مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :

تاریخ معاصر ایران، یکی از درس آموز ترین مقاطع خود را از سر گذراند، و البته جوامع، زنده اند و صاحب زندگی ایی روان و جاری، از این رو حکایت همچنان باقیست و می گذراند، و هنوز به ساحلی نرسیده، تا کمی آرام گیرد و این مردم به زندگی خود برسند، تاریخ همیشه کدر و ناروشن است، چرا که تاریخ نویسان همواره بر اساس خواست و سفارش قدرت زمانه، و یا تمایلات خود، و به صورت انتخابی می نویسند، لذا به متون تاریخی نمی توان آنطور که باید و شاید تکیه کرد، اما چاره ایی هم جز این نیست، تاریخ همین نوشته هاست، بعلاوه میزان قدرتِ تحلیل و تفکر خواننده آن؛ کارنامه موفقیت ها و شکست انسان های دخیل در هر مقطع تاریخی، و هر جامعه ایی، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، چه از نتایج آن راضی باشیم، چه نباشیم، توسط هزاران شاهد و ناظر، در جداول ارزشگذاری ها درج و تکمیل شده، و ثبت می شوند.

دوره فراز و فرودها، افراط و تفریط ها، اعمال سلایق مختلف، و عدم حرکت، و یا حرکت بر اساس عقل و درایت و... ارزیابی شده و می شود، و خواهد شد؛ رها شدگی ها و یا جدی گرفتن ها و... در نظر گرفته می شود. دوره هایی که گاه آنقدر مهم است که سرنوشت یک ملت، در آن رقم می خورد، تقدیرها جابجا می شود، و تو فارغ از همه این ها، به کار خود مشغولی، ولی همه کسانی که در این دوره ها نقش داشتند، نقش خود را تک به تک، گروه به گروه و... بر این قالی رنگارنگ تاریخ، می زنند، تا نقشه تاریخی هر دوره ایی، زیبا و یا زشت، خوب یا بد و... رقم بخورد.

آنان که تاریخ، آنان را به عنوان رسوایان، ثبت خواهد کرد، آنان که نزد مردم خود آبرو کسب کردند، و تاریخ از آنان تجلیل خواهد کرد و...، خوب و بد، همه می گذرند، و خواهند گذشت، و پرونده عملکرد تک به تک انسان ها، و البته جوامع مختلف، در این دنیا، خود نمونه ایی رونوشت شده، از گزارش عملکرد آنانی خواهد بود، که آنرا رقم زده اند؛

اگر معتقد به جهان غیب، و دنیایی دیگر باشیم، در آن دنیا نیز این کارنامه بررسی می شود، و این شاید همان امتحان ذکر شده در متون مذهبیست، که خداوند برای تک تک بشر قرار داد، و همانگونه که وجدان ها از عملکرد خود در این دنیا خشنود و یا آزرده می شوند، در جهان پس مرگ نیز، کارنامه ها، خداوند را راضی و یا ناخشنود، یا عصبانی و غضبناک خواهد کرد.

پیرو هر مکتب فکری، و با هر ایدئولوژی که باشی، در آخر هر پروژه ایی (مثلا پروژه عمر)، به ارزیابی آن خواهیم نشست، و طی این ارزیابی، خود می دانیم که حاصل عمرمان مثبت بوده است یا منفی، خیر بوده است یا شر، کسی در پیشگاه وجدان خود، نمی تواند خود را گول بزند، و اگر از دیدگاه های مذهبی هم برخوردار باشیم، پس در مقابل خداوند نیز به همین صورت خواهیم بود.

دوران گذار به این انقلاب، و نتایج بعد از انقلاب، آینه تمام نمای روزگاریست، که بر مردم ایران، در این تاریخ معاصر نزدیک، گذشته است، خوب و بدش را هر کسی به ذائقه و شاکله تفکری خود، تعبیر خواهد کرد، و بالطبع نمره قبول و رد خواهد داد.

 آنچه در این مطلب آمده است، خاطرات کودک گیلانی ایی است، که در آرزوی بدست آوردن آنچه در نزد دیگران دید، حرکت کرد و بدان رسید، گرچه به نظر ما اهدافش کودکانه یا بزرگ دیده شود، اما همان هدف گیری کودکانه، او را به حرکت وا داشت، عازم تهران شد، و شاهد شهر فرنگی، پر از حوادث مختلف گردید، دورانی از شکوه و عظمت بعضی را در حرفه های مختلف دید، و خود اوج هایی را تجربه کرد، رسید و بسیاری را باخت، بعضی را هم برد.

مثل هر کدام از ما، او امروز از داشته ها و نداشته هایش می گوید، کودکی که راه خود را از میان سنگلاخ زندگی عبور داده، و از رسیدن ها و نرسیدن های خود روایتی هر چند مختصر و تلگرافی دارد، اما در هر صورت گویا و درس آموز است؛ او از دیده ها و شنیده های خود می گوید، او از عشق به زندگی، و آرزو برای پیشرفت در دنیای کودکی روایت می کند، از تاثیر افراد بر هم، که انسان را به سمت دانستن خواسته های خود هدایت و در جهت کسب آن حرکت می دهد، و جامعه ایی که راه هایی را باز می کند، تا مردم، خود را به سمت پیشرفت بکِشند، و به سرمنزل مقصود خود برسند، یا جامعه ایی که راه را بر مردم خود می بندد، و آنان را در مسیر کسب آرزوهای شان محدود، و قربانی می کند.

حکایت مردان و زنانِ سردی و گرمی روزگار چشیده، برای نسل های تازه به حرکت در آمده، اگر بخوانند، خواندنی و درس آموز خواهد بود، تا راه های نرفته را بروند، و از امتحان راه های رفته، خودداری کنند، حکایت آدم ها از تاریخی که در آن زیسته اند پر از درس می باشد. درس های کوچک و بزرگ که هر یک از ما به فراخور حالش می گیرد، و یا نگرفته از کنارش می گذرد.

این حکایت جامعه ایی است که انقلابی بزرگ و عبرت آموز در آن رخ داد، همین مردمی که در این خاطراتِ گزارش گونه، از آنان سخن به میان می آید، نقش آفرین انقلابی شدند که اکنون بیش از چهار دهه از عمر آن می گذرد.

تهران مقصد آرزوهایم شد:

در آن روزها، روستاها خود بودند و خود، اما وقتی غریبه ایی وارد می شد، سراسر تماشا می شدیم، برای ما جالب بودند؛ کودک بودم که عده ایی از تهران به روستای ما در اطراف رشت آمدند، گرچه طبیعت شمال برای آنان بهشت به نظر می آمد، ولی برای ما که در آن زندگی می کردیم، چندان بهشت نبود، نه شغلی، نه درآمدی و...، لذا در حالی که آنان عاشق طبیعت آنجا بودند، من هم عاشق لباس، منش و سلوک شان می شدم، از این رو، در همان روزگار و دنیای کودکی، رو به مادرم کردم و گفتم "این ها چه می کنند که می توانند چنین لباس های خوبی را بپوشند؟"، مادرم که مانده بود چه بگوید، کمی تامل کرد و در نهایت گفت "اینها از تهران آمدند و این لباس ها را هم خیاط ها برایشان می دوزند"، و همین کافی بود تا جرقه ها در ذهنم زده شود، و از همان موقع تصمیم گرفتم، من هم به تهران بروم و خیاط و صاحب چنین لباس هایی شوم، تا این که وقتی نه ساله شدم، شرایطی فراهم شد، تا آرزویم برآورده شود، چرا که روستای مان را ترک کردم و به تهران آمدم.

 آن موقع ها دو تومان (20 ریال) کرایه می گرفتند، شما را با اتوبوس های تک صندلی از رشت به تهران (خیابان ناصر خسرو) منتقل می کردند، تازه شرکت TBT، شبکه حمل مسافر خود را به رشت گسترش داده بود، و یادم هست، در طول مسیر یک شیشه نوشابه سرد و تگری که در یخچال عقب اتوبوس روی یخ می خواباندند، هم به مسافرین می دادند، که هنوز که هنوز است مزه آن نوشابه (پیپسی، کانادا و کوکا)، زیر زبانم مانده است، لذا بعدها هم به عشق سوار شدن به همین اتوبوس ها، عاشق رفت و آمد بین رشت و تهران بودم، و همین که مقداری کار می کردیم و پولی جمع می کردم، عشق ما این بود که سوار این اتوبوس ها بشویم و بریم رشت، این بهترین تفریح ما در آن سال ها بود، گرچه کرایه اتوبوس ها گران بود، اما از امکانات آن لذت می بردیم، صفحه موسیقی زیبایی می گذاشتند که در مسیر پخش می شد، شیرینی می دادند و لذت می بردیم و... بعد ها TBT برای این که مسافر به مشهد و ترکیه می برد، عقب این اتوبوس ها سرویس توالت هم در نظر گرفت،

در تمام این اتوبوس ها از سقف لیوان هایی آویزان بود، یا یک شاگرد داشت که با یک لیوان 35 نفر مسافر را از عقب تا جلوی اتوبوس، آب می داد و همه از آن لیوان مشترک آب می نوشیدند، بدون اینکه احساس کنند چقدر ممکن است خطر بهداشتی برایشان داشته باشد، و یا بیماری هایی را منتقل کند و... ولی حتی همان موقع هم مادرم می گفت از این لیوان، و حتی از آب اتوبوس ها نخور،

زمانی من وارد تهران شدم که خیابان ها را چراغانی و تزیین کرده بودند، چرا که مراسم تاج گذاری شاه و فرح بود؛ شش یا هفت سال قبل از برگزاری جشن های 2500 ساله شیراز، که شاه می گفت "کوروش تو بخواب ما بیداریم"، این را یادم هست.

خانواده و تربیت فرزندان :

اگر خانواده درست و حسابی داشتم، حتما یک پزشک، یا استاد دانشگاه و... بودم، این استعداد را در خود می دیدم، یادم هست برای یک سه چرخه که مستاجر دهات مان، برای بچه اش خریده بود، شش ماه گریه کردم، کسی برایم نخرید، تنها ده تومان قیمت داشت؛ داشتند یا نداشتند نخریدند، برای همین هم ترک تحصیل کردم، برادرم هم عشق درس بود، ولی تا کلاس شش در دهات ما مدرسه بیشتر نبود، باید می رفت رشت درسش را ادامه می داد، که هزینه اش سنگین بود و در توان خانواه ما نبود، خواهرهای من هم به همین صورت از تحصیل باز ماندند.

از سوی دیگر، خانواده ایی نداشتیم که اشتباهات ما را اصلاح کنند، ما را در زندگی هدایت کنند، شاید عارشان می شد که به ما بگویند این راه که تو می روی به مقصد نمی رسد، مثلا در آن زمان اگر مشروب می خوردم، پدرم نمی زد تو گوشم که این کار درست نیست، دست مرا نگرفت که ظهر ببرد مسجد که نماز بخوان، که این ترمزی باشد برای ما که خلاف نکنیم، این عبادات مثل ترمز ماشین است که هر خلاف که می خواستی انجام بدی، سر ساعت 12 باید می ایستادی و نماز می خواندی، یا صبح و بعد از ظهر همینطور، بالاخره یک ترمزی داری که تخت گاز به سمت خلاف نروی، اگر می گفت، سر کار خیاطی هستی و یا هر کار دیگر، موقع نماز که شد، این نماز را بدون وضو، بدون غسل و... هم که شده بخوان، حتی به یک درخت، به یک ساختمان اعتقاد داشته باش، و سر ساعاتی برو آنها را ببوس، خوب بود، این همان ترمز انسان برای خلاف نکردن می شود. این ها را نمی گفتند، پدر بزرگ به نوه اش می گوید، این روزها، این نوع مراقبت ها زیاد است، آن موقع ها چنین مراقبت هایی نبود، به کسی چنین توصیه هایی نمی کردند، نسل ما، نسل سوخته اند،

مادرم انسان دانایی بود، آن موقع ها پارچه کهنه هایی را که به جای پوشک نوزاد استفاده می شد را وقتی می شست اطو هم می کرد، تا میکروب کشی شود، و بقیه بهش می گفتند، این سید خانم دیوانه است، اما او به قدر آدم های امروزی مطلب می دانست که داغی اطو میکروب کشی می کند، ولی وقتی به این مسایل که می رسید، به ما چیزی نگفت که این راه که می روی نادرست و اشتباه است، و عاقبت خوشی ندارد.

آن موقع ها شلوارهای تنگِ دمپا گشاد می پوشیدیم و موهای اجق و وجق داشتیم، ولی کسی به ما نمی گفت که این کار درستی نیست، ولی امروز به نسل جوان، این ها را می گویند، که این تیپ که می زنید زشت و ناطور است، آن موقع ها هم چیزی هایی بود که زشت باشد، مثل باز گذاشتن دکمه های یقه تا زیر ناف، یا شلوارهای تنگ تنگ پوشیدن که اندام انسان از زیرش پیدا بود و... ولی کسی به ما نمی گفت که این ها زشت است، و لذا نکن.

فقط یک بار یادم هست پدرم به من یک چنین چیزی را تذکر داد، و آن هم موقعی بود که داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم، تلویزیون های سیاه و سفیدی تازه آمده بود، که شاه ایستاده بود و پاچه شلوارش مثل ما دمپا گشاد نبود، و شلوار عادی را پوشیده بود، به من گفت: "ببین از این یاد بگیر، پادشاه یک مملکت است ولی مثل شما شلوار به این دمپا گشادی نمی پوشد"؛ فقط همین یکبار بود، پدرم خیلی غرور داشت، البته هیچگاه از من پول هم نخواست، در حالی که من درآمد خوبی در تهران داشتم.

وضع مذهبی در روستاهای شمال :

روستاهای شمال در زمان گذشته اعتقادات مذهبی خیلی عمیقی داشتند، آن موقع ها در اکثر خانه های خود منبر داشتند و روزهای پنج شنبه روضه خوان می آمد و روضه ایی می خواند؛ بیشتر خانواده ها یک اتاق در منزل خود، و راه پله ها را از پایین تا بالا، سیاهپوش می کردند، که شب پنج شنبه "آقاسید" (روضه خوان سید) می آمد و روضه می خواند، اما بعد از انقلاب، چند سالی که گذشت و بعضی اقدامات شد، که در نتیجه آن این ها هم کم کم منسوخ شد و... مثلا اعدام های بعد از کوتای نوژه که بیشتر اعدامی ها از اهالی سیاهکل بودند، واکنش مردم به این اعدام منفی بود.

مثلا 5 نفر از همان ها که در کودتا بودند، روی پشت بام منزلشان خوابیده بودند، که قرار بود به ترکیه فرار کنند، اما مردم آنها را لو دادند، و دستگیر و اعدام شدند. این ها کسانی بودند که در سیاهکل علیه شاه قیام کرده بودند و بعد از انقلاب به آقای خمینی پیوسته بودند، ولی بعد که دیدند اینطوری شده، کودتا کردند، اکثر خلبانان و... که در این کودتا می خواستند کودتا کنند اهل سیاهکل بودند.

این اخبار موجب رویگردانی مردم شد، این اعدام ها مشکل ساز گردید، اخبار این اعدام ها در قهوه خانه ها و... دهن به دهن بین مردم رشت، لنگرود، فومن و... می چرخید، و اثر خود را می گذاشت،

اینها مردمی بودند که اگر یک بطری از عرق میکده قزوین نمی خورد روزشان شب نمی شد، اما همه، این ها را در محرم و صفر قطع می کردند، فرد بود که معتاد بود و هر روز باید مصرف می کرد، ولی ماه رمضان اعتیاد خود را قطع می کرد، و لب به مواد نمی زد؛ مردم برای محرم و صفر اعتقادات خاصی داشتند، بعضی آدم های لات و در پیت بودند، ولی اعتقادات مذهبی عجیبی داشتند. و از این رو پدر مادرها می گفتند، کاش این محرم و صفر شش ماه طول می کشید، و خلاف کردن ها هم تعطیل می شد.

تحقق آرزوی کودکی و یاد گرفتن خیاطی :

سال 1349 یا 50 بود که از طریق استاد پرویز یاحقی نزد خانم غزل صبا، فرزند استاد ابوالحسن صبا رفتم تا خیاطی یاد بگیرم، روزی 20 تومان به من حقوق می داد، و این زمانی بود که با معادل 50 تومان می توانستی در سلف سرویس هتل هیلتون، هر چه دوست داشتی بخوری، هتلی که آنقدر مهم و پیشرفته بود که در زیر زمین آن دیسکو و موسیقی زنده هم داشت، و خواننده های مشهور آن زمان مثل ابی، شهرام شب پره و... با سازهای ساده ایی مثل گیتار می خواندند، لذا این 20 تومان، حقوق بسیار خوبی بود؛ همانگونه که گفته بودم به عشق یاد گرفتن خیاطی به تهران آمدم، ولی سر از سلمانی در آوردم، و تبدیل به یک شاگرد سلمانی شدم،

استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، هر دو و یا سه روز یکبار، به سلمانی که در آن کار می کردم می آمدند و موهای خود را سشوار می کشیدند، و مرتب شان می کردند، آن موقع ها کسی در خانه های خود سشوار نداشت، و بلد هم نبودند که این کار را خودشان انجام دهند، آنان حتی صورت خود را هم، خودشان تیغ نمی زدند، و به سلمانی می آمدند و با تیغ سلمانی خود را اصلاح می کردند، البته فرهنگ مردم اینگونه بود که انجام اصلاح سر و صورت در خانه را هم به نوعی عار می دانستند، استاد پرویز یاحقی و استاد اسدالله ملک، از باب دوستی با هم در این زمینه کََل کََل حسابی داشتند و هر یک از آنها که به سلمانی می آمد، آن یکی هم به دنبالش می آمد، البته آن موقع استاد پرویز یاحقی خیلی مشهور بود، ولی استاد اسدالله ملک به اندازه او مشهور نبود؛

هر موقع هم که استاد یاحقی به سلمانی می آمد، 5 ریال هم به من بعنوان شاگردانه انعام می داد؛ سلمانی ها به شاگردان خود حقوق نمی دادند، و شاگرد هم در مغازه می خوابید؛ صاحبکارم سنگ مخصوصی داشت که تیغ خود را با آن تیز می کرد، یک بار در حین مرتب کردن سلمانی، این سنگ از دستم افتاد و شکست، صاحب کارم، به همین دلیل بدجوری مرا مورد تنبیه قرار داد، به همین خاطر بیرون مغازه ایستاده بودم و گریه می کردم، در همین حین استاد پرویز یاحقی هم رسید و گفت : "چی شده، چرا گریه می کنی" جریان را گفتم، گفت "بیا بریم من پول این سنگ را می دهم، و به صاحبکارت هم سفارش می کنم که برگردی سر کار"، به او گفتم "دیگه نمی خواهم به این کار برگردم"، گفت "چه کاری دوست داری"، گفتم "از اول هم می خواستم خیاطی کار کنم"، کمی فکر کرد و گفت "دو سه روزی صبر کن، که از دایی ات اجازه ات را بگیرم و هماهنگ کنم که بری پیش دوستم خیاطی کار کنی"،

دختر استاد ابوالحسن صبا، به نام غزل خانم، خیاطی بزرگی داشت و از جمله مشتریان مشهور او خانم فرح دیبا، همسر شاه بود که برایش لباس می دوخت، استاد پرویز یاحقی مرا به نزد خانم صبا فرستاد که برایش شاگردی کرده و خیاطی را هم بیاموزم، وقتی وارد خیاطی ایشان برای اولین بار شدم، خانم صبا گفت "جای خواب داری؟" گفتم "نه"، گفت شناسنامه ات را بیاور، و یک فردی هم باید ضمانت تو را بکند، گفتم شناسنامه ام دست دایی ام هست، و نمی دهد، ولی استاد یاحقی من را می شناسد و تضمین می کند، گفت اگر ایشان شما را تایید کند، مشکلی نیست، استاد پرویز یاحقی هم نامه ای نوشت و من این نامه را به خانم صبا دادم و به کار مشغول شدم.

آنقدر عشق خیاطی داشتم که ضخیم دوزی را در مدت یک سال و نیم یاد گرفتم، کُت دوزی را تا مرحله قبل از آستین دوزی می رساندم، تا این که خانم صبا گفت "تو خوب پیشرفت کردی، برو قسمت نازک دوزی - نازک دوزی خیلی کار سختی بود - به خانم مسول قسمت نازک دوزی سفارش شما را خواهم کرد،" آنجا دیگر همه کارگرانش دختر خانم ها بودند؛

در قسمت نازک دوزی هم پیشرفت خوبی کردم چرا که با توجه به این که شب ها در خیاطی می خوابیدم، خیلی کارها را انجام می دادم و یادگیری ام بیشتر از دیگران بود، روزهای تعطیل هم بعضی از کارهای به جای مانده را به من می سپردند که انجام دهم، لذا کارم پیشرفت زیادی کرد، و درآمدم هم افزایش می یافت. در نازک دوزی خیلی پیشرفت کردم، به طوری که در مسابقه ایی که در آن باید یک دامن، یک بلوز و یک روسری برای خانم فرح دیبا می دوختیم شرکت کردم، خانم صبا گفت هر یک از شما که برنده شود، یک سکه طلای رایج وقت، یعنی یک پنج پهلوی هدیه می گیرد؛ در این مسابقه شرکت کردم و برنده هم شدم، و اکنون همین لباس در موزه کاخ شاه نگهداری می شود.

آن موقع آنقدر به خودم اطمینان داشتم که تا خانم صبا گفت کی حاضره در این مسابقه شرکت کنه، من نفر اول بودم که دستم را بالا بردم، خانم سرپرست بخش نازک دوزی گفت، این پروژه کار ایشون نیست، تازه دو سه ماه است که به بخش نازک دوزی آمده و... نمی تواند در این کار موفق باشد؛

برای دوخت این لباس یک طاقه پارچه حریر از فرانسه آورده بودند، و آن را بین هر پنج نفر شرکت کنندگان در این مسابقه تقسیم کردند تا بلوز و دامن و یک روسری از آن بدوزند، خانم صبا به رغم مخالفت خانم سرپرست بخش نازک دوزی، قبول کرد که من هم در مسابقه باشم، اما به من گفت، "خراب نکنی، اگر خراب کنی همه تو را در این قسمت مسخره خواهند کرد"،

قبول کردم و پارچه حریر را روی پارچه چلوار (نوعی پارچه ارزان) گذاشتم، و اندازه ها را ابتدا ریز ریز با نخ رنگی روی این نمونه چلوار کار کردم، همه را بریدم، و پلیسه ها را یک میزان و میلیمتری روی پارچه مخالف درست کردم، بعد از 5 شب کار روی این پارچه نمونه یواشکی به خانم صبا گفتم کارم را ببینید، ایشان هم نگاهی کرد و گفت "خیلی کارت خوبه، یک میلیمتر پس و پیش نداره، خیلی کمر و سایز بندی اش درست بود، کلوشش هم درست و جالب بود"،

در عین حال باز خانم صبا نگران بود و گفت، "می تونی روی حریر را هم به این خوبی که روی پارچه چلوار کار کردی، در بیاوری؟ می دانی که کار روی حریر خیلی سخت است"، گفتم بله، سعی خودم را می کنم، ولی من شب ها روی آن در دفتر شما کار می کنم و روزها آن را در همانجا می گذارم که کسی نبیند، قبول کرد و کلید دفترش را هم به من می داد، یکبار صبح به من گفتم، "اتاقم بو می گیرد، حمام برو و..." بوی عرق تنم که در فضای بسته اتاقش که در آن مدت زیادی کار می کردم، حبس می شد و ایشان هم خیلی روی تمیزی حساس بود؛

سه ماه روی این کار حریر کار کردم، هم دامن و هم پیراهن و هم روسری را دوختم، و در نهایت هم وقتی در بین کارهای دیگران در این مسابقه ارایه شد، به لحاظ زیبایی و خوش دوختی و تناسب بین 5 نفر شرکت کنندگان در این مسابقه، نفر اول شدم، و سکه پنج پهلوی و بعلاوه مقداری دستمزد را هم در این مسابقه بردم، و خانم فرح دیبا نیز همان لباس را، در سفر خود به استان کرمانشاه پوشیدند.

