رازگویی و نیازگویی به دانای مطلق؟!
  •  

25 فروردين 1400
Author :  

نور مطلق!

مرا به سخن گفتن با خود فرا خواندی! اما سخن گفتن با تو بیهوده می نماید، تو نور مطلقی، و تاریکی ایی برای تو نیست که آنرا برایت روشن کنم، تو بدانچه باید آگاهی، راز پنهانی نیست که بر تو آشکار کنم، صاحب خبری، خبری از تو دور نمانده است، تا آن را بر تو برسانم و باز گویم، در احوال همه آگاهی، کجاست آگاهی ایی، که نزد من باشد، و پیش تو نباشد و...

اما به رسم لوس های مضحکه جوی بازار لودگی این دنیا،

به رسم کسانی که خود شیرینی می کنند و خود را جلو انداخته، بلبل زبانی می کنند،

به رسم، بی تربیت ها، که حد و حدود وانهاده مجلس گرم می کنند،

به رسم کلفت اندازها که چون آستین باز کنند، هزار حرف روشن و واضح دارند، که شنونده آنرا می داند، و وقتی می شنود، بر این تکرار  می خندد،

به رسم پر روهای عالم، که رویی چون سنگ پای قزوین، زمخت دارند، برای تراشیدن و خراشیدن روی دیگران،

به رسم زنان و مردان پرگویی که، هنری جز گفتن ندارند،

به رسم آنانی که تمام عقل و تفکرشان، در زبان شان جاری است، و از هیچ کس دریغش نمی دارند،

به رسم آگاهانی که چون بر نادانان دست یابند، اظهار فضل کنند، و فخر فروشند،

به رسم دانایانی که چون بر ابلهان رسند، دیده و دل بر حقیقت بسته، و مفصل سخن گویند،

به رسم همه آنانی که راز در کلام نمی توانند داشته، تراشیده و نخراشیده، بی وقت و به وقت، می گویند و دل می رنجانند، و یا دل بدست می آورند،

به رسم عشّاقی که زبان می ریزند، تا دلی را به کف آورده، بر او دل بندند،

به رسم آنان که تازه زبان باز کرده، سخن به تکرار، بی معنی، اما شیرین می گویند،

به رسم آنان که در آخر عمر دچار فراموشی شده، و مثل نوارکاست، نو به نو، به زعم خود، سخن تازه می کنند، حال آنکه از تکرارهای شان، همه به ستوه آمده اند.

به رسم آنان که کرسی های سخن را در قبضه خود گرفته، و دیگران را عوام نادانی تلقی کرده، و از هرچه خواهند، بر سبیل منطق، یا غیر منطق می گویند،

به رسم همه آنان که اهل سخنند و...

می خواهم در این آستانه ماه رمضان، که گویند ماه توست، با تو سخن گویم، ماهی که ماه راز کردن، و از نیاز گفتن است، و ماه عبادت و بندگی ماست، با تو که نیازی به شنیدن نداری، اما ما را چه به نیاز تو؟! ما به نیاز خود می نگریم، و عمل می کنیم، برای دستیابی به بهشت وعده داده شده ی تو، آنقدر مشتاقیم که گاه محنت زندگی در جهنم ساخته شده توسط مخلوقات را ابلهانه می پذیریم! ما برای رفع نیاز خود، گاه تن به هر خفتی می دهیم! با تو سخن گفتن که دیگر، خود اوج لذت و سرافرازی است.

گاه برای درک حضورت، به حضور اراذل و اوباشی می رسیم، که در مسیر منتهی به تو نشسته اند، و بر سبیل بی شرافتی، با مکر و حیله خود، رهروان کوی تو را می فریبند، و گاه یک عمر آنان را در زندان شرارت و نامردمی خود، نگه داشته، از هر لحاظ (مادی معنوی)، عمر و حاصل عمر آنان را چاپیده، و تنها وقتی از دست آنان رهایی حاصل می شود که، فرشته قبض روح، بندیان را نجات بخشد.

اما ای خالق هستی! ای ایزد یکتای بی همتا!

تو را چه نیازی است به ماهی، روزی، لحظه ایی که ما را بنشانی تا بر تو بنده باشیم و بندگی کنیم؟! تو اربابی نیستی که نیاز به بردگان و بندگانت باشد، تو که هر چه خواهی؛ کافیست بگویی باش، لاجرم او باشنده خواهد بود، کجاست نیازی تا بندگانی در خیل انسان ها، با بندگی برای تو، از تو رفع نیاز کنند؟!! یا به راز گویی و اظهار نیاز بنشینند و تو را بر رازی و یا نیازی آگاه کنند؟!

