مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

استانداردهای مختلف در برخورد با کسانی که در مظان اتهام قرار می گیرند، قوانین و دادگاه ها را در سیستم قضایی کشورهای مختلف دچار مشکل می کند، در هند قانون تادا (TADA) [1] که بسیاری از اقلیت مسلمان تحت لوای آن، دچار رنج فراوان شدند، و قانون دیگری که به یکی از قربانیان آن، ذیلا می پردازیم مشکل ساز شده اند،  از این رو، در جهانی زندگی می کنیم که دستگاه قضایی کشورها، کم و یا زیاد، استقلالی که از آب و هوا برای هر محکمه ایی واجب تر است، را این روزها از دست داده اند، و لذا بی اعتمادی بدین سیستم ها اشاعه یافته و از این رو، به صرف محکومیت متهمی، جامعه اش نه تنها از او متنفر نمی شوند، بلکه از اینکه مجرمی، به دام عدالت افتاده است، ناراحت شده و با او همدردی نشان می دهند و...

چرا که ملت ها به درستی فهمیده اند، فاکتورهای بسیاری در رای قضات دادگاه ها دخیلند، که از بیرون از دادگاه، بر رای و نظر قاضی تحمیل می شوند، و رای و نظر قاضی، دیگر برآیندی از قانون و وجدان انسانی قضات نیست، بلکه ناشی از هزار فاکتور سیاسی، امنیتی، مصلحتی، اجتماعی، فردی، جناحی و... دخیل در روند دادرسی هاست، و این آنها هستند که رای نهایی را شکل می دهند، و قاضی بخت برگشته دین و دنیای خود را بر باد داده و به انشا کننده و امضا کننده حکم تحمیلی تبدیل می گردد.

 نظام قضایی هند نیز نشانه هایی این چنینی از خود بروز داده است، آنان در کیس ویرانی و تفویض زمین باقی مانده از مسجد ویران شده بابری در ایالت اتارپرادش هند (دعوای بین اقلیت مسلمان و هندوهای افراطی) آبروی خود را به قمار گذاشتند، و اکنون وجدان جامعه هندی، و از جمله فعالین اجتماعی آن کشور، در سوک یکی از فعالین اجتماعی و مدافعین حقوق اقلیت های این کشور نشسته اند، که در چنگال عدالت قضایی این چنینی، در سنین کهولت گرفتار شد، آنقدر نگهش داشتند، تا در این بکش بکش ها تلف شود.

فعالین اجتماعی و... زیادی تلاش کردند تا پدر استن سوامی [2] آزاد شود، اما این امر محقق نگردید، تا در یک لجاجت امنیتی و... در زندان به کرونا مبتلا شد، و آنقدر در این هنگامه ابتلا، سیستم امنیتی هند وقت کشی کردند و او را به بیمارستان، دارو و درمان نرساندند تا بدین بیماری مرد.

پدر استن سوامی، یکی از فعالین حقوق قبایل (عقب مانده ترین سطح اجتماعی هند)، در سن 84 سالگی، پیرترین زندانی، در رابطه با کیس الگار پریشاد یعنی تجمع 35 هزار نفری بود که، در تاریخ 31 دسامبر 2017 در شهر پونا در ایالت مهاراشترا، به مناسبت دویست مین سالگرد نبرد کورگائون بیما، که توسط 260 سازمان NGO برگزار شد، اما به زد و خورد بین نیروهای امنیتی و مردم منجر گردید، بود؛

تجمعی که به تفکرات طبقاتی هندوهای باستان، و تقابلی که بین دالیت ها (یعنی پایین ترین قشر اجتماعی) و برهمنان (روحانیون و یا بالاترین قشر اجتماعی) هندوها وجود دارد، شکل امنیتی به خود گرفت، و به حرکتی بر ضد این نظام کاستی و طبقاتی تبدیل شد، و پلیس پونا این حرکت را به گروه های کمونیستی مسلح مائوئیست منتسب کرد و گروهی را در این رابطه دستگیر و روانه زندان نمود، که از جمله متهمین آن پدر استن سوامی بودند، و اینگونه یک تجمع مسالمت آمیز اجتماعی، به یک کیس امنیتی مبدل، و ایشان، یکی از گرفتاران این کیس بود، و تا مرگ از آن خلاصی نیافت.

اما آنچه این کیس را تبدیل به یک مورد برجسته در مطبوعات هند نمود، مظلومیت اقلیت های مذهبی در هند بود که در خلال قانون جلوگیری از اقدامات غیرقانونی، گرفتار دستگاه امنیتی و اطلاعاتی این کشور می شوند و در بستری از عدم رعایت تشریفات قضایی، مورد ظلم مضاعف واقع می شوند، چرا که این قانون به دستگاه ها قضایی و امنیتی اختیارات بیشتری برای ترک تشریفات قضایی و قانونی می دهد، و به رغم این که این متهم مدعی بود که در دوره مذکور حتی در پونا هم نبوده است، از آن خلاصی نیافت.

اقلیت ها و پیشکسوتان (سیاسی، اجتماعی، علمی و...) به عنوان یک قشر آسیب پذیر، باید مورد احترام و البته از حمایت بیشتری برخوردار شوند، و سیستم ها، قوانین و تربیت اجتماعی به طور کلی، طوری جهت دهی گردد که این گونه افراد کمتر دچار مشکل شوند، پدر سوامی هم در کهولت بسیار زیاد سنی و هم از اقلیت مسیحی بودند، که در این کیس هر دو نادیده انگاشته شد.   

"اجازه دهید این امید را داشته باشیم، که روزی انسانیت غالب خواهند شد."     پدر استن سوامی 

[1] - the Terrorist and Disruptive Activities (Prevention) Act, 1987  

[2] - Stanislaus Lourduswamy   متولد (26 آوریل 1937) و فوت 5 جولای 2021 که به اختصار استن سوامی نامیده می شد یک روحانی از اقلیت مسیحی کاتولیک در هند بود، که در 8 اکتبر 2020 توسط نهاد امنیتی آژانس بررسی های ملی ( National Investigation Agency) تحت قانون خاص جلوگیری از اقدامات غیرقانونی ( Unlawful Activities (Prevention) Act) دستگیر گردید، و دو روز پیش (14 تیرماه) در اثر کرونا در پیچ و خم دادگاه و قانون خاص مذکور گیر کرد و جان داد، وی در زندان چند روز علایم شدید بیماری را نشان داد، و تلاش وکلا و متهم برای برخورداری از دارو و درمان به جایی نرسید و در آخرین لحظات به بیمارستان منتقل شد که دیگر کار از کار گذشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

ایزد بی همتای من!

می دانم که مرا می شنوی!

اما نه آن شنوایی که همواره خیز بر انجام عملی دارد!

پا در رکاب اسب راهوار واکنش،

گویا تو انگار فقط برای شنیدن، نشسته ایی!

سنگ صبوری که،

میلیاردها دل،

رازها بر او، زار می زنند،

و او تنها شنونده ایی ست، صامت!

 

و تو ای هستی نیست شدگان!

هرگز آنی نیستی که من، تو را در ذهنم ساخته ام،

یا برایم ساخته اند،

هرگز آنی نیستی که دوست دارم باشی،

و یا انتظار داشتم که می بودی!

پا به رکاب اسب راهوار غضب و مهر!

که به مهری بنوازد، و به ظلم و تجاوزی راه غضب گیرد و...

گویا تو بر ظالم و مظلوم، تنها به نظاره نشسته ایی!

و آن دو، در حال خود غرقند،

بی تعرض، و یا دستگیری!

 

خدای من!

تو ما را به حال خود رها کرده ایی!

تو انگار هرگز آنی نیستی، که نیازی بر طرف کنی، دستی رسانی، گره ایی وا کنی و...

و انگار خزانه دارانت نیز،

دست به هیچ بخششی خارج از اسلوب و سیاق قوانینت نخواهند زد و...،

 

و من!

مثل زنبورهایی سرگردان کوه،

وز وز کنان بر هر گلی سرک می کشم، تا یکی را مراد دهنده، یا واجد داروی دردهایم یابم!

اما انگار نه مرادی می دهند، نه مراد دهنده ای را در قوانینت، سرشته ایی و...

و هر مرادی باید در نهج طبیعی، بی خلل، و منطبق بر طریق خاص نگاشته بر قاموس دنیای تو، بر آید و...!

 

ای محرم راز دل ها!

اما تو انگار، مرا از جویندگان مرادهای آسمانی ساخته اند،

چرا که همواره چشم به آسمان تو دارم،

تا مائده ایی از سر لطف، به رغم قوانینت، فرو ریزد،

و آن وقت تو را شکرگزار شوم!

اما!

گذشت زمان، بر من نیز روشن ساخت که، هرگز کاسه ایی بی دلیل نمی شکند، و ماستی به لطف و یا غضب تو نخواهد ریخت!

الا!

آنگاه که قوانین و سنت طبیعی ات، محقق شود، و موجودی را، مانعی در پیش پای در غفلت مانده اش، در افتد، و بر زمین خورد، تغاری بشکند، و جهان به کام کاسه لیسان گردد!

تغاری به اذن تو، سرنگون نخواهد گردید!

از حکمت تو به دور است، و به واقع اذنی در کار نخواهد بود!

چرا که از همان اول، اذن خود را در سنت و قوانین ثابت خود جاری ساختی،

و به کناری، به تماشای جریانش نشستی!

 

ای جبارترین جباران!

و تو چون جباران زشتخوی عالم ما نیستی،

که رسم و قانونی برای خلق بنویسی،

و خود، و اهل خود را از اجرای آن مستثنی کنی!

تو هرگز خود را فرای قوانین خود نوشته ات، نخواستی ببینی!

هر چند می توانستی در فرای همه آنان باشی؛

تو خود بر قوانین نگاشته بر دنیای بزرگ و منظمت، اصرار بیشتری بر اجرا و تحقق داری، تا مخلوقاتت!

 

ای مهربان ترین مهربانان!

با این حال،

تمام سلول های بدنم را، رسوب انتظاری فرا گرفته!

انتظار برای رسیدن مائده ایی از آسمان،

آسمانی که مدت هاست دیگر از آن نزولی، زین دست ثبت نکرده اند!

و منتظران نیز همواره طعمه شیادان بیرحمی، از خود شدند،

که به غارت داشته و نداشته ی آنان، بازار مکاره چپاول و سرگردانی چیده اند؛

 

خداوندگارا!

با این همه!

نمی دانم،

چرا باز می خواهم با تو، سخن از این دست بگویم!

گویا این عادت گدایان است که همواره به گدایی بنشینند، و سخن از فقر گویند، و انتظار مائده ایی که در افتد!

می خواهم دیگر بی نظرداشت به دستان دهنده ات!

تو را در عظمتت، ستایش کنم،

اما گویا باز مقهور قدرتت شده ام،

نمی دانم از ترس توست!

یا ناشی از کرنشی است، که ما انسان ها را در مقابل قدرت، به رکوع و سجود وا می دارد!

و چقدر بی مقدار است سجده و رکوع مقهور شدگان!

و چقدر بی اساس است ستایش چنین کرنش گران!

 

ایزد یکتای من!

نمی دانم تو را دوست دارم، یا از تو می ترسم و...

اما این را حس می کنم، که تمام سلول های بدنم، مرا به سوی تو می خوانند،

گرچه مملو از نیازم،

اما می خواهم، بی هیچ درخواستی، صدایت کنم!

اما نمی توانم، باری بدین گرانی از نیاز را، بر زمین نهاده، تنها و خالی و سبکبار سوی تو آیم!

 

ای مالک ملک هستی!

مانده ام،

چرا با همه این ها،  

که باز نمی دانم، درستند، یا نه؟!

اما، هر کدام از سلول هایم، مثل گداهای معروف سامرا،

تو را از آن دست، باز فریاد می کنند!

به خود که می آیم،

می بینم که با ما هرگز آنی نیستی که باید و شاید!

اما باز!

سلول به سلولم تو را می طلبند،

بی آنکه بدانم این طلب، از چیست،

بدنبال چیست،

آیا مقهور قدرت توام؟!

یا مشهون حضورت؟!

یا مفتون جمالت،

جمالت را، در میان ابرهای تیره راستی و ناراستی آموزه هایی که از تو دارم، گم کرده ام و...

اما انگار تو نمایندگانی در وجودم داری،

که ذره ذره وجودم را متوجه ات می سازند،

به سوی قبله ایی تنظیمم می کنند،

که تنها لایق انتها، به چون توست!

 از این روست که سعی دارم، تو را در ذهنم بسازم،

می دانم که ذهن و روانم، به وسعت اقیانوس هاست،

اما تو هرگز در آن جا نخواهی شد،

اما باز سعی می کنم،

تصویر واره ایی از تو در ذهنم بسازم، با آن خو بگیرم،

زین روست که تو را می سازم، و خراب می کنم،

و باز می سازم و دوباره خرابش می کنم،

 

و تو ای راهنمای سرگردانان!

نمی دانم روزی به تو خواهم رسید،

یا در سرگردانی ...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

چقدر دردناک است، وقتی این روزها می بینیم که محور عمده نبرد برای تسخیر ایالت خراسان ایران باستان، که مرکز ثقل فرهنگ، ادب و عرفان ایران و ایرانیان است، در سرزمینی جریان دارد، که حلقه وصل بین فرارودان و این سوی رود جیحون است، جاییکه بهاالدین ولد [1] بر بلندای سخن می نشست، و از حکمت و انسان زیستن، و تقوای انسانی در ملک خدایی می گفت، و مولانای بلخی در پای منطق سخن او بود که، بر بلندای جهان معرفت، کرسی استادی زد، و معلم بشر در انسان زیستن گردید.

اما اکنون کسانی بی شرمانه، پای در جای پای امثال مولانا و مردمان ادیب دیار او می نهند، که کوس رسوای جنایت، تجاوز، و افکار منحط و خشن آنان، انسان را به یاد مهاجمان ظالم دیگری از این دست می اندازد، که او و پدرش را از سرزمین های شرق ایران، آواره سرحدات غرب این دیار کردند، و از خانه و کاشانه به مهر ساخته اشان کندند،

هزار سال بعد از ناصر خسرو، امروز طالبان و فرهنگ و ایده خشن آنان، انسان را به یاد مهاجمان خونریزی می اندازد، که از غرب و شرق بر سرزمین اهورایی ایرانیان تاختند، و جز نکبت، ویرانی، غارت، کشتار، اسارت و آوارگی از پس خود بر جای نگذاشتند، کسانی که به نیابت از خدایی که تنها در مغز کوچک و خالی از مهر و حکمت خود آنان می زید، و احکامی که از سرزمین خشکیده اذهان مملو از ظلم آنان بر می آید، و دنیا را بر خلق خدا، به چنان جهنمی غیر قابل زیست و تحمل تبدیل کرده اند، که تا موج موج مردمان این سرزمین پاک، آواره سرزمین های غرب و شرق عالم شوند، با تابلویی شرم آور از پناهندگی، بر پیشانی آنان، که نشان می دهد از سرزمین هایی می آیند، که از ظلم و جور به نام خداوند یکتا، موج می زند، و اینان پناهندگان از ظلم و جوری اند، که از ناحیه مدعیان خدا می گریزند، و در سرزمین دیگران، به خدمت آنان در می آیند؛ و آنانی که بر سرزمین شان مسلط شده اند، بی شرمانه از "حق الناس" می گویند، و بر حق این مردم هیچ التفات و توجهی ندارند.

