مصطفی مصطفوی
فهرست :
چکیده
واژگان کلیدی
مقدمه
روش تحقیق و دشواری های پژوهش
محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی
دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی
خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری
ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی
ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان
سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او
شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی
جمع بندی

نمای شمالی مقبره خرقانی
چکیده :
ایران بزرگ فرهنگی [1] و به ویژه بخش خراسان آن یکی از مراکز عمده خیزش عرفان جهانی بوده اند، و بزرگان برخاسته و تربیت یافته از این خطه نشان می دهد، که جوشش اکسیر معرفت یکی از دغدغه های محیط فرهنگی این منطقه، در طول تاریخ بوده است، در کنار ایالات باستانی خراسان، طبرستان، ری و سپاهان، ایالت کومس به عنوان واسط ارتباطی بین این مراکز رشد و گسترش عرفان تلقی می شود، لذا تاثر گرفته و تاثیر داده است؛ محیط منطقه باستانی بسطام یکی از نقاط رشد و گسترش عرفان ایرانی است، که نگاه جهانی را به خود جلب نموده است، دو تن از بررگان پرورش یافته در این منطقه، در محیط عرفانی منطقه، ایران و جهان تاثیر زیادی داشتند که تاریخ معرفت، بدین امر اذعان کرده است؛ در این نوشته سعی می شود نگاهی به دوره، اندیشه و سبک عارفان بزرگ منطقه بسطام به خصوص ابوالحسن خرقانی و همچنین متاخر او یعنی بایزید بسطامی (182- 253 ه.ش) داشته، چرا که محیط رشد خرقانی (341 – 412 ه.خورشیدی) را بایزید و... ایجاد کرد، که لاجرم نمی توان بدون در نظر گرفتن بایزید بسطامی به اندیشه و دوره خرقانی پرداخت.
واژگان کلیدی :
عرفان، تصوف، بسطام، خرقان، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، شطحیات، حقیقت
مقدمه :
انسان همواره با حجم گسترده ایی از سوال و ابهام پیرامون خلقت و زندگی خود مواجه بوده و ذهن جستجوگرش را به خود مشغول داشته، و هزاره ها بعد از خلقت، هنوز او با این سوال ها درگیر است. در این مدت، مکاتب فکری، نحله های مذهبی، عرفانی، روش های علمی و... هر یک با رویکردی مجزا و منحصر به خود، فلسفه پردازی و پاسخ بدین سوال ها را مد نظر داشته و سعی کردند، افقی بازتر، کاراتر و پاسخگوتری را به روی انسان گشوده، وسعت دید بیشتری را، در دیدرس او قرار دهند. یافتن و توضیح و تبیین "حقیقت"، مغز اصلی موضوع، مورد جستجوی انسان هاست، تا آن را پایه شناخت خود، خالق و جهان هستی قرار داده، حرکت خود را از آن نقطه به سمت کشف دیگر موضوعات جهان، و از جمله مهمترین پدیده آن، یعنی انسان، آغاز نمایند.
عرفان بعنوان یک مکتب فکری "به معنای شناخت و آگاهی باطنی بی واسطه ... [2] دارای ریشه های چند هزار ساله است" (آشتیانی، جلال 1367 :8) که مدعی گره گشایی در این زمینه می باشد، و در طول دوره حضور خود در اجتماع بشری، با ادیان تصادم داشته، با آن ارتباط گرفته اند، که این ارتباط گاهی در اثر جبر و تحمیل دینی حاکم بود، تا خود را منتسب بدان کرده، و از عقوبت بی دینی برهند، اما عرفان، در بیشتر مواقع از مذهب قرض هایی نیز گرفته است، و یا در مقابل دیدگاه های مذهب قرار گرفته، و لذا عرفا خود را اهل طریقت دانسته و از اهل شریعت (مذهب) مجزا می سازند، و به خصوص در مقابل علم تجربی قرار می گیرند، و خود را از قیود بررسی علمی رها می سازند، و به شناخت مبتنی بر شهود و مشاهدات باطنی، در مقابل شناخت علمی و تجربی معتقدند، چراکه خود را اهل باطن، و داننده رازهای شهودی، و درک فردی غیر قابل تعمیم و تشریح می دانند، که از این لحاظ در مقابل اهل ظاهر، مادیون، و تجربه گرایان می ایستند. عرفا خود را "آگاه و بصیر و واقف به اسرار"[3] (همان: 8) می دانند. [4] اکثر عرفا معتقدند "که به وسیله معرفت باطنی و شهودی می توان به حقیقت دست یافت" (همان: 9) هر چند در "مکاتب فکری هندی، چینی، ایرانی، یهودی، اسلامی، مسیحی و... توجیه عرفان و راه وصول به آن یکسان نیست و در هر مکتب و مذهبی از دید آن مذهب تعریف می شود" (همان: 9) اما بنیان اغلب مکاتب عرفانی بر "رازگرائی و رازدانی" [5] عرفاست، [6] و با این مشخصات، عرفان دارای "اولا زبان رمزی و مجازی، ثانیا وحدت و اتحاد با حقیقت یا خدا، و بالاخره ارزش مکاشفه و معرفت الهامی و باطنی" (همان : 11) است.
به غیر از شناخت که موضوع عرفان است و وظیفه عرفا، عرفان راه رسیدن به حقیقت و طی مسیر زندگی انسان به سوی حقیقت اصلی و یا معبود خود، در این جهان را نیز مشخص می کند، که از آن به فرایند سیر و سلوک یاد می کنند.
روش تحقیق و دشواری های پژوهش :
این مقاله سعی کرده است با تکیه بر متون اصلی به جای مانده از تاریخ عرفان، بخصوص"تذکره الاولیا" و مهمترین منبع آن کتاب ذیقیمت، در زمینه عرفان منطقه بسطام، یعنی "کتاب النور" که منبع اصلی جناب فرید الدین عطار نیشابوری بوده است، به تحقیق در خصوص شرح احوال و زندگی شیخ ابوالحسن خرقانی و استاد با واسطه او یعنی بایزید بسطامی اقدام نموده، آنچه این تحقیق را دشوار می سازد عدم تنوع در منابع اصلی است به طوری که بسیاری از کتب دیگر نوشته شده در خصوص این عرفا متکی به متن اولیه ایی تحت عنوان کتاب النور است که خوشبختانه به همت استاد محمد رضا شفیعی کدکنی تصحیح و ترجمه مجدد شده و تحت عنوان "دفتر روشنایی" باز نشر یافته است.
محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی:
خرقانی از عرفای شرق ایران و زاده ایالت "کومش" یا "قومس" باستان است؛ گرچه در برخی متون این بخش از کومش را در زمره ایالت باستانی "خراسان" ذکر کرده اند، و مطهر بن طاهر مقدسی نوشته است که "خراسان درازای آن از حدود دامغان است تا کرانه روخانه بلخ و پهنای آن از حد زرنج (در سیستان) تا حد گرگان. حتی از نظر اقتصادی نیز حقوق دیوانی ناحیه قومس داخل خراسان بوده است." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 38) او زاده روستای خرقان، از بخش بسطام، در شهرستان شاهرود می باشند، که اکنون در تقسیمات جدید و مدرن کشوری ایران، در استان سمنان قرار می گیرد، که بواقع، متعلق به ایالت باستانی کومش می باشد که این ایالت "راه ارتباطی شرق و غرب، شمال شرق و مرکز ایران بوده است ... در دوران حکومت هخامنشی، یکی از بلاد هیرکانا به شمار می آمد ... مورد توجه شاهان سلوکی قرار گرفت. پس از آن شاهان اشکانی این محل را به عنوان دومین تختگاه خود برگزیدند ... در دوران حکومت ساسانیان نیز بخشی از ایالات بزرگ و معروف پذشخوارگر به شمار می رفت و جزو ولایت خراسان محسوب می شد ... حد غربی قومس دروازه ری و حد شرقی آن را دروازه خراسان تشکیل می داد. در قرون پنجم تا هفتم نیز این اهمیت را حفظ نمود ... ابن حوقل از حدود کوه های البرز و نواحی شمال آن تعبیر جالبی ارائه نموده و آنرا این چنین بیان می کند : در قسمت واقع در بالای کوه ها خطی منحنی دیده می شود که در روی خط از راست به چپ شهرهای زنجان، ابهر، ری، خراسان، خوار، سمنان، دامغان و بسطام [7] مندرج است و در وسط این سرزمین جبل دماوند ترسیم شده است (ابن حوقل، 1361 : 119). شاهراه بزرگ خراسان از ری، در اقلیم جبال می آمد و به نیشابور در خراسان منتهی می گردید ... بزرگترین شهر آن دامغان است که از خوار در ری بزرگتر است و سمنان از آن کوچکتر و بسطام هم از سمنان کوچکتر می باشد (ابن حوقل، 1361 : 122) بسطام شهری آباد و پر میوه است و از میوه های آن فراوان به عراق می برند. ایالت قومس به علت موقعیت جغرافیایی خاص خود از دوره های پیش از تاریخ تا دوران اسلامی مورد توجه بوده است، شهرهایش در آن زمان اعتبار فراوانی داشته است، مانند بسطام، بیار و مغون که اکنون از شهرت گذشته شان دیگر خبری نیست. " (شهرکی، زهرا ملک پور 1394).
آنچنانکه از منابع تاریخی بدست می آید کومش در بین دو مرکز بزرگ شرق و غرب خود، یعنی خراسان که مرکز بزرگ عرفان شرقی در بلخ، هرات، توس نیشابور، سبزوار و... است و ایالت راگا یا همان ری که باز قطب علم و عرفان بوده اند، قرار دارد، و از آن سو نیز بین دو ایالت مهم باستانی هیرکانا یا طبرستان (مازندران و گلستان فعلی)، و اسپادانا یا اصفهان واقع است، که بدین لحاظ به محل تبادلات فرهنگی بین این چهار مرکز مهم عرفان و معرفت ایرانی تبدیل شد؛ علاوه بر این شاهراه ابریشم، باعث گردید که بزرگان ادب و عرفان ساکن منطقه وسیع خراسان و فرارودان (ماورا النهر) و حتی چین برای رسیدن به مراکز دیگر پر اهمیت ایران همچون تیسپون، مصر و فینیقیه و یا حجاز لاجرم از این منطقه شاهراهی برای عبور استفاده کرده و تاثیر و تاثر گرفته و بدهند.
منطقه شهر باستانی بسطام، بعنوان مهد بروز و ظهور قطب ها و بزرگان سلسله عرفان و معرفت ایرانی، از جمله زادگاه سلطان العارفین ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم سروشان بسطامی معروف به "بایزید بسطامی" که خود خرقه از کسی نگرفت و خرقه بخش بود، و ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی (379 - 477 ه.ق) که "کتاب النور من الکتاب ابی طیفور" را در حدود ساله های 430 – 450 هجری تالیف کرده، که از مهمترین منابع در خصوص نوع و نظرگاه عرفان بایزید بسطامی است. دیگر عارف این منطقه "ابوعبدالله داستانی" اهل روستای داستان از روستاهای ناحیه بسطام بوده است که جامی سال فوت داستانی را رجب 417 در سن 50 سالگی ثبت کرده است؛ دیگر عارف این خطه حسن دِرَزجی بسطامی است، که پیر فرقه ابوعبدالله داستانی بوده اند، که هجویری جایگاه عرفانی او را چیزی میان مقام عرفانی خرقانی و ابوسعید ابوالخیر قرار داده و از او به عنوان پادشاه وقت و زمان خود یاد کرده است، که ظاهرا مزار داستانی در بسطام بوده است، زیرا حمد الله مستوفی بدین امر اشاره داشته است. و به فاصله بسیار کمی، در کنار شهر مهم باستانی بسطام، دهستان خرقان قرار دارد، که مفتخر به زادگاه و محل زندگی ابوالحسن خرقانی است.
منطقه سمنان نیز محل تولد و رشد بزرگان عرفان و معرفت ایرانی همچون ابوالمکارم رکن الدین علاالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی (۶۵۹–۷۳۶ ق) است، که قطب سلسله "ذهبیه" از شاخه های عرفان شرقی و ایران و صاحب کتب معتبر عرفانی بودند، و یا عارف نامی دیگر سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی (وفات 12 مرداد 784 خورشیدی) صاحب کتاب "لطایف اشرفی"، که از مهمترین کتاب های عرفانی اهل تصوف بوده و خود او از زمره 600 تن از اعضای گروهی است که همراه میر سید علی همدانی (زاده: ۱۲ رجب ۷۱۴ همدان - درگذشت: ذیحجه ۷۸۶، کُنَر) ، عارف نامی دیگر ایران، در سن جوانی عازم شبه قاره هند گردیدند، و در منطقه کشمیر مستقر گردیده و تاثیر اقتصادی، فرهنگی و مذهبی عمیقی بر جای گذاشتند که هم اکنون نیز از کشمیر به عنوان "ایران صغیر" [8] یاد می کنند، و این عرفان ایرانی خود در شبه قاره هند با تاسیس شاخه از گروه های عرفانی و معرفتی تحت عنوان "اشرفیه" منشعب از سلسله "کبرویه" آن را توسعه داد، مرقدش اکنون معروف به "کیچاچاو شریف" [9] در ایالت اتارپرادش هند قرار دارد، که خود گواهی است بر آثار و تاثیر عرفان ایرانی و به خصوص عرفان شرق ایران و خراسان، در شمال هند.
یا حسن جوری (شهادت در 13 صفر 742)که در تبادلات اهل عرفان بین عرفای ایالت قومس با ایالات هیرکانا، مرید خلیفه مازندرانی[10] گردید که او خود بنیانگذار خیزش "سربداران" بودند، تا علیه سلطه مغولان بر ایران به ستیز برخیزند، و گرچه قطب او، جناب خلیفه مازندرانی توسط علمای اهل سنت، به جرم اعتقادات شیعی، مرتد اعلام و در مسجد جامع سبزوار به دار کشید شد، اما حسن جوری خیزش مرادش را ادامه داد، که بعد تسلط بر مغولان، و تشکیل دولت سربداران، خود او نیز قربانی قدرت طلبی های بعد از قدرت گیری دولت سربداران شد، و در حالی که در تعقیب همسلکان سربدار و قدرت طلب خود بود، در روستای "کلاته میرعلم" در نزدیکی شهر "فرومد" از توابع شهر میامی به شهادت رسید و مدفون گردید، چنانکه دیده می شود خیزش بزرگ سربداران از قیام هایی است که توسط اهل عرفان در مقابل ظلم و سلطه خارجی به حرکت در آمد و به پیروزی هم رسید.
آنچه در تاریخ ثبت شده است، حمله مغول ضربه مهلکی به عرفان شرق ایران وارد کرد و در جریان این حمله به ایالت کومش دو تن دیگر از بزرگان صوفیه در خلال دفاع از شهر سمنان، پیشاپیش مردم این شهر مقاومت کردند، و به شهادت رسیدند، که گفته می شود هر دو از شاگردان نجم الدین کبری [11] عارف نامی دیگر خراسان و موسس سلسله عرفانی "کبرویه" و معروف به "طامه الکبری"، بودند که این دو عارف سمنانی عبارتند از نجم الدین دادبخش و پیر علمدار که اجساد شان در دروازه های خراسان و ری در سمنان به صورت جدا مدفون گردید.
نجم الدین کبری، خود نیز از شهدای دفاع از شهر خوارزم است، که مقابل سپاه مغول مقاومت کردند و به شهادت رسیدند و مردم شهر خود را تنها نگذاشتند، گرچه عرفا معروف به ترک دنیا هستند، اما برای اهل دنیا جان دادند. آموزه های نجم الدین کبری از طریق پدر، به پسر منتقل شد، و عارف نامدار جهانی، مولانا جلال الدین محمد بلخی پا به عرصه، عرصه داری عرفان و معرفت گذاشت، چرا که گویند پدر مولانا، جناب "بها ولد" نیز از شاگردان نجم الدین کبری هستند.
نمایی دیگر از مقبره ابوالحسن خرقانی
دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی:
مثل هر پدیده دیگری، عرفان نیز دارای دوره های تطور تاریخ مختلفی است و در هر دوره ایی، شرایط خاصی را تجربه کرده است، همانگونه که استاد شفیعی کدکنی نیز بدین امر اذعان داشته اند که "مفهوم عرفان یک امر ثابت و مستمر نیست، بلکه با تحولات تاریخی و فرهنگی جوامع پیوسته در تحول است، همانگونه که تجربه های هنری و خلاقیت های ذوقی جامعه دارای پست و بلند تاریخی است، عرفان موجود در آن فرهنگ نیز می تواند تعالی و انحطاط داشته باشد ... در طول دوازده قرن، از آغاز تاکنون، در سیر خویش دارای پست و بلندی های بسیار است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 18). صاحبان کتاب، ادوار تاریخ تصوف (امین اوحدی محمد هادی قندهاری 1396)، به تقسیم بندی دوره های مختلف عرفان و تصوف اقدام نموده و به تشریح آن پرداخته اند، ایشان دوره اول را دوره تقشف (زهد افراطی) دانسته، که دوره دوم آن، با شکل گیری تصوف اسلامی در قرن دوم هجری مشخص می شود که معروف ترین عرفای این عصر عبارتند از : حسن بصری متولد 110 ه.ق، ابراهیم بن ادهم متولد 166 ه.ق، معروف کرخی متولد 200 ه.ق و...
دوره سوم تصوف که واجد گذار از تصوف "زاهدانه" به تصوف "عاشقانه" است، در قرن دوم و سوم هجری شکل گرفت، که خرقانی قاعدتا از عرفای این عصر تاثیر گرفته است، تا خود در دوره چهارم تصوف در شکل گیری و گذر از تصوف عاشقانه به تصوف "حلولی و اتحادی" نقش داشته باشد، که نحله ایی از عرفان است که در قرن سوم و چهارم هجری رواج داشته است، و خرقانی در چنین فضایی به دنیا آمد و شخصیت او شکل گرفت. تا تصوف را وارد دوره پنجم خود کنند، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و خرقانی در این زمان در اوج معرفت و عرفان خود بود. خرقانی مربوط به دوره عرفانی قرن چهارم و پنجم اسلامی است، چرا که او زاده سال 341 ه.ش است، و تا سال 412 خورشیدی زنده بوده اند، گرچه خرقانی بیشتر عمر خود را هم عصر عرفای قرن چهارم هجری بودند. که مهمترین آنان عبارتند از :
یوسف بن حسین رازی متولد 303 ه.ق، حسین بن منصور حلاج متولد 309 ه.ق، ابوبکر واسطی متولد 320 ه.ق، ابوالحسن خیر نسّاج متولد 322 ه.ق، ابوبکر کتّانی متولد 322 ه.ق، ابوبکر شبلی متولد 334 ه.ق،
خرقانی را باید بیشتر متاثر از عرفان عرفای قرن سوم هجری دانست، که بزرگان آنان عبارتند از :
بشر حافی متولد 227 ه.ق، احمد بن خضرویه بلخی متولد سال 240 ه.ق، ذوالنون مصری متولد 245 ه.ق، ابوتراب نخشبی متولد 243 ه.ق، حکیم ترمذی متولد 296 ه.ق، یحی بن معاذ رازی متولد 258 ه.ق، بایزید بسطامی متولد 261 ه.ق، ابوحفض حداد نیشابوری متولد 264 ه.ق،
دوره ششم تصوف: تشکیل سلسله های صوفیه است که از قرن چهارم به بعد، همزمان با اوج گیری عرفان خرقانی شروع می شود، سلسله ها و مکاتب عرفانی مثل سلسله قادریه، رفاعیه، کبرویه، سهروردیه، چشتیه، شاذلیه، بدویه، اهل حق، قلندریه، مولویه، بکتاشیه، صفویه، خاکساریه، نقشبندیه، حروفیه، شطاریه، نعمت الهیه، نوربخشیه، ذهبیه، عنقایه و...؛ که از قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی است.