تو چرا باید بر ما عاشق باشی، در حالی که لعبتی نیستیم، چرا که در وجود تو نقص و نیازی نیست که لعبتکانی از جنس ما، آن نقص و نیاز بر طرف کنند، کمبودت را پوشش دهند، که تو خالی از کمبودی، تو خود لبریز از خودی، کجاست جایی در وجودت که خالی باشد، تا من بتوانم، آنرا پر کنم.

می گویی با من سخن بگو! با تو از چه بگویم، مگر خود ناظر و آگاه بر آن نیستی؟!

روشن تر از علم تو، مطلق تر از آگاهی ات بر حقیقت، آیا چیزی هست، تا من در سخن با تو، بدان پردازم، حرفی بین ما نیست، من از چه بگویم، که تو ندانی، چرا باید بگویم، در حالی که گفتنم این قدر نزد تو بیهوده است.

مارا گرفته ایی؟! تو را باید از نوع کدام قضّات در نظر بگیریم که پیش تو "کُرچ مُعلق بازی" و زبان ریزی کنیم. مرا قاضی از جنس خود باید، که با او چنین به بازی بنشینم، تا لحظه ایی، اغنایش کنم.

وقتی تو غنی از هر چیزی هستی، من در پیشگاه برخورداری بی کم و کاست چون تو، کدام کمبودت را برطرف کنم.

تو در اوج دارایی، و من در اوج ناداری، چگونه با کسی سخن گویم که از هیچ چیز غافل نیست، تا او را از غفلت به در آورم، فراموشی اش را یاد آوری کنم و... این چه کار سختی است که به من سپردی، تو را در ذهن خود چگونه بسازم که به خود اجازه دهم، که از غفلت تو را رها سازم، و اظهار نیاز کنم، تو خود واقف به تک تک نیازهای مایی.

با تو در این رمضان از کدام دردهایمان بگویم که ندانی، از کدام آواردگی هایم خبر دهم، از کدام نادانی هایم ذکر راه بیندازم، از کدام افراد بنالم که نشناسی، از کدام طرح ها بگویم، که تو خود بهتر از هر کسی، طّراح، طرح و حاصلش را ندانی و...

من با تو از چه سخن گویم؟! گفتن و ذکر دانسته های تو، به چه درد شما خواهد خورد، مرا چون کودکان، به بازی گِل گماشته ایی، یا چون سفیه پی یافتن نخود سیاه فرستاده ایی؟! من بگویم تا سطح معرفتم را بدانی؟! مگر تو خود معرفت کل نیستی؟! نمی دانی که تا کجا پیش رفته و از کجا مانده ام؟!

اما با تمام ایمانی که بدین وضع دارم، با تمام شناختی که از خود و تو دارم، نمی دانم چرا چون ابلهان خود را به نفهمی زده، و با تو از نداشته هایم می گویم، از نیازهایم می گویم، از رازهایی که یافته ام، از درخواست هایی می گویم که تو از نطفه اش بر آن آگاهی، در تنهایی مطلق، به سوی تنهای مطلق دیگری رو می کنم، که هیچ برابری با او ندارم. ناچیزی، که در وجود خود مانده است، به سخن با دانای مطلق می نشیند، چقدر این صحنه خنده دار خواهد بود، و هر ناظر منطقی، بر این صحنه خواهد خندید، آنگاه که نادانی به سخن با دانای مطلق نشسته، با هر نیتی که سخن که گوید، او حتی از نیتش هم مطلع است، مضحکه خواهد شد، این طور نیست؟! زیره به کرمان بردن است، و کاری بیهوده، می نماید.

صاحب خبر را من از کدام خبر گویم که نداند، که او چون جوانی پر شور با لبخندی که چون نگاه "عاقل اندر سفیه" خواهد بود، بر پیری فراموشکار گوش فرا خواهد داد، که به تکرار از دانسته هایش می گوید، به سان نادانی که، دانایی را یافته، تا او را ارشاد کند، چون بی خبری که نمی داند، با صاحبخبر سخن می کند و...