دستمزد و مبلغی که از فروش این سکه 5 پهلوی بدست آوردم، شد استارت خرید یک مغازه در میدان عشرت آباد تهران؛ که آن مغازه را به مبلغ سی هزار تومان خریداری کردم، البته ده هزار تومان از این مبلغ را از طریق وام قرض الحسنه، بانک یوسف آباد تهیه شد، که مقرر گردید ماهی 500 تومان برگردانم.  

یادم نیست، اما در آن زمان سکه تمام پهلوی، حدود صد تومان می ارزید، و این پنج پهلوی حدود 500 تومان شاید برایم آورد داشت، ولی به لحاظ مخالفت صنف خیاط ها که اجازه نمی داد که مغازه بقالی را به خیاطی تبدیل کرد و... مشکل داشتم، اما مغازه را خریدم و بعد از خرید مغازه هم مدت زیادی با خانم صبا کار کردم، تا این که انقلاب شد و من از خانم صبا جدا شدم، و چرا که آنان خیاطی خود را بستند، و مقداری به ما پول هم دادند و مرخص مان کردند، موقعی که مغازه را خریدم، خانم صبا گفت کار بسیار درستی کردی که این مغازه را خریدی، اما بده اجاره و یا کسی که در آن کار کند، و با ما همچنان بمان.

ازدواج :

18 یا 19 سالم بود که به خانم صبا گفتم می خواهم بروم و ازدواج کنم، خانم صبا به من گفت این همه دخترخانم ها در این خیاطی کار می کنند، یکی از همین ها را به همسری بگیر، گفتم من این ها را دوست ندارم، می خواهم بروم دختر همسایه، در دهاتمان رشت را بگیرم، به شوخی و جدی گفت : "خفه شو"، بعد گفت "بیا تو حیاط،" رفتیم تو حیاط خیاطی و آنجا با من مفصل صحبت کرد و گفت : "تو اگر آنجا، در رشت زن بگیری، مشکل دار خواهی شد، و تا 50 تومان پول بدست آوردی، می بری آنجا و خرج می کنی، و در نهایت کارت به جایی نخواهد رسید، یک روز عروسی خواهر زنت هست، یک روز عروسی برادر زنت و... اگر می خواهی تهران زندگی کنی، باید یک زن تهرانی بگیری، که همین جا هم زندگی کنی و..." این بود که زن نگرفتم، بعد آمدم همین مغازه خودم را باز کردم، که هم در آنجا خیاطی می کردم، هم می خوابیدم؛ کارم آنقدر زیاد بود که شب و روز کار می کردم، و همین میزان توجه و تمرکز روی کار، مورد توجه خانواده همسرم هم قرار گرفته بود، و بدین لحاظ رفت و آمدها شروع شد، و خواستکاری کردیم و... متاهل شدم.

کافه ها و کافه روهای تهران:

در تهران کافه های مشهوری بود، که وسایل سرگرمی مردم را مهیا می کردند، در کافه های آن زمان، همه جوره آدم ها را می شد دید، مذهبی و غیر مذهبی و... هر کسی جوری خاص بود، کافه ها که آن موقع، به غیر از اینکه مردم برای خوردن غذا بدانجا می رفتند، یک عده از مردم بودند که پایبند مسایل مذهبی بودند و اهل نوشیدن شراب نبودند، فقط می رفتند که رقص ببیند، و آواز و یا جوک بشنوند، و هرچه می گذشت در رقابت بین کافه ها، مدل های جدید سرگرمی هم می آمد، چرا که با افزایش مشتری کافه ها، درآمدشان هم بالا می رفت.

سید کریم یکی از برون دادهای سیستم کافه ها در آن سال ها بود، او در کافه سوسن، باکارا، شکوفه نو، بار مولن روژ و... کار می کرد و در همان کافه سوسن هم با خانم آغداشلو آشنا شد، و ازدواج کردند، اما وقتی بعد از انقلاب به امریکا رفتند، این دو از هم جدا شدند. سید کریم الان باید بزند تو سر خودش، که از این زن جدا شد. او از بهترین زنان آن دوره بود، در حالی که سید کریم از این صحنه داران درپیت آن دوره بود.

وقتی به تهران آمدم بچه بودیم و ما را این جاها راه نمی دادند، اما در لاله زار و دیگر جاهای شهر کافه هایی بود مثل کافه میامی، کاراژ مصطفی پایان، که چندتا مشروب فروشی هم داشت، که درجه سه و چهار بودند که مربوط به افراد کم درآمدتر بودند. اما برای ورود به کافه شکوفه نو حتما باید 5 تومانی می داشتی تا بتوانی مجوز ورود به آن را بدست آوری، و نگهبان بگذارد که وارد شوی. شکوفه نو مال افراد وابسته به دربار و آدم های رده بالای دولتی بود، و طرفداران خاص خودش را داشت.

آن موقع ها از این مینی بوس های کوچک، شورولت آمپالا آمده بود، جمیله رقاص مشهور هم با همین اتومبیل ها بین کافه ها رفت و آمد داشت مثلا  از خیابان لاله زار می رفت، خیابان مهدی موش، و می رفت نزدیک شهر نو، در کافه شکوفه نو، که هم نزدیک و بخشی از همین شهر نو بود، می رقصید، وقتی جمیله می آمد ما دنبال ماشین حامل او می دویدیم، همه سوت و دست می زدیم، و فریاد می زدیم "جان منی جمیله، عشق منی جمیله، قلب منی جمیله و..." بعد او دلش به حال ما می سوخت، ما را اجازه می داد که بریم روی سقف ماشینش، روی باربند آن بنشینیم،

در کنار کافه شکوفه نو هم یک محوطه بود، که طرفداران جمیله آنجا جمع می شدند، وقتی می آمد برایش هورا می کشیدند، لات ها هم آنجا غوغا می کردند، بعد کاروان جمیله رد می شد، خود جمیله فقط بین 20 تا 25 محافظ شخصی داشت، تا کسی متعرض او نشود.

آن موقع من در سلمانی کار می کردم، دایی ام، مرا آنجا در این محوطه در نوبت ورود به کافه شکوفه نو می گذاشت، تا نوبتش را نگه دارم، برای این کار هم 5 ریال به من مزد می داد، تا نوبت ورود به کافه رو بگیرم، آن موقع ها میز شماره 20 مثلا رزرو فلان تیمسار بود، که می آمد و غذا سفارش می داد، کمی می خوردند، و بسیاری از غذاهایی که از پیش آنها دست نخورده باقی می ماند، نصیب کسانی می شد که کافه دار، آنها را از بیرون صدا می کرد و می آمدند و این غذاها را می خوردند، من را که به داخل کافه راه نمی دادند، دایی ام، به جای من می رفت داخل. ما هم با پول هایی که از این طریق جمع می شد، می رفتیم سینما، هفته ایی دو سه بار این کار را می کردیم، که می شد حدود 15 ریال، و از تعطیلی جمعه استفاده می کردیم و بلیط فیلم های فروزان، یا فیلم هایی مثل گنج قارون و... را می گرفتیم و می رفتیم می دیدیم. ما هم دنیای تفریحی خودمان را داشتیم.

همواره پلیس هایی از کلانتری هر محل، جلوی کافه ها می ایستاد و امنیت را برقرار می کرد، از جمله کار این پلیس ها این بود که افراد زیر 18 سال را به داخل کافه راه نمی دادند، در همین خیابان طالقانی دو سه تا کافه بود، یکی کافه "لانه کبوتر"،  بار "مولن روژ" بود، یکی هم بار "هزار و یک شب"، که پله می خورد می رفت پایین، پیچ شمیران هم دو تا کافه خیلی مشهور در آن بود، آقای معین، در همین کافه لانه کبوتر می خواند، بعد از آنجا می رفت پیچ شمیران می خواند، آن موقع ها هنوز معین خیلی معروف نبود و از خواننده های کوچه بازاری تلقی می شد.

به رغم این که بین 20 تا 21 سال سن داشتم، ولی آن موقع ها شناسنامه و کارت ملی به آن صورت که الان رسم است نبود، که با خود داشته باشیم، ولی چون جُثه کوچکی داشتم، مرا جزو افراد نوجوان به حساب می آوردند و به داخل کافه ها راه نمی دادند. پلیس با توجه به شکل و قیافه آدم ها، مثل این که سبیل داشته باشد و... می فهمیدند که بزرگ شدیم، یا نه، راه دیگر آن این بود که با یک آدم بزرگ و یا یک آدم درست حسابی وارد کافه شویم، در غیر این صورت ما را به داخل راه نمی دادند.

به رغم این، حتی اگر کسی در سن و سال و یا قیافه جوان ما وارد کافه های می شد، کادر کافه ها خیلی احتیاط می کردند و حال هوای نسل جوان حاضر را داشتند، که اولا وارد این محیط ها نشوند، و وقتی شدند آلوده به مسایلی نشده و مورد سو استفاده افراد قهار در کافه ها قرار نگیرند، خود جامعه به نوعی خود کنترلی داشت، و دلسوزانه برخورد می کرد، حتی صاحبان کافه ها، هر درآمدی را، به این قیمت ها، نمی خواستند که داشته باشند، به نوعی شناخت خوبی از مشتریان خود داشته و در کنترل آنان در محیط کافه ها اقدام می کردند.

جالب این بود که خود این کافه داران به این گونه مسایل خیلی تعصب داشتند، و تشویق می کردند که به کافه ها نروید، خوب نیست، بدرد نمی خورد، کافه داران خیلی به این مسایل دقت داشتند، که اگر جوان و نوجوانی در کافه است مورد تعرض افراد مست قرار نگیرند، او را مثل خود مست نکنند، یا به یک دلقک تبدیلش نکنند، و کافه دارها مواظب بودند و سعی می کردند تا این جوانی که وارد کافه شده، تا مدتی که از کافه نرفته، مشکلی برایش پیش نیاید، زیاد ننوشد و در تعادل بماند و... او را دائم زیر نظر داشتند.

عجیب بود که اگر فقیری هم وارد کافه می شود و موفق می شد که از نگهبان درب بگذرد، مردم کمک می کردند، یک پولی برایش جمع می کردند، و به بیرون هدایتش می نمودند.

اشتباه نباید کرد، کافه ها منحصر به افراد مشروبخوار و... نبود، از تمام اقشار مردم می آمدند، حتی خانواده های مومن با خانم های چادری، و خانواده های مذهبی، ممکن بود شوهرش حتی مشروب بخورد، این دوگانه دیدن ها برجسته نبود، در حالی که یک رقاص نیمه عریان می رقصید، یا نمایش بازی می کردند، مثلا یکی می آمد لامپ مهتابی را می خورد، هر کسی با چیزی مردم را سرگرم می کرد.

این از فرهنگ داش مشتی ها هم بود، که مثلا عاشق رقاصه کافه می شد، و به همین دلیل او را ساپورت می کردند، کرایه خونه و خرجش را می دادند، از او محافظت می کردند، تا کسی به او کاری نداشته باشد، مثلا همین نمایندگی شورولت امپالا در همین پیچ شمیران بود، و یکی از این داش مشتی ها می آمد برای او خرج می کردند و یک ماشین برایش می خریدند، محافظ و نگهبان برایش می گذاشت، در جامعه کمکش می کردند و...

اطلاعیه کاباره مولن روژ برای تعطیلی ماه رمضان

خوانندگان کافه ها :

خوانندگان کافه ها متفاوت بودند، یک سری خوانندگان کوچه بازاری بودند، که بیشتر تقلید کار بودند، یک سری از خوانندگان هم که صدای خدادادی خوبی داشتند، و صاحب سبک بودند، مثلا خود کُلپا که می خواند، و یک عده از صدای او تقلید می کردند مثلا وقتی ایرج در فیلم ها به جای فردین می خواند، ادای فردین را در می آورد؛ فردین خودش یک شخصیت بالایی داشت، نمی آمد که در کافه ها بخواند، ایرج می آمد، شبیه صدای او را در کافه می خواند، یا خواننده های دیگر در کافه های پایین شهر می خواندند.

کافه شکوفه نو از کافه های باکلاس بود، در این کافه هر کسی را راه نمی دادند، در این کافه خواننده های مطرحی مثل گلپا و... می خواندند، و خواننده های کوچه بازاری را در شکوفه نو راه نمی دادند، یا ساعات اول که مردم زیادی نبودند، این خواننده های در پیت، و کوچه بازاری می خواندند، که کارشان تقلید خواننده های دیگر بود.

مثلا استاد پرویز یاحقی نمی آمد که در کافه سوسن، یا کافه های لاله زار ویولون بزند، او با آن همه هنری که داشت در شکوفه نو با خواننده های سطح بالا ویولون می زد. استاد اسدالله ملک، استاد جهانگیر ملک  و... نمی آمدند در کافه های لاله زار ویولون بزنند؛ ویولون آنها، ضرب استاد جهانگیر ملک ارزش داشت، این ها در جاهایی می نواختند که آدم های مهم مثل شاه می آمدند، درباریان، تیمسار و سپهبد ها می آمدند.

از این رو در این جور کافه ها ماها را هم راه نمی دادند، بار مولن روژ، اسمش لرزه بر تن می انداخت، نگهبانانش ماها و یا کسانی را که نمی شناختند را، راه نمی دادند. آجودان هایی که آنجا ایستاده بودند هم مواظب بودند که غریبه ایی وارد نشود؛ کارخانه دارها و... را می شناختند و... و به درون راه می دادند.

این آجان ها، استوارها و... که از کلانتری محل می آمدند، نظم محله را مد نظر داشتند، چرا که مشتری های این کافه ها گاهی نصف شب مست و... از کافه بیرون می آمدند، و باید کسی بود تا مواظب این ها باشد. آن موقع ها تازه این ضبط های دو کاسته بیرون آمده بود، اگر صداش را نیمه شب بلند می کردند، همین آجودان ها اینچنین افرادی را دستگیر می کردند، و به کلانتری ها می بردند، چرا که نباید آرامش مردم را به هم زد،

آن موقع ها انگار مردم خواب نداشتند، و شب ها شهر بیدار و پر جنب و جوش بود.

طرفداران خواننده کافه ها در شهرستان ها :

یادم هست دوستانم از ساری، رامسر و نوشهر ... در مازندران ساعت 5 بعد از ظهر با موتور سیکلت راه می افتادند می آمدند تهران، تا در برنامه های کافه سوسن در لاله زار شرکت کنند، و باز ساعت دو یا سه بعد از نصف شب با همین موتورگازی خود به ساری باز گردند. یکی هم که نبودند، به تعداد زیاد هر هفته دو یا سه بار می آمدند. گاه با موتور که می آمدند، خیس آب زیر باران بودند، و بعد ساعت یک شب، باز می گشتند که صبح سر کار خود حاضر شوند.

 این ها به کسی کار نداشتند، زن مردم در همین کافه ها نیمه عریان نشسته بود، کسی کاری نداشت، اگر کسی در همین کافه به کسی بد نگاه می کرد، همین افراد حاضر در کافه غیرتی می شدند و شیشه مشروب را می شکستند و در شکم او فرو می کردند. بهترین تفریح مردم این بود، فرهنگ مردم البته پایین بود، در سفره افطار مردم هم حتی عرق و... بود، حتی در مراسم ختم هم سیگار، قلیان و حتی مشروب سرو می شد. فیلم های 40 یا 50 سال پیش را که می بینیم، مشروب بود، به میهمان هم تعارف می شد، اما هر کسی که میل داشت، می خورد و هر کس دوست نداشت، نمی خورد،

مثل الان که بسیاری از مردم متاسفانه سگباز شده اند، 90 درصد جوانان آن موقع کفتر باز بودند. در کافه ها از هشت شب به بعد می آمدند و در خصوص کبوترها صحبت می کردند. اگر در یک سلمانی می رفتی، مجانی به شما مشروب می داد، این رسم میهمان داری شان بود. آن موقع ها سه تومان پنج ریال مزد سلمانی بود، ولی مشتری باکلاس که می آمد، و ده تومان برای اصلاح پول پرداخت می کرد، به این نوع مشتری ها شراب هم تعارف می کردیم. یا به رغم این که قهوه رسم نبود، و فقط چند تا ارمنی بودند که قهوه ارایه می کردند، از آنها برای این مشتریان قهوه می گرفتیم، این مشتری ها را ما شاگردها پذیرایی می کردیم، و کت آن را روی شانه های شان قرار می دادیم، و یک برس کت پاک کن روی شانه های پالتوی شان می کشیدیم، و هدیه و یا انعام می گرفتیم، گاهی تا 5 ریال به ما انعام می دادند. دوران با صفایی بود،

لات ها در کافه ها :

آن موقع ها لات های داش مشتی بودند، لات های میدانی بودند و... از حرکات این لات ها این خاطره را یادم هست، که ناصر ملک مطیعی را با بنزی که در آن سوار بود از زمین بلند کردند؛ در سه راه تخت جمشید بنزهایی بود که دربش از جلوش باز می شدند، این ها در محل پیچ شمیران می ایستادند، و پولدارها سوار می کردند و طریق جاده قدیم شمیران، که الان همان خیابان شریعتی است، به تجریش می بردند؛ فصل زمستان بود، کنار سینما ساندویجی بود که نان های کوچک داشت، که بوی ساندویچ هایش آدم را مست می کرد، آدم از خوردنش سیر نمی شد، آن موقع ها جرات هم نمی کردیم که تقاضای نون اضافه کنیم، چرا که ساندویچی می گفت، مگه تو عمله هستی،

همین حدود شش یا هفت غروب بود که گفتند ناصر ملک مطیعی آمده سینما و می خواهد بیاید بیرون، به همین دلیل لات های پیچ شمیران و این راننده ها جمع شده بودند، آنقدر جمعیت از دیدار ناصر ملک مطیعی هیجانی شده بود، و تعداد آنان آنقدر زیاد بود که ماشین بنز حامل ناصر ملک مطیعی از زمین بلند کردند روی هوا،

ناصر ملک مطیعی همیشه با مادرش بود، هرجا می رفت و هر کار می کرد، مادرش هم همراهش بود، یعنی اول مادرش می رفت مقدمات را می چید، بعد ایشان می آمدند، ناصر که می آمد فردین هم باهاش می آمد، بیک اماموردی هم باهاش بود، ایرج قادری باهاش بود، ایرج آنموقع ها هنرپیشه نبود، موتور سیکلت قوی و بزرگی داشت، که فیلم ها رو بین سینماها اینطرف و آنطرف می برد، مثلا سینما تهرانپارس، لاله زار و... فیلم هایی که به صورت یک بسته بندی گرد و.. بودند.

او می دانست که فلان ساعت فیلم قبلی در فلان سینما تمام شده، و باید فیلم بعدی را می رساند تا به نمایش بگذارند. وقتی که من شاگرد سلمانی بودم، و حدود 16 سال سن داشتم، سر تخت جمشید جایی بود به نام سینما میثاقیه بود، که فیلم های درپیت و بندتمانی نمایش می دادند و می ساختند.

خیاطی و مد در آن زمان :

 او موقع ها تازه کت های کمر کُرستی و شلوارهای پاچه گشاد مد شده بود. در همین لاله زار و پیچ شمیران چندتا خیاطی بودند که این ها، به دوخت چنین لباس هایی معروف بودند، خیلی جالب بود هر کسی آرزو داشت که یکی از این کت ها را بپوشد که برود کافه، چرا که هر چه شما شیک پوش تر بودی در کافه ها هم به همان نسبت برو بیایی می توانستی داشته باشی و دارای ابهت خاصی می شدی.

کافه ها درجه یک و دو داشتند، همین کافه سوسن که خود کافه درجه دو یا سه یا چهار بود، در کافه میزهای مختلفی داشت، که آن پولدار و یا آن بازاری سرشناس، کدام میز باید بنشیند، مثلا آن میز دیگر رزرو شده بود، از شش بعد از ظهر آن میز از آن فرد خاصی بود، آن میز هر شب در این ساعات مشتری خود را داشت، و حتی اگر آن شخص به دلیلی به کافه نمی آمد هم، خالی می ماند، کسی حق نداشت از آن میز استفاده کند، آن موقع ها که تلفن همراه نبود که بدانند طرف کی می آید و یا کی نمی آید، میز در رزرو او می ماند،

افراد هم یک کافه نمی رفتند، تا ده شب به چند کافه یا پاتوق سر می زدند، متناسب با زمانبندی اجرای برنامه های خواننده ها و رقاصه ها و...، برنامه افراد در رابطه با حضورشان در کافه ها هم متفاوت می شد،

جمیله رقاص مشهور:

آن موقع ها تلویزیون ها سیاه سفید بود، و همان را هم همه کس نداشت، از این تلویزیون های مبلی بود، در خیابان بهارستان یک کوچه بود به اسم کوچه ارباب، در آن ته خیابان دوتا سینما بود، روبرروی کفش سپه سالار، جمیله رقاص با آقای ارباب ازدواج کرده بود، و در همانجا زندگی می کرد، مردمی که جمیله را در تلویزیون دیده بودند، برای دیدنش می آمدند، چرا که خیلی مشهور شده بود، مردم از شهرستان ها می آمدند و از صبح تا 5 بعد از ظهر می نشستند تا بیاید و او را ببینند، جمیله گاهی هم از بالاکن منزلش می آمد، و به این ها یک دستی تکان می داد، و یا صحبتی با آنان می کرد، یا حرکتی برای شان می زد، آنقدر طرفدار داشت، که گاهی یک شهرستانی از 400 کیلومتر آنطرف تر به تهران می آمد که جمیله را ببیند،

اینها می آمدند در کوچه ارباب می نشستند تا او را ببینند، و محافظ های جمیله هم به او خبر می دادند که مردم زیادی منتظر دیدار شما هستند، و او هم می آمد و خودی به آنان نشان می داد، جمیله شخصیت انسانی خوبی داشت، با معرفت بود، و به مردم توجه داشت، آن موقع ها اسکناس های کاغذی یک تومانی و دو تومانی، مبلغ قابل توجهی بود، او هم یک بسته صد تایی را با خود می آورد، و روی سر این مردم می ریخت، بعد هم عذر خواهی می کرد که نمی تواند بیاید، و به تک تک آنان این پول را با احترام بدهد، و عذر می خواست که مجبور است این طوری پول را روی سر آنان بریزد.  

آن اوایل یک تومانی پخش می کرد، بعد وضعش بهتر شد، دوتومانی پخش می کرد، رقم این پول ها در آن زمان خیلی بود، شاید درآمد یک شب او حتی بیشتر از این مقدار پول نبود، یک بسته صدتایی ده تومانی رقم بسیار قابل توجهی بود که به طرفدارانش بخشش می کرد.

بیست سالم بود که یک مغازه در عشرت آباد به مبلغ 30 هزار تومان خریدم، و لذا در مقایسه که هر کدام از این بسته های دو تومانی، 200 تومان می شد،  رقم بسیار قابل توجهی بود.

اعتقادات مذهبی:

شما فکر می کنی اینها آدم های کثیفی بودند، ولی اینطور نبود، محرم و صفر و ماه رمضان تمام کافه ها و مشروب فروشی ها تعطیل بود، به همین دلیل تمام کارگرهای آنها بیکار می شدند، یک عده ایی از افرادی که دست و بال شان باز بود، داش مشتی بودند، و اهل معرفت، به میدان می آمدند و برای این هایی که در این کافه ها کار می کردند و با توجه به تعطیلات محرم و صفر و رمضان، درآمد خود را از دست می دادند و بی پول می شدند، پول جمع می کردند، و به صورت ناشناس به این خانم ها، گارسون ها، کارگران و... کافه ها می دادند که گرسنه و در مضیقه نمانند.