اما عرفای منطقه بسطام از دوره های تقسیم شده فوق، جلوتر بودند چنان که بایزید بسطامی در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده است، که از قرن هفتم به بعد رواج یافت، رگه های اعتقادی وحدت وجودی بسطامی را می توان در این سخن وی شنید: "از خویشتن خویش بیرون آمدم، آن گونه که مار از پوست، پس در خویشتن نظر کردم، خویشتن را او دیدم". (سهلگی، محمدبن علی 1383: 49) و آنچنان که در کتاب النور گفته اند، مردی درب سرای یایزید را کوفت. پرسید : "که را می جویی؟" گفت بایزید را می جویم، گفت "برو وای بر تو! جز خدای در این خانه کس نست". (همان: 144).
خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری :
در هم تنیدگی و ارتباط عرفانی ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی امری آشکار است، گرچه این دو به لحاظ زمانی تفاوت دارند، و بسطامی بر خرقانی متقدم است، اما این تاثیر و تاثر را تذکره نویسان به خوبی ذکر کرده اند، کتاب تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری (متولد 420 ه.ق) از مهمترین کتب نثر عرفانی است که، عطار در آن در احوال 97 تن از بزرگان عرفان که تا پیش از حمله مغول می زیسته اند، دست به نگارش کتاب ذیقیمتی زد، که خرقانی را بهتر از هر جای دیگری در کتب موجود معرفی کرده است، به گفته استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، منبع جناب عطار در خصوص احوالات بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی، "کتاب النور"، نوشته محمد بن علی سهلگی [12] بوده است، لذا به جهت اهمیت این منبع تاریخ عرفان، استاد شفیعی کدکنی خود شخصا نسبت به ترجمه و تصحیح این کتاب با ارزش اقدام کرده، و نتیجه آن با ملحقات، به نگارش و چاپ کتاب جدیدی به نام "دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی" منتشر کرده است. شفیعی کدکنی در مقدمه این کتاب عنوان می دارند "بایزید بسطامی عارف است، کسی که تجربه دینی اسلامی را وجه هنری و ذوقی می بخشد، و کسانی که در پرتو تجربه ذوقی و هنری او می توانند اسلام را از نگاهی ذوقی و هنری بنگردند ... عرفان نگاه هنری به الاهیّات و دین است، نگاه عارف این تجربه مبتذل و دستمالی را، نو می کند ... بایزید بسطامی یکی از مظاهر تجلی حالی عالی در قال درخشان و ممتاز است ... (در) شطح های [13] معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی 261) [14] اناالحق (حلاج مقتول به 309) الصوفی غیر مخلوق (خرقانی متوفی 425) لیسی فی جُبَّتی سوی الله (ابو سعید ابوالخیر متوفی 440) و... قطره ایی که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود ... گروهی از متعصبان و کژاندیشان به ستیزه با او (آنها) کمر بسته و برخاسته اند و گاه مجبور به ترک بسطام شده است ... گزاره های عرفانی قابل نفی و اثبات نیستند. تنها می توان در برابر آن اقناع شد یا نشد (همان: 35) ... بایزید در میان عارفان اسلام و ایران جایگاهی دارد که بی گمان در طول قرون و اعصار منحصر به فرد باقی مانده است، همه عارفان عصر او، امثال ذوالنون مصری و سهل بن عبدالله تستری و یحیی بن معاذ رازی و احمد بن حضرویه بلخی به عظمت مقام او اعتراف داشته اند و پس از مرگش همه بزرگان امثال جنید و شبلی تا ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر تا محمد غزالی و عین القضات و عطار تا شمس تبریزی و جلال الدین مولوی، همه و همه، از شیفتگان او بودند. (همان: 36) جنید (می گوید): بایزید در میان ما، چون جبرئیل است در میان ملائکه، ... سخن بایزید در متون ادبی و عرفانی زبان فارسی و عربی، همه جا، به چشم می خورد کمتر متنی از متون عرفانی برجسته فارسی و عربی می توان یافت که در آن حکایتی یا سخنی از بایزید نیامده باشد ... (همان:51) روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم (سهلگی، محمدبن علی 1383) بایزید فردی بی سواد (امّی) بوده است، در مقامات او معراج نوشته اند، استادی نداشته است و به دلیل شطحیاتی که گفته است هفت بار از بسطام تبعید شده است. ابو موسی خادم خاص بایزید، که بسطامی به واقع عموی او نیز بود، دایره تنگ شرایط اجتماعی را به حدی سخت می دید که می گوید "چهارصد سخن از سخنان بایزید را خویش به گور بردم که کسی را برای شنیدن آن اهل نیافتم ... بوموسی (خود) به جایی رسیده بود که از آنچه بر دل بایزید می گذشت آگاه بود." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 118) این است که با توجه به وصف ناپذیر بودن تجارب فردی که در عالم شهود توسط عرفا کسب و تجربه می شود و این نیز در زبان رمز و اشاره بیان می شود که این زبان تنها در فهم اهل عرفان است که قابل درک و فهم است، لذا سو تفاهم و عدم شناخت دنیای عرفانی باعث می شده است که عرفا همواره دچار مشکل شوند، و مورد ظلم اهل ظاهر، مذهب و حتی مردم عادی قرار گیرند.
ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی :
شاید بتوان گفت عرفان منطقه مهم بسطام در معرفت ایرانی، به وجود عارف متاخر جناب بایزید بسطامی وابسته بوده و در ارتباط با آن رشد و نمو خود را از آن مشرب عرفانی داشته است، و به حتم ابوالحسن خرقانی که بعد مرگ بایزید پا به عرصه داری در عرفان می گذارد، از آبشخور عرفان عمیق بایزیدی بهره های فراوان برده است، چرا که تاریخ، عظمت عرفان بایزید را چنان می داند که بعد از مرگش، عرفای بزرگی به جهت زیارت جایگاه او، در این منطقه حاضر می شدند و ارتباطات عرفانی همچنان برقرار بوده است. این ارتباط از دید دیگران دور نمانده است به طوری که در خصوص این ارتباط نوشته اند : "نقل است که شیخ بایزید هر سالی یکبار به زیارت دهستان شدی، به سرریگ، آنجایی که قبور شهدا است. و بر خرقان گذر کردی، و باستادی، و نفس برکشیدی، مریدان از وی سوال کردند، که ما هیچ بوی نمی شنویم و تو می شنوی "گفت آری" از این ده دزدان، بوی مردی می شنوم : "مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن، به سه مرتبه از من در پیش بود، بار عیال کشد، و کشت کند، و درخت نشاند" یا در مورد ارتباط ابوالحسن با بایزید چنین گفته اند، "نقل است که در ابتدا 12 سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بگذاردی، و روی به خاک بایزید نهادی، و بایستادی و گفتی : بارخدایا، از این خلعت که بایزید را داده ایی، بوالحسن را بوئی ده، آن (گاه) بازگشتی، وقت صبح را به خرقان باز آمده بودی و نماز بامداد، به جماعت دریافتی، بر طهارت نماز خفتن." (کدکنی، محمد رضا 1391: 142)
آنچه از اسناد تاریخی بررسی شده توسط صاحب کتاب دفتر روشنایی بروز داده است نشان می دهد که گرچه ابوالحسن خرقانی صاحب اولاد بوده اند، که بعدها همان ها اقدام به نوشتن کتاب نیز کرده اند، اما بایزید همسری اختیار نکرده و فرزندی نیز نداشته است که با بازماندگان خرقانی ازدواج کنند، هرچند از برادر و خواهر زادگان بایزید ممکن است، ارتباطات سببی را با بازماندگان خرقانی حاصل کرده باشد، زیرا که بایزید دارای دو برادر به نام علی و آدم، و دو خواهر همچنین داشت. "آنها که در دوره های بعد خواسته اند خود را از فرزندان بایزید، عارف نامدار و سلطان العارفین به شمار آورند این نسبت را اختراع کرده و آدم برادر بایزید را تبدیل به پسر او، از همسری بنام "حره دهستانیه" کرده اند ... اگر آنچه مولف دستور الجمهور (باز ماندگان خرقانی) نوشته درست باشد، حلقه اتصال وابستگاه به بایزید از خاندان خرقانی در همان نسل دوم بعد از خرقانی شکل گرفته است و عیسی بن احمد خرقانی روی قراین، باید از موالید ربع اول قرن ششم باشد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 96)
ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان:
ارتباط عرفای هر عصر منحصر به افراد منطقه خود نبوده است به طوری که تاریخ ارتباطات ابوالحسن خرقانی را با عرفای ایالات خراسان و هیرکانا، ثبت کرده است، و سفر او به آمُل در طبرستان را در کتاب "اسرار التوحید" [15]می توان دید، آنگاه که : "حکایتی از دیدار ابوسعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و ابو عبدالله داستانی در خانقاه ابوالعباس قصاب آملی آمده است، شیخ (ابو سعید) گفت در آن وقت که به آمل بودیم یک روز پیش شیخ بلعباس نشسته بودیم دو کس در آمدند و پیش وی بنشستند و گفتند ما را با یکدیگر سخن می رفته است، یکی می گوید اندوه ازل و ابد تمام تر و دیگر می گوید شاید ازل و ابد تمام تر. اکنون شیخ چه گوید؟ شیخ بلعباس دست به روی فرود آورد و گفت الحمد لله که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شاید، لیس عند ربکم صباح و لا مسا، انده و شادی صفت توست و هرچه صفت توست محدث است و محدث را به قدیم راه نیست. چون هر دو بیرون شدند، گفتیم که این هر دو کی بودند؟ گفت یکی بلحسن خرقانی و دیگر بو عبدالله داستانی." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 43). این رسم ارتباطات بین عرفا چنان رایج بوده است که سهلگی از ابوعبدالله داستانی روایت می کند که او از مشایخ خود شنیده است که بایزید بسطامی با سیصد و سیزده استاد را خدمت کرده است. (سهلگی، محمدبن علی 1383: 64) این است که ارتباطات عرفای هر عصر را در مراودات آنان می توان دید، و بیشتر آنچه از حالات این عرفا ثبت شده است در مواجهه آنان با همدیگر رخ داده است، و یا این که در خاطرات و سخن عرفای دیگر می توان مشی عرفانی و مشرب فکری عارف دیگری را دنبال نمود.
سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او:
خرقانی همچون بایزید از جمله عرفای قرون اولیه هجری اند، لذا به نحله فکری عرفان و فلسفه ایران باستان نزدیکی دارند، و حامل رگه هایی از فلسفه و عرفان پیش از اسلام می باشند؛ گرچه بنا به تحقیقات دکتر شفیعی کدکنی "خرقانی تسریع دارد که مردی است اُمی (نانویسا و ناخوانا)، بنابر این هرگونه تالیف و تصنیفی که به او نسبت داده شود، پیشاپیش، مردود است" (کدکنی، محمد رضا 1391: 86)، اما کتاب بر جای مانده از ابوالحسن خرقانی نور العلوم نام داشته است که اکنون تنها خلاصه ایی از آن، در گذر و شداید ایام، باقی مانده است، انتخاب نام نور برای این کتاب از سوی خرقانی نشانه خاصی می تواند باشد مبنی بر این که خرقانی نیز همچون بایزید بسطامی به نظریه "نور" و "تاریکی" که از فلسفه و حکمت ایرانی، نشات می گرفته است، توجه خاص داشته اند. همان گونه که "سهروردی شهید، یعنی شیخ اشراق، بایزید و خرقانی و حلاج و ابوالعباس قصاب آملی را خمیره الخسروانیین، یعنی استمرار حکمت خسروانی ایرانی می داند ... این حکمت خسروانی، با همان چیزی که او از آن به عنوان اشراق و یا حکمت الاشراق یاد می کند مرتبط است ... تقابل و تضاد ما با مقوله روشنی و نور ... بایزید [16] و خرقانی و قصاب آملی در یک آموزش دیگر نیز با هم شریک اند و آن مفهومی خاص از جوانمردی که بی گمان یک سنت شفاهی ایرانی کهن است و آن مفهوم جوانمردی با آنچه در تصوف فتوت خوانده می شود ... در این حکمت خسروانی جوانمردی و روشنایی از آموزه های اصلی به شمار می رفته اند" (سهلگی، محمدبن علی 1383 :9-98) که به نظر می رسد این خصوصیت، عرفانی و اخلاقی که ریشه در فرهنگ و تمدن خراسان دارد، انگار در بین عرفا، و عرفان جاری در منطقه تاریخی بسطام، و از ایالت کومس و هیرکانا، و به خصوص سمت منطقه آمل (طبرستان)، برجستگی داشته است که نمونه های دیگرش را می توان در ادبیات پهلوانی منطقه خوارزم نیز دید، که این خود نشان از شدت و گسترش تبادل فرهنگی و اجتماعی، و پیچدگی و در هم تنیدگی فرهنگی، ایالت های کومس، هیرکانا و خراسان باستان باشد، "چرا که عطار (وقتی) از سیرت ابوالعباس قصاب آملی نقل کرده، (در چهار صفحه) شش مورد با (کلمه) جوانمردی رو به رو می شویم در صورتی که در زندگی و مقامات بسیاری از عارفان دیگر که ده ها صفحه از (کتاب) تذکره الاولیا را به خود اختصاص داده است، حتی یک بار هم کلمه جوانمردی را نمی توان دید." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 99)
نکته دیگر این که به رقم تحکم حاکمان اموی برای استفاده از زبان عربی در بین ملل شکست خورده در برابر سپاه اسلام، که در زمان عبدالملک مروان این امر به صورت بخشنامه در آمد، شفیعی کدکنی معتقد است، که "باید بپذیریم که اصل گفتار بایزید به زبان فارسی بوده است که چنین بیان نقیضی و شیوایی دارد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 59) این نشان می دهد که بزرگان اهل بسطام، به خصوص بایزید بسطامی در بیان شطحیات خود، در برابر تغییر زبان و ادبیات ایرانیان توسط حکام اموی و عباسی مقاومت از خود نشان داده و به استفاده از زبان پارسی همت داشته اند. سنت جوانمردی در نزد ابوالحسن خرقانی نیز رواج داشته است، همچنان که ایشان در یکی از شطح گویی های خود عنوان می دارد : "جوانمردان دست از عمل بندارند، عمل دست از ایشانم بندارد." (مینوی، فقره 380 : 82)"
بایزید که از متقدمین بر خرقانی است بر تشقف تاکید داشت و می گفت "الاهی امروز نان مرا فرستادی و بلای مرا نفرستادی که با آن نان خورش کنم ... الاهی، قومی را که بیگانه از عذاب دهنده خویش اند، فردا به دوزخ عذاب خواهی داد؛ چرا مرا عذاب نمی دهی که عذاب دهنده خویش را می شناسم؟ّ " (سهلگی، محمدبن علی 1383:113) که این همان فرهنگ ریاضت قرون اولیه عرفان بوده است، که در این سو نیز ابوالحسن خرقانی نیز در جواب سوال کننده ایی که از علت رسیدن خود به چنین مقامات عرفانی سوال کرده بود، از تحمل زنی سخن می گوید که بسیار تند خو بوده است و بر خانه او می زیسته، و نقش همسری را برای او بر عهده داشته است.
خرقانی معرفت را در همه جا جستجو می کرده است، چه در نزد اهل شریعت و چه در نزد اهل طریقت، شاید از این روست که او حتی سفر به حجاز را نیز برای زیارت نمی داند که برای جستجوی همان حقیقت و علمی می بیند که پیامبر اسلام یافتن آن را حتی در چین هم توصیه می کند که ناظر بر دوری و عدم تناسب علم چین با آنچه در دنیای ایران و حجاز در جریان بوده است. این دو گفته خرقانی ناظر بر این رویکرد عرفانی و حتی علمی او می باشد : "معرفت هست که با شریعت آمیخته بود، و معرفت هست که از شریعت دورتر است و معرفت هست که با شریعت برابر است، مرد باید که گوهر هر سه دیده بُوَد، تا با هر کسی گوید که از آنجا بُوَد." (مینوی، مجتبی فقره 367 : 81) "وقتی به شخصی گفت کجا می روی؟ گفت : به حجاز. گفت : آنجا چه کنی؟ گفت : خدای را طلب کنم، گفت خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد؟ رسول فرمود که طلب علم کنید و اگر به چین باید شدن، نگفت طلب خدای کنید". ( همان، فقره 387: 83)
پله ها و درب اصلی مقبره ابوالحسن خرقانی
شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی :
شطحیات کلمات ناشی عمق تجربه عرفانی عرفاست که در عالم شهود و سیر در عالم اسرار آنرا یافته و درک و کشف کرده اند و آنرا را در جملاتی به رموز و اسرار گونه بیان داشته اند، که برای نا آشنایان با عالم عرفان و اسرار، مملو از پاردوکس و نقیض می باشد، و این شطحیات چالش بزرگی را در ذهن شنوندگان عالم و عامی ایجاد می کنند، که همین چالش و عدم فهم متقابل، به مصائب و مشکلات بزرگی، حتی قتل و اعدام آنان به عنوان مرتد، و جاری کردن حد شرعی منجر می شده است، و اغلب عرفا را به کفر و زندقه متهم و به قتل می رساندند، چرا که در شاکله ذهنی شنوندگان، نمی گنجیده و آن را از دایره شرع، منطق و اعتقاد خود خارج می دانستند، می شنیدند و قابل تحمل برای آنان نبود، در مقابل شطحیات تنها می توان قانع شد و یا نشد، راه دیگری برای بررسی صحت و سقم آن وجود ندارد.
ابوالحسن خرقانی نیز در بین اهل خود، با چنین پدیده شوم و مهلکی مواجه بوده است، چنانکه می فرمایند : "دعوی کنی معنی خواهند، و چون معنی خواهند، و چون معنی پدید آید سخن بنماند که از معنی هیچ نتوان گفت" از این روست که باید شطح را این گونه تعبیر کرد که "حقیقتی که بدان دست می یابد فراتر از ساختار بیانی است ... در فضایی که طبیعت انسانی اش با الوهیت پیوند خورده است، خود را از همه قیود، حتی قید بندگی رها یافته می بیند و خود را به جای رب خویش می گذارد ... در کبریایی ربوبیت محو شده ... عارف به طغیان کلام و سرریز شدن کلمات مبتلا می شود ... صوفی شطح به زبان می آورد و از حالت مومن فرمانبردار عادی خارج می شود ... این سخنان در حالت وجد اظهار می شود ... که در اختیار عارف نیست ... زمانی که وجد سالک قوی باشد و صوفی نتواند انوار حقایقی را که در قلبش ساطع شده را تحمل کند، این حقایق به زبانش جاری می شود ... سخن گفتن با زبان حقیقت شطح است ... شطح اظهار مطلق اسرار است (امامی 1379) در خصوص شطح گویی و شطحیات منصور حلاج و بایزید بسطامی هر دو از سر آمدان این گونه سخن در بین عرفای به نام هستند، و از آنجا که ابوالحسن خرقانی نیز از درس آموختگان مکتب اینان است در شطح گویی شهرت دارد، شطحیات او نشان از مقام و عظمت عرفانی این عارف ایرانی دارد.
