاو پیش رفتند، جایی که عملیات بسیار سخت تر از مکانی بود که ما عملیات کرده بودیم زیرا در آنجا اروند رود در پهن ترین نقطه خود بود و سرعت جریان آب گاه به هفتاد و یا هشتاد کیلومتر در ساعت می رسید و اینجا انگار آب های اروند مثل یوسفی بودند که می خواستند خود را در سریعترین زمان به دامن یعقوب خود یعنی خلیج فارس بیندازند، انگار برای پیوستن به دریا بسیار مشتاق و حریص بودند و شتابان سویش روان.

در حالی که نبردها در جبهه فاو در جریان بود ما منتظر تعیین تکلیف و بازسازی خود بودیم، ولی اوضاع آنقدر بهم ریخته بود و حجم عملیات آنقدر وسیع بود که سازماندهی ها، هم خیلی کارایی نداشت لذا با فراخوان فرمانده برای ایفای نقش در خط پدافندی جدید و قبضه خمپاره شصت میلیمتری عازم خط فاو باید می شدیم، جایی که بری تیپ 21 امام رضا هم خط پدافندی در نظر گرفته بودند تا از این جبهه وسیع، ما هم دفاع کنیم، و بتوانند جلوی پاتک های تهاجمی دشمن را که انگار تمامی نداشت را سد کنیم، تلاشی که برای بازپس گیری فاو از ما توسط دشمن در جریان خود بی نظیر و برای دشمن حیثیتی بود، لذا برای رسیدن به منطقه فاو با تویوتا به حاشیه اروندرود و همانجایی که دیگران در آن شب دهشتناک، از آن گذشته بودند عازم شدیم، از تویوتا پیاده و با قایق از عرض اروند به آنطرف آن منتقل شدیم، هنوز پل ارتباطی بین دو طرف اروند در کار نبود، و تدارکات نیروها تا این لحظه توسط قایق های بزرگ و کوچک انجام می شد، و هواپیماهای دشمن هم مرتب در حال بمباران اطراف بودند، حتی اروند را هم می زدند، آنقدر عصبانی بودند که با زمین و زمان جنگ داشتند و دیوانه وار بمباران می کردند، سورتی های پرواز آنها تمامی نداشت، آب گل آلود اروند که شدت حرکت آن گرداب های کوچکی را در خود ایجاد می کرد وحشتناک بود، با خود می گفتم اگر قایق ما مورد اصابت قرار گیرد امکان نداردکه در این آب با این مشخصات شنا کرد اصلا اجازه شنا به تو نخواهد داد.

کشتی های زیادی در حاشیه اروند از اول جنگ تا به حال به گل نشسته و زنگ زده بودند، آبراهه ایی که عرض آن گاه به هزار و صد متر می رسید و همین یک کیلومتر روی آب بودن برای من که اولین بار بود چنین رود خروشانی را می دیدم خود ترس بسیاری را به همراه داشت، بمباران کردن ها و آتش توپخانه دشمن هم که مزید بر علت شده بود، و این سوالی اساسی در آن لحظات بود که آیا به سلامت به آن طرف اروند خواهیم رسید یانه، اما خوشبختانه رسیدیم و پیاده شدیم، بلافاصله برای قایقی که ما را آورده بود، باری آماده بود، رزمندگانی که باید به عقب برگردانده می شدند، اما نه زنده بلکه پیکر شهدایی بودند، که آماده تخلیه به آنطرف اروند بودند، اجساد شهدایی که در کاورهای مشکی پوشانده و عازم ایران بودند. همین صحنه خود برای ما که عازم این نبرد بودیم می توانست حکایتی از جنگی باشد که در آنسوی نخلستان ها در جریان بود، و بازگو کننده چهره بسیار زشت جنگی بود که همین جا رخ می نمود، برای سوار کردن این بارهای ارزشمند به قایق مذکور هم به کمک ما نیاز نبود زیرا این کار مسول خودش را داشت، بلافاصله به تویوتایی سوار شدیم که این اجساد را آورده بود و همان اتومبیل باید ما را به منطقه خطر در خط اول منتقل می کرد.

 اینجا و در ساحل دشمن می توانستم جای پای غواصانی را که از این آب خروشان، با تن های برهنه و در زمستان سرد و مرطوب جنوب که تنها یک دست لباس غواصی می توانستند به تن داشته و به آب زنند را حس کنم، که از چنین رود خروشانی گذشته بودند، کسانی که از یک کیلومتر و نیم بالاتر به آب زده بودند تا در نقطه ایی مثل اینجا در حدود یک کیلومتر و نیم پایین تر به خط دشمن برسند و همین فاصله کافی بود تا آنها بتوانند بر سرعت این آب خروشان که به سریع به سوی دریا می رفت غلبه کنند، غواصانی که مثل گلوله ایی شلیک شده بودند که مستقیم نمی رفت و به صورت قوسی به هدف می خورد.

با توجه به حجم آتش دشمن سریعا بر پشت تویوتا سوار شدیم و در جاده ایی پر از دست انداز راهی دل نخلستان در سرزمین دشمن شدیم و راه خط اول را در پیش گرفتیم، راهی که با توجه به بارندگی ها و عبور و مرور زیاد اتومبیل ها، پر از پستی بلندی بود و اتومبیل ما را هم با هر چاله ایی پایین می انداخت و با هر برجستگی بالا پرت می کرد و به این وسیله به سوی خط مقدم راه خود را ادامه دادیم، آثار عملیات و نبردها هنوز وجود داشت و گلوله هایی که این طرف و آن طرف می خورد، و یا خورده بود نشان می داد که ما چقدر به خط مقدم نزدیک هستیم، زیرا به عنوان یک قبضه چی و خمپاره انداز تا حدودی از روی عمق چاله ها می توانستم متوجه شوم که این چاله متعلق به انفتجار چه نوع گلوله ایی با چه حجم از بزرگی است، توپ است و یا خمپاره، و همین چاله ها نشان می داد خط مقدم کجاست و در چه فاصله ایی از ما قرار دارد زیرا بٌرد گلوله ها را تقریبا می دانستیم.

 اروند و حاشیه اروند را هواپیماهای دشمن مرتب بمباران می کردند و این نشان می داد که دیگر توپ ها به این جا نمی رسد، کمی جلوتر که رفتیم توپ ها و بعد خمپاره 120 میلیمتری و بعد خمپاره های 80  میلیمتری و نهایتا خمپاره های 60 میلمیتری که تنها 1500 متر برد داشتند. همین چینش گلوله ها در پشت خط دشمن چینش قبضه های آنها را هم مشخص می کرد.

حرکت در روز معمولا در عملیات ها نداشتیم ولی با شرایطی که بود و پاتک های مرتب دشمن و همچنین امکان پوشش جنگلی درخت های خرما، می توانستیم بدون دید دشمن به راحتی در میان نخلستان در دو سوی اروند حرکت کنیم، ولی دشمن هم با اطلاعی که از نقشه جاده های خود در منطقه فاو داشت این جاده ها را بدون هیچ گونه دید، مورد گلوله بارانِ بی هدف خود قرار می داد، راننده ما هم بی توجه به وضع ما در پشت وانت، با سرعت بالا در این دست اندازها با سریع پیش می رفت، البته باید هم می رفت زیرا مرتب بمباران ها صورت می گرفت و امکان هدف قرار گرفتن بود و باید سریعا به محل خود می رفتیم.

ما در حال اعزام به خط پدافندی فاو بودیم جایی که تازه آزاد شده بود، از بچه های گردان ادوات که با ما بود و او را هرگز از یاد نخواهم برد، یک داوطلب بسیجی همسن و سال خودم، یعنی آقای غلامرضا جلالی بود، که پسری شاد و با روحیه ایی شوخ و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و این چند وقت با هم بودیم و آشنا شدیم ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کرده بودیم، خدا رحمتش کند او بعدها در سال 1366 در جبهه جزایر مجنون به شهادت رسید، تکیه کلامش "هارتون" بود که یک کلمه در لهجه شاهرودی که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و من اکنون معنی آن را نیز از یاد برده ام، آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا از یکی دیگر از رزمندگان قرض گرفتیم و در اهواز با خرید یک فیلم 110 دوازده تایی عکاسی در یک روز انداختیم، که شامل عکس هایی در اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر و... بود  تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگرداندم و عکسی هم با حضور این شهید دارم.

نفر تنها نشسته در وسط با لباس پلنگی که شال مشکی به گردن دارد شهید غلامرضا جلالی از شاهرود است

این عکس جلوی زاغه مهمات و مقر گردان ادوات تیپ 21 امام رضا در سال 1364 گرفته شده است

 

اکنون وقتی فکر می کنم، عدم وجود دوربین عکاسی برای ثبت لحظه ها واقعا قلب انسان را دچار ناراحتی می کند، در این نبرد لحظه های سختی وجود داشت که تاریخ این کشور در حال رقم خوردن بود، و بسیاری از صحنه ها قابل ثبت بود و ارزش ثبت را هم داشت، ولی وسیله ایی در این راستا در دسترس نبود و حال امروز ارزش آن لحظات مشخص می شود، و جا دارد دستگاه امینی بدون سانسور و خوب و بد کردن، به جمع آوری تمامی عکس های موجود از جنگ اقدام کند؛ که خاطرات و حقیقت جنگ را برای آیندگان حفظ کند، و به نظر من هر کدام از این عکس ها می تواند گویایی بسیاری از مسایل جنگ باشد، اگرچه ممکن است یک عکس بسیار ساده به نظر آید، ولی همین عکس ها مستند جنگیست که در طول تاریخ این کشور بسیار ارزشمند است، وقتی به تصاویر باقی مانده از تخت جمشید نگاه می کنیم، یک سری تصویر روی پله های این کاخ، حقایق تاریخی بی نظیری از تاریخ این کشور و ملت و ملت های دیگر را در خود دارد؛

 در طول جنگ یادم می آید کسی هم البته به این مسایل اهمیت نمی داد و ثبت این لحظات بسیار کم صورت می گرفت، در جنگ این تصور وجود داشت که جنگ یعنی جنگیدن و کسی که در جبهه است و نجنگد (یعنی مسلحانه)، در رزمنده بودنش باید شک کرد، و رزمندگانی که در گردان های رزمی و سلاح به دست نبودند، از سوی رزمندگان دیگر، با دید خاصی نگریسته می شدند، به عنوان مثال واحد تبلیغات به عنوان "واحد تنبلیغات" خوانده می شد، یعنی افرادی که برای تنبلی و... به جبهه اعزام شده اند، اما به نظر من یک عکاس حرفه ای در واحد تبلیغات می توانست کاری کند که ارزش خون شهدا داشته باشد؛ چون کاری که حضرت زینب (س) بعد از عاشورا کرد کمتر از کار عاشوراییان نبود و یک عکاس و یا فیلم بردار این رسالت را به راحتی می توانست با ثبت لحظه ها به انجام رساند، و بیانگر بسیاری از حقایق در ثبت های مستند خود باشد.

