معضل بزرگی که هم اکنون انقلاب و انقلابیون در ایران با آن دست به گریبانند، شکافی است که بین حاکمیت و مردم ایجاد شده، و هر چه می گذرد هم عمق و شدت می یابد، از نشانه های این امر می توان به کاهش مشارکت ایرانیان در انتخابات، افزایش تعداد، کاهش زمان بین، و افزایش وسعت جنبش های اعتراضی و... دانست که در ایران به صورت پشت هم اتفاق می افتد، که آخرین آن خیزش بزرگ "زن، زندگی، آزادی" است که این جنبش هنوز پایان نیافته و بر سیاست و گفتمان جامعه ایران سایه سنگین خود را حفظ و تحمیل می کند و از ایرانیان قربانی می گیرد، و در کشاکش بین مردم و حاکمیت بر سر حجاب و تحمیل پوشش اجباری، فرزندان این مرز و بوم مورد هتک حرمت و دچار زندان می شوند و نیروهای امنیتی و نظامی کشور مقابل مردم قرار می گیرند، و به این ترتیب شکاف همچنان عمیق تر می شود؛ در کشوری که کاندیدای اصلاح طلبان [1] می توانست حماسه ایی به بزرگی حضور 85% مردم را به پای صندوق های رای بیافریند، اما اکنون در آخرین انتخابات از این دست، کاندیدای محبوب ترین جریان سیاسی کشور [2] حتی نتوانست رقم مشارکت را به 50% نیز برساند که مردم به پای صندوق های رای بیایند.
اما ایران و انقلاب چطور با چنین شرایطی مواجه شدند، در پاسخ به این سوال باید گفت، یکی از عوامل مهم در رویگردانی ایرانیان از انقلاب، انقلابیون و تفکر انقلابی، در چند دهه گذشته بعد از پیروزی انقلاب 57، که هر لحظه شکاف بین حاکمیت و مردم افزایش می دهد، جدایی از فرهنگ تکثرگرای ایرانی است، که در دیدگاه و حافظه جمعی ایرانی یکی از عوامل مهم و اساسی گردهم آیی آنان در طول تاریخ بوده است،
ایران همواره سرزمینی بزرگ متشکل از کنفدراسیونی از اقوام، زبان ها و حتی مذاهب مختلف بوده است، اوج ایران، با اتحاد این تنوع و تکثر است که شکل می گیرد، و به رسمیت شناختن آن تکثر و تنوع فکری، قومی و زبانی است که، به شکل گرفتن این اجماع بزرگ ملی می انجامد، و می تواند برای ایجاد دوباره اش زمینه سازی کند، و راه موجودیت آن را هموار نماید.
هخامنشان اوج ایرانِ کشف شده در تاریخ گم شده این سرزمین اند، که مجد و عظمت آنان نیز موقعی شکل گرفت که شاه بزرگمنش هخامنشی، مردم متکثر خود را در پرستش خدایان مختلف و متنوع، و تنوع فکری، زبانی و... خود آزاد گذاشت و حتی به تعمیر معابد کسانی با هزینه خود برآمد که حتی خدای او را هم نمی پرستیدند، و خدای خود را داشتند و... همین تاریخ افتخارآمیز است که ایرانیان را الگوی رواداری، و کوروش کبیر را مظهر انسانیت، ایرانیت، و افتخار آن، در بین ملل دیگر مطرح و معرفی می کند.
اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، که از قضا این انقلاب نیز نتیجه حضور، مبارزه و تلاش انقلابیون متکثر و متنوعی در انواع و اقسام نیروهای فکری بود، که آمدند و ایستادند و مبارزه کردند تا به پیروزی رسید، اما با محور قرار گرفتن طبقه روحانیت، در حاکمیت ملی ایران بعد از پیروزی، عده ایی با خود فکر کردند که این محوریت را با یکسان سازی، یکدست سازی و خالص سازی تفکری نیز همراه سازند، این بود که مدافعان چنین راهبردی، تفکر تک قرائتی مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را محور تفکری و ایده نیروهای انقلاب معرفی و تعیین کردند، او که از تکثرگرایی فکری و مذهبی غولی وحشتناک و مضر به حال خود و روحانیت و مذهب ساخت، و نبرد علیه چنین ایده ایی را تئوریزه، و به جامعه انقلابی ایران تحمیل کرد، و نیروی انقلاب، انقلابیون و کشور را برای مبارزه با معتقدین به تکثر، وجه جمهوریت، ضرورت تنوع فکری و... بسیج و هدایت کرد، و نیروی بسیار زیادی از انقلاب و ایران را مستهلک حاکمیت تفکر خود نمود، و صرف جنگ های داخلی و اختلافات فکری و عملی برای یکسان سازی، خالص سازی و یکدست نمودنِ حاکمیت و دست اندرکارانش نمود، تا تکثرگرایی و جمهوریت را منکوب نمایند، و بدین وسیله بود که ایران و ایرانیان را در مقابل رقبا ضعیف، و ضربه پذیر کردند، که از نتایج آن حرکت، بسته شدن دایره یی بود که تنها کسانی در آن جای داشتند که این وضعیت را برای انقلاب تمکین باید می کردند، و باقی اکثریتی بودند که از دایره خارج، فتنه و غیرخودی نامیدند. [3]
تفکر این شیخ اهل کویر ایران، که از کویر تنها سختی و خشونت آنرا در تفکرش منعکس داشت، و مهر و مدارای ایرانیان کویرنشین را به فراموشی سپرده بود، روح عدم رواداری، عدم تحمل و عدم پذیرش تکثر و وجه جمهوریت را به جامعه سیاسی، فکری و مذهبی ایران و انقلاب و انقلابیون تزریق کرد، و از آن زمان تا کنون اختلافات برای بقای جمهوریت و البته حضور ملت ایران در منظومه قدرت، و روند تعیین مسیر آن بالا گرفت، که به تنازع و مبارزه ایی همه گیر منجر شده است.
اعتراضات فراگیر موسوم به جنبش سبز [4] در سال 1388 اوج تقابل این دو اندیشه، در سطح عموم مردم ایران بود، که میان قبضه قدرت توسط طرفدران اندیشه ی تک قرائتی و ضد جمهورِ مصباح، و بازگشت قدرت به مردم و پذیرش تکثر، تحمل و رواداری فکری و مذهبی و سیاسی، به رویارویی بزرگ منجر شد، اما حتی بعد از این رویارویی همه جانبه و بزرگ نیز که با آن همه وسعت، دامنگیر کشور شد، مدافعان تفکر مصباح یزدی در سیستم فکری کشور، عبرت نگرفتند و خواستاران مدارا، تحمل و تکثر را "فتنه" نامیدند، و عبرت نگرفته، جنگ با این تفکر تکثرگرا را شدت بخشیدند، و محدودیت های بسیاری را برای اهالی آن در نظر گرفته و اعمال کردند و آنان را از حقوق شهروندی خود محروم کردند، به طوری که رهبران و فعالین این جنبش، راهی زندان ها شدند، احزاب و گروه های شان منحل و پرونده دار، و بیش از یک دهه و نیم است که برخی از رهبران مهم جنبش سبز در حصر افتاده اند و میانجیگری های بین المللی و داخلی هنوز نتیجه نداده، و این نیروهای گرانسگ که مبارزه اشان سیاسی و برای اهل کشور و انقلاب شان بود، در حصر پیر و فرتوت می شوند و عمر به پایان می برند.
جناب مصباح گرچه می دانست که سلطنت و حاکمیت در ایران همواره خود را آسمانی و مفتخر به فرِّ ایزدی، سایه خدا بر زمین، یا ذل الله دانسته است، و با این انقلاب ایرانیان می توانستند از ذیل چنین انسان های مدعی خدا خارج شوند، اما گرچه این امر پدیده تازه برای ایرانیان نبود، و قدرت، حاکم و حاکمیت همواره در این خاک دیرپای، با آسمان گره خورده اند، اما شاید غافل از این شد که همین وجه خدایی حاکمان، اگر با تفکرِ مدارا، قبول تکثر و تمکین در مقابل تحمل و تساهل و تسامح همراه نباشد، به جدایی حاکم از مردمش منجر خواهد شد، که از نتایج گریزناپذیر آن در طول تاریخ می توان به جنایات شاهان صفوی در مورد دگراندیشان مذهبی زمان خود، یا کشتار و قتل عام مزدکیان توسط ساسانیان و... اشاره کرد.
طرفداران نظریه ضد تکثر و تک قرائتی مصباح یادشان رفت که ایران اوج خود را وقتی دید، که خدایان بابل، توسط شاه ایران برای پرستش بابلیان قابل و لایق پرستش دیده و اعلام شدند و...، آنگاه بود که اندیشه ی ایران و قدرت ایران بروز و ظهور عملی یافت، ورنه ایران به همان وضعی دچار می شد که این روزها پیدا کرده است، که دولت مرحوم رئیسی، مجلس قالیباف، دولت مسعود پزشکیان با کمترین رای ممکن، بر کرسی قدرت و یا قانونگذاری بنشینند، که قوانین و دستورات شان حتی برای اهل خانه اشان نیز منطقی و منقاد کننده نباشد، چراکه تفکرشان در بین ایرانیان آنقدر در اقلیت دیده می شود، که قوانین شان نیز خاص خودشان است، و تو گویی به فرقه ایی تعلق دارند، که قانونگذاران فقط بدان معتقدند، و اگر قانونی مثلا در بحث حجاب و عفاف و... بنویسند، جمع کثیری از ایرانیان هرگز با این قانون نه همراهند، نه همدل، و نه موافق، و من نمی دانم این قوانین را برای چه مردمی می نویسند، برای تحمیل به مخالفان، برای دهن کجی به مبارزان و معترضان؟!.
کسانی که تفکر خطرناک و محدودگرایِ ناروادار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را به بدنه انقلاب آزادیبخش 57 تزریق کردند، انقلابی که عصاره اهداف و نتایج دو انقلاب متاخر، یعنی نهضت مشروطه و خیزش ملی شدن صنعت نفت را باید محقق می کرد، و حاکمیت را به مردم ایران باز می گرداند، به جدایی و شکاف بین مردم و حاکمیت صورت عملی دادند، و آنرا شدت بخشیدند، و تفکر مصباح (و جبهه پایداری که اکنون، آنرا در بعد سیاسی در کشور نمایندگی می کند)، در واقع تله ایی برای انقلاب و انقلابیون بود، که بعد از پیروزی، این انقلاب، آنرا به بن بست فکری و ماهیتی بردند، چراکه نقش ایرانیان (از جمله انقلابیون و...) را به پایین ترین حد ممکن، در دخالت در قدرت و امورشان تقلیل دادند، و مجاری تصمیم سازی را از نمایندگان انتخابی مردم ستاندند، و به طبقه روحانیت، منصوبان آنان، و حاکمانی از بین آنان سپردند، که قدرت و مشروعیت خود را آسمان می دانند لذا دور از دسترس مردم، و بدون نظارت و سوال این مردم، حکم خواهند راند، [5] تفکری که مدافع یک قرائت تکصدایی، خالص سازی شده و یکدست از ایرانیان است، که تسلط، حاکمیت و حکومت را خاص انقلابیون معتقد به این تفکر دانسته، و دیگران را از دخالت در روند امور می راند، و محدود می کند، که این امر باعثِ ایرانی ضعیف، و بدون پشتوانه گسترده مردمی گردیده است.
ایرانیان برای رسیدن به تکثر، بعد از سیطره اعراب و حاکمیت امویان، عباسیان و... مرارت های بسیار دیدند، خون ها دادند، متفکرین تکثرگرای آنان در وضع فجیعی کشتار شدند، تا به روزی برسند که در انقلاب 57 پیوستاری از نیروهای بسیار متکثر، گسترده و وسیعی، از لحاظ فکری و مذهبی برخیزند و در کنار هم بخواهند ایرانی لایق تر برای تمام ایرانیان بسازند، ایرانی که تکثر آن مدیون همچون عین القضات همدانی هایی است که در سی و سه سالگی جان بر سر تکثرگرایی فکری برای بشریت و ایران دادند، چرا که معتقد بود، تکثر در ذات طبیعت و البته هر انسانی است، و تنوع فکری، در طبیعت انسان است، چرا که فکر می کرد :
"اگر آنچه نصارا در عیسی دیدند، تو نیز ببینی ترسا شوی؛ اگر آنچه جهودان در موسی دیدند، تو نیز ببینی، جهود شوی؛ بلکه آنچه بت پرستان در بت پرستی دیدند، تو نیز ببینی، بت پرست شوی؛ و هفتاد دو ملت [6] جمله منازل راه خدا هستند".
