مصطفی مصطفوی
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
آب و کویر دو عاشق و معشوقند، که گاه جا عوض میکنند، عاشقی که گاه معشوق است و معشوقی که گاه خود عاشق میشود. آب به کویر به دیده معشوقی مینگرد که در آرزوی او، روز و شب ندارد، اندیشه اش تمام وقت درگیر اوست، و دیوانه وار همواره در عشق او، آغوش گشوده است.
اما کویر به آب به دیده اکسیر زندگی نگاه میکند، مثل یک آرزوی دیرنه، که ریشه در روزگار برخورداریها دارد، که کویر نیز مثل دیگران، روزی در آغوش خروارها آب آرمیده بود، و اکنون کارش به جایی رسیده است که آب به سان یک رویا و دغدغه شب و روز برایش شده است، که در نیمه شبِ خشکُ سردِ کویر، آن را در خیال خود در آغوش میگیرد، تا بلکه کمی هم که شده، از خشکی دلش بکاهد.
در فقدان آب، کویر به سرنوشت دردناکی دچار شد، از جمله سرمایی خرد کننده، که این دیگر سالهاست که تقدیر کویر و کویرنشینان شده است، تا روزها در کوره خورشید بسوزد و پخته شود، و شبها حتی سنگهای سفت و استوارش نیز در سرمای کشنده آن بشکنند و خرد شوند، تا به جهان و جهانیان نشان دهند که روزگار تو را به جایی خواهد برد که حتی سنگهای سفت را هم بدون هیچ ضربهی قابلی، خرد شده ببینی، و آنان را به سنگ ریزههایی ناچیز، و سر به زیر تبدیل کند که در خضوع و فروتنی، به سان رملها، با هر نسیم و بادی به هر سو که خواستند برود.
اینجا در کویر، طبیعت، سر خم کردنِ گردنکشان را به رخ میکشد، کسانی که دم از ایستادن و سر خم نکردن میزنند، که «همین است که هست.» اما بارش قطرههای باران، خشکی و سرسختی را از کویرنشینان خواهد زدود، نمِ زندگی بخشِ بارانِ کویر، تا مدتها امید را در دلِ بود و باش مقاومِ آن سرزمین تفتیده زنده کرده، به بازگشت و ادامه زندگی تشویق میکند.
باران در کویر قدر و جایگاه خود را دارد، و اینرا از ضرورت خود میگیرد، کسی او را بر کویر و کویرنشینان تحمیل نمیکند، اینجا بر این ایدهاند که آب مقدس و پاک و زندگی بخش است، پس «آب را گِل نکنید» چرا که زندگی بخشیاش را، کویرنشینان با پوست و استخوان خود حس کردهاند،
بوتهزارِ مقاوم و ماندگار شدهی کویر، زمان زیادی را چشم به آسمان، در انتظار بارش گذرانده، از این روی وقتی آب را، به هر مقدار، هرچند ناچیز دریافت میدارد، شادیاش چنان اوج میگیرد، که به اندک زمانی، شاخههایش به سمت آسمان قد میکشند، وقت و شرایط را غنیمت دانسته، اوج میگیرند، تا شکرگزار زندگی و هدایای آسمانی باشند.
و در این میانه غم و اندوه جنگ، چقدر امسال جالب شده است، در کشاکش جنگ و ویرانی و خون، و ریزش پر شمار بمبهای سنگین و پهنپیکر و ویرانگر دشمن، هرچه ریزش بمبها شدت میگیرد، آسمان هم بر کویر ایران بیشتر میبارد، تو گویی آسمان نیز در میانه این جنگ و نبرد، فرصتی یافته است تا که با این زمین تشنه، عشق ورزی کند. [1]
شاهرود - سه شنبه 11 فروردین 1405، 31 مارس 2026، روز 32 جنگ امریکا و اسراییل با ایران،
[1] - گویند حجم فنآوری امریکایی و اسراییلی که ایران را برای سالها و دههها در محاصره خود گرفته بود، مانع بارش در این سالهای پیشین بود، و با مورد اصابت قرار گرفتن این سامانهها، و فرو ریختن این گنبد و دیوار امواج ویرانگر محیط زیست، ابرهای بارانزا فرصت یافتند تا ایران را هم مورد نوازش خود قرار دهند، از این لحاظ جنگ برای فلات ایران نعمت شده است!
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشتهای روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
چگونه میتوانم با تو در قهر ادامه دهم، در حالی که به هر سو مینگرم، چه زیبا و چه زشت، چه خواستنی و چه ناخواستنی، تو را بخشی از آن میبینم، و به درست یا نادرست، امید به جاری بودن و یا ایستادنش را، از گوشهی چشمِ تو انتظار دارم، به نم بارانی شگرگزار، و به سختی کمی شاکی، گاه عصیان زده، حرفهای ناروا نثارت میکنم، در حالی که در من حضوری پررنگ و آشکار داری، آنگاه که با تو از خشمم سخن میگویم، و یا به مهر با تو به نجوا مینشینم، یا به خضوع مقابلت زانوی سجده بر زمین میسایم.
بزرگترین جنگ طلبان، جنایتکاران، قاتلان، ویرانگران و خونریزهای دیده شده در پیشینه نسل آدمیان، خود را در ارتباط با تو تعریف کرده و میکنند. یا در رقابت با تواند و میخواهند که در جایگاه تو بنشینند، یا خود را ویژه و خاص دیده، خود را نماینده تو در زمین دانسته، و یا معرفی میکنند، و یا ظلم و جور خود را، در راستای فرمان تو، و به راه آوردن آدمیان در مسیر تو توجیه میکنند!
خود را سایه تو بر زمین، یا جانشین تو بر این خاک، یا آواز تو بر گوشِ این آدمیان خسته و افسرده از بردگی و ظلم معرفی کرده و میکنند، چراکه فهمیده اند تو تنها موضوع حل نشده در اندیشه آدمیان از ابتدا تا اکنونی. یکیشان برای داشتن بخشش تو، در روز حساب، از ما خون ریخت، یکی برای تصاحب و داشتن اماکن قدسی تو در گروه مدعی خود، خون از ما حلال کرد و جان و مال و زندگی از ما به غارت برد و...،
اینجا، اینان هر یک خود را در تناسب با تو تعریف کرده و میکنند، تا موجِ سهمگینِ خون و جنایت خود را توجیه پذیر کرده، آنرا مباح دانسته، خود و دیگران را بر بود و باش چنین جنایتی راضی و توجیه کنند و...، شیفتگان قدرت و ثروت، تو را در نشانگاه هدف خود گرفتهاند که این چنین بر اسب چموش زیادهخواهی خود تاخت میکنند، تا بلکه فاصله خود را با تو کم کنند و...
حال ناچیزی چون من، چگونه میتواند بی توجه به تو، زندگی و راهش را در پیش گیرد؟!
خداوندگاران عشق، عشقِ تو را مبنای تعریف عشق قرار دادهاند، و عشق ورزیدنِ دیوانهوار خود به معشوق را، خردمندانه توجیه کردند. عاشقان به معشوقهای جورواجور خود عشق ورزیدند، تا مشق عشق کنند، اوج گیرند، تا بلکه به عشق تو دست یابند، عشقی که گویا، تنها در بود و باش توست که میتواند، تبلور یابد.
عشق بی تو نه اوج دارد، و نه تعریف، و نه مصداق، آدمیان آنگاه به معنی عشق دست یافتند، که آنرا در رابطه بین خود و تو جستند، عشق به هیچ معشوقی بدون نظر داشت به رابطه تو با هستی، معنی نخواهد یافت، رابطه بین بود و باشهایی چون ما و تو، عشق در بازگشت به تو تعریف پذیر شده است، بدون تو عشق تنها یک هوس بیش نخواهد بود.
آنان که اوج و فرازهای بلند را نشانه رفتهاند، خواسته یا ناخواسته، دانسته و یا نادانسته، مشق رسیدن به تو را دارند، اِورست نوردان برای حضور در چنین بلندایی، بدانند یا ندانند، بخواهند یا نخواهند و... بهانه یافتن تو را در ژرفای هدف خود دارند، که چنین میتوانند جان در دست گیرند و تیغههای بلند و خطرناک صخرههای هولناک در نوردیده و پشت سر بگذارند، تا در نقطه اوج، لحظهایی اوج را حس و تجربه کنند، همانگونه که اوج نشینی چون تو، اوج نشینی را معنا هستی.
جویندگان ستارهها و سیارههای دوردست، تو را در آن سیاهی و نورِ دوردستها می جویند، بدان امید که بلکه تو را یافته، و پیش از دیگران از آنِ خود کنند، زودتر از تمام کسانی که در جستجوی تواند. میخواهند اولین باشند، که تو را حس و تجربه خواهند کرد، رکورد شکنان، نزدیکی به تو را هدف گرفتهاند، که تو رکوردار تمام اوجهایی.
شیفتگان جمال و جلال، سر در درک جمال و جلال تو دارند، که این چنین بی توجه به اطراف خود، خود را به هر چه جمال و جلال نزدیک میکنند، تا بلکه به تو نزدیکتر شوند.
دانش پژوهان عمر بر این راه مینهند تا بلکه از دانایی توشهایی برداشته، و به تو نزدیک شوند، چراکه تو خلاصه دانش، و منبع زایشگر دانایی هستی.
کورهای روزگار در آرزوی نور، در دخمههای تاریک خود، بی وقفه راه میجویند، و میروند تا بلکه روزنهایی به نور بیابند، که نور همان تویی، یا که نور جلوهایی از توست.
جویندگان زندگی هم، راه به سوی تو دارند، تا بلکه این هدیه را درک کنند، و بودن را در آرزوی مثل تو بودن حس کنند.
و من در میانهی این همه تلاش و جوشش، چگونه میتوانم از تو غافل باشم، در حالی که در تو غرق هستم!
شاهرود - یکشنبه 9 فروردین 1405، 29 مارس 2026، روز 30 جنگ امریکا و اسراییل با ایران
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
نمی دانم مرگ یا زندگی، کدام خیر من است!
صلح یا جنگ، باختن یا بردن، کدام، خیر در بر دارد!
حتی نمیدانم خدا با ماست یا با او! گاه اینجاست، با ما، گاه آنجاست، با او!