از این درد دل ها که بگذریم، جاده را در بین نخلستان گذر می کردیم و به سوی مقصدی می رفتیم که نه روی نقشه با آن آشنا شده بودم و نه قبلا کسی از آن با ما گفته بود، تازگی مناظر و کنجکاوی عبور از منطقه ایی که تا چند روز قبل حتی فکرش را نمی کردیم که بتوانیم پا روی زمینش بگذاریم، همه و همه مرا سخت به تماشا این زمین گل آلود و سرسبز جلب می کرد و راه های مجروح از چاله گلوله های بیشماری که به آن خورده بود، و بالاخره هم به خاکریزی رسیدیم که تازه زده شده بود و گفتند این آخرشه، سنگرهای متعدد بر سینه آن نشان از استقرار نیروها و صف کشیدن آنها در برابر دشمن را می داد، کمی که در امتداد این خاکریز حرکت کردیم و نخلستان که تمام شد، صد متر جلوتر جایی بود که ما باید در آنجا مستقر می شدیم، یک سنگر اجتماعی 5 الی 6 نفره و یک سنگر قبضه خمپاره 60 میلیمتری در کنار آن؛ فورا از اتومبیل مرده کش، تدارکات چی، تنها تاکسی جنگ و... پیاه شدیم و خود را به سنگر رساندیم.

در زیر این آتش روی اتومبیل در هنگام اصابت گلوله های قوسی دشمن، در بی دفاع ترین و بدترین حالت بودیم زیرا هنگام فرود گلوله های خمپاره دشمن بهترین حالت درازکش است که شما را ممکن است از ترکش های [16] آن محفوظ دارد، ولی یک مترو نیم بالاتر از سطح زمین و روی عقب وانت، انسان به بهترین سیبل برای برخورد ترکش ها تبدیل می شود، ترکش هایی که از برخورد هر گلوله دشمن به زمین و انفجارش به حالت زاویه حاده از آن جدا شده و اطراف خود را نشانه می روند و هرچه در مسیرش باشد را پاره خواهد کرد، لذا افرادی که مثلا روی خاکریز و یا روی اتومبیل هستند شانس بیشتری برای مورد اصابت قرار گرفتن و کسانی که در کف زمین درازکشند کمترین احتمال برخورد را دارند حتی اگر گلوله در کنار آنان اصابت کند.

با ورود ما گروه قبلی آماده بودند که به عقب برگردند و ما در چند دقیقه صاحب سنگر و تجهیزات آنان می شدیم، در کمتر از 10 دقیقه آنان سوار شدند و رفتند و ما ماندیم و خط پدافندی که هر لحظه احتمال حمله و پاتک دشمن می رفت، دشمن در این منطقه آنقدر پاتک زده بود که حساب نداشت، هر بار که پاتک می زد و موفق نبود خبر اعدام افسران ناتوان از شکستن خطوط ما توسط صدام از رسانه ها پخش می شد، صدام هم از این وضع بسیار عصبانی و دیوانه شده بود. بعد از مدت ها یک عملیات موفق صورت گرفته و انتقام عملیات های نسبتا شکست خورده بدر و خیبر و جزایر مجنون را دشمن پرداخته بود و هر چه دست و پا می زد نمی توانست منطقه فاو را از ما پس بگیرد، از هر وسیله ایی استفاده کرد، حتی بمب های شیمیایی ولی کاری از پیش نتوانست ببرد، تفوق نظامی او بر ما در هواپیما و زرهی و تانک بود که اینجا کارایی چندانی نداشت زیرا زمان عملیات والفجر هشت در فصل بارش ها و زمستان بود و زمین گِل آلود، و لذا تانک های دشمن نمی توانستند نه سرعت بگیرند و نه می توانستند خوب حرکت کنند و زمین این منطقه هم مثل سریش چسبنده بود؛ و هواپیماها هم که مدام بمباران می کردند، ولی کاری از پیش نمی رفت و این نیروی پیاده است که نقشه منطقه را تعیین می کند، نه هواپیما و دیگر ادوات سنگین.

اینجا خط پدافندی فاو بودم، جایی که آرزوی دیدن آن را داشتم و موقع عبور از اروند به عینه می توانستم زحمتی که بچه برای عبور از این غول خروشان کشیده بودند را با پوست و استخوان خود حس کنم، با این که روزها از از شب عملیات اصلی گذشته بود هنوز هواپیماهای دشمن برای بمباران می آمدند و از بازپس گرفتن منطقه نا امید نشده بودند و در این جا بود که من با هواپیماهای بمب افکن هم آشنا شدم، بمب افکن هایی دشمن که انگار تمامی ضد هوایی های ما به آنان بی اثر بود و این بمب افکن ها با اسکورت دو و یا سه هواپیمای جنگنده می آمدند و چنان بمبارانی می کردند که نمی توان وصفش را کرد، مثل کامیون بمب از ته این هواپیما بمب به بیرون خالی می شد و می ریختند، آن موقع دوستان به شوخی می گفتند که صدام چند کارگر افغانی استخدام کرده که با تمام توان این بمب ها را با بیل به بیرون بریزند و برگردند. به چشم خود در این عملیات سقوط چندین هواپیمای دشمن را دیدم، می گفتند که 80 هواپیمای دشمن منهدم شده اند، که پر بیراه هم نبود چون سقوط چندین فروند آن را خود به چشم دیدم و اینجا جبهه گسترده ایی بود.

 اینجا و در خط اول ما آنها را به چشم غیر مسلح به راحتی می دیدیم، و انگار در مسیر فرودگاه آنان و منطقه ایی بودیم که آنها باید آن را بمباران می کردند و لذا گروه گروه از روی سر ما رد می شدند و با آمدن آنها تمام منطقه می شد شلیک، و توپ های ضد هوایی "اورلیکن" و "ضد هوایی ها 23 میلیمتری" و مسلسل های چهار لول با هم شروع به شلیک می کردند ولی این هواپیماهای غول پیکر بمب افکن، مثل هواپیماهای مسافربری بودند و به همان بزرگی و با سرعتی برابر آنها، که معمولا چند هواپیما هم آنها را اسکورت می کردند که ظاهرا بمب افکن های روسی بودند، از نوع آن بی اطلاع هستم بعضی می گفتند "توپولف" و بعضی می گفتند "انتونف" ولی وقتی این هواپیماها می آمدند دیگر کاری از پدافند هوایی متعارف ما ساخته نبود زیرا آنقدر در سطوح بالایی آسمان حرکت می کردند که گلوله های ضد هوایی به آنها نمی رسید و اینها مثل یک کمپرسی که بار خالی می کند بمب روی منطقه می ریختند، و سالم از همان راهی که آمده بودند بر می گشتند، رفت و برگشت آنها خیلی هم طول نمی کشید، انفجارهایی که این بمباران ها ایجاد می کرد، هم مثل مراسم ترقه بازی جشن های خودمان بود یعنی یک تعداد بسیار زیاد از بمب به فاصله زمانی و مکانی بسیار کم با هم و با کسر ثانیه ایی تفاوت زمانی منفجر می شدند که زمین فاو را تکان می داد، زمین گلی زیر پای ما مثل زلزله تکان می خورد، اما این بمباران ها هم ظاهرا اثر بخش نبود زیرا این نیروی پیاده دشمن بود که باید از خط اول ما عبور می کرد و سرزمین های فتح شده را پس می گرفت که در این زمینه دشمن موفق نبودند. محلی که ما در آن مستقر شدیم و خط اولی که باید از آن دفاع می کردیم، محل اتصال تیپ 21 امام رضا یا یک لشکر دیگر از نیروهای خودی بود و ما در واقع آخرین نفرات تیپ 21 بودیم که درست در حاشیه نخلستان به دشت اشراف داشتیم و پشت یک خاکریز مستقر بودیم که از پشت ما خاکریزی وجود نداشت از پشت نخلستان با ما تمام می شد و در جلو دشت بود، حاشیه نخلستان که می توانستیم کیلومترها جلوی خود را ببینیم و با گلوله های خمپاره شصت آتش باری کنیم.

بارها را زمین گذاشتیم و به بررسی قبضه و محیط اطراف مشغول شدیم، ابتدا به نوبت روی خاکریز رفتیم و منطقه دشمن را وراندازی کردیم، از این نقطه تا دل نخلستان تحویل یک گردان از تیپ 21 امام رضا بود که ما باید در عملیات پدافندی مقابل دشمن، از آنها با آتشباری خمپاره شصت در مقابل دشمن پشتیبانی آتش می کردیم، از نقطه استقرار ما به بعد در ناحیه سمت چپ دشت ادامه می یافت، و این ابتدای خط پدافندی دوستان رزمنده ایی بود که از تیپ و لشکرهای دیگر خاکریزی دو لایه داشتند، یک خاکریز در جلو و یک خاکریز پشت که وسط آن هم جاده ایی بود که تدارکات خط را از این طریق تامین می کردند. روز اول حضورمان به وارسی منطقه گذشت، اما بیرون رفتن و گشت و گذار اصلا امکان نداشت، زیرا هر لحظه ممکن بود دشمن حمله ایی داشته باشد، که اگر چنین حمله در کار بود قبل از آن آتش تهیه آنان آنقدر شدید بود که تکان خوردن را محال می کرد، و آتش روزمره و طبیعی دشمن روی ما نیز باعث می شد که اگر بیرون رفتن های غیر ضرور باشد، و به مرگی منتهی شود در واقع آنرا خود کشی تلقی می کردیم تا نبرد با دشمن و شهادت، لذا سعیم این بود که هرگز به چنین مرگی مبتلا نشوم که آن را بسیار غیر مفید و خسارت بار می دانستم و لذا ذهن جستجوگرم را به دور دست ها و در افق حضور دشمن در بالای سنگر می دوختم و به این ترتیب هم نگهبانی می دادم و هم جستجوی مفیدی بود، برای یافتن هدفی برای مورد هدف قرار دادن با خمپاره شصت.