آنچه مسلم است عرفایی که در عالم معنا سفر معنوی عمیق تری داشته اند، واجد شطحیات بهتر و برجسته ایی هستند، یکی از معیارهای عمق سنجی عرفان عرفا، همین عمق عرفانی گفته های شطح گونه آنان است که در غلیان افکار و سیر و سلوک عرفانی آنان بیان و توسط دیگران ضبط و ثبت شده است. این شطح بیان شده توسط خرقانی که نشان از معراج معنوی او دارد، حکایت از عمق سفرهای معنوی او در عالم اسرار و غیب دارد :
"سحرگاهی بیرون رفتم، حق پیش من باز آمد، با من مصارعت کرد، [17] من با او مصارعت کردم، در مصارعت باز با او مصارعت کردم، تا مرا بیفکند." (شرح شطحیات، روزبهان، 317) این است که عرفا با شکستن مرزهای بین خالق و مخلوق، خود را فنای در حقیقت دیده، و در عالم فناست که تجربه ایی این چنین دارند، تجربیاتی که در رابطه بین پیامبران و خداوند، در هنگام تجلی رخ می داد، و این تجلی در ادامه در رابطه بین عرفا و حضرت حق ساری و جاری شد، که عارف به وجد آمده و به شطح گویی می افتاد.
یا اینجا که باریتعالی به خرقانی عنوان می دارد که : "اگر آنچه از تو می دانم با خلق بگویم سنگسارت می کنند." و خرقانی نیز در مقابل می گوید : "ای بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" که ندا می آید "نه از تو، نه از من".
جمع بندی :
ابوالحسن خرقانی یکی از دو قطب بزرگ عرفای منطقه باستانی و عرفان خیز بسطام است که در روند فرهنگی و عرفانی خود معتقد به مکتب خسروانی مد نظر سهروردی بودند، و لذا به تفکر جوانمردی که خاص مکتب عرفانی، عرفای خراسان و هیرکانا و فرارودان است، معتقد بود، همچنین رگه هایی از دیدگاه "نور و ظلمت" که از فلسفه ایرانی پیش از اسلام خود را بدین سو تحیمل کرده، در اعتقاد او می توان دید و او شاکله ذهنی خود را با آن عجین کرد،
خرقانی وقتی بدنیا آمد که دوره های عرفانی ریاضتی و زاهدانه، عرفان اسلامی، تصوف "عاشقانه" و عرفان "حلولی و اتحادی" که تا قرن سوم و چهارم هجری رواج داشتند، گذشته و تصوف را وارد دوره پنجم خود شد، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف، در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و در دوره ششم عرفان که تصوف به تشکیل سلسله های صوفیه دست زد (از قرن چهارم به بعد)، همزمان تولد و اوج گیری عرفان خرقانی است، و پیش از این که در قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی باشد، خرقانی در شطحیات خود نشانه هایی بروز داد که می توان او را پیشرو دانسته و معتقد به عرفان وحدت وجودی به حساب آورد این امر خاص خرقانی نیست و دیگر عرفای منطقه بسطام همچون بایزید بسطامی نیز در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده اند چیزی که از قرن هفتم به بعد در بین عرفا رواج یافت.
منابع و ماخذ:
آشتیانی, جلال الدین. 1367. عرفان. 4. جلد جلد اول. 5 جلد. مونیخ: شرکت سهامی انتشار.
امامی, علی اشرف. 1379. “نگاهی به شطحیات شیخ ابوالحسن خرقانی.” معارف 3.
امین اوحدی محمد هادی قندهاری. 1396. ادوار تاریخ تصوف. جلد 1. 2 جلد. قم, قم: انتشارات دلیل ما. دستيابی در 1396.
سهلگی, محمد بن علی. 1383. دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی. تدوين توسط مسعود جعفری. با ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران, تهران.
شهرکی, زهرا ملک پور. 1394. “مکان یابی ایالت قومس بر اساس منابع تاریخی و داده های باستان شناسی.” دومین همایش ملی باستان شناسی ایران - آبان 1394, آبان: 13.
کدکنی, محمدرضا شفیعی. 1391. نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی. 6. جلد 1. تهران, تهران : انتشارات سخن.
مجتبی مینوی، احوالات و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی، اقوال اهل تصوف در باره او به ضمیمه منتخت نور العلم، چاپ پنجم، تهران 1372
ابن حوقل، محمد؛ 2012 ،صوره االرض، ترجمه جعفر شعار، بنیاد فرهنگ ایران
س.ابراهیمی
[1] - شامل عراق، ایران، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان، سین کیانگ، ترکمنستان، آذربایجان، ارمنستان، قسمتی از سوریه و ترکیه فعلی و...
[2][2] - بایزید بسطامی عنوان داشته است که : "ما علم خود را از آن زنده ای گرفته ایم که هرگز نمیرد. (سهلگی، محمدبن علی 1383: 168)"
[3] - Mysticism
[4] - بدین معنی عرفان یا همان شناخت باطنی و معرفت معادل Gnosis گنوزیس در یونان باستان است
[5] - بایزید گفت : "خدایا مرا عالم و زاهد و قُرّا مگران! و اگر خواهی مرا اهلیتی دهی اهلیتی در چیزکی از چیزهای خود ده". یعنی مرا اهلیت چیزی از اسرار و معانی خویش بخش. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 122)
[6] - "یکی از علما در کلام بایزید طعن زد و گفت، آنچه او می گوید از از جنس علم نیست. در پاسخ او گفت "آیا تمامی علم از بهر تو حاصل است؟" گفت نه. گفت "این از آن نیمه دیگر علم است که به تو نرسیده است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 122).
[7] - گرچه شهرستان شاهرود اکنون بزرگترین شهرهای استان و بسیار بزرگتر از شهر بسطام می باشد ولی در دوران باستان شاهرود، قدمت و وسعت و اهمیتی به اندازه بسطام نداشته است و بسطام در متون تاریخی از جایگاه باستانی بیشتری برخوردار بوده است. شاید بتوان گفت شاهرود از شهرهایی است که بعدها توسعه یافت و از بسطام پیش افتاد.
[8] - به علت نفوذ فرهنگ، هنر، صنایع دستی و... منطقه کشمیر که اکنون بین کشورهای هند، پاکستان و چین تقسیم شده است را به ایران صغیر یاد کرده اند که به برکت حضور میر سید علی همدانی و یارانش وجه بیش از پیش ایرانی به خود گرفته است.
[9] - Kichhauchha Sharif در نزدیکی های شهر اکبرپور در ایالت اتارپرادش هند واقع است، که از طریق جاده در 59 کیلومتری شهر فیض آباد و 191 کیلومتری شهر لکنو مرکز این ایالت که از اقطاب زبان، فرهنگ و ادبیات پارسی و اردو در هند می باشد، قرار دارد.
[10] - شهادت به جرم ارتداد در 26 آبان 714 خورشیدی، مرقد او اکنون در باشتین قرار دارد.
[11] - که در سال 619 ه.ق در مقابل حمله مغول دوشا دوش مردم شهر ایستاد و به شهادت رسید. او خود اهل خیوه در منطقه خوارزم بود.
[12] - ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی
[13] - شطحیات بیانات عرفانی عرفاست که ناشی از بینش، تجربه عرفانی خاص هر عارف، و نوعی تناقض و پاردوکس در آن نهفته است، لذا مردمی که در فهم آن مشکل داشتند، خصوص اهل فقه و ظاهر، با استناد به همین شطحیات به قلع و قمع عرفا می پرداختند، وقتی منصور حلاج شطحی همچون انا الحق را بیان می کند، فردی که با ادبیات عرفانی آشنا نیست او را با مدعیان خدایی یکی دیده و در نتیجه به دار آویخته، و جسدش به عنوان منحرف سوزانده می شود، این شیوه برخورد با این کلمات و جملات شطحی را در سرانجام سهروردی و عین القضات هم می توان دید که هر دو به سرنوشت حلاج مبتلا شدند، یا در مورد بایزید بسطامی به اخراجش از شهر و محل سکونتش به تواتر منجر می گردد، یا سر فرزند خرقانی را بریده و بر دروازه صومعه اش می آویزند و...
[14] - سبحانی! سبحانی! انا ربی الاعلی! ... سی سال خدای را جستم. پس دانستم که من اویم. پنداشتم که من او را می گویم و او بود که مرا می جست. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 153- 150)
[15] - 130 سال بعد از مرگ ابوسعید ابوالخیر توسط یکی از نوادگان او به نام محمد بن منور در احوالات ابوسیعد نوشته شد
[16] - بایزید خود موبد زاده زرتشتی و ساکن در محله ایی در بسطام است که مختص موبدان و روحانیون زرتشتی بوده است، و لذا حکمت و فلسفه ایران که نزد موبدان که فن نوشتن و خواندن را در بین طبقات دیگر اجتماعی ایران باستان می دانستند، به صورت کلاسیک و علمی تر رایج بوده است، لذا این موبد زاده زرتشتی که اکنون در زمان تسلط مسلمانان از کسانی است که عرفان اسلامی به آنها آغاز می شود، می توان گفت که فلسفه نور و ظلمت را که از اصول فلسفه ایرانی است، به خوبی می دانسته و او حتی در مقام یک مسلمان، این چنین خداوند خود را تسبیح می گفته است : "منزه است آن کو بر شد و برتر شد. منزه است آن بزرگوار برتر، پاک از فرودِ فرودین، منزه است آفریدگار روشنی، سپاس آفریدگار روشنی، منزه است آفریدگار روشنی، فرمان از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، دادگری از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، می ستاییم او را، منزه است آفریدگار روشنی. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 100)
[17] - مصارعت . [ م ُ رَ / رِ ع َ ] (از ع ، اِمص ) کشتی گیری و جهد و کوشش بر به زمین افکندن حریف . (ناظم الاطباء).
کل زمان صعود 6 ساعت و 30 دقیقه
حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد
اردوگاه شیرپلا ساعت 5 و 8 دقیقه صبح
نیم ساعت استراحت و...
حرکت به سمت چشمه نرگس ساعت 5 و 38 دقیقه صبح
چشمه نرگس ساعت 7 و 15 صبح
ده دقیقه برداشتن آب و...
حرکت به سمت قله ساعت 7 و 25 دقیقه صبح
خط الراس توچال ساعت 8 و 53 دقیقه صبح
قله ساعت 9 و 20 دقیقه صبح
ما را انگار بدین سبک خسارتبار زندگی، و روزمرگی های نابودگرش چنان عادت شده است که حتی هجوم موج های عظیم مرگ و غارت جان ها که اینچنین پی در پی ما را در می نوردند، نیز نمی تواند بیدار کند و باعث تغییری در عادات فیکس شده ما، و حرکت به سمت اصلاح شود، انگار با این نکبت خو گرفته ایم و آن را به عنوان بخشی از حیات خود قبول کرده، و به شرایط خفت بارش تن داده، و با زندگی در این شرایط راحتیم.
موج های پیاپی و فراگیر کرونا در کشور را، انگار پایانی نیست، شهرها را یکی از پس هم در نوردیده، و با هر موسم سیاسی، مذهبی، فرهنگی و... موج ها از این همه گیری کُشنده بر می خیزد، بنیان می کند، می تاراند، می تاراجد، و تا می رود کمی آرام گیرد، باز زمان اجرای بخش دیگری از روزمرگی های سراسری ما، فرا می رسد، و ما بی خیال از آنچه در انتظار ماست، با لحاظ پروتکل های بهداشتی! به اجرایش با اهتمام تمام بر می خیزیم، و تداوم امواج را تضمین می کنیم، و بدین مدار بیش از یک سال است که به بدرقه جنازه های بیشماری نشسته ایم، که بعد از تحمل رنجی طاقت فرسا، و تاراج دار و ندار فرصت زندگی اشان، راهی گورستان ها می شوند، تا کاروان پر تعداد مرگ و غارت زندگی این مردم، مستدام بماند؛
هنوز امواج انتشار کرونایی ناشی از اجتماعات انتخاباتی به اتمام نرسیده، و در حالی که کشتار و سیاهی کشور را در خود فرو برده است، زمزمه برگزاری هر چه باشکوه تر موسم مراسم های مرسوم در ذیحجه، محرم و... یک به یک فریاد زده می شوند، که در راهند، تا کشتار و بیماری را هرگز توقفی نباشد، و یقه این مردم را رها نسازد و...، بگذریم که راه های تنگ منتهی به ما، در تعاملات بین المللی نیز، هنوز محموله دندانگیری از واکسن را نیز نصیب این کشور نکرده، خودتحریمی ها، و تحریم دیگران، ما را در این زمینه هم زمینگیر و ناتوان کرده است.
این امواج البته بسیاری از برنامه های جاری را نیز، به تناسب کنسل کرده و می کنند، یکی از آنها برنامه های ورزش انفرادی کوهنوردی است، که با این حال که در فضایی باز صورت می گیرد، اما به علت ممنوعیت تردد بین استانی، به تعطیلی کشیده می شوند، برنامه های صعود به قله دماوند از آن جمله اند؛ این و دلایل دیگر، در این اوج تابستان که بهار اجرای برنامه های صعود بی خطر است، از دست رفته، و می رود، و با آمدن موعد 15 مرداد، تغییرات آب و هوایی، به نفع ناخوشی های پاییزی نیز، آغاز خواهند شد، و صعود ها را با ریسک، و خطر بیشتری همراه خواهند کرد. اما توچال هنوز هست، یک قله 4 هزارمتری بزرگ و قَدَر، که از هرجا که بمانیم، باز برای تهرانی ها، این قله برجاست، تا از آن بالا روند، و آمادگی ورزشی خود را حفظ نمایند؛
امروز هم بخت با من یار بود تا بعد از مدت زیادی که از آخرین صعود می گذرد، دوباره به زیارت گنبد زردش، بر قله توچال نایل شوم، گنبدی که تا بحال فکر می کردم، به تازگی از سوی شرکت ملی نفت ایران، بر قله توچال ساخته اند، و جایگزین جانپناه سنگی قبلی اش گردیده است؛ لیکن دوست دانش آموخته ام از دانشسرای تربیت معلم در زمان رژیم گذشته، از قدمت این گنبد آهنین گفت، که حداقل از سال 1349 بر فراز قله بوده است، چرا که دانشجویان رشته ورزش، اردوی اقامت و تمرین ورزشی بیست روزه ایی را در محدوده قله توچال، بین اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، و قله به انجام می رساندند، که در عکس های یادگاری آنان از آن روزها، این گنبد آهنین و محکم، که امروز زرد رنگ است، وجود داشته؛ دوستم می گفت، برای دانشجویان شرکت کننده در این اردوی ورزشی، که معادل 20 واحد درسی محسوب می گردید، صعود به قله هم در برنامه ها قرار داشت، از این رو جانپناه آهنین توچال بیش از 50 سال قدمت دارد.
امروز ترافیک عجیبی در مسیر صعود به قله توچال، در حرکت بود، به خصوص از مسیر سنگ سیاه، ولی در مسیر نرگس چشمه، تنها با دو تیم دو نفره برخورد کردم، لذا بهترین و زیباترین مسیر، و البته خلوت ترین مسیر برای گریز از کرونا، همین مسیر صعود ما بود، به گروهی که از ما پیش بودند، گفتم "نایب الزیاره ما هم در قله باشید"، گفت "معلوم نیست که ما را هم به قله ایی که راهی اش هستیم، راهی باشد، ممکن است ما هرگز به قله نرسیم، و عمر قبل از صعود به اتمام رسد" و بعد به این شعر از قول جناب سعدی شیرازی اشاره کرد که :
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم [1]
اما الحمد لله، هر سه گروه به سلامت به قله رسیدیم، و آنجا دوباره همدیگر را زیارت کردیم و راهی پایین شدیم.
صبح در ساعات بامداد و بعد از نیمه شب، بازار شبانه دربندنشینان گرم بود، و زنده تر از هر روز، بساط بلال آتشی، انواع سیخ های کبابی، و البته بلای خانمان سوز توتون سوار بر سر قلیان ها، که پیر و جوان، زن و مرد، و به خصوص کم سن و سالان را این روزها طعمه دود کُشنده خود کرده، نیز برقرار است؛ و جامعه ما به صورت دردآوری بازگشت به توتون و دود می کند، انگار با خود در حال لجبازیی مرگ آفرین است، که می خواهد ذره ذره، خودکشی خودخواسته ایی را تجربه کند؛
با نور هدلایت بالا می رویم، گروه گروه در مسیر صعود می آیدند، از ما سبقت می گیرند، و یا با ما همقدم می شوند، و حرکت ادامه دارد، ماه در اندازه نیمه است، اما مهتابش زیبایی قرص کامل را دارد! و روشن کننده مسیر حرکت ما شده است؛ آسمان مملو از ستاره هاست، خوشه پروین به قول استاد شهریار، چشمک پرانی می کند، و در برخی از قسمت های مسیر، با مهتاب به راحتی می توان بالا رفت، بدون نیاز به نور هدلایت؛ قهوه خانه های مسیر شیرپلا هم به رغم صعودهای بین هفته ایی قبل، بازند، زندگی اینجا حتی در شب، جریان دارد.
این روزها با توجه به گستره اعتراضات در سطح کشور، و به خصوص خوزستان، بازار حرف های سیاسی مسیر صعود هم گرم است، و کوهنوردان هم به فراخور اطلاعات خود، گاه به بررسی و گفتگو پیرامون همین رویداد ها اقدام می کنند، و تبادل اطلاعات مشغولند. دو همنورد نسبتا مُسِن در خصوص برنامه مرحوم صادق قطب زاده برای کشاندن شاه به کشور، و تف ریزان او در استادیوم امجدیه، در حالی که در قفس آهنین گرفتار است، و سپس اعدام او، پس از بی حرمتی ها و...، و همچنین نقش شاهپور بختیار در سقوط شاه، و این که آیا او در حق شاه خیانت کرد و... سخن می گویند، اطلاع ما از این رویدادها تنها در حد همین خاطرات منتشر شده است، و اما بازار بحث ها، بالا گرفته، و هرکس چیزی می گوید، که در همین بین، یکی از چهار نوجوان همنورد دیگر، بحث های آنانرا بریده، و سوال کرد، "گذشته از این بحث های چالشی، که ما از آن سر در نمی آوریم، به نظر شما حکومت شاه بهتر بود یا جمهوری اسلامی"، که بی درنگ یکی از آن دو، سخن خود را قطع کرده، و بدین سوال پرداخته، و پاسخ می دهد : "هیچکدام!" و سپس ادامه می دهد، "شما در این وضع که ما طی کردیم نمانید!"
