مصطفی مصطفوی
آنچه روشن است در موضوع تغییر و تحول، حاکمیت در ایران با مردم خود گاه همقدمی و همدوشی لازم را ندارد، و در حالی که مردم سیر تحول و تغییر خود را به سرعت طی می کنند، این در مورد نظام حاکمیتی صدق نمی کند و نوعی ایستایی و بلکه عقبگرد را می توان در عملکرد و نتایج حرکت آنان دید. بعنوان مثال از انقلاب مشروطه تا کنون، ایرانیان به دنبال حق تعیین سرنوشت بوده و هستند ولی حاکمیت ها با اعطای آزادی و حق تعیین سرنوشت به ایرانیان مقاومت می کنند و از این لحاظ همیشه در مقایسه با مردم خود عقبمانده و ایستا بوده اند و همقدمی و همدوشی با آنان نداشته و ندارند، در حالی که جامعه و مردم راه خود را می رود و در این اندیشه ی پیشتاز، می تازد و جلو می روند.
امروزه تحول و تغییر، و یا تغییر و تحول خواهی را می توان در بدنه ی جامعه ی ایرانیان با چشم سر دید، و دیگر نیاز به کارشناسان خبره جامعه شناسی و دیگر علوم اجتماع نیست تا چون دکتر علی شریعتی بر تریبون حسینه ارشاد شان تکیه زنند و با تئوری های ریاضی گونه ی ناشی از علم تاریخ و اجتماع، سیر و تحول آنرا برای قشر متفکر جامعه ملموس نمایند، این روزها دیگر به چنان روشنگری نیاز نیست، چرا که جریانی شفاف و روشن در حال رخ نمودن است، و تغییر و تحول قابل روئیت و شناسایی است.
بعنوان مثال هر کانال جمعی در شبکه های مجازی خود به یک حسینیه ارشاد تبدیل شده است، و تنوعی واقعی از تفکر ایرانیان را به نمایش می گذارد، و هر عضو از این گروه ها در نقش شریعتی زمان خود، نقش بر عهده گرفته، و تریبونی از دیدگاه مد نظرش را نمایندگی می کند و آنرا به رخ جهانیان و مردم جامعه ی خود می کشد، و جامعه ما بدینگونه سطوح تغییر و تحول فکری و عملی خود را مرور می کنند، و به پیش می تازد.
اما وقتی به ابعاد تفکر و عمل حاکمیتی نگاهی می اندازیم، هیکلی ستبر و سنگینی را می توان دید که انگار دچار ایستایی تکراری شده و یا یک دور تکرار و درجا زدن های مکرر دست و پنچه نرم می کند، و گاه حتی عقبگردهای تاسف برانگیزی را نیز از خود نشان می دهد که امید را از انسان می ستاند،
تو گویی انگار سد محکمی از همراهی حاکمان با بدنه جامعه جلوگیری می کند، و ایستایی و یکدستی را تبلیغ و تحمیل می کند، و این فرایند خبیث را با نام های مقدس و ارزشمندی تئوریزه، معرفی و بَزَک می کند؛ حال آنکه حاکمیت ها باید سردمدار تغییر و تحول باشند و تغییر و تحول را راهبری و پیشداری کنند، و همچون جلوداری آینه دار مردمی باشند که ذیل حاکمیت آنان حرکت خود را به جلو می برند، آینه ایی روشن از بدنه جامعه ایی باشند، که تعهد کرده اند آن را نمایندگی و وکالت و هدایت نمایند،
به قول آقای محمد مخبر [1] کار آنان "نوکری" است [2] ، اما این عدم همراهی و هماهنگی بین حاکمیت و مردم، ناشی از همین انحراف از تفکر نوکری است، چرا که حاکمیت دیگر خود را نوکر و خدمتگزار نمی بیند، بلکه خود را آقا، سرور و چوپان بر مردم در نظر می گیرد، و خواهان همراهی و همقدمی مردم با خود است، لذا لزومی بر همراهی و همقدمی با چنین مردمی کوچک و صغیر انگاشته شده، در خود احساس نمی کند، آنان را با خود همراه می خواهد و تن به همقدمی با مردم خود نمی دهد؛
اما این پدیده از کجا ناشی می شود؟ چه عاملی باعث می شود که حاکمیت با همه امکاناتی که در دست دارد، از مردمی که هیچ امکانی در دست ندارند، عقب می افتد؟! و از کاروان تغییر و تحول، و همراهی همقدمی با جامعه خود باز می ماند؟ و شکاف و فاصله ایی بین حاکمیت و مردم می افتد که عمق این شکاف به میزان عدم همراهی و همقدمی با مردمی بر می گردد که در تغییر پیشتازند؛ و همین شکاف هاست که شرایطی ایجاد می کند که قورباغه هم برای ایرانیان ابوعطا می خواند و طمع دست های خارجی را برای سلطه بر ایران و سرزمین آن را بر می انگیزد؟
شاید مهمترین عاملی که بین حاکمیت و مردم فاصله انداخته است، نبود احزاب واقعی در ایران با منشور و اساسنامه روشنِ تشکیلاتیِ آشکار و فعال است، که اهداف کلان حزبی آنان به رشته تحریر در آمده، ایدئولوژی روشن داشته باشند و منتهای آمال و آرزوی روشنی را به نمایش بگذارند و... که مردم بتوانند نمایندگی انتقال سخن خود به حاکمان را، از طریق کادرهای مجرب چنین احزاب و فعالین اجتماعیِ کارآزموده در مسیر فعالیت حزبی احزاب دنبال کنند و نتایج از آنان بازخواست نمایند.
در نبود چنین احزابی، این افراد هستند که جایگاه احزاب را به دست گرفته و پر خواهند گرفت، و نتیجه هم روشن است که در خوشبینانه ترین بازده، چنین افرادی زیر بار سنگین وظایف خود کمر خم کرده، جمهوریت و دمکراسی را بلاموضوع، مبتذل و ناکارآمد نشان می دهند، "نمایندگی" را به سخره خاص و عام تبدیل خواهند کرد، ناامیدی و عدم توسعه یافتگی را وجه آشکار خواهند بخشید و...
نمونه ی امروزین این وضع اسفبار را در دولت مرحوم ابراهیم رئیسی می توان دید، که او درست خلاف تمام شعارها و مانیفست تبلیغاتی خود در انتخابات، سه سال حرکت و عمل کرد و هر آنچه قول داده بود را، بعکس به عمل درآورد، او اگر گفته بود، ما دولت محرومان خواهیم بود، وضع محرومان به بدترین حالت انداخت، و خوب نشد که هیچ، قشر عظیمی را نیز به جمع محرومیت و محرومان ملحق کرد، و اگر گفت به دنبال برجام خواهم بود، آنرا وانهاد و هیچ نتیجه ایی در سیاستش نبود، اگر با شعار مبارزه با بی تدبیری آمد بی تدبیری را به اوج رساند به طوری که در فاجعه کشته شدن رئیس جمهوری در یک رسوایی روشن و آشکار کشور مجبور شد دست به دامن کشورهای همسایه شود تا بلکه بعد از 18 ساعت محل سقوط هلیکوپتر سقوط کرده بالاترین مقام رسمی کشور را بیابد و بدین ترتیب بی تدبیری و ناتوانی را به اوج رساند، اگر گفت اینترنت را به اوج خواهیم رساند و دسترسی مردم را به آن سهل و حتی مجانی خواهیم کرد، این شبکه ارتباطی را به اوج ذلت و عدم دسترسی کشید، اگر گفت هر سال یک میلیون مسکن می سازیم، این اتفاق نیفتاد که هیچ مسکن به بن بست رسید و به کالایی غیر قابل دسترسی تبدیل شد و...
و لذاست که در نبود حزبی که بتوان یقه اش را مردم بگیرند، امروز تمام ناکارآمدی ایده ی پشت سر چنین دولتی را با جسد سوخته ی چنین رئیس جمهوری، در گوری زیر فرش های حرمی پر رفت و آمد دفن می کنند تا به دور از دسترس طلبکارانش (مردم ایران)، بدهی ها زیر خاک مدفون شود و تمام.
به رغم این، اینروزها نمایشی از حضور کاندیداها را در ستاد انتخابات کشور شاهدیم که نامزدهایی گروه گروه برای ثبت نام برای انتخاباتی می روند که همه می دانند در این بازی، ابزار کافی برای کار ندارند، و ابزار تصمیم و قدرت تغییر در جایی دیگر تجمع یافته، و بدنه حزبی نیز وجود ندارد تا برای حمایت و همکاری در دست چنین منتخبی قرار گیرد تا بتوانند شعارها و قول های انتخاباتی او را پیگیری و محقق نماید، پس چنین نامزدهایی (مثل مرحوم رئیسی و...) می توانند هر قولی را بدهند و به قول خود هم عمل نکنند، و آب از آب تکان نخورد و دست مردم از تنبیه بدعهد کوتاه باشد!
اینچنین است که انتخابات، به عنوان مهمترین رکن دمکراسی و توسعه در کشورهای توسعه یافته، در کشورهای چون کشور ما به مضحکه ایی برای سرگرمی و جوک تبدیل می شود، و در نهایت این تنها تفاوت های فردی است که می تواند بین حسن روحانی (رئیس جمهور دولت های یازدهم و دوازدهم) و ابراهیم رئیسی (رئیس دولت سیزدهم) تمایز نشان دهد، ولی در کل چنین دولت هایی امر دمکراسی و حاکمیت جمهور را مبتذل و بی خاصیت خواهند کرد، و جامعه را به سمت توسعه و پیروزی افکار و عقاید دیکتاتوری سوق می دهند، تا چنین افکاری دامنه عمل و نفوذ بیشتری یابند و حق به جانب، به رغم تمام نفرتی که از آنان در بین مردم ایران وجود دارد، داعیه دار موفقیت شوند.
واقعیت این است که انتخاباتِ بدون حضور احزاب واقعی و قدرتمند یک شوخی بیشتر نیست، نمایشی پرخرج برای چیزی در اندازه و با نتایج هیچ، چرا که چرخش قدرتی در بر نخواهد داشت، و بدلکارانی متبحر به نمایندگی از باندهای بی نام و نشان می توانند در این نمایش مبتذل، پشتک و واروهای اغوا کننده بزنند، و جامعه را در یک ایستایی مداوم، سرگرم آمدن و رفتن پوپولیست های متبحر و حرفه ایی نگه دارند، و آخر چنین تکرار و ایستایی، ناامیدی و فروپاشی، درجا زدند، و افتادن در ورطه دیکتاتوری هایی مخوف تر از قبل خواهد بود.
