مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

خطرناک ترین رییس جمهور برای بقای امریکا، تا این لحظه ترامپ خواهد بود، چرا که بنیان استقرار 50 کشور نسبتا مهم که در شاخص های اقتصادی، صنعتی و کشاورزی هر کدام می توانند با کشورهای مهم جهان برابری کنند، و امروزه در قالب ایالت های مختلف گرد هم آمده، و "فدرال دمکراسی" تاثیر گذار جهانی، یعنی "ایالات متحده امریکا" (USA) [1] را ساخته اند، را با خطر فروپاشی مواجه نمود، او "دمکراسی امریکا" را به خطر انداخت، سیستم سیاسی که با نخ و سوزن خود (حاکمیت رای ملت)، تکه های پازل متعدد و جمعیت متکثر امریکا را به هم دوخته و در کنار هم نگه داشته است.

چارچوب شکل گیری و ایستادن این کشور بزرگ در آن سوی اتلانتیک به صورت متحد، دمکراسی است که به نسبت جمعیت، ملت های مهاجر ساکن هر ایالت امریکا را در کنار هم متحد نگه داشته، تا بر جهان آقایی و رهبری کنند، آقایی امریکا بر جهان آنگاه بر ما ایرانیان نیز تفهیم شد، که امریکا از قرارداد بین المللی برجام خارج شد، و در آن حال، گرچه باقی جهان در کنار ما و با برجام مانند، ولی این خروج، حضور همه آنها را در کنار ما بی اثر کرد.

اما دوره ریاست جمهوری و زمامداری آقای ترامپ بر کاخ سفید این درس، و در واقع حسن را هم داشت، که او در سیاست خود از "جنگ" احتراز کرد، و بدین لحاظ باید از ترامپ تقدیر نمود، او مبارزه با رقبا را به بُعد اقتصادی و سیاسی کشید، و دنیا را خلع السلاح منطق مبارزه اقتصادی و سیاسی خود کرد، به طوری که رقبایش، دو دوزه ی سیاست و قدرتش شده، مستعاصل، تنها منتظر و ساعت شمار رفتنش شدند، و زیر فشار سیاست هایش قادر به هیچ گونه عکس العملی نبوده و فقط خدا خدا کردند که ملت امریکا با رای خود، آنان را از خطر ترامپ نجات دهند.

نقطه قوت دیگر ترامپ، رسیدگی او به وضع داخلی کشورش بود، او روابط و ثروت ناشی از روابط خارجی خود را به سمت قدرت گیری مردم امریکا هزینه کرد، و با توجه به حجم رسانه ایی که علیه او در داخل و خارج از امریکا وجود داشت، توانست رای بسیار بالایی را  به رغم حملات بی امان رسانه ایی که علیه او و سیاست هایش می شد، کسب نماید و با فاصله بسیار کمی (به لحاظ تعداد آرای مردمی) شکست را پذیرا شود.

و اگر اشتباه راهبردی او در حمله هوادارانش به نماد دمکراسی امریکا (پارلمان امریکا) نبود، امید برای بازگشت دوباره او به قدرت، و روی کار آمدنش، در دور آینده ریاست جمهوری کم نبود و اکنون هم نیست، چرا که رقیب دمکرات او با یک جهان حمایت رسانه ایی و... توانست بر ترامپ پیروز شود.

متاسفانه قدرتمداران، یادشان می رود که با چه نردبانی به اوج قدرت دست یافته اند، و با حضور در قدرت، به خراب کردن نردبانی می اندیشند، که خود ناچیزشان از طریق همان نردبان به این اوج دست یافته اند. رهبرانی که با حضور و نردبان خواست مردم به قدرت می رسند و به این نردبان خیانت کرده و در مدت حضور خود در قدرت به ویرانی اش می اندیشند، تا خود را در آن ماندگار کنند. کسانی که در دل خود و حتی آشکارا بیان می دارند که حضورشان در قدرت معجزه است، ولی چون بر سریر قدرت قرار می گیرند، قدرت را حق مسلم خود و اهل خود می دانند، آنان بزرگترین خیانت را در حق خود و ملت خود مرتکب می شوند، نردبان دمکراسی، راه ورود تجارت پیشه ایی مثل ترامپ در قدرت بود، و او بر این نردبان نامهربانی کرد.

این نردبان دمکراسی است که اجازه می دهد تا مهاجرانی همچون کملا هریس [2] به معاون ریاست جمهوری امریکا برسد، در حالی که او یک هندی - جامائیکایی رنگین پوست است، یا باراک حسین اوباما [3] که یک کنیایی مسلمان زاده مهاجر سیاه پوست می باشد که به ریاست جمهوری می رسند، و حتی خود ترامپ که باز یک خارجی مهاجر است که در تجارت رشد کرده و بالا آمده و اکنون سکوی قدرتمندترین مرد جهان را تسخیر کرده است.

Click to enlarge image Top of world.PNG

او به اوج قدرت جهانی دست یافت ولی حرمت نردبانی که بر این اوج رفته بود را نگه نداشت

[1] -  United States of America  

[2] - زاده ۲۰ اکتبر ۱۹۶۴ اولین معاون رئیس‌جمهورِ زن و ‌سیاه‌پوست و آسیایی آمریکایی به ‌شمار می‌رود. هریس از سال ۲۰۱۷ به عنوان سناتور تازه‌ کار ایالات متحده آمریکا از ایالت کالیفرنیا تا ۲۰۲۰ و از اعضای حزب دموکرات است، دومین زن سیاه‌پوست و نخستین جنوب آسیایی آمریکایی است که به سنا راه یافت. مادرش شیامالا گوپالان زیست‌شناس بود که در سال ۱۹۵۸ در ۱۹ سالگی از هند به آمریکا آمد و به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی تغذیه و غدد درون‌ریز و متابولیسم در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی شروع به تحصیل کرد؛ او در سال ۱۹۶۴ PhD خود را دریافت کرد. پدرش دانلد جی. هریس، استاد بازنشسته اقتصاد در دانشگاه استنفورد، که اهل جاماییکای بود که در سال ۱۹۶۱ برای تحصیل وارد یوسی برکلی شد و در سال ۱۹۶۶ PhD اقتصاد گرفت.

[3] -  زاده ۴ اوت ۱۹۶۱ عضو حزب دموکرات، وکیل، سناتور ایالت ایلینوی و برنده جایزه صلح نوبل. وی از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۷ به مدت دو دوره ۴ ساله چهل و چهارمین رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا بود. فرزند یک مهاجر کنیایی سیاه‌پوست و یک زن سفیدپوست از اهالی ویچیتا در ایالت کانزاس است. پدر بزرگ پدری باراک اوباما در جریان مبارزات استقلال‌طلبانهٔ کنیا از بریتانیا، جزو چندین ‌هزار کنیایی بود که روانه بازداشتگاه های حکومت دست ‌نشانده بریتانیا شد. اگرچه پدر و پدرخوانده او هر دو مسلمان بودند، اما او یک مسیحی بار آمده و در ۴سالگی که در اندونزی زندگی می‌کرد، به جای شرکت در مدرسه «مکتب مذهبی مسلمانان» به مدارس کاتولیک یا سکولار رفته‌است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

16 ژانویه 2021 برابر با 27 دیماه 1399 تیم کوهنوردی شرپا (Sherpa) از کشور کوچک نپال برای اولین بار در تاریخ کوهنوردی جهان، توانست در میانه زمستان پای بر بلندای K2 وحشی و تسخیر ناپذیر نهد.

تا پیش از این اکثر چکادهای با عظمت جهانی همچون اورست، که نپالی ها خود صاحب آنند، توسط کوهنوردان غربی، با کمک همین شرپاها فتح می گردید، اما این بار شرپاهای نپالی خود تیم ده نفره ایی شدند، و سخت ترین صعود جهانی را رقم زدند، کسانی که بار کوهنوردان صاحب نام و ارشد جهانی را به دوش می کشیدند، و قدم به قدم آنها را در مسیر سخت ترین صعودها همراهی می کردند، این بار خود صعود زمستانی ناممکن بر K2 را شدنی کردند.

بیش از 60 کوهنورد از 19 کشور مختلف جهان خود را به شهر اسکردو در مناطق شمالی پاکستان رساندند تا در ماموریت 2020-2021 فتح قله K2 که دومین قله بلند جهان می باشد، شرکت نمایند، که در نهایت گروه کوهنوردی "شرپا"  اولین تیمی بودند که پای بر بلندترین نقطه چکاد K2 نهاده، و افتخاری تاریخی را آفریدند. این گروه از 16 دسامبر 2020 برای آغاز این صعود خود را به شهر اسکردو رسانده و تاکنون در تدارک این صعود بودند.

صعود به K2 که به خشن ترین کوه جهان معروف است، واجد یکی از مرگبارترین عملیات کوهنوردی در جهان نیز می باشد، چرا که از هر چهار کوهنوردی که قصد فتح این قله را می کنند، یکی از آنها در این مسیر جان خود را از دست می دهد. در زمان پیروزی، درجه حرارت در پای کوه منهای 17 درجه سانتیگراد بود. صعود زمستانی به K2 داستان بلندی از شکست ها را در خود دارد، در این دور از صعودها نیز تا کنون یک کوهنورد اسپانیانی به نام "سرجیو مینتو مورنو"، همزمان با رسیدن این تیم به قله، جان خود را در اثر سقوط به یک چاله برفی در مسیر از دست داد.

اولین صعود بر این قله در ماه جولای 1954 (66 سال قبل) توسط (Achille Compagnoni و Lino Lacedelli) صورت گرفت و امسال اولین صعود زمستانی بر این قله توسط این تیم نپالی تاریخ ساز شد و در تاریخ کوهنوردی جهان ثبت گردید.

تمامی صعود کنندگان به سلامت به کمپ سوم بازگشتند، و هشت تن از آنان شب را در این کمپ صبح کردند. و دو تن از آنان به نام های سونا شرپا و گالیج شرپا تصمیم گرفتند به پایین آمدن خود از کوه K2 ادامه دهند و به سمت کمپ اصلی باز گردند.  

برای بقیه تیم هایی که همچنان در مسیر صعود خود هستند، آرزوی سلامتی و موفقیت می کنیم.

همانگونه که از نام ده تن صعود کنندگان نپالی در این تیم بر می آید، همه با نام فامیل شرپا در این صعود شرکت جستند، شرپاها کسانی اند که در صعود کوهنوردان به بلندترین قلل جهان از جمله اورست، به صعود کنندگان کمک می کنند تا وسایل شان حمل شود، کمپ ها دایر گردد، طناب ها برای صعود نصب شود و... این بار این خادمان کوهنوردان مهم جهان هستند که رکورد دار تاریخی صعود بر K2 در زمستان شدند و این کار تاریخی را برای اولین بار خود برای خود ممکن کردند.

K2 دومین قله از 14 قله جهان است که بالای 8000 متر از سطح آب دریاهای آزاد بلندتر است، و آخرین بازمانده از قله های از این سطح است که صعود زمستانی را به خود دید، چرا که شش تلاش در سال های گذشته از دهه 1980 تا کنون برای صعود زمستانی بر این کوه ناموفق بوده است.

نیرمال پورجا (Nirmal Purja) یکی از اعضای این تیم 10 نفره نپالی کسی است که تمام این 14 قله بالای 8000 متر را تنها در مدت شش ماه فتح کرده است. او در حالی قله را به قصد بازگشت در روز شنبه ترک کرد که دمای هوا منهای 40 درجه سانتیگراد بود، باد کمی می وزید و هوا به طرز باور نکردنی آفتابی بود.

پیش از این کوهنوردانی از کشورمان ایران نیز بر این قله غرور آفرین صعود کرده اند، که در میان آنان می توان به :

زنده یاد لیلا اسفندیاری اسطوره زن کوهنورد ایرانی که، بعد از دست یابی به بلندترین نقطه چکاد 8 هزار و 35 متري" كاشربورم 2" و برافراختن پرچم پر افتخار کشورش، در بازگشت متاسفانه دچار حادثه شد و جان به خدای کوهستان سپرد، او هم تلاش ناموفقی در K2 داشت.

حسین بهمنیار کوهنورد ارزشمند ایرانی دیگریست که بدون اکسیژن، اولین ایرانی بود که بعد از 37 روز تلاش، بدان اوج چکاد خشن و وحشی دست یافت، و افتخار آفرید.

نیرمال پورجا بعد از این صعود عنوان داشت :

"عجب صعودی بود، خوشبختم که بگویم به عنوان یک تیم ما به چکاد بی بدیل K2 در اوج شرایط آب و هوایی زمستانی صعود داشتیم. کار غیرممکنی را ممکن کردیم، و محترمانه شیرینی این لحظات را با مردم نپال و جامعه کوهنوردان، و تمام جامعه کوهنوردی در جهان تقسیم می کنیم. مادر طبیعت همیشه گفتنی های بزرگی در هنگام ایستادن بر قله دارد، شاهد قدرت خالص و بی مرز بودن، ما خوشحالیم که قسمتی از تاریخ انسانیت را رقم زدیم، تا نشان دهیم، که همکاری، کار گروهی و ذهنیت مثبت می تواند مرزهای محدودیت را بشکند، تا امور شدنی احساس شوند."

صعود به قله 8611 متری K2 همواره کاری نشدنی در نظر گرفته می شد، معمولا صعود به این قله در ماه های گرم سال (جولای و اگوست) صورت می گرفت و تاکنون 280 نفر توانسته اند بدین چکاد وحشی دست یابند. در حالی که 3681 نفر توانسته اند به اورست به عنوان بلندترین قله جهان دست یابند.

