« در کوله پشتی سربازان خارجی آزادی نیست »
این روزها نفس در سینه رزمآورانی که دل در گرو ایستادگی رو در رو، مقابل سپاه متجاوز به خاک و داشتههای ایران دارد، حبس شده است، رزمندگانی که مقابل سپاه سنگین زیر فرمانِ فرمانروای امریکا، خواهند ایستاد، او که فشار خود را بر ایران نهاده، تا ایران و ایرانیان را از توان هستهای، توان دفاع موشکی و هرآنچه از این دست، محروم کند؛
من در جنگ خسارتبار هشت ساله گذشته دیدم که چنین مدافعان وطنی، زانوان خود را محکم به زمین سنگرهای خود میبستند، تا متجاوز را از زیادهخواهی تجاوزکارانهاش، در نظر داشتن به خاک و داشتههای وطن، پشیمان سازند، چنین ایرانیانی گوشهایشان را از پچ پچ و نجوای پشت سر خود برداشته بودند، و نمیشنیدند که امثال شیخ علی تهرانیها [1] چه میگوید و...، تا دل و گوش به هیچ صدایی نداشته باشند، اِلا رصدِ صدای آمد و شد، سربازان خارجی، که در پشت مرزهای این کشور، و مقابل ملتِ تنها و زخم خورده (از داخل و خارج)، خیمه زدهاند، تا سایهی شومِ جنگی نابرابر را، بر آسمان ایران نگه دارند، و ایرانیان را مجبور به تن دادن به خفت تسلیم، در برابر خواستهای زیادهخواهانه خود، در خلع سلاح ایران از دفاع و دانش کنند.
این در حالیست که در چنین هنگامههای خطرناکی، هستند سلمانهای فارسی از ما، که به خود تردید راه نمیدهند، تا در آنچه آنرا حق میدانند، در چنین رویاروییهایی کمی تامل کنند، و در سمت مقابل مردم و سرزمین خود نایستند، و راههای نفوذ به برج و بارو، و خندقها و شیوههای دفاع مدافعان ایران را، به مهاجم خارجی نشان ندهند و...،
یا مسعودهای رجویمان، که به خود تردید نمیکنند، که چرا باید آدرس سایتهای مخفی توان هستهایی کشور خود را، به خارجیها بفروشند؟ تا او را در ویرانی این زیرساختهای دانش و فن آوری، متعلق به ایران و ایرانیان، رهنمون سازند، به این بهانه که با حاکمیت ایران مخالفند. و یا آن هموطن دیگر ایرانیام که ناوگان پرتغالیها را تا گوشه گوشهی تهیرفتگیها، و بنادر ایران، در کنارهای دریای عمان از چابهار تا جزایر هرمز، بحرین، قشم و... هدایت کرد، تا صد و هفده سال چیرگی متجاوز بر خاک و مردم ایران را محقق کند، تا امامقلیخانهایی [2] از بین این مردم، بعدها برخیزند، و بیایند و با چه سختی و مکافاتی، سرزمین ایران را از وجود متجاوزین چیرگی یافته به خاک میهن، پاک کنند و...
چنین ایرانیانی را هماکنون هم، در کنار امریکاییها، اسراییلیها و... میتوان دید، که آنان را در تجاوز به این مردم، و آب و خاک راهنما و همکارند، و پای متجاوز را به خاک کشور خود باز کرده، و تاریک روشنِ اهداف مهاجمان را، در گوشه گوشه این خاک، برای اصابت بمبهای سهمگین او، روشن میکنند، تا این بمبها بیشترین ویرانی و کشتار را به هنگام اصابت، در اهداف خود به بار آورند! چیزی که سرمایه و داشته ایرانیان است تا حاکمیتهای آنان.
برای مَنِ ایرانی، وقتی موضوع تجاوز خارجی به خاک، و داشتههای وطنم که پیش میآید، چه فرق میکند، حاکم این شهر کدام دادگر و یا بیداگریست، که بر کرسی قدرت این مُلک تکیه زده است. برای من، در این لحظه مهم این است که نبرد با طرف مهاجم خارجی را، کدام ایرانی (خوب یا بد، دادگر یا بیدادگر، درستکردار یا بدکردار و...)، فرماندهی خواهد کرد، در این لحظه نه تیره و تبارش برای من باید مهم باشد، نه با پرونده رفتارش کارم هست، او میتواند خسرو پرویز پادشاه ساسانی باشد، که طبق نظام طبقاتی ظالمانهاش، حق دانش آموختن و... را از تمام فرزندان من، و دیگر هم میهنانم ستانده، و دانش را ظلمانه به انحصار طبقه روحانیت زرتشتی درآورده است،
و یا آن حاکم قاتل مصلحین اجتماعی این شهر، که مانی و مزدک و... را از ما ایرانیان گرفت، تا خیزشهای اصلاحی ما را در نطفه خفه کند، تا تغییر و تحولی در وضعمان به وجود نیاید. به گاه حمله اغیار به خاک وطن، وقت بحث در پیرامون این اختلافات نیست، که مثلا سید علی خامنهای، در دوره زمامداری خود، فرایند اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی را بر زمین زد، و انسداد را جایگزین آن نمود، تا کسی نماند که پیگیر آزادی و حق انتخاب این مردم باشد، و انتخابات را بعد از یک انقلاب آزادیبخش و سراسری، چنان دو مرحلهایی کرد، که اول این اعضای شورای نگهبان باشند، که از بین متقاضیان خدمت، و کاندیداهای شرکت در انتخابها، انتخاب میکنند، و سپس باقی ایرانیان مجبورند از بین منتخبین آن شورا، بین بد و بدتر سرگیجه بزنند، و انتخابی از سر کراهت و ناچاری داشته باشند، که این نوع انتخاب و انتخابات تغییری در وضع شان نمیتواند به وجود آورد، و اینچنین است که دیگر میزان رای ملت نیست، و میزان خواست اعضای شورای نگهبان است که باشد و که نباشد، و چه کسی سکاندار خدمت شود!
و حاصل چنین فرایندی امروز، خطراتی است که ایران و ایرانیان را محاصره کرده است، این همه فسادِ مافیایی، فقر، بیکاری، باندبازی، مهاجرتهای گسترده، ورشکستگیها، ویرانی اجتماعی، اقتصادی، زیست محیطی و فرهنگی، اعتراض و کشتار، و شکافی ژرف بین حاکمیت و مردم، و در نتیجه طمع خارجی به تمام داشتههای ایران و ایرانیان و... را شاهدیم.
اما امروز و در این لحظات دیگر جای این سخنها نیست، پیگیری چنین حقوقی، برداشتن چنین موانعی از جلوی پای ایرانیان، و قضاوت میان ما و چنین فرمانروایانی را باید به بعد از دفع تجاوز خارجی سپرد، اگر از این آوردگاه زنده و سالم درآمدیم، آنگاه است که میتوان دوباره یقه این نوع اندیشه را گرفت، و برای کسب حق تعیین سرنوشت، و آزادی تلاش کرد،
کاری که بیش از 160 سال است این مردم در برابر حاکمان قجری، پهلویها، و معتقدین به نظام ولایت مطلقه فقیه انجام داده، و اندیشه فرمانروایی آنان را در نبود کرامت انسانیِ خود، به چالش کشیده، و حقخواهی کرده، و میکنند، و خیابانهای این شهر در دوشاب خونِ حق خواهان مطالبه گران حقوق شهروندی غرق است، و همواره در این یک سده و نیم گذشته،سنگفرش خیابانها به خون آزادزنان و آزادمردان ما غسل داده شد.
ایرانیان باید به دلایل و موجبات پیروزی متجاوزان به این خاک نگاه کنند، و عبرت بگیرند، که نگاه به پرونده این فتوحات، برای ایرانیان درس آموز و راهنما خواهد بود. مثلا تاریخ حمله اعراب شبه جزیره عربستان، و فتح جهان و البته فرایند چیرگی آنان بر امپراتوریهای بزرگ ایران و روم، برای ما که در معرض تجاوزیم، درس آموز است، روششان، نوع اندیشه و رفتارشان، تمایزی که بین جنگ داخلی، با نبرد خارجی قائل بودند، قابل تامل و اندیشه است، تا آنجا که امام اول شیعیان، علی بن ابی طالب در کنار خلفای پیش از خود، تمام قد، در نبردهای کشورگشایی سپاه این خلفا، در برابر ایران و روم ایستادند، و با مشورت دادن و... آنان را در این مسیر راهنما و مشاوری امین و صادق بودند، هر چند در همان حال، از بنیان اختلاف مبنایی خود با این خلفا هرگز کوتاه نیامدند، چنانکه بارها، به موقع، در برابر هم قرار گرفتند، و جنگیدند، کشتند و کشته شدند.
نمونه دیگرش امام چهارم شیعیان است، که در حالیکه از غم کشتار خانواده، پدر، برادران، عموها، عموزادهها، یاران، آشنایان و... خود توسط یزید بن معاویه شدیدا غمگین بودند، اما در همان حال در حق سربازان مرزدار همین فرمانروایِ قاتل پدرش، بیپرده، و بلند و روشن، در مدینه و مکه دعا میکرد، همچنانکه این دعاهای او را در کتاب "صحیفه سجادیه" ثبت شده، و اکنون در دسترس، و گواه بر این ادعاست و...
این یکی از رموز پیشرفت و عظمت حاکمیتی بود و شد، که برای هزار سال، بر تمام سرزمینهای ایران و روم، حاکم شدند، و زبان عربی خود را از شبه جزیره عربستان برآوردند، و تا اسپانیا گستراندند، و آئین خود را بر تمام ملل تحت سیطره خود، فرمانروایی دادند و...
بی شک امروز، در زمانهایی که ملیگرایی ایرانی، در شعار و هدف معترضان به وضع موجود، موج میزند، این گذشته تاریخی باید مد نظرِ ایرانیان باشد و آید، که باز از خود نامهایی همچون سلمان فارسی، مسعود رجوی و... را، در همراهی با متجاوزین به خاک و ملت خود بر جای نگذارند، که در آینده، ایرانیان دیگری وقتی به تاریخ و رفتار آنان در این روزها نگاه کنند، همان احساسی را داشته باشند، که ما به این قبیل آدمها امروزِ روز داریم.
گیرم که سلمان در اندیشه و رفتار و آئین خود چنین و چنان، و محبوب دل پیامبر اسلام بود، و یا رجوی در مبارزات آزادیخواهانه و بی امان و تشکیلاتی خود، چنین و چنان، و استخوان خرد کرده باشد، اما در ایستادن در کنار متجاوز بعثی، به خاک و ملت خود، هرگز پسندیده رفتار نکرد، و تاریخ ایران و ایرانیان از آن راهبرد او هرگز به نیکی یاد نخواهند کرد.
چقدر دردناک است، وقتی این روزها میبینم، چنین اندیشهی ایران غرقکنی، باز میرود تا رونق گرفته، و شاهد ایرانیانی باشیم که چنان از ایرانیت و ملیت خود زدوده شدهاند، که در لحاجت و دشمنی با نظام حاکم بر خود، حتی ایرانی بودن، و ایرانی اندیشیدن، و ایرانی رفتارکردن را نیز، به فراموشی سپردهاند، و اختلافات داخلی بین ایرانیان، به دو قطبیهای دهشتناکی رسیده، که برای نبودِ حاکمان فعلی، حتی خاک، داشتهها، منافع، و امنیت ملی ایران را هم، به راحتی میتوانند قربانی هدفِ خود کنند، در این روزها سخنانی از چنین هموطنانی شنیده میشود که تا مغز استخوان انسان را میسوزاند.
