مصطفی مصطفوی
آه ای نور و روشنایی!
تو ستون اندیشه،
و دغدغه ما برای هزاره هایی؛
چشم ها از وقتی که باز شدند،
خیره از درخشش تو،
در تو محو گردیدند،
دل ها همواره دیده به تو باختند،
اهریمن را در تاریکی نهاده،
یار و فریادرس خود را، در تو جُستند،
قربانی ها نثارت کردند،
تا قربانی این و آن نشوند؛
معابدی عظیم ساختند،
تا تو را در آن محفوظ دارند،
و گاه خود در آن پناه گیرند؛
معابد عظیم و پر زرق و برق وقفِ زایشگر نور کردند،
و آتش در این میان بود که پرستیدنی شد،
چرا که پرتو افکن تو بود؛
عده ایی کمر به خدمت آتش بستند،
چراکه تو را در خود داشت،
این شد که خادمان آتش نیز، بر سر و چشمان خلق سوار شدند؛
اما آنان چون آتش سوزنده، و همچون او از بین برنده، ظاهر شدند،
و در خیانتی آشکار،
نوردان معابد را، با هزارتویی از تاریکخانه های خود محصور کرده،
تو را در قلب معبد،
محبوس تاریکی های خود نمودند؛
و در گرداگرد نور،
سیاه چاله ها حفر، و تو را کاملا از این سیاه چاله ها زدودند،
و جویندگان نور را، در تله ی این سیاهی ها گرفتار کردند،
و عاشقان نور را، به خادمان خود مبدل،
رهرو و جانثار خود ساختند؛
کسانی که مدهوش به عشق نور،
برای درک نور،
بی پروا می شتافتند، و در این راه، سر از پا نمی شناختند،
ناگاه به خود آمده،
در این سیاه چاله ها اسیر،
و به بردگانی برای خادمانِ معابد مبدل شدند؛
خادمانی که اینک خود، صاحب خدمتگذارانی گوش به فرمان، و پرشمار می شدند،
و این چنین بود که خادمانِ معبدِ نور،
بی نیاز نشستند،
و بر نیاز دیگران،
ستون حکمرانی بی پایان خود را استوار ساختند.
آری این چنین بود که داشتن چون تویی نیز،
به سان زنجیری برای انسان شد،
از سِری همان زنجیرهای بی شماری که بر دست و پای انسان پیچیدند،
تا انسان، ایستاده، در زنجیر بماند،
و هزاره ها در انتظارِ رهایی،
منتظر بمیرد؛
روزگاری شوم، و بی پایان.
كاش در وانفسای یافتن نور،
انسان خورشیدی را می یافت،
که نورش را بدون خوف و خطر می توانست به خانه خود راه دهد،
و انسانِ در جستجوی نور،
خانه و خانمان، بدین راه نمی باخت،
سبزی باغ های شان،
به چپاولِ در کمین نشستگانِ بر جویندگانِ نور، نمی رفت؛
انسان بدان نور بود که آغوش گشود،
و چون در آغوش اینان افتاد،
دیگر راهی برای رهایی نیافت،
چون شکاری در دام عنکبوتی گرفتار آمده،
یا پیچکی بی ثمر،
که بر دست و پا، و زندگی اش بپیچید،
شیره جان و زندگی اش را خرده خرده سر کشد و..
و انسانِ در بند را، به تفاله ایی بی مصرف،
با آرزوهایی بلند، برای پرواز در اوج انسانیت، در آورد؛
و به قول مرحوم پدرم،
چون "غلافی از آدم"
در زندانی پر از هیاهوی شکارهای پی در پی، اما مملو از سکوت، انتظار و ایستایی برای مرگ، رها شود.
ایستاده در آفتاب، لرز زند و انتظار کشد،
در زنجیر شده،
خالی از خود،
غرق در افکار رهایی باشد،
نور و روشنایی را در خیال خام خود به نظاره نشیند،
نوری که جز سوزش پوست،
نصیبی بر اندام سوخته اش زین آتش بیداد نداشت،
غارت شده از هرگونه زیبایی،
زمخت و بی توان از هر گونه حرکت،
به تماشای سوختن خود ایستاده،
نابودی را در آغوش کشد.
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):
الگوی نظام سیاست زده، جامعه را از نیروهای کارا، متخصص و متکثر خود تهی کرده، آن را از سعادت و نیکبختی دور خواهد نمود، محیط مسموم چنین جامعه ایی، نیروهای اجتماعی خود را مستهلک کرده، امور را از روند شایسته سالاری خارج و به فیلترهای گزینش و حذف و یکدست سازی و خالص سازی سپرده، نیروهای متکثر جامعه را ضایع و بی اثر، و حقوق شهروندی مردمش را ضایع، و روند جامعه را به سوی ناکارآمدی، نابودی و قهقرا پیش خواهد برد.
بیماری افراط گرایی و رادیکالیسم فکری، ایدئولوژیک و مذهبی گریبانگیر جامعه انسانی بوده و است، و آن را به جنایت، بی عدالتی، بی کرامتی، بی عزتی و بردگی جمعی انسان ها مبتلا کرده و خواهد کرد. ابتلای بعضی از انسان ها به بیماری خود حق مطلق پنداری، آنان را بر آن می دارد تا سدهای اخلاقی و انسانی، حتی دینی را شکسته، و بر سر همنوع آنی را بیاورند که نه رضایت خلق، و نه رضایت خالق در آن است، و به حتم اگر وجدان زنده ایی در دل چنین انسان هایی، با چنین نگرشی باقی مانده باشد، از درون نیز آنان را خواهد آزُرد،
اما از آنجا که انسانِ مذکور خود را معمولا به یک امر متعالی، مثل خدا، جانشینی خدا، تحت امری خدا، عاملیت برای خدا، مجری اوامر خدا بودن و... وصل می کند، اعتنایی به هیچ کدام از ترمزهای سه گانه درونی و برونی یعنی خدا، خلق و وجدان نداشته، آن می کند که دلش بدان امر می کند، یا با قصد تحقق منویات دل انسان دیگری، که به عناصر مذکور متصلش کرده است، خود را وقف تحقق خواست و منویات دل آن می کند، تا اقتضای دولت و عزت مراد خود را در آن محقق سازد.
حال آنکه خود حق مطلق انگاری پدیده ایی شوم و بیماری انسانی است که نه به لحاظ نظری، و نه به لحاظ ایمانی، در شان و ظرف انسان نبوده و نیست، و تنها در شان و ظرفیت خدای خالق هستی می تواند مصداق یابد، و تنها در وجود اوست که می تواند بروز واقعی داشته باشد. دنیا (به ویژه از ناحیه راستگرایان، به خصوص راستگرایان مذهبی) اکنون گرفتار چنین پدیده ایی شده است، که پویایی تفکر، و دانش بشری، و پیشرفت و تعالی آن را مختل کرده، بشریت را در خون و جنایت و بی عدالتی متوقف کرده است، انسان خود حق مطلق انگار برای خود اختیاراتی قائل است که در شان خدای خالق هستی است، این چنین برای خود قائل بودن است که او را از گرفتن هر نعمتی از انسان همنوع و هم شان خود، حتی جان، ابایی نداشته و چون خدا، خود را بر جان، مال و ناموسِ دیگر انسان ها، و دیگر مواهب موجود در این دنیا، مالک و دارای حق دخل و تصرف می بیند، از این رو جان ستاندن از انسان ها را هم چنان که برای خداوند مجاز و منطقی می بینند، برای خود نیز چنین احساس می کند.
دیرزمانی است که دو محیط تمدنخیز ایران، و همسایه بزرگ تمدنی آن، یعنی هند نیز بدین پدیده شوم و منحوس مبتلا شده است، هندی ها اکنون چند دهه است که رشد افراط گرایان، و چیرگی آنان بر شوون جامعه خود را تجربه می کنند، افراط گرایانی که دستاوردهای دمکراسی خواهی، سکولاریسم و آزادیخواهانه آنان را مورد خطر حضور خود در قدرت قرار داده اند.
افراط گرایی و رادیکالیسم فرهنگی - مذهبی در هند، با ترور مهاتما گاندی در سال 1948، چهره کریهه خود را بیش از گذشته به جهانیان نشان داد، و آنان که در خیابان ها و محلات شهرهای خود، مسلمانان (و دیگر اقلیت ها) را به جرم جدایی پاکستان از هند در خلال پیروزی جنبش استقلال، کشتار می کردند و اموال شان را به غارت و چپاول می بردند، کار را به جایی رساندند که گاندی که همان روح بزرگ آزادیخواهی، و نماد نبرد با چیرگی انسان بر انسانی دیگر، و رواج دهنده برتری رواداری (تسامح و تساهل)، بر خود حق مطلق انگاری بود، و دنیای تشنه به انسانیت را، متوجه روح و تفکر انسانی خود کرده بود را هم، از دم تیغ حذف کینه جوی خود گذراندند، چرا که او را مزاحم اقدامات و تفکر ضد بشری و فاشیستی خود می دیدند، و او را چالشگر عمل و تفکر جنایتبار خود یافتند.
این ترور تاسفبار آنگاه اتفاق افتاد که یک عضو از اعضای سازمان داوطلبان ملی (RSS) (یک گروه افراطی و ملیگرای فرهنگی – دینی هندو [1] که از 1925 موجودیت یافته است)، تپانچه اش را، تنها چند ماه بعد از پیروزی انقلاب بزرگ و آزادیبخش هند، در مقابل سینه فراخ این رهبر الهام بخش به آزادگان جهان گرفت، و سینه و قلب او را، در حالی که پر از عشق به انسانیت و مشحون از مهر به آنان، حتی در حق دشمنانش هم بود، شکافت، در حالی که برای عبادتی اعتراضی، به ظلم و کشتار اقلیت مسلمان راهی عبادتگاه خود بود، ملتی که دچار ظلم و کشتار توسط اکثریت هندو، بعد از جدایی پاکستان از هند شده بودند، و بی پناه و غریب در سرزمین خود مورد هجوم بودند.
و این چنین بود که این استوانه کرامت طلبی برای انسان، به شهادت رسید، و افراط گرایان هندو او را این چنین از جلوی پای خود برداشتند، تا به زعم خود ریشه ی دلسوزی برای اقلیت مظلوم را، در جامعه اکثریت هندو بسوزانند، تا دیگر دلی برای آنان که در جامعه خود توسط هموطنان شان "دیگران" و «غیر» [2] تعریف می شوند، و مورد هجومند، نسوزد، و وجدانی از ظلم به «دیگران» به درد نیاید، و جنایتکاران خود حق مطلق بین، که حقی برای دیگران قایل نیستند، هر آنچه خواستند بر انسان های "دیگر انگاشته»، روا دارند، و چه ظالمانه است ظلم اکثریت بر اقلیتی که زیر چرخ بی عدالتی و ظلم آنان له می شوند، و همه در سکوت به تماشا می نشینند.
و این پدیده ایی نا آشنا برای ما ایرانیان نیز نبوده و نیست، چرا که در ایران نیز چنین افراط گرایی، و چنین رادیکالیسم فکری و مذهبی وجود داشته و دارد، و بخشی از این ظلم، به نخبگان این آب و خاک می شود، و همین موجب شده است، تا گردن های فرازی که در تفکر و اندیشه انسانی، گام هایی بلندی برداشته، و پیش رفته بودند را شکسته، کمر آنان را خم کند.
جریان تفکر آزاد، و زاده تفکر بشری، که می رفت تا انسان شرقی را نیز از قیودی که بر دست و پایش بسته اند، برهاند، و بر بلندای اندیشه ی آزاد، به پرواز در آورد، و او را از آنچه که آن را انسانیت نام نهاده اند، دوباره بچشاند، کرامت و عزت خدادادی ساقط شده اش را باز نمایی کند، و روح رواداری او را برای پذیرش تکثر و تنوعی که خداوند بر انسان، و جهان خلقت در جمع، به رسمیت شناخته است، بازیابی و چیره نماید، تا این انسان را به سان بردگانی در چنبره قدرت انسان هایی دیگر نبیند، کسانی که، انسان را گله وار به دنبال خود می کشند، و اجازه نمی دهند انسان، با خود بماند، در خود فرو رود، و خود را بشناسد، و انسانیت خود را شکوفا نماید، خود باشد و کرامتی را برای خود حس و تحصیل نماید، و فارغ از نوع تفکر، دین و مرامش در جامعه خود از حق شهروندی و حقوق انسانی برابر برخوردار باشد.
اهل تفکر در ایران (گذشته از نوع تفکری که داشته اند و ممکن است من و شما آنرا قبول داشته و یا نداشته باشیم)، همواره با این پدیده شوم مواجه بودند، شهید گرانقدر دنیای تفکر، فلسفه، عرفان و علم همدان، یعنی "عین القضات" همدانی (۵۲۵–۴۹۲ ه.ق) [3] را همین جریان به خاک و خون کشیدند، ملاصدرای شیرازی (۹۷۹ – ۱۰۴۵ ه.ق) [4] ، ابن سینای بخارایی (۳۷۰–۴۲۸ ه.ق) را و... همین تفکر متواری و تبعید کردند، زکریای رازی (۲۵۱–۳۱۳ ه.ق) را همین ها در تنگنا قرار دادند، شهاب الدین سهروردی (۵۴۹–۵۸۷ ه.ق) [5] را در حلب همین تفکر جوانمرگ، و در عنفوان جوانی همنشین خاک گورستانش کرد و...
تا بزرگان تفکر و علم در این دیار آغشته به خون اهل علم و تفکر، با عدم قرار و آرامش همراه و همنشین باشند، و از محیط علمی، اجتماعی و گفتمان انسانی جامعه خود به دور افتند، تیغ ترور همواره در جان نویسندگان و متفکران پرتوانی همچون احمد کسروی (1269- 1324) [6] فرو رفت، و یا گلوله هایی این چنین، جوشش تفکر را در مغز متفکرانی چون مرتضی مطهری [7] نشانه رفت، و فکر را در سینه ی صاحبان آن، به این دلیل که با تفکر این چهره منحوس از ترور، خشونت و خود حق مطلق انگاری، متفاوت ش یافتند، و به خاک و خون کشیدند، در این دیار نه مزدک، و نه مانی توانستند بر تفکر رسمی، راه دومی باز کنند، و نه حلاج، و بر دار شدگان فراوانی از این دست، که به دلیل اندیشه دگر گون خود، بر دار شدند، و نابود گردیدند.
بی شک تروریست هایی که در هند مهاتما گاندی و آن روح بزرگ انقلاب آزادیبخش هند در قرن بیستم را به خاک و خون کشیدند، در ایران نیز سروهای بلند اندیشه را در خون خود غسل دادند، آنان از روح رواداری فکری خالی بودند، و تکثر و تنوع، که وجه غالب و بارز خلقت خداوندی است را، به رسمیت نشناختند، و تفکر یکدست ساز و مطلق انگارانه خود را تئوریزه کرده، به دیگران تحمیل کردند، و بر اساس این تفکر خشن، اندیشه را در مرزهایی که خود آنرا ترسیم کردند، متوقف و زندانی کردند.
به رغم این جنایت ناروا داران، حتی انهدام کامل چنین پدیده منحوسی از دیدگاه اهل مدارا و تکثر، درست و مناسب نیست، چرا که در کنسرت اندیشه و تفکر بشری، و در هر زمینه ایی از این دست، نوازندگان و آلات موسیقی چنین خشنی نیز، همچون طبل های پر صدا و گوش خراش لازم است، تا آنان نیز بنوازند و بر زیبایی تنوع و تکثر، نقش خود را در کنسرت هستی، بیافرینند و حذف آنان نیز حتی، نه لازم و نه درست است، اما راهبران جامعه نرمال، همیشه سعی می کنند تدبیری اندیشیده، تا چنین تنوعی ادامه و بقا یابد، و حضور اینان در کنسرت جامعه طوری باشد که صدای خشن طبل های پر صدای آنان، نفس را در سینه نوازندگان نی، تنبور و... خفه و قطع نکند، تا همه ی صداهای زیر و بم به اندازه و در زمان خاص خود شنیده شوند، چرا که زیبایی در شنیده شدن صدای تمامی سازهاست، و این از رواداری و تحمل به دور است، که حتی چنین صدای خشنی هم کاملا خاموش و بی اثر شود،
اما روندهایی هم باید باشد، تا در کنسرت متکثر اجتماع، از قدرت گیری و چیرگی این تفکرات ضد انسانی، و ضد اجتماعی جلوگیری کند، و سدی در برابر رشد قارچ گونه آنان همواره باید باشد، چرا که آنان در روند قدرت گیری خود، نه مقید به اخلاقند، نه قانون، و نه اعضای آنان به وجدانی قدرتمند مجهزند، تا ترمزی در مقابل انجام عمل ناروای شان باشد، و آنان را از صدمه زدن به جامعه و دیگران باز دارد، و نه ترمزهایی همچون دین و مرام آنان را از اقدامات ناشایست شان در روند قدرت گیری و پیش روی در جامعه، باز داری می کند،
لذاست که جامعه باید، خود دست اندازهایی را، در روند قدرت گیری چنین پدیده های مخوفی از ترور و خشونت و تمامیت خواهی ایجاد نماید، تا مردم خود را از گزند چیرگی و روند یکدست ساز و خالص ساز آنان دور دارد، متفکرین این جماعت خشن و بی پروا، و بی تقوا، و فاقد اخلاق انسانی، وقتی به مشی تشکیلاتی و گروهی روی می آورند، بسیار مخوف تر و خسارتبار تر از قبل می شوند، و حتی از ریختن خون کسانی که آنان را مانع خود می یابند نیز، ابایی نداشته و ندارند،
آنچنان که گروه های فرقان، فداییان اسلام، مصباحیست های فعلی و... در ایران کردند و می کنند، در هند سازمان RSS و گروه های پیرامونش کرده و می کند، در افغانستان داعش و طالبان کرده و می کنند، در پاکستان گروه هایی همچون سپاه صحابه، طالبان پاکستان و... انجام داده و می دهند و... همه از یک منطق برخوردارند، خود حق مطلق انگاری که لگام از وجدان انسانی آنان بر می دارد، تا هر جنایتی را مرتکب شوند، تا به اهداف آرمانی خود، که آن را آرمانی مقدس، و ناموس خلقت می دانند، دست یابند، حال آنکه در مکتب اهل علم و انسانیت "هدف وسیله را توجیه نمی کند"، و برای سعادت انسان نباید به جنایت و خودرایی روی آورد، حتی اگر واقعا سعادت را هدف گرفته باشی.
