SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс
ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

دشت هویج و رویای ناتمام صعود به قلل ساکا و آتشکوه

بعد از مدت ها دوری از کوه های اطراف تهران، که با آمدن زمستان این جدایی رقم خورد، و کوه پیمایی ها به رفت و آمدی مکرر در مسیر قله توچال و ایستگاه 5 محدود گردید، در این روزها و ساعاتی که تعدادی از هموطنان ما، عزیزان خود را در میان برف های کوه با عظمت "دنا" در جریان سقوط هواپیمای شرکت آسمان که به مقصد یاسوج رهسپار بود، گم کرده اند، و نگرانی از حوادث کوه هم بصورت طبیعی افزایش یافته است، باز کوهنوردانی هستند که بر این نگرانی ها غلبه کرده و از آن عبور می کنند و دل به کوه و خطر می زنند. لذا به همت دوستانی عزیز باز زمینه صعودی زمستانی در مسیری تازه و برفی میسر شد؛ مسیری در دل برف های البرز مرکزی که عظمت قله هایش دل هر کوهنوردی را به خود جلب می کند.

 ساعت شش صبح بود که در انتهای اتوبان "نیایش" منتظر همنوردان امروزم بودم، اما ببخشید اینجا دیگر نیایش نیست، بلکه انتهای هاشمی رفسنجانی است! جایی که به نظر من در یک بی سلیقگی آشکار، اکنون از نیایش به نام مرحوم " آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی" تغییر یافته است، تا بی ثباتی ما، حتی در نام گذاری کوچه ها، خیابان ها، شهرها، روستاها و... نیز خود را نشان دهد، و اتوبانی که مدت ها بعد از ساخت، توسط سازندگانش آنرا به نام زیبای "نیایش" نامیدند، و این نام در ذهن و مردم این شهر جا افتاده و ثبت شده بود، ناگهان کسی از راه رسید و تصمیم گرفت، از "نیایش" به " آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی " تغییر نامش دهد؛

بی توجه به آثار روانی و بی ثباتی ذهنی که اینگونه تصمیمات در بر دارد، و بر روان مردم وارد می سازد، پیش از این نیز اتوبانی که مدت ها به نام "نیاوران" نامیده می شد، به "امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي" تغییر نام یافت و... که این بی سلیقه بازی ها باعث می شود حتی وجهه و نام شهدا و کسانی که این اماکن به نام شان تغییر می کند، نیز به نوعی دچار خدشه شوند.

یا کوچه ایی که سال ها به نام "سایه" نامیده شده و مردم با این اسم خو گرفته اند و آن را دوست دارند و هزاران خاطره با آن دارند، را به نام "شهید سرلشگر خلبان غلام ‌عباس سلطانی" تغییر می دهند، و مردم محل هم بی توجه به این که این کج سلیقگی مربوط به تصمیم سازان نام گذاری است، و ربطی به این شهید بزرگوار ندارد، بر تابلو جدید مزین به نام شهید این کوچه، رنگ پاشیده و نام این شهید را بی حرمت می کنند و تابلو را دوباره به "سایه" تغییر می دهند، ولی این انصاف نیست، نام کسانی که برای این کشور جان خود را داده اند، به خاطر بی فکری آقایان بی حرمت شود.

سلیقه و تدبیر حکم می کند به احترام سازندگان خیابان ها و اماکن و حق معنوی آنان در نامگذاری ساخته های شان، حرام خواری نکرد و نام های جدیدِ مد ِنظر را در صفِ انتظار گذاشت تا اتوبان، خیابان، مکان و... جدیدی ساخته و از این نام ها بر آن نهاده شود، و به این ترتیب از تغییر مکرر نام اماکن خودداری کرد؛ سایه، نیایش، نیاوران و... به احترام سازندگان اولیه اش و مردمی که با این نام ها خو گرفته اند، بمانند و با این گونه تغییر نام ها، بی ثباتی روانی را به جامعه خود تزریق نکنیم، از طرفی اگر این نام گذاری ها به منظور تجلیل است، این اقدامات تجلیل و اکرام که نمی آورد هیچ، نفرین و ناراحتی را به دنبال خواهد داشت، و اثر عکس داشته و از وجهه شهدا نیز می کاهد.