و سپس ادامه داد، یک ضرب المثل در قدیم بود که می گفت "کسی استفراغ خود را دوباره بر نمی دارد بخورد، حتی اگر کباب در آن باشد، آن رژیم هر چه بود، مردم کنارش گذاشتند، این ها هم که می بینی، با کشور چه کرده و می کنند، شما جوانان باید آرمان ها و خواست های بزرگتر و پیشرو تری داشته باشید، نباید به عقب برگردید، باید خواست های نوتری داشت"،
یکی از این جوانان پرسید "مثلا چه باید بخواهیم؟!"،
آن مرد مسن که نشان می داد در دوره دهه 50 و اوج انقلاب، جوان بوده و احتمالا در انقلاب 57 نیز دخیل بوده است، پاسخ داد: "در جهان کشورها و سیستم های موفق زیادی هستند، که می تواند الگوی ایران برای داشتن سیستم و حکمرانی خوب باشند؛ یکی همین کانادا، و نخست وزیر فعلی آنجاست، ببنید چطور آنجا را در کنار امریکا اداره می کند، همین می تواند الگوی نسبتا مناسبی باشد، بازگشت دیگر برای شما جوانان به سیستم های گذشته خوب نیست".
با خود گفتم می بینی! جامعه هر روز با سوال از هویت خود مواجه است، و انگار غرق در بحران، با سوال های زیادی درگیر شده، و می پرسد، و جواب می خواهد، جا دارد، دانشمندان و اهل اندیشه علمی کشور، عرصه را به دست گرفته، و مردم را به سوی خیر هدایت کنند؛ رها کردن جوانان و نوجوانان در سوال های لاجواب از هویت و آینده اشان، به افزایش شکاف های اجتماعی، و تفرق بیشتر منجر خواهد شد.
امروز از آن صعود های زیبا بود، هوای خوب، و مه، که قله را در بر گرفته بود، و زیبایی را فاش به چشم ها می کشید، هجوم مه به قله، آمد و رفت ابرهاست، که می روند و باز می آیند، و طرح های زیبایی را خلق می کنند و دوربین بدستان، به شکار این تصاویر رویایی مشغولند؛ سگ های گله هم گاه حملات خود را متوجه کوهنوردان می کنند، و ناراحتی و عصبانیت خود را از حضور ما ابراز می دارند، کمی از استخوان های بازمانده از سفره امان، که در طول هفته جمع کرده ام را، بر بوته ایی ریختم، و سگ های ناراحت و عصبانی از حضورمان را، برای خوردن آنها فراخواندم، اما متاسفانه دنیای این حیوانات مفید و با وفا هم، مثل عرصه داران فساد و غارت و چپاول است، که گاه بر سر طعمه خود می جنگند، و چنان از هم گاز می گیرند، که گاه از انداختن استخوانی جلوی آنها نیز پشیمان می شوی، اینجا دیگر در بین این 5 قلاده سگ، نرها غالب نیستند، بلکه سگ سفید ماده ایی، همه نرها را مغلوب کرده، و تمام آن غذا را به خود اختصاص داد، سفره ایی که می توانست برای هر کدام شان لقمه ایی فراهم کند، اما بسان غارتگران بیت المال در کشورمان، همه را به تنهایی خورد و با صدای خُورخور شدیدی، دیگران را از نزدیک شدن، و لقمه ایی برداشتن محروم کرد، او سیر، و دیگران با چشم هایی باز، اما گرسنه به خوردن او چشم دوختند.
گله ها همچنان مراتع را می چرند، بسیاری از گیاهان کوه در اثر نبود بارش، و گرمای شدید امسال، خشک شده و به بودته های کنده و رها در باد تبدیل شده اند، اما هنوز تا پاک کردن کوه، و روبیدن کامل آن، از گیاهان روینده، وقت زیاد است! تعدد آمد شد ثمداران، آثار کنده و سست شدن، خاک حاصلخیز کوه، را می توان با چشم خود دید، که به زودی، این خاک ها، به طعمه باران های شوینده تبدیل خواهند شد، و روانه پایین دست می شوند، خاک حاصلخیزی که طی قرن ها بر دامنه کوه تشکیل شده، شسته خواهد شد، و از کوه، سنگ های لخت برجای خواهند ماند، و محیط زیست ایران به زمین های خالی از روییدنی ها تبدیل می گردد، مراتع با چرای بی پایان گله های بیشمار، در حال نابودیست، گونه های گیاهی توان و فرصت باز سازی و باز آفرینی خود را دیگر ندارند، کوه ها هر سال از روییدنی ها، لخت تر می شوند.
اما در میان این همه ویرانی، همچنان گل هایی بر خارها، که از پوزه چرندگان سالم مانده اند را، می توان دید، که زیبایی های خود را به رخ می کشند. نکته جالب توجه دیگر این که، دو لکه برف، هنوز بر دامنه قله از سمت شکرآب، باقیست، در بالای قله یکی از همنوردان که لباس پلنگی، و چفیه ایی بر گردن دارد، بسته ایی پر از خرمای فله و خشک را، به مناسبت عید غدیر، بین حاضرین تقسیم می کند، و با هر تعارفی، عید را یادآور می شود، گرچه در این دوره کرونایی، تعارف کردن و گرفتن غذا از دیگران، بدین شیوه نه درست است و نه مناسب، و این را به خوبی می دانم، اما دست او را پس نزده، و به احترام روی بازش،تک دانه خرمایی را از او گرفتم، اما نخوردم، و در کوله ام پایین آوردم، تا بعد از شستشو، حلالش کنم، ورنه باید به طبیعت می سپردم، و نیک هم البته همین بود، که به ذهنم نخورد، که آن را نذر حیوانات وحشی کوه کنم؛ بارها این برای ما اتفاق افتاده است که به قول قدیمی ها "عقل ما از پس می آید" و راه نشان می دهد، و در لحظه راه مناسب را نشان نمی دهد.
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
گل های بر خار روییده در روزهای میانی مرداد ماه 1400
-
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
آبشارهای مسیر دره چشمه نرگس در 7 مرداد 1400
-
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
-
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
آبشار اصلی چشمه نرگس که هنوز آبدارترین مسیر در دره شیرپلاست
-
گل های روییده بر ارتفاع 3964 متری قله توچال
گل های روییده بر ارتفاع 3964 متری قله توچال
-
مه و ابرهای امروز که دماوند و اطرافش را هم حتی در خود غرق کرده است
مه و ابرهای امروز که دماوند و اطرافش را هم حتی در خود غرق کرده است
-
گنبد بیش 50 ساله ساخته شده بر قله توچال در بر گرفته شده توسط صعود کنندگان امروز
گنبد بیش 50 ساله ساخته شده بر قله توچال در بر گرفته شده توسط صعود کنندگان امروز
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=550#sigProIdfcdf5bd8b4
[1] - بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
وقتی پرچمی طراحی می کنیم، قانونی می نویسیم، باید شامل تمام کسانی شود که به نوعی بدین آب و خاک اتصال می یابند، فارغ از زبان، رنگ پوست، مذهب، ریشه های نژادی، فکری، فرهنگی و یا شکل ظاهر و اندیشه عملی اشان، تمام آنان که ایرانی اند، باید شمولیت یابند، چتری به بزرگی ملت ایران، چه آنان که ما آنان را دوست داریم، چه آنان که دوست شان نداریم.
المپیک 2020 توکیو، پرده از درد دیگری از جامعه ما برداشت، که چطور نخبگان ورزشی ما به جایی رسیدند که زیر پرچم کشورشان جایی برای خود نیافته، زیر پرچم کشورهایی در صحنه های ورزشی جهانی حاضر شدند، که حتی تصورش هم برای ما مشکل است، به عنوان مثال آقای سعید مولایی، دارنده مدال نقره المپیک توکیو در رشته جودو، که زیر پرچم مغولستان، در این مسابقات حاضر شد، کشوری که استطوره ملی آنان چنگیزخانی است که از سرهای ایرانیان، در بسیاری از شهرهای ایران مناره ساخت، ایران را غارت کرد، شهرها را سوزاند و... فجایعی که مغولان بر سرزمین های تحت سلطه خود مرتکب شدند، را تنها چند متجاوز دیگر، پیش از آنان مرتکب شده بودند،
یا کیمیای علیزاده که در زیر پرچم پناهندگان در رشته تکواندو، در مقابل هموطن خود قرار گرفت، و دردناک ترین رویارویی ها رقم خورد، و مرا به یاد نبرد رستم و سهراب انداخت، که چطور خصم باعث شد این قهرمانان ایرانی مقابل هم قرار گیرند و نیروی همدیگر را مستهلک نمایند و...
متاسفانه دایره استیلای تفکر سیاسی و مذهبی آنقدر گسترش یافته است، که ارتباطات انسانی و معمول بین افراد خانواده بزرگ جهانی را نیز در بر گرفته، و از خود متاثر نموده، و گاه بدان لطماتی نیز زده است، دشمنی نظام های سیاسی و مذهبی به محدوده ارتباطات معمول، در بین ملل منطقه نباید کشیده شود، و افراد را درگیر خود نماید، این رسم جوانمردان و بزرگان بود که پدران عاقل و با فهم، سعی می کردند دعواهای خود را به اهل و بچه های خود نکشند.
به راستی وقتی دو ورزشکار برای روزآزمایی و تعیین میزان قدرت و تکنیک ورزشی خود مقابل هم قرار می گیرند، چه فرق می کند از کدام گوشه و کنار جهان، واجد کدام فاکتورهای ایدئولوژیک و سیاسی باشند؟!! این میدان ورزشی نیز درست مثل عرصه علم است، علم نزد هر فردی باشد باید آموخت، و صاحب علم، خود به خود سمت استادی به خود می گیرد، مهم نیست که دارندگان علم از کدام تیره سیاسی، مذهبی، تفکری و... باشند، در بحث علمی از شما نمی پرسند که کیستید، از شما از دانسته ها و ندانسته هایت خواهند پرسید. در عرصه اقتصاد و... هم همین است، و همینطور ورزش.
دو انسان، فارغ از این که، از کدام نحله مذهبی، و تحت سلطه کدام منش سیاسی اند، وقتی به هم می رسند، عشق انسانی را نثار هم خواهند کرد، و فاکتورهای ثانویه ایی مثل مذهب، سیاست و...، در درجه چندم تاثیر گذاری در روابط انسانی خواهند بود.
چقدر شایسته است که از ورزش، علم، فرهنگ، اقتصاد، ارتباطات اجتماعی و بسیاری از موارد دیگر که مربوط به تعیین شایستگی انسان و مبتنی بر بحث شایسته سالاری هاست، سیاست زدایی و مذهب زدایی کرد، و شیوه خداوند در برخورد با انسان ها را در پیش گرفت، که همه از رحمت او برخوردارند، چه او را بشناسند و چه نشناسند، چه دوست باشند و چه دشمن، و به نظرم سیستم های حکمرانی نیز باید خداوند را الگوی خود در برخورد با انسان های تحت سلطه خود قرار دهند، که به شایستگی ها نگاه می کند نه به مکنونات قلبی آنان.
چقدر دردناک بود وقتی، ایرانیان مهاجر حاضر در تیم های شرکت کننده در المپیک را برخی از ما در ایران "بی وطن" و... خطاب کردند، که اگر خوب توجه کنیم، برخی بی وطن شدگان، شاید به خاطر رفتار ما ساکنان وطن بی وطن شده اند، و ما باید شرمنده باشیم که در وجود ما، این همه بی وطن گشته اند.
چه عیبی دارد، وقتی تیم های ورزشی ما، عازم عرصه های بین المللی می شوند، ترک وطن گفته ها که دوست دارند، برای کشورشان مدال بیاورند با هر ایده و قیافه ایی که هستند، در تیم ملی ایران قرار گیرند و برای کشورشان افتخار بیاورند، همانگونه که بازیکنان فوتبال ما از تمام تیم های جهانی، خود را به تیم ملی می رسانند تا تجربه و توان خود را در خدمت یک حرکت ملی قرار دهند، تیم ملی باید به واقع ملی و شامل تمام ایرانیان باشد.
کاریکاتور رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده و رویارویی رنگ های پرچم ایران
کاریکاتور رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده و رویارویی رنگ های پرچم ایران
هیچکس در جهان بی وطن نیست
هیچکس در جهان بی وطن نیست
کاریکاتور رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده و عشق این دو هموطن به هم
کاریکاتور رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده و عشق این دو هموطن به هم
رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده در المپیک توکیو - هر دو ایرانی
رویارویی ناهید کیانی و کیمیا علیزاده در المپیک توکیو - هر دو ایرانی
تکثر در تفکر، و وجود ایده های مختلف، در هر جامعه ایی امری مبارک، باعث پیشرفت، بیداری، پویایی و حرکت دائمی، و در نتیجه سلامت و سعادت آن جامعه، و البته قابل ستایش بوده و هست، و این نشانه ایی از اینست که نبض آن جامعه خوب می زند؛
در مقابل جامعه یکدست و تک قرائتی (حتی اگر آن قرائت را اکثریت درست پندارند)، جامعه ایی بیمار، مصنوعی و فاقد تحرک، و مردابی خواهد بود؛ و از این روست، که به رغم این که، ممکن است ما با برخی از ایده ها در اساس مخالف باشیم، اما لازم است جوامع سطح تحمل خود را آنقدر افزایش دهند، که آن تفکرات و پیروانش نیز تحمل شوند، تا تفکرات مختلف فارغ از این که درست به نظر می رسند و یانه، سیر زندگی و بلوغ خود را طی کنند، و نهایت خود را نشان دهند؛ گرچه همواره برخی، تفکری غیر از تفکر خود را بیماری تلقی کرده، خواهان نابودی آنان می شوند، ولی نگرانی از وجود این تکثر نیز، خود بیماری و نشان از عدم اعتماد به نفس است.
زیان مقابله های خودخواهانه با دیگر تفکرات گاه، حتی از غلبه این تفکرات بر جوامع نیز بیشتر است، و لذا به رغم زیان های فراوانی که ممکن است، در پی و یا به همراه داشته باشد، بروز و ظهور، و به عرصه آمدن این تفکرات از سوی بخش هایی از جامعه، خود بخشی از درمان کلی جامعه می باشد؛ بدین معنی که تا انسان ها، حتی دوره هایی که انحطاط در نظر گرفته می شوند را، تجربه نکنند، به مرحله تکامل و رشد و خلاصی از آن نیز، نخواهند رسید، و شاید پایان انحطاط ممکن هم نباشد، و این پتانسیل انحطاط در رگ و پیوند جامعه همواره بماند.
مردم اروپا و جهان مسیحیت و یهود، بعد از تجربه استبداد دینی، و حاکمیت جنایتبار ارباب کلیسا، کنیسه و دین، در دوره قرون وسطی بود که به خود آمدند، درد و درمان خود را، و دوره رنسانس و بیداری شناختند، و خیزش خود را به سمت رهایی، و در نتیجه پیشرفت، در پیش گرفتند؛
این است که دستکاری جامعه از لحاظ حذف برخی تفکرات، مثل نیشتر زدن [1] در زخم هایی است که هنوز، موقع سر باز کردن شان فرا نرسیده است، و با این نیشترهای بیموقع، که توسط انسان های انحصار طلب، و تمامیت خواه، جهت ایجاد فراخی و وسعت صحنه، برای خود زده می شود، و نه به قصد درمان جامعه، این خودخواهی و تمامیت خواهی، که خود بیمار تفکری، بیش نیست، نه تنها به درمان منتهی نمی شود، بلکه به افزایش خسارت، و تکثیر بیماری منجر خواهد شد.
از این روست که، در جامعه که ایی که عقلا در راس حاکمیت هستند، با تحمل و دوراندیشی، به انتظار زمان مناسب می نشینند، و به دمل های حامل چرک و کثافت فرصت می دهند، و حتی از آن مراقبت می کنند، تا موقع سر باز کردن شان، فرا رسد و با خروج چرک ها از بدن، بدنه جامعه از مواد زاید خود، در یک فرایند طبیعی و مناسب خالی، و سلامت جمعی تامین گردد.
تمامیت خواهان و افرادی که به دنبال یک جامعه یکدست و مطیع اند، خود دچار بیماری بزرگی بوده، اما خود را سلامت فرض کرده، و همه را به کیش و منش خود می خواهند، و لذا در حملاتی بدون محاسبه و از سر نافهمی، به دیگر تفکرات، بیماری جامعه را تعمیق، و مدت زمان بیماری جوامع را تمدید و دیرپا می کنند.
یکی از تمدید کنندگان بیماری های جوامع مختلف، حکام مستبد، و نظام های استبدادی اند، که با دستکاری های نابخردانه خود، که در قالب تحکمی کردن همه امور، و دخل و تصرف بیجا در همه عرصه ها و... راهبری خود را به صورت دستوری دنبال می دهند، از روند بهبود و سلامت اجتماعی جلوگیری کرده، و بیماری های گذرا را به ایپیدمی، و دردهای مزمن و ماندگار تبدیل می کنند.
به این جمله که این روزها بارها و بارها در کوچه و خیابان از مردم می توان شنید که "مملکتی که صاحب نداشته باشد، همین می شود" توجه کنید، این جمله بروز تب، و یکی از نشانه های وجود بیماری استبدادزدگی در یک جامعه است، ادامه روش های استبدادی و وجود ممتد روح استکباری و استبدادی در حکام و نظام های متعددف در این کشور باعث شده است که، بیماری استبدادزدگی در رگ و پیوند و نسوج برخی از این مردم، در جامعه ما کاملا رسوخ کرده، ماندگار شده، و به بیماری مزمن تبدیل شود؛
یک سده بعد از شروع قیام های پیشرو آزادیخواهانه آزادیخواهان از این مردم، که برای رهایی از سیستم های حاکمیت فردی و استبدادی صورت جدی و عملی به خود گرفت، می بینیم که بیماری استبدادزدگی، آنقدر در بدنه جامعه ما تکثیر و ماندگار و مزمن شده است، که بعد از سه خیزش بزرگ و تاریخی پیشگامان آزادی ایران و ایرانیان (انقلاب بزرگ مشروطه، نهضت بزرگ ملی شدن صنعت نفت و انقلاب بزرگ 57)، هنوز کسانی هستند که راه نجات خود را، باز استبداد می بینند، از این روست که اژدهای هفت سر استبداد را، هرگاه پیشگامان آزادی سر زدند، باز دیری نپایید که از میان خاکستر سوخته مستبدی، استبدادی جدید با وجوه عظیم و عمیق تری رشد کرد، و سر بر آورد، و قدرت گرفت، از این روست که نه انقلاب مشروطه موفق شد، و نه حرکات آزادی خواهی از پس آن، ایرانیان را از این بیماری نجات داد.