اما دریغ باید گفت، چراکه دشمن را به خانه ما راهی نبود، دروازه های آنرا خودفروختگانی، مغز و ذهن بر دشمن باخته، و یا گول خوردگان نادانی از ما، بر دشمن باز کردند، و به قول شاعر و بزرگمرد پارسی گوی ما، جناب حکیم ناصر خسرو [2] قبادیانی بلخی، که او نیز راه نجات ایرانیان را، پیوستن به اسماعیلیان دید، تا از جور نظام خلیفه گری بغداد نیشینان، و غلامان حلقه به گوش سلجوقی آنان، ایران را نجات دهند، او هزار سال پیش، این چنین درد جامعه خود را، در این شعر بیان داشت که :

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید [3]         گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست! [4]

چه کسی دروازه این مرز و بوم اهورایی را، بر نامردمان تفکر طالبانیِ خشک مغز و متحجر باز کرد، که بر کرسی شیر دره پنجشیر بنشینند؟! جز مردمان تاجیک و پارسی گویی که، یا همراهان سابق احمد شاه مسعود بودند، یا از هموطنان این خرمدین اند، که به زمانی بسیار کوتاه، یادشان رفت، تفکر طالبانی، از کدام آبشخور آلوده و خطرناکی، زهر خشونت و خشک مغزی می نوشد، که ضحاک وار تنها از مغز جوانان ما سیراب می شوند.

باعث تاسف است که، بدخشان، تخار، بلخ و... این روزها از مراکز سقوط خراسان، توسط دشمن شده اند، و در نظارگری جهانی از جهالت و بی مقداری ما پارسی گویان، این چنین زیر سم ستوران ناپاک دشمن در نوردیده می شوند، که تیشه را روزی به ریشه همه ما خواهند زد، آنان که خواب نظام خلافت اسلامی از نوع خلافت جور عباسیان در بغداد را، به شیوه امارات ظلم خلافتی می بینند، تا به وسیله غلامان حلقه به گوش سلجوقی خود، زهره از گردآفریدان و گژدهم ها بترکانند و بر آنان مسلط شوند، باید بدانند که این تفکر نیز چون اسلاف، محکوم به نابودی است، چرا که با انسان و انسانیت مطابق نیست.

[1] - پدر مولوی بلخی، او اندکی پیش از حمله مغول به دسیسه حکام و علمای دربار منطقه گرفتار شد، و به بهانه حج سرزمین خود را ترک گفت، و در سال 616 راهی غربت گردید، و نهایتا هم در شهر قونیه (ترکیه فعلی)، به سال 628 دیده از این جهان تنگ از عرصه داری خشک مغزان بی مقدار و اما ستیزه جوی، فرو بست.

[2] - حکیم ابو معین ناصر خسرو قبادیانی بلخی، متولد ۳۹۴ ه.ق در بلخ، که به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعه اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت، در جوانی به دربار غزنویان و سپس سلاجقه راه یافت. در سال ۴۳۷ به قول خودش از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی و دربار را رها کرد، و به سیر آفاق و انفس پرداخت و پس از پیوستن مکتب اسماعیلیان، و تبلیغ عقاید آنان، سلجوقیان کمر کشتن وی برستند، لذا به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ در یمگان مظلومانه وفات یافت. 

[3] -  روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست            واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:                         امروز همه روی جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز                                   می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد                           جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید                              بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی                            تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز                                وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی                              وانگاه پر خویش گشاد از چپ و ازراست

گفتا:عجب است این که زچوبی و زآهن                      این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست!؟

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید                          گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

[4] - این دود سیه فام که از بام وطن خاست           ازماست که‌برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست                ازماست که‌برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم                        با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست                  ازماست که‌برماست

یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است               با تاج وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها                            ازماست که‌برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم                                بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست                   ازماست که‌برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است                    زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست                     ازماست که‌برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم                   تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست                        ازماست که‌برماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟                  بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست                  ازماست که‌برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم                         از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست                     زماست که‌برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست                   یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست                      ازماست که‌برماست

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زمانبندی این صعود :

بیدار باش حدود ساعت 2 بامداد 12 تیرماه 1400

حرکت از میدان دربند ساعت 2 و 52 بامداد

جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 20 دقیقه صبح

بعد از استراحت و... حرک به سمت چشمه نرکس ساعت 5 و 52 دقیقه

چشمه نرگس ساعت 7 و 22 صبح

برداشت آب و حرکت به سمت قله توچال

قله توچال ساعت 9 و 48 دقیقه صبح

کل زمان صعود با احتساب نشست ها و استراحت 6 ساعت و 56 دقیقه

 

مسافت طی شده، مبنا محاسبه قدم شمار موبایل:

از میدان دربند :

تا جانپناه شیرپلا 7.9 کیلومتر

تا چشمه نرگس 11.5 کیلومتر

تا خط الراس چهارپالون 15.5 کیلومتر

تا قله توچال 17 کیلومتر

کرونا و شهر شب زنده دار تهران :

بازار شبانه در دربند، پذیرای میهمانان شبانه خود هست، که با انواع کباب و...، پذیرای کسانی اند که نیمه شب را اینجا می گذرانند، تهران شب هنگام نیز زنده و پویاست، و این خود نعمتی بزرگی است که شهر شب هنگام زنده باشد، و بوی مرگ و خاموشی بر آن نپاشیده باشند، به خصوص در این دوره کرونایی که موج جدید با ویروس دلتای هندی ایران را درنوردیده و مرگ و نابودی را برای جامعه ما به ارمغان می آورد و فضای دل مردم را فسرده و غمگین می کند؛

برگزاری انتخاباتی که لزومی برای اجرایش نبود، و مسئولینی که شرایط را سپید اعلام کردند، تا مردم در خیالی راحت فرو روند و اکنون عواقب آن، خود را نشان می دهد، هندی ها هم پیش از این، به همین عارضه دچار شدند، و موجی عظیم از کشتار بی سابقه را تجربه کردند، به طوری که آمار رسمی کشتار کرونایی بعد از انتخابات اخیر آنان به 400 هزار نفر رسید، که دنیا آمار درست آن را بیش از یک میلیون نفر برآورد می کند، و امروز دیگر ویروس دلتا که در خصوص انتقال، از سریع ترین هاست، ایران را نیز فرا گرفته است، و به قول رییس جمهور این به دلیل گردهم آیی های برگزار شده برای انتخابات شوراهاست؛ و البته از تحقق وعده های تزریق واکسن، آن هم از نوع ایرانی اش، که گفته می شود حتی چند برابر نمونه خارجی هزینه روی دست مردم خواهد گذاشت و... هم اثری نیست، و تصاویری که از نزاع بزرگسالان بیحال و جان ما که برای دریافت دوز دوم تزریق خود، مثل صحنه هایی رسوا در مراکز واکسیناسیون خود را نشان داد، که حرمت اکابر نیز از بین رفته، اما اینجا در دربند مردم بی خیال این اوضاع، کنار کبابچی ها، که  چنجه و بال و بازوی کبابی عرضه می کنند، و بوی عطر کباب شان در فضا پراکنده است، می پلکند و همین غذا فروشی ها هستند که تهران را به شهری زنده در شب تبدیل کرده اند.

به رغم این، از مسیر رستوران ها که خارج می شوی، جز آن دونده ایی که هفت روز هفته را در این ساعات می دود، و هر بار که او را دیده ایم، حتی یک ارتباط کلامی در حد یک درود و سلام هم نتوانستیم، با او برقرار کنیم، و هر بار بی توجه به ما، در حال دویدن از ما می گذرد، و حتی قسم "تو رو جان خودت درود" هم باعث نشد که روی به ما برگرداند، و با ما سخنی گوید، او تنها همراه ما در مسیر صعود است، که البته در مسیر هتل اسون، همواره راهش از ما راه جدا می شود، و این که از کجا دویدن را آغاز و تا کجا می دود، مشخص نیست.

شنبه و مسیری خالی از همنورد :

ماه نیمه امشب از پشت ابرها بیرون آمد، و راه را کمی روشنایی داد، زیبایی مهتاب، مرا به یاد دوستانی می اندازد، که خوش سلیقگی به خرج داده، نام دختران خود را مهتاب و... می گذارند، در این بامدادان یکی از آنها جلوی نظرم بود، و با خود می گفتم، او پیش از این که ما مهتاب، را درک کنیم، بر زیبایی این نام پی برده، و نام دختر خوش خلق خود را مهتاب گذاشته است. و بسیاری دیگر از نام های ایرانی که بر دختران نهاده می شوند، مثل مهتا، ماه منیر، مهسا، ماه بانو، مهگل و.. هندی ها هم به ماه چاندنی می گویند، و در ادبیات آنان نیز در وصف مهتاب می توان زیبایی های زیادی دید،

تا جانپناه شیرپلا هیچ همنوردی را در پس و پیش خود ندیدیم و ملاقات نکردیم، اما در جانپناه دوتن از همنوردان حاضر بودند که شب را آنجا گذرانده بودند، و اکنون با آمدن ما به پایین بر می گشتند، ظاهرا حال یکی از آنها مساعد نبود، این بود که بر می گشتند. در مسیر چشمه نرگس هم تا انتهای مسیر هیچ همنوردی را در پس و پیش خود ندیدیم، ما بودیم خودمان، هم چنین مسیر پیازچال، اما در روی مسیر سنگ سیاه، اوضاع کمی فرق می کند، این مسیر، از مسیرهای اصلی صعود است، که همواره صعود کننده دارد، امروز هم 5 نفر را در یک گروه دو نفره، و بقیه یک نفره دیدیم، که صعود می کردند، و یا از قله بر می گشتند، ما که رسیدیم قله، هیچ کوهنوردی را در آنجا نیافتیم، اما با در پیش گرفتن مسیر نزول، کسانی بودند که به سوی قله می آمدند، که تعدادشان، به 8 الی ده نفر می رسید، امروز با خودم گفتم بگذار بی اعتنا از کنارشان بگذرم و مثل همیشه که سلام و درودی رد و بدل می کردم، نباشم و سکوت کنم، دیدم از قضا فقط یک نفرشان که او را در روزهای قبل هم دیده بودیم، به من واکنشی نشاد داد، بقیه بی هیچ احوال پرسی و.. از ما گذشتند.

شنبه را باید شاید یکی از خلوت ترین روزهای صعود در هفته، به توچال نامید، بین 80 تا 90 درصد صعودها در جمعه انجام می شود و بقیه در بین هفته تقسیم می گردد.

نخ بند کفش اضافی از ملزمات جدی صعود:

هر کوهنوردی باید وسایل ضروری را با خود در مسیر صعود حتما به همراه داشته باشد، آب، غذای مناسب و کافی و با نظر داشت احتمال حادثه، و کوه مانی؛ مختصر اما مفید، مثل غذاهای قند دار از جمله خرما و...، کالری دار مثل اجیل ها و... لباس اضافی و... اما داشتن دو الی سه عدد بند کفش اضافی در کوله هر کوهنورد ضروری است، چیزی که امروز باعث شد تا صعود ما با اختلال مواجه نشود، بند کفشی بود که در جیب کوله خود داشتم،

کفش کوهنوردی اساسی ترین پوشش کوهنوردان برای داشتن صعودی ایمن، راحت و سلامت است، اما در کوه همواره باید آماده حوادث غیر قابل پیش بینی بود، ما شاهد مرگ کوهنوردان بسیار بزرگی بودیم که به دلیل نداشتن کفش مناسب صعود، جان خود را متاسفانه از دست داده اند، حادثه امروز نشان داد که می تواند در هر مرحله از کوهنوردی کار شما مختل و با مشکل مواجه شود،

کفش هایم بسیار سالم و حداقل برای یکسال کوهنوردی سالم و کاری به نظر می رسید، اما به قهوه خانه رجب که رسیدم ناگهان احساس کردم، کفشم گشاد شد، خوب که نگاه کردم درست در کف پا، چسب کفش خود را رها کرده و بدنه از کف در حال جدا شدن بودند؛ به حدی که پیش بینی من این بود که با ادامه مسیر به سوی شیرپلا، با این روندی که باز شدن کفش آغاز کرده، نرسیده به شیرپلا، کف کفش جدا شود، در این لحظه به این فکر بودم که چه باید کرد، ناگهان به یاد بند کفشی افتادم که می توان بست و از گسترش این مشکل جلوگیری کرد، لذا کف کفش را با یک نخ کفش اضافی که داشتم، بستم، و مسیر را تا شیرپلا ادامه دادم، اگر این ترفند جواب داد که خوب و اگر نداد، راه بازگشت بگیرم، که خوشبختانه به رغم باز شدن کف کفش اما این نخ از گسترش آن جلوگیری شد و صعود به انجام رسید، و برگشتیم ولی کفش غیرت کرد و ما را منزل رساند.

در طول جنگ نیز ما همواره این بند کفش ها را، علاوه بر چفیه که خود باند زخم محسوب می شد، با خود داشتیم که چنانچه جراحتی پیش می آمد و یا شکستگی این خود بهترین وسیله برای آتل بندی و جلوگیری از خونریزی بود.  

میزان آب مسیر هر روز کاهش می یابد، و از دفعه قبلی که در چشمه نرگس حاضر شدم، کاهش آب های جاری محسوس است، تابستان چهره نشان می دهد، و لکه های برف اگرچه هنوز هستند، اما به سرعت در حال ذوب هستند.

همچنان لکه های برف بر سرکچال ها و کهار و ناز و به خصوص علم کوه دیده می شود، گرچه امروز دماوند غرق در ابر و مه بود و او را دیگر ندیدیم.

Click to enlarge image IMG_1510.JPG

آخرین یال در این تصویر یال لزون است که هب چشمه پیازچال منتهی می شود

  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر این خاطرات :

"در دوره دانشجوی ام، توفیق حضور در کلاس درس اساتید تربیت یافته در دوره های مختلف تاریخ دانشگاهی ایران را داشتم، اساتیدی که پرورش یافته در دهه های سی، چهل، پنجاه و شصت خورشیدی در ایران و خارج کشور بودند، اساتید درس آموخته سوییس، فرانسه و...که هرچه قدمت بیشتری می یافتند، معمولا کلاس های شان جذاب تر و پر مغز تر بود، و انسان را شیفته علم، و عمق دانش، و روح بزرگ خود می کردند، اما امروز با درک حضور در محفل این دانشجوی هنر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، در دهه پنجاه خورشیدی، متوجه شدم که دانشجویان دوره متاخر، نیز خود نابغه هایی از همان دست بودند، و اساتید و شاگردان هم در هر دوره در شان هم اند.

نکته دیگر که با مرور این خاطرات انسان را به خود جلب می کند این که ایرانیان اگر بخواهند به جایگاه اصیل ایرانی خود، یعنی داشتن مشخصات متمایز کننده این ملت تاریخ ساز باز گردند، چاره ایی جز بازگشت به متون اساسی، و اصیل ادب و فرهنگ خود ندارند، و هرچه دوری ملتی از اصالتش افزایش یابد، در باتلاق بی هویتی بیشتر فرو خواهند رفت، و در صورت چنین بازگشتی، حتی در زندگی مادی و اجتماعی آنان نیز راه گشا خواهد بود. روح پهلوانی، جوانمردی، غرور انسانی و اخلاقی و... شاخصه های ایرانیان اصیل است که در منش و شخصیت کوچک و بزرگ این ملت بروز و ظهور یافت، تا ایران، ایران شود.

تجربه ایی که ذیلا می آید، خاطره دانشجوی نخبه هنر کشورمان است، که در دوره بروز، و ابتدای نخبگی اش، هنر خود را با ممزوج کردن آن، با بازمانده ها از ادب و هنر پیشینیان، به اوج رساند، و علاوه بر آفرینش های هنری قابل توجه، و کسب مقامات بزرگ هنری در داخل و خارج ازکشور، افتخاری برای خود، خانواده و کشورش می باشند."

اما خاطرات :

هنر نقاشی را، در سنین اولیه و دوره های مقدماتی تحصیل در اصفهان، پیش از ورود به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، آغاز کرده بودم بخصوص که تولیدات هنر نقاشی ام به زودی جنبه تجاری به خود گرفت، و کارهایم، به لطف یکی از اهل تجارت، در این شهر هنر ایران، مشتری خود را می یافت، و به فروش می رفت، و درآمد حاصل از آن را روانه جیبم، که با آرزوهای جوانی ام مملو بود، می کرد، یادم هست وقتی وجه فروش اولین کار هنری ام را دریافت داشتم، هزینه خرید دو عدد شلوار جین Livis شد، و مرا خوشحال روانه منزل مان کرد.