مثالی بگویم، تا به ژرفای فاجعه رسیده، و آنرا حس کرد؛، شاهد مجادلهایی در خیابان، بین دو هموطن بودم، یکی مدافع حمله امریکا، و دیگری مخالف آن، طرف مخالف حمله امریکا/اسراییل به ایران استدلال میکرد، که : «از این دونالد ترامپ بعد نیست که برای تحقق شعار "امریکا را دوباره به بزرگی باز گردانیم" (خیزش MAGA)، و تامین مالی طرحهای داخلی آن در امریکا، بعد از حمله به ایران این فرصت را غنیمت شمرده، جزایر سه گانه ما را تسخیر و به اماراتیها بفروشد، و آذربایجان را به جمهوری آذربایجان واگذار کند، خوزستان را به دیگرانی از این دست و...،»
واکنش طرفِ موافقِ این حمله، سوزناکترین بخش این مجادله بود، که استدلال میکرد که: «اگر بُکُند، مگر چه میشود؟! بحرین را محمدرضا شاه پهلوی به حاکم این جزیره واگذار کرد؛ آیا مردم بحرین اکنون خوشبختترند یا مردم ایران؟! اگر مردم بحرین زیر حاکمیت ایران میماندند، امروز همچون مردم جزیره قشم و... در بدبختی غوطه نمیخوردند؟! مردم جمهوری آذربایجان با جدایی از ایران خوشبختترند، یا مردم تبریز، ارومیه و...؛ اگر اینها به ترکیه و یا آذربایجان ملحق میشدند، خوشبختتر نخواهند بود؟! به نظر شما اگر اهالی جزیره ابوموسی زیر حاکمیت شیخ محمد، حاکم امارات باشند خوشبختترند یا الان که جزو ایرانند؟ شما چرا اینقدر ناسیونالیست هستید؟ و به خوشی مردم فکر نمیکنید؟! و...»
این همان اندیشه ایی است که در صورت فرصت یافتن، میتواند در نقش سلمان فارسی در فتح ایران، سپاه خلفا را راهنمایی کرده، و یا همان کاری که فرزندان ما، در سازمان مجاهدین خلق ایران، در کنار سپاه رژیم بعث، در حمله به ایران، به عهده گرفتند را انجام دهد، و یا آن هموطن ایرانی دیگرم که برای منافع شخصی خود، جنوب ایران را به پرتغالیها سپرد، یا هموطنان دیگرم در حزب توده که در صورت پیروزی، برآیند کارشان، تشکیل جمهوریهایی همچون جمهوری سوسیالیستی گیلان به رهبری میرزا کوچک جنگلی، جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد در کردستان، و یا تاسیس جمهوری آذربایجان به رهبری فرقه دمکرات و پیشه وری و... خواهد بود.
تهران - سه شنبه 5 اسفندماه 1404 برابر با 24 فوریه 2026

کاریکاتور یک رسانه امریکایی
تاکید بر حقوق کشورها و ایالتها
مقابله یک شهروند با زیاده خواهی سپاهیان ترامپ و حزب جمهوریخواه
[1] - علی تهرانی (۱۳۰۵ – 1401 ) با نام اصلی علی مرادخانی ارنگه، روحانی، نویسنده و خطیب ایرانی بود او نماینده استان خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی و از شاگردان سید حسین طباطبایی بروجردی و سید روحالله خمینی بود که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به مبارزه با حکومت پهلوی پرداخت و در این راه بارها به زندان افتاد و تبعید شد. او دارای درجه اجتهاد بود تهرانی پس از انقلاب و در ادامه زندگی سیاسی خود و پس از تحمل ماهها زندان در مشهد، در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۶۳ در شرایطی خاص موفق شد از حصر خانگی خارج شود. سپس مخفیانه به عراق گریخت و در آنجا سالهای طولانی در رادیو و تلویزیون فارسیزبان بغداد، به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی و زمامداران آن پرداخت. او در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت و به ۲۰ سال زندان محکوم شد ولی در سال ۱۳۸۴ آزاد شد. او شوهر خواهر سید علی خامنهای است.
[2] - امامقلی خان، یکی از فرماندهان نظامی و سرداران گرجی زمان صفویان بود که پس از پدرش اللهوردی خان به فرمانروایی ایالت فارس امپراتوری صفوی رسید. پدر او اولین سپهسالار ایران از خاندان گرجی اوندیلادزه بود. از مهمترین اقدامات نظامی امامقلی خان فتح هرمز و پایان دادن به تسلط ۱۱۷ سالهٔ پرتغالیها در خلیجفارس است.
تنِ جنگدیدگان، و شاهدان کشتارگاههای بزرگ انسانی را، تا به حال تنها خطر حمله خارجی میلرزاند، اما کار این سرزمین و شهروندانش، بعد از دههها، به جایی رسیده است، که "اعتراض" نیز لرزاننده، و این خاک را به خون میکشد، و برای ما کشتارگاههای جدید و شدید میسازد، و آنقدر در "مرگ" غرق شدهایم، که مرگ نیز، همچون آثارِ دیگر فجایع (طبیعی، اجتماعی و...)، تنها مفهومی از آمارها برایمان دارد، تا جان بعنوان یک متاع بی ارزش شده، تنها با اعداد تعریف شود.
امروز دیگر برای غارتِ پرشمارِ جانِ جوانانِ شهر، نیاز به بروز جنگ نیست، اعتراض نیز، خود غارتگرِ هزاران بهار، در گلخانهی جوانی شهر گشته است، و این دیو فاجعهایی است، که در پشت درِ خانههای بسیاری در این شهر زانو زده، و دیگر حتی عددِ "هزاران" به خون در غلتیده نیز، تنی را، برای به خون شدن آنان، نمیلرزاند!
حتی تنِ کسانی که با تکانی به خود، میتوانند، بار این عدد بزرگ و کمرشکن را، از دوشِ خانوادهی مرگزدگانِ هاج و واج این سرزمین، بردارند! کهنسالانی که عدد کشتار جوانان، تنِ بیمارشان را، حتی به تبی هم نمیآزارد، که از تبِ وارد شده به تنِ پیر و فرتوتِشان، چاره جویانی را، به چارهجویی دراندازد، و یا وادارد.
امروز باید "اعتراض" را نیز به عددِ دیگر غارتگرانِ پرشمارِ جان ایرانیانی افزود، که سالانه آنان را در شمار زیاد به مسلخ مرگهای پر تعداد میبرند (بیماریهای قلبی و عروقی، سرطان، آلودگی هوا و...) [1]، جامعهی مرگزده ما، اکنون از چند جهت، در محاصره گرگهایِ گرسنه و شیدا به مرگهایی، از این دست درآمده است.
اینجا شهریست که سعی بر این است که از صلح طلبان، و خشونت پرهیزان و... تهیاش کرده، آنان را خلع سلاح، و به کُنج خانههایشان رانده، و یا در پیچ و خم دادگاهها، گم کرده، تا در پشت یک خرمن گرفتاری، عمرشان به سر آید، حتی سردارانی که افتخارِ امضای توافقنامههای بین المللی بزرگِ صلح را در پرونده خود دارند، در هیات دولت بر آمده بر قول قرارهای محکم و مردانه صلح و وفاق (مسعود پزشکیان) نیز، جایی ندارند، و در آوردگاه بزرگ دیپلماسی با امریکا، این روزها غائبند!
از هر فرقهایی در این دولت مجنون و گرفتار، رسوا و تکه پاره، سهام دارند، اما لجوجهای متکبر، جایی برای سرداران صلح و دیپلماسی و خیرخواهی، در این دولت نگذاشتند، و هرگز نخواستند که در این جمع، پای مردان بزرگ سیاست، اقتصاد و دیپلماسی باز باشد، چراکه آنان را، تحمل سخنی از این دست، زندگی و یا آرامش نیست، تا در این باغ به تاراج رفته، جایی برای دیگرانی باشد، که سخنی غیر از جنگ، مقاومت و مرگ، سر دهند.
آنان که سخنی غیر از این گویند، اگر خیلی خوش شانس باشند، تنها میتوانند در کُنج اتاقِ کوچک اساتید دانشگاه، در دانشکدههایی پرت، شنونده حملات به خود، از سوی صاحبان بوقهای مادام العمر (در رسانه و مسجد) باشند، و با پذیرای یکی دو دانشجو، پیگیرِ پایاننامهایی، انجام پروژهایی درسی، در یک کلاس، با دانشجویانی در عدد انگشتان دست باشند! و این گونه این سرمایهها هم به هدر روند.
خشونت خواهانِ سنگدل، قدرت طلبان چپاولگر پستهای انتخابی و انتصابی، دستهای آلوده به غارت، دارندگان رانتهای مادام العمر کرسی نشینی، حافظان وضع موجود، پیش برندگان پروژههای حذف، و یکدست سازانُ، خالصگران بیرحم و...، میتوانند پشت کرسی بلندگوهای ملی نشسته، پشت گرم به دستهای پیدا و ناپیدا، گوش میلیونها ایرانی را، با "مهملگوییهای" خود بخراشند،
و خالی ماندن این باغ، از وجود سروهای بلندِ اندیشه، خیرخواهی، اصلاح و... را جشن بگیرند، و بقا و سرحالی فیلترهای تنگ، با کهولت سنی باورنکردنی، را به رخ کسانی بکشند که برای عبور دادن مردان و زنان چابک و چلاک بزرگ، از این مرداب گزینشگرِ سخت و ویرانگر، به رخ کِشند، که:
رقبا!
اکثریت اصلاح طلب ایرانیان!
میانهروها!
همچنان که نتوانستید! نخواهید توانست! و "تا انقلاب مهدی، (این) نهضت ادامه دارد... " [2]، و این کوچکها و کوچکزادهای ناچیز و بیمقدار، تنها صحنهدارانِ سیاست، فرهنگ، اقتصاد، مدیریت، و در کل، این نبردِ خسارتبار بیپایان و بزرگ، باید باشند!
آری این خالصسازیها، یکدستسازیها، فیلترهای حذف کننده و تنگ، در بازی خدعه و نیرنگ و... در نهایت، شاهدان روند این انقلاب بزرگِ قرنِ بیستمِ جهان را، در چهل و هفتمین سالروزش به جایی رساندهاند که متوسط سنِ جوانان به مسلخ [3] برده شده، در خیابانهای شهر، در دیماه خونین 1404، با سن و سال به کشتار برده شدهها در جنگ خسارتبار 8 ساله با رژیم بعثی، به هم نزدیکند [4]، که در هر دو کشتارگاه، متوسط سن قربانیان، از بین جوانان 20 تا 24 سال انتخاب، و طعمه مرگی بسیار دردناک و هولناک شدند!
بله بازگشت کردهایم! بازگشت به آن روزهای کشتار، و این دو دیو آدمخوار، ضحاکوار، جوانانی در این سن و سال را، برای کشتار و به خاک سپردن، پسندیدند!
متوسط سن شهدای جنگ خسارتبار هشت ساله، بین رژیم بعث عراق و ایران (1359-1367)، در همین حدودِ کسانی است که در دیماه خونین امسال، خونهاشان، سنگ فرشِ سردِ خیابانهای شهر را رنگین کرد، و در این پرتگاه انسانی، چنان پیش رفتهایم که، در این چند دهه، از دشمن خارجیِ قاتل فرزندانِ این مرز و بوم، به ایرانیانی رسیدهایم، که هموطنان خود را در این حجم، و در عدد هزاران، در خیابانهای شهر، سلاخی میکنند!
این دیو فاجعهاییست که دارکوب وار، بر تنهی پوسانده شده این درخت میکوبد، و این نتیجهی همان تصمیم فاجعهباری است، که دهههاست اصلاح را با لجاجت تمام، پس زد، و انسداد را جایگزین روی خوش نشان دادن به تغییر و تحول نمود، و آنقدر بر این لجاجت ماند، تا قتل ایرانیان، به جای قدرتهای زیاده خواهِ بیگانه، توسط خودشان، و در کشتارگاههای این شهر جایگزین شود، و چنان با خواست این مردم، به مقابله برخاست، که آنان را اسیر کشتار، در خیابانهای شهر خود نمود،
بیشک، این شکاف ژرف، که بدین سان ایرانیان را به چنین بلایی مبتلا کرد، برونداد تن ندادن به خواست مردمی است که باید نگاهبانشان میبودیم، اما به قربانیانی چند، دگرگون شدند. تن ندادن به خواستهای این ملت، ما را اسیر خدعه اغیار کرد، تا مجبور شویم، ذلت سر فرود آوردن مقابل زیاده خواهیِ بیگانه را، بر تن دادن به خواست هموطنان خود ترجیح دهیم! مقاومت لجوجانه مقابل اصلاح و تغییرخواهی داخلی، تن دادن به زور خارجی را در پی دارد، و این چنین است که مردم ما، دیو فاجعه را هر سحر در آغوش میکشند، و شهر دامنگیر آشوبی چنین خونین شده، و خواهد شد.