گاه حتی نمیشود که از شر گریخت، اصلا باید گریخت؟!
این طرف بیچارگی، آن طرف دریوزگی
این طرف زندانی به بزرگی زندگی، آن طرف اسارتیست ابدی، تا دنیا باقیست،
این طرف نخوت و غرور، آن طرف آقایی و زور
گاه میخواهم به خدا رو کنم، اما نمیدانم چه از خدایی بخواهم که گوشی برای شنیدن این حرفها ندارد!
شاهرود - شنبه 22 فروردین 1405، 11 آوریل 2026، روز 43 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 4 آتش بس
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
نورستگان امید، زیر درخت دانش نشسته بودند، تا راز زندگی و زنده ماندن در این گرگدره آدمیت را بیاموزند، و دانشی را برگیرند که برگهای سبزش از نرمی آگاهی سرشار باشد، و از برآیند آمیزش آب و خاک گوید، و کودکانی چنین را، از راز گرما و سرمای روزگار آگاه سازد، و نوآموزان پاسخ پرسشهای رگباری خود را، از میان سخنان آموزگار، و از لا به لای گزارههای پراکنده کتابها و... سرنخ گرفته، مشق و رمزگشایی کنند، تا داستان زندگی آدمی را دریابند، که چرا پدر بزرگ و مادر بزرگ و... با آن همه چین و چروکهای عمیق بر پیشانی و صورت، و دیگرانی با چهرههای حتی به صافی آب و نور به استقبال خاک گور رفتند؟! و یا اینکه مادر و پدر از چه چنین آفتاب سوختهاند، تا جاییکه تابش نورِ بامدادی خورشیدِ بهاری هم، پوست رنجیدهشان را آزار میدهد، و یا از چه جهت این راه سخت و رنج آور را پیش پای نسل در نسل ما آدمیان نهادهاند که در کوره آن بسوزیم و ذغال شویم و...؟!
تازه چهار روز از اسفندگان و جشن سپندارمذگان [1] یا همان روز بزرگداشت زن و زمین در فرهنگ ایرانیان نگذشته بود، که زمین و زمان به آتش کشیده شد، و در حالیکه روحمان از آغاز چنین صحنهی آتش و خونی بیخبر بود، مرگ و ویرانی دامنگیرمان، و خونریزی حال و روزمان شد.
در چنین روزی آن دخترکان و پسرکان با پرسشهایی از این دست در ذهن، کتاب و دفتر خود را، همراه با لقمهای پیچیده از مهرِ مادران برداشته، برای دیداری دیگر، پر از شوقِ بازیهای کودکانه، راهی قتلگاه خود شدند، در حالیکه با هزار زحمت و اکراه موفق شده بودند دلهره دوری از خانه و مادر را پشت سر نهاده، برای ساعاتی بر این حس ناخوشایند دوری و احساس عدم امنیت پای نهند، و پر از شوق یادگرفتن، به زیر درخت دانش حلقه زنند، تا بلکه راز زندگی و مرگ را دریابند، که از چه جهت توفانِ گَرد و خاک، ناگهان، اینچنین از زمین بر میخیزد، و چشمها، و هرچه راه ارتباط در صورت آدمیان، با این دنیای پر از رمز راز باز است را، کور کرده، نفس کشیدن را هم با مشکل روبرو میکند؟!
و هزار اما و اگرهای دیگرِِ این زندگی که در ذهن کودکانه آنان، همچون امواج بزرگ و بی قرار محل تلاقی شاخآب پارس و دریای مکران، اینجا در میناب و در کنار این دهانه تنگه هرمز موج میزنند، که حال و هوای خانه، و داستانهای زندگی اهل آن، توان پاسخ گفتن به این پرسشها بزرگ را ندارد، و باید از خانه و خانواده برون شد، تا بلکه پرده از این رازها برداشته شود، و بیرون از این دیوارهای امن خانه است که بی پرده از چنین رازهایی سخن میگویند، و شاید از دیوار امن خانه هایی چنین پر از زندگی، روزنهایی به راز شامگاه آن نباشد.
کودکان میناب پیش از این، در وداع آخر، دیده بودند که دهان، گوش و دماغ مادربزرگ و پدربزرگ را پر از پنبههای نرم و سپید و پاک کرده، روانه گور میکنند، از کجا میدانستند که ساعتی چند، به این زودی، هنوز هیچ چیز را نفهیدهاند، نوبت رفتن، به آنها خواهد رسید، که در آن صبح دل انگیز، که نوید آمدن بهار را در نسیم خود داشت، دستانی ناپاک، چنین خزانی را برای گردآمدگان به زیر درخت دانش نبشتهاند، که حلق و گلو و گوشهاشان را پر از دوده، و سیاهی آتشِ انفجارِِ مدرنترین بمبها خواهند کرد، تا مردگانِ نورسته این صحنه خشن خون و جنایت، به جای پنبههای نرم و سپید و پاک، دوده و خاک سوخته در گلو و بینی و گوش، پُشتبَند مادربزرگ و پدربزرگ راهی گور کنند! چقدر زود نوبت به اینان رسید؟!
کودکان حلقه زده در زیر درختِ دانشِ میناب، فرصت خوردن لقمهی همراه خود را نیز نیافتند، چراکه آنان نیز در لیست ترور بلند و بالای بامداد 9 اسفند 1404 متجاوزان، از پیش ثبت شده بودند، آنانکه که بیخبر از این هنگامه، در تلهی ترکیدن غمباد خشم، تکبر و تزویرِ صاحبان قدرت، تکه تکه شدند، و نفهیده مردند، تا لذت کُشتن بر کام قاتلان آن اسفند خونین، بنشیند، قهقهه مستانه پیروزی سر دهند، و از لذت دیدن انفجار و خاک و خون، نفسِ فاسدشان شاداب گردد.
اینجا رقابتی پایان ناپذیر، برای کشیدن آتشیست که باید روی کماچ صاحبان قدرت و ثروت کشیده شود، تا خوب پخته گردد، تا دهن گشاد، و شکمهای سیریناپذیرشان همواره پر بماند، دیگر چه باک که بر دیگران چه خواهد گذشت! آنانکه باید همواره قدرتمند و ثروتمند بمانند! چراکه تو گویی خداوند، زمین و زمان را تنها برای پادشاهی و فرمانروایی آنان آفرید! و انگار خداوند لذت زندگی و زیست، سعادت و پیشرفت را، تنها برای آنان قرار داد! و این آنانند که تنها لایق نظر خداوندیاند! و تو گویی دیگران را خداوند خلق کرد تا هیزم آتش تنوری باشند، که همواره باید داغ بماند، تا نان برشته اهل هوا و هوس را مهیا کند!
دانش آموزان مدرسه میناب، و هزاران هزار از این دست، در گوشه گوشهی این شهرِ جنگ زده، در پسِ عقدهگشاییِ جنگسالارانِ متکبر و لجوج، در صحنه شطرنج جنگ، مثل برگهای سبزِِ خزان شده، بر زمین ریختند، لگدمال آرزوهای کثیف شدند، و به غسالخانههای مخوف و سرد و تاریک سپرده شدند، در حالی بدنهای نحیف و ریز ریز شدهشان، میان خون گرمشان خیس خُورد.
آنان طعمه آدمخوارانی خودبزرگبین شدند که خود را دلیل خلقت جهان میدانند، آئین و سرزمین خود را برون زده از زیر نگین انگشتری خداوند در دست امثال سلیمان نبی دیده، خود را سفیر و فرستاده او در زمین، در نبود داوود و سلیمان حس کرده، که برای مسیح، یهوه، الله، رام و... باید شمشیر زد، خون ریخت، و برای خداوندگارِ خود، پیروزی آورد! و...، حتی اگر خلق او را در خون شناور کرد.
چشمهای ناپاک، که در طمع سیطره بر داشتههای دیگران، چشم به پیروزی در چنین نبردی را دارند، به سان جنگجویانِ غرق در آهنُ شمشیرِ در قرون وسطا، در پسِ احساس خاص بودن خود، سنگر گرفتهاند، و آدمیت و عصرِ مدرن را، به نام صلح و سعادت، به منجلاب اسارت، فساد و جنگ میکشاندند. نبردی که آغازش جنایت و کشتار است، میانهاش انتقام و تهدید، و پایانش ویرانی، اسارت و گرفتاری آدمیانی بیشتر، در شدت و نابرخورداریهای بیش از پیش.
این خیالپردازی، و توهمی بیش توسط انسانِ دوپا نیست، که پدیدآورنده و تمام پدیدهها را در خود خلاصه کرده، و در جایگاه خداوند نشسته، و همچون او، دیگران را به گرداگرد خود، ایده و ارزشهای مد نظر، گَردان بخواهند. هدف بسیاری از جنگها، همین خود محور انگاشتن، خود حق مطلق بینی، و تمام حق را در خود خلاصه کردن است، که چنین انسانِ طغیانگری، دیگران را باطل، و تسلیم خود میخواهد، و همه را در این منجلاب توهم به خدمت میگیرد.
این همان تراژدیست که دنیا و آدمیانش، هزاران سالست که با آن دست به گریبانند؛ که روانپریشانی از این دست، غرق در تکبر و خود بزرگ بینی، دنیا را در خون، جنایت و ویرانی غرق کرده و میکنند، و به خود اجازه میدهند هر جنایتی را در این حال و هوای والایی و والا دیدنهای خود و... مرتکب شوند، و به دور از انسانیت، اخلاق، قانون و شاخصهای زندگی انسانی رفتار کنند، درحالیکه خود و دیگران را در زیر شعارهای دهن پرکن، و گاه زیبایی، همچون سعادت، صلح، رهایی و… راضی کرده، و گول میزنند.
حال آنکه خداوند در وجود تمام بود و باشِ این جهان، یکسان جاریست، از جمله تک تک انسانها، فارغ از رنگ، جنس، نژاد و دین و آئینشان. خدا و حکمش در دست هیچ قدرتمندی منحصر و محکوم نیست، که برای خود چنین ماموریتهایی خونین و ویرانگر تعریف کنند.
شاهرود - جمعه 11 اردیبهشت 1405، 1 می 2026، روز 63 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 25 آتش بس
[1] - جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یا جشن مژده گیران یکی از جشنهای ایرانی است که در روز ۵ اسفند برگزار میشود.