با این احوال نمی دانم، چرا مرا به راز کردن و به نیاز گفتن فرا خواندی! تویی که نه به بندگی ما نیازی داری، نه حتی دوستدار بندگی مخلوقات خود هستی، چرا که انسان را آزاد آفریدی، و حال در همان حال او را رسم بندگی می آموزی! زمان بندگی اش می بخشی، دعوت به بندگی اش می کنی، و بنده اش می خواهی، این بنده چگونه باید آزاد باشد، حال آنکه خالقش او را بنده می خواهد، بنده ایی آزاد؟!

نمی توانم دنیایی از تضاد را به راحتی برای خود روشن کنم، ما را به ساخت دنیایی فانی گماردی، در حالی که ماندگار فقط تویی، ما را نیز ماندگار می خواهی؟! خود تو ماندگاری مان عطا کن! از تو هیچ کسر نخواهد شد، اثبات دیگری بر بخشندگی بی حد و حسابت خواهد بود، گرچه ما را نیز افزونی پدید خواهد آورد.    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (10)

This comment was minimized by the moderator on the site

گران گشتم به چشمش
بس که رفتم بی سبب سویش
مرا زین پایِ بی فرمان
چه‌ها بر سر نمی‌آید؟
صائب تبریزی

This comment was minimized by the moderator on the site

درود و سپاس به آنهایی که روزه گرفتند اما نسبت به کسانیکه بهر دلیل روزه نگرفتن به داوری ننشستن
درود وسپاس به آنهایی که به علت بیماری یا سالمندی، سلامت جان خود را مهمتر دانستند، از رخصت استفاده نمودند و روزه نگرفتند.
درود و سپاس به آنهایی که در ماه رمضان بیشتر دهش و بخشش داشتند و به اقشار کم‌توان، توجه بیشتر ی نمودن
درود و سپاس به آنهایی که روزه نگرفتن اما به روزه و روزه‌داران نخندیدند و تفاوت‌ها را محترم شمردند
درود و سپاس به آنهایی که روزه نگرفتند اما با دیدن شادی هم‌نوعان روزه‌دارشان ، دلشاد شدند.
درود سپاس به آنهایی که به یکدیگر احترام می‌گذارند و اجازه نمی‌دهند دین یا مذهب میان‌شان فاصله بیندازد.

درود و سپاس به آنهایی که روزه پرهیز گرفتن
پرهیز از قضاوت
پرهیز از دروغ
پرهیز از تهمت
پرهیز از دورویی و ریا و نیرنگ

وگرنه تا بوده :
انسانهایی که بسیار گرسنگی کشیده اند ولی هرگز روزه نبوده اند ....
چه فرقی میکند :
رمضان باشد یا تیر یا جولای ....
هر روز که دستی را گرفتیم
دلی را بدست آوردیم
اشکی را پاک کردیم

هرگاه خوبی ما به علت نشان دادن بدی دیگران نبود ....
هر گاه کمتر رنجیدیم و بیشتر بخشیدیم
هر گاه اولین اندیشه ما این بود که وجودمان باید آرام بخش دیگران باشد
هرگاه بالاترین لذت ما شاد کردن دیگران باشد ...
در این صورت است که میتوانیم چشن گرفته و عید بگیریم و شادی نماییم
عید فطر ( بازگشت انسان به فطرت انسانیش ) مبارک باد

