مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

تو بر کرامت انسانی راهزنی

تو خدایگان تاریکی هستی، به آنانی تعلق داری که در شر غوطه ورند،

چنان متفاوتی، که در چارچوب ارزش های انسانی نمی گنجی،

تو خدایگان تزویری، وجودت مملو از خدعه است، و نیرنگ،

آنان که خیر را ترجمانند، از تو بیزارند،

چنان غرق در کبر و غروری، که این نخوت، بر تمام خوبی هایت سایه شوم افکنده است،

تو با منبع تولید تباهی، در تجمیع اهل تباهی ها، در وحدتی کاملی،

تو خود و همرهانت را در فلاکت و رنج فرو خواهی برد،

تو از تبار جماعت رسوایانی، همتت در اجماع رسوایان است،

تو بر کرامت انسانیت راهزنی،

تو ویرانی را سرآمدی،

تو نور را به تاریکی تبدیل خواهی کرد.

هرچه را اهل خیر نخواستند، تو بر چشم نهادی،

علم و عالم از تو در رنج و حدّتند

تو ظلمت را در نور پروراندی، چنانش رشد دادی، تا بر نور غلبه کند و...

اما زهی خیال باطل! که وعده حق، روزی محقق می شود،

و نور بر ظلمت غلبه خواهد کرد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

به نظر می رسد، امروز روزی تاسفبار، و غم انگیز برای دلسوزان بحال مردم، ایران و انقلاب باشد؛ البته آرزو دارم که ارزیابی و تحلیل من از این که می گویم اشتباه باشد، اما فکر کنم نیست، چرا که روند بسیار بدی را طی این سال های غم انگیز طی کردیم، تا بدین نقطه، در امروز رسیدیم.

اصولگرایان قانون اساسی را ناکار کرده، از محتوا خالی کردند، پتانسیل، قدرت و آبروی نهادهای اساسی قدرت در ایران را، در مقاصد نابجا و نابکاری به مصرف رساندند، نهادهای مرجع را از مرجعیتی که در بین مردم ایران داشتند، انداختند، چراکه پتانسیل این نهادها خرج توجیه اقدامات نادرست اصولگرایان و جناح سیاسی راستگرایان شد، آنان مهمترین و بانفوذترین وجه فرهنگ ایرانیان در زمان حاضر را که، دین و مفاهیم دینی بود را، دستمایه قدرت گیری، تکثیر و تمدید خود کردند، تریبون های مذهبی را بوق تبلیغاتی اشان قرار دادند، رسانه های ارتباط جمعی ملی را به بوق انحصاری تبلیغات خود تبدیل، و از مرجعیت خبری و هدایت ملی انداختند، چرا که بیهوده در راستای قدرت گیری خود و افرادشان بکارشان بردند، نهادهای انتصابی و ملی را از وجه ملی شان انداختند، و آنان را به سنگرهایی، در خدمت منافع همجناحی های اصولگرای خود در آوردند، ظرفیت ملی نظامیان را که باید پشتوانه روزهای سخت مردم خود باشند، را در مسیر مقاصد سیاسی خود گرفته، مستهلک حصول به نتایج سیاسی گروهی خود کردند، و...

دهه ها روند کشور را طوری در اسارت طرح های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و... خود گرفتند، که  قدرت خود را تثبیت، تمدید و گسترش دهند، و در یک کلام تمام ظرفیت های ملی و بین المللی ایران را خرج خود کردند و... تا به چنین روزی برسند و آنرا رقم زنند، و البته چه مقصد بی مقداری، یکدست کردن قدرت در دست یک جناح سیاسی بی پشتوانه ملی و مردمی! و صد افسوس که چه مطاع و ظرفیت های ذی قیمتی را، خرج دستاوردی بی مقدار نمودند.

و حال از این پس، دیگر دوگانه انتصابی و انتخابی بی معنی خواهد شد، دیگر خودی و غیر خودی در حاکمیت ایران نیست، از این به بعد همه خودی!، هماهنگ و با بصیرت! اند، امروز اصولگرایان و راستگرایان که مدت هاست تحت حمایت، و از طریق سلطه بر نهادهای انقلابی و غیر انقلابی انتصابی مادام العمری پیش آمده اند، و خود را بری از هر گونه مشکلی می دانند، با هر لطایف الحیل که بود، قدرت را دوباره یکدست کرده، و از امروز سکاندار کشوری شدند که غیر از خودشان کسی در سپهر قدرتش حضور ندارد، امروز یک حزب در قدرت است و آن حزب اصولگرایان و راستگرایان خواهد بود! که این شرایط برای افراد ساده لوحی مثل آنان جشن به همراه دارد، و برای دلسوزان به حال کشور، مردم و انقلاب روز مصیبت و عزا و غم خواهد بود، چرا که تمام دستاوردهای انقلاب این مردم، به مسلخ قدرت گیری اصولگرایان و صرف این جشن راستگرایان شد.

دیگر از بی بصیرت ها! به مرام و منش اصولگرایان، در سپهر مدیریت کشور کسی را نمی توان یافت، دیگر آن رقیب قدرتمند و با نفوذ اصلاح طلب، که پایگاهش در دل مردم ایران بود، و اگر هر حماسه حضور مردمی می خواستند شکل دهند، قدرت نفوذ کلام رهبران، و برش شعار شان، میلیون ها از مردم ایران را به میدان می آورد، و آنان را برنده، و پیشبرنده آن حماسه حضور کرد، نابود تمامیت خواهی اصولگرایان شد؛ اصلاح طلبان به کلی از سپهر سیاست ایران اخراج شدند، تا میدانی به فراخی یک کشور، به یک جناح سیاسی اعطا شود، میدانی که مدیریت آن، از توان آنان خارج است، و متاسفانه تمام پتانسیل، و قدرت انقلاب، و توان ملی کشور خرج این هدف ناچیز شد، تا شرایط امروز به وجود آید، و امروز رقم خورد.

اما این آغاز بیچارگی خود اصولگرایان نیز، از جهتی خواهد بود، چرا که از این به بعد صدا و سیمای آنان، دیگر مسول انتخابی را از جناح رقیب آنان نخواهند یافت، که سیل بدبختی ها را به طرف او سرازیر کند، حماسه نفوذ دشمن در ارکان کشور سوژه ایی در بین رقبا نیست، تا برنامه های سیاست زده صدا و سیما بسرایند، اکنون همه از خود آناند، و دیگر در کرسی قدرت دشمن و رقیب فرضی نخواهند یافت، که مصیبت ها، نارسایی ها، خلاف ها، چپاول ها، بی سیاستی ها، بی تدبیری های و... خود را بر گردن او سوار کنند، از این پس دیگر تدابیر حکیمانه از آن اصولگرایان، و کاستی ها از آن دیگران نخواهد بود، هر تیری که از منابر، تریبون ها و بوق های تبلیغاتی شان رها کنند، صاف به سینه یکی از خودشان برخورد خواهد کرد.

و چقدر بی سیاستی، که آنان خود را از چنین طعمه ایی چرب و نرم، با فحش خور خوب، و بی دفاع و... نابرخوردار کردند، و چقدر این کشور و انقلاب بد شانس هستند، که باید در سیطره چنین سیاستمداران، و چنین شرایطی قرار گیرند، که تمام پتانسیل های ملی خرج و در خدمت حکمرانی و سکانداری یک جناح سیاسی قرار گیرد! جناحی که در طول عمر خود سوار بر پتانسیل های ملی پیش آمده، و خود ناساخته ترین جناح سیاسی ایران است، ناز پروده ایی که نه صلاحیت علمی دارد، نه تجربه دینی و فرهنگی پاسخگوی به مسایل زمانه، نه تجربه سیاسی عملی، نه تشکیلات مهم خود ساخته و پیش آمده در یک روند طبیعی، که بدون دوپینگ های سرازیر شده از بیت المال و... شکل گرفته و قوت گرفته باشد و...

اصولگرایان همچون ورزشکار دوپینگی [1] هستند، که در یک روند سفارشی و برخوردار از حمایت بی دریغ و... قدرت ملی داخلی، در یک مسابقه نابرابر، و از پیش چیده، و برنامه ریزی شده، پیش آمده اند، و "یک شب را، جای سفت نخوابیده اند" [2] و اکنون خود را در یک صحنه واقعی اقدام و عمل خواهند دید، و دیگر نمی توانند بر کرسی های مادام العمری، و غیر پاسخگوی خود بنشینند، و صحنه دارانِ شاهدِ خرابکاری های بیشمارشان را عتاب و خطاب در دهند که : "لنگش کن" [3]

آنان اکنون خواهند فهمید که "یک من ماست چقدر کره دارد" [4]  ولی همانگونه که تنها دقیقه ایی بعد از دریافت حکم تنفیذ، روزگار به آقای ابراهیم رییسی آموخت که هر چه بخواهند، همان نخواهد شد، و همچنان که ایشان جمله اش در مقام ریاست جمهوری، اعتراف به نقش شرایط صحنه بود، که : "به دلیل شرایط موجود این توفیق" از او "سلب شد تا طبق "شرط ادب و احترام ...  دست رهبر ایران را" ببوسد [5] ، اصولگرایان در کل نیز، به نظر نمی رسد بتوانند به راحتی "نان گندم مزارع ری" را بخورند، چرا که آنان عملا نشان دادند که از تاریخ سلف، درسی نیاموخته، که این چنین شرایط این کشور را به سمت یک نظام تکحزبی پیش بردند، راستگرایان ایران نفهمیدند چقدر چنین نظامی ویران کننده، و بر باد دهنده خواهد بود،

اما هر درسی را که آنان خود به تدبیر نیاموختند، این شرایط جهانی و داخلی است، که دست به کار خواهد شد، و آنچه آنان نیاموختند و یا نادیده اش گرفتند را، به آنان خواهد آموخت، و شرایطش را بر آنان تحمیل خواهد کرد؛ اصولگرایان باید می دانستند که نظام تکحزبی "حزب رستاخیزی" را، پیش از این شاه متکبر ایران، انجام داد، و البته چه اقدام خسارتباری برایش بود؛ و متاسفانه این یکدستی قدرت، که به قیمت نابودی آزادی و دمکراسی در ایران، صورت گرفت، اسبی بوده و هست، که همواره سوارش را بر زمین زده، و خواهد زد، و صد افسوس که علاوه بر سوار چنین مرکبی، این ایران و ایرانیان خواهند بود که طعم تلخ خسارت این نابخردی ها را پرداخت خواهند کرد.

[1] - ورزشکار دوپینگی به کسی گفته می شود که زور موجود در بازوانش ناشی از قدرت و تمرین او نیست، بلکه ناشی از عامل سوم غیر مجازی است، که برای لحظاتی قدرت او را افزایش می دهند، و او به صورت موقت صحنه را می برند، اما در واقع چنین ورزشکاری نه اخلاقا و نه شرعا برنده نیست، بلکه متقلبی است، که زورش مطابق مدالی که گرفته نبوده، در حالی نام قهرمان را دارد که بازوانی قهرمانانه ندارند.

[2] - به کسانی اشاره دارد که ناپرورده و مورد تنعم اند، و سختی های روزگار را نچشیده اند، و لذا وقتی به صحنه واقعی عمل در آیند، خود را خواهند باخت، و پرده از ناتوانی آنان برداشته خواهد شد، چرا  که به اندازه کافی در روند پیش آمدن، خودسازی نکرده و آمادگی برای درگیری بدون کمک، با مسایل را ندارند، افرادی که بر تشک پر قوی قدرت بالا آمده اند، و اکنون باید از آن تنعم جدا شوند و کار کنند، و صحنه کار، صحنه خوابیدن و سر کردن شب ها بر تشک سفت خواهد بود.

[3] - این ضرب المثل زمان گفته می شود که تماشاچیان صحنه های سخت مبارزه، در جای راحت می نشینند، و بی توجه به سختی صحنه، هماورد پرقدرتی که بر نماینده آنان گلاویز شده است، به طرف و نماینده خود در روی تشک کُشتی، که در حال تحمل فشار سنگینی است، رو کرده، و مرتب درخواست زدن فن خاصی را می کنند، و بدون توجه به شرایط صحنه که ناشی از عدم درکشان است، تقاضای ضربه فنی حریف از او دارند، و این نه تنها انرژی مثبتی را به نماینده آنان منتقل نمی کند، بلکه از انرژی روانی او نیز می کاهد.

[4] - ضرب المثل "خواهند فهمید یک من ماست چقدر کره دارد"، حکایت کسانی است که از کارکردن، بهره ایی نبرده اند، و روزی را به انجام کاری مشغول نبوده اند، و مرتب از کسانی که در صحنه کار هستند، تقاضاهای بی مورد و زیاده خواهانه می کنند، اما خود که به کار گمارده می شوند، خواهند فهمید که چقدر باید کار کرد و زحمت کشید، تا اندک بهره ایی بدست آید، این ضرب المثل به افراد متوهمی اشاره دارد که همیشه آماده خوری کرده اند.

[5] - ابراهیم رییسی سخنان خود را در مراسم تنفیذ ریاست‌ جمهوری، با این جمله آغاز کرد : "شرط ادب و احترام این بود که دست رهبر ایران را می‌بوسیدم اما به دلیل شرایط موجود این توفیق از من سلب شد"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آیا راهی هست تا تاریخ دوباره تکرار نشود؟!

مذهب مجوز بدترین جنایات را به راحت ترین وجه، به جانیان و متجاوزان خونخوار تحت فرمان خود می دهد!