جامعه باید خود کنترلی و خود محاسبه گری دائم خود را داشته باشد تا از این خطرات همواره آگاه شود و حفظ شود، چراکه متاسفانه وقتی منطق و ضرورت اجتماع انسانی، و لوازم دوام طبیعی آن، از جمله پذیرش رعایت حقوق همه و...، به کناری رود، این گروه ها نیز مجوز می گیرند و صحنه خواهند یافت، تا در اجتماع ظهوری آشکارتر یافته، و به عضو گیری های آشکار، و هماهنگ سازی دیگران با خود اقدام کنند و حضور خود در قدرت را میسر نموده و دوام بخشند، و در مصادر کار که به اشغال در آورده اند، جولان دهند، و در واقع این همان حضور آشکار تروریسم در قدرت است، و نتایج آن را اکنون در جامعه هند و ایران می توان به چشم سر دید.
در ایران کنونی حضور قدرتمند تفکر معتقد به خوانش تک قرائتی از دین، و مخالف تکثر و تنوع، و مبلغ یکدستی و خالص سازی، اهل دین را هم به مخمصه انداخته، چه رسد به دیگران، و اکثر دیگران را به کنج خانه های خود خزانیده و فرستاده است، و روح خالص ساز و یکدست ساز ناشی از تفکر امثال مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، که ادامه همان سبقه سابق پیرو بقای دیکتاتوری، در انقلاب شکوهمند مشروطه ایرانیان است، و... ، را می توان در جامعه انقلابی به چشم دید، که مجال حضور و فعالیت را از همه ی جریان های فکری و متنوعی که روزی در کنار هم کنسرت وار تجمع کردند و انقلاب 57 را آفریدند، گرفته است، و مجال حضور و فعالیت در روند اجتماع و قدرت سیاسی کشور را از همه آنان گرفته، و قدرت را در انحصار تفکری خاص می کشد که تنها بخش بسیار کوچکی از جامعه با آن همراه و هم عقیده اند،
حال آنکه اکثریت جامعه از آن تفکر و چیرگی منحوس آن دور و بیزارند، چرا که آزادی و کرامت انسان ایرانی، بلکه مسلمانان جهان، و در نهایت بشریت را هدف گرفته است و او را به انسان های گله وار تبدیل می کند که به دنبال انسانی دیگر از نوع خودشان، بی هیچ اراده و اختیاری روان می خواهد و...، و این اقلیت سعی می کند به هر وضعی، اکثریت سازی کند، اکثریت سازی که به قیمت نابودی تمام روند طبیعی جامعه است، و چقدر باید از نیروهای یک جامعه را نابود کرد، تا اقلیتی را به اکثریت تبدیل، و اکثریتی جدید را بر ویرانه و اجساد اکثریت سابق، بر پا ساخت، خسارت چنین عملیاتی، کمر جامعه انسانی را خواهد شکست و چه بسا که چنین عمل جراحی مخوفی، در هر جامعه ایی، به مرگ و نابودی آن تمدن نیز منجر شود.
روند خالص ساز و یکدست سازی که با چیرگی بر مجاری مهم قدرت، همچون شورای نگهبان قانون اساسی، سازمان های نظامی و اطلاعاتی، روند رسانه ایی و بودجه های کلان فرهنگی آن و... عرصه را بر همه گروه های فکری ایران، و حتی اکثریت بدنه جامعه تنگ کرده، و باقیِ غیر از خود را فتنه، تحت نفوذ، وابسته، جاده صاف کن دشمن، انحراف، غیرخودی، علف های هرز و... معرفی و از عرصه تاثیر گذاری اجتماع اخراج و حذف می کند، یا به رغم اصل عدم دخالت اهل دولت و نظام در روند سیاست، و از جمله توصیه های اکید بنیانگذار ج.ا.ایران مبنی بر عدم دخالت نظامیان در روند سیاسی کشور، سپاه پاسداران و بسیج را در روند سیاسی، اجتماعی، رسانه ایی، اقتصادی، اطلاعاتی، امنیتی و... نقش می دهد، و این چنین است که نیروهای ملی و مدافع وطن و مردم را، به وسیله ایی برای حذف جریان مخالف خود، و مردم معترض به وضع موجود و...، تبدیل می کند، تا گفتمانی سفارشی، طرح هایی فرقه ایی، جمع هایی مافیایی را و...، خارج از روند طبیعی، بر کشور تحمیل کنند، و از این پس است که انتخابات در این کشور شور و هیجان خود را از دست می دهد، و لوازم دمکراسی و حاکمیت مردم بر امر خود، برچیده می شود و دولت و مجلسی که باید نمایندگی مردم در قدرت باشند را، به بازیچه دست هسته های مافیایی قدرت تبدیل می کند، تا شرایط روند پیش گفته را مهیا کنند، اینجاست که امید از میان این مردم رخت بر می بندد، و به هر سقوطی بی حس و ستبر و بی حرکت و بی تفاوت می شوند.
حال آنکه این نهادها متعلق به مردم است، و باید پیگیر و حساس به حقوق اساسی و جزئی آنان باشند، اما این چنین از محتوا و کارکرد خود تهی شده، و حاضرین در آن، نماینده واقعی مردم خود نیستند، چرا که با کمترین میزان رای، سکاندار کاری می شوند که به نمایندگی اساسی از سوی مردم نیاز است، تا کارا و موثر باشند، از جمله این دولت و دولت قبلی، و این مجلس، و مجلس قبلی، که با کمترین مشارکت مردمی، کرسی های نمایندگی مردم ایران را اشغال، و مشغول به کار قانون گذاری و اجرای آن شدند، قانونی که مد نظر اقلیت است را تصویب می کنند، و جماعتی باید آنرا بر اکثریت معترض به آن تحمیل نمایند و...، روندی که بر زنان و دختران این کشور، در خیابان ها و اماکن عمومی کشور در این روزها و در خلال اجرای «طرح نور» یا همان تحمیل حجاب و پوشش اجباری جاریست، بیانگر چنین قوانینی و چنین روندی است که توسط اقلیتی تصویب، و برای اکثریت تجویز و با تکیه بر قوای امنیتی و... تحمیل می شود.
چنین روندی را در هند نیز شاهدیم، آنجا نیز اقلیت جامعه اکنون در حال تبدیل به اکثریت است، اما با کمی تفاوت، چرا که در هند هنوز دمکراسی و سازوکارها و نهادهایش تاحدودی زنده است، و ذیل چنین پتانسیلی در این کشور، مردم هر 5 سال یک بار، می توانند با رای خود، مسیر کشور و سیاست ها، و حتی قانون اساسی خود را هم تغییر دهند، قدرت را از کسانی گرفته و به کسانی دیگر بسپارند، هنوز راستگرایان هندو، دمکراسی و آزادی ناشی از انقلاب هند، و تلاش امثال دکتر امبادکار، جواهر لعل نهرو، مهاتما گاندی و... را آنچنان از محتوا خالی نکرده اند که شرکت در انتخابات در این کشور هم، آب در هاون کوبیدن باشد، و تغییری در روندها و شرایط ایجاد نکند.
هر چند اکنون شاخه سیاسی سازمان مخوف RSS، یعنی حزب مردم هند (BJP)، با تکیه بر ملیگرایی هندویی و در یک پروژه چند دهه ایی، مشغول خالی کردن انقلاب هند از محتوای متکثر، سکولار، دمکرات و مردم سالار آن است، و یادگار آن حرکت بزرگ انقلابی و آزادیبخش قرن بیستم، یعنی قانون اساسی برآمده از آن حرکت بزرگ را، که حقوق همه اقشار متکثر و متنوع این کشور را در نظر داشته و دارد را، هدف گرفته اند و سعی می کنند اکثریتی در نهاد قانوگذاری هند بدست آورده، قانون اساسی را مطابق تفکر منحط خود، دوباره نویسی کنند و آن را از محتوای سکولار، دمکرات و تکثرگرای و مردم اساس خود تهی کنند،
و این چنین است که راستگرایان هند به سان راستگرایان لانه گزیده در ارکان انقلاب آزادیبخش ایران، با چنین تفکری اساس حرکات سیاسی خود را بر حذف "دیگران" پایه ریزی کرده، و با دگر سازی مخالفان حقیقی و غیر حقیقی خود، قصد دارند جامعه هند را به لحاظ فرهنگی، مذهبی، فکری، سیاسی، اجتماعی و حتی زبانی پاکسازی کنند، و "یک زبان، یک فرهنگ و یک مذهب" را هدف گرفته و برای مردم متکثر هند تعیین جهت می کنند، چرا که پیشرفت خود را در عدم دیگران می بینند و تعریف می کند، و حضور دیگران را تجاوز به فرهنگ خود، تفکر آنان را تهاجم فرهنگی دشمن می بینند و می دانند، و با تعریف اقشاری از هموطنان خود به عنوان «غیر»، و در نتیجه تبدیل آنان به اهداف سیاسی و امنیتی و...، در پی نابودی آنان بر آمده، و کشور را در این مسیر غلط بسیج می کنند،
در حالی که این بخش عظیم مردمی، بخش بزرگی از جامعه، و مردم هند را تشکیل می دهند، اما با تعریف آنان بعنوان «دیگران»، برای محدود سازی و در انتها نابودی آنان، نقشه و طرح ریخته، آن طرح ها را در قالب قدرت قانونی و دولتی، اجرایی و محقق می کنند، این چنین است که بدون هیچ بررسی قضایی سازمان پیچیده و مخوف و تشکیلاتی RSS را، با آن همه سابقه اقدامات فرقه گرایانه، تروریسم، و تفکر خطرناک یکدست ساز و خالص ساز خود و... از ذیل گروه های ممنوع و مضر به حال جامعه، در یک روند رانتخواری سیاسی، و سفارشی و اعمال نفوذ و... خارج می کنند.
فشارهای بی پایانی که دولت راستگرای هندوی افراطی بر اقلیت مسلمان، مسیحی و... و دیگر آزادیخواهان هند وارد می کند، امری آشکار است، و حزب BJP با کمک شرکای خود در سازمان RSS و دیگر گروه های پر شمار از این دست، از طریق قانون گذاری و...، محدود سازی یک اقلیتِ چند ده میلیونی را، در این چند دهه، در سر لوحه کار خود قرار داده، و آشکارا جامعه را علیه آنان می شورانند، خانه های شان را با بلدوزر ویران می کنند، در استخدام شان در شغل های دولتی و... دست انداز ایجاد می کنند، و نظام گزینشی سفت و سخت، آنان را از شغل و کار و درآمد باز می دارد، مشاغل شان را تحریم می کنند، از ازدواج افرادشان با دیگران جلوگیری می کنند، مساجد شان را خراب می کنند و بر جایش معابد خود را می سازند، در نظامی که کارکنان دولت نباید سیاسی باشند، حتی نخست وزیر هند، رکن رکین سکولاریسم را در قانون اساسی هند زیر پا می گذارد، و به نفع یک مذهب در جامعه متکثر مذهبی هند، خود شخصا معبد ساخته شده بر ویرانه ی مسجد مسلمانان را با افتخار و پر سر و صدا افتتاح می کند و... و باز می گویند نه سازمان RSS و نه کادر آن سیاسی نیستند! در حالی که نخست وزیر هند، آقای نارندرا مودی خود سابقه عضویت در این سازمان مخوف و سری RSS را دارد، و بسیاری از رهبران دیگر، و وزرای شاخص حزب حاکم BJP که شاخه سیاسی سازمان RSS محسوب می شود، خود سابقه عضویت در این سازمان مخوف را در سابقه خود دارند.
و ترور مهاتما گاندی توسط اعضای سازمان RSS، به واقع اوج مبارزه چنین تفکری با مخالفین سیاسی خود در بین جریان تکثرخواه، آزادی طلب، و طرفداران مدارا و سکولاریسم در حزب کنگره، و جریان آزادیبخش و انقلابی هندو مسلک بود، و دگر پنداری اقلیت مسلمان که حدود یک پنجم مردم یک میلیارد و چهارصد میلیونی هند را تشکیل می دهند، و اعلام آنان به عنوان دین متجاوز به جامعه و سرزمین هندو، و تلقی اسلام، مسیحیت و... به عنوان یک نوع تهاجم فرهنگی، و در نتیجه اتخاذ مشی محدود سازی آنان از طریق ویران سازی اماکن مذهبی آنان، دست اندازی بر اموال و اماکن آنان، فشارهای امنیتی بر بزرگان و فعالین آنان، حذف قوانین مدافع آنان در قوانین اساسی و غیر اساسی هند و... ادامه داشته و دارد.
در بُعد داخلی با قدرت گیری هندوهای افراطی تحت رهبری حزب BJP، علاوه بر تشدید فشار به «دیگران»، فشار و محدودیت های سابق اعمال شده بر خودی های شان نیز به مرور بر داشته می شود، تا با فراغ بال بیشتری پنجه های این تفکر متجاوز را، در شریان های قدرت جامعه فرو کرده، دست باز تر در جامعه هند جولان دهند، از جمله آخرین اقدامات آنان رفع و بی اثر کردن قوانینی است که به علت مشی تروریستی چنین گروه هایی در طول تاریخ بعد از انقلاب هند، بر گروه های اساسی از این دست، همچون سازمان RSS تحمیل و تصویب شده بود، تا همانگونه که گفته شد دست اندازی باشد برای کنترل آنان، و باز داری از قدرت گیری بی حد و حصر افراط گرایانی از این دست، که تفکرشان اساس جامعه یعنی قانون اساسی را بی اثر و خنثی می کند.
گزارش زیر نشان از این روند و تلاشی دارد، که حزب BJP و طرفدارانش در دیگر بخش های کشور، چنین تفکری را از بندهای قانونی محدود کننده رها می کنند تا قدرت و دولت را بیش از قبل در قبضه و چنبره افراط گرایان در آورده، و بر شریان های قانونی و اجرایی چیرگی بیشتری یابند.

توضیح این تصویر :
موهان بهاگوات رهبر سازمان RSS هند در لباس فرم این سازمان و در ژست احترام سازمانی آن، در مرکز تصویر می بینیم، سمت چپ گروهی از اعضای این سازمان در همین لباس فرم در حال مشق گروهی و سازمانی هستند، سمت راست پایین گروهی از مسلمانان هند، لابد عضو سازمان جماعت اسلامی هند، که با RSS همزمان ممنوع شدند، و در بالای آن گروهی از مردم که هاج و واج به شرایط کشور خود نگاه می کنند که چطور عضویت کارکنان دولت دو سازمان به علت فعالیت غیر قانونی ممنوع می کنند، سپس در یک رانتخواری سیاسی، و یک حالت استاندارد دوگانه یکی را از ممنوعیت خارج کرده، و دیگری را همچنان در فشار مضاعف نگاه می دارند، این نتیجه چیرگی افراطگرایان بر سیاست کشور است که این استانداردهای دوگانه را، در چنین جامعه ایی بسیار باید دید.
RSS و خدمتگذاران دولت: با شلوار پاچه بلند ... به پیش! [8]
ممنوعیت عضویت کارکنان دولت در RSS و جماعت اسلامی زمینه و دلیل خاصی دارد. ابراز اینکه RSS یک گروه سیاسی نیست به معنای نگاهی تنگ نظرانه به معنای اصطلاح « سیاسی بودن » است.
نویسنده : K. Chandru - 27/Jul/2024
زمانی که قاضی چیتا رنجان دش [9] بعد از بازنشستگی از دادگاه عالی کلکته اعلام کرد، که « من یک عضو گروه RSS هستم و آماده ام که به این گروه باز گردم» زنگ به صدا درآمد. کمی پیش از این نیز قاضی روحیت آریا [10] از دادگاه عالی ایالت مادیاپرادش نیز، چند هفته پس از بازنشستگی به حزب BJP پیوست.
