مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

فریاد و داد باید، کین گرمی آتش عیان شود

بر رستخیز خاک، چو نروید جوانه ایی       آتش بباید و، خاکستری، تا که چون شود

بر این تن ستبرِ مانده ز رویش به روزگار       تنها، تو آتش است، که صبحی، یا سحر شود

باید سپرد این دل غمگین و غمگسار       بر آتشی که سوزد و، چون خاکستری شود

ریزد به پای رخی، زان بهشت روح افزا        آن رخ کند صعود و، چون دلبری شود

مام و ددی، دلخون بباید ز داغ عشق،       تا رستمی به میدان شده، داغدار جوان شود

بر سبزگون سبزه ی این کهکشان عشق،         روید یکی سبزه، و یا سبز سان شود

آتش زده ست، ملتهب است، چون دلم به غم      فریاد و داد باید، کین گرمی آتش عیان شود

یا آنکه سوزد این جوارح، بدین سوز آفتاب    تا رستخیز به عالم امکان، عیان شود

یا انکه سوزد این جوارح و، وین تنم به عشق      خاکستری فشاند و، آتش درون شود

طبعی آتشین بباید، زانکه دل است پر ز غم       زین التهاب، قمر شب نیز واژگون شود [1]

به نظم در آمده در 8 اردیبهشت 1400

 

بی باده کی شویم مست، مشعشع، آفتاب به دست

جامی است پر ز می، زین ساقی رشید          پرکن پیاله، که "لطفی" ست با "زاهدِ" جام به دست

وانگه بگو، تو بگذر از این دره های خوف،        بی باده کی شویم مست، مشعشع، آفتاب به دست

بند است بند دلم، در میان گیسوی یار           ناخورده سرخوشیم، بدین تارِ کار به دست

بر تالکان [2] و "زاهد" و "لطفی"، تمام درود        تبریزِ عشق، مشعشع به شمس [3] و جلال [4] به دست

ارژنگ و کیقباد کجایند، که "کرکبود"  [5]           بر آبشار عشق، سرازیر، جام به دست

"لطفی" بدین "زاهد" عاشق، نگو خصال       گو پر کشد به عشق، نکوست، دل به دست  [6]

به نظم در آمده در 8 اردیبهشت 1400

 

[1] - این نظم نوشته را در استقبال از این بیت از ابیات شعار توانای معاصر، جناب علی لطفی تالقانی نوشتم که می فرمایند 

تاطبع پرخروش تو آتشفشان شود     آتش فتد به جان من از التهاب تو

شاعر عزیز جناب لطفی این ابیات را برای دوست شان استاد حسن پورزاهد شاعر توانای همدیار شان ، به مناسبت رونمایی کتاب "درکویرتشنه" سروده و تقدیم ایشان کرده اند که درهمان کتاب در صفحه 161 چاپ شده است. متن کامل این اشعار بدین شرح است :

نامت خوش است وخوشترازآن شعرناب تو     دل را ربوده شعرروان تر ز آب تو

بنشین به بزم ماغزلی تازه سازکن    تاسردهیم نغمه به بانگ رباب تو

"بگشای لب که قندفراوانم آرزوست" 1   زآن شکرین کلام چوقندمذاب تو

خوش گلشنی است مزرع سبزسخنوری     فیضی اگر بدان برسد ازسحاب تو

تاطبع پرخروش توآتشفشان شود    آتش فتدبه جان من ازالتهاب تو

چشمم به روی خواب ازآن بسته راه را     تاجان به پای شوق درآیدبه خواب تو

برماهرآنچه ازتو رسدخوش رسیده است    هم رامش روان تو ، هم اضطراب تو

دردی کشان به باده نیارندالتفات     الا به ساغری که پراست ازشراب تو

ازنام وننگ ومذهب خوددست شسته اند     لولی وشان ومی زدگان خراب تو

گل های باغ شعرتوازبس که تازه اند      جان تازه ترشودزشمیم گلاب تو

بامن سخن زباده به طرزغزل بگوی     آن سان که رفته صحبت می درکتاب تو

ازکیقباد وقلعه ی اوگرسخن رود       شرحی دهم ز دورکهن درجواب نو

تا ازچکادقلعه ی ارژنگ بگذرد      بال خیال تیزپر چون عقاب تو

من وصف شعرناب تو ازاصفهان کنم     وازشهر"صائبا" که شود فتح باب تو

تادرکنار"حضرت درویش" سرخوشیم ۲      خالی بودهرآینه جای جناب تو

گویم "جمال" شعرترابا "کمال" ازآنک     تا درفتد به "مجمر" شان آفتاب تو

زاهدمرا ز مهربخوان همتبارخویش     فخری رسدبه من مگرازانتساب تو

۱ - وام گرفته ازحضرت مولانامولوی .

۲ - درویش عبدالمجیدطالقانی که درگورستان تخت فوِلادبه خاک سپرده شده است.

      ۱۳۹۳

[2] - تالکان نام باستانی تالقان که معرب شده و به تالقان مبدل شده است.

[3] - منظور شمس تبریزی است

[4] - مولانا جلال الدین محمد بلخی

[5] - روستای مقصد گردشگری در دره زیبای تالقان که با آبشار زیبایش مشهور است، همچنین خوشنویس عصر صفوی ملانعیما، بقایای باستانی در این روستا قدمت آن را به احتمال قوی به پیش از اسلام باز می گرداند.

[6] - این نظم نوشته را با الهام از شعر شاعر توانای تالقانی جناب حسن پورزاهد، که به دیگر شاعر تالقانی جناب علی لطفی سروده اند، نوشتم، متن کامل شعر ایشان با نام "دود عود" در پاسخ به غزل جناب علی لطفی است که در صفحه ۴۹ کتاب "در کویر بارانی" منتشر شده است :

آزادکن زطبع روان شعرناب را           باری به می کشان بچشان این شراب را

بی باده نیزسرخوش وسرمست بوده اند     آنان که دیده انداثرشعرناب را

ای همزبان وهم قلم وهمتبارمن      تاییدکرده خاطرم این انتساب را

شعرمرابه شعرروانت ستوده ای       جزباسپاس بیش ندانم جواب را

"درویش" و "صائب" اند ز تبریز و طالقان     دربرکشیده "نصف جهان" درناب را

"ارژنگ" و "کیقباد" به یک سو، خبربگیر      "پالیس" بی نشانه ی پرالتهاب را

خوب است تابه "تخت سلیمان" سفرکنیم     تابنگریم صحنه ی پرآب وتاب را

ازکوه دره های مه آلود بگذریم        باورکنیم شعشعه ی آفتاب را

بس نکته هاکه درج کتاب زمانه اند      حالی بیاکه دوره کنیم این کتاب را

در"مجمر"  "جمال" و "کمال" تو ، جادهیم     اسپندشعرخویشتن وآن جناب را

فصل گل است واول اردیبهشت ماه    دریاب لطف دولت پادررکاب را

تادودعودشعرز"لطفی" و "زاهد" است     وجدآوردبه بوی خوشش شیخ وشاب را

                  ۱ اردیبهشت۱۳۹۳

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پروردگارا!

در این ماه عده ایی با روزه داری قصد نزدیکی به تو دارند، عده دیگری کمر به خدمت خلق بسته، راه تقرب از این سو می جویند و... در این ماه که عبادت، توجه، بازگشت، راز گفتن و از نیاز گفتن، در این سکوت وهم انگیز ظلم، افزایش می یابد؛

در این زمانه خود آگاهی و ریزش برگ های غرور انسانی؛

در این هنگامه فریادهای بی جواب، کمک خواهی؛

در این برگ ریزان عمرهایی که نیمه تمام، مظلومانه و ملتمسانه، ناگهانی، به پایان می رسند،

در این کشاکش دندان هایی که، بز مسابقه بزکشی قدرت را، به هر سو می کشند، تا کفه به نام کدام ذینفوذ سنگینی کند، و رقبا را از کود بدر نماید، و از صاحبان قدرت شوند، تا خودپرستی را از سر گیرند؛

در این دنیای سرگردانی، که در مهار ویروسی کوچک، اما سرکش، زانوان ناتوانی و پوشالی همه مدعیان را بر زمین زده، و نشان داد که این تنها علم و تفکر است که نجات بخش خواهد بود؛ و این چنین او را باید ویروس بیدارگر، در قرن پیشرفت و آگاهی دانست؛

در این هنگامه نداری ها، که سفره ها خالی تر از گذشته شده، رنج ها افزودن تر، پیکر نحیف ندارها، هر روز نازکتر می شود؛

در این روزگار خشک، که آسمان نیز از بارش وا مانده است؛ و حتی او نیز اشکی برای ریختن بر حال انسان مستاصل و وامانده در گرفتاری ها ندارد، تا زلال اشک هایش، مرحمی بر رنج ها و زخم های صورت زخمی انسان شود.