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفسی کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع ارتباطات اینترنتی اقدام کرد:
ادامه آتش بس دو هفته ایی [1] پس از پایان آن، توسط دونالد ترامپ، بار دیگر فرصت نفس کشیدن در سکوت آتشبارها را فراهم کرد. امریکا و اسراییل جنگی را از 9 اسفند 1404 علیه ایران و ایرانیان آغاز کردند که آتش آن نه تنها ملتهای ایران، امریکا، اسرائیل، بلکه منطقه و جهان را در خود سوزاند. اما این نبرد را باید نبرد هویت دانست، نبردی بین ایدهها، برای هَکانیدن و معین کردن مرزها، و کیفیت و کمیت بود و باش آنها، که در پشت آنچه از منافع ملی ادعا میشود، سنگر گرفتهاند.
یک سوی پر اهمیت این نبرد دونالد ترامپ، رئیس جمهور جنجالی و غیرنرمال امریکا قرار دارد، او در حالی که از در دست گرفتن شریان نفت ایران سخن میگوید، اما به واقع او را باید احیاگر جنگهای مذهبی پیشین و دیرینهایی در جهان باید دانست (جنگهای صلیبی و...) که سدهها و بلکه هزارهها است که بین پیروان ادیان ابراهیمی جریان داشته و دارد، نبرد بین مسلمانان و مسیحیان، و البته یهود که سه رکن اصلی چنین ایدههای آسمانی در جهان کنونی انسانیاند، که ریشه خود را در همسخنی خداوند با انسان میدانند.
اگر بپذیریم که خداوند 124 هزار پیام آور، و چنین واسطههایی [2] با انسان را برگزید تا بدین وسیله از پشت ابرهای ماورای ماده برون آمده، و با عالم ماده و ساکنانش سخن رو در رو بگوید، اکنون به غیر از یهود، مسیحیت و اسلام اثر چندانی از دیگرِ 123 هزار 997 آئین دیگرِ مدعی آسمان و این سنخ آئینها، در زندگی آدمیان نیست، چراکه امروز سردمدار دنیای ایدههای آسمانی اینانند که قرار است بشر را به بهشت و یا سعادت دنیایی و آخرتی رهنمون سازند.
اما امروزه در اثر کشمکش بین پیروان پرشمار این آئینها و رفتار بین پیروان آنان و... که در درازای بلند تاریخ زندگی آدمیان رخ داده است، بسیاری را میتوان یافت که عطای چنین سعادتی را به لقای با چنین روند و پیروانی را بخشیدهاند و در ذیل برچسبهایی همچون تردید، غیرمذهبی، خداناباوری، بیخدایی یا آتئیسم (Atheism) و... قرار گرفته و میگیرند و میتوان بُروز پرشمار و رو به افزایش آنان را در جامعه بشری دید، که چنین انسانهایی خود را از این روند درگیری بیپایان چند هزار ساله جدا کردهاند و راهکاری بی توجه به آنچه منتسب به آسمان است را، در روی زمین برای زندگی و سعادت خود و جهان بشریت میجویند،
اما با این وجود زمینِ زلزله خیز ایدهای آسمانی، دست از لرزشهای ترسناک، خونین و ویرانگر خود بر نمیدارد و هر از چندگاهی زلزلههای چند ریشتری را در زندگی آدمیان ایجاد میکند که در روند سابق این نبرد چندهزار ساله دیده شده، و یا حتی دیده نشده است.
بیشک منازعه فلسطین - اسراییل که ادامه همان نبرد بین یهود - مسیحیت - اسلام است، یکی از آتشفشانهای پر کُنش در نبردی با پیشینهایی بیش از هزاران سال است، که دوام و روند بی پایانِ رویکردی را نشان میدهد، که وزن کشی قدرت بین طرفهای درگیر در این درگیری را، به سطح زندگی ما آدمیان میآورد، و هر از چندگاهی با محوریت یکی از این آئینهای سه گانه، با غرش آتشناک خود، خانه و خانمان بسیاری را در جهان آدمیت ویران، و یا به خون میکشد.
در این نبرد دیرینه است که مرزهای دنیای مسیحیت، یهودیت و اسلام هنوز که هنوز است، بعد از بارها آزمودن میدان خون و ویرانی، همچنان جابجا میشوند، توسعه ارضی اسراییل در کرانه باختری رود اردن، بلندیهای جولان سوریه، جنوب لبنان، آخرین از این دست جابجایی و یا قصد آن است که توسط راستگرایان صهیونیسم در ذیل حکومت بنیامین نتانیاهو مزمز میشود [3] ،
و حتی رئیس جمهور امریکا که با شعارهای راستگرایانه برتری سفیدپوستان و آقایی مردان بر زنان و یا شعارهای ملیگرایانه «اول امریکا» و یا «امریکا را به اوج باز گردانیم» و... به میدان آمده است، و روح تاجر مسلک او جهانیان را بر این پیشگویی برد که او بیشتر به اقتصاد خواهد پرداخت تا سیاست، اما او اکنون در مذهب غرقتر از سیاست است، تا چه رسد به اقتصاد، او برای عاقبت به خیری آخرتی و راحت آنجهانی خود، به خدمت ایده "سرزمین موعود" یهود در تورات شتافته است و در دور اول ریاست جمهوری خود با انتقال سفارت امریکا از تل آویو به اورشلیم/بیت المقدس خدمتگذاری خود را به ایده گسترش مرزهای دین یهود و مسیحیت ثابت کرد و در دور دوم ریاست جمهوری خود با حمایت بیچون و چرا از جنایات اسراییل در جنگ غزه، و اکنون در رویارویی با ج.ا.ایران در کنار اسراییل که تمام قوانین و نُرمهای بشریت را زیرپا نهاده قرار گرفت و از مدرسه و دانشگاه، پل و تمدن و موسسات پژوهشی و علمی تا زیرساختهای ارتباطات و انرژی و هرچه داشتههای بشری مصون از حمله در جنگها، که در صورت حمله، مصداق جنایت علیه بشریت است را مورد حمله قرار دادند تا به قول وزیر جنگ او، آقای پیت هگست، برای مسیح بجنگد! ترامپ از صلح و تجارت گفت و بر بر زور نظامی تکیه کرد.
او اکنون با ایرانی در حال جنگ است که عمده خیزشهای مردمی آن، از بیش از سه دهه گذشته، ایدئولوژی و سیاست زدایی از عرصه فرمانروایی را هدف گرفته است از خیزش بزرگ جنبش سبز گرفته، تا خیزش «زن زندگی آزادی» و یا حتی آخرین حرکت بزرگ مردمی آنان در سال 1404 که فرار از سنت مذهبی، به دامن سنت سکولار پادشاهی را نیز در خود بزرگ نمایی میکرد، و عده ایی در اپوزیسیون ج.ا.ایران چنان دچار لجاجت شدند که، از فردی با ایدههای مذهبی یهودیت و مسیحیت راستگرای سنتی خواستند سود جسته و کمک بگیرند، تا به نوعی از سنت راستگرای مذهبی اسلامی ناشی از ایده ولایت فقیه در ج.ا.ایران رها شوند! در حالی که این نبردی سنتی با پیشینه دراز بین دو تمدن دینی است، که از آب گل آلود چنین سیلی هرگز نمی توان ماهی سالمی را به دست آورد و بلکه صیادان چنین صیدی را، این سیل درگیری های مذهبی با خود به ناکجا آباد تداوم و عمق گیری درگیرهای مذهبی خواهد برد، و بلکه ممکن است ایران را نیز بر باد دهد.
دست آورد جریان تحولخواه و تغییرخواه آویزان شده به این درگیری دیرینه مذهبی و ایدئولوژیک، جریان آزادیخواه و روند نقش خواهانه مردم کرامت جویی که دهه هاست، بر نقش خود در تعیین سرنوشت خود پای میفشارند را به سمت مردابی برد که زین پس برچسب قرار گرفتن در جبهه دشمن، دامن بسیاری از آزادیخواهان را خواهد گرفت و خواهد آزرد، و رنج آن را بر بسیاری از مردان و زنانی که حاضرند برای حقوق خود از جای خود برخاسته و قدمی پیش بگذارند، افزوده خواهد شد، عدهایی با سادهسازی مبارزه برای حقوق شهروندی و کرامت انسانی به تغییر رژیم، راههای میانبر و خطرناکِ به سمت هدف را آزمودند، و با نتایج دردناک آن، ملت و کشورِ خود را مواجه ساختند، و با دعوت از متجاوزین به حمله نظامی به کشور، و یا استقبال از آن، در حالی که میدانستند در پس اهداف امریکایی و اسراییلی توسعه طلبی مرزهای یهودیت و مسیحیت قرار دارد، با سادگی رهایی از زیاده خواهی دینی در عرصه زندگی ایرانی خود را جستند، و سیستم ایدئولوژیک حاکم را اهریمن تعریف، و برای رهایی از این اهریمن، خود به رفتاری اهریمنی پناه بردند، و بود و باش ایران و ایرانیت را به خطر انداختند.
شاهرود - پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405، 23 آوریل 2026، روز 55 جنگ امریکا و اسراییل با ایران، روز 17 آتش بس
[1] - در ۷ آوریل 2026، ایران و آمریکا با یک پیشنهاد موافقت کردند و آتشبسی دو هفتهای را اعلام کردند. تا در این مدت مذاکرات اسلامآباد انجام گیرد. این آتش بس در 21 آوریل (۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵) به پایان رسید، بدون این که نمایندگان دو کشور به توافق رسمی دست یابند، اما در آخرین لحظات دوباره این آتش بس از سوی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا تمدید شد او انتشار پستی در شبکه اجتماعی خود تروث سوشال مدعی شد : « ... بنا بر درخواست ارتشبد عاصم منیر و نخستوزیر شهباز شریف از پاکستان، از ما خواسته شده است که حمله به کشور ایران را تا زمانی که رهبران و نمایندگان آنها بتوانند به یک پیشنهاد واحد و منسجم دست یابند، متوقف کنیم. بنابراین، من به ارتش دستور دادهام که به محاصره ادامه داده و در تمامی جنبههای دیگر در حالت آمادهباش کامل باقی بمانند؛ لذا برقراری آتشبس را تا زمان ارائه پیشنهاد آنها و به نتیجه رسیدن گفتگوها — به هر شکلی که باشد — تمدید میکنم.»