این دو واقعه علائمی کافی برای «مدیریت آموزش و نیروی انسانی (DoPT)» [11] دولت هند بود تا با بخشنامه ایی عجولانه در پیرامون سه مصوبه قبلی، اعلام نماید که آن دستورالعمل ها را « بازنگری کرده و تصمیم گرفته است، تا نام گروه "راشتریا سوایام سواک سنگ (RSS)" را از مندرجات این سه بخشنامه مورد اعتراض صادره در تاریخ های 3/11/1966، 25/7/1970 و 28/10/1980 آن مرکز، بردارد.»
و این جای تعجب نیست که کاپیل سیبال، وزیر سابق در دولت مرکزی (از حزب BJP)، و وکیل ارشد کنونی، در زمان انتخابش بعنوان رئیس انجمن وکلای دادگاه عالی بگوید : «اکنون قضاتی داریم که بعد از بازنشستگی اعلام می کنند که از گروه RSS بوده اند و می خواهند به این گروه باز گردند.»
بر این اساس تصمیم دولت مرکزی هند برای اجازه به کارکنان خود برای حضور بعنوان نیروهای بدنه گروه RSS و عضویت در شاخه های این گروه، که در واقع عقب نشینی از تصمیم قبلی دولت، مبنی بر ممنوعیت آن است، نمی تواند شوک بر انگیز باشد.
چیزی که تعجب برانگیز است، اقدام دادگاه عالی ایالت مادیا پرادش – یعنی یک شعبه از دادگاه منطقه ایندور است - که دادگاه به ریاست قاضی سوشروت آرویند دامادهیکاری با صدور دستوری در تاریخ 25 ژوئیه 2024 و ادای احترامی با شکوه به RSS در موضوعی که فرجام خواهی شده است، داشت.
در پایان سال 2023 دادخواستی برای به چالش کشیدن قانوانین فرعی 12، 12A و همچنین بند 13 از قانون پنجم قواعد خدمات عمومی (رفتار) دولت مرکزی، مصوب سال 1964، برای اعلام این قوانین بر خلاف قانون اساسی و قوانین فوق العاده قانون اساسی ارائه شد. اساس این دادخواست لغو قوانین «مدیریت آموزش و نیروی انسانی (DoPT)» مربوط به ممنوعیت عضویت و ارتباط خدمتگذاران شاغل در دولت مرکزی، با سازمان RSS است. از دادخواست مشخص شد که درخواست کننده پوروشوتام گوپتا یک فرد بازنشسته، که کارمند دولت مرکزی بود و می خواست به RSS بپیوندد و در سال های باقی مانده از زندگی خود، عضو فعال آن سازمان باشد.
پس از صدور اخطار دادگاه عالی ایالت مادیاپردادش، یکی از معاونان مدیریت آموزش و نیروی انسانی دولت هند (DoPT) سندی را در متقابل دادگاه ارائه کرد که، در آن اظهار شده بود که دستورات صادره قبلی در این زمینه، مبنی بر غیر قانونی بودن عضویت کارکنان دولت مرکزی در سازمان مذکور دوباره بررسی شده و نام سازمان RSS از آن بخشنامه ها، توسط این بخش از دولت هند، از این بخشنامه های سه گانه حذف شده است و بنابراین، درخواست کتبی اهل دعوا از خواهان غیرقانونی شده است و از دستور کار دادگاه خارج شد.
در شرایط عادی، هر دادگاهی می باید دادخواست مذکور را ثبت، و سپس دادخواست کتبی را، غیرقانونی و رد می کرد. اما این شاخه از دادگاه ایالت مادیاپردادش این کار را انجام نداد. در واقع، آنها خاطرنشان کردند که پس از شهادت دولت مرکزی، بررسی این دادخواست بی مورد بوده و نافرجام مانده است. با وجود این اقدام دادگاه مذکور ما می دانیم که :
« از آنجایی که موضوعات مطروحه در دادخواست که دارای حواشی ملی است، به ویژه مربوط به یکی از بزرگترین سازمان های غیردولتی داوطلبانه، یعنی سازمان RSS است، بنابراین قبل از فارغ شدن از این موضوع، این دادگاه محتاج و مجبور به انجام مشاهدات و بررسی های خاص است. مشاهداتی لازم است تا اطمینان حاصل شود که آیا هر سازمان داوطلبانه ایی، در جهت منافع عمومی و ملی کار می کند و یا نه، و دوباره از مسیر دستورالعمل های اجرایی دولت وقت خارج نمی شود، کاری که سازمان RSS انجام نداده و تقریباً 5 دهه این روند کار علیه منافع عمومی و ملی را ادامه داده است.»
بدون بهره مندی و اتکا به هر پاسخ و استدلالی از سوی دولت مرکزی، قضات کارآزموده قضایی باید سه سؤال را طرح می کردند و خود بدان سوالات در روند خاص قضایی خود پاسخ می گفتند، و سپس حکم قضایی می دادند. و در آن فرآیند، آنها پیشفرضهای خود را ساخته، و یافتههای خود را جمع آوری می کردند. این در حوزه دانش عمومی است که RSS تنها سازمان داوطلبانه خودگردان در سطح ملی است، که خارج از سلسله مراتب بوروکراتیک دولتی قرار دارد و فعالیت می کند، که بالاترین تعداد و حجم عضویت را از تمام شهرستان ها و بخش های کشور در خود دارد، و در فعالیت های مذهبی، اجتماعی، آموزشی، بهداشتی و بسیاری فعال است که زیر چتر آن جریان دارد، که این فعالیت ها هیچ ارتباطی با کار این سازمان سیاسی ندارد.
سازمان همچنین مدعی است که سازمان های زیر شاخه دیگری شامل یک سازمان ملی خدمت به هند (راشتریا سوا بهاراتی (RSB)) [12] است که این خود 45 سازمان را نمایندگی می کند، و همچنین 1200 شرکت و سازمان غیر دولتی دیگر (NGO) را در خود دارد. آنها بر این باورند که با RSB نمی توان به عنوان یک سازمان سیاسی رفتار کرد. آنها همچنین به جزئیاتی از عملکرد معابد «ساراسواتی شیشو» [13] به عنوان نمونههایی از اشاره کردند که به نفع افراد کمتوان و کودکان فقیر در جامعه کار می کنند.
و همه این ها به این یافته و ارائه آنان ختم می شود که : « عضویت در سازمان فی نفسه به معنی و با هدف مشارکت در فعالیت سیاسی سازمان RSS نیست، و تعداد بسیار کمی از RSS در فعالیت های فرقه ایی، و ضد ملی و ضد سکولار فعالند. و این تمایز قائل شده بین عضویت در سازمان، و شرکت در فعالیت های سیاسی موقعی رنگ می بازد که بیانیه ها و بخشنامه های صادره از سوی دولت مرکزی در طول 45 تا 50 سال گذشته را مورد نظر قرار داد.»
دادگاه مذکور حتی بدون بهره مندی از نظرات دولت مرکزی، خود دریافته و اعلام کرده است که بخش مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت هند (DoPT)، تصمیمی آگاهانه برای بررسی بخشنامه های سابق در این رابطه گرفته است و دولت نمی تواند عضویت کارکنان خود را در سازمان RSS با دستورالعمل های بخش اجرایی خود ممنوع کند.
آنان قبل از بستن این پرونده هم، از این امر متاسف شدند که « تقریبا 5 دهه به طول انجامید تا دولت مرکزی به این حقیقت دست یابد، و به اشتباه خود پی ببرد، و به این حقیقت برسد که نام یک سازمان شناخته شده بین المللی همچون سازمان RSS به صورت اشتباه آمیزی در بین سازمان های ممنوع کشور قرار گرفته است، و برداشتن این ممنوعیت، بسیار ضروری بود. و آروزی تعداد زیادی از کارکنان دولت برای خدمت در جهات مختلف، در اثر این ممنوعیت با مانع مواجه بود، که تنها زمانی این ممنوعیت برداشته شد که این موضوع در این دادگاه مطرح، و ممنوعیت فعالیت کارکنان دولت، در سازمان RSS ، توسط خود دولت برداشته شد.»
دادگاه مذکور در یک اقدام سوال برانگیز، به این امر هم اکتفا نکرد و به مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت (DoPT) توصیه کرد که این دستور جدید را در وبسایت رسمی خود منتشر کند، و همچنین عنوان داشتند که این بخشنامه به همه بخش های زیر مجموعه دولت در دولت مرکزی و در سراسر کشور ابلاغ شود.
دادگاه با این اقدام و توصیه خود، به نوعی می توان گفت که به یک اقدام پیشگیرانه نیز دست زد، تا نه تنها اقدام بخش مدیریت منابع انسانی و آموزش DoPTرا در اقدام خود ستوده، بلکه از هر گونه چالش احتمالی متصور در مقابل این تصمیم نیز جلوگیری نماید.
فرایندهای بعدی نیز از یک سیستم قضایی قابل انتظار نبود، که بارها و بارها به دادگاه های عالی عنوان دارد که همه دادگاه ها را ملزم نماید که به هیچ تعریض اکادمیک درباره این موضوعِ غیر قانونی (رفع ممنوعیت فعالیت در سازمان RSS) پاسخ ندهند، چه شخصی و چه سازمانی. دادگاه عالی در این خصوص ابراز داشت :
«به نظر ما عاقلانه این است که دادگاه ها از ورود به این میدان مین ناشناخته خودداری کنند. ما اراده خود را اعمال نمی کنیم. ما نمی توانیم ارزش های خود را به جامعه تحمیل کنیم. هر تلاش این چنینی و در این زمینه به معنای قضاوتی ارزشی (و نه قانونی) است. حکم مورد اعتراض "خطر قضات را نشان میدهد که به اشتباه و ناخودآگاه دیدگاههای خود را جایگزین دیدگاههای تصمیمگیرنده میکنند که توسط قانون تعیین شده و مجاز به اعمال صلاحدید خود است." (Meerut Development Authority Vs. Association Of Management, 2009 (6) SCC 171) »
دور نگه داشتن کارکنان دولت از سیاست :
چه موقع مجزا نگه داشتن، و دور نگه داشتن خدمتگذاران شاغل در بخش دولتی از سیاست آغاز شد؟
در چهارم سپتامبر 1920 مهاتما گاندی "جنبش عدم همکاری" و همراهی با دولت استعماری بریتانیا در هند را اعلام کرد، او نه تنها از خدمتگذاران بخش دولتی، بلکه حتی از وکلا نیز خواست که به این جنبش بپیوندند. و بدین صورت بود که صدها تن از کارکنان دولت در تمامی سطوح خدمت، در ارکان دولت پادشاهی بریتانیا در هند، کار خود را ترک کردند، تعدادی از وکلا نیز خدمات خود را در این سیستم پایان دادند.
بعد از قانون سال 1935 دولت (استعماری وابسته به اشغالگران بریتانیایی در) هند، قوانین خدمت در این دولت شکل گرفت، شامل قوانین رفتاری خدمتگذاران دولت، در قسمت های ایالتی و مرکزی. این قانون روشن نمود که خدمتگذاران شاغل در بخش دولتی نباید به هیچ شکلی در سیاست دست داشته باشند. با این حال، از آنجایی که بیشتر صنایع در دست بخش خصوصی بود، اتحادیههای کارگری اجازه یافتند که صندوق سیاسی داشته باشند و از آن در هزینه های انتخاباتی استفاده کنند.
بعد از این که قانون اساسی هند اجرایی شد (در سال 1950 بعد از پیروزی انقلاب آزادیبخش هند درسال 1947)، یک فصل کامل (قسمت چهاردهم) به موضوع خدمتگذاران بخش دولت اختصاص یافت و بر اساس ماده 309، قوانین حاکم بر کارکنان بخش دولت در مرکز و ایالتی مشخص شد.
دولت هند قوانین و قواعد رفتاری بخش مدنی خود را شکل داد، در سال 1964 قانون 5(1) آن کارمندان دولت را از شرکت در سیاست و اقدامات انتخاباتی منع کرد، این قانونی این چنین ابراز می دارد : «هیچ کارمند دولتی نباید عضو هیچ حزب سیاسی یا سازمانی باشد که در سیاست شرکت میکند یا به نحوی دیگر با آن ارتباط داشته باشد، و نباید در آن شرکت کند، در کمکهای آن شراکت کند، یا به نحو دیگری کمک کند. هرگونه حرکت یا فعالیت سیاسی در این رابطه ممنوع».
تنها بر اساس اصل 33، نیروهای مسلح از حقوق اساسی مندرج در بند سوم قانون اساسی برخوردار نخواهند بود و مجلس می تواند در مورد محدود کردن این حقوق نه تنها در مورد نیروهای مسلح، بلکه در مورد سایر سازمان های شبه نظامی نیز قانونی وضع کند.
این برای اولین بار بود که یک رهبر اتحادیه کارگری راه آهن، تحت قانون حفظ نظم عمومی مَدرَس، دستگیر شد و از خدمات راه آهن اخراج گردید. وقتی او همین امر را زیر سوال برد، دیوان عالی گفت که، فرد می تواند رهبر اتحادیه، و یا کارمند راه آهن باشد، اما هر دو، نه (Balakotaiah, 1957).
بعدها، یک شعبه مربوط به قانون اساسی عنوان داشت که یک خدمتگذار دولتی حق دارد از تمام حقوق اساسی، مشروط به محدودیت های معقول برخوردار باشد (Kameshwar Prasad, 1962). اما هیچگاه قاعده منع شرکت در سیاست و انتخابات در مورد کارمندان دولت بد تلقی نشد.
ممکن است در مورد کارکنان بخش دولتی و صنایعی که توسط دولت اداره می شوند، از این قانون عدول شود. با این حال، زمانی که افرادی که برای پستی در خدمات دولتی درخواست داده بودند، به دلیل اعتقادات سیاسی گذشته خود قبل از استخدام، رد صلاحیت شدند، دادگاه عالی اعلام کرد که طبق قانون اساسی هند، مک کارتیسم کاربرد ندارد.
دادگاه عالی در حال رسیدگی به پرونده معلم مدرسه ای بود که دولت مادیا پرادش از انتصاب او به این دلیل که راستی آزمایی های پلیس نشان می داد که او در زمانی که دانش آموز بوده است، در فعالیت های سازمان RSS شرکت کرده بود، رسیدگی می کرد. دیوان عالی کشور با استثناء از نفی استخدام بر اساس اعتقادات سیاسی گذشته، به استخدام وی دستور داد.
با این حال، قاضی چیناپا ردی معتقد است که در حالی که اعتقاد سیاسی گذشته فرد نمی تواند دلیلی برای رد صلاحیت وی برای ورود به شغل باشد، اما زمانی که فردی وارد خدمات دولتی می شود، تحت قوانین تنظیم شده توسط دولت قرار می گیرد. او در این رابطه نوشت:
«ما حتی یک لحظه هم نمیگوییم که پس از ورود به خدمت دولتی، ممکن است شخصی به فعالیتهای سیاسی بپردازد. تنها چیزی که می گوییم این است که او را نمی توان به خاطر فعالیت های سیاسی گذشته خود، به عقب برگرداند. زمانی که او خدمتگزار دولت شد، او دیگر مشمول قواعد متعددی می شود که رفتار او را تنظیم می کند و طبیعتاً باید مشمول کلیه قوانینی باشد که مطابق قانون اساسی در این رابطه وضع و تنظیم شده است. (Ramashankar Raghuvanshi, 1983)»
چرا مبنایی این ممنوعیت بررسی نشد؟
شعبه دادگاه ایالت مادیاپرادش، بدون بررسی و بازخوانی پرونده دستورالعمل های دولتی سابق صادره در تاریخ 30 نوامبر 1966، 7 آوریل 1970 و 28 اکتبر 1980 دولت مرکزی، بررسی پرونده درخواست برداشت ممنوعیت سازمان RSS را رد کرده، و ممنوعیت عضویت و فعالیت کارکنان دولت در سازمان RSS را بنا به استناد به نامه دولتی برداشت، حال آنکه اگر آن پرونده ها را فرا می خواند، و بررسی می کرد، مشخص می شد که مبنای منع عضویت کارمندان دولت نه تنها در RSS، بلکه در حزب جماعت اسلامی چه بوده است.
شعبه دادگاه ایندور در یک اقدام آکادمیکی همچنین عنوان داشت که فقط انجام فعالیت های سیاسی در قالب سازمان RSS برای کارکنان دولت ممنوع است، و نه سایر فعالیت های فرهنگی و اجتماعی در قالب این سازمان، و RSS یک سازمان سیاسی نیست. این نظری ساده و ساده لوحانه بود و هیچ تعریف قابل قبول روشنی در مورد اینکه منظور از سیاست چیست، وجود ندارد. آیا به این معناست که اگر سازمانی از سیاست و فعالیت انتخاباتی رسمی دور بماند، اما فعالیتهای جمعی مخربتری انجام دهد، دولت با عضویت مقامات دولتی در چنین سازمان و سازمان های وابسته، راضی است و از منافع ناروا برخوردار نخواهد شد؟
این امری روشن است که سازمان RSS سه بار در کشور ممنوع اعلام شده است. اول بار در سال 1948 بعد از ترور مهاتما گاندی بود، بار دوم در جریان اعلام شرایط فوق العاده در سال 1975 و سومین بار در سال 1992 زمانی بود که شرایط خشونت بار ناشی از ویرانی مسجد بابری بر کشور حاکم شد.