چراکه بیماری استبدادزدگی، در نسوج بخش عظیمی از جامعه ما، جا خوش کرده، و هر بار عده ایی بر موج این بیماری که در قالب چنین جملات استبدادخواهانه، و تسلیم خواهانه ایی خود را در مقابل حاکمیت جور طلبان نشان داده است، سوار شدند و بعد از رفتن مستبدی، مستبد جدیدی موجسوار، رسید، و دوباره استبداد و سیستم استبدادی را باز تولید کرد، و ستبر و محکم، با کمک بخشی از خود مردم ایران، بر اریکه قدرت استوار گشته، تثبیت و ماندگار شد،
و بخش بزرگی از جامعه آزادیخواه ایران، انگشت به دهان، از این رکبی که خورده است، هاج و واج، به انقلاب و حرکتی جدید اندیشید، حال آنکه ایران دیگر به انقلاب های خسارتبار نیاز نداشت، به درمانی نیاز داشت، تا بعد از آگاهی از بیماری خود، به مطالعه علت بروز آن بیندیشد، و بدون این همه خسارت، با فهم علل بروز و گسترش بیماری، به درمان کلی و به یکباره آن دست زد.
آنچه مسلم است، تا جامعه ایی نفهمد که دچار بیماریست، و خود را سلامت انگارد، مستبدین یکی پس دیگری از راه خواهند رسید، و حرکت با قدمت و طولانی آزادیخواهی ایرانیان را در ربوده، و از بین راه، آن را به انحراف برده، و همواره کرامت انسانی ایرانیان، به مضحکه فرصت طلبانی می رود، که از راه می رسند، و در نقش منجی، آن را به انحراف خواهند برد.
ایرانیان باید بفهمند که صاحب این کشور تک تک خود آنانند، نه آن تمامیت خواه فرصت طلب متکبری که بر اوج می نشیند، و خود را بری از هر گونه بدهی به ملت خود می داند، و خود را صاحب و مالک همه چیز احساس می کند، که باید برای هر نکته ایی فرمانی صادر کند و...، و بدبخت ایرانیان مریضی که، برای هر تغییر منتظر فرمانی اند، و گوش به فرمان همایونی اند، تا زبان باز کند، و امر مطاع خود را القا، و غلامان حلقه به دوش و گوش، بر چشم نهند و...،
صاحب این کشور ما مردمیم و تا ما خود را تغییر ندهیم، همین هست که هست، تغییری اگر می خواهیم، باید در خود دهیم، به قول آن دوستی که می گفت، "ما ایرانیان همواره به بلندگوها نگاه می کنیم، که چه می گویند، تا ما آنرا تکرار کنیم، بدون تفکر که، مثلا چرا مرگ بر ...، طوطی وار مرگ نثار این و آن می کنیم، مرگی که نمی دانیم برای چه نثارشان می کنیم. اگر روزی رسید که از خود بپرسیم، برای چه، آنروز رها خواهیم شد."
بله اگر روزی رسید که از سیستم جامعه توده وار و مقلد فاصله گرفتیم، آنروز کار مملکت ما به سامان خواهد رفت، از جامعه ایی که به تکرار شعارهای ساخته دیگران، نشسته است، و چشم به دهان دیگرانی دارد که چه می گویند، تا تکرار کند، وضع همین خواهد بود، بله تا وقتی که خود را صاحب جامعه نمی دانیم، و دیگری را صاحب دانسته، و منتظر عمل او هستیم، تا وضع ما را اصلاح کند، و معتقدیم : "مملکتی که صاحب ندارد، همین می شود" وضع همین خواهد بود که هست.
-
این دست به سینه هایند، او را بر اسب استوار تکبر، ممتد نگه خواهند داشت
این دست به سینه هایند، او را بر اسب استوار تکبر، ممتد نگه خواهند داشت
-
حرکت های توده وار و مقلدانه معلوم نیست به کدام مقصد منتهی شود
حرکت های توده وار و مقلدانه معلوم نیست به کدام مقصد منتهی شود
-
انتظار برای رهایی، از غیر، یعنی تسلیم بردگی
انتظار برای رهایی، از غیر، یعنی تسلیم بردگی
-
درس آموختگان و تربیت شدگان در نظام بردگی، در هر لباسی برده اند، تا خود نخواهند که از این وضع خارج شوند
درس آموختگان و تربیت شدگان در نظام بردگی، در هر لباسی برده اند، تا خود نخواهند که از این وضع خارج شوند
-
ما خود، از جنس خود را به مستبد تبدیل می کنیم، او در زیر سایه برده انگاری خود ما، ما را برده خود خواهد کرد
ما خود، از جنس خود را به مستبد تبدیل می کنیم، او در زیر سایه برده انگاری خود ما، ما را برده خود خواهد کرد
-
رکوع و سجود ما در مقابل آنان که بزرگ شان می پنداریم، ما را به راکع و ساجد در مقابل بزرگانی از جنس خود تبدیل می کند
رکوع و سجود ما در مقابل آنان که بزرگ شان می پنداریم، ما را به راکع و ساجد در مقابل بزرگانی از جنس خود تبدیل می کند
-
با گشتن به گرد چوپان، رهایی برای گله به ارمغان نخواهد آمد
با گشتن به گرد چوپان، رهایی برای گله به ارمغان نخواهد آمد
https://mostafa111.ir/neghashteha/articel/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=550#sigProId4f01546900
[1] - در طب قدیم، افرادی در جامعه بودند که برای درمان دمل ها و زخم های انسان ها و حیوانات خانگی خود، ابزاری تیز به نام "نیشتر" داشتند که بر زخم ها می زدند، و باعث خروج چرک از زیر زخم می شدند و فرایند بهبود آنرا جلو می انداختند، که اگر این نیشتر زدن ها به موقع بود، درمانگر بود، و اگر از سر ناآگاهی و عدم تخصص زده می شد، باعث تشدید و تعمیق زخم می شد. در خصوص ضرب المثل های پارسی از فرایند نیشتر زدن، در ادب پارسی به جای مانده است.
خوزستان را سال هاست که دیگر ندیده ام، آخرین باری که از این سرزمین خون عبور کردم، به سال 1367 بر می گردد، که بعد از نبردهای غرب کشور، که آخرین حرکات تهاجمی ما در جنگ خسارتبار هشت ساله نیز تلقی می شدند، و بعد از دفع آخرین حمله به خاک ایران، که به نبرد مرصاد مشهور شد، و به دنبال پذیرش قطعنامه 598 از سوی کشورمان، و این آخرین حمله برنامه ریزی شده دشمن، جنگ به پایان رسید، و صدام دندان طمع از خاک کشورمان کشید و ما برای انجام کارهای اداری پایان ماموریت، از (باختران آنروز و یا همان) کرمانشاه به دزفول برگشتیم و این شد، آخرین دیدارم از خوزستان عزیز، جایی که برای هر کیلومتر مربع آن چندین شهید دادیم، و جای جای آن به خون جوانان وطن آغشته است،
بعد از پایان جنگ، بارها قصد بازگشت کردم، تا از مناطقی که در آن سال های سخت، در آن جنگیدم، و شاهد ویرانی، خون، جراحت و درد آن بودیم، بازدیدی به عمل آورم، و در دورانی متفاوت نظری دوباره بدان اندازم، در حالی که دیگر نه خطر بمباران و گلوله باران است، نه برگه تردد (یا مجوز ورود) می خواهد و...،
چرا که در زمان جنگ مثل زندانیان، از این مقر به آن مقر در حرکت بودیم، و این مناطق را هنگام نقل و انتقال ها، از پشت وانت تویوتاها، یا بر بار کمپرسی ها، و یا اگر خیلی عزت می داشتیم، و شرایط اجازه می داد، از پشت پنجره اتوبوس ها مشاهده می کردیم؛ در آن شرایط جنگی و بحرانی، از این شهر به آن شهر، از این جبهه به آن جبهه رفتن، مجوز می خواست، و گاه اصلا امکان نداشت که از بعضی از این مناطق، دیداری به دل سیر داشته باشیم،
از پادگان ها و مقرها هم که خارج می شدیم، طبق مقررات لازم، مربوط به زمان جنگ باید مرخصی می گرفتیم، و دژبانی به دقت زمان ورود و خروج ها را به بیرون از مقرهای نظامی، کنترل می کرد و بدین لحاظ سخت گیری هایی انجام می پذیرفت، بیرون رفتن ها هم، زمان خاص و محدودی داشت و نمی توانستیم به دل خود، در این سرزمین رویایی سیر و گردش کنیم، سرزمینی که ادامه تمدن ایران، در تاریخی ترین مناطق کشور قرار داشت،
شهر شوش با عظمت ترین شهرهای علمی، تاریخی و سیاسی ایران باستان بود، و هزار اثر خاطره برانگیز بزرگ تاریخی از زندگی و نبرد ایرانیان با دشمن، در این مناطق بر جای مانده است، نیایشگاه هایی که سر به آسمان کشیده اند، چرا که با بنیانی محکم بنا شدند.
خون زمین در این قطعه از خاک ایران، گرچه سیاه است، اما به قدر طلا می ارزد و... و دهه هاست که خوزستان مادرخرج ایران، و در ثروتش در جیب حکام کشور جاری است، و آنان نیز درب این جیب را بسته، و هر چه خواسته اند با این ثروت های بی حساب کرده اند. در اهمیت خوزستان هر چه بگوییم، کم گفته ام، هر چند نادانانی حاضر شدند خوزستان را داده، و سوریه را داشته باشند. [1] که این اظهار فضل آنان همانقدر مضحک بود، که اکنون شعر حافظ به سخره گرفته می شود که: به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را، و البته سیاسیون بی عرضه ما بارها چنین بخشش هایی را از جیب این مردم کردند تا حاکمیت های بی مقدارشان را حفظ کنند، هرات و بحرین و آرارات و... آخرین بخشش ها از پاره های تن ایران بودند.
در زمان پهلوی ها نیز این منطقه از چنان اهمیتی برخوردار بود که موسیقی مشهور بندری ایران، به بندرهای آبادان خرمشهر اشاره داشت، بسیاری از واردات و صادرات کشور از این منطقه به داخل و خارج صورت می گرفت، کسانی که بر اتومبیل های وارداتی از این بندرها سوار شده اند، و یا بین این بنادر و داخل کشور آنان را رانده اند را، هنوز می شناسم و برخی به تازگی خود و خاطرات شان را از این بنادر به خاک سپرده اند.
لشکر 92 زرهی یکی از قدرتمندترین یگان های نظامی کشور، پایگاه هوایی دزفول از مهمترین فرودگاه های نظامی کشور و بالاخره کارون بلندترین رود ایران، با پل های رویایی اش، همیشه برایم خاطره برانگیز بوده اند، اهواز با عظمت بی مثالش، حتی در زیر بمباران های دشمن نیز زنده بود، و زندگی در آن جریانی نو داشت، دزفول با آبی که از اشک چشم زلال تر بود، و از وسط شهرشان می گذشت، دلربایی می کرد، فضای سبز اندیمشک، چنان انسان را مدهوش خود می کرد که آن موقع چشم هایم را به دنبال خود به هر طرف می چرخاند،
و خرمشهر و آبادان، حتی ویرانه اش هم قلب ها را می ربود، مدارس، منازل، حاشیه رودخانه ایی که از شهر می گذشت، کارخانه صابون سازی خرمشهر، فرودگاه آبادان، که هنوز هواپیماهای زمینگیر شده، در آشیانه هایش بود، محله خارجی ها که حاکی از حضور مهندسین و خارجی هایی بود که صنعت نفت ایران را می چرخاندند، مزار شهدای خرمشهر، نیزارهایی که کناره رودخانه را به خود غرق کرده بودند، نخلستان ها که در اطراف رودخانه های پر آب با جزر و مد آبیاری می شدند، کانال هایی که همیشه پر آب بودند، و با جزر و مد هیچگاه خشکی به خود نمی دیدند و... هنوز در ذهنم جاری اند.
حمیدیه، سوسنگرد، در میان بیابان های بی پایان، نیزارهای هورالعظیم و... که تا چشم کار می کرد، تا عمق خاک کشور همسایه ادامه می یافت، و جاده هایی که در میان این مناطق کشیده شده بود، و هر چند ده کیلومتر دژبانی مستقر بود، و شما را کنترل می کردند که اگر مجوز داشتی می توانستی عبور کنی، و بیابان ها که تا چشم کار می کرد قبل از دژ خرمشهر ادامه داشت، که این دژ نیز خود ظاهرا باید زیر ساخت خط ریل قطاری می شد، که از طریق منطقه شلمچه، ایران را به عراق متصل می کرد، پل آهنی بین شلمچه و خرمشهر و... همه را به سان فیلمی زنده در ذهنم دارم.
شهر شادگان و البته شوش که با مقبره دانیال نبی اش فراموشش نمی کنم، ماهشهر با آن ساحل خاکی اش که انگار در کنار یک کانال خاکی حفر شده بزرگ ساخته شده بود، و مردمی که در کنار جنگ، ویرانی و کشتار، زندگی را فریاد می زدند و هشت سال جنگ ویرانگر، آنان را از زندگی در آنجا منصرف نکرده بود، همه و همه در کنار مناطق خالی شده از جنگ، در شهرهای سوسنگرد، هویزه، دشت عباس و حاشیه هورها را هرگز فراموش نمی کنم،
همیشه با خود فکر می کردم که خوزستان با همه این داشته هایش، بعد از جنگ بهشت کشاورزی، دامداری، گردشگری و صنعت ایران خواهد شد، چرا که این همه آب که از آن می گذشت و زمین های صاف و بی پایانش می توانست، با اتمام جنگ، به بهشت کشت و کار ایران تبدیل گردد، باغ های پرتغال اطراف دزفول و... همان موقع هم بهشت رویایی را به نمایش می گذاشت،
اما امروز وقتی خیزش مردمی را می بینم که از تشنگی، بیکاری، نداشتن و محرومیت، داد خواهی شان را بر آسمان آورده اند، با خود می اندیشم که مگر می شود، در میان آب ها، تشنه بود، در میان آن همه زمین های بی پایان بیکار بود، در میان آن هوای مساعد برای کشت و کار، کشتزار نداشت و...
نکند رزمجویان که خوزستان را ترک کردند، آنان که باید آن را می ساختند نیز بدانجا نیامده و یا اگر آمدند، آنجا را ترک کرده اند، و به اموری دیگر مشغول شدند؟! نکند با اتمام جنگ، که باید سازندگی ها آغاز می شد، ساختن ها هم به فراموشی رفت، این همه عصبانیت و بیچارگی و واماندگی که این مردم فریاد می زنند، برای چیست؟ ما با این مردم چه کرده ایم، که جان می دهند تا فریاد اعتراض خود را به گوش سردمداران خود برسانند!
یادم هست، در یک مقری در جنوب بودیم که مسول پخش غذا از تقسیم غذای اضافی، در بین عشایر روستای نزدیک مقرمان می گفت، و از فقر و نداری آنان راز می برداشت، آن موقع ها با خود می گفتم منطقی است که این روستاها در کناره های جنگ، دچار محرومیت باشند، چرا که، ما که مسلحیم و مشمول همه نوع پوشش دفاعی و... ممکن، اینقدر در مشکل و کمبود هستیم، چه برسد به مردم عادی.
با خود می گفتم، اگر این جنگ تمام شود، تمام این بیابان ها مثل مزارع رویایی کشاورزی امریکا که در تصاویری تبلیغاتی آن را به رخ جهانیان می کشند، که در زمین های صاف، کیلومترها سبزی و رویش ادامه دارد، در این بیابان ها هم تکرار خواهند شد، و این آب ها خروشان که بی جهت به سوی خلیج فارس رها شده اند، خوزستان را به بهشت تبدیل کرده، و در این بیابان ها غوغا خواهند کرد، کانال کشی های طولانی، در این زمین های صاف، آب را به مزارع خواهد برد و خوزستان علاوه بر قطب نفت، به قطب کشاورزی و گردشگری تبدیل خواهد شد، جنگل های درختان خرما، رودخانه های خروشان، سرزمین های دیدنی هور، همه و همه ایرانیان و اهل سفر را به خود جلب خواهند کرد، و دوباره خرمشهر و آبادان و... به میعادگاه عاشقان تبدیل خواهند شد و...
اما افسوس که انگار همه آنچه در ذهن آرمانی خود ساخته بودم، خواب و خیالی بیش نبوده است، و این فریاد مردم ماست، که ما را از خواب بیدار می کند، که مستضعفین و پابرهنگان را فراموش کرده اند، و بعد از انقلاب پابرهنگان، آنان دوباره باید خون دهند، تا صدای شان شنیده شود،
سرزمین خون های پاک، که باید خون جوانان ایران، به آبادانی اش تبدیل کند، به محرومیت منجر شده، و اکنون شب ها باید این مردم فریاد سر دهند، کتک بخورند، خون دهند، تا گوش های ناشنوای به تکبر بسته را، به خود آورند. چقدر دردناک است که، به جان آمدگان، باید خون دهند تا حق خود را بتوانند بستانند، چقدر سیاست، اهل خود را کر و کور می کند، که هیچ فریادی، حتی فریاد کسانی که دیگر هیچ برای از دست دادن ندارند را هم نمی شنوند؛ و این رسوایی خون دادن ملت هاست، که شاید بیدارشان کند!
انقلاب ما برای عزت مستضعفین و پابرهنگان بود، اکنون بنیادهایی که برای تقسیم اموال بازمانده از رژیم گذشته در بین مستضعفین و پابرهنگان تشکیل شده اند، از هر زمانی، از سرمایه و اموال بیشتری برخورداند، عریض و طویل تر از هر موقع دیگر، و مسولین این بنیادها حتی کاخ های به جای مانده از شاهان را هم از تصرف سازمان های مسول در میراث فرهنگی [2] و دولت هم بیرون کشیده اند و... ولی تعداد مستضعفین و پابرهنگان هم، همزمان آنقدر رو به ازدیاد است، که می رود خیزش مستضعفین و پابرهنگان، گوش های کر و چشم های کور را هم باز کند؛ چقدر تاسفبار است که باز هم مستضعفین باید خون دهند، تا روزنه هایی از ثروت این کشور، از تسلط حکام شان خارج، و به سوی دست های خالی آنان، راه باز کند، تا بتوانند نفسی بشکند.
خوزستان عزیز! من اکنون همان تصویری از تو دارم، که در زمان جنگ داشتم، دیگر آنچه از آبادی تو در ذهن خود، برای روزهای صلح ساخته بودم، با این فریادها، و خون دادن ها ویران شد، می دانم که به همان وسعت، ویرانی، که این چنین فریاد تظلم خواهی ات، به بلندای یک کشور و یک ملت بلند است، و چقدر تاسف بار، که میزان کوری و کری ها، آنقدر زیاد است که مردم باید خون دهند تا شنیده شوند.
خوزستان متاسفم!