آن موقع من هم وضعم بد نبود، صد تا دویست تومان هم من می دادم، در آن زمان حتی این آدم ها هم حرمت داشتند، که روزی ده تومان حقوق می گرفتند، و در این مراکز کار می کردند، کارکنان رده بالای آنها روزی 15 تومان هم حقوق می گرفتند، از قضا مردم در آن روزگار طوری بودند که درآمد خود را هم روزانه مصرف می کردند، می نوشیدند، قمار می کردند و... و خوش بودند، لذا سه روز که بیکار می شدند دیگر هیچی در بساط نداشتند، و بی پول می شدند.

در واقع همین کمک های به نیازمندان، عبادت ما در آن زمان حساب می شد، می توانم خدا را شاهد بگیرم که آدم داشتیم که یک شب مشروب نمی خورد، می مرد، ولی ماه رمضان، محرم و صفر لب به مشروب نمی زد، با این که بسیار به مشروب معتاد بودند، اعتقاد مذهبی خاصی داشتند، حتی بعضی تا آنجا پیش می رفتند که علاوه بر این که دور و بر خلاف را خط می کشیدند، به عیش و عشرت حلال هم رو نمی کردند، و زنان خودشان را هم در این ماه ها به خود حرام می کردند، از لات هایی بودند که دهنش را باز می کرد، آدم چندشش می آمد، از بس که حرف های نامربوط از دهانش خارج می شد، ولی در این ماه ها آدم می شد، و این مسایل را ترک می کرد.

مثل الان نیست که حتی عاشورا هم حرمتی ندارد و حرمت همه چیز از بین رفته است.

 

خاطره ایی از آغاسی :

یادم هست که آغاسی [1] در تئاتر پارس در خیابان لاله زار نمایش داشت، آغاسی آن موقع ها جوان بود و برو و بیایی داشت، در اوج خواندن آواز بود، یکهو در حین اجرایش، رادیو اذان گفت، اما او در بهت و حیرت من، آوازش را قطع کرد و رفت پیجامه پوشید و وضو گرفت و نماز خواند، و مردم هم زنده این مسایل را تماشا می کردند، بعضی سوت می زدند و بعضی فحش می دادن، بعضی کف می زدند و... او هم بی توجه به آنها در حالی که گروه موزیک نشسته بودند و برنامه قطع شده بود، نمازش را خواند، و به صحنه برگشت.

آغاسی خواننده کوچه بازاری بود و خیلی طرفدار داشت و من به چشم خودم این صحنه را از او دیدم، خیلی قشنگ بود، گرچه مثلا پزشکان و اهل تحصیل آهنگ های او را گوش نمی کردند و موسیقی سنتی بنان، الهه و... را گوش می کردند، اما موسیقی او در بین مردم عادی مشهور بود و آنها آنرا گوش می کردند، آغاسی اینطور آدمی بود، و اهنگ هایش درپیتی و کوچه بازری محسوب می شد.

الان که پیر شدم، با خودم می گویم که ای کاش ادب را از آغاسی یاد می گرفتم، این ادب و اصالت را که در اوج تئاتر او داشت، و هیچ وقت یادم نمی رود که یک پیجامه راه راه را پوشید، با لباس آستین کوتاه، رفت و آفتابه را گرفت و وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد آمد روی صحنه و از مردم حاضر هم عذرخواهی کرد،

در این بین که او نمازش را می خواند، تخمه فروش ها، آبجو فروش ها و... در سالن جشن داشتند، و بین مردم با جعبه های خود حرکت می کردند، مواد غذایی می فروختند، و مردم هم می خوردند و همه کیف می کردند.

من این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم، صحنه ایی که به 50 سال قبل تعلق دارد، و در ذهن من هک شده است.

 

کسب و کارم، و خرید منزل:

مغازه ایی که به قیمت 30 هزارتومان خریدم، آخرین قسط خرید اولین آپارتمانی شد که باعث گردید تا خانواده همسرم اجازه دهند من به خواستگاری دخترشان بروم. چراکه این مغازه را بعدها 180 هزار تومان فروختم، و تبدیل شد به یک آپارتمان، آن آپارتمان را هم از آقای معین فر خریدیم، که بعد ها وزیر نفت در دولت موقت بعد از انقلاب شدند، که ایشان آن را در آنجا ساخته بود، داستان آشنایی من با ایشان هم اینطوری بود که روزی در مغازه ام مشغول خیاطی بودم، یکهو یک آقایی داخل خیاطی شد و گفت "متر داری پسرم"، گفتم "بله، می خواهی چکار"، گفت "فکر کنم بناها در متراژ ساختمان اشتباه کردند، می خواهم خودم هم متر کنم"، گفتم "می شه من هم با شما بیام و ببینم"، گفت بیا، آن موقع یک موتور گازی داشت، ترک موتورش نشستم و رفتیم تو کوچه زیبا، کوچه پهنی بود، دیدم ساختمان تازه بالا رفته و آجرهای آن پیدا بود، طبقات دو واحدی بود، و تازه درب های آلمینیومی هم مد شده بود، گفت "این واحد های 120 متری باید آنطرف می شد که نورگیری بیشتری داشت و..."

به ایشان گفتم "آقای معین فر می شه یکی از این واحد ها را به من بدی"، گفت "مگر می تونی یکی از این واحد ها را بخری پسر؟!" گفتم "حالا شما یکی به من بده دیگه"، گفت "هر کدام از این واحد ها 500 هزار تومان قیمتشه"، گفتم "خوب با من چند حساب می کنی"، گفت "500 تا 550 هزار تومانه" من گفتم "500 تومان"، تازه کاغذ دیواری و پرده کرکره ایی مد شده بود و گفت "من پرده کرکره اینطوری و... می زنم، درب ها آلومینیوم، شوفاژدار است"، شوفاژ هم تازه در ساختمان ها داشت نصب می شد، و... همینطور که از امکاناتش می گفت، به او گفتم، "شما یک واحد از این ساختمان را به ما بده!"

تاملی کرد و گفت "شما اگر صد هزار تومان پول تا موقعی که تمام بشه تهیه کنی، من یکی از این واحد ها را با شما قولنامه می کنم". من هم شدید به فکر خرید افتاده بودم،

در آن موقع ها من جای خواب نداشتم و در همین مغازه می خوابیدم، 24 ساعته کار می کردم و پیراهن بچه گانه، لباس های زنانه می دوختم، و در بازار شاه عبدالعظیم و میدان فوزیه (امام حسین) جمعه و پنج شنبه بساط می کردم و می فروختم، چندتا شاگرد هم داشتم که بعضی موقع ها آنها بساط می کردند، پارچه ها را هم از بازار، همواره به اندازه یک وانت می آوردم، و بابت مبلغش هم سفته سه ماهه می دادم،

پول فروش این لباس ها را روز شنبه بعد از فروش به بانک صادرات در همین خیابان گرگان به حساب می ریختم، که پول حاصل حدود 100 تا 120 هزارتومان می شد، و باید پول این پارچه ها را به طرف خود در بازار که از او جنس گرفته بودم، بر می گرداندم و...

لذا یک فکری به ذهنم خورد، به آقای معین فر گفتم "بیا درب مغازه تا این پول را که می خواهی را به شما نشان بدهم"، برگشتیم داخل مغازه و دفترچه حساب بانکی که همین پول ها داخلش کم کم ریخته بود را بهش نشان دادم، نگاهی کرد و دید راست می گویم، انگار پر در آورد، نمی دانم در چه وضعی بود، آن موقع سیمان هر پاکت صد تا تک تومانی بود، بدین ترتیب استارت خرید این منزل خورد، و مثلا وقتی کامیون سیمان بار برای ایشان می آورد، راننده کامیون را می فرستاد پیش من که هزینه آن را پرداخت کنم، قرار شد خرد خرد با همین پرداخت ها، مبلغ 500 هزار تومان را پر کنم.

پول پارچه فروش ها هم با اضافه کردن درصدی به مبلغ، از طرف بازاری ام اجازه می گرفتم و نزد خودم نگه می داشتم، طرف بازاری ام هم به لحاظ اعتمادی که بود، نمی دانست که من با این پول چه کردم، و هی باز بار می گرفتم، و کار پرداخت را پول پارچه ها را عقب می انداختم، مدت ها گذشت و تنها نزدیک به 180 هزارتومان پول خانه مانده بود، تا که پرداخت ها تکمیل شود، و منزل نصیب من گردد.

به سفیدکاری که رسید، آقای معین فر گفت 200 هزار تومان روی قیمت می دهم بکش کنار، تو نمی توانی با این روش تا آخر ادامه بدهید، گفتم من قصد ازدواج دارم و دختر شیخ صادق ... را می خواهم بگیرم، این آپارتمان را هم به آنان نشان دادم، آقای معین فر ایشان را می شناخت، گفت نمی دانستم شما می خواهی داماد ایشان بشوید، من نباید از شما پول می گرفتم، به من می گفتی، معین فر خیلی ارادت به روحانیت داشت؛ لذا به من فرصت داد، اما تنها راهی که به نظرم رسید، تا بدهی خود به آقای معین فر را صاف کنم، فروش همین مغازه بود، مغازه را با 220 هزار تومان با تمام دستگاه ها و چرخ خیاطی هایم، فروختم، پول آپارتمان را دادم و کلیدش را گرفتم،

ماندند بعضی از طلبکاران بازار، که به دنبال من افتادند، لذا رفتم جایی و شروع به کار کردم، و پول آنها را هم کم کم صاف کردم، یک سری از بازاریان هم به خاطر کمک به من، بدهی ام را بخشیدند و... خلاصه از بدهی ها خلاص شدیم. بدهی بانک یوسف آباد هم به همین دلیل بخشیده شد، چون طرف دید که من خانه خریدم.

 

ازدواج :

اول که با خانمم آشنا شده بودیم و پدرش که آخوند بود از عراقی های مقیم ایران، گفته بود که ما به ایرانیان دختر نمی دهیم، تا خانه نداشته باشی من دختر به شما نمی دهم، ایرانیان و... برادر خانمم را بردم همین خانه را به او نشان دادم، تعجب کرده بود، و نهایتا قبول کردند که به من دختر بدهند.

اما با خرید این خانه، بیکار بیکار شده بودم، آن موقع دیگر با خانمم عقد کرده بودم، داداشش طلافروشی داشت، هر کسی را هم در مغازه خود به سر کار نمی بردند، و کارشان حساب و کتاب خاصی داشت، خانمم به برادرش که در لاله زار طلافروشی داشت گفت ایشان را هم ببر مغازه، پیش شما کار کند، آنها که اصالتا عرب بودند می گفت ما ایرانیان را سر کار نمی بریم، اعتماد نداریم، اصلا کار درستی نیست، ما باید خودمان کارمندمان را انتخاب کنیم و...   

 خلاصه به زور ما را به عنوان سرایدار و... گرفت، نه به عنوان فروشنده که پشت کانتر فروش بروم، البته آنقدر مغازه بزرگ بود و عظیم که فامیل من تعجب می کردند که چطور شده که در چنین مغازه ایی مشغول به کار شده ام، آن موقع ها طلا گرمی 350 تومان بود، آنقدر حضورم در این مغازه رشک برانگیز بود که فامیل می آمدند و از حسادت برای من نزد صاحب کارم می زدند، که مثلا یک بار صاحبکارم گفت که زن دایی شما آمده و انگشتر خریده و علیه شما این ها را هم گفته است.

بعد از مدتی که در این طلافروشی کار کردم، دیدند روابط عمومی خوبی دارم و... مرا به پشت کانتر فروش راه دادند، اما فک و فامیلم بیشتر می آمدند بدگویی ام را می کردند، که این دستش کجه و... او هم به خواهرش این ها را منتقل می کرد، و خواهرش هم به او می گفت، این حرف ها را ول کن، آنها آدم درستی نیستند.

ظهرها صاحب طلافروشی به هر کدام از فروشنده ها از جمله من 5 تومان پول نهار می داد، که آن موقع ها رقم خیلی زیادی بود، چون چلوکباب سه تومان 5 ریال بود، من ابتدا می رفتم گاراژ مصطفی پایان، که یک جوجه کبابی بود که مشهور بود، غذایی برای صاحب مغازه هم می آوردم و بعد خودم می رفتم و غذا می خوردم، یک بار در موقعی که کارگرها نبودند، من و برادر خانمم مشغول غذا خوردن بودیم، به او گفتم، "پسر فلان تاجر یهودی به من گفته که یک ملک دارند در شهرک غرب که هزار متر زمین دارد و نیمه تمام است می خواهند بفروشند، من شهرک غرب نرفتم، نمی دانم کجاست ولی خیلی تعریف می کند"، این را که گفتم، دست از غذا کشید و سینی غذا را پیش من گذاشت و گفت بخور، گفتم شما به من پول داده اید، می خواهم برم بیرون چلوکباب بخورم، گفت نه بخور، بعد هم برو این پسره را بیاور اینجا، غذا را خوردم و رفتم پسره را گفتم بیا صاحب کارم با شما کار دارد، صاحب کارم از وزنه های بازار طلای لاله زار بود.

پسر این تاجر یهودی که با من آشنا بود و قبلا موضوع این ملک را به من گفته بود و از من خواسته بود که موضوع را با صاحب کارم مطرح کنم، به من گفت چه کاری دارد، گفتم فکر کنم در خصوص همان ملک شهرک غرب است، قضیه را با او مطرح کردم،

پسر یهودیه آن موقع ها یک تویوتا کرونا داشت، که تازه این نوع ماشین ها وارد ایران شده بود، صاحب کارم هم یک کادیلاک طلایی و یک کادیلاک نقره ایی داشت، که به پزشکان می دادند و غیر پزشکان باید رنگ های دیگر استفاده می کردند، آن موقع دولت ایران به هر پزشکی که درسش در خارج تمام می شد و به کشور باز می گشت یک کادیلاک و خانه مجانی می داد.

صاحب کارم به کارگرش گفت برو ماشین را بیاور، گاو صندوق مغازه را قفل کرد و مغازه را به فروشنده ها سپرد و با هم به طرف شهرک غرب حرکت کردیم، همه جا بیابان بود، یک ساختمان نیمه کاره سوبلکس، که شامل زیر زمین، بالا و طبقه سوم بود، نزدیک 700 متر بنا داشت، شامل استخر و...

فروشنده گفت ده میلیون باید بابتش بپردازید، خلاصه این معامله با نه میلیون انجام شد، البته این نه میلیون رقم زیادی بود، چرا که سه دانگ گراند هتل سر تخت طاوس را صاحبش به صاحب کارم به قیمت 60 میلیون تومان پیشنهاد داده بود، که فقط 16 تا مغازه سرش داشت.

در این معامله 200 هزارتومان، حق جوش دادن این معامله از صاحبکارم گرفتم، و فورا رفتم یک اتومبیل هیلیمن خریدم به قیمت 110 هزار تومان، بعد هم به طرف یهودی این معامله مراجعه کردم، که دوستم بود، گفتم به عمویت بگو بالاخره تو این معامله یک چیزی هم به ما بدهد، او هم رفت و موضوع را مطرح کرد، و صاحب ملک که یهودی بودند و کمی هم می ترسیدند، گفت که من به او پول نمی دهم، ولی یک مغازه در بازار منوچهری دارم، که بابت این معامله به او هدیه می دهم،

بازگشت به مغازه و ایستادن روی پای خود :

ایشان از یهودیان معروف بودند، این مغازه ایی که می خواست به من بدهد هم در خیابان منوچهری روبروی سفارت انگلیس قرار داشت، وقتی کلید ها را به من می داد به من گفت، این مغازه 16 یا 17 سال است که بسته است، برو کرکره رو بده بالا، این مغازه مال شماست.

و من که مدت ها در یک فروشگاه طلا فروشی بزرگ کار می کردم که وقتی مشتری هایش وارد این مغازه می شدند، از عظمت آن احساس خانی می کردند، اکنون صاحب این مغازه کوچک شده بودم. لذا تصمیم گرفتم که بروم و کار خود را در آن مغازه پی بگیرم، صاحبکارم گفت که یادت باشه، فروشگاه را ترک کردی دیگر نمی توانی بازگردی، و این عرف ماست که کارمندی که رفت، دیگر به هیچ قیمتی برگشت نخواهد داشت، حتی اگر خواهرم را طلاق هم بدهی، بازگشتی در کار نخواهد بود،

صاحبکارم البته این مغازه کوچک مرا برای پسر عمویش می خواست، قصد داشت که من را از رفتن منصرف کند، و یک پولی روی قیمت مغازه بگذارد و مغازه را بدهد به او، تا او را از فروشگاه خود به آنجا منتقل کند، شاید می خواست او را بدین وسیله از فروشگاه خود بیرون کند، اما من قبول نکردم، و رفتم که کرکره این مغازه را بالا بزنم.

کرکره مغازه را بعد از سال ها بسته بودن، با هر مکافاتی که بود باز کردیم، دیدم به اندازه بار یک وانت وسایل در داخل آن است، گلدان های قدیمی، بشقاب های قدیمی و...، بعد که اینها را دیدم، خیلی تو ذوق من خورد، تا میدان عشرت آباد به خودم بد و بیراه می گفتم، و گاه گریه می کردم، که در کجا کار می کردیم و حالا تو این خرابه باید چه کنم.

خانمم چون حالم را دید، گفت "دیگه نمی شه کاریش کرد، بازگشتی به کار سابق وجود نخواهد داشت، برو همان کار خیاطی، و فروش زیپ و... این کار را که خودت بلدی را راه بینداز، آنجا نزدیک ساختمان پلاسکو است و کارت هم می گیرد، لذا من هم با همین نیت رفتم و شروع به تمیزکاری و از جمله بیرون انداختن این وسایل قدیمی، کردم.

در همین حین یک یهودی در همسایگی مغازه ام بود، بیرون آمد و نه گذاشت و نه برداشت، گفت "تو از کدام دیوانه خونه آمدی"، گفتم "عفت کلام داشته باش، دیوانه خونه چیه"، گفت "هر کدام از این ها را که می شکنی می دونی چقدر می ارزه، اینها همه عتیقه است و ارزشمند، چکار می کنی،  هر کدام را که می شکنی قلب من از جا کنده می شود"، گفتم عتیقه چیه، آخه منِ خیاط چه می دانستم عتیقه یعنی چی؛

گفت "همین را که شما شکستی من صد هزارتومان می خریدم، من جرات نداشتم چیزی بگویم، می ترسیدم چیزی بگویم، تو دیوانه هستی".

این را که گفت من یک مقدار قوت قلب گرفتم، رفتم مغازه روبرو، آن موقع ها سیگار آزادی بود، دو سه کارتنِ خالی سیگار آزادی از آنها گرفتم، این و سایل را بسته بندی کردم و بردم خانه، خانمم گفت "این آشغال ها چیه که آوردی، ما خودمان جا نداریم"، گفتم "همسایه مغازه ام می گوید این ها عتیقه است، و ارزشمند"، زنگ زد به داداشش که بیاید ببیند، او هم آمد و گفت "این ها را از کجا آوردید"، گفتم "داخل همان مغازه ایی بود که خریدم"، گفت بله این ها خیلی قیمتی است، ولی من خریدار این ها نیستم، اما کسی هست که این ها را بخرد، یک نفر را فرستاد و او آمد و 500 هزار تومان این آشغال ها را از من خرید؛ گلدان هایی بود مربوط به زمان نیکلای اول روسیه و...

من هم قوت دلی گرفتم و رفتم که مغازه را تجهیز کنم، که یکی از دوستان رسید و گفت، بگذار من در این مغازه با هم کار کنم، گفتم می خواهی چه کنی، گفت تو نمی دانی اینجا کجاست، اینجا بورس ارز و سکه است، قبول کردم و او هم مغازه را تر و تمیز کرد، درب ورودی مغازه را عوض کرد، سنگ مرمر کرد، و آن موقع ها، به کسی تلفن نمی دادند، هر خط تلفن 50 هزارتومان بیشتر داد، و دو خط تلفن آورد و شدیم مغازه فروش عتیقه و طلا و ارز و شرکت ثبت کردیم و...

چند روز که کار کردیم 75 هزارتومان به من داد و گفت این سهم شماست و من دیدم درآمد خیلی زیادی دارد و... وارد این کار شدیم، و منی که از منوچهری تا پیچ شمیران پیاده می رفتم تا از آنجا تا عشرت آباد با ماشین بروم، اکنون صاحب مغازه و در آمد زیادی شده بودم؛

خدا به من ثروت زیادی داد، ولی عقل نداد!

اوین و دستگیری:

در کار ارز آنقدر پیش رفتیم که در فروش این ها سر از اتاق آقای نوربخش و دکتر عادلی در بانک مرکزی در آوردیم، کار به جایی رسید که این ها به من زنگ می زدند که بیا با شما کار داریم، و کار فروش دلارشان را 500 هزارتا و کم و بیش می گرفتم، می فروختیم، آنها تاکید می کردند که فقط کلک در کارت نباشه، و من هم با صداقت همان قیمتی که بانک مرکزی می گفت در بازار توزیع می کردم؛ بارها به من گفتند به شما کمک می کنیم، ولی کاری نکردند ولی در اوج نیازم، کسی از بانک مرکزی به دادم نرسید، سال 1371 بود که در رابطه با ارز، دستگیرمان کردند و هر چه دار و ندارمان بود رفت، و تعزیرات همه را گرفت، یک سال و خورده ایی هم در انفرادی ما را نگه داشتند.

این جریانات مال 1364 – 1365 تا 1370 است، یکی از چیزهایی که از دست دادم، پمپ بنزین در حال احداثی بود که در شمال به مرحله گودبرداری رسانده بودم، که این پمپ بنزین مصادره شد، گفتند این حق حساب بوده که گرفتی، در حالی که حق حساب نبود، شرکت فروش و واردات پمپ های بنزین از خارج کشور، با ما مراودات ارزی داشت و این مجوز را من در خلال همین مراودات از آنها گرفتم. صاحب این شرکت علاوه بر این، پیشنهاد داشت که بیا یکی از تانکرهای حمل مواد سوختی که تازه به کشور وارد کرده بودند، که یک میلیون و پانصد هزار تومان قیمت داشت را بگیر، تا برات کار کند که من این را نگرفتم و مجوز پمپ بنزین را گرفتم. آن موقع دلار 50 تا 60 تومان بود.

 نزدیک به 6 الی 7 میلیون تومان در آن زمان که رقم خیلی زیادی بود، در خلال همین دستگیری از ما ارز و طلا و شمش به قیمت آنروز توقیف کردند؛ جالب بود که مبالغ این ارزها را صورت جلسه کردند و رسیدش را هم به ما دادند، و گفتند در اوین با شما باشد، تا موقع آزادی، این مبالغ به شما باز گردانده شود، و این صورتجلسه را با خمیر مخصوص پلمپ کردند، اما وقتی موقع آزادی آنرا باز کردیم، یک کاغذ بود که سفید سفید خالی از هر گونه نوشته ایی، فقط یک کاغذ بود که آرم زندان اوین داشت، و تنها اسم من در آن باقی مانده بود، چرا که ظاهرا با جوهر خودکارهای جدیدی نوشته شده بود که به مرور زمان پاک می شدند، به وکیل مراجعه کردیم، گفت نمی شه، باید مدرک داشت، بدون مدرک که نمی شه کاری را پیگیری کرد.

بعد از آزادی رفتم مغازه را باز کردم، پلمپ شده بود، اصلا از کسی اجازه نگرفتیم، چرا که به هر اداره ایی مراجعه می کردم، تا اجازه باز کردن پلمپ را بگیرم، می گفتند ما پلمپ نکردیم، آخر خودم پلمپ را شکستم و داخل مغازه شدم. در هیچ جایی این پلمپ ثبت نشده بود. مغازه نزدیک به دوسال پلمپ بود، ولی هیچ کجا ثبت نشده بود. پلمپ ها هم از نوع کیسه برنجی بود، در این مورد من تنها هم نبودم، در این برخورد با ارز فروشان ما جزو کسانی بودیم که عددی نبودیم، افراد خیلی بزرگتری بودند که در این جریان به همین صورت با آنها در خصوص ارز برخورد شده بود.