کوشش برای فتح زمستانی دومین قله بلند جهان از دهه 1980 بلافاصله بعد از تلاش برای صعود زمستانی بر اورست آغاز شد، میگما گیلجا (Mingma Gyalje Sherpa) بعد از  این صعود ضمن اشاره به اهمیت شرپاها در صعود به قلل مهم جهان عنوان داشت :

"برای همه قلل هشت هزارتایی که در زمستان فتح کردیم، هیچ شرپایی همراه ما نبود. این فرصتی بود برای شرپاها که قدرت خود را نشان دهند، به استنثا صعودها به قلل آلپ، تمام صعود کنندگان برای رسیدن به رویاهای خود از شرپاها کمک می گیرند، من به تعداد زیادی از صعود کنندگان به قلل متفاوت 8000 متری در جهان کمک کرده ام، فقط کمی سورپرایز شدم که در این صعود زمستانی هیچ شرپایی همراه ما نبود، بنابراین این صعود به جامعه شرپاها تعلق دارد، که به خاطر دوستان همکار از کشورهای مختلف شناخته شده اند."

شرپاها استخوان بندی هر صعودی در قلل مطرح جهانی هستند، برپا کردن کمپ ها در طول صعودهای طولانی، نصب طناب ها، حمل بارها و... اما در افتخار و نتایج مادی و معنوی هیچ صعودی شریک نبودند، اکنون خود صعودی تاریخی را رقم زدند.

ترجمه و نگارش توسط سایت یادداشت های بی مخاطب

منبع : Baltistan Times

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شهرهای بسیاری را در جهان می توان یافت که با دیوارنگاره های خود مشهورند، دیوار نگاری به عصر مدرن تعلق ندارد، بلکه اجداد انسان پیش از تاریخ نیز بر دیوار غارهای محل زندگی خود، تفکر و دلمشغولی های خو را به نگارش درآورده و به یادگار گذاشته اند، اما هنرمندان و جوانان ما هم این روزها تفکر و ایده های خود را روی دیوارها، گاه بیان می کنند، هر چند به زودی کسانی آنها را پاک خواهند کرد، اما کسانی هستند که دوباره آنها را خواهند کشید، تصاویری که می آید چند دیواره نگاره از این نوع است که بر دیوارهای سیمانی شهر ما خلق کرده اند :  

Click to enlarge image IMG_0003.JPG

دیوار نگاره هایی بر دیوارهای سیمانی شهر ما

اضافه شده به این پست در تاریخ 8 بهمن 1399

دیوارنگاره هایی که در 27 دیماه 1399 ثبت کردم، ده روز بیشتر عمر نکردند، و متاسفانه دیروز قلم مو به دستی تمام آنها را که جوانی اهل هنر نقاشی، با وسواس خاص جوانی خود، تفکرش را بر دیواره های بتنی سرد شهر پیاده کرده بود، و بدان روح بخشیده بود و بدین وسیله بر خالی بودنش فریاد اعتراض کشیده بود، را با کشیدن رنگی دلخواه بر آن، محو کردند.

تفکری قالب در بین ما، جلوهای دیداری شهر را بیشتر خالی می پسندند، تا این که بر روی آن نقشی زده باشند، که از آن نقش یا سر در نمی آوریم، و یا با محتوایش مخالفیم، در تفکر اینان بر صفحه روزگار، آنچه ما می خواهیم باید درج گردد، وگرنه خالی باشد بهتر است. جوانی که از پول تو جیبی خود، که در این روزها به سختی، هم قابل کسب است، رنگی می خرد و نقشی بر بتن سرد دیواره های شهر می پاشد و نقشی را خلق می کند، را باید تشویق کرد نه این که قلم مویی دست کارگری داد، و او را به جنگ هنر جوانان شهر فرستاد، تا این چنین پیام شان را محو کرد.

این روزها به نظر می رسد که در جامعه ما باید بلافاصله بعد از خلق اثری، آن را با دوربینی ثبت کرد، و گرنه آنقدر شرایط پایدار نیست که انتظار داشت فردا چنین چیزی را خواهی دید، ممکن است حاصل زحمت یک هنرمند به لحظاتی توسط یک کارگر قلم مو به دست پاک شود، آن دیوار نگاره ها که من از آن تصویر گرفتم، دیگر نیست، به دیدارش ختم زدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ملتی که تاریخ و قهرمانانش را به فراموشی بسپارد، دچار افراد خوار و زبونی خواهد شد، که مُلک و ملت را فدای خود کرده، بر باد خواهند داد. قهرمانان، خود را در صلح و جنگ فدای عزت و خیر جمعی ملک و ملت می کنند، آنان لایق تقدیر و پاسداشت هستند، این روزها ایام شهادت امیرکبیر است که، جانشینان او کشور و ملت را به باد دادند. در این پست از شهیدی خواهم گفت که در زمان شهادش تنها بیست سال و سه ماه سن داشت، و جانشین فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر، از لشکر 27 محمد رسول الله را در عملیات والفجر 4 بر عهده داشت.

مدت هاست که با هم دمخوریم ولی نمی دانستم او برادر شهید است، وقتی متوجه شدم از خانواده شهداست، و برادرش جان خود را در خلال جنگ 8 ساله ایران و عراق از دست داده است، از او خواستم تا برایم از این شهید بزرگوار بگوید، مقداری که از ایشان گفت، درخواست وصیتنامه آن شهید را کردم، کنجکاو شد و گفت برای چه می خواهی؟ گفتم در سایتم، بخشی به شهدا اختصاص دارد، به کسانی که از جان برای این کشور و مردم مایه گذشتند. مخالفت کرد و گفت چیزی ننویس، فکر می کنی این مطالبی را که بنویسی، چه کسانی می خوانند؟ همان هایی که این وضع را بر سر کشور آورده اند، از این شهدا هم برای ادامه این وضع سو استفاده می کنند، و ادامه داد، بعد از شهادت مرتضی دوستانش پیشنهاد دادند که به جمع آنان بپیوندم، ولی قبول نکردم، و دلم به همراهی با آنها راضی نشد، و الان می بینم که اشتباه نکردم، حتی گفتند بیا در مورد آن شهید مصاحبه بده، باز هم موافقت نکردم و نرفتم... (البته در بین سخنانش از خاطرات جنگ متوجه شدم که مدتی را به عنوان داوطلب بسیجی در جنگ بوده اند)

چراکه معتقدم برای دنیایی که اگر انسان به آخرش هم حتی برسد، صد سال بیشتر به طول نمی کشد، انسان نباید شخصیت و آخرت خود را برایش نابود کند، به آنها هم گفتم راه ما از شما جداست، به بهانه دین نباید دست به هر کاری زد، دین را خدا حفظ خواهد کرد، 1400 سال حفظ شده، از این به بعد هم حفظ خواهد شد. شما در این جهان یک دین را به من نشان بده که از بین رفته باشد، همه هستند، کم و یا زیاد، الان هم خوشحالم که برای کسب دنیا و زندگی، دست به هر اقدامی نزدم، و اِلا شرایط برای من هم مهیا بود، اما اگر اَلان بمیرم، خیالم راحت است که از آلودگی های بزرگ پاکم، به لحاظ حق الناس که مهمترین بخش دین ماست، احساس می کنم بدهکار این مردم نیستم.

در پاسخش گفتم، مطالب من ربطی به هیچ کس ندارد، و آنها که مد نظر شما هستند، تنها خوانندگان مطالب من نخواهند بود، بلکه دنیا می تواند آنرا بخواند؛ حماسه جنگ و شهدای دفاع از کشور و مردم، باید ثبت شود، آنان، متعلق به تمام نسل ها و مردم ایرانند، ربطی به قدرت و ثروت این و آن ندارند ...، انگار دلش کمی آرام گرفت، و از برادر شهیدش کمی برایم توضیح داد، که در عملیات والفجر 4 [1] در منطقه پنجوین [2] به شهادت رسیده است؛ می گفت مرتضی یک سال از من کوچکتر بود، چند بار هم در عملیات های مختلف مجروح شد، به هنگام تحصیل با هم مدرسه می رفتیم، آنقدر به لحاظ درسی خوب بود که لای کتاب ها را هم در منزل باز نمی کرد، و نمراتش از 19 پایین تر نمی آمد، آرام بود و بسیار موقر، انگار در عالم ما (نوجوانان و روزگار خاص آن موقع) سیر نمی کرد، گرچه من اهل ورزش و... بودم، اما او فقط با درس هایش بود، و در حالی که من با درس و مدرسه انگار بیگانه بودم، او تنها اهل درس بود، با ضریب هوشی بالا، چنانکه کافی بود که به دریافت  های خود در خلال کلاس درس اکتفا کند، و نمراتی عالی را کسب نماید.

یک بار معلم مرا پای تخته سیاه فراخواند، درسی را که پرسید بلد نبودم، با ناراحتی تمام رو به من کرد، و گفت : اسم شما چیست؟ نامم را که گفتم، رفت تا نمره صفری را برایم در این درس، در دفتر نمرات کلاس خود ثبت کند، که یکهو سر خود را بالا گرفت و به من نگاهی کرد و گفت تو داداش مرتضی مظاهر نیستی؟! گفتم بله، با تعجب گفت چطور او آن همه درسخوان و باهوش است تو اینطوری؟! و سری به تاسف تکان داد.

من هم از هوش بدی برخوردار نبودم، اما خیلی بازیگوش بودم، مرتضی آزارش به مورچه هم نمی رسید، آرام و متین بود، تو دعوا و نزاع های معمول در مدرسه و مسیر هم، اهل دعوا و حتی دفاع از خود نبود، و اگر کسی متعرضش می شد، من باید از او دفاع می کردم، گاهی می شد که هم کلاسی ها می آمدند می گفتند، خودت را برسان که داداش شما رو دارند، می زنند. من شده بودم محافظ او. منظورم از این توضیحات این بود که، اینگونه جوان ها رفتند، حال باید وضع کشور اینطور باشه؟!. بدترین انسان ها، کسانی هستند که به اسم خدا خلاف می کنند.

مرتضی مجرد بود، و تازه تصمیم داشت که ازدواج کند، که رفت و شهید شد، و خوب شد که ازدواج نکرد، اهل مسجد و... بود، و با شروع جنگ او دیگر دیپلم خود را گرفته بود، و راهی جبهه ها شد، از طریق سپاه داوطلب جنگ شد، آن روزها سپاه وجهه بسیار خوبی داشت، هنوز آلوده به رانت و... نشده بود، و مردم دوستش داشتند، بعدها هم به همین نهاد جذب و زندگی اش وقف جنگ شد، چند بار هم در عملیات های مختلف مجروح شد، تا این که در سال 1362 به شهادت رسید.

ما خانواده ایی مذهبی بودیم، پدرم تا بیکار می شد، کارش خواندن قرآن بود، مغازه کفاشی پدرم محل مراجعه کسانی بود که اختلافی داشتند، مردم محل، همسایه ها پدرم را قبول داشتند و اختلافات خود را به قضاوت و یا پا در میانی او واگذار می کردند؛ به پدرم می گفتم اینجا مغازه است، محل کسب، چرا خود را درگیر این مسایل می کنی؟! به کاسبی ات برس، اما او می گفت، "پسرم خدا خودش روزی ما را می دهد، وقتی مردم دست یاری دراز می کنند من نمی توانم نادیده بگیرم، کار برای مردم، جای دوری نمی رود" انقلاب هم که پیروز شد، همین بن مایه مذهبی پدرم باعث شد که پدرم آنان را مردان خدا بداند، و دوست شان داشت، لذا مرتضای ما هم مسجدی و جبهه ایی شد.

وقتی هم که مرتضی شهید شد، دوستاش به پدرم مراجعه کردند که، حاج آقا چی دوست داری براتون بگیریم، جواز کسبی و... پدرم جواب داد که "بچه من جبهه نرفته خون بدهد، که من از شما جواز کسب و... بگیرم، خون پسر من ارزشش خیلی بیشتر از این هاست، که من آن را هزینه خواسته های دنیایی خود کنم"، و از هیچ امکانی استفاده نکرد. من آن موقع ها 22 سالم بود، و اگر پدرم این کار را می کرد خیلی می توانستیم بهره دنیایی ببریم، کمِ کََم می توانستیم یک جواز تاکسی سرویس بگیریم که آن موقع ها به این گونه افراد می دادند، و گرفتنش راحت ترین ها بود؛ این در حالی بود که پدرم از 12 سالگی کار می کرد، چون پدرش که مرحوم شد، مسئولیت بقیه هم افتاد گردن او، از جمله سه برادر یتیمش.