[1] - مهدی طائب فرمانده قرارگاه عمار سپاه پاسداران، در ۲۶ بهمنماه ۱۳۹۱ در اظهار نظری که در رسانهها بازتاب زیادی پیدا کرد، سوریه را سی و پنجمین استان ایران و استانی استراژیک دانست و گفت: «اگر دشمن به ما هجوم کند و بخواهد سوریه یا خوزستان را بگیرد، اولویت با این است که ما سوریه را نگه داریم، چون اگر سوریه را نگه داریم، میتوانیم خوزستان را هم پس بگیریم، اما اگر سوریه را از دست بدهیم، تهران را هم نمیتوانیم نگه داریم»
[2] - قاسم سعیدی، مدیرکل حقوقی بنیاد مستضعفان به خبرگزاری مهر گفته است: “به منظور ابطال اسناد دولت و میراث فرهنگی چندی پیش جلسه دادگاه در شعبه ۶ دادگاه انقلاب اسلامی برگزار و حکم مالکیت بنیاد مستضعفان بر کاخ های سعدآباد و نیاوران صادر شد. تاکنون نیز اعتراض سازمان میراث فرهنگی به ما ارجاع داده نشده است. پیش از این دو کاخ و بناهای اطرافش در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار داشته ولی از آنجا که بنیاد مستضعفان قصد تجمیع املاک خود را دارد، از سازمان میراث فرهنگی به دلیل اینکه از واگذاری این دو کاخ استنکاف می کرد، شکایت کرده و دادخواستی را به دادگاه بدوی ارائه داد و دادگاه هم در این زمینه رای را به نفع بنیاد مستضعفان صادر کرد. مدیریت دو کاخ بر عهده سازمان میراث فرهنگی است اما باید مشخص شود که این دو کاخ و زمینها و بناهای اطرافش در مالکیت بنیاد مستضفعان است نه سازمان”.
از روزهای تاریخ ساز سیاست ایران، یکی همین سی تیر است، آن روزها که مردانی همچون زنده یاد دکتر محمد مصدق در مجلس شورای ملی ایران، بیدار و قدرتمند، به نمایندگی از مردم ایران، در مبارزه برای توسعه، کسب و حراست از حقوق مردم در قانون اساسی بودند، و در تامین حدود اختیارات مردم در این قانون می رزمیدند، تا به دفاع از آن حدود، در برابر قدرت مطلقه شاه و تمامیت خواهان در اطراف او، در آن دوران اقدام موثر داشته باشند؛
این کشور شهدایی به خود دید، که نام شهید و شهادت را عزت دادند، آنانی که از زمان خود جلوتر بودند، و برای پاسداشت از آزادی و حق تعیین سرنوشت و آرمان ملت خود، به پا خاستند، و البته با مقاومت قدرت مطلقه موجود مواجه، و با گلوله قوای امنیتیِ تحت امر او، مظلومانه به خاک و خون افتادند، و خاک این کشور را به خون خود سرخ، و تاریخ ساز شدند.
آن موقع ها، کسانی همچون مصدق بر کرسی های نمایندگی از مردم ایران در مجلس شورای ملی تکیه زده بودند، که به مجلس شورای ملی، وزن و آبرو می دادند، و به واقع امانت دار نمایندگی ایی بودند، که از سوی مردم به آنان اعطا شده بود، و به عوامل مجری امر قدرت، برای کسب هر چه بیشتر آن، برای او تبدیل نشده بودند؛
مصدق معتقد بود قرار گرفتن قدرت قوای نظامی ایران در دست فرد شاه، به فساد سیاسی و دخالت او و دربارش در امور سیاسی و... کشور منجر شده، و در نتیجه به کاهش قدرت مردم در امور خود، منتهی خواهد شد، و امور را از مجرای قانونی و نرمال خود خارج کرده و...، کشور به سامان نخواهد رسید،
و این نظر کاملا درست بود، چرا که نظامیان در کلیه امور و از جمله انتخابات دخالت می کردند، و از راهیابی نمایندگان واقعی مردم، به مجلس شورای ملی جلوگیری می کردند، و باعث تشکیل مجلس اقلیت، و مجلس فرمایشی می شدند، که به فرمان و منویات دل قدرت، قیام و قعود کرده، نتیجه ایی از حضور آنان در مجلس، عاید مردم مظلوم ایران نمی گردید و...
لذا دکتر محمد مصدق، در قامت یک نماینده شجاع، دلیر، روشن بین، آزاده و... و به واقع عصاره فضایل ملت آزادیخواه ایران، درخواست اجرای بندهای به زمین مانده قانون اساسی را کرد، چرا که طبق قانون اساسی مشروطه، باید وزرا در برابر مجلس پاسخگو باشند، از این رو، وزیر جنگ نیز باید زیر نظر نخست وزیر، و منتخب او، و به مجلس پاسخگو باشد، نه اینکه منتخب و پاسخگوی به دربار و قدرت فردی شاه باشد؛
و همین درخواست که به تحدید قدرت مطلقه و بلامنازع فرد شاه می انجامید، به تنازع و درگیری بین نمایندگان مردم، و قدرت فائقه در کشور انجامید، و قیامی مردمی نیز در پی آن شکل گرفت، که به دنبال اجرای قانون اساسی مشروطه بودند، تا عملی شود و بخشی زیادی از قدرت، از شاه بازپس گرفته، و به مردم منتقل گردد، و حدود قدرت فرد حاکم، محدود گردد،
این کشمکش البته به درگیری انجامید، تا حوادث 30 تیر و شهدایش در تاریخ سیاست ایران خلق شوند، و در خون آرمانخواهی خود درغلتند، و برای همیشه در تاریخ آزادیخواهی ملت ایران، ماندگار شوند، و تاریخی از مبارزه مردم ایران برای داشتن رای، و مجلس موثر و مستقلِ از قدرت مطلقه، که سرنوشت ساز برای مردم خود باشد، به وجود آید؛
البته این نوع مبارزه مردم ایران، یک تاریخ صدساله در پس خود دارد، و از موقعی آغاز گشت که در جریان انقلاب مشروطه، و در زمان مظفرالدین شاه قاجار، قدرت حاکمان بلامنازع، و شاهان ایران را در اثر مبارزه ایی خونین، محدود کردند، تا مردم در بخشی از قدرت سهیم شده، و در اداره کشور خود، و تصمیم سازی ها در مورد اداره جامعه اشان نقش گیرند؛
این تلاش بعدها در زمان پهلوی ها که مردم خواهان محدود شدن قدرت شخص اول بودند، و می خواستند او را به مهمیز قانون بازمانده از مشروطه بکشند، ادامه یافت، تا از تسلط قدرت فائقه فردی او، بر سرنوشت جمعی خود بکاهند، و از دخالت نظامیان و عوامل مطیع شخص اول، در امور سیاسی کشور کاسته، او را ذیل قانون اساسی قرار داده، و قدرتش را محدود کنند.
در سی ام تیر سال 1331، مردم پشت فردی ایستادند که برای حقوق شان فریاد برداشته بود، زنده یاد محمد مصدق؛ چراکه با دخالت نظامیان در انتخابات هفدهمین دوره مجلس شورای ملی، مردم به خیابان های تهران آمدند و اعتراض کردند و البته توسط نظامیان به رگبار بسته شدند، و امروز قبرستان تاریخی ابن بابویه در شهر ری، میزبان شهدای گرانقدر آزادی، در سی تیر 1331 است، که به عنوان "شهید راه میهن" نام گرفتند؛
آنان به گلوله بسته شدند، در حالی که برای دفاع از حق رای، و حقوق خود در قدرت برخاسته بودند، آنان می خواستند از تاثیر گذاری خود در تصمیم سازی در امور کشور پاسداری کنند، شهدای سی تیر 1331 آنقدر برای نخست وزیر فقید و آزادیخواه ایران، زنده یاد دکتر محمد مصدق مهم بودند، که مصدق دوست داشت، بعد از مرگش، در کنار آنان دفن و جاودانه شود، ولی به واسطه این که مورد غضب سلطه جهانی، و استبداد داخلی قرار گرفته بود، و در حصر خانگی و محدودیت های ناشی از آن، که بعد از کودتای 28 مرداد، بر او تحمیل کردند، ماند و چشم از این جهان فرو بست، و به آرزوی خود، برای حضور در کنار شهدای سی تیر نرسید،
یاد شهدای سی تیر 1331، و زنده یاد دکتر محمد مصدق و یارانش که دوره مهم و تاریخی دهه های گذشته نقش آفرینی کردند، و همچنین مبارزات مردم ایران برای احقاق حقوق شان گرامی باد.
قیام بی پایان مردم ایران برای حضور در قدرت
قیام بی پایان مردم ایران برای حضور در قدرت
گاه نظامیان به بندگان قدرت تبدیل می شوند و یادشان می رود که باید جان نثار مردم باشند، تا جان فدای قدرت
گاه نظامیان به بندگان قدرت تبدیل می شوند و یادشان می رود که باید جان نثار مردم باشند، تا جان فدای قدرت
مصدق در دادگاه ظلم، در میان نظامیان هستند فرزندان ملت که تکیه گاه ضربه خوردگان از قدرت مطلقه می شوند
مصدق در دادگاه ظلم، در میان نظامیان هستند فرزندان ملت که تکیه گاه ضربه خوردگان از قدرت مطلقه می شوند
شهدای 30 تیر، به مقام شهادت زینت دادند
شهدای 30 تیر، به مقام شهادت زینت دادند
نظامیان را باید آموخت که نوکر قدرت نیستند بلکه مدافع حقوق مردم خود باید باشند
نظامیان را باید آموخت که نوکر قدرت نیستند بلکه مدافع حقوق مردم خود باید باشند
وقتی قدرت بر صندوق رای تسلط یافت، رای مردم به بطالت خواهد رفت
وقتی قدرت بر صندوق رای تسلط یافت، رای مردم به بطالت خواهد رفت
ناخورده می اکنون، مَستم مست نادیده شراب، سوی ساغر هستم، هست [1]
ناخورده شراب، توفان کرده دلم بر ساقی و ساغر، طرف هستم، هست
بی نوشِ شرابی شده ام، مَستِ مست ناگفته ز ساقی، شده ام جام به دست
بر لب نزدم، ساغر مینایی را از عشق رخش کنون شدم جام به دست
افسانه آن رخ چو عیان شد، به مست مست و خرابند، همه هوش به دست
بیرون کنم از دل، همه ی هستی ها را زانگه که ساقی شده است، جام به دست
می، ساقی و ساغر همه را رازی هست زین شاهد و می، سخنِ شادی هست
بر حرکت این دلِ شررخواه، زَن ساقی! کین کشته، به راه مانده را سازی هست
سازی زَند از نوای دل، چنگ به دست زین چنگ زند، چنگ به دل های مست
بیدار کند خفته دلان، هر چه هست، مستی فزاید زِ سخن، بر دل مست
به نظم در آمده در 21 تیرماه 1400
[1] - این نظم نوشته را به استقبال شعر دوست شاعر اهل تالکان، جناب علی لطفی تالقانی رفتم که سرودند :
ساقی قدحی شراب نابم باید یک جرعه که تاکندخرابم باید
ناخورده شراب قدر می کی داند ازدست تو ساغری شرابم باید
بعد از گذشت چهل و دو سال که از پیروزی انقلابی بس بزرگ و وسیع به وسعت انقلاب 1357 می گذرد، نگاهی بدین پدیده عظیم و آنچه بر او رفت می اندازیم، تغییرات و انحراف در برخی ارزش ها، ادبیات، اهداف و... آنرا می توان به چشم دید، که گاه این تغییرات آهسته و خزنده، خود را در حد یک انقلاب در انقلاب نشان می دهند؛ انقلابی که رکن اصلی و شعار محوری انقلابیونش، "استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی" [1] بود، و بعد از دو انقلاب مهم و بزرگ دیگر، اتفاق می افتاد، که توسط مردم ایران، عینیتی جدیدتر، کامل تر و به واقع مکمل حرکت شگرف، اساسی و تاریخ ساز مردم آزادیخواه ایران در انقلاب مشروطیت (با وجه بارز، آزادی و جمهوریت)، و نهضت ملی کردن صنعت و منابع نفت ایران (متکی به شعار استقلال) بود، و حال انگار دچار عقبگرد و تغییر جهت می شود؛
مهمترین هدف انقلابیون در جمع و به طور کلی، عبارت بود از رهایی از سیستم پادشاهی موروثی و حاکمیت مبتنی بر استبداد فردیِ متکی به زور سلاح و نیروی امنیتی، و برای دوری از استبداد رای، و اسارتِ سرنوشت ملت، تصمیم سازی و سکانداری آنان، در دست افراد و طبقات خاص، که در نتیجه به حاکمیت مطلق آنان منجر می گردید، و در نهایت هدف انقلابیون، دستیابی مردم به حاکمیت بر سرنوشت، و شوون اداره جامعه خود و... بود که استارت این حرکت جمعی زده شد؛
اما اکنون این تغییرات عمده در ارزش ها، اهداف و... خطر آفرین شده، زنگ هشدار را به صدا در آورده است، خیزش ها و اعتراضات مردمی اوج گرفته و...، چرا که کار این انقلابِ سراسری و مردمی، که ثمره مجاهدت یک ملت به پاخاسته در صد سال اخیر است، به جایی رسید که، جریان نفوذ و استحاله گر این حرکت بزرگ آزادیخواهی، که به صورت خزنده و قدم به قدم پیش آمده اند، و در حاشیه مسایل مهمی که برای این انقلاب و سردمداران آن، از بروز جنگی خانمان برانداز هشت ساله، تا ناامنی، ترور، تسویه، تحریم، اختلافات داخلی و... دچار شد، و گاه برخی باعث بروزش شدند و...، و اکنون علنا از تغییر مفاهیم و دستاوردهای کلیدی سخن می گویند.
استحاله گران که به صورت آهسته و پیوسته در حاشیه این دلمشولی کشور، ملت و انقلابیون اصیل، به کناری نسبتا دست نخورده ماندند، در حالی که کشور، انقلاب و انقلابیون اصیل و تفکرشان در این روند حوادث سخت، مستهلک شده و از بین می رفتند و... آنان در حاشیه امنی که برای خود ایجاد کرده بودند، با هر رفتنی که از ایده و افراد انقلابی صورت گرفت، جای آنرا پر کردند و اهداف خود را وجب به وجب دنبال کردند و گام به گام، و اکنون با جهش های بلند پی می گیرند و... و امروز ثمره این پروژه چهار دهه ایی خود را، به نظر می رسد که می دِروند،
آنان ابتدا با نظریه پردازی، تربیت شاگرد و نفوذ دادن آنان در تشکیلات انقلاب، کار خود را آغاز کرده و اکنون کار را به جایی رسانده اند که به صورت صریح و روشن، از بر پایی "حکومت اسلامی" با مشخصات خاص خود، سخن می گویند. و در غفلت و فقدان انقلابیون واقعی، خود را انقلابی و گروه شان را جبهه انقلاب جا زده و در دوره تسلط خود، دیگر از گفتن عبارت "جمهوری اسلامی" نیز رسما خودداری کرده، و به دنبال رواج واژه های خودساخته بدون مبنای قانونی، و منطبق با خواست ایدئولوژیک خود و رهبران شان بوده، و آنرا به مرور وارد ادبیات سیاسی کشور کرده، گسترش داده و تثبیت می کنند؛ [2]
در این روند کار را به جایی رسانده اند که بعد از پیروزی مناقشه برانگیز آقای ابراهیم رییسی، به ریاست جمهوری اسلامی ایران، یاران نزدیک او، بی پرده و واضح از نوید تشکیل "حکومت اسلامی" [3] برای اولین بار؟! سخن گفتند، و بی توجه به زعامت ده ساله بنیانگذار ج.ا.ایران، و سی سال سکانداری همان شخصی که خود را در وجود او ذوب می بینند، سخنش را فصل الخطاب و قانون تلقی، و از او بعنوان "آقا" و سرور، رهبر حکیم و فرزانه، دارای امر مطاع، وجودش را خیر و برکت، و جانشین معصوم و... می دانند، آغاز کار خود را! آغاز حکومت اسلامی معرفی می کنند؛ بی توجه به این واقعیت ها، تو گویی انگار در این چهل سال، عُمال غرب و شرق و کفار در این کشور حاکمیت داشته اند، و اکنون با پیروزی آقای رییسی در انتخاباتی این چنینی! زمان تشکیل حکومت اسلامی برای اولین بار فرا رسیده است؟!
و تاسفبار این که انگار دیگر ابوذرهای زمان مرده و به خاک سپرده شده اند، و دیگر کسی نیست تا متعرض آنان شود، که زبان به کام گیرید، که حاکمیت یکدست یک جناح سیاسی خاص، بر تمام شوون حاکمیت انتخابی و انتصابی، باعث نمی شود که گفت حکومت اسلامی تاسیس شده، و به آنان گوشزد کند که چنین یکدستی هایی، بعد از کودتاها هم اتفاق می افتند و... لذا نه افتخار آمیز است، نه فضیلتی در بر دارد.
اما تاسفبار ترین قسمت این داستان غم انگیز اینجاست که، برخی از گویندگان فعال این تئوری ها کسانی اند که خود را تنها صالحان روند انقلاب، و انقلابیون تلقی کرده، و ایده و حرکت خود را ادامه حرکت صالحان تاریخ می دانند، که از ناصالحان حکومت تحویل گرفته اند! و این چنین از واژه صالحان نیز قدر زدایی می کنند؛ حال آنکه صالحان بودن، در شعار و پشتک و وارو زدن در پیچ و خم های بازی خسارتبار سیاست حاصل نمی شود، بلکه به میوه ایی باید نگریست و نظر داشت که بعد ظفرمندی این حرکت، نصیب خلق الله، یا همان "ولی نعمتان" بنیانگذار این انقلاب، یعنی مردم می شود؛ مردمی که تمام این بودن ها و نبودن ها، باید در خدمت و برای سعادت، رفاه و فلاح و کسب و تثبیت حقوق و جایگاه آنان باشد، و صالح بودن به تامین نظر و خواست و سعادت مردم بستگی دارد، نه به حاکم کردن افراد، طبقات و یا ایدئولوژی های خاص؛
که در طول تاریخ بارها و بارها طبقات و افراد مختلفی به محور حاکمیت منطقه خود تبدیل شدند، و چه بسا جامعه خود را به سمت ویرانی، بدبختی، بردگی، فلاکت، اسارت، غارت و چپاول و... بردند و در یک کلام حامل حضورشان در قدرت، زنجیر بردگی بر گردن و دست و پای مردم خود بود، و مردم خود را به پای افراد، طبقات و ایدئولوژی های خاصی قربانی کرده و به شهادت رساندند؛ و در این فرایند ظلم آور نیز، نسل ها از انسان ها نابود کردند، در حالی که در زیر یوغ بندگی و بردگی انسان هایی از جنس خود کشیده شده بودند، و انسانی که باید تعالی و سعادت و آزادی یابد، به برده افراد و طبقات خاص تبدیل گردید، و از این روست که امام موسی صدر، به درستی می فرمایند "دین (ایدئولوژی) درست را از میوه اش باید شناخت، نه از صحبت های رهبرانش". و صالح بودن یک ایدئولوژی از میوه اش روشن می شود، نه شعارهای پر طمطراق سیاسی و مذهبی، که معلوم نیست، پایه اش از کدام چشمه گل آلود، سرچشمه می گیرند، و انسان وقتی چشم باز می کند که در سایه این شعارهای زیبا به یک برده تبدیل شده است.
