مصطفی مصطفوی
بیدار باش، ساعت 2 و 31 دقیقه بامداد اول تیرماه 1400
حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد
ساعت 5 و 23 دقیقه حرکت از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال
ساعت 6 و 23 دقیقه گردنه زین اسبی پای قله کلکچال و شیرپلا
ساعت 7 و 8 دقیقه چشمه پیازچال
ساعت 8 و 23 دقیقه قله لزون
ساعت 8 و 37 دقیقه پناهگاه سنگچین شده یاهو روی خط و الراس
ساعت 9 و 37 دقیقه روی یال چهارپالون منتهی به چشمه نرگس
رسیدن به قله ساعت 10 و 16 دقیقه صبح
زمان کل صعود 7 ساعت و 10 دقیقه
ورودی پارک جمشیدیه کباب و... رو بر راه است، چند نفری هم بدان مشغولند، هرچند پارک، تعطیل است؛ کوله خود را آماده به دوش انداختن و حرکت می کنیم، هدلایت آماده است تا در مسیر استفاده شود؛ یک پسر و دو دختر جوان هم درست در یک متری ما فندک زده و یک نخ سیگار خود را روشن می کنند، تاسف وجودم را می گیرد، دخانیات جمع ها و گرده نشینی های جوانان ما را تسخیر و به سلطه خود در آورده است؛ زندگی جوانان ما این روزها، آلوده به سیگار، مشروبات الکلی، گُل و دیگر مواد مخدر شده، و جمع های آنان را این بلیه ها در نوردیده است، و نسل جوان و که باید پیشرو، و آینده کشور را باید بسازند، رو به نابودی می برد، نمی دانم چرا اقبال به این وسایل "انهدام جمعی" مردم ایران، اینقدر به وفور شده است؛ و البته، این خود شاید به پناهگاهی مخرب و نابودگر توسط جوانانی در نظر گرفته می شود، که زندگی را دور از دسترس خود می بینند؛ انواع و اقسام سیگارها را در بازار کشور به راحتی آب خوردن توزیع و پخش می کنند، حتی دکه های روزنامه فروشی هم سیگار می فروشند، در ویترین آنها می توان انواع سیگارهای امریکایی را هم دید، با وجود اینکه ورود اجناس ساخت امریکا، به کشور ممنوع است، اما در پشت واردات سیگار نمی دانم کیست که مرام گمرک داران مرزهای این سرزمین هم، انگار سیگار را مستثنی کرده اند، و باکس باکس آنرا در پشت چراغ قرمز چهار راه ها می فروشند، تاسف عمیقی به حال دخترکانی می خورم که در سنین 20 تا 24 سال، در این ساعات بامداد، که هنوز حتی سحر هم نشده است، اینگونه طعمه دخانیات شده اند و...
شب است و تاریکی کامل، به خصوص در محل مشجر اطراف و درون پارک جمشیدیه، که در این نیمه شب، به محل مشاجره سگ هایی تبدیل شده است که برای تعیین حدود قلمرو، به نزاع و سر و صدا مشغولند، شیب اول از جمشیدیه تا کلکچال اولین فشاری است، که به هر کوهنورد وارد می شود، و عرق را از همه جای بدن انسان جاری می کند، چرا که هنوز بدن خواب آلود است و حرکت کردن سخت به نظر می رسد؛ پارک تعطیل، و درب های آن را بسته اند، و ما هم به لطف نگهبان پارک که ظاهرا به کوهنوردان ارفاق می کند، وارد پارک شده عرض و طول آن را طی می کنیم، تا از آن خارج شده و راهی مسیر منتهی به کوه شویم، اما سه جوانی هم در خیابان اصلی پارک قصد خروج از دیوار درب وسطی پارک را دارند، و از دیوار برای خروج استفاده می کنند، چند دختر و پسر هم بالای تپه در درون پارک، نمی دانم از چه می گویند که صدای قهقهه آنان به هواست.
کلانتری مستقر در پارک هم نیمه خاموش، با تلویزیون روشن، هنوز می گوید ما هم هستیم، یعنی پاسگاه پلیس زنده هست! از پارک خارج می شویم، صدای آب های جاری از سمت بالای پارک به گوش می رسد، صدای مرغ حق، با صدای حق حق گویان خود سکوت شب را شکسته است، به غیر از او صدایی نیست، دوست همنوردم هرگاه صدای او می آید، با یک "جان"! به استقبال صدای بیدار کننده اش می رود، و نهایت لذت خود را از شب و سکوت صدای مرغ حق ابراز می دارد.
بزودی با سختی زیاد، به ایستگاه امداد و نجات کلکچال می رسیم، که روبروی آن را، با کانکسی مسکونی اش کرده اند، هفته قبل یک اتومبیل پرشیا در آن پارک بود، اکنون یک سمند، میزبان این اقامت گاه جدید کسانی است که که خود را به این بالا دست ها رسانده اند، مسیر قدیمی احداث شده برای دانش آموزانی که می خواستند به اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بروند، که اینک با حضور مزار شهدای گمنام در اینجا هم، تکمیل شده است، شما را به سوی مسیر کوه پیمایی راهنمایی می کند، امروز خلوت تر از چند هفته گذشته است، فقط یک جوان اهل اسکای رانینگ (Sky Running) از دوست همنوردم عبور کرد، کوله ایی بسیار کوچک، شورت، به پای دارد و تیشرتی به تن، این مشخصات آنان است.
تمایز آنان با کوهنوردان در پوشش لباس و کفش و کوله آنهاست، ما کفش های مخصوص کوه داریم آنها کتانی، ما شلوار داریم آنها معمولا شورت، ما کوله کوهنوردی با کلی وسایل، اما آنها کوله بسیار کوچکی دارند که تنها وسط ستون فقرات شان را هم کامل پر نمی کند. او بدون هیچ سلام و... از همنوردم عبور کرد، ولی به من که رسید با یک "درود"، او را میهمان مهر بامدادی ام کردم، او هم درودی گفت و بدون حرف، مکث و یا حرکت اضافی رد شد، انگار انرژی اضافی ندارند که خرج احوالپرسی، و یا سخنی بیشتر کند، موهایش اگرچه نسبتا کوتاه بود ولی آن را مثل سامورایی ها از پشت بسته بود، و به سرعت بالا می رفت،
ما که به پایگاه امداد و نجات کلکچال رسیدیم، او خود را به مقبره شهدای گمنام کلکچال رسانده بود، این را از چراغ قوه ایی که به دستش بود، و با حرکات دستش بالا و پایین می شد، متوجه شدم، سرعتش تقریبا دو برابر ما بود.
دیگر صدای مرغ یاحق گو قطع شده و دوست همنوردم شاکی است، که چرا ما را از این صدای مخصوص شب زنده داران محروم کرده است، به دو راهی رسیدیم که یکی مستقیم به اردوگاه پیشاهنگی کلکچال می رفت، و دیگری به مزار شهدای گمنام، این بار خواستم مزار شهدا را فاکتور گرفته و مستقیم در کلکچال برویم، که دوست همنوردم گفت بیا از این ور! و ادامه داد "حتی اگر من هم از آن مسیر رفتم، نو نباید بگذاری، باید سری به شهدای گمنام زد، آنان کسانی اند، که برای این آب و خاک جان داده اند، و هیچ مابه ازای دنیایی هم دریافت نداشته و رفتند، بر عکس کسانی که حسابی متنعم شدند، آنها بدون هیچ بهره ایی این دنیا را ترک کردند"، با اصرار ایشان من از مسیر رفته باز گشتم، ولی مقصود من از نرفتن در مسیر، ندیدن شیب تندی بود که در میانه راه تا مزار شهدا قرار داشت، دوست داشتم آن را دور بزنیم و در مسیر درخت ها که از دیدن شیب ما را مصون می دارد، بگذریم.
به مزار شهدا رسیدیم، با فاتحه ایی آنها را میهمان حضور خود کردیم، کمی آب خورده و راه خود را ادامه دادیم، سگی هم ما را در این مسیر، از محل مزار شهدای گمنام، همراه شد، او دم خود را در دعواهای بین خودشان از دست داده بود، و بی دم جلوی ما در حرکت بود، دوستم گفت "دعوایش نکنی، او همراه ماست"، از مزار شهدا تا کلکچال ما را همراهی کرد، اما از ورودی اردوگاه، راه خود را کج کرد، و وارد محوطه نشد، شاید به این دلیل که خانواده پر جمعیتی از سگ ها، در محوطه اردوگاه پیشاهنگی کلکچال هر دو متر به دو متر خوابیده بودند، و نمی خواست دعوایی بشود، و صحنه را به نفع تسخیر کنندگان اردوگاه خالی کرد.
از میان سگ های خوابیده گذشتیم، بساط صبحانه را روی میز و صندلی های این اردوگاه پهن کردیم، تا دوپینگ کرده به سوی قله ادامه مسیر دهیم، نماز را با حالت اضطرار خواندم، یکی از سگ ها از جای خود بلند شد و به سمت ما آمد، سگ ماده ایی بود که شکمش بزرگ، و انگار حامله هم بود، تکه نانی از سفره خود به سویش پرتاب کردم، بیدرنگ بلعید، گرسنگی اش روشن بود، چشم این سگ ها به غذای ته مانده ایی است که کوهنوردان به آنها هدیه می کنند، معمولا نان به سگ ها نمی دهم، ولی ترحم و وضع او باعث این کار شد، سگ دیگری هم به سوی ما آمد نیمه نان دیگر را به سوی او هم پرتاب کردم، سگ بزرگ و نری بود، اما معلوم بود که در گروه مغلوب است، ماده سگ به سوی او دوید و نان سهم او را هم قاپید و خورد، او هم بدون اعتراضی سهم خود را واگذار کرد، دیگران هم به سوی ما آمدند به زودی 5 الی 6 سگ دور ما را احاطه کردند،
ما در منزل سه نوع زباله داریم، زباله قابل پوسیدن، مثل پوست میوه ها، سیب زمینی و.... نوع دوم کاغذ و پلاستیک و... و نوع سوم استخوان و خوراک حیوانات که مدت هاست که آنها را تفکیک کرده و هر کدام به امور خود رسیده می شود، زباله تر را در باغچه خود دفن می کنیم، بدین ترتیب کود مجانی و گیاهی دائمی را برای باغچه منزل خود فراهم می کنیم، نوع دوم را بسته بندی و جداگانه در کنار سطل زباله قرار داده، تا توسط بازیافتی ها که کیسه به دوش، آنها را جمع می کنند، به جای و مصرف خاص خود برسد، اما استخوان ها سهم حیوانات است، که اگر به خارج شهر برویم با خود می بریم، و در طبیعت رها می کنیم تا گرسنگان طبیعت از آن سود ببرند، و اگر نرویم، هم این ها به گربه ها هدیه می شود، چند وقت بود که استخوان ها را جمع کرده و در انبار گذاشته بودم، تا در هنگام کوهنوردی به خط الراس توچال برده، آنجا آنرا برای خوراک حیوانات وحشی بگذارم، ولی دیدن این تعداد سگ گرسنه که در بین هفته غذایی نداشتند و ما را محاصره کرده و التماس غذا می کردند، مرا ترغیب کرد تا به نیت خیرات برای اموات، آنان را میهمان این سفره کنم، استخوان ها را از کوله خود خارج کرده، و دورتر از سفره خود برایشان ریختم، به ثانیه ایی بدان مشغول شدند و همه را شروع به بلعیدن کردند، گویا دو سه روزی گرسنه بودند.
بدین ترتیب سگ ها ما را ترک کرده و مشغول استخوان ها شدند، و ما هم مشغول صبحانه، که یک دوست اسکای رانینگ دیگر رسید، او را دعوت به همراهی با خود در صبحانه کردیم، ولی تشکر کرد و گفت "من چیزی در مسیر نمی خورم"، مقداری طناب زد و می گفت از همینجا بر می گردد، تا جمعه مسیر را تا قله برود.
دیگر هوا رو به روشنی است، ما به زودی حرکت کردیم، اردوگاه را پشت سر گذاشته به سوی زین اسبی بین شیرپلا و قله کلکچال راهی شدیم، نرسیده به زین اسبی دوست همنوردی را دیدم که با یک رکابی و بدون هیچ ابزار و حتی ظرف آب، در حال بازگشت از بالا بود، احوالپرسی گرمی کردیم، او از گلابدره بالا آمده بود، و قله کلکچال را زده، و بر می گشت، می گفت یک نفر هم روی قله است، به او گفتیم ما به کلکچال نمی رویم بلکه عازم توچال هستیم، دوستم به او توصیه نوشیدن آب در مسیر کرد، تا دچار غلظت خون نگردد، که گفت در گلابدره آب می خورد، یک ساعته بالای کلکچال است و بر می گردد و دوباره آب می خورد، و لذا مشکلی نیست.