[1] - کفیل ریاست جمهوری در زمان فقدان مرحوم رئیسی تا انتخابات بعد، که 50 روز بعد از مرگ رئیس جمهور باید رئیس جمهور بعدی تعیین و جایگزین شود؛
[2] - که اگر منظور نظر جناب مخبر نوکری مردم باشد، به درستی و در جهت درست است و اگر نوکری قدرت باشد که در ضد ارزشی ترین شکل، رویه حاکمیت را نشان خواهد داد، و کارگزاران را به گماشتگانی مانند خواهد کرد که سابق بر این نیز دست به سینه مقابل قدرت دولا و راست، یا قیام و قعود می کردند.

یازدهم خردادماه روز جهانی مبارزه با دخانیات
سالهاست که سحرم صبح دل انگیز، ندارد هرگز،
افقم نورنشان است، گرمی روح نوازی، ندارد هرگز،
دلم از تو خون است، ای خورشیدِ خاموشِ دندان بر لب،
لب گَزیدن بدین معرکه، زیبا اثری، هیچ ندارد هرگز،
نیمه جانم کردی، تو بدین ظلم که پایان، ندارد هرگز
کوله بارم خالیست، کَرَمت قصد به باریدن بر جان، ندارد هرگز،
من در این آتش سوزنده ی سرخ، سوختم درین آتشکده ی مهر نشان،
گَرمی نور نگاهت به تجلی، رو ندارد هرگز
رخ نمودی، ننمودی دلم از غم خالی هرگز
تو سراپرده دریدی اما، آتش از خیمه نیفکندی هرگز
سوختند اهلِ خیام، پیشِ چشمان تو چون گُل پرپر،
سوزش از داغی تن های سوخته نیفکندی هرگز
رو به صحرا شدمُ، جز برهوتش، ندیدم هرگز
سختی از خستگی پا، نزدودی هرگز
خستگی ماند بدین پا و تنِ تاول زدگان
افق روح نوازی، نشانش، ندادی هرگز
دلم از غم خون است، ز آشوب نیفتاد هرگز
غمم از کوه فزون است، شعله از کوه نیفتاد هرگز،
همه ی عمر به ویرانه ی تو خُو کردم،
از تو بر این دل ویرانه، نگاهی نیفتاد هرگز،
"رسم عاشق کشی" از مُلک نیفکندی هرگز
آب بر شعله ی این دل نفشاندی هرگز
منِ مدهوش، مشتاق به دیدار تو ماندم همه روز،
به نگاهی خموش، شعله بر آتش نیفکندی هرگز
تو بدین جنگ، یکی لمحه ی صلحی ندادی هرگز
تو بدین زخمِ فراگیر، دوایی ننشاندی هرگز،
من بدین صبر تو انگشت به دهانم هر روز،
تو بدین شب، سحرین نورِ امیدی ندادی هرگز،
شاید بتوان دوره ریاست جمهوری مرحوم آقای ابراهیم رئیسی [1] را یکی از ناموفق ترین دوره های ریاست جمهوری در تاریخ جمهوری اسلامی ایران تا کنون دانست، به طوری که گمانه زنی ها برای یکدوره ایی شدن حضور او در قدرت، یکسال پیش از پایان اولین دوره انتخاب پرهزینه اش برای کشور، از هم اکنون آغاز و زمزمه می شد، و این سقوط هلیکوپتر حامل رئیس جمهور در آذربایجان شرقی بود که به این بحث ها پایان زد.
در این سه سال، هر بار که خود را در جایگاه تصمیم سازانِ تعیین کننده مسیر کشور قرار دادم، کار آنان را برای پایان دادن به این دوره خسارتبار سخت و گاه حتی ناممکن یافتم، و هر بار به روش های موجود در این راستا فکر کردم، اما چنین تغییر ریلی را خسارتبار و پرهزینه یافتم،
ولی هرگز فکر نمی کردم سقوط هلیکوپتر، این چنین به کمک آنان آمده، و به دوره ناموفق آقای ابراهیم رئیسی بر ریاست جمهوری اسلامی آبرومندانه تر خاتمه دهد، و دوره مورد انتظار هشت ساله معمول ریاست جمهوری پر حرف و حدیث او را یکدوره ایی، و بلکه همان یک دوره را نیز ناتمام به پایان رساند.
آنچه برایم مسلم بود اینکه ردای ریاست جمهوری بر قامت او بسیار گشاد می نمود، و او را هرگز "اینکاره" نیافتم، در عین حال این امر نیز برایم روشن بود که او کسی است که برای جای گرفتنش بر ریاست جمهوری، کشور و حتی هم جناحی هایش هزینه های بسیار گزافی پرداخت کردند، تا او را بر این کرسی بزرگتر از خودش جای دهند، و تصمیمِ حاکمیت او بر پاستور باعث شد که دست های قدرت در کشور مجبور شوند از تمام ظرفیت کشور (ملی و جناحی) سود جسته، و حتی در بین خودی های شان نیز بسیاری را قربانی کابین قدرت او کنند، تا ابراهیم رئیسی را در جایگاه ریاست بر دولت ببینند، و لذا می بینیم که شورای نگهبان، ائتلاف پرتعدادی از کاندیداهای همسو را در مقابل یک رقیب نه چندان قدرتمند، برایش ردیف کرد، تا پیروزی او را در انتخابات ریاست جمهوری سیزدهم [2] مسجل و حتمی کنند،
صحنه پردازان انتخابات سیزدهم چینش آشکار کاندیداهای پر تعداد و همسو، در مقابل یک رقیب از نیروهای درجه سوم جناح رقیب (عبدالناصر همتی) را رقم زدند تا انتخاباتی با نتایجی از پیش معلوم، بی رمق و بی خاصیت برای کشور رقم خورده و دنیا شاهد قهر بسیاری از مردم ایران از صندوق های رای شوند. روندی که در انتخابات مجلس خبرگان رهبری نیز برای رئیسی تکرار شد، و او را ابتدا بی رقیب، و سپس ... به هر روشی که بود راهی مجلس خبرگان رهبری کردند،
با همه ی این هزینه ها، رئیسی دولتی ناکارآمد و با دستاوردهایی ناچیز، و در مقابل کارنامه ایی مملو از خسارت را برای کشور، مردم و همفکران خود بر جای گذاشت، و دولت او را در مجموع به موضوعی طنزآمیز از ناکارآمدی، بی تدبیری، کابینه ضعیف و ناهماهنگ و... تبدیل، و عملکرد این دولت، آبرویی برای موافقین دولت و حاکمیت یکدست بر جای نگذاشت.
از این روست که وقتی نگاه می کنم، شاید این نوع خروج رئیسی از پاستور، بهترین و کم حرف و حدیث ترین روش برای خلاصی از خسارت دولت یکدست و ناکارآمد رئیسی بتوان برشمرد، ناکارآمدی دولت او در جنبه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی و حتی جهانی باعث گردید که آنان که در ورای مسایل جناحی، آثار مخرب چنین دولت هایی را رصد می کنند، ادامه این وضع را قربانی کردن بی دلیل همه چیز به پای یک فرد و یک جناح خاص ببینند،
اما برای پاک کردن این خسارت درازدامن از دامن خود چه می کردند؟ در این بین استعفا و یا برکناری او هزینه های بسیار جدی داشت و...، و جبهه متفرق و ناهماهنگ موجود در قدرت را بیش از پیش دچار تلاشی و خنثی کنندگی بیشتر همدیگر، در بین یکدست سازان کشور می کرد.
و شاید این سقوط و این نحو پایان پرونده دولت مستقر، عاقبت به خیری را هم برای رئیسی، و هم برای پشتیبانانش به ارمغان آورد، که به این راحتی دولت او از صحنه سیاسی کشور خارج شد، چرا که با این روش، او را با همه ناتوانی ها، ناهماهنگی های کابینه ضعیف، ناکارآمدی ها، شکست ها، عدم تحقق وعده ها و شعارها و...، اکنون در مظلومیت ناشی از مرگ ناگهانی، می توانند او را "شهید"، "شهید جمهور"، "سید شهدای اهل خدمت" ساخته و پرداخته، و از روش بزرگ کردن هایی که در پس هر مرگ این چنینی می توان انجام داد، بدون این که هزینه ایی برای مطرح کنندگانش ایجاد کند، سود جویند.
حال آنکه اسامی و کلمات مذکور در قامت مرحوم ابراهیم رئیسی که رئیس جمهوری ضعیف بود، چندان جاگیر نمی شود، و قبایی گشاد برای او به نظر میرسد، که تنها در صحنه های عاطفی مرگ و تشییع می توان بر مردگان سوار کرد، چرا که برای ایرانیان چنین اغراق هایی در حالت عادی قابل تحمل نبوده، و مورد مضحکه و اعتراض قرار می گیرد، به عنوان مثال در انتخاب او "جمهور" ایرانیان رضایت آنچنانی نشان ندادند، حال چرا باید او را به عنوان "شهید جمهور" قبول کنند؟! مگر این که این القاب را به صورت دستوری بر کسی سوار کرد.
"خدمت" و خادم مردم ایران و ایرانیان بودن نیز، واژه ایی پر معنا بوده که از اول انقلاب مد نظر اهل اعتقاد به ملت بوده است که در شان آن مرحوم چندان مسمایی ندارد، چرا که در دوره او، نه وضع اقتصادی مردم، نه امنیت آنان، نه امید آنان به آینده، نه معیشت آنان، نه عزت و کرامت آنان و... بهبودی را نشان نداد، تا او را خادم ملت ایران نامید، و بلکه جامعه و مردم ایران به عکس سقوط آزادی را در نتیجه عملکرد و سیاست های این دولت، در شاخص های زندگی خود، در ابعاد متعدد تجربه کردند؛ برون داد این دولت برای مردم ما سقوط در شاخص های زندگی بود، که در ریزش شدید و بی سابقه ارزش پول ملی، گرانی های افسار گسیخته، بیکاری و عدم درآمد کافی، افت سطح زندگی، رکورد زنی فساد های گستره و بی سابقه مالی و... خود را نشان داد.