پیش از آمدن به تهران در دوره دبیرستان در حالی که در رشته ادبی درس نخوانده بودم، ولی روی اشعار حافظ و... به سبب علاقه ایی که به ایشان داشتم، خودم به صورت خودجوش کار کردم، و البته در کنار درس، در کار طراحی و نقاشی نیز مشغول بودم، و از این اشعار در مایه های هنری، سبک و رشته نقاشی ام، سود می جستم، این ویژگی را هم داشتم که هرگز در کلاس، مثل دیگر دانش آموزان ساکت و غیر فعال نباشم، و ترس کاذبی هم از جوّ کلاس، و از استاد در وجودم نبود، این خصوصیت را در دوره دبیرستان بارها بروز دادم، مثلا در درس فیزیک و...، ولی در عین حال، آنجا اصفهان بود و اکنون در کلاس های درس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، که خود مقصد انسان های خاص در جامعه هنری ایران بود، دچار  این ملاحظه شده بودم که چنانچه با لهجه شهرستانی و اصفهانی ام، لب به سخن باز کنم، این احتمال می رفت، که مورد تمسخر و یا خنده حاضرین قرار گیرم،

آن روز در اولین جلسه درس زبان و ادبیات فارسی، که از دروس عمومی دانشگاه قرار گرفتم، استاد دکتر تبرّا، در بالای سِن کلاس پر تعداد جلسه اول این درس، پشت کرسی استادی نشسته بود، و در پیشاپیش او حدود 250 دانشجو از رشته ها، دانشکده ها و سنین مختلف، ساکت و آرام، حاضر شده بودند، که ناگهان استاد مدعی شدند :

"کلاس و سطح عرفان و عشق جناب مولانا جلال الدین محمد بلخی، از سطح و کلاس عرفان و عشق جناب حافظ شیرازی بسیار پیش است و مولوی در عرفان از حافظ جلوترند"، و این استاد، مبنای استدلال خود را بر مقایسه دو مصداق در اشعار این دو ستون ادب و عرفان ایرانی، قرار دادند، همچنان که حافظ می فرمایند :

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها      که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها [1]

اما در مقابل جناب مولانا در این زمینه می فرمایند :

عشق از اول چرا خونی بود     تا گریزد آنک بیرونی بود  [2]

سپس استاد دکتر تبرا بدون اشاره به زندگینامه، سیرو سلوک و اینکه آندو، چطور زیسته اند، و منش آنان چگونه بوده است، [3] صرفا با استناد به این ابیات صادر شده از این دو عارف سالک، یک چنین نتیجه کلی گرفتند، و مدعی شدند، که به دلیل اینکه مراحل عشق مولانایی، از آخرین مرحله عشق حافظی، شروع می شود، بدین صورت که، آغاز عشق مولانا خونین است، و این همان زمانی است که، افتادست "مشکل ها"، اما عشق حافظ در یک فضای صلح و آسانی آغاز می شود و دوره ایی را طی می کند تا به مرحله افتادن "مشکل ها" برسد، از این رو عشق مولانا از مرحله بالاتری آغاز می شود، و عشق حافظ ابتدا و انتهایش در مرحله پایین تری، به لحاظ عرفان و سلوک از مولانا قرار دارد، و در واقع کلاس آخر عشق حافظ، کلاس اول عشق مولاناست، و تازه او شروع به عشق ورزی می کند".

اما گرچه استاد دکتر تبرا متخصص در ادبیات بود، و در عرفان ممکن بود که تخصصی نداشت، و می خواست در واقع، در خصوص سبک شعر آن دو بحث کند، اما یک استدلال ریاضی کلی را عنوان کردند، و گفتند که: اول راه عرفانی مولانا، آخر راه عرفانی جناب حافظ بوده، که این استدلال از دو بیت شعر این دو، استخراج می شد، لذا با توجه به تسلطی که بر اشعار بزرگان شعر و ادب فارسی، و از جمله، و به خصوص حافظ داشتم، در این لحظه، سکوت محض جاری در کلاس مشترک درس عمومی، در مبحث ادبیات را، با همه مشخصات مخوفش، شکستم، دست خود را بالا برده، سخن استاد دکتر تبرا را قطع کرده، و جناب استاد نیز متواضعانه سخن خود را قطع کردند و گفتند بفرمایید :

گفتم : "استاد! با نظر شما پیرامون تفوق عرفان مولانا، بر سطوح عرفانی و عشقیِ جناب حافظ موافق نیستم، ما با استدلال به همین دو شعر که شما بیان فرمودید، و چنین نتیجه ایی گرفتید، می توانیم برعکس هم نتیجه بگیریم، یعنی عکس آنچه شما می فرمایید."

در این لحظه استاد مکثی کرد، و بیدرنگ مرا به بالای سِن کلاس، و مقابل تمام دانشجویان حاضر در این درس دعوت کرد و گفت، "بفرمایید اینجا، و استدلال خود در این نقض نظرم را، تشریح کنید."

من هم از جای خود برخاسته و بالای سن رفتم، استاد هم از جای خود برخاست و ایستاد، و کرسی درس را در بین آن همه دختر و پسر، کلاس بالایی ها و... بدست من داد، و گفت بفرمایید؛

من نیز خود را جمع و جور کردم و گفتم:

"استاد! مسیری که مربوط به عشق حافظی است، این مسیر را جناب حافظ به نیکی و صلاح، طبق گفته خودش در این شعر، اینگونه که تشریح کرده است، طی نمودند، که می فرماید، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها، و راه عشق را بدون دردسر طی کردند، و اما بعدها در این مسیر، به مشکل خوردند، که افتاد مشکل ها؛

اما آقای مولوی نه، در مراحل عشق از همان اول، به دست انداز و سختی افتادند، و از این می شود نتیجه گرفت که برعکس استدلال شما، حافظ این مسیر را بهتر و پخته تر رفته اند، که حداقل اولِ راه را به آسانی طی کرده، و سپس دچار مشکل شدند؛ شما اگر تفسیر خود از این مبحث عوض کنید، خواهید فهمید که چنین نیست، چراکه تفاوت شعر این دو شاعر بزرگ در مسیر عشق و عاشقی و سلوک عرفانی، تنها در زندگی و حوادثی است که بر آنان گذشته، و باید در آن مبحث جست، نه در سطح عرفانی و عشق آنان؛

جناب مولوی سلوک عرفانی و عشقی خود را در سختی و... شروع کردند، و از همان اول دچار سختی ها شدند، و لذا آنگونه بر او گذشت، و از آن، آنگونه توصیف داشتند، ولی حافظ با درایت خود در این مسیر، در ابتدا دچار سختی نشد، ولی در اواخر سلوک عرفانی اش، مصائب به وی رو کردند، و این تقدم و تاخر در ابتلا، نشان از سطح عرفانی، و بیش و کم بودن سطوح عرفانی و عشقی آنان نمی تواند، باشد".

بعد از این استدلال و آنچه من در آن آوردم، استاد کمی در فکر فرو رفت و البته معلوم بود که نکاتی که گفته ام، مورد توجه استاد دکتر تبرا هم قرار گرفته، این بود که من نیز بدون اشاره به زندگی آنان، با استفاده از همین دو بیت، استدلال استاد را به چالش کشیدم، از این رو استاد دکتر تبرا نیز بعد کمی درنگ تمام تکبر استاد شاگردی را کنار گذاشت و گفت : "آفرین"، و همه کلاس هم به افتخار من کف مرتبی زدند، و سپس استاد، بزرگواری خود را به سان بزرگان علم و ادب، آشکارا بروز داد و در ادامه گفتند :  

"من همینجا نظر خود را تغییر می دهم، و از نظر سابق خود باز می گردم، و نمره الف (بالاترین نمره کیفی) را در همین اولین جلسه ترم، به این دانشجو تقدیم می کنم، چرا که به اندازه یک فوق لیسانس ادبیات، فهم و تحلیل ادبی دارند."

من البته نمی دانستم که اینطور می شود، و به کار بدینجا ختم می شود، و هم نمره الف را دریافت داشته، و هم تحسین ایشان را بر می انگیزم، و مهمتر از همه بسیاری از دانشجویان را دیدم که متقاضی اند که من بیشتر حرف بزنم، چرا که بسیاری از آنان شیفته گویش و لهجه شهرستانی و اصفهانی من شده بودند.

اما طنز کار اینجا بود که با دریافت نمره الف از استاد دکتر تبرا، در همان جلسه اول ترم، دیگر چندان تعهدی به شرکت در کلاس های درس ایشان نداشتم، و شیطنت های دانشجویی و سرگرمی های آن دوران، ما را مجاز کرده بود که در درس ایشان حضور نیابیم، و استاد نیز این درشتی را بر ما بخشید و نمره الف را طبق قولی که داده بودند به من داد.

نمی دانم الان، استاد دکتر تبرا زنده اند یا به رحمت ایزدی پیوسته اند، در عین حال اگر زنده اند خداوند به ایشان طول عمر بدهد، و اگر به رحمت ایزدی پیوسته اند، خدایش رحمت کناد.

راوی این خاطرات : استاد حسین صدری، هنرمند نقاش و اندیشمند ایرانیست که آوازه هنر ایشان مرزهای جغرافیایی ایران را در نوردیده است، ایشان دارای نشان درجه یک هنر در زمینه نقاشی، و از نامداران عرصه هنر ایرانند.

[1] -  الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها            که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید            ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم        جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید        که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل         کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر       نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

[2] -    یک جوانی بر زنی مجنون بدست            می‌ندادش روزگار وصل دست

بس شکنجه کرد عشقش بر زمین                     خود چرا دارد ز اول عشق کین

عشق از اول چرا خونی بود                               تا گریزد آنک بیرونی بود

چون فرستادی رسولی پیش زن                        آن رسول از رشک گشتی راه‌زن

ور بسوی زن نبشتی کاتبش                             نامه را تصحیف خواندی نایبش

ور صبا را پیک کردی در وفا                                از غباری تیره گشتی آن صبا

رقعه گر بر پر مرغی دوختی                              پر مرغ از تف رقعه سوختی

راههای چاره را غیرت ببست                             لشکر اندیشه را رایت شکست

بود اول مونس غم انتظار                                  آخرش بشکست کی هم انتظار

گاه گفتی کین بلای بی‌دواست                         گاه گفتی نه حیات جان ماست

گاه هستی زو بر آوردی سری                           گاه او از نیستی خوردی بری

چونک بر وی سرد گشتی این نهاد                     جوش کردی گرم چشمهٔ اتحاد

چونک با بی‌برگی غربت بساخت                        برگ بی‌برگی به سوی او بتاخت

خوشه‌های فکرتش بی‌کاه شد                          شب‌روان را رهنما چون ماه شد

ای بسا طوطی گویای خمش                            ای بسا شیرین‌روان رو ترش

رو به گورستان دمی خامش نشین                     آن خموشان سخن‌گو را ببین

لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان                            نیست یکسان حالت چالاکشان

شحم و لحم زندگان یکسان بود                          آن یکی غمگین دگر شادان بود

تو چه دانی تا ننوشی قالشان                           زانک پنهانست بر تو حالشان

بشنوی از قال های و هوی را                             کی ببینی حالت صدتوی را

نقش ما یکسان بضدها متصف                            خاک هم یکسان روانشان مختلف

همچنین یکسان بود آوازها                                 آن یکی پر درد و آن پر نازها

بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف                           بانگ مرغان بشنوی اندر طواف

آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط                              آن یکی از رنج و دیگر از نشاط

هر که دور از حالت ایشان بود                              پیشش آن آوازها یکسان بود

آن درختی جنبد از زخم تبر                                  و آن درخت دیگر از باد سحر

بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ                            زانک سرپوشیده می‌جوشید دیگ

جوش و نوش هرکست گوید بیا                            جوش صدق و جوش تزویر و ریا

گر نداری بو ز جان روشناس                                رو دماغی دست آور بوشناس

آن دماغی که بر آن گلشن تند                             چشم یعقوبان هم او روشن کند

هین بگو احوال آن خسته‌جگر                              کز بخاری دور ماندیم ای پسر

[3] - البته در تاریخ زندگی مولانا و حافظ هیچ سند معتبری وجود ندارد که چگونه زندگی کرده اند، آنچه از زندگینامه آنها وجود دارد، صرفا تاریخیست بدون استنادات علمی،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

زمانبندی این صعود به قله توچال از مسیر جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، لزون و خط الراس

کل زمان صعود 7 ساعت و 30 دقیقه با محاسبه زمان استراحت و حرکت در جمع؛

بیدار باش حدود ساعت 2 بامداد  9 تیرماه 1400

حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 بامداد

اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ساعت 5 و هشت دقیقه صبح

استراحت و... به مدت حدود 25 دقیقه

ساعت 6 و 15 دقیقه، گردنه کلکچال

ساعت 7 و 11 دقیقه، چشمه پیازچال

حدود نیم ساعت استراحت و...، چشمه پیازچال

حرکت ساعت 7 و 44 دقیقه به سمت قله لزون

قله لزون ساعت 8 و 42 دقیقه

ساعت 10 و 30 روی قله توچال، صعود به پایان رسید.

 

طول مسیر صعود:

دوست همنوردم از طریق موبایل خود به محاسبه طول مسیر پرداخت که اعداد زدیر بدست آمد:

 از پارک جمشیدیه :

تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال ۸ کیلومتر

تا گردنه بین شیرپلا و قله کلکچال ۱۲ کیلومتر

تا چشمه پیاز چال ۱۴ کیلومتر

تا قله لزون ۱۸ کیلومتر

تا قله توچال ۲۳ کیلومتر

البته ارقام حدودی و بر اساس محاسبه قدم شمار موبایل است،

یکی از همنوردان دیگر، از قول مشهور، این مسیر را 17 کیلومتر اعلام می داشت.

 

معضلی به نام افغانستان و ملت مظلومش :

نوجوانی حدود 18 یا 19 ساله مشغول جاروب کردن خیابان است، و من منتظر رسیدن همنوردان، تا به صعودمان برسیم، سعی کردم احوالپرسی و خبرگیری از او داشته باشم، حال پاسخ ندارد، گفتم مشکلت چیه، گفت مریضم، و دوست نداشت که صحبت را ادامه دهد، از همزبانان کشور همسایه است، شاید می ترسید که مشکلی برای اقامتش و... پیش بیاید و به سرعت از من عبور کرد؛

یکی دیگر از همین ها، و در همین سن و سال، که در همین نوع کارها فعال است، هر روز پیگیر و التماس دعا دارد، که برایش یک خط موبایل اعتباری جور کنم، ولی متاسفانه با شرایط تروریسم و جنایتی که این روزها کل افغانستان را در نوردیده است، وقتی حاکمیت کشورمان با این دستگاه عریض و طویل امنیتی نمی تواند، به خود اجازه دهد، چنین سرویسی را در اختیار این مهمانان مقیم کشور خود قرار دهد، ما مردم عادی چگونه می توانیم به خود اجازه دهیم که چنین کنیم، و واقعا چقدر ریسک این کمک ها بالاست.

 

کرونا از کسانی می کُشد که بیشتر مراعات می کنند؟!