از این سخنان بی ربط که بگذریم، امروز همنوردانی دارم که سر ساعت مقرر در محل قرارمان حاضر شده و بی خیال بدقولی دیگران، و عدم تعهد به قول و قرار، آمده بودند تا همراه شان شوم و راهی روستای "افجه" گردیم تا از این نقطه خود را به "دشت هویج" رسانده و اگر شرایطی بود صعودی به قلل اطرافش را نیز داشته باشیم. 

دشت هویج و رویای ناتمام صعود به قلل ساکا و آتشکوه

ساعت هفت صبح لباس و کوله آماده از "افچه" و یا همان "افجه" به سمت دشت هویج پیاده شروع به حرکت کردیم، در این ساعات رودخانه منتهی به روستا بی آب است، در حالی دوست همنوردم از آبی خروشان می گفت که سال گذشته در بستر این رودخانه جاری بود، و اکنون در اثر خشکسالی امسال بی آب مانده است. باغات قدیمی روستا را که پشت سر گذاشتیم (ساعت 8 و 5 دقیقه)، مناطق پوشیده از برف هم آغاز می شود و به زودی به دشت هویج رسیدیم (ساعت 8 و 21 دقیقه)، دشتی با 2400 متر ارتفاع که معلوم است به تازگی به تملک صاحبان فعلی اش در آمده و درختان جوانش نشان از آن دارد که تصرف شان قدمتی ندارند، اما طبیعت اینجا چشم را به خود مشغول می کند، اینجا دشت هویج است، و طبیعتی در حال تصرف شدن، تا عرصه وحوش همچنان تنگ و تنگ تر شود، و جایی در این زمین نباشد که از دستبرد ما این نسلی ها در امان باشد، تا دست نخورده به آیندگان تحویل دهیم، اینجا تا پای کوه را تصرف کرده و درخت کاشته اند، نوعا نه این که عاشق درخت و درخت کاریند، بلکه این زمین ها ارزش مادی دارد و امروز بهترین راه تصرف آن درختکاریست، تا در آینده ببینند چگونه به پول تبدیل می شود.

با این دست اندازی ها به طبیعت البرز مرکزی شاید در آینده دیگر صدای کبک های اندکی که برای حاضرین صدای زیبای خود را در کوهستان رها می کنند، هم خاموش شود، و به چرخه اکوسیستم طبیعی در مناطق بیشتری پایان داده شود، و کبکی که به خوش آمد ما می دوید و صدای زیبایش گوش را نوازش می داد، و اینجا عرصه اوست، دیگر عرصه او نخواهد بود.

از میان باغات دشت هویج گذشتیم، دشتی در پای قله پرسون (3100 متر ارتفاع) که زیبایی لحاف سفید برف آن چشم را نوازش می دهد، و حجم برف ریخته شده بر زمین امیدوارت می کند که شاید بتوان تابستان و پاییز در پیش را، با سختی گذراند، و جمعیت کثیر تهران را آبرسانی کرد، دور طوافی بر این دشت زده و راهی سمت چپ می شویم، جایی که سه همنورد دیگر بساط صبحانه خود را گسترده اند و اُملت سبزیجات شان را بر گاز پیک نیکی کوچک کوهنوردی خود گذاشته، و مشغول گپ و گفتگو هستند تا صبحانه اشان حاضر شود، بسیاری از کوهنوردان با خود این وسیله را می آورند، تا حتی آتشی کوچک برای چای و غذایی را به طبیعت تحمیل نکنند، بوته ایی را نسوزانند. گروه 5 نقره و یک گروه سه نفره کوهنوردی دیگری هم در مسیری که ما قصد رفتنش داریم، در حال صعودند و ما هم می توانیم در پاکوب آنها راه صعود را آسانتر بپیماییم.