متاسفانه این تصوری بسیار باطل است که فکر کنیم، این روند را کسانی پیش بردند که از گروه های خارج از حاکمیت آمده باشند، این را کسانی در حال جا انداختن اند، که از بطن کار، در همراهی با انقلابیون، قدم به قدم، با زیرکی و تزویری مثال زدنی پیش آمده و... و اکنون بعد از حذف استوانه ها و ایدئولوژی اصیل انقلاب، که طی دهه ها به صورت آشکار و پنهان، با قوه قهریه، و یا نظارت استصوابی، طبیعی و غیر طبیعی و... حذف کردند، کارشان را چنان پیش بردند، که میدان را آنقدر برای خود وسیع دیدند که می رود، واژه های اساسی این انقلاب یعنی جمهوریت، آزادی، مستضعفین، رهایی، پابرهنگان، مردم، حق تعیین سرنوشت، انتخاب و انتخابات، رفراندوم، قانون اساسی، ولی نعمتان، خدمتگزاران، شهدا و... مفاهیم خود را از دست داده، در معنی و مصداق منقلب و از درون تهی شده، و بعد از طی این پروسه، اکنون نوبت به پوسته اندازی آشکار آن رسیده است؛
و لذاست که علنا از برپایی "حکومت اسلامی" برای اولین بار! سخن می گویند! که به نظر می رسد، نظر به مسایلی که به بدنه همراه خود القا می کنند، نتیجه و برآیند آن، همان "نظام خلیفه گری صدر اسلام" بروندادش خواهد بود [4] تا، هر نوع سیستم دیگری، که متناسب با عصر مدرن، شعارهای اساسی انقلاب، و حرکت کلی ملت ها به سمت پیشرفت و تعالی باشد؛ چرا که ادبیات رایج، و تزریق شده به بدنه این جریان، علنا مردم را مهجور و پیرو می خواند و می خواهد، و محوریت را از مردم جامعه، که به قول بنیانگذار ج.ا.ایران، "ولی نعمت" حاکمان خود بودند، به حاکم جامعه [5] شیفت داده و منتقل می کنند، و "خدمتگزاران (به قول امام)، به حاکمان بلامنازع، غیر قابل نقد، غیر قابل ارزیابی و نظارت، منصوب الهی و غیر قابل تغییر، غیر قابل حسابکشی و... تبدیل می شوند، [6] حال آنکه تجربه بشری به عینه نشان داده است که قدرت بدون نظارت و خارج از چهارچوب قانون و حدود، به دیکتاتوری و جنایت و... و در نتیجه فلاکت و بیچارگی ملت های تحت سلطه خود منتهی شده، و این عاقبت، همانی بود که بر سر شاهان بعد از مشروطه آمد که امانتداری خود را در مسند حکمرانی فراموش کردندخود را از زیر قوانین محدود کننده مشروطیت، از جمله مجلس شورای ملی و نمایندگان ملت بیرون کشیدند که نهایت به انقلاب 57 منتهی، و با همه خدمات شان، سرنگون شدند.
چنین شرایطی را برغم شعارها و آدرس های غلطی که داده می شود، نه افراد تازه وارد و یا تحصیل کرده های در دانشگاه های خارج کشور، خارج نشین ها، دو تابعیتی ها و... رقم نمی زنند، بلکه کسانی از این نحوه تفکر می گویند و آن را به بدنه پیرو خود تزریق می کنند، که در زمان جنگ خود را سربازان خمینی و از پیروان او، و از ادامه دهندگان ایدئولوژی و راه شهدای انقلاب او و... می دانند، همان خمینی که ایدئولوگ فکری انقلابش امثال دکتر علی شریعتی، شهید بهشتی، بازرگان، مرتضی مطهری، سید محمود طالقانی، حسینعلی منتظری و... بودند، که امروز اثری از درس ها، سخنان و ایده و تفکر آنان نه در عرصه تبلیغات، و نه در عرصه ایده پردازی های جدید و نه در عمل دیده نمی شود؛
حال آنکه، آنان کسانی بودند، که دل در گرو آزادی و حقوق مردم در مقابل حاکمان خود داشتند، و مهمترین امر به معروف در نزد این ایده پردازان اصیل انقلاب اسلامی، امر به معروف سلطان جائری بود که باید امر به معروف شود تا حقوق مردم خود را ادا کند، سهم آنان را بپردازد، مدافع حدود تاثیرگذاری مردم در قدرت باشد و...؛ هماو که مردم را "ولی نعمت" خود اعلام، میزان را رای ملت، خود را خدمتگذار آنان و... می دانست، و در سخنرانی مشهور خود در 12 بهمن 1357 که بر سر مزار شهدای انقلاب، در بهشت زهرا ایراد کردند، منشور دمکراسی و آزادیخواهی خود را بیان داشت، که سند روشنی بر کف تفکر انقلابیون، و خود گویای بارز کف مبانی فکری اعلامی او، در آن زمان باید دانست،
اما متاسفانه با از بین رفتن و به حاشیه بردن ایدئولوگ ها و استوانه های اولیه انقلاب، و بنیانگذاران ایدئولوژی آن، انگار به صورت خزنده ایی، انقلاب در انقلاب صورت گرفت، به طوری که ایدئولوژی و ارزش ها و شعارهای، اولیه نیز در حال رنگ باختن، و به حاشیه رفتن عملی شده است، و کسانی سکاندار، و ایده دار و ایده پرداز و کارگزارش شده اند که، تفکرشان با تفکر انقلابیون اصیل، تناسبی نداشته، و شاگردان و دنبال روهای آنان، حتی در بین کسانی که اساسنامه سازمان و تشکیلات آنان، صیانت از "انقلاب اسلامی" است و صریحا هم در آن درج شده است، نفوذ کرده، قانون اساسی که در آن به صراحت از حقوق مردم، انتخاب و انتخابات، حق تعیین سرنوشت، رفراندوم و... سخن گفته است را، هنوز که بر آن متممی زده نشده، و یا اصلاحی صورت نگرفته و...، از درون تهی می کنند، و در تفسیرهای ناروا و باطل، روح آن را که حاکمیت مردم بر سرنوشت شان است، به محاق برده، و لوازمش را بی اثر می کنند.
این است که در سکوت مرگبار نهادهای صیانت کننده از قانون و انقلاب اسلامی، و حتی همراهی برخی از آنان با این روند، ریاست جمهوری، مجلس شورا که رکن اصلی مردم سالاری و یا همان دمکراسی اند، و این دو که باید محل میدانداری مردم و نمایندگان آنان، در تصمیم سازی ها و روند حرکت حاکمیت باشد را، به پایین ترین حد خود نزول داده، و بی آبرو کرده، و تکیه زنندگان بر این کرسی ها را پیش از انتخابات، توسط 12 عضو شورای نگهبان، مطابق با ذوق و سلیقه جناحی خود تعیین می کنند، و نمایندگان مردم را از اوج تاثیر گذاری و تصمیم سازی، به خادمانی مطیع و مجری احکام صادره از سوی قضات، و مجریان دست و پا بسته قوانین نوشته شده در شوراهای متعدد منصوب (شورای انقلاب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی، مجمع تشخیص مصلحت نظام و...)، نظامیان و... تبدیل کرده، و رییس جمهور را، به رییس قوه اجرا، و یا بازوی اجرایی حاکم بر کشور تقلیل داده، و بدین وسیله بدون هیچ گونه تغییری در قانون اساسی، و یا برگزاری رفراندومی در این رابطه، قانون اساسی که بالاترین جایگاه باید باشد و بر صدر نشیند و حدود تعیین کند، به ذیل افراد، سازمان ها تنزل داده می شود، قانونی که اولین حکم اساسی آن، از "برابری همه در برابر قانون" بدون استثنا سخن می گوید و... حال دیگر افراد و سازمان های بزرگ زیادی از ذیل این قانون و مفاد آن به انحا مختلف و تفسیرهای سلیقه ایی خارج می شوند.
این است که حتی واژه "جمهوری" و مصادیق عملی آن نیز می رود تا از ادبیات سیاسی و عملی انقلاب، و انقلابیون حذف شود، چه برسد به فردی که توسط مردم برای "ریاست" بر "جمهور" ایرانیان انتخاب می شود، که در این تفکر، ریاستی برای این "رییس"، بر جمهور مردم ایران قایل نیستند، و این روند به همان مسیری می رود که ایدئولوگ جدید انقلاب و شاگردان شان، آن را تنظیم کرده اند، یعنی تبدیل "جمهوری اسلامی" به "حکومت اسلامی" که به نظر می رسد همان کپی برداری از "خلافت اسلامی" است؛
این همان انحرافی است که صورت گرفته، و به سرعت به پیش می رود تا اساس انقلاب را کاملا منقلب کرده و از مغز و محتوا تهی کند. و هر دانشجو، دانشمند، یا دلسوز و فعال اجتماعی و سیاسی که زبان به اعتراض از این وضع گشود، حرفش و خودش را مصداق "فضربوه علیالجدار" دانسته که باید به دیوار کوبید و در "آشغالدونی" انداخت، حتی اگر این سخن از سوی کسی صادر شده باشد، که مورد وثوق هم باشد و... "هرچی، خیلی آدم خوبیه! خیلی! نمازش هم فول، خدمتگذار، چی چی چی، سوابق، صد سال سابقه داره و..."، در اینجا در حدی است که یک استکان"جلوش چای شیرین" گذاشت، و اما بر او می توان انگ فتنه زد، و ضد ولایتش خواند و...، و در این صورت باغی است، و هر چه بر او و اهلش رود، رواست.
در این اساس جدید، می بینیم که مردم را مطیع، و سینه زنان زیر پرچم افراد می خواهند، که با ملودی ایی که مداحان صحنه تعیین می کنند، تُند و کُند سینه می زنند و... و به ایفای نقشی می پردازند، که صحنه گردان و مداح تنظیم می کند؛ مردمی که طبق ایده این تفکر جدید، دیگر نه توان، و نه وسیله ایی برای تقدیر گردانی و تغییر دارند، و به عناصری گوش به فرمان و... تبدیل می گردند، و حاکم بر آنان نیز، به جای "خدمتگزار" (همچنان که بنیانگذار انقلاب خود را نامید)، به حاکم بلامنازعی تبدیل می شود، که کسی را یارای گفتن سخنی، و چیزی در زاویه با او نیست؛
حاکم در این نظریه به جای معصوم می نشیند، و با اختیاراتی الهی و بی حد، که تنها حدود اختیارات قاضی اش، نیم بند انگشت با اختیارات خداوند فاصله دارد! [7] ، چه برسد به خود او، که معین کننده قضات و قاضی القضات خواهد بود و...؛ و این چنین در یک تغییر ریل فکری، افرادی از جنس ما، که روزی در سنگر مبارزه با دشمن، با ما همسفره، همراه، و هم حقوق، هم قد و... بودند و... برگزیده شده، و مقامی الهی می گیرند، و چون این مقام را گرفتند، دیگر خدشه، شک، تردید و... بر مقام شان، سخن شان، فرمان شان و... به گناهی نابخشودنی تبدیل می گردد.
هر اعتراضی به این روند، فتنه گری، هر معترض و دلسوز و هشدار دهنده ایی، به منحرف و فتنه گر تشبیه می شود و... و اینچنین است که انقلاب بر ریل جدیدی سوار شده، و به پیش می تازد، و برای آنان که از تاریخ، حتی سرفصل ها را می دانند، روشن است که این راه را، به وضوح جز به دره ایی از تاریکی و سقوط، منتهایی نخواهد بود، چراکه، بر آنان که با الفبای خلقت خداوند، حتی پای منابر همین شیوخ و وعاظ هم آشنایند، روشن است که این ره که می رویم به ترکستان است، و با قاموس آنچه خداوند بر زندگی انسانِ مسول و پاسخگو، و کمال پذیر، مقدر داشته، در تناقض می باشد؛ چه رسد که انسانی بر دیگر خلق خدا، خدایی کند، یا ایده ایی بر انسان حاکم شود، که راه فراری از آن نباشد، [8] چیزی که در طول تاریخ میلیون ها ساله بشر، هرگز تحقق آن بر پهنه جهان دیده نشده، و در آینده هم مشکل است که دیده شود، چرا که خداوند انسان و جهان را بر کثرتی بزرگ آفرید، و انسان را به تحمل و تساهل و تسامح در حق و حقوق دیگران خواند، "حق الناس" را بزرگترین حدود، و باطل کردن آن را نابخشودنی ترین ها دانست؛ تا در مزرعه این دنیا، هر میوه ایی امکان عمل آمدن داشته آید، و انسان ها بر هر ذائقه ایی، محصولی بیابند، و زندگی و فرصت دنیایی خود را برای طی تعالی مد نظر خود، داشته باشند و...، اما اکنون بر خلاف آنچه برایش خون ها ریخته شده و باید مکمل انقلاب ها و حرکت سابق ایرانیان به سمت پیشرفت هر چه بیشتر باشد، به سمت آینده ایی تاریک پیش برده می شود؛
و اینجاست که تنها باید به همسنگران سابق گفت، فاین تذهبون؟!. اگر به دنبال زندگی مومنانه برای مردم ایرانید، زندگی مومنانه در چنین فضایی نه میسر است و نه ممکن، و موج بزرگ مهاجرت ایرانیان به خارج از ایران، گویای این امر می باشد، چرا که حاکمی که از هر گونه نظارت و اعتراض و تغییر توسط مردم مبرا و مصون شد، دیگر هیچ مومنی را توانایی حرکت مومنانه امر به معروف چون ابوذر نخواهد بود، که امر به معروف و نهی از منکر کند، حال آنکه مهمترین وجه این فریضه بر جای خود نشاندن قدرتمندان است، چراکه تسلط بر مردم عادی و امر به معروف و نهی از منکر آنان در هر سطحی، آسان و ممکن است و هنری به حساب نمی آید، آنان بی دفاع ترین ها هستند.
در پشت نهضت خمینی هم کراوات به گردن ها و هم دستاربندان روحانی بودند
در پشت نهضت خمینی هم کراوات به گردن ها و هم دستاربندان روحانی بودند
بزرگ کردن دست یک انسان کار ما را حل نمی کند، دست های متعدد را باید به کار برد
بزرگ کردن دست یک انسان کار ما را حل نمی کند، دست های متعدد را باید به کار برد
سربازان رهبری در حضور او از نبود حکومت اسلامی در سی سال حاکمیت او میگویند که نبوده و آغاز خواهد شد
سربازان رهبری در حضور او از نبود حکومت اسلامی در سی سال حاکمیت او میگویند که نبوده و آغاز خواهد شد
مستضعفین چشم به راه تحول ماندند و ما در تحکیم قدرت خود همواره کوشا بودیم
مستضعفین چشم به راه تحول ماندند و ما در تحکیم قدرت خود همواره کوشا بودیم
حرکت های توده ایی کار مردم ما را به جایی نخواهد رساند، سینه زنان با ملودی مداحان
حرکت های توده ایی کار مردم ما را به جایی نخواهد رساند، سینه زنان با ملودی مداحان
شما هیچ از این دنیا نیاموخته ایید اگر فکر کنید همیشه درست هستید
شما هیچ از این دنیا نیاموخته ایید اگر فکر کنید همیشه درست هستید
در سالگرد مرگ ریاضی دان مهاجر ایرانی مریم میرزا خانی باید نگاهی کرد به علل مهاجرت ایرانیان
در سالگرد مرگ ریاضی دان مهاجر ایرانی مریم میرزا خانی باید نگاهی کرد به علل مهاجرت ایرانیان
[1] - "لازم است که آقایان، اینهایی که قدرت بر این معنا دارند که تشریف ببرند در بلاد و در محالّی که آشنا هستند یا غیر آشنا، و مسائل را برای آنها بگویند و آنها را روشن کنند و دعوت کنند به اینکه رأی بدهید به جمهوری اسلامی- این هم با همین کلمه: نه یک حرف زیادتر و نه یک حرف کمتر- برای اینکه الآن شیاطین افتاده اند دنبال اینکه جمهوریِ محض، همین جمهوری باشد، جمهوری دمکراتیک باشد و از این حرفها، برای اینکه آقایان تشریف ببرند و رفع ابهام بکنند، این خوب است". 15 اسفند 1357 امام خمینی؛ "جمهوری اسلامی لفظ تشریفاتی نیست. هم جمهوری است و هم اسلامی. باید این دو با هم باشند. اگر هر یک از این دو آسیب ببیند، دیگر انقلاب و جمهوری اسلامی نخواهیم داشت." (اکبر هاشمی رفسنجانی)
[2] - یکی از پربحثترین اظهارات سیاسی آیتالله مصباح یزدی، اظهارات او در باب جایگاه رأی و نظر مردم در حکومت بود و اینگونه معروف شد که آیتالله، رأی مردم را تزئینی میداند و اعتقادی به دموکراسی ندارد. در تمام سالهای گذشته، برخی رسانهها و اشخاص، این جملات تقطیعشده را به مرحوم مصباح یزدی منتسب کردهاند: «پذیرفتن اسلام با پذیرش دموکراسی در قانونگذاری سازگار نیست»، «ملاک قرار دادن سلیقه مردم، اندیشه غربی است و از نظر اسلام باطل است»، «این حکومت باید از سوی مردم پذیرفته شود چون حکم خداست»، «اینها ارزشهای اسلامی نیست، مثل دموکراسی و آزادی»، «قرار دادن هدفی به نام جمهوری در کنار اسلام، نوعی شرک است»، «انتخاب واژه جمهوری برای نفی سلطنت بود، نه جمهوری تحت آرا و هوسهای مردم»، «باید حکومت اسلامی را بپذیرید ولو اینکه این حکومت به زور متوسل شده باشد»، «عدهای بیشرمانه میگویند امام برای حکومت جمهوری قیام کرد»، «انتخابات به اندازه مسائل روزمره هم برای مردم اهمیت ندارد»، «قبول جمهوریت توسط امام برآمده از یک مصلحت بود و نه اعتقاد» و ... .
[3] - فرمانده نیروی هوا فضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سردار امیر علی حاجی زاده : "همه مردم امید دارند با تشکیل دولت جدید برای نخستین بار دولت اسلامی تشکیل و با استفاده از نیروهایی ولایی و خدمتگذار، گره از مشکلات مردم باز شود".
[4] - آقای مصباح یزدی :"ولی فقیه یعنی جانشین امام معصوم یعنی کسی که میخواهد حق را تعیین کند. او گاهی مصلحت میبیند بگوید شما رأی بدهید، هر چه شما رأی دادید من قبول میکنم. ... از آنها نظرخواهی میکند برای اینکه مصلحت کار این است. ... او دستور میدهد که رأی بدهید چه کسی رئیس جمهور باشد. انتخابات ریاست جمهوری اعتبارش به رضایت اوست. مصلحت دیده که در این شرایط مردم رای بدهند. اما حقیقت این است که آنها دارند پیشنهاد میکنند و میگویند ما این فرد را میخواهیم اما الامر الیکم، شما باید نصب کنید، نخواستی نصب نکن. .."