متاسفانه مرحوم ابراهیم رئیسی که امید می رفت با تکیه به سابقه قضایی مدید خود، در بحث مبارزه با فساد از خود کارنامه ایی درخشان نشان دهد، اما این نیز به کمک او نیامد، تا لااقل از این حیث، کارنامه ایی قابل دفاع از خود بر جای بگذارد، به عکس کارنامه ایی بسیار نامناسب بر جای گذاشت، و حتی همان بهبودی که از تخصص او انتظار بود، و می توانست برگی بر کارنامه موفقیت او باشد نیز، که همانا موفقیت در مبارزه با فساد مالی و اداری بود، موفقیتی را ثبت نکرد و شاخص های فساد ستیزی در دولت رئیسی بهبودی را نشان نمی دهد که هیچ، بلکه باعث عمق یافتن بی سابقه تر این بلیه ملی نیز گردید،
اختلاس های بزرگ، که شاخص ترین آن کیس فساد نزدیک به چهار میلیارد دلاری موسوم به "چای دبش" و... است نشان داد که ابراهیم رئیسی، حتی در قامت یک عنصر متخصص قوه قضاییه نیز، کارنامه درستی در مبارزه با فساد مالی نداشته است. اوج گیری فساد مالی، گرانی ارزاق و خدمات، افت شدید ارزش پول ملی، و سُر خوردن بیش از پیش ایران به دامن روسیه و...، مردم ایران را از آینده ناامیدتر، و توان و رمق را از جامعه ما بیش از پیش گرفت.
افزایش میزان و تنوع مالیات های کمر شکن، فشار بیش از حد بر قشر متوسط جامعه، باعث آب رفتن و کوچک شدن این قشر کارآمد و شاخص در توسعه و پیشرفت جامعه گردید، و در مقابل به بزرگ شدن بدنه قشر فقیر در جامعه ایرانیان منجر شد، و گسترش مهاجرت مردم ایران به دامن کشورهای دیگر و... را باعث گردید، همه و همه، کارنامه این دولت را در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی و... نا موفق، و بلکه نزولی و سقوطی نشان می دهد،
به رغم یکدستی کامل قوای سه گانه در کشور، و کمک بی حد و حصر قوای حاکمیتی به این دولت، و بسیج تمام ارکان کشور، در خدمت و کمک به این دولت برای رسیدن به اهدافش، نتیجه ایی جز عدم توفیق آنان در اجرای شعارها و وعده های انتخاباتی نداشت، و مردم متوجه شدند، مدعیان، در حالت یکدستی کامل هم توانایی اداره کشور را ندارند،
و لذا بیش از هشت سال تبلیغات گسترده و همه گیر بر ضد دولت های یازدهم [3] و دوازدهم [4] حسن روحانی، به زودی رنگ باخته و باعث گردید که مردم بیش از گذشته، متوجه خدمات دولت روحانی در بحث روابط خارجی و برجام و حتی مدیریت اقتصادی و اجتماعی آن دولت شوند، که بدون همکاری قدرت های دخیل داخلی، و زیر فشار رقبای سرسخت داخلی و خارجی کار کردند، و وضع مردم خود را بهبود بخشیدند، و در سایه بی کفایتی و بی تدبیری دولت سیزدهم، این امر خود را بیش از پیش نشان داد.
از این رو به نظر می رسد که این شاید بهترین پایان بر دولت رئیسی بود که این امر را ممکن کرد تا بدون کمترین تنشی، دولت تعویض شود، بدون این که تصمیم سازان، همچون زمان بر کشیدن او، که کشور و مردم را هزینه برکشیدنش کردند، حال مجبور نباشند همان هزینه ها را برای به زیر کشیدن او پرداخت کنند.
اما آیا این اتفاق می تواند، تصمیم سازان را از یکدستی ها، خالص سازی های خسارتبار و خودخواهی های طبقاتی و... بازدارد؟
[1] - سید ابراهیم رئیسالساداتی (۲۳ آذر ۱۳۳۹ – ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳) مشهور به سید ابراهیم رئیسی، سیاستمدار اصولگرا و روحانی شیعه ایرانی بود که از ۱۴۰۰ تا هنگام کشته شدنش در ۱۴۰۳ بهعنوان هشتمین رئیسجمهور ایران فعالیت میکرد. او عضو جامعه روحانیت مبارز و نماینده و نایب رئیس اول مجلس خبرگان رهبری بود
[2] - دولت سیزدهم جمهوری اسلامی ایران توسط هشتمین رئیسجمهور ایران، سید ابراهیم رئیسی که در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ پیروز شد در روز سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ تشکیل شده است. سید ابراهیم رئیسی رئیس دولت در روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ در سانحه سقوط بالگرد به همراه حسین امیر عبداللهیان (وزیر امور خارجه)، سید محمدعلی آل هاشم امام جمعه تبریز، مالک رحمتی استاندار استان آذربایجان شرقی، سید مهدی موسوی فرمانده یگان حفاظت ریاست جمهوری و کادر پروازی هلیکوپتر کشته شد و طبق قانون اساسی محمد مخبر معاون اول رئیس جمهور بطور موقت با فرمان سید علی خامنهای وظایف و اختیارات ریاست جمهوری را به عهده گرفت.
[3] - دولت یازدهم جمهوری اسلامی ایران به دولت حسن روحانی معروف به «دولت تدبیر و امید» گفته میشود که در نتیجهٔ پیروزی در انتخابات ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ در روز ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ مورد تنفیذ حکم ریاست جمهوری قرار گرفت تنفیذ رئیس جمهور توسط سیدعلی خامنهای، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران در روز ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ برگزار شد. تحلیف وی نیز در مجلس شورای اسلامی در روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ برگزار شد. تحلیلگران غربی از مهمترین چالشهای پیش روی دولت یازدهم ایران را موضعگیری و کارشکنی برخی نهادهای قدرت در حکومت جمهوری اسلامی ایران با این دولت میدانستند که یکی از این نهادها را میتوان مجلس شورای اسلامی وقت دانست که نمایندگان غالب آن را اصولگرایان تشکیل میدهند و پیش از شروع به کار دولت یازدهم، نسبت به نحوه انتخاب وزرای پیشنهادی از جانب روحانی، به وی هشدار دادند
[4] - دولت دوازدهم جمهوری اسلامی ایران توسط حسن روحانی تشکیل شدهاست. این دولت از تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ الی ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ به فعالیت پرداخت و دولت سید ابراهیم رئیسی جایگزین آن شد.
سوگند به زخم هایی که در جان و تن مظلوم ماندند و التیام نیافتند و با او دفن شدند،
سوگند به ناله های از سرِ بیکسی، که تا مرگ همراه، و در حلقوم ها دفن شدند،
سوگند به خشمِ فروخورده ایی که از کلفتی ظلم، هرگز توان بروز نیافت، و شراره هایش هرگز فرو ننشست،
سوگند به مظلومیتی که سلول به سلولِ تنِ مظلوم را فرا گرفت،
سوگند به گریه هایی که از عمق مظلومیت برخاست، و چشمه های اشکِ مظلوم را در چشم او خشکاند،
سوگند به گَردِ غم، که بر صورتِ مظلوم پاشیده شد،
سوگند به آه دل مظلوم، که در آسمان تنوره کشید، و دل آسمانیان را نیز خراشید،
سوگند به گردن هایی که بر دار ظالمین آویخته شدند،
سوگند به آخرین نفس های زنده به گور شدگان،
سوگند به آخرین نگاهِ مملو از نیازِ غرق شدگان،
سوگند به عذابی که در کمین ظالمین نشسته است،
سوگند به اسراری که در رسوایی ظالمین فاش می شوند، و بساط آبروی نداشته شان را می برچیدند،
سوگند به سکوتی که وهم در دل ظالم می افکند،
سوگند به فریاد، آنگاه که سکوت مردابی ظالمین را در هم می شکند،
سوگند به درفش کاویانی، آنگاه که به قصد ویرانی کاخ مخوف ضحاک به حرکت در می آید،
سوگند به اندام درشت و پهن پیکر کاوه، آنگاه که تکیه گاه مظلوم، و عامل عذاب ظالم می شود،
سوگند به تیری که در قلب ظلم می نشیند،
سوگند به تیغی که در بدن ظلم فرو می رود،
سوگند به اسبانی که بر بدن ظلم می تازند،
سوگند به سوز دردناک حقی که هرگز پرداخت نشد،
سوگند به سوز و گذاز صاحبان عهدی که هرگز وفا نشد،
سوگند به دادگاه عدل، آنگاه که برپا شود و حق صاحبان حق را بستاند،
سوگند به دریا، که چشمِ منتظران را در افق خود غرق می کند،
سوگند به نوایی که از دل های آرام بر می خیزد،
سوگند به نوایی که دل ها را آرامش می بخشد،
سوگند به ترنمی که امید را در دل ناامیدشدگان بر می انگیزاند،
سوگند به پیامی که گمشدگان را باز می یابد،
سوگند به قلمی که برای مردم می نویسد،
سوگند به دل هایی که برای زنده جانان می تپد،
سوگند به دست هایی که بر سر یتیم کشیده می شود،
سوگند به نیایش های سحرگاهی، که دل را آرام می بخشد،
سوگند به اولین پرتوهای برآمدن روشنایی،
سوگند به روشنایی، آنگاه که نور می پراکند،
سوگند به جرقه هایی که در ذهن می زند، و از کارِ بسته ی بشر، گره گشایی می کند،
سوگند به بخشش، آنگاه که مهر و رحمت را به ظهور می رساند،
سوگند به انسان، آنگاه که در محیطی انسانی کرامتش را در دسترس می بیند،
سوگند به عزت، آنگاه که به انسان بخشیده می شود،
سوگند به آزادی، آنگاه که انسان خود را در آن می یابد،
سوگند به آتش، آنگاه که ناپاکی ها را می سوزاند،
سوگند به آب، آنگاه که آتش فتنه فرو می نشاند،
سوگند به آب های روان، که چشم ها را می نوازند،
سوگند به زیبایی، آنگاه که دل ها را به خود جذب می کند،
سوگند به تو، آنگاه که برای نیکی بر می خیزی،
سوگند به من، که با تو همراه می شوم،
ایران و بزرگتر از آن حوزه تمدنی ایران بزرگ (شامل آسیای میانه، قفقاز، کردستانات، عراق و...) هم به یک رابرت شومان [1] نیاز دارد، وزیر خارجه وقت فرانسه که عاقلانه و فرامرزی تر از مرزهای موجود کشورش فکر کرد [2] و همین ایده، او را به یکی از بنیانگذاران "اتحادیه اروپا" تبدیل نمود، چرا که پیشنهاد تشکیل چنین اتحادیه سیاسی – اقتصادی را داد، و نزدیک به نیم میلیارد باشندگان این پهنه پیشرو در دمکراسی، آزادی های اساسی، اقتصاد، پیشرفت و... را به سوی یک وحدت اقتصادی، سیاسی و اکنون قانونی و حقوقی و حتی امنیت جمعی هدایت نمود؛
باشندگان این قاره سبز در زمان ارایه این پیشنهاد شاید هرگز فکرش را هم نمی کردند که 45 سال بعد از این پیشنهاد، 27 کشور اروپایی صاحب یورو، پول مشترک اروپایی و نهادهای مهم قانونگذاری مشترکی همچون شورای اروپایی، شورای اتحادیه اروپایی، کمیسیون اروپا، دادگاه اروپا، پارلمان اروپا، بانک مرکزی اروپا و دیوان محاسبات اروپایی شوند، و ویزای شنگن، مردم دنیا را قادر سازد، در کل اروپا به راحتی و بدون در نظر گرفتن مرزهای سیاسی، رفت و آمد کنند.