[2] - در بحار الانوار روایاتى نقل شده است که تعداد پیامبران را 124 هزار نفر ذکر کرده است. شمارى از این روایات عبارت است از: 1. حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى فرماید: «خداوند 124 هزار پیامبر آفریده و من گرامى ترین آنان نزد خداوند هستم... و 124 هزار وصى آفریده که على علیه السلام گرامى ترین آنان نزد خداوند و بهترین ایشان است.[ بحارالانوار، ج 11، ص 30.]
[3] - ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ کد خبر: 86135746
وزیر دارایی اسرائیل خواستار گسترش مرزها و اشغال غزه شد
تهران - ایرنا- وزیر دارایی رژیم صهیونیستی در اظهاراتی جنجالی خواستار گسترش مرزهای این رژیم و الحاق کرانه باختری و اشغال کامل نوار غزه شد. به گزارش ایرنا، بتسلئیل اسموتریچ در گفتگو با روزنامه جروزالم پست مدعی شد که رژیم صهیونیستی به مرزهایی گستردهتر و قابل دفاع در غزه، لبنان و سوریه نیاز دارد و خطوط مرزی سال ۱۹۶۷ را غیرقابل دفاع توصیف کرد. اسموتریچ همچنین فلسطینیان ساکن نوار غزه و کرانه باختری را بخشی از آنچه «محور ایران» خواند، دانست و انتقادها از خشونت شهرکنشینان را کارزارهای گمراه کننده توصیف کرد. این وزیر افراطی با ادعایی بحثبرانگیز، شهرکنشینان صهیونیست را از کمخشونتترین مردم خواند و گفت اقدامات رژیم صهیونیستی در کرانه باختری با هماهنگی کامل با آمریکا انجام میشود. وی همچنین اعلام کرد که بنیامین نتانیاهو از گسترش فعالیتهای شهرکسازی در کرانه باختری حمایت میکند و این روند با پشتیبانی و هماهنگی کامل با ایالات متحده ادامه دارد. و ابراز امیدواری کرد که طرح اعمال حاکمیت کامل رژیم صهیونیستی بر کرانه باختری، در آینده مورد حمایت دولت آمریکا به ریاست دونالد ترامپ قرار گیرد. وی همچنین بار دیگر بر لزوم اشغال کامل نوار غزه و ایجاد شهرکهای صهیونیستی در آن تاکید کرد؛ موضوعی که در جریان مراسم بازگشایی یک شهرک در شمال کرانه باختری، در کنار مقاماتی از جمله یسرائیل کاتس، وزیر جنگ رژیم صهیونیستی مطرح شد. این اظهارات در حالی مطرح میشود که سیاستهای شهرکسازی رژیم صهیونیستی از زمان تشکیل کابینه نتانیاهو در سال ۲۰۲۲ تشدید شده و همزمان، گزارشهای حقوق بشری از افزایش حملات روزانه شهرکنشینان علیه فلسطینیان و تلاش برای تغییر بافت جمعیتی و جغرافیایی سرزمینهای اشغالی حکایت دارد.
بعد از نزدک به سه ماه قطع اینترنت در ایران، با فرا رسیدن دوره رهایی از دنیای اسارتبار بی اینترنتی، اکنون میتوان نفس کشید و به انتشار یادداشت های مختصر روزهای قطع اینترنت اقدام کرد:
نهم اسفندماه 1404 در تاریخ ایران به عنوان روزی استثنایی ثبت شد. چرا که کسانی که خود را ادامه دهنده راه اسکندر مقدونی معرفی میکنند [1] ، ایران را بار دیگر از باختر مورد هجوم ویرانگر و خونین خود قرار داده، تا توسعه طلبی و قدرتِ بسیارِ زیاد خود را به رخ جهانیان کشیده، تا از امثال ونزوئلا و ایران درس عبرت سازند، تا دیگرانی حساب کار خود را بکنند، و فرمانبردار زورگویی ترامپیسم و صهیونیسم شوند.
بسیار غمگینانه باید گفت که ایران همواره در تاریخ خود، مورد هجوم مهاجمانی بیرحم، زیاده خواه و... از این دست بوده است، که هر از چند سده یکبار، ما را مورد حمله و ویرانی قرار داده، و ایرانِ تمدن ساز را شخم زدند؛ این یک روند تاریخی است که در حافظه تاریخی خود میبینیم، اما شوربختانه این را نیز نباید فراموش کرد که بهانه حمله به ایران را نیز، هربار تصمیم سازانی از میان خود ما ایرانیان فراهم، و یا زمینهسازی کردند.
اگر خسرو پرویز به نامه پیامبر اسلام، مثل هر نامه دیگری که از سوی این و آن، به سوی فرمانروایان بر تخت نشسته سرازیر است، برخورد میکرد، و آنرا در حضور پیامآوران، پاره نمیکرد، حتی بی پاسخ میگذاشت، و یا ادب برخورد با دعوت را نگه میداشت، و یا در مقابل کلمات آورده شده در این نامه، پاسخی درخور مینگاشته و روانه میکرد، شاید ورود اسلام به ایران، حداقل با شمشیرهای پر از کینه و آخته از خشم صورت نمیگرفت، که در پس آن، دیگر ایرانی باقی نماند، و به سان غنیمتی جنگی، بین جنگاوران فاتح آن، پاره پاره شود و...،
خوارزمشاهیان اگر بنای نوساختهی تجارت با خانِ مغول را، این چنین از سر غرور و نابخردی ویران نمیکردند، و به غارت فرستادگان تجاری مغولان دست نمیزدند و...، شاید هرگز زمینه ویرانی ایران، و بلکه دنیا فراهم نمیشد که به مثالی در جهان بشریت و تاریخ از بی رحمی و ویرانی تبدیل شد و...
و چرا دور برویم، در همین چند سال گذشته، چنانچه در فردای امضای قرارداد صلح جهانی برجام، بی بهره کردن مهمترین طرف این پیمان صلح، یعنی امریکا از منافع برجام، در بالای اولویت سیاست خارجی کشورمان قرار نمیگرفت، و امریکا نیز چون دیگر امضا کنندگان برجام، از مواهب بازار تجارت و نفت ایران برخوردار میشد، شاید هرگز زمینه برای پاره کردن کل قرارداد برجام توسط ترامپ فراهم نمیشد، که روند روابط ایران و امریکا، زان پس به سمتی رود که، امروز او برای اینکه در تجارت و نفت ایران مثل روسها، فرانسویها، چینیها و... شریک باشد، موجودیت ایران را این چنین در خطر جدی قرار دهد، و امروز سخنان دردناکی، از جمله باز گرداندن ایران به "دوره پارینه سنگی" [2] و "محو ایران از نقشه جهان" و یا "تغییر نقشه ایران" سخن گوید، و اینچنین مغولوار بر ایران، زیرساختها، مدافعان و مردمانش بتازد.
از سوی دیگر، باید اعتراف کرد که ترامپیسم معضل جهانی است و نه تنها ایران، و اگر ما و دنیا در برابر پدیدهایی همچون ترامپ با فرزانگی و سیاست بیشتری برخورد میکرد، شاید او هرگز به خانِ مغولی متجاوز دگرگون نمیشد، اگر دنیا و ما او را با همه بیماریهای شخصیتی و روانی که دارد، تحقیر نمیکرد، امروز شاید اینگونه با عقده گشایی دردهای دیده نشدهاش مواجه نمیشدیم، که تبدیل به هیتلری شود، که ترامپیسم او، دنیا را شخم میزند، و پیش میتازد، خشک و تر را میسوزاند، تا آنجا که کسی در دنیا، از لطمات او بی بهره نیست، از همسایگان شمالی و جنوبیاش گرفته، تا امریکای مرکزی و لاتین، تاا اروپای متحد امریکا، تا رقبا و البته کسانی که در دشمنی با او کم نگذاشتند، و نواختن کوس روسوایی اش را، در اولویت اهداف مقدس خود نهادند، و با شاخ چنین گاو وحشی و نابهنجاری دست به یقه شدند، و...،
اما این حقیقت را نباید نادیده گرفت که ترامپ با همه بیماریهای روانی درونی، و ضعفهای شخصیتی و فسادی که یک عمر در آن گرفتار و درگیر بوده است، روزی با شعارهایی زیباتر از شعارهایی که امروز سر میدهد در جامعه امریکا ظاهر شد، از رها نمودن امریکا، از فساد درونی و باندهای قدرت میگفت و... اما هم در آن دوره اول ریاست جمهوری، و هم در این دوره با وضعی مواجه شد، که شاید همین مواجهه، باعث شد تا غولِ مغولیت و نازیسم را در درون او زنده کرد، چرا که دنیا سعی داشت او را نادیده بگیرد و... و در موضع انکار و بی محلی، از این پدیده بگذرد، ولی ترامپ، چنین میز چیده شدهایی را، مثل یک یاغی هنجارشکن، زنجیر بریده و... بر هم زد، و اکنون میخواهد دنیا را (دوست و دشمن) به خاطر رفتارش تنبیه کند و..،
این است که نه ما و نه دنیا، نمیتوانند دستهای خود را در این آتشِ شعله ور ندیده، از آن براحتی بگذرد، و این مرام و منش این دنیاست که آرزوهای بد و نافرجام، از جمله درخواست مرگ و نابودی، که بسوی دیگران روانه میشود، پژواک یافته، و به سوی درخواست کنندگانش بازگشت داده میشوند و...
تلاشهای ترامپ در دور اول ریاست جمهوریاش برای روزنه گشایی در روابط ایران و امریکا را هرگز نباید فراموش کرد، او میخواست تا باز کننده نیم سده گره کور روابط ایران و امریکا باشد، اما ایران و جهان این ولع بسیار را نادیده گرفت، و اکنون ایران و جهان با پدیدهایی مواجهند که چه بخواهیم و چه نخواهیم، ترامپ است، ترامپی که عقده های شخصیتی دارد، میخواهد دیده شود، تحسین شود، بر صدر نشیند، ارج بیند و...