خیلی ما را شکنجه کردند خیلی ما را به صورت بدی می زدند، ما سه نفر بودیم که در این شرکت دستگیر شدیم، یکی از ما را چنان زده بودند که فکش از جا در آمده بود، اوین که بودم ماموری با لگد چنان به پهلویم زد که تا یک ماه، ادرارم آلوده به خون بود، چرا که دچار خونریزی از کلیه شدم، که مرا به بهداری زندان بردند، یکی از هم بندهای من که هم در همین رابطه ارز دستگیر شده بود، از همین نامه و قبض بهداری زندان استفاده کرد و بعد از آزادی از زندان برای خود و خانواده اش ویزای امریکا گرفت و اکنون در آن کشور زندگی می کند،

ما در اوین آدم ها را به نام صدا نمی کردیم، شماره داشتند و با شماره آنها را می شناختیم، مثلا وقتی احضارمان می کردند می گفتند که "نود" با شما کار دارد، اسمش را نمی گفتند، این نود خیلی آدم خاصی بود ولی به من رحم داشت، یادم هست من چون سواد درست حسابی نداشتم؛ برای ما کلاس گذاشته بودند، که درس بخوانیم،

همبند شدن با آقای عباس امیر انتظام:

در مدت حضور در اوین 4 الی 5 ماه با عباس امیر انتظام در زندان اوین همبند بودم، بعد از مدتی که در انفرادی بودم، به بخش عمومی منتقل شدم، و در این بخش با امیر انتظام همبند شدم، لباس زندانم آنقدر برای من بزرگ بود که پیراهن و پیژامه اش، مثل لباس پدری بود که به تن یک بچه پوشانده باشند، جثه ایی نداشتم، خیلی در این لباس ها خنده دار شده بودم،

امیرانتظام می خندید و می گفت "این تروریست اقتصادیه که آوردنش اوین، این دزد اقتصاد کشوره؟!" و مسخره می کرد، بغض گلویم را گرفته بود و گریه می کردم، و او می خندید، تنها کسی که در جمع ما ضبط صوت داشت و آهنگ های مرضیه، گلپا، آهنگ های کوچه بازاری داشت، او بود، که برام می گذاشت و می گفت بشین گوش کن، خاطرات خوبی از او دارم، در این بند عمومی ما آشپزخانه داشتیم و او حتی غذا هم می پخت و مرتب این مامورها را برای آوردن فلفل، زردچوبه و... می فرستاد.

در این بند یکی دیگه هم بود که مثلا هزار تن برنج را کیلویی 35 تومان (تردید دارم) فروخته بود و تعذیرات گفته بود که گران فروختی، می گفت من این برنج را به ارتش، به هواپیمایی، به پادگان ها و... به این قیمت فروختم، شما می گویید گران است، خوب اختلاف را بردارید بقیه اش را به من برگردانید، یا کسی بود که از عراق بعد از جنگ و شکست در کویت، ماشین آلات راه سازی وارد کرده بود، و او را گرفته بودند و...

امیر انتظام در زندان اخلاق خیلی تندی پیدا کرده بود و مرتب بد و بیراه می گفت که من کاری نکرده ام و خیلی از این که زندانی شده بود ناراحت بود، بازرگان و... را مسبب این دستگیری خود می دانست، و از دست آنها هم ناراحت بود، می گفت اینها به من خیانت کردند، استعفایی هم که بازرگان داده بود، به خاطر همین موضوع بود؛

آن موقع که ما سال 1372 رفتم زندان او سیزده چهارده سال زندان بود، اما از همه چیز با خبر بود، و به خوبی مسایل را تحلیل می کرد، ظاهرا بد شانسی آورده بود و عکسی قبل از انقلاب در یکی از مجلات چاپ شده بود که او با موشه دایان اسراییلی یکجا بودند و همین مدرک جاسوسی او شده بود.

آنقدر به مسایل کشور آگاه بود که هر اتفاقی می افتاد او پیشگویی می کرد که الان چی می شه و نتایجش چی هست و... گاهی خودش چنان دلش می گرفت که آهنگ ها و موسیقی هایی که داشت را می گذاشت و گاه گریه می کرد، که "زنم، بچه هایم، کلیه ام، کبدم، خانه و زندگی ام و... را تو این زندان از دست دادم، موهایم سفید شده."

زندان بان ها بارها می آمدند و وسایلش را بیرون می ریختند که بیا برو بیرون، می گفت "من همه چیزم را از دست دادم، بعد از این همه زندانی کشیدن، کجا برم؟ جایی ندارم که بروم،" لباس هاش را پرت می کردند بیرون، زنش هم طلاق گرفته بود، و رفته بود، اما یک زنی که در زندان با او ازدواج کرد، از قبل عاشقش بود، که بعد از ترک زن اول، با او ازدواج کرد،

گاهی افسرده می شد و گریه می کرد، دلم آدم به حال او به رحم می آمد، می گفت من را دو ماه در آپارتمانی در خیابان تخت جشید نگه داشتند، مدت زیادی شب ها مرا می بردند و بازجویی و زجرکش می کردند، اعدامم هم نکردند که راحت بشوم، خیلی دوست داشتم که بمیرم، و این طور زجرکشم نکنند،

کلیه اش کار نمی کرد، پروستاتش مشکل پیدا کرده و وقتی دستشویی می رفت خونریزی داشت، جایی نداشتیم که ورزش کند، در یک محوطه کوچیک 10 الی 12 نفر بودیم، جا تنگ بود. آدم تحصیل کرده ایی بود، اما کتابی در اختیار ما نمی گذاشتند، فقط قرآن و کتاب های مذهبی می دادند، امیرانتظام می گفت تا از من در تلویزیون عذرخواهی نکنند بیرون نمی روم، باید بگویند من چه جاسوسی بودم، من چه کار کردم، وقتی گلایه می کردم که این جا کجاست که ما را انداخته اند، امیر انتظام می گفت خبر نداری ما چی کشیدیم، این بهترین هتل هایت تهران است که به ما داده اند، الان ناراحتی؟! 

در این بند تنها امیرانتظام زندانی سیاسی بود، بقیه زندانیان اقتصادی و... بودند، اینجا صبح و شب را نمی فهمیدیم، فقط با اذان متوجه ساعات روز می شدیم، همه اش لامپ مهتابی روشن بود، به بیرون حق نگاه کردن نداشتیم،

سیاست :

من هیچگاه با سیاست رابطه خوبی نداشتم، سیاست پدر مادر نمی شناسد، همیشه ازش دوری کردم، حتی در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم، فقط یک بار آن هم دایی ام مجبورم کرد، گفت باید بیایی به بنی صدر رای بدهی؛ یک بار رفتم اداره گذرنامه که گذرنامه بگیرم گفتند شما بهایی هستی مگه، گفتم چرا، گفت در هیچ انتخاباتی شرکت نکردی؟!، صفحه اش خالی است، گفتم من در زمان انتخابات مسافرت بودم.

اما صحنه هایی دیدم که خیلی دردآور بود، دهه شصت بود که سه تا از همسایه های ما را که لیسانس داشتند گرفتند و اعدام کردند، دامادشان را در شب پاتختی، که در خانه عروس و یا داماد جمع می شوند هدایا داده می شود، این داماد را دستگیر کردند، و شبانه اعدام شد، چهار نفر از یک خانه، من ساک های اینها را رفتم تهرانپارس، فلکه تیرانداز که نمی دانم پادگان ارتش بود و یا چی بود، گرفتم، آنجا یک محوطه خیلی بزرگ بود که پر از ساک، و ساک اعدامی ها را آنجا چیده بودند، من رفتم ساک این چهار نفر را گرفتم، و به من دادند، آوردم، اینها مجاهد خلق بودند، به آنها در زندان، همه ساک نظامی داده بودند، از این ساک ها که برای نظامی هاست، براشون دوخته بودند، و به زندانیان داده بودند، که لباس و وسایل شخصی خودشان را در آن بگذارند، وقتی هم که اعدام شدند، لباس، ساعت و... آنها را تو این ساک گذاشتند، و تحویل خانواده ها دادند.

آن موقع من یک ماشین هیلمن داشتم، غذا درست کرده بودیم که داشتیم می رفتیم آبعلی تفریح، این همسایه ما، مادر و دخترش به من مراجعه کردند که اینطوری شده است، سوارشان کردم و رفتیم که ساک ها بگیریم، آن موقع ها هر کسی ماشین نداشت، کسی ماشین داشت خیلی وضعش خوب، و امپراتور بود، همسایه ما جریان را گفت و خواهش کرد ما آنها را ببریم، وقتی خواهرش رفت که صبحت کند و ساک برادرهاش و دامادشان را بگیرد،

ما هم منتظر نشسته بودیم، کنار ما کسانی نشسته بودند که با دست نشان می دادند یکی می گفت مال ما هفت تا، یکی پنج تا، چهارتا، سه تا و... همه جوره آدمی آنجا بودند،

طرف می زد تو سرش، می گفت من چندتا ساک دارم، اینجا بود که من به یکی افراد که در آنجا بود (کار می کرد) گفتم این چه کاری بود که کردید، ولی تا این را گفتم، ما را گرفتند و انداختن تو محوطه، می خواست مرا با مشت و لگد پذیرایی کنند، گفتم بیا پشت ماشین من را نگاه کن، غذا درست کردیم و با زن و دوتا بچه ام داشتیم می رفتم آبعلی این خانم گفت منو اینجا برسان، می خواهم بروم ملاقاتی بچه هام، من مادر این بچه ها را اینجا رساندم، این بود که من اینجام، هیچ منظور خاصی نداشتم،  بیا بچه های من را ببین، یکی 5 یکی 6 سالش هست، خلاصه یقه ما را رها کرد و گفت حرف نزن، این مادر و دختر را هم بردار از اینجا ببر، وقتی می آمدیم همه به سر و کله خود می زدند.

این مادر و دختر همسایه دیوار به دیوار آپارتمان ما بودند، بچه های بسیار خوبی بودند، مثل گل، فهمیده، تحصیل کرده، دامادش بچه آستارا بود، که آمده بود خواهر این ها را گرفته بود، ولی جا نداشتند که بعد از ازدواج بروند، و با این خانواده زندگی می کردند، و قصد داشتند که بروند خارج کشور، اما شب پاتختی دستگیر شدند. مامورهایی که برای دستگیری اینها آمده بودند، زنگ ما را زدند، مرا به اسم صدا زدند، و می شناختند و گفتند که پشت بام یک وسیله ما افتاده می خواهیم برداریم، درب که باز کردم، یکهو دیدم چهارتا مرد وارد خانه شدند و به آپارتمان اینها رفتند و دستگیرشان کردند، مرا فریب دادند، من که نمی دانستم اینها کی هستند، آن موقع ها که آیفون تصویری نبود، من چه می دانستم اینها کی هستند، فرداش دیدم همه گریه می کنند، گفتند همه اعدام شدند،

به رغم این :

خیلی روزگار خوبی بود، مردم خیلی خوبی آن زمان بودند، همه به هم کمک می کردند، می خواستی خانه بخری، به پنج نفر رو می انداختی، به والله چهار نفر بهت کمک می کردند، گرفتار بودی چهار نفر بهت پول می دادند، طرف می گفت پسرم می خواهد برود ترکیه از آنجا برود کانادا، استرالیا و... پول نداریم که از صراف ها یا بانک ارز بگیریم، مردم پول جمع می کردند و به طرف کمک می کردند، هر کسی می گفت من 500 تا 200 تا و... دلار می خرم به شما می دم. مردم جمع می کردند، تا با اتوبوس ایران پیما سوار شود و برود ترکیه و از آنجا به طرف مقصد بروند.

اما حالا تو برو بگو من می خواهم فرزندم را بفرستم خارج، دست و بالم خالی است، اگر داشتی 200 دلار به من بده، طرف می گوید چک آن را بنویس تا بهت بدم، انسان ارزش داشت، معرفت بین مردم زیاد بود، الان این حرف ها را تعریف کنی، همین بچه های خودت هم ممکن است شما رو مسخره کنند، که این چرند و پرندها چیست که می گویی، این ها دو زار نمی ارزد.

  استاد استاد پرویز یاحقی:

فکر نکنم فردی در ایران پیدا بشود که مثل استاد پرویز یاحقی ویلون بزند، در حالی که سابقه آشنایی من با استاد به زمان شاگردی ام در سلمانی باز می گردید، اما تا 1385 هم با ایشان ارتباط داشتم، گرچه متاسفانه موقعی که ایشان فوت کردند من مسافرت بودم، استاد یاحقی به من می گفت : "هر موقع که من مُردم، ویولونم را هم با جسدم در قبرم دفن کنید"؛ بعد متوجه شدم، وقتی از بهشت زهرا برگشتند، این ویولون را 50 میلیون تومان فروختند تا هزینه های مراسم کفن و دفنش را تامین کنند، استاد یاحقی آثار بسیار خوبی در زمینه موسیقی داشت، ایشان در ابتدا با خانم حمیرا ازدواج کرد، ولی چون بچه دار نشدند از هم جدا شدند،

استاد پرویز یاحقی بعد از انقلاب در یک حالت اعتراضی، اجراهای موسیقی خود را متوقف کرد، چرا که می گفت نمی خواهم ساز من را پشت درخت و... مخفی کنند (عدم نمایش سازها)، و فقط صدای سازم پخش شود، من برای این ها کار نمی کنم. از لحاظ وضعیت مالی، مشکل دار شده بود، خواهرش که معلم بود، تا وقتی زنده بود، در تامین هزینه های زندگی این استاد موسیقی ایران، کمک می کرد، ولی وقتی خواهرش مرد، استاد یاحقی پشت و پناه مالی اش را نیز از دست داد.

فشارهای روحی به او خیلی افزایش یافته بود، و دچار اعتیاد هم شد، گاهی سعی می کردم به او کمک کنم، این آخری ها یک اتومبیل پراید هاچ بک داشت، که بعضی شب ها خودش با این ماشین مسافرکشی می کرد، من بهش می گفتم "پرویز این کار را نکن، تو می دانی کی هستی؟!" می گفت "می دانم، ولی نمی توانم آثارم را بفروشم، اجازه نمی دهند، باید چه کنم؟!"، بهش گفتم "خوب این آثارت را ببر در ترکیه، به خواننده های در پیت بفروش، تا پول سنگینی بدست بیاوری و..."، فحش می داد و می گفت "من برم آثارم را به خواننده ها بفروشم تا پول بگیرم؟!" دلش نمی آمد آثار ارزشمند خود را به این نحو از دست بدهد؛ بعضی از طرفدارانش هم گاهی کمک هایی به او می کردند، و سعی داشتند که عزت او از بین نرود،

استاد پرویز یاحقی خیلی به پوشیدن دستمال گردن علاقه داشت، کلسیونی از این دستمال گردن ها داشت، که شاید بالغ بر 500 عدد می شد، یکی از این دستمال گردن ها را هم به عنوان یادگاری به من هدیه داد، که هنوز دارمش، او عاشق لباس، عطر و ادکلن بود،

استاد بسیار تنها بود، و وقتی سکته کرد و مرد هم کسی همراهش نبود، و بعد از مدتی از طریق همسایه ها متوجه فوت او، و خبر دار شدند، دوستانش هی زنگ می زدند، می دیدند که کسی گوشی تلفن را بر نمی دارد، تا این که آمدند و پرس و جو کردند، همسایه ها گفتند چندی هست که صدای موسیقی اش نمی آید، بعد دیدند که از ساختمان بو می آید، به آتش نشانی زنگ زدند، درب را باز می کنند، می بینند که یکی دو روز است که سکته کرده و مرده.

بعد از این جریان از رادیو تلویزیون آمدند مراسم تشیع به پا کردند، و او را در قطعه هنرمندان دفن کردند، مراسم ختم هم برایش گرفتند، من که در این زمان نبودم، استاد اسدلله ملک برام تعریف کرد که از جام جم آمدند، نهار دادند و به زیر زمین منزل استاد یاحقی رفتند و تمام نت های موسیقی که نوشته بود و آثارش را با خود بردند، الان هم گاهی موسیقی او را در رادیو و تلویزیون پخش می کنند، گرچه تا موقعی که زنده بود پخش نمی کردند،

ماشین پرایدش هم تا مدت ها جلوی خونه اش پارک بود، و نمی دانم چی شد، شهرداری برد و... در زیر زمین خونه اش یک تشکیلات مفصل مربوط به ضبط و... موسیقی داشت،

 هنوز کسی در نواختن ویولون روی دست استاد پرویز یاحقی نیامده است، آن موقع که زنده بود، بعضی وقت ها عصر روزهای جمعه، هنرمندان مشهور می آمدیم و با هم می خواندند و او می نواخت، همه را به گریه می انداخت و حاضرین زار زار گریه می کردند، از سوزی که در نوای موسیقی او بود.

استاد اسدلله ملک هم بود، استاد جهانگیر ملک هم در این جمع ضرب می زد، و چند تن از خوانندگان مردمی می آمدند و او می نواخت و همه را به اشک می انداخت، تو گویی سنگ های ساختمان هم به حال این نوا و این حال گریه می کردند. شدت تاثر آنها قابل تصور نبود، مثل باران اشک می ریختند، مثل سیل اشک از گونه ها جاری می شد. مثل آدم های مادر مرده، مثل این که مراسم عاشورا را داری تماشا می کنی، این هنرمندها هم مثل اینکه بی صدا داشتند مقتل می خوانند، گریه می کردند، می گفتند که ما با این همه زحمتی که کشیدیم، نباید جایگاه ما این باشد، ما را بدجوری پس زدند، دل هاشان پر از درد بود.

استاد پرویز یاحقی چنان آدمی بود که خودش یک دنیا گرفتاری مالی داشت، اما اگر یکی به فقارت به او مراجعه می کرد، اگر هزار تومان در جیب داشت، به این فقیر مراجعه کننده می داد، در حالی که خودش به نان شب محتاج بود، با او بین 15 تا 20 سال ارتباط، و رفت و آمد داشتیم، استاد یاحقی آثاری داشت که قابل قیمت گذاری به لحاظ هنری نبود،

استاد اسدلله ملک هم که ویولون می زد، کسی نتوانست ویولون او را بزند، اما همین هنرمند بزرگ، آرزو داشت که یک خونه 50 متری داشته باشد، در خیابان عشرت آباد زندگی می کرد، می گفت کاش یک خونه پنجاه متری داشتم که بعد از مرگم، همسرم گرفتار نشود، او هم از همسرش بچه دار نشد، وقتی از حال و روز این اساتید موسیقی یادم می افتد، گریه ام می گیرد، شما نمی دانی این ها چطور آدم هایی بودند.

 

[1] - نعمت‌اللّه آزموده با نام هنری آغاسی (۲۹ تیر ۱۳۱۸، اهواز – ۱۴ آبان ۱۳۸۴، کرج) از خوانندگان سرشناس موسیقی عامه‌پسند و کوچه‌بازاری پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از آخرین صعود در هفدهم شهریورماه، اکنون یک ماه و یک هفته می گذرد، و باز این فرصت به وجود آمد تا چالشی دیگر، در فتح این چهار هزارتایی رقم بخورد، زمانبندی این صعود که در 25 مهر ماه 1400 انجام گرفت، بدین شرح است:

مجموع کل زمان صعود 7 ساعت و 45 دقیقه (توقف و استراحت)؛ کل زمان حرکت در این صعود 7 ساعت

 

حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 بامداد

حضور در اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و 21 دقیقه بامداد

بیست دقیقه توقف صبحانه، استراحت و...

حرکت به سمت قله کلکچال در ساعت 5 و 40 صبح

حضور در گردنه کلکچال ساعت 6 و 51 صبح

رسیدن به چشمه پیازچال، ساعت 7 و 38 دقیقه صبح

توقف به مدت 15 دقیقه برای استراحت و...

حرکت ساعت 7 و 53 دقیقه به سمت قله لزون

حضور در قله لزون ساعت 8 و 52 دقیقه صبح

و بعد از طی خط الراس، رسیدن به قله توچال در ساعت 10 و 45 دقیقه صبح

 

پارک جمشیدیه بعد از بسته شدن های پی در پی کرونایی، در بامداد امروز دارای روشنایی کامل، و درب های آن به روی مردم باز است و مراجعینی هم دارد.

حرکتی به سمت قله، از سوی دیگر همنوردان، در این ساعات اولیه بعد از نیمه شب، دیده نمی شود؛ و این تنها بعد از ترک اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بود که صدای همنوردانی به گوش آمد، که با حضور در محوطه اردوگاه، بدان طراوت بخشیدند،

به میانه راه بین اردوگاه و گردنه کلکچال رسیده بودم که تنها صعود کننده دیگری را مشاهده کردم که تندتر از من، فاصله خود را کم می کرد، اما پیش از رسیدن به گردنه، به سمت قله کلکچال تغییر مسیر داد، و وقتی بعد از استراحت در چشمه پیازچال، به سوی قله لزون در حرکت بودم، این دوست همنورد هم، از سوی دیگر قله کلکچال، بعد از فتح آن در حال نزول بود، و از سوی مقابل به من نزدیک شد و رو در رو شدیم، و سپس او برای استراحت به چشمه پیاز چال رهسپار شد، من هم به سوی قله توچال حرکت کردم.

به علت کاهش بارندگی ها در سال جاری، آب های روان به سمت پایین دست، بسیار کاهش یافته است، اما چشمه پیازچال هنوز کمی آب دارد، و می شود به قدر خوردن کمی برداشت، البته لوله هایی، آب های جاری از پایین دست این چشمه را، به پایین کوه منتقل می کنند، و انسان زیاده خواه، در حالی که در طبیعت همه گیاهان و حیوانات وحش، تشنه اند، آب ها را هر جا که یافته است، از طریق لوله هایی، به سمت سیستم شبکه لوله کشی خود هدایت کرده، و این انسان است که تنها سیراب، در میان دیگر موجودات زنده است، منابع دیگر غذایی طبیعت هم همین وضعیت را دارد، و همه به سوی جامعه انسانی منتقل و هدایت می شوند، و با وجود گرسنگی بیشتر موجودات در طبیعت، انسان همیشه سیری خود را در راس اهدافش قرار داده، نسبت به گرسنگی دیگر گونه های زنده این جهان بی تفاوت است. 

در خشکی آب و هوایی این روزهای، اکثر پوشش گیاهی در دامنه کوه خشکیده، و اکثرا در زیر سم چهارپایانی که ماه طبیعت را برای ماه ها چریده اند، و رمقی برای آن نگذاشتند، خرد شده اند، تنها گونه های بسیار اندکی هنوز سبز و یا نیمه سبزند، و منتظر بارش باران های پاییزی، که اثری از این بارش ها دیده نمی شود، همه چشم به آسمانند، تا نزول باران، آنان را از مرگ نجات دهد.

در خلال این صعود، و هنگام عبور از خط الراس قله توچال، یادی از مرحوم ابراهیم شیخی کردم، که از پیشکسوتان کوهنوردی ایران بود، و عکس و تابلوهای یادبود او را در بسیاری از نقاط دیده ام، او که مسیر صعود به قله توچال را از میدان دربند تا قله را در حدود دو ساعت طی می کرد، و نهایتا هم در مسیر صعود بهاری از مسیر خط الراس های بین قله توچال تا دماوند، جان به جان آفرین تقدیم کرد. [1]

این روزها قیمت ارزهای خارجی، نوسان شدیدی را شاهد است، آن مرحوم نیز که در کار خرید و فروش ارز بودند، همواره بی توجه به نوسانات بازار، هر مقدار ارزی را که خریداری می کرد، با یک سود بسیار کم و ثابت می فروخت، بی توجه به بازاری که همواره افزایشی بود. او از خود نامی نیک در تجارت و ورزش بر جای گذاشت، با صداقت و اهل سود کاملا منطقی در تجارت، و کوشا و بسیار موفق در ورزش بود، ایشان از امید های تیم ملی کوهنوردی ایران بودند، روحش شاد.