در این بحبوحه قدرت گیری خصم،

در این هنگامه تزویر،

در این جولان غارت،

در این هنگامه مردن وجدان انسان طاغی؛

در این ضرب آهنگ بیدار کننده ترکه های بی پایان ظلم؛

در این خاموشی فریاد های "به کدامین گناه کشته می شوند"،  

در این روزگار دریده شدن حریم حرمت انسان ها، درنوردیدن مرزهای اختیار و آزادی انسان،

در این هنگامه شور گرفتن، بی شعورهایی که به نام تو کشتار و ظلم می کنند،

در این روزهایی که بر فریاد اعتراض بندیان، به بندهای محکم ظلم نیز، گوش شنوایی نیست و...

کاش انسان را خود به سمتی هدایت می کردی، تا رنسانسی در زندگی اش خیز گیرد، تغییری حاصل شود، حناق از گلوی انسان برداشته شود، فریاد آزادیخواهی و رهایی سر دهد، و گروه گروه به تو رو کنند، تا در درگاه انسان خواه تو مامنی برای خود واقعی اشان یابند، و استقراری چند گیرند؛

اما نه! دیگر از سوی تو حتی هدایتی هم دیگر نخواهد بود،

چرا که آنچه لایق دانستن بود را، تو خود پیش از این فاش و آشکارا گفته ایی، و گفته هایت دیگر در تیول تیولداران هیچ معبدداری حبس نیست؛ اکنون این انسان است که باید به خود آید، و وسیله رهایی اش را از بندها مهیا کرده، که تنها این رهایی است که لایق انسان است، و دیگر هیچ؛

به روشنی می توان دید که مدت هاست دیگر دستی از آسمان نیامده، و باید بر زانوان خود تکیه کرد، و دست ها را برای بالا رفتن از صخره های بلند جهل و خرافات، و سو استفاده از روح خدایی انسان، بالا زد، خود را قدرتمند نمود، و بالا رفت، اوج گرفت و نجات یافت،

مدت هاست، نسل اندر نسل، چشمان کسانی که منتظر دست های آسمانی بوده اند، به دور دست در افق مانده، تا سواری بیاید، حال آنکه باید بدین حقیقت رسید که، باید خود سوار شد و به سوی افق رهایی تاخت، که رسیدن تنها در حرکت است، و نه به انتظار نشستن؛ به تاخت باید استقبال تغییر رفت.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سونامی کرونا هند را در نوردیده و قربانیان بیشماری را بر جای گذاشته و می گذارد، [1] به طوری که نظر جهانیان را بدین تراژدی بزرگ مرگ در این کشور جلب شده است، اما چرا و چگونه هند در چنین مشکل بزرگی گرفتار آمد؟ طی ماه گذشته هند با دو اتفاق عمده روبرو بود، یکی انتخابات ایالتی و دیگری، بزرگترین رویداد مذهبی این کشور و جهان، که کمبوملا  [2] نامیده می شود و هر 12 سال یکبار، پیروان آیین هندو در کنار رود مقدس گنگ جمع شده و مناسک مذهبی خاصی را به انجام می رسانند، اما این اجتماعات مذهبی و سیاسی چند ده میلیونی، زمینه انتقال ویروس کشنده کرونا، و به خصوص نوع جهش یافته هندی آن را افزایش داده، و اکنون مرگ و میر و ابتلای گسترده ایی، دامنگیر این کشور، با جمعیتی بالغ بر یک میلیارد و سیصد و پنجاه میلیون نفر شده است.

دولت حزب راستگرای رادیکال مذهبی هندویی BJP، که اکنون در مرکز و ایالت های زیادی قدرت را در دست دارد، و خود را میراث دار فرهنگ و مذهب هندو، و عامل به تقویت و گسترش آن می داند، خطرات برگزاری هر دو رویداد با جمعیت پر شمار تجمع کننده را نادیده گرفت، و حتی رهبران این حزب، خود به طور فعال در تجمع های انتخاباتی چند ده هزار نفره حضور یافته، تا بر دامنه تبلیغات حزبی خود افزوده رای مردم را به خود جذب نمایند، از جمله شخص نارندرا مودی [3] نخست وزیر هند و از اعضای برجسته این حزب نیز در تدارک و اجرای این تحرکات سیاسی - خیابانی نقش فعال و عمده داشت، و حاصل این سهل انگاری و فرصت طلبی سیاسی و مذهبی، اکنون موج عظیم گسترش کروناست که از مردم هند قربانی می گیرد، و این همه گیری به حدی است که حتی دولت هند امکان تهیه میزان مناسبی اکسیژن، جهت بیماران کرونایی نیز نداشته، عده زیادی به دلیل فقدان این ضروری ترین وجه درمان، طعمه مرگ در بیمارستان ها و خیابان های این کشور می شوند، و موج کشتار این بیماری همه گیر به حدی است که حتی مصیبت زدگان، و امکانات موجود، از انجام مراسم سوزاندن مردگان نیز مستاصل شده اند.

متاسفانه بدین لحاظ کشور ما نیز دقیقا با هند مشابهت داشته و هر دو رویداد در ایران نیز یا در جریان است، و یا در آینده در پیش خواهیم داشت، در حالی که کشورمان در پیک موج کرونایی و در معرض نوع انگلیسی و جدیدا هندی کرونا قرار دارد، اما در حالی که تمام بازار و... تعطیل است، ولی به یکباره فضا برای برگزاری مراسمات مذهبی شب های قدر از سوی مسئولین امر، ریلکس می شود، و از این رو به حتم باید بعد از برگزاری این مراسمات، منتظر افزایش میزان مرگ و میر و ابتلا بود. نمی دانم مسئولین امر برای انتخابات پیش رو چه تدابیری خواهند اندیشید، اما ما هم همچون هندی ها، چنانچه توجهی به رعایت تمهیدات کرونایی نداشته باشیم، مردم مان، فدای فرایندهای سیاسی و مذهبی شده، و باید شاهد حجم بالای کشتار ناشی از این همه گیری باشیم.

Click to enlarge image EyDT4PAVoAEq28X.jpg

حضور نخست وزیر هند در تجمع های انتخابات ایالتی هند

 

[1] - شمار مبتلایان به کرونا در هند، رسما از ۲۰ میلیون نفر عبور کرد، کل کشته‌ شدگان این بیماری نیز به 219 هزار نفر افزایش یافته است. کارشناسان اما می‌گویند آمار ابتلا و مرگ ناشی از کرونما در هند، کمتر از میزان واقعی گزارش می‌شود و رویتر این رقم را بین 5 تا 10 برابر بیشتر می داند. میزان مبتلایان به کرونا در هند در شبانه‌ روز منتهی به دوشنبه 13 اردیبهشت، برای دوازدهمین روز متوالی از ۳۰۰ هزار نفر فراتر رفت و به ۳۶۸ هزار مورد رسید و شمار روزانه مرگ و میر ناشی از این بیماری نیز ۳ هزار ۴۱۷ نفر اعلام شد. در حال حاضر بیمارستان‌های هند با معضل کمبود ظرفیت برای پذیرش بیماران روبرویند، منابع اکسیژن کم شده و سردخانه‌ها و کوره‌های جسد سوزی مملو از کالبد مردگان است. هند با وجود آن که بزرگ‌ترین تولید کننده واکسن در جهان است، تاکنون تنها حدود ۹ درصد از جمعیت این کشور واکسن کووید 19 را دریافت کرده‌اند. ویروس کرونای هندی اکنون دست کم به ۱۷ کشور از جمله بریتانیا، سوئیس و ایران رسیده و باعث شده چندین کشور مرزهای خود را به روی مسافران هند ببندند. 

[2] - قبلا طی پستی مجزا و مستقل از این رویداد مهم مذهبی در هند، گزارشی تهیه کرده ام که آن را می توان در گزارشی تحت عنوان "کمبوملا، غسل و حج هندوها در شهر الله آباد برای رستگاری" مطالعه نمود.

[3] - نارندرا مودی بدین لحاظ به شدت هدف انتقاد قرار گرفته و متهم است که اخیرا اجازه داده میلیون‌ها نفر از شهروندان هندو بدون ماسک در مراسم مذهبی کمبوملا شرکت کنند و تجمعات سیاسی پرتعدادی را در پنج ایالت طی ماه‌های مارس و آوریل برگزار کند. اما باید دید بحران کرونا بر ادامه حیات سیاسی مودی و حزبش چگونه اثر خواهد کرد، چرا که به دلیل افزایش انتقادها ممکن است در انتخابات سال ۲۰۲۴ موقعیت این حزب برای حفظ قدرت دچار افت محبوبیت گردد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیروز غروب به محض ورود به توئیتر با این جمله روبرو شدم، "خدا‌ حافظ آقای ظریف!" ناگهان دلم ریخت، با خود گفتم، در شرایطی که کشور به بهشت جاسوسان و تروریست های آنان تبدیل شده است، لابد بدخواهان برجام و صلح ایران با جهان، دست به قبضه سلاح گرم برده، و دکتر محمد جواد ظریف [1]  را نیز ترور کرده اند، چرا که در میان فشار سنگینی که با سخنان صادقانه اش در ارزیابی رابطه میدان و دیپلماسی و سیاست، ایجاد شده است، و دلواپسان در پشت سنگر دفاع از سردار سلیمانی به میدان انتقام گیری آمده اند، تا تسویه حساب سیاسی کنند، تروریست ها هم می توانستند از فرصت این بلوا استفاده کرده و او را نیز مثل بسیاری دیگر از موثرین صحنه کشور، ترور کرده، بلوای سیاسی و خلا اوتاد ایجاد کنند؛ لذا بیدرنگ تنها نوشتم : "چی شد، ظریف هم به شهادت رسید؟"، اما کمی که پایین تر آمدم، و توئیت های دیگر را دیدم، فهمیدم که سلاح گرمی در کار نیست، چرا که دوست دیگری نوشته بود، "ظریف دوست داشت مصدق باشد اما زاهدی هم نشد. ۴۲ سال کارگزار دست به سینه بود اما با (گفتن) یک حرف مگو از صحنه‌ی سیاسی جمهوری اسلامی حذف شد، تمام". [2] پایین تر آمدم دیگری به نقل از رهبری نوشته بود : "برخی مسئولین در این چند روز حرف هایی زدند که تکرار حرف های خصمانه امریکایی ها بود!"، و همین فرد، تصویر دکتر ظریف را در یک بی سلیقگی و ظلم آشکار، که انگار با پیش بینی این سخنان، آن را از پیش آماده اش کرده بودند، در لباس نیروهای تفنگدار دریایی امریکایی، و پای پرچم امریکا قرار داده بود!