به زودی اتومبیل تیبای سفید رنگ حامل همنورم رسید، و مرا نیز برداشتند تا به سمت مبدا صعود خود در پارک جمشیدیه برویم، سوار که شدم با جوانی مواجهه شدم که سبیل و هیکل و قیافه اش مرا درست یاد سوژه مطلبی انداخت که تحت عنوان "دریچه ایی به زندگی و افکار خادمان ظلم و تعدی، دیوسازان دیوصفت" ترجمه کردم که به قلم "خانم "عصمت آرا" خبرنگار زن فعال هندی نوشته شده و در وایر ایندیا تحت نام “One-Man Hindutva Army” منتشرش کردم؛ که در مورد زندگی و فعالیت های یک فعال متعصب مذهبی هندوی افراطی تهیه شده بود، که آنقدر در فقه و فرهنگ مذهبی خود غرق و تعصب داشت، که در حالی که خود در چهل سالگی قرار داشت، هنوز وقت ازدواج نکرده بود، اما شغلش را خدمت به مذهب و حدود شرعی و عرفی آن قرار داده بود، عمده فعالیت اجتماعی اصلی اش این بود که پاسدار اجتماع ش در مقابل رشد اسلام باشد، و راهکارش جلوگیری از ازدواج دختران جامعه اکثریت هندو، با پسران جامعه اقلیت مسلمان در هند قرار داده بود، و چنان در جامعه خود، شناخته شده بود که از هر نقطه ی هندف چنین گزارشی بدو می رسید، خود را فورا بدانجا می رساند و به هر زور و... بود، مانع از این ازدواج آن دو می گردید، تا مبادا هندویی در خلال یک ازدواج مسلمان شود و...؛

چهره و نوع پوشش لباس و چاقی و لاغری این راننده، با سوژه آن مطلب من انگار مو نمی زد؛ احساس کردم "ویجای کانت چوهان" از هند آمده و امشب ملاقاتی رو در رو با ما خواهد داشت، اما این راننده بدون هیچ گونه ماسکی و امکان پیشگیری از کرونا، رانندگی می کرد، لیکن به رغم این قیافه، احساس کردم اهل دعا و ذکر هم هست، چرا که نوشته ایی از این قبیل را، با کاغذی چسبدار روی داشبورد اتومبیل خود، درست در مقابل من، نصب کرده بود، گویا که می خواست، از ناحیه سرنشینی که اینجا نشسته است از خود رفع بلا کند! بعد که در فرصت مقتضی آنرا خواندم، نوشته اش با این مضمون بود:

بسم الله الرحمان الرحیم

"وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ۚ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ ۚ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ

و در آن هنگام کوهها را بنگری و جامد و ساکن تصور کنی در صورتی که مانند ابر (تند سیر) در حرکتند. صنع خداست که هر چیزی را در کمال اتقان و استحکام ساخته، که علم کامل او به افعال همه شما خلایق محیط است.

(سوره نمل آیه 88)

کمی که در سکوت رفتیم از او سوال کردم، شما واکسن کرونا زدی؟ این سوالم معنی این را در خود مستتر داشت که این چنین بدون ماسک مسافر می بری؟! پاسخ داد نه، و انگار منظور مرا این این سوال خوب فهمیده بود که ادامه داد :

"کرونا مساله مهمی نیست، مثل همین سرماخوردگی های معمولی است، از هر صد نفر 2 نفر مبتلا می شوند، و از این 2 نفر هم دو درصد می میرند، اینقدر که بزرگش کرده اند نیست، کرونا بیشتر از کسانی کشته است که از دیگران رعایت بیشتری می کنند، و من این را تجربه کردم، بدن ما خدا را شکر در مقابل کرونا مقاوم است، من همیشه هفته ایی یکی دو بار قرص سرماخوردگی می خورم، و یک بار هم مبتلا شدم و خوب شدم، ما با کرونا مشکلی نداریم، تازه این چیزها دست خداست، کسی را بخواهد ببرد، می برد، و کسی را نخواهد، کرونا که سهل است، هیچ چیز دیگر نمی تواند از جا بکند، وقتی خدا بخواهد، کودک شش ماهه را با پدر و مادرش می برد، همانطور که از ما برد، و اگر نخواهد هم که هیچ چیز نمی تواند ببرد".

منطق بی اساسش طوری بود که دیدم جای هیچ گونه بحثی وجود ندارد، او را در این محیط شب به طرف مقصد راهنمایی کردم، تا موبایل خود را کنار بگذارد و حواسش به جلوی اتومبیلش باشد، چرا که دقت او به مسیریاب سرویس، او را از رانندگی موثر و هوشیارانه دور می کرد، به زودی با رسیدن به مقصد از این خطر انگار جستیم، و با پیاده شدن از اتومبیلش نفس راحتی کشیدیم. بعد از پیاده شدن، دوست همنوردم از کله خرابی این راننده کرایه کش گفت، که چطور توانسته با مصیبت فراوان او را به اینجا برساند، تا مرا هم بردارند، می گفت اعصاب مرا هم قبل از رسیدن به شما، به ریخته بود.

ادامه مسیر :

پارک جمشیدیه با لامپ های زیادی ه در آن روشن است، روشن تر از قبل به نظر می رسد، تعطیل است اما جوانان در آن حضور دارند، دو جوان در جلوی رستوران پارک با آغوشی باز، و با محبت به استقبال ما آمدند، و از مسیری که در صعود می رویم پرسیدند، و این که دوست دارند یک بار آنها هم به کوه بروند، یکی از آنها که تصور می کرد، نور سبز مزار شهدای گمنام کلکچال، همان مقصد و قله است، پرسید چگونه باید به آنجا رفت، بدو گفتم، آن نور یکی از شش منزلی است که تا قله در پیش است، در عین حال باید کفش مناسب کوه پوشیده و ابتدا، تا همان نور، چند بار رفت و برگشت، سپس قصد قله را نمود، و در این مسیر حتما باید با افراد راه بلد همراه شد.

مسیر صعود امروز که چهارشنبه است، بسیار خلوت می نماید، و تا اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، هیچ کوهنوردی نه بالا رفت، و نه پایین آمد، ماه نصفه و نیمه است، اما همین هم به اندازه کافی زمین مسیر حرکت ما را روشن می کند، در اردوگاه برای کمی استراحت نشستیم، دیگر حتی سگ ها هم اینجا نیستند، تنها صدای شرشر آبی می آید که بر حوزچه ایی می ریزد، چند لقمه ایی برداشتیم، و کمی آب، که نوشیدن ما را تا چشمه پیازچال تامین کند، و حرکت کردیم، به رغم این که روزها کوتاه می شود، و باید تاریک تر باشد، اما انگار هر بار هوا روشن تر می شود!

در حال خروج از محوطه اردوگاه پیشاهنگی کلکچال بودیم، که دیدیم یک نفر انطرف زیر سقف نشسته است، او پیش از ما به اینجا آمده، و آنجا خواب بود، و صدای حضور ما انگار بیدارش کرده بود، مقصد او قله کلکچال است، از او هم رد شدیم، و راهی مسیر صعود، بین اردوگاه و گردنه بودیم که 5 نفری را دیدیم که در گروه های دو و یک نفره به سوی اردوگاه کلکچال می آیند، در جلوی ما هم یک گروه چهار نفره انگار با فاصله نیم ساعت از ما جلو بودند، نزدیکی های گردنه کلکچال یک نفر را دیدیم که پایین می آید، نوجوانی بود با حدود 17 الی 18 سال، تپل و درشت هیکل، با خود پلاستیکی پر از آشغال داشت، و شاخه ایی که معلوم بود از بیدهای مسیر شکسته شده بود، هنوز حتی به صورت کامل خشک نبود، شاید هم کسی دیگر شکسته بود و او آنرا برداشته، و باتوم خود قرارش داده بود، این چماق نسبتا کلفت به اندازه قدش بلندی داشت، و به طرز بسیار ناشیانه ایی بدون هیچ ابزاری از درخت ها شکسته بودند، و لذا هنوز پوست درختی که از آن کنده اند، بر انتهای آن آویزان بود.

به ما که رسید از او پرسیدم کی صعود کردی که اکنون بر می گردی؟ گفت ما دیشب کوه آمدیم و شب را در چشمه پیازچال خوابیدیم، و من باید بروم مدرسه کارنامه بگیرم، لذا از گروه 20 نفره دوستان همنورد خود جدا شدم، آنها عازم قله شدند و من باز می گردم، یک شلوار نظامی و پیراهن آکار سه دکمه بیشتر بر تن نداشت؛ گفتیم سرد نبود؟! گفت چرا خیلی سرد بود ولی شب را به هر وضعی بود صبح کردم! به او آفرین گفتم که زباله های مسیر را جمع کرده است و با خود به پایین کوه می برد، اما به او توصیه کردم که یک کوهنورد باید سعی کند دستش هنگام حرکت خالی و آزاد باشد که اگر خدای نکرده در جایی سُر خورد، از دست خود به سرعت بتواند برای نجات خود استفاده کند،

پیشنهاد دادم پلاستیک پر از رباله خود را به کمربندش ببند تا یک دستش آزاد شود، از پیشنهادم استقبال کرد، ولی کمربند را روی شلوارش آنقدر محکم بسته بود که نتوانست با چماقی که در دست دیگرش داشت، این کار را انجام دهد، رفتم کمکش کنم، دیدم کمربندش به قدری سفت است که به راحتی امکان پذیر نیست، اما بالاتر از کمربند، چفیه ایی مشکی رنگ مربوط به دوران جنگ که خود می بستیم، روی شکمش، زیر پیراهنش که روی شلوارش افتاده، بسته است، از همان استفاده کرده و دسته های مشما را روی چفیه اش گره زدم، تا در هنگام حرکت درکنار بدنش و به موازات پایش حرکت کند، و مزاحم قدم هایش در مسیر نزول نباشد، او را راهی پایین کردیم، و خود به سمت بالا در حرکت شدیم.  به زودی دوست همنورد خواب رفته خود در اردوگاه کلکچال را دیدیم که از پشت سر ما او نیز صعود خود را آغاز کرده است.

حکایت کبکان خوش آواز کوه :

کبکی درشت، که با این درشتی حجم بدنش، به احتمال زیاد از جنس نران بود، روی صخره ایی در مسیر نشسته و آواز کبکانه اش را سر داده و هدیه قدوم ما می کرد، که از زیبایی صدایش، فریاد تحسین در انسان بلند می شد، یاد کبک مادری افتادم که در صعود به ارتفاع بالای تنگه داستان خود را به آب و آتش می زد تا حواس ما را پرت کند و بدین ترتیب جوجه هایش را از دیدرس، و خطر ما نجات دهد؛ به حتم این کبک نر نیز در حالی که با آوازی خوش برای ما آواز می خواند، اما در حقیقت به اهلش اعلام خطر می کرد که، جماعت انسان ها در حال گذرند، مواظب جان خودتان باشید!

حرکت در کوه ها با کمک کرک های GPS:

اکنون به بالای گردنه کلکچال رسیده ایم که گروه زیادی از جوانان را دیدیم که از چشمه پیازچال باز می گردند، به آنها درودی نثار کردیم و گروه نیز ایستاد، گفتم از کجا آمده و عازم کجایید، گفتند دیشب را پیازچال خوابیدیم و اکنون به شیرپلا می رویم تا از آنجا به قله توچال صعود کنیم، تعجب کردم، گفتم چرا از پیازچال اوج نگرفتید و سمت قله نرفتید، جوان نسبتا چاقی که در جلوی ستون شان حرکت می کرد و معلوم بود سرگروه آنهاست، پاسخ گفت: از این مسیر پیش از این قله را زده ایم، اینبار از این مسیر می رویم.

آنان راهی تپه ایی در مقابل خود بودند، که به صخره های مشرف بر شیرپلا منتهی می شد، به آنها گفتم روی آن قله نروید به جایش همین دره را سرازیر شوید، در کمال سلامت به بالای جانپناه شیرپلا نزول خواهید کرد، یکی از آنها گفت، ما با کِرَک GPS حرکت می کنیم، و کرک هم همین مسیری را نشان می دهد، که ما می رویم؛ پاسخ گفتم : ولی این به محیطی صخره ایی منتهی می شود، ولی مسیر کف دره را ما پیش از این رفته ایم، بسیار امن تر است؛ چیزی نگفتند، و ما خداحافظی کردیم و در جهت عکس هم به راه افتادیم.

 اینها همان بیست نفر، گروهی بودند که دوست ما از آنها جدا شده بود. در مسیر پاکوب منتهی به پیازچال، گاه بر می گشتم و حرکت شان را در پشت سر خود تعقیب می کردم، که آیا به توصیه من توجهی کردند یا نه، دیدم نه تپه مقابل خود را بالا می روند و به راه خود ادامه دادند، ناراحت بودم، بچه های کم سن و سال و نوجوانند که وسایل شب مانی هم به دوش داشتند، احتمالا از گروه های بسیجی اند که با چفیه های شان مشخص بودند، کمی که جلوتر رفتم دیدیم روی تپه ایستاده، و انگار در حال بحث و مشاوره اند و می خواهند تصمیم بگیرند، که دیدم خوشبختانه از تپه به سمت دره ایی که نشان شان داده بودم، باز گشتند، خدا را شکر کردم که تصمیم درست را گرفته، و باز می گردند، چرا که پرتگاه های آن سوی این تپه در سمت جانپناه شیرپلا را می شناختم و می دانستم این مسیر که می روند، بسیار خطرناک است.

شادمانانه از تصمیم درست شان، خوشحال بودم و در شیب های قله کلکچال در مسیر پاکوب باریک و کمی ترسناک که من فقط سعی می کنم فقط به جلو نگاه کنم و با احتیاط کامل عبور کنم، به سوی پیازچال ادامه مسیر دادیم، به زودی به گله گوسفندی رسیدیم که از دو هفته قبل تا به حال اینجا را مرتع چرای خود قرار داده بود، چهار سگ گله به سمت ما سرازیر شدند، سگ سیاهی که در دفعه قبلی به ما حالی داده بود هم همراه شان بود، اما این بار او ساکت بود، و سگ سپیدی نقش او را داشت، و واق واق کنان از ما استقبال می کرد، کمی به ما نزدیک شد ما از آنان گذشتیم خود را به پاکوب رساند، و از پس در تعقیب ما راه افتاد، دوستم دست خود را الکی به سمت زمین برد، که مثلا سنگی را بردارد، و به طرف او پرت کند، در حالی که سنگی اصلا در مسیر نبود، سگ بیدرنگ با این حرکت او، ترسید و برگشت و...، چوپان شان هم بدون توجه به مزاحمت هایی که سگ هایش برای ما ایجاد کرده اند بی خیال در کنار گله اش در حرکت بود، بدون اینکه که سگ هایش را صدا کند و... مزاحمت سگ های نگهبان گله برای برخی چوپانان انگار خود یک تفریح در این تنهایی آنها در کوه محسوب می شود، و معمولا به نظاره حرکت سگ های شان، و واکنش طعمه های شان می نشینند، و بدین ترتی آنها هم، تفریحی می کنند، بالاخره این سگ نیز دست از سر ما برداشت و راه خود را گرفتند و به سوی گله بازگشتند.