نوشته های علمی متعددی در مورد فعالیت های RSS موجود است. گفتن اینکه صرفاً به دلیل شرکت نکردن در فعالیت انتخاباتی این سازمان از هرگونه دستور منع فعالیت کارکنان دولت در آن دور بماند، نشان دهنده درک ساده لوحانه از سیاست در این کشور است.
وقتی شرایط فوق العاده (1975) پایان یافت، دولت حزب جاناتا که توسط ائتلافی از چندین حزب، از جمله شامل حزب "جان سنگ" شکل گرفت، که مادر حزب فعلی BJP است، موضوع بحث برانگیزی مطرح شد که آیا اعضای حزب جاناتا همزمان عضو سازمان RSS هم هستند، که این عضویت خود را مخفی نگه می دارند؟ و یک پیش شرط عضویت در این ائتلاف گذاشته شد که اول افراد عضویت خود در سازمان RSS وا نهند (عضویت دوگانه در حزب جاناتا و RSS)، اما دولت آقای موراجی دسای به دلیل اقلیت بودن، نتوانست خواسته مذکور را به مرحله اجرا گذارد و در نهایت هم این دولت سقوط کرد.
موقعیت کنونی این مساله
دولت ایالتی تامیل نادو، نه تنها مدارس را از دادن زمین های بازی و ساختمان های خود برای هر گونه استفاده دیگر منع کرده است، بلکه در آخرین قوانین رفتاری خود در رابطه با معلمان خصوصی و کارکنان غیرآموزشی، آنها را از عضویت در هر سازمانی که ترویج دین و مذهب می کند، منع کرده است. چرا که فعالیت آنها را موجب صدمه به حفظ هماهنگی بین گروه های مذهبی مختلف دانسته، که به آن آسیب وارد می کند (قانون 36 (2) قوانین مدارس خصوصی).
اخیرا وقتی دولت ایالت کرالا و هیات Travancore Devaswom [14] استفاده از محوطه معابد را ممنوع کردند، از جمله جلوگیری از اجرای تمرینات خاص اعضای سازمان RSS در محوطه معبد، چالش ایجاد شده توسط یک شعبه دادگاه رد شد. (G.Vyasan, 2023).
باید اضافه کرد که بازنگری مدیریت منابع انسانی و آموزش (DoPT) دولت هند در سه دستورالعمل قبلی ممنوعیت عضویت در سازمان RSS و حذف این ممنوعیت، فقط برای کارکنان دولت مرکزی اعتبار و کاربرد دارد. در رابطه با کارکنان دولت های ایالتی، برداشتن این ممنوعیت، در محدوده اختیارات این دولت هاست که این اختیار را دارند که قوانین خود را در این زمینه به خواست خود تنظیم کنند. بنابراین، بخشنامه مدیریت DoPT و حکم صادر شده توسط شعبه دادگاه ایالت مادیاپرادش در مورد یک موضوع غیرقانونی، برای آنها الزام آور نیست.
باید عنوان داشت که طرح اعتراض به دستورالمعل جدید مدیریت DoPT صادره در تاریخ 9 ژوئیه 2024، در هر دادگاه عالی دیگر یا در دیوان عالی هند نیز می تواند نتیجه متفاوتی را به دنبال داشته باشد، بسته به اینکه تا چه حد بتوان فعالیت های RSS را مغایر با قوانین، و مخرب تلقی کرد، و دور نگه داشتن کارمندان دولت از این گونه فعالیت ها، تا چه حد در هماهنگی و همزیستی فرقه ایی کارکنان موثر است، و این که باید کارکنان دولت را از این گونه فعالیت ها دور نگه داشت.
لذا دستور دادگاه شعبه ایالت مادیاپرادش پایان کار نیست.
با پوشیدن شلوارهای پاچه بلند [15] و انتقال مقر خود از ناگپور [16]به دهلی، رویای آنها برای تصرف قلعه سرخ [17]ممکن است در نهایت با توجه به نتایج انتخابات 2024 به نتیجه نرسد.[18]
نویسنده این مقاله قاضی بازنشسته دادگاه عالی مَدرَس (مرکز ایالت تامیل نادو) می باشد.
[1] - Rashtriya Swayamsevak Sangh (RSS) the سازمانی با فعالیت همه جانبه، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی حتی تروریستی، که ملیگرایی هندویی را به لحاظ زبان، فرهنگ و مذهب در نظر دارد، و نظامی خالص سازی شده و یکدست از هندوها و ادیان زاده شده در این سرزمین را تحت تفکر و دکترین "هندتوا" از طریق دگرسازی ادیان و فرهنگ های دیگر همچون اسلام و مسیحیت و... دنبال می کند، این سازمان در سال 1925 توسط کیشاو بالیرام هدگوار در شهر ناگپور ایالت مهاراشترای هند پایه گذاری شد و رهبر فعلی آن موهان بهاگواد است. این سازمان زیر شاخه های فراوانی دارد که از جمله حزب مردم هند BJP دولت مرکزی و چند ایالت هند را بدست دارند.
[2] - others
[3] - عینالقضات همدانی با نام کامل ابوالمعالی عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی (۵۲۵–۴۹۲ هجری قمری) حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود. او به زبانهای فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و در عینحال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشتهاست. او از شاگردان عمر خیام و احمد غزالی بودهاست و در آثار خود از استادش غزالی گفتههای بسیار نقل کردهاست. او در سن ۳۳ سالگی به تهمت الحاد و زندقه در همدان بر دار کشیده شد.
[4] - صدرالمتألهین (۹۷۹ – ۱۰۴۵ ه.ق) حکیم متأله و فیلسوف ایرانی سدهٔ یازدهم هجری قمری و بنیانگذار حکمت متعالیه است. کارهای او را میتوان نمایش دهندهٔ نوعی تلفیق از هزار سال تفکر و اندیشهٔ اسلامی پیش از زمان او به حساب آورد. او را به بدعتگذاری در دین متهم ساختند و او را مرتد میخواندند. ملاصدرا به مدت ۵ یا ۷ سال در کهک قم و در تبعید زیست آموزشهای وی بیشتر دربارهٔ اندیشهها و باورهای حکیمان و دانشمندان ایرانی مانند شهابالدین سهروردی، ابن سینا و ابویعقوب الکندی و برخی از دانشمندان اندلسی همچون ابن عربی و ابن رشد بودند
[5] - شهابالدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق، شیخ مقتول و شیخ شهید (۵۴۹–۵۸۷ ق / ۱۱۵۴–۱۱۹۱ م) فیلسوف نامدار ایرانی بود. او اهل شهر سهرورد زنجان است. وی از بزرگترین فلاسفه تاریخ ایران است که حکمت خسروانی ایران باستان را احیا کرد. وی در اصول فقه و فقه نیز ید طولایی داشته و شاعر هم بوده است
[6] - سیّد احمد حُکمآبادی تبریزی (۱۲۶۹ – ۱۳۲۴) که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخنگار، زبانشناس، پژوهشگر، حقوقدان و اندیشمند ایرانی بود. وی استاد رشتهٔ حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی در تهران بود. احمد کسروی در حوزههای مختلفی چون تاریخ، زبانشناسی، ادبیات، علوم دینی، روزنامهنگاری، وکالت، قضاوت و سیاست فعالیت داشت. وی بنیانگذار جنبشی سیاسی اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعهٔ ایران، موسوم به جنبش «پاکدینی» بود که در دورهای از حکومت پهلوی شکل گرفت. آثار احمد کسروی بالغ بر ۷۰ جلد کتاب به زبانهای فارسی و عربی است احمد کسروی در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ و در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران «به ضرب گلوله و ۲۷ ضربه چاقو « توسط افراد گروه «فدائیان اسلام» ترور شد.
[7] - مرتضی مطهری فریمانی (۱۲۹۸ – ۱۳۵۸) روحانی شیعه، استاد فلسفهٔ اسلامی و کلام اسلامی و تفسیر قرآن، عضو هیئت موتلفه اسلامی و از نظریهپردازان نظام جمهوری اسلامی ایران بود. وی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ استاد دانشکده الهیات دانشگاه تهران بودو پس از انقلاب به ریاست شورای انقلاب منصوب شد. مطهری از شاگردان خمینی و بنیانگذاران و عضو مکتب متاع بود و در شامگاه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ پس از آخرین جلسه مکتب متاع در منزل یدالله سحابی پس از خروج از جلسه در خیابان پارک امین الدوله، هدف گلولهٔ یکی از افراد گروه فرقان قرار گرفت و پس از انتقال به بیمارستان طرفه کشته شد سید روحالله خمینی علاقهٔ زیادی به وی داشت، تا آنجا که پس از مرگش گفت: «فرزند عزیزی را که پارهٔ تنم و حاصل عمرم بود، از دست دادم».در ادبیات نظام جمهوری اسلامی ایران از وی با عنوان «معلم شهید» یاد شدهاست.
[8] - «RSS and Government Servants: With Full Trousers…March On!» بر گرفته از سایت وایر به آدرس : https://m.thewire.in/article/politics/with-full-trousers-march-on همانگونه که در تصویر این پست از اعضای سازمان RSS دیده می شود، لباس رسمی اعضای این سازمان یک پیراهن سفید آستین کوتاه، و یک شورت پاچه بلند خاکی رنگ است، که در این عنوان مقاله از شلوار پاچه بلند ذکر به میان می آید، که کارکنان دولت را توصیه می کند با شلوار در رژه سازمانی شرکت کنند.
[9] - Chitta Ranjan Dash
[10] - Rohit Arya
[11] - the Directorate of Personnel and Training (DoPT) مدیریت منابع انسانی و آموزش دولت هند.
[12] - Rashtriya Seva Bharti (RSB)
[13] - the Saraswati Shishu
[14] - هیاتی خوداتکا که بر اساس قانون سال 1950 ایالت کرالا، در امور موسسات مذهبی تشکیل شد، که 1248 معبد را در ذیل خود شامل دارد
[15] - کنایه از تغییر قوانین داخلی سازمان RSS و پوشیدن شلوار پاچه بلند به جای شورت های پاچه کوتاه که لباس سازمانی این گروه است، برای ایجاد شرایط عضویت کارکنان دولت در فعالیت های سازمان
[16] - مقر رسمی سازمان RSS در شهر ناگپور در ایالت مهاراشترای هند قرار دارد که کنایه از این دارد که نویسنده معتقد است سازمان قصد دارد با شراکت در دولت مرکزی، مقر سازمانی خود در ناگپور را به شهر دهلی پایتخت منتقل کند و زمام امور را در دست گیرد.
[17] - قلعه سرخ یا لال کیلا در دهلی نو نقش میدان آزادی ما را در برگزاری مراسم های رسمی حکومتی بازی می کند، این قلعه محل حکومت سلسله پادشاهی کورکانیان هند یا همان مغولان هند بوده است و نخست وزیر هند مراسم رسمی روز استقلال را در این مکان برگزار می کند، این جمله کنایه از تسلط سازمان بر دولت مستقر در پایتخت می باشد.
[18] - دولت حزب BJP که انتظار داشت در انتخابات سال 2024 با کسب نزدیک به 400 کرسی از پانصد و اندی نمایندگان مجلس عوام هند، تغییرات بنیادین در قانون اساسی را پی بگیرد و قوانین مد نظر فرقه ایی و سیاسی و فرهنگی خود را در قانون اساسی جدید بگنجاند، اما این انتخابات انان را تا حدودی در دستیابی به اهداف خود مایوس کرد، چرا که اقبال مردم هند در این انتخابات به احزاب اپوزیسیون بسیار بیشتر از حد انتظار خود را نشان داد و حزب کنگره بعد از مدت ها شکست توانست کرسی های زیادی را به خود اختصاص دهد و اپوزیسیون قابل توجهی را در پارلمان هند برای خود تدارک بیند، از این رو نتایج غیر منتظره انتخابات اخیر، از دید نویسنده این مقاله، باعث شده است که رویاهای سازمان RSS در دست اندازی به مراکز قدرت نقش بر آب شود.
در این مدت زمان که از پیروزی دکتر مسعود پزشکیان بر سعید جلیلی (وابسته به "جبهه پایداری" که واجد خطرناک ترین نوع تفکر برای انسانیت، ایران و ایرانیان هستند) می گذرد، بارها و بارها با شماتت کسانی روبرو شدم که این حرکت ما مبلغین رای به پزشکیان، و ترویج کنندگانِ لزوم شرکت در انتخابات را اشتباهی راهبردی تلقی، و این دولت را پیش از حضور در قدرت، شکست خورده نامیدند، و پیش بینی می کردند که این "کوه موش خواهد زایید" [1]
و این جملات اکنون بعد از این مدت که از پیروزی پزشکیان می گذرد، دیگر برایم عادی شده است که : "نتیجه شرکت در انتخابات تان را دیدید؟! نتیجه رای دادن تان را دیدید؟! دیدید پزشکیانِ تان چه گفت؟! دیدید پزشکیانِ تان چه کرد؟! و..." و گرچه هر بار سعی کردم با سخنی، خود و آنان را توجیه کنم، اما لیست پیشنهادی کابینه دکتر پزشکیان به مجلس را که دیدیم، آه از نهاد همه برخاست، و تاسف وجود مرا نیز فرا گرفت، و با خود گفتم باید به حال دکتر پزشکیان گریست، که مجبور به پذیرش چه همکارانی در دولت خود شده است!
پزشکیان به عنوان رئیس جمهور، میراث دار تجمعی از بحران های بزرگ و دولتی شد که در ناکارآمدی و خرابکاری رکورد شکن تاریخ انقلاب شده است، و از این بدتر او اکنون در محاصره کامل افراد، نهادها و تشکل هایی است که به تمام، در چنبره کامل جبهه رقیب اند، و تمام گوشه و کنار، و اصل و اساس قدرت را در این کشور در اختیار خود دارند، و مدت ها حاکمیتِ تمامیت خواهانه، مطلقه گرایانه، خالص ساز، یکدست ساز و... آنان، سازوکارهای ویران کننده ایی برای قانون اساسی، و روند دخالت مردم در امور خود را در کشور باعث شده است، که هیچ کس نتواند از دایره بسته ی مافیایی، و دایره تنگِ قدرت مطلق آنان عبوری به سلامت و آبرومندانه، به نفع مردم ایران داشته باشد، و همین شرایط و... بود که تمام کنشگران کشور را نسبت به هر گونه تغییر و تحول، و اصلاح امور ناامید کرده، شرکت در این انتخابات را نیز، تنها مهر رضایتی بر وضع حاضر دانسته، بازی در زمین انتخابات مهندسی شده مذکور را، خیانت به آرمان آزادیخواهی، کرامت جویی و حق تعیین سرنوشت جویی ایرانیان تلقی می کردند.
اما کیست که نداند در این سیستم، به واسطه انتسابش به خدا، حتی برای خدا و... نیز آبرویی نخواهد ماند، چه رسد به فردی مثل مسعود پزشکیان، که یک فرد بی دفاعی مقابل این سیطره بیش از پیش نیست، و تشکیلات و گروه آنچنانی هم به دنبال خود ندارد، او تنها وامدار 16 میلیون رای افرادی است که از سر ناچاری، تنها خواستند نقشه ایی را، در این شرایط نا امیدی، نقش بر آب کنند.
و این بر کسی پوشیده نبوده و نیست که در این شرایط دهشتناک، پزشکیان باید به سان رقص میان گرگ ها، از میان این همه دست انداز، چاله، دره و پرتگاه های عمیقِ ناشی از بحران های تل انبار شده، و سیطره ایی این چنینی، عبوری به سلامت و آبرومند را داشته باشد، اما مگر می شود؟! بارها به اهل شماتت گفته ام و می گویم، برای من که روشن بود، ما او را برای شهادت به این میدان نیرنگ و زور فرستادیم، و در این مسیر اگر عکسی آمد که دیدید با گرگی همکاسه است، اگر با گرگی جفت شد و عکسی جفتی با آنان دیدی، بر خود نهیب نزن و ناراحت مشو! او به واقع غرق در میان مافیایی است و... که بر گوشه گوشه این کشور سیطره یافته اند، و این نباید برای فردی که با الفبای سیستم فعلی آشنائیتی دارد، غیر منتظره باشد،
مثالی بگویم تا این شرایط روشن تر شود، در این سیستم کسی به سان شیخ کاظم صدیقی وجود دارد، که زمین و مایملک حوزه علمیه تحت ریاست خود را رسما، قانونا و محضری و با مهر اداره ثبت اسناد و املاک کشور، به نام خود و بستگانش منتقل می کند، و گرچه این امر از چشم هیچ ناظر و ارگان رسمی و قانونی در کشور به دور نیست، از سوی آنان اعتراضی هم صورت نمی گیرد، اما وقتی "سوتی" زده می شود مردم از این امر مطلع می شوند، و طرف دعوا بعد از هزار دروغ و دوز کلک، مجبور به پذیرش خطای خود می شود، و تشت رسوایی اش بر زمین می افتد، اما باز راست راست می گردد، هنوز نماز جمعه ی پایتخت را اقامه می کند، و همه و خود را توصیه به تقوا و نظم در امور می کند و... و بعد از این رسوایی آشکار که رسوایی آن دنیا را فرا گرفت، گردن فراز در مراسم تنفیذ همین رئیس جمهور، که با شعار زندگی و ریاست علی وار و حاکمیت عدالتش به میدان آمده، دعوت می شود و در بین بزرگان کشور می نشیند، و تلویزیون ملی نیز، حضورش را به رخ تمام معترضین به فسادِ آشکار یقه سفید ها، در این کشور و جهان می کشد، تا ببینند، عمق فساد سیستماتیک تا کجا می تواند وقیحانه بر روح و روان هر انسان پاک و پاکی طلبی پنجه بکشد و...
