مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

      

سال ها، خاموشی ام [1] درد و فغانم را فُزود     درد را درمان ندیدم، خاموشیست درمان ما؟!

بهر ما درد و فغان تقدیر کردست آن حَکیم؟!    حُکم حِکمت را بُود دارو! درمانست اینکخواه ما

حکم بر خاموشی زدند، زین سوختن های بزرگ      لیک درمانی نشد، از این سکوت بر کام ما

شب شده طولانیُ، شب شکاران بیش ز پیش      شب به شب پروانه بر آتش شدُ، تاریک گشت امید ما

خاموشی بر دردِ بیدرمان، خود حیرانی است       اندر این حیرانیِ حیرانکده، نابود گشت امید ما

چشم در چشم افق، با دود و آتش شد مصاف    چشم گریان، دود و دم بیداد کرد بر روی ما

دیده خونبار است از داغِ همه دل سوخته گان    در سحرگاهان، سکوت و درد کرد خاموش باز امید ما

شمع و پروانه کنار هم نیایند، چون به صلح     هر دو را سوختن بُود تقدیر، یا که این تقدیر ما؟!

رو تو بشکن این سکوت از سوختن های مُدام    تا که پایانی پذیرد، سوختن از کامُ هم، از بام ما

به نظم درآمده در 4 اسفند ماه 1399 

[1] -  این نظم نوشته را در پاسخ به بیتی از ابیات خانم مخفی بدخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲) خورشیدی اهل فیض‌آباد استان بدخشان افغانستان، تحت عنوان"در طریق سوختن خاموش چون پروانه باش" سرودم، نام این شاعر بزرگوار پارسیگوی خراسانی که در این سوی آمودریا می زیسته است، سید نسب، بیگم نسب، پاچاجان بود، که با نام هنری مَخفی بَدَخشی شعر می گفت. ایشان دانش عمومی خود را به‌گونه ایی مخفی و به‌ دور از نظر سیاسیون وقت، و بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. ایشان هم عصر با شاعر نامدار ایرانی خانم فروغ فرخزاد است. نیاکانش از امیران محلی بدخشان بودند و در روزگار امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید، و در شانزده سالگی سرودن را آغاز کرد. بیشترین اشعارش را در محله‌ قره ‌قوزی آرگو سروده، ازدواج نکرد و بیشتر عمرش را در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار به ‌سر برد. او دختر میر محمود شاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر و کتابی هم به نام "چارباغ" بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، همچون میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بودند.آثار او زیر عنوان "لعل‌پاره‌ها" در مجله "کابل" به چاپ رسیده‌است. پارک مخصوص خانم ها و دبیرستانی در بدخشان نیز به این بزرگوار نام گذاری شده ‌است. روحش شاد و روانش در کنار بزرگان اهل ادب پارسی در آرامش باد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دردهای ایران و ایرانیان، از زخم های کهنه ایی است که ریشه در تاریخی از تحولات و حوادث دوران که بر این مردم دیرپای و باستانی گذشته است، دارد، اما آنان همواره در صدد التیام این زخم ها و رهایی از این نقصان بوده اند، گرچه دو عامل درونی و برونی، همواره روند حرکت آنان را بسوی رهایی، سد نموده، ناکام، متوقف و یا به تاخیر انداخته است؛ اما این خواست تاریخی و دیرپای، در رگ و پیوند ایران و ایرانیان باقیست و هر از چندی، به خیزش های بزرگی منجر می شود، که ناشی از خودآگاهی آنان از مشکلات دیرپای شان می باشد. مشکل مهم و تاریخی ایرانیان که آنان را متوقف کرده، تا همواره درجا بزنند و تماشگر رشد و تعالی دیگران باشند، استبداد دیرپای، و رعیت پنداری مردم، توسط حاکمان آنان، در طول تاریخ بوده است، که با کم و کاست و شدت و ضعف در تطور تاریخی این مردم، در سلسله های مختلف، می توان آنرا دید، حال آنکه رقیب اصلی روم - یونانی آنان، از تاریخ باستان خود را یافت، با کلمه "جمهوری" و داشتن "پارلمان" و به نوعی گردن نهادن به"رای مردم" و یا نمایندگان آنان، با شدت و ضعف آشنا شد، و پیش آمد، و پیش رفت، اما ایرانیان همچنان در روند سابق فریز و یخ زده، در سرزمین خود، نظاره گر تمدید حاکمیت استبداد زده خود بودند.

 موضوع اتصال دل این مردم به آسمان ها، و جستجوی بی پایان آنان برای جلب نظر و خشنودی خداوندگارشان در دل دوران های مختلف تاریخ ایران، که ریشه در تاریخ تفکر و اجتماع آنان دارد، متاسفانه (این پتانسیل بزرگ) مورد سو استفاده حکام آنان قرار گرفته، تا سوار بر موج این حساسیت قلبی و قدرتمند، و خداطلبی های بی پایان، سردمداران ایران خود را عامل اتصال بین آسمان و زمین معرفی، و جایگاه خود را در آنجا تعریف، و قرار دهند، و در نقش اتصال دهنده، خود و منش مستبدانه اشان را بر این مردم آزادیخواه، تحمیل و تمدید کنند.

 شدت اعتقاد این مردم به نیروهای مافوق طبیعت، و نقشی که از سوی آسمان در زندگی خود تلقی کرده اند، باعث شده، که همواره مجبور یا متقاعد به پذیرش این واسطه اتصال ها شده، و گاه با جان و دل، بزعم خود در روند این اتصال، به حکام خود کمک کنند، لذا سیستم استبدادی حکام، که تحت عناوین واسطه فیض الهی، یا سایه خدا بر زمین، یا ذل الله تصور و معرفی شدند، همواره توسط خود مردم تحکیم و تقویت شده، و این است که استبداد به قدمت اجتماع و جامعه ایرانی، دیرپا، ریشه دار، محکم و باستانی است.

به رغم این، مشکل استبداد و مستبدین که همواره خود را واسطه آسمان و زمین جا زده اند، این بود که در تصور و اعتقاد ایرانیان، خداوند مظهر نیکی، نور و مهر بوده است، حال آنکه حاکمان شان همواره در چهره اصلی خود، از چنین خصوصیات خداوندی خالی و مبرا بودند، و همین باعث می گردید، تا با بروز خصوصیات ذاتی این موجودات زمینی، که نقش اتصال دهنده به عالم نیکی و نور و مهر را قصد داشتند بازی کنند، به زودی ماهیت متضاد خود و آسمان و آسمانیان را برملا کرده، دور باطل قیام، و ابتلای مجدد، و اعتماد و سلب اعتماد این مردم، به حکام شان ادامه یابد، این است که جامعه ایران یک جامعه اصلاح طلب دائم، متغیر و در آشوبِ نوسانِ رسیدن و مبتلا شدنِ دوباره بماند.

از نهضت مزدک و مانی در دوره باستان، تا خیزش بابک خرم دین، یعقوب لیس صفار، ابومسلم خراسانی، قیام بردگان، حسن صباح و... تا نهضت مشروطیت و متعاقب آن انقلاب 57 و...، همه و همه جریان تقابلیست بین مستبدین حاکم بر این سرزمین و مردمی که زیر پای حاکمان زمینیِ مستبد له شدند، مردمی که آزادی و رهایی از استبداد را می طلبیدند، لذا همواره بعد از هر قیامی و آمدن حاکمی دیگر، سوال تکراری آنان این بود که، "پس چرا این شد؟!!" و این سوال از آنجا نشات می گرفت، که حاکم و ایدئولوژی حاکمیتِ بر خود را، در تناقض با تصور خود از حاکمیت و زندگی خدایی می یافتند، و حال آنکه هر بار که می برخواستند، بنیادی را در هم می کوبیدند، و بنیادی نو در می انداختند و اختیار سروری خود را به فردی از افراد خود محول می کردند، انتظار داشتند، همانگونه که خداوند در آسمان با قوانین خود، دنیا را به نظم و نسق خاصی بر اساس عدالت، نور، نیکی، مهر و... راه می برد، این اتصال دهندگان آسمان به زمین هم، همین کنند، ولی نکردند و یا کردند و به زودی به ذات اصلی خود یعنی خودرایی و رعیت پنداری ولی نعمتان بازگشتند و داستان غم انگیز نسل های نابود شده، در این انتظار و تصور، ادامه یافت.

از این تاریخ بلند که بگذریم، گفتمان انقلاب و انقلابیون متعدد و متکثر که حول ارزش های ملی، انسانی و عدالت خواهی، آزادی طلبی و حق طلبی اسلامی گردهم آمده بودند، تا علیه شاهنشاهی و حاکمیت فردی خاندان پهلوی بخروشند، و ویرانش نمایند، سخن از آزادی و رهایی از بند حاکمیت فردی، تسلسل خاندانی، گسترش عدالت، دوری از فساد همه جانبه، مسدود نمودن راه غارت و چپاول ثروت کشور توسط عده ایی عمال داخلی و خارجی، استقلال و عدم وابستگی به غیر، حاکمیت مردم و در راس قرار گرفتن رای و نظر آنان، ولی نعمت بودن مردم و این که پدران نمی توانند برای فرزندان خود تصمیم تعیین سرنوشت بگیرند، عدالت علوی، مهر مصطفوی، جمهوری و آقایی مردم، خدمت بی منت، دوری از تکبر و خودرایی، زدودن آثار فقر، فرو نشاندن عطش قدرت قدرتمداران، به زیر کشیدن قلدران و کسانی که بر مردم مسلط شده بودند و نمی شد کنارشان گذاشت، قطع دست کسانی که برای قانون مستدل مشروطیت اعتباری قایل نبودند، شکستن گردن گردنکشان، پر کردن چاله های عمیق فقر ناشی از بیش برخورداری ها، برابری در برابر قانون از حاکم تا رعیت و محکوم، از هم پاشیدن باندهای قدرت و ثروت، شکستن هیمنه ظلم ظالمان، داشتن خوی و منش آزادیخواهی حسینی، رهایی از استبداد، وجود احزاب و آرای متکثر در مقابل شیوه تکحزبی و تک قرائتی، حزب رستاخیز وابسته به قدرت اول کشور، پایان تحمیل و زورگویی نظامیان و قوای امنیتی تحت حاکمیت شاه، سد نمودن راه اعمال ظلم و زور توسط قوای حاکمیتی، و بسیاری از ارزش های دیگر که در شعار و شعور این ملت یکپارچه شده، موج می زد.

اما وقوع درگیری های شدید بین مبارزین متکثر و شعبه شعبه شده بعد از پیروزی، و متعاقب آن بروز جنگ هشت ساله خسارت بار و ویرانگری که کشور و انقلاب را در ده سال طلایی، مهم و سرنوشت ساز اول، به خود مشغول کرد، سال هایی که باید تمام این شعارها محقق می شد، تا همه مردم ایران بروز عینی تغییر را از شرایط قبل از انقلاب، و انتقال به بعد از پیروزی را ببینند، اما این دو واقعه مهم، و مسایل دردناک دیگر، روند تغییر را به تاخیر انداخت و نهایتا به محاق مصلحت و لحاظ شرایط حساسی برد، که هرگز این شرایط حساس و مصلحت های پس آن، به پایان نرسید، و در این روند نیز مشکل دو چندان شد، و متاسفانه با قدرتگیری قدم به قدم جریان راست و محافظه کاری که، بر حفظ شرایط موجود، مصرانه پای می فشرد، و از تغییر و خواست تغییر و اصلاح جلوگیری می کرد، و به صورت خزنده و مداوم، گفتمان انقلاب و حتی انقلابیون را به حاشیه می برد، و گفتمان جدیدی را در کشور رواج می داد، که در ذیل شرایط جدید گفتمانی، اینک سخن گفتن از آزادی بیان و احزاب و...، به لیبرال و غربگرا بودن، متهم می شد، و اصولی که حول گفتمان ناظر بر محور بودن حقوق مردم در گفتمان انقلاب، شکل گرفته بود را، به محور قرار گرفتن حقوق حاکم، قلب و تغییر جهت داد، و لذا نهادها و افراد منصوب هر روز قدرتمندتر و در مقابل نهادها و افراد منتخب مردم، به منفورترین ها نزد خود مردم تبدیل شدند.