تشکیل چنین اتحادیه ایی در قاره ایی که خاستگاه دو جنگ خونین و خسارتبار جهانی اول و دوم در قرن بیستم، با کشتار و ویرانی های عظیم است، وقتی اهمیت خود را نشان می دهد که کشور قدرتمند و پهناوری همچون روسیه هوس می کند، در قرن 21 از درِ تجاوز و تهاجم وارد شده، و دوباره اروپا را تهدید به تسخیر سرزمینی و جنگی دوباره کند، این می شود که روسیه که راهی سه روزه را چون صدام برای تسخیر کشور همسایه خود، یعنی اوکراین، برای خود ترسیم کرده بود، اکنون چند سال است که در باتلاق تجاوز خود غرق کرده است، و مانع بلعیده شدن یک کشور دیگر اروپایی توسط استعمار نو روسیه به رهبری ولادیمیر پوتین شوند،
اروپا هر چند تا اتحاد کامل راه درازی هنوز در پیش دارد، و موانع مهمی همچون راستگرایان و ملیگرایان پوپولیست، دشمنان خارجی این اتحاد و... را در پیش رو دارد، اما قدم های برداشته شده نیز، بسیار مهم و اساسی اند و انتظار می رود اروپا نقطه امیدی برای دمکراسی و حاکمیت قانون برای جهانیان باقی و پایدار بماند، و الگویی از همزیستی انسانی برای دفاع از ارزش های حداقلی انسانی، مثل مراجعه به آرای عمومی و... را در جهان باقی بگذارد.
امروز در نهم ماه مه (20/2/1403)، و در روز اروپا [3] ، احساس می کنم ایران و در مجموعه ایی بزرگتر ایران بزرگ تمدنی، نیز به چنین ساز و کاری برای مقابله با تهدیداتی نیاز دارد که موجودیت ایران و تمدن و فرهنگ ایران بزرگ را در کل مورد تهدید جدی قرار داده اند. ایران با یک تمدن چند هزار ساله بین تمدن های دیرپای چین، مصر هند می تواند بر اساس ارزش ها و فرهنگ تمدنی مشترک خود اتحادی فرهنگی- تمدنی را بین ملل و باشندگان ذیل فرهنگ و تمدن ایرانی، در پهنه ایران بزرگ و تمدنی، دوباره احیا و برقرار کند،
اتحادی که به حفظ این موجودیت در غرب آسیا کمک خواهد کرد، اروپاییان بر اساس اقتصاد و تاریخی مشترک توانستند اتحادی سرزمینی، پولی، قانونی، سیاسی و البته در آینده نظامی و امنیتی اختصاصی را برای خود و مردمان خود تدارک ببینند، ایران نیز می تواند حول موضوعات فرهنگ و تمدن و تاریخ مشترک دیرپای خود، دست به چنین اتحادی بزند تا با وحدت فرهنگی و تمدنی و تاریخی مشترک، بنیانگذار اتحادی اساسی شود، که بعدها می تواند به انسجام اقتصادی، فرهنگی و سیاسی و حتی امنیتی منجر شود.
امروز دیگر روشن است که اتحاد حول محور دین برای امنیت و موجودیت ایران و همسایگان نتوانسته است امنیت، اتحاد، آسایش و آرامشی درخور برای ما در داخل و همسایگان در حوزه تمدنی به وجود آورد، و به عکس حاکمیت های دینی در اطراف ایران که ناشی از نگاه وحدت دینی شکل گرفته اند، موجودیت و امنیت ایران و حوزه تمدنی و فرهنگی اش را تهدید می کنند،
ماهیت، عملکرد، تفکر و بروز حکومت های دینی مثل طالبان در خراسان بزرگ در شرق ایران، و یا داعش در عراق و شامات در غرب ایران و... نشان داد که ایران نمی تواند تعادل امنیتی و ثبات خود را در میان چنین تفکرات و ساختاری حفظ کند، و آنچه ایران را به جزیره ثبات در دریای متلاطم منطقه غرب آسیا و خاورمیانه تبدیل می کند، عبور از بحث مذکور و تمرکز بر خاستگاه های پهناور تمدن چند هزار ساله مشترکی است که نمودهای بازمانده از آن، هنوز زنده و پاینده و وحدت بخش خود را نشان می دهند، همچون اتحاد ملل منطقه حول موضوع فرهنگی و تمدنی "نوروز" باستانی و...، که می تواند باشندگان حوزه تمدنی ما را به هم متصل، و وحدت فرهنگی و تمدنی سابق را ایجاد، و آنرا احیا و به حوزه های اقتصادی، سیاسی نیز گسترش دهد، و راه را برای ثبات، توسعه و امنیت جمعی بگشاید.
[1] - Robert Schuman (1886-1963) رابرت شومان، اهل لوگزانبورگ، متفکر سیاسی دمکرات - مسیحی بود که به عنوان یک اصلاح طلب، دو بار به مقام نخست وزیری فرانسه دست یافت، پدرش آلمانی و مادرش اهل لوگزانبورگ بودند، وی تحصیلات خود را در رشته های قانون، اقتصاد، سیاست، فلسفه، الهیات و آمار در دانشگاه های برلین، مونیخ، بن و استراسبورگ به انجام رسانید. در سال 1918 تابعیت فرانسه را اخذ و در سال 1919 فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود. در 1946 وزیر امور مالی و بین 1947-48 به نخست وزیری فرانسه انتخاب شد، و همین دولت بود که طرحی را ارائه نمود که نتیجه آن تشکیل شورای اروپا در آینده گردید.
[2] - رابرت شومان در 16 می 1949 در استراسبورگ گفت : "روح اروپایی به معنای آگاه بودن از تعلق به یک خانواده فرهنگی و تمایل به خدمت به آن جامعه با روحیه متقابل کامل، بدون هیچ گونه انگیزه پنهان هژمونی یا استثمار خودخواهانه دیگران است. قرن 19 شاهد مخالفت با ایدههای فئودالی بود و با ظهور روحیه ملی، ملیتها خود را نشان دادند. قرن ما که شاهد فجایع منتج به برخورد بی پایان ملیت ها و ملی گرایی ها بوده است، باید تلاش کند و موفق شود ملت ها را در یک انجمن فراملی آشتی دهد. این امر تنوع و آرزوهای هر ملت را حفظ می کند و در عین حال آنها را به همان شیوه ای که مناطق در درون وحدت ملت هماهنگ می شوند، هماهنگ می کند."
[3] - از نهم ماه مه به عنوان روز اروپا یاد می شود چرا که ۴۵ پیش در چنین روزی رابرت شومان، وزیر امور خارجه وقت فرانسه پیشنهاد خود را برای ایجاد یک سازمان متحد اروپایی ارائه کرد. در سال ۱۹۷۹ چنین ایدهای در بیانیه شومان مطرح و زمینه ساز شکل گیری اتحادیه اروپا گردید در این بیانیه آمده است : "اروپا به یکباره یا بر اساس یک طرح واحد ساخته نخواهد شد. اروپا از طریق دستاوردهای ملموسی حاصل میشود که ابتدا بر یک همبستگی عملی تاکید کرده باشد."
بار خدایا!
گویند ما از تو ایم و به سوی تو باز می گردیم، و قطره ایی چکیده از وجود تو، که بر زمین تجلی یافته ایم؛ پیچیدگی های وجود انسان، ناروشنی های زندگی اش نیز گویای چنین امریست، چرا که از دیگر موجودات بسیار متفاوت، و در ناروشنی وجودی، تنه به تنه تو می زنیم، شاید از همین روست که گاهی اندیشه ام پر پرواز می گیرد، و به ساحل قراری می اندیشد، که هرگز آنرا نیافته ام، لذا تو را مقصدی، به چنین ساحلی ماندگار یافته، و میل به گفتگو با تو می کنم، که خود مخزن اسرار وجودی، و سِری ناگشوده از دنیای هستی، سری که شاید هرگز گشوده نشود؛
اما بیا با هم کمی گفتگو کنیم، چرا که گویند تو بسیار شنونده و آگاهی؛
نمی دانم نیایش مرا می پسندی، یا گفتگوهایی راز و نیاز گونه از این دست را؟
نمی دانم "خدا، خدا و..." کردن ها، بر تسبیح صد دانه، و یا هزاردانه ی به ذکر تو مشغول شده ها را بیشتر دوست داری، یا نشستن و از خود گفتن، و یا حدیث دل کردن، و یا راز کردن و از نیاز گفتن ها را؛
آیا تو هم مثل بر کرسی نشستگان قدرت، تعریف و تملق از خود را می پسندی، یا به سان اهل علم، سوال های چالش برانگیزی که، ذهن را به زحمت و اندیشه وا می دارد، را ترجیح می دهی،
تو کدامیک را می پسندی؟
من فرصت گفتگو با تو را، ترجیح می دهم به جای تکرار اذکاری از نام و صفات تو، با تو از موضوعاتی جدی تر سخن گویم، از دری بگویم که برایم بسته و قفل مانده است، از دلمشغولی ذهنم، که باز نشدن گره های کور، آنرا آزار می دهد.