بالای زین اسبی که رسیدیم، دوست اسکای رانینگی ما هم، قله کلکچال را زده و باز می گشت، سلام مجددی کردم و او هم با یک پاسخ ساده مثل قبل، با فاصله از ما گذشت، و ما هم به سوی چشمه پیازچال ادامه مسیر دادیم، صدا گله گوسفندی که بر حاشیه کلکچال می چریدند می آمد، دامنه کلکچال که یکی از مراکز کشتار همنوردان ما در زمستان است، این موقع از سال پر از علف است، در کنار چشمه پیازچال کمی خود را با چای و نانی ساختیم و حرکت کردیم، هر بار که در کوه حضور می یابی گیاه جدیدی را می بینی که به گُل نشسته، و یا گل هایش تبدیل به تخم شده اند، و اگر گله گوسفندان اجازه دهند، طبیعت خود را بارور، و غنی خواهد کرد، ده ها نوع علف در این کوه ها می روید، هریک زیبایی و رنگ و اندازه خاص خود را دارد. کاش تصمیم سازان محیط زیستی، به هر مرتعی هر چند سال یک بار، فرصت تجدید حیات می دادند، و مثلا هر سه سال یک بار، ورود احشام را بدآن ممنوع می کردند، تا مرتع بتوان از فرصت یک ساله استفاده کرده، تخم ریزی و خود را تکثیر کند.
از چشمه پیازچال کمی آب گرفته، زیرا تا قله دیگر آبی نخواهد بود، از این چشمه که بالاتر رفتیم، نور خورشید هم ما را در بر گرفت، سگ سیاهی واق واق کنان اعتراض خود را به عبور ما از این مسیر اعلام می دارد، کمی عصبانی است ولی خیلی خود را از هم در نمی کند، دوست همنوردم می گوید چرا تکه نانی به او هم ندادی، گفتم معترض بود، گفت اشکال ندارد به او هم کمی از آن نان می دادی.
لکه برف هایی که در هفته های گذشته بود، اکنون آب شده اند، و آثاری از آن نیست، به خط الراس در چکاد لزون رسیدیم، کمی استراحت و حرکت خود را ادامه دادیم، تا قله را زودتر دریابیم، ساعت صرف شده برای صعود ما نسبت به گذشت افزایش یافته، که این نشان از پیری و کاهش انرژی ما دارد، اما با خود می گوییم صرف فتح قله مهم است، میزان زمان صرف شده در مرحله دوم اهمیت قرار می گیرد.
هنوز رگه هایی از برف روی سرکچال ها، کهار و ناز و...، و به میزان بسیار بیشتری روی دماوند و علم کوه دیده می شود، این ها نشانه های خوبی است، که هنوز کوه ها برف دارند، این خبر بسیار خوبی است، دیروز روز یلدا و طولانی ترین روز سال بود، در کنار شب یلدا که شب قبل از شروع زمستان است و ما آن را جشن می گیریم، و طولانی ترین شب سال؛ امروز اولین روز تیرماه و روز شروع تابستان می باشد، از امروز روزها شروع به کوتاه شدن می کنند، امروز یکی دو دقیقه از روز یلدا (دیروز) کوتاه تر خواهد بود، ما یلدای روشن را جشن نمی گیریم، انگار از تاریکی گریزانیم، اما از یلدای تیرگاهی به بعد، روزها رو به تاریکی خواهند رفت، تا به شب یلدا برسیم، که روز در کوتاه ترین حالتش خواهد بود.
چند گروه دو نفره هم بالای قله توچال دیده می شوند، بیشتر از مسیر شیرپلا و سنگ سیاه می آیند، و اکنون ما در آستانه رسیدن به قله هستیم که دو گروه برای بازگشت از مسیر آمده خود، به سوی یال سنگ سیاه می روند، روی قله چند عکس می گیرم، و در ابتدا نیایشی برای شکرگذاری این صعود، و دعا برای جوان ها، گرفتارها و مریض ها. کمی استراحت، و به یک تیم تازه رسیده به قله توچال، کمک کردم که عکس های فتح خود را بگیرند، دوست همنوردم راهی مسیر نزول می شود، من هم به زودی خود را به او می رسانم، ریش و سبیل یکی از این همنوردان تازه رسیده، مرا به یاد سربازان هخامنشی می اندازد، چرا که آنها هم واجد ریش و سبیل بلند بوده اند، چهار پنج خانم هم سخت مشغول خوردن، بعد فتح قله توچالند، به طوری که به سلام و احوالپرسی ما هنگام رسیدن به قله توجه آنچنانی نشان ندادند.
در مسیر بازگشت به ایستگاه هفت، زوج جوانی را دیدم که مدعی بود، دوبار صعود ناموفق از مسیر سنگ سیاه داشته اند، و می گفت تا جانپناه امیری بیشتر نتوانسته اند بالا بیایند، اکنون هم با تله کابین آمده بودند، و قصد صعود به قله و سپس نزول از مسیر سنگ سیاه را داشتند، از ما مسیر بازگشت از آن سو را جویا شدند، به او توصیه کردم، چند باری را تا ایستگاه 5 بیاید و بعد مسیر صعود به قله را در پیش گیرد، تا صعودهایش ناموفق نباشند، مسیر به سمت یال سنگ سیاه و اُسون را برای بازگشت پیاده توجیهش کردم.
کمی آنطرف تر سگی پیشاپیش یکی از همنوردان در حال صعود به سوی قله بود، با او هم سخنی گفتم "ماشالله پسر"، از کنار ما آرام و بدون مزاحمت گذشت، همنوردی که در پس او بود، گفت : "از سگ باوفا تر هم هست؟!" گفتم چطور؟ گفت، این سگ از امامزاده داود ما را همراهی کرده است، در آنجا من فقط چند تیکه نان برایش انداختم، او هم رسم وفا را در نهایت مهر به جا آورد، و با ما تا اینجا آمده است؛ واقعا سگ ها بسیار حقوقدان هستند، مهر محبت انسانی که آنها را به لقمه نانی دعوت کرده است را، دارند، این را ما بارها در کوه شاهد بودیم.
کرونا ما را به صعود های بین هفته ایی کشانده است، روزهایی که کوهنوردان کمند، اما اکثر صعود کنندگان از ما سر هستند و در زمان بسیار کمتری قله را صعود می کنند،
آنطرف تر همنورد دیگری را می بینم که هفته های قبل هم او را دیده ام، چهره اش دیگر بسیار آشناست، با احوالپرسی گرمی، به استقبال هم می رویم، می گوید هفته گذشته قله های کهار و کهار ناز را زده اند و آرزو دارد از آن طریق به تالقان برود، و در "گته ده" تالقان فرود آید، یعنی از کهار در جاده چالوس بالا برود و در گته ده در تالقان پایین بیاید، ما را هم وسوسه بدین صعود می کند که شانس خود را از این مسیر که نرفته ایم، را هم امتحان کنیم.
صعود خسته کننده، اما بسیار شیرینی بود.
در حاشیه کلکچال و قله توچال
در حاشیه کلکچال و قله توچال
رویش ها در میان سنگ
رویش ها در میان سنگ
گل های زیبای زرد و ایستاده اگر بتوانند زنده از خوراک گوسفندان به در آینده تخم ریزی خواهند کرد
گل های زیبای زرد و ایستاده اگر بتوانند زنده از خوراک گوسفندان به در آینده تخم ریزی خواهند کرد
رویش های زیبای دره پیازچال
رویش های زیبای دره پیازچال
دره پیازچال
دره پیازچال
زیبایی رویش بر خاک قله
زیبایی رویش بر خاک قله
دره پیازچال و قله کلکچال
دره پیازچال و قله کلکچال
قله دارآباد و دماوند و....از خط الراس لزون
قله دارآباد و دماوند و....از خط الراس لزون
زیبایی گل های بنفش که این روزها زیاد دیده می شوند
زیبایی گل های بنفش که این روزها زیاد دیده می شوند
جانپناه یاهو بر خط الراس که می تواند جان ها نجات دهد، چرا که باد و کولاک در زمستان اینجا غوغا می کند
جانپناه یاهو بر خط الراس که می تواند جان ها نجات دهد، چرا که باد و کولاک در زمستان اینجا غوغا می کند
گل های زیبا اما کوچلو آبی
گل های زیبا اما کوچلو آبی
زیبایی گل های بنفش
زیبایی گل های بنفش
خط زیبای برف بر حاشیه قله
خط زیبای برف بر حاشیه قله
زیبایی رنگ ها بر گل های قله
زیبایی رنگ ها بر گل های قله
زیبایی گل های روییده بر سنگ و خاک قله
زیبایی گل های روییده بر سنگ و خاک قله
برف هایی که هنوز بر قله هستند و چه خوب که هستند
برف هایی که هنوز بر قله هستند و چه خوب که هستند
قله توچال هر هفته میزبان عکسی از کوهنوردان است که از دست می روند
قله توچال هر هفته میزبان عکسی از کوهنوردان است که از دست می روند
زیبایی خارها و گل روییده بر خار و جلب نظر پروانه بر این گل ها
زیبایی خارها و گل روییده بر خار و جلب نظر پروانه بر این گل ها
"اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" ، این شعاری بود که در دو خیزش وسیع اخیر، توسط مردم به جان آمده از شرایط موجود، فریاد زده شد، کسانی که از ایده، روش و راهبری کشور توسط انقلابیون (اصلاح طلب و اصولگرا) خسته و دلزده شده اند. بعضی حتی پا را از این هم فراتر نهاده، و در یک عقبگرد، خواهان بازگشت به شرایط قبل از 57 شده، و شعار "رضاشاه روحت شاد" را سر دادند، اما انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم، انگار این دو شعار را وجه ملموس و عینی، در عمل مردمی داد، که باید میزان رای آنها، و آنان نیز "ولی نعمت" حاکمان بر کشور باشند، چرا که شرایط انقلاب و تراش های عمیقی که در همراهان آن در طول این چهار دهه داده شد، بسیاری از قطار انقلاب پیاده شده، و یا پیاده اشان کردند، و اکنون دعوای قدرت که مدت ها بود بین اصولگرایان و اصلاح طلبان در جریان بود، با عدم توان اصولگرایان برای دستیابی بدون دوپینگ و بدون سو استفاده، به قدرت، در جریان انتخابات مجلس، و اینک ریاست جمهوری سیزدهم در 28 خرداد 1400، به صورت لخت و عریان تمام شرایط را صحنه آرایی کردند تا رقیب اصلاح طلب خود را با برهم زدن شرایط منصفانه و عرفی بازی، حذف، و قدرت را در کشور یکدست، و بدون خدشه و کامل، در اختیار اصولگرایان مد نظر خود قرار دهند، و اکنون دیگر صحنه سیاست کشور بیش از پیش آب رفت، و از این پس نبرد قدرت به داخل جناح سیاسی اصولگرایان، که از جمله کم پایگاه ترین گروه های سیاسی در کشورند، کشانده شده، و زین پس هرگاه از نظام، انقلاب، و ارزش ها سخنی به میان آید، یعنی حفظ حدود قدرت، در اردوگاه اصولگرایان مد نظر خواهد بود.
این انتخابات وزن کشی عریان جناح های داخلی انقلابیون بود، که به چه میزان بر امکانات کشور کنترل و تسلط یافته اند، و در جلوی چشم ناظرینی که وارد میدان نشدند، یعنی بیش از 52% کسانی که به نظاره کشاکش قدرت و تقسیم آن نشستند، در یک تغییر فاز، و یا جراحی دردناک بی مورد و غیر لازم برای کشور و انقلاب، همه دیدند که جناح اصولگرایان خاص و سفارشی، چطور شعار "اموال عمومی، استفاده اختصاصی ممنوع" که شاه بیت اخلاق و قانون تسلط بر بیت المال و ثروت و امکانات ملی بود، را به کناری نهاده، از همه امکانات و ظرفیت های ملی و محلی موجود سود جستند، تا برنده از پیش مشخص شده انتخابات باشند، و نتایج این هماوردی صحنه آرایی شده، بدون هیچ گونه ریسکی، همان شود که برایش هشت سال برنامه ریزی، تبلیغ و تلاش بی وقفه کردند، و در انتها نیز شورای نگهبان با یک چینش کاملا عریان و فاجعه بار، جشن پیروزی را از پیش از انتخابات، برای کاندیدای مد نظر خود برای پیروزی، مهیا کردند.
نحوه عمل نهاد داور و ناظر، در چینش کاندیداها، طوری رقم خورد، که در یک شرایط نابرابر دو به پنج، کاندیداها آرایش تبلیغاتی و مبارزه انتخاباتی داده شدند، تا نابرابری ها در استفاده و برخورداری از امکانات ملی کشور، در بین حاضرین در صحنه انقلاب را هم، به خوبی نمایش داده شده، این است که باید گفت تیم 5 نفره و 2 نفره، هر دو بازنده بودند، چرا که بیش از نیمی از مردم را باز اینبار نیز، خانه نشین و از اطراف صندوق های رای پراکندند، تا به راحتی، و غیاب بیشتر جمهور ایرانیان، صاحب کرسیی ریاست جمهوری ایران شوند، و گرچه اصولگرایان با 5 کاندیدا در این انتخابات دست برتر از لحاظ تعداد و امکانات را در اختیار داشتند، اما از آن سو کسانی را بی یار و یاور و بی آبرو کردند، که تا پیش از این 24 میلیون نفر از مردم ایران را به دنبال خود همراه کرده بودند، و سیل وار به پای صندوق های رای می کشاندند، نشاط سیاسی و انتخاباتی ایجاد می کردند، و حماسه های حضور را می آفریدند، و...