امروز صعود از دیگر مسیرها به قله توچال هم بسیار کم است، بطوری که از یال سنگ سیاه که 90 درصد صعود ها به قله از این مسیر انجام می شود، تنها یک نفر در حال صعود دیدم، از مسیر ولنجک هم یک نفر که در هنگام حضور در قله، آنجا بودند.

در عین حال یک گروه سه نفره از دوچرخه سواران کوهستان، بر بلندای قله توچال مشغول صرف صبحانه بودند، آنان از ایستگاه 5 آمده بودند و اکنون قصد داشتند مسیر نزول را طی کنند، کاری بسیار خطرناک تر از صعود که دوچرخه سوار را لقمه ترمزهایی ناچیز باید از افزایش سرعت و حادثه حفظ کند.

گرچه کوهنوردان از پاکوب های مسیر خط الراس برای صعود به قله توچال استفاده می کنند، اما مسیر عمومی مردم منطقه رودبار قصران، برای ارتباط با ری و راگا (نام باستانی ری) و تهران از طریق مسیری میسر می گشت که در کمره کوه ادامه می یابد و به تدریج نزول و صعود دارد، مسیری که اینک با باز شدن راه های مدرن ماشین رو، دیگر استفاده نمی شود، در این صعود، قسمتی از مسیر تاریخی که شاهان قاجار از آن برای رفتن به کاخ خود در شهرستانک موسوم به کاخ ناصری استفاده می کردند را یافتم، مسیری که بالطبع ساخت قاجارها نبوده، و قدمت بسیار بیشتری دارد، و تنها توسط آنان احتمالا تعمیر و برای وسایل حمل و نقل آنزمان مناسب سازی شده است، و این مسیر از زیر پاکوب حاشیه قله لزون تا دره ایگل قابل تعقیب چشمی است، مسیری از همین حاشیه قله کلکچال که از بالای چشمه پیازچال می گذشته و در آن سوی قله لزون مسافران خود احتمالا در روستای ایگل فرود می آورده است.

به رغم پیش بینی هواشناسی قله ها (باد 20 الی 25 کیلومتر) نه باد آنچنانی بود و نه سرمایی در حد یکی دو درجه سانتیگراد، گرچه ساعات بامداد در پارک جمشیدیه سرمای محسوسی وجود داشت، اما با دور شدن از آن به درجه گرما انگار اضافه شد.

[1] - ابراهیم شیخی در ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه پنجشنبه ۱۶ خرداد ماه ۱۳۸۷ هنگام اجرای برنامه خط‌الرأس قله توچال به قله دماوند، در چادری که بر روی خط‌الرأس «قله سینه‌زا» برپا کرده بود، براثر ایست قلبی در سن 53 سالگی درگذشت و پیکرش پس از ۳ روز تلاش همنوردانش به پایین منتقل و در قطعه نام‌آوران بهشت‌زهرا به خاک سپرده شد. به گفته همنوردانش او دارای وِیژگی های منحصر به فردی بود از جمله :

"تمام کسانی که شیخی را از نزدیک می‌شناختند از عشق بیکران او به ورزش به‌خصوص ورزش کوهنوردی که ورزش اصلی او بود و بیش از سی سال در آن کوشید، آگاهی داشتند. از خصوصیات بارز او مهربانی و خوش‌خلقی‌اش بود به طوری که همیشه خوشرو و آماده و مشتاق فعالیت‌های خیرخواهانه ورزشی بود.

در انتقال تجربیات و آزموده‌های خود به دیگران بسیار سخاوتمند عمل می‌کرد و همواره به سئوالات و راهنمایی‌های کوهنوردان علاقمند، به‌ویژه در مورد آموزش نسل جوان بسیار با دقت و شکیبا عمل می‌کرد.

زمانی که در خرداد سال ۱۳۸۴ با همفکری او و ناصر جنانی طرح و اجرای پروژه برنامه «صعود شانزده یال دماوند» را عملاً آغاز کردیم، فرصت مناسب و استثنایی پیش آمد تا با این شخصیت بارز ورزشی بیشتر آشنا شوم. همواره به دنبال حرکت‌های نو و ثبت رکوردهای جدید در ورزش کوهنوردی بود. در تمام این صعودها او جلودار و اصطلاحاً «موتور» حرکت تیم بود. در کوهنوردی برای خود سبکی ویژه داشت که تماماً برتجربیات شخصی و آموزش‌های رایج عمومی تکیه داشت. به طوری که برای تمام حرکت‌ها و تمرینات مداوم خود دلیل و برهان خاصی ارائه می‌نمود و با دانش خود سعی می‌کرد به مرزهای جدیدی از این ورزش دست یابد. با وجود گرفتاری‌های روزمره به طور مرتب ورزش می‌کرد و عاشق دوومیدانی ، مادر همه ورزش‌ها بود.

یادمان باشد هربار با صعود به قله خلنو بزرگ (البرز مرکزی) با تابلویی روبرو می‌شویم که با زبان بی‌زبانی روایتی از آخرین گام‌های کوهنورد بزرگی را بیان می‌کند که از آن قله گذشته و ساعاتی بعد در جوار معشوق خود «کوهستان»، حین ورزش و در اوج آمادگی جسمانی به دیار ابدیت پیوست و جاودانه شد.

در پی این نوشتار توجه شما دوستان گرامی را به «شرح حال و زندگی‌نامه ابراهیم شیخی» که به قلم دوست و همنورد نزدیک و دیرینه‌اش «آقای جلیل صفرعلیزاده» که در آخرین ساعات زندگی در کنارش بوده است، جلب می‌نمایم:

از سال ۱۳۵۰ با قدم نهادن در مسیرهای کوهستانی و با صعود به قله‌های شمیرانات و سپس البرز، الوند و زاگرس، تمامی قلل بالای ۴۰۰۰ متری ایران را در فصول مختلف صعود کرد و همیشه این را بارها از زبان خودش می‌شنیدم که می‌گفت: «رشته اصلی من کوهنوردی است.» وی در کلاس‌های کارآموزی کوهنوردی و همچنین کلاس‌های تکمیلی و مربیگری زیر نظر فدراسیون کوهنوردی شرکت کرده و آموزش‌های لازم را فرا گرفته بود.

زنده‌یاد ابراهیم شیخی عمر پربرکت خود را در راه اعتلای فرهنگ اراده و ایمان که همانا فرهنگ کوهمردی و کوهنوردی است مصروف داشت. او از دانشگاه بزرگ طبیعت درس‌های گرانبهایی آموخت و در توشه آخرتش گوهرهای نفیسی اندوخت. در بسیاری از جهات شخصیتی درخور ستایش و تحسین داشت. اما شاخصه بارز او ایمان و اخلاصش در عمل بود تا جایی که به کرات با تشکیل تیم‌های نجات به هنگام ضرورت، مصدومین و آسیب‌دیدگان را یاری می‌کرد. چه بسیار لحظات بحرانی و پر از خطر که او در صف اول منجیان حاضر و آماده بود. با نهایت تواضع و فروتنی می‌گفت: «این وظیفه‌ای است برگردن ما. دیگران مسئولیت‌هایی دارند، ما هم دینی برگردنمان است. امید آنکه این مهم را نیک به فرجام رسانیم.»

به قول همنوردی شاعر:

تن و روان خسته‌ات را صدایی آشنا و رفیقی کهنه به خود می‌خواند//

و تو از صافی آوازش پاکی قامت، طبیعت این یار دیرینه انسان را بازمی‌شناسی//

آغوش کوهستان هرگاه که بخواهی گشوده است//

شرط آنکه پاک و بی‌ریا در او قدم نهی//

صداقت و عشق را در او بجویی و زندگی را در او بکاوی//

راه را در این گذر پایانی نیست، چرا که طبیعت بی‌انتهاست//

آنگاه که بر بلندای قله‌ای ایستاده‌ای، آنجا که زمین دست بر قلب آتشین آسمان دارد//

خطاست نام فاتح برخود گذاری//

تو فتح نکرده‌ای//

چرا که معشوق خویش را در آغوش فشرده‌ای…//

ابراهیم شیخی در ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه پنجشنبه ۱۶ خرداد ماه ۱۳۸۷ هنگام اجرای برنامه خط‌الرأس قله توچال به قله دماوند، در چادری که بر روی خط‌الرأس «قله سینه‌زا» برپا شده بود، براثر ایست قلبی درگذشت و پیکر بی‌جانش پس از ۳ روز تلاش توسط همنوردان او از مسیر دشت لار و تنگه یونه‌زا به پایین منتقل و در قطعه نام‌آوران بهشت‌زهرا به خاک سپرده شد.

 ۱۳۹۳٫۳٫۱۶

در پایان نگاهی می‌کنیم به فعالیت‌های شاخص ابراهیم شیخی در ورزش کوهنوردی:

–    سال ۱۳۶۲     اولین صعود زمستانی جبهه غربی دماوند در قالب گروه کوهنوردی آزاد کاوه

–    سال ۱۳۶۳    حضور مؤثر و ۷۵ روزه در ساخت دو جانپناه شمالی دماوند در ارتفاع ۴۰۰۰ و ۴۷۵۰ متری

–    سال ۱۳۶۳    اولین صعود زمستانی گرده آلمان‌ها (علم‌کوه) در قالب تیم مشترک فدراسیون و کوهنوردان تبریزی

–    سال ۱۳۶۳    حضور مؤثر در ساخت و مرمت جانپناه توچال

–    سال ۱۳۶۴    صعود سرعتی قله توچال و ثبت رکورد دو ساعت و ده دقیقه از میدان سربند تا قله

–    سال ۱۳۶۴    دریافت مدرک مربیگری کوهنوردی

–    سال ۱۳۶۸    صعود دیواره علم‌کوه مسیر لهستانی‌ها (به همراه زنده‌یاد داود خادم)

–    سال ۱۳۷۶    صعود تا ارتفاع ۷۵۰۰ متری قله گاشربروم (هیمالیای پاکستان) در قالب اولین تیم ملی فدراسیون کوهنوردی

–   سال ۱۳۷۶    صعود یک روزه گرده آلمان‌ها از مسیر ونداربن ـ سرچال ـ علم‌چال ـ گرده ـ قله علم‌کوه ـ سیاه‌سنگ ـ چالون ـ سیاه‌کمان ـ نفت‌چال ـ ونداربن (طی سیزده ساعت) در تابستان

–    سال ۱۳۸۳    شرکت در مسابقه ماراتون دماوند (در سن ۵۰ سالگی) و کسب مقام چهارم (رکورد سه ساعت و هجده دقیقه از گوسفندسرا تا قله)

–    سال ۱۳۸۴    صعود ۱۶ یال دماوند در شانزده هفته به شکل سرعتی و یک روزه

–    سال ۱۳۸۵    عبور از خط‌الرأس دوبرار (قره‌داغ) یک روزه به طول ۴۵ کیلومتر

–    صعود اکثر قلل ایران و دیواره‌هایی نظیر بیستون، لجور، بندیخچال، پل‌خواب و صعود بیش از ۱۵۰۰ بار قله توچال و ۳۰۰ بار قله دماوند

–    پرچم‌گذاری مسیر صعود قله توچال از سنگ‌سیاه به قله از زمستان ۱۳۶۴ به بعد

–    حضور منظم در عملیات امدادرسانی افراد سانحه دیده در کوهستان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تو ای نگارین حق مطلق!

فکر می کردم که تو را یافته ام، و هر قدم که بر می دارم، در جوار، و به موازات توست، و به تو منتهی خواهد شد؛

فکر می کردم که تو را می شناسم، حال آنکه انگار نمی شناسمت، در حالیکه آشناترینی؛

گُمت کرده ام، در حالی که پیداترینی؛

در ذره ذره وجود حضور داری، اما غایب ترینی!

به سانِ گم گشته ایی تاریخی، که نسل اندر نسل، جویندگان برای یافتنت، جان و خانمان داده اند و... اما در پیچ و خم این روزگار سیاه، گم گشته و ناپیدایی؛

ایزدا!

در خلال این همه تناقض بزرگ، که قهار و جباری چون تو، این چنین غیر فعال، در میان تاریخی دراز دامن از ظلم و هجوم دردهای بی امان، که بی شک درمانی سهل و آسان، تنها در "رهایی" دارد و... اما گریبان خلق تو را چنان گرفته، که رهایی از آن، تا کنون، میسر نگردیده، و آینده این اسارت بی پایان هم، در امواج دود آلود تاریکی، چنان فرو رفته است، که آینده اش نیز، تاریک تر از اکنون، می نماید، اما تو نیز در سکوت و غیبتی طولانی قرار داری، آیا تو نیز با خستگان این روند جاری همراه گشته ایی؟!

اگر قرار بود ما ناتوانان، چون تو "فعال ما یشایی" [1] در این روند و روزگار همراه می بودیم، پس تو را با ما چه فرقی ست؟! اگر قرار بود قادر متعالی چون تو، و انسان های ضعیفی چون ما، بر این پدیده، شاهد و ناظری بی عمل می بودیم، پس این همه حضور چون تویی در این هنگامه بروز نازیبایی های بی پایان، از بهر چه بود؟! در حالی که ما را چشم به آسمان، و رسیدن انواع کمک های آسمانی کرده اند، تو در صبر و سکوتی طولانی، که برای ما طول عمر نسل ها محسوب می شود، به کار خود مشغولی، و ما نیز در امواج تباهی و رنج، غرق!

در همین حال بوق مدعیانت، مثل صدای طبل های توخالی بزرگ، هزاره هاست که تمام زندگی انسانی را فرا گرفته، و صبح و شام، وقت و بی وقت، بی توقف می کوبند، و به خصوص در هنگامه های افزایش رنج و سوال، صدایش گوش ها را کر، و ذهن ها را دائم به خود مشغول می دارد، و میان این همه صداهای دلخراش از فریاد ضجه ی به غارت رفتگان، جان باختگان، له شدگان و... درمانی نبوده اند که هیچ، خود نیز ما را از درد و درمان خویش باز می دارند، و به خود مشغول می کنند، تا در این دردی که درمانش تنها رهاییست، بی تصمیم، ماندگار شویم، و در این ماندگاری، میان درد و بی تصمیمی، حتی زمزمه اهل ذکر تو را هم دیگر نشنویم، و بدان آرامشی نیافته و قوتی در دل ها نیاید.

به راستی در میان این همه هیاهوی طلب کنندگان یاری در زمین، چطور می توان صدای ذره ذره وجود را که همه به یاد تو، خدا خدا می کند را شنید، و حس کرد؟! اصلا چرا باید به آنها گوش فرا داد، حال آنکه روشن تر از آن همه ذکر، فریاد تظلم خواهی خلق تو، برای یاری و خلاصی، آشکارا به هواست، راز و نیازی بی پایان، که نیازی به تمرکز برای شنیدنش نیست، چرا که روشن تر از نور خورشید، پدیدارتر از سیاهی شب، بر هر کوی و برزنی شنیده می شوند؟!

بیدادگری درازدامن مخلوقت، به خصوص مدعیان تو که سودای ساخت دنیایی خاص را دارند، که در سایه تحقق شعاری که هرگز تحقق نیافت، زنجیره ایی از ظلم آفریده و می آفرینند، و هر چه تاریخ است این نیز ادامه دارد، و نسل ها از ما را ضایع و نابود کرده، در حالی که نسل شان لاینقطع، سلطه اشان برقرارترین، کشتارشان وسیع ترین، ظلم شان سوزناک ترین، شکنجه اشان دردآور ترین، استبدادشان درازدامن ترین و وسیع ترین، مستبدین شان مخوف ترین، داروی خواب آورشان، منگ کننده ترین مخدرهاست و...

که هرچه در ظلم فرو رفتند، قدرت بیشتری در خود احساس کرده، حتی به شهادت متون منتسب به تو، در اوج ظلم، خود را تو، مجری اوامر تو، و یا چون تو دیده، ادعای خدایی و قدرت خداگونه کرده اند، حال تو اینان و ما را که هر دو در منجلاب تباهی غرق شده ایم را، اشرف مخلوقات خود خوانده، به حال خود رها کرده، و در عین حال که تو همه این عالم را فرا گرفته ایی، به سان غایبی بزرگ، بر این وضع اسفناک دست در جیب صبری بی پایان فرو برده ایی؛ صبری که ما را لبریز از ناامیدی، و گوش و چشم ما را از تو کر و کور کرده، احساس خود را نیز در خلال آن همه انتظار رهاییِ تحقق نایافته، از دست می دهیم، و تو را هم در این درنگ بی پایان، و هیاهوی مدعیانت گُم می کنیم.

به نام نامی ات که دیرآمدترین نام هاست، به بزرگی ات، که بزرگترینی، به قدرتت که قدرترین قدرت ترینی، به وسعتت که وسیع ترینی، به رحمتت که واسع ترین بر خلق جهان است، به مهرت که مهربان ترینی، به شکنجه ات که تلخ ترین و سوزناکترین است، به بخشش ات که بخشاینده ترینی، به وجودت که دیرپاترین و پاینده ترینی و... قسم، که این راه و رسم زیستن بر مدار ظلم و جهل، زیبنده خلق و عالم تو، و دستگاه حکمت تو نیست!

می دانم که تو مرا "من" آفریدی، تا "خود" باشم، خودی مسئول، رها و تصمیم گیر، تا بر ابزاری که بر آن دست می یابم تکیه کنم، و به پیش بتازم، تا به تو برسم، چون تو شوم، آزاد و رها، قوی و قدرتمند، قائم به توانایی خود، و در تو که انتهای سعادتی، منتهی شوم، اما به جایی رسیده ایم، که "خود بودن" ها را از ما ستانده اند، ما را موجوداتی از خیل جاده صاف کن های تسلط این و آن بر دیگران تبدیل، واژه رهایی و آزادی و "خود بودن" به بی ارزش ترین و گاه ضد ارزش ترین ها بدل شده است؛

اینجا که باید عرصه و سکوی تعالی ما به سوی تو می شد، به عرصه ی مسابقه ایی بی پایان، برای سلطه تبدیل، و همه و آنچه که هست، حتی تو و من، به کار گرفته می شویم، تا سلطه ایی تحکیم، و دوام و بقایش تضمین گردد، مداری از سلطه گری و سلطه جویی های بی پایان، انسان را فرا گرفته، و دنیا را در منجلاب خود غرق کرده است؛

 در میان این سکوت و انتظار سوال برانگیز، غایب بزرگ، تو هستی و من، تو از آن جهت غائبی، که صحنه را بدین تاخت و تاز ها واگذاشتی، و من هم چون تو غایب هستم، از آن جهت که مرا نیز از خود تهی کرده اند، که در نهایت امر، در میدان داری آنان، سرباز پاکباز این سپاه و یا آن لشکر، برای تحکیم سلطه این و یا آن خواهم بود.

راز و نیاز مرا بشنو ای حکیم!

حکمت نما،

ز عزت رهی نما،

لطفی، نگاهی، قدمی سوی ما بدار،

عدلت نما،

مهرت عیان کن، تو از وفا،

مهرت کجاست، که چنین غرق در بی مهریند خلق تو،

فعال ما یشا تویی،

فعالیتت کجاست؟!

ای غایب از نظر، ز که پیدا کنم تو را        ای ذات پر وجود! کی، هویدا بینمت تو را

عمر و هستی ام، رفت به تاراج ناکسان       قهار بی مثال! کی و کجا، فعال بینمت تو را

 

[1] - بر هر آنچه اراده کند، و بخواهد هم قادر است و توانا، و هم عامل است و توانگر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وقتی از دشمن سخن می گوییم، اندیشه امان ناخودآگاه به دور دست ها پرتاب، و او را در آن سو، جستجو می کند، در حالی که دشمن در همسایگی، و گاه در خانه ماست، چنان نزدیک، که او از ماست، اما چنان در روند روزگار استحاله، و تغییرش داده اند، که به جزئی از پازل غیر، علیه خود ما تبدیل شده، و با ما همان می کند، که دشمن، در صورت غلبه انجام خواهد داد؛ او بخشی از دستگاه آوارگی، چپاول، بردگی و کشتار ما تبدیل شده است.

و چقدر دردناک است، که در غیاب، و خالی شدن اهالی این سامان از اندیشه و تفکر ایرانی [1] ، و سرگرمی به ناچیزهایی در دور و نزدیک، و به انحراف بردن ها در پستوی های به خواب برنده اهالی خدعه و...، پاره های تن میهن، و بعضی از آحاد همین جزیره تمدنی که ایرانش می خوانیم (و این ایران باقی مانده در نقشه فعلی، به واقع تنها بخشی از آن است)، آنقدر از خود خالی شده اند، که در سرزمین، و خانه آبا و اجدادی اشان گم، و بی هویت شده، از خود جدا، در جماعت گرگان درنده، غافل از خود و اهل خود، همکاسه و هم سفره درندخویی های نامحرمان شان کرده اند.

این روزها چنان شیرازه مردمان ایرانشهر در سرزمین تمدنی بزرگ پارس از هم پاشیده شده، که مدت هاست، رها شده، و در سرگردانی بین بازی دیگران، چنان دچار خود فراموشی، و خودگم گشتگی شده ایم، که دیگر حتی دوست را هم از اغیار تشخیص نمی دهیم، و به راحتی در همکاسه گی با اغیار، برای شان، از بین خود، شکار هم می کنیم، و در روند غارت و چپاول غیر، همراهی اشان کرده، ریشه های زهر آگین آنان را در تن و جان خود، مستحکم نموده، تیشه به ریشه خود می زنیم.

او را که دیدم، در خلال چند کلمه سخن گفتن، از خود یافتمش، نه در قیافه، و نه در سخن، و نه در ارزش ها، با من تفاوتی نداشت، نوجوانی حدود 18 ساله، به نظرم آمد، می گفت اهل بادغیس [2] است، در همان حوالی که اندیشه خلاق خداوندگار حکمت و ادب پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، داستان های پر از حکمت خود را، در جولان اندیشه نکته دان، و نظم پرداز قهار ایرانی اش، ساخته و پرداخته کرده بود؛

رستم، آن قهرمان شهنمامه ی او، در گشت و گذار در همان حوالی ها بود، که تراژدی زیبا، عاشقانه، اما غمناک زایش و مرگ سهراب را رقم زد، و دل ایرانیان را سده هاست که غمدار خدعه اهل تزویر، و گریانِ به داغ نشستن های ما، ناشی از تزویر و خدعه دشمن نمود.

اما اکنون همان سرزمینِ زایش اندیشه های پاک، جولانگاه سپاه طالبان سیاهی گردیده است؛ آنانکه در مدارس مذهبی خاصِ پرورش تروریسم و خشونت و جنایت، در مناطق مسموم و جهنمی، حول و حوش خط دیوراند [3] ، توسط سم مهلک اسلام وهابی مسلک، به گونه ایی تربیت می شوند، که جان نثاران فرمان ظالمانه "خلیفه مسلمین" و یا تصمیم های اسارتبار "امیرالمومنین" خود خوانده ایی شوند، که منویات دل این امیر را درک کرده، بر چشم های هرزه و ناپاک خود قرار داده، هر چه خلیفه ی اسیر قدرت طلبی شان، خواست و اراده کرد را، به انجام رسانده، بی آنکه بپرسند، چرا، به چه قیمت و برای چه؟!! چرا این همه انحراف از انسانیت و اخلاق؟

این سیاهی اکنون تمام منطقه کابل، بدخشان، زابل، قندهار، هرات، بلخ، بامیان و... را فرا گرفته، به پیش می تازد، تا روزگار را بر همزبانان و همفرهنگ های ما، همچون دستارهای سیاه بر سر طالبان سیاهی، که به سان غازیان غارت و چپاول پیش می روند، تیره و تار کند.