ایزد یکتای من!
تو را به همان مقدار می شناسم که خود را، گاه چشمه هایی از شناخت به رویم باز می شود، و با چهره ایی از خود روبرو می شوم، که گریانم می کند، و به میل به جدایی از این دنیا می کشاند؛
گاه شاد می شوم، فیل دلم یاد "جاودانگی" از آن نوع که در تو سراغ دارم، می کند و بی توجه به تمام واقعیت های زندگی ام، به سان مرغکی غذارسان، که به دهان باز جوجه هایش غذا می گذارد، و آنگاه که آنرا می بلعند، از فرط عشق مبهوت کار بزرگ، اما کوچک و در حد وظیفه خود می شود، و گرسنگی ها، خطرهایی که تهدیدش می کند و... به فراموشی سپرده، شادان به تکرار می رود و می آید، بی آنکه زمان، مکان، خطر و یا نیازهای خود را بفهمد، و بدان فکر کند، و یا به فرصت کوتاه عمر بیندیشد.
بارها دلم از این سرگردانی میان دیدن و ندیدن ها، گاه شاد شد و گاه ملول،
گاه نفس ها از فرط دلتنگی ها بند می آید، که انتظار دارم، کاش این تنگی به قطع منتهی، و تمام و خلاص شوم؛
و با خود می گویم : چه زیبا رُجعَتی خواهد بود، یا رفتنی به جایی نو، یا نه، عَدمی زیبا، با پایانی آنی از این دست،
چشمباز، رفتن را به تماشا خواهم نشست؛ هر کدامش که باشد، در آن لحظات، رفتن را بر ماندن، ترجیح می دهم،
بار خدایا!
تو وقتی با حقیقت وجود خود روبرو می شوی، چه حالی پیدا می کنی، آیا همچنان شادان و در اوج لذت و احساسی خوشایند، به خود "احسن" گویان، مبهوت کارهای زیبا به نظر آمده ات می شوی؟!
آیا تو هم چون من، در پسِ بعضی از اعمال، از خود متنفر هم شده ایی؟!
آیا تو هم از کارهای خود پشیمان می شوی؟ یا خواهان بازگشت به روز، ماه، سال قبل، یا هر زمانی پیشتر از عملی یا تصمیمی می شوی، که بهتر از آن کنی که کرده بودی؟!
یکی می گفت : "حاضرم هرچه دارم بدهم و به شرایط سال قبل باز گردم." آیا تو هم، به سان بندگان خود، بدین حال نَزار مبتلا شده ایی؟!
خالق هستی!
بزرگ خالق جهان!
آیا حوادثی هست که تعادل روحی تو را هم برهم زند، و روزگارت را پر از خشم یا ناخوشی ها کند؟!
من بارها تعادلم را از دست داده و برهم خورده یافته ام، هر چند سعی می کنم تعادل خود را حفظ، و حفظ وضع موجود کنم، اما آیا امکان ماندن در وضع موجود هست؟!
هرگز!
باید گذر کرد، باید تغییر کرد، باید عبور کرد و... نکنی باخته ایی و در ماندن خواهی پوسید؛
آیا تو هم به تغییر فکر می کنی؟
تو هم گذار را تجربه کرده ایی؟
آیا تو هم به شرایطی گرفتار آمده ایی که تغییری را ضروری یافته، اما راهی برای تغییر نیابی؟
تو در کدام مراحلِ تفکرِ تغییر جای داری؟
اصلا در وجود و دستگاه تفکری و عمل تو تغییر معنایی دارد؟
اگر دارد، آیا به تغییر و تحول فکر می کنی، یا ماندن در همان ایستایی قدیم خود را می پسندی؟!
آیا تو هم گرفتار موانع تغییر بوده ایی؟
تو هم بن بست های آن را تجربه کرده ایی؟
آیا دیده ایی که تغییر مثل نفس، مثل آب و... برای تو واجب باشد، و زورمداری در جایی نشسته، و بگوید "محال است، هرگز! به مصلحت شما نمی بینم!"
آیا تو هم با چنین موانع مُخِّربی، هرگز روبرو شده ایی؟
خالقا!
گاه در هر جهت که نگاه می کنم ابرهای سیاه را می بینم که به سوی ما روانه اند؛
گاه هر سو را نگاه می کنم، افق هایی را پر از خیر و سعادت می بینم، که انتظار آیندگانی را می کشند، که در راهند، گاهی آنقدر آنرا نزدیک حس می کنم که فکر می کنم، خدا را چه دیدی، شاید این سعادت و خیر شامل ما نیز شد!
تو چطور؟
چه افقی را می بینی؟
آیا تو هم در غروب های تکرار، محو رنگ سرخفام غم انگیزش می شوی؟
آیا هیچ شده است که در طلوع های تکراری، گم شده باشی؟!
تو از این روند تکرار خسته نمی شوی؟
نمی خواهی در خود، یا در پیرامون خود تغییری دهی؟
نمی خواهی تجدید نظر کنی؟
نمی خواهی خدایی متفاوت باشی، از آنچه تا به حال بوده ایی؟
بگذار مثال هایی روشن برایت بزنم:
تو وقتی رنج مردم فلسطین را می بینی،
وقتی کشتار مردم اوکراین را روزانه مشاهده می کنی،
وقتی ظلمی که به مردم ایغور نژاد و تاجیک تبار در سین کیانگ، یا بوداییان تبت و... دائم جاری است را نظاره می کنی،
یا افغان ها را زیر یوغ داعش و طالبان که همواره برای دهه ها در فرار، مهاجرت و در مرگ و گرسنگی و تحمیل و زورگویی غوطه ور می بینی،
یا به سرنوشتِ مسلمانان روهینگایی، وقتی در میانمار و آوارگی به مناطقی که آنها را نمی پذیرند، نگاه می کنی،
یا وقتی به مردم ستم دیده و فراموش شده سومالی، سودان و... نگاه می کنی، که در خونِ جسم و یا دل خود غوطه می خورند،
یا به سرنوشت هزاران اقلیت دیگر، که زیر سنگ آسیاب اکثریت، در جهان در حال له شدن اند، نگاه می کنی و...
هوس نمی کنی دستی از جیب هایت بیرون کشیده، و از خود حرکتی رهایی بخش نشان دهی، فریاد رسی باشی در خور خدایی و قدرت خود و...؟!
آیا تو نیز چون ما انسان ها، در مسیر هجوم دردها و یا خوشی ها، به رقص های جنون آور گرفتار شده ایی؟
به سان آن همنژاد کُردِ در کردستان عراق، که بر جسد دختر کشته شده اش، توسط داعش، آهنگ غم انگیز رقصی جنون آمیز را کوک کرده بود، و دست هایش در هوا می چرخید، در حالی که پاهایش بر زمین، با آهنگی موزون می چرخیدند و اشک بر دیدگان هر انسان آزاد اندیش و صاحب دلی جاری می کردند!
آیا هرگز چشم هایت اشک های بی پایان، و هقهق پر درد را در گلوی خود تجربه کرده است؟
به سان آنچه مظلومان بی پناه، از ظلم رفته، و بر دست و پای بسته خود و...، که فرصت انتقام، و یا رقصی چنان جنون آمیز را از آنان می ستاند، تجربه می کنند!
آیا تو نیز چون ما، هدفی در آینده های دور و نزدیک برای خود ترسیم کرده ایی؟!
آیا فریادها و ضجه های دردناک برخورد چرخی را که به در و دیوار، در سرازیری قانون و سنت تو، در حرکت رهایش کرده ایی را به تماشای نشسته ایی؟!
خسته نمی شوی از این هم برخورد، که صدای دردناک او و در و دیوارها همواره بلند است، و رنج خود را از این همه سرگردانی، در سراشیبی حرکت، یا سر بالایی زور زدن های بی پایان، فریاد می زنند، این فریادها گوش هایت را نمی آزارد؟!
مهربانا!
می دانم که همیشه هستی، گرچه از نحوه و نتایج حضورت بی خبرم، اما گاه صدای حضورت را می شنوم، و گاه حتی حضورت را حس هم نمی کنم، و تو را غایب تر از هر غیبت کننده ایی می یابم؛
گاه با خود فکر می کنم که تو گویی که رهایمان کردی و رفتی، تا از این تکرارِ خسته کننده رها شوی، طرحی نو در اندازی، و از خدایی خود لذت بری، و چه می دانم، شاید دوباره به خاطر خلقتی به خود تبریک گفته، و یا آفرینی دوباره به خود بگویی، از خلقی جدید، که تو را نزد حاضرین درگاهت رو سپید کند، و حاضرین بر کرسی قدرتت را، دوباره به سجده ایی نو، در مقابل خلقی جدید در اندازد و...
خدایا!
گوش هایت به کدام سمت بیشتر میل می کند، به سوی کسانی که کمتر از تو می خواهند و بیشتر تلاش می کنند؟
یا آنان که از ریز و درشت زندگی شان را، همه از تو طالبند؟!