دوست همنوردم، که گویا در جنگ خسارتبار هشت ساله، جهادگری از جهادگرانِ جهاد سازندگی، و راننده کامیون بنز 911 واحد تدارکات بوده است، از آن روزها میگوید، که حمل جنازه بچههای ما را به کامیونها سپردند، حمل انبوه شهدای عملیات، با کامیون، به صورت تل انبار شده و روی هم، به عقب جبهه.
حمل اجساد قربانیان دیماه خونین، به آن کهریزک بدنام، یادآور آن تراژدی بزرگ است، چرا که در آن روزهای کشتار بزرگ، و در آن کشتارگاه هولناک نیز، حمل اجساد جوانان پرپر شده، همچون این روزها، از ظرفیت آمبولانسهای ما خارج شده بود.
اجساد بچههای 14 – 15 ساله که بیشترشان حدود بیست سال داشتند، و از تاثیر روانی دیدن این همه جسد، که هر یک به خانوادهایی تعلق داشت، و با ورود به هر محلهایی، آنرا به عزا میکشاند. آدمهای سلاخی شده توسط آتشبار دشمن، که حتی دیدن این برگهای سبز بر زمین ریخته، شاهدانش را هم سخت میآزرد، و قلبها را به درد میآورد، به طوریکه حتی امروز بعد از گذشته نزدیک به 4 دهه، باز حتی یادآوریاش، روان مرا بیمار میکند.
آنروزها روانم از دیدن آن همه خون، چنان در هم ریخته بود، که در پایان آن جنگ لعنتی، از هر انبوه جمعیتی، حتی در بازار شهر نیز، در هراس میافتادم، تو گویی این جمعیت مشغول به خرید، و شاد، در هنگامه نوروزِ پس از آن جنگ خونین نیز، میخواستند که مرا ببلعند و یا نگرانشان بودم، نمیدانم چه مرگم بود، که دیدن انبوههشان، مرا این چنین به هراس میانداخت، و از غرق شدن در بین آنان، فراری بودم و...، یادم هست وقتی از جنگ به مرخصی برمیگشتم، جمعیت دور میدان آزادی، مرا به وحشت می انداخت، وقتی از ترمینال غرب خارج می شدم، تا خود را به اتوبوسهای شهری عازم ترمینال جنوب برسانم، و شهر خود شوم.
اکنون دهههاست که از آن کشتار بزرگ و چند صد هزار نفری گذشته است، اما هنوز هراس آن صحنههای هولناک مرگ مرا ترک نکرده است، هرچند تا حدود زیادی از این بیماری عبور کردهام، در حالیکه این اجساد، تنها جسد همسنگران من بود، که در صحنهی نبردی سخت با دشمن، در کنار ما، و برای هدفی مقدس، یعنی دفاع از این آب و خاک جان دادند و...،
بسیار درست فرمودید جناب پزشکیان! : "حوادث دیماه بسیار تلخ بود؛ نمیتوانم بپذیرم؛ نهایتاً باید درمانش کنیم. تا جایی که امکان دارد، باید کاری کنیم که این زخم ترمیم شود و مشکلاتش حل شود".
اما جناب رئیس جمهور عزیز!
شما چه ابزاری در دست داری که به درمان چنین درد بزرگی بپردازی؟! تو خود، خلع سلاح شده از اختیارات جایگاهیات، در چنبره مراکز پر تعداد قدرت، قربانی وضعی هستی، که آچمز، باید پاسخگوی این همه کشتار باشی، تصمیمی را که دیگری گرفت، و این شرایط را ایجاد کرد.
تو، چه درمانی برای آن خواهی داشت؟! تو که حتی نتوانستی، یاران همراه در دوره مبارزات انتخاباتیات، که مدیون آبرو و حمایت آنان برای رای آوردنت بودی را، در کابینهات نگه داری؟! و به قول و قرارهای انتخاباتیات، با این مردم عمل کنی!
تو خود وارث زخمی چند دههایی هستی، که ریشه در لجاجت و تکبرِ کسانی دارد که مردم را به هیچ انگاشتند، و از اصلاح و تغییر گریزان، آن را در این کشور ممنوع و محال کردند، و نخواستند که "میزان رای ملت" باشد.
تو کجا توان درمان این درد بزرگ را داری؟! که این ملت گرفتار آن شدهاند، معترضین به وضع موجود، آچمز شده، و به جان آمده، دهههاست که همه راههای تحمیل نظر خود، به اقلیت مادام العمر را امتحان کردهاند، و حتی خود را به کشتارگاههایی از این دست، سپردند و... و کاری از پیش نبردهاند.
جناب دکتر پزشکیان!
نمیخواهم ناامیدت کنم، که عرصهداران خدمت را ناامیدی نشاید، اما باید قبول کنی، که تو خود مثل مردمی که نمایندگی آنان را بر عهده داری، آچمزی، و حتی توان بازگرداندن حق "ارتباطات اینترنتی" را هم به مردم خود نداری، تو کجا میتوانی حقوق اساسی و شهروندی، چون داشتن آزادی، انتخاب سبک زندگی، و یا حق بزرگ تعیین سرنوشت و... را به این مردم باز گردانی، که ریشه این اعتراضات خونین و پی در پی، درمان شود.
از سویی ما شاهدان آن کشتارهای بزرگ، در آن جنگ درازدامن و فاجعهبار، هنوز که هنوز است از زخمهایش، روانمان آسوده نشده است، و دیو دیدن آن همه مرگ، هنوز گاه و بیگاه، حتی به گاه خواب شبانگاهی نیز آزارمان میدهد، و خواب هایمان را آشفته میسازد. مگر این زخم، ترمیم شدنی است؟!
اما تو تلاش خود را بکن، ای همسنگر آن دورههای سخت!
نمیخواهم ناامیدت کنم، این ما بودیم که با رای خود، تو را به میان این مرگزارِ بیرحمِ شهر فرستادیم، و گرفتار چنین مار هفت سری کردیم، که امروز باید به جای بانیانش، قربانی این وضع باشی، و پاسخگوی خونهایش! تو که در ریختن آن نقشی نداشته، و بلکه به عکس، برای جلوگیری از این خونها آمده بودی، و با طرحهایی که در ذهن داشتی، اگر سدِ سکندرِ لجاجت و تکبرِ قدرتمندان مادام العمر میگذاشت، فرصت آن را داشتی که کاری کنی، تا این همه به خیابان نیامده و این همه خون ریخته نشود.
این آتش افروخته در دیماه، از خشمی برخاست و شراره کشید، که از دیدن عقیم ماندن قول و قرارهای انتخاباتی تو، شعله ور گردید، آتش کارشکنی در تحقق شعارهای انتخاباتیات، که دامن این همه گلهای نو شکفته و پرپر شده را گرفت، و هزاران خانواده ایرانی را عزادار کرد، زخم رسوایی که بر دامن زنندگانش، تا تاریخ هست، خواهد ماند.
تهران - یکشنبه 26 بهمن ماه 1404 برابر با 15 فوریه 2026

[1] - ۲۷ دی ۱۳۹۸) براساس آمارهای سازمان ثبت احوال، بیشرین دلایل فوت ایرانیان مربوط به بیماری های قلبی و عروقی با ۳۸.۶ درصد، سرطان ها و تومورها با ۱۱.۳ درصد و بیماری های دستگاه تنفسی با ۹.۸ درصد، است.
[2] - تمام شهر تهران توسط شهرداری تهران با این شعار پر شده است، و هرگز در تصاویر و توضیح این شعار نگفته شد، از کدام نهضت سخن میگویید، نهضت انسداد کامل سیاسی، نهضت پراکنش این ملت بزرگ و تبدیل آن به دو قطبی خشونت و کشتار، نهضت بزرگ ژرفا دادن به شکاف بین این مردم و فرمانروایان شان، نهضت فروپاشی اقتصاد، اخلاق و امنیت داخلی و ملی و...، آقای زاکانی، کدام نهضت در ذهن کوچک شما وول میخورد، که باید تا انقلاب مهدی موعود ادامه یابد، از کدام نهضتِ سازنده، زندگی ساز و امیددهنده سخن میگویید؟! نهضت به محاصره در آورنده ایران و ایرانیان؟! کدام نهضت باقی مانده است، که باید هزاران سال دیگر پیگیر آن بود؟! تا شاید منجیایی بیاید؟! رهایی و یا دادن حق تعیین سرنوشت به این ملت؟ اینکه این مردم 160 سال است برای آن خون میدهند و خون دادن را پایانی نیست! شما از کدام نهضت سخن میگویید، آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، که دست کسی نیست، جز امثال شما، که در مصادر اعطای آن چنبره زدهاید، و یک سانت هم قدمی در این جهت، از امثال شما، دیده نمیشود!
[3] - "شمار دانشجویان جانباخته در اعتراضات به ۱۳۰ نفر رسید. بر اساس آمار جدید و اختصاصی خبرنامه امیرکبیر، هویت دستکم ۱۳۰ دانشجوی جانباخته در جریان اعتراضات تا ساعت ۹ صبح شنبه ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) تایید شده است. از این تعداد ۱۰۲ نفر مرد و ۲۸ نفر زن بودهاند. طبق این گزارش، اوج کشتار در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داده است که به تنهایی ۶۲.۶ درصد از کل موارد ثبت شده را شامل میشود و پس از آن ۱۹ دیماه با ۲۴.۳ درصد، ۲۰ دیماه با ۸.۴ درصد و سایر تاریخها با ۴.۷ درصد در جایگاههای دوم تا چهارم قرار دارند. همچنین میانگین سن جانباختگان ۲۲ سال و بیشترین میزان در بازه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال گزارش شده است. خبرنامه امیرکبیر با انتشار این آمار در کانال تلگرامی خود نوشته است که این گزارش بهصورت هفتگی بهروزرسانی خواهد شد و از شهروندان خواسته است اطلاعات مربوط به جانباختگان یا بازداشتشدگان را برای مستندسازی به آنها ارسال کنند."
[4] - "براساس تحلیل آماری، 75 درصد شهدای جنگ تحمیلی زیر 23 سال سن داشتند. میانگین سنی شهدا نیز 22 تا 23 بوده است. بیشترین شهدای جنگ 20 سال سن داشتند." منبع: اعتماد آنلاین، کد خبر: 632873، ۱۴۰۲/۰۷/۰۲
هر سبزه که بر کنار جویی رستهست گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کآن سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
خیام نیشابوری
انگیزهها و پیآمد پای نگرفتن قلههای اندیشه در ایران، و هزارهایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.
برفهای ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیرهگاه روانماندن دجلههای پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمینهای بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکادهای اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه شکل نگیرد، که بعدها اندیشههای نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورستهای پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانهزاد، از زلالش سیراب شوند.
این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شدهی اندیشهی خود، در انتظار تک مایههای اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشهی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفانهای سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشههایی آئیننامهایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایشهای سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.
چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشهایی بیرون از آنچه او میاندیشد، و آنرا سزاوار میداند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئیننامهایی او سایه افکند و...
و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوستهایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...
و شد آنچه نباید میشد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشهایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگیآوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غربگرایی" ، کدام بهتر، شایستهتر و یا رهاییآور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمههای اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شدهی آئیننامهایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.
مزدک بامداد، که اندیشهایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویهگران میتوانند سرودههای دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.
ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز برنتافتند، تا آنجا که مزدک ایرانزمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاههای مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئیننامهایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!
تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئیننامهایی به فرمان درمیآید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیستور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگرانمان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشدهاند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.
اندیشهی مزدک میتوانست بر بلندای چکادِ اوج گرفتهی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایههای ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانهزدن بر درخت اندیشهی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشهی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیتکُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماریهای همهگیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.
او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم تودههای ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان میدانست، و میجست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.
او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشتههای این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر میبینند و میدانند!
مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدمها باور داشت، آموختهها و یافتههایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگیجوییاش، چه آتشها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواریها و پستیهایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایهها، طبقهها و کاستهای گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،
و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشتههایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخخانه خواهد فرستاد.
پیش از مزدک، برادر ایرانیتبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که میتوان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.
و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان میداد که میتوان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزههای بودا میجویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،
در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیامآوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که میتوان دید که چگونه خانهزادی در خانهی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخزده، با همسایه خاوریاش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زبالهدان تاریخ" سپرده شوند.
مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و میرفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغزده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتیگری، و آلوده به ناشایستیها، و نابایستیها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،
اما گردهمآیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاهها، و خانهی قدرت، سازمانی هراسافکن و چیرگیجو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاهها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانهی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشهایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگیها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی میبرد.
گردهمآیی که در تاریکخانهی خود، نورِ آموزههای کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئینتنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانهی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبانشان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگهای ناپاکِ بیابانهای بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.
آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمیخو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درندهی هم باشند، و نه درندگی و زیادهخواهی و چیرگیخواهیشان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.
و اکنون در گردهمآیی بین کاخ و پرستشگاهها، همهی این کارکردِ آموزههای زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت همآمده با دین آئیننامهایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان میزیستند را، به فراموشی سپرده بودند،
و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" میاندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار مینمود، و مُغان ویژهخوار و ویژهجویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکدهها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان میخواست، با فرمانروایانی بِهنما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سهبرِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشکشان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانهی عنکبوتیشان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشهی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانهشان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.
این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشهی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشمها به خود خیره ساخته، نور امید در دلهای خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساختهی آتشِ رشکشان شعلهور شد، خشمشان چنان برانگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاهها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.
در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تنهایشان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باختهاش، که در «خونبارترین و فجیعترین کشتارهای دستهجمعی و نسلکشیها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،
تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگیجویان، بازسازیگران و ویرایشجویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاهها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.
تا ایرانیان بدانند که در پس نامها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نامها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشانشان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدکهای خود، به کشتارگاهها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.
به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سیامین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگنگارهایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری
[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستنسن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخهای دورهی اسلامی است: «انوشیروان داراییهایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آنها بازگرداند و داراییهای بیصاحب را برای بازسازی خرابیها اختصاص داد؛ دربارهی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقهی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمیگشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانوادهای تعلق مییافت که در آن زندگی میکرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداریشان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت میشد و به جزایی متناسب با جرم خود میرسید؛ خانوادههایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شمارهی یتیمان و زنان بیشوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان همطبقهی آنها داد و جهیزیهی آنها را از خزانهی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آنها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمانها و زمینهایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آنها و نابودی قناتها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پلهای چوبی و سنگی ویژهای که مورد دستبرد دزدان و بزهکاران بود، استحکاماتی ساخت؛ همچنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».
[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"
[3]- بر پایهٔ پژوهشهایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانیتبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازهای ریشه گرفته بود که یکی از کانونها و نیایشگاههای بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسیزبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکیها عهدهدار و گردانندهٔ این نیایشگاه بودایی بودند.، سکهای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارجگذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر میدهد.
[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزهها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشنبینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده میشود. روشنبینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل میکند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش میدهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.
[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزههای بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخشهایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردستهای بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان میدهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بوداییها بهترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بوداییها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل میدهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای دادهاند
[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاحگر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزههای او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل میدهد. سرودههای خود او، گاتاها، که کهنترین بخش اوستا را تشکیل میدهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.
[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بودهاست. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکرهای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان میدهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زدهاست؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شدهاست.
هزارههاست که از آغاز کشتار و از همکُشی انسانها، برای غذا، خانواده، زمین، قلمرو، عقیده، امنیت، حیثیت، مرزها و... گذشته، و آدمی میرفت تا به مرحلهایی از رشد دست یابد که با ورود به دوره مدرنتری در سده بیست و یکم میلادی، از اینگونه جنگهای سخیف و سطح پایین، تا حدودی عبور کرده و از آن دست بردارد، و دیگر بر سر چنین مواردی کمتر بجنگد.
اما چنین نشد، و تروریستهای آفریننده 11 سپتامر 2001 [1] بلایی بر سر غول قدرتمندی مثل امریکا آوردند، که چنان آبرویی از خود در خطر دید، که آغازگر دو جنگ بزرگ و درازدامن گردید، جنگی که بعد از بیش از دو دهه بعد از آن، هنوز مردم منطقه هزینههای آن ترور و خشونت اسلامگرایان افراطی را میپرازند. جنگ با طالبان (افغانستان) و صدام حسین (عراق)، پیآمد این حمله تروریستی بود، و هزاران کشته، و میلیاردها دلار خسارت روی دست مردم جنگزده و غارتزده منطقه ما گذاشت،
و تازه بعد از سالها جنگ و خونریزی و ویرانی، امریکاییها اکنون افغانستان را دوباره به طالبان بازپس دادند، و این مردم و کشور دوباره در دامن حاکمیت جور طالبانی و داعشی در غلتیدند، و زیر بدترین نوع حکومتهای مذهبی قرون وسطایی، از بدیهیترین حقوق انسانی محرومند، و در بدبختی و اسارت غوطه میخورند،
و البته عراق که در یک کش و قوس بلند، یک سیستم دمکراسی نوپا را تجربه میکند، اما اکنون جهان با انواع جنگهایی سخیف درگیر است، و گاه بشر به سان حیوانات، بر سر قلمرو میجنگند، و یا با بنیانهای ایدئولوژیکی که خود را تنها حقیقت مطلق در نظر گرفتهاند، برای حاکمیت آن بر دیگران، کشتار و غارت میکنند!
که آخرین آن نبرد خونبار و ویرانگر اسراییل با مردم غزه و دیگر مناطق فلسطینینشین است، و البته نبرد خونین روسیه، با مردم خلع السلاح شده اوکراین [2]، که قرار بود در صورت خلع السلاح هستهایی، دنیا از آنان در برابر چنین حملهایی حمایت و دفاع کند، اما مردم اوکراین را نقد خلع السلاح کردند، و وعدههای نسیه دفاع آنان از اوکراین، بر زمین ماند و اوکراین در مقابل هجوم مغولوار روسها، تنها گذاشته شدند، و بعد از سه سال ویرانی اوکراین، اکنون سرکرده خلع السلاح کنندگان دیروز، به جای دفاع از این مردم مظلوم در مقابل تجاوز، سخن از تجزیه خاک اوکراین، و جایزه ارضی به متجاوز میگوید (نگاه کنید به طرح 28 ماده ایی ترامپ، برای پایان جنگ در اوکراین)! [3]
روشن است که موضوع آخرین نبرد درازدامن ایرانیان در 160 سال گذشته، از 1284 ه.خورشیدی تاکنون، برای کسب حق تعیین سرنوشت، حاکمیت قانون، کسب آزادی و استقلال، محدود کردن قدرتِ مطلقه حُکام و... بوده است، و ایرانیان در مراحل رشد اندیشه ملی خود، چنان اوج گرفتند که به ارزشهای والایی چون این آرمانها رسیدند، و آنرا سرلوحه مبارزات خود قرار دادند، و این چنین بود که به الگوی دیگر ملتهای اطراف خود در آزادیخواهی و نفی استبداد تبدیل شدند، و پیشروتر از دیگران کرامت انسانی خود را طلب کردند.
انقلاب 1357 اوج خیزشهای چند مرحلهایی 160 ساله ایرانیان، به منظور دستیابی به کرامت و عزت انسانی بود، و میرفت تا ما نیز با عبور دادن خود از نبرد بر سر موضوعاتِ پیش پا افتاده و اولیه، به سان ملتهای پیشرو، از چنین چالشهای سخیفی عبور کنیم، اما خیزش 57 پس از پیروزی، در چالشهایی سخت و ناگواری گرفتار آمد، که تحقق حقوق بازگفته را با سدهای بلند و سخت گذری مواجه کرد.
پشت پا زدن برخی از پیروزمندان انقلاب 57 به اصول پایهایی، و اهداف انقلابی همچون کسب حق تعیین سرنوشت، داشتن نظام دمکراتیک (مردم سالاری برای چرخش قدرت)، اعتقاد و التزام به تکثر و گونه گونی جامعه، رفع نشانههای حاکمیت فردی و طبقاتی، پایان نبرد برای حاکمیت اندیشههای خاص و...، باعث شد تا مردم ایران در آستانه پایان پنجمین دهه، که از پیروزی آن خیزش فراگیر گذشته است، افق ناروشنی را در مقابل خود داشته، و در ورشکستی اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، زیست محیطی، حکمرانی و... غرق شوند، و این روزها افقهای بازگشت به نبردی برای کسب نیازها و حقوق اولیه را در پیش روی خود ببینند، و این چنین است که آخرین و گستردهترین نبرد ایرانیان برای گذار از دوران پیشامدرن، و ورود در دوره مدرن و پسامدرن با مشکل مواجه شد، تا ایرانیان همچنان هاج و واج، به افقی آلوده به شک و تردید بنگرند.
حال آنکه میتوانست چنین نباشد، و با تحقق وجوه جمهوریت و حاکمیت مردم، همچنانکه بنیانگذار ج.ا.ایران در نوفل لوشاتو پیش از بازگشت از فرانسه به ایران [4]، و یا آنچه در اولین سخنرانی خود، بر مزار جانباختگان انقلاب در 12 بهمن 1357، در بهشت زهرا تهران، وعده تحقق آن را داد و...، و یا با تحقق وعدههای به رسمیت شناختن تکثر که ایدئولوگها و فعالین بزرگ روحانی انقلابی و مبارزی همچون سید محمود طالقانی، سید محمد حسین بهشتی، مرتضی مطهری و... از آن داد سخن دادند، که آزادی بیان، فعالیت احزاب، حق فعالیت مخالف و... را نوید میداد، و این که بروزگاههای حاکمیت استبدادی از این کشور رخت بر خواهند بست، تحمیل و زورگویی دیگر در این کشور جایی نخواهد داشت و... و ایران وارد مدار کشورهایی میگردد که چرخش قدرت در بین آحاد این مردم، بر مبنای شایستگی، علم و انتخابات صورت خواهد گرفت، و نه وابستگیهایی جناحی، سیاسی، طبقاتی، اندیشهایی و...، اگر چنین میشد، به حتم کشور دچار چنین بن بست و ورشکستگی نمیگردید.
اما به رغم این افق روشن، مدرن، امیدآفرین، کشور دچار گردنههای ویرانگری همچون "نظارت استصوابی"، محدودیتهای گزینشی کارکنان و کادر کشور، زیاده خواهیهای طبقاتی، فردی، جناحی، سیاسی و... شد، که در نتیجه چنین روش و سیاست بدبخت کنندهایی، نخبگان و خبرگان واقعی کشور حذف شدند، و مقام نخبگی و خبرگی تنها به طبقه روحانیت تعلق گرفت و محدود شد، فعالیت آزادانه احزاب و رسانهها مختل، و به خودیها محدود شد، انحصارگرایی مطلق قدرت روی خشن خود را نشان داد، تمامیتخواهی رسمیت یافت و...،
و از همه بدتر با جایگزینی ایدئولوگها و ایدئولوژی بسیار منحرف از آرمان و اهداف اولیه انقلاب، با اندیشه ایدئولوگهای جریان انقلابی و آزادیخواه، که در کمتر از چند دهه صورت گرفت، باعث شد که تکثر، به تک قرائتی در اندیشه و دین، و وحدت به پراکندگی، و خودی و غیر خودی کردن، و یکه تازی عدهایی در عرصههای فرهنگ، اقتصاد، رسانه، ثروت، قدرت و... منجر شود.