فورا متوجه شدم، که اینبار در حذف نخبگان این کشور، ترور با سلاح گرم در کار نیست و روند، همان روند ترور شخصیت است، که انگار اینبار عمیق اتفاق افتاده است، و متوجه شدم که جریان از چه قرار است، چرا که رسانه ها از قبل به آگاهی مردم رسانده بودند، که رهبری ساعت 18 سخنرانی دارد و...، و اینچنین بود که دیپلمات برجسته کشورمان با یک جمله ناقابل، طعمه حمله قرار گرفت، و در نگاه ناظرین سیاسی، نابود شده ارزیابی گردید، و همه پیش بینی کردند که او را باید "سردار مرده" تصور کرد، این در حالی بود که از صبح، که نتایج جلسات گروه های جبهه اصلاحات، بیرون آمده بود، دکتر محمد جواد ظریف، سر لیست اصلاح طلبان را با 37 رای برای کاندیداتوری انتخابات ریاست جمهوری در خرداد 1400، از آن خود کرده بود، و اسحاق جهانگیری (با 34 رای) و سید مصطفی تاج زاده (با 32 رای) در ردیف های اول تا سوم، پیشنهاد شدند، و اینک با یک جمله، سر لیست آنان زده شد، و قبل از این که شورای نگهبان با روند مخوف احراز صلاحیت کاندیداها، صحنه انتخابات پیش رو را تنظیم و مهندسی کند، با همین یک جمله، مرگ سیاسی یک دیپلمات 42 ساله، که مبارزات خود را برای پیروزی این انقلاب از پیش از انقلاب در امریکا و در زمان دانشجویی خود آغاز کرده بود، و اشک شاه را در قلب امریکا در روند مبارزات پیگیر خود در آورده بود، و در جریان جنگ خسارتبار 8 ساله هم، تمام تلاش خود را در پایانش مبذول داشته، و نقش اساسی او در جریان مذاکرات قطعنامه 598 سازمان ملل که به پایان این جنگ خسارتبار انجامید را کسی فراموش نمی کند، اکنون در حالی که در 42 سالگی انقلاب برای تحقق صلح ایران با جهان، در به ثمر رسیدن برجام، خون دل های بسیار خورد و زیر بار سنگین ترین حملات همه جانبه از سوی مثلث عبری، عربی و دلواپسان داخلی مقاومت کرد و کار کرد و کمر خم نکرد، اکنون که بوی توافق از وین می رسید، و باید میوه های زحمات خود را بچیند و... این چنین به یک مهره سوخته و سردار مرده، در صفحه شطرنج کشور تبدیلش کردند.

و چقدر دردآور است که جریان صلح طلب در ایران کنونی، چنان زیر فشار سهمگین هرج و مرج طلبان و جنگ طلبان قرار دارد که او حتی در بین کسانی که به دولتش رای داده اند، نیز گاه غریب و مورد حمله است، کسانی که با پشتوانه 24 میلیون رای خود، شرایطی ایجاد کردند که ظریف بتواند دنیا را به هماوردی طلبیده، تمام  قدرت های جهانی در یک طرف، و ظریف و تیمش در دیگر سوی میز، در حالی که با خنجرهای از پشت خورده، توسط هموطنانش، رسانه های ملی و رسمی کشور و... زخمی بود، بنشیند و مذاکره کند، تا برجام را به فرجام رساند؛ و اگر نبود حملات مثلث عبری، عربی و دلواپس داخلی، و بدشانسی آمدن ترامپ در امریکا، که همه دست به دست هم دادند و این بنای مستحکم صلح خواهی ایران و ایرانیان را ویران کنند، امروز ایران در مدار توسعه و رشد قرار داشت، ولی، انگار خدا هم با ظالمان است! و ظریف بی مدد و کمکیار ماند و در آخرین روزهایی که مالک اشترش، به خیمه معاویه رسیده بود، و میوه های سه سال مقاومت در مقابل خرابکاری های متعدد ترامپ و همکاران منطقه ایی و داخلی اش، و فشار حداکثری تحریم و به خصوص خرابکاری این مثلث شوم، داشت به ثمر می نشست، و تیم عراقچی با خبرهای خوب به کشور بازگشته، روند بهبود قدرت پول ملی هر روز کنتور می اندازد، ظریف که معمار این مذاکرات نفس گیر بود، این چنین قربانی گردید، تا مسیر قدرت گیری اصولگرایان صاف شود، چرا که آنان تنها با دوپینگ های این چنینی، و بی رقیب شدن ها از سویی، و نا امید کردن مردم از حضور در پای صندوق رای، و عدم حضور حماسی آنان است که، می توانند پیروز میدانی بی رقیب موثر باشند.

امیدوارم تمام این تحلیل ها و پیش بینی ها، بی اساس باشد، و اصلاح طلبان با توجه به از دست دادن آیت الله سید حسن خمینی برای نمایندگی آنان در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در خرداد 1400، این فرصت را داشته باشند که دکتر محمد جواد ظریف را در سر لیست کاندیداهای خود برای رقابت با حریف داشته باشند. 

    

 

 

[1] - محمدجواد ظریف خوانساری زاده ۱۷ دی ۱۳۳۸ دیپلمات ایرانی است، که هم‌اکنون در دولت دوازدهم سمت وزیر امور خارجه را بر عهده دارد.و همچنین از اعضای شورای عالی جمعیت هلال‌احمر و دانشیار دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران است. او دانش‌آموخته کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل از دانشگاه ایالتی سان‌فرانسیسکو، همچنین کارشناسی ارشد مطالعات بین‌الملل و دکترای حقوق و روابط بین‌الملل از دانشگاه دنور است.  ظریف فعالیت شغلی خود را از سال ۱۳۵۷ در کنسولگری ایران در سانفرانسیسکو آغاز کرد. او از سال ۱۳۷۱ تا ۱۳۸۱ برای مدت ۱۰ سال، معاونت حقوقی و بین‌الملل وزارت امور خارجه را بر عهده داشت. وی برای مدت ۵ سال، در فاصله سال‌های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۶ به عنوان سفیر ایران در سازمان ملل متحد فعالیت می‌کرد. ظریف پیش‌تر در دولت یازدهم نیز وزارت امور خارجه را بر عهده داشت. ظریف در ۶ اسفند ۱۳۹۷ از سمت خود استعفا داد؛ ولی دو روز بعد، در هشتم اسفند ماه حسن روحانی با استعفا او موافقت نکرد و وی همچنان وزیر امور خارجه ایران باقی ماند. در ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰، یک فایل صوتی از ظریف منتشر شد که حاوی سخنان ظریف در مورد مسائل کشور در زمینه سیاست خارجی بود. این گفتگو با واکنش‌های بسیاری از سوی رسانه‌ها همراه بود.