مدتی که من خودم سرباز بودم و به عنوان راننده آمبولانس خدمت می کردم، یک بار در فکه در یک سایت موشکی مستقر بودیم، مادرم تماس گرفت و گفت، برو ببین مرتضی کجاست خیلی وقت است که تماسی نگرفته، ببین چه اتفاقی برایش افتاده، ما بی خبریم؛ پیگیر شدم که ببینم بچه های لشکر 27 محمد رسول الله، کجا مستقرند، با هر زحمتی بود مقر آنان را که بین دزفول و فکه پیدا کردم، آن موقع ها، مرتضای ما، معاون گردان بود، و مقرشان در بیابان ها قرار داشت، پیدایشان کردم، و با همان آمبولانس رفتم به دیدنش در آنجا؛ ریش هام تراشیده با لباس سربازی نیروی هوایی، در دژبانی مقرشان سراغ از مرتضی گرفتم، آنها او را می شناختند، گفتند "برادر مرتضی مظاهر؟"، گفتند : "بگیم که کی آمده؟" گفتم بگو برادرت، ده دقیقه بعد با چهار نفر دیگر از دوستانش در گردان با جیپ آمدند استقبال من در محل دژبانی، و رفتیم داخل مقر پیش آنها، هی به من می گفتند "برادر" من به مرتضی گفتم به این ها بگو هی من رو "برادر برادر" نکنند، خنده ایی کرد و گفت باشه،

بعد که خلوت کردیم بهش گفتم "چرا خونه زنگ نمی زنی، خوب یک زنگ بزن، مامان نگران است و دلشوره دارد، این همه بی سیم و ابزار ارتباطی دارید، یک تماس بگیر، نگرانت می شوند". سرش به جنگ گرم بود و از این مسایل فارغ. این ها سرباز واقعی کشور بودند. البته این قانون طبیعت است که وقتی انسانی را می کشی، تو را خواهند کشت، لابد برادر من هم از دشمن کشته بود، که در این جنگ کشته شد، چه به درست و چه به غلط، اگر انسانی را بکشی خون به گردن انسان می افتد، و تو را خواهند کشت.

صحنه هایی از این جنگ من دیدم که مو به تن انسان سیخ می کند، مجروحین را به فرودگاه می آوردیم تا با پرواز هواپیماهای C-130 به بیمارستان های مختلف کشور منتقل شوند، روی هر برانکارد یکی خوابیده بود و آماده سوار کردن به هواپیما، هر کدام شان یک تابلو روی بدن هایشان داشتند، که توصیه های ضروری پزشکی در حین حمل با هواپیما روی آن درج شده بود، مثلا "به این مجروح هرگز آب ندهید و..." تا در طول مسیر به آنان رسیدگی شود، و به بیمارستان های کشور منتقل شوند، بعضی از این ها در مدت انتظار برای انتقال، شهید می شدند، یک بار به اندازه صد متر در دو ردیف مجروح آماده انتقال روی باند آورده بودیم؛ پرستار و یا پزشک همراه به من گفت کمک کنید این یکی را از ردیف مجروحینِ آماده انتقال خارج کنیم، او در حال رفتن است، و عمرش به این پرواز قد نمی دهد؛ یکی دیگر، ترکش قسمتی از جمجمه اش را برده بود، به من گفت دست و پاهایش را نگهدارید، چون می خواست آن قسمت مجروج شده را ضد عفونی کند، و این کار آنقدر دردناک بود که لازم بود مجروح را یکی دو نفر نگهدارند، تا بتوان این اقدام دردناک را انجام داد. عده زیادی در مسیر به شهادت می رسیدند، امکانات مناسبی در مناطق جنگی نبود که همینجا مجروحین معالجه شوند، و حجم بیمارستان های منطقه جوابگو نبود و باید به شهرهای دیگر اعزام می شدند.    

در طول مدت ماموریت در یک سایت موشکی مامور بودم، شِگرد دشمن این بود که ابتدا یک جنگنده میراژ فرانسوی می آمد، که پیشتاز بود، می گفتند تا فاصله 90 کیلومتر، رادارها را شناسایی و منهدم می کند، تا گروه بمب افکن های میگ روسی، از پشت سر او سالم و راحت بگذرند، و بمباران خود را انجام دهند، برای همین هم فرمانده پایگاه رادار را خاموش می کرد و وقتی این میراژ رد می شد، آن را روشن، و موشک ها را روانه کاروان بمب افکن هایی که از پس او می آمدند می کرد، یادم هست یک بار موشک امریکایی رها شده را خلبان میگ دشمن دیده بود، و می دانست که کارش تمام است، لذا فوری بیرون پرید و با چتر فرود آمد، و ما او را اسیر گرفتیم. این سایت موشکی می گفتند شکار 30 فروند هواپیمای دشمن را در پرونده خود دارد.

وقتی وارد این پایگاه شدم، به من گفتند آن ماشین که وسط پایگاه قرار دارد، آمبولانسی است که شما مسئول و راننده آن هستید، یک مینی بوس سفید رنگ بود، که معمولا آن موقع ها در بیمارستان ها از آن استفاده می شد، دیدم کلی گِلی و کثیف است، یکی از سربازها را به کمک گرفتم و آن را شستیم و برقش انداختیم، اما فرمانده سایت که این امر را دیده بود، مرا خواست و گفت، "5 دقیقه فرصت داری که بروی و به حالت اولش برگردانی، اگر استتار را از بین ببری که دشمن ما را خواهد زد"، گوشی دستم آمد و سریع آن را به حالت اول در آوردم، فقط به اندازه کف دست یا کمی بیشتر روی شیشه جلو برای دید به جلو تمیز نگهداشتم و همه ماشین را دوباره گِلمال کردیم.

آنقدر بین این سایت موشکی و پایگاه دزفول چراغ خاموش آمده بودم، و رفته ام که، وقتی الان که فکر می کنم، می بینم از چه خطرهایی جان سالم به در بردیم.

شهید مرتضی مظاهر کرمانی، در روز شهادتش، از بالای قله ایی که روی آن مستقر بودند، در حالیکه قائم مقام گردان، و از مسئولین گردان بودند، وقتی مشاهده می کند که تعدادی از نیروهای خودی قصد بالا آمدن از قله را دارند، و نیاز به کمک و هدایت دارند، جهت کمک و هدایت آنان به سمت پایین قله حرکت می کند، که در بین راه، توسط تک تیرانداز قناسه دشمن مورد اصابت قرار می گیرد، و تیر دشمن در قلبش می نشیند و به شهادت می رسد. روحش شاد، روانش در جوار حضرت حق آرام باد.

در بررسی که از نام این شهید بزرگوار، روی رسانه های اینترنتی داشتم، وصیتنامه ایی از ایشان بدست آمد، که بدین شرح نگاشته بودند، البته رزمندگان گاه وصیت نامه های زیادی داشتند زیرا قبل از هر عملیاتی می گفتند وصیت نامه های خود را بنویسید، و تحویل گردان می شد، و باز گردانده هم نمی شد، لذا یک رزمنده ممکن بود چند وصیت نامه نوشته باشد :

 نام : مرتضى         نام خانوادگى: مظاهر كرمانى        نام پدر: عباس     تاريخ ‌تولد:  26/05/1342     ش.ش: 2307     محل‌ صدور شناسنامه: تهران        تاريخ شهادت: 13/08/1362    

"بسم الله الرحمن الرحيم"

ربنا لا تجعلنا مع قوم الظالمين

اللهم ارزقنا توفيق الشفاعه الحسين (ع) فى يوم القيامه

اللهم ارزقنا توفيق الشهاده فى سبيلك

با سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامى و درود به روان پاك شهيدان اسلام وصيتنامه‌اى بشرح زير در تاريخ 4/8/62 به روى كاغذ مى آورم باشد كه انشاءالله مرگ ما شهادت در راه خدا باشد و نفس ما نفس مطمئن و پاك باشد و تن ما به دور از آتش جهنم.اميدوارم كه در هنگام مرگم سرم را به بالين حضرت ابا عبدالله بگذارم و همچنين چشمان گنه‌كارم به جمال زيباى حضرت ولى‌عصر (عج) روشن شود.

خدايا قلبم را طاهر بگردان با تمامى وجود و از صميم قلب و از ته دل گواهى ميدهم به يكتا بودن پروردگار عالم و همچنين گواهى ميدهم به نبوت و اينكه پيامبرم حضرت محمد مصطفى (ص) خاتم الانبياء ميباشد و همچنين گواهى ميدهم به امامت على (ع) و (يازده) فرزند پاكش،اميدوارم كه در روز رستاخيز جزو مومنين خداوند قرار گيرم.
خداوندا عنايتى فرما و با لطف و كرمت با ما رفتار كن نه به عدلت چون آنقدر معصيت كارم و گناهكارم كه اگر به عدالت با من رفتار كنى سزايم آتش دوزخ است

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله.

اينجانب مرتضى مظاهر كرمانى متولد 1342 به شماره شناسنامه 2307  صادره از تهران در يكى از محله‌هاى متوسط بدنيا آمدم.از اوان كودكى عشق زيادى به ابا عبدالله الحسين (ع) داشتم و هميشه آرزو داشتم كه در كربلاى حسين (ع) حضور داشته و بتوانم جانفشانى كنم و حالا خيلى خوشحالم كه توانستم در جبهه و كربلاى ديگرى شركت داشته باشم حال از اينكه تا كنون نرفته‌ام شايد عاشق واقعى نبودم.خيلى مشكل است كه انسان عاشق فقط خدا شود اين شيطان لعنتى بهر نحوى ميخواهد انسان را گول بزند و بفريبد و انشاءالله كه اين بار عاشق به ميدان نبرد بروم.

پدر و مادر عزيز شما را به صبر سفارش ميكنم و توصيه ميكنم كه هميشه در هر كار خود خدا را شاهد و ناظر بدانيد و هميشه متوكل به او باشيد زيرا كه همه كارها بدست و به خواسته اوست هر چه ميخواهيد از او بخواهيد و همچنين سفارش ميكنم كه در رعايت اصول اسلامى كوشا باشيد.ميدانم كه فرزند خوبى براى شما نبودم ولى مرا ببخشيد و حلالم كنيد.برادران عزيزم يك حديث است كه ميفرمايد:الدنيا مزرعة الاخره هركارى كه در اين دنيا انجام بدهيد براى آن دنيا باشد كه فلاح و رستگارى آنجاست .حزب‌الله را تقويت كنيد و هيچ‌وقت امام را تنها نگذاريد و پيرو خط و راه او باشيد واقعا اين مرد نائب  بر حق امام زمان است  و من و خيلى‌هاى ديگر سعادت خود را مديون اين مرد خدا ميدانيم خداوند انشاءالله تا انقلاب مهدى (عج) او را نگهدارد و همينطور سفارش ميكنم كه اين جنگ  و پيروزى در اين است كه ما را سربلند و با افتخار ميكند و حيثيت و شرف اسلام به اين جنگ بستگى دارد با حضور مداوم خود در جبهه‌ها اسلام را يارى كنيد كه امروز اسلام به شما جوانان متعهد احتياج دارد .درست است كه گرفتارى خانه و خانواده سر راه است ولى اينها همه امتحان است و سعى نكنيم كه خود را با اين مشكلات توجيه كنيم واى بر ما كه اگر در اين هنگام اسلام و امام را يارى ندهيم.

بهر حال اميدوارم كه خداوند متعال از گناهان ما درگذرد و قلم عفو بر گناهان ما بكشد و خداوند اين قليل طاعات و عبادات را از ما قبول فرمايد.اگر خطائى از ما سرزده خدايا از روى نادانيم بوده ما را به لطف و كرمت ببخش و ما را جزو شهداى اسلام و جزو مومنين دينت قرار ده.

 از همه كسانى كه مرا ميشناسند طلب حلاليت كنيد و بگوئيد كه مرا ببخشند و حلالم كنند .اگر به كسى بدى كردم اميدوارم كه مرا ببخشد و از خدا نيز طلب مغفرت مينمايم خداوند انشاءالله همه ما را غريق رحمتش بفرمايد.

خدايا،خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار......

رزمندگان اسلام پيروزشان بگردان

مرتضى مظاهر كرمانى 

[1] - عملیات والفجر ۴ عملیات تهاجمی نیروهای مسلح ایران، در خلال جنگ ایران و عراق بود، که در ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲ به مدت ۳۳ روز، در شهرهای سلیمانیه و پنجوین عراق، با مشارکت سپاه و ارتش، و همکاری پیشمرگه‌های کُرد، اتحادیه میهنی کردستان عراق انجام گرفت. که بخش کوچکی از خاک عراق به تصرف درآمد. ۳ مرحله داشت، هدف اتصال ارتفاعات سورن به سورکوه، بود، لشکر یکم عراق، به مدت ۲ ماه، در خندق‌ها و شیارها منتظر شروع این عملیات بودند. حدود ۶۵۰ کیلومتر مربع از خاک عراق را به اشغال درآمد. تهدید متوجه شهر پنجوین عراق گردید. نیروهای عراقی عضو گارد ریاست جمهوری، با استفاده از سلاح شیمیایی، به پاتک پرداختند، که در نهایت پاتک آن‌ها توسط نیروهای ایرانی دفع شد. عملیات والفجر ۴ توسط ۸ لشکر و ۲ تیپ از سپاه و یک لشکر پیاده از ارتش انجام شد. از دستاوردهای آن تصرف پیشرفتگی دشت شیلر، شهر و پادگان‌های پنجوین و گرمک و تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق بود. شهر مریوان از زیر دید و تیر توپخانه ارتش عراق خارج شد، مقدمات برای انجام عملیات‌های آتی در استان سلیمانیه آماده شد. در این نبرد بر خلاف اکثر نبردهای جنگ ایران و عراق، عوامل و موانع جغرافیایی نقشی تعیین‌کننده داشتند. با وجود آنکه نیروهای ایرانی توسط پیش‌مرگ‌های کُرد، در کوه‌ها پناه می‌گرفتند، با این حال استفاده عراقی‌ها از سلاح‌های شیمیایی، تلفات سنگینی را متوجه نیروهای ایرانی کرد. همچنین ارتش عراق برای اعمال فشار سیاسی از داخل ایران، برای پذیرش صلح، با استفاده از موشک‌های اسکاد بی، شروع به موشک باران شهرها و مناطق مسکونی ایران نمود.