روحانی و حرکات انقلابی :

از این گله پرحاشیه در دامنه پر شیب قله مخوف کلکچال که عبور کردیم، و حدود بیست دقیقه که پیش رفتیم، به تیم چهار نفره ایی رسیدیم که انگار با فاصله ی حدود نیم ساعت، جلوتر از ما در حرکت بودند، و اکنون کنار چشمه ایی، قبل از چشمه پیازچال اطراق کرده اند، و یکی از آنان با هلی شات خود از دره پیازچال فیلم می گرفت، صدای هلی شات مثل صدای مگسی بزرگ بود که از بالای سر ما می گذشت، به برابر آنان رسیدیم، که در کنار آب سفره انداخته، و مشغول آماده کردن صبحانه بودند، یکی بر چراغ گازی کوهنوردی خود کتری آب را گذاشته بود تا چایی را مهیا کند، دیگری مشغول ریز کردن گوجه و خیار بود، ظرفی پر از تخم مرغ که حدود 12 عدد تخم مرغ که احتمالا آبپز شده بودند، در وسط سفره اشان قرار داشت، خود را به اپراتور هلی شات رساندم که دور از جمع، موبایلش را روی دستگاه کنترل هلی شات نصب کرده، و آنلاین داشت تصاویر ارسالی از هلی شات را تماشا می کرد، و با دسته های مخصوص آن، هدایت هلی شات، را داشت و آنرا راهبری می کرد، رساندم؛ هلی شات اکنون روی گله گوسفندی بود که حدود 20 دقیقه پیش از آن گذشته بودیم، و در حال ارسال تصاویر آنان، این هلی شات حتی خارج از دید اپراتور هم قابل هدایت بود،

در همین بین که ما مشغول دیدن تصاویر ارسالی از دره پیازچال بودیم، آن سه تن دیگر، مشغول بحث سیاسی بودند، که "روحانی (رییس جمهور) کاری نکرد که هیچ، اینترنت را حتی به روستاها هم برد، و باعث شد آمار رای بالا برود، امروز به گفته فن سالاران روستاها هم اینترنت دارند و متاسفانه یکی از بدی های کار او این بود که همین کارش، میزان رای مردم در روستاها و شهرهای کوچک را بالا برد. یکی از دلایل این حضوری که در این انتخابات دیدیم، همین کار روحانی بود و تبلیغات توانست به مردم روستاها هم برسد، و آنان را به حرکت برای رای دادن در آورد".

دلم طاقت نیاورد، زیبایی دیدن تصاویر ارسالی از هلی شات را رها کردم، و بی مقدمه وارد بحث آنها شدم و گفتم :

"گرچه اصولگرایانی که رای آورده اند، خود را انقلابی می نامند، و مدعی انقلابیگری اند، اما حداقل در این زمینه روحانی از همه آنها انقلابی تر عمل کرد، مگر نه این است که انقلابیگری یعنی به دنبال آزادی و آگاهی مردم بودن است، این جمله آقای خمینی همیشه شاه بیت سخنرانی هایش بود، که مردم باید آگاه باشند، روحانی درست در مسیر تحقق این خواست ایشان حرکت کرد، چرا که، اگاهی وسیله می خواهد، و اینترنت وسیله انتقال آگاهی است، و بدون وسیله که آگاهی به وجود نخواهد آمد، انتقال آگاهی چگونه باید صورت گیرد، تا ملت آگاه شوند؟ اینترنت بستر آگاه سازی را فراهم می کند، لذا روحانی دقیقا کاری اساسی و بنیادی و انقلابی را انجام داد، و اگر فرمایش شما درست باشد که با رفتن اینترنت به روستاها، سر مردم کلاه رفت، و پای صندوق های رای حاضر شدند، این اثر کوتاه مدت آن خواهد بود، در بلند مدت، این کار روحانی باعث خواهد شد که مردم اگاه تر شوند، و مردم اگاه دیگر سرش کلاه نخواهد رفت، همه بدبختی مردم ما عدم آگاهی است، و هر که در راستای آگاهی و آزادی مردم حرکت کند، انقلابی است در غیر این صورت، اوست که ضد انقلاب خواهد بود".

در حالی که این جملات را بیان می کردم، سر اپراتور هلی شات را که در کنارش ایستاده بودم را می دیدم که به نشانه تایید، تکان می خورد و دوست همنوردم را هم همزمان تحت نظر داشتم، که چون من در کنار این دوستان همنورد مسیر نایستاد و به سمت چشمه پیازچال، حرکت خود را ادامه می داد، و به زودی می رسید، و حوصله ایستادن هم که ندارد، لذا جمله خود را تمام کردم، و بدون این که منتظر جوابی شوم، خداحافظی کردم و به سوی همنوردم حرکت کردم، در حالی که با خود فکر می کردم، اگر این ها هر کدام سه عدد تخم مرغ از 12 عدد تخم مرغ آبپز را بخورند، چگونه صعود خواهند کرد؟! با این شکم سنگین صعود، شاید محال باشد، و با سرعت خود را به دوست هنموردم رسانده و فلاکس چای را از کوله ام بیرون کشیدم و یک لیوان چای آخرش را نوشیدیم و از چشمه پیازچال، آب برداشته و بیدرنگ حرکت خود را به سوی قله لزون آغاز کردیم،

راه ناصری، استبداد ناصری و بی وجدانی ناصری :

بالای گردنه بین لزون و کلکچال رسیدیم، چشمانم به دنبال مسیری بود که موسوم به "راه ناصری" است، و دوستم آقا جلال میمندی از آن پیش از این گفته بود، که وقتی ناصرالدین شاه قاجار از قصر خود در تهران عازم "قصر ناصری" در شهرستانک می شد، از آن راه مخصوص خود استفاده می کرد، تا با خدم و حشم هزار نفره خود عبور کند، و چشمه چاشتخوران او که در همین نزدیکی چشمه پیازچال قرار داشت، اکنون باید همین دور و برها باشد؛

به این شاه قجری فکر می کردم که که 40 سال بر ایران حکم راند، و دست آخر توسط میرزا رضا کرمانی که ظاهرا از شاگردان سید جمال الدین اسد آبادی بود، در حرم شاه عبدالعظیم حسنی در شهر ری ترور شد، و به زندگی نکبت بار این شاه قجر که به شاه شهید شهرت یافت، پایان دادند، هرچند با اقدامی تروریستی که بنای ترور در ایران را استحکام و دوام بخشید، این امر صورت گرفت و ترور در ایران مربوط به باندهای مخوف بوده و هست؛ اما از آن ترورهایی است که دل ایرانیان دلسوز را شاد کرد، چرا که بدترین کار ناصرالدین شاه این بود که معلم و آن کسی در مسیر رسیدن او از ولیعهدی تا پادشاهی همه گونه همکاری و سرویس را به او داده بود، را در حمام فین کاشان به دست جلادان خونریز و تروریست مخفی خود سپرد، و خون امیرکبیر ایران که از رگ زده دست تیغ زده او جاری کردند، جاری شد تا با آب چشمه فین کاشان مخلوط شود، و به سوی باغات فین رفته، آثار جنایت ناصر الدین را مخفی کند، اما این نشد و کوس رسوایی شاه قجری همواره در تاریخ نخبگان ایران افتاده، و بلند ماند، و باید دید، تا رسوایی تاریخ برای او بماند.

او این را کرد، چرا که هم خود شاه و هم درباریان فاسد شریک او در ظلم به مردم ایران، از شر این انسان خیرخواه و پاک، همچون امیرکبیر خلاص شوند، و دست شان باز باشد که ظلم بر این مردم را تشدید کنند، چرا که در بودن امثال امیرکبیر، مستبدین احساس تنگی دست و پا می کنند، و نمی توانند خوب روی جنایتکار خود را بروز دهند، این بود که نفر دوم ها در حاکمیت ها پر مکر و حیله، و احاطه شده توسط باندهای فاسد سیاسی – اقتصادی، این چنین دچار بد فرجامی می شوند، و امیرکبیر نفر دوم زمان ناصر الدین شاه بود که به سرنوشتی شوم مبتلا شد.

به زودی آثار راه ناصری بر من هویدا شد، به نظر می رسد شاه قجری از اردوگاه پیشاهنگی کلکچال راه خود را از مسیر ما جدا می کرد، و خود را به بالای قله کلکچال رسانده و از طریق گردنه بین لزون و کلکچال راهی نزول به سوی روستای آهار می شده است، چشمه چاشتخوران او هم در همین نزدیکی است، که او به همراه هزاران رکابدار همایونی، که همه خود از مردم بودند، و به دستیاران ظلم به مردم تبدیل می شدند، در اینجا چاشت خود را صرف کرده، و به سوی دره آهار می رفته اند، تا خود را به قصر شهرستانک، موسوم به "قصر ناصری" برسانند، و در آنجا به امور لذت دنیایی خود برسند.

نمی دانم ذره ایی از وجدان در وجود چنین مستبدینی همچون ناصر الدین شاه، می ماند یا نه، که به اعمال ارتکابی خود فکر کنند، حداقل به یارانی اندیشه کنند که، آنان را تا قدرت همراهی کرده اند، و بعد از به قدرت رسیدن، نفر دوم آنها شدند، و بعد از این همه خدمات شایان که به پای تخت آنها ریختند، اکنون بعد از استحکام قدرت خود، طعمه نیرنگ حاکم مستبدی می شوند، که خود در رساندن او به قدرت نهایت سعی را کرده اند؛ و مستبد حاکم یار گرمابه و گلستان خود را، از پیش پای خود و جمع فاسد اطرافیانش بر می دارد، تا وسعت دست و پا یافته، و رفیق راه را، که اینک مزاحمش می بیند را، اینگونه در مظلومیت طعمه تمامیت خواهی تروریستی خود کنند،

نمی دانم ناصرالدین شاه در هنگامی که در قصر ناصری پای شرشر آب چشمه پر آب شهرستانک می خوابید، در تنهایی خود، به یاد همراهی های امیرکبیر با او، در مسیر سنگلاخ رسیدن به قدرت می افتاد، یانه؟! آیا اصلا به او فکر می کرد؟ یا اینکه تمام وجدان خود را در مسیر جنایتباری که طی کرده بود، از دست داده به سنگ مبدل شده، و دیگر به یار شفیقی که کشته است فکر نمی کرد!

ادامه مسیر:

نزدیک قله لزون رسیده ایم، و آن تیم چهار نفره تازه از صبحانه خود برخاسته اند و به سمت چشمه پیازچال در حرکتند، چیزی حدود یک ساعت و نیم مشغول صبحانه بودند، بعکس ما که مسیر را بیشتر راه می رویم، تا بنشینم لذت خوردن و دیدن را بچشیم، در این مدت دو نفر دیگر هم به پیازچال رسیدند، و در چشمه پیازچال ماندند، دیگر همه آنها از دید ما خارج شدند، اینک، قله در خط الراس به ما رخ نموده، ما هم بعد از گذر از یک شیب نسبتا سخت، و رسیدن به خط الراس، 5 دقیقه ایی نشستیم و میوه ایی خوردیم، و حرکت را باز به زودی از سر گرفتیم، به قول دوست همنوردم انگار سر یزید را با تعجیل به نزد امام حسین می بریم!

هنوز از دوستان پیازچال خبری نیست، صخره بهمن گیر روی خط الراس را رد کردیم، بالای دره ایگل هستیم، گله ایی از گوسفندان آن پایین، در دامنه دره ایگل می چرند، همنورد سرخ پوشی از دور در پس ما می آید، می توانم حرکتش را با توجه به لباس قرمزش ببینم، او یکی از آن دو نفری است که بعد از ما به چشمه پیازچال رسیدند، با سرعتی که داشت، در مدت نزدیک به نیم ساعت (کم و بیش) خود را به ما رساند،د و از ما نیز عبور کرد، با درودی او را استقبال و او هم با درودی پاسخ گفت، و بی هیچ حرف اضافه ایی از ما گذشت، و پیشی گرفت؛

از پشت سر دیگری را دیدیم که به ما نزدیک می شود، یکی از اسکای رانینگ ها است، که با یک تیشرت و شورت و کوله ایی بسیار کوچه به سرعت ما را گرفت و از ما عبور کرد، بی هیچ سلامی و کلامی، اما از تیم 4 نفره هنوز خبری نبود؛ آنان بعد از صبحانه انگار قله کلکچال را بالا رفته، و باید راه بازگشت در پیش گرفته باشند، وگرنه بعد از حدود یک ساعت و نیم که ما روی خط الراس بودیم، باید دیده می شدند.

گل های جدید، زیبایی های جدید :

هر هفته تغییرات پوشش گیاهی کوه را می توان مشاهده و رصد کرد، کافی است که چشم ها را باز کرد، رشد و پیری و خشک شدن و دوباره بر کشیدن بقیه آنها را که از راه می رسند را دید و در چشم و دوربین خود ثبت کرد. گیاهانی که هفته قبل تازه و سبز بودند، و اکنون خشک و زرد و شکننده شدند، آنانی که گل های با طراوت بودند و اکنون آن گل ها به تخم تبدیل شده، و فرایند رسیدن خود را طی می کنند، گل هایی که تازه باز شده اند و مثل چراغ در رنگ و طراوت می درخشند، خودکارم را کنار بعضی های شان گذاشتم و از آنان عکس هایی ثبت کردم، تا خودکار خود شاخص اندازه های آنان در عکس ها باشد، خط الراس این روزها به گل نشسته، و این آخرین مکان در کوه توچال است که گیاهانش به گل می نشینند، زیبایی که در اندازه ها، رنگ ها و شکل های مختلف آنان خودنمایی می کند، حیفم می آید برخی را ثبت نکنم.

ادامه مسیر :

امروز هم مثل هفته های گذشته با رسیدن به این مسیرها در خط الراس، دیگر انرژی ما تقریبا ته می کشد، و یا کاهش می یابد، از زمانبندی صعود راضی نیستیم، اما دل خود را به صعودی صرف، فارغ از مدتش خوش می کنیم، ساعت 10 و 30 دقیقه بود که به قله رسیدیم، 5 نفری روی قله توچال هستند، دو نفر که همان ها هستند که قبل از قله از روی یال سنگ سیاه می آمدند، و با ما به قله رسیدند، دوست اسکای رانینگ ما در آنسوی محوطه زیر آقتاب دراز کشیده است، دوست دیگری که از ما گذشت را، احوال پرسی کردم، می گفت هر روز با دوچرخه ده کیلومتر فاصله بین محل کار و منزل خود را رکاب می زند، از این رو پاهایی قوی دارد، که از ما سبقت گرفته، و به همه توصیه می کرد که بساط خود را سریع برچینند و ارتفاع کم کنند، چرا که ابرهای باران زا روی سر ما بودند، و البته در مسیر هم چند قطره ایی بر ما باریدند، تا پیش بینی های سایت پیش بینی هوای کوهستان درست از آب در آید، و اکنون احتمال رعد و برق را متذکر بود، که خطرناک است، دیگری یک جوان سوییسی است که فارسی را خوب می داند و داماد ما ایرانیان شده است، و با ما مسیر نزول را همراه گردید.

کوهنوردی در اروپا و ایران :

فلورین پسر 37 ساله ی سوییسی است که دیشب را در حاشیه چکاد شاه نشین اطراق کرده و خوابیده، چرا که دیروز از مسیر یال چین کلاغ راه صعود گرفته، و امروز از ما، مسیر دیزین را جویا بود، که چقدر از این جا تا آنجا راه است، و زمان خواهد برد، انگار دارد برنامه بعدی اش را ردیف می کند، و مطالعه آن را از هم اکنون آغاز کرده است، مسیر را برایش محاسبه کردم، که با این سرعتی که قله توچال را صعود کرده است، می تواند دوازده ساعته از مسیر شکرآب به قله سیچال و سپس دیزین برود، او با ما تا پایین همراه شد، و میهمان ما برای تله کابین و تاکسی، که به نشان میهمان نوازی ایرانی، برایش گرفتیم تا به منزل همسرش به سلامت و بدون مشکل باز گردد،

او مهندس محیط زیست است، و این چند روزی که برای دیدار خانواده همسرش به ایران آمده را دوست دارد در طبیعت باشد و سیر آفاق و انفس کند، زیبای افکارش، و دوستداری حضور در طبیعت را در او جذاب دیدم، از قله مونبلان، بلندترین قله اروپا برای ما گفت، که از شهر محل اقامت آنان، که 500 متر از سطح دریا ارتفاع دارد، باید حدود 4200 متر ارتفاع گرفت، تا به بلندترین قله اروپا، مونبلان صعود کرد، این در حالیست که ما در تهران در ارتفاعی قرار داریم، که از مجسمه دربند تا قله تنها 2200 متر اوج می گیریم، و خیلی برایش جالب بود که تهران چنین قله ایی در کنار خود دارد که به این خوبی می توان کنارش حاضر شد و صعود کرد،

از تلفات زمستانی کوه گفتیم که امسال و هر ساله توچال کشتار کرده و می کند، و او هم از کشتار کسانی در اروپا گفت که زمستان در کوه حضور می یابند، و این که در اروپا هم به همین میزان و بلکه بیشتر تلفات وجود دارد، و این شامل کسانی از مردم می شود که در ورزش اسکی، که ورزش معمول اروپایی ها در زمستان است، از مسیر پیست اسکی خارج، و دچار حادثه می شوند، از یخچال هایی گفت که حتی در طول سال می توان بر آن اسکی کرد، ولی به لذت اسکی روی برف نیست، از دوچرخه سواری اش تا محیط کار گفت، که ورزش روزانه اش محسوب می شود، و از این که در تهران چرا دوچرخه مرسوم نیست، و از این که ایران بسیار دیدنی است، و آن را دوست دارد، و عاشق طبیعت ایران است، از هماوردی زیبایی جنگل های شمال ایران با طبیعت مدیترانه ایی و جنگلی اروپا گفت، و از رانندگی در تهران که در دو سه روز اول حضور دیدنی، و در باقی روزها خسته کننده است، و از ساعت های ساخت سوییس گفت، که به نظر او به صورت غیر منطقی گرانند. و از کار در اروپا که کارها بیشتر کنتراتی است، و برای پایان کار باید روزها و شب ها، و وقت و بی وقت کار کرد تا کار شما به پایان برسد، و فرصتی بیابی تا به تفریحی رفته، و یا به دل طبیعت پناه برد.