کیست که نداند، مسعود پزشکیان را اگر با سید محمد خاتمی، حسن روحانی، میر حسین موسوی مقایسه کنی، او تنها در اِشِل یکی از وزرای آنان است، حال آنکه هر چه پیش رفت، بعد از این بزرگواران نیز، این دایره مافیایی بسته تر، خالص تر، یکدست تر، قدرتمند تر، منسجم تر و... در دست "خودی" هایشان به انحصار بیشتر و عمیق تری در آمد، و پیشروی مافیای قدرت و ثروت در ارکان کشور، این روزها در اوج خود، و بی نظیر شده است،
و در زمانی که آن استوانه هایی عظیم از اصلاح طلبی و تحول خواهی چون آنان، با آن کارنامه های قطور در کار، مبارزه و جهادِ در این راه، در مقابل این چالش بزرگ کشور و انقلاب، کمر خم کرده اند، چگونه باید از مسعود پزشکیان انتظار معجزه داشت، از این روست که ما رای دهندگان به او، باید به صرف حضورش در این جایگاه خشنود باشیم، و بسنده کنیم، و در عین حال باید انتظار کشید که کار را شروع کند، و به مدد هزار فرصت که ممکن است صحنه کشور و جهان به او دهد، بر این قالی از هم پاشیده، شاید وصله ایی زند، و آنگاه در پایان دوره ریاست جمهوری اش، او را به متر عملکردش کشید، و دید که او، چند سانتیمتر، ره به سمت سعادت و یا شقاوت پیموده است، آنگاه بر او احسن گفت، یا به شماتتش نشست.
اینگونه بر او تاختن، پیش از حضورش در قدرت، و از استعفایش گفتن، پیش از تشکیل دولت، بر او خشمگین شدن و عنان سخن بریدن و... به دور از صبر و متانت است، هر چند منتقدین امروز او نیز، چون همه ما می دانند، ایران و ایرنیان در چه خطر قریب الوقوعی قرار دارند، و این تعجیل در نتیجه، توسط آنان نیز پر بیراه نیست، اما باید دندان بر جگر فشرد، و صبر اختیار کرد.
در حاکمیت ملوک الطوایفی، و کشوری که به موازیک های پاره پاره شده ایی تبدیلش کردند، که هر تکه اش را سهم خواهان سیاسی و اقتصادی، از آن خود کرده، فقرا هر روز فقیر تر، و اغنیایش هر روز غنی تر و... می شوند، و مافیا، حاکمیت های جزیره ایی خود را شکل داده، و آنرا تحکیم بخشیده، و زنجیره وار به هم متصل کرده اند، و به مرور صحنه را کاملا از آن خود کرده اند، و شرایط طوری شده است که همه می بینند که رئیس جمهور منتخب نیز، این روزها حتی عاجز از چینش همکاران، و وزرایی است که در این بحران شدید، باید او را همراهی کنند، و شرایط طوری رقم خورده، و کسانی را به او تحمیل کرده اند، که با شعارها و ماموریت این رئیس جمهور، هیچ تناسبی ندارند که هیچ، در جبهه مقابل آن هم قرار دارند و... فریاد وا اسفا از سر هر داننده ایی بر می خیزد، و این کاملا طبیعی است، اما باید صبر پیشه کرد، یادمان نرود، این تنها روزنه گشایی بیش نبود، و باید ایستاد و تحمل کرد تا شاید این روزنه گشایی به باز شدن روزنه هایی دیگر منجر شود.
می دانم! که باید به حال این فرزند صدیق و راستگوی اصلاحات گریست، که چنانش کرده اند، که نه در جمع یاران خود جایی داشته باشد، و اینک در میان دشمنانش غرق، و تنها بماند.
این نتیجه همان فساد سیستماتیکی است، که مردم را هر بار از رای خود پشیمان، ناامید و نادم می کند، و همه هشدارش را داده و می دهند، و همه می بینند و... چنین مافیایی وجود دارد که رئیس جمهوری با شعارهای برخاسته از نهج البلاغه (عدالت، پاکی، عمل بر اساس برافروختگی در مقابل ظلم و کجروی و...) به میدان می آید، و حتی نمی تواند در این سیستم چند لایه، از پیچیدگی تزویر، تیم کاریش را بچیند، این نشان می دهد که مافیا چنان بر شراشر این مملکت و مراکز قدرت آن، چنبره انداخته است، که او را مجبور به چیدن چنین کسانی برای کاری علی وار! می کند، که درست عکس او، و شعارهایش فکر و عمل کنند.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، ایران کشور شیعه است و از فرهنگ و از تاریخ شیعه باید همواره مثال آورند، و آنان که به تاریخ شیعه آشنایند، می دانند که امام دوم شیعیان، به واسطه سیطره روزگار زر و زور و تزویری که در آن گرفتار آمده بود، با چه سپاه و فرماندهانی به مصاف با دشمن داخلی خود رفت و...، لذا چیزی عوض نشده است، اگر پزشکیان بر پیمان خود با رای دهندگانش بخواهد بماند، باید برای شهادت آماده باشد، چه باختن آبرو به سان امام دوم، یا جان و تن سپردن به مرگ، به سان امام سوم، یا سر در تله دشمن، بین دو دست از درد تیغ زهرآلود فشردن، به سان امام اول؛ این اقتضای کار و تلاش، در میانه ی جولانگاه گرگ هاست.
اما ما نیز باید مسئولیت کار خود را بپذیرم، پزشکیان را ما با رای خود بدین مسلخ دهشتناکِ بی آبرویی و یا شهادت فرستادیم، ما که رای دادیم، و برایش تبلیغ کردیم، حال به فرض اشتباه مان، نمی دانم او باید ما را حلال کند، که او را به چنین قمار رسوایی رهسپار کردیم، و یا ما باید او را حلال کنیم، که با ثبت نام خود، و کاندیداتوری اش، در این صحنه رسوا، ما را به طمع و هوسِ انسانیت، پاکی، درستی و... انداخت؟!
اما این را می دانم که حضور او با همه ی داغ هایی که به پیشانی و تنش خواهد خورد، بهتر از نبودش در چنین میدانی است، پس نه از رای خود پشیمانم، و نه از تلاشم برای بودنش در کرسی ریاست بر جمهور ایرانیان بیمناک. حتی اگر این ریاست، پوشالی، پوچ و... باشد.
و تو ای آقا مسعود پزشکیان! من به عهد خود با تو پایدارم، از رای خود به تو، هرگز پشیمان نیستم، چرا که معتقدم بهتر است سرهای ما مردم توسط دوستانی چون تو، پاکدست و درست، بریده و یا زیر دست و پای مافیای قدرت له شود، تا به دست خیانت پیشگان نابکاری که انقلاب و کشور را به انحرافی بزرگ دچار کردند.
ناکامیِ نابکاران در دست اندازی به تمامی ارکان قدرت، و تجمیع آن در دست این مافیای خطرناکِ برای آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت ایرانیان، با هر درجه ایی، برای من شیرین است؛
حتی اگر در زیر سم اسبان تازه نعل زده شان، که مملو از کینه و نفرتی عمیق تر از گذشته است، که با رای این مردم، بر جان و تن شان افزون شده است، له شویم. بگذار در ناکامی، با خشم، بر این مردم و رای شان بتازند، تا بر کرسی های پیروزی رانتی شان تکیه زنند، و خوشحال و پیروزمند، در حق آرمان آزادیخواهی، و کرامت طلبی شهدا، و مبارزان راه آزادی خیانت کنند.
[1] - این ضرب المثل زمانی به کار میرود که شخصی با ادعای بسیار زیاد، کار بسیار عجیبی را که وعده داده، به ضعیفترین شکل ممکن انجام میدهد
عفریت جنگ و کشتار بر آسمان و زمین خونین و سر مردمان غرب آسیا دایره وار چرخ می زند، و پرنده صلح را جنگطلبانی قهار در جنگ آفرینی، از این منطقه ی نفرین شده توسط خدایان رَمانده اند، اینجا دعوا بر سر مالکیت و سیطره بر معابدی است، که باید خداوند در آن عبادت شود، دعوایی دیرین که انسان تمامیت خواه، و سلطه جو را وا می دارد، تا حاکمیت خود را بر سجده گاه ها نیز تحکیم بخشد، جایی که مُلک اختصاصی خداوند در زمین است، و باید برای او نیز می ماند، تا رمیدگان از اهل زمین، دمی در آن احساس امن و آسایش کنند، و ارتباطی را با آسمان پی ریخته، دردها از دل وا کنند و با خدای خود رازها در میان بگذارند، و سبک شوند، اما کسانی هستند که از این خلوتکده های دنجِ سخن با خداوند نیز نگذشته، آنرا به وجود بی مقدار و تمامیت خواه خود آلوده ساخته، حتی این نقاط مختصر را نیز از انسان خسته از تمام دنیای خونین آنان، دریغ کرده و می کنند؛
بوق های مرگ و نابودی اینجا هر دم بیشتر از گذشته، با صدایی نکره وارتر، بر سر زندگی های نیم بند این مردمان غارت زده، و گرفتار آمده در دام انسان خودخواه و... می دمند، تابوت ها برای خواندن نمازهای میتی که پشت سرهم برقرارند، با شتاب روانند، تو گویی کار هر روزمان حمل تابوت هاییست که به شتاب سوی گورها می برند، و تشییع کنندگان، دیگر درنگ معمول خود، در اینگونه مراسم ها را از دست داده اند، و وقتی برای گذراندن با مردگانی که آخرین ساعات حضور خود بر زمین را می گذرانند، و اینک بر سر دست ها برای الحاق به زمین آماده می شوند، را نیز، ندارند؛ دیگر آرامش و تانی در مراسم تشییع نیز دیده نمی شود، تابوت ها را باید به تندی در چاله ایی خالی کرد، و برای نفرات بعدی که در صف مرگ و کشتارند، رساند و آماده کرد؛ تابوت سازان را دیگر فرصتی برای ساخت تابوت هایی نو نیست، اینجا اهل زر و زور و تزویر، نان در خون این مردمان قاتق می کنند.
و من اما هنوز زنده ام!
چون همچنان در نکبتِ این قفس، نفس می کشم، نفس نکشیدن در این قفس را مرگ گویند، یعنی نیستی و... یعنی پایان زندگی؛ بی آن، دیگر زندگی نخواهد بود، حال آنکه زندگی در این گور کنده، خود مردگی بیش نیست؛
و زندگی بی تکرار ترین داشته اییست که در این دنیا، به ما رسیده، تا هر کسی از راه رسید، به بهانه ایی اندک، یا بهایی اندک تر، ارزشمندترین، داشته امان را به بازی های کودکانه خود گیرند.
و با همه این تفاصیل، من اما به این خاک احساسی متفاوت دارم، اینجا وطن من است، اینجا به این خاک که ایرانش گویند احساسی دیگر دارم، اینجا برایم، زندگی معنی دیگری دارد، هرچند، هر که در خود زور و توانی احساس کرد، بی شرمانه از راه رسید، و چاک دهان باز کرد و با تکیه بر قدرتی که در پشت خود احساس نمود، از ما خواست، اگر چون آنان فکر نمی کنیم، این خاک آبا و اجدادی مان را ترک کنیم!
چقدر ظالمانه، چقدر بی حیایند، آنانی که انسان ها را از خاکی که بر آن زاده شده اند، زندگی کرده، و می کنند، می رانند، و گزینه ی ترکش را مقابل دیگرانی می نهند، که صاحب خانه اند، اما به فرض که بپذیریم که اینجا جنگل است، و این زور و قدرت است که حکم می کند، و این حق را به کسانی می دهد، که بگویند چه کسی باشد و چه کسانی نباشند!
من این خاک را چگونه ترک گویم، چطور از آن دل بکنم، من از این خاکم، در این خاک زاده شدم، عزیزانم را این خاک در خود بلعیده است و اجساد شان در این خاک بود، که خاک شدند، این زمین از وجود خاک تن عزیزانم موج می زند، آنقدر که در این خاک آشنا دارم، بر آن ندارم، اگر خاک بدنم با این خاک در نیامیزد، با خاک متعلق به کدام دوست و یا دشمن باید در آمیزد؟!
در این سرزمین زرتشت زاده شد، او که اولین بود که مرا به یگانه ایی ماورایی فرا خواند، که هنوز پیدایش هم نکردم، هرچند از جستجوی او هرگز از پای ننشستم و شاید هرگز ننشینم، اما سرنخ نامش را، از بین آنان که می شناسم، او بود که ابتدا به من داد، در پس آن آشنایی بود که هر کسی هم که از راه رسید، از همین سرنخ گفت، و آنرا در دست داشت، و برای این نام بارها ما را در طول تاریخ، به مسلخ مرگ و گشتار برده اند و می برند، اصلا زنده بودنمان را برای او دانسته و می دانند، که باید برای او فدا شویم، حال آنکه وقتی نگاه می کنم، او جانمان داد، که زندگی کنیم، و انسان زیست کنیم، انسان بمانیم، و انسان بمیریم، که در این صورت است که سعادتمند خواهیم بود،
نه این که از هم خون بریزیم، و بر این خاک فساد و کشتاری بی پایان راه بیندازیم، و هر روز بر آن میدانی نو، از کشتارگاه هایی تازه تدارک دیده، کشتار از نو کنیم، بدین قتل و غارت توسعه و وسعت بخشیم، و اما برای این نام، ما هزاره هاست که از هم می کُشیم، و شاید هزاره ها باید در این وضع بمانیم، تا شاید به خود آمده، انسان شویم، و روزی دست از کشتار و قتل همدیگر برداریم.
و ما انسان ها هر روز سوهان روح و جسم یکدیگریم، که این نام، این را می خواهد، و آن را نمی خواهد! هر کس از راه رسید، مدعی این نام شد، و منویات دل خود را به نام او، بر این بخت برگشتان عصر خود تحمیل کرد، فتوای دل خود را، فتوای دل او دانست و جار زد، و آن را قانونِ ازل و ابد تلقی کرد، از این روست که در این جهان هزاران قانون وجود دارد، که هر سَری آن را قانونِ آن یکتای بی همتا دانسته، و به او منتسب می کنند، و انسان میان این قوانین، سرگردانِ بین حق و ناحق های بیشمار شده، که سره از ناسره نتوان جدا نمود، الا به وجدانی که به دل پاک انسانی مجهز است، و گوش از بوق های بیشمارِ خودخواهی و سلطه گری برداشته است.
معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.
اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،
ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.
هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.
اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]
تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.
اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.
جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.
طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.
کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.
ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :
"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".
چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.
اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،
در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند.
و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاحطلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بهعنوان پنجمین رئیسجمهور ایران فعّالیت میکرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید
[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیسجمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، بهعنوان نایبرئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیشتر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.
[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبتهایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریانها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دسترسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمیتوان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پارهای از دیدگاهها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمیتوانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق میکرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهرهای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته میشود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوءنیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دسترسی به فصلالخطاب معصوم و حجتهای بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار میگیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائتهای روشمند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) میتواند پایانبخش بسیاری از نزاعهای زیانبار عقیدتی و سیاسی و فراهمکننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشهها باشد."
[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی بهشمار میآمد که با انتخاب مجدد احمدینژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شدهاند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بیسابقه بود
[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمیشود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل میکنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که میگوید و به آن عمل میکند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته میشود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمیتوان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد میتوانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین میاندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومتها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق میبخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...
[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
دهه هاست که سیاست کلی حاکم بر تمام امکانات تبلیغی و دستگاه های ملی، بر ستاندن میدان از اصلاح طلبان، بی اثر کردن آنان و طرح های شان، حمله به افراد و تفکرشان، محدود کردن امکانات و دایره و شعاع عمل شان، و در مقابل دادن میدان و امکانات بیشتر به تفکر، افراد و دستگاه اصولگرایان، و وسعت بخشی به حوزه عمل، قدرت و ثروت این جناح اقلیت سیاسی در کشور بوده است، این یعنی انقلاب و کشور هزینه بالا کشیدن اصولگرایی و اصولگرایان شد، اما اصولگرایان هر بار در حالی که خود را "انقلابی" معرفی کرده و می کنند و جبهه خود را "جبهه انقلاب" می نامند، رسوایی بیشتری را برای خود، "انقلاب" و مدافعان نظریه آن، بر جای گذاشتند، و مردم را از "انقلاب" و هرچه تفکر "انقلابی" و "انقلابی گری" دورتر و متنفرتر کرده اند،
و این تفکر که "دین" و "دستگاه دینی" را نیز چون دیگر امکانات ملی، در خدمت خود و جناح خود گرفته است، و دین و دستگاه روحانیت را نیز در بدترین وضعیت تاریخی خود، از لحاظ جایگاه مردمی در ایران قرار داده، و این دو را نیز با خود به قعر دره تنفر عمومی کشیده اند و...؛ اما امروز هفتم مردادماه 1403 به رغم تمام این روند اقدامات، و سیاست کلی جاری در نزد حوزه قدرت و... باز این یک بخشی از مردم ایران بودند که با دیدن روزنه ی امیدی، که ناشی از روزنه گشایی چند بود، با حضور خود در پای صندوق های رای، و برخی دیگر با عدم حضورشان، دوباره یک دولت اصلاح طلب را برای سکانداری کشور در حوزه اجرایی و ریاست بر جمهور ایرانیان، رقم زدند و به ساختار معیوب، کینه جو و خارج از مدار عرف و قانونِ بازگفته فرصتی تازه دادند و اصلاح طلبان را دوباره به آنان تحمیل نمودند.