وقتی او را دیدم که، گلو پاره می کرد، تا صدایی بلند از دهشت و ترس ایجاد کند، تا حتی یکی از بزهای بازیگوش و البته دزدِ به اموال دیگران، از گله اربابش، وارد مزرعه غیر نشوند، و بنچه ایی از کشتِ آنانرا نربوده، در شکم گشادشان وارد ننمایند، تا به گوشتی آلوده به مال غیر، تبدیل نشود، و این آلودگی به ناحق وارد بدن انسانی نگردیده، ناپاکی گسترش نیافته، و از او و خورندگان این غذای خدادادی به دور بماند؛

این چوپان کوچک سعی بلیغ داشت، تا گوسفندانش را از دزدی علوفه غیر باز دارد، و همین پرهیزگاری زیبای او، از ذات پاکش سخن های بسیار داشت، و به روشنی آفتاب خبر از وجود خیر، و قوت نیروی نور در وجود این بزرگمرد کوچک می داد، و بر هر بیننده ایی معلوم و مبرهن می ساسخت، که او را اصل و نسب، و فرهنگی غنی در چنته است، و به جامعه ایی مدرن و مملو از ریشه های مستحکم اخلاق و انسانیت تعلق دارد، که اینچنین روح پاک انسانی در وجودش موج می زند؛ و شاید برای هر انسان منصفی، همین کافی بود که بداند، او از تبار پاکان نیک اندیش، نیک کردار است، که این چنین در پاکی و در مدار درست زیستن تربیت شده، تا پرهیزگار و انسانی اخلاقی بزید.

تن پوش او، لباس رنگ و رو رفته ایی در زیر آفتاب بود، که طرح پلنگی اش را طراحان آن پارچه، روزگاری برای تنپوش جنگجویان طراحی کرده بودند، تا در استتار بتوانند از حریف کشتار کنند، و حال در روند روزگار، این طرح و شکل به مُد روزِ مردم عادی تبدیل، در خواب و کار بر تن این و آن دیده به وفور می شود؛

کفش هایش، چکمه های پلاستیکی اند، که از ناحیه مچ پا، به طرز ناشیانه ایی بریده شده، در نتیجه با هر حرکت مفاصل مچ پایش، خراشی بر پوست نرم او در آن ناحیه خواهد داد، و رنج و شکنجه دائمی را با خود در هر قدم، حمل می کند، و همین پاپوش اکنون، به چارق چوپانی ایی، برای این نوجوان مبدل گشته است؛

تو گویی همین کفش های ناجور هم، از پاهای کوچکش، بزرگ ترند، و در راه رفتن ها، در پاهای جوان، و سردی و گرمی روزگار نچشیده اش، لپ لپ می زنند، و هر روز، بعد از ساعت ها دویدن به دنبال گله ایی ملتهب و بی قرار برای چرا، که در هر لحظه در نقطه ایی، برای یافتن لقمه ایی لذیذ برای بلعیدن، در جستجو، دویدن و حرکتند، لابد این چوپان کوچک را، در پایان روز، با پاهایی مجروح به خانه باز می گردانند، تا خسته از این همه دویدن ها، بی خیال دردها و زخم ها، سر بر بالین گوفتگی و خستگی گذارده، به قول پارسی زبانان آن خطه، "لت و کوب" از خشونت روزگار، بخوابد، تا شاید در خواب، رویای روزهای خوب راحت تر زیستن را ببیند.

تمام داشته های همراهش در کیسه گونی پلاستیکی قرار دارد، که با دو نخ، که در دو طرف، بالا و پایین این کیسه را به هم متصل نموده اند، آنرا به توبره ایی مبدل، و او بر دوشش افکنده، با خود حمل می کند، اما حجم این انبار آذوغه، نشان از لقمه نانی دارد که مختصر، با خود حمل می کند، و تصور چیز دیگری را در آن نمی توان داشت و...

با این حال، که ترحم انسان را بر می انگیزد، او سرزنده و فعال است، و حتی از صاحب احشامش هم، نسبت به خیر و شر، خوبی و بدی، نور و تاریکی و... دقیق تر، کوشاتر، عامل تر و پرهیزگارتر است، و تمام وجودش را مبذول تحقق خیر، دوری از شر می دارد، تا حدود داشته های دیگران را حفظ کند، و حقی را از کسی باطل نکند و... و در بین چوپانانی که تا کنون دیده ام، در حفظ حدود دیگران مثال زدنی است و..،

به راحتی زبان پارسی را به لهجه "دری" گپ می زند، اما وقتی از او پرسیدم که در منطقه شما چه خبر؟ طالبان در آنجا، با مردم شما پارس زبانان در بادغیس چه کرده و می کنند؟ در ناباوری تمام، پاسخ گفت "بادغیس خود طالبانند، عمویم هم طالب بود، که شهید شده است و...،"

این جمله را که از او شنیدم، آه از نهادم بر آمد که سرمایه گذاری دست های جنایتکار، در دستگاه دسیسه و ترور نظامیان پاکستانی از یک سو، و فعالیت مدارس علمیه اسلامی که با پول و ایدئولوژی وهابیت، جنوب آسیا را به عرصه تاخت تاز خشونت و دنائت خود تبدیل کرده اند، با مردم ما چه می کنند، که حتی دل اهالی ایرانشهر را نیز با خود، علیه خودشان همراه کرده اند، و در روند ترور و خشونت بین المللی اشان، مصروف اهداف ناپاک خود کرده، همکار و همراه شان، در خشونت، تجاوز، چپاول و... نموده اند، حتی اینان را نیز در جمله گله گرگ های درنده ایی چون خود ملحق کرده، و به جان اهل خودشان انداخته اند،

در این نبرد سراسر خسارت، که بر بدن ایرانتباران حوزه تمدنی ما جریان دارد، انسان به یاد مسابقات بی رحمانه خروس ها می افتد، که سخت با هم مبارزه می کنند، و لقمه لقمه گوشت از تن همنوع خود می کنند، و به هم آزارهای سخت و خشونتباری می رسانند و...، و صاحبان صحنه، یعنی انسان نماهای خالی از رحم و شفقت، با لذت تمام به تماشای این صحنه لخت از خشونت و درد نشسته، و به لذت تماشای این صحنه های دلخراش مشغولند، این است حال و روز اکنونِ نیمه شرقی تمدن ما، سرزمین زادگاه بسیاری از بزرگان ادب و اندیشه پارسی، که اکنون بدین روزگار سخت و نزار افتاده است.

و چقدر اسلام و قرآن قابل سو استفاده توسط هر جنایتکاری در طول تاریخ و اکنون بوده است، که هر متجاوز جنایت پیشه ایی می تواند آیه ها، اهداف، دستورات و احکام آنرا، به وسیله تجاوز، چپاول و سلطه خود بر دیگران قرار داده، آنها را خطاب به خود، تفسیر کرده، خود را مجری و ولی امر در آن معرفی، و با دستور "قَاتِلُوهُمْ" هایش  [4]، از غیر خود کشتار کند، و کلمه به کلمه آنرا مستمسک و توجیه گر جنایات متعدد، و وجوه اسارتبار اهداف خود قرار داده، آیات حدودش را وسیله سیاست و جنایت علیه غیر خود کرده، و آیات اقتصادی اش را وسیله تحکیم بنیه مالی و چپاول دیگران قرار دهد، احکام دیگرش را به زنجیرهایی برای اسارت انسان، توسط انسانی دیگر، به نمایندگی از خدا تبدیل نماید، حتی کشته های خود را در این مسیر جنایت و بی رحمی را هم شهید و در نزد خداوند رحمان و رحیم متنعم و در خلد برین داخل، بنامد!

در همین روند است که کلمات با ارزشی همچون شهید و شهادت هم، در مسیر دست اندازی حرامیان بر این وادی، آنقدر مبتذل و توخالی از معنی شده اند، که هر جنایتکار داعشی، طالبانی، بوکوحرامی و... هم، کشته های مسیر ترور و جنایت خود را "شهید" می نامند!

درهم آمیختن حق و باطل، و خالی کردن واژه های ارزشمند از اصل خویش، توسط سیاست پیشگان وادی دسیسه، خدعه و نیرنگ چقدر موفق بوده است، که حتی برای اهل ما، در وادی پاکان نیز، امر چنان مشتبه گشته که نمی توانند بفهمند، که شهید کیست و شهادت برای چیست؟ و از ما نیز کسانی هستند که فراموش کرده اند، شهدا کسانی اند، که حرکت شهادت گونه اشان در راه رهایی بخشی، و آزادی انسان از قید و سلطه انسان های دیگر است که به نام های مختلف از جمله خلیفه، امیرالمومنین و...، بر جان و مال و ناموس دیگران سلطه جابرانه یافته، مردمان را به بردگانِ منقاد خود مبدل می سازند، و به نام بندگی خدا، خلق خدا را در جمله بندیان خود داخل می کنند؛

و ما می بینیم که حرکت اهالی وادی خدعه و تزویر در این راه چنان ظریف و موزیانه عمل کرده اند که، جدا کردن سره از ناسره در این وادی گرگ و میش، در دستگاه خدعه و تزویر، برای پاک طینتانی از این نوع، که تربیتی اهورایی و پاک داشته اند نیز، مشکل شده، و آنان را هم به بیراهه برده، و همراه جماعت جنایت و چپاول جان و مال و ناموس مردم، در جمله غازیان شان شامل کرده است،

در این شرایط تاسفبار است که، در کنار آن رزمنده شهیدی که برای رهایی مردم خود از دست دیکتاتورهای متجاوز، چپاولگر، خونریز، بی منطق، تمامیت خواه و... از نوع داعش، طالبان و... مبارزه می کند و جان می بخشد، جنایتکارانی از این نوع نیز شهید نامیده می شوند؛ حال آنکه او جان با ارزش خود را در طَبَق اخلاص برای رهایی دیگران نهاده، و به دنبال آزادی سرزمین و مردم خود، از سلطه انسان ها، شهد شیرین شهادت نوشیده، و اینجاست که باید گفت "خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه، هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا".

و چقدر دردناک است که در این فضای تیره و تار، ما مُجدّانه به کشتار هم مشغولیم، و آب هم در دل کسی تکان نمی خورد، دنیا نیز در سکوتی کامل، و فضایی پر از سانسور اخبار، چشم به جنایات و حق کشی جاری در این نیمه شرقی تمدنی ما بسته، و به نظاره این ظلم و خشونت غیر انسانی نشسته است، و همه در سکوتی مرگبار تماشا می کنند؛

حال می شود خوب فهمید که وقتی سررشته های معرفت و تربیت انسان ها در دست منحرفین قدرت طلب جنایت پیشه، با افکار پلید و اسارتبار انسانی می افتد، چطور انسان ها را از خدا، انسانیت و اخلاق دور می کنند، و سلاح بدستان بیرون آمده از چنین مدارس و تربیتی، که تهی از پاکی ها و وجوه انسانی، و اخلاق پسندیده شده، و همچون مریدان چشم و گوش بسته اشخاص و راهبرانی این چنینی را، بی چون و چرا در راه باطل همیاری می کنند، تنها آدم نماهایی هستند که، حتی از اهل خود، برای تقرب به خداوندگار دنیایی و یا آخرتی که برای شان ترسیم کرده اند، خونسردانه کشتار خواهند کرد، همانگونه که سربازان یزید بن معاویه، پسر عموی خلیفه خود را، که از قضا فرزند پیامبرشان، و آزاد کننده آنان نیز بود را، به راحتی بدان سرنوشت نزار مبتلا کردند.

اکنون در همین روند است که پارس زبانی از خطه خراسان ادیب پرور، برای نابودی، آوارگی، و بردن پارس زبانانی از خود، به زیر یوغ بردگی دیگران، دست در دست طالبان سیاهی، و مزدور سرویس های ISI [5] (سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، که در طراحی و هدایت گروه های تروریستی بسیار قهار شده اند) و CIA [6] در حال نبرد برای به اسارت در آورن مردم خود، در دستان متجاوز خارجی، و دیکتاتوری خلافتی "امیر المومنین" جناب "هبت الله آخوندزاده" [7] هستند، تا مجبورشان به بیعت با ظلم و اسارت کنند.

صد افسوس، از این همه قلب حقیقت، و تبدیل دوست به دشمن در روز روشن، و گوش ها و چشم هایی که بر این صحنه خونبار و اسارتبار بسته اند، و با سکوت خود، بر این ظلم همراه گشته اند.   

[1] - ایران بزرگ (همچنین ایران‌زمین یا ایران‌شهر) (به انگلیسی: Greater Iran) محدوده جغرافیایی و حوزه تمدنی فلات ایران و جلگه‌های مجاور آن، دربرگیرنده ایران کنونی، بخش بزرگی از قفقاز، افغانستان و آسیای میانه دربرگیرنده تاجیکستان و ازبکستان کنونی، میان‌دورود و خوارزم و مناطق جنوبی دریاچه خوارزم (آرال) تا کرانه‌های دریای کاسپی، پاکستان و کشمیر، کوه‌های هندوکش و مناطق خاوری چین کنونی و نیز کرانه‌ها و آبخوست‌های جنوبی شاخاب ایران و در باختر دربرگیرندهٔ همهٔ منطقه‌های میان‌دورود، کردستان بزرگ و بخش شرقی ترکیه امروزی و آناتولی است؛ که در زبان‌های فرنگی از آن اغلب با عنوان پارس بزرگ (به انگلیسی: Greater Persia) یاد می‌کنند. کاربرد تاریخی ایران صرفاً محدود به بخش غربی آن که هم‌اکنون به این نام خوانده می‌شود، نبوده و تمام مرزهای سیاسی کشوری که تحت تسلط ایرانیان بود همچون بین‌النهرین و اغلب ارمنستان و جنوب قفقاز را هم در بر می‌گیرد. مفهوم ایران بزرگ، از جهات گوناگون ریشه در تاریخ چند هزار ساله آن دارد و به دوران نخستین امپراتوری ایرانی که توسط پارس‌ها بنیان گذاشته‌شد بازمی‌گردد. در دوران قاجاریه، ایران بسیاری از سرزمین‌های خود را از دست داد.

[2] - ولایت بادغیس (اوستایی:Vāitigaēsa/وایتیگَئیسه) از ولایت‌های شمال باختر کشور افغانستان به مرکزیت شهر قلعۀ نو است. بادغیس از باختر به ولایت هرات، از خاور به ولایت فاریاب، از شمال به کشور ترکمنستان و از جنوب با ولایت غور همسایه می‌باشد. این ولایت ۲۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت دارد و دارای شش ولسوالی می‌باشد. کوهستانی است که راه‌های دشوارگذری دارد. برخی چشم اندازهای طبیعی این ولایت در افغانستان کم‌مانند هستند. این ولایت دارای راه‌های پیوندی چندانی نیست. بسیاری از باشندگان ناچارند از چهارپایان استفاده کنند. بیشتر مردم بادغیس کشاورز به روش‌های کهن و سنتی هستند و پس از پسته، خربزه دومین منبع درآمد کشاورزان بادغیس است. بادغیس نزدیک به سی‌هزار هکتار جنگل پسته دارد که کمتر از یک سده پیش پهنای این جنگل‌ها به نود هزار هکتار زمین می‌رسید و برش درختان پسته توسط مردم هم‌چنان ادامه دارد. بادغیس از ولایات دور افتادۀ افغانستان است که از لحاظ بازسازی شاهد کمترین توجه از سوی حکومت مرکزی بود. کمبود آب بهداشتی از مهم‌ترین دشواریهای مردم بادغیس است.

[3] - مرز دیورند یا به عقیده دولت افغانستان خط دیورند نام مرز بین افغانستان و پاکستان است. این مرز در سال ۱۸۹۳ میلادی در زمان امیر عبدالرحمن خان‌ بین افغانستان و هند بریتانیایی به نمایندگی مورتیمر دیورند تعیین شد. سال‌های بعد پس از استقلال هند و به دو تقسیم شدن هند و تأسیس کشور پاکستان، این مناطق واگذار شده به عنوان مناطق خودمختار قبایلی در خاک پاکستان شناخته شدند. پس از عبدالرحمن خان حاکمان افغانستان اکثراً مخالف به رسمیت شناختن مرز دیورند بودند. از دیرباز مردم در دو طرف مرز آزادانه و بدون ویزا می‌توانستند به آن طرف مرز بروند، اما اکنون با امضای قراردادهایی که در زمان حامد کرزی و اشرف غنی با پاکستان امضا شد. پاکستان با حمایت سازمان ملل و آمریکا برای کنترل عبور و مرور در این مرز سیم خاردار و دروازه کشیده و افراد فقط می‌توانند با داشتن ویزا از مرز عبور کنند. این مرز سبب اختلاف بین افغانستان و پاکستان شده‌است. دولت اسلام‌آباد مرز دیورند را به عنوان مرز بین‌المللی بین دو کشور به رسمیت می‌شناسند. این مرز در واقع پشتونهای دو طرف مرز را از هم جدا کرده‌است.

[4] -   "شما (ای اهل ایمان) با آن کافران به قتال و کارزار برخیزید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آنها منصور و غالب نماید و دلهای (پر درد و غم) گروهی اهل ایمان را (به فتح و ظفر بر کافران) شفا بخشد." (قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ) آیه 14 سوره توبه  -   "با آنان بجنگيد خدا آنان را به دست‏ شما عذاب و رسوايشان مى ‏كند و شما را بر ايشان پيروزى مى ‏بخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مى‏ گرداند " قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ ( سوره توبه آیه ۱۴)   -  و (ای مؤمنان) با کافران بجنگید تا دیگر فتنه و فسادی نماند و آیین همه دین خدا گردد، و چنانچه دست (از کفر) کشیدند خدا به اعمالشان بیناست. وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (آیه 39 سوره انفال)

[5] - سازمان اطلاعات نظامی پاکستان با نام رسمی «انٹر سروسز انٹیلی‌جنس»، مشهور با سرواژه آی‌اس‌آی (به انگلیسی: ISI) نام اصلی‌ترین سرویس اطلاعاتی پاکستان است که توسط نیروی زمینی پاکستان اداره می‌شود. آی‌اس‌آی عملیات‌های مخفی و اطلاعاتی عمده‌ای در بیرون از پاکستان در کارنامه دارد. از جمله آموزش و فراهم‌سازی پول برای مجاهدین افغان درطی جنگ‌های جهادی آنان با نیروهای ارتش سرخ شوروی در دهه ۱۹۸۰، مسلح‌سازی و آموزش‌دادن به اعضای جنبش طالبان پیش از حمله ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به ایالات متحده، و اتهام حمایت نزدیک از جدایی‌خواهان منطقه مورد مناقشه کشمیر. آی‌اس‌آی هم‌چنین متهم به حمایت و ارتباط با شبکه حقانی است. شبکه حقانی دارای ارتباط با شبکه القاعده است و متهم به دست‌داشتن در شبکه بین‌المللی قاچاق عُمده مواد مخدر است.

[6] - سازمان اطلاعات مرکزی (به انگلیسی: Central Intelligence Agency)، هم‌چنین مشهور با سرواژه «سیا» یا با کوته‌نوشت «سی‌آی‌اِی» (به انگلیسی: CIA) یک سازمان اطلاعات برون مرزی غیرنظامی دولت فدرال ایالات متحده آمریکا وظیفه‌اش جمع‌آوری، تجزیه تحلیل و پردازش اطلاعات امنیت ملی عمدتاً با استفاده از اطلاعات گردآوری شده توسط افراد از سرتاسر جهان است. به عنوان یکی از اعضای اصلی جامعه اطلاعات آمریکا، سیا به اداره اطلاعات ملی پاسخگوست و در درجهٔ اول بر روی تأمین اطلاعات برای رئیس‌جمهور و کابینه‌اش متمرکز است. فعالیت سیا متمرکز بر حوزه برون مرزی است و به‌طور محدودی به جمع‌آوری اطلاعات از داخل می‌پردازد.

[7] - هِبَتُ‌الله آخُندزاده یا هِبَتُ‌الله آخوندزاده متولد ۱۹۶۱ در ولایت قندهار امیر طالبان است. او از طایفه نورزایی بوده و پشتون است. در پی حمله پهپادی نیروهای آمریکایی به خودروی ملا اختر محمد منصور و مرگ او در سال ۲۰۱۶ سخنگوی گروه طالبان، در بیانیه‌ای هبت‌الله آخوندزاده را رهبر و فرمانده جدید خود اعلام کرد و عنوان امیرالمؤمنین به وی داده شد. همچنین سراج‌الدین حقانی و ملا محمد یعقوب به‌عنوان معاونان او معرفی شدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این که سرداری با شجاعت نظر سیاسی خود را بی پرده بیان کند، اگر در پازل سیاسی گروه ها و جناح ها بازی سیاسی نکند، قابل تقدیر و نشان از آزادگی اوست، و هر فردی از احاد این ملت می تواند نظر خاص سیاسی خود را داشته، و آن را بیان دارد و این عین آزادی و آزادگی است؛

فارغ از بحث مضرات آلودگی و دخالت نظامیان در بحث های سیاسی کشور، که در نهایت امر بی برو و برگرد، منجر به دیکتاتوری، و حاکمیت نظامیان و یا باندهای سیاسی بی شناسنامه خواهد انجامید، و در جهان نرمال و مردم سالار، دخالت نظامیان در سیاست کشور، کاملا مردود و خارج از عرف است، و در کشورهایی با سیستم حکمرانی فاسد، همچون پاکستان، مصر، سوریه و... که نظامات دیکتاتوری و مافیای قدرت نظامیان حاکم است، چنین امری را به روشنی می توان دید، که اداره این کشورها در یک کودتای واضح و روشن، اما خزنده و گاه بدون خون ریزی عمومی، در دست نظامیان افتاده است و سیاسیون این کشورها که باید نماینده مردم کشورشان باشند، به دست نشاندگان، دست های پشت پرده سیستم نظامی کشور تبدیل شده و..، می توان این سبک کشور داری را دید.

بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران نیز بارها پدیده شوم دخالت نظامیان در سیاست و سیاستگذاری کشوری را مورد حمله قرار داده است، و او نیز بدین ترتیب موضع خود را در باب اسارت مردم خود در دست سیاست بازان، در باندهای مخوف نظامی را رسما و علنا روشن کرده و با چنین امری به صورت واضح مخالفت کرده است، چرا که مردم را "ولی نعمت"، و خود را "خدمتگذار" آنان می دانست و...

اما فارغ از تمام این بحث های مبنایی که تعیین کننده بهروزی و فلاکت ملت هاست، و این دو امر در نوع رویکردها نهفته است، و باید از نظامیان هر کشوری خواست، که دفاع از مردم خود را، که وظیفه اصلی آنان است را وا نگذاشته، و به روش های حاکمیت دیکتاتوری بر مردم خود نیندیشند، و امور سیاسی آنان را به خود مردم و نمایندگان آنان واگذارند، چرا که صاحبان کشور هماناند، و از همین لحاظ است که "میزان رای" آنان است که تعیین کنند، چه سیاستی بر کشور حاکم شود و...

و نظامیان به عنوان فرزندان یک ملت باید امانتدار قدرتی باشند که بعنوان حق الناس از سوی مردم در اختیارشان قرار داده شده، و این قدرت را در جهت جاری شدن خواست مردم خود بکار گیرند، نه دنبال کردن سیاست های تعیین شده در پستوی جناح های سیاسی قدرت که بدون شناسنامه اند، در حالیکه همچون احزاب قدرتمند عمل می کنند، بدون مرامنامه اند، اما هدف های مخفی خود را دارند، که اعلام  نشده است و... و در پشت شعارهایی مخفی می شوند، و نان خود را در تنور عمومی مردم می پزند، و همه را مطابق منویات دل خود، بدنبال خود کشیده، و قهقرا می برند.