به طوری که منتخبان مردم، در روند تاریخی این انقلاب اکنون چندان آبرودار نیستند، چراکه تمام ناکارآمدی و مشکلات موجود کشور و مردم، به عملکرد، تفکر و شخصیت آنان گرده زده شد، و نهایتا زیر تیغ نظارت استصوابی، مجلس ملی در ممیزی های حاکمیتی به دست نظامیان و افراد مورد نظر اصولگرایان، که اکنون دیگر راست و محافظه کار نامیده نمی شود، بلکه خود را جریان اصولگرایی معرفی می کنند، سپرده شد، ریاست جمهوری که جایگاه والایی در قانون اساسی دارد، و به لحاظ قانونی مهمترین رکن جمهوریت، و لابد پاسدار حقوق مردم است، به یکی از سران قوا، و رییس قوه اجرا، تبدیل و مضمحل گردید، و به رغم این تنزل جایگاه و قدرت، شانه هایش اکنون زیر فشار اتهام و مسبّبیت تمام ناکارآمدی سیستم، ایدئولوژی و عملکرد نظام قرار داده شد، تا بر دوش نحیف او (به واسطه نداشتن ابزار و قدرت تغییر) نهاده شود و اینچنین ماهیت جمهوریت و وجهه عینی آن،  ناکارآمد و منفور نمایش داده شود، و در روند تسلط دائمی که گفتمان اصولگرایان بر نهادها و روند تبلیغات کشور دارند، اگر گفتمان حاکم، شرایط را مناسب، و مصلحت بداند، به لحاظ حجم تبلیغاتی که در جریان است، می توانند رییس جمهور را به خاطر همه مشکلات موجود، محاکمه و به جای خطای همه آقایان، ناکارآمدی سیستم، تفکر و عمل آنان، مجازات کرده، و آب هم از آب تکان نخورد.

این چنین است که گفتمان انقلابی در یک دوره 40 ساله، به گفتمان اصولگرایی که در تفکر، ایدئولوژی و شعار تناسبی با تفکر انقلاب و انقلابیون اصیل نداشته و ندارد، تغییر ریل و ماهیت داده، و جایگزین آن گردید، تا سکاندار تصمیم سازی، تبلیغات، نهاد سازی، سیاست گذاری، جریان سازی، ریل گذاری حاکمیتی و روند ثابت سیاست حاکمیتی گردیده، و دگردیسی گفتمان انقلاب، به گفتمان اصولگرایی، شکل و صورت عینی و عملی به خود گیرد، تا امروز گفتمان اصولگرایی همان گفتمان انقلابی تصور و تلقین شود، و روند کشور بر اساس آن راهبری و هدایت گردد. این ظلم و خیانت بزرگی است که جریان راست و اصولگرایان در حق انقلاب و اهداف آن مرتکب شدند و روند را از مجرای اصلی اش خارج و در راه و روش خود جاری نمودند.

Click to enlarge image Totaliter-Revloution (1).PNG

تازیانه استبداد تن جامعه ما را همواره خونین نگه داشته است

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پادشاه دختر زیبایی با خواستگاران فراوان داشت، شرط گذاشت که "دختر را به کسی خواهم داد که شجاعت عبور با شنا از استخر پر از تمساح را داشته باشد؛" جوانان بسیاری از همسری دختر شاه صرف نظر کردند، و بسیاری نیز طعمه تمساح ها شدند، تنها یک جوان ماند، که ادعا می کرد، از شهری آمده که مردمش از هیچ نمی ترسند، و شجاعانه به آب زد، با تمساح ها جنگید و سالم از آب  بیرون آمد. پادشاه مبهوت از این شجاعت، می خواست دخترش را بدآن جوان بسپارد، که جوان دست پس کشید و به پادشاه گفت: "دختر واخته خودت، فقط خواستوم ثابت کونم، وچه شارودم، اونم مال پشت بسطوم، همین."

پادشاه که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با بغض گفت: "الان زردآلو خوب در شاهرود کیلویی چند؟

پسرک پاسخ داد : هنوز زردآلو نبیه، زنگلاچویه دایی!!!

 

                                            مکالمه تلفنی اکثر بانوان شاهرودی تو این روزها:

خُویار رب وانستاندی امسال؟

چِره، اتفاقا گوجه از بسطوم بِگتُوم

چقدر رب هادییه؟!

عیارش خُب بِه جونوم.

 

                                                            انواع خوشامدگویی زنان به شوهرانشان:

زن تهرانی: سلام عشق من

زن آذری: خوش گلدین

زن کُرد: خوش آتی آقا

زن شاهرودی: ایبو! چُنقُذه زود بیامیی! مِن هنو دیکله مه تموم نکردوم!

 

                                              واکنش خانوما به عطسه شوهرشون توی شهرهاى مختلف !

اصفهان : عااااافيِت باشِد آقا...

قم : خيره انشالله حاج آقا...

تهران : عافيت باشه گلم، نکنه چاییدی...؟

شاهرود: یامووون! دلوم برخت!!!

 

                                                    کمک به نیازمندان - طنز شاهرودی

اِمرو برفتوم نماز جماعت مِچِّد محلِما، بعد اِز اینکه نماز تُموم هابه، یَه صُندوقی اِز خیریه بیاردن و لاوَلا مردم دور هِندایَن!

به محض اینکه صُندوق به مِن بِرِسی، یَه دانه هزاری اِز جیبوم در کردوم، بِنداختوم مینِ صُندوق.

بعد اِز چند لحظه، پشت سِریم بِزّه رو شانه م، و یَه بَنچه پول بهم هادّه، بندازوم مین صُندوق...

مِن هم اِز هم جُداشون کِردوم

چهارتا تراول ۵۰ تومِنی..

۱۰ تا ده هزار تومِنی..

چند تا هُم ۵ تومِنی..

خلاصه بعد اِز اینکه همه یه بِنداختُم وِرگِردیوم گفتومش که، دایی قُبول باشه

بهم گفت: اِز شما قُبول باشه، دایی جُن

پول خودت بِه

اینارِ وختی هزار تومِنیه در کِردی اِز مین جیبت بییِفتی

 

 

                                            رام کردن بچه به سبک خارجی ها:

اوه مای دییر

مامى ایز هیر

مامى لاوز یو

 

                                     رام کردن بچه ها به سبک شاهرودی ها :

هاپو بیا بُبُرِش !

لولو خُرخُره! بیا هرکی گریه هُنکنه بُخُرِش!

اِنقد جیغ جیغ کُن تا جُون هادنی، دپلقیده!

ساکت هُمباشی یا بدُمت نُونِ خُشکی بُبُرِت

هانالیده، مَگه خِفه هُومباشه

منبع : @shahroodnegar

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم

کنار آتشمُ، دمادم ز شعله سوزانم      شدم کنون خودِ آتش، از چه باز سوزانم؟!

میان آتشم و، غرق در خیال رهایی،      چه سوزنده خیالیست، این خیال سوزانم

دوا نکرد دلِ شمع را، سوختنِ پرِ پروانه   کنون به دلفریبی شعله های شمع سوزانم

نفیر ناله ام، نسوخت دلِ شمع را، به شب       سکوت چاره نکرد، ز سوز ناله سوزانم

شب است و، تاریکی و، خطر در کمین دلم          قسم به صبح، کزین شب ظلمانیم گریزانم

چشیده ام روز را، به نورِ پرتوافکنِ صبح،           به لمحه ایی به شب افتادم و، باز سوزانم

دمید صبحِ امید، به شاخه های درختِ دلم          به نیم نارسیده، خزان شد، بدین خزان سوزانم

تو ای طلیعه دارِ صبحِ بیکسان غریب       غریب نواز باش، بدین شامِ ناتمامِ سوزانم

تمام کن تو سلسله شب های بی پایان تاریکی        تمام کن تو شب های بی صبحِ شامِ سوزانم،

به نظم در آمده در  24/دیماه/1399   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها برای برخی دوستان رسم شده است که آمدن ماه رجب را به دیگران خبر داده تبریک بگویند، چرا که بر اساس گفته ایی از بزرگان دینی آن را خیر می دانند، ولی، از آن موقعی که ایام مذهبی ما که بر پایه ماه های قمری است، از دست و تسلط طبقه روحانیون و آخوندها خارج شد و به تیول جماعت مداحان افتاد، تمام سال قمری شد، پر از مصیبت، و برای هر روزش مصیبتی نو، برای خواندن در جیب خود آماده دارند؛ قبل از انقلاب که به این جماعت مداح، "پامنبری خوان" و یا "ذاکر" می گفتند و نه مداح، و چند ذکری مختصر می گفتند، تا فضا برای منبر اصلی آمده شود، تا منبر آغاز شود و نصایح اخلاقی گفته شود، اما این روزها مداحان و مراسم شان به اصل و محور تبدیل شده است.

سابق بر این برای ما در طول سال قمری، دو ماه در بین دوازده ماه قمری مهم بود، یکی محرم که گرچه محرم سوز داشت و غم، اما ماه دیگر یعنی رمضان مملو از شادی، و انگار "جشن رمضان" بود، شب هایش را هرگز فراموش نمی کنم، تا صبح به بازی و تفریح می گذشت و روزهایش هم که به خواب و... اکنون انگار آنقدر مناسبت ها را چندتا چندتا و در چند روایت برگزار می کنیم که کل سال را پوشش می دهند و دیگر فکر نکنم ماهی از ماه های قمری بماند که خالی از مصیبت و مصیبت خوانی مداحان باشد، و حقی از حقوق ائمه شیعه و فرزندان شان در آن ضایع نشده باشد. 

گذشته از این حال و روزی که افتاده ایم، آمدن ماه رجب خصوصا برایم جز لرزش تن چیزی ندارد، چرا که مادرم در همین روزها بود که خود را آماده ورود به ماه رجب می کرد، غسلی داشت و آنچه از اعمال که در مفاتیح الجنان بود را یک به یک، و مو به مو انجام می داد، که در سراشیبی بیماری افتاد و کارش به بیمارستان امام حسین کشید، و دیگر از آنجا زنده برنگشت، ایشان نه به لحاظ سن و سال و نه به لحاظ سلامتی جسم آنقدر بیمار نبود که حالا حالاها، قصد ترک ما را کند، اما دوستدار سفر بود، و همین ایام را بعنوان آغاز سفر آخرش انتخاب کرد، و راهی عروج به آسمان ها و پیوستن به پیش فرستادگان شد، و در حالی که از پرستاران بیمارستان به نیکی یاد می کرد، آنجا را محل خداحافظی با این دنیا و اهلش قرار داد، و اکنون سال هاست که هرگاه از کنار هر بیمارستان رد می شوم، فیل دلم یاد هندوستان می کند و اشکم جاری می شود، و فاتحه ایی هم برای او و دیگرانی نثار می کنم که آنجا را ایستگاه آخر خود در این دنیا قرار دادند.