ایرانشهر هرات، در محاصره وحوش طالبانی افتاده است، شهری که قبل از بحرین، آخرین جگرگوشه جدا شده از مام میهن است، او تا زمان محمدشاه قاجار، به ما وصل بود، و انگلیسی ها که شبه قاره هند را از آن خود کرده بودند، با دسیسه آن را از خاک ایران جدا کردند،

سراسر این شهر مملو از ماست، مملو از آشنایی هاست، مملو از خراسان و خراسانیان است، او ایران را به زبان فاش همواره فریاد زده است، حتی زمانی که زیر یوغ کرزای و غنی بود، مورد هجوم، و تغییر قومیتی و هویتی بوده و هست، اما امروز بی پناه تر از همیشه، و بی هیچ یار و یاوری، متاسفانه دوباره مورد هجوم وحوش طالبانی قرار گرفته است، که به شیوه غازیان مسلمان، که در امپراتوری های بزرگ اسلامی (همچون عثمانی و...)، تاریخی از جنایت، کشتار و غارت از خود بجای گذاشتند، اکنون در قرن 21، طالبان که در نگاه نابخردانی "جنبش اصیل منطقه" اش نام نهاده اند، از طریق وعده غارت، تجاوز و به بردگی گرفتن ناموس مردم و...، مزدوران خود را با وعده غنایم بسیار، از طریق غارت شرعی، انگیزه نبرد سخت و خشن تر می دهند، تا برای سرکردگان ظلم اموی، عباسی، عثمانی، داعشی، طالبانی و... "فتح الفتوح" به ارمغان آورند،

امروز هرات عزیز و مردمش طعمه این حرامیان از انسانیت به دور گشته، چراکه مفتیان طالب، هرات عزیز را "بلد مباح مستباح" اعلام کرده اند، [1] تا آنان که خود را جهادگر، و هراتیان را که مقابل این هجوم آنان ایستاده اند را دشمن کافر بدانند، و در صورت سقوط، حرامیان طالبانی، طبق شرع و فقه اسلامی مستند به اصطلاح فقهی "بلد مباح مستباح"، حق خواهند داشته باشند تا جان، مال و ناموس مردم این شهر را به صحنه غارت و چپاول خود تبدیل کنند، زنان شان را به اسارت و کنیزی برند، مردان شان را بِکُشند یا به بردگی برند، خانه ها و اموال شان را تصاحب کنند و... در یک کلام، نسل کشی و پاکسازی قومی به کمین هرات و هراتیان نشسته است.

و متاسفانه انگار برادران هروی مرا، در این روزهای سخت، هیچ پشت و پناهی نیز نیست، الا مبارزه خود آنان، تا آخرین قطره خون، آن هم اگر خیانتِ خیانتکاران، به گشودن درب ها و دروازه های شهر نینجامد، [2] و مبارزان بتوانند، با خیال راحت از شهر و خانه خود دفاع کنند.

بدین گونه است که وحشتناک ترین صحنه های غارت، چپاول، بی ناموسی و... تروریست ها، و جنایتکاران تاریخ مبارزات و جنگ ها، وجه دینی و مذهبی گرفته، و گرگ های درنده انسان نمای جمع شده زیر پرچم شهادتین، با خیال راحت، به دریدن جمع ها و اجتماعات انسانی، "قربه الی الله" اقدام خواهند کرد، بی آنکه دچار عذاب وجدان، یا شرم از خود، و اعمال ننگین خود شوند، کسانی که خود را مجهز به فقه می دانند، و از هر گونه مقررات بین المللی و قوانین حقوق بشری خود را بی نیاز دانسته، خود را از هر متمدنی، متمدن تر، خدایی تر، و خود را به گزاف تمدن ساز می دانند.

این روزها طالبان، داعش و... با اعمال و قوانینی که بدان تمسک می جویند، تاریخ رفته بر ملل منطقه خاورمیانه، شمال افریقا و آسیای میانه را دوباره به تکرار نشسته اند، تا ایرانیان و دیگر ملل مغلوب، دوباره روزگاری را که سپاهیان مجهز به فتوا و فقه دینی، بر مردم عادی، و مدافعان حرمت، حریم و ناموس این مناطق رفته را، ببینند، در فقه جنگجویان مذهبی، اشتراکی غیر قابل باور دیده می شود، اشتراکی بین فقه داعشیان که با مردم عراق، سوریه آن کردند، که تاریخ از روایت آن شرمگین خواهد شد، و آنچه بر شهر موصل، کوبانی، سنجار و... رفت، و اکنون آنچه بر خراسانیان در افغانستان، و بر مردم مظلوم این دیار می رود، یا فقه آن هندویی که اقلیت مسلمانان را کافر به دین خود، و غاصب به سرزمین خود پنداشته، و اخیرا بر مناطق مسلمان نشین دهلی (پایتخت هند) رفت، و یا آن بودایی که اقلیت روهینگا را کافر به سرزمین و دین خود دانسته، سرزمین های روهینگا نشین برمه را بلد مباح و مستباح اعلام، و به غارت و چپاول آنان به بدترین وضع اقدام کردند؛ یا آن یهودی که بر مردم شهر و روستاهای فلسطین، که آنان را غاصب "سرزمین موعود" خود دید، و فتوا می دهد، شهری که در برابر سپاه یهود مقاومت کرد، چون گشوده شد، "رفع القلم" [3] است و "بلد مباح" که هر چه می خواهید، تا روزها بر شما مباح و مستباح خواهد بود، تا بر مغلوب شدگان، انجام دهید، یا حتی آن صلیبی مسیحی که از اروپا برخاست و برای اورشلیم حرکت کرد، و چون شهر و قریه ایی را گشود، طبق فتوای ارباب کلیسا، همان حکم بلد مباح را اجرا کرد، که آن غازی مسلمان، یهود، هندو، بودایی و... بر سرزمین های فتح شده خود کردند و...

این است که مذهب مجوز جنایات هولناک را به هر جنایتکار کشورگشایی که زیر پرچم دین می جنگد، می دهد، تا داشته های انسان را، و حتی هر آنچه را که خالق یکتا بدو هدیه داده است را، به غارت ظلم و جور خود برند، بی آنکه احساس شرم کنند، دچار عذاب وجدان شوند و...، و سوال از خود که فاین تذهبون

و به عکس چنین جنایتکارانی، با این همه جنایت، حتی خود را جهادگر و لایق بهشت، و پرونده خود را مملو از اعمال نیک می بیند، که بلندترین جایگاه های بهشت از برای اوست، اما او به واقع حتی حیوان هم نیست، چه برسد به انسان، تنها لایق جهنم است، و از انسانیت و حتی حیوانیت هم به دور خواهد بود.

اما سخنی با سردار پاسدار اسماعیل قاآنی دارم، که روزی فرمانده ام در تیپ 21 امام رضا، در جنگ خسارتبار هشت ساله ایران و عراق بود،

سردار! سلف شما، جناب قاسم سلیمانی، با شنیدن فریاد کمک خواهی برادران عرب زبان خود در عراق و سوریه مردانه شتافت، و آن کرد که همه می دانند، اما تو که اکنون خلف اویی و بر جایگاهش نشسته ایی، فریاد کمک خواهی برادران خراسانی خود را در آنسوی مرز و در هرات نمی شنوی؟! تو ترس زنان و مردان شان را از غارت و چپاول جنایتکاران حس نمی کنی، شما که خود خراسانی هستید، آیا آنها را از خود نمی دانی، گیرم که هراتیان را از خود ندانی، آیا تضمینی هست که فلش حرکت حرامیان طالبانی به سمت مشهد تغییر جهت ندهد؟! از چه سکوت کرده اید؟! در حال تن دادن به چه هستید، نمی فهمم سردار!

 

 

[1] - شورای افتای طالبان که مسئولیت صدور فتوا را دارد چند روز پیش هرات را (بلد مباح و مستباح) اعلام کرد. بر اساس این فتوا در صورت تعرض طالبان به هرات هرگونه تعرض به جان و مال مردم هرات به طور شرعی جایز، مباح و بدون مانع است. عبدالکبیر صالحی، کنشگر مدنی هراتی و اندیشمند علوم الهیات، در صفحه فیس‌بوکش نوشته بود که شورای افتای طالبان که در کویته پاکستان حضور دارد این فتوا را صادر کرده است تا انگیزه طالبان را برای هجوم به این شهر بیشتر کند. به نظر می‌رسد که این فتوا بیشتر برای تحریک همین آواره‌گان داخلی باشد که دلیل اصلی سلاح گرفتنشان چپاول است.

[2] - چهره‌هایی چون ملامجیب الرحمن انصاری (خطیب مسجد خواجه عبدالله انصاری)، مولوی جلیل‌‌االله مولوی‌‌زاده (وزیر دادگستری طالبان) و تعدادی از ملاهای افراطی دیگر، به طور عملی در هرات به نفع طالبان در حال تبلیغ‌‌اند. تعدادی از این ملاها چند روز پیش به خانه اسماعیل خان رفته بودند و از وی خواسته بودند که سلاحش را مقابل طالبان به زمین بگذارد و اجازه دهد تا طالبان هرات را تصرف کند.

[3] - این اصطلاح موقعی به کار برده می شود که معتقدین به مذهب و فقه، معتقدند همان قوانین مذهبی نیز دیگر در زمانی خاص نافذ نیست و کارایی خود را ندارند، و خداوند ماموران نوشتن اعمال را از نوشتن باز می دارد، تا آنان به یُمن روزگاری که در آن هستند، هر کار ناشایستی را بتوانند انجام دهند، بی آنکه دچار عقوبت خداوندی شوند! این مضحک ترین توجیه مذهبی برای ارتکاب به محرمات دینی است، اعتقاد به رفع القلم رایج اما بسیار غیر منطقی و عقلی است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اگر مدالی از صلح طلبی، صبر و شکیبایی، متانت، شجاعت، مدیریت، سیاست، آینده نگری، مردم دوستی و... می داشتم، قطعا در این روزهای پایانی ماموریت 8 ساله دکتر حسن روحانی، به او دولتش در مجموع، با همه کاستی هایی که داشتند، به پاس این همه رنجی که از داخلی و خارجی متحمل شدند، اعطا می کردم، چرا که او وارث یک ویرانی بزرگ، و درهم ریختگی بی همانندی در تاریخ دولت های بعد از انقلاب بود، که حاصل مدیریت یله و رهایی گردید، که نهادهای نظارتی و برنامه ریز را تعطیل کرد، و یا برایش تعطیل کردند، تا هر آنچه می خواهد، در هشت سال ریاست بر کشور، برغم آن همه مخالفت بزرگان و اوتاد دلسوز به حال مردم، انقلاب و کشور انجام دهد، و همه آنچه خواستند، در دوره او بر ما تحمیل شد؛ دولت "معجزه هزاره سوم" که سرمایه های داخلی و بین المللی ایران را بر باد فنا داد.

و پس از آن ویرانی بزرگ بود، که روحانی با یک اقبال عظیم مردمی، از سوی مردم انتخاب و جایگزین ترکتازی های محمود گردید، و آمده بود، تا کشور را به مدار درست رشد و توسعه خود بازگرداند، و انصافا هم هر آنچه در چنته خود او، تجربه دولت های قدر قدرت و موفق بعد از انقلاب، بود را به کار گرفت، و زیر بارانی از فحش ها، ناسزاها، دشمنی ها، نارفیقی ها، نامردمی ها، نافرمانی ها، ناهماهنگی ها، خرابکاری ها، چوب لای چرخگذاری ها، تنش زایی ها، خیزهای بلند و تنش زای خارجی برداشتن ها و... دولت او به پیش رفت و خود را نباخت، در حالیکه بوق و کرنای تمام تریبون های رسمی لاینقطع بر علیه او دولتش بلند بود، و بر سر این دولت و سیاست هایش، وزرایش و... می بارید، اما او در میان این همه هیاهو و گردخاک، مقابل جهانیان به مذاکره نشست، و هم کشور ویران شده را اداره کرد، و هم با قدرت تمام، مقابل دنیا گفتگو کرد و نتیجه هم گرفت، اما او هرچه موفقیت بدست آورد به جای مدال افتخار، مدال ننگ و خیانت به پیشانی اش نشاندند و...