[2] - شهدای لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) عملیات والفجر۴ شهادت ۱۳ آبان ۱۳۶۲ پنجوین عراق:  شهید اکبر حاجی‌پور، فرمانده تیپ یکم، ولادت ۱۳۳۰ در تبریز، مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴ ردیف ۷۴ شماره ۲۶    شهید ابراهیم‌ علی‌ معصومی، فرمانده گردان کمیل، ولادت ۱۳۳۷ در همدان مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۹ ردیف ۹ شماره ۱   -  شهید جواد افراسیابی،جانشین اطلاعات ولادت ۱۳۳۷در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴    -   شهید علی‌ اصغر رنجبران،جانشین تیپ سوم، ولادت ۲۳ آبان ۱۳۳۵ در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه۲۴  ردیف ۷۴ شماره ۲۶      شهید مرتضی مظاهر کرمانی، جانشین گردان حبیب، ولادت ۲۵ مرداد ۱۳۴۲ در تهران مزار گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه ۲۶ ردیف ۷۶  شماره ۴۶

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم

(سایت یادداشت های بی مخاطب)

خادمان تعدی و ظلم، حکایت کسانی که مسحور و شیفته عقاید مذهبی و فکری خود شده، و دیگرانی را که در دین، مرام و تفکر آنان نیستند، دشمن خدا و دین مطلق حق پنداشته خود تلقی، و باطل و منحرف شان می دانند، و بدین ترتیب هر ظلم و تعدی را بر آنان روا، لازم و واجب می بینند.

 طعمه اینگونه انسان ها که معمولا خود را ایثارگران جان و مال، و وقف شدگان در راه خدا و دین می دانند، اقلیت های فکری، دینی، نژادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی اند، که مورد هدف این گونه انسان ها و افکار غیر طبیعی، نامتعادل و خاص واقع شده و به واسطه بی پناهی این اقشار در جامعه خود، دایره ظلم و تعدی بدین مظلومین، چنان وسیع است، که از هیچ ظلم و تعدی بر حقوق انسانی آنان رویگران نیستند.

مظلومین این صحنه ها بازیچه هنروری افکار مریض و مالیخولیایی کسانی می شوند که خود و زندگی خود را وقف افکار و عقاید خود حق پنداشته اشان کرده، از اغیار و دیگران، و مرام، فکر و دین شان دیو می سازند، و این دیوگونه ها را لایق هر عملی ضد انسانی و ضد اخلاقی دانسته، در حالی که خود دیو صفتانی خالی از تمام معیارهای اخلاق و انسانی اند که همه را زیر پا نهاده و ظلم و تعدی را به اوج می رسانند.

 تفکر ملی گرای مذهبی و نژادی هندو، تجمع یافته در پس تفکر افراط گرایان دینی موسوم به "هندوتوا" [1] در هند، که اقلیت های مذهبی این کشور، بخصوص مسلمان را به دیو، و مسبب تمام مشکلات کشور، و مذهب هندو تبدیل کرده، و به صورت سازمان یافته، با بسیج مردمی مومنین بسیار معتقد به دین هندو، دهه هاست که، این اقلیت را مورد آزار، اذیت و کشتار خود قرار داده اند.

 گزارش زیر حکایت یکی از عناصر جوان و فعال مذهبی این فرقه فکریست، که زندگی خود را وقف مذهب، و پاسداشت عقاید و ایده های مذهبی و سیاسی ایدئولوگ های خود کرده، و به مبارزه با کسانی می پردازد که از دید ایدئولوگ های این سازمان فکری، و خصوصا افکار روحانیون افراطی هندو، و ایده پردازان مذهبی که دین هندو را سیاسی کرده اند، دشمن تلقی می گردند.

خانم "عصمت آرا" [2] فعال رسانه ایی می باشد که سری به زندگی روزانه، و افکار و دلایل این جوان پرشور مذهبی زده، و ما را به عمق دشمنی ها، و ریشه های فکری دشمنی او با اغیار (اقلیت مسلمان هند) می برد. ناگفته نماند که این شیوه مبارزه با اقلیت ها، نه خاص هند است و نه هیچ مذهب و فرهنگ دیگری، بلکه هر جامعه ایی، چنین عناصر و تشکیلات و تفکری را در خود دارد. حاکمیت های عاقل و سالم آنان را کنترل و محدود می کنند، و حاکمیت های آلوده به ظلم، و نابهنجار، و کج فکر، دست آنان را باز گذاشته، و خود از طریق قانون گذاری، و اهرم های حاکمیتی، که در دست دارند، توهمات این قشر افراطی مریض را به قانون تبدیل کرده، و ظلم جاری توسط آنان را مضاعف، و وجه دولتی می دهند؛ تروریسم دولتی همین جاست که تحقق می یابد، و خشونت و ترور از وجه فردی افراطیون مذهبی خارج، و در قالب قانون و دستگاه های حاکمیتی اعمال می گردد. هند متکثر، سکولار و دمکرات، چند دهه است که گرفتار تروریسم مذهبی و دولتی از این نوع شده است، و آن زمانی بود که حزب ملیگرای مذهبی و نژادی BJP ، قدرت را به نمایندگی از راستگرایان افراطی هندو مذهب به دست گرفتند.

متن ترجمه شده این مقاله بدین شرح است.

یک روز از زندگی "لشکر یک نفره هندوتوا" [3] در اتارپرداش

ویجای کانت چوهان مفتخر بر این است که هدف زندگی اش، توقف "جهاد عشق" [4] شده، که این ایده، این روزها توسط دولت و پلیس هند نیز حمایت و پشتیبانی می شود. 

نعره هایش هم مثل شعارهایش از صدق دل،

و پا به کار برای بکار بردن سلاح و خشونت در راه اهداف دینی

فرقه گرایی

سهارانپور (اتارپرادش) : ویجای کانت چوهان، در اوایل دهه چهل زندگی خود قرار دارد، او تنها زندگی می کند، و هر بامداد ساعت 5 از خواب بر می خیزد. اتاقش ساده، و تاکید دارد که زندگی ساده بهترین است. او پیش از این که روز پر کارش را آغاز کند، از خانه خارج می شود و نگاهی سریع به یکصد گاوی می اندازد که درست در بیرون از منزلش ایستاده اند، در "پناهگاه گاو" [5] هایش.

چوهان در کنار فعالیت برای پیشگیری از "جهاد عشق"، گرداننده و خادم گاوهای مقدس در پناهگاه گاو "Pracheen Sidh Peeth" متعلق به معبد پناهگاه گاو "Shri Gau Devi" در نزدیکی منطقه بهارات ماتا چوک نوامیش کمپ، در ساهارانپور نیز می باشد. او ساعت ها از وقت خود را صرف تهیه علوفه برای گاوها می کند، همچنان که در یک کمپین آگاهی بخش در ساعات صبح مشغول است، در کنار کار به عنوان راننده یک موتور ریکشای [6] برقی، که در داخل این ریکشا، او یک عبادتگاه کوچک نیز فراهم کرده است.

این موتور ریکشا برای شش ساعت، وسیله نقلیه او در هر بامداد است، که با آن حداقل به دو هزار منزل در اطراف مراجعه کند، تا علوفه مورد نیاز گاوها مستقر در این پناهگاه گاوها را تهیه کند. او می گوید : "هر روزم را با دیدن اعانه و نذری های تر و تازه، و غذاهای خوب اهدایی توسط هندوهای مومن آغاز می کنم، که جهت گاوها اهدا می شود. بعد از آن است که به دیدارها شخصی خود می رسم."

چوهان پیش از این به طور وسیعی در این خصوص نوشته است؛ او حتی بلافاصله بعد از روی کار آمدن دولت حزب بهاراتیا جاناتا پارتی (BJP) به رهبری آقای نارندارا مودی (نخست وزیر فعلی هند) در سال 2015، سوژه روزنامه گاردین در یک مقاله [7] پنج هزار کلمه ایی بودند. او شاهد پوشش وسیع رسانه ایی در این زمینه هم بوده، که فردی انتظار این حد را داشته باشد، پاسخ مملو از اطمینان و اعتقاد وی به این حجم رسانه ایی، این است که : "اما من برای جلب رضایت کسی اینجا نیستم، مسلمانان مهاجم، بی رحم، خشونتبارند. وقتی مسلمانان در اقلیت هستند، از برادری سخن می گویند، اما وقتی در اکثریت قرار می گیرند، مردم را مثل یونجه و شبدر می خورند".[8] 

چوهان که ریکشای خود را به زنگوله معبد، و تصاویر خدایان هند مزین کرده و در لباس نظامی دیده می شود

سبیل های آقای چوهان، یادآور همان چهره ایی است که در فیلم های هالیوود از هندی ها به نمایش در می آید. علاوه بر این که تصویری از یک هندی ورزیده است، صورتی سبیلو، پوستی تیره، و هیکل ورزیده و پر از ماهیچه دارد که با لباس هایی به طرح نظامی پوشیده شده است، او هنوز ازدواج نکرده و مجرد است. و در شرح این شرایط می گوید : "تجرد من به خاطر هندوتوا (ایدئولوژی من) است ... چرا که این روزها خیلی سرم به کارهایم شلوغ است". 

اکنون او در اوج کار خود قرار دارد، او باید مطمئن شود که مردان مسلمان قادر نخواهند بود تا با زنان هندو ازدواج کنند. از آن موقع که دولت ایالت اتارپرداش در سال 2020 قانونی [9] گذراند که طی آن تغییر مذهب را غیر قانونی اعلام کرد، چوهان در راستای پشتیبانی از پلیس و دولت، در این رابطه هم فعال شده است. همچنان که عنوان داشت : "ارتباطی با هیچ سیاستمداری ندارم، وقتی هر فردی کارش را با انگیزه مناسب، و به خوبی انجام دهد، امور در جایگاه خود قرار خواهد گرفت."

اکتبر 2020 یوگی آدیتیانات سروزیر ایالت اتارپرادش (از حزب BJP) به کسانی که با مخفی کردن هویت (مسلمانی) خود "با حرمت و حیثیت خواهران و دختران (هندو) بازی می کنند" هشدار داد، اگر راه و روش خود را تغییر ندهند، "تشییع پیکرشان" [10] اتفاق خواهد افتاد.

  مرد بدون خانواده

مادر چوهان در یک معبد در همین نزدیکی زندگی می کند، تنها در همین هفته، در منطقه بدائون ایالت اتارپرادش، یک خانم 50 ساله در داخل یک معبد، مورد تجاوز و قتل قرار گرفت. [11] اما چوهان بر این اعتقاد است که معبد از مادرش، در حالی که او در ماموریت "حفظ هندو" هاست، محافظت خواهد کرد. او گفت که "من مراقبت از هزاران گاو مادر (مقدس) را به عهده دارم، و اطمینان دارم که کسان دیگری هستند که در حال مراقبت از مادر من در همین راستا باشند". تنها برادر او در منطقه "هریدوار" یک "سانیاسی" [12] است که چوهان آخرین باری که او را ملاقات کرده را، نمی تواند به خاطر بیاورد.

چوهان گفت که از مادرش سپاسگزار است، همچنین پدرش که در سال 2005 مرحوم شد، که او را هندی وفادار و مومن تربیت کرده اند. او عنوان داشت که پدربزرگ و مادر بزرگش از مهاجرین هندو از پاکستان به هند، در زمان تقسیم شبه قاره به این دو کشور در سال 1947 بوده اند. "داستان هایی از ظلم مسلمانان در جریان کشتار هندوها در پاکستان، از پدربزرگ و مادربزرگم شنیده ام. همچنین داستان هایی از چگونگی اخراج هندوهای مقیم منطقه کشمیر، که از شهر و دیارشان به دلیل رادیکالیسم اسلامی. و اکنون هم خود به چشم خود مشاهده می کنم که چگونه این مسلمانان شرور سعی می کنند تا با حیله و نیرنگ زنان هندو را به عقد خود در آورند".

 همچنین این مقاله را بخوانید :  قانون جهاد عشق دولت ایالتی اتارپرداش، لحظه ایی افتخار آمیز در پیش پای مدافعان و سربازان هندوتوا 

 برای حداقل 25 سال، چوهان خود را مدافع ایدئولوژی هندوتوا می داند، از وقتی که او فقط یک نوجوان در شهر محل تولدش سهارانپور بود. در این زمینه او به شکایت عنوان می دارد که : "هر روز از 5 بامداد تا نیمه شب کار می کنم. افراد کمی مثل من هستند که تماما خود را وقف محافظت از دین هندو کنند، بقیه چشم های خود را به اعمال این خوک ها (مسلمانان) بسته اند".

سازمان [13] او که در سهارانپور مستقر است، که یک عضو دارد و آن هم فقط خودش هست. او می گوید در حالی که این یک ماموریت ملی است، که در ایالت اتارپرداش بیشتر فعال است. اما او معتقد است به عنوان تنها عضو این سازمان، خیلی سخت است تا وقتی بدست آورد تا به خودش برسد. اما به رغم این دشواری، به گفته او، ایثارگر است و یک "لشکر یک نفره"، و ادامه داد : "من به دنبال گسترش سازمان خود، و ساختن و پرداختن نامی برای خود نیستم، اما به دنبال آگاه سازی مردم از این خطر هستم".