 اما اگر در شرایط عادی بود دوست داشتم روزها را در دل نخلستان ها به گشت و گذار بگذرانم و یا خط پدافندی نیروهای خودی را بگیرم و بروم تا به انتهای آن برسم و همه جا را وارسی کنم اما افسوس که این امر هرگز ممکن نبود. دوست داشتم خود را از این سوی اروند به ساحل خور عبدالله برسانم، یا شهر فاو را ببینم، و یا در دماغه شبه جزیره فاو که چون نوک مثلثی در خلیج فارس ورود کرده بود در حاشیه خلیج فارس حضور یافته و دریا را در دهانه اروند رود ببینم، نخلستان را نخل به نخل وارسی و از انواع خرماها مطلع شوم و... ولی حیف که هرگز این امر نه ممکن و نه عقلانی بود، زیرا کسی نمی دانست، و با توجه به تازگی زمان عملیات، احتمال آلودگی نخلستان ها به حضور دشمن هم وجود داشت، شاید هنوز دردل نخل های پشت ما حتی هنوز سربازانی از دشمن ممکن بود مخفی شده باشند، لذا شب ها از پشت سر هم نگهبانی می دادیم و اطمینانی به نخلستان های پشت خود هم نداشتیم، زیرا این حجم نخلستان ها قابل پاکسازی کامل نبود.

اینجا فرصت مناسبی بود که آموزش های دیده شده را به عمل در آوریم و تجربه کسب کنیم، لذا کار شلیک خمپاره روی خطوط دفاعی دشمن را به زودی آغاز کردیم، استاد آموزش های ما هم در اینجا به عنوان مسول قبضه حضور داشت، لذا اینجا به صورت عملی کارها را دنبال می کردیم، گرا گیری، ثبت گراها، ثبت فواصل، چگونگی محاسبه فاصله ها از طریق تفاوت بین دیدن نور و شنیدن صدای انفجار آن به ما که با شمارش 1001، 1002، 1003 و... که فکر کنم هر عدد یک ثانیه و نشانگر متراژی خاص بود که بر اساس تفاوت حرکت نور و صدا محاسبه و درج می شد، این جا دوره خوبی از آموزش شلیک خمپاره شصت را بود و یادم می آید که نقاطی بود که از برد خمپاره ما خارج بود و برای اولین بار ما با اضافه کردن خرج [17] و شلیک غیر استاندارد، البته زیر نظر استاد، نقاط دورتری را از جبهه دشمن مورد هدف قرار می دادیم. هر گلوله خمپاره شصت چهار خرج داشت که فکر کن حتی رقم این خرج خمپاره ها را به شش هم افزایش دادیم، کاری بسیار خطرناک بود و ممکن بود به انفجار لوله خمپاره هم منتهی شود که البته الحمد الله اینطور نشد.

ما در اینجا هر روز منتظر تک دشمن بودیم و آمادگی های لازم از لحاظ گرا گیری و تدارک گلوله و مهمات و... انجام می شد ولی از حمله دشمن در این ناحیه خبری نبود، فکر کنم بیشترین فشار دشمن از منطقه کارخانه نمک شهر فاو بود، و از این سو اگرچه تلاش هایی قبلا داشتند ولی اکنون دیگر خبر خاصی نبود، اما ما مجبور به آمادگی کامل شبانه روزی بودیم، گاه که آتش دشمن افزایش می یافت خود به خود زنگ خطر برای حمله احتمالی دشمن هم به صدا در می آمد و ما را همین آتش شدید دشمن آماده باش می داد. قبلی ها از تک دشمن در همین منطقه گفتند که تانک های T72 روسی دشمن با غرش و قریچ قریچ وحشتناک شنی هایشان حمله را آغاز کردند و نیروی پیاده آنها نیز در پناه زره پوش ها به سوی خاکریز ما به حرکت در آمدند و با سختی زیادی جلوی آنان را سد کردند، ولی از آن به بعد دیگر تا مدت ها این نقطه را رها کردند و تلاش خود را روی نقاط دیگر جبهه وسیع فاو متمرکز کردند.

ده الی پانزده روز اینجا در همین حالت گذشت و خبری نشد و ما برای استراحتی چند به عقب منتقل شدیم، و بلافاصله بعد از عزیمت ما به عقب نیز یک گردان از شهرستان شاهرود که آقا سید محسن [18] ما هم در آن عضو بودند به این منطقه اعزام شدند و خط پدافندی فاو را تحویل گرفتند، ولی من متاسفانه انگار اصلا قسمت نبود که با آنها در یک گردان همرزم باشم و این اتفاق تا آخر جنگ هم نیفتاد. ولی بعد از مدتی که در خطوط سوم و چهارم استراحت کردیم، باز دوباره به خط فاو اعزام شدم ولی اینبار دیگر کمبود نیرو اجازه نمی داد چند نفر مسول یک قبضه خمپاره شصت باشیم و به تنهایی مسول یک قبضه خمپاره شصت میلیمتری شدم و یک سنگر تکنفره به همراه یک سنگر جدا از آن که قبضه و مهمات در آن مستقر بود؛ اینبار دیگر سنگر بزرگ اجتماعی قبلی را از ما گرفتند و  تنها حدود دویست مترپایین تر از آنجایی که قبلا مستقر بودم، در عمق نخلستان محل استقرار من و قبضه ام بود، و اینجا دیگر هم از جلو و هم از پشت سر در باغات نخلستان قرار داشتیم و لذا دید ما روی دشمن هم مثل قبل نبود و فقط تا دویست متری را می توانستیم از جلو و پشت سر ببینیم و در پوشش نخلستان ها هم ما و هم دشمن در این نقطه غرق بودیم. اما خاکریز دشمن دیده می شد و اینجا خاکریز آنها هم به ما خیلی نزدیکتر از سنگر قبلی بود، اگر خاکریز آنها در آنجا در فاصله ایی بیش از 1500 متر بود، اینجا تنها 200 متر بیشتر نبود و در ورای آن چیزی دیده نمی شد.

به محض ورود به خط متوجه شدم که گردانی از شاهرود به عنوان نیروی رزمی مستقرند و سریع سراغ محسن مان را گرفتم و او را یافتم. محسن که در گردان رزمی مدت ها بود که در این جا حضور داشتند، باید به زودی این خط را ترک می کردند و فقط چند ساعتی در اینجا با هم بودیم، ولی همین چند ساعت هم برای من خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود، سید محسن در این چند ساعت خیلی چیزها از مدت حضورش در این خط و آنچه بر آنها در این روزهای سخت گذشته بود را برایم تعریف کرد، او محل شهادت شهید مجید ابراهیمی [19] که در جریان پاتک دشمن اتفاق افتاده بود را به من نشان داد، این درست میان همان جایی بود که من قبلا مستقر بودم و اکنون سنگر داشتم، درست در پایان نخلستان و ابتدای دشت، او به من گفت که شهید مجید ابراهیمی را گلوله خمپاره 120 میلیمتری دشمن به شهادت رساند در حالی که او در سنگر روی خاکریز در حال نگهبانی بوده است و گلوله به سنگرش اصابت کرده بود و او را به شهادت رساند (تاریخ شهادت 04/01/1365).

 

 سید محسن از پاتک دشمن گفت که چند روز قبل، آنها آن را  دفع کرده بودند. پاتکی (حمله) که جنازه های دشمن در جلوی خاکریز هنوز کاملا قابل مشاهده بود و دشمن توانسته بود خود را در زیر آتش پر حجم خود تا حدود چند متری خاکریز ما برسانند و اگر می توانستند خط را بشکنند و در خاکریز ما رخنه کنند چه فاجعه ایی اتفاق می افتاد، زیرا دشمن چند متری بیشتر با خاکریز ما فاصله نداشت، و اگر قهرمانی افرادی مثل سید محسن نبود حتما خط ما شکسته می شد و رخنه سیل وار دشمن خسارات بسیاری ممکن بود متوجه ما کند، سید محسن در آن روز گفت که چگونه توانسته بودند نفرات پیاده آنان را در نخلستان و زرهی آنان را در دشت متوقف کنند او از پاتکی گفت که از شدت آتش و حجم حمله دشمن، لرزه بر اندام انسان می انداخت، صدای شنی تانک ها که با صدای گوشخراش خود دل نیروهای حریف را از ترس خالی می کرد، تانک هایی که صدام از روس ها گرفته بود و با آر.پی.جی هفت قابل انهدام نبود (تانک های T72) و این تنها موشک “مالیوتکا” بود که شاید می توانست آن را منهدم کند و یک قبضه از آن هم در نزدیکی ما مستقر بود، تا آن زمان این تانک ها در نوع خود بی نظیر بود، سلاح های ما در مقابل آن ناتوان. سید محسن در این عملیات مسلح به نارنجنک انداز تفنگی بود و می گفت که انقدر شلیک کرده بود که حساب تعدادش از دستش خارج بوده است، این یک سلاح موثر در برابر نیروی پیاده دشمن بود و البته در آن شرایط نخلستان بسیار موثر.