و او بی اعتنا به این نافهمی ها و بدسرشتی ها، بنای صلح طلبی ایرانیان را نمایندگی کرد و با اکسیر حقی که بر لب و ذهنش داشت، اجماع یکپارچه جهانی علیه ایران را، به گشایش در روابط جهانی مبدل کرد، و وقتی رییس جمهور ترامپ از برجام خارج شد نیز، او را با انزوای تاریخی در بین جهانیان مواجه نمود، و اگر نگوییم باعث آن انزوا، نتایج مذاکرات دولت روحانی و برجام موفقیت آمیز او بود، باید گفت بخش عمده ایی از آن، حاصل و مدیون درایت روحانی و تیم ایشان در این حرکت بزرگ بود، که زیر فشار مثلث شوم رقبای اسراییلی، عرب و از همه جانسوزتر دلواپسان داخلی، که تمام تریبون های رسمی، و نهادهای انتصابی را در اختیار داشتند، به سرانجام رساند،

برجام یکی از قرارداد های اساسی ایران با جهان است، شاید در تاریخ ایران نظیر نداشته باشد، که ما در مقابل کل جهان ایستاده، مذاکره کرده و این مقدار از حق خود را ستانده باشیم، آن هم در زمانی که، در اثر بی تدبیری داخلی و اجماع جهانی، ایران را در مقابل کل جهان قرار داده بودند، و داشتند زیر فشار له می کردند، و حرکت برجام توانست ورق را برگرداند، و جهان را مقابل کلیدی ترین محور تحریم های بی پایان ایران، یعنی امریکا قرار دهد، و جالب اینکه، دلواپسان و مخالفان سرسخت برجام، که تحت شعار امریکا ستیزی با این حرکت صلح آمیز مردم ایران مخالفت می کردند (به دروغ)، چشم به این واقعیت ها بستند، و دهان به ستایش برجام هرگز نگشودند، و هیچگاه از لعن و ناسزا، به روحانی و تیمش و برجام دست نکشیدند، حتی آن موقعی که ترامپ در تنهایی، با همه در حال مذاکره بود، تا آنان را با خود، علیه ما همراه کند، ولی نتوانست و...، و هرگز به این موفقیت ها در تریبون های ملی این کشور، از جمله صدا و سیما اشاره ایی نکردند، و چشم بر همه خوبی های برجام بستند، از آتش زدنش گفتند و از محاکمه روحانی و... و بر امضا کنندگانش تا آخر ناسزا و نفرین گفتند.

به حتم تجربه گرانسگ مذاکرات برجام، برگ زرینی از توانایی فرزندان این مردم، و مدیریت با تبحر مسولین ایران، و به خصوص دولت روحانی بود، که زیر رگباری از سنگ های بزرگ و کوچک که از سوی خودی، رقیب و دشمن می بارید، به ثمر نشست، و اگر ناهماهنگی داخلی، و بدشانسی حاکمیت ترامپ و... نبود، می رفت کشور را به ریل سعادت و بازگشت به شرایط نرمال هدایت کند، اما افسوس که دست های خیانتکار، و فرصت طلب داخلی، رقابت های خارجی، و هزینه های گزاف پرداخت شده از سوی رقبا و... کار خود را کرد، و میوه برجام آنچنان که در ظرفیت حقیقی اش، در بر داشت شامل ملت ایران نشد،

گرچه ایران را از ذیل بند هفت منشور ملل متحد، که اجازه می داد هر لحظه، هر کشوری، به نمایندگی از ملل متحد، ایران را آماج حمله نظامی و ویرانگر خود کند، خارج گردید، میلیاردها دلار سرمایه های بلوکه شده کشور، به ایران بازگشت، رونق اقتصادی و هجوم سرمایه گذاران خارجی و... همه و همه نوید بخش روزهای خوش این ملت و کشور بودند، ولی انگار اراده ایی قاهر و توانا، هرگز به دنبال آبادی و رفاه و آسودگی این ملت نبوده و نیست، و بقای خود را در بحران و... می بیند، لذا این مافیای شوم، چنین فرصتی را، به صورت رسوا از کشور و ملت دریغ کردند، و همنوا با رقبای خارجی، ما را به دوران سخت، بازگشت دادند، و تف و لعنی که باید نثار این دست های ناپاک می گردید را، این روزها نثار کسی می شود که زیر چنین شرایط دم بالا نیاورد، و صبورانه هرآنچه از تدبیر و امکان که در دست داشت را، برای بی اثر کردن چنین سمی که به بدن جامعه تزریق می شد، به کار برد، تا به قول خودش حداقل قحطی دچار مردمش نشود،

ده ها سال بعد، وقتی تاریخ این روزهای ننگین بازخوانی و فاش شود، آنوقت آیندگان خواهند دید و فهمید، چه کسانی و برای چه اهداف و منافعی، تیشه به ریشه ملت و کشور خود زدند.

آقای روحانی! خسته نباشید، تاریخ، شجاعت و تدبیر شما را گواهی خواهد داد، هرچند کسانی بخواهند نام تو و دولت توانمند تو را که در شرایطی بسیار سخت کار کرد را، زیر خاکستری از ناسزاها و حرف های ظالمانه مخفی کنند، اما صبر و درایت شما، مدال آور است، و با نشستن گرد و خاک های تاخت و تاز کنندگان میدان تبلیغات کشور، که از همان روز نخست آمدنت، نمی دانم چرا لاینقطع و لجوجانه بر سیاه کردن چهره ات، کارت، دولتت و...، بر طبل های بزرگ و توخالی خود کوبیدند، چهره واقعی صحنه داران این تبلیغات مسموم هویدا خواهد شد، آنگاه هر چند خسارات ها جبران نخواهد شد، اما چهره هاشان رسوا خواهد گردید، که خوب را بد، و بد را خوب بزک می کنند، و به خورد ملت خود می دهند.

آقای رییس جمهور! بنشین و بنویس، آنچه بر تو و مردمت، در این بکش بکش های سیاسی مافیای قدرت رفت، بنویس، آنچه را که محمد مصدق ننوشت، و امروز ملت ایران باید تاریخ خود را از اسناد وزارت خارجه انگلیس بخوانند، که مثلا امثال آنهایی که ما اتوبان ها، مدارس، اماکن و... را به نامشان کردیم، چطور دست در دست کودتاچیان و داخلی و خارجی کودتای 28 مرداد، دولت مردمی او را ساقط کردند؛ و ما بعد از رسوایی آنها، هنوز هم نمی توانیم، نام های بزرگی که به گزاف خود ساخته ایم را، برداریم، در حالی که می دانیم، این نام های بزرگ، که بودند، و با کشور، ملت و دولت این مردم چه کردند.

تجربه گرانسگ دولت شما، می تواند یکی از مفاد درسی سیاستمداران بزرگ جهانی باشد، که تدبیر، متانت و صبر یک سیاسمتدار کارکشته، چگونه می تواند، باعث شود تا بار کجی که، از بد حادثه، سکاندارش شده، و هرکه از راه می رسد، بدآن تنه ایی به قصد سرنگونی اش می زند را، به منزل مقصود رساند، شما سکاندار موفق این کشتی توفان زده بودید،با همه کم و کاستی هایتان، شما نماینده خوبی برای ما بودید، رای من حلالت باد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فهرست :

چکیده

واژگان کلیدی

مقدمه

روش تحقیق و دشواری های پژوهش

محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی

دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی

خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری

ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی

ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان

سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او

شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی

جمع بندی

 

نمای شمالی مقبره خرقانی

چکیده :

ایران بزرگ فرهنگی [1] و به ویژه بخش خراسان آن یکی از مراکز عمده خیزش عرفان جهانی بوده اند، و بزرگان برخاسته و تربیت یافته از این خطه نشان می دهد، که جوشش اکسیر معرفت یکی از دغدغه های محیط فرهنگی این منطقه، در طول تاریخ بوده است، در کنار ایالات باستانی خراسان، طبرستان، ری و سپاهان، ایالت کومس به عنوان واسط ارتباطی بین این مراکز رشد و گسترش عرفان تلقی می شود، لذا تاثر گرفته و تاثیر داده است؛ محیط منطقه باستانی بسطام یکی از نقاط رشد و گسترش عرفان ایرانی است، که نگاه جهانی را به خود جلب نموده است، دو تن از بررگان پرورش یافته در این منطقه، در محیط عرفانی منطقه، ایران و جهان تاثیر زیادی داشتند که تاریخ معرفت، بدین امر اذعان کرده است؛ در این نوشته سعی می شود نگاهی به دوره، اندیشه و سبک عارفان بزرگ منطقه بسطام به خصوص ابوالحسن خرقانی و همچنین متاخر او یعنی بایزید بسطامی (182- 253 ه.ش) داشته، چرا که محیط رشد خرقانی (341 – 412 ه.خورشیدی) را بایزید و... ایجاد کرد، که لاجرم نمی توان بدون در نظر گرفتن بایزید بسطامی به اندیشه و دوره خرقانی پرداخت.

واژگان کلیدی :

عرفان، تصوف، بسطام، خرقان، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، شطحیات، حقیقت

مقدمه :

انسان همواره با حجم گسترده ایی از سوال و ابهام پیرامون خلقت و زندگی خود مواجه بوده و ذهن جستجوگرش را به خود مشغول داشته، و هزاره ها بعد از خلقت، هنوز او با این سوال ها درگیر است. در این مدت، مکاتب فکری، نحله های مذهبی، عرفانی، روش های علمی و... هر یک با رویکردی مجزا و منحصر به خود، فلسفه پردازی و پاسخ بدین سوال ها را مد نظر داشته و سعی کردند، افقی بازتر، کاراتر و پاسخگوتری را به روی انسان گشوده، وسعت دید بیشتری را، در دیدرس او قرار دهند. یافتن و توضیح و تبیین "حقیقت"، مغز اصلی موضوع، مورد جستجوی انسان هاست، تا آن را پایه شناخت خود، خالق و جهان هستی قرار داده، حرکت خود را از آن نقطه به سمت کشف دیگر موضوعات جهان، و از جمله مهمترین پدیده آن، یعنی انسان، آغاز نمایند.

عرفان بعنوان یک مکتب فکری "به معنای شناخت و آگاهی باطنی بی واسطه ... [2] دارای ریشه های چند هزار ساله است" (آشتیانی، جلال 1367 :8) که مدعی گره گشایی در این زمینه می باشد، و در طول دوره حضور خود در اجتماع بشری، با ادیان تصادم داشته، با آن ارتباط گرفته اند، که این ارتباط گاهی در اثر جبر و تحمیل دینی حاکم بود، تا خود را منتسب بدان کرده، و از عقوبت بی دینی برهند، اما عرفان، در بیشتر مواقع از مذهب قرض هایی نیز گرفته است، و یا در مقابل دیدگاه های مذهب قرار گرفته، و لذا عرفا خود را اهل طریقت دانسته و از اهل شریعت (مذهب) مجزا می سازند، و به خصوص در مقابل علم تجربی قرار می گیرند، و خود را از قیود بررسی علمی رها می سازند، و به شناخت مبتنی بر شهود و مشاهدات باطنی، در مقابل شناخت علمی و تجربی معتقدند، چراکه خود را اهل باطن، و داننده رازهای شهودی، و درک فردی غیر قابل تعمیم و تشریح می دانند، که از این لحاظ در مقابل اهل ظاهر، مادیون، و تجربه گرایان می ایستند. عرفا خود را "آگاه و بصیر و واقف به اسرار"[3] (همان: 8) می دانند. [4] اکثر عرفا معتقدند "که به وسیله معرفت باطنی و شهودی می توان به حقیقت دست یافت"  (همان: 9) هر چند در "مکاتب فکری هندی، چینی، ایرانی، یهودی، اسلامی، مسیحی و... توجیه عرفان و راه وصول به آن یکسان نیست و در هر مکتب و مذهبی از دید آن مذهب تعریف می شود" (همان: 9) اما بنیان اغلب مکاتب عرفانی بر "رازگرائی و رازدانی" [5] عرفاست، [6] و با این مشخصات، عرفان دارای "اولا زبان رمزی و مجازی، ثانیا وحدت و اتحاد با حقیقت یا خدا، و بالاخره ارزش مکاشفه و معرفت الهامی و باطنی"  (همان : 11) است.

به غیر از شناخت که موضوع عرفان است و وظیفه عرفا، عرفان راه رسیدن به حقیقت و طی مسیر زندگی انسان به سوی حقیقت اصلی و یا معبود خود، در این جهان را نیز مشخص می کند، که از آن به فرایند سیر و سلوک یاد می کنند.

روش تحقیق و دشواری های پژوهش :

این مقاله سعی کرده است با تکیه بر متون اصلی به جای مانده از تاریخ عرفان، بخصوص"تذکره الاولیا" و مهمترین منبع آن کتاب ذیقیمت، در زمینه عرفان منطقه بسطام، یعنی "کتاب النور" که منبع اصلی جناب فرید الدین عطار نیشابوری بوده است، به تحقیق در خصوص شرح احوال و زندگی شیخ ابوالحسن خرقانی و استاد با واسطه او یعنی بایزید بسطامی اقدام نموده، آنچه این تحقیق را دشوار می سازد عدم تنوع در منابع اصلی است به طوری که بسیاری از کتب دیگر نوشته شده در خصوص این عرفا متکی به متن اولیه ایی تحت عنوان کتاب النور است که خوشبختانه به همت استاد محمد رضا شفیعی کدکنی تصحیح و ترجمه مجدد شده و تحت عنوان "دفتر روشنایی" باز نشر یافته است.