او اعلام داشت که در چهارم جولای سال 2004 باگات سینگ [14] در عالم خواب به دیدن او آمده و به او گفته است که این ماموریت را آغاز نماید. چوهان عنوان داشت : "از موقعی که عمران مسعود نماینده پارلمان هند از منطقه سهارانپور از گفتن کلمه حق [15] (سرود ملی) خودداری کرد، من سازمان خود را کلمه حق نامیدم".

 از من در مورد پول نپرسید، این از یاری خداوند است

وقتی از او در مورد شغلش پرسیدم، گفت که شغل من خدمت به دین هندوست. اما او بدون درآمد چگونه پناهگاه گاوها، یک آمبولانس و یک ریکشای برقی را اداره می کند؟ او پاسخ گفت : "این را از من نپرسید، به یاری خداوند انجام می شود". او عنوان داشت که برای اداره پناهگاه گاوها حداقل در ماه به تنهایی چهارصد هزار روپیه [16] هزینه می کند.

برنامه های در دست اجرا توسط سازمان وی شامل، مراقبت از گاوها، اجرای برنامه "یک شب، به نام مادر هند"، "یک شب، به نام شهدا"، یک آمبولانس جهت گاوهای آسیب دیده، در ارتباط با هزینه های گاوهای مرده، رانندگی ریکشای برقی برای جمع آوری علوفه برای گاوها، برای ساعات متوالی هر صبح، برگزاری کنفرانس ها پیرامون "جهاد عشق" جهت آگاه سازی دانش آموزان و مراکز آموزش مربی، و کافه های اینترنتی و فعالیت در رابطه با متوقف نمودن کیس های "جهاد عشق".

تا همین اواخر، "جهاد عشق" واژه سازمانی هیچ یکی از سیستم های قانونی در کشور هند نبود. این واژه توسط گروه های وابسته به خانواده سنگ [17] طرح و اختراع شدت تا به تشریع یک فعالیت خیالی، از تغییر مذهب زنان هندو به اسلام را بیان کند.

یا به سازمان "کلمه حق" زنگ بزنید یا به پلیس هند

به عنوان بخشی از برنامه های خود جهت افزایش آگاهی مردم پیرامون "جهاد عشق"، پوستری برای نصب بر بدنه اتومبیل ها با این مضمون درست کرده است که "برای مراقبت از وحدت کلمه دختران و خواهران هندو، که یکی از موضوعات مورد پیگیری سازمان کلمه حق ... از جهادگرانی است که وانمود می کنند هندو هستند و در معابد، مراکز کامپیوتری، مدارس و... منتظرند".

یکی از فعالیت های آگاهی بخش که برای مراکز تربیت مربی و آموزشی زنان طراحی شده است این عنوان دارد که "چگونه می توان یک جهادگر عشق را شناسایی کرد؟" و در این جا او به صورت روشن به خانم های جوان هندو آموزش می دهد که، چگونه نسبت به شناسایی آنان اقدام کنند، و در یک نگاه، آن مرد مسلمانی را که می خواهد با آنها دوست شود، و به دین اسلام در آورد، را بشناسند.

چوهان معتقد است که "جهاد عشق"، تنها مشکل هند نیست، بلکه یک مشکل بین المللی برای جهانیان است. در این اندیشه او، این بزرگترین مشکل هند، همچنین یک مساله در حال گسترش در سطح جهانی است. او عنوان داشت که : "این مشکل در هند رشد و توسعه یافت، زیرا که هندوها معصوم و خیلی به راحتی احساساتی می شوند، و در نتیجه تحت تاثیر عناصر جهادی قرار می گیرند". او معمولا تمام مسلمانان را بعنوان عناصر جهادی مورد اشاره قرار می دهد. و بر این باور است که مردان مسلمان کنترل کنندگان راکتی هستند که نام خود را تغییر دهند تا زنان معصوم هندو را به دام اندازند، و وارد روند تغییر دین کنند. در این خصوص او از من پرسید : "خانم! نام شما چیست، دوباره بگو؟ این نام به نام های مسلمانی می ماند".

یکی از پوسترهای طراحی شده توسط چوهان در خصوص جهاد عشق

ماموریت زندگی

چوهان عنوان داشت : "بعضی مواقع عناصر جهادی، زنان هندو را به دام انداخته و ارتباط جنسی با آنها برقرار کرده، و از آن صحنه تصویر برداری کرده و روی موبایل خود ضبط می کند، بعدها آن زنان را تهدید می کنند که مسلمان بشوند و با آنها ازدواج نمایند". چوهان تاکید کرد که او یک فرد مجرد بدون قدرت و پشتوانه امنیتی و بدون سابقه قوی خانوادگی است که ائتلافی هم با سیاستمداران ندارد، و ماموریت او تنها توقف این جهاد است.

پوستر دیگری که او در منطقه سهارانپور پخش کرده بود از پایان و شکست جهاد عشق می گوید : "اگر به دنبال امنیت برای خواهران و دختران هستید، و اینکه می خواهید، زندگی شرافتمندانه ایی داشته باشید، پس از هم اکنون روی این چهار مورد متمرکز شوید : سالن ها و آرایشگاه ها تحت مالکیت ضد هندیان (در مالکیت مردان مسلمانان) را بایکوت کنید، به دختران خود اجازه ندهید که به آرایشگاه های تحت مالکیت مردان بروند؛ محتویات موبایل دختران و خواهران خود را، هر روزه چک کنید؛ کلفت و نوکرانی که به خانه شما می آیند را مراقبت باشید، چرا که ممکن است آنان همکار جهادگران عشق باشند، و سحر و جادی سیاه روی زنان (هندوی) ما داشته باشند."

در وسط این پوسترکه در یک زمینه آبی با خط سفید برجسته نوشته است : "صدای خود را علیه این لات های شرور بلند کنید،  ما، یا پلیس را از هرگونه اطلاعی در این زمینه ها با خبر کنید. از طریق تماس با شماره 39 در سراسر منطقه سهارانپور."

 چگونه او این را به انجام رساند

چوهان می گوید برای ده سال، به سراسر کشور سفر کرده است، تا صدای آگاهی بخشی خود را در خصوص دلایل توقف "جهاد عشق" را به گوش همه برساند. "در این مسیر شماره تماس خود را به همه دادم، و کم کم تماس هایی از مردمی داشتم که می خواستند مواردی را گزارش کنند، که داشت اتفاق می افتاد". او از این امر اجتناب دارد که که بگوید آیا پلیس هم با او در این رابطه همکاری می کند یا خیر.

چوهان معتقد است : "اگر فردی یک بار با من تماس گرفت، تبدیل به همکار همیشگی من خواهد شد".

وقتی او نشانه ایی از یک کیس ازدواج "جهاد عشق" دریافت می کند، بلافاصله به منطقه مراجعه می کند تا ریز موضوع را کسب و تحقیق کند، چوهان عنوان داشت "در کمتر از 5 دقیقه متوجه خواهم شد که آیا مورد مذکور ناشی از اجبار بین خانم های هندو با این جهادگران عشق است، تجاربی که می گویم، در 99 درصد موارد به همین شکل است. در بعضی موارد، دختران هندو نمی دانند که پسره، مسلمان است، تا این که ما به آنها می گوییم. این دختران باید نجات داده شوند".

چوهان عنوان داشت که پلیس اغلب به او کمک می کند تا دختران هندو را که با پسران مسلمان به جاهای نامشخص فرار کرده اند را از طریق دنبال کردن سیگنال موبایل این پسران بیابد. او اعلام کرد که "یک بار من دختری را در حیدرآباد از یک حوزه علمیه نجات دادم؛ در حالی که در حال خواندن قرآن در داخل آنجا بود. به داخل حوزه علمیه حمله کردم دستان دخترک را گرفتم و او را به بیرون از آنجا کشیدم. او بعدها از من متشکر بود که او را نجات دادم".

چوهان با هیکل ورزشکاری خود در بین همفکران مذهبی اش

به خاطر سخن از هندوها، تهدید به فرستاده شدن به زندان شدم

چوهان بارها به زندان افتاده است، اما هرگز شرمگین و پشیمان نیست  او به آهستگی به من گفت که "من 7 یا هشت بار زندان بوده است". "در دوره حاکمیت حزب کنگره و حزب سماج وادی، به مرگ هم تهدید شدم؛ بارها به زندان منتقل شدم، خیلی هم به زنجیر کشیده شدم، و ماه ها در زندان های مختلف، و سه بار هم به اتهام نقض قانون 153 زندانی شدم".

ماده 153 از قوانین هند ناظر بر "گسترش عداوت و دشمنی بین گروه های مختلف، در زمینه های مذهبی، نژادی، محلی، ساکنین، زبان ها و... و ناظر بر اعمال پیشگیرانه قضایی است که به هارمونی، همزیستی و برابری اجتماعی منجر می گردد".

قبل از ترک آقای چوهان او با شدت تمام شعار داد و گفت که : "خانم! شما باید بگویید درود بر هند، و مرتب این ذکر را با خود بگویید، درود بر مادر ما (گاو مقدس)."

خانم عصمت آرا خبرنگار جوان و مسلمانی که خطر کرده

و با این عنصر افراطی مذهبی هندو مصاحبه کرده است

[1] - واژه ایی به مفهوم انسان هندوی خالص با اعتقاد به تمام لوازم فرهنگی و دینی و نژادی باستانی دین هندو، مرسوم در گروه RSS و معتقد به احکام و فقه و فلسفه دینی، بر طبق متون کهن مقدس مکتب، که اکنون کاملا سیاسی شده و به نوعی تحجر برای بازگشت به سیستم ظالمانه طبقاتی، حاکمیت روحانیون و برهمنان بر اقشار دیگر، در خدمت قرار گرفتن نظامیان در پای منویات دل برهمنان و طبقه بالا هندو و... تحقق و بروز یافته است. بازگشت به هند باستان.

[2] - Ismat Ara گزارش این روزنامه نگار مسلمان در سایت وایر (The Wire) منتشر شده است که در این آدرس اصل متن گزارش قابل مطالعه است: https://thewire.in/communalism/vijaykant-chauhan-uttar-pradesh-hindutva-love-jihad

[3] - 'One-Man Hindutva Army'

[4] - "جهاد عشق" یا 'love jihad' اصطلاحی است که اکنون تندروهای هندو مذهب، جوانان و... اقلیت مسلمان را متهم می کنند از طریق ازدواج با دختران هندو آنها را به کیش خود در آورده، یعنی وارد اقلیت مسلمان هند می کنند. قانونی در این زمینه در هند توسط حزب BJP تصویب شده که اکنون در راه مقابله با این امر در حال اجراست، چرا که حاکمیت هند اکنون در دست راستگرایان افراطی مذهبی هندو از حزب BJP قرار دارد، که در این گونه امور فعالیت فوق العاده ایی داشته و دارد.

[5] - gaushala به علت تقدس گاو، مراکز نگهداری و تیمار برای گاوها در سطح مناطق مسکونی هند از سوی دولت و مومنین به دین هندو ساخته شده است، که آقای چوهان متولی یکی از این مراکز است.

[6] - e-rickshaw موتور سه چرخ که در کشورهای شبه قاره هند برای حمل نقل مسافر و بارهای کوچک استفاده می کنند.

[7] - https://www.theguardian.com/world/2015/jan/29/love-jihad-india-one-man-quest-prevent-it

[8] - “Jab Muslim kam hote hain toh bhaichare ki baat karte hain, aur jab sankhya me zyada hote hain toh logon ko chara bana ke kha jaate hain

[9] - Prohibition of Unlawful Conversion of Religion Ordinance

[10] - Ram Naam Satya yatra

[11] - https://thewire.in/women/up-budaun-gangrape-murder-temple-priest

[12] -  sanyasi  یک مرحله از مقامات برهمن (روحانیت) هندو که طبق اصول تناسخ، وارد چهارمین مرحله زندگی خود شده، و به عنوان یک فقیر دوباره هرگز به این دنیا پا نخواهد گذاشت، و در عوض در روح کائنات جذب و جاودانه خواهد شد.

[13] -  ‘Vande Mataram – Ek Chingari’ سرود ملی هند

[14] - آنگونه که هندی ها از او یاد می کنند "شهید باگات سینگ" از مبارزین ضد اشغال هند توسط بریتانیا بود، که توسط آنان دستگیر و اعدام شد، او مبارزی بود که دین را در زندگی بی فایده دیده بود، و به به عنوان یک "آته ایست" و یا بی دین از دنیا رفت، حال چطور چنین مبارزی با این اعتقاد، به خواب یک مومن دو آتشه هندو می آید و... خدا می داند، نمی دانم این عالم خواب چیست که در پیروان تمامی ادیان به آنچه در آن می بینند حساب ویژه باز می کنند و گاه باعث حرکت هایی در آنان می شود، و این گونه انسان ها با چیزهایی که در خواب می بینند، دست به اعمالی می زنند که گاه جان و مال دیگران را به خطر می اندازند، یا یک فرضیه موهوم را تایید می کنند و...

[15] - Vande Mataram به معنی "تو را، مادر، تعظیم می کنم"  بخشی از یک شعر که به قسمتی از سرود ملی هند تبدیل شده است و حکایت وفاداری به میهن و البته هندویسم است.