کدامیک از ما را بیشتر دوست داری؟
آنان که ورد و ذکر زبان شان به تو قطع نمی شود،
یا آنان که مثل بولدوزر در کار و فعالیت دنیایی خود غرقند، و تنها گاهی فرصتی می یابند تا به آستان تو نظری کنند، آنان که هیچ از تو نمی خواهند، و به بازوان خود نظر دارند،
تسلیم شدگان را دوست داری، یا به چالش کشندگان دستگاه آفریده شده ات را؟
نظاره گران تسلیم به نتایج خلقت خود را می پسندی؟
یا کسانی که نتایج، ساختار و تصمیمات تو، که یک دنیا چالش، تضاد، و سردرگمی را برای شان به ارمغان می آورد را، سوال کننده اند؟
گروهی تو را به خودت می سپارند و غرق در زندگی خود می شوند،
و گروهی خود را به تو می سپارند و از غرق شدن در تو می گویند،
کدام شان را می پسندی؟
تو خود را در بین نیایشگرانِ پرشمارِ عبادتگاه های باشکوه، زیبا و عبادت هایی با نمایش حتی میلیونی بزرگ بهتر حس می کنی،
یا در بین نیایشگران کم تعداد که در نیایشگاه های بی مقداری که برای اهل ذکر، هم خانه و کاشانه، هم مسجد و هم خوابگاه و... است، به تو مشغولند،
یا آنان که به هیچ نیایشگاهی تعلق ندارند و تو را تنها در دل های خود می جویند و به نیایش و راز و نیاز می نشینند،
با کدام شان راحت تری، کدام شان را ترجیح می دهی؟
تو انسان وامانده و تنهای متوسل شده به خود را دوست داری،
یا انسان پیشرو و فعالی که تو را در کار و فعالیت بی پایان خود گم می کند، و چهار نعل به سوی اهدافِ خود می تازد،
کدام یک شان نظر تو را به خود جلب می کند؟
گوشه نشینان در ذکر فرو رفته،
یا کارگران در کار غرق شده، که حتی وقتِ فکر کردن به تو، دنیا، افکار و سازوکار خلقت تو را هم ندارند،
کدام شان مطلوب تواند؟
اورمزدا!
وقتی دست های دراز به سوی خود را خالی بر می گردانی، چه حالی می شوی، وجودت را احساس گناه، تنفر، ناراحتی، پشیمانی، یا غرور و... فرا نمی گیرد؟!
کدام احساس تو را در چنین حالی فرا می گیرد؟!
چقدر نسبت به اعمال و تصمیم خود دچار احساس های متفاوت می شوی؟
حسی تغییر دهنده، حسی دشوار که تو را عذاب دهد، یا پشیمان کند، از اینکه فرصتِ زندگیِ مطلوبِ میلیاردها انسان دست توست، و تو هیچ نمی کنی، آیا رنجور و ملول نمی شوی و..؟!
من که دچار عذاب وجدان عجیبی می شوم، هرگاه بتوانم حقی را بستانم، و نستانم؛ کاری را به راحتی بتوانم بکنم، و دریغ کنم، وقتی خزانه ام پر باشد، و بخشش نکنم، وقتی قدرتمند باشم، و گِرهی نگشایم، وقتی شفا بخش باشم، و شفا ندهم، وقتی ظلمی را ببینم و بتوانم، و مقابلش نایستم، وقتی فریاد کمکی را بشنوم، و به مددش بر نخیزم و... تو چطور؟!
در کشتارهای عظیم انسانی، حال تو چطور است؟
وقتی زورمداران از کشته ها پشته می سازند،
وقتی آتش سوزی های بزرگ که میلیون ها و بلکه میلیاردها حیوان و گیاه را، زنده زنده در آتش می سوزاند، و فریاد می کشند، و لابد از تو کمک می طلبند و...،
تو چه حالی داری؟
در حالی که می توانی مددرسان باشی،
من که بسیار غمگین می شوم، آرزوی مرگ می کنم، تو چطور؟
در این لحظات که توانایی تغییر داری و تغییر نمی دهی، چه آرزوی برای خود داری؟!
وقتی قدرتمند متکبری به خیل صاحبان حق می گوید: "همین است و جز تحمل تحمیل زورمدارانه ام، چاره ایی ندارید!" تو نسبت به چنین موجودی، چه حالی پیدا می کنی؟
من که به جویدن چنین گلوی متکبری بسیار مشتاق می شوم، تو چطور؟!
در سمت قدرتمندان مُتکبر می ایستی، یا در سوی مظلومین دست و پا بسته، و مجبور به تحمل تحمیل و زورگویی؟!
وقتی هزاران نعمت را در حال ضایع شدن ببینی و در همان حال خلقی را از داشتن کمترینش محروم، و تو توانایی رساندش را داشته باشی، و نرسانی، و سبب ساز رساندش نشوی، چه حالی پیدا می کنی؟!
من که از خود متنفر می شوم، تو چطور؟!
لطیفا!
امیدوارم از این گفتگو ملول نشده باشی، دغدغه های ذهن یک مخلوق ناچیز، در مقابل خالقی بزرگ است که به مهر و رحمت شهره است، به قدرت و وسعت شناخته می شود، بسیار شنوا و دانا در نظر گرفته می شود. حکمتش بر خلقتش چیره دیده می شود، و بر مقتضای عملش حاکم و جاری.
غلط هایش را نادیده بگیر، بگذار در خلال این گفتن و شنیدن ها، درِِ گفتگو باز بماند، این درب را هرگز مبند، تا بلکه من نیز خود، و یا شاید تو را شناختم، شاید به دلت افتاد، دریچه ایی از شناخت به روی من نیز باز کنی، مثل آنان که گویند پیش از این در کوه، به آنان جلوه کردی، یا در غار به ملاقات شان شتافتی، یا در شکم ماهی به آنان صورت نشان دادی و...
بدرود تا سخنی دیگر،
بدرود تا راز و نیازی دیگر.
ایران کشوریست که برای آزادی سه انقلاب را تاکنون تجربه کرده است، در بحث آزادی مطبوعات و رسانه ها جایگاه ما در بین کشورهای جهان کجاست؟
اهل دین و ایدئولوژی هیچ مزیتی بر دیگران ندارند، الا انتظار تقوا و پرهیزگاری از آنان، چرا که مدعی اند با اعتقاد به دین و یا یک ایدئولوژی خاص، بدان حد تقوا و پرهیزگاری دست یافته، و به اصول آن پایبندند، که این باعث خواهد شد، تا دستباز، به هر عملی دست نزنند، و حد و حدود و حقوق مردم را نگه می دارند، و چون دیگر آدمیانِ لاقید، در عمل خبیثانه، بی محابا و آتش به اختیار عمل نخواهند کرد؛
و به واقع هدفِ ارائه ی کرسی قدرت به اهل دین، ایجاد زندگی، سیاست ورزی، مرام و... مومنانه بوده است، که عصاره و جوهره این هدف نیز، بروز تقوا و پرهیزکاری، دوری از استبداد و خودرایی، عدم زورگویی و سلطه گری، دوری از برده داری و ایجاد شرایطِ به بردگی بردن مردم، و به مهمیزِ قدرت کشیدنِ ظالمانه ی آنان تحت یک قدرت غیر قابل کنترل و فرار و... است، در یک کلام خدمتگذاری به مردم با خلوص و بدون ریا، از اهل دین انتظار می رود، مردمی که در دیدگاه انقلابیون و اهل دین، به عنوان "ولی نعمتانِ" اهل قدرت مد نظرند، آقایی و سروری از آنِ مردم، که صاحب خانه اند، و خدمتگذاری، خضوع و دوری از تکبر، شایسته اهل قدرت، که مستاجران سرای قدرت هستند.
بروز و نِمود این پرهیزکاری، زیر پا ننهادن مرزها، حریم، اموال، آزادی ها، کرامت، حقوق، اختیارات، قدرت، آبرو، عزت و... مردم است که این همان رعایت "حق الناس" می باشد، که عدم رعایت آن خطایی نابخشودنی، نزد خداوند و خلق اوست، و لعن و عذاب خداوند و خلقِ او را دامنگیر هر راهبر مستقر در سرای استیجاری قدرت، و زیردستانِ مطیع و منقاد او روانه خواهد کرد، و آنان را نزد خداوند و خلق رسوا، سرافکنده، لایق سرزنش و برکناری خواهد نمود؛
و طبق همین منطق، مردم از اهل دین انتظار تقوا و پرهیزگاری دارند، و افراد مومن و مسئول را موظف به ایجاد فضایی لطیف و مملو از انسانیت، اخلاق، رحم و شفقت، و رعایت حقوق بشر و قانون و مهربانی با خلق خدا می خواهند، تا زیستی انسانی و اخلاقی برای انسانِ ذیلِ جوامع دینی ایجاد و فراهم نموده، و انسان در همین دنیا، طعم زندگی خداگونه و راحت، و مملو از آزادی و اختیار و کرامت و عزت را بچشد، چیزی که تحقق آن در بهشت، به اهل ایمان وعده داده شده است؛ با این حال حقیقت امر نشان می دهد که بیشترین مهاجرین در جهان امروز را، مردم کشورها و جوامع مذهبی و ایدئولوژیک تشکیل می دهند که به سوی جوامع سکولار در حجمی بزرگ روانه و فراری اند! [1]
این روزها هرگاه از خدا و خداگونه بودن سخن به میان است، ناخودآگاه چهره عبوس، رفتار خشن و متکبرانه و مملو از زور گویی و تحمیل انسان های مدعی مذهب و ایدئولوژی به ذهن انسان می آید که به قول متفکر بزرگ ایرانی جناب ابن سینا : "فکر می کنند خدا جز آنها، کس دیگری را هدایت نکرده است" لذا به جز تحمیل عقیده، تفکر و سبک زندگی خود به دیگران، انگار هیچ وظیفه دیگری در این دنیا برای خود قائل نیستند.
مدعیان دین مستقر در سرای قدرت، خود را نه مسئول معاش، نه مسئول امنیت، نه مسئول راحتی روح و روان و جسم مردم، و نه مسئول آینده آنان و فرزندان شان، و نه مسئول تامین اجتماعی و تفریح آنان و... می دانند، و تو گویی تنها مسئولیتی که گردن اینان نهاده اند، اجرای شریعت، و بردن دیگران به بهشتی است که خداوند به انسان آزاد، نیکوکار و نیک اندیش وعده داده است، اِعِمال زور برای بردن به بهشتی اُخروی، حتی به قیمت ضایع کردنِ شخصیت، کرامت، اختیار، آزادی، حریم، عزت و حرمتِ انسانی که، این مواهب را از خداوند دارد، و این موهبتی الهی به اوست و نه عطای اهل دین به انسان، و کسی را حق نیست که آنرا از آنان بستاند.