و این چنین بود که در همین روزها گرد یتیمی در ماه رجب بر چهره ما نشست، و دیگر هرگز زدوده نشد و ماند، و گرچه اکنون بیش از یک دهه می گذرد، اما تبریک حلول ماه رجب و اعمالش، هر ساله برایم تداعی گر این واقعه تلخ است، گاه با خود می گویم کاش تقویم قمری هرگز نبود، که هر ماهش گوشه زخمی بر جراحت روح ماست، انگار شادی در این تقویم هرگز وجود نداشته است.  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گویند "انقلاب ها فرزندان شان را می بلعند." [1] ، اما گویا پا را از این هم فراتر گذاشته، در دگرگونی ها، استحاله ها و رویگرانی های بعدی، انقلاب ها بنیانگذاران و میراث شان را هم می بلعند. امسال در روز پیروزی انقلاب، که متعلق به بنیانگذاران انقلاب و دست اندرکاران آن انقلاب بزرگ و وسیع است، نسل نو برنشسته بر کرسی تصمیم و تنظیم در "شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی" در قطعنامه پایانی جشن های این روزها، در راهپیمایی 22 بهمن، نامی از بنیانگذار این انقلاب به میان نیاوردند، و گویا محک زنی می کنند، تا او و میراثش و بازماندگانش را، به کل از صفحه کشور و انقلاب حذف کنند، چرا که رگه های طلایی از آزادیخواهی، استبداد ستیزی، حاکمیت مردم، حق تعیین سرنوشت و... و مفاهیم اساسی از این دست در تفکر، سخن و عمل امام خمینی پیش و بعد از انقلاب وجود دارد که مخل برنامه های جناح اصولگرا برای تکمیل پازل قدرت طلبی و تمامیت خواهی اوست.

این در حالیست که این انقلاب را ایشان رهبری کرد، و این روزها کامل به او و مبارزین همراهش در آن انقلاب تعلق دارد، و جالب اینکه رگ های غیرت اهل "انقلاب" که خود را به رغم پایان انقلاب "انقلابی" و عین انقلاب هم می دانند، به نشانه اعتراض بلند نشد. تو گویی تصویر، شعار، نام، ایده، همراهان و... آن بنیانگذار نیز با مرگش، حتی از صفحه عکس ها، بنرها، قطعنامه های و... متعلق به انقلابش هم در حال پاک شدن است، و برغم اینکه شاه بیت بنرهایی که در سطح شهرها نصب شده است مزین به جمله "من انقلابی ام" [2] می باشد، اما گویا این انقلابی بودن، حکایتگر انقلابی است که در انقلاب 57 به مرور صورت گرفته است، و آثار خود را دارد به مرور نشان می دهد.

روند حذف بنیانگذار انقلاب اسلامی و یاران و تفکرش، از آنجا آغاز شد که بعد از رحلت ایشان، سیلی خورده ها، کسانی که با تفکر ایشان زاویه داشتند و... به صحنه آورده شده و به مرور نقش گرفته، و هر چه گذشت نقش آنان پررنگ تر شد، بودجه های آموزش و تربیت کشور به سوی موسسات تربیتی آموزشی آنان سرازیر، و اکنون بعد از سی سال، ثمره آن حرکت خود را نشان می دهد، لگوی سایت بعضی مراکز ها تک عکسی  و یا بی عکس شده است، و این روند رو به افزایش است. درس آموختگان و بصیرت جویان دست آموز آنان، نام بنیانگذار ج.ا.ایران را از قطعنامه روز متعلق به امام خمینی و یارانش را حذف می کنند، یاران نزدیک و بزرگ خاندانش رد صلاحیت و در کنار قبر پدرشان مورد هجمه و تمسخر شدید قرار می دهند، تشکیلات عظیم نیروهای در کنار امام در زمان حضورش را، تحت رمز "فتنه" از صحنه کشور اخراج می کنند، و شعارهای آن انقلاب و بنیانگذار ارزش خود را از دست می دهد، و به ضد ارزش تبدیل می شود، مفاهیم تغییر ماهیت می دهند، [3]و سکان هدایت ایدئولوژیک حرکت بنیانگذار به کسانی سپرده می شود که کمترین همراهی عملی و فکری با بنیانگذار ج.ا.ایران داشتند.

و می رود تا کار به جایی برسد که در راهپیمایی امسال به جای مرگ بر اسراییل و امریکا که از تریبونِ تریبونداران این جریان گفته می شود، درس آموزان کلاس های بصیرت افزایی آنان، شعار مرگ بر روحانی (رئیس جمهور ایران)، بالاترین مقام رسمی ج.ا.ایران و سخنران این مراسم رسمی را، سر می دهند، که به رغم تمام سرمایه گذاری اصولگرایان، با رای مستقیم، و پر شمار این مردم روی کار آمد، اما او و تمام اقداماتش به تمسخر و حمله مداوم صدا و سیما، ائمه جمعه و جماعت، کنگره های بزرگداشت شهدا و... بود و امروز پامنبری های آقایان، رسما و در مراسم 22 بهمن، مرگ را به این گزینه مردم حواله می دهند، و فحش و ناسزا به جناح مقابل اصولگرایان را، به فحش و ناسزا با امریکا و اسراییل برابر، و عادی شود و...

 این همان استحاله خزنده انقلاب و شعارهایش می باشد، که معترضین بدین وضع هم، "فتنه" می شوند، و آزادیخواهانش می شوند "لیبرال" که لایق هرگونه فحش و ناسزا و تمسخرند، و فریادهایی که چرا در حال در غلتیدن به دامن شرق هستیم و "استقلال" ایران و "قانون اساسی" اش به محاق رفته، و دادن پایگاه هوایی نوژه به نظامیان روس، بدون اذن مجلس ملی را، هیچ پاسخی نیست و... و با بی اعتنایی از کنارش می گذرند، و امروز مظلوم ترین نوشته در این کشور، قانون اساسی است، که ثمره خون هزاران شهید و مجاهدت های صد ساله از مشروطیت تاکنون باید باشد، که مردم و نمایندگان شان در راس امور باشند، و عصاره فضایل ملت بر کرسی قانون گذاری قرار گیرند، و گویا همه این ها برعکس شده است.

و اگر امام خود باز گردند، شاید مثل پور سینا خواهد دید و گفت "به قومی مبتلا شدیم که فکر می کنند خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده." چراکه در تمامیت خواهی و بی توجهی به دیگر کسانی که در این انقلاب و کشور سهیمند، بسیار پیش رفته، و راهی را می روند که خود تشخیص می دهند، خود را عین قانون، و قانون را کلام خود می دانند، و خود را محور و مقیاس حق دانسته و دیگران را "فتنه" و "انحراف" می خوانند.

[1] - جمله ایی منتسب به آقای ابراهیم فرانتس فانون،  اندیشمند فرانسوی، زاده ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۵ – درگذشته ۶ دسامبر ۱۹۶۱، فیلسوف، مقاله‌نویس، روانپزشک و انقلابی بود. متفکر برجسته قرن بیستم که به خاطر استعمارزدایی و روان ‌آسیب‌ شناسی استعمار کارهایش الهام‌بخش جنبش آزادی‌خواهی ضداستعماری برای بیشتر از چهار دهه بوده ‌است.

[2] - "من انقلابی ام" جمله ایی از رهبر انقلاب که شاه بیت زیر تصاویر و بنرهای بزرگ ایشان و... در سطح شهرهاست که این روزها نصب می شود، متن جمله کامل ایشان بدین شرح است "من دیپلمات نیستم، من انقلابی ام، به همین علت صریح، صادقانه و قاطعانه حرف می زنم، پیشنهاد مذاکره وقتی معنا دارد که طرف حسن نیت خود را نشان دهد."

[3] - اگر متن سخنرانی امام خمینی در 12 بهمن 1357 بر مزار شهدای انقلاب در بهشت زهرا، یا سخنان ایشان در خلال مبارزات و خصوصا قبل از عزیمت به کشور در نوفل لوشاتو فرانسه را این روزها بخوانیم خواهیم دید که چقدر از آن ایده ها، فاصله گرفته ایم، وقتی می گفت "میزان رای ملت است" و یا از خلع ید گذشتگان برای تصمیم گیری برای امروزی ها می گفت و...؛ امروز برغم وجود پتانسیل رفراندم در قانون اساسی، ایدئولوگ هایی جناح اصولگرا که خود را این روزها مساوی انقلاب می دانند، داشتن ایده و فکر اصولگرایی خود را عین بصیرت، و تفکر خود را انقلابی محض نشان می دهند، بر این واژه همیشه روی ترش کرده، و بر پیشنهاد دهندگانش می تازند. به طوریکه آقای رحیم پور ازغدی برگزاری رفراندوم را از نظر دمکراسی و اسلام، غیر منطقی و ممکن اعلام می کند، و می گوید "هیچ کشور در مبنای دمکراسی و... تن به رفراندوم توسط خودش نمی دهد و... سوال می شه هر سی سال، هر چهل سال یک رفراندوم بشود، جواب این است که، در هیچ نظام سیاسی در دنیا این کار نیست، سوال این است که اگر 40 سال قبل یک سیستمی انتخاب شده است، اصلا توسط همه مردم، چهل سال بعد چی؟ جواب، یا بر اساس مبانی دمکراسی حرف می زنیم، یا بر اساس مبانی دینی اسلامی داریم حرف می زنیم، بر اساس دمکراسی غربی، هیچ کشور غربی و شرقی در جهان، سیستم و رژیم خود را به رفراندوم نگذاشته حتی بار اول، هیچ حکومتی قانون اساسی اش را به رفراندوم نگذاشته حتی برای بار اول، فقط امام بوده که سیستم و قانون اساسی را به رای گذاشته، آن هم بعد از انقلاب، این تنها امام بود که گفت نماینده های شما بیایند قانون اساسی را بنویسند، و بعد هم به این قانون اساسی باید بیایید رای بدهید، اگر بر مبنای دمکراسی در دنیا می گویید (رفراندوم برگزار کنیم)، که هیچ رژیم غربی این کار را نکرده، همه با جنگ، شبه انقلاب و... آمده اند، و قانون خود را به رفراندوم هم نگذاشتند، پس از نظر دمکراسی، و قوانین دمکراتیک، این سوال بی معناست، چون هیچ رژیمی خودش را به رای نگذاشته است، غیر از ج.ا.ایران؛ اما اگر بر مبانی اسلامی بخواهیم، در مبانی اسلامی اصلا زمان قید نیست (که هر چند وقت یک بار رفراندوم گذاشت)، لازم نیست 40 سال بگذرد تا رفراندوم کرد، اگر رژیمی نامشروع بود، تلاش کنید تا بکشیدش پایین. اگر همان اول فاسد شد، همان اول وظیفه دارید که قیام کنید، و لازم نیست 40 سال صبر کرد."  منبع  @Afsaran.ir  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ما او را حشمت صدا می کردیم، البته خودش اسم خود را به حسین تغییر داده، و دوست داشت او را حسین صدا کنند، و در وصیتنامه اش هم خودش را به نام حسین نام برده است. حشمت با حدود 25 نفر دیگر از همرزمانش از سروستان به جبهه رفتند و همه با هم در عملیات کربلای 4 شهید و مجروح و اسیر شدند. این همان عملیاتی است که محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) می گوید، برای دشمن دام گذاشته بودیم! حشمت در زمان شهادت جمعی لشکر 19 فجر شیراز، و بعنوان داوطلب بسیجی به جبهه اعزام شده بود، که به شهادت رسید، متولد 1339 است، که موقع شهادت حدود 24 سال سن داشت، مادرم به ایشان می گفت "حشمت! بیا ازدواج کن"، آن شهید پاسخ می داد که "زن من جنگه!"، دو سه بار در خلال جنگ و در عملیات های مختلف زخمی شد، و نهایتا هم در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید.