اما در این انتخابات با تعجیل اصولگرایان برای کسب قدرت یکدست، در یک روند ناقص و ناگوار، هم شورای نگهبان و نهاد های از این دست را، بی آبرو کردند، هم بسیاری از نیروهای اصولگرا را رنجیده خاطر و بی آبرو نمودند، و هم خود را که در پیش چشم همه جهانیان، نابردبار و قدرت طلب، گریزان از قانون و ضوابط و... به نمایش در آوردند، لذا این پیروزی برای اصولگرایان نیز یک شکستی بزرگ، برای انقلاب و انقلابیون هم رسوایی، و البته ناکامی را به جبهه اصلاحات نیز تحمیل کردند. تا جایی که اکنون از مرگ جریان اصلاحات سخن گفته می شود، ایده ایی که به نظر من شکست ناپذیر بوده، و همواره یک راه میانه و بدون خشونت، برای تغییر بوده و خواهد ماند.
در این انتخابات به دلیل تعجیل اصولگرایان برای قبضه کامل و بدون خدشه قدرت، گروه اصلاح طلبان نیز رسوا شدند، چرا که مردم از آنان نیز می پرسند، چرا در گذشته و حال با چنین روندی همراه بوده اید؟! و به رغم اینکه جریان اصلاح طلبان صاحب منطق، پشتوانه فکری و مردمی بوده اند، در یک ماراتن بسیار نابرابر، مردم خود را ناامید دیده، نتوانستند نظر عده ی زیادی از مردم را به خود جلب کنند، و برگ هایی در تاریخ این انقلاب ورق خورد، که تکان دهنده و به هوش آورنده است، انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم برگ خوفناکی بر تاریخ انقلابیگری، انقلابات و به حتم انقلاب 57 خواهد بود، این انتخابات سراسر شکست بود، چه برای اصلاح طلبان که نتوانستند مردم را به سمت خود جلب کنند، و چه اصولگرایان که کشور، انقلاب و قانون اساسی را به پای قدرت خواهی بی ضابطه و خارج از عرف و استاندارد خود، سر بریدند.
و همین باعث شد که بیش از نیمی از مردم واجد شرایط اظهار نظر در امور کشور، خود را کنار کشیده، و صحنه را ناامیدانه، از هر گونه نتیجه مطلوب به نفع خود، واگذار و به حریف خود یعنی اصولگرایان تمامیت خواه، تمرکزگرا سپردند، این است که انتخابات سیزدهم یک شکست عظیم، برای مردم ایران بود و آثار خسارتبارش را بر کشور تحمیل خواهد کرد.
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :
"اهمیت انتخابات امروز جمعه 28 خرداد 1400، در سرنوشت انقلاب، کشور، جناح های داخلی و در نهایت روند آینده مردم ایران به قدری اهمیت دارد، که حتی ناظرین آگاه خارجی را نیز دست به قلم کرده، تا نشان دهند که ایرانیان در چه بزنگاه تاریخی قرار گرفته اند، این مقاله از سایت نیویورکر [1] انتخاب شده است که دو روز پیش به قلم یکی از نویسندگان با سابقه این رسانه نگاشته شده است، که پیش بینی می کند ایران به سوی یک کشور مبتنی بر نظام تک حزبی حرکت می کند. امری که در کشورهای کمونیستی همچون کره شمالی، و در زمانی که شاه ایران به این نتیجه رسید که حزب رستاخیز تنها حزب سیاسی کشور باشد و همه موظف به عضویت در آن باشند وگرنه کشور را ترک کنند، تجربه شد؛ انتخابات امروز بسیار مهم و سرنوشت ساز است و مردم ایران، با آمدن، نیامدن و نوع رای خود، آینده ایی روشن و یا تاریک را برای خود رقم خواهند زد."
حرکت ایران به سوی کشوری با نظام تک حزبی [2]
رهبر ایران می خواهد قانون را تحت ریسک یک انتخابات قرار دهد، تا کشور به صورت یکپارچه زیر کنترل یکدست تندروها در آورد.
نویسنده : روبین رایت [3] 16 جون 2021
رای گیری روز جمعه (امروز) ممکن است پایانی قابل پیش بینی بر حرکت اصلاحی رقم بزند که تلاش داشت در محدودیت ها در بعد داخلی کشور گشایش ایجاد کند، و آغوش ایران را به سوی بازگشت به آغوش جهان باز کند.
دو سال بعد از یک قیام وسیع در ایران که به دو هزار سال حاکمیت سلسله های مورثی در ایران پایان داد، رهبر انقلابی ایران آیت الله روح الله خمینی باندهای سیاسی را مورد سرزنش قرار داد که "مثل مارها همدیگر را نیش می زنند". [4] اما اکنون چهار دهه بعد از آن سرزنش ایشان، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری در روز جمعه، اهل سیاست ایران ستیزه جویی کمتری از آن زمان ندارند.
در ابتدای اولین دور از سه دور مناظرات انتخاباتی، محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب، قول داد که اولین اقدام او اگر انتخاب شود، زندان کردن عبدالناصر همتی به دلیل خیانت به انقلاب، خواهد بود که چند متر آن طرف تر از او در این مناظرات انتخاباتی نشسته بود، همتی نمایندگی بخش میانه رو در جامعه ایران را در این انتخابات رهبری و نمایندگی می کند.
"اگر رئیس جمهور شوم همتی و تعداد دیگری از مسوولان دولت روحانی را ممنوع الخروج می کنم و در دادگاه ثابت می کنم که چه دست های خیانت کاری بودند." رضایی این سخنان را در یک مناظره تلویزیونی با شش تن دیگر از کاندیداهای این دوره عنوان داشت، او اکنون چهارمین دور از حضور خود در رقابت های انتخابات ریاست جمهوری را طی می کند، در حالی که به صورت وسیعی به عنوان "سردار بوتاکس" مشهور گشته است چرا که اخیرا این عمل زیبایی را روی صورت خود اجرا کرده اند.
با این تهدید رضایی، شرایط جلسه مناظره آنقدر بالا گرفت که همتی، رییس سابق بانک مرکزی ایران، و دارنده کمربند مشکی در ورزش کاراته، رو به کاندیدای سوم، ابراهیم رییسی رییس قوه قضائیه کرده و گفت که : "آقای رییسی! می توانید تضمین بدهید که اقدام قضایی علیه من بعد از این مناظرات صورت نگیرد؟". البته مشکل است که گفت، این بیان را همتی به طنز یا جدی عنوان کرد، و یا با مایه شوخی و جدی هر دو،
این انتخابات به ریاست جمهوری حسن روحانی، میانه رویی که دو انتخابات بزرگ سال های 2013 و 2017 را برد، و دیگر نمی تواند در این سمت ادامه دهد، چرا که قانونا محدودیت دارد، پایان می دهد. این انتخابات همچنین ممکن است است پایانی در آینده ایی قابل پیش بینی، بر حرکت اصلاحی رقم بزند که تلاش داشت در محدودیت های موجود داخلی ایران گشایشی ایجاد کند، و آغوش ایران را به سوی بازگشت به آغوش جهان باز کند. روحانی این ریسک را تحمل کرد که سکویی برای ایجاد روابط ایران با ایالات متحده ایجاد کند.
در دور اول ریاست جمهوری اش، تیم مذاکراتی او یک قرار داد هسته ایی را با شش قدرت اصلی جهانی بست؛ اما در دور دوم ریاست جمهوری اش، تصمیم رییس جمهور ترامپ برای خروج از این قرارداد، و تحمیل بیش از هزار تحریم جدید روی ایران، روحانی و جناح مرتبط با او را ناامید کرد. محبوبیت روحانی کاهش یافت. لذا سال گذشته تندروها انتخابات مجلس ایران را از آن خود کردند، در حالی که پایین ترین رقم حضور مردم در پای صندوق های رای از زمان پیروزی انقلاب در سال 1979 رقم خورد.
[1] - https://www.newyorker.com/news/our-columnists/iran-moves-toward-a-one-party-state
[2] - Iran Moves Toward a One-Party State
[3] - خانم رابین رایت (Robin Wright ) از سال 1988 به عنوان ستون نویس برای رسانه نیویورکر فعالیت دارد و نویسنده کتاب Rock the Casbah: Rage and Rebellion Across the Islamic World. می باشند.
[4] - biting one another like scorpions
با شعار "زمان میدان داری مردان میدان رسیده است" چنان وانمود می کنند، که انگار هیچگاه میدانی را در اختیار نداشته اند، حال آنکه همیشه "میدان دار" بسیاری از ناکامی های این کشور، ملت، و انقلاب، به صورت ثابت بوده و هستند و در دوره "معجزه هزاره سوم" شان، یک میدان به وسعت تمام ایران، از مقامات انتصابی و انتخابی، با تمام امکانات کشور در اختیارشان بود، و هر آنچه خواستند کردند، و هر شعاری خواستند دادند، هرکس را خواستند گماردند، هرکس را نخواستند برداشتند و... و متاسفانه کشور را ده ها سال به عقب بردند، و در اوج فلاکت، بدهی، در هم ریختگی، ویرانی، بی برنامگی و... تحویل دیگران دادند،
دولت بعدی، و میراث دار این همه خسارت، هشت سال زحمت کشید، تا حداقل سنگی که همان ها به چاه بی تدبیری ها و... در روابط خارجی ایران انداخته بودند را خارج کند، اما خسارت چنان عظیم بود، و شرایط جهانی و داخلی را چنان بر هم زدند که، این نیز به رغم موفقیت های فراوانش، به سودهی کامل خود نتوانست رسیدن، هر چند ایران را از حالتی که صدام و عراق، در آخرین سال زمامداریش دچارش شده بود، و به نابودی او و کشورش انجامید، خارج کرد و...، چیزی که هیچگاه به مردم ایران گفته نشد، و همیشه روی ضعف های برجام مانور رفتند، و در این سال ها، با سو استفاده از بودجه و تریبون های ملی و مذهبی، در جهت منافع جناحی خود مانور تحمیق توده ها رفتند، و هرگز از پیروزی های ناشی از برجام، به مردم سخنی نگفتند و... تا منافع جناحی خود را دنبال کنند.
همان ها که آن صحنه ها را در آن هشت سال خسارتبار "دولت کریمه" اشان برای ایران و ایرانیان رقم زدند، امروز نیز صحنه را بزعم خود چنان چیده اند، که پیروزی کاندیدای مد نظرشان تضمین شده، قطعی و بی برو برگرد به نظر آید، همه را چون انتخابات مجلس قبلی خانه نشین کرده، گوی پیروزی را در عدم حضور مردم در پای صندوق های رای به راحتی ربوده، پیروز یک میدان ساختگی باشند، اما یک ملت، اگر بخواهد می تواند، آرایش صحنه ایی اینچنین رسوا و چیدمان شده را، چنان بر هم زند، که چون گذشته، ناکام شان کرده، از دستیابی به پیروزی کامل، محروم شان نماید؛ انتخابات سیزدهمین دوره ریاست جمهوری ایران، برغم تمام جفاهایی که توسط کسانی که باید پاسدار قانون و اساس باشند، در حق قانون، رقابت، انتخابات، انقلاب، مردم، جمهوریت و... صورت گرفت، می تواند به صحنه شکست "صحنه پردازان" و "صحنه آرایان" این چنینی اش تبدیل گردد؛
امروز حقیقت عریان سو استفاده جریان سیاسی موسوم به "اصولگرایان" (که خود را بدون مسما و حقیقت درونی "جبهه انقلاب" می نامند)، که مادام العمر دستگاه های حاکمیتی، ملی، مذهبی، نظامی، فرهنگی و... را در اختیار خود گرفته اند، بر کمتر ناظر آگاهی پوشیده است، آنان که بدین وسیله سو دهی قدرت را به سمت کسانی که آنها را از خودی های شان تلقی می کنند، هدایت می کنند، و شاید به همین دلیل است که امروز تحول خواهی، اصلاح طلبی، دگرگونی خواهی و... شاه بیت حرف بسیاری از دلسوزان به کشور و انقلاب بوده، و این روزها دیگر به هدف آنان تبدیل شده است. امروز دیگر بسیاری بر این نقصان های بی پرده، آگاه شده، و بر نادرستی و انحراف آن پی برده اند، و گرچه بسیاری را، از احتمال بروز تغییر در این وضعیت، ناامید کرده اند، اما برغم شرایط روشن پیش گفته، از شر مشکلات ساخته شده توسط "صحنه آرایان"، نباید به دامن مسببین آن پناه برد، و تسلیم و ناظر بی حرکت صحنه پردازی های آنان گردید، باید از هر ابزار ممکن، برای ناکامی شان، سود جست، حتی از میدان رای و حق یک رای که برای عقیم کردن آنان، می توان به صندوق انداخت، نباید حتی از آن هم صرف نظر کرد، و دست بسته، تسلیم و شاهد و ناظر پیروزی کامل آنان گردید.