بعدها آقا سید حسن ما از شجاعت های سید محسن در این پاتک دشمن این چنین گفت: [20]

"خصوصیت شجاعت محسن را در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت به عینه می توان دید موقعی که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو را باز پس بگیرد. دشمن چندین پاتک انجام داده بود، ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای خودی را بامشکل مواجه کند آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای خودی پمپاژ کرده بودند و  سنگر های ما پر از آب شده بود و لذا برای این که نیروها بتوانند بمانند روی آب پلیت انداخته بودند  تا بتوانند زندگی کرده و از شر آب خلاص شوند. دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریخت که فرماندهی گردان نیروهای خودی مجبور شد که تمام نیروهای را به داخل سنگرها بفرستد تا تلفات را به حداقل کاهش دهد، و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گذاشته بود تا در صورت حرکت نیروی های دشمن و حمله آنان، دیگران را از سنگرها فرا بخواند یکی از نیروهایی که روی خاکریز زیر این آتش شدید، مانده بود شهید سید محسن مصطفوی بود، که در این اعزام به سلاح نارنجک انداز تفگنی مجهز بود. شهید سید محسن این لحظات سخت و شدید را این گونه روایت کرده است : در حالی که نیروهای خودی حتی در سنگرهای گروهی سرپوشیده و نسبتا مستحکم امنیت قابل توجهی نداشتند و هر لحظه امکان داشت سقف و یا دیوار سنگری با گلوله خمپاره و یا توپ و یا موشک های مینی کاتیوشا دشمن بر سرشان خراب شود، ما در سنگر انفرادی بالای خاکریز بدون هر گونه سقفی مشغول دیدبانی بودیم آتش دشمن آنقدر شدید بود که تنها می شد لحظه ای دزدکی سر را بالا آورد و به منطقه بین خاکریز خودی و دشمن نظری انداخت و سریعا خود را به کف سنگر چسباند تا شاید دیواره های نسبتا نازک آن بدن شما را ترکش گلوله هایی غیر مستقیم توپ و خمپاره دشمن و یا تیر مستقیم نجات دهد در این لحظات بود که تیرهای مستقیم دشمن هم که توسط تیربارهای آنها همچون چلچله ای بدون وقفه می خواند و صدای ویز ویز عبورش هشدار می داد که بالا نیا که اگر بیایی سرت را از دست خواهی داد، نوار تیرهایی که نوک خاکریز را می تراشید با خود می برد در زیرا این آتش مشغول دیدبانی بودم و گه گاهی سر خود را بالا آورده و نگاهی به جلو می انداختم. یک بار که این کار را انجام دادم  دیدم ای دل غافل تعداد زیادی از نیروهای دشمن در حال جلو آمدن هستند و فرصت حرکت مهمی برایم نمانده است آنها از فرصت آتشی که ما را در سنگرهای خود زمین گیر کرده بود استفاده کرده و مقدار زیادی از فاصله خط بین ما و خودشان را طی کرده و به خط و خاکریز خودی نزدیک شده اند تنها کاری که به نظرم رسید این بود که شروع به تیر اندازی با نارنجک تنفگی ام کردم می دانستم که هر گلوله نارنجکی که به ان طرف خاکریز برسد در میان آنان به زمین فرود خواهد آمد و رد خور نخواهد داشت، زیرا نفرات دشمن زیاد بودند، تعداد زیادی که زدم دیدم از رسیدن آنها به خاکریز ما خبری نشد تعجب کردم  که باید تا حالا به خاکریز ما رسیده و از آن بالا می آمدند لذا از خاکریز بالا آمدم تا به برسی آنطرف خاکریز اقدام کنم که دیدم تعدادی زیاد از آنها کشته شده اند و روی خاک افتاده اند و از بقیه خبری نبود و فرار کرده بودند و در واقع می توان گفت که غیب شده اند.

یکی شهدای این آتش باری دشمن نوجوان و همبازی دوران کودکی شهید سید محسن مصطفوی یعنی شهید مجید ابراهیمی فرزند محمد باقر از اهالی روستای گرمن پشت بسطام شاهرود بود که از دوستان و همبازی های شهید سید محسن بود او به وسیله برخورد یکی از این خمپاره ها به داخل سنگرش به شهادت رسید و دیگر بازگشتی به خانواده خود نداشت و تنها جسد پاکش برای دفن در محل تولدش به زادگاهش بازگشت. که این آتش باری شدید دشمن به شهادت او منجر شد. شهید دیگر این صحنه شهید "مهدی اعمی بصیر" [21] (این اسم به زبان عربی است و به معنای "کور – بینا" و بصیر است) بود که از ایرانیان مقیم عراق بوده اند و قبل از انقلاب با روی کار آمدن حزب بعث، آنها توسط صدام از عراق اخراج شده بودند و اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در نبرد شرکت کرده بودند. این پیرمرد که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود تا تنی به آب بزند و شاید هم برای شهادتش غسلی بکند که در همین عملیات به شهادت رسید."

بعد از این پاتک که سید محسن هم در آن شرکت داشت، دیگر دشمن ضد حمله ای نداشتند و تقریبا خطوط عملیاتی و خاکریز های ما تثبیت شدند و دشمن از بازپس گیری منطقه، از این نقطه نا امید شدند. من در این چند ساعت سید حسن را که با سید محسن در این گردان با هم بودند را ندیدم، بگذریم، بعد از عملیات والفجر هشت حملات پی در پی دشمن تا حدود یک ماه و یا بیشتر ادامه داشت و دشمن سر تسلیم و قبول شرایط جدید را نداشت، و ادامه این شرایط نیروهای خودی را چنان دچار کمبود نیرو کرده بود که قبضه ی خمپاره ای که باید 3 نفر خدمه می داشت را در این خط پدافندی را به تنهایی اداره می کردم، روزها شلیک داشتم و گرا می گرفتم و شب هم روی همان گراها تنظیم و به تناوب هر چند ساعت یک بار آتش می ریختم، مهمات این سلاح هم ساخت ایران بود و می رسید و مشکلی از این لحاظ نبود و دیگر صرفه جویی در آتش ریختن روی دشمن سزاوار نبود، زیرا گلوله های این سلاح محصولی وارداتی نبود. در مدت حضور من در این خط اتفاق خاصی وجود نداشت جز همان آمادگی هر لحظه برای پاتک دشمن که ما را همیشه در آماده باش نگه می داشت و خواب را از ما ربوده و شب ها هم سبک و آماده و گوش به زنگ می خوابیدیم و همیشه تعدادی گلوله آماده و از جعبه و نایلون بیرون کشیده شده، در کنار قبضه می گذاشتم که چنانچه حمله ایی صورت گرفت بیدرنگ شلیک ها را آغاز نمایم، زیرا نیروی کمکی نداشتم و خودم بودم و خودم و در معرکه حمله هم کسی را برای کمک نمی شد یافت، اگرچه این کار بسیار خطرناک بود و تجمع این همه گلوله در کنار قبضه در یک سنگر سایز یک متر در یک متر که سقف و جلویش هم باز بود، خطرناک بود ولی چاره ایی هم نبود.

 یادم می آید یک روز یکدستگاه بیل مکانیکی دشمن در روز روشن داشت در مقابل خاکریز ما و در نخلستان کارمی کرد، چندتا خمپاره به طرفش پرتاب کردم لیکن اندازه و نوع این وسیله طوری بود که خمپاره های ما برایش خیلی تهدید نبود، و دست از کار نمی کشید، چند نفر دیگر هم آمدند و آر.پی.چی زدن را آغاز کردند، ولی هر چی می زدیم، انگار فضای مغناطیسی نمی گذاشت گلوله ایی به آن بخورد، آنقدر به آن آر.پی.چی زدیم که حساب ندارد، شاید 30 تا شلیک کردیم ولی هیچ کدام به هدف نخورد، من خودم ده تایی زدم و یکی از آر.پی.جی ها را که خودم زدم از شیشه جلوی آن وارد شد و از شیشه عقبش خارج شد، ولی نتوانستیم منهدمش کنیم، البته این حجم از آتش ما راننده اش را فراری داد و او بیل مکانیکی را ترک کرد، آموزش ما نزدیک به صفر و در حد آشنایی بود، و بقیه را تجربی یاد می گرفتیم که چه کنیم، و عملیات ها و حضور در چین منطقه ایی محل تمرین آموزش هایی بود که قبلا دیده بودیم. مثلا با اضافه کردن خرج خمپاره بود که برد آن را تمرین می کردیم، و از تنظیمات آن آنطوری که باید و شاید چیزی نمی فهمیدیم. زیرا در حالت کلاسیک این اعداد و ارقام و نقشه بود که راهنمای شلیک بود نه شلیک های پی در پی، می دانستیم که با بردن لوله خمپاره به سمت هوا می توانیم برد آن را کم کنیم و با قرار دادن آن به حالت افقی تر بردش زیاد می شود، با زیاد و کم کردن خرج، برد آن زیاد و یا کم می شود. تئوری آن را در پشت جبهه یاد می گرفتیم لیکن در عمل کاری از پیش نمی بردیم، چون تمرینی در کار نبود، و چنین صحنه ایی که پیش می آمد مکانی بود که تجربه خود را افزایش دهیم.

یکسال بعد باز دیماه 1365 به قصد تصرف بصره و یا حتی الامکان نزدیکی به آن از منطقه شلمچه عملیات دیگری را انجام دادیم که اینجا دیگر در نزدیکترین نقطقه به بصره بود، ابتدا نام عملیات ما کربلای 4 [1] نام گرفت که شکست فاحشی را به دنبال داشت، ولی بلافاصله چند روز بعد از این شکست عملیات کربلای 5 را آغاز کردیم که دیگر در این عملیات ها سید محسن ما زنده نبودند و در تاریخ 29/2/1365 در جریان پاتک دشمن در مهران به شهادت رسیده بود ولی به جمع ما سید محسن حسینی و سید علی ما برای اولین بار پیوسته بودند و اینجا هم منطقه عملیاتی و پدافندی خطوط بدست آمده از طریق حمله کربلای 5 و باز در دل نخلستان های اطراف بصره بود، پاتک ها و فشار دشمن برای بازپس گیری آن مناطق نیز تا ماه ها ادامه داشت، آنقدر آتش دشمن زیاد بود که محل ورود ما به خاک عراق که معبر و جاده ایی تنگ و محدود که از دل آب های منطقه می گذشت، با ورود به خاک عراق دو راهی می شد در سمت راست به سمت کانال پرورش ماهی و... می رفت و در سمت چپ به نخلستان ها که خط پدافندی سپرده شده به ما در همانجا قرار داشت و اینجا به سه راهی مرگ معروف شده بود و هر که از آنجا رد می شد با توجه به دید دشمن روی آن از طریق برج بلند پتروشیمی بصره، گلوله ایی نثارش می شد و بی نصیب کسی از آنجا رد نمی شد.   