[16] - به قرار هر روپیه 370 تومان معادل 148 میلیون تومان فعلی

[17] - Sangh parivar  گروه های متعدد معتقد به فرهنگ و ایدئولوژی هندوتوا، که عموما ذیل گروه مادر یعنی RSS تجمع می یابند و رهبری می شوند که به آنان سنگ پریوار می گویند، دوآتشه های مذهبی که مذهب را به صحنه سیاست آورده و تاکنون کشتار بزرگی از مسلمانان و دیگر اقلیت ها کرده اند، مهاتما گاندی را هم یکی از عناصر همین گروه به جرم حمایت از اقلیت مسلمان ترور کرد و هرگز این تروریست اعدام نشد؟!

#خادمان_تعدی_ظلم

#تروریسم_دولتی_هند

#اقلیت_طعمه_دوآتشه_های_مذهبی

#چهره_هند_خالی_از_سکولاریسم

#جهاد_عشق

#نابردباری_مذهبی_فکری

#تفکر_خود_حق_مطلق_بین

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

پوپولیسم (اهل شعار و عوام فریبی) برای خود حق کودتا علیه مردمی قایل است، که روزگاری به او رای داده اند، تا در قدرت حضور یابد، این است که بر رای دیگرِ آنان، بر نمی تابد و حتا کودتا (از نوع خزنده و یا خونین) را نیز در این راه، از نظر دور نمی دارد. وقتی پوپولیست ها سوار بر آرایی که به لطایف الحیل به چنگ آوردند، راهی سرای قدرت می شوند، برای خروج از کرسی قدرت، هرگز خود را نه لایق، و نه آماده می بینند، چرا که خود را بهترین و لایق ترین حکمران، و روش خود را، بهترین و حکیمانه ترین حکمرانی، و رقیب را، دشمن کشور دیده، و لذا از چرخش عادی قدرت سخت گریزان، و در صورت توان، از آن جلوگیری می کنند.

در نظر این خود شیفته ها، ماندن آنان در کرسی قدرت، واجب، مادام العمر، و تمام خیر و صلاح است و لاغیر، لذا حتا یارانی که روزگاری پله رسیدن شان به قدرت شدند، را به فراموشی سپرده، و یا قربانی می کنند؛ راه همواری که برای رسیدن به کرسی قدرت داشته اند، را ویران و از یاد برده، سعی می کنند، شاهراه های چرخش قدرت را چنان پر سنگلاخ، پر پیچ و خم کنند، و سخت و دست نایافتنی کنند که کسی را یارای عبور از این دست اندازها نباشد، تا از راه صافی که خود آنها در رسیدن به قدرت، عبور کرده اند، چیزی باقی نماند، و آن راه را، یک بار مصرف تلقی کرده، که دیگر وجود خارجی نخواهد داشت.

صحنه ی حمله حامیان ترامپ به نماد های دمکراسی در امریکا (مجلس نمایندگان) نشان داد که، حتا قانونمندترین کشورها، بهترین دمکراسی ها، دیرپا ترین سیستم ها و... هم در معرض خطر راستگرایان پوپولیست قرار دارد، و جناب ترامپ قصد قبول شکست، و ترک کرسی قدرت، که از نشانه های بلوغ یک رهبر سیاسی است، را ندارد، حتی اگر قرن ها حاصل دمکراسی را، به ویرانی برده، و امریکا و دمکراسی را به مضحکه جهانیان، و البته دشمنان دمکراسی و نقش مردم، و صندوق رای، در چرخش قدرت تبدیل نماید.

این رییس جمهور استثنا در تاریخ دمکراسی امریکا، حتی راستگرایان جمهوریخواه خود را نیز شرمنده اعمالش کرد، چنانچه در ساعتی بعد از سخن دونالد ترامپِ جمهوریخواه، که آنانی را که به نفع او به خیابان آمدند، تا مانع اعلام نتایج انتخابات شوند را بعنوان "خاص" یاد کرد و اعلام نمود که "دوستتان دارم"، اما سناتور مک‌ کانل (رهبر اکثریت جمهوری‌خواه در سنای امریکا، که حزب پشتیبان ترامپ است)، از آنان و اعمال شان، برائت جست و آنان را "اوباش و اراذل" خواند، و به رغم این رییس جمهور منتسب به حزب خود، به آنها هشدار داد که "جلوی بی‌قانونی سر خم نمی‌کنیم"

این روز برای ترامپ، حزب جمهوریخواه امریکا، یاران و همراهان سیاسی ترامپ و پشتیبانان او، به عنوان روز سیاه و سرشکستگی خواهد بود، چراکه آقای ترامپ بعد از این همه بررسی قانونی که در مورد ادعاهایش شد، و سیستم امریکا با وسواس تمام ادعای تقلب او را یک به یک مورد وارسی و بررسی قانونی قرار داد، و بی اعتباری آنرا، به اثبات رساند، و باز او این چنین عمل نمود، اعتبارشان را برای مدت ها، از دست دادند.

و متاسفانه آقای ترامپ، همانطور که در اولین روزهای پیروزی اش با عزیمت به ریاض، و رقص شمشیر با بدنام ترین ایدئولوژی، ساختار حکومتی و رهبران دنیا، یعنی عربستان، به آنان کارت پیروزی و حمایت داد، متاسفانه امروز و در آخرین روزهای حکومت خود نیز خوراک تبلیغاتی برای دیکتاتوری های جهانی، و گروه های ضد حقوق مردم، مهیا ساخت، که بگویند "این هم امریکا، مرکز لیبرالیسم و آزادی و...؛" و تا مدت ها دمکراسی، دمکراسی خواهی، آزادی و حق تعیین سرنوشت ملت ها و... محور حمله و تمسخر دشمنان نقش ملت ها در گردش قدرت خواهد بود.

این هم هدیه آخری جناب ترامپ به دیکتاتورها، البته امیدوارم آخری باشد! و خطاها به همین ختم شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بیا که موسم صلح است و دوستی و عنایت

به شرط آنکه نگوییم از آنچه رفت حکایت [1]

چگونه ترک حکایت کنم به روزگار سخن      مذاق دوست سکوت است، در مذاق ما نمی گنجد

 کنم حکایت این روز را، به شام بیکسان چون فاش،     بصبح عشرتکده غمناک، سکوت در نمی گنجد

فدای آن لعبت دل باخته بر صورت دوست،             که در دلش مجالی، به عشق بازیش نمی گنجد

رها نموده مرا به دار و، دل به دار آویزان،           که در نگاه او رحم بر این صید، در نمی گنجد

به صبح و شام، گاه به نیمه شب هستم،           به یاد آن دلی که مَنَ ش، در نگاه نمی گنجد

فراری است ز چنگم، گاه می کشم چنگی،          به دلنواز رخی که بدستم، در نمی گنجد

هزار صورت می، ساغر و پیاله به ذهنم،           چه فایده، کین حال در حوصله یار، در نمی گنجد

مرا سکوت بهتر است، زین حکایت، میدانم،        ولی به غیر گفتن اینحال، بر مجال نمی گنجد

دریچه باز کن به خیالم، تا تو هم بینی،            که در حالت شور، آرامشی نمی گنجد

دلم به روضه رضوان او خوش بود به گزاف،          که این روضه و رضوان، در دلم نمی گنجد

فراری ام ز روضه و رضوان ناکسانِ بی مقدار،         بدین روضه ی ناکسان، چنین خسی نمی گنجد

به شعله ی عشق، آتش کشیدی از سخنِ خود،       غم و بلا پر است بدین دل، یار در نمی گنجد

فراخ گشته دلم، به خال ابروی یار،            ولی نگاه دل انگیز او، به چشم در نمی گنجد

سکوت می شکنم، روا نمی دارم من،         حکایت دلخون کننده، که در گوش یار نمی گنجد

میان هروله عشق، هیاهوی غیر می تازد،       بدین صفا و مروه ی سنگی، یار ما نمی گنجد

برو تو در سکوت خود گم شو، ای مدعی یار       که یار ما میان مدعای چون تو والاکسی، نمی گنجد

ببند این دهانِ خشم، به نوبت عشق،        حضور یار در این خشمِ بی قرار نمی گنجد

به نظم در آمده در

15 دیماه 1399

 

[1] - این دو بیت را استاد از این شعر ذیل جناب سعدی شیرازی برایم ارسال داشت، نظم نوشته فوق را در استقبال از این دو بیت نوشتم :

 بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت      به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم     قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

ملامت من مسکین کسی کند که نداند     که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت

ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده     که چشم سعی ضعیف است بی چراغ هدایت

مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی    هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت

جنایتی که بکردم اگر درست بباشد     فراق روی تو چندین بس است حد جنایت

به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن      کجا برم گله از دست پادشاه ولایت

به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی    به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت

کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید     مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت

مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان     هنوز وصف جمالت نمی‌رسد به نهایت

فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد   که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

قلبی از سنگ می خواهد، تا بتوان، از کنار بعضی اخبار بی تفاوت گذشت، این روزها باید مثل صخره های کوه بود، که در هجوم توفان های ظلم و جهل جاری، بر زمین آلوده به ظلم، نشکنی و متلاشی نشوی، تندبادهایی که بر مردم منطقه ما، با سرعتی باورنکردنی وزیدن دارد، از قافله ما هر روزه چون گرگ های درنده، رهزنی می کند، می بَرد، می دَرَد، و بر ناله مظلومان گرفتار نیز، نه از آسمان، و نه از زمین، فریاد رسی نیست. آنچه چندی بر مردم سمت غرب مرزهای ما، در سوریه و عراق رفت، سال هاست که به روندی جاری و بی پایان، بر زندگی مردمی تبدیل شده است، که در شرق مرزهای ما می زیند، دیگر این ظلم آشکار، بخشی از زندگی آنان شده است، این خبر را باید شنید، تا فیلم این جنایت را در ذهن خود ساخت، تا بتوان رنج آنان را درک کرد :

"صبح یک شنبه 14 دیماه 1399 تروریست های اسلامگرا، وارد معدن ذغالسنگی در منطقه ماچ در استان بلوچستان پاکستان شده، کارگران معدن را جمع کرده، افراد اقلیت نژادی، شیعه و پارسی زبان "هزاره[1] را از بین آنان جدا کرده، چشم ها و دست های آنان را بسته، همه را به رگبار گلوله می بندند، و گلوی نیمه جان شان را هم می بُرند، دست کم یازده نفر بدین صورت قتل عام شدند."

بله این اتفاق در همین کویته، درست در کنار مرزها ما، صورت گرفت، کشتار از کسانی که تنها جرم شان شیعه بودن است، آنان که در کنار کارگرانی دیگر، نان خود و اهل شان را از دل سیاهی سنگ ها بیرون می کشیدند، دست های پینه بسته اشان، صورت رنجور و زحمت کشیده اشان، التماس رحم و ترحم شان، ذکر شهادتین هنگام مرگ شان و... هیچ شرمی را بر پیشانی جنایت پیشگانی با ریش های بلند، سبیل های تراشیده، خوانندگان نماز های بلند تراویح، قاریان وقت و بی وقت قرآن، نمازگزاران صف های دراز نمازهای جمعه و جماعت، دستاربندان علوم الهی، ساجدین و راکعین شبانه روزها، سپید پوشان روز عید اضحی، قربان کنندگان عید قربان، طواف کنندگان گرد کعبه، ذکر گویان و تسبیح بدستان دایم و... ننشاند، آنانی که همه این اعمال بر قلب های از سنگ ساخته اشان، هیچ اثری از رحم، شفقت، رافت، مروت، انسانیت و... به وجود نیاورد.

قرآن، ذکر، اسلام، پیامبر، نماز، قربان، طواف، روزه، خذیث، سنت نبوی و... هیچ کدام نتوانست، برای آنان کمی انسانیت، مروت، رحم، شفقت، دوری از خشونت، حق دادن به خلق الله و... به ارمغان آورد، و خللی در ایده های دهشت بارشان وارد آورد، تا به همنوع و خلق خدا رحم داشته باشند، به او حق زیستن دهند، و در نکشتن انسان های غیر از خود، دچار تردید شان کند. 

در پیش چشم این جنایتکاران شقاوت پیشه، رنجی که بر صورت و دست های این کارگران معدن بود، هرگز دیده نشد، تا تاملی کنند، و دست از ظلم کشتار و جنایت خلق الله بردارند، واژه هایی مثل "رحمان" و "رحیم"، که ورد روزانه و شبانه آنان در نماز، و اذکار و جمعه و جماعت و قرائت قرآن بود، دعاهایی مثل "يَرْحَمْكُم اللّٰه" ها چنان در دل این ظلم پیشگان بی معنی بود، که بر طفلان و اهل بی پناه شده این کارگران، هرگز رحمی در دل شان ایجاد نکرد.

ویران باد بنیاد فکری اتان، لعنت بر تئوریزه کنندگان فقهی و دینی تان، که از قرآن خداوندی، و سنت محمدی ظلم بیرون می کشید، استبداد و خودخواهی استخراج می کنید، حرمت جان و مال و ناموس انسان را بر می دارید و... شکسته باد دستان ظالم تان، بریده باد زبان ذکر گوی تان، قطع باد دستان تامین کنندگان دلار و اسلحه تان، تف بر انسانیت، مروت و رحم تان، بندهای دل بیرحم تان پاره پاره باد.

اگر به خدا و اسلام ایمان دارید، در پاسخ به این آیه سوره تکویر در آن هنگامه سوال، چگونه پاسخ خواهید گفت، وقتی که ندا دهند "به کدامین گناه کشته شدند،" بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ 9؟!!