تعدادی از تصاویری که در این صعود ثبت کردم :

Click to enlarge image IMG_1416.JPG

طلوع خورشید و اشعه های آن در ابرهای زیبای امروز

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

شعرا، نویسندگان، و دیگر هنرمندان این مرز و بوم، فارغ از نوع اندیشه سیاسی یا دینی خاص خود، عموما زبان مردم بی تریبون خود می باشند، که درد، شادی و یا غم، و حتی افکار، فلسفه زندگی و مرگ مردم خود را ثبت، و در تاریخ ادب کشورشان درج می کنند، از این روست که آثار به جای مانده از آنان، منبع بسیاری از اهل تحقیق، برای درک دوره ها، و مردمی است که در آن زیسته اند، چرا که نگاه هنرمندان به پدیده ها، معمولا جامع ترین، ظریف ترین و گویاترین و نزدیک ترین هاست، چرا که هنرمندان آنچه چشم ها و گوش های شان می بینند، و می شنود را، به خوبی می توانند درک، و شرح و توصیف کرده، به سخنی زیبا و آراسته به فنون ادبی ارایه دهند.  

استاد شاعر و نویسنده ایرانی جناب اسماعیل خویی [1] را نه می شناختم، و نه با آثارش آشنایم، و گویی حکایت تلخ ناشناس ماندن هنرمندان تا بعد از مرگ شان، در قرن 21 هم جاریست، اما خرداد ماه بود که، آنانکه با او و آثارش آشنا بودند، شبکه های مجازی را از اشعار و آثار این هنرمند پر کردند، و بدین وسیله، من نیز از مرگ این هنرمند خبردار شدم.

البته این را نیز باید متذکر شد که، او را نمی شناسیم، چرا که به دوران ما تعلق ندارد، او به نسلی تعلق می گیرد، که با حکومت پادشاهی پهلوی به مبارزه برخاستند، و تمام هدف خود را برچیدن استبداد فردی آن قرار دادند و...؛ گرچه میراثخوار مبارزه آنانیم، ولی از آنچه در افکار آنان می گذشت و...، بی اطلاعیم، چرا که بعد از پیروزی، بین بدنه جامعه، و نخبگان مبارزشان، به دلایل بسیار، فاصله افتاد، عده ایی در حلقه محافظان گرفتار شدند، و از مردم خود دور گردیدند، دیگران سخت سرگرم مسئولیت های شان، از مردم دور شدند، عده ایی دوباره به زندان ها بازگشتند، عده ایی متواری و در تبعید شدند، عده ایی به قتل رسیدند، و یا ترور شدند، و برخی نیز به قول بنیانگذار ج.ا.ایران در پیچ و خم زندگی گم شدند و...

 ولی با همسنگران دوره مبارزه امثال آقای خویی که سخن می گویی، آنان از این حقیقت پرده بر می دارند که، ما چشم به آینده ایی که در انتظار ما بعد از پیروزی بود، نداشتیم، روز جاری مبارزه ایی که در آن قرار داشتیم را می دیدیم، که چه باید کرد، و همان می کردیم، که صلاح می دیده، و به نظرمان درست می رسید، آینده را به روز خودش سپرده بودیم، تا سیستم سلطنت، و حاکمیت موروثی برود، و پس از آن بنایی جدید، بر خواست مردم خود استوار سازیم.

اما انقلاب که به پیروزی رسید، در فاصله زمانی بسیار کمی، دو قشر، از کشور متواری شدند و راهی دیار غربت؛ گروهی که به رژیم گذشته مربوط می شدند؛ و گروهی که با رژیم گذشته در جنگ بودند، اما اکنون در بنای حاکمیت جدید، بعد از پیروزی انقلاب، با همسنگران دوران مبارزه خود، دچار اختلاف شده، و از کشور متواری شدند، اسماعیل خویی از جمله شق دوم ایرانیانی است که هم در رژیم گذشته معترض و عاصی بود، و هم در دوره پس از آن. با شاه در مبارزه بودند، که چرا این است و آنطور نیست؟! و با این ها، در اختلاف افتاد، که چرا این باید بشود و آن نشود؟!

گویند دغدغه این شاعر مقیم غربت "آزادی در اندیشیدن" و "آزادگی در اخلاق" بود، هر چند آزادی در اندیشه را می فهمم، اما آزادگی در اخلاق را خوب درک نمی کنم، که منظور او چه بود؛ او به لحاظ سنی به دوره ایی تعلق داشت که صحنه اجتماع ایران زایشگاه بهترین ها شد، مثل گله اسب های آزاد که در روی قلعه ماران، انگار از بهترین خوراک، آب و هوا بهره مند بودند، و نسل سالم و فعالی را به دنیا می آورند، در آن دوره، زایش های قابل توجهی، مثل دکتر علی شریعتی، مثل شاملو، و مثل هزاران هنرمند و عالم علوم دیگر که در رشته های مختلف، شکوفا شدند، و "دشت بی فرهنگی ما" در زمین خشک و بی بر مانده ی بعد از سرکوب مشروطه و مشروطه خواهان را، با هنر خود طراوت دادند، و همین زایش ها بود که به خیزش های جدید، برای احیای حقوق مردم، و تسلط آنان بر سرنوشت خود، منجر گردید، و در نهایت به پیروزی انقلاب سراسری و گسترده اشان انجامید.

گرچه خویی ظاهرا نگران بوده است که می گوید :

" بعد از آن…

آیا

حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟" [2]

انقلابیون به دنبال پایان حلقه های پی در پی ایی بودند، که زنجیر استبداد را بر این سرزمین ادامه دار و مستمر کرده بود، و حلقه بر حلقه خورده، و تجاوز و غارت به حقوق این مردم را تمدید می کرد، در حالی که این مردم پیشرو در آزادی خواهی، بعد از هر پیروزی، شکست ها را تجربه کردند، و اشک به دور چشم های تشنه آزادی و کرامت انسانی اشان حلقه زد، هر بار مبارزه را به کلاه نمدی ها، یا شعبان بی مخ ها، آیت الله کاشانی ها، شیخ فضل الله نوری ها، و دیگر باز تولید کنندگان استبداد باختند.

اسماعیل خویی از میخوارگانی عشقی است که بر بال اندیشه تا "آنسوی فراتر نیز" رفت، و می خوارگی را دوام داد، تا آنجا که خود می گوید : "میخانه‌ی هماره‌ی اندیشه‌های ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود"  [3]

اما نکته جالب زندگی این شاعر بزرگ که برای من جالب بود، و مرا مجبور کرد که تا چند خطی در پیرامون او دست به قلم شوم، این بود که، برای آخرین پرده حضورش در این دنیا، تصمیم گرفت تا پیکرش بعد از مرگ، به شعله های آتش سپرده شود، به مناسبت این وصیتِ این شاعر ایرانی مقیم غربت، که مرا یاد وصیتنامه بغرنج شاعر دیگر ایران، جناب وحشی بافقی انداخت، و وصیت او، که برایم تکان دهند بود، سخنی با او بدین شرح داشته باشم، که ذیلا خواهم نگاشت، باشد که روح ایشان از این سخن مطلع، و شاید در خوابی، و یا ملاقاتی بعد از مرگ پاسخم گوید :

هان آقا اسماعیل!

به آخر خط رسیدی؟!

برای این آخر خط قلم بگران، سخن ساز کن، اسب راهوار کلماتت را به جولان در آور!

سخنی از زندگی بگو!

آخر خط را در دهه 80 زندگی ات دیدی؟!

شما نسل انقلاب کرده، را هرگز دوست ندارم از دست بدهم، چرا که شما نسلی خاص بودید، کاری خاص کردید!

تو باید بدانی که نسل ما، در 50 سالگی، و یا حتی پیش از آن، اکنون به آخر خط می رسند!

آمار گورهای ما نشان از کسانی دارد که خیلی زود به آخر خط رسیدند،

و گاه آخر خط را، همچون صادق هدایتِ شما، خود برای خود رقم می زنند، و منتظر رسیدن، آخر خط هم نمی شوند.

آقا اسماعیل!

هان! شاید دلت برای خدا تنگ شد [4] ؟!

اما ما سال هاست که دوره دلتنگی را گذرانده ایم!

از بی توجهی هایش، به عصیان هم گاه افتاده ایم!

وضع شما، از وضع ما، خیلی بهتر است!

در حالی که شما با دلتنگی این دنیا را ترک می کنید،

ما مصیبت زدگانِ بعد از شما، با عصیان، ترک دنیا خواهیم کرد!

تازه اگر با همین حال خط پایان را دریابیم!   

راستی آقا اسماعیل!

 درود بر شما، منزل نو مبارک!

 از این جهان، و آنچه در آن می گذرد، راحت شدید؟!

 این خود نعمتی بزرگ، در این روزگاران است، که بشر در باتلاق آن هر روز پیش می رود!

آقا اسماعیل!

دیروز عراق و سوریه قتل گاه حوزه تمدنی ایران و ایرانیان بود،

امروز نوبت افغانستان است که قربانگاه فرزندان مولوی بلخی شود!

این است وضع دِرام ما،

اما نمی دانم، تو را چه شد، که بدین تصمیم رسیدی تا بعد مرگت، سهم طعمه خوارانِ از تن مرده ات را نیز، از لقمه ایی ناچیز، محروم کنی؟!

و آن را به آتش بسپاری!

این است سخاوت تو؟!

این چه وصیتی بود؟!

از فرهیختگان، انتظار چنین وصیتی نبود!

کسی که خود معلم، و معلم تربیت می کرده است، کسی که فلسفه می داند، و لابد باید فیلسوفانه تصمیم بگیرد!

نمی دانم چرا؟!

شاید عقل ما نمی رسد!

و شما را به جایگاهی دسترسی است که ما را نیست!

یا اینکه در تنگنایی سخت، بدین تصمیم ناگوار رسیدی؟!

چرا که معتقدم این شاید از خودخواهی ماست، که حتی برای آنچه بعد از مرگ به ما تعلق ندارد نیز، تعیین تکلیف می کنیم!

حال آنکه بعد از آن ثانیه آخر، دیگر صاحب هیچ نیستیم، حتی تن مردار شده خود!

چرا چنین کردی؟

از چه تن غربت کشیده را، به شعله های آتش سپردی؟!

نکند دلت برای خاک ایران تنگ شده بود؟!

یا خواستی تا لااقل، خاکسترت را، به وطن باز گردانند؟

لابد بر دماوند بپاشند، که لانه سیمرغ رستمی، کاوه آهنگری و... بروید، و بر ایرانیان، در مقابل ضحاک مار به دوش، و یا تورانیان، مددکار شود؟!

تو هم با افسانه های دردناک فردوسی، خواستی همراه شوی؟!

آرام گرفتن در وطن، اینقدر مهم است؟!

حتی بعد از مرگ؟!

که حاضر شوی، سهم خواهان بعد مرگ را، از سهم ناچیز مانده از خود نیز، محروم کنی؟!

حال به روشنی می بینم، که اجداد ایرانی ام، چقدر شایسته تر و بخشنده تر بودند، که اجساد خود را بر بلندا می نهادند، تا طعمه گرسنگان طبیعت گردد! خیرشان بعد از مرگ هم، شامل طبیعت بود، و ما امروز چقدر با طبیعت بیگانه ایم، که حتی فرهیختگان ما نیز، اجساد خود را مثل باستانیان آریایی هند، به آتش می سپارند!

و چقدر بر برادران آریایی تبار هندی ام خرده گرفتم، و آنان را در اشتباه دیده، و شماتت کردم، که به جان درختان ناچیز باقی مانده از حمله انسان به طبیعت، در می افتند، تا سهم ناچیز مانده از سال ها ویرانگری انسان، بر طبیعت را نیز، از طبیعت دریغ کرده، درخت ها بِبُرَند، تا این مائده ناچیز از بهر طبیعت را بسوزاند و به هیچ، و خاکسترش تبدیل کنند!

آقا اسماعیل!

کاش راه بعد از انتهای خط را، به شیوه وحشی بافقی انتخاب می کردی،

تا شاخ انگوری از خاکت بر آید، و از احسان تو، خلقی، چون زمین متنعم گردند!

آقا اسماعیل!

نمی شناسمت، نمی فهمم تو را، درکت نمی کنم، هم بدین لحاظ که همه را ترک کرده و "ینگه دنیا" را محل خود قرار دادی، و ما در اینجا؛ هم بدین دلیل که ما ایرانیان به تعداد زیاد، همدیگر را تنها گذاشتیم، و می گذاریم، و زندگی در دیگر نقاط دنیا را انتخاب می کنیم، صحنه را خالی کرده و رویم!

ببخشید که وصیت مرحوم مادرم را زیر نهاده، که همواره مرا نصیحت می کرد که : "مصطفی! دست بردار پسرم! عیب کسان مکن، که عیب بد سواره است، و به زودی، لاجرم، به سراغ تو هم خواهد آمد، هزار خوبی مردم را بگویی، شاید هیچکدامش نصیب تو نشود، اما کافی است عیبی از خلق بگویی، به زودی تو را در آن عیب خواهم دید"،

آقا اسماعیل!

هر چند آثار این وصیت را بارها و بارها در زندگی خود، تجربه کردم، ولی نتوانستم، عیب جویی نکرده و این را به شما نگویم، چرا که تو را جانشین شاملو می گویند، تو را تابع النعل بالنعلِ ملک الشعرای بهار در سبک و سیاق شعر می خوانند، شما از ما برترید، برای ملت خود از بزرگانید، عیب بد از شما گفتن، شاید روا باشد.

البته به قول دوستم، که همواره این جمله را برای ما می خواند که : "معلمِ ما، تفریق را خوب به ما آموخت، و جمع را، هرگز نیاموخت، شاید هم آموخت و ما نفهمیدیم"، این است که در این تفرق، دیگر هیچکدام از ما، نه زبان همدیگر را می فهمیم، و نه از حال هم با خبریم؛ و من از تو توصیفی در ذهن دارم که برایم ساخته اند، و تو از من همان می دانی که برایت ساخته و خبر آورده اند، بی آنکه معلوم باشد، راوی به چه منظور خبر تو را آورد، و یا خبر ما را بر تو گفت.

ما همدیگر را نخواهیم فهمید، چرا که به بلندای یک تاریخ از هم دوریم، در "چهار راه تاریخ" شما بدان سمت رفتید و ما، سوی دیگر، و در این چند پارگی ها، همه طعمه گرگ ها شدیم؛ زبانت را نمی فهمم، انقلابت را نمی دانم چه بود و برای چه، دنبال چه بودید، حتی خود را هم گم کرده ام، چه برسد به شما، و احوال و افکارتان.