اما با این قسمت از سخنان سردار یدالله جوانی، معاون سیاسی "سپاه" پاسداران "انقلاب اسلامی" موافق نیستم که "دیگر بلوک‌بندی شرق و غرب همانند گذشته وجود خارجی ندارد" [1] که به زعم ایشان لابد "شعار نه شرقی، نه غربی" نیز دیگر معنی و موضوعیت نخواهد داشت؛ که نقض همین نظریه، در سخنان ایشان آمده است، که مخالفین سیاسی خود را "غربگرایان" می نامد، که "غربگرایی" در مقابل "شرقگرایی" است که معنی می یابد و خود را نشان خواهد داد؛ و همین نقطه بود که عقلا در نسل انقلابیون اصیل، در غلتیدن در هر کدام از این گرایش های خارجی و بین المللی را مردود می دانستند، و با شعار "نه شرقی و نه غربی" به دنبال حفظ موازنه بودند، نه افتادن در یک شق سوم، که نیروی کشور را در مبارزه با این دو ضایع و مستهلک نمایند.

به نظر می رسد سردار جوانی در مسیر همان جریان سیاسی موسوم "دلواپسان" موضع گرفته، که اگر چنین باشد، سخت در مسیر اشتباه قرار گرفته اند، و اگر این سخنان را علیه جریان موسوم به "غربگرایان" بیان می دارد، باید گفت خود ایشان نیز در سمت مقابل، در جریان "شرقگرایان" قرار خواهند گرفت، چرا که، دلواپسان خود را مخالف ارتباط با غرب معرفی می کنند، و در راستای تقویت ارتباط با شرق قرار دارند، حال آنکه این نوع نگاه به شرق، نه چاره کار است، و نه ترمیم کننده مشکلات ایران، و این نسخه که ایشان می پیچند که "باید به سمت چین و روسیه حرکت کنیم"، خود نقض مقصود انقلاب و اهداف آن خواهد بود.

و دلسوزان این کشور سخت با این فرهنگ مخالفند، و آن را افتادن، اما از این سوی بام دانسته، و سردارانی از این نوع، با چنین دیدگاهی کافی است به عاقبت کشورهایی که با این رویکرد به دامن شرق افتاده اند نگاهی انداخته، خواهند دید که چنین کشورهایی "نه دنیا دارند و نه آخرت"، و ملل زیر یوغ شرق، هم عزت، هم استقلال و هم آسایش و پیشرفت خود را، در کنار چنین دیدگاهی از دست داده اند، و امروز به عبرت جهانی تبدیل شده اند،

هر چند که این گلایه از سرداری از "سپاه" پاسداران "انقلاب اسلامی" همواره وجود خواهد داشت که شما پاسداران چرا باید بندهای مصرح و مستتر در قانون اساسی را این چنین مورد حمله قرار دهید؟! و برای نابودیش خود پیش قدم شوید، چه وجه "جمهوریت" این نظام که در این سه دهه اخیر، به یک پوسته بی معنی و تشریفاتی توخالی، در حال تبدیل شدن است، و در سایه جاری شدن ایده ی ایدئولوگ هایی مثل مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، و مجریانی مثل آقای احمد جنتی دیگر چیزی از جمهوریت نظام باقی نمانده و نخواهد ماند،

و اکنون بعد از عبور از بند مستحکم بنای جمهوری اسلامی یعنی "جمهوریت"، که در میان سکوت کامل "پاسداران" انقلاب اسلامی، صورت گرفت، این چنین این شعار پایه ایی دیگر انقلاب نیز، سست و از صحنه خارج می شود، آن هم توسط معاون سیاسی سپاه "پاسداران" که باید "پاسدار" انقلاب اسلامی و مبانی آن باشد، و هر روز این انقلاب از شعارها، و ارزش های اساسی اش که در منش بنیانگذار آن، و ایده ایدئولوگ های آن همچون شهید مرتضی مطهری و شهید محمد حسین بهشتی و... و قوانین برجای مانده از انقلاب تصریح شده، اما در سکوت و همراهی سپاه نقض می شوند، و از بین می روند.

اما در خصوص شعار "نه شرقی و نه غربی" باید گفت، این "نه" تصریح شده در آن شعار، به معنای در نغلتیدن در این دو بلوک است، که از همان اول هم، شاید مطالعه نشده و گاه بی معنی، به معنی نفی هر دو تفسیر شد، چرا که ما انسان ها در این جهان به هم پیوسته، که تنها خطوط مرزی سیاسی و مصنوعی، ما را از هم جدا کرده است، یک شبکه به هم پیچیده و در هم تنیده هستیم، و نه می توانیم شرقی ها را از نظر دور داریم، و به آنها نه بگوییم، و نه غربی ها را می توان جواب کرد، همانگونه که شمالی ها و جنوبی ها را نمی توان، نادیده گرفت.

البته به نظر می رسد متاسفانه در حملات ایدئولوژیکی کسانی که خود را "انقلابی" در نظر می گیرند هم دچار خطا شدیم، و انگار دچار پدیده "حمله زدگی" بی مرز و اندازه به غرب گشته ایم، و همین اشتباه ما را در کنار طالبان قرار می دهد، و در این زمینه شرق را وانهاده، از این رو تمام نگاه خود را متوجه "شکست غرب" کرده و به نوعی می رویم تا به عامل شرق در این رابطه تبدیل گردیم، در حالی که در بزنگاه های تاریخ این کشور، این تنها غربی ها نبودند که علیه منافع ایران قصورهای نابخشودنی داشته اند، و بلکه بلوک شرق نیز علیه منافع، امنیت، آسایش و حتی تمامیت ارضی این کشور و این مردم اقدامات خصمانه متعددی کرده اند.

 اگر امریکایی ها در کودتای 28 مرداد، حکومت مردمی و منتخب ملی دکتر محمد مصدق را از طریق کودتا برانداختند، این شرقی ها بودند که نیمه تمدنی شرقی ما یعنی افغانستان را به زیر سلطه خود کشیدند، و هنوز که هنوز است بعد از نزدیک به نیم قرن این ملت پاره تن تمدنی ایران، تاوان آن دخالت را می دهند و تمامی هم ندارد، و اکنون مردمان حوزه تمدنی ایران بزرگ، زیر یوغ جریان تروریسم بین الملل، جریان بی رحم و خشک مغز و وابسته به پاکستان و امریکا، یعنی طالبان افتاده است، و پر دور نباید رفت و پیش از آن، بسیاری از بهترین سرزمین های ایران را از مام میهن، همین بلوک مستبد و تمامیت خواه شرق جدا کردند.

امروز اگر شعار مرگ بر انگلیس را در نماز جمعه ها و راهپیمایی های ملی می بینیم، چرا که انگلیسی در جدایی بحرین و هرات نقش اساسی داشتند، در کنار آن این روس ها بودند که تمام قفقاز و آسیای میانه را از ما جدا کردند و در خباثت علیه ایران، هیچ گاه از هیچ حرکت دشمنانه ایی فروگذار نبودند، کاری که پوتین در عدم پذیرش رییس مجلس ایران، آقای قالیباف در سفر به مسکو کرد، که اجازه گرفتن یک عکس تبلیغاتی را هم به این میهمان خود نداد را، هنوز غربی ها نکرده اند.

اگر همین جنگ هشت ساله را هم که در سالروز شروع آن قرار داریم، در نظر بگیریم، این موشک های اسکاد، میگ ها، سوخوها، توپولف های و... روسی و... بود که بیشتر از هواپیماهای میراژ و سوپر اتاندار فرانسوی، ما را در روزهای سخت جنگ خسارتبار هشت ساله، مورد هدف قرار می دادند.

این است که به نظر می رسد ما برای تبدیل شدن به یک عضو مسئول و متعهد و آزاده در جهان باید در کنار حقیقت وجود شرقی ها و غربی ها، منافع خود را در دنیای انسانی استیفا نماییم، و البته در این راه به نظر می رسد غربی ها جنایت کمتری در حق مردم ایران مرتکب شده اند و اگر روزی ما را مجبور و مخیر به انتخاب در غلتیدن به دامن یکی این دو بلوک جهانی قدرت کنند، مسلما به حکمت و مصلحت است که به دامن غرب رفت، چرا که حداقل دنیای مردم ایران تامین خواهد شد، این در حالی است که در کنار دیکتاتوری، استبداد و بی رحمی شرقی ها، نه دنیا خواهیم داشت و نه عزت، و نه آخرتی.

در پس شعارهای به اصطلاح انقلابی چین و روسیه، گرچه امریکا ستیزی هست، اما این ستیز نه از سر انسانیت، و ارزش های انسانی، که از لحاظ رقابت سیاسی بین آنان است، و اگر در مقام مقایسه بین روسیه و امریکا بر آییم، روس ها جنایتکارترند. چرا که آنان علاوه بر سلطه خارجی به استبداد داخلی هم مبتلایند، ولی امریکایی ها تا حدود زیادی دمکراسی و رفاه را برای مردم خود به ارمغان آورده اند، کمی به حقوق بشر در داخل و خارج توجه دارند، اگرچه در خارج از کشور خود به دنبال سلطه اند. لذا در این امر هرگز نمی توان به این ضرب المثل پارسی پناه برد که "سگ زرد برادر شغال است"، چرا که هرگز غرب مثل شرق نیست، شرق هم استبداد داخلی است و هم سلطه خارجی، اما غرب حداقل از استبداد داخلی تا حدودی مبراست.

 

[1] - به گزارش دیده بان ایران؛ سردار یدالله جوانی معاون سیاسی سپاه با اشاره به عضویت ایران در سازمان همکاری شانگهای نوشت: "در سال‌های اخیر هرگاه دلسوزان واقعی کشور، برای حل مشکلات بزرگ اقتصادی ایران، سیاست منطقه‌گرایی و تقویت ارتباط و همکاری‌ها با قدرت‌های آسیایی چون روسیه و چین را مورد تأکید قرار داده و گام‌های عملی اولیه را در راستای این سیاست برداشتند، همگان شاهد بودند که غرب و غرب‌گرایان چگونه بر این سیاست تاختند! در حالی که نگاه به آسیا و تقویت همگرایی منطقه‌ای برای جمهوری اسلامی، شرط لازم برای پیشرفت اقتصادی به حساب می‌آید.

رفتار غرب و غرب‌گرایان در ماجرای سند همکاری‌های 25 ساله ایران و چین، نمونه‌ای برجسته از این رفتارهای مغایر با منافع ملی است. در سال‌های گذشته، این نوع موضع‌گیری‌ها در حالی انجام شده که اولاً دیگر بلوک‌بندی شرق و غرب همانند گذشته وجود خارجی ندارد، ثانیاً نگاه به آسیا و منطقه برای حل مسائل و مشکلات کشور، از یک منطق قوی برخوردار است.

خسارت‌ها و ضررهای تقویت رویکرد آسیایی ایران، نه متوجه منافع ملی، بلکه متوجه غرب و غرب‌گرایان خواهد شد؛ از همین رو آنان با آدرس غلط دادن، جمهوری اسلامی را به عدول از سیاست نه شرقی، نه غربی متهم کرده!، از سیاست درست منطقه‌گرایی یا آسیاگرایی کشور با عنوان سیاست شرق گرایی مغایر با شعارهای انقلاب یاد می‌کنند!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

"شنودگان عزیز! توجه فرمایید! شنوندگان عزیز! توجه فرمایید! رزمندگان ...."

این سرآغاز پیام رادیویی مبتنی بر پیروزی بود، که در دوره یک نبرد هشت ساله خسارتبار، نوید بخش، و در میان آن همه خسارت و خون، به همراه مارش پیروزی، شادی آور و غرور آفرین در میان ملت ما شده بود.

در آن روزهای مرگ و شهادت، جنایت و جنگ، در آن هنگامه های خونین عروج، در آن جهنم سیاه و سرخ از دود و آتش، در میان آن همه ناله و فریاد، که از درد تن پاره پاره شده رزم آوران، از اصابت تکه های داغ آهن (تیر و ترکش) به هوا بلند بود، میان زوزه های گلوله و ویرانی، میان آن همه انفجار و بوی تند باروت، که خانمان ها بر می افکند، میان آن همه مردم که از خانه و کاشانه خود آواره این شهر و آن شهر شدند و... همه و حتی گوش های خود ما رزمندگان حاضر در صحنه جنگ نیز، منتظر و تشنه شنیدن این پیام های رادیویی تبلیغات جنگ بودند، که خبر از شروع عملیاتی، و یا آغاز حرکتی می داد، که انتظار می رفت در وضعیت ساکن و مردابی جنگ تغییری دهد، پازلی را در صفحه ی به هم ریخته جنگی، جابجا کند، خلأ ایی را پر کند، تا وضعیتی روشن شود، و بلکه اتفاقی بیفتد، و تغییری در شرایط جنگ به وجود آید؛ اما از پس این پیشروی ها و پسروی ها، که بسیار هم مهم بود، اتفاق خارق العاده ایی نیفتاد که نیفتاد!

و با وجود این که بارها و باره ها این پیام، از رسانه ها شنیده شد، اما در پایان، این پذیرش قطعنامه 598 مصوب سازمان ملل متحد بود که، با راه حلی سیاسی و دیپلماتیک، اتفاق اصلی را رقم زد، و بر دایره ایی از خون، کشتار و جنایت مهر ختم کشید، ورنه، نه این صحنه و نه صحنه داران این جنگ را قصدی برای اتمامش نبود، در چهره هیچکدام شان نشانه ایی از قصد پایان نمی دیدم.

گرچه در پس این پیام شورانگیز رادیویی، همواره ما منتظر اخباری غرور آفرین از صحنه های پیروزمندانه جنگی بودیم، تا به قول ما رزمندگان "قلب امام شاد" گردد، اما فارغ آن همه همهمه و شور تبلیغاتی، در آن سوی دیگر سکه ی غرور و حماسه جاری در فضای صحنه کشور، عده ایی در پناه هیجان این اخبار غرور انگیز تبلیغات جنگ، مشغول جمع آوری بدن های رزم آورانی مشغول بودند، که مثل برگ های تازه ی مبتلا به خزانِ نا به هنگام، با ترکه های داغ و آتشین، بر زمین ریخته شده بودند. 

در این سوی و آن سوی خاکریزها، بعد از هر عملیاتی پر بود از جنازه ی آنانی که در دو سوی خط آتش، به نبردی سخت و مردانه پرداخته بودند، رزم آورانی که پدران و مادران شان با رنج و تعب بسیار، آنان را پرورانده، و به سن رشادت و دلیری جنگ رسانده، اکنون پیاده نظام لشکریان گرد آمده در زیر یکی از دو پرچم حاضر و درگیرِ در این جنگ شده بودند، و برای مهیا کردن شرایط شنیدن این لحن حماسی از بوق های حامل تبلیغات جنگ در دو سوی مرز، جان داده، و اکنون اجسادشان باید جمع آوری، و به عقب منتقل شده و زیر خروارها خاک، به همراه تمام آرزوهای خودشان و اهل شان دفن می شدند.

ما همواره از نعمت های جنگ شنیده ایم، اما جنگ روی بسیار خشن و ناگواری دارد، که البته وجه غالب آن هم هست، و از دید جامعه پنهان، و مخفی نگه داشته می شود، روی خشونت، ویرانی و بی رحمی های جاری در جنگ، که آثار هلاکت بارش، همیشه درست و یا نادرست سانسور می شوند، و شاید به همین دلیل، گاه اذهانی را می توان دید که، آرزوی دیدن دوباره آن لحظات زشت و نازیبا را می کشند، تا صحنه ایی بیابند و مثلا روح سلحشوری و قهرمانی خود را به ظهور رسانند، یا در فضای عرفانی آن لحظه ها غوطه خورند، یا بدبخت ترین آنان، انتظار می کشند تا از مشکلات جنگ، ماهی های بزرگ، از سودهای کلان تجاری را صید کنند و...

شاید به همین دلیل است که به درست یا نادرست، قرن هاست که قهرمانان ما از میان جنگ آوران، و حکمرانان غالب انتخاب می گردند، و کسانی در این بین مشهور می شوند که در کشورگشایی ها، دست برتر و موثرتری داشته اند، حال آنکه ما بیشتر از هر چیزی نیاز به صلح و قرار، و در نتیجه پیشرفت و آسایش داریم، تا جنگ و نبرد و ویرانی و عقب ماندگی؛

ما به قهرمانانی نیاز داریم که صلح را برای ملت خود به ارمغان آورند، به حکمرانانی نیاز داریم که شرایط زندگی بهتری برای ملت های خود تهیه ببینند، قهرمانان ما باید از میان دانشمندان، حکما و حکمرانانی باشند که شرایط سلامتی، رفاه و پیشرفت را برای انسان ها مهیا می کنند، و البته ناگفته پیداست که این رفاه و پیشرفت است که، ملت ها را از جنگ و احتمال بروز آن دور می کند، و هر چه رفاه و پیشرفت عقب نشست، احتمال بروز جنگ و خونریزی نیز افزایش خواهد یافت، و تجاوز و جنگ هم موضوعیت بیشتری پیدا خواهد کرد.

ناگفته پیداست وقتی ملتی مورد تجاوز قرار گرفت، نیاز به قهرمانانی خواهد داشت تا توسط آنان خود را از بردگی و سلطه متجاوزین برهاند، اما اگر سردمداران ملتی نتوانند مردم خود را از چرخه جنگ و ناامنی و چنین قهرمان پروری هایی، بیرون و بالا کشند، و از این شرایط نجات ندهند، آن مردم در شرایط اضطرار، همواره خواهند ماند، و چرخه جنگ و ویرانی، و بروز این نوع قهرمانان و قهرمان پروری های دردناک، ادامه خواهد یافت، قهرمانانی که وجودشان خیر و برکت است، اما هیچ کس نباید شرایطی به وجود آورد که ضرورت چنین قهرمان گری هایی به وجود آید، و جنگ ها را باید از سر ملت خود دور کرد، تا هرگز چنین قهرمانانی نداشت، و قهرمانی و قهرمان پروری را به سوی سازندگی، علم و قدرت نرم برد.

در سالگرد شروع هر جنگی باید چهره واقعی آن را نمایاند تا شرایط اجتناب از آن افزایش یابد، تا شعار نه به جنگ قوت و قدرت گیرد و...

اکنون خیابان ها و کوچه های تمام دیار ما، مملو از عکس و نام شهدایی است که دیگر نیستند، تا ترجمان زندگی برای اهل خود و کشورشان باشند، جای همه آنان در بین ما خالیست، آنانکه از زندگی خود گذشتند تا ما زندگی کنیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بادها تند و تیز می وزند!

خاک و شن بر چشمانم فرو می برند، تا کمتر ببینم!

بادها هم انگار برای کور کردن چشم هایم می آیند،

برای ندیدن ها، یا کمتر دیدن ها، و در نادانی فرو رفتن ها!

گم کردن راه ها، نشناختن موقعیت ها، فراموش کردن جغرافیای بودن ها و...!

تا پیش از این فکر می کردم،

ماموریت بادها تازه کردن هواییست که از دود و آتش، گند گرفته است،

اما افسوس که بادها هم گاه ماموریت کور کردن، و ندیدن ها را هدف گرفته اند

 

خوب که نگاه می کنم، پیروزی هایم هم، خود شکستی از نوع دیگرند،

چرا که موفقیت هایم، دفن مردگانی شد، که از هجوم موج مرگ روی دستم مانده اند

گزارش کارم، قبرهایی است که هر روز کنده، و بیدرنگ پر می شوند،

 

هنوز کوس پاییز را نزده اند

اما خزان بر برگ های سبز زردآلو ها نشسته است

و این خود خبر از پاییزی پیشرس می دهد،

کرم های خراط، ساقه ها و حتی تنه را، از درون جویده اند، اکنون به ریشه مشغولند،

و من باید مثل بیماران دیابتی،

گاه انگشت های پای آنان، و گاه تمام پای شان را قطع کنم،

در حالی که می دانم، دیگر آنان را نایی برای رشد نخواهد بود،

می دانم!

اما از شر ویرانی بیشتر، به ویرانی اشان تن داده ام،

 

دنیایم، دویدن شده است،

هروله ایی میان خرابی ها،

از خرابه ایی به خرابی دیگر،

در آمد و شدی دائم، گرفتار آمده ام

آنقدر وسیع اند،

که هرچه می دوم، انگار وسعتش به قد دریاست،

پایانی بر آن نیست،

پاهایم دیگر توان این همه دویدن را ندارند،

 

آنگار ما را برای ترمیم خرابی های دنیا، آفریده اند،

در حالی که خود در ویرانی غرق شده ایم،

در این منجلاب،

نه او را سودای رهایی در سر است، نه ما را جانی بر تن مانده،

نه پای را، توان دویدن میان این همه اجساد مانده است،

 

به او که خود عمری راست یا ناراست دویده، می گویم،

عمرت را این روزها کنار منقل و بافور گذاشته ایی؟!

گوید:

"می دانم، می خواهم که ترکش کنم،

اما هر بار حادثه ایی، آدمی و... از راه می رسد و مرا بدین راه، مستدام می دارد،

بدونش، کمرم از بیداد درد، توان ایستادن را ندارد،

شعف و خماری اش هر دو، فراموشی است،

درمانم این روزها ندیدن و فراموشی هاست؟!!"

 می دانم فرافکنی می کند، اما این ابزار بسیاری برای فرار از پاسخ است!

و تو گویی بازوانم را، دیگر توانی برای بیل زدن بر این همه بندهای بشکسته نیست،

اما باز بی توجه به این ناتوانی ها، در تلاشم،

عجب پریشانی گریبانگیرم گشته است!

روز را سیاه،

شب نیز آسایشش را از ما دریغ می دارد،

 

بر اره هایی که بر حاصل سال ها زحمتم می کشم،

بریدن درخت های کرم خورده ایی است که سهم آتشی، بی حاصل می شوند،

کاش از این آتش چیزی نصیب می شد!

دردهایم را می افزاید.

آنگار شعله های این آتش، بر دلم چنگ نیز می زنند

روزگاری نیاکانم، چوب های زردآلو را بر آتش مقدس، در معبد می نهادند

اکنون من هم آتشی از آنان افروخته ام، تا با سوزاندن این چوب های لایق آتشدان مقدس،

از شر کرم هایی که بر چوب مقدس هجوم برده اند، خلاص شوم

 

بیماری، تن و جان باغ را گرفته است، از هر سویش بوی مرگ می آید

کرم هایی که می شناسم شان،

با سرهایی بزرگ،

که نصف سرشان را دندان هایی جونده تشکیل داده است،

به باغ حمله کرده اند،

سپید پوشانی، سیاهی گستر،

از پس حرکت آنان، یک دنیا خسارت و مرگ  برجای می ماند،

زیر این پوست کلفت و محفوظِ این درخت مقدس

این حرکت کرم هایند که برگ ها را پژمرده و به زردی برده اند

و من با چشم خود دیدم،

درخت ها هم ایستاده می میرند،

و ما را اگر چشمی باشد،

تنها نظاره گر مرگ یک یکشانیم

 

رهزنان راه،

خنده های مان را هم دزیده اند

گریه و ناله تنها متعاعی بود، که شاهدزد، برای بازماندگان قافله گذاشت، و قهقهه زنان می رود که بگذرد

و صد افسوس که گریه ها هم حالی در پس خود ندارند

چرا که گریه ها هم، خود بی حالند،

از این حال نژندی که گریبانگیرم شده است

 

نمی دانم چرا ستاره بامدادان کم فروغ،

و ستاره شام هر روز درخشان تر می شود

انگار ناف روزگار را، با شامگاهان بریده اند

یا این که شام،

نوای دل کاروانیانی را می نوازد

که به اسارت شان می برند،

یک مشت اسیر غارت زده را،

تو گویی راه این اسرا را نیز از میان سنگلاخ برده اند

که هیچگاه صاف و بی خطر نیست،

و شاید نمی خواهند که باشد!