و در نتیجه آن پروژه ویرانگر و خسارتبار چند دههایی، درگیریهای خارجی و داخلی زیادی به وجود آمد، که توان و پتانسیل کشور را در ابعاد مختلف به هدر داد، و توان داخلی را مصرف و منهدم کرد، و کشور و انقلاب را فرسود، و ناتوان و ورشکسته نمود، و امروز بعد از سالها یکهتازی خودیها، انسداد سیاسی و...، راههای اصلاح امور کشور بسته مانده، و در شرایطی قرار گرفتهایم که عملا در گرداب زورگویی خارجی، و ورشکستگی داخلی افتاده، و کشور را بین تسلیم [5] و یا جنگ [6] مُخَیَّر کردهاند، که هر دو خسارت محض است، و نابودی ایران، مردم ایران و توان ایرانی را در پی خواهد داشت.
حال آنکه این شرایط بغرنج را، تا حد زیادی، بعد از حمله تروریستی به پایگاه نیروهایی امریکایی در "خُبَر" عربستان [7] و... نیز شاهد بودیم، اما در یک حرکت انتخاباتی داخلی، و با تکیه به پشتوانه مردمی که اصلاح طلبان داشتند، باعث حضور مردم در صحنه انتخابات شده، و با آفریدن حماسه 2 خرداد 1376 و...، شرایط برای حمله خارجی به کشورمان رو به تغییر نهاد، سفرا و نمایندگیهای خارجی ترک کرده، دوباره به کشور بازگشتند، و خطر جنگ و ویرانی از سر کشورمان دور شد، نابودی پتانسیل بزرگ اصطلاح طلبان و... در کشور، در طی سه دهه گذشته، کشور را از چنین توان بازدارندهایی محروم کرد.
و به رغم این تجربه آشکار و روشن، که کارساز بودن رضایت، مشروعیت، و حضور مردمی و...، و نقش بازدارندگی چنین پایگاه داخلی را در رفع خطر خارجی و داخلی نشان میداد، باز همه به فراموشی سپردند که نباید سرمایههای کشور و ایرانیان را نابود کرد، و اما این نشد و انسداد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماسی در این 28 ساله، اکثریتی از ایرانیان را به شدت آزُرده خاطر کرد، و بسیاری را در حالت ناامید، سرخورده، مهاجر و... راهی کُنج خانهها، خارج کشور، زندان، حصر، بی تحرکی، بی خیالی، بی تفاوت، انزوا و... کرده است،
در چنین شرایطی است که کشور منزوی مثل اسراییل، به امید "تغییر رژیم" در ایران، حملات مستقیم نظامی خود به کشورمان را هماهنگ میکند! و نخست وزیر جنایتکار اسراییل که دستش تا آستین در خون دهها هزار زن و کودک و پیر و جوان فلسطینی و...، و بیش از هزار نفر از دانشمندان، مدافعان و مردم عادی ایران آلوده است، در نقش منجی مردم ایران ظاهر شده! اهداف و منافع ملی اسراییل را، در این شکاف بین مردم و حاکمیت در ایران دنبال میکند.
چنین شرایطی را، به حتم باید ناشی از پشت کردن به اهداف والاگهر انقلابی و آزادیبخش دانست، که در نتیجه آن، تمامیت خواهی، انحصار، غارت ثروت ملی، حذف، زورگویی، اجبار ، تحمیل و... بر سر ایران و ایرانیان سایه افکند، و دشمنان را به طمع شکست کشور انداخت، و اینگونه شد که آشکارا طرفهای خارجی از حاکمان بر این کشور، اکنون باجخواهی میکنند [8] و از تسلیم بی قید و شرط میگویند و...،
حال باید دید ایرانیان ساکنان فلاتی که بسیاری از متجاوزان به آن، آمدند و گذشتند، اما این سرزمین و مردمش همچنان باقیاند، مردمی که با همه کاستی و افزودههای خود، هنوز در کش و قوس ماندگاری میجنگند! اما سوال اینجاست که آیا دوباره به شرایط کسب حقوق اساسی خود همچون آزادی، کرامت، حق تعیین سرنوشت، دمکراسی و... دست خواهند یافت؟ و یا اینکه عقبگرد داشته، و مجبور خواهند شد، بعد از عبور از آن مراحل دون گذشته، اکنون دوباره برای همان آرمانهای دون (غذا، خانواده، ثروت، امنیت، سرزمین، قلمرو و...) دست به سلاح شوند، تا بتوانند از داشتههای اولیه خود محافظت و حراست نمایند.
آنچه مسلم است راه اساسی و ماندگار بازگشت به شرایط ایدال گذشته، بازگشت به اندیشه "آقایی مردم" است، مردمی که 160 سال است برای به دست آوردن دمکراسی، آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت مبارزه میکنند و انتظار تحقق آنرا دارند؛ تنها در چنین شرایطی است که میتوان مقابل فشار، زیادهخواهی، باج خواهی و تجاوز خارجی ایستاد، بازگشت به آرمانهای این مردم، ایران را دوباره در اوج افتخار خواهد برد، ورنه، باید تن به هر خفتی داد، و این ملت مجبور خواهند شد، آنچه در تاریخ تجربه کردهاند را دوباره بچشند و تجربه کنند، و یا آنچه را که استفراغ کرده بودند را، دوباره بردارند و با کراهت تمام در دهان بگذارند.
تهران، یکشنبه 2 آذرماه 1404 برابر با 23 نوامبر 2025

ایرانی کشته شده، در میان لاشخورانی آماده دریدن
و این تنها مردم ایران هستند که می توانند از ایران محافظت کنند.
[1]- حملات ۱۱ سپتامبر که اغلب به صورت عامیانه با عنوان ۹/۱۱ نیز شناخته میشود چهار حملهٔ انتحاری هماهنگشده توسط گروه تروریستی اسلامی القاعده علیه ایالات متحده آمریکا در سال ۲۰۰۱ بودند. نوزده تروریست، چهار هواپیمای مسافربری تجاری را ربودند؛ دو هواپیمای اول به برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و سومی به پنتاگون (مقر وزارت دفاع ایالات متحده) در شهرستان آرلینگتون، ویرجینیا برخورد کردند. هواپیمای چهارم در جریان شورش مسافران در یک مزرعهٔ روستایی در پنسیلوانیا سقوط کرد، جایی که اکنون یادبود ملی پرواز ۹۳ نام دارد. در واکنش به این حملات، ایالات متحده برای چندین دهه جنگ جهانی علیه تروریسم را آغاز کرد تا گروههای متخاصم که سازمانهای تروریستی تلقی میشدند و همچنین دولتهایی که گفته میشد از آنها حمایت میکردند را از بین ببرد.
[2] - پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، اوکراین حدود یک سوم زرادخانه هستهای شوروی (که در آن زمان سومین زرادخانه بزرگ جهان بهشمار میآمد) و همچنین ابزارهای قابل توجهی برای طراحی و تولید آن را در اختیار داشت. بهطور کلی حدود ۱۷۰۰ کلاهک در خاک اوکراین باقی مانده بود که شامل ۱۳۰ موشک بالستیک قارهپیمای UR-100N با شش کلاهک، ۴۶ موشک آر تی-۲۳ مولودت(RT-23 Molodets) با ده کلاهک، و همچنین ۳۳ بمب افکن سنگین میشدند. بهطور رسمی، این سلاحها توسط کشورهای مشترک المنافع کنترل میشدند. در سال ۱۹۹۴ اوکراین موافقت کرد که این تسلیحات را نابود کند و به معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) بپیوندد در ۵ دسامبر ۱۹۹۴ رهبران اوکراین، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده تفاهمنامهای را برای ارائه تضمینهای امنیتی به اوکراین در رابطه با الحاق این کشور به NPT به عنوان یک کشور غیرهستهای امضا کردند. هر چهار طرف تعهد خود نسبت به احترام به استقلال و حاکمیت و مرزهای اوکراین تأکید میکنند. تعهد خود مبنی بر خودداری از تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی اوکراین تأکید میکنند متعهد میشوند در صورتی که اوکراین، به عنوان یک کشور فاقد سلاح هستهای، قربانی یک اقدام تجاوزکارانه یا هدف تهدید تجاوزی شود که در آن از سلاحهای هستهای استفاده میشود، برای اقدام فوری شورای امنیت سازمان ملل متحد جهت کمک به اوکراین وارد عمل شوند و...
[3] - دونالد ترامپ روز جمعه گفت زلنسکی تا پنجشنبه فرصت دارد این طرح ۲۸ مادهای را تأیید کند. ترامپ روز جمعه درباره آقای زلنسکی گفته بود که «او بالاخره مجبور است این طرح را بپذیرد.» اما روز شنبه لحنش نرمتر شد و گفت: «میخواهم به صلح برسیم» و تأکید کرد که این آخرین پیشنهاد او نیست و گفت: «ما در تلاشیم این جنگ را تمام کنیم. به هر طریقی که باشد، باید پایان یابد.» چند ساعت بعد، سناتورهایی که با رویکرد آقای ترامپ در پایان دادن به جنگ روسیه و اوکراین مخالفند، اعلام کردند با وزیر خارجه آمریکا، مارکو روبیو، گفتوگو کردهاند. آقای روبیو نیز به آنها گفته است که طرح صلحی که ترامپ اوکراین را برای پذیرش آن تحت فشار قرار میدهد در واقع «فهرست آرزوهای» روسهاست و پیشنهاد واقعی واشنگتن را نشان نمیدهد، ادعایی که روبیو و کاخ سفید بعدا آن را رد کردند. در این طرح، آمریکا پیشنهاد میکند که نیروهای اوکراین باقیمانده منطقه شرقی دونتسک را که هنوز در اختیار دارند واگذار کنند. تسلط روسیه بر چهار منطقه که از فوریه ۲۰۲۲ اشغال کرده است دائمی میشود؛ دونتسک، لوهانسک، زاپوریژیا، خرسون. الحاق کریمه در سال ۲۰۱۴ نیز دائمی خواهد شد.
[4] - سخنان امام خمینی در نوفل لوشاتو فرانسه در ۴۳ سال پیش را در ادامه بخوانید : «بشر در اظهار نظر خودش آزاد است. اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است. مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند. در جمهوری اسلامی کمونیستها نیز در بیان عقاید خود آزادند. در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی میرود و قاضی او را احضار میکند و او هم حاضر میشود. یکی از بنیانهای اسلام آزادی است، بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است. حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است. دولت اسلامی یک دولت دمکراتیک به معنای واقعی است و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم. اما شكل حكومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینكه متكی به آرای اكثریت است. حکومت؛ جمهوری است مثل سایر جمهوریها و احکام اسلام هم احکام مترقی، دموکراسی و پیشرفته؛ با همه مظاهر تمدن موافق. ولایت با جمهور مردم است. عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادامالعمر نیست، طول مسئولیت هر یك از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض میشود. اگر هم هر مقامی یكی از شرایطش را از دست داد، ساقط میشود. رژیم ایران به یک نظام دمکراسی تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه میگردد. اختیارات شاه را نخواهم داشت. من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت. من در آینده (پس از پیروزی انقلاب) همین نقشی که الآن دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام میکنم… لکن من در خود دولت نقشی ندارم. علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور میباشند.این حكومت در همهمراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود. من نمیخواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكیه بر آرای ملت. من چنین چیزی نگفتهام كه روحانیون متكفل حكومت خواهند شد. روحانیون شغل شان چیز دیگری است. من و سایر روحانیون در حكومت پستی را اشغال نمیكنیم. وظیفۀ روحانیون ارشاد دولتها است. من در حكومت آینده نقش هدایت را دارم. قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد. باید اختیارات دست مردم باشد. این یك مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسی باید دست خودش باشد. حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه آن است. هیچ سازمانی و حكومتی بهاندازه اسلام ملاحظه حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی بهتمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اوّل حكومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور. اسلام، هم حقوق بشر را محترم می شمارد و هم عمل می كند. حقّى را از هیچكس نمی گیرد. حق آزادى را از هیچكس نمی گیرد. اجازه نمی دهد كه كسانى بر او سلطه پیدا كنند كه حقّ آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند. ما که میگوییم حکومت اسلامی میخواهیم جلوی این هرزهها گرفته شود، نهاینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما میخواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همۀ مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم. دولت استبدادی را نمیتوان حکومت اسلامی خواند… رژیم اسلامی با استبداد جمع نمیشود. ما حکومتی را میخواهیم که برای اینکه یک دسته میگویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند. حکومتی که ما میخواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر. تمام اقلیتهای مذهبی در حکومت اسلامی میتوانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند. جامعۀ آیندۀ ما جامعۀ آزادی خواهد بود. همۀ نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت. ما یک حاکمی میخواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکالهایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.»