در میان انبوهه ایی از سیاه مشق ها، باید بگردم، تا به روح کارتان در آن روزهای حادثه پی ببرم، و بر حادثه ایی که بر ما می رود، دلیل بیابم، اما حس می کنم، هنوز به جایی نرسیده، کوس اَرّحیل ما هم لاجرم، فرا خواهد رسید، و این چنین است که حلقه بر حلقه می خورد، و محشری در پس آن نیست که نجاتی در پس آن باشد.

فرصت ها مثل ابر می آیند و می روند، نقش ها زده می شود، و هر یک بر نقشی که دیگری زد، لعنت می فرستیم، تا باز بر نقشی که ما زدیم، لعن گویند!

آقا اسماعیل!

نگفتی بعد از مرگ را، چگونه یافتی؟!

هرچند این سوالی بسیار باطل و نارواست، چرا که حتی نمی دانم، تو این دنیا را چگونه یافتی؟!

اما برو!

برو که حضرت پروردگار یارت باد، در این سفر گل مقصود در کنارت باد.

کام روایی ات را، در پس سال ها غربت آرزو دارم،

برادر انقلابی ام!

 

 [1] - اسماعیل خویی، شاعر و نویسنده سرشناس ایرانی، متولد 1317 در مشهد، که در 4 خرداد 1400 در انگلستان دیده از جهان فرو بست، تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشسرای عالی تهران با دریافت مدرک کارشناسی در رشته فلسفه و علوم تربیتی به پایان برد، و برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه به بریتانیا رفت، و در سال ۱۳۴۴ با دریافت مدرک دکترا به ایران بازگشت و در دانشسرای عالی تهران که بعدتر به تربیت معلم تغییر نام داد، مشغول تدریس شد. از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران بود. او منتقد جمهوری اسلامی ایران بود که در سال‌های نخست پس از انقلاب، به تبعید رفت و ساکن لندن شد. در سال ۲۰۱۰ جایزه ادبی فریدریش روکرت را از آن خود کرد. جایزه ادبی شهر کوبورگ، که هر دو سال یک بار به نویسنده و ادیبی از خاور میانه و نزدیک تعلق می‌گیرد. پیش از انقلاب از هواداران چریک‌های فدایی خلق بود و با بعضی از رهبران آنها از جمله مسعود احمدزاده و امیرپرویز پویان دوستی نزدیک و همکاری داشت. و در مصاحبه با بی‌بی‌سی به مناسبت ۳۰ امین سالگرد انقلاب ۱۳۵۷، از اینکه به هشدار شاپور بختیار نخست وزیر وقت مبنی بر خطر ایجاد یک "دیکتاتوری مذهبی"، توجه نکردند، ابراز تاسف کرد، و خود را همچنان یک سوسیالیست دانست.

[2] -  "نیز ما افسانه‌ای داریم:

بیشماران فصل از او در گردِ بی‌تاریخ بودن گُم

نیز فصلی چند، همچون خواب شیرینی، از او تاریخ را در یاد

بعد از آن بی‌رحمی آتش

بعد از آن تسلیم هر چه خشک و هر چه تر

بعد از آن گیسو پریشان‌کردنِ بیوه‌زنانِ دود

بعد از آن سرمای خاکستر

بعد از آن…

آیا

حلقه آخر تواند بودن این زنجیر را محشر؟"

[3] -  "آری/ ما می‌رویم و / میخانه بسته می شود، اما/ می‌دانی‌؟ میخانه‌ی هماره‌ی اندیشه‌های ما/ بر چهار راه تاریخ / تا آنسوی فراتر نیز / همچنان/ باز خواهد بود" (‌کرانه های شعر، صفحه‌ی ۲۰۶)

[4] - شعری  از اسماعیل خویی:

بار دگر به سوی کجا

 

و پس چرا

من باز در میان شما

تنها می‌مانم

 

می‌دانم کبوتری هم اگر باشم

جز مشتی بال و نفس نیستم

و کیست از شما که نداند

من کبوتری هم اگر باشم

هرگز آموخته‌ی قفس نمی‌شوم

و هیچ‌گاه خانگی هیچ کس

 

آزادم آزادم آزاد

و خوب می‌دانم

آزادی مثل هوای بامدادی خوب است

اما چراست

از خود می‌پرسم

و از کجاست

که در دلم همیشه غروب است

 

آزادم

آن‌چنان که تو گویی

نه از میان خاک زادم

نه از زهدان آب و

نه از پشت آفتاب

 

آزادم آری آزادم

آن‌چنان که تو پنداری

از خاندان بادم

و باد

باد

از چهار سو باد

از هزار سو باد

 

آه بار دگر چمدانم را

باید

باید

باید

ببندم

سوی کجا؟

چه می‌دانم

شاید دلم برای کجا تنگ است

شاید

چه می‌‌دانم من

من چه می‌‌دانم

شاید

شاید دلم برای خدا تنگ است

شاید دلم برای شما

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سرزمین تفتیده از آتش حجاز، خوی غارت، ظلم و جنایت را در رگ مردانی که از آب، غذا و حتی ادبیات این ملک نوشیده اند، تزریق خواهد کرد، چه رسد به آنانی که در مکتب شرارت آمیز خوی صحرایی آنان، درس دین، آیین و مرام آموخته اند. کسانی که در سایه افکار پوسیده خود، نیم از بشریت را لکه ننگ، و یا شایسته کنیزی دیده، آنان را زنده بگور می کنند، و یا بعنوان غنیمت جنگی، کنیز و برده می سازند؛ کسانی که روح مردانگی اشان را، در زور بازوان شان، جمع کرده، تا بر لبه تیغی تیز تمرکز دهند، که بر گردن انسانی فرود آورند، که به زعم آنان از رسوم، مرام، و تفکر مسلمانی اشان! عدول کرده است و... اینان را شایسته حاکمیت بر خراسانیان مشمارید.

امروز افغانستان باز طعمه گرگ هایی است که خون شان مملو از زهر مارهای خطرناک صحرای عربستان است، که در خشونت، سبک مغزی، دنائت و... روی وحوش در طبیعت را سپید کرده اند، آنان که، طالبان را "جنبش اصیل اسلامی" تلقی، و بر پای کوبی آنان بر سرزمین خراسان بزرگ، و مرکز فرهنگ، تمدن و ادب ایران بزرگ، سکوتِ به علامت رضایت اختیار کرده اند، باید بدانند، این طالبان، همانی جانوران وحشی اند، که شرح جنایات شان، در سرزمین زادگاه مولوی بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، بیرونی و... تا پیش از آمدن، برادران داعشی اشان، در سوریه، عراق و...، زبانزد خاص و عام بود؛ هرگز نباید فراموش کرد که تا پیش از آمدن داعش، آنان یکه تاز جنایت، غارت، کشتار، ظلم و دنائت در بین مدعیان اسلام و مسلمانی بوده اند؛

امروز سرزمین خراسان بزرگ می رود تا باز طعمه گرگ ها شود، این سرزمین، آنگاه به زایشگاه علم و هنر ایران بزرگ تبدیل شد، که ایرانیان مستقر در سرزمین فعلی عراق، و ایران کنونی، زهر مهاجمان عرب اموی و عباسی تاخته بر سرزمین ایران را گرفتند، و خونی از تمدن و انسانیت در وجود مهاجمان دمیدند، و سپس آنان را، راهی ایالت باستانی خراسان ایران کردند، این است که مهاجمان مسلمان هر چه به شرق می روند، خوی استکباری و جنگی خود را که از رسوم و خلق و خوی وحشی عربی سرچشمه می گرفت، از دست می دهند، و به هند که می رسند، دیگر شمشیرهایش را غلاف می کند، و اینبار این خواجه معین الدین چشتی ها، میر سید علی همدانی ها، نظام الدین اولیاها و... هستند که آیین آنان را به مکتب سمحه و سهله مزین کرده، از ظلم و زور شمشیر تا حد بسیاری زدوده، به مکتبی انسان ساز تبدیلش می کنند.

 اما گرچه سرزمین خراسان بزرگ (افغانستان فعلی و...) که با این اسلامِ نرمخو شده، توسط کسانی که موج سخت خون و خونریزی را از مهاجمان اموی اولیه گرفتند، مسلمان شد، اما اکنون انگار اعراب بادیه، بدین اسلام خراسانیان راضی نشده، از جنوب و از راه پاکستان، اسلامی را به مرکز اصلی فرهنگ، ادب و تمدن ایران بزرگ، تزریق می کنند، که خوی خشونت، ظلم و دریدگی را از بادیه نشینان عرب عربستان گرفته اند، این موج دوم، مرکز فرهنگ ایران در خراسان بزرگ، را مورد هجوم قرار داد، تا بنیان بازمانده از فرهنگ و تمدن ایرانی را از این سرزمین بر کنند.

چه خام خیالانی خواهند بود، کسانی که تصور کنند، طالبان و اسلام طالبانی، به دنبال حاکم کردن انسانیت بر سرزمین های کفر زده! خراسان است، چنین خام مغزانی باید بدانند که طالبان خود، ظلم مضاعف و انحراف بزرگ محسوب می شوند، و امیران این امارت ظلم، ریشه انسانیت را خواهند سوخت. آنانی که در خیال خام خود، در این تصورند که طالبان به اسلام و ایران خدمت می کند، باید در این خیال باطل بمانند و بمیرند، چرا که آنان، چنان ظلمی را به بشریت و به خصوص خراسانیان تحمیل خواهند کرد، که ریشه اسلام را نیز از منطقه خراسان، بر خواهد کند، اما پیش از آن، عباسیان جدید، انتقام شکست امپراتوری خونریز و ظالم عباسی و خلافایش در بغداد را، از شکست دهندگان تاریخی آن، که از خراسان برخواسته بودند، خواهند گرفت.

اگر آنروز سرزمین عراق کنونی از ایرانیان چنان پاک شد، که در مرکز حاکمیت ساسانیان و تیسپون (مدائن) پایتختت آن (در میانرودان، قرار داشت)، امروز حتی قبیله ایی پارسی گوی دیده نمی شود، چرا که حمله اول امویان را ایرانیان مقیم عراق دفع کردند، و بهای سنگین مقاومت خود را نیز سخت پرداختند، و سپس این ایرانیان مقیم ایران کنونی بودند که توانستند، فرصتی یافته و زبان و فرهنگ و ادب خود را، به همت ابومسلم خراسانی ها، یعقوب لیس صفاری ها، سامانیان، اسماعیلیان و... حفظ کنند، و در نهایت این به برکت خراسانیان ساکن در خراسان بزرگ بود، این موفقیت ها کسب گردید، اما متاسفانه امروز همان خراسان، و خراسانیان با یک هجوم سخت از سوی عربستان، و بادیه نشینان خشن آن، در خطر جدیست.

آنان که در سرزمین ایران، دل به اسلام طالبانی بسته اند، باید بدانند، عربستانِ امروز با جُهّال عرب عهد جاهلی تفاوت چندانی در خوی غیر انسانی خود نکرده است، آنچه در یمن می گذرد، و گذشته است، نشان می دهد، آنان بدترین دین و مرام ها را حتی امروز هم دارند، ارکستر مذهب منحط آنان، چنان خارج از انسانیت، مروت، جوانمردی، اخلاق و... می نوازد، که حتی دل سنگ را هم آب می کند؛ دل بدین امر خوش کردن، که طالبان اسلام را منتشر خواهد کرد و...، خواب و خیالی خام بیش نیست.

باعث تاسف است، که ایران اکنون، در حال نظاره فتح خراسانی است که او را، بعد از حمله مغول وار امویان و عباسیان حفظ کرد، تا حاکمیت های سامانیان، اسماعیلیان، صفاریان و... به نجاتش برخیزند، امروز روزی نیست که خراسانیان را در مقابل مارهای افعی شده از دلارها و اندیشه منحط وهابی - عربستانی، تنها گذاشت، این شرم بر دامن ایران خواهد ماند، و بر دامن کسانی که طالبان را "جنبش اصیل اسلامی" می خوانند. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بیداربارش ساعت 2 بامداد روز شنبه 5 تیرماه 1400

حرکت از میدان دربند ساعت 3 و 5 دقیقه بامداد

جانپناه شیرپلا ساعت 5 و 58 دقیقه صبح

چشمه نرگس ساعت 7 و 42 دقیقه صبح

بالای خط الراس روی چهارپالون ساعت 9 و 27 دقیقه صبح

حضور در قله توچال ساعت 9 و 58 دقیقه صبح

طول کل زمان صعود با احتساب زمان استراحت ها، 6 ساعت و 53 دقیقه

پدیده نادری که امروز دیدیم، حضور چهار بز کوهی بود، که درست از روی قله توچال، به سمت دره ایگل فرار می کردند، اگر انسان طبیعت را به حال خود رها کند، به چند سالی، خود را باز خواهد یافت، حضور انسان هر نقطه ایی از طبیعت، برای طبیعت نابودی را به دنبال داشته است، و این یک امر مسلم و تجربه شده است، خودخواهی انسان، که خود را اشرف مخلوقات، می داند و  معتقد است خداوند دیگران را برای زندگی او آفریده است، باعث می شود که انسان در نابودی هر آنچه در جهان است، برای حفظ سلامت و گسترش نسل خود دریغ ننماید، و هر روز عرصه طبیعی به روی ساکنان اصلی آن تنگ و تنگ تر می شود، به هر قله ایی رو کنند، انسان آمده، و لذا بودن آنان دیگر به خطر خواهد افتاد.

صعود هفتگی به شنبه موکول شد، یکی از خلوت ترین روزهای صعود به چکاد توچال، در طول روزهای هفته؛ دوست همنوردی می گفت : "در بررسی روز مرگ کوهنوردان تهرانی، در شبکه مجازی، که توسط ویروس کوید 19 به دیار حق شتافتند، مشاهده کرده است که اکثر آنان در میانه های هفته جان داده اند، که این بدین معنی می باشد که این مرگ ها شاید به دلیل آلودگی هایی است که اینان در آخر هفته، هنگام بازگشت از قله با تله کابین دریافت داشته، بیمار شده، و بعد از دو یا سه روز کلنجار با این بیماری ویروسی، جان خود را از دست داده اند ..." به همین دلیل بود که ما صعود های خود را به بین هفته منتقل کردیم، تا با این مشکل کمتر مواجه شویم.