 شهید سید محسن حسینی

که دایی رضا بسطامی با حسرت می گفت "دایی، سید محسن چیز دیگری بود "

اگر بر قبر او گنبد و بارگاه و امام زاده بسازند پر بیراه نیست

این شهید دو ماه بیشتر جبهه نبود و شهید شد

مرحوم سید علی هم در همین خط پدافندی مجروح شده بودند، و سید محسن حسینی [2] هم در همین گردان بود، و بعدها از ناحیه گردن مورد اصابت ترکش دشمن قرار گرفت و در همین خط پدافندی در تاریخ 22/1/1366 به شهادت رسید؛ چهره مظلومش بعد از شهادتش را هرگز از یاد نخواهم برد، او از معدود شهدایی بود که توفیق شرکت در تشیع پیکرش را داشتم. 

 بگذریم، بعد از عملیات کربلای 5 هم مثل والفجر هشت حملات پی در پی دشمن تا حدود یک ماه و یا بیشتر ادامه داشت و دشمن سر تسلیم و قبول شرایط جدید را نداشت، و ادامه این شرایط نیروهای خودی را چنان دچار کمبود نیرو کرده بود، که به علت کمبود نیرو، و با توجه به تلفات زیادی که در کربلای 4 داده بودیم و خود عملیات کربلای 5 هم شهدا و مجروحین خود را داشت، لذا حضور نیروها در خطوط با مشکل مواجه شده بود و فراخوان اعزام در شهرها زده بودند و کسانی مثل سید محسن حسینی، تازه دوماه از سابقه جبهه اش نگذشته بود که بعد از اعزام به خط آمدند و همینجا شهید شدند. لذا مرحوم سید علی ما و سید محسن حسینی از کسانی بودند که این عملیات و این خط پدافندی پر از پاتک، اولین تجربه جنگی آنان بود.

 شجاعت سید علی در این صحنه نبرد زبانزد خاص و عام بود، او به خاطر نوحه هایی سنتی که بلد بود و در سینه زنی های دوره برای رزمندگان می خواند و میدان دار این صحنه بود، شناخته شده بود، اخلاق نیکو و دوست داشتنی داشت و اطلاعاتش که ناشی از مطالعه کتب بیشمار و متعدد و مختلف ادبی، فرهنگی، اجتماعی،  سیاسی و... کم نظیر بود؛ و همین او را به یک منبع سیار شعر و ادب فارسی، تاریخ، انقلابات جهان، سیاست بین الملل، تبدیل کرده بود و معارف مولانا، سعدی و حافظ را سیار، به دنبال خود داشت، کافی بود بندی از شعری را بخوانی او ادامه اش را تا انتهای غزل می آمد، به قول قدیمی ها "ف می گفتی تا فرابادش را برایت روایت می کرد" و همین او را جذاب تر می نمود، به انداز و بیشتر از یک پروفسور و استاد دانشگاه کتب ادبیات، سیاست، اجتماع، و... را از نویسنده های چپ و راست، ایرانی و خارجی خوانده بود، حضورش در قبل و هنگامه انقلاب در شهرهای قم و تهران او را منبع تاریخ انقلاب هم تبدیل کرده بود، او اگرچه به لحاظ سنی از همه ما برادرها که در جبهه بودیم بزرگتر بود، ولی از همه دیرتر به جنگ آمد زیرا تحرکات و شیوه عمل رهبران انقلاب بعد از پیروزی را نمی پسندید، با حزب جمهوری، موتلفه ایی ها، انجمن حجتیه ایی ها و... دست اندرکاران شان مخالف بود، و معتقد بود که اینان انقلاب را به انحراف برنده اند و اهداف انقلاب این نبود که عمل می شود، ولی این اواخر بالاخره این افکارش را نادیده انگاشته و به کناری نهاده و به جبهه آمده بود، تا سهمی در دفاع از آب و خاک خود داشته باشد، خصوصا بعد از شهادت سید محسن او منقلب شده بود، او کسی بود که تمام لحظاتش را با کتاب سپری می کرد، از خواندن کتاب سیر نمی شد، هیچ گاه بدون کتاب دیده نمی شد، حتی اگر کنار سفره در حال غذا خوردن که بود، چشم هایش در خطوط کتاب سیر می کرد، و این دستش بود که قاشق را کورمال کورمال در بشقاب غذا فرو می برد و روانه دهانش می کرد، شب ها را تا ساعات صبح به مطالعه می گذراند، با کتب شعر شعرا طوری مانوس بود، که انگار با شعرایش سال هاست که دوستی داشته است، خصوصا با حافظ، مولوی، سعدی، نظامی، سهراب سپهری، شهریار، پروین اعتصامی، ایرج میرزا و... اهل مشاعره بود.

 یادم می آید همیشه مرحوم مادرم از این کار او شکایت داشت می گفت "مگر خواب نداری و روز را خدا از تو گرفته است"، این عمل وی مورد اعتراض مادرم بود زیرا بعد از ساعت ها که در شب مطالعه می کرد، بلند می شد برای خودش چای درست می کرد و اگرچه خیلی پاورچین پاورچین و با احتیاط عمل می کرد، ولی این اول اعتراض مادر بود، زیرا مادرم خیلی هوشیار می خوابید و با کمترین صدا و با کمترین نوری که ناشی از روشن شدن چراغی که نورش از کتیبه شیشه ایی بالای درب وارد اتاقش می شد، بیدار بود، می گفت "سید علی ما از دست تو خواب نداریم". اما شب ها انگار خلوت کردن با کتاب لذت دیگری داشت و در سکوت شب بهتر می شد با مطالب کتاب ها ارتباط برقرار کرد، مطالعه یکی از موارد وقت گذرانی و تفریح و یا بهتر بگویم شغل وی محسوب می شد،

البته ناگفته نماند نسبت به مادرم مثل عبد و عبید و نوکر دست به سینه بود، هر دستوری می داد با احترام بی هیچ منتی انجام می داد و می گفت "چشم مامان" و اگر می توانست از کتاب جدا شود آن را دیر و یا زود به انجام می رساند، درحالی که ما همه او مادر می گفتیم او مامان خطابش می کرد و با گفتن چشم، زود و یا دیر انجامش می داد و انگار که خود را نوکر اولیای خود قلمداد می کرد، کاری نبود که مادرم امر کند و "نه" بشنود، شاید یکی از مواردی که او را از هر زاهدی زاهدتر و از هر عالمی عالمتر نشان می داد، استغنا و همین اخلاق حسنه و نیکو نسبت به والدین و البته دیگران از بچه تا بزرگ بود. در نیکی به والدین اما بی نظیر بود. خداوند  روحش را شاد کند.

او شش کلاس قدیم بیشتر سواد رسمی نداشت ولی دوستان و اهل خانواده به او پروفسور می گفتند. سید علی در اینجا کارش خدمت به رزمنده ها شده بود، و رضایت مندی از او نزد دیگران در حد اعلی بود، نمونه چنین تفکر و عملی را من از شهید دیگری که در همین عملیات والفجر هشت به شهادت رسید، یعنی شهید حاج عباس فیروزی شنیدم که خود را وقف خدمت به رزمندگان کرده بودند،

در جبهه نظام خدمت به دیگران و انجام امور جمعی حساب و کتاب و قانون خاص خود را نانوشته دنبال می کرد، و البته کسانی مثل مرحوم سید علی و حاج عباس فیروزی این قوانین را شکسته بودند و خود عهده دار همه کارها بصورت اتوماتیک می شدند. کار سنگر در خط  اول و دوم و چادرها در عقب جبهه، تقسیم کار شده بود و هر شبانه روز امور سنگر و چادر گروهی را به نوبت، یک یا دو نفر از اهل همان چادر عهده دار می شدند که به آنها "شهردار" و یا "خادم الحسین" می گفتند، و اینان در طول 24 ساعت تمام امور نظافت و تهیه غذا، شستن ظروف، پهن کردن سفره و جمع کردن آن، گرفتن و تقسیم غذا و... را به عهد داشتند، ولی این دو بزرگوار این قانون را شکسته و خود را تمام وقت و هر روزه بی منت وقف دیگران کرده بودند، و بعضا دیده می شد که در واکس زدن پوتین، شستن لباس دیگران و... که اینها دیگر از امور شخصی هر فرد تلقی می شد، و شهرداران روزانه در آن نقشی نداشتند، هم سهیم می شدند، کافی بود تشتی از لباس های در تاید و آب خیس داده شده را ببینند، فورا بدون جستجوی صاحبش، کار شستنش را تمام کرده و بر طناب رخت آویز کنار سنگر آویزانش می کردند تا صاحبش خشک و تمیز آن را از بند رخت جمع کند.