This comment was minimized by the moderator on the site

‍ می خوام مقایسه ای کنم میان روزه داری و روزه خواری در داخل و خارج ایران، البته فقط بر اساس تجربه شخصی و مربوط به قبل از فراگیری کرونا . در بسیاری از مناطق تهران روزه داری در انظار عمومی مساوی بود با ریاکاری، یا در خوشبینانه ترین حالت، مساوی با عقب ماندگی و املی. من هم در بخش خصوصی کار کردم و هم در بخش دولتی. در محیط کار دولتی اگر کسی می گفت روزه است دیگران می گفتن این پدرسوخته دروغ می گه و برای خودشیرینی می گه روزه ام، در بخش خصوصی هم اصولا روزه داران اگه مسخره هم نمی شدن مزاحم روزه خواران بودن چون روزه خواران مجبور بودن موقع غذاخوردن از سر ادب یه عذرخواهی زورکی هم که شده بکنن. من حتی یادمه که بعضی از روزه داران تقیه می کردن و می گفتن ما روزه نیستیم، درست مثل اینکه کسی در شوروی زمان استالین کارمند دفتر سیاسی حزب کمونیست باشه و روزه هم بگیره.
ایران از این لحاظ در سراسر جهان اسلام و کفر، منحصر به فرده. مثلا در محل کار ما در انگلستان در ماه رمضان ساعات کار رستوران غذاخوری کارکنان رو تغییر می دادن تا هم موقع افطار غذا باشه و هم سحری. موقع افطار بر خلاف همیشه شیر گرم هم در رستوران می ذاشتن. معمولا کارکنان عرب و همچنین مسلمانان بخش جنوب آسیا شبه قاره هند که بیشترشون روزه می گرفتن موقع افطار تو رستوران میزها رو به هم می چسبوندن و سفره بزرگی درست می کردن. خانمهای بی حجاب هم به احترام سفره افطار شالی روی سرشون می انداختن. روزه دار و روزه خوار مزاحم همدیگه نبودن. این رو هم البته اضافه کنم که در ساختمان هم نمازخانه بود و هست و حتی نماز جمعه هم تو اون نمازخونه برگزار می شد، دو تا از همکاران یکی فلسطینی و دیگری بنگلادشی بودن که به نوبت امام جمعه می شدن.
در کشورهای عربی، در بعضیها روزه داری چندان سفت و سخت نیست، مثل لبنان و سوریه و عراق. در این کشورها در شهرهای بزرگ رستورانها باز هستن و کار خودشون رو می کنن، یکی روزه است اون یکی روزه نیست. کسی هم روزه خواری کنه کسی باهاش کاری نداره. اما در بقیه کشورهای عربی، صغیر و کبیر، عابد و متقی و عرق خور و قمارباز و اسلامگرا و مارکسیست و لیبرال و مشرک بالله و فانی في الله همه شون حتی در گرمای کشنده روزه می گیرن. کسی هم جرات کنه روزه بخوره مردم پدرش رو درمیارن و هیچ نیازی به دخالت پلیس نیست. البته در بعضی از کشورها پلیس هم دخالت می کنه. مثلا من یه بار ماه رمضان اردن بودم. یه خبرنگار بدبخت آمریکایی آب خورده بود گرفتنش و شلاقش زدن. همه از هر تفکری که باشن به روزه داری احترام می ذارن و اساسا روزه داری جزئی از فرهنگ مردمه و لزوما نشان دهنده پایبندی مذهبی نیست. من لیبی که بودم همکارم که مراکشی بود تو اون جنگ و بیابون و گرما و بدبختی روزه بود و تمام روز هم شدید کار می کرد و دم افطار دیگه رو به قبله دراز می کشید. شب عید فطر که شد از لیبی اومدیم تونس و اذان که دادن و افطارش رو که باز کرد من یه قبول باشه قرص و محکم بهش گفتم و تحسینش کردم که در اون وانفسا یه ماه روزه کامل گرفت. گفت آره خیلی سخت بود بریم یه آبجوی خنک بخوریم جیگرمون حال بیاد.
اهل سنت در سفر هم روزه می گیرن و اینکه بگی چون من مسافرم عذر شرعی دارم و روزه نیستم نه تنها بهانه خوبی نیست بلکه باعث می شه هویت شیعه شما لو بره و در این بازار داغ جنگ مذهبی، امنیت شما هم به خطر بیفته. اگه یهودی باشین خیلی راحت ترین تا شیعه. زمانی که من محاکمه حسنی مبارک رو پوشش می دادم ماه رمضون بود و دادگاه در دانشکده پلیس برگزار می شد که تو بیابان برهوت هیجده کیلومتر بیرون شهر قاهره است و ما تمام روز زیر آفتاب زار بیرون دادگاه علاف بودیم. من یه بار یواشکی رفتم پشت یه بوته ای یه چیکه آب بخورم که یه نفر مچم رو گرفت. گفتم من مسیحی لبنانی هستم. گفت آها بس اشکال نداره. ما به شما احترام می ذاریم شما هم به اعتقادات ما احترام بذار گفتم چشم.
این رو قبلا هم نوشتم، در مصر تو ماه رمضان وقتی کسی رو می بینی باید یه ساعت تعارفات تیکه پاره کنی و بگی رمضان کریم و نماز روزه تون قبول و از این حرفها. یه بار که از کار در ماه رمضان مصر برگشتم بیروت، رفتم دفتر روزنامه الحیات با یه نفر مصاحبه کنم. برگشتم طبق عادت به طرف که مسلمان و فلسطینی هم بود گفتم مبارک باشه و نماز روزه قبول و اینها، گفت از شما هم قبول باشه، حالا چای بیارم یا قهوه؟
در لبنان بیشتر در مناطق سنی نشین روزه جدی گرفته می شه وگرنه بقیه کشور خبری نیست. حتی به مناطق تحت کنترل حزب الله که می ری قهوه خونه ها بازن و ملت نشستن کنار خیابون قهوه می خورن و قلیون می کشن. محاله از یه آخوند بالای منبر بشنوین که بگه چرا یه عده روزه می خورن یا اینکه کسی مزاحم روزه خوری کسی بشه. روزه دارها هم البته احترامشون بجاست و به ریاکاری متهم نمی شن.
مهرداد فرهمند @chelsalegi