چنین اندیشه ایی، از شهید جوانمرگ شده تکفر تکثرگرایی ایران، باعث شد که به فتوای فقهای تکقرائتی عصر خود، پوستش را کندند و شمع آجینش کردند و بدن مطهرش را در بوریایی پیچیده و نفت آلوده به آتش کشیدند، او که با جانش مبارزه کرد تا تکثرگرایی را در این ملک جا بیندازند، یا ابن سینای بلخی، ناصر خسرو قبادیانی، شهاب الدین سهروردی که ایرانی ترین تفکر را در بین فیلسوفان ایران داشت را به جرم دگر اندیشی در زندان حلب (در سوریه کنونی) گرسنگی دادند و این جوان نواندیش و پرشور را به جرم منطق علمی متفاوت و دگر اندیشش کشتند و...، و نهال های بالنده را از باغ و گلزار تکفر ایران برکندند و بر خاک کوبیدند.
اما یک دهه بعد از انقلاب، و در آستانه قرن 21 میلادی باز دچار تفکر محدودگرای مصباح یزدی شدیم، و این است که ایران اکنون در اوج ضعف، طعمه ی هر روزه کفتارها و شغالانی در اطراف خود می شود، که خراسانیان در سرزمین خراسان بزرگ، در محدودیت و ظلم قرار می گیرند و زیر چکمه های طالبان نژادپرست، خشک مغز و فاشیست له می شوند، طالبانی که حتی از شهر بلخ نیز پارسی زدایی می کنند، و آنان را که به زبان و ادب مولوی بلخی، ابن سینا، ناصر خسرو قبادیانی و... سخن می گویند را پاکسازی قومی، زبانی و نژادی می کنند،
در شهر توس و در زادگاه و میزبان جسد مطهر حکیم ابوالقاسم فرودسی بزرگ، مجسمه اش را پایین می کشند، و دیوارهای شهر را از نقاشی های شاهنامه گرانسنگ او پاک می کنند و...، و شهادت ایران را، در ایران جغرافیایی کنونی و ایران بزرگ تمدنی این چنین جشن می گیرند.
و ایران این همه شهید داد، تا ایران برای همه ایرانیان باشد و بماند، اما بعد از پیروزی، ایدئولوگی از راه رسید و ریشه ی تمام دستاوردهای آنان را تا کنون به باد تفکر تنگ، دیکتاتور ساز، خالص ساز، یکدست ساز و خود حق مطلق بینِ خود داد.

[1] - سیّد محمّد خاتمی (زادهٔ ۲۱ مهر ۱۳۲۲) سیاستمدار اصلاحطلب ایرانی است که از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ بهعنوان پنجمین رئیسجمهور ایران فعّالیت میکرد. در سال ۲۰۰۹، مجلهٔ نیوزویک، وی را چهارمین مرد قدرتمند در ایران نامید
[2] - مسعود پزشکیان (زادهٔ ۷ مهر ۱۳۳۳) جراح قلب، سیاستمدار و نهمین رئیسجمهور ایران است. او از ۱۳۸۷ نمایندهٔ حوزهٔ انتخابیهٔ تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی بوده و همچنین در دورهٔ دهم مجلس، بهعنوان نایبرئیس اول انتخاب شد. پزشکیان پیشتر از ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴ سمت وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت محمد خاتمی را برعهده داشت.
[3] - "در بسیاری از نقدهای تند خود همراه با نسبتهایی چون کفر و فسق و انحراف در قبل و پس از انقلاب به برخی از صاحب نظران و اندیشمندان و جریانها محق نبود". گرچه معتقد بود : "چون در عصر غیبت، امکان دسترسی به معلم و مفسر معصومِ قرآن و سنت، وجود ندارد، نمیتوان ادعای معرفت ناب داشت." . اما "ایشان را نسبت به پارهای از دیدگاهها و نظرات خود ـ که حتما احتمال خطا در آنها راه داشته و نمیتوانسته به عنوان معرفت و اسلام ناب قلمداد شود ـ آن چنان راسخ و صاحب حق میکرد که به خود اجازه می داد بعضا مخالفان خود را به جهل و کفر و فسق و خیانت و ارتداد و ...متهم کند و چهرهای خشن و مهاجم از خویش در طیفی از افکار عمومی و نخبگان ترسیم کند. اساسا وقتی در کلام و فقه تشیع از آزاد بودن و بلکه ضرورت اجتهاد در عصر غیبت سخن گفته میشود... مجاز به تکفیر و تخطئۀ شخصیتی و نسبت دادن انحراف و بددینی به صاحب نظران نیستیم. اگر عالم و صاحب نظری در مسلمات دینی و مذهبی نیز دچار شبهه و بدفهمی شود و سوءنیت و علم و عمد او ثابت نشود، در اینجا نیز الزاما کفر و ارتدادی رخ نداده و به دلیل عدم دسترسی به فصلالخطاب معصوم و حجتهای بالغه الهی، این فرد یا افراد در زمرۀ قاصران و مستضعفان فکری و عقیدتی قرار میگیرند و به تصریح قرآن، مورد عقاب و عذاب الهی نخواهند بود و به تبع آن سزاوار توهین و تکفیر و هتک حیثیت و محروم شدن از حقوق انسانی و شهروندی و ... نیستند. گر قرار باشد نوع برخورد آن مرحوم با مخالفان فکری خود صحیح باشد، باید به متکلمان شیعه حق داد که او را در زمرۀ منحرفان و بددینان و مخالفان اسلام قلمداد کنند. در هر صورت، التفات و توجه به شرایط عصر غیبت و به رسمیت شناختن اجتهادات و قرائتهای روشمند گوناگون و پرهیز از ادعا و نمایندگی اسلام ناب از سوی هر عالم دینی (چه آن که نابیت فکری و اعتقادی در اختیار معصوم است و بس) میتواند پایانبخش بسیاری از نزاعهای زیانبار عقیدتی و سیاسی و فراهمکننده فضای آزاد برای تضارب آراء و اندیشهها باشد."
[4] - جنبش سبز ایران به سلسلهٔ اقداماتی اطلاق میشود که در آن معترضان به نتیجهٔ انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران، خواهان برکناری محمود احمدینژاد پس از انتخابات شدند. رنگ سبز ابتدا به عنوان نماد طرفداران میرحسین موسوی انتخاب شد اما پس از انتخابات ۱۳۸۸ ایران و اعتراضات گسترده در واکنش به آن، این رنگ نماد اتحاد و امید کسانی بهشمار میآمد که با انتخاب مجدد احمدینژاد و حتی نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند میرحسین موسوی، مهدی کروبی و سید محمد خاتمی به عنوان «رهبران جنبش سبز» شناخته شدهاند. در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران، این جنبش از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد بیسابقه بود
[5] - مصباح یزدی : "اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود. ... مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست، بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد". این در حالی است که به گفته اهل تحقیق : "رأی مردم به هر تصمیمی حتی اگر ۹۹ درصدی هم باشد، موجب مشروعیت (به معنای شرعی بودن) آن تصمیم نمیشود. همچنان که نظر فلان عالم دینی نیز بجز برای خودش برای دیگران حجیت شرعی ندارد. به همین دلیل است که آرای فقهی و شرعی در میان علمای اسلامی متفاوت است و هر کدام نیز برحسب برداشت خود عمل میکنند. و این متفاوت از مسیحیت کاتولیک است که رای پاپ نهایی و به منزله حکم خدا است. بنابراین نه تنها رأی مردم، بلکه رای هیچ کس دیگری حجیت شرعی برای عموم را ندارد. هر فقیه یا مقلدی خودش مسئول آن چیزی است که میگوید و به آن عمل میکند... ولی حقانیت چیزی متفاوت از مشروعیت است... قانون اساسی ایران به واسطه رأی مردم حق یا قانونی شناخته میشود، و به هیچ وجه از این رأی پایه مشروعیتی را نمیتوان استنتاج کرد. بنابراین کل این نظام و جزییات از جمله جمهوریت آن بر پایه یک توافق جمعی واقعیت پیدا کرده است. توافقی که هیچ سابقه تاریخی نیز در شرع نداشته است... البته افراد میتوانند برحسب اجتهاد خود آن را شرعی نیز بدانند، همچنان که آقای مصباح چنین میاندیشید، ایرادی ندارد، ولی این برداشت فقط برای خودشان معتبر است و نه برای دیگران.... بنابراین اگر چه رأی مردم موجب شرعیت چیزی نخواهد شد، ولی مگر راه دیگری برای شکل دادن به حکومت وجود دارد؟ حکومتها یا از طریق زور و سلطه خود را تحقق میبخشند یا از طریق توافق یا رضایت جمعی. اگر براساس توافق جمعی بنا نشوند، به ناچار براساس زور و سلطه خواهند بود و به طور قطع اعمال زور هر چه باشد شرعی نیست، زیرا اساس شرع و دین مبتنی بر انتخاب و رضایت است. مثل اینکه افراد را به زور مجبور به نماز خواندن کنند!!...
[6] - واژه هفتاد و دو ملت در این شعر حافظ نیز بروز یافته است که
جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بِنِه چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
دلم شهید حال وطن شد بدین رفتار
دیده به صد اضطرار شد بدین گفتار
گر صبح و شام بگریم بخون جوانانت ای وطن
این را زیاد مَبین، بدین کردار
کرمانشاه برای هر ایرانی، وسعتی به اندازه یادگارهای تاریخ تمدنی ایران در خود دارد، چند مدرک بزرگ و اساسی که از شناسنامه های بزرگ هویت ایران و ایرانیان است، در این منطقه واقع است، حوادث تاریخی آن تعیین کننده، و مردمی عجیب و متنوع و با هوش در خود جای داده است، که در طول تاریخ ایران، تاریخ و تمدن سازی کرده اند، و امیدهای زیادی به این منطقه برای حفظ و بقای ایران و ایرانیت وجود دارد، پتانسیل هایی که در کرمانشاه برای حفظ و بقای ایران دیده می شود، امیدوار کننده، و امیدآفرین است،
هر چند در کنار این، متاسفانه چهره شهر آشکارا به اعتیاد و فقر آلوده است، فقری که منجر به افزایش جرم [1] و جنایت شده است، به طوری یکی شهروندان این شهر که مدعی بود 58 سال است در آن زندگی می کند، کرمانشاه را "شهر دزدی، جنایت و اعتیاد، که دیگر نمی شود اسم آن را آورد" یاد کرد، گرچه شاید این مقدار سیاه بینی اغراق آمیز باشد، اما اینجا شهری بود که مردانش قول و قرارشان را با تاری از سبیل خود تضمین می کردند، عیارانی بلند قامت داشته و دارد، که صفنگهداران سپاه ایران در دفاع و حمله بودند.
خشکسالی های مکرر این منطقه را آزرده است، حتی آب چشمه بیستون نیز در این دوره خشکسالی، خشکی را تجربه کرد، اما امسال به لطف بارندگی ها، به سرسبزی و امید در این منطقه منجر شده است، حاشیه قله ی تاریخی "پَراو" را، این مردم روزی "چمچمال" می گفتند، که در زبان محلی یعنی پر از آب و آبادانی، و در حاشیه این کوه تاریخی، با توجه به زیادی آب چشمه هایش، برنج کشت می شده است،
اما اینک خیابان هایش رونق در خور را ندارند، پالایشگاهش فرسوده، و گرد کهنگی بر آن نشسته است، و وقتی نیروی حراست پالایشگاه را در آستانه درب ورودی پالایشگاه قدیمی شهر، با لباس شخصی مسلسل به دست دیدم، که صبحگاهان به استقبال کارگرانش در آن هنگامه های صبح می روند، برایم نمایانگر عمق فاجعه ایی بود که در جریان است، آن روزها در سال های 1366 تا 1367 که درگیر یک جنگ تمام عیار در مناطق کردستانات با دشمن بعثی بودیم و از جمله در کرمانشاه نیز برای مدت ها مستقر بودیم، و هر از چند وقت یک بار، برای دسترسی به حمام هم که شده، از مقرهای صحرایی خود به کرمانشاه آورده می شدیم، شاید چنین چهره ایی از شهر نمی دیدیم، آن روزها نشاط و سرزندگی خیلی بیش از این روزها بود، و این تیربارهای ضد هوایی بودند که رو به آسمان، دشمن را از میان پرندگان آسمان می جستند، تا به پالایشگاه شهر آسیب نرسانند، اکنون آن تیربارهای غول پیکر را نمی توان دید، اما مسلسل های مشکی رنگ مقابله با تحرکات ضد امنیتی و... عیان است.