محیط زندگی و زادگاه ابوالحسن خرقانی:

 خرقانی از عرفای شرق ایران و زاده ایالت "کومش" یا "قومس" باستان است؛ گرچه در برخی متون این بخش از کومش را در زمره ایالت باستانی "خراسان" ذکر کرده اند، و مطهر بن طاهر مقدسی نوشته است که "خراسان درازای آن از حدود دامغان است تا کرانه روخانه بلخ و پهنای آن از حد زرنج (در سیستان) تا حد گرگان. حتی از نظر اقتصادی نیز حقوق دیوانی ناحیه قومس داخل خراسان بوده است." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 38) او زاده روستای خرقان، از بخش بسطام، در شهرستان شاهرود می باشند، که اکنون در تقسیمات جدید و مدرن کشوری ایران، در استان سمنان قرار می گیرد، که بواقع، متعلق به ایالت باستانی کومش می باشد که این ایالت "راه ارتباطی شرق و غرب، شمال شرق و مرکز ایران بوده است ... در دوران حکومت هخامنشی، یکی از بلاد هیرکانا به شمار می آمد ... مورد توجه شاهان سلوکی قرار گرفت. پس از آن شاهان اشکانی این محل را به عنوان دومین تختگاه خود برگزیدند ... در دوران حکومت ساسانیان نیز بخشی از ایالات بزرگ و معروف پذشخوارگر به شمار می رفت و جزو ولایت خراسان محسوب می شد ... حد غربی قومس دروازه ری و حد شرقی آن را دروازه خراسان تشکیل می داد. در قرون پنجم تا هفتم نیز این اهمیت را حفظ نمود ... ابن حوقل از حدود کوه های البرز و نواحی شمال آن تعبیر جالبی ارائه نموده و آنرا این چنین بیان می کند : در قسمت واقع در بالای کوه ها خطی منحنی دیده می شود که در روی خط از راست به چپ شهرهای زنجان، ابهر، ری، خراسان، خوار، سمنان، دامغان و بسطام [7] مندرج است و در وسط این سرزمین جبل دماوند ترسیم شده است (ابن حوقل، 1361 : 119). شاهراه بزرگ خراسان از ری، در اقلیم جبال می آمد و به نیشابور در خراسان منتهی می گردید ... بزرگترین شهر آن دامغان است که از خوار در ری بزرگتر است و سمنان از آن کوچکتر و بسطام هم از سمنان کوچکتر می باشد (ابن حوقل، 1361 : 122)  بسطام شهری آباد و پر میوه است و از میوه های آن فراوان به عراق می برند. ایالت قومس به علت موقعیت جغرافیایی خاص خود از دوره های پیش از تاریخ تا دوران اسلامی مورد توجه بوده است، شهرهایش در آن زمان اعتبار فراوانی داشته است، مانند بسطام، بیار و مغون که اکنون از شهرت گذشته شان دیگر خبری نیست. " (شهرکی، زهرا ملک پور 1394).

 آنچنانکه از منابع تاریخی بدست می آید کومش در بین دو مرکز بزرگ شرق و غرب خود، یعنی خراسان که مرکز بزرگ عرفان شرقی در بلخ، هرات، توس نیشابور، سبزوار و... است و ایالت راگا یا همان ری که باز قطب علم و عرفان بوده اند، قرار دارد، و از آن سو نیز بین دو ایالت مهم باستانی هیرکانا یا طبرستان (مازندران و گلستان فعلی)، و اسپادانا یا اصفهان واقع است، که بدین لحاظ به محل تبادلات فرهنگی بین این چهار مرکز مهم عرفان و معرفت ایرانی تبدیل شد؛ علاوه بر این شاهراه ابریشم، باعث گردید که بزرگان ادب و عرفان ساکن منطقه وسیع خراسان و فرارودان (ماورا النهر) و حتی چین برای رسیدن به مراکز دیگر پر اهمیت ایران همچون تیسپون، مصر و فینیقیه و یا حجاز لاجرم از این منطقه شاهراهی برای عبور استفاده کرده و تاثیر و تاثر گرفته و بدهند.

منطقه شهر باستانی بسطام، بعنوان مهد بروز و ظهور قطب ها و بزرگان سلسله عرفان و معرفت ایرانی، از جمله زادگاه سلطان العارفین ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم سروشان بسطامی معروف به "بایزید بسطامی" که خود خرقه از کسی نگرفت و خرقه بخش بود، و ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی (379 - 477 ه.ق) که "کتاب النور من الکتاب ابی طیفور" را در حدود ساله های 430 – 450 هجری تالیف کرده، که از مهمترین منابع در خصوص نوع و نظرگاه عرفان بایزید بسطامی است. دیگر عارف این منطقه "ابوعبدالله داستانی" اهل روستای داستان از روستاهای ناحیه بسطام بوده است که جامی سال فوت داستانی را رجب 417 در سن 50 سالگی ثبت کرده است؛ دیگر عارف این خطه حسن دِرَزجی بسطامی است، که پیر فرقه ابوعبدالله داستانی بوده اند، که هجویری جایگاه عرفانی او را چیزی میان مقام عرفانی خرقانی و ابوسعید ابوالخیر قرار داده و از او به عنوان پادشاه وقت و زمان خود یاد کرده است، که ظاهرا مزار داستانی در بسطام بوده است، زیرا حمد الله مستوفی بدین امر اشاره داشته است. و به فاصله بسیار کمی، در کنار شهر مهم باستانی بسطام، دهستان خرقان قرار دارد، که مفتخر به زادگاه و محل زندگی ابوالحسن خرقانی است.

منطقه سمنان نیز محل تولد و رشد بزرگان عرفان و معرفت ایرانی همچون ابوالمکارم رکن الدین علاالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی (۶۵۹–۷۳۶ ق) است، که قطب سلسله "ذهبیه" از شاخه های عرفان شرقی و ایران و صاحب کتب معتبر عرفانی بودند، و یا عارف نامی دیگر سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی (وفات 12 مرداد 784 خورشیدی) صاحب کتاب "لطایف اشرفی"، که از مهمترین کتاب های عرفانی اهل تصوف بوده و خود او از زمره 600 تن از اعضای گروهی است که همراه میر سید علی همدانی (زاده: ۱۲ رجب ۷۱۴ همدان - درگذشت: ذیحجه ۷۸۶، کُنَر) ، عارف نامی دیگر ایران، در سن جوانی عازم شبه قاره هند گردیدند، و در منطقه کشمیر مستقر گردیده و تاثیر اقتصادی، فرهنگی و مذهبی عمیقی بر جای گذاشتند که هم اکنون نیز از کشمیر به عنوان "ایران صغیر" [8] یاد می کنند، و این عرفان ایرانی خود در شبه قاره هند با تاسیس شاخه از گروه های عرفانی و معرفتی تحت عنوان "اشرفیه" منشعب از سلسله "کبرویه" آن را توسعه داد، مرقدش اکنون معروف به "کیچاچاو شریف" [9] در ایالت اتارپرادش هند قرار دارد، که خود گواهی است بر آثار و تاثیر عرفان ایرانی و به خصوص عرفان شرق ایران و خراسان، در شمال هند.

یا حسن جوری (شهادت در 13 صفر 742)که در تبادلات اهل عرفان بین عرفای ایالت قومس با ایالات هیرکانا، مرید خلیفه مازندرانی[10] گردید که او خود بنیانگذار خیزش "سربداران" بودند، تا علیه سلطه مغولان بر ایران به ستیز برخیزند، و گرچه قطب او، جناب خلیفه مازندرانی توسط علمای اهل سنت، به جرم اعتقادات شیعی، مرتد اعلام و در مسجد جامع سبزوار به دار کشید شد، اما حسن جوری خیزش مرادش را ادامه داد، که بعد تسلط بر مغولان، و تشکیل دولت سربداران، خود او نیز قربانی قدرت طلبی های بعد از قدرت گیری دولت سربداران شد، و در حالی که در تعقیب همسلکان سربدار و قدرت طلب خود بود، در روستای "کلاته میرعلم" در نزدیکی شهر "فرومد" از توابع شهر میامی به شهادت رسید و مدفون گردید، چنانکه دیده می شود خیزش بزرگ سربداران از قیام هایی است که توسط اهل عرفان در مقابل ظلم و سلطه خارجی به حرکت در آمد و به پیروزی هم رسید.

آنچه در تاریخ ثبت شده است، حمله مغول ضربه مهلکی به عرفان شرق ایران وارد کرد و در جریان این حمله به ایالت کومش دو تن دیگر از بزرگان صوفیه در خلال دفاع از شهر سمنان، پیشاپیش مردم این شهر مقاومت کردند، و به شهادت رسیدند، که گفته می شود هر دو از شاگردان نجم الدین کبری [11] عارف نامی دیگر خراسان و موسس سلسله عرفانی "کبرویه" و معروف به "طامه الکبری"، بودند که این دو عارف سمنانی عبارتند از نجم الدین دادبخش و پیر علمدار که اجساد شان در دروازه های خراسان و ری در سمنان به صورت جدا مدفون گردید.

نجم الدین کبری، خود نیز از شهدای دفاع از شهر خوارزم است، که مقابل سپاه مغول مقاومت کردند و به شهادت رسیدند و مردم شهر خود را تنها نگذاشتند، گرچه عرفا معروف به ترک دنیا هستند، اما برای اهل دنیا جان دادند. آموزه های نجم الدین کبری از طریق پدر، به پسر منتقل شد، و عارف نامدار جهانی، مولانا جلال الدین محمد بلخی پا به عرصه، عرصه داری عرفان و معرفت گذاشت، چرا که گویند پدر مولانا، جناب "بها ولد" نیز از شاگردان نجم الدین کبری هستند.

نمایی دیگر از مقبره ابوالحسن خرقانی

دوره های عرفانی و عرفای هم عصر ابو الحسن خرقانی:

مثل هر پدیده دیگری، عرفان نیز دارای دوره های تطور تاریخ مختلفی است و در هر دوره ایی، شرایط خاصی را تجربه کرده است، همانگونه که استاد شفیعی کدکنی نیز بدین امر اذعان داشته اند که "مفهوم عرفان یک امر ثابت و مستمر نیست، بلکه با تحولات تاریخی و فرهنگی جوامع پیوسته در تحول است، همانگونه که تجربه های هنری و خلاقیت های ذوقی جامعه دارای پست و بلند تاریخی است، عرفان موجود در آن فرهنگ نیز می تواند تعالی و انحطاط داشته باشد ... در طول دوازده قرن، از آغاز تاکنون، در سیر خویش دارای پست و بلندی های بسیار است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 18).  صاحبان کتاب، ادوار تاریخ تصوف (امین اوحدی محمد هادی قندهاری 1396)، به تقسیم بندی دوره های مختلف عرفان و تصوف اقدام نموده و به تشریح آن پرداخته اند، ایشان دوره اول را دوره تقشف (زهد افراطی) دانسته، که دوره دوم آن، با شکل گیری تصوف اسلامی در قرن دوم هجری مشخص می شود که معروف ترین عرفای این عصر عبارتند از : حسن بصری متولد 110 ه.ق، ابراهیم بن ادهم متولد 166 ه.ق، معروف کرخی متولد 200 ه.ق و...

دوره سوم تصوف که واجد گذار از تصوف "زاهدانه" به تصوف "عاشقانه" است، در قرن دوم و سوم هجری شکل گرفت، که خرقانی قاعدتا از عرفای این عصر تاثیر گرفته است، تا خود در دوره چهارم تصوف در شکل گیری و گذر از تصوف عاشقانه به تصوف "حلولی و اتحادی" نقش داشته باشد، که نحله ایی از عرفان است که در قرن سوم و چهارم هجری رواج داشته است، و خرقانی در چنین فضایی به دنیا آمد و شخصیت او شکل گرفت. تا تصوف را وارد دوره پنجم خود کنند، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و خرقانی در این زمان در اوج معرفت و عرفان خود بود. خرقانی مربوط به دوره عرفانی قرن چهارم و پنجم اسلامی است، چرا که او زاده سال 341 ه.ش است، و تا سال 412 خورشیدی زنده بوده اند، گرچه خرقانی بیشتر عمر خود را هم عصر عرفای قرن چهارم هجری بودند. که مهمترین آنان عبارتند از :

یوسف بن حسین رازی متولد 303 ه.ق، حسین بن منصور حلاج متولد 309 ه.ق،  ابوبکر واسطی متولد 320 ه.ق، ابوالحسن خیر نسّاج متولد 322 ه.ق، ابوبکر کتّانی متولد 322 ه.ق، ابوبکر شبلی متولد 334 ه.ق،

خرقانی را باید بیشتر متاثر از عرفان عرفای قرن سوم هجری دانست، که بزرگان آنان عبارتند از :

بشر حافی متولد 227 ه.ق، احمد بن خضرویه بلخی متولد سال 240 ه.ق، ذوالنون مصری متولد 245 ه.ق، ابوتراب نخشبی متولد 243 ه.ق، حکیم ترمذی متولد 296 ه.ق، یحی بن معاذ رازی متولد 258 ه.ق، بایزید بسطامی متولد 261 ه.ق، ابوحفض حداد نیشابوری متولد 264 ه.ق،

دوره ششم تصوف: تشکیل سلسله های صوفیه است که از قرن چهارم به بعد، همزمان با اوج گیری عرفان خرقانی شروع می شود، سلسله ها و مکاتب عرفانی مثل سلسله قادریه، رفاعیه، کبرویه، سهروردیه، چشتیه، شاذلیه، بدویه، اهل حق، قلندریه، مولویه، بکتاشیه، صفویه، خاکساریه، نقشبندیه، حروفیه، شطاریه، نعمت الهیه، نوربخشیه، ذهبیه، عنقایه و...؛ که از قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی است.

اما عرفای منطقه بسطام از دوره های تقسیم شده فوق، جلوتر بودند چنان که بایزید بسطامی در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده است، که از قرن هفتم به بعد رواج یافت، رگه های اعتقادی وحدت وجودی بسطامی را می توان در این سخن وی شنید: "از خویشتن خویش بیرون آمدم، آن گونه که مار از پوست، پس در خویشتن نظر کردم، خویشتن را او دیدم". (سهلگی، محمدبن علی 1383: 49) و آنچنان که در کتاب النور گفته اند، مردی درب سرای یایزید را کوفت. پرسید : "که را می جویی؟" گفت بایزید را می جویم، گفت "برو وای بر تو! جز خدای در این خانه کس نست". (همان: 144).