هر چند صحنه پردازان تمامیت خواه و قدرت طلب اصولگرا، این بار حتی انتخاب کنندگان را از معامله همیشگی "انتخاب بین بد و بدتر" نیز محروم کردند، و با حذف حداکثری از آنان که برای تغییر آمده بودند، و می توانستند دل و رای ها را بدین سمت تجمیع کنند، صحنه را چنان چیدند، که پیروز قطعی میدان، تنها کاندیدای مد نظر تمامیت خواهان اصولگرایان به نظر آید، اما سو استفاده گران از منصب پاسداری از قانون و اساس، افرادی را که جهت چینش دکور این رقابت نمایشی، در این دوره، از بین نمایندگان اصلاح طلب، اعتدال گرا، و از بین تحول خواهان برای این نمایش انتخاباتی، انتخاب کردند، خوشبختانه این توانایی را از خود نشان دادند که می توانند، حتی در یک چینش تیمی کاملا نابرابرِ دو به پنج هم، پیروز میدان مظلومیت، با تکیه بر توان، تخصص و شخصیت مستحکم، و اندیشه و منطق استوار خود، و از جمله میدان رقابت باشند.
دکتر عبدالناصر همتی در مصاف با تعداد زیاد رقبای اقتدار طلب اصولگرا، که تقسیم کار شده و از پیش برنامه ریزی کرده، در مناظرات و انتخابات به صورت پوششی حضور یافتند، نشان داد که، هم دردها را می فهمد، هم بر خود چنان مسلط است، که اسیر چینش ها و حملات نابرابری از این دست قرار نمی گردد، و مقهور نام های بی مایه، اما مملو از باد تبلیغ رانتی و دوپینگ های پروپاگاندای رسوای قدرت نمی شود، و اگر مردم ایران نیز پشت او را در این انتخابات پر کنند، می تواند در یک حرکت بزرگ، پیروز برنامه ریزی شده میدان را به شکست خورده آن، تبدیل نماید، و میدانی را که برای پیروزی فرد دیگری توسط صحنه آرایان، چیده اند را به صحنه شکست آنان مبدل سازد.
همتی یاران پوششی و اضافی وارد شده توسط ناداور میدان را، خوب شناخت، و در میدان تنگ رقابتی نابرابر که برای او ایجاد کردند، رقیب را در فرصتی بسیار کم، حتی در زمین بزرگی که برای او مهیا کردند، زمینگیر کرد، مقهور منطق و صلابت تخصصی خود نمود، او نشان داد این توانایی را دارد، که حق را در کمترین زمانی که در اختیار دارد، به نمایش در آورده، توان پوشالی حریف را به رخش کشیده، آنرا به دیگران به خوبی نشان دهد، دکتر عبدالناصر همتی توانست، در اوج کمبودهایی که در این رقابت نابرابر برایش تدارک دیده بودند، عرصه را بر کسانی که عرصه ایی بدین فراخی برای شان چیدند، تنگ کند، و پیروزی منطق و تخصص علمی را، بر شقوق دیگر تبلیغ و پروپاگاندای رسوای جناحی اقتدار طلبان و... را به خوبی نشان دهد.
حجم تبلیغات باور نکردنی آقای سید ابراهیم رییسی، در کل کشور، نشان می دهد، ثروت و امکانات بسیار فراوان، و خارج از تصوری، متصل به جیب های بسیار بسیار بزرگ، پشت انتخاب او به عنوان رییس دولت آینده قرار گرفته، اما همه این تبلیغات را عصای موسایی، به بزرگی رای یک ملت، می تواند برهم زده، و نقشه ها را نقش بر آب کرد.
ملت ایران می تواند، آنان را ناکام کند، قبل از این هم، بارها با حضوری حماسی، این مشت آهنین خود را به رقیب، نشان داده اند، ممکن است کار مردم ما با انتخاب امثال همتی ها به سامان نرسد، که نخواهد رسید، چرا که میدان و میداندار کشور سال هاست که دولت در سایه با امکانات بسیار زیاد مالی مملو از سلاح، رسانه و پول است، اما می توان، حداقل حریف تمامیت خواه را که کشور، انقلاب و مردم ایران را بدین سمت انحرافی برده است را، ناکام کرده، می توان زیر میزی را زد که برای پیروزی یک کاندیدای خاص چیده اند، این است که برغم تمام آنچه که همه ناظران آگاه از آن اطلاع داریم، اما به اندازه رای خود، می توان در امر چشاندن مزه شکست، به "صحنه آرایان" در این انتخابات مشارکت کرد،
در انتخابات مجلس فعلی هم که گرداگرد صندوق های رای را ترک کردیم، متاسفانه دیدیم که دریدگان بی حیای سیاسی، به روی خود نیاوردند، مجلس در شان ملت ایران که هیچ، حتی از حداقل های ناچیز هم بی نصیب شدیم، نتیجه قهر با این وسیله ی حداقلی تاثیرگذاری، ایرانیان را دچار ضرر بسیار مضاعف و جبران ناپذیر می کند، گرچه اصولگرایان تمامیت خواه، تمام پست های انتصابی را از آن خود کرده، و از امکانات آن حداکثر سو استفاده ممکن را می کنند، اما مردم ایران نیز به رغم نداشتن ابزارهای مناسب، با رای خود گاهی می توانند، زیر میزی را بزنند، که برای پیروزی اقتدارطلبان چیده اند، و با رای خود علیه تمامیت خواهان، قیام به اعتراض کرده، و با رای خود این صحنه چیده شده را، به صحنه شکست آنان تبدیل نمود، و آنان را به ناکامان این میدان تدارک دیده شده برای پیروزی، تبدیل کرد.
زمانبندی صعود به قله توچال از مسیر نرگس چشمه در 25 خرداد 1400
بیدارباش ساعت 2 بعد نیمه شب
حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 51 دقیقه
جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 22 صبح
استراحت و... تا ساعت 5 و 49 دقیقه صبح و حرکت جهت ادامه مسیر در دره چشمه نرگس
چشمه نرگس ساعت 7 و 36 دقیقه صبح و استراحت مختصر
خط الراس ساعت 9 و 44 صبح
قله ساعت 10 و 18 دقیقه صبح
کل زمان صعود 7 ساعت و 27 دقیقه
کرونا ما را به بین هفته کشید، تا برای فرار از این بیماری، سه شنبه ها، پا در کوه بگذاریم. بالای قله فقط دو نفر بودند، یک گروه هم بین مسیر شیرپلا - چشمه نرگس به ما رسیدند و از ما سبقت گرفتند، کوه امروز از هفته گذشته نیز خلوت تر بود.
امروز با توجه به این که 4 ماه ذی القعده از ماه های تقویم قمری است، ماهی در آسمان نیست و لذا تاریکی بیشتر غلبه دارد، اما آسمان توچال پر از ستاره، و به واقع ستاره باران شده است، به نسبت روزهای سه شنبه گذشته، مسیر خیلی خلوت بود و هیچ کوهنوردی در مسیر دربند تا شیرپلا نه از ما سبقت گرفت، و نه دیدیم، گرچه دونده ایی هر هفته در این ساعات به سوی دره اسون می رود و در حالی که هیچ وسیله خاص کوه نوردی ندارد.
آب های جاری از کوه قابل توجه است، بخصوص دوست همنوردم متعجب بود که چشمه مرشد، این موقع از سال این مقدار آب از آن جاری است، مسیر دره چشمه نرگس بهترین زیبایی ها را تقدیم چشمان تو می کند، آبشارها، گل ها و روییدنی ها، در این حاشیه البرز گویش های بسیار به هم نزدیک است، در مسیر شیرپلا تابلویی چشم نوازی می کند که بر آن نوشته اند، گته باغ، که گته در گویش تالقانی ها به معنی بزرگ است، گته ننه، یعنی ننه بزرگ، در گویش شاهرودی البته گته به تنهایی ندیدم استفاده شود ولی گته گنده، به معنی جسم بزرگ به کار می رود، که این حکایت اشتراک گویش در این مناطق است.
امروز 25 خرداد روز ملی گل و گیاه است، اما گیاهان کوه های ایران بسیار بی پناهند و اسیر رمه دارانی که از اول سال تا آخر سال آنها را می چرند و فرصتی برای گل دهی و تخم افشانی ندارند، امروز سه گله گوسفند در حوالی سنگ سیاه، چشمه مرشد مشغول چرا بودند، حیواناتی که ریشه گیاهان رستنی را در کوه می کنند. بالاخره کشور باید تصمیمی در خصوص ادامه زندگی محیط زیست خود بگیرد، محیطی که یله و رها، روبیده و غارت می شود.
تصاویری از این صعود، به قله توچال از مسیر چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - سنجاقکی بر سبزه ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - سنجاقکی بر سبزه ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - گل های پای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - گل های پای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارچشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - آبشارچشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - گلی زیبا بالای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - گلی زیبا بالای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - روییدنی ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - روییدنی ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - نمای تهران از بالای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - نمای تهران از بالای چشمه نرگس
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - روییدنی ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - روییدنی ها
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - زیبایی زندگی و مرگ
زیبایی هایی مسیر صعود از دره چشمه نرگس - زیبایی زندگی و مرگ
نزدیک خط الراس چشمه نرگس
نزدیک خط الراس چشمه نرگس
پیش قله از سمت یال چشمه نرگس
پیش قله از سمت یال چشمه نرگس
ظاهرا این روزها چهلم زنده یاد حمیدرضا ثابتی کوهنورد برجسته است که این را بر گنبد توچال نصب کرده اند
ظاهرا این روزها چهلم زنده یاد حمیدرضا ثابتی کوهنورد برجسته است که این را بر گنبد توچال نصب کرده اند
گرچه نباید نوشت، اما این را در گنبد زرد قله توچال نوشته اند
گرچه نباید نوشت، اما این را در گنبد زرد قله توچال نوشته اند
چون پرده ها بر افتد، چهره وحشت برانگیز تحقق انحرافات در اهداف و آرمان های انقلاب 57، خود را بیش از پیش نشان داده، و انسان را پیشتر از قبل، بر آثار شوم خود آگاه می سازد، و اشک حسرت را از گونه آنان که برای این اهداف و آرمان ها، از جان و عمر مایه گذاشتند، جاری می سازد؛ اینک پیروان فرقه مصباحیه و ایدئولوگ های از این نوع، که در گروه موسوم به اصولگرایان، تسلط خود را بر کشور و انقلاب تحمیل می کنند، و نعل وارونه زده و خود را "جبهه انقلاب" می نامند، این روزها پرده ها از نظرات ایدئولوژیک و تفسیر سلیقه ایی خود از اسلام و قانون اساسی را انداخته، و آنرا رونمایی و آشکار کرده اند، و آنچه در ضمیر خود مدت ها بود که ورز می دادند، و در نوشته های درون گروهی خود مزمز می کردند را، بیشتر به عرصه عمل در آورده اند،
در دیدگاه آنان، آن مردمی که آنان را بدین اوج رسانده اند، دیگر "ولی نعمت" و مردم نیستند، بلکه امتی اند که باید نقش مطابعانی را بازی کنند، که به هر سازی که از نوای منویات دل آنان برخاست، برقصند و...، و این یعنی تحقق دوران بازگشت، به همان وضعی که طی آن، یک ملت احساس می کرد، در زنجیرها، دیگر قدرت تکان خوردن را هم ندارد، و ناچار باید برخیزد و بزند زیر سینی تزیین شده ایی، که پر بود از همه چیز.
مردم در رژیم گذشته با توجه به مجموع اقدامات آقای محمد رضا پهلوی، احساس خفگی می کرد، خود را در بند می دیدند، تحقیر شده می دیدند، احساس می کردند استخفاف شده اند و... و لذا دیگر برای شان مهم نبود، که شکم شان سیر یا گرسنه باشد، دیگر نه رشد اقتصادی کشور را می دیدند و برای شان مهم بود، نه صف رهبران کشورهای منطقه که برای دیدار با شاه شان لحظه شماری می کردند، نه آقایی و ژاندارمی و رهبری که ایران در منطقه داشت، نه آخرین مدل هواپیماهای نظامی و غیر نظامی که داشتند، نه داشتن بهترین فرودگاه های منطقه، نه برخورداری از بهترین بیمارستان ها، دانشگاه ها، صنایع و... و نه داشتن ارتشی قوی و قدرتمند در منطقه و... دیگر هیچ چیز از این دست به چشم شان نمی آمد، فقط تحقیر خود را می دیدند و خلاصی از این استخفاف.
در آن روزها با آن احساس، چشمان این مردم، دیگر هیچ نمی دید و... دیگر نمی خواست، حرفی حتی از رسیدن به "دروازه های تمدن بزرگ" بشنود و رسیدن به این وعده های بزرگ و بلند پروازانه، سخن گزافی بیش در برابرشان نبود؛ ایرانیان احساس عدم آزادی می کردند، خود را در بند نظام تک حزبی، "حزب رستاخیز" می دیدند، آنان خود را در برابر جماعتی می دیدند، که می گفت، اگر نمی خواهید، بیایید و پاسپورت بگیرید و کشور را ترک کرده، به هر جای دنیا که می خواهید بروید و...