کامبادن (یکی از نام های قدیم کرمانشاه) را با همه ی این تعاریف و تفاسیر و خاطرات وا گذاشتم و به سوی اکباتان بزرگ، هکمتانه و یا همان همدان امروز، رهسپار گردیدم، که مکمل کرمانشاه، در تاریخ تمدنی ما بوده است، این دو در کنار هم تاریخ تمدن ایران را تکمیل می کنند، اکباتان اولین پایتخت ایران است که مادها آن را سازمان دادند، یکی از سه قوم بزرگ ایرانی که در کنار پارت ها و پارس ها ایران تمدنی بزرگ را شکل دادند و بعدها به اوج رساندند.
اگر گندم و نخود کرمانشاه مشهور است، به قول یک همدانی 4 دانگ از 6 دانگ سیب زمینی و پیاز ایران نیز در همدان کشت می شود، گرچه این سخن کمی اغراق در خود دارد، اما این یک حقیقت است که این روزها در حالی که هنوز محصول سیر همدان راهی بازار نشده است، در تمام شهرهای ایران سیرهای تازه ایی را به نام این شهر به فروش می رسانند، که این نشان از کیفیت محصولی دارد که در کوهپایه های الوند شکوهمند عمل می آیند.
با استقرار در همدان اولین هدف ایرانگردی ام دیدار از غار علیصدر خواهد بود، غاری در نزدیکی های شهر لاله جین، بهشت کارِ گِل و سرامیک ایران، و یا به قول آن همدانی، عروس چینی ایران. این غار در منطقه گل تپه و علیصدر قرار دارد، که 30 پارچه روستا دارد و یکی از آنها روستای باغچه می باشد روستایی تاریخی برای ایران که ابوالحسن بنی صدر، [2] اولین رئیس جمهور بعد از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران، از آن روستا برخاسته و در آن زندگی می کردند، و از این شهر در سپهر سیاست کشور ظاهر شدند.
وقتی از او در این منطقه جویا شدم، یکی از اهالی محل گفت، پدر آقای بنی صدر هم روحانی و هم ارباب بود، نظام ارباب و رعیتی در این منطقه آن موقع جاری بود، و هر محصولی که عمل می آمد، ارباب روستا 4 تا 5 نفر مباشر داشت که برای محاسبه و تصمیم گیری در مورد این محصول اعزام می شدند، پدر آقای بنی صدر هم ارباب چند روستا بود ولی همدانی ها اکثرا نظر نامساعدی نسبت به او و خانواده اش ندارند.
ابوالحسن بنی صدر بخشی مهم و تاثیرگزار از جریان روشنفکری شرکت کننده در خیزش انقلابی 57 است و در ردیف روشنفکران مسلمانی قرار می گیرد که بیشترین تلاش را برای پیروزی این انقلاب مبذول داشتند، اما بعد از پیروزی انقلاب، به سان بسیاری از افراد بزرگ قشر روشنفکری ایران، بر روند در پیش گرفته شده، معترض شدند و هر یک در سطح خود بدان اعتراض کردند، اعتراض بنی صدر به روند قدرت گیری روحانیت در کشور کاملا روشن و گویا در سخنان ایشان موجود است، و او در مقام رئیس جمهور و نمایندگی مردم در مجالس ملی و خبرگان، در راستای تعدیل قدرت روحانیت تلاش کرد،
بنی صدر معتقد بود که نظریه پردازان روحانی شکل دهنده سال های ابتدایی پیروزی، به نوعی "خدایی فقیه" را در کشور دنبال می کنند و مفهوم مد نظر آنان از ولایت فقیه معطوف به چنین مفهومی در کشورداری است و در همین راستا هم خوف و هشدار می داد. منطقه محل تولد بنی صدر که معروف ترین غار جهان را نیز در خود دارد، به نظر می رسد هنوز در مسایل سیاسی فعال است، و آثار شعار نویسی های دوره خیزش "زن، زندگی، آزادی" را بر در و دیوار روستاهای این منطقه بیشتر از جاهای دیگر می توان دید.
تاسیسات راداری در منطقه "گردنه سوباشی" که بخشی از سیستم آفندی و پدافندی ارتش، در ایران باختری است، و مکمل پایگاه هوایی راهبردی نوژه در دفاع و حمله هوایی می باشد، که از زمان پهلوی برای کنترل هجوم های باختری به کشور بنا نهاده شد، ظاهرا همچنان فعال است، این تاسیسات در زمان جنگ کمک زیادی به امنیت هوایی و دفاع هوایی کشور نمود، شاه به خوبی بر اهمیت این منطقه پی برده بود، و کارشناسانش تاریخ تهاجمات به ایران از این سو را به خوبی خوانده و درک کرده بودند، که چنین ساختار راهبردی را در آن ایجاد کرده، و این بنیان ملی، در جنگ هشت ساله کارایی خود را نشان داد. این منطقه از سردترین نقاط ایران در زمستان هاست، از اینجا راهی هم به سوی شهر بیجار، اولین شهر در استان کردستان جدا می شود.
غار علیصدر را در زمان جنگ، دیده بودم از آن زمان تا کنون تغییرات عمده ایی در بناهای ورودی غار و ساختمان های اطراف آن انجام گرفته است، غاری با 140 تا 290 میلیون سال قدمت، غاری آبی که رفت و آمد در آن سوار بر قایق هایی صورت می گیرد، که چند قایق دیگر را به دنبال خود یدک می کشند و یک طرف آن را راهنما پا می زند و طرف دیگر را یکی از مسافران بازدید کننده از غار! این هم از عجایب کار آقایان مدیریت غار علیصدر، که از بازدید کنندگان هزینه دیدار دریافت، و آنانرا مجبور به همکاری با خود می کند، و در راستای کسب درآمد خود، به کار می گیرند!
در کنار غار علیصدر مجموعه باغ وحشی هم هست که گونه هایی از حیوانات را به نمایش گذاشته است، باغ وحش ها بی رحمانه ترین زندان ها برای حیوانات اسیر شده می باشند، که قلب انسان را به ترحم وا می دارد، اینحا حیواناتی را می توان یافت که مثل دیوانه ها در امتداد دیواری به صورت رفت و برگشت راه می روند، آدم از این رفتار تکراری آنها سرگیجه و سردرد می گیرد، وقتی تماشاچی چنین حرکتی این چنین می شودف خود آن حیوان نمی دانم چه حالی دارد.
همدان برای من یاد آور شاعر و عارف نامی ایرانی میر سید علی همدانی [3] است که با 600 تن از شاگردان و مریدان خود به شبه قاره هند مهاجرت کرد، و اکنون نام ایران به خاطر خدمات او، در هند زنده و پاینده است، منطقه کشمیر را "ایران صغیر" می نامند، بی شک یکی از تاثیر گذارترین افراد در این نام و اثر گذاری، شخص میر سید علی همدانی است، هنرهای دستی که او و یارانش در آن زمان از ایران به هند بردند، اکنون دیگر در کشور و شهر مبدا، منقرض و فراموش شده، و ناشناخته است، اما در هند هنوز تولید می شود و منبع درآمد و صادرات برای مردم کشمیر شده است. میر همدان که شاعر و عارفی زبر دست است و اکنون در "ختلان" منطقه ایی در تاجیکستان فعلی مدفون است، می گوید :
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار هر که ما را رنجه دارد، راحتش بسیار باد
این عارف نامی ایرانی که خدماتش در اتصال دو ملت ایران و هند قابل توجه و مثال زدنی است آنقدر که در هند و تاجیکستان و افغانستان شناخته شده و پیرو دارد، در ایران و وطن خود شناخته شده و مشهور نیست.
سد اکباتان با باغ های زیبای اطرافش مکان دیدنی دیگری بود که در همدان به دیدارش رفتم، این سد نامش را از "هکمتانه" گرفته است، و شهرک اکباتان در تهران نیز، که از مدرنترین و نامدارترین سازه های شهرسازی پایتخت ایران است، نیز بدین نام مفتخر است. سدی که سال گذشته در میان شگفتی همه، در پای الوند شکوهمند، خشک شد، و مردم این شهر بعد از سال ها، با مشکل آب آشامیدنی مواجهه شدند،
اما همدان نام آشنای دیگری هم برایم دارد، حکیم بزرگ، عارف نامی و یکی از جوانمرگ شدگان تاریخ تفکر ایران، جناب عین القضات همدانی [4]، فیلسوف، شاعر و عالم و عارف شهر همدان که در عنفوان جوانی گرفتار حکم ارتداد فقها و علمای قشری و صاحبان فتوا در زمان خود شد، و به مرگ محکوم گردید و در 33 سالگی دچار مرگی دردناک، از ناحیه اهل فتوایی گردید، که فهم شرعی آنان در خدمت قدرت قرار داشت و این جوان شکوفا در تفکر را، طعمه قدرت و ثروت شان کردند، آنان نوشتههای زیبای عین القضات را مورد بررسی قرار دادند و برخی نکات از کتاب مهم و اثر فاخر او یعنی کتاب تمهیدات را به عنوان الحاد و کفر جدا کرده در دادگاه علیه این گل نوشکفته تاریخ تفکر ایران، مطرح نموده، او را به شاقول علم و معرفت خود کشیدند و منحرفش دیدند و ارزیابی کردند و ابتدا به زندانش افکندند، و بعد هم حکم ارتدادش دادند و به طرز وحشتناکی او را از بین بردند، و تاریخ، این ننگ را برای همدان و بغداد ثبت کرد، ننگی که دامن آنان را تا تاریخ هست، رها نخواهد کرد،
و این انسان عالم و نابغه و استاد روزگار را به خاطر افکارش، کشتند، مرگی دردناک و ناجوانمردانه، شمع آجینش کردند، سپس جسدش را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود پیچیدند و آن را به آتش کشیده و سوزاندند، این کینه آنان بود که این جوان ایرانی را طعمه ضلالت و خصومت خود کرد. عینالقضات همدانی در شیوه حق گویی روش حسین بن منصور حلاج را پی گرفته بود، آزاد منشی این درخت جوان و تناور در تفکر به حدی بود که در گفتن آنچه بدان رسیده بود، و حق و حقیقتش می پنداشت، بیپروائی میکرد. او معتقد بود، آنچه حق است را باید گفت و نباید در ابرازش کوتاهی کرد. این جوان مظلوم و مملو از احساس، چنان عاشق مردم، شهر و دیارش بود که در زندانی که به مرگش ختم شد، این چنین برای وطن و اهل دیارش دلتنگی می کند و برای شهری که با او آن خواهند کرد، دعا می کند:
"ای کاش میدانستم که چشمانم بار دیگر دو قله شکوهمند الوند همدان را خواهد دید. ای همدان! باران از میان شهرها تو را زنده دارد؛ و ای اقلیم ماوشان! از میان دشتها تو را سیراب گرداند. چگونه برادرانم را فراموش کنم و برای وطنم ننالم؟"
قاضیانی که حکم به ارتداد و انحراف و کفر و زندقه عین القضات دادند، در نحوه اجرای حکم چنان خشونتی از خود علیه این متفکر ایرانی نشان دادند، که برای تاریخ روشن شد که آنان هرگز در این دادگاه بی طرف نبودند و دلی به حال دین نیز نمی سوختند، بلکه دل پر کینه خود را برون ریختند، و مظلومی را در آتش کینه خود سوزاندند، این دادگاه تمام هوای نفس بود که در این حکم و اجرایش مستتر گردید، حال آنکه بین دادستانی و کینه توزی هرگز تناسبی نیست، و دادستان های کینه جو، احکام به دل خود صادر می کنند، محاکمه عین القضات در یک محیط پر هیاهو از بر انگیختگی ها صورت گرفت، و بازپرس های کشف کفر و زندقه در این پرونده، نه در پی کشف حقایق، که در پی اثبات اتهام بودند، حال آنکه دادخواهی و کینه توزی را با هم نسبتی نیست،
اما همدان با چنین تاریخی از افرادی این چنینی، یک اعجوبه دیگر نیز دارد که الگوی تاکتیکی مسلط ساختن "اراذل و اوباش" بر مردم را به نام همدان ثبت کرد، سردار حسین همدانی، او که طراح و مجری طرحی بود که به گفته خودش برای کنترل اعتراضات مردمی در کشور، طراحی و اجرا نمود، سازماندهی و بکار گیری "اراذل و اوباش" محلات، برای کنترل اعتراضات بزرگ، و در خلال این طرح متخلفین و مجرمین قدرتمندی "که با تیغ و قمه سروکار" داشتند و تا پیش از این مُخل آسایش، امنیت، مال و ناموس مردم بودند، و اکنون گرفتار زندان و قانون شده بودند را، در گردان هایی "فاتحین" ساماندهی کرد و هر گاه اعتراضی از سوی دانشجویان و جوانان، مردم و زنان و... صورت می گرفت، از این گردان ها برای مقابله با مردم معترض سود جستند،
این الگو را دیکتاتور روسیه ولادیمیر پوتین هم استفاده کرده و می کند، گردان هایی متشکل از مجرمین و زندانیان و جنایتکاران، نیرویی چند هزار نفره تحت عنوان نیروهای "واگنر" تشکیل داد و آنان را به جان مخالفین خود می اندازد، مزدورانی که با دریافت پول و امکانات از قدرت حاکم، ماموریت های محوله را با خشونت، قصاوت و شدت تمام به انجام می رسانند.