[5] - عباس عراقچی (وزیر خارجه) : «آنچه تاکنون از سوی آمریکاییها مشاهده کردهایم، تلاش برای دیکته کردن خواستههای حداکثری و زیادهخواهانه آنها بوده است. در مقابل چنین رویکردی، فرصتی برای گفتوگو نمیبینیم.» جماران: وزیر امور خارجه در گفتوگویی با مجله اکونومیست تأکید کرد که ایران هیچ تجربه قابل اتکایی از مذاکره با دولت ترامپ ندارد و تا زمانی که واشینگتن از «دیکتهکردن» خواستههای خود دست نکشد، امکان رسیدن به توافقی منصفانه و متوازن وجود نخواهد داشت. عراقچی: «به آمریکا گفتم عزت و شرف را با پول معامله نمیکنیم. درخواست جدید آمریکا برای مذاکره با ما حرف تازهای ندارد. هدف امروز آمریکا از مذاکره دستیابی به خواستههایی است که مخالف منافع ملی ماست. ترامپ پیشنهاد داد برابر صفر کردن غنی سازی امتیاز اقتصادی بدهد.»
[6] - هشدار علی جنتی: خطر جنگ واقعی است؛ سیاست خارجی فعلی ایران راه به جایی نمیبرد. چارهاندیشی کنید. این وزیر دولت حسن روحانی، دیپلمات و سفیر اسبق ایران در کویت گفت: «این حالت نه جنگ و نه صلح بدترین حالتی است که میتوان برای کشور تصور کرد چرا که با توجه به شرایط داخلی و مشکلات معیشیتی که با کمبودها، ناترازیها، تورم و گرانی همراه شده است. مردم دیگر تحمل این شرایط را ندارند و باید برای آن چارهاندیشی شود.»
[7] - در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۹۶ میلادی (۴ تیر ۱۳۷۵ خورشیدی) بر اثر انفجار یک کامیون بمبگذاریشده در پایگاه نیروهای آمریکایی در شهر خُبَر عربستان، ۱۹ سرباز آمریکایی کشته و حدود ۴۰۰ تن زخمی شدند. افبیآی بعد از تحقیقی ۳ ساله، ایران را مسئول این بمبگذاری دانست. بیل کلینتون در نامهای محرمانه به محمد خاتمی گفت آمریکا مدارکی دارد که نشان میدهد ایران در این حادثه دست داشته و از او درخواست کرد افراد مسئول را محاکمه کند[۱] خاتمی پاسخ داد جمهوری اسلامی قصد ندارد در این زمینه تحقیق کند و القاعده را مسئول آن معرفی کرد در سال ۲۰۰۴، کمیسیون یازده سپتامبر اعلام کرد بن لادن چند ماه قبل از بمبگذاری درحال تلاش برای انتقال مواد منفجره به عربستان بودهاست. دادگاهی در سطح فدرال در آمریکا در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد بمبگذاری به دستور خامنهای انجام شدهاست در سال ۲۰۰۶، قاضی ارشد آمریکایی رویس سی لامبرث حکم داد که ایران و حزبالله مسئول این بمبگذاری بودهاند و شواهد قوی وجود دارد که حزبالله آن را انجام دادهاست ویلیام پری، وزیر دفاع آمریکا در زمان بیل کلینتون، در سال ۲۰۰۷ اعلام کرد به این نتیجه رسیده که بمبگذاری کار القاعده بوده و نه ایران. در ژوئیه ۲۰۲۰، دادگاهی در آمریکا ایران را محکوم به پرداخت ۸۷۹ میلیون دلار به بازماندگان این حادثه کرد
[8] - بیژن کیان (قائم مقام تیم اطلاعات و امنیت دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکا)، عضو ایرانی تبار حزب جمهوریخواه امریکا، در خصوص شروط استیو ویتکاف، نماینده رئیس جمهور امریکا در مذاکرات با ایران، به سیاهه زیر اشاره دارد : «غنی سازی اورانیوم را به صفر برسانید، تخلیه و نابودی تمامی ذخایر غنی شده، بیش از 400 کیلوگرم اروانیوم غنی شده 60% و بالاتر، تحت نظارت IAEA (سازمان بین المللی انرژی اتمی) و بازرسان امریکایی، غیر فعال کردن تاسیسات کلید مثل فردو و نطنز، تخریب سانتریفیوژهای پیشرفته IR6 و بالاتر، ممنوعیت هرگونه تحقیق و توسعه هسته ایی برای حداقل 15 تا 20 سال، بازرسی های دائم و نامحدود سازمان انرژی اتمی، شامل دسترسی 24 ساعته به تمام سایت های مشکوک و بدون تاخیر و نصب دوربین های نظارتی دائمی، که شامل پروتکل الحاقی برنامه اجرایی بین 5 بعلاوه 1 و ج.ا هم می شود، محدودیت و برچیدن برنامه موشکی بالستیک، توقف توسعه موشک هایی با برد بیش از دو هزار کیلومتر، نابودی تمام موشک های موجود شامل شهاب 3 و سجیل، و ممنوعیت آزمایش های موشکی برای 10 سال، نظارت بین المللی اجازه بازرسی سازمان ملل بر کارخانه های تولید موشک، قطع حمایت گروه های تروریستی، اصلاحات حقوق بشری و داخلی، آزادی تمام زندانیان سیاسی و مخالفان، شامل رهبران اعتراضات 2022، اجازه فعالیت احزاب مخالف، و برگزاری انتخابات آزاد، بعلاوه اقدامات اقتصادی و مالی، بعلاوه اقدامات دیپلماتیک و نظامی.»

بهیم رائو امبدکار (نویسنده قانون اساسی انقلابی و مترقی هند پس از آزادی):
«آنان که تاریخ خود را فراموش میکنند، نمیتوانند تاریخ سازی کنند.»
برنده افتخارآفرین جایزه صلح نوبل!
درود بر شما،
ننگِ "قتل" یک خیزش بزرگ و وسیع اجتماعی، زندانی کردن فعالین آن، و ترور و ویلچر نشین کردنِ تئوریسین آن (سعید حجاریان [2])، و زمینگیر کردن جنبش " اصلاحات " و... بر دامن کسانی دیگر است، شما چرا خود را در آن نابخردی و ظلم شریک میکنید! شما نشاندار جهانی صلحید، چتری به بزرگی نشان بزرگِ خود بردارید، و به وسعت ایران، و بزرگی و گونه گونی ملت ایران، و بلکه جهانی و انسانی موضع بگیرید، و با حمله به "اصلاحات"، همکاسه و همدست یکدست سازان و خالص سازان مخربِ راستگرا نشوید.
شما افتخار به خانه آوردن جایزه افتخارآمیز و جهانی "صلح نوبل" را در پرونده کنشگری خود دارید، جایزهایی که با زحمت و تلاش خود، برای ایران و مردم مظلوم و صلحجوی آن به ارمغان آوردهاید، ملتی که نزدیک به یک قرن و نیم است که آرام و مسالمتجویانه پیگیر آزدی، حقوق شهروندی، و حق تعیین سرنوشت خود هستند؛ دریافت این جایزه حکایت از مشی مدنی و آرام شما نیز دارد، که بر وضعیت موجود خود، و ملت خود، منتقد و معترضید، و خواهان تغییر آن، و در حال تلاش برای تحولید، البته با مشی مدنی و غیر خشونت آمیز.
شما جایزهایی را به خانه بردهاید که در اهمیت و میزان افتخار آفرینی آن، همین بس که، این روزها همه دنیا به اندازه کافی از اهمیت آن آگاهند، چرا که تلاش رئیس جمهور جدید امریکا را میبینند، که چگونه مشتاقانه، تمام رفتار و اعمال خود را طوری برنامهریزی میکند، تا بلکه به همین جایزهایی دست یابد که شما افتخار دریافت آنرا به عنوان یک کنشگر اجتماعی دارید، و انتظار دارد، آنرا بعد از رقیب سیاسی امریکایی خود، باراک حسین اوباما، از آن خود و ملت امریکا کند،
پس در بزرگی این جایزه شکی نبوده و نیست، و اوج این افتخار را فراموش نمیکنم، وقتی که شما به دلیل کنشگری اجتماعی، در زندان بودید، و فرزندان و همسر فرهیخته شما، آنرا به نیابت از مادر خود دریافت کردند، آن لحظات در تاریخ کنشگری اجتماعی مردان و زنان ایران فراموش ناشدنی، و در تاریخ حرکت صلح طلبانهی ایرانیان ثبت گردید.
این را هم باید بگویم که به میزان افتخارآمیز بودن این جایزه، مسئولیت شما در مسیر صلح نیز، صد چندان گردید، و از لحظه دریافت، بار بزرگتری بر شانههای زنی چون شما، نهاده شد، که بر افراد دریافت کننده آن آثاری مترتب است که رابطه مستقیم با دریافت این جایزه بزرگ دارد، و انتظار میرود، همانگونه که نشان "صلح" جهانی را در دستان خود دارید، در جهت صلح، برادری و تکثرگرایی در جامعه خود، و آشتی بین ملتها در بُعد منطقهایی و جهانی قدم بردارید، کاش شما و دیگر دریافت کننده، و هموطن ایرانی شما، سرکار خانم شیرین عبادی، از این امکان برخوردار بودید که از این پتانسیل بزرگ استفادههایی در این وسعت میکردید،
همانگونه که دونالد ترامپ با فراهم کردن امکان صلح در جنگهای جاری جهانی، سعی دارد نظر کمیته صلح نوبل را به فعالیت گسترش صلح خود جلب، و آنرا از آن خود کند، از این جهت شما و سرکار خانم شیرین عبادی، که دارندگان افتخارآمیز این جایزه در ایران هستید، باید محور صلح و فراگیری، مشارکت، و آشتی بین ایرانیان باشید، و در این جهت کار کنید، این بیشتر برازنده عنوانداری چون شماهاست که در مسیر مبارزات سیاسی – اجتماعی خود، وقت خود را در مسیر حمله به رقبای دیگرِ سیاسی، صرف نکنید، و سخن از مرگ و نیستی آنان مگویید.
پر بیراه نیست که متذکر شد، ایرانیان مجموعه گونه گونی از نیروهای فکری و اجتماعیاند، که گردهم آوردن آنان حول ارزشهای والایی همچون وطن، تکثر، آزادی و... کار بزرگی است که درایت و بلند نظری میطلبد، و باید از جداییها جدایی افکنی، پرهیز کرد، تا ظرف ایران را، برای تمام ایرانیان، در این گرداب بزرگ کنونی حفظ نمود، این مهمترین وظیفه هر کنشگر سیاسی، با هر گرایش و هر اندیشهایی است که از ظرف ایران، برای تمام ایرانیان مراقبت کند، چراکه مراقبت از ایران، بدون به رسمیت شناختن تکثر و گونه گونی جامعه ایران هرگز میسر نخواهد شد، تحمل و رواداری در این راه، راهگشا و پایه کار است، باید دانست که هر مبارزهایی برای ایران، بدون حضور تمام ایرانیان، به فرض پیروزی هم، از چالهای به چاهی، و یا به چالهایی دیگر خواهد بود.