ولی ابتدا بعد از سه ساعت پیاده روی استراحتی کرد و صبحانه ایی خورد تا به قول دوستان تجدید قوا کرد و انرژی از دست رفته را باز گرداند، لذا ساعت دوازده دقیقه از ده گذشته بود که بر پهنه برف های باغچه ایی پای قله "ساکا" زیراندازی بر برف ها گسترده و در دشت سوستون و پایین تر از آبشار سوستون استراحتی را آغاز کردیم، جایی که گروه های پیشرو هم مدتی نشسته بودند، و اکنون بعد از رفتن شان، هیچ گونه آثار آلودگی آنجا نمی توان دید، گروهی 5 نفره و یک گروه سه نفره پیش از ما اینجا صبحانه خورده اند، و ما صعود آنان را در شیب قله در میان برف ها می دیدیم. سگی هم که انگار محبت آنان شاملش شده بود، همراهی اشان می کرد، بارها دیده ام که سگ هایی که لقمه ایی به آنان بدهی، در کوه تو را تا بازگشت همراهی خواهند کرد، و او تا بالای قله همراهی اشان کرد، و با آنها پایین آمد.

صبحانه و استراحت که تمام شد ما هم حرکت کردیم (ساعت 10 و سی و هشت دقیقه) هنوز چند قدمی نرفته بودیم که زاغکان به رفت و روب باقی مانده سفره بر جای ما نشستند و مشغول شدند، برای ما از این لحظه به بعد شیب و برف شدت بیشتری گرفت، زیرا شیب یال صعود، از اینجا به بعد تندتر می شود، سمت راست ما دوتا آبشار است که از آن آب سرازیر است، کم اما جاری است، پاکوب دوستانی که راه باز کرده اند خیلی کمک می کند، اما گاه تا بالای زانوان در برف فرو می رویم، برف ها آبدار شده و این نشانه از گرمایی است که وجود دارد، و همین زنگ خطری است برای سقوط بهمن، مسیر هم کاملا بهمن گیر و مساعد برای سقوط تن ها برف است، زیرا شیبی نسبتن ملایمی دارد، و آثار چند بهمن در مقیاس کوچک هم دیده می شود، اما ما در مسیر دوستان قبلی به راه افتادیم، و اگرچه مقصد ما دشت هویج بود که رسیده بودیم ولی دوست داشتیم با توجه به فرصت و زمان مناسبی که داریم، یکی از قلل منطقه را هدف گرفته و صعود کنیم، هوا کاملا آفتابی است و نور انعکاس یافته از برف ها چشم را اذیت می کند. هر چه بالاتر می رویم بر حجم و عمق برف افزوده می شود، اینجا در پایین حدود 50 سانت است، یعنی تا زانو، به بالای یال که رسیدیم به حدود یک متر و بیست و بلکه بیشتر هم رسید.

جلوتر از من همنوردی در حال حرکت است، ترس از شیب انسان را وادار می دارد خود را به چیزی مشغول کنی و سرگرم باشی تا از ترس غافل شوی و کمتر وقت داشته باشی به پیش بینی خطرات بپردازی، لذا با همنوردی که جلوتر از من مشغول رفتن بود سر صحبت باز کردم، کمی که سخن گفتم بی آن که حتی فامیل و اصل و نسبش را بشناسم انگار دوست چندین و چند ساله شدیم، شاید به این دلیل است که اینجا گاردهای زبانی، فکری و... برداشته می شود و کوهنوردان همدیگر را برادران خود دانسته و اسرار دل هویدا می کنند.

او دو سال را در حوزه قم درس خوانده و شناخت از دین را از نوشته های علامه امینی (صاحب الغدیر)، شیخ عباس قمی و... آغاز کرده و سپس با نوشته های استاد شهید مطهری مانوس بوده، بعدها با مکتوبات دکتر علی شریعتی ادامه داده است، او معتقد بود که تئوری حکومت دینی را ابتدا دکتر علی شریعتی وارد بدنه انقلاب و مردم انقلابی کرد، و اگرچه شریعتی مربوط به نسل انقلابی دهه بیست و سی است، ولی او کسی نیست که نوشته هایش از دور خارج شود، و همین الان هم توصیه داشت که "دو آتشه های انقلابی" که هیچ تفکری غیر از اعتقاد و تفکر خود را قبول ندارند و تنها آن را لایق وجود می دانند، و بقیه را انحراف، و لایق نابودی، باید خود را از حصار اعتقادی خود خارج و در معرض نسیم تفکر و نوشته های شریعتی قرار دهند، تا از این افراط خارج شوند. این همنوردی که در اینجا با او همقدم شده ام گفت که بعدها گام را پیشتر نهاده و به خوانش کتب ژان پل سارتر، امانویل کانت و... نیز اقدام کرده و اکنون نوشته های مرحوم صادق هدایت را در حال مطالعه است. او بر این نظر بود که بزرگترین دستاورد و عصاره ادیان و خصوصن دین اسلام (که آخرین آنان است)، را اصل توحید و عبادات است، و این که به رغم ناتوانی علم از رمزگشایی مبدا و مقصد خلقت و فلسفه زیستن، این ادیان هستند که در این راه نظریه پردازی کرده و حرف برای گفتن دارند.