سردار حسین همدانی [5] از رزم آوران افتخار آمیز لشکر 32 انصار الحسین همدان بودند که گاه در جنگ آنان را در حین عملیات ها می دیدم، که افتخار دفاع از کشور و این آب و خاک را در جنگ خسارتبار و طولانی هشت ساله با جنایتکاران بعثی را در پرونده خود دارد، اما در ورای این افتخارات، کسانی هم بودند که دچار انحراف شدند و جایگاه خود را در برابر مردم خود فراموش کردند، و بعد از جنگ در امتحانات خود دچار مشکل شدند، چرا که بعد از جنگ، بعضی از این رزمندگان با گرفتن درجات نظامی بزرگ، آنچه از اخلاق حکومتداری و انسانیت و سفارش اهل فضل و اخلاق در طول تاریخ ایران بود را به بوته فراموشی سپردند، و تمام همت خود را در حفظ وضع موجود و یا حفظ قدرت در مدار افراد، طبقات اجتماعی و جناح های خاص صرف، و خود را قربانی آنها کردند، و فراموش کردند که هر که در این کشور پستی دارد برای خدمت به مردم است، نه در خدمت به قدرت، و یا حفظ وضع موجود، و یا تداوم قدرت جناح های خاص سیاسی؛
و این چنین بود که تجربیات جنگی خود را به کار گرفت و با ارائه طرح هایی غیر انسانی، غیر قانونی، غیر اخلاقی و... به مقابله با مردمی برخواستند که در نهایت به فرایند انتخابات، عدم آزادی بیان، وضع بد معیشتی، درخواست تعویض مسئولی و... به اعتراض به خیابان ها آمده بودند، افرادی مثل سردار حسین همدانی با طراحی و اجرای چنین طرح هایی نام و یاد خود را نابود کردند، و مسلما مقابل تاریخ، مردم ایران و به حتم خداوند پاسخگو خواهند بود، چرا که در فرهنگ ایرانی هرگز "هدف وسیله را توجیه نمی کند" و برای آرمانی که مد نظر افراد، طبقات و... است، استفاده از هر وسیله ی ناپاکی، به لحاظ قانونی، عرفی، شرعی، اخلاقی و... مجاز نیست.
بدون شک مسلط کردن "اراذل و اوباش" بر مردم، توسط نظامیانی که باید خود حافظ امنیت مردم در مقابل تعدی "اراذل و اوباش" باشند، کاری نابخشودنی است، مردمی که طبق شرع، قانون، اخلاق و... حق اعتراض دارند، و باید این حق شان مورد صیانت و حفاظت قرار گیرد، نه این که به هر وسیله ناپاکی سرکوب شود؛ چنین طرحی که از سوی سردار حسین همدانی و یارانش طراحی و اجرا شد، در حد و شان دیکتاتورهای فاقد هرگونه ارزش های انسانی، اخلاقی و جنایتکارانی همچون ولادیمیر پوتین، معمر قذافی، صدام حسین و... است، نه کسانی که مدعی خدا، دین، اخلاق، مردمداری، مردمسالاری و خدمتگذاری به مردم بوده و هستند، کسانی که مردم را "ولی نعمت" خود باید بدانند،
در نتیجه سردمداری چنین تفکراتی بر سازمان های امنیتی و نظامی است که استفاده از چنین راهکارهای ناپاک و ناشایستی رواج می یابد، و شاهد جنایات وحشتناکی توسط نیروهای ضد شورش، در برخورد با معترضین، در خلال اعتراضات دانشجویی و در کوی دانشگاه تهران (1378)، زندان کهریزک (اعتراضات 1388) و... بودیم، یا این روزها داستان های دهشتناکی از این قبیل، که از برخورد با مردم معترض در خیزش "زن، زندگی، آزادی" در بین مردم بازگو می شود، که بر معترضین جوان و نوجوان گرفتار آمده در دست هسته های برخاسته از خواستگاه های، چنین نیروهایی رفته است، که انسان از شنیدن داستانش، عرق شرم را بر پیشانی خود می بیند، و قلب هر آزادمرد و آزادزنی خون می شود، و سوال از مرتکبین و طراحان چنین صحنه هایی همیشه این خواهد خواهد بود که، این اعمال کجای قانون، شرع، اخلاق و... می گنجد، با کدام معیار قابل توجیه خواهد بود؟!
این نتیجه تفکر کسانی است که حفظ وضع موجود را از اهم واجبات دانسته، و برای حفظ آن به هر طرح و اقدام ننگینی تن می دهند، از این الگوی برخورد با مردم، بعدها توسط شهرداری ها هم گاهی سود جسته اند، لذا برخی از ماموران سد معبر شهرداری را می توان دید، که با یک فرد مستاصل که از لحاظ اقتصادی به ستوه آمده، و تمام شخصیت اجتماعی خود را زیر پای نهاده، و به اجبار اقتصادی چند تیکه جنس ناقابل را برای کسب درآمدی ناچیز بساط می کند، چنان برخوردی می کنند که انسان انگشت به دهان می ماند، که چنین مامورانی در کدام مکتب درس خوانده اند و به چه مرامی تربیت شده اند، انسان هایی که انگار خالی از هرگونه رحم، مروت، اخلاق، شخصیت و... هستند، و با این فرد مستاصل و وامانده چنان برخوردی می کنند، که با هیچ معیاری نمی خواند، شبکه های اجتماعی پر است از تصاویر وحشتناکی که ناشی از این نوع نگاه، به پدیده امنیت است، و در کشورداری نظامی اتفاق می افتد، که خود را الگوی خدایی، علوی و جهان اسلام و... می داند. حال آنکه کسانی همچون شهید محمد حسین بهشتی، معتقد بودند "انقلاب ما، انقلاب ارزشهاست." و چه ارزشی بالاتر از این مردم و کرامت و آزادی آنان می تواند وجود داشته باشد، و کدام کرامت برای مردم و ناموس مردمی خواهد ماند، که ماموران قانونی که بر انان نهاده اند از جماعت "اراذل و اوباش" باشند.
از این داستان های غم انگیز که بگذریم، اکباتان افتخار میزبانی حکیم و فیلسوف بزرگ شرق جناب ابن سینا را هم دارد، و من به دیدار او نیز شتافتم، همدانیان او را در وسط میدانی گرداگرد نهاده اند، تا به گردش طواف کنند، حکیمی دانا و فیلسوفی عاقل، دنیاگرایی دنیاساز برای بشریت، که آثار خدماتش به انسان و انسانیت و علم هنوز زبانزد جهان علم است، و دنیا را به خود جلب و جذب کرده است.
در مقابل مزار سینای بزرگ، مجمعی از بزرگان و مفاخر اهل اکباتان را نیز تکریم کرده اند، و مجسمه هایشان را در این میدان نهاده اند. یکی از آنها همین عین القضات ماست؛ که شرح مظلومیت این متفکر و مدرس جوان که در مدرسه محل تدریس خود، در ساعات پایانی شب، آنگاه که شهر همدان کاملا خلوت و بی فروغ شد، به قتلی فجیع مبتلا گردید، و قاتلانش این زمان را برای سیاست او برگزیدند، تا مبتلا به اعتراضات مردمی نشوند، و او را به تیغ تیز حکم ارتداد سپردند و ناجوانمردانه کینه های خود را در تن استوار جوانی شکوفا در تفکر، مملو از احساس و عرفان، خالی کردند و او را زجرکش کردند و از میان برداشتند.
جای دیدنی دیگر همدان، کتیبه گنجنامه است، که به واقع گنجی است در این شهر، از شناسنامه های مستند تاریخ ایران و بشر، حاوی مفاهیم بالایی از تفکر ایرانیان در عهد هخامنشیان و بلکه بازمانده تکفر مادها، که این سنگنگاره میخی خود کلید فهم خط میخی در ایران شد، و بسیاری از کتیبه های دیگر، از طریق فهم این سنگ نگاره رمز گشایی گردید. گنجنامه حکایت رنج مردمی است که همواره در مسیر هجوم خارجی، و استبداد داخلی گرفتار بوده اند.
برخی گویند همدان به معنی "همه دان" است و اینجا ملتی ساکن بودند که در فضل و علم سرآمد بودند، پر بیراه هم نیست، اینجا مردمی زیستند که اولین حکومت ها را در خاک ایران تشکیل دادند و بنای تاریخ تمدنی ایران را چیدند، همدانی ها شهرشان را "پایتخت تاریخ و تمدن" ایران و شهر "یادهای کهن" نامیده اند، برای رسیدن به کتیبه گنجنامه، باید از مناطق بالانشین سعیدیه، خیابان ارم، و باغ های عباس آباد گذشت، و در کنار چشمه و آبشار زیبایی، کتیبه ایی قرار دارد که محتوایش را هزاران سال قبل، داریوش و پسرش خشایارشاه بر سنگ ها نوشته اند و بر جای نهادند.
داریوش بر این سنگ نوشته، نگاشته است : "خدای بزرگ است اهورامزدا، که بزرگترین خدایان است، که این زمین را آفرید، که آسمان را آفرید، که انسان را آفرید، که شادی را برای انسان آفرید، که داریوش را شاه کرد، یک شاه از بسیاری، یک فرمانروا از بسیاری، من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین های دارنده همه گونه مردم، شاه در این سرزمین بزرگ دور و دراز، پسر ویشاسب هخامنشی."
آری داریوش بزرگ در این متن از یکتاپرستی خود می گوید، از آفرینش جهان به دست خداوند، از سرزمینی کثرتگرا (پلورال) که تحت حاکمیت اوست، و این که این مردم باید شاد باشند و شادی را خداوند برای آنان آفریده است و کسی را حق گرفتن شادی از مردم نداشته و ندارد.
خشایارشاه هم از روی متن پدر، کپی برداری کرد و سنگ نوشته ایی در کنار آن برجای گذاشت که :
"خدای بزرگ است اهورا مزدا، که بزرگترین خدایان است، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که شادی را برای انسان آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یک شاه از بسیاری، یک فرمانروا از بسیاری، من خشایارشا، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین های دارنده همه گونه مردم، شاه در این سرزمین بزرگ دور و دراز پسر داریوش هخامنشی."
مقصد بعدی ام، دیدار از بنای شیر سنگی است که یادگار متجاوزی به نام اسکندر مقدونی است که به پاس دوست خود، آن را در سال 319 پیش از میلاد، ساخت و بر گور دوست خود نهاد، نمی دانم شاید این کار را به رسم لرهای ایران، انجام داد که بر گور بزرگان خود شیر سنگی می گذارند.