[2] - از این توئیت ناراحت شدم، و در پاسخ این دوست و فعال توئیتری، ریتوئیت کردم و نوشتم :

ظریف برای کشورش آنچه بایست را انجام داد، مزد بزرگان ایران نیز همواره تیغ در حمام فین، یا حصر در خانه بوده است، و این دو چیزی از بزرگی آنان کم نکرد، گردخاک فتنه دلواپسان که بخوابد، بزرگی کار ظریف خود را بیشتر نشان خواهد داد، در تاریخ منافع ملی ایران و صلح دوستی ماندگار است

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بیقراری خود نشانِ زندگیست [1]

این قرارست، خود همه، دلزندگیست

گم شدیم در شهر خود دیوانه وار

یافتن را کی میسر، چونکه این خود زندگیست

کوچ مرغان، در هوای یافتن، پیدا شود

کوچ کن در خود، که یابنده همه، جویندگیست

درد هر چه بُرد، خود باز آورد، او بهترش

زندگی را در میان دردها پایندگیست

کوکب دل روشن است اندرمیان دردها

درد، خود درمان، و بیدردی همانا مردگیست

ما به قتل دل چو افتادیم اندر کاو و کوش

درد را بیگانه کرده، لیک بیدردی همانا مردگیست

به نظم در آمده در شنبه 11 اردیبهشت 1400

[1] - این نظم نوشته را در استقبال از سروده همتبار تاجیک خود، جناب آقای مجتبی کوهستانی سرودم که فرمودند :

بی قرارم من قرارم را کجا پیدا کنم ؟        

شب نصیبم روزگارم را کجا پیدا کنم ؟

من که در این شهر حتی خود را گم کرده ام    

شمع بزم شام تارم را کجا پیدا کنم ؟

زیر سقف آسمانی خالی از خورشید و ماه   

مانده ام لیل و نهارم را کجا پیدا کنم ؟

فصل یخبندان ندارد قصد کوچ از خاطرم     

منجمد گشتم بهارم را کجا پیدا کنم ؟

کاروان درد نقدِ هستیم با خویش برد         

 رفته بر بادم غبارم را کجا پیدا کنم ؟

بی پناهی پای در بند حصار حسرتم        

 دوستان راه فرارم را کجا پیدا کنم ؟

آنکه با بشکستن جام دلم جاری نمود        

گریه ی بی اختیارم را ، کجا پیدا کنم ؟ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مالدار و رمه دار بزرگی که روانشناسی چوپانانش را خوب می دانست، تا با هر کدام، با چه زبانی سخن گوید، که کارش در جماعت چوپانان خوب پیش برود، به آن یکی شان که اهل غرور بود و دماغی چاق داشت، "چهل مرد" خطاب می کرد، نه اینکه آن چوپان به اندازه چهل مرد کار انجام می داد، بلکه با این نامگذاری قصد داشت، انگیزه او را تحریک کرده و بیفزاید و او را در وادی بیندازد، تا به اندازه یک مرد، کار کند! اکنون به نظر می رسد که رقبای ایران در سطح جهانی، ما و بازی جناح های داخلی مان را در این دوگانگی حکمداری، به خوبی شناخته اند، و به قول مرحوم پدرم "دندان های ما را کاملا شمرده اند"، [1] که اینچنین در زمین ایران، بازی موفقی را دارند.

در ده ساله اول انقلاب در حالی که هشت سالش را در جنگ غرق بودیم، و بقیه اش را در ناامنی، تروریسم و... تمام دنیا از غرب و شرق (به غیر از همین لیبی، سوریه و یا چندی دیگر)، با ما نبودند، و بر ما بودند، و در نابودی و یا ضعف ما اشتراک عقیده و منافع داشتند، هیچگاه سکاندار و سیاستگذار کشور نگذاشت تا نظامیان میداندار امور کشور شوند، در خاطرات بزرگان سیاست کشور در آن زمان می خوانیم که فلان عملیات جنگی باید می شد تا در فلان روند دیپلماتیک جهانی و یا منطقه ایی تاثیر گذاری شود، یعنی میدان جنگ با توجه به میدان سیاست و دیپلماسی اداره می گردید، و البته نیز نهایتا همین ظرفیت های سیاسی و دیپلماسی ایجاد شده بود که ما را از مخمصه میدان جنگ خونین و خسارتبار هشت ساله با همسایگان خود نجات داد.

اما تاسف برانگیز است که این روزها جنگ و نبرد، به میدان اصلی تبدیل، و جنگاورانش حتی میداندار سیاست و دیپلماسی هم شده اند و نظامیان دستگاه دیپلماسی و سیاست کشور را به عرصه خود تبدیل و شوون مختلف کشور را به بازیچه تحرکات نظامی تبدیل کرده اند، تا در نتیجه این از هم گسیختگی امور، کشوری مثل روسیه که تسلط آنان در میدان ایران، یک بار به جدایی قسمت های زیادی از خاک ایران منجر شده است، این چنین در سیاست کشورمان دست برتر را داشته، و خارج از عرف ارتباط بین کشورها، حتی نظامیان ما را به روسیه فرا خوانده و در روند تحولات روابط ایران با بلوک های دیگر قدرت جهانی نیز تاثیرگذاری کرده، و منافع خود را از این دوگانگی سکانداری دیپلماسی کشور تحصیل نمایند.

البته در وجود چنین وضعیتی نباید تنها تقصیر را بر گردن حکام ایران و یا حاکمیت ج.ا.ایران انداخت، بلکه این مشکلات ریشه در فرهنگ ما مردم ایران نیز دارد، ما ملتی فاتح پرستیم، کشورگشایان و سلاح بدستان برایمان تقدس دارند، بیشتر قهرمانان ما از بین نظامیان هستند، حتی شهادت و واژه شهید راه مردم و کشور ما، از بین نظامیان، در مقایسه با دیگر اقشار در ذهنیت ما معنی دارترند، سلاح به دستان قهار حتی اگر از دشمنان این آب و خاک باشند، مورد پرستش مایند؛ در این نسل فعلی که کمتر می توان دید، اما در نسل قبل ما، بسیاری نام چنگیز، اسکندر، تیمور و... گرفتند، حال آنکه اینان در غارت و کشتار ایران و ایرانیان بسیار دست و دلباز عمل کردند و ایران را در حمله خود روبیدند. حال فرزند من و شما چرا باید نام آنان را بگیرد، این ریشه در پرستش جنگاوران و خونریزان دارد که در کشتار و فتح موفق بوده اند.

این است که حتی راهبران ما نیز راه گم کرده، میدان را به جنگاوران می دهند، چرا؟ چون ما مردم خوشمان می آید، حال آنکه در یک نظام و نظم نرمال، سکاندار اصلی صحنه کشور، سیاست و اهل سیاست هستند و دیگران در خدمت آنان و اهداف شان هستند، اکنون که فحوای دل مرد بزرگ دیپلماسی ایران جناب دکتر محمد جواد ظریف نشر داده می شود، می بینیم که چطور دستگاه دیپلماسی و سیاست کشور به خدمت نظامیان درآمده، و آنان یکه تازی می کنند.

رقبای ایران نیز از این دوگانگی و خارج شدن روند از ریل سو استفاده کرده، یک چهل مرد به این یکی از ما می گویند، یک واژه دماغ نواز به آن یکی دیگر، و ما ذوق کنان آن را در بین اهل خود بازگو می کنیم که مثلا جناب پوتین در حق ما چنین گفت! در حالی که آنان منافع خود را دنبال می کنند، نه این را می خواهند و نه آن را، بلکه نان خود را در این تنور داغ می پزند.

تجربه نشان داده است که میدانداری نظامیان، به واقع خارج کردن روند امور از روتین های حکمداری نرمال و عادی است، که شیوع آن در امور هر کشوری سم مهلکی است که در زیر پوست جامعه تزریق می شود، و در بعضی از کشورها به استبداد، و بی نقشی مردم و نهادهای مرتبط با آنان منجر خواهد شد، و در اوج تلاش مردم برای خلاصی از آن، به کودتاهای پی در پی منجر شده، و در نهایت نیز تا ملتی نتوانند خود را از سلطه هموطنان نظامی خود، کشور شان را رها سازند، چنبره نظامیان بر قدرت، خسارات جبران ناپذیری را متوجه توسعه همه جانبه کشور خواهد کرد، تجربه عملکرد نظامیان در مصر، پاکستان، ترکیه، سودان، الجزایر، سوریه، عراق، میانمار، کره شمالی و... نشان می دهد که نباید بدین سو رفت، این به نفع کشور و مردم ایران نیست.  

[1] - دندان در این سخن کنایه وار به معنی قدرت است، این ضرب المثل کنایه از این دارد که رقیب خوب می داند ما در چه حدی هستیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در ژرفای دلم، این تنهایی است که موج می زند، و امواج سهمگین خود را به دیواره هایش می کوبد، مثل قُل های آبی جوشان. در جوششی بی پایان؛ و این درد جداییست که مدام بالا می آید، و حباب های درد را، مقابل صورتم می ترکاند، اما این همه هیاهو، در این همه تنهایی چیست؟! میان دریایی از دیگران، تشکیل این جزیره تنهایی، خود معجزه ایی است، که ناباورانه بدان مشغولم؛

فریادی بر دلم آوار می شود، که تنهایی در کار نیست، دور و برم هزاران هزار می بینم، که هر یک مرا با بندی و یا بندهایی، به خود اتصال داده اند، و میان این همه بندهای درهم و برهم وصل، و هیاهوی داشتن ها، با هم بودن ها، در درد هم شریک بودن ها و...، باز خود را رها می بینیم، برای یک پرواز در تنهایی ژرف، برای گشت و گذاری در سکوت، میان این همه همهمه های بی پایان.