خرقانی در تذکره الاولیای فرید الدین عطار نیشابوری :

در هم تنیدگی و ارتباط عرفانی ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی امری آشکار است، گرچه این دو به لحاظ زمانی تفاوت دارند، و بسطامی بر خرقانی متقدم است، اما این تاثیر و تاثر را تذکره نویسان به خوبی ذکر کرده اند، کتاب تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری (متولد 420 ه.ق) از مهمترین کتب نثر عرفانی است که، عطار در آن در احوال 97 تن از بزرگان عرفان که تا پیش از حمله مغول می زیسته اند، دست به نگارش کتاب ذیقیمتی زد، که خرقانی را بهتر از هر جای دیگری در کتب موجود معرفی کرده است، به گفته استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، منبع جناب عطار در خصوص احوالات بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی، "کتاب النور"، نوشته محمد بن علی سهلگی [12] بوده است، لذا به جهت اهمیت این منبع تاریخ عرفان، استاد شفیعی کدکنی خود شخصا نسبت به ترجمه و تصحیح این کتاب با ارزش اقدام کرده، و نتیجه آن با ملحقات، به نگارش و چاپ کتاب جدیدی به نام "دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی" منتشر کرده است. شفیعی کدکنی در مقدمه این کتاب عنوان می دارند "بایزید بسطامی عارف است، کسی که تجربه دینی اسلامی را وجه هنری و ذوقی می بخشد، و کسانی که در پرتو تجربه ذوقی و هنری او می توانند اسلام را از نگاهی ذوقی و هنری بنگردند ... عرفان نگاه هنری به الاهیّات و دین است، نگاه عارف این تجربه مبتذل و دستمالی را، نو می کند ... بایزید بسطامی یکی از مظاهر تجلی حالی عالی در قال درخشان و ممتاز است ... (در) شطح های [13] معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی 261) [14] اناالحق (حلاج مقتول به 309) الصوفی غیر مخلوق (خرقانی متوفی 425) لیسی فی جُبَّتی سوی الله (ابو سعید ابوالخیر متوفی 440) و... قطره ایی که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود ...  گروهی از متعصبان و کژاندیشان به ستیزه با او (آنها) کمر بسته و برخاسته اند و گاه مجبور به ترک بسطام شده است ... گزاره های عرفانی قابل نفی و اثبات نیستند. تنها می توان در برابر آن اقناع شد یا نشد (همان: 35) ... بایزید در میان عارفان اسلام و ایران جایگاهی دارد که بی گمان در طول قرون و اعصار منحصر به فرد باقی مانده است، همه عارفان عصر او، امثال ذوالنون مصری و سهل بن عبدالله تستری و یحیی بن معاذ رازی و احمد بن حضرویه بلخی به عظمت مقام او اعتراف داشته اند و پس از مرگش همه بزرگان امثال جنید و شبلی تا ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر تا محمد غزالی و عین القضات و عطار تا شمس تبریزی و جلال الدین مولوی، همه و همه، از شیفتگان او بودند. (همان: 36) جنید (می گوید): بایزید در میان ما، چون جبرئیل است در میان ملائکه، ... سخن بایزید در متون ادبی و عرفانی زبان فارسی و عربی، همه جا، به چشم می خورد کمتر متنی از متون عرفانی برجسته فارسی و عربی می توان یافت که در آن حکایتی یا سخنی از بایزید نیامده باشد ... (همان:51)  روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم (سهلگی، محمدبن علی 1383) بایزید فردی بی سواد (امّی) بوده است، در مقامات او معراج نوشته اند، استادی نداشته است و به دلیل شطحیاتی که گفته است هفت بار از بسطام تبعید شده است. ابو موسی خادم خاص بایزید، که بسطامی به واقع عموی او نیز بود، دایره تنگ شرایط اجتماعی را به حدی سخت می دید که می گوید "چهارصد سخن از سخنان بایزید را خویش به گور بردم که کسی را برای شنیدن آن اهل نیافتم ...  بوموسی (خود) به جایی رسیده بود که از آنچه بر دل بایزید می گذشت آگاه بود." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 118) این است که با توجه به وصف ناپذیر بودن تجارب فردی که در عالم شهود توسط عرفا کسب و تجربه می شود و این نیز در زبان رمز و اشاره بیان می شود که این زبان تنها در فهم اهل عرفان است که قابل درک و فهم است، لذا سو تفاهم و عدم شناخت دنیای عرفانی باعث می شده است که عرفا همواره دچار مشکل شوند، و مورد ظلم اهل ظاهر، مذهب و حتی مردم عادی قرار گیرند.

ارتباط ابوالحسن خرقان با بایزید بسطامی :

شاید بتوان گفت عرفان منطقه مهم بسطام در معرفت ایرانی، به وجود عارف متاخر جناب بایزید بسطامی وابسته بوده و در ارتباط با آن رشد و نمو خود را از آن مشرب عرفانی داشته است، و به حتم ابوالحسن خرقانی که بعد مرگ بایزید پا به عرصه داری در عرفان می گذارد، از آبشخور عرفان عمیق بایزیدی بهره های فراوان برده است، چرا که تاریخ، عظمت عرفان بایزید را چنان می داند که بعد از مرگش، عرفای بزرگی به جهت زیارت جایگاه او، در این منطقه حاضر می شدند و ارتباطات عرفانی همچنان برقرار بوده است. این ارتباط از دید دیگران دور نمانده است به طوری که در خصوص این ارتباط نوشته اند : "نقل است که شیخ بایزید هر سالی یکبار به زیارت دهستان شدی، به سرریگ، آنجایی که قبور شهدا است. و بر خرقان گذر کردی، و باستادی، و نفس برکشیدی، مریدان از وی سوال کردند، که ما هیچ بوی نمی شنویم و تو می شنوی "گفت آری" از این ده دزدان، بوی مردی می شنوم : "مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن، به سه مرتبه از من در پیش بود، بار عیال کشد، و کشت کند، و درخت نشاند" یا در مورد ارتباط ابوالحسن با بایزید چنین گفته اند، "نقل است که در ابتدا 12 سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بگذاردی، و روی به خاک بایزید نهادی، و بایستادی و گفتی : بارخدایا، از این خلعت که بایزید را داده ایی، بوالحسن را بوئی ده، آن (گاه) بازگشتی، وقت صبح را به خرقان باز آمده بودی و نماز بامداد، به جماعت دریافتی، بر طهارت نماز خفتن." (کدکنی، محمد رضا 1391: 142)

آنچه از اسناد تاریخی بررسی شده توسط صاحب کتاب دفتر روشنایی بروز داده است نشان می دهد که گرچه ابوالحسن خرقانی صاحب اولاد بوده اند، که بعدها همان ها اقدام به نوشتن کتاب نیز کرده اند، اما بایزید همسری اختیار نکرده و فرزندی نیز نداشته است که با بازماندگان خرقانی ازدواج کنند، هرچند از برادر و خواهر زادگان بایزید ممکن است، ارتباطات سببی را با بازماندگان خرقانی حاصل کرده باشد، زیرا که بایزید دارای دو برادر به نام علی و آدم، و دو خواهر همچنین داشت. "آنها که در دوره های بعد خواسته اند خود را از فرزندان بایزید، عارف نامدار و سلطان العارفین به شمار آورند این نسبت را اختراع کرده و آدم برادر بایزید را تبدیل به پسر او، از همسری بنام "حره دهستانیه" کرده اند ... اگر آنچه مولف دستور الجمهور (باز ماندگان خرقانی) نوشته درست باشد، حلقه اتصال وابستگاه به بایزید از خاندان خرقانی در همان نسل دوم بعد از خرقانی شکل گرفته است و عیسی بن احمد خرقانی روی قراین، باید از موالید ربع اول قرن ششم باشد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 96)

ارتباط شیخ خرقان با عرفای هیرکانا و خراسان:

ارتباط عرفای هر عصر منحصر به افراد منطقه خود نبوده است به طوری که تاریخ ارتباطات ابوالحسن خرقانی را با عرفای ایالات خراسان و هیرکانا، ثبت کرده است، و سفر او به آمُل در طبرستان را در کتاب "اسرار التوحید" [15]می توان دید، آنگاه که  : "حکایتی از دیدار ابوسعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و ابو عبدالله داستانی در خانقاه ابوالعباس قصاب آملی آمده است، شیخ (ابو سعید) گفت در آن وقت که به آمل بودیم یک روز پیش شیخ بلعباس نشسته بودیم دو کس در آمدند و پیش وی بنشستند و گفتند ما را با یکدیگر سخن می رفته است، یکی می گوید اندوه ازل و ابد تمام تر و دیگر می گوید شاید ازل و ابد تمام تر. اکنون شیخ چه گوید؟ شیخ بلعباس دست به روی فرود آورد و گفت الحمد لله که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شاید، لیس عند ربکم صباح و لا مسا، انده و شادی صفت توست و هرچه صفت توست محدث است و محدث را به قدیم راه نیست. چون هر دو بیرون شدند، گفتیم که این هر دو کی بودند؟ گفت یکی بلحسن خرقانی و دیگر بو عبدالله داستانی." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 43). این رسم ارتباطات بین عرفا چنان رایج بوده است که سهلگی از ابوعبدالله داستانی روایت می کند که او از مشایخ خود شنیده است که  بایزید بسطامی با سیصد و سیزده استاد را خدمت کرده است.  (سهلگی، محمدبن علی 1383: 64) این است که ارتباطات عرفای هر عصر را در مراودات آنان می توان دید، و بیشتر آنچه از حالات این عرفا ثبت شده است در مواجهه آنان با همدیگر رخ داده است، و یا این که در خاطرات و سخن عرفای دیگر می توان مشی عرفانی و مشرب فکری عارف دیگری را دنبال نمود.

سبک و مکتب عرفانی ابوالحسن و معتقدات او:

خرقانی همچون بایزید از جمله عرفای قرون اولیه هجری اند، لذا به نحله فکری عرفان و فلسفه ایران باستان نزدیکی دارند، و حامل رگه هایی از فلسفه و عرفان پیش از اسلام می باشند؛ گرچه بنا به تحقیقات دکتر شفیعی کدکنی "خرقانی تسریع دارد که مردی است اُمی (نانویسا و ناخوانا)، بنابر این هرگونه تالیف و تصنیفی که به او نسبت داده شود، پیشاپیش، مردود است" (کدکنی، محمد رضا 1391: 86)، اما کتاب بر جای مانده از ابوالحسن خرقانی  نور العلوم نام داشته است که اکنون تنها خلاصه ایی از آن، در گذر و شداید ایام، باقی مانده است، انتخاب نام نور برای این کتاب از سوی خرقانی نشانه خاصی می تواند باشد مبنی بر این که خرقانی نیز همچون بایزید بسطامی به نظریه "نور" و "تاریکی" که از فلسفه و حکمت ایرانی، نشات می گرفته است، توجه خاص داشته اند. همان گونه که "سهروردی شهید، یعنی شیخ اشراق، بایزید و خرقانی و حلاج و ابوالعباس قصاب آملی را خمیره الخسروانیین، یعنی استمرار حکمت خسروانی ایرانی می داند ... این حکمت خسروانی، با همان چیزی که او از آن به عنوان اشراق و یا حکمت الاشراق یاد می کند مرتبط است ... تقابل و تضاد ما با مقوله روشنی و نور ... بایزید [16] و خرقانی و قصاب آملی در یک آموزش دیگر نیز با هم شریک اند و آن مفهومی خاص از جوانمردی که بی گمان یک سنت شفاهی ایرانی کهن است و آن مفهوم جوانمردی با آنچه در تصوف فتوت خوانده می شود ... در این حکمت خسروانی جوانمردی و روشنایی از آموزه های اصلی به شمار می رفته اند" (سهلگی، محمدبن علی 1383 :9-98) که به نظر می رسد این خصوصیت، عرفانی و اخلاقی که ریشه در فرهنگ و تمدن خراسان دارد، انگار در بین عرفا، و عرفان جاری در منطقه تاریخی بسطام، و از ایالت کومس و هیرکانا، و به خصوص سمت منطقه آمل (طبرستان)، برجستگی داشته است که نمونه های دیگرش را می توان در ادبیات پهلوانی منطقه خوارزم نیز دید، که این خود نشان از شدت و گسترش تبادل فرهنگی و اجتماعی، و پیچدگی و در هم تنیدگی فرهنگی، ایالت های کومس، هیرکانا و خراسان باستان باشد، "چرا که عطار (وقتی) از سیرت ابوالعباس قصاب آملی نقل کرده، (در چهار صفحه) شش مورد با (کلمه) جوانمردی رو به رو می شویم در صورتی که در زندگی و مقامات بسیاری از عارفان دیگر که ده ها صفحه از (کتاب) تذکره الاولیا را به خود اختصاص داده است، حتی یک بار هم کلمه جوانمردی را نمی توان دید." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 99)

نکته دیگر این که به رقم تحکم حاکمان اموی برای استفاده از زبان عربی در بین ملل شکست خورده در برابر سپاه اسلام، که در زمان عبدالملک مروان این امر به صورت بخشنامه در آمد، شفیعی کدکنی معتقد است، که "باید بپذیریم که اصل گفتار بایزید به زبان فارسی بوده است که چنین بیان نقیضی و شیوایی دارد." (سهلگی، محمدبن علی 1383: 59) این نشان می دهد که بزرگان اهل بسطام، به خصوص بایزید بسطامی در بیان شطحیات خود، در برابر تغییر زبان و ادبیات ایرانیان توسط حکام اموی و عباسی مقاومت از خود نشان داده و به استفاده از زبان پارسی همت داشته اند. سنت جوانمردی در نزد ابوالحسن خرقانی نیز رواج داشته است، همچنان که ایشان در یکی از شطح گویی های خود عنوان می دارد : "جوانمردان دست از عمل بندارند، عمل دست از ایشانم بندارد." (مینوی، فقره 380 : 82)"

بایزید که از متقدمین بر خرقانی است بر تشقف تاکید داشت و می گفت "الاهی امروز نان مرا فرستادی و بلای مرا نفرستادی که با آن نان خورش کنم ... الاهی، قومی را که بیگانه از عذاب دهنده خویش اند، فردا به دوزخ عذاب خواهی داد؛ چرا مرا عذاب نمی دهی که عذاب دهنده خویش را می شناسم؟ّ " (سهلگی، محمدبن علی 1383:113) که این همان فرهنگ ریاضت قرون اولیه عرفان بوده است، که در این سو نیز ابوالحسن خرقانی نیز در جواب سوال کننده ایی که از علت رسیدن خود به چنین مقامات عرفانی سوال کرده بود، از تحمل زنی سخن می گوید که بسیار تند خو بوده است و بر خانه او می زیسته، و نقش همسری را برای او بر عهده داشته است.