راننده مسافرکشی که مرا در این مسیر می برد، گفت : "مثل آب خوردن جوان ها را می کشند"، گفتم چه شده مگر، کسی را در همدان کشته اند؟" گفت : "همدان نه، ولی سه - چهار نفر از جوانان اصفهان را اعدام کردند، و اصفهان هم به همین دلیل شلوغ شده است." سپس ادامه داد: "در زمان شاه من سرباز شهربانی بودم، از مرکز نامه زدند که حق تیراندازی به سمت مردم معترض را ندارید، آنروز از همه دهات های همدان، همه آمده بودند، شهربانی را هم محاصره کردند، ما حتی یک تیر هم شلیک نکردیم، شهربانی سقوط کرد، و مردم به درونش آمدند، و همه پرونده ها را ریختند تو خیابان و... آن روزها مردم این چنین هم می کردند، کسی اجازه تیراندازی نداشت، حالا مثل آب خوردن جوانان کم سن و سال این کشور را می کشند!".
حجم خشونت اعمال شده در اعتراضات آنقدر بالاست که باعث خونریزی هایی می شود که در اعتراضات مدنی معمولا این حجم از خشونت و خونریزی قابل هضم و پذیرش نیست.
[1] - شهروندی می گفت اوضاع چنان وخیم است و از دست پلیس خارج شده است که به دزدی های کمتر از 40 میلیون تومان اصلا رسیدگی نمی کنند، و ادامه داد چند روز پیش برای دیدار از بیماری در بیمارستان طالقانی شهر کرمانشاه مراجعه داشتم، این عیادت 20 دقیقه بیشتر طول نکشید، برگشتم دیدم درب اتومبیلم باز است و دزد رفته و مقداری از وسایل ماشین را هم با خود برده است، به پلیس زنگ زدم و جریان را که توضیح دادم سوال کرد:" فکر می کنی چقدر وسایل از اتومبیل شما دزدیده شده"، گفتم: حدود 12 میلیون تومان، که همانجا به من گفت "برای دزدی کمتر از 40 میلیون تیم اعزام نمی شود."!
[2] - سید ابوالحسن بنیصدر ( ۱۳۱۲ –۱۴۰۰) سیاستمدار، اقتصاددان، اولین رئیسجمهور ایران، رئیس شورای انقلاب و مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی بود. بنیصدر با انحصار قدرت توسط حزب جمهوری اسلامی و نهادهای انقلابی زیر نظر آنان مخالف بود. دوران ریاست جمهوری او با تنش و رویدادهای مهمی چون انقلاب فرهنگی و حمله عراق به ایران همراه بود. وی در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ مورد استیضاح و در اول تیرماه عزل گردید
[3] - امیر سید علی بن شهاب (۱۳۱۴ – ۱۳۸۵ میلادی) معروف به میر سید علی همدانی، قطب سلسله ذهبیه، عالم و شاعر ایرانی قرن هشتم و از مبلغان عمده اسلام در کشمیر هند و از بزرگان سلسله کبرویه بود. بیش از ۱۱۰ اثر به وی منسوب است. از وی به عنوان «امیر کبیر»، «شاه همدان» و «حضرت علی ثانی» نیز نام برده شدهاست
[4] - عینالقضات همدانی با نام کامل عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی (۵۲۵–۴۹۲ هجری قمری) حکیم، نویسنده، شاعر، مفسر قرآن، محدث و فقیه ایرانی بود. او به زبانهای فارسی، عربی و زبان پارسی میانه آشنایی داشت و در عین حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشتهاست
[5] - حسین همدانی (۲۴ آذر ۱۳۲۹ – ۱۶ مهر ۱۳۹۴) نظامی ایرانی بود که از بنیانگذاران سپاه همدان و سپاه کردستان بهشمار میآمد و از سال ۱۳۵۹ در جنگ ایران و عراق حضور داشت. وی در ۱۶ مهر ۱۳۹۴ در اطراف شهر حلب در سوریه، حین مشاوره نیروهای ارتش سوریه و به گفته برخی منابع در نبرد علیه نیروهای داعش و به روایتی دیگر درحین فرار از کمین، در اثر سانحه رانندگی، کشته شد. او گفت «حضرت آقا - رهبر معظم انقلاب اسلامی - در مواجهه با اعتراضات خیابانی به من فرمودند «آقای همدانی مراقب باشید کسی آسیب نبیند و بعد مکثی کرده و فرمودند مواظب باشید بچهها - بسیجیها - هم آسیب نبینند» و من به ایشان عرض کردهام که آقا اینکه میفرمایید از ما به معترضین آسیبی نرسد، مطمئناً نمیرسد ولی اینکه میفرمایید به ما و نیروهای ما هم آسیبی نرسد، کار دشواری است؛ چرا که کنترل معترضین و عوامل پشت صحنه آنان دست ما نیست. حضرت آقا فرمودند «بله کار سختی است ولی باید بشود» و ادامه دادند «اینکه از ما نباید آسیبی به معترضین وارد شود، معلوم است، به نیروهای بسیجی هم نباید آسیب وارد شود چرا که با آسیب رسیدن به آنان به اقتدار کشور آسیب وارد میشود.» شهید بزرگوار همدانی در ادامه گفت «من این تدبیر حضرت آقا را برنامهریزی کردم و در نهایت توانستم آن را کاملاً به کار ببندم و در زمانی نسبتاً کوتاه به نتیجه مطلوب هم برسم.» این یک الگوی جدیدی از مواجهه با آشوب و اعتراضات خیابانی و بسیار هم قابل افتخار است. «با کار اطلاعاتی، اقدامی انجام دادیم که در تهران صدا کرد. ۵ هزار نفر از کسانی که در آشوب ها حضور داشتند؛ ولی در احزاب و جریانات سیاسی حضور نداشتند؛ بلکه از اشرار و اراذل بودند را شناسایی کردیم و در منزلشان کنترلشان می کردیم. روزی که فراخوان می زدند، اینها کنترل می شدند و اجازه نداشتند از خانه بیرون بیایند. بعد اینها را عضو گردان کردم. بعداً این سه گردان نشان دادند که اگر بخواهیم مجاهد تربیت کنیم، باید چنین افرادی که با تیغ و قمه سروکار دارند را پای کار بیاوریم. یکی از اینها فردی بود به نام ستاری. این ستاری وقتی به جمعیت زد جانباز ۷۰ درصد شد و سال گذشته هم به شهادت رسید. وقتی که جلسه شورای تأمین استان تهران در شب عاشورا برگزار شد، همه برآوردها این بود که فردا تهران آرام خواهد بود. برآورد من این بود که روز عاشورا اتفاقاتی در پیش خواهد بود. به همین خاطر دو بار دیگر درخواست جلسه فوق العاده دادیم و جلسه تشکیل شد و آماده باش اعلام کردیم. همه سینماهای تهران را اجاره کردم. تمام مدارس و حسینیه ها را در اختیار گرفتیم. بچه ها با لباس مشکی در میدان حضور داشتند. نزدیک به ۳۰ هیئت را هم که با من مرتبت بودند را هم آماده کردیم و گفتم دسته ها را به سمت میدان دانشگاه بیاورید. در روز عاشورا همین سه گردان غائله را جمع کردند. هیچ کس حق حمل اسلحه در تهران را نداشت. به این قیمت که حتی ممکن بود ما مورد حمله قرار بگیریم. در طول مدت این اتفاقات از حدود ۴۵ هزار بسیجی که در صحنه بودند، حتی یک فشنگ هم شلیک نشد.»
متفکر، عارف، شاعر، فقیه و فیلسوف همدان، و شاگرد برجسته امام محمد غزالی، حکیم عمر خیام نیشابوری و... جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی معروف به "عین القضات همدانی" را به اتهام "کفر و الحاد" به مرگ محکوم کردند، و حکم را به بدترین وضع ممکن، و تجمع آنچه بر همکاران تفکری اش همچون منصور حلاج، ابن مقفع، سهروردی و... پیش از این روا داشته بودند، بر بدن نحیف این جوان برومند و متفکر نابغه ایرانی تحمیل کردند، و چنان صحنه وحشتناکی را بر این اسیر دست تحجر اعمال کردند، که صحنه هایش تداعی گر و بسان لحظه تسلط درندگان گرسنه بر گوشت طعمه شکار شده ایی، بود، که در جنایت در حقش بر هم سبقت می گرفتند؛ برای مجریان این حکم شرعی، انگار تصور بر این بود که قیامت به پا شده، و جنایتکاری را به آنان، به عنوان ماموران جهنم سپرده اند، تا به سزای اعمال جنایت بارش در این دنیا، برسانند، و قسمتی از درد جنایات بزرگش در این دنیا را بدو، در بدو ورود به جهنم بچشانند.
روند صدور و اجرای این حکم نشانگر روند و رویه ظالمانه ی حاکم بر محاکم شرع است، که انگار از بی طرفی در این گونه محاکم، روند اجرای حکم و محکمه ی وابسته به خلیفه، در ذات تهی است، که هم حکم به ظلم دادند، و سخن و تفکر را با داغ و درفش پاسخ گفتند، و در اجرای حکم نیز هر چه از دنائت، ظلم و وحشی گری بود که توانستند، و به نظرشان رسید، اعمال کردند. عُمال این محاکم چنان کردند که گویی به سان نماینده اولیای دم، که به قاتلِ مقتولِ قتلِ فجیع فرزند خود دست یافته بودند، با دلی مشهون و مملو از خشم و کینه، حکم دادند، و با همان طغیان نفسِ سرکش شان، به اجرای حکم رفتند و...
و لذا وقتی عین القضات همدانی در روند سیاسی بازی های جنایت آمیز درون حاکمیتی اطرافیان خلیفه بغداد و سلجوقیان، در حاشیه افراد جناحِ مغضوب و مقلوب قرار گرفت، و در دام غیر قابل فرار رقیب جناحی، گرفتار آمد، و به محکمه و دادگاه تفتیش عقاید فقهای شرع وابسته به قدرت غالب برده شد، و خروجی این محکمه، حکم ارتداد و الحاد و "مهدور الدم" بود. و در اجرای این حکم کوته نظرانه چنان بر این جوان کم سن و سال، و برج بلند تفکر الهی خشم گرفتند، که تو گویی چنگیز خان مغول را به محکمه عدل حاکم شرع همدان برده بودند، تا انتقام کشتار هزاران ایرانی سر بریده شده را که در زنجیره ایی از شهرهای ایران از آسیای مرکزی تا آناتولی به خون در غلتانده و توسط سپاه او سر بریده و از سرهاشان مناره ساختند، و مال و ناموس این مردم را به تاراج بردند، و...، را بگیرند. دل های عمال این حکم و محکمه و حاکم، چنان از کینه و نفرت مالامال بود، که این متفکر را به خاطر سخن و اعتقادش پیرامون خدا، ابلیس و... به فجیع ترین وجه ممکن شکنجه کرده، کشتند، سوزاندند و خاکسترش را به باد کینه و نافهمی خود دادند.
ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) گروهی از فقهای وابسته به بیت حاکم همدان را گرد آورد، و وقتی اعتقادات این متفکر بزرگ را به قواره هیکل علمی محکمه نشینان کوته بین و نافهم منصوب این نشست فقهی کشیدند، مشاهده کردند که قواره تفکر این برج بلند تفکر ایرانی در همدان، با قد علمی و فقهی آنان تناسبی ندارد، و چنان او را خارج از قواره دیوارهای کوتاه تفکر خود یافتند، که انهدام این سرو بلند تفکر، و این نو نهال 33 ساله زایشگر نگاه و تفکر جدید و نو را، که به سان سروی بلند در آسمان فکر الهی قد کشیده بود، را با قتل او صادر کردند، و او را به مسلخ کینه ی سیاسی، سیاستمداران عصر، کج فهمی، حسادت و نافهمی علمی خود بردند.