او مثل بسیاری از انسانها و از جمله رهبران جهانی دیگر، دچار بیماری روانی و شخصیتی آشکار است، که از بد حادثه، سکان قدرتمندترین کشور جهان را در دست دارد، او اکنون به سان «زَنگی مستِ تیغ آخته در دست» است، که ایستادگی در مقابل چنین مستِ از عقل برون افتادهایی، فرزانگی ویژهایی را فرا میخواند، تا با این پدیده رودرو شد، درست است که «روزی خواهد شد که هر گونه انتساب به ترامپ و دیگر سفیدسالاران نژادپرست (چون او)، ننگ خواهد شد»، اما تا پیش از این که این دوره نفرت فرا رسد، شرایط را باید مدیریت میکردیم، تا این توفان از سر ایران و ایرانیان بگذرد،
ترامپ و ترامپیسم تنها معضل ایران نیست، یک مشکل بزرگ برای بشریت و جهان کنونیست، نباید در مقابل چنین پدیدهایی به تنهایی به میدان رفت، عاشورا ساختن و عاشورایی برخورد کردن، در مقابل چنین پدیده خطرناکی، که دنیا را به بازیهای خطرناک خود گرفته است، به صلاح مُلک و ملت ایران نبوده و نیست، و اهل تدبیر نباید اجازه دهند کسانی از کیسه ایران و ایرانیان، برای خود عاشورا خلق کنند، به چنین کسانی باید یادآوری کرد که خالق عاشورا این درس را نیز به آزادگان و پیروانِ در پس خود داد، که اگر امر بر تو تحمیل کرد که در معرکه عاشورایی قرار گیری، تو تنها خود و نزدیکترینهای به خود باید باشی، نمیشود یک ملت را به یکباره به معرکه عاشورا برد.
و خلاصه اینکه، در چنین جهان و شرایطی که زنگی مست و تیغ آخته در دست ساخته است، در برخورد نخست تنها باید با سیاست و تدبیر شرایط را اداره کرد، و در برابر این غول جهیده از شیشه، نبردی بخردانه داشت.
شاهرود - یکشنبه 16 فروردین 1405، 5 آوریل 2026، روز 37 جنگ امریکا و اسراییل با ایران
[1] - استراتژیست سابق ترامپ: «ما قرار است کاری را دوباره انجام دهیم که اسکندر ۲۳۰۰ سال پیش انجام داد» (۱۴۰۵/فروردین/۱۰ ) استیو بنون استراتژیست سابق ترامپ و متحد نزدیک او، درمورد جنگ علیه ایران: "ما قرار است کاری را دوباره انجام دهیم که اسکندر ۲۳۰۰ سال پیش انجام داد. اگر چنین کاری انجام دهیم، میخواهم عربها در خط مقدم باشند. در موج اول حمله به جزیره خارک، امارات را بفرستید. محمد بن زاید احتمالاً بهترین متحد ما در آنجاست؛ کشوری که بسیار فراتر از اندازهاش عمل میکند. بسیار خب، اگر همهتان واقعاً پای کار هستید، پس شروع کنیم."
[2] - کد خبر: ۹۱۵۹۰۴تاریخ انتشار: ۳۸ : ۰۴ - ۱۳ فروردين ۱۴۰۵ ادعاهای تکراری ترامپ درباره ایران: "اهداف استراتژیک اصلی ما در جنگ نزدیک به تحقق هستند / به تمام شدن کار، خیلی نزدیک شدهایم / کشورهای دیگر باید از تنگه هرمز حفاظت کنند / ایران را به عصر حجر باز خواهیم گرداند / اگر به توافق نرسیم، به تمام تاسیسات برق آنها حمله خواهیم کرد / در دو تا سه هفته آینده به شدت به ایران حمله خواهیم کرد / افزایش کوتاه مدت قیمت نفت به خاطر حملات ایران به نفتکشهاست نه جنگ!" دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا مدعی شد اهداف استراتژیک اصلی ما در این جنگ نزدیک به تحقق هستند و به تمام شدن کار، خیلی نزدیک شدهایم. پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir)
« در کوله پشتی سربازان خارجی آزادی نیست »
این روزها نفس در سینه رزمآورانی که دل در گرو ایستادگی رو در رو، مقابل سپاه متجاوز به خاک و داشتههای ایران دارد، حبس شده است، رزمندگانی که مقابل سپاه سنگین زیر فرمانِ فرمانروای امریکا، خواهند ایستاد، او که فشار خود را بر ایران نهاده، تا ایران و ایرانیان را از توان هستهای، توان دفاع موشکی و هرآنچه از این دست، محروم کند؛
من در جنگ خسارتبار هشت ساله گذشته دیدم که چنین مدافعان وطنی، زانوان خود را محکم به زمین سنگرهای خود میبستند، تا متجاوز را از زیادهخواهی تجاوزکارانهاش، در نظر داشتن به خاک و داشتههای وطن، پشیمان سازند، چنین ایرانیانی گوشهایشان را از پچ پچ و نجوای پشت سر خود برداشته بودند، و نمیشنیدند که امثال شیخ علی تهرانیها [1] چه میگوید و...، تا دل و گوش به هیچ صدایی نداشته باشند، اِلا رصدِ صدای آمد و شد، سربازان خارجی، که در پشت مرزهای این کشور، و مقابل ملتِ تنها و زخم خورده (از داخل و خارج)، خیمه زدهاند، تا سایهی شومِ جنگی نابرابر را، بر آسمان ایران نگه دارند، و ایرانیان را مجبور به تن دادن به خفت تسلیم، در برابر خواستهای زیادهخواهانه خود، در خلع سلاح ایران از دفاع و دانش کنند.
این در حالیست که در چنین هنگامههای خطرناکی، هستند سلمانهای فارسی از ما، که به خود تردید راه نمیدهند، تا در آنچه آنرا حق میدانند، در چنین رویاروییهایی کمی تامل کنند، و در سمت مقابل مردم و سرزمین خود نایستند، و راههای نفوذ به برج و بارو، و خندقها و شیوههای دفاع مدافعان ایران را، به مهاجم خارجی نشان ندهند و...،
یا مسعودهای رجویمان، که به خود تردید نمیکنند، که چرا باید آدرس سایتهای مخفی توان هستهایی کشور خود را، به خارجیها بفروشند؟ تا او را در ویرانی این زیرساختهای دانش و فن آوری، متعلق به ایران و ایرانیان، رهنمون سازند، به این بهانه که با حاکمیت ایران مخالفند. و یا آن هموطن دیگر ایرانیام که ناوگان پرتغالیها را تا گوشه گوشهی تهیرفتگیها، و بنادر ایران، در کنارهای دریای عمان از چابهار تا جزایر هرمز، بحرین، قشم و... هدایت کرد، تا صد و هفده سال چیرگی متجاوز بر خاک و مردم ایران را محقق کند، تا امامقلیخانهایی [2] از بین این مردم، بعدها برخیزند، و بیایند و با چه سختی و مکافاتی، سرزمین ایران را از وجود متجاوزین چیرگی یافته به خاک میهن، پاک کنند و...
چنین ایرانیانی را هماکنون هم، در کنار امریکاییها، اسراییلیها و... میتوان دید، که آنان را در تجاوز به این مردم، و آب و خاک راهنما و همکارند، و پای متجاوز را به خاک کشور خود باز کرده، و تاریک روشنِ اهداف مهاجمان را، در گوشه گوشه این خاک، برای اصابت بمبهای سهمگین او، روشن میکنند، تا این بمبها بیشترین ویرانی و کشتار را به هنگام اصابت، در اهداف خود به بار آورند! چیزی که سرمایه و داشته ایرانیان است تا حاکمیتهای آنان.
برای مَنِ ایرانی، وقتی موضوع تجاوز خارجی به خاک، و داشتههای وطنم که پیش میآید، چه فرق میکند، حاکم این شهر کدام دادگر و یا بیداگریست، که بر کرسی قدرت این مُلک تکیه زده است. برای من، در این لحظه مهم این است که نبرد با طرف مهاجم خارجی را، کدام ایرانی (خوب یا بد، دادگر یا بیدادگر، درستکردار یا بدکردار و...)، فرماندهی خواهد کرد، در این لحظه نه تیره و تبارش برای من باید مهم باشد، نه با پرونده رفتارش کارم هست، او میتواند خسرو پرویز پادشاه ساسانی باشد، که طبق نظام طبقاتی ظالمانهاش، حق دانش آموختن و... را از تمام فرزندان من، و دیگر هم میهنانم ستانده، و دانش را ظلمانه به انحصار طبقه روحانیت زرتشتی درآورده است،
و یا آن حاکم قاتل مصلحین اجتماعی این شهر، که مانی و مزدک و... را از ما ایرانیان گرفت، تا خیزشهای اصلاحی ما را در نطفه خفه کند، تا تغییر و تحولی در وضعمان به وجود نیاید. به گاه حمله اغیار به خاک وطن، وقت بحث در پیرامون این اختلافات نیست، که مثلا سید علی خامنهای، در دوره زمامداری خود، فرایند اصلاح، اصلاحات و اصلاح طلبی را بر زمین زد، و انسداد را جایگزین آن نمود، تا کسی نماند که پیگیر آزادی و حق انتخاب این مردم باشد، و انتخابات را بعد از یک انقلاب آزادیبخش و سراسری، چنان دو مرحلهایی کرد، که اول این اعضای شورای نگهبان باشند، که از بین متقاضیان خدمت، و کاندیداهای شرکت در انتخابها، انتخاب میکنند، و سپس باقی ایرانیان مجبورند از بین منتخبین آن شورا، بین بد و بدتر سرگیجه بزنند، و انتخابی از سر کراهت و ناچاری داشته باشند، که این نوع انتخاب و انتخابات تغییری در وضع شان نمیتواند به وجود آورد، و اینچنین است که دیگر میزان رای ملت نیست، و میزان خواست اعضای شورای نگهبان است که باشد و که نباشد، و چه کسی سکاندار خدمت شود!