با این رویکرد به نقد سخن 13 آبان 1404 شما که گفتید «اصلاحات سالهاست که مرده» [3] است، میپردازم، در حالیکه اذعان دارید که «از قضا "اصلاحات" را خود جمهوری اسلامی کُشت و رهبرش بر جنازه "اصلاحات"، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند»، اما باز همراه با ج.ا به استقبالِ مرگ اصلاحات و اصلاح طلبی رفتن از سوی شما تامل برانگیز است!
حال آنکه چنانچه بر این گزاره خود ایمان دارید، که ج.ا.ایران خود قاتل اصلاحات است، که پر بیراه هم نیست، و رهبران راستگرای حاکم بر مجاری قدرت، در ناکامی و ابتر نگهداشتن اهداف و کنش این جنبش اصیل و مردم بنیاد، و برآمده از خواستِ داخلی، تلاش بی وقفهایی کرده و میکنند، و بیش از سه دهه است که برای مرگ آن، و خنثی سازی تک به تک فعالین آن تمام ظرفیت دین، انقلاب و توان ملی کشور را به کار گرفتهاند، و این امری روشن است.
نمونه آن عملکرد شورای نگهبان قانون اساسی، در قبال حقوق مردم و حق انتخاب آنان است، که به جای نگهبانی از این قانونِ پایه، و بالفعل کردن ظرفیتهای مردم بنیان آن، و احقاق حقوق مردم ایران، به نگهبانی برای منافع و گسترش وسعت قدرت راستگرایان تبدیل شده، و با بکارگیری "نظارت استصوابی" به واقع به تیغ بُرندهایی تبدیل شده است، که علیه اصلاحات و... بی وقفه به کار برده شده، تا کارد اصلاحات، که بسیاری از مردم ایران به کارسازی و تاثیر آن دلبسته بودند را، کُند کرده، و یا از کار اندازد، و امید را در دل اصلاح طلبان کُشته، و راه بازسازی کشور، و بازگشت از روند انحرافی پیش روی انقلاب و ساختار حاکمیتی را بسته و... و مجموع فعالیت آن نهاد این شد که امروز ما میبینیم، و کشور در کلاف سردرگم شکافها، ناترازیها، ورشکستگیها، حمله خارجی، ناامنی، غارت و چپاول اموال عمومی، تلاش برای بقا و... غرق شده است.
این روزها دیگر بر کسی پوشیده نیست، که شمار بسیاری از کنشگران اصلاح طلب مجبور به ترک وطن شدهاند، و یا بسیاری از آنان که ماندهاند در کُنج خانههای خود ممنوع الکار و فعالیت، مسافرت، سخن گفتن، نمایندگی مردم، پخش تصویر هستند، و... و یا در حصر خانگی مانده و میپوسند، و سرمایههای گرانقدری از این مردم، به هرز میرود، و یا دیگرانی که در زندانها عمر گرانمایهشان را از دست میدهند، حال آنکه باید صرف مبارزه برای هدف خود کنند، نمونه بارز آن جناب دکتر سید مصطفی تاجزاده است که بعد از سه سال زندان، تنها سه روز اجازه حضور در مراسمِ دفن تنها برادر خود را یافت (و دیگرانی که از همین مقدار هم برخوردار نشدند)، و فورا به زندان باز گردانده شد، این زندانی سیاسی بیش از ده سال از عمر خود را در زندان گذرانده است و...
این همه هجوم به "اصلاحات"، خود نشانگر تاثیر این خیزش بزرگ و این خواست فراگیر، در بین ایرانیان است، جنبش عظیمی که گاهی تا بیش از 80 درصد مردم ایران را با خود همراه میکرد، و بیرمقترین انتخاباتها را نیز با حضور خود گرم کرده، و جمعیت بزرگی را امیدوار به میدان میآورد، و سرمایه اجتماعی بزرگی را بسیج مینمود، و مینماید و...
و معتقدم اگر قیود و محدودیتهای ایجاد شده برای این جنبش و رهبران آن رفع شود، و امکان استفاده از ظرفیت همین قانون اساسی موجود، به جنبش اصلاحات داده شود (قانوی که بسیاری از ایرانیان به بندهای متعدد آن معترضند)، و راههای دخالت مردم ایران در روند زندگی خود، از اختلال و انسداد خارج گردد، و امکان فعالیت موثر برای اصلاح طلبان و اصلاحات فراهم شود، در همین لحظات تلخ تاریخی، که ایران و ایرانیان از هر سو مورد هجوم و غارت هستند، جنبش اصلاحات باز هم این امکان و ظرفیت را دارد که حماسههای بزرگی را در راستای انسجام ملی و نجات مردم و ایران از فساد و تمامیتخواهی داخلی، و پررویی و تجاوزگری خارجی بیافریند.
سرکار خانمِ صلح!
به واقع یکی از بروندادهای افتخارآمیز جنبش اصلاحات، نهضت بزرگ "آگاهی بخشی" بود، که این ایده، در درازای بیش از سه دهه اوج فعالیت خود، به راه انداخت، که به واقع کمپین بزرگ و فراگیر تمرین دمکراسی و مردم سالاری در ایران بود، و بزرگترین کلاس (عملی و تئوری) دانشگاهی را در این زمینه برای کل ملت ایران فراهم کرد، تا قوت و ضعفهای خود را در روند کسب و تثبیت حقوق خود، از جمله حقوق شهروندی و مهمترین آن یعنی "حق تعیین سرنوشت"، و برخورداری از "آزادی" و خواست دیرین مردم ایران، از مشروطه تا کنون، که همانا "حق حاکمیت بر خود" بود و... را، فراهم کرد.
این کادرهای با تجربه و آگاه و فرزانه و دلسوز اطلاح طلب (و از جمله خود شما بودید و...) بودند که چنین آوردگاهی را با کمک خیل چند ده میلیونی ایرانیان فراهم کردند، تا ایرانیان مشی پیگیری حقوق خود را تمرین کنند، و با موانع واقعی آن آشنا شوند، موانعی که هر بار کشتی نهضتهای متعدد آزادیبخش آنان را، در بیش از یک و نیم قرن گذشته، به گِل کشانده، و به گِل نشاندند، این اصلاحات بود که ایرانیان را حول شعار "ایران برای تمام ایرانیان" گرد هم آورد تا تمرین وحدتی مثال زدنی، فارغ از ایده، گویش و منش سیاسی را، تجربه کنند.
و البته معتقدم که نه جمهوری اسلامی، که بلکه ساختاری معیوب، و تفکری انحرافی، که بر مراکز رسانه، سلاح و ثروت کشور در این چند دهه تسلط یافتند، مانع اصلی تحققِ حقِ حاکمیت مردم بودند، و مخالف سرسخت تحقق روند آقایی مردم ایران هستند، ورنه چه کسی می تواند منکر شود که در نهضت آزادیبخش 57، قاطبه ایرانیان حول "نه به استبداد"، و " نه به عدم استقلال" گردهم آمدند، و بعد از مشروطه، دوباره سعی کردند، از استبداد فردی و سلطه اجنبی، دوری گزینند، و این نشان داد که ایرانیان در نفی استبداد فردی و طبقاتی، و کسب استقلال متفقاند، و وحدت دارند، اما...
و شاید همین وجه آگاهی بخشی بود، که پاشنه آشیل بازسازان سلطه فردی را به تحرک واداشت، و مبارزه با اصلاحات، اصلاح طلبی و اصلاح طلبان، و هر دستی که به سوی آنان دراز شود را آغاز کنند، و این نبرد حتی در حد حذف شخصیتی و فیزیکی همکاران و همیاران اصلاح طلبی، احزاب و گروههای کنشگر در این فرایند، دنبال شد، آنان را "فتنه"، غربگرا، لیبرال و... نامیدند، و همه شاهدِ شعارِ تهدیدگونه "استخر فرح در انتظارت" بودند، که حتی بالاترین مقام رسمی کشور، یعنی رئیس جمهور مستقر را، به تکرار این نوع ترور تهدید کرده و میکنند، و هنوز طعنه "مرگ در استخر!" را، سکانداران شرایط کنونی به مخالفان خود گوشزد میکنند!
که این خود گویای تاثیر و اهمیت اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی در تاریخ آزادیخواهی و حق طلبی معاصر ایرانیان است و...، و اینکه شما به عنوان یک مخالف وضع موجود، که در مشی پیگیری حقوق ملت، به روش مسالمت آمیز، با اصلاح طلبان اشتراک رویه دارید، به استقبال مرگ اصلاحات و اصلاح طلبان بروید، خود جای تامل و سوال دارد، در حالیکه معتقد به قتل اصلاحات هستید، و "قاتل" آنرا میشناسید! اما همزبان با قاتلان، از مرگ اصلاحات میگویید؟! و از آن استقبال میکنید!
جنبشی به این وسعت، که افتخار حماسه دوم خرداد 1376 ، خرداد 1388 و... را در پرونده خود دارد که به واقع، نبردی رویارو بین خواست مردم ایران، و خواست تمامیت خواهان بود، و بحث آنان، آنقدر جدیست که حصر شدگان آن سالهای دور، هنوز طعم آزادی و رهایی را نچشیدهاند، اما، برنده جایزه صلح نوبل، که خود طعم زندان کشیده است، تلاش آنان را "بازی جعلی" تلقی کرده، استخوان خردشدگان در روند مبارزه برای حقوق ایرانیان را این چنین مینوازد؟!
این دشمن انگاری اصلاحات و اصلاح طلبان، در مسیر خیر اجتماعی ایران و ایرانیان سوال برانگیز نیست؟!
اگر این بازیایی جعلی است، چرا باید تمامیتخواهان در نظام جمهوری اسلامی، تمام ظرفیت ملی، انقلابی و دینی را بسیج کنند، و قاتل آن شوند؟! و متاسفانه مخالفین آنان در مسیر این قتل، هممسیر با قاتلان شده، در قتل اطلاحات مشارکت کرده، و وقوع مرگ او را همنوا با تمامیت خواهان تکرار کنند، و یا آرزوی مرگ آن را بکشند؟!
خانم محمدی عزیز!
دو اقلیت، در دو سر پیوستار خم نرمال حاضرین در پروژه و پروسه دمکراسیخواهی ایرانیان، یعنی تمامیتخواهان مسلط بر مجاری قدرت و ثروت در جمهوری اسلامی، و افراط گرایان در آنسوی دیگر پیوستار در اپوزیسیون ج.ا.ایران، بر خلاف خواست عموم مردم ایران، که در زیر زنگلوله بزرگ این خم نرمال قرار میگیرند، و بارها و بارها، اقبال و اعتماد خود را به این جنبش اصیل و موثر، رسما و قانونا اظهار داشته، و در مسیر شعارهای آن گام برداشتهاند، اما این دو، چنین حقیقتی را بر نمیتابند! چرا؟!
و در دو سوی این پیوستار، همواره اقلیتی کم تعداد، چه در ناحیه راستگرایان تمامیتخواهِ همراه در نظام ج.ا.ایران، و چه در رادیکالیسم انتهای پیوستار در سوی دیگر، یعنی براندازان خشن، و حتی دنبال کنندگان مبارزه با مشی تروریستی، که با صدام در حمله به ایران همراه شدند، "اصلاحات" را متفقا میکوبند؟! و در کوبیدن اصلاحات و اصلاح طلبان، با "حرام خواران سیاسی" و... مادام العمرهای، تکیه زده بر کرسیها، در مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران به اشتراک نظر میرسند!
سرکار خانم محمدی عزیز!