این مردم در گلوگاه خود احساس تنگی نفس می کردند، خشمی متراکم و متمرکز بر کلوی خود احساس کرده، و خود را در بند می دیدند، لذا پای خود را در یک کفش کرده، که دیگر چکمه های تو را بر گرده خود نمی خواهم، تحملت نخواهیم کرد، از این ملت یکپارچه و به پا خاسته، می پرسیدند، به کدام سوی می روید؟! می گفتند ما راهی نمی رویم، الان فقط هدف ما این است که او نباشد، او باید برود، "تا شاه کفن نشود، این وطن، وطن نشود" و...
دیگر کنار کشیدن شاه و رفتن او از کشور، و حتی آمدن فردی از یاران و همراهان مرحوم دکتر محمد مصدق، که روزگاری اسطوره آزادی و استقلال این ملت، و رهبر جریان ضد استبدادی بود هم، کارساز نگردید، لذا گماردن و تسلط شاهپور بختیار که نماینده جبهه ملی، و از دنباله روهای جریان مصدقی بود، هم دارویی بر درد احساس خفگی این مردم نبود و... و داغ های به دل نشسته آنان را سرد نمی کرد و... یک ملت از جا برخاسته بودند که، باید پهلوی ها از صفحه ایران پاک شوند و... ورنه نشستنی در کار نخواهد بود. و همین هم شد، آنچه آنان خواستند بالاخره محقق شد.
تاریخ این گونه می گوید، که اکنون نه شاه، نه شاهپور بختیار و نه دیگر اثری از یاران رژیم گذشته بود، اما آنان که تنها دل به مبارزه برای رفتن پهلوی ها به عنوان هدف غایی سپرده بودند، و آینده را به آینده، تا در آینده بعد از پیروزی پیرامون آنچه باید بشود، فکر کنند، اکنون همه چیز را در دستان خود می دیدند، کشور، ارتش، بودجه، دولت، حاکمیت و... اما کار به همین پیروزی ختم نگردید، کار پیروزمندان این صحنه سخت مبارزه بعد از پیروزی، به درگیری سختی کشید، زد و خورد بین آنانکه، در زندان های رژیم گذشته، و در لحظه لحظه های مبارزه برای رفتن پهلوی ها، هم سفره، هم بحث، هم نشین، هم هدف و... برای رسیدن به امروز یکصدا بودند، بالا گرفت، و از همدیگر به اندازه کافی کشتند، زدند، زندان کردند، ترور کردند و...،
یکی از آنان، همین مجاهدین خلق بودند، چریک های جوانی که بخش جوانان مسلمانِ اهل مبارزه را سازماندهی و گرد خود جمع کرده بودند، و مورد حمایت ایدئولوژیک مبارزین بزرگی ازجمله دکتر شریعتی، آیت الله محمود طالقانی و... بودند، تا جوانان مبارز این کشور، بیش از این در دامن چپ و کمونیسم نیافتند، اما اکنون بعد از پیروزی، گفته می شد که همین ها، 17 هزار نفر کشتار و ترور کردند، و این طرف هم گویند هزاران تن از آنان را، بعد از عملیات مرصاد که به پشتوانه دشمن این آب و خاک، تا نزدیکی های کرمانشاه پیش آمده بودند، و در چنگال عدالت اسیر بودند و... را، اعدام کردند و...،
در مجموع بعد آن همه درگیری و مبارزه سیاسی، نظامی، تروریستی و... ملی ها، ملی - مذهبی ها، چپ ها، مجاهدین و... به صورت نسبتا کاملی مستهلک و از صحنه انقلاب و کشور اخراج شدند، و یا روانه کشورهای دیگر، یا به کُنج خانه های خود، عقب نشسته، و به انتظار مرگ و پایان زندگی خود نشستند. اما مگر این روند پوست اندازی ها، درگیری و بکش بکش ها در عرصه قدرت داخلی ایران را پایانی بود، اکنون در نبود لیستی از همسنگران سابق در مبارزه، از این دست، دو جبهه داخلی، در بین آنان که پیروز میدان بعد از پیروزی بودند، با هم به رقابت قدرت برخاستند، و مبارزه سیاسی و رقابتی خود را شدت بخشیدند، یکی از آنها، جریان خط امام بود، که با بنیانگذار ج.ا.ایران در نجف، پاریس و اکنون ده سال بعد از پیروزی همراهی کرده بودند، که با پایان ماموریت بنیانگذار، و رحلت ایشان، یارانش اکنون دیگر چندان خواستنی نبودند، و باید صحنه قدرت را ترک می کردند، و مثل سایرین به کنج عزلت می رفتند.
لذا جبهه ایی در مقابل آنان تشکیل شد، و پاکسازی آنان را از مناصب و... آغاز کرد و سنگر به سنگر، پست به پست پیش رفت، و قدم به قدم آنان را پس زد، تا جایی که اکنون، بعد از سه دهه، که از رفتن بنیانگذار ج.ا.ایران می گذرد، در این انتخابات پیش رو در 28 خرداد 1400، حتی مجمع روحانیون مبارز، که در واقع تشکل روحانی آنان، و نزدیکترین و مهمترین گروه در جبهه موسوم به اصلاحات است، رسما اعلام می کند، در انتخابات ریاست جمهوری در 28 خرداد دیگر کاندیدایی برای رای دادن، ندارند،
"شورای نگهبان قانون اساسی"، به عنوان مهمترین عنصر پاکساز و خالص ساز در عرصه مدیریت کشور، در این مسیر تقسیم قدرت، نقش مهمی داشت و با قاطعیت و حمایت کامل تشکلات پر قدرت راستگرایان و جبهه ایی که تحت عنوان اصولگرایان در مقابل رقیب "خط امامی" ها تشکیل دادند، قدم به قدم حوزه، بازار، نظامیان، امنیتی ها، و... و اکنون دستگاه اجرایی را هدف گرفته و از آن خود کردند، و به کنترل خود در آورده به عنوان ابزاری برای پیشبرد این هدف به کار گرفته شد، و تنگ کردن صحنه را برای رقیب آنچنان پی گرفته، که کار را بدینجا پیش بردند، که اکنون در بین هفت تن از کاندیداهای تعیین شده، برای شرکت در کارزار انتخاباتی پیش رو، دو به پنج، چینشی نابرابر و غیر قابل رقابت، که بسیاری از نتیجه از پیش معلوم آن خبر می دهند، بکش بکش قدرت، را در رسواترین حالت چینش ممکن، رقم زدند.
اما کاش کار به همین جا ختم شود، چراکه هرگز ختم نخواهد شد و به حتم این جریان خالص ساز، پیش خواهد رفت، و قربانی های زیاد دیگری را هم از نخبگان این کشور و انقلاب بر جای خواهد گذاشت، این پایانی بر سلطه جویی و تسلط خواهی بر مراکز قدرت کشور، بعد از انقلاب نخواهد بود، بلکه آغازی است بر ختم زدن بر راهبرد "جمهوری اسلامی" که روزی بنیانگذار ج.ا.ایران آنرا نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، اعلام می کردند،
امروز کار تربیت شدگان توسط جریان آلترناتیو نسل بنیانگذاران انقلاب 57، به جایی رسیده است که آنچه در نوشته های درون گروهی خود مزمز و گاه منتشر می کردند را، جنبه عملی داده، و بدون هیچ ترسی، صحنه بعد از انتخابات را از پیش از انتخابات تنظیم کرده، و روشن می نمایند که میزان دیگر رای مردم نیست، بلکه این رای تنها زینتی است بر آنچه آنان در نظر گرفته و برنامه اش را چیده اند، تازه همین را هم اگر بخواهند، قابل تقلیل خواهد بود، و بی تاثیر بودن آمدن و یا نیامدن مردم، به پای صندوق های رای را در عمل فریاد زده، پیش از این در انتخابات مجلس قبلی عملی کرده، و اکنون آن تجربه به ظاهر موفق را تکرار می کنند، و شورای نگهبان با چینش صحنه سیاسی کشور، بدین ایده، جنبه عملی داده، و به همه معترضین حتی رهبری، که حرکت آنان را خطای محرز اعلام کرده، و خواستار جبرانش شد، با بی اعتنایی عبور کردند، و در واقع خواستند بگویند، "همین که هست"
و این سرانجام انقلابی آزادی بخش است که در آن باید "میزان، رای ملت" باشد، ولی اکنون دیگر نظر، و رای "ولی نعمتان" بنیانگذار ج.ا.ایران، تقریبا زینتی شده، و راهی جز قبول شرایط موجود هم ندارند. تا شاهد پرده دیگری از تاریخ غم انگیز این مردم بود. تکرار بازگشت ها، همانگونه که مشروطه خواهان را به خاک سیاه نشاندند، و از مشروطه و مشروطه خواهان اثر نگذاشتند، اکنون انقلابیون را به خاک سیاه نشاندند، و این بر خاک سیاه نشاندن ها، هنوز هم ادامه دارد، و ادامه هم خواهد داشت، تا برگ ها بر اوراق سیاه تاریخ این مردم همواره بخورد، و اشک حسرت بر گونه های کسانی که از جان و خون خود و اهل شان برای نبودن چنین وضعی، گذشتند، تا این ملت آزاد باشند، و "ولی نعمت" حاکمان خود، و دارای حق تعیین سرنوشت، جاری گردد.
آری این چنین است که در زیر دید چشمان تیز بین همه ناظرین آگاه، و در ناباوری کامل بسیاری که بر این امر اشراف دارند، "جمهوری اسلامی" پوست می اندازد، و مغز دیگری به نام "حکومت اسلامی" [1] طلیعه های خود را نشان می دهد، که در حکومت اسلامی قدرت از دست مردم، به سمت کیسه پر نشدنی حاکمان شیفت کرده، و تغییر مکان می دهد.
طعمه بعدی این روند، بازیگران همین صحنه فعلی خواهند بود، که امروز در حال رقم زدن این صحنه اند، مسلما خود آقای رییسی و امثالهم که بازیگر چنین صحنه های مهندسی شده ایی می شوند، تا کرسی ها را از دیگران بدین وضع نامیمون بگیرند، خود طعمه بعدی این روندی خواهند بود، که اکنون بازیگران آنند، همانگونه که روزگاری کشور و انقلاییون را به پای کابین حجله آقای احمدی نژاد به تعداد زیاد، و در حد بسیار رسوایی قربانی کردند، و آبروی کشور و انقلاب را بردند، و اکنون می بینیم که خود احمدی نژاد هم زیر سم اسبان تازه نعل زده قدرت، له شد، بازیگران امروز نیز خود بر کابین دیگری قربانی و له خواهند شد، اسب چموش قدرت را که از صاحبان اصلی آن یعنی مردم گرفته شد، هر روز زیر پای چابکسواری، بر بدن دیگران خواهد تاخت.

[1] - در حکومت اسلامی رای مردم هیچ اعتبار شرعی و قانونی ندارد نه در اصل انتخاب نوع نظام سیاسی کشورشان و نه در اعتبار قانون اساسی و نه در انتخاب ریاست جمهوری و انتخاب خبرگان و رهبری ملاک اعتبار قانونی تنها یک چیز است و آن «رضایت ولایت فقیه» است. اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده است، صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ولی فقیه حق دارد و می تواند هر زمان که اراده کند و مصلحت بداند نوع دیگری از حکومت را که در آن چه بسا اصلا به رای مردم مراجعه نشود انتخاب کند. مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد. … ولی فقیه یعنی جانشین امام معصوم یعنی کسی که می خواهد حق را تعیین کند او گاهی مصلحت می بیند بگوید شما رأی بدهید… او دستور می دهد که رأی بدهید چه کسی رئیس جمهور باشد. انتخابات ریاست جمهوری اعتبارش به رضایت اوست. مصلحت دیده که در این شرایط مردم رأی بدهند. اما حقیقت این است که آنها دارند پیشنهاد می کنند و می گویند ما این فرد را می خواهیم اما الامرالیکم شما باید نصب کنید نخواستی نصب نکن . این که حضرت امام(ره) می فرماید رئیس جمهور منتخب بدون نصب ولی فقیه طاغوت است یعنی همین. [درباره انتخابات خبرگان] … دو راه وجود دارد: مراجعه به آرای عمومی که مردم مستقیم بیایند رأی بدهند و کسی را تعیین کنند، یا چند مرحله ای باشد یعنی مردم خبرگان را تعیین کنند خبرگان رهبری را معرفی نماید. فعلاً این روش در قانون اساسی آمده و امام این را تأیید کرد. ما خیالمان راحت است. اعتبار قانون اساسی به امضای او است … مادامی که ولی فقیه دیگری آن را تغییر ندهد والا او می تواند بگوید مصلحت این زمان اقتضای نوعی دیگر از انتخاب را دارد .. [منبع: هفته نامه پرتو، ارگان مؤسسه مصباح یزدی ـ ۷/۱۰/۸۴]
زمانبندی این صعود :
بیدارباش ساعت 1 و 39 دقیقه بامداد تاریخ 18 خرداد 1400
حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 44 دقیقه بامداد
رسیدن به جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 3 دقیقه بامداد
استراحت و...