و اینک با یاد و نام تمام کسانی که در طول تاریخ ایران، برای کسب آزادی و کسب حق تعیین سرنوشتِ مردم ایران، از جان، مال و آبروی خود مایه گذاشتند، باید شاد بود که به رغم این اوضاع و روندهای سیاسی اعمالی، باز دولت اصلاحات دیگری، با سخنان مردی با صلابت در منطق، که در تفکر خود، احیاگر نگاه ارزشی به قشر "مستضعف" ، و باز گرداندن معنی واقعی به واژه "مستضعفین"، همان معنایی که در انقلاب 57 و در نظر انقلابیون آن عصر مد نظر مردم ایران بود، و در شعارهای آنان تکرار می شد، پا به میدان نهاده، و در عمق وجود او، این مردم چنان جای دارند، و چنان در اعتقاد به مردم خود عمیق است، که تو گویی به واقع آنانرا "ولی نعمت" خود، و تمام مسئولین کشور می داند، چراکه میزان موفقیتِ خود و دولتش را، به میزان رضایت این مردم منوط می کند، و به نظر می رسد که او در عهد خود در خدمت و ارادت به مردم ایران استوار و مصمم است،
پزشکیان که در آغازین روز شروع دولت خود، با کشور، دولت و سیستمی به گِل نشسته مواجه است، که از نتایج انحراف و کار دولت سه ساله مرحوم ابراهیم رئیسی و شرکا، باقی مانده است، آنان که حتی در روز تنفیذ هم نتوانستند، از تعطیلی عمومی دولت خود جلوگیری نمایند، و این را باید یکی از نمادهای بروز ناکارآمدی آنان در تامین نیازهای اساسی کشور، برای چرخیدن چرخه کار کشور دانست، که مجبور شدند تمام کارکنان دولت را، حتی در روز تنفیذ که روز آبروداری آنان بود، راهی خانه های خود کنند، تا شاید از ویرانی و فروریزی کامل سیستم تولید و توزیع برق و انرژی کشور موقتا بازداری نمایند.
در حالی که ارزش پول ملی را، در کمترین سطح قیمتی خود رساندند، و همین امروز و در روز تنفیذ و تحویل دولت به نفر بعدی، یک عدد سکه طلای بهار آزادی، با رقمی بالاتر از 41 میلیون تومان! مبادله می شود، و این یعنی فرو ریزی قدرت خرید توسط پول ملی، که به بی ارزش ترین حالت خود تا کنون رسیده است و...
دولت سه ساله و ناتمام اصولگریان، که تمام کشور را در خدمت به آن دولت و اهداف و موفقیتش بسیج کرده بودند، اما در اثر نارضایتی عمومی از این دولت و عملکرد نا بهنجارش، ایرانیان در اولین فرصتی که بدست آوردند آن را در کمترین زمان ممکن بر کنار کردند، چنین دولت اصولگرایی با این همه حمایت و پشتیبانی ملی، در چنین شرایطی کشور را تحویل دولت اصلاح طلبان تحت ریاست دکتر مسعود پزشکیان داد؛ و جهت گیری های نادرست آن دولت اصولگرا، در ابعاد اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، لاش سنگین ناکارآمدی و کمبود خود را بر دامن دولت پزشکیان نهاد و رفت، زمین سوخته ایی که از دولت خسارتبار آن مرحوم و شرکای پر تعداد و مدعی اش بر جای ماند، میراث شومی است که ماه ها می طلبد تا رفوگران ماهر باز بتوانند دوباره پارگی های این فرش از هم گسیخته را، در بُعد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ترمیم کرده و به هم متصل نمایند، و قطار کشور را دوباره به ریل حرکت نهند، و آنرا به حرکتی نو در آورند.
و البته دولت مسعود پزشکیان با سنگلاخ و موانع پایداری نیز که گریبانگیر سایر دولت های گذشته (حتی دولت رئیسی) نیز بوده مواجه است، همان لاش سنگین چنبره زده بر مجاری قدرت غیر قابل تغییر (توسط مردم ایران)، که همین نیروی خارق العاده تجمیع شده، علاوه بر دولت های برخاسته از رای مردم، وجه جمهوریت را در نظام برخاسته از انقلاب آزادیبخش ایران را نیز گرفتار خود کرده، و بی اثر و تهی از محتوا نموده است، تا بتواند همیشه ثابت و دست نخورده بمانند، گروهی مصون از نظارت و سوال، تعویض و تغییر، که ارزش های مد نظر خود را، عین ارزش های مد نظر مردم، اسلام، ایران، انقلاب، جمهوری اسلامی و... دانسته، و آنرا به تمام ارکان کشور، و بر عموم مردم خود تحمیل کرده و می کنند و...، و مردم سالاری و دمکراسی ایران را از درون خالی، و از محتوا تهی می کنند.
اما با همه ی این موارد پیش گفته، بخشی از مردم ایران در انتخابات چهاردهمین دوره ریاست جمهوری احساس ضرورت کردند، و قانع شدند که باید دولت دوم اصلاحات را دوباره بدین لاش سنگین و ستبر، به رغم میلش تحمیل کنند، و از نتایج این تصمیم بود که دور تازه ایی از کار و فعالیت، از امروز با سکانداری رئیس جمهور منتخب مردم ایران، مسعود پزشکیان آغاز شد، تا شاید دوران طلایی انقلاب، که در دولت اصلاحات و در دولت سید محمد خاتمی بروز کرد، و شاخص های ملی را در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و بین المللی به اوج خود رساند، دوباره جانی تازه دهد، و امید را به اردوی کشور باز گرداند، به امید آن روز.
البته از این مطلب نیز نباید گذشت که، اصلاحات و اصلاح طلبان در این کشور همواره مشکل این مرز و بوم را عدم "توسعه سیاسی" دانسته، و ریشه اکثر مصائب و گرفتاری های جامعه ایران را ناشی از عدم نقش مردم، در تدبیر امور خود دانسته، و آنرا همواره جار زده و اعلام کرده اند، و اصلاح طلبان با همین شعار و اولویت نیز، خود را به مردم ایران عرضه، و رای مثبت آنان را همواره کسب کرده اند، و بر این صحنه سنگین محافظه کارانه و راستگرایانه چنبره زده بر کشور، تحمیل نموده اند،
ولی وقتی در کسب اعتماد این مردم برای تغییر و تحول موفق شدند، و خواستند وارد صحنه ی کار و عمل شوند، عوامل جا خوش کرده در مجاری قدرتِ حاکم، ماموریت دیگری را برای آنان، تعریف و به عهده آنان نهادند، تا بدین وسیله شکست و عدم تحقق شعارهای آنان را به تماشا بنشینند، و بدین وسیله مردم ایران را برای درخواستِ ایجاد "توسعه سیاسی" و تغییر و تحول، از طریق ناکارآمد کردن نمایندگان شان، تنبیه نموده و ناکام و ناامید کنند، این موج ناامیدی مردم ایران و فرار آنان از ایران، و مهاجرت دسته جمعی ایرانیان از کشور، ناشی از این پدیده شوم نا امید سازی هاست.
این شرایط مرا یاد آن صحنه غمبار از سریال ارزشمند و هنری "مختار" ، ساخته هنرمند بزرگ کشورمان جناب میرباقری می اندازد که آن سردار منصوبِ مختار ابن ابو عبیده ثقفی، از جایگاه فرماندهی خود بر سپاه انقلابیون تحت حاکمیت مختار، سو استفاده کرد و ایرانیان جنگجوی دخیل در سپاه خود را که در جنگِ سواره، تبحر و تخصص داشتند را، وادار به جنگ پیاده با دشمن کرد، و بدین ترتیب آنان، و در کل سپاه انقلابیون تحت فرماندهی مختار را به اضمحلال کشید و دچار مرگ و نابودی دردناکی نمود و...، و همه عاقبت او را هم دیدند که پشیمان از کرده خود، عاقبت شاهد مرگ و نابودی خود نیز شد.
اینجا هم، دولت محمد خاتمی را که با شعار "توسعه سیاسی" وارد صحنه کشور شده بود، و از مردم با همین شعار و هدف ماموریت گرفت را، مامور به حل نشانه های بروز بیماری اجتماعیِ عدم توسعه سیاسی، یعنی مشکل "معیشت و اقتصاد" کردند! حال آنکه این خود تنها یک مصداق و نشانه از بروز و وجود یک بیماری کلی و اساسی بود، و به واقع مثل تبی می ماند که آن تب در واقع خود بیماری نیست و تنها نشانه ایی از بروز و وجود بیماری اصلی در تن بیمار، برای پزشک است، و با توجه به این اصل است که پزشک واقعی هرگز به جنگ تب نمی رود، و هیچ عاقلی هم پزشک را در درازمدت به این امر مامور نمی کند، زیرا هرکه الفبای این وضعیت را بداند، می داند با درمان اصل بیماری، این تب نیز که نشانه ایی بیش نیست، خود به خود درمان و حل و فصل می شود،
تخصص و هدف اصلاح طلبان تغییر و تحول سیاسی بوده و هست تا از این طریق، اصل و ریشه ی اساسی مشکلات متعدد دیگر دامنگیر کشور، مردم و انقلاب حل شود، و آنان می دانند نشانه ها و مصادیق بروز یافته از مشکلات اساسی، در سایه حل این مشکل بنیادی، خود به خود حل و فصل می شوند، و بدین ترتیب بود که اصلاحطلبان متخصص در حل مشکل توسعه سیاسی را، به جای مبارزه با اصل بیماری، به مبارزه با مصادیق و نشانه های بروز بیماری فرستادند، تا از درمان اصل و ریشه و بنیاد بیماری ایران باز بمانند، که در این وضع، حتی در صورت موفقیت نیز، به نوعی شکست خورده، میدان را ترک می کردند،
و امروز سر دادن شعار اعتراضی "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" در اعتراضات مردمی، نشانه از موفقیت همین راهبرد اصولگرایانه حاکمین بر مجاری قدرت دارد، چرا که اصولگرایان به عنوان مسببین وضع موجود، به درستی و منطقا نزد این مردم منفور و محکومند، اما اصلاح طلبان چرا باید محکوم باشند؟! دلیل محکومیت آنان نزد مردم، عدم اجرای شعارها و اهداف آنان، و در نتیجه نابودی امید به آنان ناشی از اعمال همین راهبرد توسط هسته سخت قدرت در ایران است.
و این روزها نیز باز تاریخ دوباره تکرار می شود و اکنون نیز که دولت دوم اصلاحات که با شعار عدالت، رفع تحریم، مخالفت با تحمیل سبک زندگی خاص به مردم، رفع مشکل ارتباطات اینترنت جهانی ایرانیان و... پا به عرصه خدمت نهاده نیز، از اصل ماجرای ماموریتی که مردم به آنها داده اند، به دور نگه داشته می شوند، و او و دولتش را باز به ماموریت معیشت و اقتصاد می فرستند، و البته محکوم به ادامه مسیری که در دولت رئیسی (دولت چشم و گوش بسته، و بله قربان گو، و فاقد توجه به مسئولیتش در قبال کشور و مردم) دنبال شد، و این دولت را نیز همچون آنان می خواهند.
حال آنکه اصلاح طلبان ریشه اصلی مشکلات این کشور را به درستی در عدم "توسعه سیاسی" کشور تشخیص داده اند، و راه برون رفت و بر طرف سازی مسایل و بحران های اساسی کشور را، در باز کردن فضای سیاسی، تشکیل احزاب قدرتمند و شناسنامه دار، اعطای حق اعتراض و دگر اندیشی به تمام ایرانیان، تکیه به رای مردم، اعطای آزادی بیان و اجتماعات، شکل گیری نهادهای رسانه ایی مستقل و آزاد، شکل گیری جامعه مدنی قدرتمند و پویا و... می دانند، اما به نظر می رسد باز درب همچنان بر همان پاشنه سابق می گردد، و باز با چنین دولتی نیز از "معیشت" و "اقتصاد" می گویند و...،
هر چه به این جماعت گفته می شود که این تب که تن ایران و ایرانیان را مریضحال، بیحال و بیمار و کِرِخت کرده است، ناشی از عدم توسعه سیاسی است، باز می گویند وضعیت معیشت و اقتصاد این مردم را درست کنید و...، حال آنکه درمان درد اقتصاد و معیشت جز با اعطای آزادی، در دست گیری رشته امور کشور توسط مردم، اعطای حق تعیین سرنوشت و... و در کل احیای دوباره دمکراسی واقعی در کشور میسر نیست، و باقی، قرص های مُسکنی بیش نیستند، که تنها چند روزی این مردم و جامعه ی بیمار را، در خماری عدم درک درد فرو خواهد برد، و نتیجه اش جز ناامیدی و سرخوردگی بیشتر مردم نخواهد بود، این هرگز درمانی دائم و اساسی نبوده و نخواهد بود و نیست،
و سوالی که از این جماعت پایدار مانده بر شعار معیشت و اقتصاد برای اصلاحطلبان باید پرسید اینکه، اگر شما واقعا درد اقتصاد و معیشت این مردم را دارید، چرا شما که اولویت تان اقتصاد و معیشت است، در دولت های مطیع و منتسب به خود، به این امر هیچ توجهی نداشته و ندارید، و از معیشت و اقتصاد مردم در آن دولت ها نمی گفتید، و آنرا توسط آن دولت ها هدف نمی گیرید، و برعکس آن دولت را در جهتی فرستاده و می فرستید که نه اقتصاد این مردم و نه معیشت آنان را بهبودی ندادند که هیچ، بلکه به افتضاحی عمیق تر هم کشیدند؟!
البته اصلاح طلبان نشان داده اند که در حالیکه هدف اصلی شان توسعه سیاسی کشور است، تا با رسیدن به این هدف، دردهای اساسی و دیرپای و بنیادی این مردم را حل کنند، تا با تکیه این مردم بر زیرساخت های سیاسی حاصل آمده از توسعه سیاسی، که در دسترس مردم ایران قرار می گیرد، آنان بدون نیاز به اعتراضات خونین، مشکلات شان را با حاکمیت حل کنند و دردهای شان را التیام دهند، و این مردم زین پس با استفاده از ابزارهای مدنی و قانونی در دسترس خود، ناشی از اجرای توسعه سیاسی، مثل تمام کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه در دنیا، در وضع خود تنها با یک رای، و شرکت در انتخاباتی چند، تغییر و تحول ایجاد کنند و...،
و این چنین است که در کنار حرکت اصلاح طلبان به این سمت، آنان همواره توانسته اند، با قرار دادن کشور در این مسیر درست اصلاح و تغییر، یعنی در جهت درست اجرای توسعه سیاسی، قطار اقتصاد را نیز در کوتاه مدت، به ریل صحیح خود باز گشت داده، و از این روست که بهترین عملکرد اقتصادی در دولت های اصلاح طلب، که از قضا درد توسعه سیاسی دارند، در کشور رخ داده است، و توسعه ایی همه جانبه را شاهد بودیم که خاص دولت های اصلاح طلب است، این توسعه همه جانبه در دولت های منتسب به اصولگرایان دیده نمی شود، که تنها حرف از معیشت و اقتصاد می زنند، و خر مراد خود را سوارند و می رانند، و متاسفانه در آخر نیز، به جای "اسب زین شده"، "خر لنگ" ی را و با پاهای شکسته و در هم، تحویل دولت بعدی می دهند.
ماشین جنگی اسراییل با گشاده دستی و با آسودگی خاطرِ سوال برانگیزی، بر پیکره ی ارزش های انسانی، اخلاقی، بین المللی و قوانین بشری و البته بر پیکر مردم محاصره و اسیر شده فلسطینی در باریکه بسته و محدود و کوچک غزه می راند، جایی که نه سنگر طبیعی برای پناه بردن وجود دارد، و نه راهی باز برای فرار از صحنه یک جنایت دائم و آشکار، و تنها پناهگاه موجود در غزه، خرابه های جنگ، و تونل های مخفی هستند، که خرابه ها در سیطره اسراییل و کلید و نقشه تونل ها نیز تنها در دست جنگجویان حماس و... قرار دارد، و این آنانند که تعیین می کنند، چه کسی می تواند از این پناهگاه ها بهره مند شود و چه کسانی نشوند.