شما وقتی نشاندار "صلح" میشوید، باید از همگرایی و صلح هم سخن گویید، یعنی بازی برد-بردی که همه ایرانیان از آن انتفاع یابند، چه ایرانیان برانداز جمهوری اسلامی در آنسوی پیوستار (که البته باید اذعان کنم که ایرانیاند و صاحب حق)، و چه اکثریت مردمی که در این میانه قرار میگیرند (که البته بارها به روشهای مدنی، اصلاح تدریجی امور را انتخاب کرده، و با توجه به تجربه انقلاب 57 و...، به واقع به براندازی و انقلاب مجدد نه گفتهاند، و همپای اصلاح طلبان، تا کنون گام زدهاند)، و چه حتی تمامیت خواهان راستگرایی که در قبضه قدرت و ثروت کشور از هیچ خطایی، حتی نابودی مردم، دین و آئین و ایران نیز فروگذار نبودند و...، و همه ایرانیان را از تفکر و اعمال خود رنجاندهاند. شما به عنوان برنده جایزه نوبل صلح باید به نحوی راهبرد خود را تدارک دیده، که چتری به بزرگی مردم ایران بردارید، که همه اینها، خوب و بد آنان را دو سوی پیوستار، و چه زنگوله وسط خم نرمال جامعه ایران را، شامل شود.
متاسفانه ایران با یک معضل بزرگ در روند بازیابی تاریخی خود مواجه بوده، و هست، و آن اینکه نیروهای اجتماعی در هر دورهایی، بود خود را در نبود دیگران تعریف و تصور کرده، این است که نابودی دیگران را پیروزی خود میدانند، و شاید دلیل اصلی به گِل نشستن کشتی آزادیخواهی ایرانیان همین است، که کار این کشور حتی بعد از خیزشهای بزرگی همچون جنبش مشروطه، انقلاب 57 و... به سامان نمیرسد، چرا که تنوع گرایشهای سیاسی و اجتماعی در بین این مردم موجودیت دارد، اما به رسمیت شناخته نمیشود، تا در سایه این تکثر، موجودیت متکثر ماندگار شود.
مثالی میزنم، بعد از بهمن 57 که همه مست پیروزی انقلاب بودند، و رهایی از حاکمیت فردی، و فروپاشی نظام پادشاهی را جشن میگرفتند، انقلابیون به وضوح با قشری از ایرانیان با مشی فکری و سیاسی سلطنت طلبی مواجه بودند، و در حالی که این و آن را "شاهدوست" و... معرفی میکردند، به جای به رسمیت شناختن چنین پتانسیلی در بین ایرانیان، به نفی آن پرداخته، به مبارزه با آن برخاستند، و حاصل آن مبارزه، نه نابودی سلطنت طلبی، که نابودی بسیاری از سرمایههای اجتماعی و مادی این کشور بود، که لس آنجلسها را در گوشه گوشه دنیا آباد کرد، و ایران را ویران.
بخش زیادی از مهاجرت ایرانیان به کشورهای دیگر، حاصل همین نادیده انگاری و نابودی طلبی هاست که میلیونها مهاجر را روی دست کشورهای دیگر گذاشت، و کشور را از سرمایههای خود محروم نمود، این در مورد پتانسیل چپ، و دیدگاههای چپگرای سوسیالیست، کمونیست و... نیز صادق است.
نادیده انگاری، و مبارزه با گرایشهای گوناگون سیاسی، مذهبی، اجتماعی و...، اشتباه راهبردی انقلابیون پنجاه و هفتی بود، که بعد از پیروزی فکر کردند، بقای خود را در حذف دیگران دنبال کنند، و مبارزهایی کشدار و داخلی را روی دست ایران، و ایرانیان گذاشتند، که حال به نظر میرسد، این بیماری، به شما نو انقلابیون نیز به ارث رسیده است، تکرار اشتباه حذف و نادیده انگاری دیگران، دمینوی شکستی است که در تاریخ تحول آفرینی، تن ایران و ایرانیان را بیمار و تب آلوده کرده است، و سرمایه زیادی از ایران و ایرانیان، به نابودی برده، و می برد.
این چه رسم نامیمونی است که در بین ایرانیان رواج یافته است که با شعار مرگ بر این و آن، همواره ملت خود را پاره پاره کرده، تا موج سواران داخلی و خارجی میان این شکافها بازی خود را کنند، و اهداف ضد ملی خود را در این تفرقه پیگیری نمایند، اسراییل که با کشتن دانشمندان ما، نشان داد، مثل صدام حسین، با ایران قدرتمند مخالف است، بر این بستر افتراق چشم طمع دوخت، و حمله فراگیر خود را علیه ایران، به نام مبارزه با ج.ا.ایران رنگ آزادیخواهی زد، و چه فرصت طلبان داخلی که در دعواهای جناحی داخل، ثروت کشور را به غارت میبرند، که همه می دانند، این موج سواران به قصد غارت و چپاول، روزی به راست و روزی به چپ، و روزی با خارجی هماهنگ میشوند، تا هرچه بیشتر از خوان غارت و چپاول ما، کیسههای خود را انباشته سازند.
نرگس خانم عزیز!
این گفته شما که "زمان اصلاحات سالهاست که گذشته است،" دقیقا همان خواست تمامیتخواهان حاکم بر مراکز قدرت و ثروت در ج.ا.ایران است، که مدتهاست هر ترفندی را برای جدایی ایرانیان از اصلاحات زدهاند، تا بلکه دوگانه محدود و خودی پایداری – راستگرایان را، جایگزین دوگانه وسیعتر اصولگرا – اصلاحطلبان کرده، صحنه کشور را به آن خودیهای خود، محدودتر کرده و شیفت دهند، درست است که اصولگرایان، و اصلاح طلبان تنها بخشی از جامعه ایرانند، اما شما با کسانی همصدا شدهاید که به دنبال محدودیت بیشترند،
این فرمایش شما دقیقا مرا به یاد روزهایی انداخت که شعار برخی معترضان در خیابان که "اصولگرا- اصلاح طلب دیگره تمومه ماجرا" سرداده میشد، و این شعار باعث شادی راستگرایان تمامیتخواه شده بود، که با خوشحالی مرگ اصلاحات را جشن گرفتند، و اصلا به روی خود نیاوردند که این قسم از معترضان، به آنان نیز در این شعار خط پایان زدهاند! و تنها ذوقزده تمام شدن بخش دیگر شعار شدند، شما چرا خود را هماهنگ با این تمامیت خواهان نشان داده، از پایان اصلاحات سخن میگویید؟!
در حالی که جنبش اصلاحات نه مُردنی است و نه از بین رفتنیست، و نباید هم از بین برود، چراکه با روی کار آمدن هر گرایش فکری، مهمترین ضرورتی که احساس خواهد شد، جنبش اصلاحاتی است که کجیهای آن سیستم را دیده، و اعلام کند و در صدد اصلاح آن بر آیند، و این یک نیاز اساسی، در هر سیستم حاکمیتی است، که قدرت را رصد کند، و ایراد آن را ببیند، و گوشزد نماید، پس مرگ اصلاحات، نه منطقی و نه ممکن است، و هرگز اتفاق نخواهد افتاد، چراکه لازمه هر سیستمی، ناظری مردمیست، که او را رصد کند و رفع نقص نماید.
تهران - 17 آبان 1404، برابر با 7 نوامبر 2025
کاریکاتوری از دونالد ترامپ
در کنار مجسمه جناب نوبل، بنیانگذار این جایزه جهانی
[1] - نرگس محمّدی (زادهٔ ۱ اردیبهشتِ ۱۳۵۱) فعّالِ ایرانی حقوق بشر است. او عضو سابق شورای عالی سیاستگذاری اصلاحطلبان تحکیم وحدت و نایب رئیس و سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر است. محمدی کارش را در کنار ملی-مذهبیها آغاز کرد و از مخالفان نظام جمهوری اسلامی است. او اواخر دهه ۱۳۷۰ بازداشت شد اما بازداشت او در آغاز سال ۱۳۸۹ مورد توجه قرار گرفت و از آن زمان چندین بار در زندان بهسر برده است. همسرش تقی رحمانی نیز از فعالان سیاسی است که بیش از ۱۴ سال در زندان بوده است. بیبیسی در سال ۲۰۲۲ او را یکی از ۱۰۰ زن الهامبخش و اثرگذار در جهان معرفی کرد. در سال ۲۰۲۳، کمیته نوبل نروژ جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۳ خود را به محمدی اهدا کرد. این کمیته از نرگس محمدی به عنوان «رهبر طبیعی» جنبش زن زندگی آزادی در سپتامبر ۲۰۲۲ (شهریور ۱۴۰۱) نام برد و جایزه نوبل را به خاطر بر عهده گرفتن رهبری این اعتراضات و همچنین مبارزه شجاعانهاش برای آزادی و حقوق بشر در طول سه دهه به او اهدا کرد نام او در سال ۲۰۲۴ در میان فهرست ۱۰۰ فرد تأثیرگذار جهان مجله تایم قرار گرفت.
[2] -سعید حجاریان کاشانی در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با نام مستعار سعید مظفری و در برخی از مطبوعات، با نام جهانگیر صالحپور، از فعالان امنیتی سابق و سیاسی کنونی است. وی از اعضای دفتر مرکزی حزب جبهه مشارکت ایران اسلامی و از چهرههای مطرح جنبش دوم خرداد و معروف به تئوریسین جریان اصلاحات است که در سال ۱۳۷۸ توسط سعید عسگر در مقابل شورای شهر تهران مورد سوءقصد قرار گرفت. وی از این ترور جان سالم به در برد، اما از آن پس زندگی را بر صندلی چرخدار میگذراند و دچار اختلالات شدید گفتاری شدهاست. عامل ترور که ۱۹ سال داشت به ۱۵ سال حبس محکوم شد با این حال این ترور برای او سابقهٔ کیفری هم محسوب نشد که اعتراض وکیل حجاریان را نیز به همراه داشت. او یک سال بعد از زندان آزاد شد. به گفتهٔ حجاریان، او یک بار دیگر نیز در سال ۱۳۶۰ مورد سوءقصد مجاهدین خلق قرار گرفته بود
[3] - «اصلاحات» سالهاست که مرده.
نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل)
از قضا «اصلاحات» را خود جمهوری اسلامی کشت و رهبرش بر جنازه «اصلاحات»، پیش از جنازه سردارانش نماز خواند. اکنون هم جمهوری اسلامی تلاش میکند برای انحراف افکار عمومی از مسئله اصلی که نزاع و چالش بین کسانی است که به «بقاء» جمهوری اسلامی باور دارند و کسانی که برای «پایان» دادن به جمهوری اسلامی تلاش می کنند، بازی جعلی«اصلاحات» را با بحث «اصلاح طلبان» و «غیر اصلاح طلبان»، داغ و پربیننده کند. تا فریبکارانه واقعیت را خاک کند. زمین بازی را مردم عوض کردهاند. هراس جمهوری اسلامی از همین است. آدرس غلط ندهید. زمان اصلاحات سالهاست که گذشته است. جدال اصلی به واقع بین« بقاء طلبان »و «پایان خواهان» رژیم دینی استبدادی است. جمهوری اسلامی نه با شعار، بلکه در عمل و نه ناآگاهانه بلکه آگاهانه اثبات کرد که اصلاح ناپذیر است. اکنون نیز چیزی از آن بر جای نمانده که نیرویی بخواهد اصلاحش کند. اکنون« اصلاحات» به واقع انحراف، توهم، و لجاجتی بیش نیست. برای زندگی، دموکراسی، آزادی، برابری، توسعه، حقوق بشر، جامعه مدنی، صلح و شان و کرامت انسانی راهی جز «پایان» دادن به جمهوری اسلامی و گذار از استبداد به دموکراسی باقی نمانده است. عهد و پیمان ما رسیدن به آزادی، دموکراسی و برابری است که شرط لازم آن پایان دادن به استبداد دینی است. من به عنوان یک مدافع حقوق بشر و صلح طلب و اساسا با معیار «صلح» و «حقوق بشر» قائل به گذارم و برای «پایان دادن» به جمهوری اسلامی به مثابه رژیم دینی استبدادی در تلاشم. پیروزی سهل نیست، اما قطعی است.
نرگس محمدی
۱۳ آبان ۱۴۰۴