حرکت از شیرپلا به سمت سنگ سیاه و قله ساعت 5 و 41 دقیقه صبح
رسیدن به سنگ سیاهو جانپناه امیری، ساعت 7 و 28 دقیقه صبح
حضور در قله توچال ساعت 9 و 22 دقیقه صبح
کل زمان صعود 6 ساعت و 37 دقیقه که با کسر زمان استراحت های بین راهی حدود 6 ساعت زمان حرکت ما در این صعود بود.
وقتی از محل مجسمه دربند به قصد بر شدن بر چکاد توچال حرکت کردیم، به زودی متوجه شدم که، زانوانم سست و کم توانند، بیدرنگ یاد مرحوم پدرم افتادم که در نکوهیدن از روغن نباتی، بارها این خاطره برای ما تعریف می کرد که، در زمان رژیم گذشته که برای اولین بار "روغن نباتی شاه پسند" وارد بازار ایران شده بود، ما هم رفتیم یک جلد (حلب فلزی 17 کیلویی) خریدیم، بعد از مدتی که از مصرف این روغن گذشت، احساس کردم قدرت و توان سابق را در زانوان خود، برای انجام کارهای روزمره باغبانی نمی بینم، آن موقع ها مردم، در مواجهه با هر مشکل جسمی، بلافاصله به جامعه پزشکی مراجعه نمی کردند و سعی می کردند دلیل مشکل خود را خود بیابند، من جستجو کردم و هر چه فکر کردم نتوانستم دلیل آن شرایط را بیابم، لذا به یکی از بزرگان نزدیک، این شرایط را بیان کردم، که این مرد سالخورده گفت: از چه روغن مصرف می کنید؟ با افتخار گفتم "روغن شاه پسند"، و منتظر بودم بگوید که آفرین، اما او در پاسخ گفت: "وای بر شما، روغن خود را به حال سابق (حیوانی) برگردان مشکلت حل می شود"؛ و این کردیم و نیروی سابق بازگشت".
در این صعود هم من با خود می گفتم، نکند مربوط به غذای دیشبم باشد، یا کم خوابی که داشتم، که ناگهان به یادم آمد که پیش از خواب آب هویج خورده ام، که این خود فشار را پایین می آورد، و انسان را سست و بی حال می کند، این است که قبل و در حین صعود، باید به غذاهایی که می خوریم، توجه کنیم، تا در صعود دچار مشکل نشویم. به جانپناه شیرپلا که رسیدیم، یک لیوان نسکافه خوردم، و شکر داخل آن، فشار خونم را تنظیم کرد، و حالم بهتر شد.
در مسیر پیش از شیرپلا، که بدترین قسمت مسیر و خطرناکترین هم هست، دو تن از همنوردان، در اوج سختی مسیر، از ما پیشی گرفته و رفتند، وقتی به شیرپلا رسیدیم دو نفر دیگر هم رسیدند، خانمی به سرعت صعود می کرد، و توانسته بود حدودا یک ساعته خود را از میدان مجسمه دربند، به جانپناه شیرپلا برساند، و از آنجا تا قله نیز دو ساعته صعود می کرد، و این سرعت بسیار خوبی بود، حس کردم ایشان باید همان خانم پروانه کاظمی کوهنورد هیمالیا نورد و فاتح قله اورست و از رکورد داران زن ایرانی است، گفتم پروانه خانم شمایی، با خوشحالی و گشاده رویی پاسخ داد: "خیلی خوشحالم کردید که مرا پروانه کاظمی دیدید، من ایشان نیستم و بسیاری مرا با خانم کاظمی اشتباه می گیرند"، گرچه کمی از لحاظ جسه از خانم کاظمی تنومندتر بود، ولی شاکله صورتش به ایشان شبیه بود، و در اولین صعود هم با توجه به تعطیلی چایخانه جانپناه شیرپلا میهمان یک لیوان چای از فلاکس چای ایشان بودیم، چرا که دوست همنوردم شدیدا به نوشیدن چای در صعودها به نوعی وابسته است، و ایشان با مهربانی تمام، مرا هم دعوت به جرعه ایی کرد، اما برای من، خوردن چای ضرورتی نداشت و تشکر کردم.
حدود نیم ساعت در جانپناه شیرپلا استراحت کردیم و سپس حرکت، هفت نفری در مسیر شیرپلا تا سنگ سیاه و جانپناه امیری از ما جلوتر بودند، و یا از ما پیشی گرفتند، اکثرا نزدیک به ساعت 5 صبح حرکت کرده بودند و با این حال از ما پیش بودند. گویا صعود کنندگان امروز سه شنبه 18 خرداد، بیشتر قهرمانان سرعتند، نادر افرادی مثل خود ما، کندرو یافتیم، که در مسیر از کسی پیشی نگرفته بودیم.
هنوز به جانپناه امیری نرسیده بودیم که آفتاب خود را از پشت کوه کلکچال، در برابر نقطه ایی که پیازچال قرار دارد، خود را به ما نشان داد، و از پشت کوه در مسیر شرق، خود را بیرون کشید، و اشعه های خود را به ما نیز رساند. در جانپناه امیری، به هنگام توقف، و تجدید قوا، آقایی نسبتا مسن، متولد 1332 را میهمان یک استکان چای به جای مانده در ته فلاکس خود کردیم، او که از دیابت رنج می برد، به طوری که موهای پایش بیشتر ریخته بود، و بعد از نوشیدن چای ما را ترک کرد و از ما پیشی گرفت، و تند به سوی قله شتافت، می گفت در روزهایی که به کوهنوردی می آید، دیگر قرص های دیابت خود را مصرف نمی کند و نیازی به مصرف آن نمی بیند، کمی که با او سخن گفتم، اظهار داشت "لهجه شما مثل اهل مملکت ماست"، گفتم مگر شما اهل کجایید؟ گفت : "اهل شاه آباد غرب (همان اسلام آباد غرب) [1] ، جایی در همین کوه های اطراف تهران نزدیک به 2 هزار اصله درخت کاشته ایم، که اگر در یک کشور پیشرفته، کسی چنین کار مناسب محیط زیستی صورت می داد، رسانه و به خصوص شبکه های تلویزیونی سرش می ریختند و مصاحبه و...، ولی اینجا هیچ کسی با ما در این رابطه حتی مصاحبه ایی هم نکرد"، و شدیدا از غربت بحث محیط زیستی در ایران شاکی بود.
استراحت 15 دقیقه ایی کرده و آب تازه برداشتیم (که با لوله از چشمه مرشد به کناره های جانپناه امیری منتقل شده است، و به گفته دوست همنوردم امسال آب خوبی هم دارد) و ما هم به سوی قله حرکت کردیم. هنوز یک نفر در جانپناه باقی است، و مشغول صبحانه؛ چند نفری هم از شیب ترسناک بین پیازچال و زین اسبی حاشیه قله کلکچال در حال عبورند، و مسیر هفته قبل ما را به سوی قله و خط الراس می آمدند. از سنگ سیاه تا خط الراس، با دو گروه برخورد کردیم، که در حال پایین آمدن بودند، زوجی که لباس تکاوری داشتند، می گفتند ساعت 12 شب صعود خود را از دربند آغاز کرده اند، و اکنون (در ساعت 8 صبح) در حال بازگشت از قله اند، آنها مدعی بودند که سه ساعت و ده دقیقه و با استراحت های بین راه چهار ساعته قله را فتح کرده اند. ایشان همچنین خبر دادند که "باد روی قله حدود 65 کیلومتر بر ساعت سرعت دارد!" در حالی که پیش بینی هوای قله برای ما باد 20 کیلومتر را نشان داده بود)، اما با توجه به سرمای باورنکردنی که در همین جانپناه امیری دیده بودیم و، دمای هوا زیر صفر بود، و آب یخ زده بود، باور کردم، و بر خود لرزیدم که با این سرعت باد، چطور باید صعود کرد؟!
در این زمان باد حدود 15 کیلومتر بود، در حالی که ما در حدود ارتفاع 3500 متر حرکت می کردیم؛ شاهد مثال ایشان هم یک کوهنورد بود که پتو دورش پیچیده اند و به علت گرفتاری در سرما، دارند پایینش می آورند، و در واقع از مرگ نجات داده اند، کمی که بالاتر رفتیم او را هم دیدیم، می گفت فکر کرده خانمش در کوله کوهنوردی اش لباس گرم به اندازه کافی گذاشته است، ولی وقتی اوج گرفته، در حدود ساعت 4 صبح که به قله رسیده، مشاهده کرده که با توجه به افت دما در قله وسیله گرمایی ندارد، و این پتوی کهنه، که او آنرا در پناهگاه قله یافته است، او را نجات داده است.
به او گفتم هر کوهنوردی باید کوله خود را خودش ببندد، تا بداند که چه دارد، و چه نیاز دارد که بردارد. می گفت، خانمش هم کوهنورد است و همیشه این ملاحظات را داشته است، اینبار نمی دانم چه شده است، آنها به زودی از ما گذشتند، و پایین رفتند، ما هم به شرایطی فکر می کردیم که در انتظار ما بود، اما یک حسی به من می گفت، ما صعود خود را خواهیم کرد، به هر وضعی که باشد.
کمی لباس اضافه کردیم و به راه خود ادامه دادیم، اما هر چه رفتیم از بادهای موعود، خبری نبود و بلکه از شدت باد کم هم می شد، تا این که زیر قله تقریبا سرعت باد به 5 کیلومتر در ساعت هم رسید، هوا بسیار روشن و آفتابی و تمیز، که عکس های زیبایی می شود از قله و اطراف گرفت، دماوند از هر روزی بهتر جلوه گری می کرد، بالای قله یکی از راه رسید و گفت می خواهی با دماوند عکس داشته باشی، گرچه نور در این ساعت 9 و 30 صبح موافق نیست، ولی موافقت کردم و ایشان از من دو سه عکس با دماوند قهرمان برداشت، من هم تعارف زدم شما هم اگر می خواهید می توانید، عکسی براتون بگیرم، گفت موبایلم را یادم رفته است، پیشنهاد دادم با موبایلم بگیریم، و برایشان بفرستم، استقبال کرد و چند عکسی از ایشان هم گرفتم، او اهل خوانسار در اصفهان بود، و هم نام من، به زودی راهی ایستگاه هفت شدم، تا سریع برگردیم، داخل گنبد روی توچال هم نقاشی جالبی گذاشته بودند.
به زودی تله کابین راه رفته را کوتاه کرده و به شهر وارد می شدیم، که قائدتا ده روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری، باید پر از تبلیغات انتخاباتی باشد، اما به جز چند عکس از آقای ابراهیم رئیسی، که بر دیوارهای شهر (و نه در محل مخصوص شهرداری که برای تبلیغات انتخاباتی تعبیه شده است)، خبری از تبلیغات دیگر کاندیداها نبود، گویی آنها هم او را پیروز دانسته و به کناری نشسته اند، فقط سپاه و بسیج با همکاری شهرداری تهران تابلوهای بنر مانندی را برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات در حاشیه خیابان ها زده اند، که در این تابلوها گاه بی سلیقگی هم در حد اعلاست، مثلا بر یکی از بنرها نوشته بود "رای ملت نماد غیرت" ؟!! سوال برای من این بود که چگونه رای دادن و یا ندادن نشانه با غیرتی و بی غیرتی انسانی می شود! در حالی که رای دادن، نماد داشتن کاندیداست، کسی که رای می دهد کاندیدای خود را در بین کاندیداها یافته و برای پیروزی اش تلاش می کند، و رای می دهد، یا برای شکست رقیب وارد رقابت رای دادن می شود؛ همچنان که در دو قطبی انتخابات گذشته ریاست جمهوری، ملت حماسه حضور آفریدند، و برای شکست آقای ابراهیم رئیسی به صندوق ها هجوم بردند، و با 24 میلیون رای، دکتر حسن روحانی را بر کرسی ریاست بر جمهور مردم ایران نهادند، ولی این رای دادن نشانه غیرت نیست، این نشانه نارضایتی از طیفی است، کم عده ایی برای شکست آنان دست به کار می شوند و...
برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات هم، باید ادبیاتی بهتر استفاده کرد، با احترام با ملت صحبت کرد، شرکت نکردن و رای ندادن یک حق و خود یک انتخاب است، همانگونه که در مجلس برخی نمایندگان آبستراکسیون می کنند تا جناحی در پارلمان را در رسیدن به مقصود ناکام کنند، و با رای ندادن خود روندی را متوقف می کنند، و این را نباید بی غیرتی نامید، که خود عین غیرت و همیت اجتماعی است، و به نظرم این ادبیات اثر عکس داشته و مردم را بیشتر از صندوق های رای دور می کند، و آنان را به لج بازی وا می دارد، البته بسیاری معتقدند که تمام شرایط از احراز صلاحیت ها و... برای تاراندن مردم از صندوق های رای است تا، انتخابات مجلس تکرار شود و اقلیتی با کمی رای ثابت خود، اکثریت کرسی ها را از آن خود کنند.
باید دید در 28 خرداد 1400 با این شرایط، مردم ایران با این انتخابات چگونه برخورد خواهند کرد، و چه راهبردی را انتخاب خواهند کرد.
رای نماد غیرت!
رای نماد غیرت!