و حاصل چنین فرایندی امروز، خطراتی است که ایران و ایرانیان را محاصره کرده است، این همه فسادِ مافیایی، فقر، بیکاری، باندبازی، مهاجرتهای گسترده، ورشکستگیها، ویرانی اجتماعی، اقتصادی، زیست محیطی و فرهنگی، اعتراض و کشتار، و شکافی ژرف بین حاکمیت و مردم، و در نتیجه طمع خارجی به تمام داشتههای ایران و ایرانیان و... را شاهدیم.
اما امروز و در این لحظات دیگر جای این سخنها نیست، پیگیری چنین حقوقی، برداشتن چنین موانعی از جلوی پای ایرانیان، و قضاوت میان ما و چنین فرمانروایانی را باید به بعد از دفع تجاوز خارجی سپرد، اگر از این آوردگاه زنده و سالم درآمدیم، آنگاه است که میتوان دوباره یقه این نوع اندیشه را گرفت، و برای کسب حق تعیین سرنوشت، و آزادی تلاش کرد،
کاری که بیش از 160 سال است این مردم در برابر حاکمان قجری، پهلویها، و معتقدین به نظام ولایت مطلقه فقیه انجام داده، و اندیشه فرمانروایی آنان را در نبود کرامت انسانیِ خود، به چالش کشیده، و حقخواهی کرده، و میکنند، و خیابانهای این شهر در دوشاب خونِ حق خواهان مطالبه گران حقوق شهروندی غرق است، و همواره در این یک سده و نیم گذشته،سنگفرش خیابانها به خون آزادزنان و آزادمردان ما غسل داده شد.
ایرانیان باید به دلایل و موجبات پیروزی متجاوزان به این خاک نگاه کنند، و عبرت بگیرند، که نگاه به پرونده این فتوحات، برای ایرانیان درس آموز و راهنما خواهد بود. مثلا تاریخ حمله اعراب شبه جزیره عربستان، و فتح جهان و البته فرایند چیرگی آنان بر امپراتوریهای بزرگ ایران و روم، برای ما که در معرض تجاوزیم، درس آموز است، روششان، نوع اندیشه و رفتارشان، تمایزی که بین جنگ داخلی، با نبرد خارجی قائل بودند، قابل تامل و اندیشه است، تا آنجا که امام اول شیعیان، علی بن ابی طالب در کنار خلفای پیش از خود، تمام قد، در نبردهای کشورگشایی سپاه این خلفا، در برابر ایران و روم ایستادند، و با مشورت دادن و... آنان را در این مسیر راهنما و مشاوری امین و صادق بودند، هر چند در همان حال، از بنیان اختلاف مبنایی خود با این خلفا هرگز کوتاه نیامدند، چنانکه بارها، به موقع، در برابر هم قرار گرفتند، و جنگیدند، کشتند و کشته شدند.
نمونه دیگرش امام چهارم شیعیان است، که در حالیکه از غم کشتار خانواده، پدر، برادران، عموها، عموزادهها، یاران، آشنایان و... خود توسط یزید بن معاویه شدیدا غمگین بودند، اما در همان حال در حق سربازان مرزدار همین فرمانروایِ قاتل پدرش، بیپرده، و بلند و روشن، در مدینه و مکه دعا میکرد، همچنانکه این دعاهای او را در کتاب "صحیفه سجادیه" ثبت شده، و اکنون در دسترس، و گواه بر این ادعاست و...
این یکی از رموز پیشرفت و عظمت حاکمیتی بود و شد، که برای هزار سال، بر تمام سرزمینهای ایران و روم، حاکم شدند، و زبان عربی خود را از شبه جزیره عربستان برآوردند، و تا اسپانیا گستراندند، و آئین خود را بر تمام ملل تحت سیطره خود، فرمانروایی دادند و...
بی شک امروز، در زمانهایی که ملیگرایی ایرانی، در شعار و هدف معترضان به وضع موجود، موج میزند، این گذشته تاریخی باید مد نظرِ ایرانیان باشد و آید، که باز از خود نامهایی همچون سلمان فارسی، مسعود رجوی و... را، در همراهی با متجاوزین به خاک و ملت خود بر جای نگذارند، که در آینده، ایرانیان دیگری وقتی به تاریخ و رفتار آنان در این روزها نگاه کنند، همان احساسی را داشته باشند، که ما به این قبیل آدمها امروزِ روز داریم.
گیرم که سلمان در اندیشه و رفتار و آئین خود چنین و چنان، و محبوب دل پیامبر اسلام بود، و یا رجوی در مبارزات آزادیخواهانه و بی امان و تشکیلاتی خود، چنین و چنان، و استخوان خرد کرده باشد، اما در ایستادن در کنار متجاوز بعثی، به خاک و ملت خود، هرگز پسندیده رفتار نکرد، و تاریخ ایران و ایرانیان از آن راهبرد او هرگز به نیکی یاد نخواهند کرد.
چقدر دردناک است، وقتی این روزها میبینم، چنین اندیشهی ایران غرقکنی، باز میرود تا رونق گرفته، و شاهد ایرانیانی باشیم که چنان از ایرانیت و ملیت خود زدوده شدهاند، که در لحاجت و دشمنی با نظام حاکم بر خود، حتی ایرانی بودن، و ایرانی اندیشیدن، و ایرانی رفتارکردن را نیز، به فراموشی سپردهاند، و اختلافات داخلی بین ایرانیان، به دو قطبیهای دهشتناکی رسیده، که برای نبودِ حاکمان فعلی، حتی خاک، داشتهها، منافع، و امنیت ملی ایران را هم، به راحتی میتوانند قربانی هدفِ خود کنند، در این روزها سخنانی از چنین هموطنانی شنیده میشود که تا مغز استخوان انسان را میسوزاند.
مثالی بگویم، تا به ژرفای فاجعه رسیده، و آنرا حس کرد؛، شاهد مجادلهایی در خیابان، بین دو هموطن بودم، یکی مدافع حمله امریکا، و دیگری مخالف آن، طرف مخالف حمله امریکا/اسراییل به ایران استدلال میکرد، که : «از این دونالد ترامپ بعد نیست که برای تحقق شعار "امریکا را دوباره به بزرگی باز گردانیم" (خیزش MAGA)، و تامین مالی طرحهای داخلی آن در امریکا، بعد از حمله به ایران این فرصت را غنیمت شمرده، جزایر سه گانه ما را تسخیر و به اماراتیها بفروشد، و آذربایجان را به جمهوری آذربایجان واگذار کند، خوزستان را به دیگرانی از این دست و...،»
واکنش طرفِ موافقِ این حمله، سوزناکترین بخش این مجادله بود، که استدلال میکرد که: «اگر بُکُند، مگر چه میشود؟! بحرین را محمدرضا شاه پهلوی به حاکم این جزیره واگذار کرد؛ آیا مردم بحرین اکنون خوشبختترند یا مردم ایران؟! اگر مردم بحرین زیر حاکمیت ایران میماندند، امروز همچون مردم جزیره قشم و... در بدبختی غوطه نمیخوردند؟! مردم جمهوری آذربایجان با جدایی از ایران خوشبختترند، یا مردم تبریز، ارومیه و...؛ اگر اینها به ترکیه و یا آذربایجان ملحق میشدند، خوشبختتر نخواهند بود؟! به نظر شما اگر اهالی جزیره ابوموسی زیر حاکمیت شیخ محمد، حاکم امارات باشند خوشبختترند یا الان که جزو ایرانند؟ شما چرا اینقدر ناسیونالیست هستید؟ و به خوشی مردم فکر نمیکنید؟! و...»
این همان اندیشه ایی است که در صورت فرصت یافتن، میتواند در نقش سلمان فارسی در فتح ایران، سپاه خلفا را راهنمایی کرده، و یا همان کاری که فرزندان ما، در سازمان مجاهدین خلق ایران، در کنار سپاه رژیم بعث، در حمله به ایران، به عهده گرفتند را انجام دهد، و یا آن هموطن ایرانی دیگرم که برای منافع شخصی خود، جنوب ایران را به پرتغالیها سپرد، یا هموطنان دیگرم در حزب توده که در صورت پیروزی، برآیند کارشان، تشکیل جمهوریهایی همچون جمهوری سوسیالیستی گیلان به رهبری میرزا کوچک جنگلی، جمهوری مهاباد به رهبری قاضی محمد در کردستان، و یا تاسیس جمهوری آذربایجان به رهبری فرقه دمکرات و پیشه وری و... خواهد بود.
تهران - سه شنبه 5 اسفندماه 1404 برابر با 24 فوریه 2026

کاریکاتور یک رسانه امریکایی
تاکید بر حقوق کشورها و ایالتها
مقابله یک شهروند با زیاده خواهی سپاهیان ترامپ و حزب جمهوریخواه
[1] - علی تهرانی (۱۳۰۵ – 1401 ) با نام اصلی علی مرادخانی ارنگه، روحانی، نویسنده و خطیب ایرانی بود او نماینده استان خراسان در مجلس خبرگان قانون اساسی و از شاگردان سید حسین طباطبایی بروجردی و سید روحالله خمینی بود که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ به مبارزه با حکومت پهلوی پرداخت و در این راه بارها به زندان افتاد و تبعید شد. او دارای درجه اجتهاد بود تهرانی پس از انقلاب و در ادامه زندگی سیاسی خود و پس از تحمل ماهها زندان در مشهد، در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۶۳ در شرایطی خاص موفق شد از حصر خانگی خارج شود. سپس مخفیانه به عراق گریخت و در آنجا سالهای طولانی در رادیو و تلویزیون فارسیزبان بغداد، به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی و زمامداران آن پرداخت. او در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت و به ۲۰ سال زندان محکوم شد ولی در سال ۱۳۸۴ آزاد شد. او شوهر خواهر سید علی خامنهای است.
[2] - امامقلی خان، یکی از فرماندهان نظامی و سرداران گرجی زمان صفویان بود که پس از پدرش اللهوردی خان به فرمانروایی ایالت فارس امپراتوری صفوی رسید. پدر او اولین سپهسالار ایران از خاندان گرجی اوندیلادزه بود. از مهمترین اقدامات نظامی امامقلی خان فتح هرمز و پایان دادن به تسلط ۱۱۷ سالهٔ پرتغالیها در خلیجفارس است.