خرقانی معرفت را در همه جا جستجو می کرده است، چه در نزد اهل شریعت و چه در نزد اهل طریقت، شاید از این روست که او حتی سفر به حجاز را نیز برای زیارت نمی داند که برای جستجوی همان حقیقت و علمی می بیند که پیامبر اسلام یافتن آن را حتی در چین هم توصیه می کند که ناظر بر دوری و عدم تناسب علم چین با آنچه در دنیای ایران و حجاز در جریان بوده است. این دو گفته خرقانی ناظر بر این رویکرد عرفانی و حتی علمی او می باشد : "معرفت هست که با شریعت آمیخته بود، و معرفت هست که از شریعت دورتر است و معرفت هست که با شریعت برابر است، مرد باید که گوهر هر سه دیده بُوَد، تا با هر کسی گوید که از آنجا بُوَد." (مینوی، مجتبی فقره 367 : 81) "وقتی به شخصی گفت کجا می روی؟ گفت : به حجاز. گفت : آنجا چه کنی؟ گفت : خدای را طلب کنم، گفت خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد؟ رسول فرمود که طلب علم کنید و اگر به چین باید شدن، نگفت طلب خدای کنید".  ( همان، فقره 387: 83)

پله ها و درب اصلی مقبره ابوالحسن خرقانی

شطحیات عرفانی ابوالحسن خرقانی :

شطحیات کلمات ناشی عمق تجربه عرفانی عرفاست که در عالم شهود و سیر در عالم اسرار آنرا یافته و درک و کشف کرده اند و آنرا را در جملاتی به رموز و اسرار گونه بیان داشته اند، که برای نا آشنایان با عالم عرفان و اسرار، مملو از پاردوکس و نقیض می باشد، و این شطحیات چالش بزرگی را در ذهن شنوندگان عالم و عامی ایجاد می کنند، که همین چالش و عدم فهم متقابل، به مصائب و مشکلات بزرگی، حتی قتل و اعدام آنان به عنوان مرتد، و جاری کردن حد شرعی منجر می شده است، و اغلب عرفا را به کفر و زندقه متهم و به قتل می رساندند، چرا که در شاکله ذهنی شنوندگان، نمی گنجیده و آن را از دایره شرع، منطق و اعتقاد خود خارج می دانستند، می شنیدند و قابل تحمل برای آنان نبود، در مقابل شطحیات تنها می توان قانع شد و یا نشد، راه دیگری برای بررسی صحت و سقم آن وجود ندارد.

ابوالحسن خرقانی نیز در بین اهل خود، با چنین پدیده شوم و مهلکی مواجه بوده است، چنانکه می فرمایند : "دعوی کنی معنی خواهند، و چون معنی خواهند، و چون معنی پدید آید سخن بنماند که از معنی هیچ نتوان گفت"  از این روست که باید شطح را این گونه تعبیر کرد که "حقیقتی که بدان دست می یابد فراتر از ساختار بیانی است ... در فضایی که طبیعت انسانی اش با الوهیت پیوند خورده است، خود را از همه قیود، حتی قید بندگی رها یافته می بیند و خود را به جای رب خویش می گذارد ... در کبریایی ربوبیت محو شده ... عارف به طغیان کلام و سرریز شدن کلمات مبتلا می شود ... صوفی شطح به زبان می آورد و از حالت مومن فرمانبردار عادی خارج می شود ... این سخنان در حالت وجد اظهار می شود ... که در اختیار عارف نیست ... زمانی که وجد سالک قوی باشد و صوفی نتواند انوار حقایقی را که در قلبش ساطع شده را تحمل کند، این حقایق به زبانش جاری می شود ... سخن گفتن با زبان حقیقت شطح است ... شطح اظهار مطلق اسرار است (امامی 1379) در خصوص شطح گویی و شطحیات منصور حلاج و بایزید بسطامی هر دو از سر آمدان این گونه سخن در بین عرفای به نام هستند، و از آنجا که ابوالحسن خرقانی نیز از درس آموختگان مکتب اینان است در شطح گویی شهرت دارد، شطحیات او نشان از مقام و عظمت عرفانی این عارف ایرانی دارد.

آنچه مسلم است عرفایی که در عالم معنا سفر معنوی عمیق تری داشته اند، واجد شطحیات بهتر و برجسته ایی هستند، یکی از معیارهای عمق سنجی عرفان عرفا، همین عمق عرفانی گفته های شطح گونه آنان است که در غلیان افکار و سیر و سلوک عرفانی آنان بیان و توسط دیگران ضبط و ثبت شده است. این شطح بیان شده توسط خرقانی که نشان از معراج معنوی او دارد، حکایت از عمق سفرهای معنوی او در عالم اسرار و غیب دارد :

"سحرگاهی بیرون رفتم، حق پیش من باز آمد، با من مصارعت کرد، [17] من با او مصارعت کردم، در مصارعت باز با او مصارعت کردم، تا مرا بیفکند." (شرح شطحیات، روزبهان، 317) این است که عرفا با شکستن مرزهای بین خالق و مخلوق، خود را فنای در حقیقت دیده، و در عالم فناست که تجربه ایی این چنین دارند، تجربیاتی که در رابطه بین پیامبران و خداوند، در هنگام تجلی رخ می داد، و این تجلی در ادامه در رابطه بین عرفا و حضرت حق ساری و جاری شد، که عارف به وجد آمده و به شطح گویی می افتاد.

یا اینجا که باریتعالی به خرقانی عنوان می دارد که :  "اگر آنچه از تو می دانم با خلق بگویم سنگسارت می کنند." و خرقانی نیز در مقابل می گوید : "ای بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" که ندا می آید "نه از تو، نه از من".

 

جمع بندی :

ابوالحسن خرقانی یکی از دو قطب بزرگ عرفای منطقه باستانی و عرفان خیز بسطام است که در روند فرهنگی و عرفانی خود معتقد به مکتب خسروانی مد نظر سهروردی بودند، و لذا به تفکر جوانمردی که خاص مکتب عرفانی، عرفای خراسان و هیرکانا و فرارودان است، معتقد بود، همچنین رگه هایی از دیدگاه "نور و ظلمت" که از فلسفه ایرانی پیش از اسلام خود را بدین سو تحیمل کرده، در اعتقاد او می توان دید و او شاکله ذهنی خود را با آن عجین کرد،

خرقانی وقتی بدنیا آمد که دوره های عرفانی ریاضتی و زاهدانه، عرفان اسلامی، تصوف "عاشقانه" و عرفان "حلولی و اتحادی" که تا قرن سوم و چهارم هجری رواج داشتند، گذشته و تصوف را وارد دوره پنجم خود شد، که در این دوره عرفا به تدوین فرهنگ تصوف، در قرون چهارم و پنجم هجری دست زدند، و در دوره ششم عرفان که تصوف به تشکیل سلسله های صوفیه دست زد (از قرن چهارم به بعد)، همزمان تولد و اوج گیری عرفان خرقانی است، و پیش از این که در قرن هفتم هجری، عرفان شاهد ورود اندیشه های "وحدت وجود" به اندیشه تصوف و عرفان ایرانی و اسلامی باشد، خرقانی در شطحیات خود نشانه هایی بروز داد که می توان او را پیشرو دانسته و معتقد به عرفان وحدت وجودی به حساب آورد این امر خاص خرقانی نیست و دیگر عرفای منطقه بسطام همچون بایزید بسطامی نیز در همان سده های اولیه عرفان در دوره "وحدت وجود" سیر می کرده اند چیزی که از قرن هفتم به بعد در بین عرفا رواج یافت.

منابع و ماخذ:

آشتیانی, جلال الدین. 1367. عرفان. 4. جلد جلد اول. 5 جلد. مونیخ: شرکت سهامی انتشار.

امامی, علی اشرف. 1379. “نگاهی به شطحیات شیخ ابوالحسن خرقانی.” معارف 3.

امین اوحدی محمد هادی قندهاری. 1396. ادوار تاریخ تصوف. جلد 1. 2 جلد. قم, قم: انتشارات دلیل ما. دستيابی در 1396.

سهلگی, محمد بن علی. 1383. دفتر روشنایی از میراث عرفانی بایزید بسطامی. تدوين توسط مسعود جعفری. با ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران, تهران.

شهرکی, زهرا ملک پور. 1394. “مکان یابی ایالت قومس بر اساس منابع تاریخی و داده های باستان شناسی.” دومین همایش ملی باستان شناسی ایران - آبان 1394, آبان: 13.

کدکنی, محمدرضا شفیعی. 1391. نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی. 6. جلد 1. تهران, تهران : انتشارات سخن.

 مجتبی مینوی، احوالات و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی، اقوال اهل تصوف در باره او به ضمیمه منتخت نور العلم، چاپ پنجم، تهران 1372

ابن حوقل، محمد؛ 2012 ،صوره االرض، ترجمه جعفر شعار، بنیاد فرهنگ ایران

س.ابراهیمی

 

 

 

 

[1] - شامل عراق، ایران، ازبکستان، تاجیکستان، افغانستان، سین کیانگ، ترکمنستان، آذربایجان، ارمنستان، قسمتی از سوریه و ترکیه فعلی و...

[2][2] - بایزید بسطامی عنوان داشته است که : "ما علم خود را از آن زنده ای گرفته ایم که هرگز نمیرد. (سهلگی،  محمدبن علی 1383: 168)"

[3] - Mysticism

[4] - بدین معنی عرفان یا همان شناخت باطنی و معرفت معادل Gnosis گنوزیس در یونان باستان است

[5] - بایزید گفت :  "خدایا مرا عالم و زاهد و قُرّا مگران! و اگر خواهی مرا اهلیتی دهی اهلیتی در چیزکی از چیزهای خود ده". یعنی مرا اهلیت چیزی از اسرار و معانی خویش بخش. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 122)

[6] - "یکی از علما در کلام بایزید طعن زد و گفت، آنچه او می گوید از از جنس علم نیست. در پاسخ او گفت "آیا تمامی علم از بهر تو حاصل است؟" گفت نه. گفت "این از آن نیمه دیگر علم است که به تو نرسیده است" (سهلگی، محمدبن علی 1383: 122). 

[7] - گرچه شهرستان شاهرود اکنون بزرگترین شهرهای استان و بسیار بزرگتر از شهر بسطام می باشد ولی در دوران باستان شاهرود، قدمت و وسعت و اهمیتی به اندازه بسطام نداشته است و بسطام در متون تاریخی از جایگاه باستانی بیشتری برخوردار بوده است. شاید بتوان گفت شاهرود از شهرهایی است که بعدها توسعه یافت و از بسطام پیش افتاد.

[8] - به علت نفوذ فرهنگ، هنر، صنایع دستی و... منطقه کشمیر که اکنون بین کشورهای هند، پاکستان و چین تقسیم شده است را به ایران صغیر یاد کرده اند که به برکت حضور میر سید علی همدانی و یارانش وجه بیش از پیش ایرانی به خود گرفته است.

[9] - Kichhauchha Sharif در نزدیکی های شهر اکبرپور در ایالت اتارپرادش هند واقع است، که از طریق جاده در 59 کیلومتری شهر فیض آباد و 191 کیلومتری شهر لکنو مرکز این ایالت که از اقطاب زبان، فرهنگ و ادبیات پارسی و اردو در هند می باشد، قرار دارد.

[10] - شهادت به جرم ارتداد در 26 آبان 714 خورشیدی، مرقد او اکنون در باشتین قرار دارد.

[11] - که در سال 619 ه.ق در مقابل حمله مغول دوشا دوش مردم شهر ایستاد و به شهادت رسید. او خود اهل خیوه در منطقه خوارزم بود.