جانپناه شیرپلا و دره پیازچال
جانپناه شیرپلا و دره پیازچال
پاکوب های مسیر بعد از شیرپلا به سمت سنگ سیاه
پاکوب های مسیر بعد از شیرپلا به سمت سنگ سیاه
زیبایی رویش در دامنه توچال، بهار بالادست و تابستان در پایین دست
زیبایی رویش در دامنه توچال، بهار بالادست و تابستان در پایین دست
چشمه نرگس و چشمه مرشد
چشمه نرگس و چشمه مرشد
رویش های زیبا که با چرای بی حد و حصر به زودی به غارت سم و دهان گوسفندان می رود
رویش های زیبا که با چرای بی حد و حصر به زودی به غارت سم و دهان گوسفندان می رود
یخ زدگی در ساعت 8 صبح در جانپناه امیری
یخ زدگی در ساعت 8 صبح در جانپناه امیری
قله از روی یال سنگ سیاه
قله از روی یال سنگ سیاه
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
پیچیده در پتو گرفتار در سرمای غافلگیر کننده دیشب
پیچیده در پتو گرفتار در سرمای غافلگیر کننده دیشب
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال
ایستگاه هفت و شاه نشین با برف های زیبا
ایستگاه هفت و شاه نشین با برف های زیبا
تهران از خط الراس یال سنگ سیاه
تهران از خط الراس یال سنگ سیاه
نزدیک خط الرس
نزدیک خط الرس
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال و قله دماوند
رویش گل های زیبا بر دامنه توچال و قله دماوند
جانپناه قله توچال قدیمی و جدید
جانپناه قله توچال قدیمی و جدید
قله دماوند و خط الرس توچال با برف
قله دماوند و خط الرس توچال با برف
نقاشی نصب شده در جانپناه قله
نقاشی نصب شده در جانپناه قله
[1] - بازگرداندن نام ها، به نام های پیشین، به نظر می رسد در حال گسترش است، و این خود نوعی حرکت اعتراضی می نماید، که مردم عمدا از نام سابق شهرها و خیابان ها را استفاده می کنند. هر چند برای ما که نسل بعد از انقلابیم، نام های سابق نامانوس است، لذا برای من "شاه آباد" ناشناخته بود، ولی وقتی با پسوند غرب که بکار برد، با توجه به این که در زمان جنگ آنجا بودم، فورا فلش بک خوردم، که این باید همان اسلام آباد غرب باشد، که ظاهرا باید نام سابقش شاه آباد بوده که بعد از انقلاب به اسلام آباد تغییر نامش داده اند.
اکنون چنان از زیست در اجتماع اسارتبار انسانی خسته و فرسوده ام، و چنان بر حال انسان ها و نوع زیست و مصائب شان شاکی ام، که دوست دارم چنانچه خالق انواع، اگر جهان را بر قاموس تناسخ [1] سرشته است، دگر بار هرگز مرا در اجتماع انسان ها، بدین جهان و یا هر جهانی نیاورد، که جهان حیوانات بر نحوه ایی روشن تر و زیبا تر استوار است، تا جامعه انسانی؛ به قول دوستان هندی ام "کم سه کم" (حداقل) در دنیای حیوانات هر زجری هست، زجر دانستن و آگاهی، دیگر بر اعضایش بار نیست، اجتماع حیوانات برسم و رسوم بهتری از استحکام، نظم و برنامه نهاده شده، تا بر جماعت اشرف مخلوقات! که گاه با خود فکر می کنم این انسان چگونه اشرف مخلوقات خواهد بود، در حالی به ویرانگرترین نوع خلق، بیشتر می نماید، و بر زندگی انسان انگار روال بر ویرانگری است و پایه های اجتماعش، بر ویرانه های زندگی دیگران، و یا دیگر مخلوقات نهاده شده است.
اجتماع انسانی اساسش بر ظلم، عداوت و حق کشی استوار گردیده، رقابتش بر نابودی و بی سهم کردن دیگران، و بالا آمدن پاهایی گنده، که از پله هایی صورت می گیرد که بر دوش نحیف انسان های بی پناه بنا نهاده شده است، اینجا مَلَکه اش، انگار تنها بر غریزه حفظ و تحکیم قدرت خود خلق شده، که جز به قدرت خود، هرگز نه فکر، و نه عمل می کند، او بر اساس عهدی بزرگ، بر کرسی مُلک می نشیند، اما در اولین فرصت، عهدنامه ایی که پله بالا رفتنش بود را، زیرپای خود نهاده، ناخوانا، نافهم و بی اثرش می کند، تا کسی را توانایی بالا آمدن از پله های عهد نباشد، که از او، بازخواست عهدی را کند، که او بر بالش سوار شده و از یک انسان عادی، تبدیل به یک اوج نشین ش کرده است.
کاش اگر خالق این جهان، چنانچه برای روح جاودان ما، ظرفی خواست دوباره در نظر گیرد، و فرایند تناسخی را به جریان انداخت، اینبار ما را در اجتماع مورچگان بدین دنیا وارد کند، مثل مورچه ایی کارگر، که لااقل برای مَلَکه و کُلونی ایی کار کنیم، که هر یک از اعضایش وظیفه ایی دارند، و بر هر یک عهدی که، برای استمرار کلونی بر عهده گرفته اند دقیق و کوشایند، بدون دغل و تزویر، و قل و غش، چرا که در همان حال که جماعت کارگران با رنج بسیار دانه از زمین بر می چینند، ملکه نیز فکری به جز باروری ندارد و هر چه می تواند بارآوری می کند، تا اجتماع مورچگان را دوام و بقا بخشد، نه این که خود مخل نظم، عهد و قانون اجتماعی باشد که بر آن مَلَکه گشته است. در آن اجتماع گرچه تو مثل جماعت چهارپایان کار خواهی کرد، اما ملکه هم به سان عضوی منظم و بی هر حرکت اضافی، خالی از زر و زور و تزویر، نسل تو و دوام کلونی مشترک مان را تضمین خواهد نمود.
مورچگان چه ملکه و چه کارگران، کسی، کسی را خدمت نخواهند کرد، همه خدمتگذار همه، و از جمله خود، خواهند بود، و برای کلونی کار می کنند، ملکه بچه هایی را به دنیا خواهد آورد، که بعد از تولد رهای شان می کند، تا در روند اجتماعی خود نقش در خور خود را گیرند، و بدون اینکه او نظری بر تعیین هیچکدام شان بر جانشینی خود داشته باشد، تنها آنان را یک به یک به دنیا می آورد، و در رقابتی عادلانه رهای شان می کند، تا یکی از هزاران زاده ی او، شایستگی خود را در روندی طبیعی نشان داده و به اثبات رسانده، و بر جای او، روزی که از پای افتاد، نقش گیرد، بی آنکه او برای ابقای نعش بی مصرفش تلاشی اضافی کند، چرا که می داند، به لحظه ایی خاص که برسد، تبصره ایی وجود ندارد که ریاست مرده بی مقدار مصرفش را تمدید کند، و باید پست را به شایسته ایی دیگر واگذارد، ترک صحنه کند.
ملکه مورچکان هرگز نه کارگری را می کشد، نه کلونی مورچگان را متوقف به تحقق منویات دل خود می کند، نه رقیبی دارد که آنها را کور، زندان، تحریم، تبعید و... کند، و نه نری را بر چشم خود می نهد، نه ماده ایی را در کنار خود سوگلی می کند، و نه هزاران مورچه دیگر را در رنج تامین خواست هایش قرار می دهد، تا مثلا یکی از فرزندان خاص و مد نظرش را به جای خود، بر مقام مَلَکه بر می گمارد؛ برای ملکه مورچگان، تمام فرزندانش به یک میزان اهمیت، قدر و مقدار دارند، او به هیچکدام توجه و یا فکرهایی اضافی ندارد؛
این است که انسان ها باید عدالت، نظم، حکمرانی و اجتماع را از اجتماع و ملکه مورچگان بیاموزند، جامعه ایی منظم، هدفمند، سیستماتیک و خالی از هر گونه کبر، غرور، فساد، تباهی، تباهی خواهی، برده دیدن دیگران، رقابت های ظالمانه، توزیع های ناعادلانه و...، رنجی که در کلونی مورچگان هست رنج کار است، نه رنج تحقیر، عقب نگه داشتگی، تبعیض، ظلم، نابرابری های تحمیلی و..؛
نمی دانم وقتی جامعه مورچگان چنین پاک و منزه است، چرا باید جامعه انسانی با این همه کاستی های گریه آورش، جایگاه اشرف مخلوقات را از آن خود کند؟! این را من نمی فهمم.
چقدر دوست دارم، بعد از مرگم، جسدم هم حتی در اجتماع انسان های مرده قرار نگیرد، چرا که رنج تبعیض های ناروا و طبقاتی، حتی آنجا هم دامن بشر را رها نمی کند، سنگ قبرها، محل دفن های لاکچری و فوق تصور و... هزینه های میلیاردی برای خرید محل دفن، در جوار این و آن و... حتی یقه جامعه مردگان انسانی را هم رها نمی کند. دوست دارم بی نام و نشان، بدون سنگ لحد، بی سنگ مزار، در پای درختی تنها، بدون هیچ مصالح ساخته و نساخته ایی، بدون هیچ تشریفات مذهبی، رسمی و غیر رسمی، دفن شوم، هرگز دوست ندارم جسدم بر شانه های انسانی حمل شود، نمی خواهم صدایی در تشیع خود بلند ببینم، حادثه مرگم را دوست ندارم با هیچ اعلامیه و بنری جار بزنند، نمی خواهم حتی کفنی با خود به زیر خاک برم، جسدم را شایسته مصرف لیوانی آب، برای شستشو نمی بینم، مثل تمام موجودات دیگر، لذت دیدن خورده شدنم توسط موجودات نیازمند دیگری که چشم به مقدار پروتئینی دارند که در سلول های مرده ام ذخیره است، زیباترین صحنه بعد مرگم خواهد بود، آنگاه که شکمی سیر می خوردند و دست از خوردن بر می دارند و سر به سوی آسمان می برند و در حالی که دور دهان خود را پاک می کنند، خداوندشان را برای این لقمه غذایی که برای شان مهیا کرده است شکر می کنند، لیس های لذت بخشی، به دهان خود کشیده، و آرام و سیر به سوی لانه های شان می روند و...
دوست ندارم لیوانی آب را برای شستن جسد مرده ام آلوده کنند، و سپس تمیز در خاکم نهند! هرگز آروزیی بر شرف داشتن بر دیگر خلق خدا ندارم؛ جسد مرده هیچ مورچه ایی را نه کفن می کنند، نه شسته و نه در تابوت می نهند، کلونی را برای مرگ هیچ مورچه ایی، چه مَلکه، و چه سرباز، و چه کارگر و نگاهبان و... سیاهپوش نمی شود، هرگز دستان پینه بسته مورچه کارگری را بر طمع لقمه نانی، به کندن قبری مجبور نمی کنند، و هر مورچه مرده ای را فارغ از شغل او در کلونی، در طبیعت رها می کنند، تا پروتئین های باقی مانده در بدن مرده اش، طعمه مورچه خواری شود، یا اگر مشتریی نداشت، لاشه خشک شده اش، را باد بدین سو و آن سو می برد، تا خرد و خمیر گشته، در خاک گم شود و...
اما حال که خداوند و یا جبرئیل! [2] ما را چنین تنبیه کرد و در جماعت انسان ها، با دستان پرتوان آفرید، تنها از دوستدارانم انتظار دارم، برای رهایی از تعفن و فساد جسدم، مرا زیر درختی، بدون هیچ صورت قبری، دفن کنند، تا مورچگان و... بر بدنم به راحتی دست یافته، آن را بخورند، و در کوتاه ترین زمان به خاکی بازم گردانندم، که از آن گِل مرا سرشته اند.
[1] - تناسخ (Reincarnation) که به عنوان تجدید حیات یا مهاجرت نیز شناخته میشود، اعتقاد فلسفی یا مذهبی است که ذات غیر فیزیکی موجود زنده (روح) پس از مرگ بیولوژیکی، زندگی جدیدی را به شکل فیزیکی یا جسمی متفاوت آغاز میکند. رستاخیز فرایند مشابهی است که در برخی ادیان فرض شدهاست، و در آن روح در همان بدن زنده میشود. در اکثر اعتقادات مربوط به تناسخ، روح به عنوان یک جاودانه دیده میشود و تنها چیزی که از بین میرود بدن است، یعنی با مرگ فرد، روح او به نوزاد (یا حیوانی) جدید تبدیل و انتقال داده میشود تا دوباره زندگی کند. تناسخ یک اصل اصلی در ادیان هند است (یعنی هندوئیسم، بودیسم، جینیسم و سیک گرایی) اما گروههایی هستند که به تناسخ اعتقاد ندارند ولی در عوض به زندگی پس از مرگ معتقد هستند. اگرچه اکثر فرقههای مسیحیت و اسلام معتقد نیستند که افراد تناسخ مییابند، اما گروههای خاصی در این ادیان به تناسخ اشاره میکنند. این گروهها شامل اصلیترین جریانهای تاریخی و معاصر کاتاریسم، علویان، غُلات شیعه، اهل حق (یارسان)، آیین مانوی، دروز، و چلیپای گلگون هستند.