اما تو ای دوست و برادر هزاره من، که این چنین مظلومان قتل عام شدی و می شوی، قسم به دست های پینه بسته ات، به خون جاری شده از گلویت، به چروک های بر پوست رنجور از کار سخت، نشسته ات؛ قسم بر قلب های مهربان تان، که جهت کسب لقمه نانی حلال، از دل سنگ های سیاه، و برای داشتن قوت لایموتی، جهت کودکان تان، راهی این معدن و یا قلتگاه شدید؛ قسم بر وحشت دائم تان از هیولاهای انسان نمای مدعی اجرای شریعت محمدی، که همواره بر بند بند دل پر مهرتان جاری بود، و نهایت هم این ترس و وحشت منطقی اتان، هرگز بی پایه و اساس نبود و نیست، چرا که گرگان شریعت پیشه را، هزاران بار بر اجساد هم نژادان و هم فکران خود دیده بودید، که با نعره مخوف "الله اکبر"، بر بدن مظلوم بسیاری از شما، جشن جهاد گرفتند، و شما هزاران هزار بار طعم دینداری این دینداران خالی از هر انسانیت، مروت و رحم و شفقت را چشیده اید؛

قسم بر فریادهای مظلومانه همدلان، هم نژادان، همدینان شما که هرگز فریاد رسی برایش نبود؛ قسم به دست های ناتوانی که بر آسمان ماند، و هیچگاه فریاد رسی از آن سو هم نیافت؛ به تو حق می دهم در این ترس و وحشت همیشگی؛ چرا که دنیای انسانی ما را، میان گرگ های مدعی خدا و شریعت رها کرده اند، تا خلق خدا را به جای گرگ های طبیعت، که نسل شان از سوی انسان بر زمین، در حال برکنده شدن است، بَدرند. این شیوه دیندارانِ در اقلیت است، که بر اسب راهوار "رعب" و ترس ما، سوار شوند و "نصر" یابند، تف بر این نصر و پیروزی.

آنان که تفکر خود را محور حق و حقانیت قرار داده، دیگران را به خط کش کج و پوسیده و ظلالت بار فکر خود کشیده، و به نام خدا، از انسان ظالمانه مال و جان و ناموس می ستانند، آنان که به نام اسلام و شریعت و دین محمدی، تمام شعارهای حقوق بشری، و ارزش های انسانی را به پوچ انگاشته، و بر محور ایدئولوژی مخوف خود، همه را طواف کننده و تسلیم می خواهند، و چون ماری وحشتناک و چنبره زده بر نام خدا و قرآن و شریعت محمدی، هر روز نیش های زهرآلودشان خود را، بر بدن انسان های مظلوم و بی پشتوانه، فرو می کنند.

و صد البته شرم بر این مدعیان عدالت و انسانیت و اسلام باد، که جهان به نظاره این ظلم بزرگ نشسته است، و از قضا دوست و دشمن شما، این روزها در فکر صلح با چنان افعی های وحشی افتاده، که شهادتین را بر پارچه های سپید و سیاه نوشته، و انسان و انسانیت را ذیل آن، سیه روز می خواهند؛ تفکرشان به بردگی کشاننده، قلب هاشان مثل سنگ، وجودشان خالی از انسانیت، مروت و رحم است، از مقام انسان، تنها هیکلی دارند به دور از هرچه انسانیت؛ و حال آنکه دلارها و اسلحه ی اعراب و مسلمانان مُتِمَکّن در گوشه گوشه جهان، به سوی شان جاری، فتاوی مفتیان و روحانیون از خدا بی خبر، پشتوانه راه ننگین شان، تا به اصطلاح فقه محمدی! را که تنها خود دوستدار آنند، بر تمام مردم زمین تحمیل کنند، خالی باد زمین از چنین فقه و تفکری، مرده باد تمام انسان هایی که بر این نهج جهاد می کنند.

  

Click to enlarge image Hazara.jpg

اجساد معدن چیان شهید هزاره بر اتوبانی در کویته پاکستان به نشانه اعتراض

[1]هزاره‌ها سومین قوم از لحاظ جمعیت، در بین اقوام افغانستانند. اقلیت هزاره‌ها در پاکستان بیشتر در شهر کویته زندگی می‌کنند و عده‌ای از آن‌ها در ایران نیز هستند. سی درصد مردم افغان هزاره‌هایند و مناطق هزاره‌نشین را هزارستان می گویند. هزاره ها پارسی گو و زبان شان بعض لغات ترکی و مغولی نیز در خود دارد. بیشتر شیعه مذهبند؛ بسیاری از واژه های اوستایی نیز در این گویش موجود است. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این روزها، و در این روزگار سخت و ملال آور بی کسی های ایران و ایرانیان، که تحریم های حداکثری و کمرشکن، دشمنی های بی پایان، دست اندازی های گرگ وار در عرصه های منطقه ایی و بین المللی به منافع، حقوق و ثروت این کشور و مردم، و نهایتا کشتار ایرانیان توسط کرونا و... در اوج است، و ایران و ایرانیان در دنیا منزوی، بدون دوست، و یار و یاور بین المللی شده اند؛ به داخل هم که نگاه می کنیم، اختلافات و دسته بندی های ویرانگر داخلی، در اوج خود قرار دارد و تبلیغات کشور در خدمت و سیطره یک جناح سیاسی است، و باید اعتراف کنم، که مدت هاست انقلاب و اندیشه های اصیل آن در کشور نیز، بی یار و طرفدار شده است، در این شرایط است که فردی مثل آقای محمد تقی مصباح یزدی، به ایدئولوگ انقلاب تبدیل می شوند، کسی که کمترین همراهی را با انقلاب و انقلابیون اصیل در پرونده خود دارند.

انقلابی که به واسطه میدان داری امثال آقای مصباح، طرفداران و ایدئولوژی اش، طرفداران، مجریان، مبارزین و انقلابیونش را به کناری نهاده، و زاویه دارها در آن، ارج می بینند و بر صدر می نشینند؛ [1] و در چنین فرایندی شاهد بیکسی و بیپناهی ارزش های اصیل این انقلاب، و مردم انقلاب کرده آن، همچون آزادی، حق تعیین سرنوشت، جمهوریت و... هستیم که مهجور مانده اند؛ مثال بارز بروز چنین مهجوریتی نیز، تکیه زدن افکار امثال مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، بر کرسی ایدئولوژی و اندیشه ایی است که، به انقلاب منجر، و یک ملت را با وحدتی همگانی و مثال زدنی گرد آورد، و به پیروزی رساند.

انقلابی که امثال آقای مصباح با آن همراهی و همنظری مناسبی نداشتند؛ ولی با آن همه زاویه ایی که با انقلابیون، مبارزه، اهداف انقلاب 1357 و ارزش های آن داشتند، در میان حیرت همه آنانی که دل در گرو ایران، ملت ایران و انقلابش داشتند، تبدیل به ایدئولوگ انقلاب اسلامی، و جایگزین کسانی همچون علامه طباطبایی شدند، که هنوز که هنوز است در افکار امثال طباطبایی، نقطه ایی را نیافته ام، که این چنین، به سان جناب مصباح، "ولی نعمتان" انقلاب و کشور، یعنی مردم را، بدین شدت مورد بی مهری قرار داده، و به حاشیه رانده باشند. [2]

حال چگونه مرحوم مصباح جانشین آقای طباطبایی و شاگرد بارز ایشان شدند، خدا می داند! سوال اساسی که وجود دارد اینکه، این انقلاب و نسل انقلابیون اصیل، چه فرایندی را طی کردند، که به اینجا رسید، تا جناب مصباح یزدی جایگزین علامه شهید، مرتضی مطهری شوند، کسی که با مطهری تفاوت ماهوی در افکار و منش دارد، مطهری که در وسعت اندیشه، تحمل مخالف، قایل بودن به تکثر و... نمونه ایی خاص بودند، تفکری و اندیشوی، آغوشی باز به موجودیت تمام اقشار و افکار ایرانیان داشت، و به نوعی آشکار به تکثر اندیشه تن داده، تا آنکه حتی معتقدین به کنار نهادن دین از هدایت و حاکمیت جامعه را هم، صاحب حق داشتن کرسی می دید، و می خواست تا به آنان نیز مقام تدریس ماتریالیسم، کمونیسم و... در دانشگاه ها، و مرکز تربیت جوانان کشور بدهد.

 اما روزگاری چند بر این انقلاب، انقلابیون و کشور نرفت، که دیگر حتی "برادر دکتر عبدالکریم سروش" هم در دانشگاه، جایی و کرسی برای تدریس، و امنیتی حتی برای تفسیر تفکر "مولانا جلال الدین بلخی" نداشته باشد، چه رسد به امثال نورالدین کیانوری، که بیایند و ماتریالیسم، کمونیسم و... تدریس کنند.

بی شک، یکی از فعالین این صحنه عارض شده بر انقلاب و انقلابیون اصیل، و تنگ کننده شرایط برای دیگران، و تئوریزه کردن تک قرائتی ها، و به حاشیه راندن نقش مردم در اداره و تصمیم گیری امور کشور و...، که خصوصا بعد از رحلت بنیانگذار ج.ا.ایران اوج گرفت، مرحوم آقای محمد تقی مصباح یزدی و تفکرشان بودند. که با وجه جمهوریت، آزادی، حق تعیین سرنوشت مردم و... و چنین ارزش های انسانی جامعه جدید، به مبارزه ایی فکری، فقهی، فلسفی، و البته عملی برخاستند، [3] و امروز متاسفانه درس آموختگان متعدد مکتب ایشان، که با بودجه های هنگفت فرهنگی همین انقلاب تربیت شده اند، بیشترین نفوذ را یافته، و دیدگاه های ارزشی انقلابیون اصیل و اولیه را، چنان به حاشیه برده و می برند، که امروز سخن گفتن از آزادی، دمکراسی، حق تعیین سرنوشت، رفراندوم و... به غربگرایی، انحراف، وادادگی، ضد انقلابی و... تعبیر و تلقی می شود؛ اوج حرکت سیاسی جناب مصباح و طرفداران شان، [4] قدرت گیری دولت های تحت ریاست جبهه پایداری بود، که آقای محمود احمدی نژاد رییس آن دولت بودند، و اطاعت از این رییس جمهور، از ناحیه ایدئولوگ فکری آنان، جناب مصباح یزدی، با اطاعت از خدا، برابری داده شد. [5]

آثار عملی [6] افکار مرحوم محمد تقی مصباح یزدی که بر روند انقلاب مترتب است، به حاشیه رانده شدن مردم (ولی نعمتان مسئولین کشور)، [7] و عمیق ترین انحراف در ارزش های حاصل از انقلاب 57 (آزادی، حق تعیین سرنوشت، حاکمیت مردم، کثرت گرایی و...) را موجب شد؛ به عمل در آمدن تئوری های ایشان، به غیرپاسخگو شدن حاکمان، و تقابل بین حاکمیت و مردم، و دوری و تفاوت یافتن ارزش ها، ایدال های قشر حاکم، از خواست های مردم و... منجر و این امور را بیش از پیش تشدید کرد؛ و رای و نظر "ولی نعمت" های بنیانگذار این انقلاب، تقریبا به زینت صندوق های رای تبدیل گردید، که نه مشروعیتی برای منتخب، می آورد، و نه مقبولیت رای دهندگان، چندان اهمیتی داشت، و مردم به هیچکاره هایی رای دهنده تبدیل شدند. [8]

آقای مصباح افکار و عقاید خود را بی پروا بیان می کرد، چرا که در اثر حرکت خزنده نفوذ این تفکر، انقلابیون و نزدیکان به بنیانگذار ج.ا.ایران، و حتی خانواده و یاران نزدیک امام خمینی، با القاب متعدد و مختلفی، رد صلاحیت و به حاشیه رانده شدند، و معترضین به این شرایط، لقب"فتنه" گرفتند، و به حاشیه نا امن زندگی زیر تندباد این افکار تند و بی رحمانه، خالی از ارزش های اصیل انقلاب، رانده شدند؛ و بدین طریق تفکر اقلیت، که در انقلاب اثر و کمکی قابل توجه نداشت، به تفکر محور و اصلی کشور تبدیل گردید؛ و عده ایی آنرا مناسب طبع و منافع حاکمیتی خود در کشور یافته، و یا مجبور به دنباله روی عملی از ایشان شدند؛ و دیگرانی که مخالف این ایده، و نظرات بودند را، به "دگراندیشان" تعبیر و ارزیابی کردند؛ حال آنکه، در ابتدا این تفکر آقای مصباح و امثالهم بود که نسبت به تفکر بنیانگذار و یاران انقلابی اش، "دگراندیشانه" و انحرافی می نمود، ولی اکنون همین تفکر، به محور و ایدئولوژی حاکم، و خود ایشان به ایدئولوگ انقلابیون جدید، تبدیل شدند، و انقلابیون و ارزش های انقلاب اصیل را، به خط کش ایشان و تفکرش کشیدند، تا عیار انقلابی گری آن را، در عصر انقلاب در انقلاب، تعیین کنند.