[5] - در فیلمی از سخنان منتشر شده از سردار سرتیپ پاسدار اسماعیل قاآنی، فرمانده سپاه قدس، پاسدارن انقلاب اسلامی، این چنین عنوان می دارد : "اگر مسیر شهداء را می خواهیم برویم، اولینش اینه که باید زیر پرچم آقا (رهبر انقلاب) سینه بزنیم، هیچ جای دیگر نرویم. هرچی، خیلی آدم خوبیه! خیلی، نمازش هم فول، خدمتگذار، چی چی چی، سوابق، صد سال سابقه داره، بیاد خانه ما، جلوش چای شیرین می گذاریم، اما اگر در مسیر ولایت (فقیه) نبود؛ حرفش "فضربوه علیالجدار" تو آشغالدونیه. باید بفهمه، مملکت حساب و کتاب داره! شیعه 1400 سال از وسط دریای خون گذشته به این جا رسیده، حالا ما بیاییم آقا چون فلان سال زحمت کشیده، حالا می خواهد همه چیز را بچرخانه، تو کی هستی که بچرخانی، زحمت کشیدی نوش جانت، برای کی کردی، برای خدا مگه نکردی، خدا سرش می شه، بهت می ده"
[6] - آیتالله مصباح همچنین در جلسه پرسش و پاسخ در مورد مشروعیت و مقبولیت میگوید: «دموکراسی که برای غربیها اصالت دارد، برای ما فقط جنبه ابزاری دارد. رأی مردم برای ما مشروعیت نمیآورد؛ مقبولیت میآورد. ممکن است در آینده، قانون اینگونه شود که مردم باید در تعیین استاندار نظر بدهند. این قانون و این فرآیند از نظر اسلام هیچ اشکالی ندارد اما این بدان معنا نیست که مردم به او مشروعیت میدهند بلکه مردم رأی تمایل میدهند. وگرنه حکم اصلی، حکم خدا، پیغمبر، ائمه اطهار و حکم ولیفقیه است."
[7] - خبرگزاری ایسنا کد خبر : 123725 : دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان رضوی با اشاره به ورود دادستانی به موضوعات مختلف، تصریح کرد: "باید تأکید کنم که اختیارات دادستان از اختیارات خداوند متعال به اندازه یک بند انگشت کمتر است."
[8] - " لا یُمکن الفرار من حکومتک "، خاص حاکمیت مطلق خداوندی است، که علی ابن ابی طالب در دعای کمیل بن زیاد تلقین می کند، او این را برای حدود قدرت الهی و خداوندی ثبت کرده است، نه برای حاکمیت های انسانی، که نه واجد معصومیت اعتقادی در مذهب شیعه اند، و نه هیچ خصوصیت دیگر انسان ها و رسولان خاص نازل شده بر بشر از سوی خداوند، بر اساس آنچه در مذاهب ابراهیمی و به خصوص شیعه بر این رسولان بار می شود.
بدان چشم و بدان ابرو، بِبُرد او دین و ایمانم نخواهم دین و ایمانی، بدون چشم و ابرویش
بِدادم، او مرا بر باد، کین حُسنی نشانم داد ولی انداخت او ما را به غمزه بر پس، ابرویش
به ابرویش کشید ما را، سوی آزادی و انسان رهایم خواست، زین دین و، وزآن ایمان کم پُویَش [1]
ولی افروخت آتش ها، بسوزاند او ز ما جان ها نشست بر کرسی جانان، فراموشش نمود کویش
سرانگشت ندامت می کشم بر لب، ازین زندان، نوای بلبلان خاموش، نشسته کرکسان رویش
الا ای صبحدم، هان! برفت آن فجر زیبایت؟! به خونت می کشند ایندم، و خونین ست، نَک رویش؟!
ز بیدادِ ستم، دوران به دوران می کشم دارم، به دوش خویشتن جانُ، بر باد است، نک مویش
تبرها می زنند از بیخ، به ریشه گاه بر این تن، هرآنکه دیده است اینحال، خجالتگون شود رویش
طریق راه انسانی، مشعشع بود زین جوشش حکیم و حاکم و محکوم، همه یکدست زین رویِش
همه بر باد پاییزی، خزان گشت این بهار من همه زنجیر، همه تزویر، همه بیداد گشت، رویش
تبسم می زند باران، به روی خنجرِ فولاد که فولادین تنِ ضحاک هم، شرمگین است زین رویِش
تکبر ریشه اش را سوخت، حسادت روی او افروخت درید شولای آزادی، سیه کردست، نک رویش
نطم نوشته ایی به تاریخ 16 تیرماه 1400
[1] - پویش یعنی حرکت
باز سواد سپاهی سیاهی افکن و سیاهپوش را می بینم که همچون مغولان که از بعد از تسخیر و غارت "اترار" [1] به پیش می تاختند، و سوی دیگر شهرهای خراسان پیش می آمدند، این روزها بر خاک سرزمین خراسان، سربازان بند افکن خلیفه ی جور، پای می کوبند، و هر لاله بشکفته ایی، و هر امید به بار نشسته ایی را، برای آزادی و کرامت انسانی، لگد کوب سم ستوران ناپاک خود کرده، مردم این دیار را لت و کوب و کشتار می کنند، و خاک غم بر این سرزمین فرهیختگان می پاشند.
دریغ که در کوس و کرنای آنان باز شیپور خلافت، و جنایات ناشی از خلیفه گری الهی آنان، سر داده می شود، خلفایی که نظام، راه و روش و تاریخ آنان مملو از اسارت، جنایت، تزویر، کشتار، ویرانی، غارت، چپاول، بند، بیداد، ظلم و... است، اما باز خود را خلیفه خودخوانده خداوند، می دانند؛ در حالی که نشانی از انسان و انسانیت در وجود و رفتارشان با خلق خدا نیست، حال آنکه انسان شدن، یعنی خداگونه شدن؛
و عمله های ظلم بی پایان آنان، با ایجاد رعب و وحشت، از طریق کشتار و جنایت، بندگان خدا را، که ساکن در این سرزمین هایند را به ضرب تازیانه وحشت و ترس مرگ و جنایت، به صف می کنند، و تک تک را به اکراه یا به اجبار، به جنگ یا به صلح، به کرنش در مقابل شخصی، که بر جایگاه خدایگان نشسته، وادار می کنند، در حالی که او به گزاف خود را یگانه انسان دوپای لایق برای خلیفه الهی می داند، که باید بر انسان ها حکم براند، و دیگران موظف به دادن دست بیعت به اویند، خواه بر آن خدای و خلیفه ساخته در ذهن پوچ پرورشان، موافق باشد، یا که نباشد؛
و دریغ و درد که، خلیفه و خلافت، و نظام خلیفه پرستان، دست از این سرزمین اهورایی و پاک، که خاستگاه عرفان و معرفت است، بر نمی کشد، و در هر دوره ایی کسانی که بر آزادی و کرامت انسانی خود چشم و گوش بسته اند، همواره همه را، مطیع تخت نشینی چون خلیفه فاسد خود، می خواهند، در غیر از این، لایق کوبیدن بر دیوار؛ و هر که باشد، مهم نیست، چرا که در تفکر این خشک مغزان متکبر، و گم شده در افکاری پوچ، حق الناس ،به حق خلیفه تقلیل یافته، و محور حق خلیفه است، دیگران در پس حق او هرچه نصیب شد، شگر گزار باشد! عمله ظلم مردمی که را که از کنار خلیفه، یا عکس و بیرقش، به بی توجهی گذر کنند را، لایق تنبیه می دانند، و به توپ فتنه و فتنه چی می بندند؛ خون او را جاری خواسته، عرض و آبرویش، را بر باد.
اینک دوباره بلخ و بلخیان را، وقت زار زار گریستن آمد، و غمنامه خراسانیان را انگار هرگز پایانی نیست، چرا که از چهار سو بر آنان می تازند، تو انگار نعوذ بالله، خداوند نیز، این قلب فرهنگ ایرانشهر را، برای تاخت و تاز خونخواران دوران آفریده است، چرا که دستان ناپاک هر خونریزی را بر این مردم حلیم، در طول تاریخ دراز می بینم، و همواره خونخواران و ظالمان دوران، از سر آنان مناره ها ساختند، و از خوانابه تن آنان، آسیاب چرخاندند، و گندم غارت کرده از خود آنان را آرد کردند، و از آن آرد نان پختند، و به بی شرمی تمام خوردند، و نوشیدند، و خدایی که برای خود ساختند، بر این پیروزی شکر گفتند! و این ظفر را هدیه ایی از جانب خداوند، بر خود شمردند، چرا که خود را جانشینان خداوند بر زمین می نامیدند.
سرزمین ادیبان و شعرا، سرزمین دُر و لَعل بدخشان، سرزمین یمگان، آرامشگاه ناصر خسرو [2] ، چشت شریف که یادآور خواجه معین الدین چشتی [3] است، و هروی ها با آن همه بزرگان ادب ایرانشهر، گوهرشاد بانو [4] و تاج و تخت، ادیب پرور شوی مهرگسترش؛ خواجه عبدالله انصاری یا پیر هرات، و بابا طاهر عریان و... همه و همه گواه بر عزت این خاک و خاک نشیان این سو و آن سوی آمودریاست.
اکنون دوباره دست های ناپاک خلیفه ایی باز اینبار از جنوب، ناموس پارسیگویان و خراسانیان را آماج دشنه های خونین خود کرده است، و انگار باز می خواهند، دوباره حسنک وزیر [5] را در دروازهِ شارستانِ شهرِ بلخ به جرم قرمطی (اسماعیلیه) [6] بودن، دار زنند، در حالیکه بلخیان زار می گریند، و بر این صحنه های غمبار خود شاهدند؛ و قرمطی کیست؟! او که بر ظلم خلیفه و عمال ظلم او شوریده است، و ایرانیان را آزاد از ظلم و اسارت خلفا می خواهد، لذا هرکجا اسمی از آزادیخواهان می یافتند، او را قرمطی نامیده، حتی نامش را نیز تیرباران می کردند، تو گویی خروج و بر ظلم، در نگاه اهل خلافت خود گناهی نابخشودنی است، و مفسد فی الارضش می خوانند، و حکم به محوش از صفحه زمین می دهند، حال آنکه خود سراسر فساد در زمینند، و قیام هر قیام کننده ایی علیه ظلم، خود عین عدل و انصاف است، و سزاوار درود و اجر خداوندی؛
و امروز هم تو گویی، بوسهل سوزنی همچنان در ائتلافی تازه با خلیفه ایی خونخوار مانده است، تا بلخیانِ غمناکِ بر دار کردنِ حسنک وزیر را، دوباره تنبیه کند، چرا که بر پای دار کسی گریستند که نام قرمطی بر او بود و ملحدش می دانند، چرا که بر سلطه خلیفه ظالم و عمالش، بر ایرانیان معترض بود و...،
کجاست ابو الفضل بیهقی[7] ، که حکایت این ظلم مکرر را نیز بنگارد، آنچنان که داستان به دار کشیدن حسنک وزیر را در سایه دسیسه رایج در درگاه قدرت خلیفه بغداد و غلام او در رژیم غزنوی نوشت، و اشک از دیدگان همه در رثای این نخبه ایرانی، که اسیر دسیسه باندهای قدرت دستگاه خلافت شد، جاری کرد، او باید دوباره از بیهق برخیزد و به بلخ، تخار و بدخشان شود، تا مرثیه جدید اعمال عُمال خلیفه اسلامی را بنویسد، تا مرثیه خوانان بر حال خراسانیان، سلسله مرثیه از دست ندهند، و تا قیام قیامت، مرثیه خوان آنی باشند که بر این مردم مظلوم رفت، و می رود.
او باید بنویسد که خونخواران جدید، قومی نو آیین نیستند، بلکه کهنه آیینانی اند، برخاسته از جهل سرزمین های تفتیده حجاز، که تنشان لبالب است از سم کشنده مارهای خزنده بیابان های خشک و بی حاصل عربستان که هر نیشی در بدن هر انسان کنند، خوی حیوانی را بر تن طعمه خود تزریق کرده، او را به وحشی چون خود، در ظلم، ماندگار می کنند، و از قضا بر این ظلم خود، مُهر عملی الهی و خدایی می زنند، و برای ساکنین سرحدات شان جز مرگ، اسارت، استخفاف، ویرانی و عقب ماندگی، غارت، چپاول و... ارمغان دیگری ندارند، و...
عمال ظلم دستگاه خلافتی، قاعده های انسانی، اخلاق، و ارزش های مشترک منتهی بر کرامت خلق الله را بر زمین نهاده، خلقی را مطیع اوامر خلیفه خودخوانده خدا بر زمین می خواهند، اینان در استخفاف خلق الله و در یک کلمه انسان، گوی نامردمی را از هر شمشیر به دستی، در تاریخ جنایات بشری ربوده اند، و انگار در عفو و گذشت، که باید به هنگام قدرت داشت، بویی از اخلاق حکمداری نبرده اند. انگار هرگز نشنیده اند که "چون فرمانروا گشتی بخشنده باش"، [8] آنان انگار نمی دانند که تاریخ به سان چشم بر هم زدنی کوتاه و گذاراست؛ و به زودی همه به تاریخ خواهند پیوست، و نه آنان خواهند ماند، و نه طعمه های تحت سلطانی اشان؛ تو انگار در وجود اینان شرارتی است که حلقه به گوش، و غلام خلیفه ی بر تخت نشسته باشند، و بر آزار خلق نادم نبوده و نشوند، بر ظلم خود چشم بربندند، و زور گویند؛
آنها می گویند "فرمانبرداری باید نمود، به هر آنچه خداوندگاران فرمایند"، و به رغم خلیفه، هیج نباید گفته آید، و انجام پذیرد.
بلخیان را نظر به دعا و مدد نیشابوریان، توس نشینان، ساکنان ری، شیراز و... بود، اما گشایشی نشد، و اگر شد در حدی نبود که بلخیان را بر دشمن فایق آید، تا بلخ به دست دشمن افتاد و به زودی نیشابوریان و... را نیز همین عاقبت خواهد بود، مناره های ساخته شده از سر بلخیان را، حرامیان بر نیشابور، بسطام، ری و... هم به تکرار ساختند و پرداختند.
اما مژده باید داد، که این همه رفتند، و این قوم صاحب مکر و تزویر و جنایت نیز خواهند رفت، و خراسان سرزمین عبرتی است، برای متجاوزین و تجاوز پیشگان؛ احمق مردانی که دل بدین دنیا بسته، و خود و کرامت انسانی خود را به خلفا فروختند، تا در خدمت ظلم و جور آنان، به نعمت بسیار دست یابند، که حاصل غارت و چپاول بندگان خداست.
این عمله های ظلم، انزار دهندگان را "مرغدل" ، "بزدل" و... خطاب کنند، و ندانند که اهل مهر بودن خود فضیلت است، آنان که خود فضیلت های انسانی را به کناری نهاده اند، و راه وحوش، در پیش گرفته اند، خسران عظیم را به زودی درک خواهند کرد، اگر آیات قرآن را اصالتی باشد.
انسان از این همه انحراف و از خود ماندگی اصحاب اهریمن، اندیشمند و سر در گریبان می شود، که این غل و زنجیر تباهی و جور، تا کجا، انسان را به زندان حیوانیت، و بل سقوطی بیشتر می برد، که او را تنها با گرگان درنده می توان مقیاس گرفت.
زنان بلخ، بدخشان، تخار و...، این روزها خون می گریند، که باز غل و زنجیر آماده ساخته اند و کرامتی برای آنان باقی نخواهند گذاشت، و به دیوارهای خانه هایی زندانی اشان خواهند کرد، که پیش از این به رنگ آزادی، رنگ شده بود.
اگر آنروز خلفا، برمکیان، حسنک وزیر، ابن مقفع و... را بدین روز دچار کردند، امروز باز بر اهل خراسان به تمام، همان می رود که بر خاندان بزرگ ایرانشهر رفت.
[1] - اولین شهری که مغولان بر آن دست یافتند و غارت و کشتار کردند. شهری در ساحل غربی رودخانه سیحون، یا همان فاراب، که محل تولد حکیم ابونصر فارابی است که بزرگترین فیلسوف ایرانی بعد از اسلام است
[2] - ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو (۳۹۴–۴۸۱ ه.ق) از شاعران بزرگ فارسیزبان، فیلسوف، حکیم و جهانگرد ایرانی و از مبلغان مذهب اسماعیلی بود. وی در قبادیان از توابع بلخ متولد شد و در یمگان از توابع بدخشان درگذشت. وی بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه و حساب و طب و موسیقی و نجوم و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کردهاست. ناصر خسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشتهاست.
[3] - خواجه معین الدین حسن سجزی چشتی مشهور به خواجه معین الدین چشتی درگذشته به سال ۶۳۳ قمری در اجمیر شریف هند. در ایالت راجستان - جیپور. بعضی او را از اهالی سیستان عدهای او را از هرات و بعضی از سمرقند دانستهاند اما آنچه مسلم است او فارس زبان بود و آثار خود را به زبان فارسی نگاشته است. سال ۵۸۸قمری همراه لشکریان سلطان معزالدین محمد غوری (هرات) از ایران و افغانستان به هند رفت و در اجمیر ساکن شد. وی یکی از مهمترین و موثرترین طریقههای صوفی که هم در تاریخ سیاسی و اجتماعی شبه قاره و هم در تاریخ ادبیات فارسی در آن سامان نقش داشتهاند و صوفیان پیرو طریقه چشتیه هستند.
[4] - گوهرشاد بیگم (۷۸۰ - ۹ رمضان ۸۶۱ ه.ق) معروف به گوهرشاد آغا و مهدعلیا، از زنان اشرافی خراسان و از سیاستمداران دوره تیموریان است. او زنی بسیار قدرتمند، نیکوکار، ثروتمند، ادب دوست، هنرپرور و خردمند بود. گوهرشادبیگم همسر سلطان شاهرخ تیموری بود که پس از پدرش امیر تیمور، به مدت ۴۳ سال بر مناطق وسیعی از ایران و افغانستان حکمرانی کرد و توسط او در سال ۱۴۰۵ م پایتخت تیموریان از سمرقند به هرات منتقل شد.
[5] - حسن بن محمد میکالی شناخته شده به حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفه بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی، در روز ۲۴ بهمن سال ۴۱۰ خورشیدی،به دار آویخته شد. امیر حسنک، از آل میکال از خاندان دیواشتیج شاهزاده سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربهاش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راهها از مسیر مصر به غزنی برگشت. در مصر خلعت خلیفه فاطمی مصر را که شیعه اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد.
[6] - اسماعیلیان گروهی از شیعیان هستند که به امامت اسماعیل، فرزند جعفر صادق، اعتقاد دارند. در ایران بسیار کمیابند و در برخی کشورها مانند افغانستان، تاجیکستان، هندوستان، تانزانیا، کنیا و سایر ممالک پراکندهاند. چنانکه هانری کربن میگوید اسماعیلیان نزاری پس از سقوط قلعه الموت به دست مغولان و نابودی کتب موجود در آن منابع خود را از دست دادند.
[7] - نویسنده تاریخ مسعودی، قرن 5 ه.ق
[8] - این نوشته با نظر داشت بر داستان به دار زدن حسنک وزیر، در تاریخ مسعودی نوشته ابوالفضل بیهقی تنظیم شده است.