این آخری هم حشمت تازه چند روزی بود که از جنگ برگشته بود، که خبر اختلاس بزرگی در وزارت کشاورزی پخش شد، که آن موقع سی میلیون تومان، در جریان این اختلاس حیف و میل شده بود، که مربوط به توزیع دان و دونه بود، که باید بین مردم تقسیم می شد، ولی به نفع عده ایی در بازار آزاد فروخته بودند. در این رابطه شبنامه ایی در سروستان پخش شد، که این سی میلیون تومان را فلانی خورده است، و بعد از پخش این شبنامه آمدند یقه برادر شهید ما حشمت را گرفتند که پخش این شبنامه کار شماست، و شما آنرا نوشته، تکثیر و پخش کردید، این شهید می گفت "کار من نبوده، ولی هر کسی که این شبنامه را پخش کرده، من طرفدارشم".

بعد هم که حشمت دید که جوّ سروستان را خیلی علیه او سنگین و خراب کرده اند، در زمان اوج این حملات بهتر دید که در همان جبهه باشد، حال آنکه تازه از جنگ بازگشته بود، و باید مدتی در شهر خود می ماند، ولی از شر این جریانات دوباره به جبهه پناه برد، و به جبهه برگشت. واقعا هم شبنامه کار او نبود، و البته فساد و باندبازی آنقدر قدرتمند بود که، آن کسی که این اختلاس را انجام داده بود، کسی به او نگفت چرا، که هیچ، بعد از این او را مسئول خرید گاو از خارج کشور هم کردند و رفت و بعد از شش ماه سه هزار راس گاو از رده خارج خرید و به کشور وارد کرد، که دو هزار راس آن مربوط به استان قدس رضوی بود، و باقی به وزارت کشاورزی تعلق داشت، بعدها روند ارتقایش هم ادامه یافت...

حشمت دبیر تعلیمات دینی بود، با شروع جنگ اعزام های ایشان به مناطق جنگی هم آغاز شد، و در جبهه های مختلف خدمت کرده اند، از جمله کردستان، که ابتدا سرباز بود، و بعد از پایان سربازی هم به عنوان بسیجی به شرکت در جنگ ادامه داد. فرد با نفوذ و با صلابتی بود، تا زنده بود هم، کسی در سروستان معتاد وجود نداشت و فردی جرات نمی کرد که جلسات تریاک کشی در این منطقه راه بیندازد، انسانی رئالیست و اهل عمل بود، و کمتر شخصیت ایدالیستی و اهل شعار داشت.

با هم خیلی خوب بودیم و روابط خوبی هم داشتیم، 1354 کلاس چهارم دبیرستان بود که به شهر لار آمد، که من هم در آن شهر دبیر بودم، و درجه دیپلم خود را آنجا در رشته انسانی کسب کرد، دیدگاه های فکری و مذهبی اش نیز از همانجا شکل گرفت، و به یک فردی با تفکر مذهبی تبدیل شد، و این شاید به لحاظ حضور مرحوم آقای (صادق) خلخالی [1] بود که در شهرستان لار آن موقع ها، دوران تبعید خود را می گذراند، و با ورودش به این شهر دگرگونی ایجاد کرد، و خیلی از نیروها که طبع مبارزه و تغییر داشتند به سمت ایشان جذب شدند، و از جمله مذهبی شدند، به خصوص دخترها، غیبتم در این شهر یک تابستان بیشتر نبود، ولی وقتی برگشتم تحول حضور آقای خلخالی کاملا قابل حس بود، اکثرا محجبه شده بودند و صاحب روسری.

خودم ارتباطی با آقای خلخالی نداشتم، ارتباط من با رهبر مذهبی آنها آقای سید مجتبی آیت اللهی بود که آن هم بدین واسطه بود که در خصوص خود من گزارشی به ایشان داده بودند که دبیری به لار آمده که ربع ساعت آخر هر کلاسی را برای بچه ها کتاب آزاد می خواند و... دختر رییس اداره فرهنگ لار، از شاگردان من بود، که از طرف آقای آیت اللهی با ایشان تماس گرفته و جویای موضوع شدند؛ که ایشان هم مرا خواست و گفت "آقا مجتبی (آیت اللهی) به من تلفن کرده، و جویای چنین جریانی شده اند، خودت بلند شو برو خدمت ایشان، چون من می دانم چه کتاب هایی را برای بچه ها می خوانی، ایشان آدم روشنفکری هست"، صبح جمعه ایی بود و دو جلد از کتاب هایی که برای بچه ها می خواندم را برداشتم و رفتم خدمت ایشان، یکی کتاب "ماهی سیاه کوچلو" نوشته مرحوم صمد بهرنگی [2] بود، و دیگری هم کتاب "فساد مدرن"، نوشته خلیل الله مقدم، [3] که از بچه های جبهه ملی ایران مرحوم مصدق بودند، که در این کتاب نامه ایی از چارلی چاپلین (کمدین معروف امریکایی) [4] به دخترش و بلعکس آمده بود، که بسیار زیبا و دلنشین بود، و ابتدا چند صفحه از کتاب ماهی سیاه کوچلو را خواندم، گفت "چه عالیه، این که خیلی خوبه"، بعد هم نامه چارلی چاپلین را از کتاب فساد مدرن برای ایشان خواندم، و خیلی خوشش آمد و گفت "من دیگه این کتاب را به شما نمی دهم، حالا اگر شیراز رفتی و این کتاب را پیدا کردی بخرش، من پولش را می دهم، و اگر هم پیدا نکردی که این کتاب در کتابخانه من می ماند". همانجا هم به آقای وکیلی رییس اداره فرهنگ منطقه زنگ زد، و توصیه کرد که مرا تقویت کرده و یاری دهد. آقای سید مجتبی آیت اللهی از مدرسین حوزه علمیه قم بود و تابستان ها به لار باز می گشتند، و از روحانیون فهمیده و با شعوری بودند.

البته گذشته از حرف و حدیث هایی که در مورد آقای خلخالی و آن اعدام های کذایی که می گویند کرد، گفته می شود، ولی این نکته مثبت هم در پرونده ایشان هست که در سابقه این مرد، هرگز اعدام فعالین سیاسی وجود ندارد، مگر مواردی در کردستان داشته است که آنجا هم همه می دانند که آشوب، تجزیه طلبی و... بود؛ خلخالی در تمام نقاط کشور بعد از انقلاب زندانی داشت، گردن کلفت ها، مدیرکل ها، ساواکی ها و... شیراز هم آمد و 11 نفر را اعدام کرد، دوازدهمین نفر هنوز زنده است، آقایی است به نام مهندس سیاوش همت، که پرونده اش را برای آقای خلخالی می خواهند، که حکم صادر کند، که گفته می شود پرونده گم شده، هنوز هم این اعدامی نمی داند که چه کسی پرونده اش را دزدید، و از آن اعدام رهانید، مهندس همت آدم پاک و مردمی بود، در زندان، هوای زندانی ها را داشت، لذا خود بچه های سپاه شیراز فکر کنم این پرونده را از آن لیست، در آنروز مهم بیرون کشیدند و نگذاشتند که کار این مرد به اعدام بکشد.

مهندس همت پست های مهمی در زمان شاه داشت، از جمله رییس اصلاحات ارضی، رییس اداره جمع آوری و توزیع تریاک، که البته آنموقع این یک پروسه قانونی و بدون مسایل امروز بود، و اکثر بزرگان از جمله علمای شهر تریاکی بودند و مقداری هم سهمیه دولتی داشتند، و با کارت سهمیه خود، ماهانه از این اداره سهم تریاکی را از داروخانه ها دریافت می داشتند، اما آقای همت گفته بود که روحانیون لازم نیست که به داروخانه مراجعه و سهمیه خود را دریافت دارند، و می توانند مستقیم به دفتر ایشان مراجعه و سهمیه خود را بسته بندی شده، و حتی بیشتر از حد معمول دریافت دارند، در اینجا هم تریاک سفارشی و هم با کیفیت تر بود، که آن موقع به آن می گفتند تریاک سنتاتوری، از این رو علمای منطقه هم طرفدارش بودند، از جمله دیگر مسئولیت های دیگر او، رییس حزب رستاخیز، رییس اردوهای ملی هم بود.

این آقای مهندس همت آدم بسیار دست پاکی بود، مدتی برای ایشان در بخش اردوهای ملی کار کردم، آن موقعی بود که برای این اردوها تانکر آب می خواست تهیه کند که چرخدار باشد و عقب اتومبیل های لندرور بسته و حمل شود، یک روز عرق کرده و خیس وارد دفتر شد که من هم در دفتر حضور داشتم، آمد و گفت که چند دستگاه تانکر 7000 لیتری آب نیاز داریم، که سازنده ها برای ساخت هر کدام، ده هزار تومان درخواست می کنند و این گران است، گفتم من ارزان تر تهیه می کنم، گفت امکان ندارد، و من به همه سازنده ها مراجعه و قیمت گرفته ام، نیست؛ گفتم این کار با من، موافقت کرد و من هم رفتم با یک تولید کننده صحبت کردم و قرار شد، تانکر ده هزار لیتری را با قیمت هر یک، هفت هزار تومان بسازد؛ این توافق را به اطلاع ایشان رساندم، گفت امکان ندارد، و از آنجایی که باروش نمی شد، ادامه داد موافقم، ولی پول ساخت را وقتی می دهم که تانکرها ساخته شده و کامل و رنگ زده بیاورید در حیاط اداره تحویل دهید، و سازنده هم با این شرایط موافقت کرد و وقتی هنرم را در تهیه امکانات ارزان و مناسب دید، مرا به عنوان مسئول خرید اردوهای ملی معرفی کرد، آن موقع من بین 20 تا 30 میلیون تومان امکانات برای آنها خرید کردم.

بعد از این پروژه، مهندس همت برای باغ خودش به یک موتور پمپ نیاز داشت، و مرا برای خرید آن باخبر کرد، من هم به همین سازنده تانکرها موضوع را در میان گذاشتم، گفت به خاطر پروژه هایی که با هم داشتیم، این موتور پمپ را مجانی به مهندس همت می دهم، من هم موتور پمپ را گرفتم، و خوشحال آوردم نزد ایشان، موضوع را که گفتم، خیلی ناراحت شد و گفت می روی یا پولش را می دهی، و اگر نگرفت، موتور را پس می دهی و یک پمپ دیگر را از یک فروشنده دیگر خرید می کنی، و بر می گردی. مقصودم از این خاطره این بود که برغم مسئولیت هایی که داشت، آدم بسیار پاک و منزهی بود، همین پاکی اش هم بعد از انقلاب باعث نجاتش شد.

خلاصه ما همه قشر آدمی را در این دوران دیدیم و درک کردیم، حشمت ما هم در شهرستان لار با جریانی که آقای خلخالی راه انداخته بود، مرتبط بود، من از ارتباط و ساپورت آقا سید مجتبی آیت اللهی از آقای خلخالی خبری ندارم، ولی اگر یک مبارز در آن زمان به شهری تبعید می شد، خود حکومت به عوامل خود در منطقه تماس می گرفت و حضور او را اعلام می کرد، و از جمله توصیه می کرد که هوای تبعیدی را داشته باشند، خصوصا که از علما بود، خانه بدهند و...

تبعید روحانیون مبارز به نظر من یکی از مهمترین اشتباهات شاه بود، که او روحانیون را مثل دیگر مبارزین زندانی نمی کرد، و آنان را به تبعید می فرستاد، از مهمترین مشکلات این طرح شاه این بود که، روحانیت با جریانات دیگر مبارز در کشور آشنا نمی شدند، و در معرض تفکرات مبارز دیگر قرار نمی گرفتند، و هم چیزی یاد نمی گرفتند، و در افکار و... خود می ماندند، دُگم می شدند؛ نمونه اش تفاوت قلیل روحانیونی که در زمان شاه به زندان رفتند، با کسانی است که به زندان نرفتند و تبعید شدند، عملکرد این دو قشر بعد از انقلاب از زمین تا آسمان با بقیه که به زندان نرفتند تفاوت داشت، زندان رفته ها، هم در تفکر بازتر بودند، و هم در درک دیگران موفقتر عمل کردند، مثل مرحوم آیت الله سید محمود طالقانی، [5] و آیت الله حسینعلی منتظری، [6] که در زندان در معرض مباحثه و گفتگو با دیگر فعالین گروه های مبارز قرار گرفته، و مبارزه و مبارزین و تفکر مبارزه و مردمداری را بهتر می شناختند، لذا در تفکر حکومت داری هم موفق تر عمل می کردند.