کاش هرگز رنگ این دنیا را ندیده بودم، چرا که دیگر نمی توانم زیبایی هایش را ببینم، به نوعی، بی حس و مریض شده ام، می دانم زیبایی های فراوانی مرا احاطه کرده است، اما ظلم ها، جنایت ها، درد انسان و... جانم را می فرساید، مرا به حال تهوع می اندازد؛ کافیست تکه ایی از کشتی های غرق شده خوشبختی انسان ها را که در دریای ظلم غرق و شکسته شده اند، در ساحل چشمم، نزول اجلال کند، همین ذهنم را به دریایی از تصویر می برد، تا فریم به فریم، صحنه غرق شدن آرزوها، ناکام شدن دعاها، بی توجهی خدایانی که در آن لحظات، به فریادِ کمک آنان، توجهی نکردند و کمکی را روانه نساختند، دستی نجنبانده، تا صید در دام صیاد زجرکش شود و...، این همه را مثل یک فیلم کامل در ذهن خود ساخته، و مرور می کنم، تاسف برای درک و دیدن چنین صحنه هایی، وجودم را پر می کند، از خود و این دنیا سیر می شوم، و ای کاش، ای کاش هایم به هوا می رود.

 ذهنم به طور کامل درگیر ظلم هاییست، که گریبانگیر انسان است، و از قضا روز به روز ظالمان را می بینم که گردن هاشان، کلفت تر، بی حیاتر و دریده تر می شوند، تا بی پرده تر به اعمال و افکار نکبت بار شان ادامه داده، و به قول دوستم آقای جمشیدپور "خیلی هم خوش شانسند"، اگر نگوییم خدا هم با آنانست! که کشتی ظلم شان تا مرحله غرق می رود، و باز می گردند، و قاه قاه به ریش همه منتظران خلاصی می خندند، و تمدید حضورشان را دوباره و بلکه صدباره جشن می گیرند، و از شراب خون کاسه سر جوانمردان و شیرزنان و اهل فهمِ روزگار می نوشند، و جشن پیروزی دارند.

اینجاست که گاه فقط قطعه ایی از موسیقی، مرا به خلسه بیدردی فرو می برد، تا مخدری باشد بر تمام دردهایی که وجودم را، در خود فرا گرفته و می فرساید.

   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر نامی در پس خود دریایی از معانی، تاریخ، مفاهیم و ریشه ها را یدک می کشد، یکی از مصیبت هایی که به دنبال تغییر رژیم ها رخ می دهد، دور باطل تغییر نام شهرها، روستاها، خیابان هاست، و این امر در تمام دوران حاکمیت ها بر ایران کم و یا زیاد ادامه داشته است؛ به عنوان مثال با روی کار آمدن سلسله صفوی نام بندر تاریخی "گمبرون" به "بندرعباس" تغییر یافت و... [1] پهلوی ها، نیز نام بسیاری از شهرها،  [2] خیابان ها [3] و... را تغییر دادند، با تغییر این رژیم و حاکمیت جمهوری اسلامی نیز، این روند ادامه یافت چرا که نام هایی که آنها گذاشتند در شان جامعه انقلاب کرده نبود، به طوری که نام اکثر خیابان ها به نام بزرگان، انقلابیون و شهدا تغییر یافت، و این تغییرات به حدی است که حتی نام خیابان تغییرات مکرر داشت، اتوبان نیایش را به هاشمی رفسنجانی، و اتوبان نیاوران را به نام صیاد شیرازی و اتوبان رسالت را که نامی اسلامی و مربوط به رسالت پیامبر در کنار محلات نبوت، امامت و... بود را در آخرین اقدام به نام قاسم سلیمانی تغییر دادند؛ بدین ترتیب در یک دوره 40 ساله دوبار تغییر نام به خود دید، که این در مورد خیابان ولیعصر تهران نیز تکرار شد.

 این رویه نام گذاری ها و تغییر آن، در میان مدت و درازمدت به گسست تاریخی منجر شده و با تغییر نام مناطق و شهرها، علاوه بر سرگردانی مردم در یافتن، و تطابق نام مناطق خود در سوابق تاریخی، گاه در آدرس دهی های روزمره نیز دچار سردرگمی  شوند، در این خصوص به روند تبدیل نام شهرستان شاهرود به آرامشهر [4] ، اسلامشهر [5] ، امامشهر [6] ، شاهرود [7]  بعد از پیروزی انقلاب در سال 1357 اشاره کرده ام؛ اما نام های دیگری هست که همچنان تغییر می یابند و با این تغییر، در اثر گذشت زمان ممکن است منجر به این شود که باشندگان در این مناطق، ارتباط خود را با عقبه تاریخی خود از دست داده و هویت خود را گم کنند.

روستای "چهارطاق" و "پرو" در ناحیه بسطام مثال خوبی در این زمینه است که، امروز با نصب تابلوی "گلستان" قصد تغییر نام آن را دارند، حال آن که این نام های قدیمی خود واجد معانی و مستنداتی است که با این تغییر نام، ممکن است این استنادات گم شده و از بین برود، گرچه از سابقه تاریخی این روستا اطلاعی ندارم، اما چهارطاق ذهن انسان را به آتشکده های زرتشتی می برد که که به صورت مربع شکل با چهار برِ چهار طاقی ساخته می شدند، که در هر طرف آن، فرد حضور یافته در آتشکده می توانست به بیرون دیده داشته، و همچنین ورود و خروج نماید، که با یک گنبد، این نیایشگاه به صورت نسبتا یکسان در تمام ایران دیده می شدند، و چنانچه نام "چهارطاق" در منطقه باستانی بسطام از وجود چنین نیایشگاهی سرچشمه گرفته باشد، مسلما به تاریخ بلند این روستا اشاره دارد، که حداقل به پیش از 14 سده قبل اشاره دارد، که با تغییر آن به نام "روستای گلستان" نه تنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه با از یاد رفتن این نام های باستانی، در مرور زمان، و طی نسل های آینده دنبال کردن تاریخ آن را، در متون تاریخی مشکل می کند.

یا روستای "اسراییل" در منطقه میامی شهرستان شاهرود که اکنون به "قدس" تغییر نام داده شده است، که می توان گفت که این دو نام تفاوتی با هم ندارند، چرا که هر دو نام قبلی و فعلی از اماکنی در منطقه شامات و بیت المقدس گرفته شده اند، قدس نام نیایشگاهی تاریخی در شهر بیت المقدس و یا اورشلیم است که تاریخ آن به انبیا بنی اسراییل بر می گردد، و "اسراییل" هم که نام دیگری از انبیا قوم بنی اسراییل، یعنی همان یعقوب می باشد، و تغییر نام یک روستا، که پیش از این به نام یعقوب بوده است، به نام قدس که محل عبادتگاه پیامبران در این منطقه می باشد، چه مشکلی را حل می کند، و چه منطقی می تواند در پس خود داشته باشد؟!

نمی شود با استناد به این که صهیونیست ها نام کشور تازه تاسیس خود را که تنها 73 سال سابقه تاریخی دارد، را از نام یکی از پیامبران خود، یعنی "اسراییل" انتخاب کرده اند، ما را به واکنش وا داشته، و تمام نام های "اسراییل" را از اماکن خود حذف کنیم، در حالی که این نام خود ریشه محکمی در آیات قرآن هم دارد؛ در بازدیدی که از این روستا داشتم، اهالی آن از محله گبرها [8] و یا قبرستان گبرها سخن می رانند، که این امر نشان از این دارد که، این روستا (در منطقه شهر میامی) هم سابقه تاسیسی و استقرارش به قبل از اسلام بر می گردد، و لابد قبل از اسلام نام دیگری داشته، که با آمدن اعراب، نامش را به "اسراییل" تغییر داده اند، و اکنون در زمان ما، این نام را برداشته و به قدس تغییر می دهند و... و این داستان تکرار غم انگیز تغییر نام ها همچنان ادامه دارد که خود باعث تشویش ذهنی و عدم استقرار می گردد.

این مشکل، خاص کشور ما نیز نبوده و نیست، بلکه دامنگیر بسیاری از کشورهای ایدئولوژی زده دیگر نیز هست، همچنان که کمونیست ها بعد از پیروزی در شوروی، شهر معروف سن پترزبورگ [9] را به افتخار لنین رهبر انقلاب روسیه به لنینگراد تغییر دادند، و بعد از فروپاشی شوروی به نام سابق خود بازگشت، یا شهر مهم صنعتی دیگر روسیه ولگوگراد که به افتخار دیکتاتور خشن روس استالین، به استالینگراد تغییر نامش دادند.

این پدیده را با به قدرت رسیدن هندوهای افراطی به رهبری حزب BJP می توان در هند هم دید، که شهرهایی که با تسلط مسلمانان بر این منطقه تغییر نام یافته اند را به نام های سابق خود بر می گردانند؛ مثلا منطقه "آیودیا" به "فیض آباد" تغییر نام داده شد، اما اکنون با روی کار آمدن دولت معتقد به فرهنگ هندویی و خواهان بازگشت به فرهنگ مذهبی و اساطیری هند، آنرا دوباره به آیودیا بازگرداندند، و یا شهر "الله آباد" که به "پریاگراج" بازگشت کرد، شهر "احمد آباد" که به "گاندی نگر" قصد تغییرش را دارند، شهر "مدرس" را به "چنایی" تغییر دادند و...