نزدیک به دو میلیون فلسطینی، میانه ی نبردی نابرابر و البته خونین و آتشین بین مبارزین فلسطینی و ارتش مجهز اسراییل گرفتارند، و در گرسنگی، بی پناهی، تشنگی، کمبود و... زیر شنی تانک ها، رگبار بمب ها و گلوله ها و... جان می سپارند، و بر بدن زنده و مرده آنان در این آوردگاه خون و آتش می تازند و می بارند، و این مردم در هیاهوی نبرد جاری که اکنون بیش از 9 ماه است در این منطقه ادامه دارد، زیر سم اسب های تازه نعل شده ی مبارزین دو طرف، جان می دهند و زجر و مرارت، مرگ و جراحت، آوارگی و... را تحمل می کنند.
در میانه ی این وضعیت ناگوار، بنیامین نتانیاهو، که شاید رسواترین نخست وزیر اسراییل در تاریخ تشکیل این کشور بوده است، سکاندار فرماندهی این نبرد را در سمت اسراییل، عهده دار شده است، سکانداری که اگر نبرد 7 اکتبر [1] نبود و اگر طراحان این نبرد در گروه حماس و... آنرا برنامه ریزی نمی کردند، اکنون خود زیر خروارها فریادِ اعتراض به فساد و ناکارآمدی اش، فرار از قانون، شکستن حرمت قانون اساسی جمهوری یهود و...، غرق شده بود و به پرونده سیاسی او پایانی رسوا و ننگ آلود زده شده بود.
دمکراسی حاکم بر اسراییل، او را در چنان تنگنایی عظیم قرار داد، که در منگنه اعتراضات مدنی چنان گرفتار آمده بود که دنیا هر لحظه منتظر سقوط دولت افراطی و فاسد او بود، اما درست در آخرین لحظات، و در اوج اضمحلال، به ناگهان چند هزار مبارز حماس و جهاد اسلامی و... در 7 اکتبر 2023 با حمله به سرزمین های تحت کنترل این دولت در کیبوتص رعیم و... و از جمله در کنار آن حمله خونبار به جشنواره موسیقی نوا که با کشتار، گروگانگیری و... [2] همراه بود، به عنوان منجی دولت این راستگرای افراطی صهیونیست عمل کردند و در نتیجه، او همچنان بر اسب قدرت تا کنون سواری می گیرد و شاید از سقوط هم نجات یابد.
فضای ایجاد شده توسط حمله 7 اکتبر، روند را کاملا به نفع افراطگرایان صهیونیست برگرداند، به طوری که مقامات اسراییلی که خود به اتهام حذف یک ملت و یک کشور به نام فلسطین از صفحه روزگار، متهم و زیر سوال بودند، اکنون دست بالای مظلومیت در جهان را داشته، و تمام رفتار خود را با فلسطینی های تحت سیطره، در سایه این مظلومیت توجیه کرده و قانونی و منطقی جلوه اش می دهند.
و من این سوال را اکنون از خود دارم، و اینکه نمی دانم، چرا باید مبارزین مسلمان هنوز هم به خود اجازه دهند، به هنگام پیروزی، هرچند این پیروزی و تسلط مقطعی و برای ساعاتی چند بیشتر نباشد، از همان قانون و شرایط و سیره پس از پیروزی، که در قرون اولیه نبردهای اسلامی (و غیر اسلامی قبل و حین و پس از آن) جاری بوده، پیروی کرده، و فورا پس از غلبه، در ابتدا به تصاحب ناموس دشمن فکر کنند [3] ، و کشتار مردان و غارت اموال را سرلوحه کار خود قرار دهند، آیا این نیز از واجبات نبرد مذهبی (و غیر مذهبی) است؟! چرا نباید حرمت ناموس، خانه و کاشانه، کودک و غیرنظامیان ساکن در مناطق دشمن و... حتی به یک اصل غیر قابل خدشه در نبردهای زمانه ما، حداقل نزد مدعیان دین و آزادیخواهی تبدیل شود، و مهاجمین مسلمان (و غیر مسلمان) خود را ملزم به رعایت آن ببینند؟!
امری که در پیروزهای داعش در شامات [4] ، در حمله حماس در 7 اکتبر 2023، در هجوم طالبان افغانستان به مناطق غیر پشتون، فعالیت بوکوحرام در نیجریه و...، به هنگام ورود نیروهای بعث عراق به خرمشهر و... در خلال جنگ خسارتبار 8 ساله و... تکرار شد، در حالی که بسیاری از متجاوزین و ظالمان دیگر در دنیای معاصر نیز با مردم تحت تسلط و سیطره خود، به نوعی به همین روش رسوا و غیر اخلاقی و غیر انسانی رفتار کرده و می کنند، مثل آنچه صرب ها با مسلمانان بوسنیایی در خلال جنگ یوگسلاوی سابق کردند [5] ، یا آنچه با تسلط چینی ها بر سین کیانگ اکنون بر مردم ایغور این منطقه روا می دارند [6] ، یا آنچه بوداییان مهاجم در برمه با مسلمانان روهینگیا می کنند، یا آنچه روس های متجاوز با مردم چچن در گذشته و اکنون در اوکراین اشغالی کرده و می کنند و... آیا نباید فرقی بین مدعیان نجات بشریت، آزادیخواهی و... و متجاوزین کشورگشا و... باشد؟!
نبرد هفت اکتبر تنها چند ساعت بیشتر ادامه نداشت، اما در همین مدت کم، کشتاری حدود هزار و دویست تن را بر شهروندان و نظامیان اسراییلی تحمیل کرد، اما همین نبرد، اکنون به جنگی چند جانبه و چند ماهه تبدیل شده است، که نزدیک به 40 هزار نفر کشته فقط در سمتِ فلسطینیان بر جای گذاشته است، و از تبعات آن این بود که اسارت چند گروگان اسراییلی، باعث شد که بیش از دو میلیون و اندی فلسطینی ساکن در غزه و اریحا، و بیشتر از آن در کرانه باختری رود اردن، اکنون به گروگان های رسمی اسراییل تبدیل شوند، و نتانیاهو که به حق او را باید "قصاب غزه" نامید، ماه هاست که هر آنچه خواسته و اراده کرده را با این گروگان ها روا داشته و می دارد، و با این حال او اکنون می تواند به سان روضه خوانان محرم و عزای ما، که از سه ساعت حوادث نبرد غمبار در عاشورای سال 61 هجری، یک سال روضه سوزناک بخوانند، در سازمان ملل و اکنون در کنگره امریکا، روضه ایی دردناک از عملکرد مبارزین فلسطینی، که تنها چند ساعت در موضع تسلط بر قسمت ناچیزی از سرزمین های اسراییلی بیشتر نداشتند، بخواند و دنیا را تحت تاثیر این روضه خوانی های دردناک و غمبار خود قرار دهد و بگریاند.
مسبب این شرایط کیست؟! گرفتار شدن در تله باندهای بین المللی صهیونیسم، و البته که در کنار این تله، همان مبارزین فلسطینی بودند که وقتی به ناموس، زن، بچه، خانه و کاشانه، زندگی و سرزمین دشمن خود دست یافتند، عقده گشایی کردند، و هرچه توانستند کردند و روا داشتند و از آن فیلم گرفتند و با افتخار آن را پخش کردند، و آنرا به نشانه پیروزی خود جار زدند، که نمی دانم این کارشان از تسلط حالت روحی خاص هنگام پیروزی ناشی شده بود، که بر آنان غلبه داشت، و یا حساب شده و بر مبنای اصل اسلامی پیروزی بر اساس ایجاد ترس و رعب (النصر بالرعب)، قصد داشتند رعب و ترس را بر دل دشمن خود مستولی کنند، همان شگردی که داعش برای چشم جا انداختن از قربانیان خود، از جنایاتش فیلم می گرفت، و آنلاین آنرا برای چشم های نگران جهانیان به نمایش می گذاشت؛
آیا واقعا تجاوز به زن اسیر [7] دشمن اینقدر لذت و افتخار در بر دارد که قرن هاست رزم آوران متکی به شعارهای مذهبی، آزادیبخش و... نیز حتی نمی توانند از آن چشم پوشی کنند؟! آیا خریدن تنِ تنفروشانِ از دوست و دشمن، برای مهار لذت جنسی جنگآوران بهتر از سو استفاده از تنِ اسرای زن، برای غلبه بر شهوت مردان مبارز نیست؟!
آیا آن سربازان امریکایی مستقر در ژاپن، کره و...، که بعد از غلبه بر این دو کشور، بعد از جنگ جهانی دوم، اکنون سال هاست که به درخواست میزبان خود، در این کشورها مانده اند، و پول توجیبی و حقوق خود را خرج نیاز جنسی خود می کنند، و از تن فروشان ژاپنی و کره ایی برای غلبه بر شهوت خود سود می جوید، بر آن سرباز امریکایی که به زور بر تنِ زنان ژاپنی و کره ایی مغلوب دست اندازی می کند، شرافت ندارند؟!
این مفاهیمِ روشنِ اخلاقی و انسانی را، آیا مردم خاورمیانه ی مذهبخیز و تمدنساز نیز درک خواهند کرد؟ که تجاوز به زنان اسیر و تحت سیطره در آمده، سزاوار هیچ ملت و سرزمینی، حتی اهل دشمن نیست، و این از انسانیت، وجدان و اخلاق انسانی به دور است، چه این زنان اسیر از میان خیل دشمنان باشند، یا مردمی که تفوق بر آنان، باعث شده است شما ساعاتی بر جان، تن و داشته های شان سلطه یابی، یا معترضینی باشند که تن به مبانی فکری و مذهبی شما نمی دهند، و حتی در چنگال شما نیز قصد تمکین بر تحمیل را ندارند و... این عدم تمکین و آن شرایط و... هیچکدام مجوزی برای تجاوز به حریم یک انسان صاحب زیست و کرامت خداوندی نیست.
بله نتانیاهو سفر خود به امریکا را که در میانه ی کشاکش شدید انتخاباتی بین دونالد ترامپ و جو بایدن برای نشستن بر کرسی ریاست جمهوری آینده امریکا، انجام می دهد، باعث شد تا او نیز ماهی منافع و امنیت ملی اسراییل، و منافع خود و گروه خود را از این شرایط صید کند، او در این ماموریت، روی این نوع اشتباهات مبارزان مسلمان و یا آزادیخواه خاورمیانه ایی حساب کرده، و چنان سرمایه گذاری کرد، که یک روضه کامل و تاریخی را در کنگره امریکا، در سفر خود به این کشور خواند، که ملات این روضه را، زنبارگی و هوای نفس ارتکاب به جنایتِ عده ایی از مبارزینی فلسطینی مهیا کرده بودند، که به خود اجازه دادند، به ناموس "دیگران" (حتی دشمن) دست اندازی کنند، از مردم حاضر در سرزمین دشمن خود قتل عام های غیر ضرور مرتکب شوند و...
داستان تجاوز دسته جمعی به اسرای محدودِ زن اسراییلی در دست حماس و...، به هزاران تجاوز ارتش اسراییل به زنان فلسطینی سایه افکند، کشتار چند کودک و نوزاد اسراییلی در حمله 7 اکتبر، به کشتار دسته جمعی هزاران کودک و نوزاد فلسطینی سایه شوم خود را انداخت و...، و آنرا منطقی و غیر قابل اجتناب نشان داد! و... چرا؟! چون مبارزین مسلمان به شیوه و سیره سلف، همچنان خلف بودن خود را به اجرای روش غازیان، فاتحان، جنگجویان و... مسلمانی جستجو می کنند که تاریخ به درستی و یا نادرستی، کم و یا زیاد آنرا ثبت کرده است.
کسانی که چنین اعمالی را مرتکب شدند، در پیروزهای سیاسی - تبلیغاتی بنیامین نتانیاهو شریکند، کسی که منفورترین سیاستمدار اسراییلی بوده و هست، و اکنون بعد از 9 ماه زیر پا نهادن تمام اصول و فروع قوانین انسانی و اخلاقی نبرد، قوانین حقوق بشری، الزامات جنگ در مناطق مسکونی، قوانین سازمان های بین المللی برای حفاظت از حرمت و کرامت انسانی و...، سوار بر موج روضه هایی که ملات آن را برخی مبارزین فلسطینی فراهم نمودند، کنگره امریکا را بارها و بارها به ایستادن و کف زدن های متوالی در قبال سخنان خود وا داشت، نتانیاهو با سوار شدن بر امواج جنایات برخی مبارزین فلسطینی، جنایات بیشمار خود را پوشش داد، و مثل یک قهرمان در امریکا حضور یافت، و سخنرانی کرد.
البته آقای نتانیاهو پیروزی خود را تنها مرهون این دست از مبارزین آزادیخواه فلسطینی نبود، او نشان داد که هرگز به توان خود مغرور، مجذوب و خودشیفه نیست، و سخنرانی خود را از روی متنی نوشته شده دنبال کرد، او که بعد از سال ها کار در عرصه سیاست، همچنان از روی نوشته های تنظیم شده از قبل، سخن می گوید، و در قامت یک سیاستمدار کارآزموده، نبرد باخته را به پیروزی تبدیل می کند، و در این راه بسیار با تجربه ظهور کرد، که از اشتباهات مبارزین فلسطینی برای استفاده از امکانات مذهبی، درمانی، آموزشی و... منطقه غزه، برای پیروزی در نبرد علیه اسراییل سود جستند و نشان دادند که در مرام آنان نیز "هدف وسیله را توجیه می کند"، و برای مبارزه با سربازان اسراییلی، از امکانات مدنی که حق مردم برای پناه بردن در هنگام خطر هستند نیز، می توان سو استفاده کرد، و بدین وسیله تمام حرکت آنان در نبرد آزادیخواهی شان، بر اثر این شکستن نرم های اخلاقی، قانونی و عرفی نبرد، زیر سوال برده شد، و نتانیاهو و همفکرانش با سوار شدن بر موج محکومیت این پدیده ها، از دشمن آزادیخواه خود دیو ساختند، و از خودکامگی و تمامیت خواهی دیوگونه ی خود که چنان رسوا بود که حتی در میان مردم خود آنها هم، روشن شده بود، فرشته ایی قابل تقدیر ترسیم کردند.
حسرت خوردم، روح بِخالت و حسادت سرکشِ انسانی ام قلقلک شد، وقتی دیدم اسراییل چه سیاستمدار زبردستی را در سکانداری سخن و تریبون، به امریکا اعزام داشته؛
او که دانسته و آگاه، از مردم و کشور خود به عنوان "مغرور و دمکرات" یاد کرد، چرا که می داند، غرور ملی چقدر اهمیت دارد، که رهبران باید از غرور ملت خود حراست کنند، حتی جان خود را برای آن تقدیم نمایند، نتانیاهو می داند که دمکرات بودن در دنیای کنونی چقدر مهم و اساسی است، و دنیا چقدر شیفته ارزش های دمکراتیک است، ارزش هایی که حاصل هزاره ها مشغولیت انسان به تمدن سازی، علم و تفکر ورزی دیرپای و راه حل یاب بشر است، این مهمترین کشف علوم اجتماعی بشری، که در حکمرانی، شرایط عادلانه، انسانی، اخلاقی و... ایجاد می کند و کارا و راه گشاست؛
نتانیاهو خوب می داند، برغم روح راستگرا و افراطی و دمکراسی گریزی که در اوست، اما دمکرات زیستن و دمکراسی، و حاکمیت مردم بر مردم، ارزش دفاع دارد، حتی اگر آنرا قبول نداشته باشد، لذا در سخنرانی نتانیاهو در کنگره امریکا به چشم خود دیدم که حکمت و بصیرت اسراییلی، تا چه حد رشد و نمو کرده است، که بداند حاکمیت مردم بر مردم، دیگر یک واژه ایی تزئینی در حاکمیت و تفکر جهانی و بشری نیست، که به خود اجازه داد، ایدئولوگ و راهبری فکری انقلاب آزادیبخش 57 مردم ایران را، که عصاره دهه ها مبارزه ی مردم ایران برای کسب آزادی از استبداد داخلی، و کسب حق تعیین سرنوشت بود را، به تفکر مردی مثل مرحوم محمد تقی مصباح یزدی سپرد و گره زد، که علنا، مردم را زینت بخش سریر قدرت و اهل آن معرفی می کند، و ارزش های دمکراتیک و تکثر بشریت را نادیده گرفته، و مردم خود را تنها مقبولیت دهنده و ناصر (نصرت دهنده) قدرت معرفی می کند، و نه ناصب (نصب کننده و انتخاب کننده) و شارع (مشورعیت بخش) آن!
نتانیاهو سوار بر موجِ افراطِ در امریکا و غرب ستیزی که در ادبیات مسلط سیاسی ایران و همپیمانانش سیطره دارد، و سکه رایجش کرده اند، ایران را "رادیکال ترین و قاتل ترین دشمن امریکا" معرفی، و در حالی که روسیه و چین موجودیت و قدرت امریکا را عملا به چالش کشیده اند، او بر این ندانم کاری های جاری در ایران و... سوار شد، و ایران را در دشمنی با امریکا، جایگزین روسیه و چین کرد، و در مقابل، کشور خود را به عنوان کشوری وفادار، همپیمان با امریکا اعلام، که در مبارزه اش با ایران، "از امریکا محافظت می کند"، و از این جمله خود، این نتیجه را گرفت که "جنگ ما، جنگ شما، دشمنان ما، دشمنان شما، و پیروزی ما، پیروزی شما خواهد بود." و مدعی شد که "ما از منافع مشترک دو کشور دفاع می کنیم" و درخواست کرد که "ابزار به ما بدهید تا جنگ را سریعتر به پایان برسانیم".