مثلا عمویی [7] که از رهبران چپ بود کتابی دارد به اسم "دُرد زمانه"، که خاطرات زندان اوست، که به ارتباطات خود با آقایان منتظری و طالقانی اشاره کرده است. که در آن به عنوان مثال، به صحت های آقای حائری شیرازی [8] اشاره می کند که به عمویی می گوید "من با شما غذا نمی خورم، شما نجس هستید"، تقابل این دو جریان در زندان، که به بحث های فکری و علمی منجر می شد، باعث می گردید که سطح فکری دو طرف ارتقا یابد، و باعث رشد آنان می گردید. اما شاه با تبعید این آقایان، آنان را از چنین نعمتی و مباحثی دور کرد، و آثار این اقدام شاه را، بعد از پیروزی انقلاب می توان در عملکرد آنان دید، روحانیونی که زندان رفته بودند درک بهتری از دیگران داشتند، لذا تحمل مخالف، به رسمیت شناختن او و... پیشرو تر بودند تا آنها که زندان نرفتند. به گمانم شاه آگاهانه دست به این اقدام می زد، آقای خامنه ایی را به ایرانشهر، مهدوی کنی را به بوکان، خلخالی را به شهر لار و... تبعید کرد.

 دوستی دارم به اسم آقای قهرمانی که در بوکان خانه خود را مجانی به آقای مهدوی کنی داده بود، جریانش هم از این قرار بود که می گفت، صاحب یک مغازه لوازم خانگی فروشی در بوکان که نمایندگی کارخانجات آقای برخوردار را در آن شهر داشت، به من گفت که "حاجی برخوردار" [9] به او زنگ زده و از او خواسته بود که "هوای مهدی کنی را داشته باشیم، قالی، یخچال و... و منزلی برایش آماده کنید، من از ساواک می ترسم شما از طرف من این کارها را انجام دهید"؛ حاجی برخوردار همان فردی است که ده ها کارخانه بزرگ در ایران داشت (از جمله کارخانجات پارس و...) و بعدها، بعد از انقلاب آنها را مصادره کردند، به همین دلیل، آقای مهدوی کنی در دو سه سالی که در بوکان بود، همه چیز را برایش مهیا بود.

یکی از دلایل دیگری که شاه نسبت به روحانیون در مقایسه با دیگر مبارزین، کمتر سخت می گرفت، به خاطر این بود که آنان را سدی در برابر دشمن اصلی خود، یعنی چپ می دانست و آنها را ضد کمونیسم، توده ایی و... تلقی می کرد، از این رو نیز به آنان، آسان می گرفت و بیشتر کمک می کرد، این نیز به این دلیل بود که انگلستان خیلی شاه را از جریان چپ می ترساند، لذا حتی اگر روحانیون مبارز تبعید هم می شدند، به نوعی شرایط زندگی برای آنها مهیا می شد، و کسانی بودند که به آنها کمک می کردند، و رژیم هم این کمک ها را نادیده می گرفت، چرا که فهمیدن این کمک ها و کسانی که کمک می کردند، برای ساواک و حتی ژاندارمری محل سخت نبود. در این رابطه می توان همان مثال رییس جمع آوری و توزیع تریاک شیراز را عنوان کرد که خود از کسانی بود که سهمیه ویژه به آنان می داد و... و این موارد را زیر سبیلی رد می کردند.

خاطره ایی دارم از خلخالی، وقتی که او را به شیراز فرستادند، در شیراز فردی بود که در مسجد سپهسالار این شهر تولیت داشت، و در مراسم ختم بزرگان فارس و شهر شیراز (تیمساری، فرمانداری، استانداری، بازاریان بزرگ، رییس ساواکی و...) می مردند،، همه کاره مراسم آنان بود، از جمله اقدامات کارگردانی او در این مراسمات این بود که روی چند صندلی در مکان های مختلف مجلس، افراد خودش را قرار می داد، و در طول مراسم ختم اگر بزرگی وارد، مجلس می شد او را به تناسب شخصیتی که برایش قایل بود، می برد و جای یکی از این افراد خودش را بلند می کرد، و جایگزینش می نمود، و بدین صورت به این فرد عزت می داد، ایشان را هم بعد از انقلاب به عنوان ساواکی گرفتند و زندانی شد، خلخالی بعد از اعدام آن 11 نفر در شیراز می گوید، باقی پرونده های دیگر را با متهمین بفرستید قم، که یکی از این پرونده ها که به قم فرستاده شد، پرونده همین فرد است، که به این ها در آن زمان می گفتند، "من جمله اموات"، یعنی کارتان تمام است، و از کسانی خواهید بود که دیگر برگشتی نیست، و در قم محاکمه و اعدام خواهید شد، اما این دوست ما وقتی قم خدمت آقای خلخالی می رسد، خلخالی به ایشان می گوید، "بلندشو، بلندشو برگرد شیراز"، این فرد هم شروع می کند به گریه و زاری که من کاره ایی نبودم و کاری نکردم و مرا عفو کنید و... که خلخالی به او می گوید "نه، بلندشو برو شیراز جوابت را آنجا بگیر"، خیلی گریه و لابه می کند، که یهو آقای خلخالی می گوید "یادت میاد من سال 1353 در میدان شهرداری شیراز نشسته، عبایم را هم به سرم کشیده بودم، آمدی گفتی شیخ شما را چی شده، چرا اینجا نشستی، گفتم می خواهم بروم قم پول ندارم، دست من را گرفتی بردی پیش آیت الله محلاتی، که بیست تومان به من داد، گفت این کرایه ات برو قم، پاشو برو، تو بخشوده شدی". ایشان می گفت همین کار ما را نجات داد، وگرنه "من جمله اموات" می شدیم.

این همان مطلبی است که در فرهنگ پارسی هم آمده که اگر شما یک قدم خیری که بر می داری، یک زمانی به درد شما خواهد خورد؛ نمونه دیگری داشتیم که یک نظامی دربار بود که برای خاندان پهلوی نقاشی می کشید، که برای ایشان 12 هزارتومان حق الزحمه نقاشی در نظر می گیرند، ولی ایشان زیر حواله این پول می نویسد من این پول را به "جمعیت شیر خورشید ایران" هدیه می کنم، که هلال احمر فعلی است. ایشان می گفت بعد از انقلاب مرا دستگیر کردند، و بعنوان درباری، زندان بودم، از جمله این برگه هم روی پرونده من قرار می گیرد، که یکهو بازجو گفت، جریان شما را که گفتیم، امام خمینی جویای شما شده، و خود ایشان شخصا پی گیر شماست، و گفتند که دست نگه دارید، من می خواهم ببینم ایشان کیست که از 12 هزارتومان پول در آن زمان گذشته؟!! بیاوریدش من این آقا را ببینم.

آن شب یک پتو به ما دادند زیرمان انداختیم و یکی هم دادند زیر سرمان متکا کردیم، صبح که شد، گفتم می شود این مساله را فیصله دهید، و بیشتر از این مزاحم شما نشوم، گفتند تو بخشوده شده اید، امام هم دلش می خواهد شما را ببیند، گفتم نه دیگر مزاحم امام هم نمی شوم، اجازه بدهید بروم، این نظامی می گفت همان حواله مرا از مرگ نجات داد.

نمونه دیگری را بگویم، فردی بود که باباش سرهنگ گارد شاهنشاهی بود، می گفت، در زمان خدمتش در این سمت، یک سربازی اهل منطقه تالش در گیلان، در زمان خدمت در گارد به ایشان مراجعه می کند و می گوید، "بابای من مریض است یک هفته مرخصی لطف کنید به من بدهید"، می گفت، بابای ما هم به جای یک هفته، دو هفته به او مرخصی داده و دست می کند در جیب خود، و یک اسکناس صد تومانی هم به این سرباز می دهد، تا هزینه خود و پدرش کند، این جریان گذشت، تا این که انقلاب شد، بعد از انقلاب بابای ما دستگیر می کنند و زندانی می شود، و به واسطه مقامی که در گارد داشت، به احتمال زیاد جزو موارد اعدامی ها بود، این سرباز که حالا جزو انقلابیون بوده، در زندان ایشان را می بیند و حتی از زیر نقابی که بر صورت داشته، ایشان را می شناسد، با لحنی خاص او را بلند می کند و می گوید مرا می شناسید، می گوید نه، من همان سربازی هستم که صد تومان به من دادید...، همین سرباز هم نهایتا او را فراری می دهد و به ترکیه رفته و اکنون هم در امریکاست. می گفت همان صد تومان، بابای ما را از مرگ نجات داد.

کار خوب اصلا ضرر ندارد، تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.

[1] - محمد صادق صادقی گیوی معروف به صادق خلخالی، زاده ۱ مرداد ۱۳۰۵ درگذشت ۵ آذر ۱۳۸۲ روحانی و حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب پس از انقلاب ۱۳۵۷، خلخالی سه دوره نماینده مردم قم در مجلس شورای اسلامی و نماینده مردم استان تهران در نخستین دوره مجلس خبرگان رهبری بود، که پس از درگذشت سید روح‌الله خمینی از صحنه سیاسی کنار گذاشته شد و در انتخابات‌ ها هم رد صلاحیت شد وی سپس به تدریس در حوزه علمیه قم مشغول شد. در سال‌های آغازین پس از انقلاب ۵۷ ایران افراد زیادی به حکم خلخالی اعدام شدند. محاکمه و اعدام وابستگان و صاحب منصبان رژیم پهلوی در سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ باعث شد خلخالی به چهره‌ای جنجالی تبدیل شود. همچنین او در سال ۵۷ حکم اعدام شماری از مخالفان کرد را صادر نمود وی همچنین از اردیبهشت تا دی ۱۳۵۹ با حکم رئیس‌جمهور وقت سرپرست کمیته مبارزه با مواد مخدر ایران بود.

[2] - صمد بهرنگی زاده ۲ تیر ۱۳۱۸ در تبریز، درگذشته ۹ شهریور ۱۳۴۷ در ارسباران، آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم، و پژوهش‌گر فولکلور آذربایجانی. کتاب ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی مدت‌ها نقش بیانیه غیررسمی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را بازی می‌کرد. با این وصف، صمد افکار چپ داشت، اما عضو هیچ دسته و گروه نبود و به گفته برادرش (اسد) او یک پای مسجد در مجالس ختم و عزا بود. بهرنگی درباره خودش گفته ‌است: "قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا نَمی بود، به خود کشیدم؛ کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیش‌تر نصیب تو نمی‌شود."