برگردیم به منطقه باستانی و تاریخی شهر بسطام که تاریخ آن به هزاره های پیش از اسلام باز می گردد، و البته نام باستانی خود را در طول تاریخ حفظ کرده و اکنون به نام نامی عارف مشهور جهانی، بایزید بسطامی شهرت آن افزون نیز شده است، اما همین منطقه در اثر تغییر نام ها، دچار وضعی گردیده است که وقتی اکنون متون تاریخی این منطقه را مطالعه می کنیم، نمی توان فهمید که نام هایی ذکر شده در این کتاب ها، اکنون به کدام روستاها و مناطق موجود باز می گردد، بعنوان مثال در "کتاب النور" نوشته ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی (477 – 379 ه.ق) [10] که در مقامات عارف نامی جناب بایزید بسطامی بین سال های 430 تا 450 ه.ق نگاشته شده است، از روستاهایی نام برده می شود، که اکنون از نام ها اثری وجود ندارد، مثل روستای "داستان" که سهلگی آنرا زادگاه یکی از مشایخ عارف اهل آنجا، که از قضا او را شیخ المشایخ در نظر می گیرد، به نام محمد بن علی داستانی (348-417 ه.ق) نام می برد که همزمان با عارف نامی دیگر ایران ابوالحسن خرقانی (352 – 425 ه.ق) می زیسته که با ابو سعید ابوالخیر در محضر عارف نامی طبرستانی، منتسب به شهر آمل، جناب ابوالعباس قصاب آملی حاضر شده اند، که او اهل روستای داستان، از روستاهای ناحیه بسطام است، که الان اثری از این روستا با این نام نیست، اما با توجه به نام آبشار "تنگه داستان" در نزدیکی شهر مجن، می توان حدس زد که این شیخ المشایخ بزرگوار اهل عرفان و معرفت از روستایی در نزدیکی این آبشار در کنار شهر مجن می باشند و... (دفتر روشنایی ص 44 شفیعی کدکنی) که هجویری نیز در کتاب خود "کشف المحجوب"، از این روستا در ناحیه بسطام نام برده است، سال فوت این عارف نامی اهل روستای داستان در منطقه بسطام آنقدر مهم بوده است که، شاعر و عارف دیگر ایران، جناب عبدالرحمان جامی، سال 417 را سال فوت ایشان ثبت کرده، که در زمان فوت، سن 50 سالگی را داشته اند.

کتاب "دستور الجمهور فی مناقب سلطان العارفین ابو یزید طیفور" نوشته یکی از فرزند زادگان ابوالحسن خرقانی به نام احمد بن حسین بن شیخ خرقانی نیز که اطلاعات محلی آن تا حد قابل ملاحظه ایی می توان مورد استناد قرار گیرد نیز از "حسن دِرَزجی بسطامی" که پیر خرقه ابوعبدالله داستانی بوده، نام می برد، که هجویری در کتاب کشف المحجوب جایگاه او را به لحاظ عرفان، شخصیتی میان ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر قرار داده، و از او به عنوان پادشاه وقت زمان خود در عرفان، یاد کرده است.

اما آیا این "درزج" همان روستای "دیزج" در جنوب شهرستان شاهرود می باشد، یا خیر؟ مشخص نیست، که متاسفانه در تغییر نام ها با تبدیل روستاهای دیزج و رویان به شهر رودیان، در نسل های آینده این اسامی نیز از دست خواهند رفت، و با رواج این نام جدید ارتباطات تاریخی با تغییر اسامی قطع می شود، و اگر روستای دیزج صاحب چنین عارف نامی بوده است، خود آنها نیز ارتباط تاریخی خود را با بزرگان خود از دست داده، و انقطاع تاریخی رخ داده و نمی توانند مثل بسطام (بایزید) و خرقان (ابوالحسن) به مفاخر خود ببالند و نامش را بر خیابان های خود بگذارند و یا قبر او را یافته و به شهری توریستی تبدیل شوند و...

"اماکنی که در دوره قبل از اسلام، جانب قدسی داشته در و عصر اسلامی نیز بر آن قدسیت افزوده شده است، علاالدوله سمنانی طرَزج را (ناحیه ای در حوالی بسطام) مقام اقطاب از روزگار قبل از اسلام در طرزج مدفون اند (فصل الخطاب، خواجه پارسا، 369 و 601).) (دفتر روشنایی، شفیعی کدکنی، 373)"  حال چه کسی می داند که طرزج در کجای منطقه بسطام قرار دارد؟!

در بین ارادتمندان بایزید بسطامی از فردی به نام حطّاب (یا خظّاب طزری) نام برده می شود که که با توجه به عدم تغییر نام روستای طزره، می توان حدس زد که همین روستا، محل تولد او بوده و یا ابو منصور جینوی که منسوب است به جینوی، قریه ایی در جهینه در ناحیه استرآباد و یا گرگان فعلی.  

یا از مریدان دیگر مطرح شده در خیل موثرین خانقاه بایزید بسطامی، از محمود کوهیانی نام برده می شود، که از اهالی "کوهیان" قریه ایی در چند فرسنگی بسطام است، که می توان حدس زده که همان روستای "افراتخته" کنونی باشد، که اکنون فامیل کوهستانی در میان آنان رایج است. چرا که در دعای خود به زبان محلی می گویند "وارنمان کو" ی که به معنی ما نیازمند بارانیم، یا یکی از یاران دیگر او به نام محمد راعی (شترچران) می تواند متعلق به روستاهای بخش طرود یا بیارجمند باشد، که نگهداری شتر در آن مناطق بسیار رایج است. یا "عبدالله پونابادی" که "پون آباد" مشخص نیست نام کدام روستا در سده 4 و 5 هجری بوده است یا "سهلو نمره ایی" که منطقه نمره نیز مشخص نیست و... تمام این ها در تغییر نام ها از بین رفته است.

یا فرد دیگری به نام "حافظ ابو نعیم" در کتاب "حلیه الاولیا" نوشته است که سلطان بایزید زنی از بزرگان "دهستان حُرّه" گرفته است، که در جغرافیای کنونی منطقه چنین دهستانی با نام حُرّه وجود ندارد و یا تغییر نام یافته است، و نمی توان در بین نام روستاهای فعلی منطقه آن را یافت. (کتاب روشنایی. کدکنی.ص 88)

"ابو اسحاق هروی" که او را "ابراهیم استنبه" می نامند از زایران بایزید بود و از اعتراف کنندگان به فضل او و از یاران وی. از مشایخ خویش شنیدم که می گفتند بایزید او را از ناحیه "ابیان" استقبال می کرد، و آن قریه ایی است بر یک فرسنگی بسطام، و چنان پندارم که او را تا بدان قریه مشایعت نیز می کرد است (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 126) حال قریه "ابیان" در بین روستاهای نزدیک بسطام کجاست؟ مشخص نیست.

یا از یاران بایزید از سعید منجورانی سخن به میان آمده است، که منجوران نیز مشخص نیست کجاست.

"سعید راعی بر زنی در ناحیه قریه ای که آن را "استاذج" گویند عاشق بود" .... حال این روستای استاذج کجاست؟ معلوم نیست، اما در گزارش صعود خود به قله شاهوار از دره ایی به نام استامیدان گزارش کردم که آثار ساخت و ساز روستایی باستانی در آن موجود است که ممکن است این همان روستایی استاذج باشد، که از قضا در این متن تاریخی از آمدن برف در آن حادثه، سخن به میان می آید و... (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 127)

لذاست که عدم تغییر نام ها می تواند در یافتن آثار تاریخ محلی بسیار اثر گذار باشد.

جالب است که نام خرقان تغییر نیافته و همچنین نام روستای نکارمن، داستانی که در "کتاب النور" آمده است این چنین ماندگاری نام این روستاها را به سده های اولیه اسلامی باز می گرداند : "آری، همان کار را کرده است که من کرده ام، با این همه امیرالمومنین جز یک تن نباشد. اگر یکی از نکارمنو فرود آید بگوید من امیر المومنین ام، گردنش را به زودی بزنند و نکارمنو قریه و مزرعه گکی است نزدیک بسطام بر دامن کوه، از قضای ایزد تعالی چنین بود که مردی از آنجا ظاهر شد و خواهان ریاست شهر شد و متولی کارش و به زودی کشته شد و مشایخ این را آیتی از آنچه بایزید رحمه الله بدان اشارت کرده بود می دانستند . (دفتر روشنایی. کدکنی. ص 137-8)"

اهالی روستای بدشت در جنوب شهرستان شاهرود هم که، وقایع تاریخ سازی را به خود دیده است، از جمله نشست مهم بهاییان در بدشت که نقطه عطفی در تاریخ بهاییان است، [11] باید اطلاع داشته باشند که در عصر بایزید بسطامی (۲۶۱ یا ۲۳۴ ه.ق) فردی به نام نوح بن حبیب بدشتی قومسی اهل روستای ایشان بوده است که از علمای برجسته و امامان حدیث بوده اند، که در سال 242 ه.ق رحلت کرده اند. اکنون از مفاخر این روستاها نامی نیست، شاید روستاییان و اهالی شاهرود هم از چنین افرادی بی خبر باشند.