اینجا در شلمچه هم مثل فاو پاتک های دشمن بی شمار بود و تلاش ها برای باز پس گیری مناطق از دست رفته تا ماه ها ادامه داشت و بعد از یکی از پاتک های سنگین دشمن، تعداد زیادی از جنازه های آنان در دشت و نخلستان پخش شده و باقی مانده بود، سید علی بدون ترس و واهمه از اجساد که معمولا دیگران از مرده می ترسیدند، شب ها می رفت و تمام سلاح و مهمات آنان را جمع آوری می کرد و با خود به خاکریز خودی می آورد، و این جنازه ها تا حد ممکن باید دفن می شدند، زیرا بوی تعفن آنها و باد موافقی که ممکن بود به سمت خاکریز ما باشد، رزمندگان را خیلی آزار دهد و یا مریض می کرد، لذا در این زمینه هم فعال بود و این خودش شجاعت خاصی می خواست، زیرا ممکن بود مورد شکار تک تیراندازهای دشمن که بعضا به سلاح دید در شب نیز مجهز بودند، دچار شوی،

ولی سید علی در حالی که  روحی بسیار لطیف و ادبی داشت، ولی دلی محکم و جگر شیر نیز داشت و بیدی نبود که به این بادها بلرزد، خدایش رحمت کند، مثل خداوندگارش جمع اضداد بود، با این شجاعتی که داشت، باید یکه بزن محله می بود، ولی در وجود این انسان یک ذره نمی توانستی غرور، تکبر، خشونت و... بیابی، در برابر درخواست کودکی هم خاضع، خاشع و مطیع بود، چه برسد به دیگران، دوستانش می گفتند، شب ها بارها و بارها برای جمع آوری سلاح و تجهیزات انفرادی دشمن که به تعداد زیادی بین خاکریز ما و خاکریز دشمن ریخته و فرار کرده بودند، می رفت و جسدهای نزدیک به خاکریز خودی را هم در حد امکان دفن کرده بود که بوی تعفن آنها نیروهای ما را اذیت نکند، سید علی خودش خاطره ایی از یکی از این جنازه ها تعریف می کرد و می گفت: بند سلاحش به کتفش گیر کرده بود و هر چه می کشیدم از جسد جدا نمی شد، زیرا بدنش سرد و خشک شده و انعطاف نداشت، آخرش آن را محکم کشیدم و به جسد به شوخی گفتم "تو که مرده ایی، دیگر این اسلحه به چه کارت می آید که رهایش نمی کنی؟! بده به من" و با یک حرکت محکم آن را از جسد جدا کردم. او از نوارهای تیربار که به دور بدن جنازه ها پیچیده شده بود و باید جسد را غلت می دادی تا باز شود، و یا در آوردن جا خشابی که روی شکم و پشت و کتف آنها محکم بسته شده بود و لاجرم باید جسد را اینطرف و آنطرف می کردی تا بتوانی آن را باز کنی و... می گفت،

 من بعد ها به شوخی به او می گفتم "سید علی نمی ترسیدی که یهو جسد مرده دشمن بلند بشه و تو را بگیره و با او دست به یقه شوید" او می خندید و می گفت "او اگر توان دست به یقه شدن داشت که دیگر آنجا لالا نمی کرد و با دوستانش به پشت خاکریزهای خود باز می گشت". این تصورات ما زنده ها از مرده هاست، خصوصا شب اگر از قبرستان عبور کنیم این دغدغه را داریم، ولی در آن شب ها او تا میانه های میدان می رفت و بدون این که بخواهد شهامتی بروز دهد، کارهای خارق العاده ایی را انجام می داد، که کم نظیر است، و سلاح و مهماتی را می آورد که در شرایط آتش دشمن در سه راهی مرگ و... در آن نقطه از خط اول بسیار مفید و مجانی بود.

سید علی اصلا انسان معمولی مثل من نبود، او  در مکتب فرهنگ، شعر، ادب و تاریخ کهن پارسی پیش از این که در جنگ شرکت کند، سال ها بود که درس های بیشماری را آموخته بود و حساب "مسجد و میخانه" و "مستی و هوشیاری" و "شاهد و ساقی" و "سبحه و سجاده" و "می و باده" و "مخمور و خَمّار" و... را داشت و "رِندُ و مُطرب" و "محتسب و داروغه" و "قاضی و قلندر" و "درویش و توانگر" و "عارف و شیخ" و صوفی و مست" و... را به خوبی می شناخت؛ او سال ها با "رستم و سهراب" و "اسفندیار و ضحاک" و "شیرین و فرهاد" و "لیلی و مجنون" و "آرش و کاوه" و "تهمتن و زال" و "سیمرغ و رخش" و... زندگی کرده بود و با فداییان فرقه اسماعیلیه و رهبر آنان حسن صباح در قلعه الموت قزوین همداستان شده بود، و از آن سو هم با سوژه ترور آنها یعنی خواجه نظام الملک توسی قرین و دوست بود، او از سید احمد کسری، ملک شعرای بهار، میرزاده عشقی، علامه قزوینی، محمد علی جمالزاده، عارف قزوینی، ایرج میرزا، فرخی یزدی و... و قواعد روشنفکری ایران خوانده بود و انگار در نهضت مشروطیت ایران با آنان شرکت کرده بود.؛  او "مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر" ، "مهندس بازرگان و سید محمود طالقانی" ، "محمد حسین بهشتی و مرتضی مطهری" ، "نورالدین کیانوری و احسان طبری" ، "بیژن جزنی و مسعود احمد زاده" ، "محمد مصدق و ابوالقاسم کاشانی" ، "جلال آل احمد و علی شریعتی" ، "سیمین دانشور و پروین اعتصامی"  ، "صادق هدایت و بزرگ علوی" ، "محمود دولت آبادی و سهراب سپهری" و... را خوب می شناخت و کتبی زیادی از آنان را خوانده و سرکی به افکارشان زده بود؛ با اهداف، ایده ها و سرانجام شان آشنا بود،

و با نیروهای با انگیزه و از جان گذشته هر جریان فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... روز و گذشته، قبل از این که مارک و برچسبی بر آنان زده باشد، دوستانه و برادرانه نشست و برخاست کرده بود و وقتی از مجاهدین خلق صحبت می کرد، ایدئولوژی و روش آنان را هم می دانست و با اهداف شان هم آشنا بود و آنان را در کلام خودشان محک زده بود، و دوستانه از آنان شنیده و گفته بود، و هزاران نکته از سخنان شان در رد و یا قبول شان برای خود داشت، آنگاه که از یکی از دوستان فعال مجاهد خلق و افکارش نقل قول می کرد که "انسان باید سعی کند، نامش در تاریخ ثبت شود، و مهم نیست که این نام ثبت شده یزید باشد، و یا امام حسین"، به خوبی می توانست ریشه این سخن را در ایدئولوژی و تفکر آنان جستجو و نشان دهد.

او از "ارنستو چه گوآرا آرژانتینی و فیدل کاسترو کوبایی" و "پاتریس لومومبای کنگویی و نلسون ماندلا آفریقایی" ، "لنین و استالین روسی" ، "پل پوت کامبوجی و هوشی مینه ویتنامی" ، "مائو تسه تونگ چینی و سالوادور آلنده شیلیایی" ، "احمد بن بلای الجزایری و یاسر عرفات فلسطینی" و... خوانده و شنیده بود و آنها را خوب می شناخت، و در سخنرانی های پر شور فخرالدین حجازی، علی شریعتی، مرتضی مطهری و... شرکت جسته بود و در یک کلام انقلابیون را در رنگ های مختلف شان و در روند تطور سیاسی – تاریخی اشان از "مسلح و غیر مسلح" و "مذهبی و ملی"، "چپ و راست"، "سرمایه داری و کمونیسم"، "بی دین و متدین" و... به دیده تحقیق همچون غواصی چیره دست، غور کرده و در آثارشان قوس زده و مطالعه کرده بود و یک به یک این اسطوره های ملی و یا بین المللی را زیر و رو کرده بود

لذاست که او دیگر مثل امثال من، دنباله رو و چشم گوش بسته و "مطیع امر مولا" تلقی نمی شد، که به هر فراخوانی بی هیچگونه پیش زمینه فکری و پشتوانه عقیدتی لبیک گوید، و چشم بسته شعاری دهد و یا اقدامی کند که معلوم نیست دنباله آن به چه اهداف و افکاری منتهی می شود، او بعد از سال ها فکر و مطالعه و تامل از این انقلاب، جنگش را انتخاب کرده بود، او می دانست که در سلک کدامین تفکر و نظر باید باشد، با آگاهی تمام، چشم ها باز، و افقِ در دیدرسش بلند و دور، چشم هایی که با کتاب کاملا مانوس بود، و از کتاب و مطالعه نوری گرفته بود که می توانستی تلالو آن را در کلمات و رفتار و گفتارش خوب بفهمی، چشم هایی داشت که در پرتو نور کتاب به دوربینی بزرگ و بلکه به تلسکوپی قوی تبدیل شده بود، او اینک به مدد کُتبی که در دسترس داشت و آن روزها بعد از پیروزی انقلاب بازارش رونق هم گرفته بود، می توانست راه را از بیراهه خوب درک کند و "گذشته را چراغ راه آینده" [3] خود نماید.

سید علی کتاب ارزشمند "کلیله و دمنه" را خوب خوانده بود و در مفاهیم ژرف آن غور کرده و می دانست که اینجا در نزدیکی بصره در جایی قرار دارد، که "دستار سیاه بر سرانِ متعصب عرب"، روزبه پسر دادویه [4] یا همان "عبدالله بن مقفع" که این کتاب  ارزشمند را برایش ترجمه و از گزند تاراج تاریخ حفظ کرده بود، را مظلومانه و کینه توزانه به شهادت رسانده، مثله کرده و بر آتش تنور سوزانده بودند، او بوی بدن پاک این شهید مظلوم تاریخ علم و معرفت ایران و این بزرگمرد تاریخ علم این کشور را از میان دودهای منتشر شده از انفجارات TNT در این نخلستان های نزدیک بصره خوب می توانست تشخیص و تمایز دهد. او با فلسفه و کلام شیخ شهید، حکیم شهاب الدین سهروردی [5] که مبنایش  بر "نور" بود، پیش از این آشنا شده بود و رساله های رمزی فلسفی – عرفانی این دانشمند توانای ایرانی همچون "آواز پر جبرییل" ، "لغت موران" ، "غربت غربیه" و "روزی با جماعت صوفیان" او و بسیاری دیگر از آثارش را در ادب و عرفان ایرانی خوانده بود و...

سید علی تاریخ این کشور را، معاصر و قدیم در میان کتب از دیده گذرانده بود و می دانست این قومی که از این نقطه وارد ایران شدند، با امام محمد غزالی توسی، شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، ناصر خسرو قبادیانی، بابک خرمدین [6] و... چه کرده اند، و انگار با حکیم قبادیان در سفرهایش به بلاد آن روز از طریق سفرنامه اش همسفر شده بود؛ او تاریخ قیام برادران به بردگی کشیده شده خود همچون على بن محمد بن عبدالرحيم طالقانی (صاحب الزنج) [7] را خوانده بود که در همین  نخلستان های اطراف بصره، خرمشهر، آبادان و اهواز، فرماندهی "قیام زنگیان" و یا همان بزرگترین قیام بردگان جهان را پایه گذاری و شانزده سال با خشک مغزی، استعمار، بردگی، تجاوز، تعصب، نژادپرستی و... مبارزه کردند و نهایتا جان خود را برای آزادی از بردگی و نظام برده داری حاکمان مسلمان اموی و عباسی فدا کرده بودند، و او اینک در همین نخلستان ها با دست های مجروح و در غل و زنجیر آنان دست داده بود، و از رنج تاریخی اشان شنیده و از روزگار برادرانش که اسیر و سپس برده شدند و در بازار های برده فروشی همین بصره، کوفه، بغداد، شام، مدینه، مکه و...، تحت امپراتوری های اموی و عباسی بدترین سال های زندگی خود را طی کردند، همدردی می کرد. سید علی با "فروغ ابدیت" آشنا بود لذا آنرا در اشعه های خورشید به هنگام طلوع در نخلستان خوب می توانست ببیند و "کیمیای سعادت" را در این نخلستان ها یافته بود.