[2] - ظریفی را به راهی دیدم که به طنز می گفت : "چون موقع خلق این جهان رسید، خداوند همه چیز را آفرید، تا این که نوبت خلق انسان رسید، خالق با خود گفت بهتر است، لحظه ایی بیاسایم، آنگاه در پس آن آسودن، به دل فرصت به خلق این موجود کامل بپردازم، تا او گُل سر سبد خلفت شده، همه را به تعظیم بر او گماشته، احترامش را بر همه واجب نمایم، اما او چون لمحه ایی خسبید، جبرئیل دستگاه خلقت خداوندی را بدون اجازه صاحبش، روشن کرد و راه انداخت، و شروع به خلق انسان نمود، اما چنان گندی به کار خلقت خداوندی زد، که از پس آن، تاکنون خالق هستی، 124 هزار مصلح، پیامبر، منذر و مبشر بر زمین فرستاد، تا این خرابی به سامان باز برند، اما نشد که نشد".
به غم شدیم غرق و، ز یاد شد، رسم میگساری ها می شرابگین که نه، می ناب غمگساری ها
هوا، هوای می است و، زمانه، زمانه ی گلعذاری ها رهی به باغدان می بینی؟!، زین هوای غمگساری ها
به دره ها گذر و، شاخسار نظر و، ببین تباهی ها به نزد کاردان مانده؟! جز نوا و نوحه گری ها
خلوص عشق بَرَد ز دیده، رسم حساب گری ها بُوَد به راه مَست، جُز اندوه، بعد از این خماری ها؟!
رهی بِجوی زین سایه ی سنگین خسروانی ها که خسروان همه جمعند به غارت، و هم طفیلی ها
حماسه ها همه از یاد برفت در این جدایی ها رجز شده خود حماسه، به نزد رجاله، رنگین ها
شه است و، شهنامه و، حکایت شهینی ها شهادتم هنر است به میدان، بدین خباثت ها
شدیم هلاک در کلمات، گیر در حدیث کردن ها تبار و تیره ما رفت به باد، زین سفاهت ها
کُشَد غصه و درد، دلم را، ز رسم نخبه کشی ها ز بابک و، مازیار و، همت، به دست افشین ها
کنون کِشم چهره به مضراب، ز جمع سودایی ها نوا فکنم به جمع، جمله بخت یاری ها
کجاست بخت دل انگیز، به وقت نیستِ تیسپونی ها به دجله گشته حجله بر آنان، زآن خیانت درباری ها
خزان ز آشیان برفکند، بنیان عشق و یادگاری ها ز آن دمی که شد عشق، مدهوش شهسواری ها
به باشتین و مسجد سبزاور، خجسته باد خیانت ها! که شد به دار هر چه در او بود، ز سربداری ها
چه راز و رمز در این است، کجاست راز داری ها که هرکه خورد غم ما، شکم سفره گشت، به هارها
وزآن دمی که شدند حلاج و عین القضات به دارها برفت جمله عشق ز دست و، گم شدست کامرانی ها
معاشران همه سنگ به دست، سماع کنان به شادی ها به وقت کشتن یاران، تلو تلو خوران به دارها
روم به گوشه ی خلوت، کشم به ضجه نوا ها که بر مدار عشق و مرحمت، نبود این اجحاف ها
نظم نوشته ایی به تاریخ دوشنبه 16 فروردین 1400
این نظم نوشته را با الهام از این غزل دوست شاعرم، جناب علی لطفی تالکانی نبشته ام
سرزمین رودبار قصران پر از چکاد (قله) های 4 هزار متر به بالاست، که چکاد خلنو با 4375 متر بلندی، پر فرازترین چکاد استان تهران می باشد، که برای برآمدن بر هر یک از آنان، در کمترین آن، باید یک روز زمان گذاشت، اما چکاد های نامدار اما کوتاه تر دیگری هم در این بین هست، که از جمله آن می توان بر چکاد قلعه دختر انگشت نهاد که خود یکی از سایت های مهم زمان باستان ایران بوده، و میزبان ویرانه یکی از آتشکده های آیین زرتشتی است، دیگری چکاد "سیچال" که بر دامنه های آن پیست نامدار و جهانی اسکی دیزین ساخته شده، و بسیاری از ایرانیان و جهانیان بر دامنش اندیشه ها و آرزوهای زیبای خود را در دل طبیعت زمستانی اش، با سوار شدن بر تخته اسکی های زیبا و تندرو، زنده کرده اند. امروز هم برای ما همین، انگاره های که در ذهن بود، صورت روشن به خود گرفت و به یاد ماندنی شد.
این بود که به صورت گلگشتی، ایستادن بر چکاد 3719 متری سیچال [1] بدست آمد، چرا که بر آمدن بر این چکاد و یا هر یک از چکاد های دل و چشم برنده سرزمین رودبار قصران در لیست ما نبود، و تنها برای بازدید و کمی زمان سپردن در طبیعت، بدانجا رفته بودیم، اما اینجا، جای دل انگیزی برایم بود و در جایی قرار گرفتیم که، دوستان همنورد ما حدود یک ماه قبل چکاد "کلون بستک" را با 4156 متر بلندی را بر آمده بودند، و کلون بستک و سیچال با دست به دست هم دادن یال های شان، اکنون گردنه دیزین را ساخته اند، که این گردنه خود 3220 متر بلندا دارد، گرچه دوستان پرکار ما در کوهنوردی، با بر شدن بر کلون بستک، بلندای آنرا به سمت باختر تا تیغه های بلند سرکچال های 1 و 2 و 3 که هر یک بیش از 4 هزار متر بلندی دارند، رفته بودند، اما آغاز بر شدن آنان نیز از زین اسبی دیزین - شمشک بود، که ما در این ثانیه ها، در آن قرار داشتیم، و حال که با اتومبیل تا بلندای گردنه شمشک – دیزین بالا رفته بودیم، تنها با 500 متر بر شدن، و پیروزی بر کشش زمین، می توانستیم، بر بلندای چکاد سیچال قرار گرفته، و سوی شمالی چکاد های توچال و قلعه دختر را، در سمت جنوب چکاد سیچال ببینیم.
به هنگام بر آمدن بر سیچال، مغزم پر بود از یادگارهای زیبایی که بر چکاد قلعه دختر به چشم دیدم، و چکاد قلعه دختر درست در پای همین چکاد سیچال قرار دارد، به هنگام بر شدن بر چکاد قلعه دختر، در دوراهی قرار می گرفتیم که از یک سو به سمت سیچال می آمد و سوی دیگرش، به سمت پاکوب های بود که در گردنه شهرستانک، با چرخیدن به سوی چپ، راه بر شدن به چکاد قلعه دختر با بلندی 3229 متر پایان می گرفت، حال انکه اگر از سوی سمت جنوبی سیچال می خواستیم تا بر این چکاد بر بیاییم، باید از بلندای بین 2320 متر در دره آهار، تا 3719 متر در بالای سیچال اوج می گرفتیم، و پیش از 1400 متر بر شدن، و پیروزی بر کشش زمین لازم بود تا بر بلندای سیچال ایستاد، اما در این سو، در سمت شمالی سیچال از طریق گردنه شمشک – دیزین تنها با 500 متر اوج گرفتن، بر سیچال دست می یافتیم.
تله سیژ دیزین هنگام بر شدن ما بر سیچال در ساعت 6 و 40 دقیقه بامداد روز 13 خرداد 1400، کار نمی کرد، ولی به هنگام بازگشت، در ساعت 9 و 40 دقیقه، تله سیژ کار روزانه خود را از سر گرفته بود، و درب آن به روی مردم باز بود، دو موتور سوار کارکشته که موتورسیکلت آن ها ظرفیت جهانگردی هم داشت، به آنجا آمده بودند، بی درنگ به یاد نرولی جهانگرد موتور سوار هلندی [2] افتادم که تمام فلات و حوزه تمدنی ایران را در آسیای میانه و قفقاز و ترکیه در نوردید و دل بسیاری از جمله مرا با خود به جاهایی برد، که آرزوی دیدنش را دارم، او بر سرزمین هایی راند، که درست در کناره های سرزمینی بود که ایران بزرگ فرهنگی، روزگاری حتی بر آن مرز سرزمینی و تسلط سیاسی هم داشته، و هنوز هم فرهنگ و اندیشه ایرانیان در آن جریان دارد، و او این انگیزه و دل را داشت که کار خود را رها کرده، و داشته های خود را، به پول دگرگون سازد، راه دیدار از جهان را در پیش گیرد؛ از ایران، افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان، قزاقستان، روسیه، گرجستان و ارمنستان و ترکیه و... یکه و تنها گذشت، و به دور ما اقوام و سر زمین های ایرانیان چرخی زد، و انگار آمده بود تا مرزهای فرهنگی ایرانیان را دوباره با ردی از چرخ های موتور سیکلت خود بکشد، و از راه رفته خود فیلم برداشت و آنرا در تکه های کوتاهی به نام "چکمه های عاجدار" [3] به چشم جهانیان سپرد، و ما جاهایی را دیدیم که از دست داده ایم.
به یکی از موتور سواران که در گردنه دیزین – شمشک دیدمش، در پیرامون این کار نرولی گفتم، دیدم از او آشنایی می دهد، و از موتورسیکلتش که در این راه دراز 16 هزار کیلومتری، او را همراهی کرد، و حال موتور سواران هموطنم از این سمت، به سوی شمال کشور راهی بودند، با موتورسیکلت ساخت کارخانه BMW که درست همانند همان موتورسیکلتی بود که خانم نرولی از آن در این راه سود جست، دسته های دوچرخه سوار هم در این راه زیاد دیده می شوند که شیب ها را رکاب می زنند.
یک گروه دو نفره از کوهنوردان کشورمان هم از دیروز از تهران به راه آفتاده بودند بعد از برآمدن بر چکاد های توچال، قلعه دختر و سیچال، اکنون در ادامه با بر آمدن (صعود) های هشت روزه خود، بر چکاد کلون بستک و... تا دماوند و... پیش می رفتند.
کل رفت و برگشت ما در این بر آمدن بر سیچال سه ساعت طول کشید.
امروز جشنواره ایی نیز جریان داشت که دامنه ها مملو از گل های زرد بود.
چکاد سیچال و تله سیژها و تله کابین پیست اسکی دیزین
چکاد سیچال و تله سیژها و تله کابین پیست اسکی دیزین
جشنواره گل های زرد در دامن سیچال و پیست اسکی دیزین
جشنواره گل های زرد در دامن سیچال و پیست اسکی دیزین
رنگ های زیبا و دیوانه کننده بر دامن سیچال
رنگ های زیبا و دیوانه کننده بر دامن سیچال
رویش ها و جشنواره گل های زرد بر دامنه چکاد سیچال
رویش ها و جشنواره گل های زرد بر دامنه چکاد سیچال
چکاد سیچال و برج تله سیژ اسکی بازی در دیزین
چکاد سیچال و برج تله سیژ اسکی بازی در دیزین
دره شهرستانک بر پای سیچال و کوه های سر به فلک کشیده برفی اعلم کوه و کهار ناز در دور دست
دره شهرستانک بر پای سیچال و کوه های سر به فلک کشیده برفی اعلم کوه و کهار ناز در دور دست
تابلو سی چال به بلندای 3730
تابلو سی چال به بلندای 3730
سوی شمالی چکاد توچال و در پای آن قلعه دختر از روی سیچال
سوی شمالی چکاد توچال و در پای آن قلعه دختر از روی سیچال
ساختمان تله سیژ دیزین بر بلندای سی چال
ساختمان تله سیژ دیزین بر بلندای سی چال
یال خاوری چکاد سیچال
یال خاوری چکاد سیچال
دیواره ایی که با کلون بستک ، سرکچال ها به پایان می رسد، و بر فراز آن چکاد برج و خلنو از پشت بیرون زده اند
دیواره ایی که با کلون بستک ، سرکچال ها به پایان می رسد، و بر فراز آن چکاد برج و خلنو از پشت بیرون زده اند
رویش های زیبای دامنه سیچال
رویش های زیبای دامنه سیچال
سیچال از گردنه شمشک - دیزین
سیچال از گردنه شمشک - دیزین
پیست اسکی دیزین در دریایی از گل های زرد
پیست اسکی دیزین در دریایی از گل های زرد
موتور سواران ایرانی همکار خانم نرولی سیکلت سوار هلندی
موتور سواران ایرانی همکار خانم نرولی سیکلت سوار هلندی
[1] - در این نبشته تلاش کردم تا به زبان پارسی بنویسم، واژه های عربی نیاورم، چندین برابر نوشتن یک نبشته عادی، سخت بود، وقتی واژه های عربی را نمی خواهی بیاوری تبدیل به یک آدم بیسواد می شوی، واژه کم می آوری، واژه پیدا نمی کنی، به گاه نوشتن این نبشته، دیدم که خیلی بی سوادم، تابلو افراشته شده بر چکاد سیچال بلندای آن را 3730 نبشته است، در حالی که نقشه گوگل بلندای این چکاد را 3719 متر نبشته، 11 متر تفاوت بلندی دارند
[2] - Noraly Schoenmaker
[3] - Itchy Boots