This comment was minimized by the moderator on the site

ظهر بود. ماه رمضان. سال ۹۲. پله‌ها را می‌آمدم پایین. رفته بودم رادیولوژی دکتر علی‌اکبر مدرس. رسیده و نرسیده به‌پله‌های مماس با زمین در ساختمانی مسکونی- اداری در خیابان کریمخان، خانمی حدود شصت ساله در دست‌هایش ساندویچی سرد بود. شاید هایدا. تا من را دید دستپاچه شد، به‌لکنت افتاد و با ترس‌و‌لرز و وحشت شروع کرد التماس کردن: "به‌خدا من سرطان دارم! به‌خدا من سرطان دارم!" فکر کردم شاید فقیر است و خواسته‌ی مالی دارد. دوباره خانم ساندویچ به‌دست همان حرف‌ها را زد: "به‌خدا من سرطان دارم!" از ساختمان بیرون آمدم. ناراحت بودم. همه‌ی بدنم کرخت شده بود. چپیدم داخل کتابفروشی ثالث. در حالی که بی‌هدف کتاب‌های داخل قفسه‌ها را برانداز می‌کردم به‌خودم گفتم: "چه حجم گسترده و وسیعی از ترس، وحشت و دلهره در دل‌های مردم کاشته‌ایم؟!"
از خودم بدم آمد. چقدر از روزه بودنم حس بدی بهم دست داد. چقدر از انسان بودن و مسلمانی‌ام بدم آمد! نماز و روزه و عبادت منِ نوعی که باعث ترس‌‌و‌‌لرز و دلهره و لکنت زبان انسان یا انسان‌های دیگر شود به‌چه دردی می‌خورد؟! آخر این مردم بی‌زبان چه گناهی کرده‌اند که باید امثال من روزه‌دار را تحمل کنند؟ از ترس ماموران گشت ارشاد، صبح تا شام باید تن و بدنشان بلرزد و ده‌ها جور درد و مرض بگیرند؟
چرا آن خانم محترم من را به‌صرف آن‌که کمی ریش داشتم نماینده‌ی حاکمیت تلقی کرد و چارستون بدنش لرزید؟
باز ماه رمضان است. امسال. سال ۴۰۰. نزدیک افطار است. دختر و دامادم و نوه‌ام مهمان‌اند خانه‌ی ما. سفره‌ی افطار پهن است. دخترم "ربنای" شجریان را گذاشته است: "یک دهان بستی دهانی باز شد..." فکر و خیال آن‌ روز ظهر از ذهنم بیرون نمی‌رود. همسرم صدایم می‌زند: "امیر نمی‌آیی سر سفره‌ی افطار؟" گوش‌هایم سنگین است. اصلا نمی‌شنوند. لابد کر شده‌اند! خدای من، چرا آن روز آن خانم ساندویچ به‌دست که به‌ده‌ها دلیل روزه‌دار نبود و می‌خواست در خیابان آن هم در ورودی یک ساختمان اداری- مسکونی، دزدانه تکه نانی را سق بزند با دیدن من آن‌قدر هول شد و دستپاچه. بعد هم هی عاجزانه گفت: "آقا به‌خدا سرطان دارم!" در حالی که من بی‌درنگ بهش گفتم: "خواهرم، بفرمایید نوش‌ جان‌تان!" فکر می‌کنم اما آن استیصال و درماندگی آن خانم شهروند تا سال‌ها با من باشد و فوبیای من.
در این کشور به‌اصطلاح ام‌القرای اسلام و مسلمانان انواع و اقسام گناه و فحشا از قبیل مال‌مردم‌خوری، دزدی و ارتشا، دروغ و آبروریزی، آزار و اذیت مردمان و... شده است کار روزمره و عادی، آن‌وقت خانم محترمی برای خوردن یک تکه نان باید بدنش بلرزد و لکنت زبان بگیرد!
وای بر من. وای بر ما!
دل‌نوشته‌های امیررضا ستوده