و این چنین بود که نتانیاهو خود و کشورش را به امریکا دوخت، تا در فراز و فرود امریکا، با آنان که در اوج علم، ثروت و قدرت قراردارند، همراه، همنشین، همسرنوشت، هم منفعت و... نشان دهد، و به قول آن سیاستمدار شرق آسیایی، اسراییلی ها هم به پستان های بزرگترین و قدرتمند ترین دمکراسی جهان، یعنی امریکا چسبیدند، تا از آن ارتزاق کند، و موجودیت خود را حفظ و تضمین نمایند، و از آن اوج، شاهد سرنوشت کشورها و سیاستمدارانی باشند که به شاخ های این غول جهانی قدرت، علم و ثروت حمله ی مستقیم می کنند.
نتانیاهو بدون هیچگونه تعلل و سرگردانی فکری و کلامی، از تمدن مشترک با غرب، آینده درخشان دو ملت امریکا و اسراییل گفت، و در میان دست زدن های ممتدِ نمایندگان مردم امریکا در کنگره این کشور، گفت "سپاسگذاریم امریکا!"
این سیاستمدار برجسته اسراییلی بدرستی از خاورمیانه به عنوان منطقه ایی با سلطه "محرومیت و خودکامگی" نام برد، و به خوبی بلد بود به دهان و کام تشنه مردم این منطقه به "صلح و ثبات" اشاره کند، و از آروزی "پیروزی زندگی بر مرگ، آزادگی بر خودکامگی و..." بگوید، و این چنین بود که او تبحر خود را به رخ جهانیان کشید و عرصه سخن را چنان به جولان در آورد، که فریاد نمایندگان کنگره امریکا را، از نطق تنظیم شده اش، به سانِ هواداران حزبی و فکری پرشورش در اسراییل، بلند کند، و از این جو احساسی، به نفع سیاست های خود سود جوید، و از نابودی تفکر، سلاح و حاکمیت حماس بگوید، و از اجتناب ناپذیر بودن، این امر.
و باز درب سیاست و روابط بین المللی در منطقه را بر پاشنه ی قبلی اش بچرخاند، که ایران دشمن منطقه و جهان آزاد است، و این که راهبرد "ائتلاف ابراهیم" می تواند، به اسراییل و منطقه کمک کند تا از شر ایران در امان باشند!
بیشک سخنرانی حماسی، مطالعه و تنظیم شده این سیاستمدار اسراییلی که بیشترین رکورد تعداد را در بین رهبران جهان در سخنرانی در کنگره امریکا را دارد، یک نقطه موفقیت در پرونده سیاسی "قصاب غزه" ثبت خواهد کرد، و زاویه فکری ام با او نمی تواند باعث شود که این موفقیت او را نادیده گرفته، و از آن یاد نکنم.
آقای مسعود پزشکیان و دیگر رهبران برخاسته از ایران، که قصد دارند در مجامع جهانی سخن گویند، باید این سخنرانی را بشنوند، و بدانند که این چنین باید، زمین سخن گفتن خود را شناخت، و بر ارزش های حاکم بر آن احاطه داشته، و از فرصت سخن در این گونه مجامع بین المللی، برای کسب منافع و آبرو برای خود و سرزمین خود سود جُست، بی توجه به بطلان او، نتانیاهو در این سخنرانی، خود را بسیار دانا و توانا نشان داد، محمد جواد ظریف را در این زمینه، هماوردی مناسب با این مرد می بینم.
[1] - در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، حماس و چند گروه ستیزهجوی فلسطینی دیگر حملات مسلحانه هماهنگشدهای را از نوار غزه در جنوب اسرائیل آغاز کردند که اولین تهاجم به خاک اسرائیل از زمان جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۴۸ بود. و این حملات را عملیات طوفان الاقصی یا سیل الاقصی نامیدند، که در سطح بینالمللی با عنوان حمله ۷ اکتبر شناخته میشود این حملات آغازگر جنگ جاری اسرائیل و حماس بود. حملات در سحرگاه ۷ اکتبر با شلیک حداقل ۳۰۰۰ راکت به سمت اسرائیل آغاز شد و سپس نیروهای اسلامگرا با استفاده از وسایل نقلیه و پاراگلایدر وارد خاک اسرائیل شدند. حماس با شکستن دیوار غزه-اسرائیل، به پایگاههای نظامی حمله کردند و غیرنظامیان را در ۲۱ منطقه از جمله بعری، کفارعزه، نیر اوز، نتیوحاسارا و الومیم قتلعام کردند. ۳۶۴ غیرنظامی هنگام شرکت در جشنواره موسیقی نوا کشته و تعداد زیادی زخمی شدند ارتش اسرائیل تخمین میزند که حدود ۳۰۰۰ شبه نظامی به جنوب اسرائیل حمله کردند و بعداً در آن روز به خاطر شکسته شدن حصارها، شهروندان غزهای بیشتری وارد اسرائیل شدند. مهاجمان در مجموع ۱۱۳۹ نفر را کشتند: ۶۹۵ غیرنظامی اسرائیلی (از جمله ۳۸ کودک) ۷۱ شهروند خارجی، و ۳۷۳ عضو نیروهای امنیتی حدود ۲۵۰ غیرنظامی و سرباز اسرائیلی از جمله ۳۰ کودک به عنوان گروگان به نوار غزه برده شدند. هدف اعلام شده برای گروگانگیری، مجبور کردن اسرائیل به مبادله آنها با فلسطینیان زندانی بوده است. گزارشها حاکی از آن است که تعداد زیادی تجاوز و تعرض جنسی نیز رخ داده است، اما مقامات حماس دست داشتن جنگجویان خود در آن را رد کردهاند.
[3] - "شکی نیست که نظامی شدن روزافزون جوامع، ابراز یا تثبیت مجدد قدرت مرد سالار (چه به طور مستقیم از طریق جنگ و چه به طور غیرمستقیم از طریق توسعه فرهنگ های برتری طلبانه و بنیادگرا) مسئول تجاوز جنسی به عنوان یک سلاح جنگی است. جنگ ها ذاتاً ماهیتی جنسیتی دارند و از زمان های بسیار قدیم این چنین بوده است بیشترین قربانیان جنگ و خشونت، زنان هستند و جنگ مهم ترین عامل نقض حقوق زنان در وسیع ترین اشکال آن است. درهنگام وقوع مخاصمه مسلحانه، قتل و خشونت های جنسی علیه زنان به عنوان بزرگترین دسته از قربانیان جنگ، غیر قابل انکار است و همین باعث می شود که آسیب پذیرترین گروه در هنگام جنگ، زنان و به تبع آنان، کودکان باشند. در شرایط جنگی زنان نه تنها مصون از تبعیض نیستند بلکه تبعیض با خشونت عجین می شود و زنان مجبور به تحمل شرایطی می شوند که اغلب خود در ایجاد آن سهیم نبوده اند. ساختار سنتی جنگ این است که مردان به جنگ می روند، در حالی که زنان در خانه می مانند و از خانواده مراقبت می کنند. علاوه بر این، خود میدان جنگ نیز جنسیتی است؛ در حالی که مردان کشته میشوند، بدن زنان غنیمت جنگی است. دیدگاه رایج در طول تاریخ این بوده است که زنان بخشی از «غنایم» جنگی هستند و سربازان حق استفاده از آنان را دارند. این موضوع عمیقاً در این تصور ریشه دوانده است که زنان دارایی هستند و به عنوان ملکی در اختیار رزمندگان پیروز قرار می گیرند. تاریخ بارها نشان داده است که شروع درگیری و جنگ باعث افزایش قرار گرفتن زنان و دختران در معرض جنایات جنگی، به ویژه انواع خشونت های مبتنی بر جنسیت، قتل های خودسرانه، تجاوز جنسی و قاچاق میشود"
[4] - در اواخر ۲۰۱۴ دولت اسلامی عراق و شام (داعش) رساله ای در باب رفتار با بردگان مؤنث منتشر کرد، که از نقل قولی قرآنی حاوی عبارت "ما ملکت ایمانکم" استفاده میکند تا استدلال کند که اسلام اجازه سکس با اسیران زن را میدهد. داعش دختران و زنانی را که به اسارت میگیرد، کنیز مینامد و اجازه فروش آنان و هر گونه بهرهبرداری جنسی از آنان را دادهاست و حتی به کودکان هم رحم نمیکند. گزارشهای متعددی در مورد آزار جنسی و خرید و فروش زنان و دختران اسیر وجود دارند. به ویژه زنان و دختران پیرو مذهب ایزدی که به جنگجویان گروه هدیه داده شده یا به فروش رسیدهاند
[5] - در طول جنگ بوسنی، نیروهای صرب استراتژی سوءاستفاده جنسی از هزاران زن و دختر مسلمان بوسنیایی را در پیش گرفتند. اطلاع دقیقی از تعداد قربانیان تجاوز سیستماتیک صربها در دست نیست اما تخمینهایی در حدود ۲۰ تا ۵۰ هزار مورد موجودند. تجاوزهای دستهجمعی بیشتر در شرق بوسنی و سارایوو صورت گرفتند. تعداد زیادی از درجهداران و سربازان صرب بعدها در دادگاه به انجام جنایت جنگی متهم گشتند.
[6] - گزارشی تحقیقاتی که توسط بیبیسی در تاریخ ۲ فوریه ۲۰۲۱ منتشر شد، حاکی از این است که علیه زنان مسلمان چین به طرز سیستماتیک تجاوز جنسی صورت میگیرد. بر اساس این گزارش، زنان زندانی در کمپهای اصطلاحاً «بازآموزی» به شکل سیستماتیک توسط ماموران و زندانبانان حکومت کمونیست چین مورد تجاوز، آزار و اذیت و شکنجه جنسی قرار گرفتهاند. تورسونای ضیاالدین، یکی از زنان مسلمان اویغوری است که از این جنایات پردهبرداشتهاست. خانم ضیاالدین - که خودش یکی از این قربانیان بوده - میگوید متجاوزین با لباس رسمی (کتوشلواری) بودند و لباس پلیس بر تن نداشتند. خانم ضیاالدین - که ۹ ماه را در این کمپها سپری کرده - بلافاصله پس از آزادی، از چین فرار کردهاست. او ابتدا به قزاقستان رفته و نهایتاً به آمریکا پناهنده شد. او میگوید زنها را «هر شب» از سلولهایشان خارج میکردند و گاهی یک و یا دو مرد از «مردان چینی ماسکدار» به آنها تجاوز میکردند.
[7] - تجاوز جنسی در جنگ، تجاوز جنسی خشونت جنسی است که توسط سربازان در جریان درگیری مسلحانه، جنگ یا اشغال نظامی اغلب به عنوان غنایم جنگ انجام میشود، اما گاهی، به ویژه در درگیریهای قومی، این پدیده انگیزههای جامعه شناختی گستردهتری دارد. این تجاوزها متفاوتاند از آنچه که در بین سربازان در طول دوران سربازی رخ میدهد. تجاوز جنگی همچنین موارد مربوط به فاحشگی تحت اجبار نیروهای اشغالکننده را نیز در بر میگیرد.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد"
که مادران سیاهپوش
داغداران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد
هنوز از سجادهها
"سر برنگرفتهاند
احمد شاملو

ما گل های خندانیم فرزندان ایرانیم خاک ایران زمین را بهتر ز جان می دانیم ما باید دانا باشیم هشیار و بینا باشیم از بهر حفظ ایران باید توانا باشیم آباد باش ای ایران آزاد باش ای ایران از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران
دکتر مسعود پزشکیان رئیس جمهور منتخب دیروز در مجلس حضور یافت و از "مشت" هایی گفت، که در این انتخابات بر دهان کسانی کوبیده شد که گفتند "رای ندهید"، و عنوان داشتند: "آنانی که رای دادند مشت محکم بر دهان کسانی زدند که در داخل و خارج تبلیغ میکردند و میگفتند رأی ندهید".
دکتر عزیز! من از جمله کسانی بودم که در این انتخابات حضور یافتم و به شما رای دادم، ولی هرگز رای خود را به سان مشتی روانه دهان کسی نمی دانم، نمی دانستم و نکردم. و اصولا دهان را لایق مشت نمی دانم، در حاکمیت منطق و عقل، اصلا هیچ دهانی لایق مشت نیست. دهان خروجگاه کلام است، و پاسخ کلام، تنها سخن سنجیده خواهد بود. ادبیاتی که از مشت کوبیدن بر بدن بندگان خداوند در خود دارد، مخصوص کسانی است که در خیابان، حقوق و هدف خود را از طریق بازوان خود جستجو می کنند، از یک رئیس جمهور اصلاحطلب برازنده نیست که در کسوت اهل خیابانی این چنینی، از مشت کوبیدن بر دهان ها سخن گوید.
دکتر مسعود پزشکیان عزیز!
رای دادن و ندادن یک حق و یک انتخاب برای افراد بیش نیست، تبلیغ این که رای باید داد و یا نداد، نیز مسئولیت اجتماعی هر انسان آگاهی است که در قبال جامعه، خود را مسئول می داند و احساس می کند در مقطعی به دیگر هموطنان خود باید این مشورت را بدهد، که کنشگری مناسب تری را انتخاب کنند، تا آنانی که همه بر این کشتی، به صورت جمعی نشسته اند، بهتر به مقصد نهایی برسند،
بخواهند رای بدهند و یا ندهند، تا حقی را استیفا نمایند، این تنها یک حق و البته یک انتخاب آزادانه است، نه رای دادن و نه ندادن، و نه تبلیغ رای دادن و نه تبلیغ رای ندادن، هیچکدام نه جرم است و نه گناه، این تنها یک مشورتی ناشی از احساس مسئولیت شهروندی است که هر شهروند مسئول، در هر انتخابات برای خود بر می گزیند و به دیگران هم همان توصیه ایی را دارد که بدان رسیده است، و وظیفه هر اندیشمند مسئولی است که از مردم بخواهد رای دهند، و یا ندهند، و آنان که گفتند رای ندهید همانقدر محترمند که گفتند رای بدهید، لزوما رای دادن عده ایی مشتی بر دهان کسانی نخواهد بود، که در جبهه ایی دیگر از تفکر نشسته اند، و این آینده است که روشن خواهد کرد، کدام قشر درست گفته اند، آنان که گفتند "رای بدهید" و یا آنان که گفتند "رای ندهید".
ما با رای خود کُنشی را انتخاب کردیم که در این مرحله از تاریخ آن را موثرتر می دیدیم، این رای دادن هرگز در تقابل با آنانی نبود که رای ندادن را انتخاب کردند، هر چند به آنها نیز گفتیم که رای دهند، ولی این آزادی را برای آنان قائل بودیم که بیایند رای بدهند و یا نیایند، این حق و انتخاب را برای آنان محفوظ، قانونی، شرعی و عقلی می دانیم،
دکترجان! خدا را چه دیدی! شاید روزگار چنان چرخ خورد که روزی ما رای داده ها نیز به این نتیجه برسیم که آنها درست فهمیدند و انجام دادند که می گفتند، رای ندادن چاره سازتر از رای دادن است، این به عملکرد شما در یک سو، و مخالفین شما که در کرسی های انتصابی و انتخابی تکیه زده اند بستگی دارد؛
پس باید به اطلاع شما برسانم که مَنِ رای داده، نه مشتی روانه دهانی کردم، و نه دهانی را لایق مشت می دانم.
دکترجان! دهان ها حرمت دارند، خروجگاه سخن و تفکر است، پس لایق کوبیدن مشت نیست، سخن را پاسخ کلام است و بس.
توصیه می کنم، از این ادبیات "انقلابی" و البته "خسارتبار" خود را جدا کن، و خود را از فضای مشت زنی بیرون بکش، ادامه این نگاه انقلابی، حالِ بسیارِ دیگری را از هر گونه انقلاب، و تفکر انقلابی به هم خواهد زد. تو اکنون رئیس جمهور همه آنانی هستی که گفتند "رای بدهید"، و یا "رای ندهید" ، کاری کنید که حرکت شما سود جمعی تمام مردم ایران در هر دو جناح آنان که رای دادند و ندادند را در بر داشته باشد.
اصلاحطلبان منطق و سخن بسیار برای گفتن دارند، آنان هرگز نیازی ندارند در زمره اهل مشت، و به خصوص مشت زنی به دهان ها قرار گیرند.
دکتر عزیز! در این زمین عاریه ایی و موقت سخن از مشت زدن مگو، از گفتگو بگو، از مذاکره بگو، از رعایت حق دوست و دشمن بگو، تو از آنان نیستی که با آنان دمخور و همنشین شدی، از جذب حداکثری بگو، از "ایران برای تمام ایرانیان"، خواه شما را قبول داشته باشند و یا نداشته باشند، بگو و...