اصلِ منُ جواب من، خواب منُ خیال من، ای که تو رُخ نمود باز، رخ زِ چه باز، نهان کنی؟
سنگ صبور بودهایی، هالهی نور بودهایی، آب زِ جوی رفته را، کجا توان که آوری؟!
تو چشم دیدهی منی، تو آه اشکبار من، خوانِ غارت شدهام! باز چگونه آوری؟!
رنجِ منُ ملال من، آب منُ زلال من، ای مه صبحِ شام من، چون به کِناره آوری؟!
ای دل خون چکان من، ای تو گلوی خستهام، بر سرِ دار خون چکان، چگونه تاب آوری؟!
ای مه بی دوام من، شب تو چنین سوختهایی، روزِ تو این چنین سیاه، گم شده، ای شهاب من، ره به کجای آوری؟!
"نشستهام، به در، نگاه میکنم، دری که آه میکشد" [1] ، کی تو زِ راه میرسی؟ ای تو زِ دام رستهام!
جهان به حکمت تو شد، چنین سیاه و تارُ کین؟! تو روشنی زین میان، چگونه باز آوری؟
حلقهی در کوفتهام، جام، زمین گوفتهام، سر به دیوار غم، این سرِ خونشفانِ من، کی تو آرام بری؟!
به نظم درآمده در دوشنبه 4 اسفندماه 1404 برابر با 23 فوریه 2026
[1] - شعر از سایه : "نشسته ام به در نگاه می کنم دری که آه می کشد تو از کدام راه می رسی؟ خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانی ام درین امید پیر شد نیامدی و دیر شد… همین"
تنِ جنگدیدگان، و شاهدان کشتارگاههای بزرگ انسانی را، تا به حال تنها خطر حمله خارجی میلرزاند، اما کار این سرزمین و شهروندانش، بعد از دههها، به جایی رسیده است، که "اعتراض" نیز لرزاننده، و این خاک را به خون میکشد، و برای ما کشتارگاههای جدید و شدید میسازد، و آنقدر در "مرگ" غرق شدهایم، که مرگ نیز، همچون آثارِ دیگر فجایع (طبیعی، اجتماعی و...)، تنها مفهومی از آمارها برایمان دارد، تا جان بعنوان یک متاع بی ارزش شده، تنها با اعداد تعریف شود.
امروز دیگر برای غارتِ پرشمارِ جانِ جوانانِ شهر، نیاز به بروز جنگ نیست، اعتراض نیز، خود غارتگرِ هزاران بهار، در گلخانهی جوانی شهر گشته است، و این دیو فاجعهایی است، که در پشت درِ خانههای بسیاری در این شهر زانو زده، و دیگر حتی عددِ "هزاران" به خون در غلتیده نیز، تنی را، برای به خون شدن آنان، نمیلرزاند!
حتی تنِ کسانی که با تکانی به خود، میتوانند، بار این عدد بزرگ و کمرشکن را، از دوشِ خانوادهی مرگزدگانِ هاج و واج این سرزمین، بردارند! کهنسالانی که عدد کشتار جوانان، تنِ بیمارشان را، حتی به تبی هم نمیآزارد، که از تبِ وارد شده به تنِ پیر و فرتوتِشان، چاره جویانی را، به چارهجویی دراندازد، و یا وادارد.
امروز باید "اعتراض" را نیز به عددِ دیگر غارتگرانِ پرشمارِ جان ایرانیانی افزود، که سالانه آنان را در شمار زیاد به مسلخ مرگهای پر تعداد میبرند (بیماریهای قلبی و عروقی، سرطان، آلودگی هوا و...) [1]، جامعهی مرگزده ما، اکنون از چند جهت، در محاصره گرگهایِ گرسنه و شیدا به مرگهایی، از این دست درآمده است.
اینجا شهریست که سعی بر این است که از صلح طلبان، و خشونت پرهیزان و... تهیاش کرده، آنان را خلع سلاح، و به کُنج خانههایشان رانده، و یا در پیچ و خم دادگاهها، گم کرده، تا در پشت یک خرمن گرفتاری، عمرشان به سر آید، حتی سردارانی که افتخارِ امضای توافقنامههای بین المللی بزرگِ صلح را در پرونده خود دارند، در هیات دولت بر آمده بر قول قرارهای محکم و مردانه صلح و وفاق (مسعود پزشکیان) نیز، جایی ندارند، و در آوردگاه بزرگ دیپلماسی با امریکا، این روزها غائبند!
از هر فرقهایی در این دولت مجنون و گرفتار، رسوا و تکه پاره، سهام دارند، اما لجوجهای متکبر، جایی برای سرداران صلح و دیپلماسی و خیرخواهی، در این دولت نگذاشتند، و هرگز نخواستند که در این جمع، پای مردان بزرگ سیاست، اقتصاد و دیپلماسی باز باشد، چراکه آنان را، تحمل سخنی از این دست، زندگی و یا آرامش نیست، تا در این باغ به تاراج رفته، جایی برای دیگرانی باشد، که سخنی غیر از جنگ، مقاومت و مرگ، سر دهند.
آنان که سخنی غیر از این گویند، اگر خیلی خوش شانس باشند، تنها میتوانند در کُنج اتاقِ کوچک اساتید دانشگاه، در دانشکدههایی پرت، شنونده حملات به خود، از سوی صاحبان بوقهای مادام العمر (در رسانه و مسجد) باشند، و با پذیرای یکی دو دانشجو، پیگیرِ پایاننامهایی، انجام پروژهایی درسی، در یک کلاس، با دانشجویانی در عدد انگشتان دست باشند! و این گونه این سرمایهها هم به هدر روند.
خشونت خواهانِ سنگدل، قدرت طلبان چپاولگر پستهای انتخابی و انتصابی، دستهای آلوده به غارت، دارندگان رانتهای مادام العمر کرسی نشینی، حافظان وضع موجود، پیش برندگان پروژههای حذف، و یکدست سازانُ، خالصگران بیرحم و...، میتوانند پشت کرسی بلندگوهای ملی نشسته، پشت گرم به دستهای پیدا و ناپیدا، گوش میلیونها ایرانی را، با "مهملگوییهای" خود بخراشند،
و خالی ماندن این باغ، از وجود سروهای بلندِ اندیشه، خیرخواهی، اصلاح و... را جشن بگیرند، و بقا و سرحالی فیلترهای تنگ، با کهولت سنی باورنکردنی، را به رخ کسانی بکشند که برای عبور دادن مردان و زنان چابک و چلاک بزرگ، از این مرداب گزینشگرِ سخت و ویرانگر، به رخ کِشند، که:
رقبا!
اکثریت اصلاح طلب ایرانیان!
میانهروها!
همچنان که نتوانستید! نخواهید توانست! و "تا انقلاب مهدی، (این) نهضت ادامه دارد... " [2]، و این کوچکها و کوچکزادهای ناچیز و بیمقدار، تنها صحنهدارانِ سیاست، فرهنگ، اقتصاد، مدیریت، و در کل، این نبردِ خسارتبار بیپایان و بزرگ، باید باشند!
آری این خالصسازیها، یکدستسازیها، فیلترهای حذف کننده و تنگ، در بازی خدعه و نیرنگ و... در نهایت، شاهدان روند این انقلاب بزرگِ قرنِ بیستمِ جهان را، در چهل و هفتمین سالروزش به جایی رساندهاند که متوسط سنِ جوانان به مسلخ [3] برده شده، در خیابانهای شهر، در دیماه خونین 1404، با سن و سال به کشتار برده شدهها در جنگ خسارتبار 8 ساله با رژیم بعثی، به هم نزدیکند [4]، که در هر دو کشتارگاه، متوسط سن قربانیان، از بین جوانان 20 تا 24 سال انتخاب، و طعمه مرگی بسیار دردناک و هولناک شدند!
بله بازگشت کردهایم! بازگشت به آن روزهای کشتار، و این دو دیو آدمخوار، ضحاکوار، جوانانی در این سن و سال را، برای کشتار و به خاک سپردن، پسندیدند!
متوسط سن شهدای جنگ خسارتبار هشت ساله، بین رژیم بعث عراق و ایران (1359-1367)، در همین حدودِ کسانی است که در دیماه خونین امسال، خونهاشان، سنگ فرشِ سردِ خیابانهای شهر را رنگین کرد، و در این پرتگاه انسانی، چنان پیش رفتهایم که، در این چند دهه، از دشمن خارجیِ قاتل فرزندانِ این مرز و بوم، به ایرانیانی رسیدهایم، که هموطنان خود را در این حجم، و در عدد هزاران، در خیابانهای شهر، سلاخی میکنند!
این دیو فاجعهاییست که دارکوب وار، بر تنهی پوسانده شده این درخت میکوبد، و این نتیجهی همان تصمیم فاجعهباری است، که دهههاست اصلاح را با لجاجت تمام، پس زد، و انسداد را جایگزین روی خوش نشان دادن به تغییر و تحول نمود، و آنقدر بر این لجاجت ماند، تا قتل ایرانیان، به جای قدرتهای زیاده خواهِ بیگانه، توسط خودشان، و در کشتارگاههای این شهر جایگزین شود، و چنان با خواست این مردم، به مقابله برخاست، که آنان را اسیر کشتار، در خیابانهای شهر خود نمود،
بیشک، این شکاف ژرف، که بدین سان ایرانیان را به چنین بلایی مبتلا کرد، برونداد تن ندادن به خواست مردمی است که باید نگاهبانشان میبودیم، اما به قربانیانی چند، دگرگون شدند. تن ندادن به خواستهای این ملت، ما را اسیر خدعه اغیار کرد، تا مجبور شویم، ذلت سر فرود آوردن مقابل زیاده خواهیِ بیگانه را، بر تن دادن به خواست هموطنان خود ترجیح دهیم! مقاومت لجوجانه مقابل اصلاح و تغییرخواهی داخلی، تن دادن به زور خارجی را در پی دارد، و این چنین است که مردم ما، دیو فاجعه را هر سحر در آغوش میکشند، و شهر دامنگیر آشوبی چنین خونین شده، و خواهد شد.
دوست همنوردم، که گویا در جنگ خسارتبار هشت ساله، جهادگری از جهادگرانِ جهاد سازندگی، و راننده کامیون بنز 911 واحد تدارکات بوده است، از آن روزها میگوید، که حمل جنازه بچههای ما را به کامیونها سپردند، حمل انبوه شهدای عملیات، با کامیون، به صورت تل انبار شده و روی هم، به عقب جبهه.