این همان عمق انحراف در روش، تفکر و عمل است، که گریبانگیرِ بَعضِ اهل دین مستقر در قدرت شده است، که به جای خودسازی، دیگرسازی را وجه همت و هدف خود قرار داده اند، و با این حال، نه در خودسازی موفقند و نه در دگرسازی، و از نگاه به درون باز مانده، و نظرهاشان به برون تمرکز داده شده است، و کم کم به سمتی راهبری و هدایت شدند، که دین به وسیله ایی برای برخورداری "خودی" های شان از مواهب قدرت و ثروت، و فرارشان از مجازات های درخورِ تخلفات شان تبدیل می شود، و تو گویی دین آمده است تا به آنان این امکان را بدهد که از اِعِمال هرگونه زور و تحمیل بر غیرخودی ها، برخوردار شوند، و دین آنان را بر گرده دیگران سوار نماید؛
از این روست که بخشش های بی حساب و کتاب و باور نکردنی در تخلف خودی ها شان را در کارنامه آنان می توان دید، و در مقابل سخت گیری و رساندن غیرخودی ها به اشد مجازات های سخت و طاقت فرسا، به رویه جاری برای آنان تبدیل می شود، و این شرایط اصلا تعجب آور نبوده و نیست، که اگر این چنین نبود، باید تعجب می کردیم، چرا که انحراف و استحاله را اینجاست که می توان دید، و مرزهای آزادی و کرامت انسان ها به دست اهل دین، که باید سخت معتقد به حق الناس باشند، شکسته، و ناموس انسانیت، یعنی آزادی و اختیار، به هیچ انگاشته می شود.
البته مدعیانِ دین و دست اندرکاران یکدست خودیِ مستقر در مراکز متعدد و زنجیره ایی قدرت، با دین، تفکر و سیره ایی این چنین استحاله شده، به انسان هایی خنثی با استانداردهای دوگانه تبدیل می شوند که ظلم و دیگر خبائث روزگار لزوما در نزد آنان بد نیست، بستگی دارد چه کسی آنرا مرتکب شود! با این رویه رگ های غیرت شان برای مسایل دینی شان هم نمی جنبد، و وقتی که پیامبر و امامِ شاخصِ شان را عناصری نامهربان، عبوس و"گوشت تلخ" تعبیر می کنند، [2] که افراد از کنارشان فراری، و بدون دوست به تصویر کشیده می شوند، با چنین تصویرگری هیچ برخوردی صورت نمی دهند، چرا که چنین نقاشی، که چنین نقشِ کثیفی از پیامبر و امامِ شان ترسیم کرده، خودی، و عنصری از عناصر جریان یکدست ساز، و خالص ساز در قدرت، و توجیه گر شرایط حاضر تلقی می شود؛ در حالی که در قرآنِ آنان، چنین پیامبری را "رحمه للعالمین" [3] و با اخلاقی عالی، و فرستاده شده برای اتمام مکارم اخلاق معرفی کرده اند.
و یا آن قاضی و واعظ مشهور شهر که در سنین پیری و کهولت، دست طمع و تجاوز به حریم و املاک عمومی شهر دراز می کند، و زمینی بزرگ که ارزشمندش می یابد را، به لیست املاک خود، فرزندان و عروس و مباشرش اضافه کرده و در حالی که می داند این باغ از اموال عمومی شهر تهران، و تقدیمی به حوزه علمیه، تحت ریاست بی چون چرای اوست، خیانت در امانت کرده، و آنرا در دفاتر رسمیِ نقل و انتقال اسناد مالکیت، به نام خود، فرزندان، عروس و مباشرش منتقل کرد و...،
و با این همه پشتک و وارویی که برای تصاحب، و بعد مخفی نمودن این تجاوز خود به حریم اموال عمومی می زند، و تشت رسوایی اش بر زمین می افتد، اما مشمول رحمت مومنانه خودی ها، همقطاران و همکارانش در نهادهای بازرسی، دادگاه ها، مدعی العموم، سپاه، نیروی انتظامی، بسیج، نهاد دین و حوزه های علمیه، نهاد نماز جمعه و... واقع شده، و تنها مزاحم او، فشار افکار عمومیِ خشمگین است، که این مزاحمین را هم در نهایت برایش به "برخورد مومنانه" توصیه می کنند! [4] تا هیچ دادگاه و پرسشگری در شهر از او سوال نکند، که چرا اموال هزار میلیارد تومانی عمومی را به توبره اموال خود و اهل و مباشرین خود واریز کرده ایی؟!
یا در پرونده سو استفاده نزدیک به چهار میلیارد دلاری "چای دبش" [5] ، پای و نامِ گردن کلفت های خودیِ دخیل در این بزرگترین پرونده فساد مالی و اعمال نفوذِ اداری کشور، به هیچ جریده ایی کشیده نمی شود، که حتی مردم از نام کثیف شان مطلع شوند، و یا به صورت شطرنجی، هیکل آنان را از پشت صفحه ی تلویزیون های خود ببینند، و یا مخفف حروف اول اسامی متخلف های این اَبَر فساد مالی را بدانند، و کل پرونده با وجوه، نحوه ی وقوع، افراد دخیل، کارچاق کن های آن در سرای قدرت، و مدافعین و برخورداران، حتی دست هایی که این پرونده را به پس پرده هُل می دهند و... در سایه ایی از ابرهای اعمال نفوذ بزرگان خودیِ مستقر در اریکه یکدستِ قدرت، به محاق و تاریکی می رود، و... تا صاحبان این کشور نفهمند، کی و چه مقدار و چگونه ثروت آنان را به تاراج برد.
اما در همان حال جوانان کم سن و سالی که غیر خودی تلقی می شوند، و به این شرایطِ موجود در کشور معترضند و اعتراض خود را از طریق حضور در تجمع های خیابانی، شعارنویسی، مقاله نویسی، سرود خوانی، نغمه سرایی و... ابراز می کنند، به دشمنان کشور منتسب شده، و به شدیدترین وجه ممکن، مشمول برخوردهایی از نوع مقتدرانه و بدون اغماض، که شایسته دشمنان این آب و خاک است، می شوند، و محکم، سریع، پر هیاهو و... به پرونده های شان رسیدگی، و در اسرع وقت و بدون هیچگونه رحم و شفقتی سیاست می شوند، اسامی، چهره و حتی صحنه دستگیری، اعدام و... آنان در هیاهوی خبری و تبلیغی پخش و منتشر می شود، و به اشد برخورد و مجازات با خود و اهل شان محکوم می شوند و...، این همان چهره کثیف انحراف است، که خود را در لخت ترین حالت نشان می دهد، که متخلفان از اهل قدرت در قلعه های بلند مصونیت آهنین راحت و مصونند، و مردم بی پناه و معترض، در معرض هر گونه برخورد خشن و بی عزت کننده، رها شده اند.
و روشن است که گزمگان، محتسبان، کفن پوشان سابق، قاضیان دست به حکم، که به کوچکترین حرکت موزون دخترکان کم سن و سال بر سِنِ سالن اجتماعات منتسب به شهردارِ غیرخودی، می خروشند [6] و صبح شهردار شهر را به جرم رقصیدن شان در سالروز تولد دختر پیامبر اسلام، در برنامه ایی منتسب به زیردستان او، به دادگاه های شهر می کشند، [7] اما در اینگونه موارد، که از نظر ابعاد جرم قابل مقایسه هم نیستند، همه اینان در خواب خوش خرگوشی خود خفته اند، چرا؟! لابد چون متخلفین از خودی ها هستند،
در همین حال که گزمگان، محتسبان و قاضیان و کفن پوشانِ همیشه معترضِ سابق در مقابل تخلف غیر خودی ها، به چهار میلیارد دلار سو استفاده از اموال عمومی، تصاحب زمین های با ارزش بالاشهر توسط واعظ شهر، باجناق بازی مدیرکل ارشاد [8] و... بی هیچ اعتنا و چهره هایی خالی از ترشرویی و... عبور می کنند، اما به مردم عادی که می رسند، همین ها لباس رزم بر تن می کنند، رگ های گردن بلند کرده و قسم یاد می کنند که به شدید ترین وجه برخورد کنند و مردانه هجومی سخت را بر زنانی مجاز، لازم و ضرور می بینند که بر حجاب اجباری آنان، و یا سبک تحمیلی زندگی مد نظر آنان و... تن نمی دهند، و آنرا بر نمی تابند، زنانی که به جز عده ایی بسیار کم، که ممکن است شامل این کلیت نباشند، بسیاری حتی اهل دینند، و از تجربه سال ها زندگی با تاریخ نهضت عاشورای حسین، و شنیدن از روح آزاده و بدون تسلیم او و... سود جسته، و الهام می گیرند و به نوحه ها، سرودها، و نواهای حماسی که در قبال او و نهضت آزادیبخش او شنیده و فریاد زده اند، جامه عمل پوشانده، و خود در زمانه خود، حرکتی کرده و زیر بار زور و تحمیل (خوب یا بد، درست یا نادرست، شرعی یا غیر شرعی و...) نمی روند،
چنین روحیه ایی شایسته کسانی است که به راستی در فرهنگ ظلم ستیز، تحمیل ناپذیر، اجبار گریز و... مُحَرم و عاشورا زیسته و از آن آموخته اند، شعارهایی که خصوصا در شب عاشورا بیشتر از هر زمانی زبانحال آنان و حاضرین در خیمه حسین است که بر ظلم، اجبار، تحمیل مقاومت می کنند و بر نمی تابند، مثل این شعار که : "زیر بار ستم نمی کنم زندگی، جان فدا می کنم در ره آزادگی، این شعار من است رو سیه دشمن است و..."،
و همه مدعیان زور و اجبار در صحنه تحمیل حجاب و پوشش اجباری فراموش می کنند که انسان بر طبق قاعده اختیار، و اصل حفظ کرامت و عزت انسانی او، عدم تحمیل در دین و... مجاز است، زندگی خود را بر پایه فرصت زیست کوتاهی که خداوند در اختیار او در این دنیا قرار داده است، به نحوی که می خواهد بگذراند، حتی زندگی کفرآمیز به خدایی که آنان را آفریده است نیز می تواند از انتخاب های این انسان باشد، و انسانِ دیگری مجاز نیست که او را از نعمت آزادی انتخابِ نوع و سبک زندگی، دین، مرام، تفکری که مناسبش یافته باز دارد، و خصوصا زورگویی و تحمیل در سلایق رفتار دینی، بر دیگران هرگز مجاز نیست، سلایقی که ناشی از اجتهاد انسان هایی است که در طولِ تاریخِ فتاوی خود، بسیاری از مواهب دنیا را روزی حرام اعلام کردند، و اکنون خود به بطلان فتوا و رای خود واقفند [9] و لابد بدان سطح فکری، علمی و اجتهادی خود، که به چنین فتوایی منجر شده است، به طنز می خندند،
این است که جامعه در شوک صدور حکم اعدام برای جوانی هنرمند و نغمه پردازی معترض به نام توماج صالحی [10]، از سوی دستگاهی است که خود برآمده و مولود و نتیجه یک حرکت اعتراضی و انقلابی در سال 57 است، صدور حکم اعدام بحث برانگیز توسط نسل انقلابیونی که بعد از عمری اعتراض و انقلاب، اکنون خود به مناسبت آن اعتراضات، به قدرت رسیده و بر کرسی های راهبری و قضاوت نشسته اند، و اما اینک در کرسی قدرت، همه اقتضائات اعتراض و حقوق معترضین را در هر عصری، به فراموشی سپرده، و خود به دستگاه صدور این احکام شدید و غلیظ نسبت به اعتراض و معترضین به عملکرد خود تبدیل شده اند،
در حالی که پیش از این که در کرسی قدرت و قضاوت قرار گیرند، روزگاری خود از معترضین با اعمالی هنجارشکنانه، بدتر از این ها که توماج ها می کنند، انجام دادند و به همین دلیل توسط کرسی نشینان قدرت در رژیم قبل، به زندان و یا تبعید محکوم، و فرستاده شدند، اما اعدام نشدند، تا بمانند و اکنون در کرسی های رفیع قدرت قرار گیرند، و بر جای قدرتمندان سابق نشسته، امتحان پس دهند، و حکم به درستی و عدالت و بی طرفی و طبق قانون دهند، و همه آن چه بر خود آنان گذشته را به فراموشی سپرده، و این چنین احکام شدید و غلیظ برای معترضین این روزها صادر می کنند! و یک بام و دو هوایی را می سازند، که روزی بر علیه وجود آن استاندارد دوگانه، به مبارزه برخاسته، و معترض وجود آن بودند.