[12] - ابوالفضل محمد بن علی سهلگی بسطامی

[13] - شطحیات بیانات عرفانی عرفاست که ناشی از بینش، تجربه عرفانی خاص هر عارف، و نوعی تناقض و پاردوکس در آن نهفته است، لذا مردمی که در فهم آن مشکل داشتند، خصوص اهل فقه و ظاهر، با استناد به همین شطحیات به قلع و قمع عرفا می پرداختند، وقتی منصور حلاج شطحی همچون انا الحق را بیان می کند، فردی که با ادبیات عرفانی آشنا نیست او را با مدعیان خدایی یکی دیده و در نتیجه به دار آویخته، و جسدش به عنوان منحرف سوزانده می شود، این شیوه برخورد با این کلمات و جملات شطحی را در سرانجام سهروردی و عین القضات هم می توان دید که هر دو به سرنوشت حلاج مبتلا شدند، یا در مورد بایزید بسطامی به اخراجش از شهر و محل سکونتش به تواتر منجر می گردد، یا سر فرزند خرقانی را بریده و بر دروازه صومعه اش می آویزند و...

[14] - سبحانی! سبحانی! انا ربی الاعلی!  ... سی سال خدای را جستم. پس دانستم که من اویم. پنداشتم که من او را می گویم و او بود که مرا می جست. (سهلگی، محمدبن علی 1383 : 153- 150)

[15] - 130 سال بعد از مرگ ابوسعید ابوالخیر توسط یکی از نوادگان او به نام محمد بن منور در احوالات ابوسیعد نوشته شد

[16] - بایزید خود موبد زاده زرتشتی و ساکن در محله ایی در بسطام است که مختص موبدان و روحانیون زرتشتی بوده است، و لذا حکمت و فلسفه ایران که نزد موبدان که فن نوشتن و خواندن را در بین طبقات دیگر اجتماعی ایران باستان می دانستند، به صورت کلاسیک و علمی تر رایج بوده است، لذا این موبد زاده زرتشتی که اکنون در زمان تسلط مسلمانان از کسانی است که عرفان اسلامی به آنها آغاز می شود، می توان گفت که فلسفه نور و ظلمت را که از اصول فلسفه ایرانی است، به خوبی می دانسته و او حتی در مقام یک مسلمان، این چنین خداوند خود را تسبیح می گفته است :  "منزه است آن کو بر شد و برتر شد. منزه است آن بزرگوار برتر، پاک از فرودِ فرودین، منزه است آفریدگار روشنی، سپاس آفریدگار روشنی، منزه است آفریدگار روشنی، فرمان از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، دادگری از آن آفریدگار روشنی است، منزه است آفریدگار روشنی، می ستاییم او را، منزه است آفریدگار روشنی. (سهلگی،  محمدبن علی 1383 : 100)

[17] - مصارعت . [ م ُ رَ / رِ ع َ ] (از ع ، اِمص ) کشتی گیری و جهد و کوشش بر به زمین افکندن حریف . (ناظم الاطباء).

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کل زمان صعود 6 ساعت و 30 دقیقه

حرکت از میدان مجسمه دربند ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد

اردوگاه شیرپلا ساعت 5 و 8 دقیقه صبح

نیم ساعت استراحت و...

حرکت به سمت چشمه نرگس ساعت 5 و 38 دقیقه صبح

چشمه نرگس ساعت 7 و 15 صبح

ده دقیقه برداشتن آب و...

حرکت به سمت قله ساعت 7 و 25 دقیقه صبح

خط الراس توچال ساعت 8 و 53 دقیقه صبح

قله ساعت 9 و 20 دقیقه صبح

 

ما را انگار بدین سبک خسارتبار زندگی، و روزمرگی های نابودگرش چنان عادت شده است که حتی هجوم موج های عظیم مرگ و غارت جان ها که اینچنین پی در پی ما را در می نوردند، نیز نمی تواند بیدار کند و باعث تغییری در عادات فیکس شده ما، و حرکت به سمت اصلاح شود، انگار با این نکبت خو گرفته ایم و آن را به عنوان بخشی از حیات خود قبول کرده، و به شرایط خفت بارش تن داده، و با زندگی در این شرایط راحتیم.

موج های پیاپی و فراگیر کرونا در کشور را، انگار پایانی نیست، شهرها را یکی از پس هم در نوردیده، و با هر موسم سیاسی، مذهبی، فرهنگی و... موج ها از این همه گیری کُشنده بر می خیزد، بنیان می کند، می تاراند، می تاراجد، و تا می رود کمی آرام گیرد، باز زمان اجرای بخش دیگری از روزمرگی های سراسری ما، فرا می رسد، و ما بی خیال از آنچه در انتظار ماست، با لحاظ پروتکل های بهداشتی! به اجرایش با اهتمام تمام بر می خیزیم، و تداوم امواج را تضمین می کنیم، و بدین مدار بیش از یک سال است که به بدرقه جنازه های بیشماری نشسته ایم، که بعد از تحمل رنجی طاقت فرسا، و تاراج دار و ندار فرصت زندگی اشان، راهی گورستان ها می شوند، تا کاروان پر تعداد مرگ و غارت زندگی این مردم، مستدام بماند؛

هنوز امواج انتشار کرونایی ناشی از اجتماعات انتخاباتی به اتمام نرسیده، و در حالی که کشتار و سیاهی کشور را در خود فرو برده است، زمزمه برگزاری هر چه باشکوه تر موسم مراسم های مرسوم در ذیحجه، محرم و... یک به یک فریاد زده می شوند، که در راهند، تا کشتار و بیماری را هرگز توقفی نباشد، و یقه این مردم را رها نسازد و...، بگذریم که راه های تنگ منتهی به ما، در تعاملات بین المللی نیز، هنوز محموله دندانگیری از واکسن را نیز نصیب این کشور نکرده، خودتحریمی ها، و تحریم دیگران، ما را در این زمینه هم زمینگیر و ناتوان کرده است.

این امواج البته بسیاری از برنامه های جاری را نیز، به تناسب کنسل کرده و می کنند، یکی از آنها برنامه های ورزش انفرادی کوهنوردی است، که با این حال که در فضایی باز صورت می گیرد، اما به علت ممنوعیت تردد بین استانی، به تعطیلی کشیده می شوند، برنامه های صعود به قله دماوند از آن جمله اند؛ این و دلایل دیگر، در این اوج تابستان که بهار اجرای برنامه های صعود بی خطر است، از دست رفته، و می رود، و با آمدن موعد 15 مرداد، تغییرات آب و هوایی، به نفع ناخوشی های پاییزی نیز، آغاز خواهند شد، و صعود ها را با ریسک، و خطر بیشتری همراه خواهند کرد. اما توچال هنوز هست، یک قله 4 هزارمتری بزرگ و قَدَر، که از هرجا که بمانیم، باز برای تهرانی ها، این قله برجاست، تا از آن بالا روند، و آمادگی ورزشی خود را حفظ نمایند؛

امروز هم بخت با من یار بود تا بعد از مدت زیادی که از آخرین صعود می گذرد، دوباره به زیارت گنبد زردش، بر قله توچال نایل شوم، گنبدی که تا بحال فکر می کردم، به تازگی از سوی شرکت ملی نفت ایران، بر قله توچال ساخته اند، و جایگزین جانپناه سنگی قبلی اش گردیده است؛ لیکن دوست دانش آموخته ام از دانشسرای تربیت معلم در زمان رژیم گذشته، از قدمت این گنبد آهنین گفت، که حداقل از سال 1349 بر فراز قله بوده است، چرا که دانشجویان رشته ورزش، اردوی اقامت و تمرین ورزشی بیست روزه ایی را در محدوده قله توچال، بین اردوگاه پیشاهنگی کلکچال، و قله به انجام می رساندند، که در عکس های یادگاری آنان از آن روزها، این گنبد آهنین و محکم، که امروز زرد رنگ است، وجود داشته؛ دوستم می گفت، برای دانشجویان شرکت کننده در این اردوی ورزشی، که معادل 20 واحد درسی محسوب می گردید، صعود به قله هم در برنامه ها قرار داشت، از این رو جانپناه آهنین توچال بیش از 50 سال قدمت دارد.

امروز ترافیک عجیبی در مسیر صعود به قله توچال، در حرکت بود، به خصوص از مسیر سنگ سیاه، ولی در مسیر نرگس چشمه، تنها با دو تیم دو نفره برخورد کردم، لذا بهترین و زیباترین مسیر، و البته خلوت ترین مسیر برای گریز از کرونا، همین مسیر صعود ما بود، به گروهی که از ما پیش بودند، گفتم "نایب الزیاره ما هم در قله باشید"، گفت "معلوم نیست که ما را هم به قله ایی که راهی اش هستیم، راهی باشد، ممکن است ما هرگز به قله نرسیم، و عمر قبل از صعود به اتمام رسد" و بعد به این شعر از قول جناب سعدی شیرازی اشاره کرد که :

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس    آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم  [1]

اما الحمد لله، هر سه گروه به سلامت به قله رسیدیم، و آنجا دوباره همدیگر را زیارت کردیم و راهی پایین شدیم.

صبح در ساعات بامداد و بعد از نیمه شب، بازار شبانه دربندنشینان گرم بود، و زنده تر از هر روز، بساط بلال آتشی، انواع سیخ های کبابی، و البته بلای خانمان سوز توتون سوار بر سر قلیان ها، که پیر و جوان، زن و مرد، و به خصوص کم سن و سالان را این روزها طعمه دود کُشنده خود کرده، نیز برقرار است؛ و جامعه ما به صورت دردآوری بازگشت به توتون و دود می کند، انگار با خود در حال لجبازیی مرگ آفرین است، که می خواهد ذره ذره، خودکشی خودخواسته ایی را تجربه کند؛

با نور هدلایت بالا می رویم، گروه گروه در مسیر صعود می آیدند، از ما سبقت می گیرند، و یا با ما همقدم می شوند، و حرکت ادامه دارد، ماه در اندازه نیمه است، اما مهتابش زیبایی قرص کامل را دارد! و روشن کننده مسیر حرکت ما شده است؛ آسمان مملو از ستاره هاست، خوشه پروین به قول استاد شهریار، چشمک پرانی می کند، و در برخی از قسمت های مسیر، با مهتاب به راحتی می توان بالا رفت، بدون نیاز به نور هدلایت؛ قهوه خانه های مسیر شیرپلا هم به رغم صعودهای بین هفته ایی قبل، بازند، زندگی اینجا حتی در شب، جریان دارد.

این روزها با توجه به گستره اعتراضات در سطح کشور، و به خصوص خوزستان، بازار حرف های سیاسی مسیر صعود هم گرم است، و کوهنوردان هم به فراخور اطلاعات خود، گاه به بررسی و گفتگو پیرامون همین رویداد ها اقدام می کنند، و تبادل اطلاعات مشغولند. دو همنورد نسبتا مُسِن در خصوص برنامه مرحوم صادق قطب زاده برای کشاندن شاه به کشور، و تف ریزان او در استادیوم امجدیه، در حالی که در قفس آهنین گرفتار است، و سپس اعدام او، پس از بی حرمتی ها و...، و همچنین نقش شاهپور بختیار در سقوط شاه، و این که آیا او در حق شاه خیانت کرد و... سخن می گویند، اطلاع ما از این رویدادها تنها در حد همین خاطرات منتشر شده است، و اما بازار بحث ها، بالا گرفته، و هرکس چیزی می گوید، که در همین بین، یکی از چهار نوجوان همنورد دیگر، بحث های آنانرا بریده، و سوال کرد، "گذشته از این بحث های چالشی، که ما از آن سر در نمی آوریم، به نظر شما حکومت شاه بهتر بود یا جمهوری اسلامی"، که بی درنگ یکی از آن دو، سخن خود را قطع کرده، و بدین سوال پرداخته، و پاسخ می دهد : "هیچکدام!" و سپس ادامه می دهد، "شما در این وضع که ما طی کردیم نمانید!"

و سپس ادامه داد، یک ضرب المثل در قدیم بود که می گفت "کسی استفراغ خود را دوباره بر نمی دارد بخورد، حتی اگر کباب در آن باشد، آن رژیم هر چه بود، مردم کنارش گذاشتند، این ها هم که می بینی، با کشور چه کرده و می کنند، شما جوانان باید آرمان ها و خواست های بزرگتر و پیشرو تری داشته باشید، نباید به عقب برگردید، باید خواست های نوتری داشت"،

یکی از این جوانان پرسید "مثلا چه باید بخواهیم؟!"،

آن مرد مسن که نشان می داد در دوره دهه 50 و اوج انقلاب، جوان بوده و احتمالا در انقلاب 57 نیز دخیل بوده است، پاسخ داد: "در جهان کشورها و سیستم های موفق زیادی هستند، که می تواند الگوی ایران برای داشتن سیستم و حکمرانی خوب باشند؛ یکی همین کانادا، و نخست وزیر فعلی آنجاست، ببنید چطور آنجا را در کنار امریکا اداره می کند، همین می تواند الگوی نسبتا مناسبی باشد، بازگشت دیگر برای شما جوانان به سیستم های گذشته خوب نیست".

با خود گفتم می بینی! جامعه هر روز با سوال از هویت خود مواجه است، و انگار غرق در بحران، با سوال های زیادی درگیر شده، و می پرسد، و جواب می خواهد، جا دارد، دانشمندان و اهل اندیشه علمی کشور، عرصه را به دست گرفته، و مردم را به سوی خیر هدایت کنند؛ رها کردن جوانان و نوجوانان در سوال های لاجواب از هویت و آینده اشان، به افزایش شکاف های اجتماعی، و تفرق بیشتر منجر خواهد شد.