[3] - احمد خلیل الله مقدم در سال ١٣٠٧ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در آن زمان که متفقین ایران را اشغال کرده بودند، در اثر تمایلات سیاسی، مخالفت با سلطه ی بیگانگان در نهادش جای گرفت. از سال ١٣٢٧ خورشیدی بنابر باورهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه ی خود در لوای جبهه ی ملی وارد مبارزات سیاسی شد. پس از کودتای ٢٨ مرداد به تلاش های سیاسی زیرزمینی روی آورد و تا زمان انقلاب ١٣٥٧ شش بار زندانی شد. با انتشار نخستین کتاب هایش «تمدن سیاه» و «فساد مدرن » در سال های ١٣٥٠ و ١٣٥٢ به نقد مدرنیته ی تصنعی و وارداتی پرداخت. سپس با انتشار رساله های طنزآمیز «زنگ انشا»، «کابینه ی وحوش»، «محاکمه ی شیطان» و «طنز چیست» نظام سیاسی و فرهنگی حاکم را به نقد کشاند. در سال های ١٣٥٦ و ١٣٥٧ کتاب های «برای آگاهی نسل جوان»، «حادثه ی ٩ اسفند١٣٣١»، «پژوهشی در کودتای ٢٨ مرداد» و «تاریخ مبارزات ضدامپریالیستی مردم ایران» را منتشر کرد. «تاریخ جامع ملی شدن نفت» و «تاریخ مستند ایران و جهان» حاصل پنجاه سال تحقیقات تاریخی وی می باشند. به ویژه در خصوص جنبش ملی شدن صنعت نفت تحقیقات احمد خلیل الله مقدم از اهمیت به سزایی برخوردار است. وی با ظرافت و دقت عمل بسیار و به دور از داوری، حقایق مستند تاریخی را در اختیار خوانندگان خود قرار می دهد.

[4] - سِر چارلز اسپنسر چاپلین (Sir Charles Spencer Chaplin) زاده ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – درگذشته ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷، معروف به چارلی چاپلین و چارلی، هنرمند نامدار انگلیسی و یکی از بزرگترین و مشهورترین بازیگران و کارگردانان سینما و همچنین آهنگساز برجسته هالیوود و برنده جایزه اسکار است. بیشتر فیلم‌های او کمدی و صامت هستند.

[5] - سید محمود علایی طالقانی، زاده ۱۳ اسفند ۱۲۸۹ در طالقان، درگذشته ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ در تهران، روحانی شیعه ایرانی، نواندیش دینی، فعال سیاسی و اجتماعی، عضو جبهه ملی دوم و یکی از مؤسسین نهضت آزادی ایران بود. محمود طالقانی در دوران نهضت ملی شدن نفت به همراه سید رضا زنجانی به حمایت از محمد مصدق برخاست و پس از کودتای ۲۸ مرداد (سقوط دولت مصدق) به همراه جمع کثیری از طرفداران مصدق به نهضت مقاومت ملّی پیوست. پس از توقف فعالیت‌های نهضت مقاومت ملّی، طالقانی در شروع مجدد فعالیت‌های جبهه ملی ایران به رهبری اللهیار صالح فعالیت کرد و به شورای مرکزی جبهه ملی ایران راه یافت. طالقانی در کنگره جبهه ملی در سال ۱۳۴۰ به عنوان هیئت مؤسس شرکت کرده و از سوی شرکت کنندگان در کنگره به عضویت شورای مرکزی انتخاب شد. محمود طالقانی، مهدی بازرگان و یدالله سحابی در سال ۱۳۴۰، حزب نهضت آزادی ایران را بر اساس عقاید ملی-مذهبی تشکیل دادند.

[6] - حسینعلی منتظری (۱ مهر ۱۳۰۱ در نجف‌آباد – ۲۹ آذر ۱۳۸۸ در قم)، مرجع تقلید شیعه، از رهبران انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷، رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی و از ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ قائم‌مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران بود. منتظری از شاگردان سید حسین بروجردی و روح‌الله خمینی و نماینده تام‌الاختیار وی در ایران بود. او به دلیل مخالفت با حکومت پهلوی سال‌ها در زندان به سر برد. او پس از پیروزی انقلاب به ریاست مجلس خبرگان قانون اساسی رسید و در گنجانده شدن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ایران نقش مهمی داشت. منتظری که در سال ۱۳۶۴ از سوی مجلس خبرگان رهبری به قائم‌مقامی ولی فقیه انتخاب شده بود در فروردین ۱۳۶۸ از مقام خود استعفا داد. اختلاف اصلی وی با خمینی بر سر مسایل حقوق بشری به‌ویژه کشتار زندانیان سیاسی در شهریور ۱۳۶۷ بود. وی در دو دهه پایانی عمر خود به انتقاد از سیاست‌های حکومت ادامه داد و پس از انتقادی شدید از شاگرد سابقش سید علی خامنه‌ای در سال ۱۳۷۶ شش سال را در حبس خانگی به‌ سر برد، مطالب درباره او در کتاب‌های درسی حذف شد، نام خیابان‌هایی که به نام او بود عوض شد و در رسانه‌های دولتی «شیخ ساده‌لوح» نامیده شد.

[7] - محمد علی عمویی (زاده ۱۳۰۷ در کرمانشاه)، سیاستمدار ایرانی و عضو برجسته حزب توده ایران که به دلیل فعالیت مخفیانه‌اش در حزب توده ایران و مبارزه علیه حکومت پادشاهی، ۲۵ سال را در زندان‌های حکومت پهلوی گذراند. وی در گرماگرم انقلاب ۱۳۵۷ ایران، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران شد و پس از چندی دوباره دستگیر و مجبور به اقرار تلویزیونی شد. وی ۱۲ سال را نیز در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران گذراند.

[8] - محمد صادق (محی‌الدین) حائری شیرازی (زاده ۱۲ بهمن ۱۳۱۵ در شیراز – درگذشته ۲۹ آذر ۱۳۹۶ در قم) روحانی شیعه ایرانی، عضو سابق مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه سابق شیراز بود.

[9] - حاج محمدتقی برخوردار (۱۳۰۳–۱۳۹۰) معروف به «حاجی برخوردار» از کارآفرینان موفق پیش از انقلاب بود. او به پدر صنایع خانگی ایران معروف است. عباس میلانی او را جزو ۱۰۰ ایرانی تأثیرگذار معاصر برشمرده است. او در ابتدا واردکننده باتری و تلویزیون شاوب لورنس بود ولی پس از آن با تأسیس کارخانجات قوه پارس (اولین تولیدکننده باتری در ایران)، پارس الکتریک (اولین تولیدکننده تلویزیون در ایران) و کارخانجات متعدد دیگر پا در راه تولید نهاد. فعالیت‌های مهم اقتصادی وی تا سال ۱۳۵۷ در ایران ادامه یافت. سپس در جریان مصادره‌های ابتدای انقلاب، تمامی کارخانجات و اموال برخوردار مصادره و در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت. در مجموعه کارخانجات متعلق به برخوردار بیش از ۲۰۰۰۰ تن کار می‌کردند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدار از آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه، و سبک هنری استاد جمشید سماواتیان بازگشتم [1] داد و برد به عمق اتاق های تو در توی، کاخ ها و بناهای باقی مانده از امپراتوری عظیم و هنرپرور صفوی (در اصفهان و...)، که با درب های متعدد همچون شبکه ایی به هم متصلند، و نگارگران آن عصر، نقاشی های زیبای مینیاتور و... را بر درب و دیوارش ترسیم کردند و صحنه هایی از بروز هنر ایران را خلق کردند، اما حکام خالی از ذوق هنری، که نه هنر می فهمیدند و نه اهل هنر را ارج می نهند و نه به کار هنری ارزش قائلند، بعدها بر این نگاره های زیبا، گچ کشیدند، و نابودش کردند. سده ها بعد، کسانی آمدند بر این گنجینه نهفته در زیر این کچ ها پی برده، قدرش را دانستند، و با وسواس تمام، از این دیوارها، کچ های حماقت و نادانی را زدودند، تا دوباره جلوه ایی از موضوع این تصاویر زیبا و تاریخی را بیرون کشند.

آنان هنرمندانی بودند که به مثال معدن داری ماهر، رگه های از زر و فیروزه را از زیر خاک و سنگ های بی ارزش بیرون کشیده، تا دیدار کنندگان از تونل زمان، نمایشی از آنچه در این معدن موجود است را، ببینند و بر محتوایش حدس زده و از آن آگاه شوند، و بدین ترتیب، ارزش معدن خود را بنمایاند. نگاره های این کاخ ها، که صدمه بزرگی را به خود دیده است، در سایه روشنِ تاریخی از خسارت و نابخردی، گاهی به درستی دیده می شوند، و گاه باید بسیار غور کرد، تا آن را از میان ترکه نادانی نادانان روزگار تشخیص داد.

گویا استاد جمشید سماواتیان نیز برونداد از هنر نهفته زیر گچ، بر این دیواره های خسارت دیده را، در قامت یک دانش آموخته هنر، از دانشکده پرآوازه هنر دانشگاه تهران، دیده و ایده گرفته، و سبکی را در هنر خود آغاز کرد، که یادآور آن دیوارهای صدمه دیده از نادانی هاست، که اینک بر بوم نقاشی، با استفاده از ملات های خاص و متفاوت، نقش می بندد، و آن صحنه های خسارت را دوباره خلق می کند، و تو گویا این هنرمند، بر این بیگانگی با هنر و نادانی ها، با هنر خود دوباره شوریده و فریاد وجود پای چنین خصمی را بر گلوی هنر و هنرمند، بلند کرده است.

مثال های خلق شده توسط استاد سماواتیان از آن دیوارهای خسارت دیده در کاخ ها، مرا به دنیای خلق هنر از دست رفته، برد؛ این استاد هنر نگارگری، هنر خاکبرداری از معدن زر و فیروزه، را به صورت سیار از اصفهان به تهران و خانه هایی می برد که آثارش بدان راه می یابند، او نیز با وسواس تمام خاک، خاکروبه و سنگ بر این آثار خلق می کند، تا رگه های هنر این سرزمین را از زیر آوار آن همه نامهربانی های تاریخی، دوباره بیرون کشیده و به تصویر کشیده، و در تهران، پاریس و... به نمایش بگذارد، این است که او هم ریشه نسبی و هم سببی در هنر اصفهان دارد، و هم زنده کننده هنر این شهرِ شهره آفاق است.

روزگار باز بر من منت نهاد، تا در رکاب استاد صاحب نام هنر نقاشی ایران، و یکی از مظاهر خُلق انسانی، جناب آقای حسین صدری، عازم دیدار از "نمایشگاه انفرادی میراث" از هنرمند صاحب سبک اصفهان، جناب استاد جمشید سماواتیان باشم، که هم اکنون در "نگارخانه هنر"، دایر و برای بازدید، پذیرای چشم های هنردوستان می باشد. استاد سماواتیان کسی است که جناب صدری در شان ایشان می فرمایند "فکر بسیار سالمی دارد، این آدم، انسانِ درستکاری است، روح پالوده و مُزکایی دارد، یک سری چیزهایی هست که انسان را نابود می کند، و آن صفات رذیله است، که سبب می شود انسان دیگران را آزار بدهد، و البته خودش هم آزار می بیند، و ایشان از آن صفات رذیله پاک است، همت مثال زدنی دارد، و در کل انسان مثبتی هستند".