یا روستای نردین در بخش میامی که زادگاه یکی از تاثیر گذارترین رجال دوره پایان قاجاریه و آغاز پهلوی اول است، که در اوایل قرن چهاردهم از این منطقه برخاست و در تحولات تاریخی ایران نقش اساسی داشت، آقای عبدالحسین تیمورتاش که هم در بعد نظامی و هم دیپلماسی و سیاست در این دوره نقش بسیار مهمی را بازی کرد، و اکنون او را بیشتر از رجال منطقه خراسان می شناسند تا شهرستان شاهرود، چرا که میراث فرهنگی و مردم محل در یافتن محل تولد و زندگی او در روستای نردین کم توجهی کرده اند.

این است که به هر بهانه ایی نباید نام ها را تغییر داد تا ارتباط تاریخی حفظ شود، ملت ها از تاریخ خود قطع ارتباط نکنند، که تاریخ یک منطقه بخش مهمی از هویت آن ها نیز خواهد بود.

 

  

[1] - در سال ۱۶۲۲ میلادی، شاه عباس صفوی توانست با توانمندی سردار ایرانی امام قلی خان و با کمک انگلیسی‌ها، به حکفرمایی ۱۱۰ ساله پرتغالی‌ها در جنوب ایران پایان دهد. به افتخار این پیروزی بندر گمبرون را به بندرعباس تغییر نام دادند.

[2] - شهرهایی که در زمان پهلوی تغییر نام گرفتند : آق قلعه به پهلوی دژ، ارومیه به رضائیه، انزلی به بندر پهلوی، بارفروش به بابل، ترشیز به کاشمر، تون به فردوس، حسین آباد پشتکوه به عیلام، خرموج به ایرانشهر، دزداب به زاهدان، ده کرد به شهر کرد، ده نو به نوشهر، سخت سر به رامسر، سلماس به شاهپور، سیستان و بلوچستان و کرمان به مکران، صحرای ترکمن به دشت گرگان، علی آباد مازندران به شاهی، قمشه به شهرضا، ناصری به اهواز، نصرت آباد به زابل، هارون آباد به شاه آباد غرب. استرآباد به گرگان، اشرف به بهشهر، محمره به خرمشهر، سلطان آباد به اراک، فهرج به ایرانشهر، هشتپر به تالش،

[3] - بعد از انقلاب نام خیابان های تهران به این شرح تغییر یافت :  آپادانا به خرمشهر، آتاتورک به آیت الله کاشانی، آریامهر به فاطمی، آیزونهاور به آزادی، بزرگراه داریوش به رسالت (اکنون دوباره به سلیمانی)، بلوار الیزابت به کشاورز، بلوار پهلوی به میرداماد، تاج به ستارخان، تخت جمشید به ایت الله طالقانی، تخت طاووس به شهید مطهری، ثریا به سمیه، جردن به افریقا (دوباره به ماندلا)، چرچیل به نوفل لوشاتو، دکتر اقبال به اقبال لاهوری، روزولت به شهید مفتح، سپه به امام خمینی، سلطنت آباد به پاسداران، سیروس به مصطفی خمینی، شاهپور به وحدت اسلامی، شاهرضا به انقلاب، شاه عباس به قائم مقام، شهباز به 17 شهریور، شیروخورشید به هلال احمر، فرح به سهروردی، فرح آباد به پیروزی، لس آنجلس به حجاب، میدان 24 اسفند به انقلاب، میدان 25 شهریور به هفت تیر، توپخانه به امام خمینی، ژاله به شهدا، فوزیه به امام حسین، میدان کندی به توحید، میدان ولیعهد به ولیعصر، پارک پهلوی به پارک دانشجو، پارک فرح به پارک لاله و...

[4] - که انقلابیون شهرهای پر جنب جوشی چون تهران، تبریز، اصفهان، یزد، قم به شهری مثل شاهرود که تا آخرین روزهای قبل پیروزی در آرامش بود و خیزش انقلابی آنچنانی در آن دیده نمی شد، به طعن به آن آرامشهر می گفتند

[5] - با توجه به عمق مذهبی که در مردم این شهر دیده می شود، در جریان پیشنهاد برای تغییر نام این شهر بعد از پیروزی انقلاب ابتدا آن را اسلامشهر پیشنهاد و نامیدند.

[6] - با عنایت به وجود نام شاه در اسم شاهرود، شاه را برداشته و گفتند امامرود که دیدند رودی نیست، تغییر دادند به امامشهر و تابلو و سربرگ ادارات برایش تدارک دیدند، و این اسم شهرت یافت.

[7] - بعد از نامیده شدن به نام امامشهر، جمعی از عقلای شهر، این استدلال درست را آوردن که اسم شاه در واژه شاهرود به معنی پادشاه نیست و بلکه به معنی بزرگ، و شاهرود به معنی رود بزرگ است، مثل شاهراه که به معنی راه بزرگ و وسیع می باشد لذا دوباره نام این شهر به نام سابق خود، شاهرود باز گردانده شد.

[8] - گبر یا گَوْر واژه‌ ایست در فارسی جدید (فارسی دری) به معنی زرتشتی، که بعدتر معنای توهین‌آمیز گرفت و به تمامی غیرمسلمانان اطلاق می‌شد. پیش‌تر این واژه را تغییریافتهٔ واژهٔ عربی «کافر» می‌پنداشتند، ولی اکنون نظریه غالب این است که از واژهٔ آرامی gbrʾ (خوانش: گَبْرا یا گَوْرا؛ به معنی بزرگ ؛ که مثالش این است پیا ی گورا معنی مرد بزرگ ).(پیا یعنی مرد) است که در فارسی میانه نیز به صورت هزوارش GBRA (خوانش: mard) به کار می‌رفته‌است. این واژه احتمالاً در همان دوران ساسانیان برای اشاره به بخشی از زرتشتیان ساکن میان‌رودان (زیستگاه آرامیان) اطلاق می‌شده‌است و بعدتر پس از اسلام میان ایرانیان به عنوان واژه‌ای کلی برای اشاره به زرتشتیان رواج پیدا کرده‌است

[9] - سن پترزبورگ (به روسی: Санкт-Петербург، سانکت-پیتربورگ) که روس‌ها به آن پِتِربورگ می‌گویند، دومین شهر بزرگ روسیه پس از مسکو است که در منتهی‌الیه شمال‌غرب این کشور واقع شده‌است. این شهر در ناحیه فدرال و مرکز استان لنینگراد Ленинградская область است. پترزبورگ در ۱۶ می ۱۷۰۳ میلادی توسط پتر اول بنا شد و در سال‌های ۱۷۱۲ تا ۱۹۱۸ پایتخت روسیه بود.[۹]و[۱۰] این شهر از اوت ۱۹۱۴ میلادی تا ۲۶ ژانویه ۱۹۲۴ پتروگراد و از این تاریخ تا ۶ سپتامبر ۱۹۹۱ لنینگراد و از آن پس سن پترزبورگ خوانده می‌شود

[10] - ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی از مشایخ بزرگ تصوّف در نیمه ی دوّم قرن پنجم هجری است که زندگینامه نویسان او، همه، به مقام او در علم و در تصوّف تصریح کرده اند و از تألیفاتی که وی در زمینه ی معارف صوفیه داشته است، یاد کرده اند. همچنین از جمع اصحاب او در تصوّف، مؤلفانی از نوع عبدالغافر فارسی و ابوسعد سمعانی از سهلگی به عنوان «پیر صوفیان» و «یگانه ی روزگار» نام برده اند و منزلت او را در علم و تصوّف ستوده اند. عبدالغافر فارسی می گوید سهلگی به نیشابور آمد و در این شهر به روایت حدیث پرداخت و سپس نیشابور را ترک گفت. نسبت سهلگی ظاهراً از نام نیای او «سهل» گرفته شده است؛ بعضی افراد خاندانِ سهلگی، پس از او در ناحیه بسطام می زیسته اند و بعضی از ایشان با خاندان بایزید از طریق مُصاهَرَت، خویشاوندی داشته اند. سال درگذشت سهلگی را ابوسعد سمعانی در جمادی الآخر 476 ق نوشته است و عبدالغافر فارسی 477 ق. همگان اجماع دارند که وی در هنگام مرگ 96 ساله بوده است و بر این تقدیر سال تولّد او را می توان 380 و یا 381 دانست. دفتر روشنایی، کتاب استاد شفیعی کدکنی

[11] - واقعه بَدَشت گردهمایی بین پیروان سیدعلی محمد باب در اواخر رجب و اوایل شعبان سال ۱۲۶۴ ه‍.ق (تیر ۱۲۲۷ خورشیدی و اواخر ژوئن، اوایل ژوئیه ۱۸۴۸ میلادی) بود که با اشاره سیدعلی محمد باب در روستای بدشت در هفت کیلومتری شرق شاهرود برگزار شد. این کنفرانس نقطه عطفی در تاریخ تشکیل جنبش بابیه بود

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نور مطلق!

مرا به سخن گفتن با خود فرا خواندی! اما سخن گفتن با تو بیهوده می نماید، تو نور مطلقی، و تاریکی ایی برای تو نیست که آنرا برایت روشن کنم، تو بدانچه باید آگاهی، راز پنهانی نیست که بر تو آشکار کنم، صاحب خبری، خبری از تو دور نمانده است، تا آن را بر تو برسانم و باز گویم، در احوال همه آگاهی، کجاست آگاهی ایی، که نزد من باشد، و پیش تو نباشد و...