وگرنه ادیان در طول تاریخ خود دچار تناقضات عدیده شده اند، ایشان کنایه ایی هم به فقه می زند، و می گوید چطور در این زمان باید به فقهی معتقد بود و عمل کرد که برده داری را قبول دارد و برایش احکام نوشته است، و کافر (کسی به خدا ایمان نیاورده را) حکم به قتل می دهد، و از ناحیه خداوند مجوز صادر می کند که زن و دخترانش به کنیزی، و پسرانش را به بردگی، و اموالش را به غارت برند، این کجای حق بشر بر اساس آیه لا اکراه فی الدین است، کجا خداوند با آن اوصافی که دارد، می تواند چنین حکمی را صادر نماید، او می گفت این که مخالفان دین را عده ایی بی سواد و نفهم تلقی کنیم، نیز هرگز کار درستی نیست، مثال او مرحوم احمد کسروی بود که در مقامات علمی نا نقطه اجتهاد در حوزه علمیه نجف رسید، و بعد از دیدن فرهنگ و تمدن دیگر جوامع و تحصیل در علم حقوق به نقد مذهب پرداخت، و از قول یک اندیشمند ادامه داد که باید از انسان هایی که به یک کتاب اعتقاد دارند ولاغیر، و هیچ کتابی را در کنارش نمی پذیرند، ترسید، که آنان خطرناک ترین انسان ها هستند، و از قول متفکری دیگر (که نام شان را فراموش کردم) طرح می کرد، "معتقدانِ  به هر کتابی، باید حداقل 5 کتاب را که علیه آن کتاب نوشته شده است را بخوانند و...

سخت گرم این سخنان بودیم که به زودی به قله رسیدیم (یازده و سی و دو دقیقه)، و بدین ترتیب شیب های تند هم به فراموشی رفت، اما آفتاب عالمتاب نیز کم کم پشت ابرهای سیاهی که از سمت غرب می آیند، مخفی شد و به زودی برف هم شروع به بارش کرد، اینک برخی گروه های پیشرو هم باز می گشتند و خود را به برف های دامنه سپرده و راهی را که به سختی بالا رفته بودند را به دقایقی پایین آمدند، و ما هم با توجه به مه موجود که نشانه خطر بود، از پیشروی باز ایستادیم و گروهی که همچنان از ما جلوتر بود را رها کرده و راه بازگشت پیش گرفتیم، زیرا کوه برای ورزش و تفریح است و نباید تن به ریسک های بالا و خطرناک در این راه داد، و شامل خشم طبیعت شد، اما در برگشت باز دلهره زدن به شیبی تند که اینبار باید از آن پایین می آمدیم، گریبان گیرم شد.

اما راه رفته را باید بازگشت و بترسی و یا نترسی چاره ایی نیست، باید دل به دریایی از برف زد، بی خیال بهمن، اما من که نتوانستم بی خیالش شوم و با احتیاط و ترسان و لرزان راه پایین آمدن را در پیش گرفتم، به نیمه های راه که رسیدم دیدم ترسی ندارد، دل به بیراهه زدم و بی خیال زانوان حمله را به سمت پایین با سرعت آغاز کردم اگرچه تا ران در برف بودم، ولی شیب زیاد باعث شد تا فرو رفتگی در برف باعث ماندن نشود، هر چند دوستم می گفت احتیاط ولی دیگر باید، کمی هم احتیاط را کنار گذاشت، زیرا کودک درون همچنان زنده است و در پیری هم از تو جوانی طلب می کند.