در حالی که غرق در خاطراتی هستم که از زمان آشنای با استاد سماواتیان در معرض آن قرار گرفتم، استاد صدری، با ذهنی منسجم، حافظه ایی عالی، در این بین از متافیزیک و ماورای الطبیعه می گوید که "پشت این چیزهایی که ما می بینیم حقیقتی هم هست، افلاطون هم به این امر رسیده بود، و در جریان نظریه عالم مُثُل خود، آن را بیان داشت، جناب مولوی بلخی نیز در همین رابطه داستان زیبا و تامل برانگیز آن شکارچی را مطرح می کند، که سرش پایین است و به سایه پرندگان در پرواز در آسمان تیر می زند، و شاکی از اینکه نتیجه ایی از شکارش حاصل نمی شود، و با خود می گوید من که به پرنده تیر می زنم، ولی چرا شکار نمی شود؟! که این داستان حضرت مولانا، حکایتگر همان دنیای مثال افلاطونی است، که هر پدیده ایی در عالم مثال، حقیقتی دارد، و این سایه ها از آن حقیقت نشات می گیرد، که ما آن را می بینیم. همچنان که عارف بزرگ میرفندرسکی [2] در همین رابطه می فرمایند :

چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی    صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی [3]

پشت این ماجراها حقایقی است که ما نمی بینیم،"

وارد نمایشگاه شدیم، استاد سماواتیان، گشاده روی، به استقبال مان آمد، از آخرین باری که ایشان را دیدم، تنی لاغر تر می نمود، و متاسفانه احساس نیاز کرده اند، که عصایی را با خود حمل کنند، این دو استاد دیر آشنا، هر دو نسبی و سببی درس گرفته از مکتب هنر اصفهانند، و درس آموخته این شهر پر آوازه هنر ایران، شهری که حتی راه رفتن در آن هم هنر برانگیز است، چه رسد که سری به ساخت و بنایش زد، که ظرایف هنرش تو را دیوانه خواهد کرد.

استاد صدری سری به آثار استاد سماواتیان در این نمایشگاه زد، که اینک بر دیواره های این نگارخانه ساده، عزت بخشیده اند؛ و آفرین و صد آفرین گویان، به استقبال هنر همکار خود رفتند، و من مانده ام سخن استاد سماواتیان را بشنوم، یا به دیدن آثارش، وقت بگذرانم؛ در این گیر و دارم، که این دو استاد وقت را غنیمت دانسته به گفتگو نشستند، و من هم بدون کسب اجازه ایی از آن دو بزرگوار، به دغدغه های شان گوش فرا دادم.

فرصت تنگ است و شانس ما از این تحفه های کم نظیر، به قدر نیم ساعت توشه برداریست، همیشه لحظات زیبا و به یاد ماندنی کوتاست، این هم از شانس ماست. استاد صدری از درس همت و جهد و کوششی می گوید که باید از استاد سماواتیان آموخت، و از حال روز شرایط و وضعیت اجتماع و بیماری کرونا که "حال و روح آدم ها را می کُشد"، و ادامه می ده که "ولی استاد (سماواتیان)! شما خود دم مسیحایی دارید که هم خود شما الحمد لله زنده و شرشار هستید، و هم کسانی که با شما در تماسند، از شما انرژی می گیرند".

استاد سماواتیان گفتند "من الان هشتاد و دو سال دارم، شما چند سالتونه؟" که استاد صدری پاسخ داد، "هزار ماشالله من خواهش می کنم سن رو نگویید، برای اینکه آدمی سن متوجه نمی شود، یکهو به خود می آید و می بیند، که اینقدر شده، با خود می گوید ما که نفهمیدیم، عجب دنیایی است چشم بهم بزنید، وقت رفته است. (به طنز) من گاهی به خود می گویم، شما 12 سالتون هست"، استاد سماواتیان هم در پاسخ به این طنز می گوید، "چاره ایی نیست، من هم همانگونه که شما می فرمایید، 20 سالم هست". و دو استاد می خندند و استاد صدری می گوید "واقعا در دنیای سن خبری نیست، چیزی نیست که، شب می شود و روز می شود و زمستان می آید و بهار می آید و یکهو انسان نگاه می کند، که ای! این منم؟! ما این پروسه را خوب فهمیدیم".

به استاد سماواتیان پیرامون اثر نقاشی اخیرشان که در حراج تهران فروخته شد، تبریک گفتم، گفتند: "قیمت ها (ی این نمایشگاه) را بخوانید، من این ها را گذاشتم که فروش برود و حاصل آن برود برای خرج نیازمندان، در سیستان و بلوچستان، که اقلامی نیاز دارند برای آنان خریداری کنند. چون وقتی قیمت آثار را در حراج دیدم، که آثاری را میلیارد و 5 میلیارد قیمت زده اند، با خود گفتم من که پایه این کار را نهادم، چرا آثارم را به 20 و 40 و 50 میلیون بفروشم، پس من قیمت را می زنم بر اِشل عشق، که دیگر در آن صورت نمی شود قیمت گذاشت، چون دیگر این اثر متعلق به آنهاست (فقرا)."

استاد صدری: "آفرین، آفرین همین رمز سلامت استاد، فکر زیبای ایشان است، آقای سماواتیان با فساد (جاری در فروش آثار هنری) اساسا مشکل دارد. استاد به سازندگی و انسان سازی توجه داشته و دارند."

استاد سماواتیان : "دنیا ارزش ندارد، مگر چی هست؟! این تکنیک میراث من است، که بعدها دیگران کار می کنند و 5 میلیارد و ده میلیارد می فروشند."

استاد سماواتیان به مهاجرت نخبگان هنر از کشور اشاره می کند و عنوان می دارد : "مخالف مهاجرت استعدادهای هنر به امریکا هستم، زیرا امریکا جای هنر و آموختن هنر نیست، هنری که نمی آموزند که هیچ، اصالت شان را هم از دست خواهند داد."

سپس استاد صدری در خصوص روند جاری در بازار هنر ادامه دادند که : "کار هنری را اگر مردم عادی بخرند خیلی ارزشمند است، ارجحیت خرید یک اثر هنری برای یک هنرمند این است که فردی از بین این مردم عادی کوچه و بازار آن را بخرد، نه در فرایند بازارها، حراج ها و... قیمت بگیرد، این برای هنرمند ارزشمند است، نه قیمتی که بازار هنر بدان می دهد."

استاد سماواتیان : "این نمایشگاه انقلاب سوم من است، این برای من مهم است."

استاد سماواتیان گوشت نمی خورد، و گیاه خوارند، به زندگی حیوانات زنده احترام قایلند و با نخوردن گوشت می خواهد به آنها فرصت زیست بدهد، و گوشتخواری را با این ایده کنار گذاشته اند، ورزش یوگا انجام می دهند. او اکنون با احتیاط بیشتری راه می رود.

برداشت های لنز دوربین من از نمایشگاه میراث، مربوط به آثار استاد جمشید سماواتیان :

 

Click to enlarge image IMG_0081.JPG

استاد حسین صدری و استاد جمشید سماواتیان

[1] - flash back

[2] - میر ابوالقاسم موسوی فندرسکی (۱۵۶۲، فندرسک - ۱۶۴۰، اصفهان) صوفی، عارف و شاعر ایرانی بود.

[3] - چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی                   صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت                                بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی

این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری                           گر ابونصرستی وگر بوعلی سینا ستی

جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن                       این بدن‌ها نیز دایم زنده و برپاستی

هرچه عارض باشد آن را جوهری باید نخست                  عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی

می‌توانی گر ز خورشید این صفت‌ها کسب کرد                 روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی

صورت عقلی که بی‌پایان و جاویدان بود                         با همه هم بی‌همه مجموعه و یکتاستی

جان عالم خوانمش گر ربط جان داری به تن                   در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی

هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق                         هفت در از سوی دنیا جانب عقباستی

می‌توانی از ره آسان شدن بر آسمان                              راست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی

هرکه فانی شد به او یابد حیات جاودان                          ور به خود افتاد کارش بی شک از موتاستی

این گهر در رمز دانایان پیشین سفته‌اند                         خویش را او ساز اگر امروز و گر فرداستی

زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم است                    نی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی

هرچه بیرونست از ذاتش نیابد سودمند                          قول با کردارِ زیبا لایق و زیباستی

گفتن نیکو به نیکویی نه چون کردن بود                        نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی

این جهان و آن جهان و بی‌جهان و با جهان                    هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی

عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان                         حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی

نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقل                      چون به بی‌بندی رسی بند دگر برجاستی

گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشر                   هر عمل کامروز کرد او را چرا فرداستی

گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود                          در جزا و در عمل آزاد و بی‌همتاستی

نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکلست                    نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستی

گفت دانا نفس هم با جاه و هم بی‌جاه بود                      گفت دانا نفس نی بی‌جاه نی با جاستی

گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود                              گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی

این سخن‌ها گفت دانا و کسی از وهم خویش                   در نیابد این سخن‌ها کاین سخن معماستی

گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچ                        نه به شرط شیء باشد نه به شرط لاستی

بیتکی از بومعین آرم در استشهادِ وی                           گرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی

هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته‌ای                         در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستی

کاش دانایان پیشین می‌بگفتندی تمام                           تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی

هر کسی چیزی همی‌گوید به تیره رای خویش                 تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی

خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است               خواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایرانیان فارغ از آنچه در دستگاه قدرت و قدرتمداران می گذشت، انگار در زندگی خود غرق، و خود را بخشی از طبیعت، و با او همراه و همفکر می دیده اند. جامعه ایران پیش از فروپاشی، که با هجوم نظامی، فکری و اجتماعی اعراب به خود دید، جامعه ایی کشاورز و دامدار، با مختصات فکری و اجتماعی خاص آینچنین جوامعی بوده است، و فکر و ذهن ایرانیان در میان زمین و آسمان، و آنچه از روند طبیعت در آن جاری بود، سیر می کرد. این مردم خود را شاهد نبرد خیر و شر، نور و تاریکی و... در طبیعت می دانستند، تا تولد و مرگ این شاه و یا آن سردار در فلان نبرد و یا توطئه این و آن در قبال آنها؛ آنان حتی تولد زرتشت را که پیام آور نیکی در گفتار و کردار و افکار برای آنان بود، را نیز آنچنان که باید و درخور، یاد نمی کردند، و باید گفت در گیر و دار افراد متمرکز و متوقف نشده بودند؛ بلکه غرق در روند طبیعت جاری در محل خود بودند، و نبردی که بین نور و تاریکی، خیر و شر در آن جاری بود، و توسط خادمان هر یک از این دو قطب، راهبری می شد. آنان خود را مقهور طبیعت، و زندگی شان را حاصل نبردی می دانستند که در آن جریان داشت، از این روست که بر پیروزی نور و خیر نیایشگر و شاد، و در جشن بودند، و آن را با پایکوبی خود در کنار آتش همراهی می کردند، لذا آنچه در تاریخ ایرانیان دیده می شود، جشن ها و مناسبت هایی است که آنان همزمان با غلبه نور در طبیعت شادشان می کرد و بر شکست نور، تا پیروزی بعدی صبورانه می ماندند، تا زمانی که خود شاهد غلبه نور شوند، و یا آن را پیش بینی، و یا به انتظار می نشستند، تا شادی را به زمان خود، به اوج رساندند.

جشن های عمده ایی که در تاریخ این مرز و بوم دیده می شود، شامل جشن نوروز [1] که شروع بهار طبیعت و در نتیجه بهار دل ها و از همه مهمتر آغاز فصل کار است، یا جشن یلدا [2] که ابتدای آغاز پایان شب های طولانی و سرد زمستانی سخت و میخکوب کننده برای فلات نشینان ایران است، و جشن سده [3] که در نبرد بین قدرتمداران طبیعت، می رود تا سرما را مغلوب کند، و روزگار گرم،و شروع خیزش نور، ابتدای خود را کم کم نشان دهد، یا جشن مهرگان [4] که در دهم مهرماه به مناسبت اعتدال پاییزی و تساوی طول شب و روز (نور و تاریکی) جشن گرفته می شد.