This comment was minimized by the moderator on the site

نمی دانم شاید تهران و خیابان کریم خان متفاوت است منطقه کریم خان منطقه ارامنه عزیز می باشد من حودم از سال ۷۱ ور ان منطقه کاربم بودهاست ان اوایل که واغ بودند کسی به این شکل ندیم هر کسی به راحتی دوزه خواری می کرد چه برسد سال ۹۲ که دیگه هر کس هر کاری دوست دارد در ملا عام انجام می دهد خوب هست مشکل شخصیت شما بوده که فرد این قدر وحشت کرده به رمضان وروزه چه ربطی دارد

This comment was minimized by the moderator on the site

کاش کسی برای مان گفته بود
که پراندن گنجشک ،
روزه را باطل می کند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده
لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه
بوی خوش
و نا امید کردن سگی...

کاش کسی برای مان
از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود
به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور
در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین
بی مسئولیتی تا اذان صبح

چه فرقی می کند
رمضان باشد یا تیر یا جولای
هر روزی که دستی را گرفتی
دلی را که بدست آوردی
اشکی را پاک کردی
انسانی...

روزه ی پرهیز بگیریم
پرهیز از قضاوت ، از دروغ ، از ریا ،
از تهمت ، دورویی ، از نیرنگ...
و گرنه تا بوده انسان هایی بوده اند که بسیار گرسنگی کشیده اند
ولی هرگز روزه نبوده اند...

This comment was minimized by the moderator on the site

مطمن کس که عزت نفس داشته باشد تمرین کند این ها را همه پوشش می دهد
کسانی که مدعی و شعار این مطالب می دهند و به سخره کشیدن کار ها دیگران هستند و دنبال بهانه و و بیان کلمات بی هوده هستند
من که از مدعیان این شعارها چیزی ندیده ام
به وقت یک گوساله کباب می کند ودرشب یلدا و.. میل می کنند ولی حاضر نیستند حتی به کسی سلام کنند و به کسی یاری برسانند
خودپرستی تمام کنید و بهانه گیری همینطور
اگر دوست ندارید روزه نگیرید
روزهگیران مسخره نکنید
برای دلخوشی بعضی ها
همدلی و هنزبلتی رمهرباتی کلماتی ساده است و لی انجامش بسیار سخت ونشدنی است

This comment was minimized by the moderator on the site

ماه رمضان ایرانی‌ها در زمان قاجار
Posted: 15 Apr 2021 08:41 AM PDT
مهراب صادق‌نیا

عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من، گزارش خواندنی‌ای از روزه‌داری در دوره‌ی قاجار نوشته است. خواندن و مقایسه‌ی آن با وضع دین‌داری در امروز جامعه‌ی ما می‌تواند جالب باشد:

از اوقاتی که ما خیلی مترصّد رسیدن آن بودیم، ماه رمضان بود. زیرا در این ماه در وضع زندگی عمومی و خصوص تغییراتی حاصل می‌گشت و مقصود اصلی ما، که تخفیف از ساعات مکتب باشد بیشتر از ماه محرم و صفر بود. … ماه رمضان ماه قرآن خوانی است، بعضی بودند که هر روز یک قرآنِ تمام می‌خواندند. این‌ها اکثراً اشخاصی بودند که قرآنِ استیجاری می‌خواندند و در مقابل هر قرآن تمام، دو قِران گرفته و برای پدر و مادر موجِر نیابتاً قرآن می‌خواندند. … مسجدها عموماً پر می‌شد؛ مردم از هر طبقه و هر صنف نماز ظهر و عصر را به جماعت می‌خواندند. بعد از نماز، امامِ مسجد اگر اهل فضل بود، خود به منبر می‌رفت و مردم را موعظه می‌کرد. چنان‌چه به اصطلاح، دستِ منبر نداشت، واعظ دیگری از واعظ‌های شهر دعوت شده بود که بعد از نماز برای مردم موعظه کند. روزهای جمعه و احیاها به مناسبت تعطیلی، مساجد پرجمعیت‌تر از سایر روزها می‌شد. … شب‌های ماه رمضان را بخصوص در تابستان، مردم تا صبح بیدار می‌ماندند و این کار در تمام طبقات مرسوم بود. بعضی مشغول عبادت و خواندن دعا و قرآن می‌شدند و برای درک ثواب هر شب تا صبح بیدار می‌ماندند. … دسته‌ی دیگری هم بودند که شب را به قمار صبح می‌کردند. می‌گفتند اگر به این سرگرمی مشغول نشوند، ناچارند بخوابند و روز دیگر خواب نمی‌روند و روزه برای آن‌ها مشکل خواهد شد. این دسته بیش‌تر اعیان‌زاده‌ها بودند؛ ولی روزه را در هر حال، می‌گرفتند. و اگر اشخاصی بودند که می‌خواستند طفره بروند ، چون حتّی در خانه‌ی خود هم جایی نداشتند که روزه‌خواری کنند، ناچار بودند هم‌رنگ جماعت باشند.

مرحوم احمد منشور می‌گفت: «با برادرم “موقّر” شبی در مجلس قمار تا صبح مشغول بودیم، چون به سحری نرسیدیم روزه را خورده بعد به منزل آمدیم، خبر روزه‌خواری ما زودتر از خودمان به منزل رسیده بود، همین که وارد شدیم مادرم از ما رو گرفت. چند روز با مثل جذامی‌ها رفتار می‌کردند. قدغن شده بود؛ نوکر و خدمت‌کار دور و وَر ما نمی‌آمدند. غذا که برای ما می‌آوردند، در اطاق گذاشته و فرار می‌کردند. ظرف‌های غذای ما را علی‌حدّه و مخصوصاً در حضور ما کنار حوض خاکمال می‌کردند. تا بالاخره به وساطت برادرهای بزرگتر ما را توبه رسمی دادند؛ آن‌وقت ما را به عضویّت خانه پإیرفتند.

اگر کسی پیدا می‌شد که بخواهد خود را ناخوش قلمداد کرده و بدین‌وسیله روزه‌خواری کند، طبیبی که تصدیق مرض بدهد، ولو شفاهی و برای متقاعد کردن اهل خانه هم باشد، گیر نمی‌آورد. اطبای آن دوره حتبی یهودی‌های آن‌ها، ولو برای روزه‌خوری هم، احترام تصدیق خود را داشتند و مثل امروز برای خواهش دوست و رفیق و جلب ماده، تصدیق غیر واقع نمی‌کردند. (صص. ۳۲۷ . ۳۲۸)

This comment was minimized by the moderator on the site

جامعه امروز ایران.تهران
روزه خواری نشانه تمدن می دانند
امروز که درحال راه رفتن بودن خانمها در حال گفتگو
بیاننی کردند هیچکس روزه نمی گیرد هر کسی که می گیره احتمالن شهرستانی است
جالب بود که خودشان لهجه تهرانی نداشتند
از کنارشان با دهان روزه گذر کردم لبخند زدم
انها به جمع اقایان سحر خیر پیوستند برای ورزش
تهران و ایران در لبه نابودی همه اعتقادت زیبا و دوست داشتنی

آخرین بار در تاریخ حدود 3 ماه قبل توسط مصطفی مصطفوی ویرایش شد مصطفی مصطفوی
This comment was minimized by the moderator on the site

دوست خردمند و خوبم جناب آقا جلال در واکنش به این راز و نیاز با خالق کل، برایم نوشتند :
"این دعاها ناَشی از حیرانی و دردهای است که از آن احساس می شود اما آن وعاظ فقط ِبرای امثال شما که حرف نمیزنند!!!"

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

توئیت های مرتبط با این پست posted a comment in خیزش پابرهنگان، بعد از انقلاب مستضعفین
نامه دکترعبدالکریم سروش به رهبرانقلاب باغبانا ز خزان ...
توئیت های مرتبط با این پست posted a comment in خیزش پابرهنگان، بعد از انقلاب مستضعفین
گزارش های غیررسمی که با وجود اختلال در دسترسی به اینترن...