و مجریان دستگاه اجرای احکام خلیفه ی بر کرسی شرع و اسلام نشسته در بغداد، که در آن موقع ترکان سلجوقی نیابت خلیفه، و حاجب الدوله او در اجرای این نوع احکام ظالمانه شرع بودند، حکم قتل عین القضات همدانی را در یک فرایند سیاسی و شرعی گرفتند، با او چنان کردند که انگار یک ایرانی وطن پرست بر حکومت و قدرت دست یافته، و می خواهد انتقام تمام خون های بر خاک ریخته شده در ایران را از یک متجاوز بزرگ به خاک ایران، همچون چنگیز خان مغول بستاند؛
لذا این جوان فرهیخته همدانی که نسل اندر نسل در علم دست داشتند و بعد از نسل ها، او ثمره و حاصل یک خاندان در شکوه و عظمتِ غور در تفکر و علم بود، را مدت ها در زندان های مخوف خود در بغداد و همدان دست بدست کردند و در نهایت هم در 23 اردیبهشت سال 510 ، زهر کینه خود را به فجیع ترین وضع در بدن این متفکر جوان همدانی چنان فرو کردند، که از درد این زهر، قرن ها باید جامعه تفکر، به داغ این شهید غرق شده در این همه خباثت، لعامت و بی رحمی بنشیند، و گریان وضعی باشد که بر فضای تفکر این سرزمینِ مانده در باتلاق تحجّر مذهبی، حاکم شده است.
از این متفکر بزرگ ایرانی که در اوان جوانی به دام کینه ی دست اندرکاران جناح بندی های سیاسی دوره خود گرفتار آمد، و لگد مال تزویر دستان پشت پرده سیاست، و خشک مغزی حاکمان شرع وقت خود گرفتار شد، نوشته های بسیاری بجای مانده، که از جمله آن رساله "تمهیدات" است، که اشعار ذیل سروده های این شاعر متفکر است که در بین نوشته های خود این رساله ی 73 صفحه ایی اشاره، و شاهد مثالِ استدلال خود کرده است، این سروده های تا حدودی گویای نگاه و تفکر او به خلقت، خالق و... است :
ما را بجز این جهان جهانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب، زنده بجانی دگر است و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است
قلاشی و رندی است سرمایه عشق قرّائی و زاهدی جهانی دگر است
ما را گویند کین نشانی دگر است زیرا که جز این، زبان زبانی دگر است
کس را ز نهان دل خبر نتوان کرد ز احوال دل خویش حذر نتوان کرد
کس عالم شرع را زبر نتوان کرد انسانی را ز خود بدر نتوان کرد
محجوبان را بدین، نظر نتوان کرد با خویش بکوی او گذر نتوان کرد
در آی جانا با من بکار اگر یاری و گرنه رو به سلامت که بر سر کاری
نه همرهی تو مرا، راه خویش گیر و برو ترا سلامت بادا مرا نگوساری
مرا به خانه خمار بر، بدو بسپار دگر مرا به غم روزگار نسپاری
نبیذ چند مرا ده برای مستی را که سیر گشتم ازین زیرکی و هوشیاری
آنکس که هزار عالم از رنگ نگاشت رنگ من و تو کجا خرند، ای ناداشت
این رنگ همه هوس بود یا پنداشت او بی رنگست رنگ او باید داشت
آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش عشقت بنهم بجای مذهب در پیش
تا کی دارم عشق نهان در دل ریش مقصود رهی تویی، نه دینست و نه کیش
ای آنک همیشه در جهان میپویی این سعی ترا چه سود دارد گویی
چیزی که تو جویان نشان اویی با تست همی، تو جای دیگر جویی
گفتم ملکا ترا کجا جویم من وز خلعت تو وصف کجا گویم من
گفتا که مرا مجو بعرش و ببهشت نزد دل خود که نزد دل پویم من
در بتکده تا خیال معشوقه ماست رفتن بطواف کعبه از عقل خطاست
گر کعبه ازو بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبه ماست
تا هر چه علایقست بر هم نزنی در دایره محققان دم نزنی
تا آتش در عالم و آدم نزنی یک روز میان کم زنان کم نزنی
آن را که دلیل ره چون مه نیست او در خطر است و خلق ازو آگه نیست
از خود بخود آمدن رهی کوته نیست بیرون ز سر دو زلف شاهد ره نیست
خالیست سیه بر آن لبان یارم مهریست ز مشک بر شکر، پندارم
گر شاه حبش بجان دهد زنهارم من بشکنم آن مُهر و شکر بردارم
من بر سر کوی، آستین جنبانم تو پنداری که من ترا میخوانم
نی نی غلطی که من ترا کی خوانم خود رسم منست که آستین جنبانم
بی دیده ره قلندری نتوان رفت دزدیده بکوی مدبری نتوان رفت
کفر اندر خود قاعده ایمانست آسان آسان بکافری نتوان رفت
ما را خواهی تن بغمان اندر ده چون شیفتگان سر بجهان اندر ده
دل پر خون کن بدیدگان اندر ده وانگه ز ره دو دیده جان اندر ده
در دیده دیده دیدهای بنهادیم و آن را ز ره دیده غذا می دادیم
ناگه بسر کوی جمال افتادیم از دیده و دیدنی کنون آزادیم
ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو چون تو هلاک کرد بسیاری را
دل گفت که باش تا شوم همی یکتایی این خواستن از بهر چنین کاری را
در عشق، حدیث آدم و حوا نیست ای هر که ز آدمست، او از ما نیست
ما را گویند کین سخن زیبا نیست خورشید نامحرمست، کس بینا نیست
در دیده رهی ز تو خیالی بنگاشت بر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
چون طلعت خورشید عیان سر برداشت در دیده غلط نماند و در سر پنداشت
گر آب زنی بدیده آن میدان را روبی بمژه درگه آن سلطان را
صد جان بدهی برشوه آن دربان را گوید که خطر نباشد آنجا جان را
افکند دلم رخت بمنزلگاهی کانجا نبود بصد دلیلان راهی
چون من دو هزار عاشق اندر ماهی می کشته شود که بر نیارد آهی
بفکندنیست هر آنچه برداشته ایم بستردنیست هر آنچه بنگاشته ایم
سودا بودست هر آنچه پنداشته ایم دردا که بعشوه عمر بگذاشته ایم
محراب جهان جمال رخساره ماست سلطان جهان در دل بیچاره ماست
شور و شر و کفر و توحید و یقین در گوشه دیدهای خون خواره ماست
کارم اندر عشق مشکل می شود خان و مانم در سر دل می شود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق عشق پیش از من بمنزل می شود
در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست با جان بودن بعشق در سامان نیست
درمانده عشق را از آن درمان نیست کانگشت بهر چه بر نهی عشق آن نیست
نادیده هر آنکسی که نام تو شنید دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید
چون حسن و لطافت جمال تو بدید جان بر سر دل نهاد و پیش تو کشید
روزی دو که اندرین جهانم زنده شرمم بادا اگر بجانم زنده
آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم و آن دم میرم که بی تو مانم زنده
عاشق شدن آیین چو من شیداییست ای هر که نه عاشقست او خود راییست
در عالم پیر هر کجا برناییست عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
اندر تن من جای نماند ای بت بیش اِلا همه عشق تو گرفت از پس و پیش
گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش ترسم که بعشقت اندر آید سر نیش
ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست جان همه عشاق جهان از تو غمیست
مسکین دل من ضعیف و عشق تو قویست بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست
چون از تو بجز عشق نجویم بجهان هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران
غمگین باشم چو روی تو کم بینم چون بینم روی تو بغم بنشینم
کس نیست بدینسان که من مسکینم کز دیدن و نادیدن تو غمگینم
اول که بتم شراب صافی بی درد می داد، دلم زمن بدین حیله ببرد
و آنگاه مرا بدام هجران بسپرد بازار چنین کنند با غر چه و گرد
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار گونه محنت دیدیم
در کوی هوس پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم
یک روز گذر کردم در کوی تو من ناگاه شدم شیفته روی تو من
بنواز مرا که از پی بوی تو من ماندم شب و روز در تکاپوی تو من
آیا بود آنگه که باز بینم رویت در دیده کشم چو سرمه خاک کویت
گر قدر تو دی همی ندانست رهی امروز همه جهان و تای مویت
گر رنگ رخت بباد بر داده شود باد از طرب رنگ رخت باده شود
ور تو بمثل بکوه بر بوسه دهی کوه از لب تو عقیق و بیجاده شود
آن راه که من آمدم کدامست ای جان تا باز روم که کار خامست ای جان
در هر نفسی هزار دامست ای جان نامردان را عشق حرامست ای جان
با دل گفتم که ای دل رزق فروش کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش
نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش تا لاجرمش زمانه می مالد گوش
چون آب و گل مرا مصور کردند جانم عرض و عشق تو جوهر کردند
تقدیر و قضا چو می تر کردند عشق تو و جان ما برابر کردند
بر سین سریر سرّ، سپاه آمد عشق بر کاف کلام کل، کلاه آمد عشق
بر میم ملوک ملک، ماه آمد عشق با این همه یک قدم ز راه آمد عشق
آن را که حیوتش آن بت شاهد نیست در مذهب کفر زاهد و عابد نیست
کفر آن باشد که خود تو شاهد باشی چون کفر چنین است کسی واحد نیست
دین ما روی و جمال و طلعت شاهانه است کفر ما آن زلف تار و ابروی ترکانه است
از جمال خد و خالش عقل ما دیوانه است و از شراب عشق او هر دو جهان میخانه است
روح ما خود آن بتست و قلب ما بتخانه است هر کرا ملت نه اینست او ز ما بیگانه است
آن بت که مرا داد بهجران مالش دل گم کردم میان خد و خالش
پرسند رفیقان من از حال دلم آن دل که مرا نیست چه دانم حالش
معشوقه من حسن و جمالی دارد بر چهره خوب خد و خالی دارد
کافر شود آنکه خد و خالش بیند کافر باشد هر آنکه خالی دارد
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان وز علت و عار بر گذشتیم آسان
آن نور سیه ز لا نقط برتر دان زان نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
آن را که حیوتش آن دل و دلبر نیست و آن خال و خد و آن لب چون شکر نیست
جان و دل را چو ارو و زلف ببرد در هر دو جهان مشرک و هم کافر نیست
از کفر بکفر رفتنت باور نیست زیرا که ازو جز او دگر در خور نیست
زلف بت من هزار شور انگیزد روزی که نه از بهر بلا برخیزد
و آن روز که رنگ عاشقی آمیزد دل دزددو جان رباید و خون ریزد
گویی دو زلف یارم در سر چه ناز دارد کز دلبری و کشی کاری دراز دارد
با گل حدیث گوید با لاله پای کوبد بر مه رزه نگارد با زهره ساز دارد
ابروی تو با چشم تو هم پهلو به همسایه طرار یکی جادو به
آن خد ترا نگاهبان گیسو به داند همه کس که پاسبان هندو به
از عشق نشانه، جان و دل باختن است وین کون و مکان هر دو بر انداختن است
گه مومن و گاه گاه کافر بودن با این دو مقام تا ابد ساختن است
چون عشق تو بی نشان جمالی دارد در اصل وجود خود کمالی دارد
هر لحظه تمثل و خیالی دارد این عشق دریغا که چه حالی دارد
هر روز ز عشق تو بحالی دگرم وز حسن تو در بند جمالی دگرم
تو آیت حسن را جمالی دگری من آیت عشق را کمالی دگرم
ای عشق دریغا که بیان از تو مُحالست حظ تو ز خود باشد و حظ از تو مُحالست
انس تو به ابرو و به آن زلف سیاهت قوت تو ز خدست و حیوه تو ز خالست
اسم تو شریعت است و عین تو گناهست جان و دل ما تویی دگر خود همه قالست
چندان غم عشق ماه رویی خوردیم کو را بمیان اندهش گم کردیم
اکنون ز وصالش و فراقش فردیم کو عشق و چه معشوق کرا پروردیم
دوش آن بت من دست در آغوشم کرد بگرفت و بقهر حلقه در گوشم کرد
گفتم صنما ز عشق تو بخروشم لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
تا من بمیان خلق باشم با تو تنها ز همه خلق من و تنها با تو
خورشید نخواهم که بر آید با تو آیی بر من سایه نیاید با تو
اُحبّ لحّبها تلُعات نجد و ما شغفی بها لولا هواها
و ما حُبُّ الدّیار شغفن قلبی و لکن حب من سکن الدّیار