 آری سید علی که در همین نقطه شدیدا مجروح شد، و تا آخر عمر هم بی صدا با این مجروحیت ساخت، اما دیگر او مثل من یک رزمنده ساده مسلح، بیسواد، نافهم و... نبود، او قدم به قدم تاریخ این قطعه و دیگر قطعات جدا شده از این سرزمین از بلخ تا مدائن و از خُتن تا سیستان را خوب می دانست، او خراسان، هرات، سمرقند، بخارا، گنجه، ایروان، باکو، تفلیس و... را با ابرار و بزرگانش خوانده بود و می شناخت و پیش از این که بدین زمین پا نهد "با کاروان حُلّه" عبدالحسین زرین کوب همسفر و همراه شده بود و با شب نشینان "شبهای پیشاور" نشست و برخواست کرده و... و لذا با هر قدمی که در این زمین های خون آلود بر می داشت، با واقعه ایی تاریخی و یا بزرگی از تاریخ این سرزمین نشست و برخواست و سخن داشت و آنچه بر این سرزمین سوخته و مردمانش گذشته بود را مرور می کرد، و تاریخِ بر ما گذشته را می توانست حکایت کند، او نبردهای بزرگ همچون "قادسیه" و افتادن درفش کاویانی به دست سپاه مقابل را خوانده بود و می دانست "پادگان جی اصفهان" چطور سقوط کرد و بین سردار سپاه مهاجم و فرمانده این پادگان چه گذشت و آن دو سردار به هم چه گفتند، و کوفه و بصره در مقابل تیسفون و استخر چگونه پا گرفتند و اکنون بعد از قرن ها باز تاریخ دوباره تکرار شده و سردار قادسیه ایی دیگر می خواست افتخارات گذشته اعراب را دوباره تازه و به رخ مردم منطقه از دوست و دشمن بکشد،

و اینجا در این نخلستان ها باید سر این افعی وحشی را زیر سنگ له کرد، وگرنه ضحاک وار مغز جوانان ما را خوراک مارهای بر دوش خود خواهد کرد. او با یعقوب لیث صفار و ابومسلم خراسانی آشنا بود و خدمات آنان را در نظر داشت و اینجا مجمعی از یاران چنین سردارانی بود، که در رکاب آزادمردی همچون خمینی گرد آمده بودند تا دوباره سر طاقیان را به سقف بکوبند و کوبیدند و سید علی مثل بسیاری دیگر در این سرزمین خون داد و مجروح شد و تا آخر عمر بدنش مملو از ترکش هایی بود که آگاهانه بر بدن خود پذیرا شد تا بماند و بر این اژدهای ضحاک غلبه کند و باز گردد و همین هم شد. اما چه حیف که چنین جوانان هیچ وقت جز جنگ عرصه حضور نیافتند و در گوشه گوشه این سرزمین هرز رفتند و نابود شدند و دیگرانی میدان گرفتند که نه می دانستند و نه به دنبال دانستن بودند.

آری فاوی را که سه چهار روزه گرفتیم، نزدیک به هفتاد و پنج روز زیر چکش پاتک ها، بمباران های شدید دشمن نگهداشتیم و همین وضعیت و فشار شدید دشمن، شهدا و زخمی زیادی را به ما تحمیل کرد و گردان ها چندین و چندبار بازسازی و دوباره سازماندهی و مکرر به خطوط دفاعی مذکور اعزام شدند. شهدای شهرستان شاهرود از این حمله به بیش از 120 نفر رسید که چند برابرش هم مجروح و معلول و اسیر داشتیم، شهدایی که هم در "بوارین" و "ام الرصاص" شهامت آفریدند و عقب نشینی ها، باعث شد سال ها بدن عزیزشان میهمان آن زمین تشنه به خون باشد و... تا داغ ننگ جا گذاشتن شان بر بدن ما و سرداران مان بماند، که این چنین غنیمت های پر قیمتی را در دیار دشمن جا گذاشتیم، تا فیلم و عکس بگیرند و ما را مسخره کنند.

بعد از رفتن سید محسن و همرزمانش از این منطقه من چند وقتی بیش میهمان آنجا نبودم و با توجه به آتشی که روی دشمن ریخته بودم، باید جا عوض می کردم ولی این مفهوم اساسی را در اصول جنگ نفهمیده بودم و همانجا که بودم ثابت ماندم، در یک نقطه، و این عدم تغییر مکان قبضه، باعث شد که دشمن به مرور موضع قبضه ام را شناسایی کرده و در یکی از شلیک های صبحگاهی که داشتم، دشمن هم شروع به آتش متقابل کرد و یکی از خمپاره های دشمن که از سوی همکار عراقی ام شلیک شده بود، در کنار قبضه ام برخورد کرد و باعث مجروحیتم شد، و فورا نگهبان که بالای خاکریز از صدای آخ و واخم متوجه این مجروحیت شد، خود را به من رساند و ابتدا چفیه اش را روی محل اصابت ترکش گذاشت و بعد هم امدادگر را صدا کرد و او هم پانسمان مختصری انجام داد و به زودی آمبولانس رسید و به عقب منتقل شدم، و بدین وسیله از جایی که دیگر با آن انس گرفته بودم، با آتش دشمن، با سختی تنهایی و... جدا شدم، جایی که با همه نازیبایی هایی که داشت، بسیار هم زیبا بود و دل انسان را جذب خود می کرد، لذا این ماموریت هم که از چهارم مهرماه 1364 شروع شده بود در تاریخ 23/فروردین/1365 به پایان رسید. یاد همه آن لحظات و دوستان به خیر، واقعا تلخ و اما زیبا بود، مستقیم برگشتم به عقب و با توجه به شلوغی بیمارستان های اهواز و... به شاهرود اعزام شدم و از طریق بنیاد شهید در اینجا مراحل مداوایم دنبال شد. در حالی که حملات و پاتک های دشمن همچنان ادامه داشت و این اردیبهشت 1395 بود که با آمدنش به این تلاش های بی وقفه دشمن خاتمه داد و دشمن نهایتا به شرایط جدیدی که برایش رخ داده بود تن داد، و البته این تازه اول کار برای ما بود و تشیع شهدای این نبرد سخت و نفس گیر نیز آغاز و به انجام می رسید.

یاد این ایام به خیر، نمی دانم دشمنی که تاب تحمل از دست دادن وجبی از خاک خود را نداشت و این همه تلاش و تقلا کرد تا این قطعه از خاک خود را که اینک به تصرف ما در آمده بود، را بازپس بگیرد، چرا پیش از این می خواست خاک ما را به تصرف خود در آورد، به صدام و صدامیان عربش باید گفت برادر مسلمان من :

" ابتدا سوزنی در تن خود فرو کن و ببین چقدر دردناک است، سپس جوالدوزی [28] را در تن دیگری فرو کن" 

 

[1] -  در این آدرس خاطرات آن ماموریت موجود است http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1024.html

[2] - پدافند یک کلمه نظامی در مقابل کلمه آفند به معنی عملیات دفاعی در مقابل عملیات تهاجمی است.

[3] - منطقه جاده خندق در دل هورهای مرزی ایران و عراق قرار داشت و این جاده در جهت شرقی – غربی به خشکی های عراق در دشت های منطقه عمومی شهر القرنه می پیوست و با ساحل این دشت فاصله یک کیلومتری بیشتر نداشت و شب ها انعکاس نور چراغ های شهر القرنه عراق را می توانستیم، از این نقطه در آسمان شب ببینیم، روی دکل های دیدبانی این منطقه هم که می رفتی دشت های مجاور شهر القرنه و جاده بصره - العماره قابل روئیت بود، این منطقه پوشیده از آب های اضافی و پساب سیل وار رود دجله است که در نقطه ایی پایین تر از شهر القرنه عراق با فرات به هم پیوسته و "اروند رود" را شکل می دهند، پساب این رودها که به این دشت ها سرازیر می شود، محیط طبیعی زیبایی از نیزار و آبراهه های بسیار را شکل می داد که مملو از ماهی و مرغان دریایی مهاجر و بومی می شود. برای رسیدن به جاده خندق باید ده ها کیلومتر در جاده های غرق در آب های هور مسافت طی کرد تا به نزدیکی های خشکی دشت مانند منطقه عمومی شهر القرنه عراق رسید. با استقلال نیروهای استان سمنان از تیپ 21 امام رضا ع استان خراسان و تشکیل تیپ 12 قائم استان سمنان، این خط پدافندی نیز از تیپ 21 امام رضا به تیپ 12 قائم به ارث رسید و تامین نیروی مدافع و پشتیبانی این نقطه از مرزهای جنگی هم به استان سمنان واگذار گردید.