امشب ماهی به بزرگی یک توپ نسبتا کامل و درخشان در آسمان مشاهده می شود، لذا در رسای زیبایی و تاثیر او در حرکت ما میان سنگ های سیاه کوه در شب، باید گفت، "سلام بر مهتاب"، و حال انسان متوجه می شود که چطور اجداد ما دچار پرستش انواع خدایان طبیعی می شدند، هر پدیده ایی که در زندگی طبیعی آنان موثر می افتاد، نظرشان را به خود جلب، و بدو روی به تمنا می کردند، هند "دوره ودایی" [1] مملو از این گونه نیایش هاست، بامدادان، افراد زیادی را در پارک ها می بینی که به انتظار طلوع خورشید چشم در افق دارند و... و در مدیتیشن خود فرو رفته اند، دیشب هم، چنان ماهی ما را مدهوش مهتاب و نور زیبا و خیره کننده خود کرده بود، که گاه دل آدم کشش می یافت، تا دست به سوی او برد و با خالق جهان سخن گوید، کسی که اول، وسط و انتها، تنها اوست، بیدرنگ به یاد قطعه موسیقی می افتم که استاد شجریان در رسای ماه کامل در آسمان زیبای شب، از اشعار استاد ملک الشعرای بهار، که با گویش خراسانی سروده اند، اجرا کرده اند، دو بیت اولش را می خوانم و دوست خوش مرام و با حافظه خوب من، بقیه اش را ادامه می دهد، که :

  اِمْشَوْ دَرِ بِهشتِ خُدا وٰایَهُ پِنْدَرِیٖ          ماهر عرس منن شو آرایه‌ پندری

او زهره گَه مِگی خَطِرَیْ ماهِرَه مِخَهْ             وَاز مُوشْتِری بزهره خَطِرْ خوایَهْ پِنْدَری

ماه تِمُوم‌، یوسفَ وُ زهره کنج ابر                 از پُوشتِ پرده چشم زلیخایَهْ پِنْدَرِی

چُخْدِ فِلک مثال بساط جواهری                 پُوْر از جواهِرَه‌، ته دِریایَه‌ْ پِنْدَرِی

یا وَخْتِ صُحْبِ‌، رویِ چمن واوُ نیمه‌وا          سیصد هزار نرگس شهلایَهْ پِنْدَرِی

اَیْ بُرِّ زر وِرَقْ که بِزِی چُخْدِ آسمون            چِسْبُنْده‌اَن‌ْ، بِرِی خَطِرِ مایَهْ پِنْدَرِی

چِسْبُنْدَه قُشْدِلی به کَغَذْباذِشْ آسمون            ور کهکشونش دُنْبَلَه پیدایَهْ پِنْدَرِی

سه خواهرون کشیده به پیش‌جدی قطار         سه چوچه دَنْبَلَهْ سرِ بابایَهْ پِنْدَرِی

گُسبَندِگر ‌نِگا بفلک‌، چهره با گُذَل                 میدون شاخ جنگی و دعوایَهْ پِنْدَرِی

جوزا گیریفته گورَنَه افتاده پوشت گو              بومب فلک مثال گورگایه پندری

خرچنگ کرده خف که بچسبه بِگُند او            ایساخ که پوشت لمبر جوزایه پندری

اُ‌و شیرِ گَز نگا مِخَه گُندُم چرا کنه                  نزدیک‌ خوشه وِسْتَدَه‌، چار وایَهْ پِنْدَرِی

عقرب نشسته پوشت ترازوی ظالمی               یا چالدار و شاطر و نونوایه پندری

نیمسب‌، نِصب تَن اَدِمَه‌ی تیرکمون بدست        نصب دیگش به عسب معینایه‌پندری

اُ‌و بوز‌غَلَر نگا، مِزِنَه ور بپیش چا                      ازتوشنگی و، دل بته چایه پندری

ماهی به بوز مِگَه که اگر اَو مِخَی بُدُم               بوزپوز مگردنه که اُ‌وت لایه پندری

ای خیمگای شو بَزِیَ و ای عَرُسچه‌هاش           حکم عرسچه‌های مقوایه پندری

اینا همش‌ درغگنی و پوچ ای رفیق                 از پوچ و از درغ چه تمنایه پندری

نزدیک‌اگر بری تو مبینی که هیچه نیست         اوکه ز دورگنبد مینایه پنده‌ری

از بس شنیده گوش توکلپتره و جفنگ            بالای آسمون خنه شایه پنده‌ری

هستک خدا مثال یکی پادشای پیر                 آه‌رکش دمین عالم بام‌فه پنده‌ری

بالایِ آسمون تو مِگی عَرشَه و خدا                 بالای عرش یکتنه ور پایه پندری

تو پندری خدا بمثال فریشتهٔه                    یا نه مثال مزدم دنیایه پندری

هرجاکه را مره آدماش با خدش مرن               دیوون ختش چو حیطه مصفایه پندری

شُو تا سحر مُخُسبَه و از صُحب تا بِه شُو           مشغول جنب وجوش وپقلابه‌پتذری

هر روز دِ مینِ حُولی بیرونیَه مِگی                  هر شو دمین حولی سیوایه پندری

لاپرت بنده هاره بزش هر سعت مدن              لاپرت‌ها دمین پکتهایه پندری

فم‌برت هاژه هی مخنه هی حکم مده              حکمش د حق ما و تو مجرایه ‌پندری

هرکس که مومنه به بهشتش متپثن               اونجه اجیل مجتهدا رایه پند‌ری

هرکس که کافر بجهندم مره یقین                 اونجه بری مو و تو درش وایه ه‌پندری

یک بنده ر مکوشه یکی ر مزاینه                    قِصّابَه العیاذم و ما مایَه پِندَ‌رِی

آجاش دلش نسخته بذی مردم فقیر               او دشمنِ فقیر و مِقیرایَه پِندَرِی

رزق خلایقاره د صندق قیم منه                    بخشیدنش بخلق به دلخوایه پندری

از عاقلا مِگیرَه مِبَخشه به جاهلا                    از بیخ عدوی مردم دانایه پندری

دانا بِرِی دو پول دَرِ دِکّون مَعَطّلِه                  احمق نشسته مین‌ اتل‌، شایه پنده‌ری

نون و دِراغ و هِندَوَنهٔ کَغ اگر نبود               درویش‌ پیش زن بچه رسوایه پندری

اخکوک و نون کنجل وزردک اگررسید           کارگر دمین کرخنه آقای پندری

مردم به‌عیدآلیش مکثن رخت ورخت ما               آلیش نرفته‌، پست تن مایه پندری

خرکس برو که یک بیک کار خرکسا                   امروزشا نمونهٔ فردایه پندری

با کیسن خلی‌ امدن ما بذی بساط                      تنها بری‌ نگا و تماشایه ‌پندری

فرخ اگر جواب کنه ای قصیده ره                        با ما هنز مثال قدیم وایه پند‌ری

ما یک کِلیمه گفتم از اسرار و گپ تموم               کار خدا بهار معمایه پندری

یقین درم اثر امشو بهایهای مو نیست                  که یار مسته و گوشش بگریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذناکامشو                        خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست

نمود خو‌نمه پامال و خونبها مه نداد                     زدم چو بر دمنش دست‌، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت                       چره که بیتر ازی هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر شو صدبار بمیرم از غم دوست                  بجرم عشق و محبت‌، هنوز جزای مو نیست

شیرپلا که رسیدیم زوج جوانی ما را خوش آمد گفتند، آنان دیشب ساعت 12 بدینجا آمده بودند، و اکنون صبحانه را در جانپناه شیرپلا صرف می کردند، تا بیدرنگ باز گشته، و در سر کار خود حاضر شوند، به روح ورزش کاری این دو، درود گفتم، که هم کار می کنند و هم ورزش را در جای خودش انجام می دهند، و یاد جوانانی را کردم که وقتی به آنان از "کار"، می گویند، عنوان می دارند : "کار مال تراکتور است"، در حالی که کار جوهر انسان است، مرحوم پدرم می گفتند: "آدم زنده، گور کنده نمی خواهد". و این فرمایش ایشان بدین امر اشاره داشت که آدم تا زنده است باید کار کند، و نباید دست از کار بکشد، چرا که هر کسی که دست از کار کشید، یعنی گور خود را کنده، و منتظر مرگ، بر لبه آن نشسته است.

از مسیر چشمه نرگس و کلکچال گروهی عازم قله توچال ندیم، ولی روی یال سنگ سیاه، سه گروه به تفاوت زمانی حدود یک ساعت، دو نفره عازم قله بودند. روز بسیار خلوتی است، و همه آنانی که می خواستند، دو روز آخر هفته خود را به قله رسانده اند و امروز به کار خود بازگشته اند.  

برخی عکس هایی که از این صعود برداشتم 

[1] - وداها کتاب های باستانی مکتب فکری هندوست که دوره اولیه هندویسم است که در آن سنت قربانی به پیش پای خدایان رسم بود وداها هم خود کتبی است که فقه نیایش در بارگاه خدایان را در خود دارد، بعد از دوره ودایی دوره اپانیشاد است که در این دوره رشد هندویسم آنان به پرستش برهمن، که همان خدای یکتا روی آوردند، بقیه خدایان نیز خدم و حشم و ظهور و بروز و حلول آن خدای اصلی تلقی می شوند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سایه اسلام طالبانی، و مردان جنایتکار مقید به آن، از سر خراسانیان، دست شوم خود را بر نمی دارد، امروز منطقه ایی که خود مرکز خیزش بردباری، عرفان، شعر و ادب است و قرن هاست، سرزمین های اسلامی را سیراب از مهر، نرمش، و قواعد مکتب سمحه و سهله خود می کند، خود گریبانش گرفتار خشک مغزان دست یازیده به طنابی است که چون طناب دار، حلق خلق خدا را گرفته، جای نفس کشیدن از آنان را تنگ می کند.

 امروز بخش بزرگی از سرزمین خراسان بزرگ، که مهد شعر، ادب و عرفان اصیل ایرانی است، خود گرفتار کسانی است که اسلام شان، اسلامی است، که ریشه در مدارسی دارد که با دلارها، و ایدئولوژی مخوف و جنایت پرور سعودی ها، در دانشگاه های مذهبی وهابی پرور حجاز، تئوریزه و مسلح می شوند، و به جامعه بیچاره و مستاصل شده از خودمحوری، تمامیت خواهی و ظلم اهل مذهب، در خاورمیانه پمپاژ می شوند،

و خاورمیانه به خاک و خون نشسته از ظلم داعشی، طالبانی، الشبابی، القاعده ایی و... که تماما ریشه در اختناق مذهبی برخاسته از رسوم منحط جنگ و غارت دوران جاهلی عربی است، که سرزمین های فتح شده خود را ابتدا، غارت می کنند، زنان را به اسارت و کنیزی می برند، و بازار بردگی ایجاد می کنند، و جهاد نکاح آنان آبروی انسانیت و مسلمانی را برده، و برده های جنسی آنان، امروز روی دست جوامع متمدن، بعد از جنگ سوریه و نابودی داعش مانده است، که نه جایی در سرزمین ها و ام القراهای اسلامی دارند، و نه در سرزمین هایی که از آن آمده بودند و...

اسلام و مسلمانی که افغانستان را این روزها به خاک و خون می کشد، تئوری وحشت را می پراکند، این اسلام و مسلمانی شریعت خود را از شعبه های مدارس حجاز، که در پاکستان، افغانستان و هند گسترده اند، گرفته، و اکنون خیز بزرگی را برای فتح مناطق مهم خراسان و افغانستان برداشته، تا در غیبت امثال "شیر دره پنجشیر"، موفقیت هایی را که سال ها قبل، توفیق به کسب آن نداشتند را، در قرن بیست و یکم بدست آورند، و شرم باد بر جامعه جهانی که به نظاره می نشیند، تا این جنایت شکل عملی به خود گیرد، صحنه های خون و غارت رقم زند، و در حالی که دیگر احمد شاه مسعود نیست، تا بابک وار در مقابل سیاه پوشان مخوف وابسته به خلافای جنایتکار اسلامی، از مردم مظلوم خود دفاع کند، و آنان را متوقف کند، امروز میدان داری کنند، چراکه او را برادران القاعده ایی مسلک طالبان، در آخرین روزهای نبرد، قبل از پیروزی بر طالبان، از پای در آوردند، و امروز خراسانیان نیز مثل ما ایرانیان، بی سر، و سرگردان، طعمه این و آن می شویم.

این شرایط برادران خراسانی ام، مرا یاد وضع خود ما در اول انقلاب می اندازد، که در ترورهای وحشتناک، و اما بسیار حساب شده، و از پیش برنامه ریزی شده، ایران و انقلابیون را از امثال بهشتی ها، مطهری ها و... که قائل به آزادی، تحمل و تکثر و... بودند، محروم کردند، تا بی سر شویم، و اکنون در حیرانی و سرگردانی، اینچنین اساس جمهوری، انتخاب، انتخابات و حق تعیین سرنوشت را از مردمان انقلاب کرده سرزمین ما برکنند، و آنان را در محجوریت قرار دهند،

امروز بر مردم ستم دیده این پاره تن ایران، مردمان اهل خراسان بزرگ نیز همان می رود، آنان نیز بعد از پیروزی، شکست های بزرگ و بازگشت های خسارتبار را تجربه می کنند، و بار دیگر ظلم و جنایت مذهبی، چهره بدین مردم مظلوم و اهل حکمت و عرفان، نشان می دهد، تا خراسانیان، برای دومین بار، طعمه گرگ هایی شوند، که به نام خدا، کشتند و غارت کردند، و به اسارت بردند، و شلاق زدند و خراب کردند و آتش زدند و... متاسفانه با قدرت گرفتن همان هایی که انقلاب 57 را به انحراف بردند، و از "ولی نعمتان" بنیانگذار ج.ا.ایران می خواهند گله رعیت صاحب چوپان بسازند، امروز در ایران هم شرایط فکری و حکمرانی را آنقدر عوض کرده اند، که کسانی آمده اند که، این جنایت پیشه گان ظالم طالبانی را، "جنبش اصیل" منطقه تلقی و معرفی می کنند،

در حالی که نمی دانم، از کدام اصالت سخن می گویند، این چه اصالتیست که سیاستمداران ایرانی و طالبانی، هر دو آن را اصل و اصیل می بینند، و تفکر منحط، ظالم و جنایت پرور وهابیت، تبدیل به اصالت و اصل اسلامی می شود، این چه اصلی است که خون مردم را به دلیل تنوع دینی و آیینی و حتی نژادی انسان ها، مباح می کند، هزاره ها را به خاک و خون می کشند، و در مسیر جاده ها، اتومبیل های عمومی حامل مسافر را متوقف کرده، هزاره ها را سوا کرده و پایین کشیده، و سر می برند، شیعیان را در مدارس و مساجد قتل عام می کنند،

ما را در ایران چه شده است، که تن به قدرت گرفتن این خونآشامان تنگ نظر می دهیم، و آنان را "جنبش اصیل" اسلامی می بینیم، میزبان آنان شده، به آنان رسمیت می دهیم، چه فرقی بین اهالی شیعه نبل و الزهرا در حلب سوریه، و شیعیان دایکندی و چهارکنت در بلخ است، آنان را داعش در معرض خطر جانی، ناموسی و مالی قرار داده بود، و اینان را نیز امروز و در همه روزها، در معرض همین خطر از ناحیه طالبانیان هستند، که این چنین فرماندار زن اهل چهارکنت در ایالت بلخ افغانستان، که محل تولد عارف نامی ایران زمین، جناب مولانا جلال الدین محمد بلخی ماست، از خطری که او مردمش را تهدید می کند، تن به نبرد نظامی تا پای جان می دهد، و از فرط بی یاوری، همچون گردآفرین داستان رستم و سهراب جناب فردوسی، در مقابل گرگ های هار مسلح به الله اکبر، که تنها تفاوت آنان با داعشیان در رنگ پرچم آنانست، دستور دهد "تا زنده باشم می جنگم. اگر دیدید بدست طالبان افتادم تیربارانم کنید". [1]

ما را چه شده است که چشم ها را به تمام، به ظلم اولاد اسراییل، به فلسطینیان دوخته ایم، در حالی که مردم ده ها کشور عربی، مراقب و نگران همزبانان عرب خود در فلسطین هستند، و ما لحظه ایی بدین سو نمی نگریم، که ملتی با این همه اشتراکات با خود را، با این گرگ های هار و بی وجدان، که روزی از ما نیز دریده اند، تنها گذاشته ایم، و سکوت اختیار کرده ایم، و امروز برادران همزبان، همکیش و هم مرام، هم تاریخ ما در افغانستان و خراسان را، چشمی نگران بر خود نمی بینند، چرا که غرب هم آنان را با این گرگ ها تنها گذاشته، و صحنه را ترک کرده اند، تا آنان باشند و گرگ ها.

[1] -  تصویری از سلیمه مزاری فرماندار منطقه صعب العبور چهارکنت ایالت بلخ، او‌ در ایران متولد شده و فارغ التحصیل جامعه شناسی دانشگاه خوارزمی است. او گفته: "تا زنده باشم می جنگم. اگر دیدید بدست طالبان افتادم تیربارانم کنید." نماد‌ نسلی از زنان افغان که به نبرد با گرگ ها‌ برخاسته است. منبع (Azar Mansoori @MansooriAzar)

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...