مجنون روزی سگی بدید اندر دشت مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت
گفتند که بر سگی ترا شادی چیست گفتا روزی بکوی لیلی بگذشت
ای دریغا جان قدسی در درون دو جهان کس ندیدستش عیان و کس ندادستش نشان
گر کسی گوید که دیدم در مکان و لامکان بر درخت غیرتش آویخته شد پیش از آن
شهر و وطن جان ز جهان بیرونست وز هر چه مثل زنی از آن بیرونست
این راز نهفته از نهان بیرونست یعنی که خدا از دو جهان بیرونست
جانها ز حق است و حق و ز جان بیرونست آن با نقط است و نقطه زان بیرونست
ای دریغا روح قدسی کز همه پوشیده است پس که دیدست روی او، و نام او کشنیده است
هر که بیند در زمان از حسن او کافر شود ای دریغا کین شریعت گفت ما ببریده است
کون و کان بر هم زن و از خود برون شو تا رسی کین چنین جانی خدا از دو جهان بگزیده است
گر عشق همی مونس و هم خانه ماست غمها همه یک جرعه پیمانه ماست
از عقل فراگذر که در عالم عشق او نیز غلام دل دیوانه ماست
بستم کمر عشق بنام دل خویش بردم بر دلبرم پیام دل خویش
حاصل کردم مراد و کام دل خویش ای من ز میان جان غلام دل خویش
حق بجان اندر نهان و جان بدل اندر نهان این نهان اندر نهان اندر نهان اندر نهان
این چنین رمزی عیان کو با نشانست و بیان ای جهان اندر جهان اندر جان اندر جهان
ای سر و سهی ماه تمامت خوانم یا آهوی افتاده بدامت خوانم
ز این هر سه بگو که تا کدامست خوانم کز رشک نخواهم که بنامت خوانم
فرمان بری و زلف بمیدان ببری چوگان کنی و گوی ز شاهان ببری
چوگان زلفا اگر تو فرمان ببری چیزی که بگفته ای بپایان ببری
مقصود همه کون، وجود رویت وین خلق بجملگی طفیل کویت
ایمان موحدان ز حسن رویت کفر همه کافران ز زلف و مویت
ای نوش لبان چو زهر نابی بر من وی رحمت دیگران عذابی بر من
دستم ندهی و دست تابی بر من خورشید جهانی و نتابی بر من
همه رنج من از بلغاریانست که مادامم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن
خدایا این بلا و فتنه از تست ولیکن کس نمی یارد خجیدن
همی آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن
لب و دندان آن ترکان چون ماه بدین خوبی نبایست آفریدن
که از خوبی لب و دندان ایشان بدندان لب همی یابد گزیدن
در مذهب شرع کفر رسوا آمد زیرا که جنون ز عشق سودا آمد
هر کس که بکفر عشق بینا آمد از دست بت شاهد یکتا آمد
هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر می شود و از جمال حسن رویش هر دو کافر می شود
پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است بی تن و قالب مرادم خود میسر می شود
معشوق منا! بی تو نمی یارم زیست درمان وصال تو نمی دانم چیست
تا عشق فراق کرد دیوانه دلم در عالم، کس نیست که بر من نگریست
ای کفر، مغان از تو جمالی دارند وز حسن تو بی نشان کمالی دارند
کافر نشوند که کفر راهی دورست از کفر دریغا که خیالی دارند
از نور بنور، منزلی بس دور است کین نور ز ظلمتست و آن از نور است
توحید و یگانگی برون از نور است آنکس که نداند این سخن معذور است
کفرتُ بدین الله والکفرُ واجب لدیَّ و عند المُسلمینَ قبیحُ (حلاج)
اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم
با گوهر اصل هیچ نماند در خور آن گوهر اصل را چون در خور ماییم
گفتم که کرایی تو بدین زیبایی ای خالق ما که سرور و مولایی
گفتا که چنین سخن تو می فرمایی من خود خود را که خود منم یکتایی
عاشق نبود هر آنکه باشد رایی عاشق آنست که عاشقست یک جایی
هجران تو خوشتر از وصال دیگران منکر شدنت به از رضای دیگران
جوینده ما بشهر در بسیارست ای هر که مرا جوید کارش زارست
بر درگه ما ز ده هزاران دارست بر هر داری سر مریدی زارست
معشوق بلاجوی ستمگر دارم وز آب دو دیده آستین تر دارم
جانم برد این هوس که در سر دارم من عاقبت کار خود از بر دارم
عاشقان را جام می با خم همسنگ ده هر کسی را در نوا و در خور فرهنگ ده
از عشق تو ای صنم غمم بر غم باد سودای توام مقیم دم بر دم باد
با آتش عشق تو دلم محکم باد عشقی که نه اصلیست اصلش کم باد
می نفروشم گلیم و می نفروشم گر بفروشم برهنه ماند دوشم
این جور نگر که با من مسکین کرد خود خواند و خودم براندو دردم زین کرد
از حالم اگر عالمیان بیخبرند از عالمم آن بس که حالم دانی
در کوی خرابات چه درویش و چه شاه در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
بر کنگره عرش چه خورشید چه ماه رخسار قلندری چه روشن چه سیاه
معشوق، مرا گفت نشین بر در من مگذار درون آنکه ندارد سر من
آنکس که مرا خواهد: گو بیخود باش این، در خور کس نیست مگر در خور من
در مکر سر زلف تو بیچاره شدیم در قهر دو چشم شوخت آواره شدیم
از ناپاکی بطبع خون خواره شدیم ما نیز کنون بطبع غم خواره شدیم
گر خال و خد و چشم تو کافر باشد این جان و دلم درو مجاور باشد
شرطی کن اگر زلف تو بیداد کند ما را صنما لب تو داور باشد
چندان نازست ز عشق تو در سر من کاندر غلطم که عاشقی تو بر من
یا خیمه زند وصال تو بر سر من یا در سر این غلط شود این سر من
کی بود جانا که آتش اندرین عالم زنیم ملت کفر و مسلمانی بهم در هم زنیم
و آنگهی از جنت و فردوس و دوزخ بگذریم خیمه جان را برون از کون و کان محکم زنیم
پس نشینیم با تو و با تو همی شربت خوریم کم زنی را پیشه سازیم کم زنی و کم زنیم
پس دل و جان را فدای روی و حسن تو کنیم وین غمان عشق را از بی غمی بر غم زنیم
وز وجود وصل تو ما فرد و یکتایی شویم پای همت بر دو عالم نیز و بر آدم زنیم
از عشق تو ای صنم دلم خون شده است جان در طلب وصل تو بیرون شده است
لیلی شده ای مرا تو ای شاهد بت جان و دل من عاشق مجنون شده است
عشق تو بسوخت ای صنم خانه دل بشکست غم فراق پیمانه دل
دردانه ز دیده ز آن روان کردستم زیرا که ز من جداست دردانه دل
ما بلا بر کسی قضا نکنیم تا ورا نام ز اولیا نکنیم
این بلا گوهر خزانه ماست ما بهر خس گُهر عطا نکنیم
گر دوست، مرا بلا فرستد شاید کین دوست خود از بهر بلا می یابد
دیدیم نهان گیتی و اهل دو جهان وز علت و عار برگذشتیم آسان
وآن نور سیه ز لا نقط برتر دان ز آن نیز گذشتیم نه این ماند و نه آن
پر کن قدح باده و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان
در هشیاری غمست و سودست و زیان از دست غم و سود و زیانم بستان
با کفر و باسلام بدن ناچار است خود را بنما و زین و آنم بستان
آن گوهر اصل را، عرض خود دل ماست آن دل که برون ز کون و کان منزل ماست
این طرفه تر است کین سخن مشکل ماست پیش از کن و کان چه بود آن حاصل ماست
دل مرکب حق است که درین زندانست در عالم خاک مدتی مهمانست
دل مرغ حقیقت است در عالم حق نی خود بازست که زینت سلطانست
دل زنده بجان و جان بود زنده به حق گه جان در دل و گاه دل در جانست
از نور خدا روح فرا دید آمد پس "نور علی نور" نه در قرآنست؟
آن نور سیه ز کان قهر و خشمست سرچشمه کفر و مسکن شیطانست
این سر حقیقتست که شرحش دادم در عالم شرع این سخن پنهانست
مقصودش از ایجاد وجود کونین یک چیز بود که آن همی برهانست
در آینه روح به بیند خود را پس عاشق خود شود که بی نقصانست
ما نیز درو همی ببینیم خود را پس شاهد و مشهود همی یکسانست
پس عاشق و معشوق بهم بنشینند زیرا که همو جان و همین جانانست
پس عشق عبارت از لقا هست و کلام پس اکل و شراب او ز ما خود آنست
پس روح بود باقی در عالم حی چه جای سخن که صد چندانست
صوفیان درد می دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریم کی نمک سوده عنکبوت خوریم
در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش
صد بوسه زدم بزلف عنبر پوشش یعنی که حدیث می کنم در گوشش
ای خدا آیینه روح جمالت در دل است جان ما برگ گلست و عشق تو چون بلبل است
در ازل موجود بودم سایه مر نور ترا بس درین عالم مراد هر یکی خود حاصل است
عاشقان در عالم ق و حروف نون ط در ابد هم شرب یکتایی که ما را منزل است
گر همی خواهی که دانی کین چه جاییست و کجا در درون دو جهان آنجا که شهر بابل است
از مراد خود برون آی و مراد دوست گیر کین چنین کس پیش محبوبان نجیب و عاقل است
ور نهاد تو همی محجوب ماند زین همه خاک بادا بر سرت کین کار تو بس مشکلست
گر زاهد را جمال آن روی رسد ما را بسر کوی یکی هوی رسد
روشن تر از آفتاب باید رایی تا بشناسد مزاج هر سودایی
از وصف تو ای دوست خرد گم ره شد ماننده تو تویی سخن کوته شد
عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان
هر کسی در قدر خود لافی و وصفی می زنند عشق او پاکست و صافی از چنین و از چنان
آنکس که نه عشق را شریعت دارد کافر باشد که دین طبیعت دارد
هرکس که شریعت و حقیقت دارد شاهد بازی دین و طریقت دارد
نه من منم نه تو توی نه تو منی هم من منم هم تو توی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار خُتنی [1] کاندر غلطم که من توام یا تو منی
از دست بت شاهد، جان بیجان شد دل در طلب وصلش بی درمان شد
او خود بخودی ز ما همی پنهان شد کفر و اسلام نزد ما یکسان شد
نادیده رخان تیره ایامان را نادیده ز دور دوزخ آشامان را
دعوی چه کنی عشق دلارامان را با عشق چه کارست نکونامان را
ای دریغا کین شریعت ملت رعنایی است ملت ما کافری و ملت ترسایی است
کفر و ایمان زلف و روی آن بت یغمایی است کفر و ایمان هر دو اندر راه ما یکتایی است
آن بت شاهد که عشقش در میان جان ماست هجر او در دست وصلش مرهم و درمان ماست
روی او دینست و قبله، زلف او کفرست و شرک پس خود او بی هیچ شک هم کفر و هم ایمان ماست
آنها که بر آسمان صحبت ماهند بر تخته شطرنج ملامت شاهند
و آنها که ز سر این سخن آگاهند گمراه خلایق اند و خود بر راهند
رو تا بخرابات خروشی بزنیم در میکده در شویم و نوشی بزنیم
دستار و کتاب را فرستیم گرو بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
اندر ره عشق سرسری نتوان رفت بی درد و بلا و بی سری نتوان رفت
خواهی که پس از کفر بیابی ایمان تا جان ندهی بکافری نتوان رفت
ترسم که من از عشق تو شیدا گردم وز زلف چلیپای تو ترسا گردم
وآنگه بخرابات ز ناگه روزی در دامنت آویزم و رسوا گردم
ای شمع بهر جمع، منت پروانه وز عشق توم بخود هم پروا، نه
لعل تو مرا بوسگکی پذرفتست با زلف بگو تا بدهد پروانه
دل من بسته آن دو زلف چون شست شدست جان در سر چشم کافرش مست شدست
ای جان جهان نه کفر و دینست مرا دریاب مرا که کارم از دست شدست
جانا دلم از زلف خود آویخته ای وین جان بغم عشق بر آمیخته ای
تا در تنم این شور برانگیخته ای خون جگرم ز دیدگان ریخته ای
در عشق ملامتی و رسوایی به کافر شدن و گبری و ترسایی به
پیش همه کس عاقل و رعنایی به واندر ره ما سواد و رسوایی به
اندر ره عشق کفر و ترسایی به در کوی خرابات تو رسوایی به
زُنّار بجای دلق یکتایی به سوایی و سوایی و سودایی به
نه دست رسد بزلف یاری که مراست نه کم شود از سرم خماری که مراست
هر چند که بدین واقعه در می نگرم درد دل عالمیست کاری که مراست
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل، نوش کرد و بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
[1] - یکی از سرحدات ایران بزرگ که اکنون در ایالت سین کیانگ چین قرار دارد.