 

و من بر گرد آتشی پای می کوبم، که از حاصل سوختن خود ماست

به تقدیس آتشی نشسته ام، و در وصف سوختنش مدح می گویم

که اجساد ماست که بر کنده های سوزان آن، آتش را شعله ور تر می کنند

و من هر بار که شعله ایی به هوا می رود،

ذوق زده، در مدح این آتش، شعر می سرایم

دلِ هوایی من،

بر شعله هایی خوش است که از سوختن ریشه های ماست که شعله ورند!

 

آنقدر بر پای این جدایی ها اشک ریخته ام که

که دیگر، اشکی هم برای ریختن بر پای این بی قراری ها، نمانده است

در گیر و دار شعله، و تماشای شعله ها،

از رفتن هم مانده ام

از ترس سیاهی به شعله های سوزنده از ریشه هایم پناه برده ام

این شعله ها دیگر روشنی در دلم نمی آورند!

انگار شعله ها هم دیگر نوری برای دیدگانم ندارند

این شعله ها دیگر عمو نوروز را هم به قصه گویی وادار نمی کند

که حکایت از آرش کند

حکایت جان دادن ها

حکایت ایثار جان

حکایت مردم، نبودن و ندیدن!

 

واژگانم را هم، میان این شعله های افسونگر گم کرده ام

درونم آتش، دیدگانم آتش، برونم می سوزد و خاکستر می شود

اما این سوختن ها نیز، از آن سوختن هایی نیست که بر این سوختن پایانی زند

از خاکستر این آتش نیز حتی بادی در نمی گذرد

تا نوری و یا جرقه ایی پدیدار نماید 

 

در میان این شعله ها، رخ یار را می جویم

اما نقش ابلیس را نشانم می دهند،

یادم می رود این دیگر آتش معبد نیست،

که از معبود رنگ و بویی آورد،

که نور افشاند، و یار هویدا می کند

این آتش ابلیس است که می سوزاند و خاکستر می کند

تو گویی این آتش هم برای تمدید روزگار جدایی هاست، که لاینقطع شعله می کشند

مژگانم سوخت، ابروانم دیگر از چشم هایم مراقبت نمی کنند

کور سوهای دیدگانم بر این آتش رفت

 

دارم از خود تهی می شوم،

در روزگاری که باید مملو از خود باشم

درد این بی عاری را به کجا باید برد

که می سوزم، و از این سوختن، خلاصی نیست، و باز به آتش پناه می برم!

دوست داشتم، حال که با آتش همدل و همزبان شده ام

او نیز با من، همین می بود،

اما این نکرد و نمی کند،

انگار او هم برای نابودی، و نه خلاصی، فریاد ها را در میان شعله ها رها می کند!

 

بس نیست؟!

این همه سوختن های بی حاصل بس نیست؟!

کیستم؟!

که اینچنین تقدیرم را بر آتش گره زده اند

چه کرده ام که با آتش همزبان و همخیزم نموده اند؟!

 

میان این همه شعله گرفتارم،

اما انگار حس رهایی را در جایی دیگر چشیدم!

که هر بار فیل دلم هوای مرغزار آزادی می کند!

کسی ندیدم که طعم آن را چشیده باشد

اما انگار رهایی از این آتش را باور دارم

باوری که مابه اذایی برایش ندیده ام

 

کاش من و آتش، بساط مان را جمع می کردیم

تا او و رهایی، دنیایی بدون شعله را رقم زنند

کابوس شعله های بی انتها، رهایی های نافرجام و...

کی تمام می شود

سپیده ایی از پایان شعله ها متصور است؟!

 

چگونه از کنار این شعله ها برخیزم، و این شب سیاه را تا صبحِ سپیده بشکافم؟!

به کدام افق به دنبال طلوع، نگاهم را وقف صبح کنم

که به شامی غمبار ختم نگردد؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

نیک که به تاریخ غمبار ایران تمدنیِ بزرگ، و یا همین قطعه بر نقشه بازمانده از تجاوزها و تجزیه های بیشمار، که بنگیرم، خواهیم دید که بسیاری از برجسته ترین های خود را، ما ایرانیان، خود کشته ایم، قتل و کشتارهایی که بسیاری از آن، قابل پیشگیری بودند، اگر در راهبری راهبران این مردم، و این سرزمین، کمی تدبیر بیشتر، و یا مایه ایی از تعقل و تحمل و رواداری بیشتر به میان می آمد، آنگاه تاوان این همه خون از خود، بر گردن خود ما ایرانیان سنگینی نمی کرد؛

تعجب برانگیز است، که بسیاری از پیشگامان، پیشقراولان و پیشروان تفکر، علم، شجاعت، حرکت، مبارزه و... ما را دشمن خارجی از بین نبرد (همچون همین دانشمندان هسته ایی ما که اخیرا ترور شدند، و می شوند)، بلکه افرادی از خود ما، آنان را کشتار کردند، چه در جنگ های خانگی، چه در اختلافات برای کسب و توسعه قدرت، چه در اختلافات در تفاوت عقیده ها و مکاتب فکری، چه در نافهمی ها و سو تفاهم ها، چه در تمامیت خواهی ها و دیکتاتور منشی ها، چه ناشی از میدان داری پنهان و پوشیده بیگانه در میان ما و...

سربازان، سیاستمداران، نخبگان، مبارزان راه آزادی، مصلحین، پیگیری کنندگان حقوق مردم، پاسداران امنیت و بقای مردم و کشور، مرزداران مرزهای عقاید گوناگون و... آنقدر از این انواع، از خود کشته ایم که حساب خسارت بسیارش، با کرام الکاتبین است، و از دست انسان بر نمی آید که به محاسبه زیان بزرگی که از قبال این کشتارهای بیشمار، نصیب این مردم محاصره شده، در میان توفان های بلا، گردید را، نگه دارد.

شک نباید کرد که تاریخ این کشور، مملو از کشتارهای بسیار از این نوع است، مانی [1] این پیامبر راستیگر تاریخ ایران که خود را پیام آوری از ناحیه فرشتگان آسمان معرفی کرده و می دانست، را همانگونه که مسیح را روحانیون یهود، طعمه کشتار سربازان روم کردند، مانی ما را نیز، ائتلافی بین روحانیون زرتشتی، با قدرت شاهی ایران، طعمه مرگی زود هنگام کرد، تا ایران را به داغ پیامبری ایرانی، که توسط ایرانیان کشته شد، بنشاند؛

مزدک [2] فرزند بامداد، از اولین انقلابیون ثبت شده در تاریخ این ملت است، که برای اصلاح امور این مردم، پای به میدان خطیر مبارزه نهاد، و بعدها به همراه مزکیان، کسانی از خود ما، او را طعمه یک صحنه خدعه و تزویر کردند، که توسط مغزهای معیوب سیاست پیشگان خود ما ایرانیان، چیده شده بود، تا قتل عام شوند و حرکت شان در نطفه خفه گردد؛ اسماعیلیان [3] را نیز، سیاستمدار و عالم دین خود ما، یعنی خواجه خواجگان، جناب نظام الملک توسی، طعمه هلاکوخان مغول کرد؛

سلسله های اهل سنت ایرانی، به نمایندگی و بر اساس بیعتی که با خلفای بر تخت دین و دنیا نشسته عباسی در بغداد داشتند، از علویان و ایرانیان دیگر در ادیان گوناگون، به تعداد زیاد کشتند، تا در دعوای بین شعبه های بزرگ قبیله قریش، که اینک بر بازمانده از سرزمین دو امپراتوری بزرگ، حکومت می کردند، طرف خاندانی از قریشیان را بگیرند که در بغداد بر کرسی قدرت نشسته بودند؛ شیعیان نیز چون به حکومت در سلسله صفوی دست یافتند، از اهل سنت ایرانی بسیار کشتند؛

این افشین سردار بزرگ ایرانی بود، که برادر مبارز دیگر ایرانی خود، جناب بابک خرم الدین را به دهانه دام خدعه و تزویر خلیفه بغداد کشاند، تا به وضعی اسفناک او و اهلش طعمه قتل شوند؛ روزگاری بهایی کشی در این کشور خانمان بسیاری از ایرانیان را بر باد داد؛ امیرکبیر را بیگانگان در حمام فین کاشان رگ نزدند، بلکه عمال گوش به فرمان مادر شاه قجری، که از قضا او نیز خود مادر همسر امیر بود، به همراه ناصر الدین که امیر کبیر معلم و بزرگ او از کودکی تا به قدرت رسیدن تلقی می شد، در حمام فین کاشان رگ زدند؛

عین القضات همدانی، که خود یکی از دانشمندان و نخبگان اهل فهم ایران بود را در سنین جوانی، در حالی که تازه گل دانش در روان و اندیشه او مثل خورشید طلوع کرده بود را، به خاطر این که برخی افکارش را نمی پسندیدند و البته در حدی نبودند که بفهمند که او چه می گوید، حکم به کفر او دادند و مرتدش خواندند و او را به طرز فجیهی در همین شهر همدان، ما خودمان کشتیم، بگذریم از بسیاری از دانشمندان و نخبگان دیگر ایران که توسط بیگانگان به همین طریق کشته شدند و یا مثل ملا صداری شیرازی آن فیلسفوف بزرگ تا مرگ پیش رفت ولی تا آخر عمر آواره بود و...

دکتر محمد مصدق را انگلیسی ها و امریکایی ها در حصر نکردند، بلکه کسانی او را به گوشه تنهایی محکوم کردند، تا حتی جنازه اش هم بعد از سال ها عزلت نشینی غریبانه از حصرگاهش بیرون نیاید، و همانجا دفن شود، که از حاصل کار این رهبر ملی، در مقابل سلطه بیگانگان بر منابع کشور، بیش از همه منتفع شدند، و دلارهای نفتی ملی کردن نفت ایران توسط او را، در مقاصد خود بعدها به نحو احسن استفاده کردند.

و چون به تاریخ این انقلاب خونبار 57 هم بنگری، ماشین کشتارها، پیش، حین و پس از آن، هرگز به دلایلی که خواه آن را درست بدانیم و خواه نادرست، از حرکت نایستاد و همواره در حال کشتن از هم بودیم و هستیم؛ بعنوان مثال "مرصاد" و یا "فروغ جاویدان" نام دو عملیات جنگی نیست، بلکه نام یک عملیات است، که ما ایرانیان و البته انقلابیون همسنگر سابق، در دو سوی یک حایل آتش، رو در روی هم ایستادیم و از هم، هرچه توانستیم کشتیم، و هر دو طرف بر این کشتارها افتخار کرده، و غریو شادی از کشتن هم سر دادیم.

چقدر دردناک است، آنانکه روزگاری همسنگر مبارزه با استبداد و حاکمیت موروثی و فردی شاهنشاهی بودند، اکنون در مقابل هم، بعد از پیروزی، از هم می کشتیم، شهید سرهنگ صیاد شیرازی و سردار محسن رضایی، از این سو، و در طرف دیگر مسعود رجوی و مریم قجر اضدانلو، روزگاری دوشادوش هم، در مجموعه های مبارزین مسلمان، مقابل استبداد شاهی مبارزه می کردند، اما در روز مرصاد، آنان در مقابل هم صف کشیده بودند، تا به قدر توان و لجستیکی که دارند، از هم بکشند.

اما بدبختانه آنانی که در آن روزهای پایانی جنگ، از سرزمین مسخَّر شده توسط دشمن خارجی، و همسو و همجهت با او، به سوی ایران سرازیر شده بودند، و خود را مجاهد در راه خلق می دانستند، فرزندانی از همین مردم، و همین مرز و بوم، و البته که از ما بودند، که روزگاری در زمان انقلاب دوشادوش هم مبارزه کردیم، و آن را به پیروزی رساندیم، و اکنون آنان سهم قابل قبولی از غنیمت انقلاب و پیروزی، نداشته، و به دامن دشمن این آب و خاک، پناه برده، تا به استیفای حق خود، از این سو نشستگان بر سریر قدرت اقدام کنند،

و صد افسوس که در این میان کشته های این میدان سربازان پاکباخته در راه حفظ تمامیت ارضی کشور، همچون رضا قنبری، رضا نادری و... بودند، سربازان جان برکفی که برای سال های متمادی مقابل حمله سربازان رژیم بعث صدامی ایستادند، تا قطعه ایی از خاک این کشور جدا نشود، و اکنون در آخرین روزهای جنگ، پایان این همه کشتار را نمی دیدند، آنان به دست ایرانیانی از خودی ما، در آخرین روزهای جنگ کشتار شدند.

چقدر تاریخ ایران و این مرز و بومِ مبتلا، غمناک است ، چقدر صحنه های کشتار ما، توسط خود ما، در این تاریخ بلند، بسیار است، کشور و تمدنی بزرگ، اما راهبرانی کوچک مغز، و اهدافی حقیر، همواره باعث شد، ما بسیار از هم کشتار کردیم. این همه، از هم کشتن ها، که بسیاری از آنان ناشی از هوای نفس، و قدرت طلبی انسان های کوچکی بود، که شایسته راهبری مردمان در تمدنی کهن زیسته را نداشتند، و در پهنه این تمدن بزرگ صحنه های کشتار از خود ما، را فراهم کردند.

شهید رضا قنبری اگرچه بارها در طول سال های حضور در صحنه دفاع و جنگ، مجروح گردید، اما دشمن خارجی هرگز نتوانست او را از پای در آورد، و از صحنه جنگ خارج نماید، و این فرزندانی از همین آب و خاک، و شاید همشهری های خود او بودند، که او را از بعد از زنده ماندن از صحنه های بسیاری در جنگ، همچون عملیات های والفجر 4، محرم، بدر، خیبر، والفجر 8، کربلای 4، کربلای 5، نصر 8، بیت المقدس 2، بیت المقدس 6 و... در نهایت در عملیات مرصاد توسط ایرانی ها شهید شد، هینطور رضا نادری که هر دو رضا بودند و هر دو یک پایان بر این زندگی دردناک را تجربه کردند.

چه باید کرد تا ایران شاهد چنین رویارویی هایی با خود نباشد؟! به نظر می رسد که در تربیت ایرانی باید تجدید نظر نمود، ما ایرانیان باید طوری فرزندان مان را تربیت کنیم که، "حد خون" نگه دارند، و در کثرت تفکر و... تا هرجا که از مخالفت و... پیش رفتند، از این دیگر پا پیشتر نگذارند، این همه از هم، به این راحتی نکشیم، چه دین و آیینی نیاز داریم که حرمت خون در آن آنقدر افزایش یابد، که فرزندان ایران، قاتل شدن را آنقدر در وجدان و اخلاق و دین خود جرم بشمارند، که به این راحتی قصاب این و آن، در کشتن این و آن از ایرانیان تا حد امکان نشوند؟! باید در تربیت ایرانی، راهی جست تا مبارزه را به رسمیت شناخت، و حد و حدودی برایش نگذاشت، اما به حد خون ریزی که رسید، دست نگه داشته، و حرمت خون همدیگر را داشته باشیم. حتی اگر دشمنان سرسخت همدیگر شدیم، اجازه ندهیم، دست هیچکدام مان به خون همدیگر آلوده شود، اگر دنیا از صلح و آتش بس می گوید، به نظر می رسد ما ایرانیان نیاز به "خون بس" داریم، تا چرخه نخبه کشی توسط خود ما، از میان ما ایرانیان رخت بربندد، یک جایی در تاریخ ایران باید به خون و خونریزی داخلی، حداقل مهر ختم زده شود، و این میسر نمی شود، الا این که مردم ایران، تنفر خود را از قصاب های زندگی انسان ها اعلام دارند تا هیچ ایرانی از ترس این تنفر، نظری به سمت کشتن مخالف و مخالفین خود نبرد.

در مورد شهید رضا قنبری بارها نوشته ام، او الگویی زیبا از رزمندگان کم سن و سال، اما نخبه جنگ بود، نیروهای زیادی را برای دانستن فنون جنگیدن، آموزش داد، و فرماندهی جدی، و بسیار کوشا و در عین حال دقیق بودند، و به حتم اگر بودند، گرچه زجر می کشید، که کار ما به اینجا رسیده است، اما نمی نشست تا عده ایی به غارت و چپاول کشور مشغول شوند، او در دنیای خود بسیار آزادمرد بود، از وقتی که پایش به جنگ کشیده شد، یا در جبهه بود، و یا دوره ریکاوری را طی می کرد، تا از عوارض مجروحیت های ناشی از شرکت در عملیات ها، خلاص شود و به جبهه باز گردد و...

در این آدرس ها به صورت اشاره، کلی و جزعی اشاره ایی به این شهید داشته ام :

اما شهید رضا قنبری در آینه تصاویری که از او به جای ماند است :

 

Click to enlarge image Ghanbari (1).PNG

شهید رضا قنبری در سایت سه هزار شهید استان سمنان

[1] - مانی، (زاده ۱۴ آوریل ۲۱۶ م– درگذشته ۲ مارس ۲۷۴ م)، فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگر بنیانگذار و پیام‌آور آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی تیسفون که در ایالت آسورستان قرار داشت که بخشی از شاهنشاهی اشکانی بود، زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که دیرهنگامی در سرزمین‌هایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت. برادران شاپور یکم او را پشتیبانی کردند و شاپور به او اجازهٔ تبلیغ دینش را داد. اما گرفتار خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی شد و سرانجام در زمان بهرام یکم زندانی گشت و درگذشت. مانی خود را مانند بودا و عیسی فرستاده خدا معرفی می‌کرد، برای تکمیل آموزه‌هایی که پیشینیان آورده بودند دینی نو و همگانی را تبلیغ می‌نمود که مانند مسیحیت در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود. باورهای آن از آیین‌های بابلی و ایرانی سیراب شده بود و از دین‌های بودایی و مسیحیت اثر پذیرفته بود. پیروان مانی او را با القابی چون فرستاده روشنی، بغ راستیگر، سرور نجاتبخش، بودای روشنی و فارقلیط زمان می‌خواندند.

[2] - مَزْدَک پسر بامداد یا مزدک بامدادان اصلاح‌گر اجتماعی و کنشگر مذهبیِ ایرانی در عصر شاهنشاهی ساسانی بود. وی در دوره پادشاهی قباد یکم ساسانی فرقه‌ای مذهبی بنیان نهاد و به تبلیغ آن پرداخت. مروج آیینی بود که تحت تأثیر باورهای مانی به‌ویژه باور «بوندوس» یا «زرتشت خورگان» قرار داشت؛ اوضاع ایرانشهر در زمان ترویج آیین مزدک بسیار نابسامان بود، و این کشور با بحران‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پیش از ظهور مزدک، قدرت شاه در مقابل قدرت طبقه اشراف، روحانیون و صاحبان قدرت رو به افول گذارده بود. در برابر، قباد به حمایت از مزدکیان به‌منظور کاستن از قدرت اشراف و روحانیون دست یازید. این امر باعث همراهی مزدک و مزدکیان با پادشاهی قباد شد و اتحاد نوظهور قباد و مزدکیان از قدرت و نفوذ طبقه اشراف، بزرگان و روحانیون به نفع شاهنشاه کاست. هم‌دلی قباد با مزدکیان سبب شد که آیین مزدک در تمامی قلمرو ایرانشهر بسط و گسترش یابد و حتی از مرزهای ایران نیز پا فراتر بگذارد و به شبه‌جزیره عربستان برسد. با این همه، قباد در اواخر پادشاهی خود از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتل‌عام مزدک و مزدکیان به‌دست خسرو یکم شد.

[3] - اسماعیلیان گروهی از شیعیانند که به امامت اسماعیل، فرزند جعفر صادق، اعتقاد دارند. در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلیان را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوه‌ها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ افسانه‌ای الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلیان بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاهی فقط یک مرد کم است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

بخارا را ربود آن ترک تازی،

ز ریگستان غمبار دلم اکنون،

سمرقندم، برفت از یاد،

که بخشیدش،

به خال لعبتی افسونگر و زیبا،

و چنگیز از سر کینه،

به جولان بُرد، او تیغش؛

 به خوابم بُرد،

 سنگینی قرن ها رنج و مصیبت های بی پایان،

 به سان شاه مجنونان،

به هر ویرانه ایی فریادِ واویلا، سر دادم؛

 

از این سوراخ،

از آن معبر،

از این راه و،

وزآن دیوار،

هزاران موریانه،

پایه هایم را جوید از کین؛

 

 من اکنون خود نیَم،

حتی واژگانم نیز، بیگانه،

 حرف هایم از سر سرگشتی،

مجنون و  ویرانه،

 من آن بیگانه ایی گشتم،

که بر رنج های خود دگر سوزی ندارد، این دلم دیگر؛

 

میان همهمه،

فریاد و بیدادِ دَدان دونِ بدگوهر،

منم سر در گریبان تنِ رنجور!

شدم بیگانه از خود،

چنان مبهوت و سودایی،

خانه ام،

کاشانه ام،

افکار زیبایم، بِرفت بر باد؛

 

  لباس جهل بر تن کرده ام اکنون،

 دیدگانم سیر از سقوط شهر، پرخونند؛

 

غم این روزگاران را کجا باید بَرند گُردآفرینان،

تشنگان داد، در این شهر؟!

 

 ناز اندامان شهر ما

 بدین غارت

 بدین ویرانی سرد سقوط شهر 

شدند سَر گِردِ این و آن

و من غرقم میان یک جهان از شرم؛

 

بدین کوه و بیابانِ خشن اکنون،

اسیران سیاهی را چنین در زنج؛

 

 و من باز هم، زنده، می لولم

نفس هایم

یکی دو کرده، می آیند؛

در این مردار خواری ها،

شدم مبهوت این صحنه،

میان مردگان در سیر،

می جویم، زندگی را چند؛

 

  زمین خالیست از رستم؟!

  وز آن پیل اندامِ خوش گوهر

  شگرف از قدرت و غیرت

 زمین خالی شده است از مهر؟

  کجایند آن دلیران، رادمردان 

همه سر در گریبان، گشته اند در شهر؟

 !نظاره گر شدند اکنون؟

 

و من مقهور این بیداد،

نشسته، خیره بر دامن،

یا زل زده بر یم [1] ،

زورقی جویم،

تا شوم من گُم،

در این دریای بی شرمی؛

 

  سیاهی عالم ما را گرفت این دم

 تباهی،

گریبانگیر یاران شد؛

میان این همه فریاد،

میان این مددخواهان بی امداد،

نوعروسان را به حجله ناشده، در خون می بینم،

یا که در خون گلوی شاه دامادی، لغزانند،

 

شناور در میان موجی از آتش،

 میان گردِ خاک سم اسبِ، یک دنیا تباهی، رنج

 که می تازد بر تن و جان تمام خفتگانِ عرصه هیجا [2]

 

منم سرگشته و حیران

میان این همه کرکس،

نشسته بر تن نام آورانِ ساکتِ میدان،

هریوا [3] را به غارت برده است دشمن،

و بر این سبز گستر،

سیه پوشیده بد اختر؛

 

 میان این همه دریا

  ساقیان شهر، تشنه از دادند

 که زین بیدادگاه خصم

کاوه ایی باز، داد بستاند؛

 

ز الوند و دماوند و سهند،

یکی دستی رساند،

بدین نوشاخ، [4]

دوباره، نور افشاند،

 

[1] - دریا

[2] - هیاهوی نبرد، بانگ و فریاد روز جنگ : چو پیوستند با هم بانگ هیجا از دو سو بر شد سوی هم تاختن کردند

[3] - حوزه تمدنی ایران در شرق که در حاشیه رود هریر رود و اطراف آن شکل گرفته است.

[4] - کوه نو‌شاخ در پارک ملی واخان قرار دارد، این قله با ۷۴۹۲ متر ارتفاع، دومین کوه مرتفع در رشته کوه هندوکش، بعد از کوه تیریچ میر، بلندترین کوه کشور افغانستان می باشد. پنجاه و دومین کوه مرتفع دنیا و جز کوه های ۷۰۰۰ متری سرسخت می باشد. رخ غربی و شمالی این کوه در استان بدخشان افغانستان و رخ شرقی و جنوبی آن در کشور پاکستان است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...