اما به رسم لوس های مضحکه جوی بازار لودگی این دنیا،

به رسم کسانی که خود شیرینی می کنند و خود را جلو انداخته، بلبل زبانی می کنند،

به رسم، بی تربیت ها، که حد و حدود وانهاده مجلس گرم می کنند،

به رسم کلفت اندازها که چون آستین باز کنند، هزار حرف روشن و واضح دارند، که شنونده آنرا می داند، و وقتی می شنود، بر این تکرار  می خندد،

به رسم پر روهای عالم، که رویی چون سنگ پای قزوین، زمخت دارند، برای تراشیدن و خراشیدن روی دیگران،

به رسم زنان و مردان پرگویی که، هنری جز گفتن ندارند،

به رسم آنانی که تمام عقل و تفکرشان، در زبان شان جاری است، و از هیچ کس دریغش نمی دارند،

به رسم آگاهانی که چون بر نادانان دست یابند، اظهار فضل کنند، و فخر فروشند،

به رسم دانایانی که چون بر ابلهان رسند، دیده و دل بر حقیقت بسته، و مفصل سخن گویند،

به رسم همه آنانی که راز در کلام نمی توانند داشته، تراشیده و نخراشیده، بی وقت و به وقت، می گویند و دل می رنجانند، و یا دل بدست می آورند،

به رسم عشّاقی که زبان می ریزند، تا دلی را به کف آورده، بر او دل بندند،

به رسم آنان که تازه زبان باز کرده، سخن به تکرار، بی معنی، اما شیرین می گویند،

به رسم آنان که در آخر عمر دچار فراموشی شده، و مثل نوارکاست، نو به نو، به زعم خود، سخن تازه می کنند، حال آنکه از تکرارهای شان، همه به ستوه آمده اند.

به رسم آنان که کرسی های سخن را در قبضه خود گرفته، و دیگران را عوام نادانی تلقی کرده، و از هرچه خواهند، بر سبیل منطق، یا غیر منطق می گویند،

به رسم همه آنان که اهل سخنند و...

می خواهم در این آستانه ماه رمضان، که گویند ماه توست، با تو سخن گویم، ماهی که ماه راز کردن، و از نیاز گفتن است، و ماه عبادت و بندگی ماست، با تو که نیازی به شنیدن نداری، اما ما را چه به نیاز تو؟! ما به نیاز خود می نگریم، و عمل می کنیم، برای دستیابی به بهشت وعده داده شده ی تو، آنقدر مشتاقیم که گاه محنت زندگی در جهنم ساخته شده توسط مخلوقات را ابلهانه می پذیریم! ما برای رفع نیاز خود، گاه تن به هر خفتی می دهیم! با تو سخن گفتن که دیگر، خود اوج لذت و سرافرازی است.

گاه برای درک حضورت، به حضور اراذل و اوباشی می رسیم، که در مسیر منتهی به تو نشسته اند، و بر سبیل بی شرافتی، با مکر و حیله خود، رهروان کوی تو را می فریبند، و گاه یک عمر آنان را در زندان شرارت و نامردمی خود، نگه داشته، از هر لحاظ (مادی معنوی)، عمر و حاصل عمر آنان را چاپیده، و تنها وقتی از دست آنان رهایی حاصل می شود که، فرشته قبض روح، بندیان را نجات بخشد.

اما ای خالق هستی! ای ایزد یکتای بی همتا!

تو را چه نیازی است به ماهی، روزی، لحظه ایی که ما را بنشانی تا بر تو بنده باشیم و بندگی کنیم؟! تو اربابی نیستی که نیاز به بردگان و بندگانت باشد، تو که هر چه خواهی؛ کافیست بگویی باش، لاجرم او باشنده خواهد بود، کجاست نیازی تا بندگانی در خیل انسان ها، با بندگی برای تو، از تو رفع نیاز کنند؟!! یا به راز گویی و اظهار نیاز بنشینند و تو را بر رازی و یا نیازی آگاه کنند؟!

تو چرا باید بر ما عاشق باشی، در حالی که لعبتی نیستیم، چرا که در وجود تو نقص و نیازی نیست که لعبتکانی از جنس ما، آن نقص و نیاز بر طرف کنند، کمبودت را پوشش دهند، که تو خالی از کمبودی، تو خود لبریز از خودی، کجاست جایی در وجودت که خالی باشد، تا من بتوانم، آنرا پر کنم.

می گویی با من سخن بگو! با تو از چه بگویم، مگر خود ناظر و آگاه بر آن نیستی؟!

روشن تر از علم تو، مطلق تر از آگاهی ات بر حقیقت، آیا چیزی هست، تا من در سخن با تو، بدان پردازم، حرفی بین ما نیست، من از چه بگویم، که تو ندانی، چرا باید بگویم، در حالی که گفتنم این قدر نزد تو بیهوده است.

مارا گرفته ایی؟! تو را باید از نوع کدام قضّات در نظر بگیریم که پیش تو "کُرچ مُعلق بازی" و زبان ریزی کنیم. مرا قاضی از جنس خود باید، که با او چنین به بازی بنشینم، تا لحظه ایی، اغنایش کنم.

وقتی تو غنی از هر چیزی هستی، من در پیشگاه برخورداری بی کم و کاست چون تو، کدام کمبودت را برطرف کنم.

تو در اوج دارایی، و من در اوج ناداری، چگونه با کسی سخن گویم که از هیچ چیز غافل نیست، تا او را از غفلت به در آورم، فراموشی اش را یاد آوری کنم و... این چه کار سختی است که به من سپردی، تو را در ذهن خود چگونه بسازم که به خود اجازه دهم، که از غفلت تو را رها سازم، و اظهار نیاز کنم، تو خود واقف به تک تک نیازهای مایی.

با تو در این رمضان از کدام دردهایمان بگویم که ندانی، از کدام آواردگی هایم خبر دهم، از کدام نادانی هایم ذکر راه بیندازم، از کدام افراد بنالم که نشناسی، از کدام طرح ها بگویم، که تو خود بهتر از هر کسی، طّراح، طرح و حاصلش را ندانی و...

من با تو از چه سخن گویم؟! گفتن و ذکر دانسته های تو، به چه درد شما خواهد خورد، مرا چون کودکان، به بازی گِل گماشته ایی، یا چون سفیه پی یافتن نخود سیاه فرستاده ایی؟! من بگویم تا سطح معرفتم را بدانی؟! مگر تو خود معرفت کل نیستی؟! نمی دانی که تا کجا پیش رفته و از کجا مانده ام؟!

اما با تمام ایمانی که بدین وضع دارم، با تمام شناختی که از خود و تو دارم، نمی دانم چرا چون ابلهان خود را به نفهمی زده، و با تو از نداشته هایم می گویم، از نیازهایم می گویم، از رازهایی که یافته ام، از درخواست هایی می گویم که تو از نطفه اش بر آن آگاهی، در تنهایی مطلق، به سوی تنهای مطلق دیگری رو می کنم، که هیچ برابری با او ندارم. ناچیزی، که در وجود خود مانده است، به سخن با دانای مطلق می نشیند، چقدر این صحنه خنده دار خواهد بود، و هر ناظر منطقی، بر این صحنه خواهد خندید، آنگاه که نادانی به سخن با دانای مطلق نشسته، با هر نیتی که سخن که گوید، او حتی از نیتش هم مطلع است، مضحکه خواهد شد، این طور نیست؟! زیره به کرمان بردن است، و کاری بیهوده، می نماید.

صاحب خبر را من از کدام خبر گویم که نداند، که او چون جوانی پر شور با لبخندی که چون نگاه "عاقل اندر سفیه" خواهد بود، بر پیری فراموشکار گوش فرا خواهد داد، که به تکرار از دانسته هایش می گوید، به سان نادانی که، دانایی را یافته، تا او را ارشاد کند، چون بی خبری که نمی داند، با صاحبخبر سخن می کند و...

با این احوال نمی دانم، چرا مرا به راز کردن و به نیاز گفتن فرا خواندی! تویی که نه به بندگی ما نیازی داری، نه حتی دوستدار بندگی مخلوقات خود هستی، چرا که انسان را آزاد آفریدی، و حال در همان حال او را رسم بندگی می آموزی! زمان بندگی اش می بخشی، دعوت به بندگی اش می کنی، و بنده اش می خواهی، این بنده چگونه باید آزاد باشد، حال آنکه خالقش او را بنده می خواهد، بنده ایی آزاد؟!

نمی توانم دنیایی از تضاد را به راحتی برای خود روشن کنم، ما را به ساخت دنیایی فانی گماردی، در حالی که ماندگار فقط تویی، ما را نیز ماندگار می خواهی؟! خود تو ماندگاری مان عطا کن! از تو هیچ کسر نخواهد شد، اثبات دیگری بر بخشندگی بی حد و حسابت خواهد بود، گرچه ما را نیز افزونی پدید خواهد آورد.    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...