به واقع مصیبت کشور و انقلاب ما در این استکه، از همان ابتدا دگر دیسی ها خزنده، اما سریع کلید خورد، و زاویه ها از اهداف اصیل، آنقدر باز و بازتر شد، که اندک اندک، در زمانی کوتاه، انقلابیون اصیل دوران مبارزه و اندیشه هاشان، به اقلیت تبدیل شدند؛ اندیشه هایی که محور وحدت جمعی انقلابیون اصیل و مبارز بود، و روزگاری آنان که برای تغییر دیکتاتوری فردی و سلطنت غیر پاسخگو، به حکومتی مناسبِ زندگی جمعی و در خور مردم ایران، و متناسب با قرن پیشرفت و... وحدت داده و به قیام وا داشته بود، و حول محورهای اساسی از جمله  مبارزه با استبداد رای، حاکمیت فردی، پایان سلطنت طبقاتی و فردی وحدت داده بود، تا به تامین آزادی (بیان و عقیده) مردم، و به استقرار سیستم جمهوری، با اقتضائات کامل آن (مطبوعات آزاد، قدرت احزاب، حاکمیت صندوق رای، گردش قدرت و...) نایل شوند و...، و اکنون تحت تئوری هایی، مثل تئوری آقای مصباح، این ارزش ها کاملا به حاشیه رانده شده و بی اهمیت می شدند.

شرایطی در این انقلاب مد نظر بود که باید حاکمیت کامل مردم در خلال آن تامین، همه در برابر قانون برابر، میزان "رای ملت" می گردید، و قضایایی محور قرار می گرفت، که همه ی انقلابیون متکثر حاضر در صحنه سخت مبارزه، بر آن به تفاهم و وحدت رسیده بودند؛ اما همه این ها کم کم به حاشیه رفت، و فرصتی که، شرایط ایران و جهان اجازه داده بود، تا این مبارزه در سال 1357 به پیروزی برسد، به نوعی ضایع، و بروز نوع جمهوری مد نظر انقلابیون، که همان حد اعلای نقش مردم، یعنی مثال بارز و روشن آن "جمهوری فرانسه" (که مشهور به مهد آزادی و مردم سالاری جهان است)، هدف گرفته شد، محقق نشد، حال آنکه  توسط بنیانگذار این حاکمیت، در بدو ورود به کشور اعلام گردید، و مردم بعنوان "ولی نعمت" معین شدند، و میزان هم "رای" آن "ملت" و... قرار گرفت، و در یک کلام آزادی، حق تعیین سرنوشت، باید تحقق می یافت و...، اما در اثر این تفکرات انحرافی، دست آورد های آن مبارزه نفس گیر، در خطر جدی قرار گرفت.

در اثر این گونه تفکرات عارض شده به جریان انقلاب، انقلابی در انقلاب رخ داد، و طی تنها چهار دهه، با سرعتی شگرف، فرصت تاریخی این انقلاب برای تحقق آرزوها و دست آوردهای اصیلش خنثی، و چنان منقلب شد، که مقابله با خواست ها و ارزش های اصیل این چنینی، چنان شدت گرفت، که مبارزه ایی، که از روز پیروزی آن، علیه این ارزش ها آغاز شده بود، تا مردم در روند امور قدرتی نداشته باشند، به اصل تبدیل، و اریکه داران تفسیر، تفسیر به این تئوری کردند، و قانون نویسان برایش قانون جدید نوشتند، و قوانین نوشته شده ناظر بر نقش مردم از موضوعیت خارج شد، و مشروعیت مسئولین به آسمان ها متصل گردید، و مقبولیت مردمی مسئولین هم دیگر در نظریه ایدئولوگ های جدید، ارزشی نداشت، چراکه، حاکمی را که خدا نصب کرده بود، چه حاجت به مشروعیت و مقبولیت مردمی زمینی ها خواهد بود. متاسفانه به مرور، اما سریع، این انقلاب از مردان انقلابی اصیل و معتقد خود نیز به انحا مختلف خالی شد، و جای امثال مطهری، بهشتی، بازرگان، طالقانی، منتظری و کسانی که بیشترین مبارزه و زندان را در دوران مبارزه داشتند را، کسانی گرفتند که کمترین نزدیکی با آرا و اندیشه های آن انقلابیون واقعی را دارا بودند.

آقای مصباح تبلور فکری و عینی، چنین وضعی بودند، جدایی این نسل، از آن نسل انقلابی های اصیل، که به مرور انقلاب را با شعارهای به اصطلاح انقلابی [9] در عصر پیروزی انقلاب، از محتوای ابتدایی و اصیل و انقلابیش خالی کردند. جناب مصباح گرچه خود را مطیع و خاکسار می نمایاند، اما از ابتدا تا انتها، راهی را رفت که پیش از پیروزی انقلاب می رفت، و خود آنرا درست می پنداشت؛ همین اطاعت انگاری ها از او، ایشان را به جمع خودی ها برد، بعدها به انقلابی اش تبدیل کرد، و به مقام ایدئولوگ ارتقا داد، ایدئولوژی انقلاب را بدست گرفت، و هر طرف که خواست آنرا راهبری و هدایت کرد. از این رو مرحوم محمد تقی مصباح یزدی را باید سیاستمداری زیرک و زبردست دانست، که از اختلافات و هوای نفسانی غالب بر برخی از انقلابیون اصیل و موثر، سود جست، پنجه در پنجه بزرگان شان زد و در خلاهای این اختلافات و فقدان ها، خود را جایگزین بالاترین های آنان کرد، و قدرت را به سمت خود و همفکرانش جلب و جذب نمود، و سال ها بر سفره فراهم شده از این زیرکی خود نشست، و به تعلیم و تربیت نسلی پرداخت، که حکمرانی را در تفکر او حفظ خواهند کرد، مگر این که مردم لطمه خورده از این تفکر، وضع شرایط را تغییر دهند.

در اینجا یادی کنم از خاطره ایی از مرحوم استاد خانم پریرخ دادستان، خدایش رحمت کند، اوایل دهه 1370 با ایشان کلاسی داشتیم، نمی دانم چه شد، دانشجویان حاضر در کلاس تقاضای تمدید زمان کلاس را کردند، و ایشان جواب دادند، "نمی شود، امکانش نیست"، و با حالتی خاص و طعنه آلود گفت "با از شما بهتران کلاس دارم"، و ادامه داد "بعد از این ساعت درسی، با کسانی کلاس دارم که در آینده، ریاست دانشکده ها و گروه های آموزشی دانشگاه تهران و... را به عهده خواهند گرفت، طلبه هایی از موسسه امام خمینی قم، که آمده اند و کلاس های آمادگی دروس روانشناسی را با من دارند، تا مقدمات اعزام آنان به کشور کانادا، جهت تحصیل در رشته روانشناسی تکمیل و آماده شود،" و با حالتی مملو از تاسف ادامه داد، "آماده باشید، که روزی که آنها از این سفر باز گردند، ریاست این دانشکده (روانشناسی) و گروه های آموزشی اش، از آن آنان خواهد بود." بله این استاد بزرگوار که به شاگردی استاد پیاژه (روانشناس اروپایی) همواره خود را مفتخر می دانست، 20 سال پیش شرایط کشورِ در تسخیر شاگردان آقای مصباح را دیده و پیش بینی کرده بود، و به ما که درکی از این گفته هایش نداشتیم، هشدار می داد.

 

[1] - درگذشت آقاي مصباح يزدي را تسليت ميگويیم.  به مناسبت فوت ايشان يادي كنيم از نظرات طلايي ايشان (حرام دانستن مبارزات عليه شاه در سال48 + عدم اعتقاد به راي مردم و دموكراسي)  آیت الله خامنه ای در جلسه ای که مصباح ، مبارزه با شاه را  (به دلیل شرکت کمونیست ها و مجاهدین در مبارزه) حرام اعلام کرد حضور داشت و فرمود : "اگر اهل مبارزه نیستی، خب میارزه نکن. ولی مبارزه را با این حرف ها خراب نکن ."      @A_pajhohi  

[2] - یاسر عرب : "سوالی که ذهن حقیر را درگیر کرده اینکه (با تجربه زیسته‌ و‌ آنچه در پیرامون دیده) چگونه ناروادارترین دوستان ارزشی و بد خلق ترین آشنایان مذهبی حول گفتمان شخصیتی چنین اخلاقی جمع شده و مبلغِ تفکر ایشان بودند؟" 

[3] - آقای مصباح معتقد بودند :  "در حکومت اسلامی رای مردم هیچ اعتبار شرعی و قانونی ندارد نه در اصل انتخاب نوع نظام سیاسی کشورشان و نه در اعتبار قانون اساسی و نه در انتخاب ریاست جمهوری و انتخاب خبرگان و رهبری ملاک اعتبار قانونی تنها یک چیز است و آن "رضایت ولایت فقیه" است . ‏مشروعیت حکومت نه تنها تابع رای و رضایت ملت نیست ،بلکه رای ملت هیچ تاثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد. "   منبع : علامه مصباح یزدی / هفته نامه پرتو/84،10،7)

[4] - آیت‌الله محمدرضا ناصری امام جمعه یزد گفت: "آیت‌الله مصباح یزدی فیلسوفی مجاهد بود." آقای ناصری! فیلسوف یعنی اندیشمند، آیت‌الله مصباح یزدی مخالف اندیشه بلکه معتقد به اطاعت بود فقط با عنوان متکلمی ماهر از ایشان می‌توان یاد نمود. نه هر که چهره برافروخت دلبری داند، نه هر که آینه سازد سکندری داند.   هزار نکته‌ی باریکتر ز مو این‌جاست، نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

[5] - اظهارات متناقض آقای محمد تقی مصباح یزدی در باره محمود احمدی نژاد :

 مصباح یزدی در سال ۱۳۸۴ قبل انتخابات : "شخصی خواب دید که وجود مقدس ولی‌عصر دارند برای احمدی‌نژاد دعا می‌کنند."

 مصباح در سال ١٣٨۶ : "اطاعت از احمدی‌نژاد اطاعت از خداوند است."

 مصباح در سال ١٣٨٨ : "احمدی‌نژاد ذخیره خداوند برای این روزهای ما بوده است."

 مصباح در سال ۱۳۹۰ : "بیش از ۹۰ درصد معتقدم که احمدی‌نژاد سِحر شده است."

 مصباح در سال ۱۳۹۱ : "حمایت از احمدی‌نژاد حرام و خود او از منحرفین است."

[6] -«اگر من بگویم فردا روزنامه‌ها تیتر می‌کنند که فلانی طرفدار تروریسم است. به هر حال در قرآن ما دستور غلظت و ارهاب داریم، برای چه کسی؟ برای کسانی که منطق سرشان نمی‌شود، راه را برای هدایت پیغمبر باز نمی‌کنند، آگاهانه و از روی عناد با اسلام می‌جنگند، با این‌ها نمی‌شود گفت که شما به دین خودتان ما هم به دین خودمان، بیایید با هم دوستانه و مسالمت آمیز زندگی کنیم…باید درشتی و خشونت شما را لمس کنند»

[7] - "مردم چکاره هستند که به کسی حق بدهند؟  رییس جمهور منتخب مردم هم باید از طرف ولایت فقیه نصب شود وگرنه طاغوت است،  آنهایی که میگویند جانم فدای ایران فرقی با حیوان ندارند!!!"

[8] - «اگر در جمهوری اسلامی تا کنون سخن از انتخابات بوده است، صرفا به این دلیل است که ولی فقیه مصلحت دیده است فعلا انتخابات باشد و نظر مردم هم گرفته شود ولی فقیه حق دارد و می تواند هر زمان که اراده کند و مصلحت بداند نوع دیگری از حکومت را که در آن چه بسا اصلا به رأی مردم مراجعه نشود انتخاب کند مشروعیت حکومت نه تنها تابع رأی و رضایت ملت نیست ، بلکه رأی ملت هیچ تأثیر و دخالتی در اعتبار آن ندارد.»  

[9] - صحبت‌های آیت الله مصباح در دهه ۷۰ رو بخوانید: "برای مصون ماندن از فریب این اصلاحگران منافق باید در ابتدا اسلام را بهتر شناخت و در مرحله بعد، از تجربیات تاریخی بهره برد. تاریخ نشان می‌دهد كه افرادی از همین قبیل بودند كه نهضت مشروطیت را به بن بست كشانده و به جای حركت دادن آن نهضت در مسیر عدالت و اصلاح، آن را به صورت حركتی لیبرالی و غربگرا در آوردند و برای تحقق اصلاحات در جامعه، فرنگی شدن كامل كشور را پیشنهاد نمودند. امروزه همان افراد، بعد از گذشت بیش از دو دهه از پیروزی انقلاب، مجدداً سر از لانه های خود بیرون آورده و به نام اصلاح طلبی، نوجوانان و جوانان را می‌فریبند." 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

A letter to the president of the United States of America

Mr. Donald Trump

President of the United States of America

Hi sir

Happy 2021 to you and the great nation of America

When a nation has decided, it has to happen, American as a new nation, or Iranian as an old nation.

I think your tactical alliance, with the Persian Gulf countries, is going to misguide the American constant and strategic foreign policy these days.

The Iran plateau is the birthplace of ancient Iran and Iranian cultural and historical entity, and we cannot wait and see, what is going on, in this region, or some kind of terrorist ideology, like ISIS capture, and change this region’s social construction, by genocide others (the Kurds as an Old Iranian people …).

On the other hand, every Iranian government, regardless of their ideology, have to, and cannot refuse to monitor what is going on, in this region.

So when you emphasize the Iranian activities in our region, to stop it, you should be more rational.

I want to notice you that regardless of some Iraqis, that speak Arabic now, actually they were Arabized by invaders,

So when you and the world speak of Iran’s foreign policy, should consider such a great history, that is behind, and our historic capability and legacy, to establish peace and prosperity during the existence of this old civilization.

So please have a look, to your government policy toward Iran again,

At the Beginning of 2021 and the end of the first term of your presidency, I hope calm and good memory, for American and the world.

Mostafa Mostafavi

01 January 2021

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...