ساعت بیست دقیقه از دوازده ظهر گذشته بود که به محل صبحانه بازگشتیم، و تیم جلویی که سگ همراه شان هم چون آنان در طرب برف های عمیق چون آنان بدون ترس در سراشیبی می دوید هم به پایین رسیده بودند و اکنون نشسته و میوه ایی می خوردند، که ما رسیدیم، گروه سه نفره ایی هم که بالا بودند از بازگشت ما و یا بر اساس تجربه ایی که داشتند، راه بازگشت گرفته و آنان نیز بی هرگونه ترسی شیب را بریده و تند می آمدند، و ماندن و ادامه دادن را صلاح ندانسته بودند.

برف های فرو رفته در کفش و شلوارمان را خارج کرده و از ترس سرما خوردگی بدون توقف راهی پایین شدیم، ساعت چهار دقیقه از سیزده بعد از ظهر گذشته بود که دوستان جایی را در کنار چشمه ایی انتخاب و آخرین حرکت ما، درست کردن اُملتی بود که بعد از این پیاده روی می چسبید، گوجه، فلفل دلمه، ذرت مکزیکی، کره، تخم مرغ، آویشن، نمک دریا موادی بود که در ماهیتابه ایی کوچک و مخصوص کوهنوردی، بر چراغی گازی کوچکی، با یک ربع و یا بیست دقیقه جوشیدن، آبش چفت شد و نهاری لذیذ را با نان بربری و سنگک مهیا کرد، تا بخوریم و به افجه برگردیم و راهی دیار خود شویم، یک ساعت استراحت و نهار، ما را به ساعت سه رساند، و ساعتی هم راه تا افجه داشتیم که طی شد.

بساط سفره نهار را که جمع می کردیم، چهار سگ قوی هیکل هم رسیدند، با سوتی صدای شان کردم، تا از این سفره آنان نیز سهمی برده باشند، اما بی اعتنا به قطعات نان بربری که پیش شان انداختم، نشان دادند که از صحاحبان چنین سفره هایی، در دل این طبیعت بکر، لقمه های لذیذتری انتظار دارند، جوجه کبابی، کباب دنده ایی و... ولی کوله ما از چنین غذاهایی بی بهره بود، بساط جمع کرده و راهی افجه شدیم، اما اینان نیز با ما به سوی افجه می آمدند، دوستم برگشت و گفت کجا؟!! که ناگهان دهان به خرناسه و اعتراض گشودند، و دیدیم اینان را سلاحی است که باید بر کار خطای شان چشم پوشید، وگرنه ممکن است .... در همین حین دربی باز شد و از خرناسه سگش بر ما عذرخواست، گفتمش: "به اینها چه می دهید که از خوردن نان پخته نیز امتناع می کنند"، پاسخ داد: "اگر آنها از بیگانگان خوارکی قبول کنند و بخورند که دیگر نمی توان به آنان نگاهبانان با اعتماد گفت، دزد به تارج اموال مان حتمن موفق خواهد شد،" گفتم "عجب پس اینطور است"،

اما در دل گفتم، زهی خیال باطل، که دل به جماعت سگان ببندی تا تو را محفوظ دارند، بیخود دل بدین جماعت نبند که از تو، مال و حشمتت محافظت کنند، که آنان را وقتی صدا زدم مهربانانه، حریصانه، شدیدن دم تکان دهنده، شتافتند و آمدند، اما چون لقمه را لذیذ نیافتند، نپذیرفتند! دل بستن به دندان های تیز سگان بی فایده است، زیرا این تیزی را خدا به انسان نداد و به آنانی داد که اهل دریدن نباشند، و این تنها انسان است که اگر دندان تیزی یافت، شاید بیخود و در حالت حرص و... هم بدرد، که سگان به قدر نیاز، و برای رفع نیاز خواهند درید. این را در دل گفتم و به تماشای سگانی نشستم که صاحب شان آنان را را با عزت و به قصد حفاظت و نجات به درون راه می داد، تا روزها و ماه ها آن ها را در رفاه نگهدارد، تا در روز مبادا شاید به دردش بخورند یا نخورند.

ما هم ساعت سه بعد از ظهر بود که افجه را ترک کردیم و برگشتیم تا باز خداوندگارم آیا دوباره فرصتی بدهد، تا به آرزوی صعود به "ساکا" و یا "آتشکوه" برسیم و یانه، و این ماموریت ناتمام امروز را به اتمام برسانیم.

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.