حمل اجساد قربانیان دیماه خونین، به آن کهریزک بدنام، یادآور آن تراژدی بزرگ است، چرا که در آن روزهای کشتار بزرگ، و در آن کشتارگاه هولناک نیز، حمل اجساد جوانان پرپر شده، همچون این روزها، از ظرفیت آمبولانسهای ما خارج شده بود.
اجساد بچههای 14 – 15 ساله که بیشترشان حدود بیست سال داشتند، و از تاثیر روانی دیدن این همه جسد، که هر یک به خانوادهایی تعلق داشت، و با ورود به هر محلهایی، آنرا به عزا میکشاند. آدمهای سلاخی شده توسط آتشبار دشمن، که حتی دیدن این برگهای سبز بر زمین ریخته، شاهدانش را هم سخت میآزرد، و قلبها را به درد میآورد، به طوریکه حتی امروز بعد از گذشته نزدیک به 4 دهه، باز حتی یادآوریاش، روان مرا بیمار میکند.
آنروزها روانم از دیدن آن همه خون، چنان در هم ریخته بود، که در پایان آن جنگ لعنتی، از هر انبوه جمعیتی، حتی در بازار شهر نیز، در هراس میافتادم، تو گویی این جمعیت مشغول به خرید، و شاد، در هنگامه نوروزِ پس از آن جنگ خونین نیز، میخواستند که مرا ببلعند و یا نگرانشان بودم، نمیدانم چه مرگم بود، که دیدن انبوههشان، مرا این چنین به هراس میانداخت، و از غرق شدن در بین آنان، فراری بودم و...، یادم هست وقتی از جنگ به مرخصی برمیگشتم، جمعیت دور میدان آزادی، مرا به وحشت می انداخت، وقتی از ترمینال غرب خارج می شدم، تا خود را به اتوبوسهای شهری عازم ترمینال جنوب برسانم، و شهر خود شوم.
اکنون دهههاست که از آن کشتار بزرگ و چند صد هزار نفری گذشته است، اما هنوز هراس آن صحنههای هولناک مرگ مرا ترک نکرده است، هرچند تا حدود زیادی از این بیماری عبور کردهام، در حالیکه این اجساد، تنها جسد همسنگران من بود، که در صحنهی نبردی سخت با دشمن، در کنار ما، و برای هدفی مقدس، یعنی دفاع از این آب و خاک جان دادند و...،
بسیار درست فرمودید جناب پزشکیان! : "حوادث دیماه بسیار تلخ بود؛ نمیتوانم بپذیرم؛ نهایتاً باید درمانش کنیم. تا جایی که امکان دارد، باید کاری کنیم که این زخم ترمیم شود و مشکلاتش حل شود".
اما جناب رئیس جمهور عزیز!
شما چه ابزاری در دست داری که به درمان چنین درد بزرگی بپردازی؟! تو خود، خلع سلاح شده از اختیارات جایگاهیات، در چنبره مراکز پر تعداد قدرت، قربانی وضعی هستی، که آچمز، باید پاسخگوی این همه کشتار باشی، تصمیمی را که دیگری گرفت، و این شرایط را ایجاد کرد.
تو، چه درمانی برای آن خواهی داشت؟! تو که حتی نتوانستی، یاران همراه در دوره مبارزات انتخاباتیات، که مدیون آبرو و حمایت آنان برای رای آوردنت بودی را، در کابینهات نگه داری؟! و به قول و قرارهای انتخاباتیات، با این مردم عمل کنی!
تو خود وارث زخمی چند دههایی هستی، که ریشه در لجاجت و تکبرِ کسانی دارد که مردم را به هیچ انگاشتند، و از اصلاح و تغییر گریزان، آن را در این کشور ممنوع و محال کردند، و نخواستند که "میزان رای ملت" باشد.
تو کجا توان درمان این درد بزرگ را داری؟! که این ملت گرفتار آن شدهاند، معترضین به وضع موجود، آچمز شده، و به جان آمده، دهههاست که همه راههای تحمیل نظر خود، به اقلیت مادام العمر را امتحان کردهاند، و حتی خود را به کشتارگاههایی از این دست، سپردند و... و کاری از پیش نبردهاند.
جناب دکتر پزشکیان!
نمیخواهم ناامیدت کنم، که عرصهداران خدمت را ناامیدی نشاید، اما باید قبول کنی، که تو خود مثل مردمی که نمایندگی آنان را بر عهده داری، آچمزی، و حتی توان بازگرداندن حق "ارتباطات اینترنتی" را هم به مردم خود نداری، تو کجا میتوانی حقوق اساسی و شهروندی، چون داشتن آزادی، انتخاب سبک زندگی، و یا حق بزرگ تعیین سرنوشت و... را به این مردم باز گردانی، که ریشه این اعتراضات خونین و پی در پی، درمان شود.
از سویی ما شاهدان آن کشتارهای بزرگ، در آن جنگ درازدامن و فاجعهبار، هنوز که هنوز است از زخمهایش، روانمان آسوده نشده است، و دیو دیدن آن همه مرگ، هنوز گاه و بیگاه، حتی به گاه خواب شبانگاهی نیز آزارمان میدهد، و خواب هایمان را آشفته میسازد. مگر این زخم، ترمیم شدنی است؟!
اما تو تلاش خود را بکن، ای همسنگر آن دورههای سخت!
نمیخواهم ناامیدت کنم، این ما بودیم که با رای خود، تو را به میان این مرگزارِ بیرحمِ شهر فرستادیم، و گرفتار چنین مار هفت سری کردیم، که امروز باید به جای بانیانش، قربانی این وضع باشی، و پاسخگوی خونهایش! تو که در ریختن آن نقشی نداشته، و بلکه به عکس، برای جلوگیری از این خونها آمده بودی، و با طرحهایی که در ذهن داشتی، اگر سدِ سکندرِ لجاجت و تکبرِ قدرتمندان مادام العمر میگذاشت، فرصت آن را داشتی که کاری کنی، تا این همه به خیابان نیامده و این همه خون ریخته نشود.
این آتش افروخته در دیماه، از خشمی برخاست و شراره کشید، که از دیدن عقیم ماندن قول و قرارهای انتخاباتی تو، شعله ور گردید، آتش کارشکنی در تحقق شعارهای انتخاباتیات، که دامن این همه گلهای نو شکفته و پرپر شده را گرفت، و هزاران خانواده ایرانی را عزادار کرد، زخم رسوایی که بر دامن زنندگانش، تا تاریخ هست، خواهد ماند.
تهران - یکشنبه 26 بهمن ماه 1404 برابر با 15 فوریه 2026

[1] - ۲۷ دی ۱۳۹۸) براساس آمارهای سازمان ثبت احوال، بیشرین دلایل فوت ایرانیان مربوط به بیماری های قلبی و عروقی با ۳۸.۶ درصد، سرطان ها و تومورها با ۱۱.۳ درصد و بیماری های دستگاه تنفسی با ۹.۸ درصد، است.
[2] - تمام شهر تهران توسط شهرداری تهران با این شعار پر شده است، و هرگز در تصاویر و توضیح این شعار نگفته شد، از کدام نهضت سخن میگویید، نهضت انسداد کامل سیاسی، نهضت پراکنش این ملت بزرگ و تبدیل آن به دو قطبی خشونت و کشتار، نهضت بزرگ ژرفا دادن به شکاف بین این مردم و فرمانروایان شان، نهضت فروپاشی اقتصاد، اخلاق و امنیت داخلی و ملی و...، آقای زاکانی، کدام نهضت در ذهن کوچک شما وول میخورد، که باید تا انقلاب مهدی موعود ادامه یابد، از کدام نهضتِ سازنده، زندگی ساز و امیددهنده سخن میگویید؟! نهضت به محاصره در آورنده ایران و ایرانیان؟! کدام نهضت باقی مانده است، که باید هزاران سال دیگر پیگیر آن بود؟! تا شاید منجیایی بیاید؟! رهایی و یا دادن حق تعیین سرنوشت به این ملت؟ اینکه این مردم 160 سال است برای آن خون میدهند و خون دادن را پایانی نیست! شما از کدام نهضت سخن میگویید، آزادی و دادن حق تعیین سرنوشت، که دست کسی نیست، جز امثال شما، که در مصادر اعطای آن چنبره زدهاید، و یک سانت هم قدمی در این جهت، از امثال شما، دیده نمیشود!
[3] - "شمار دانشجویان جانباخته در اعتراضات به ۱۳۰ نفر رسید. بر اساس آمار جدید و اختصاصی خبرنامه امیرکبیر، هویت دستکم ۱۳۰ دانشجوی جانباخته در جریان اعتراضات تا ساعت ۹ صبح شنبه ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) تایید شده است. از این تعداد ۱۰۲ نفر مرد و ۲۸ نفر زن بودهاند. طبق این گزارش، اوج کشتار در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ رخ داده است که به تنهایی ۶۲.۶ درصد از کل موارد ثبت شده را شامل میشود و پس از آن ۱۹ دیماه با ۲۴.۳ درصد، ۲۰ دیماه با ۸.۴ درصد و سایر تاریخها با ۴.۷ درصد در جایگاههای دوم تا چهارم قرار دارند. همچنین میانگین سن جانباختگان ۲۲ سال و بیشترین میزان در بازه سنی ۲۰ تا ۲۴ سال گزارش شده است. خبرنامه امیرکبیر با انتشار این آمار در کانال تلگرامی خود نوشته است که این گزارش بهصورت هفتگی بهروزرسانی خواهد شد و از شهروندان خواسته است اطلاعات مربوط به جانباختگان یا بازداشتشدگان را برای مستندسازی به آنها ارسال کنند."
[4] - "براساس تحلیل آماری، 75 درصد شهدای جنگ تحمیلی زیر 23 سال سن داشتند. میانگین سنی شهدا نیز 22 تا 23 بوده است. بیشترین شهدای جنگ 20 سال سن داشتند." منبع: اعتماد آنلاین، کد خبر: 632873، ۱۴۰۲/۰۷/۰۲