تاریخ این مرز و بوم به خون نخبگانش آغشته است، و هرگاه نخبه ایی پیشرو و قد بلند در نظریات علمی، فلسفی، عرفانی، سیاست و... پرچمی بر افراشت، جوانه اش را نگهبانان وضع موجود، و پاسداران نظرات و تصورات حاکم بر همان دوره، لگدمال کردند تا نهال علم و نظریات جدید به ظهور نینجامد، و شکوفا نگردد، نگهبانان وضع موجود در هر دوره ایی با حساسیت بی حد و حصری نگذاشتند روزنه نوری بر غار خاموش و تاریک تفکر این مرز و بوم بتابد و لذا به محض دیدن هر نوری، خشمگینانه و سخت بر خاموشی اش دریغ نکردند.
دنیای علم و اجتماع ما دوره به دوره، در تصورات همان دوره خود زندگی کرد، و همان را عین و کل حقیقت تصور، و چنان مقدس شمرد، که هر ندای غیر از آن را در گلو خفه، و نگذاشت تفکری جدید، خارج از آنچه که سکه رایج توافق شده بین تاج و تخت و نگهبانان حدود تعیین شده مورد تایید تخت و پایتختیان بود، پا به عرصه جامعه تشنه به تغییر ما بگذارد،
تفکرات جدید را در همان کودکی اش کشف و از پا انداختند، تا قرن ها بعد جامعه علمی و رشد یافته بشر به همانی برسد، که پیشگامان، مدت ها قبل بدان رسیده بودند، و به جرم زود رسیدن به همان فکر، "شمع آجین" [1] شان کردند، و چنان بر این نو اندیشان، نوآوران و دگراندیشان زمان خود، سخت گرفتند، گو این که، صاحب تفکر و سخن جدید، در حق بشریت، خدا و... مرتکب جنایتی نابخشودنی شده است، چرا که آنان را به شدیدترین وجه مجازات و از بین بردند، این جاست که می بینیم بزرگترین داده خداوندگار که جان انسان هاست، چگونه ملعبه دست خرقه بر دوشان بی خرد می شود و...
اکثر نوابغ ما ابتدا به حسد بر انگیخته شده در عرصه دارانِ عصر خود مواجه، و سپس نو آوری آنان، و بیان بی پروا، و صراحت آنان در بیان نظرات جدید، مستمسک حسد ورزان گردید و پیشگامان تفکر ایران را به کام مرگی غمبار کشید. کینه جویان، این منابع فضل و نظرات جوشیده شده از ضمیر پاک جوانان این مرز و بوم را، به دام جلسات به ظاهر گفت و شنود علمی و در باطن تفتیش عقاید خوانده و با گزک گرفتن از نظرات نو و تطبیق آن با نظرات رایج، و در واقع عدم تطابق این نظرات با روند جاری اعتقادی خود، الحاد و کفرش ارزیابی کرده و همیشه فقهایی بوده اند که این نظریات جدید را به قواره اعتقادات خود کشیده و بی قوارگی آن را در مقایسه با افق دید محدود و علم اندک شان دیده، و کشف کفر و الحاد کرده و حکم به انحراف آنان داده و بدین ترتیب رقبای سنگدل، با همکاری فقهای دست به فتوا، این نو نهالان نابغه را به کام کینه زهرآگین خود کشیده، از پیش راه خود که در واقع مردابی کثیف و باتلاقی عمیق بود، برداشتند، تا همچنان بر جامعه خاموش و مرده، متوقف و... ما، کورسوهایی که مصداق "در نبود گوشت چغندر، سالارند" [2] ، درخشندگی خود را حفظ نمایند، و تحت الشعاع نور عظیم نوآوران و مصلحین و پیشگامان قرار نگیرند.
داستان عین القضات همدانی نمونه ایی بارز دیگری در کنار، حکیم سهرورد، ابن مقفع، دکتر فاطمی و... است که قلب انسان از خواندن آنچه بر او رفت باز می ایستد، آنگاه که می شنوی، این جوان باهوش را در سن 33 سالگی جوانمرگ اعتقاداتش کردند، تا بی رحمی جامعه ما را در جوانمرگ کردن نخبگانش نمود ظالمانه دیگری باشد. فیلسوف و عارف آزاد جناب ابو معالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی میانجی مشهور به عین القضات همدانی که در تفکر و آزادیخواهی برای بشر چنان به آزادی انسان معتقد بود که گفت : "آزادی را به انسان بسته اند، چنان که حرارت را به آتش". او که عشق را معنی بود و آن را "مذهب مشترک بین خدا و انسان" می دانست.
در حالی که می دانست "حدیث مردان" را نباید با "کودکان نابالغ" کرد، ولی رقبایش برای برداشتن این رقیب از سر راه خود، نوشته ها و گفته هایش را مستمسک کفر و الحادش قرار داده و به محکمه نگهبانان پوسته دین بردند، و دستان آماده به فتوا این برج بلند تفکر را به پای ساختمان ناچیز تفکرشان قربانی کردند.
چرا که عین القضات همدانی به دستگاه خداوندی و موجودات فعال در آن به دید و از زاویه دیگری نگاه کرد، و به همین دلیل هم "در زمره یاران شیطان و گمراهان و منحرفین" تلقی، در "ضلالت و گمراهی" ارزیابی شد و مجازات و مرگی دردناک را برای این جوانه نونهال تفکر این مرز و بوم نوشتند.
ابوالقاسم قوام الدین درجزینی (وزیر سلطان محمد ملکشاه سلجوقی) مجلسی از عالمان قشری و نگهبانان تفکر موجود و مورد وثوق قدرت حاکمه تشکیل داد و این مجلس به اصطلاح کُبّار، این نو نهال عرصه تفکر جوشان را در همدان محکوم به کفر و الحاد کردند و حکم قتل او را از این جمع جزم اندیش گرفته و روانه دارالحکومه خلیفه ستمگر و مستبد بغداد که بر جای پیامبر نشسته بود، کرده و مدتی در زندان بغدادش نگهداشتند، ولی او را چون حکیم سهرورد در زندان حلف خفه نکردند و نکشتند، و دوباره به همدانش روانه کردند، و در 23 اردیبهشت سال 510 ابتدا بعد از شکنجه فراوان بدنش را زنده زنده شمع آجین کردند، سپس دارش زدند و بعد پوست از تنش کندند و بدن این نونهال تفکر ایران را در پارچه ایی نفت آلود پیچیدند و چون جوان دانشمند دیگر ایرانی، ابن مقفع سوزاندند و خاکسترش را چون حلاج به باد دادند تا دویست سال بعد از مرگ دردناکی که برای حلاج رقم زدند، این جوان متفکر ایرانی و از شاگردان بزرگ محمد غزالی توسی و خیام نیشابوری به همان مرگی مبتلا شود که پیش از این در قطعه شعری آرزویش را کرده بود، و این چنین "کرشمه جمال حق" به قول او "اهل وصال را به سوی خود جذب کرد" :
ما مرگ و شهادت از خدا خواسـتــه ایم و آن هم به سه چیز کم بها خواسـته ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم ما آتـش و نفــت و بـوریـا خواســته ایم
دریغا کمال عشق را مقامی باشد از مقامات عشق (برای عاشق) که اگر دشنام معشوق شنود، او را خوشتر از لطف دیگران داند و هر که نداند (این گونه عاشق نباشد) او در راه عشق بی خبر باشد (تمهدات، صفحه 221)
تو نقص دیده راست کن، و گرنه او همه جمال است.
ارواح مومنان از نور جمال خدا باشد و ارواح کافران از نور جلال خدا باشد. پس هر که جمال روح خود بیند، جمال معشوق را دیده باشد.
اگر بدین مبتلا گردم که کودکان را ابجد آموزم، دوست تر دارم، از آنکه به کسی مبتلا گردم که از بهر او مرا قلم بر کاغذ باید نهادن (کتاب تمهیدات – صفحه 79)
هرکه طواف قلب کند، مقصود یافت. و هرکه راه دل، غلط و گم کند، چنان دور افتاد که هرگز خود را باز نیابد.
ای عزیز، بدان که راه خدا نه از جهت راست است، و نه از جهت چپ، نه بالا و نه زیر، و نه دور و نه نزدیک. راه خدا در دل است و یک قدم است "دَع نَفسَکَ و تَعال"
جمله مذاهب خلق منازل در راه خدا دان، اما در منزل مقام کردن غلط بُوَد.
از دریا چه برتوان گرفت تا ساکن دریا نشوی؟!
این محتسبان که خسته از رِندانند ما را ز سَرِ بریده می ترسانند
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
عاشقی باید تا سخن عاشقان تواند شنود فارغان را، از این حدیث چه خبر؟!
کس نیست بدین سان که من مسکینم کز دیدن و نادیدن تو غمگینم (نامه نود و هشتم)
جوانمردا ! معشوق به همگی، خود جمال است و کمال است و جلال است و دلال است. تو کجایی؟ چرا به همگی خود ادراک نباشی؟ همه دیده باش تا او جمال بنماید. همه گوش باش تا او همه نطق بُوَد. همه سوال باش که او همه اجابت است. اگر تو همه ادراک باشی، کمال او را جمال خوانند، اگر همه عجز باشی، جمال او را جلال خوانند. (نامه ها)
هر که در دنیا نابیناست از معرفت خدا، در آخرت نابیناست از رویت خدا.
گفتن و دانستن که الله یکی است، چه سود؟ چون تو در پیش هزار بت سجود می کنی!
قلب سالک هم مونس اوست و هم محب اوست و هم موضع اسرار اوست. به بیانی قلب سالک عرش خداست. هرکه طواف قلب خود کند، مقصود یابد و هرکه راه دل گُم کند چنان دور افتد که هرگز خو را باز نیابد.
گفتم ملکا ترا کجا جویم من گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت
وز خلعت تو وصف کجا گویم من نزد دل خود که نزد دل پویم من
هر که از شکم مادر به در آید این جهان را بیند، و هر که از خود به در آید آن جهان را بیند.
معشوق بلاجویِ ستمگر دارم وَز آب دو دیده آستین تر دارم
جانم برد این هوس که در سر دارم من عاقبت کار خود از بر دارم
ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که هرکه بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد، و عشق نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب دُر و جوهر (گوهر) نباشد.
عین القضات همدانی
[1] - نوعی شکنجه فجیع برای برای شکستن شخصیت و مقاومت انسان های مقاوم و معتقد، و به توبه وادار کردن کسانی که بر نظرات خود سخت استوارند، و در عین حال نظرات آنان را کفر و الحاد تصور می کردند و حاکمان شرع آن عصر، بدن مبتلایان به چنین دادگاه هایی را سوراخ سوراخ کرده و در آن سوراخ ها شمع نهاده و روشن می کردند تا بدنش بسوزد، و بدین ترتیب خشم صاحبان حکم، از زجر قربانی چنین احکامی، فرو نشیند.
[2] - حکایت چغندر و گوشت در شباهت شکل و رنگ و لعاب آن است، ولی فقط کسانی که گوشت خورده اند، فرق بین گوشت و چغندر را می دانند، که چقدر بین چغندر و گوشت تفاوت در خاصیت و مزه است، ولی چه سود که این " امام و پیش رو" بودن مدعیان علم و "ماموم و پس رو" بودن مردم، که باید از نخبگان خود حفاظت نمایند، باعث می شود که نوگُلان عرصه علم و نظرات جدید زیر پای جو فروشان گندم نما، له شوند و مردم زمانه هم چون فتوا از دهان این مدعیان صادر می شود، عین علم و حق می پندارند، و بر آن گردن نهاده، و تنها وقتی می فهمند که اشتباه کرده اند که دهه ها و بلکه سده ها از قتل این دردانه های نبوغ گذشته است و این چشمه های جوشان دیگر کور شده اند.