[4] - در این پست شرح مفصلی از شهادت ایشان هست : http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1024

[5] - تیر بار نارنجک انداز تفنگی پلامین (VOG-17)، ساخت روسیه، مهمات نارنجک انداز AGS-17، کالیبر 30 م م، ارتفاع 130 م م، وزن نارنجک ها 270 گرم، نوع مواد منفجره RDX، سرعت اولیه 185 متر بر ثانیه، با برد 1700 متر 

[6] - (برگرفته از سایت http://www.ali-akbar.org/index.php/history/2014-02-12-08-52-03) اين يگان به عنوان تيپ 210 حضرت سيدالشهداء (ع) در 15 /1/ 1361 با حضور جمعي از بهترين و مجربترين كادرهاي سپاه تهران و فرماندهاني از تيپ محمد رسول الله و موافقت فرماندهي كل سپاه و با حكم فرماندهي منطقه 10 سپاه تهران (برادر داود كريمي)، بنام شهيد بزرگوار محسن وزوائي صادر و اين تيپ به عنوان يكي ديگر از يگانهاي رزم سپاه پاسداران تاسيس و وارد عرصه نبرد حق عليه باطل از سپاه تهران و در كنار تيپ 27 محمد رسول الله(ص) قرار گرفت. تشكيل تيپ همزمان با شروع عمليات بيت المقدس گرديد كه در تاريخ هفدهم فروردين ماه همان سال در جلسه اي فوق العاده با حضور احمد متوسليان (فرمانده تيپ محمد رسوال الله(ص)، شهيد ابراهيم همت، محسن وزوايي علي اصغر رنجبران (جانشين تيپ سيدالشهداء) و تني چند از كادر هاي اصلي دو تيپ سيدالشهداء(ع) و محمد رسول الله(ص) بنا به پيشنهاد برادر احمد متوسليان مبني بر در پيش بودن عمليات و به منظور تقويت بيشتر تيپ محمد رسول الله(ص) و موافقت مجموع نفرات مقرر شد، تيپ سيدالشهداء(ع) با تيپ محمد رسول الله(ص) در هم ادغام شوند. اين دو تيپ در مجموعه ادغامي عمليات بيت المقدس را با موفقيت به انجام رساند و بعد از آن به ماموريت جنوب لبنان اعزام شدند و شهادت محسن وزوايي در عمليات بيت المقدس و اسارت برادر احمد متوسليان در بيروت و ضرورت ايجاد يك تيپ رزمي مستقل باعث گرديد كه در شهريور 1361 تيپ سيدالشهداء(ع) با فرماندهي برادر حاج علي موحد دانش مجدداً راه اندازي و شروع به فعاليت نمايد .

[7] - در چهارم مهرماه 1362 تیپ 18 الغدیر متشکل از رزمندگان استان یزد به دستور فرمانده وقت سپاه سرلشکر محسن رضایی تشکیل شد

[8] - جزیره ام الرصاص یکی از جزایر راهبردی عراق در میان رودخانه اروند رود است که چندین عملیات بزرگ در طول هشت سال جنگ، روی آن صورت گرفته است. لذا شهدای زیادی را برای فتح آن فدا کردیم که بسیاری نیز بر جای ماندند و بعد از جنگ به کشور بازگشتند و در حالی که مفقود الاثر محسوب می شدند، عملیات دو روزه ی کربلای4، عملیات هفتاد و پنج روزه والفجر8 و تک ایذایی و فریب والفجر8 در منطقه ام الرصاص به عنوان بخشی از عملیات‌های آبی- خاکی جنگ بوده اند.

[9] - خُسروآباد روستا و بندر کوچکی از در کرانه اروندرود در شهرستان آبادان و استان خوزستان است و این بندر بعد از آبادان و در ۲۱ کیلومتری آن به‌وجود آمده است.

[10] - شیخ ‌علی ‌مراد خانی ‌ارنگه‌ معروف‌ به‌ «تهرانی‌» فرزند عزت‌ الله در سال‌ 1309 ش،‌ از روحانیون مبارز زمان رژیم گذشته متولد در روستای‌ ارنگه‌ که‌ دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ از محضر آیات‌ عظام‌ بروجردی‌ و امام‌ پرداخت‌. پس‌ از اتمام‌ تحصیلات‌ حوزوی‌ به‌ تبلیغ‌ و وعظ‌ مشغول‌ شد و در سال‌ 1340 از طرف‌ امام‌ خمینی‌ (ره) جهت‌ ارشاد و تبلیغ‌ مردم‌ لرستان‌ عازم‌ خرم‌آباد گردید. وی با بدری حسینی خامنه ای دختر مرحوم حاج سید جواد خامنه ای ازدواج کرد و خود نیز از استادان برجسته حوزه علمیه مشهد شمرده می شد (http://soaleshoma.persianblog.ir/post/194/). https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C

[11] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/551-2016-06-10-14-53-09.html

[12] -  "گردان کربلای شاهرود به فرماندهی سردار شهید حسین عرب‏‌عامری از جزیره بوارین عملیات کرده و با موفقیت به مسیر تعیین شده رسیدند؛ هر چند در این عملیات، بیش از 90 شهید و ده‌ها زخمی تقدیم اسلام و میهن کردند." منبع سخنان سردار حسین رضوانی (http://www.farsnews.com/printable.php?nn=13920703000885)

[13] - چه امام جمعه هایی در زمان امام داشتیم، امام جمعه ایی مثل آیت الله جمی، امام جمعه آبادان که در طول جنگ شهر را که گاه حتی در محاصره کامل دشمن بود، ترک نکرد و ماند و نماز جمعه را خواند، تا مرحوم شد، و آیت الله طاهری (امام جمعه شاهرود) که در زمان عملیات والفجر هشت با گردان کربلا به منطقه آمده بود " و حتی آماده برای حضور در عملیات هم بود که تیم حفاظتی ایشان و فرمانده گردان اجازه حضور ایشان را ندادند. ایشان با چشمانی اشک بار به فرمانده گردان (کربلا) گفت آن دنیا جلوی تو را می‏گیرم که نگذاشتی من به عملیات بیایم و فیض شهادت را از من سلب کردی." منبع سخنان سردار حسین رضوانی (http://www.farsnews.com/printable.php?nn=13920703000885)

[14] - http://defapress.ir/fa/news/33794

[15] - زیرا اروند رود مقابل فاو علاوه بر دجله و فرات اکنون شامل آب کارون هم می شد که به آن اضافه می شد و در آنجا دیگر جزایر ام الرصاص و... نبودند که اروند را دو شقه و یا چند شقه کنند و از حجم آن بکاهند.

[16] - ترکش ها که همان قطعات بریده بریده شده فولادی با قطر و اندازه و تعداد متفاوتند که از پاره پاره شدن بدنه گلوله توپ و یا خمپاره و در اثر انفجار ایجاد شده در سیصد و شصت درجه دایره اطرافش را مورد هدف قرار می دهد

[17] - خرج خمپاره بسته های حلقوی شکل بود که به صورت پودر یا لایه لایه در پارچه دوخته شده بود و خاصیت آتش زایی داشت و در داخل لوله خمپاره با سوختن خود، ایجاد محوطه گاز می کرد و همین باعث پرتاب خمپاره به بیرون می شد.

[18] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/107-2016-06-08-09-54-43.html

[19] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/619.html

[20] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/319-2016-06-09-10-31-16.html

[21] -  بسیجی شهید مهدی اعما بصیر فرزند علی، ولادت 1314، شهادت 7/1/1365 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بایید و درس بیاموزید که درس آخرت می باشد". http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823.dpuf  فرزند برومند ایشان هم شهید سلمان اعما بصیر هستند، بر سنگ قبر این شهید که از همرزمان من بودند نوشته است "پاسدار شهید سلمان اعما بصیر فرزند شهید عزیز مهدی اعما بصیر، متولد 1344، شهادت 22/10/1365 که در کربلای شلمچه شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".      http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823.dpuf

[1] - http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1021-4.html

[2] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/304.html

[3] - کتابی نوشته محمود تفقدي جامي پیرامون ناگفته های نبردهای آزادی بخش ایران

[4] - روزبه فرزند دادویه ی پارسی یا همان عبدالله مقفع، که پدرش به خاطر علومی که مسلط بود به استخدام امویان درآمد و عامل خراج یا پیشکار دارایی امویان در عراق بود، که فرزندش روزبه در سال 106 و یا 1099 ه.ق پا بدین زمین سوخته نهاد، او را روزبه نامیدند و بعدها که اسلام آورد او خود را "عبدالله" نامید و در علم و علوم به "ابن مقفع" شهرت یافت. این جوان ایرانی زندگی کوتاه اما پرباری دارد، جاحظ فیلسوف و نویسنده مشهور عرب او را جوانی زیبا، سواری توانا، مردی کریم، سخی، که به دست دشمنان کینه جوی خود در سال 145 ه.ق در حالیکه تنها 36 سال بیشتر نداشت، در اوج تولید علم، سلاخی و کشته شد. برای اطلاع بیشتر از این دانشمند ایرانی که به دست متعصبین مسلمان سلاخی شد، می توان به پستی تحت عنوان "کفر"، "الحاد" و "زندقه" تیغی گران بر گردن اندیشه و اندیش ورزان" که در آدرس اینترنتی ذیل قابل دسترسی است مراجعه کرد:        http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/969.dpuf

[5] - فیلسوف شرق، شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق، نابغه ایی رویده در بستر خشکیده علم این سرزمین اهل سهرورد زنجان که او نیز همچون دیگر دانشمند ایرانی ابن مقفع، در 38 و یا 366 سالگی اسیر دام برچسب وحشتناک متعصبین واقع شد و در زندان حلب (سوریه) این استوانه علم را خفه کردند، در حالی که در این عمر کوتاه 49 اثر علمی، عرفانی، فلسفی و... به فارسی و عربی نوشته بود و اگر می ماند بوستان علم را طراوتی بیشمار می داد.  برای اطلاع بیشتر از این دانشمند ایرانی که به دست متعصبین مسلمان سلاخی شد، می توان به پستی تحت عنوان "کفر"، "الحاد" و "زندقه" تیغی گران بر گردن اندیشه و اندیش ورزان" که در آدرس اینترنتی ذیل قابل دسترسی است مراجعه کرد:        http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/969.dpuf

[6] - "بابک خرمدین - رویارویی مردانِ مرد با تیغ جلادان خدعه گر ظالم"   http://mostafa111.ir/neghashteha/delnevesh--nazhar.dpuf

[7] - "نامه ایی به جناب صاحب الزنج، رهبر قیام زنگیان جنوب ایران"    http://mostafa111.ir/neghashteha/delnevesh--nazhar.html

[28] - سوزن بزرگ و کلفتی که برای دوختن سر کیسه و یا خلال های بزرگ حمل بار استفاده می شود

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.