در فرهنگ نیاکان ما، عزا و عزاداری و علی الخصوص عزای بر افراد، دیده نمی شود، آنچه هست پیروزی نور است، که بزرگ داشته می شود، و شکست ها و غم ها در حکمت این مردم، شاید باید مسکوت مانده و به فراموشی می رفت؛ یادآوری آن را مخل پیشرفت و زندگی عادی خود می دانستند. این روند را در زندگی برادران آریایی آنان، در میان هندوهای هندوستان هم می توان اکنون دید، که به عنوان یک فرهنگ سنتی، هنوز پابرجاست و آنرا بعنوان یک درونمایه فرهنگی و فکری حفظ کرده اند، زیرا آنان به اندازه برادران ایرانی خود در معرض هجوم های بنیان کن، مثل حمله رومیان، چنگیز، اعراب و... نبوده اند لذا خلوص فرهنگ باستانی را در بین هندی ها بیشتر از ایرانیان می توان دید. از این روز هندیان هم مانند ایرانیان تولد خدایان و بزرگان خود را جشن می گیرند، تا این که بر فقدان و عزای شان به غم بنشینند.

این است که در این سوی فرهنگ آریایی و در فرهنگ اصیل ایرانی جشن ها به وفور است، و عزا را نمی توان دید، ایرانیان به غیر از چهار جشن عمده خود، که جشن های نوروز، مهرگان، سده، یلدا بوده است، هر ماه نیز در شامگاه دهمین روز هر برج، که آن را "آبان" می نامیدند جشن های خاص خود را داشتند. دهمین روز بهمن نیز "آبان" این برج بهمن، و همچنین جشن سده است که از اعیاد مهم چهارگانه ایرانیان بوده است. که در صدمین روز از شروع سرما، که دیگر می رود تا گرما و نور خود را بنمایاند و پیروزی اش را نشان دهد، ایرانیان در این ابتدای پیروزی، جشن می گرفتند.

گرچه ایرانیان ملتی دامدار و کشاورز بوده اند، اما دو طبقه ارشد، همواره بر آنان حکمرانی می کردند، طبقه نظامیان که خادمان درگاه شاه و گوش به فرمان همایونی بودند، تا منویات دل او را تامین نمایند، و طبقه دوم که روحانیون بودند که بر فکر و ذهن مردم، به نیابت از خداوند حاکم بودند، و علاوه بر تئوریزه کردن وضع حاکم، و توجیه آن، که نظامی طبقاتی و ظالمانه بود، و حرکت ایرانیان در بین طبقات را محال می کرد، تامین کننده نیروی جنگی و تدارک و تجهیزات برای طبقه بالا به لحاظ فکری و تئوری بودند، تا نظام موجود حفظ شود، این بود که کشاورزان و دامداران ایرانی تامین کننده نیروی اصلی سپاه جنگی می شدند، که جامعه ذهنی و فکری اشان با چنین شرایط جنگی، و کشت و کشتار، و عزا و غم مناسبت ماهوی نداشت، آنها در حالی که سرگرم روند آسمان و زمین در بروز طبیعت بودند، باید نیروی سپاهی را تامین می کردند که تامین کننده خواست شاهان و بر کرسی قدرت نشسته گان بود، ولی به رغم این کار در تاریخ ایران و اجتماع آنان نمی توان شاهد جشن یا مناسبتی برای بزرگداشت جنگی، چه پیروزی و چه شکست بود.

این مردم در عین این که بزرگترین امپراتوری جهان را داشتند، لیکن پیروزی در جنگی، آنان را آنقدر خوشحال نمی کرده است، که سال ها بر این پیروزی بزرگداشت و جشن بگیرند، و یا بر شکست و کشته شدنی، آنچنان غمگین و عزادار شوند، و بر آن غم سال ها بمانند. جشن های آنها ناشی از حرکت کلی طبیعت بود چراکه ایرانیان خود را بخشی از طبیعت و همراه در روند آن می دانستند، و در همراهی با آن، میان پیروزی نیروی خیر و نور شاد بودند، و غم و شکست آن را نادیده می گرفتند و به سادگی از کنارش به امید پیروزی در مقطع دیگری می گذشتند. روح و روان آنان بیشتر با طبیعت و نیروهای آن همراه بود، تا با منویات دل شاهان و قدرتمداران و نظامیان، و اگر دو طبقه روحانیان و نظامیان نبودند، شاید این مردم دنیای سیاست و جنگ را به کل به فراموشی می سپردند.

اما به واقع به رغم تحمیل این دو طبقه بر خود، آنان انگار هزاره ها این دو طبقه را به فراموشی سپرده، و با طبیعت و نیروهای خیر و نور در آن مشغول به زندگی بودند، این است که پیروزی و شکست نظامیان و روحانیون، و خدمه تاج و تخت، در اصول زندگی ایرانیان تقریبا بی معنی بوده، و لااقل می توان دید که در جشن های آنان بروزی ندارد، گرچه سپاه ایران با بدنه همین مردم، تا فتح آتن هم پیش رفت و پایتخت رقیب دیرینه و قدرتمند خود را مقهور قدرت خود کرد، و یا در زمانی دیگر اسکندر کشورمان را در نوردید و آن را غارت کرد، ولی نه در اعیاد ایرانیان مناسبت جشن تسخیر آتن را می توان دید، و نه در عزای سقوط پرسپولیس پایتخت ایران، عزاداری خاصی می توان در مناسبت های ایرانی دید، انگار این ملت در جامعه کشاورزی و دامداری خود غرق بودند و فارغ و بی اعتنا از نبرد سخت قدرت و قدرتمندان، زندگی خود را به عنوان بخشی از طبیعت، ادامه می دادند، نه بر پیروزی قدرتمندان آنقدر شاد بودند که مناسبتش را بزرگ دارند و نه بر شکست شان آنچنان غمگین، که تا سال ها بر آن اقامه عزا کنند.

این است که شاید دوگانگی بین مردم و قدرت و قدرتمداران در این مرز و بوم، تاریخی باستانی دارد، و در هم آمیختگی این مردم با زندگی و طبیعت به همان میزان سابقه تاریخی ژرف را نشان می دهد.

جشن سده بر همه ایرانیان و پارسی گویان در ایران، افغانستان، تاجیکستان، آذربایجان، عراق، ازبکستان، ترکمنستان، پاکستان، سین کیانگ، ارمنستان و.... مبارک باد.

Click to enlarge image Sadeh-festival..............PNG

جشن سده در افغانستان

#دوگانگی_بین_قدرت_مردم

#جشن_سده

#طبیعت_مبنای_جشنهای_ایرانیان

#ایرانیان_عزاداری_عزا

#نبرد_خیر_شر

#نبرد_نور_تاریکی

 

[1] - نوروز نخستین روز سال خورشیدی ایرانی برابر با یکم فروردین ماه، جشن آغاز سال نوی ایرانی و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران ایران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز هم مردم مناطق گوناگون فلات ایران، نوروز را جشن می‌گیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است که امروزه به آن برابری بهاری می‌گویند.  نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها یعنی تاجیکستان، روسیه، قرقیزستان، قزاقستان، سوریه، عراق، گرجستان، جمهوری آذربایجان، آلبانی، چین، ترکیه، ترکمنستان، هند، پاکستان و ازبکستان تعطیل رسمی است و مردمان آن جشن را برپا می‌کنند. نوروز به عنوان یک جشن قدیمی و کهن از اقوام متعددی در منطقه به ارث رسیده‌است و با رنگ و انگ ویژه، شناسنامه ایرانی به خود گرفته و از آن به عنوان نماد پیوندگر افراد و اقوام ایرانی و ملت ایران یاد می‌شود. ایرانیان نوروز را آغازگر رستاخیز طبیعت، گاه رویش و زایش باغ و بوستان می‌دانند و بر این باور هستند که در نوروز، همزمان با طبیعت، باید روزگار نو و جدیدی را با روان و نگرش نو، در تن‌پوش تازه ای آغاز کنند.

[2] - شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است. در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کره شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته می‌شود. نام دیگر این شب «چِلّه» است، زیرا برگزاری این جشن، یک آیین ایرانی‌ است.

یلدا به زمان بین غروب آفتاب ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در یکم دی (نخستین روز زمستان) گفته می‌شود. خانواده‌های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوه‌ها و رایج‌تر از همه هندوانه و انار را مهیا و دور هم سرو می‌کنند. پس از سرو تنقلات، شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی بزرگان خانواده برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال‌گیری با دیوان حافظ رایج است

[3] - جشن سَده، به لری (سی سیه) یکی از جشن‌های ایرانی، است که در آغاز شامگاه دهم بهمن ماه؛ یعنی، روز مهر از ماه بهمن، برگزار می‌شود. در شامگاه دهمین روز یا آبان روز از بهمن ماه با افروختن هیزمی که مردمان، از روزهای پیشین در میدان شهر یا آبادی یا بر بلندی کوهستان گرد آورده‌اند، این جشن آغاز می‌شود. در یادکردهای تاریخی این جشن همیشه به شیوه گروهی و با گردهمایی همه مردمان شهر و کوی و روستا در یک‌جا و با برپایی یک آتش بزرگ برگزار می‌شده ‌است؛ مردمان در گردآوردن هیزم با یکدیگر انبازی می‌کنند و بدین سان جشن سده، جشن همکاری و همبستگی مردمان است

[4] - مهرگان یا جشن مهر یکی از مراسم و جشن‌های ایران بوده که با اعتدال پائیزی پیوند داشته و در روزهای آغازین فصل پاییز برگزار می‌شده است.این جشن چندین روز طول می کشیده است. در خراسان در سده های گذشته این جشن را با نام جشن سر میزو یا جشن سر برج میزان برگزار می کرده اند. معیار سنجش نخستین این جشن همان زمان برابری شب و روز یا اعتدال پائیزی بوده است اما در طول زمان بر اساس معیارها و ابزارهای سنجش زمان در مکان های مختلف زمان جشن تغییراتی داشته است بطوریکه امروزه نزد زرتشتیان ایران 10 مهر و تا مهر روز از ماه مهر برگزار می‌شود. درمیان مردم خراسان جنوبی اول مهر یا سر میزو و در بین لر‌ها روز ۷ مهر ماه برگزار می‌شود.. این جشن در جوامع ایرانی خارج از ایران نیز برگزار می‌شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بتکده

دانی که چرا دار مکافات شدیم؟

ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟

دانم که چه کردیم بر این بتکده دیگر،       بیهوده شکستیم بتی، ساجدِیم بر بت دیگر

ویرانه نموده ایم ز خیر بتکده ایی را              ساختیم ز خیر یکی بتُ، بتکده دیگر

صد توبه نمودیم ز صد گُنه مکرر،          از پی رسید قافله را، گناه دیگر

این راکعُ ساجد بُوَدَش گنه به هَمیان،       تو نقشه کشِ صحنه یک گناه دیگر؟!

طرار! تو ای سلسله جنبان بت و بتکده بنمای      بار دگرم بتی، نشان از بتِ دیگر

هر دم فراری ز یکی بت، زان بتکده بودیم        در دامن هر بتی، پی پناه دیگر

بر دامن بت نیافت او پناه دیگر،        رفت از سر ما خمارِ عشق، یا که یار دیگر

صد سلسله موی، رِشته بر هوای دیگر       یک سر پر از هوس، سوی گناه دیگر

ریختیم به پای هوسش هر آنچه را بود       از دُر و عقیق که یافت می نشود، مراد دیگر

گشتیم کنون خسته در این میانه راه        آنگه که شدیم دیده مبهوت بر آن جمال دیگر

هر بار زدیم کوس رحیل زین بت اعظم،      فریاد کنان، ذوق کنان سوی یکی بتکده دیگر

راضی نشدیم نشستن و کمی درنگی      تا بشکنیم این دایره را رقص کنان با دل دیگر

بر کیش بتان لعنتُ، هر بتکده ویران          قلبی که کند هوای این بتکده دیگر

به نظم در آمده در 29 دیماه 1399

ابیات عنوان برگرفته از شعر جناب مولوی بلخی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...