جوانان امروز سوال می کنند که شما انقلابیون سابق تا به کی باید به این برخورد دوگانه خود با جرم و معترض ادامه دهید، و از دستگاه قضا می پرسند، شما که بر پرونده سو استفاده نزدیک به چهار میلیارد دلاری چای دبش، پرونده 94 هزار میلیارد تومانی ذوب آهن اصفهان، پرونده اسید پاشی ها به روی دختران در اصفهان، پرونده هزار میلیارد تومانی بالا کشیدن زمین حوزه علمیه اُزگل که به نام مدیر و اهل او شد و... به تسامح و تساهلی این چنین تعجب آور، گذر کردید، با این دسته از جوانان کم سن و سال که دست شان از قدرت تهی است، چرا به این شدت عمل می کنید؟! این همان عدالت علوی است که دادگاهش، علی (حاکم و خلیفه مسلمین) را محکوم، و یک یهودی (شهروند غیر مسلمان و درجه دو جزیه پرداخت کننده) را حاکم می کرد؟! شما پیرو همان علی هستید که خوارج را که از معترضین سرسخت و مبارز با او بودند را، تا قبل از گرفتن شمشیر و جنگ رو در رو، حتی از حقوق پرداختی از خزانه دولتش نیز محروم نکرد و...
به کدام سمت و سو می روید، و تا کی می خواهید، بدین نحو حکم، و عمل کنید، کدام مسئول معتقد به حدود انسانیت، تقوا و پرهیزگاری، قانون و مصلحت را در جامعه انسانی و جهانی می توان یافت که به خود اجازه دهد، برخوردی این چنین شدید و وسیع با ناموس مردم (زنان جامعه) در خیابان ها و اماکن و اتومبیل های شهر راه انداخته و وظیفه این برخورد شدید با آنان را به مردانی جوان بسپارد که جامه رزم بر تن، و از نوک پا تا سر، مجهز به سلاح و لباس رزمند، و چنین نیروهایی که باید حریف متجاوزین به مرز های وطن، و یا سارقان مسلح و... باشد، به صحنه مبارزه با دختران، زنان و ناموس بی دفاع این مردم در خیابان ها کسیل داشته شده، تا زنان را در عملی نابخشودنی، غیر شرعی و غیر عقلانی بغل کنند، و در اتومبیل های ون مخصوص نیروی انتظامی و یا سپاه پاسداران انداخته، و با شدت با آنان برخورد فیزیکی و غیر شرعی و انسانی کرده، و خدای نکرده باز آنان را به سرنوشت دخترکان مظلومی چون مهسا (ژینا) امینی، نیکا شاه کرمی و... مبتلا کنند؟!!
برخورد دوگانه با متهمین روشن است، و این جامعه شرایط عاری از تبعیض بین خودی و غیرخودی از مدعیان دین انتظار دارد
[1] - افغان ها، سوری ها، ایرانیان، اتباع کشورهای مسلمان شمال افریقا بیشترین مردم مهاجر فرست به کشورهای سکولار در اروپا و امریکای شمالی اند.
[2] - شیخ علیرضا پناهیان، سحرگاه 26 ماه رمضان، در شبکه سه سیما گفت: «پیامبر وضعیتی درست کرده بود که حتی یک رفیق نه برای خودش و نه برای امام علی نمانده بود. فکر نکنیم پیامبر مهربان بود، امام علی خشن و گوشتتلخ، پیامبر بهخاطر گوشتتلخی همه را از خود میتاراند.»!
[3] - سوره انبیاء: آیه ۱۰۷ : "و ما تو را به رسالت بر نگزیدیم، الا اینکه برای اهل دنیا رحمت باشی" "وَمَا أَرْسَلْنَاک إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ"
[4] - روزنامه همشهری متعلق به شهرداری تهران تحت رهبری علیرضا زاکانی، در چهارم اردیبهشت 1403، صفحه اول خود را به عکسی پر از لبخندِ مهربانانه از این شیخ همیشه گریان و عبوس اختصاص داد، و نوشت "برخورد مومنانه در ماجرای آقای صدیقی؛ مراقب باشیم به اسم عدالت خواهی، گرفتار ظلمی بزرگ نشویم." اما از این سرمقاله نویس شهرداری تهران باید پرسید شما نگران ظلم به متجاوز به حریم اموال شهر هستید، اما نگران بغل کردن زنان و ناموس این مردم توسط پلیس نیستید؟!
[5] - فساد مالی چای دبش نام یک پرونده فساد اقتصادی در جمهوری اسلامی ایران است که در دولت دوازدهم و سیزدهم رخ داده است. رقم این اختلاس حدود ۳٫۴ میلیارد دلار (نزدیک به ۱۴۰ هزار میلیارد تومان در زمان انجام فساد) است که از لحاظ معیار تا زمان خود در ایران بیسابقه بودهاست. این فساد بزرگترین و سنگینترین فساد مالی تاریخ جمهوری اسلامی ایران است
[6] - به گزارش مشرق، "محمدعلی نجفی شهردار تهران در پاسخ به پرسشی، در خصوص انتقادات وارده از حضور وی در همایش رقص دختران در سالن برج میلاد گفت: برنامهای برای زنان به مناسبت میلاد حضرت زهرا در برج میلاد برگزار شده بود. کسانی که برنامهریزی برای این مراسم کرده بودند اعلام کردند دختربچههایی که این برنامه را اجرا کردند زیر 8 سال بودند و از نظر شرعی اشکالی نداشته و بهتر بود این قسمت از برنامه حذف شود. و..."
[7] - متن دستور دادستان کل کشور بدین شرح است:
"دادستان محترم عمومی و انقلاب تهران
با سلام و تحیت
حسب اطلاع؛ مراسمی تحت عنوان بزرگداشت روز زن از سوی شهرداری تهران در محل همایشهای برج میلاد برگزار گردیده که در آن برخلاف سیره بانوی بزرگ اسلام مظهر عفت و پاکدامنی و فضائل اخلاقی حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیه ) اعمالی خلاف عفت عمومی ترویج و انجام شده است. ضمن ابراز تأسف مقتضی است به قید تسریع نسبت به موضوع رسیدگی و مرتکبین و مسببین را تحت تعقیب قضایی قرار داده و نتیجه را گزارش نمائید."
[8] - رضا ثِقَّتی (زاده ۱۳۵۷) سیاستمدار اهل ایران است که از آذر ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۲ مدیر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان بود. او در تیر ۱۴۰۲ بهعلت رسوایی جنسی— افشای ویدیوئی از رابطه جنسی او با یک مرد— از سمت خود برکنار شد. وی چهار سال سابقه ریاست اداره فرهنگ و ارشاد شهر رشت را داشت
[9] - حرمت ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻟﻮﻟﻪ ﮐﺸﯽ، ﺩﻭﺵ ﺣﻤﺎﻡ، ﻻﻣﭗ ﺑﺮﻕ، ﻗﻨﺪ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ، ﺭﺃﯼ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎﻧﻮﺍﻥ، ﺳﺎﺧﺖ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﻮﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺧﺎﻭﯾﺎﺭﯼ، ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ، استفاده ﺍﺯ ﻭﯾﺪﺋﻮ و...
[10] - توماج صالحی خواننده، رپر و ترانه نویس ایرانی است. او برای آثار اعتراضی خود در مورد مشکلات جامعه ایران و اعتراض به سیاستها و سرکوبهای حکومت جمهوری اسلامی شهرت دارد و به علت ترانههای اعتراضیاش بارها بازداشت شده و تحت شکنجه قرار گرفته و در زندان دستگرد اصفهان زندانی است. ترانههای او مورد توجه رسانههای داخل و خارج از ایران قرار گرفتهاند. وی در سال ۲۰۲۳، جایزه «هِرِتیک» (بدعتگذار) سازمان گلوبال میوزیک اواردز را به خاطر آهنگ "فال"در بخش ترانه اعتراضی-کنشگری دریافت کرد. توماج صالحی در اردیبهشت ۱۴۰۳ از سوی دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی به اعدام محکوم شد.