امروز از آن صعود های زیبا بود، هوای خوب، و مه، که قله را در بر گرفته بود، و زیبایی را فاش به چشم ها می کشید، هجوم مه به قله، آمد و رفت ابرهاست، که می روند و باز می آیند، و طرح های زیبایی را خلق می کنند و دوربین بدستان، به شکار این تصاویر رویایی مشغولند؛ سگ های گله هم گاه حملات خود را متوجه کوهنوردان می کنند، و ناراحتی و عصبانیت خود را از حضور ما ابراز می دارند، کمی از استخوان های بازمانده از سفره امان، که در طول هفته جمع کرده ام را، بر بوته ایی ریختم، و سگ های ناراحت و عصبانی از حضورمان را، برای خوردن آنها فراخواندم، اما متاسفانه دنیای این حیوانات مفید و با وفا هم، مثل عرصه داران فساد و غارت و چپاول است، که گاه بر سر طعمه خود می جنگند، و چنان از هم گاز می گیرند، که گاه از انداختن استخوانی جلوی آنها نیز پشیمان می شوی، اینجا دیگر در بین این 5 قلاده سگ، نرها غالب نیستند، بلکه سگ سفید ماده ایی، همه نرها را مغلوب کرده، و تمام آن غذا را به خود اختصاص داد، سفره ایی که می توانست برای هر کدام شان لقمه ایی فراهم کند، اما بسان غارتگران بیت المال در کشورمان، همه را به تنهایی خورد و با صدای خُورخور شدیدی، دیگران را از نزدیک شدن، و لقمه ایی برداشتن محروم کرد، او سیر، و دیگران با چشم هایی باز، اما گرسنه به خوردن او چشم دوختند.

گله ها همچنان مراتع را می چرند، بسیاری از گیاهان کوه در اثر نبود بارش، و گرمای شدید امسال، خشک شده و به بودته های کنده و رها در باد تبدیل شده اند، اما هنوز تا پاک کردن کوه، و روبیدن کامل آن، از گیاهان روینده، وقت زیاد است! تعدد آمد شد ثمداران، آثار کنده و سست شدن، خاک حاصلخیز کوه، را می توان با چشم خود دید، که به زودی، این خاک ها، به طعمه باران های شوینده تبدیل خواهند شد، و روانه پایین دست می شوند، خاک حاصلخیزی که طی قرن ها بر دامنه کوه تشکیل شده، شسته خواهد شد، و از کوه، سنگ های لخت برجای خواهند ماند، و محیط زیست ایران به زمین های خالی از روییدنی ها تبدیل می گردد، مراتع با چرای بی پایان گله های بیشمار، در حال نابودیست، گونه های گیاهی توان و فرصت باز سازی و باز آفرینی خود را دیگر ندارند، کوه ها هر سال از روییدنی ها، لخت تر می شوند.

اما در میان این همه ویرانی، همچنان گل هایی بر خارها، که از پوزه چرندگان سالم مانده اند را، می توان دید، که زیبایی های خود را به رخ می کشند. نکته جالب توجه دیگر این که، دو لکه برف، هنوز بر دامنه قله از سمت شکرآب، باقیست، در بالای قله یکی از همنوردان که لباس پلنگی، و چفیه ایی بر گردن دارد، بسته ایی پر از خرمای فله و خشک را، به مناسبت عید غدیر، بین حاضرین تقسیم می کند، و با هر تعارفی، عید را یادآور می شود، گرچه در این دوره کرونایی، تعارف کردن و گرفتن غذا از دیگران، بدین شیوه نه درست است و نه مناسب، و این را به خوبی می دانم، اما دست او را پس نزده، و به احترام روی بازش،تک دانه خرمایی را از او گرفتم، اما نخوردم، و در کوله ام پایین آوردم، تا بعد از شستشو، حلالش کنم، ورنه باید به طبیعت می سپردم، و نیک هم البته همین بود، که به ذهنم نخورد، که آن را نذر حیوانات وحشی کوه کنم؛ بارها این برای ما اتفاق افتاده است که به قول قدیمی ها "عقل ما از پس می آید" و راه نشان می دهد، و در لحظه راه مناسب را نشان نمی دهد.

Click to enlarge image IMG_1730.JPG

راسته بازار دربند، در ساعات اولیه بعد از نیمه شب، در 7 مرداد 14000

[1] -     بگذار تا مقابل روی تو بگذریم     دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر   هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست    بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار     دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من     از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب      در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب     نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان      چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس    آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند     چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی پرچمی طراحی می کنیم، قانونی می نویسیم، باید شامل تمام کسانی شود که به نوعی بدین آب و خاک اتصال می یابند، فارغ از زبان، رنگ پوست، مذهب، ریشه های نژادی، فکری، فرهنگی و یا شکل ظاهر و اندیشه عملی اشان، تمام آنان که ایرانی اند، باید شمولیت یابند، چتری به بزرگی ملت ایران، چه آنان که ما آنان را دوست داریم، چه آنان که دوست شان نداریم.

المپیک 2020 توکیو، پرده از درد دیگری از جامعه ما برداشت، که چطور نخبگان ورزشی ما به جایی رسیدند که زیر پرچم کشورشان جایی برای خود نیافته، زیر پرچم کشورهایی در صحنه های ورزشی جهانی حاضر شدند، که حتی تصورش هم برای ما مشکل است، به عنوان مثال آقای سعید مولایی، دارنده مدال نقره المپیک توکیو در رشته جودو، که زیر پرچم مغولستان، در این مسابقات حاضر شد، کشوری که استطوره ملی آنان چنگیزخانی است که از سرهای ایرانیان، در بسیاری از شهرهای ایران مناره ساخت، ایران را غارت کرد، شهرها را سوزاند و... فجایعی که مغولان بر سرزمین های تحت سلطه خود مرتکب شدند، را تنها چند متجاوز دیگر، پیش از آنان مرتکب شده بودند،

یا کیمیای علیزاده که در زیر پرچم پناهندگان در رشته تکواندو، در مقابل هموطن خود قرار گرفت، و دردناک ترین رویارویی ها رقم خورد، و مرا به یاد نبرد رستم و سهراب انداخت، که چطور خصم باعث شد این قهرمانان ایرانی مقابل هم قرار گیرند و نیروی همدیگر را مستهلک نمایند و...

متاسفانه دایره استیلای تفکر سیاسی و مذهبی آنقدر گسترش یافته است، که ارتباطات انسانی و معمول بین افراد خانواده بزرگ جهانی را نیز در بر گرفته، و از خود متاثر نموده، و گاه بدان لطماتی نیز زده است، دشمنی نظام های سیاسی و مذهبی به محدوده ارتباطات معمول، در بین ملل منطقه نباید کشیده شود، و افراد را درگیر خود نماید، این رسم جوانمردان و بزرگان بود که پدران عاقل و با فهم، سعی می کردند دعواهای خود را به اهل و بچه های خود نکشند.

به راستی وقتی دو ورزشکار برای روزآزمایی و تعیین میزان قدرت و تکنیک ورزشی خود مقابل هم قرار می گیرند، چه فرق می کند از کدام گوشه و کنار جهان، واجد کدام فاکتورهای ایدئولوژیک و سیاسی باشند؟!! این میدان ورزشی نیز درست مثل عرصه علم است، علم نزد هر فردی باشد باید آموخت، و صاحب علم، خود به خود سمت استادی به خود می گیرد، مهم نیست که دارندگان علم از کدام تیره سیاسی، مذهبی، تفکری و... باشند، در بحث علمی از شما نمی پرسند که کیستید، از شما از دانسته ها و ندانسته هایت خواهند پرسید. در عرصه اقتصاد و... هم همین است، و همینطور ورزش.

دو انسان، فارغ از این که، از کدام نحله مذهبی، و تحت سلطه کدام منش سیاسی اند، وقتی به هم می رسند، عشق انسانی را نثار هم خواهند کرد، و فاکتورهای ثانویه ایی مثل مذهب، سیاست و...، در درجه چندم تاثیر گذاری در روابط انسانی خواهند بود.

چقدر شایسته است که از ورزش، علم، فرهنگ، اقتصاد، ارتباطات اجتماعی و بسیاری از موارد دیگر که مربوط به تعیین شایستگی انسان و مبتنی بر بحث شایسته سالاری هاست، سیاست زدایی و مذهب زدایی کرد، و شیوه خداوند در برخورد با انسان ها را در پیش گرفت، که همه از رحمت او برخوردارند، چه او را بشناسند و چه نشناسند، چه دوست باشند و چه دشمن، و به نظرم سیستم های حکمرانی نیز باید خداوند را الگوی خود در برخورد با انسان های تحت سلطه خود قرار دهند، که به شایستگی ها نگاه می کند نه به مکنونات قلبی آنان.

چقدر دردناک بود وقتی، ایرانیان مهاجر حاضر در تیم های شرکت کننده در المپیک را برخی از ما در ایران "بی وطن" و... خطاب کردند، که اگر خوب توجه کنیم، برخی بی وطن شدگان، شاید به خاطر رفتار ما ساکنان وطن بی وطن شده اند، و ما باید شرمنده باشیم که در وجود ما، این همه بی وطن گشته اند.

چه عیبی دارد، وقتی تیم های ورزشی ما، عازم عرصه های بین المللی می شوند، ترک وطن گفته ها که دوست دارند، برای کشورشان مدال بیاورند با هر ایده و قیافه ایی که هستند، در تیم ملی ایران قرار گیرند و برای کشورشان افتخار بیاورند، همانگونه که بازیکنان فوتبال ما از تمام تیم های جهانی، خود را به تیم ملی می رسانند تا تجربه و توان خود را در خدمت یک حرکت ملی قرار دهند، تیم ملی باید به واقع ملی و شامل تمام ایرانیان باشد.

  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تکثر در تفکر، و وجود ایده های مختلف، در هر جامعه ایی امری مبارک، باعث پیشرفت، بیداری، پویایی و حرکت دائمی، و در نتیجه سلامت و سعادت آن جامعه، و البته قابل ستایش بوده و هست، و این نشانه ایی از اینست که نبض آن جامعه خوب می زند؛

در مقابل جامعه یکدست و تک قرائتی (حتی اگر آن قرائت را اکثریت درست پندارند)، جامعه ایی بیمار، مصنوعی و فاقد تحرک، و مردابی خواهد بود؛ و از این روست، که به رغم این که، ممکن است ما با برخی از ایده ها در اساس مخالف باشیم، اما لازم است جوامع سطح تحمل خود را آنقدر افزایش دهند، که آن تفکرات و پیروانش نیز تحمل شوند، تا تفکرات مختلف فارغ از این که درست به نظر می رسند و یانه، سیر زندگی و بلوغ خود را طی کنند، و نهایت خود را نشان دهند؛ گرچه همواره برخی، تفکری غیر از تفکر خود را بیماری تلقی کرده، خواهان نابودی آنان می شوند، ولی نگرانی از وجود این تکثر نیز، خود بیماری و نشان از عدم اعتماد به نفس است.

زیان مقابله های خودخواهانه با دیگر تفکرات گاه، حتی از غلبه این تفکرات بر جوامع نیز بیشتر است، و لذا به رغم زیان های فراوانی که ممکن است، در پی و یا به همراه داشته باشد، بروز و ظهور، و به عرصه آمدن این تفکرات از سوی بخش هایی از جامعه، خود بخشی از درمان کلی جامعه می باشد؛ بدین معنی که تا انسان ها، حتی دوره هایی که انحطاط در نظر گرفته می شوند را، تجربه نکنند، به مرحله تکامل و رشد و خلاصی از آن نیز، نخواهند رسید، و شاید پایان انحطاط ممکن هم نباشد، و این پتانسیل انحطاط در رگ و پیوند جامعه همواره بماند.

 مردم اروپا و جهان مسیحیت و یهود، بعد از تجربه استبداد دینی، و حاکمیت جنایتبار ارباب کلیسا، کنیسه و دین، در دوره قرون وسطی بود که به خود آمدند، درد و درمان خود را، و دوره رنسانس و بیداری شناختند، و خیزش خود را به سمت رهایی، و در نتیجه پیشرفت، در پیش گرفتند؛

این است که دستکاری جامعه از لحاظ حذف برخی تفکرات، مثل نیشتر زدن [1] در زخم هایی است که هنوز، موقع سر باز کردن شان فرا نرسیده است، و با این نیشترهای بیموقع، که توسط انسان های انحصار طلب، و تمامیت خواه، جهت ایجاد فراخی و وسعت صحنه، برای خود زده می شود، و نه به قصد درمان جامعه، این خودخواهی و تمامیت خواهی، که خود بیمار تفکری، بیش نیست، نه تنها به درمان منتهی نمی شود، بلکه به افزایش خسارت، و تکثیر بیماری منجر خواهد شد.

از این روست که، در جامعه که ایی که عقلا در راس حاکمیت هستند، با تحمل و دوراندیشی، به انتظار زمان مناسب می نشینند، و به دمل های حامل چرک و کثافت فرصت می دهند، و حتی از آن مراقبت می کنند، تا موقع سر باز کردن شان، فرا رسد و با خروج چرک ها از بدن، بدنه جامعه از مواد زاید خود، در یک فرایند طبیعی و مناسب خالی، و سلامت جمعی تامین گردد.

تمامیت خواهان و افرادی که به دنبال یک جامعه یکدست و مطیع اند، خود دچار بیماری بزرگی بوده، اما خود را سلامت فرض کرده، و همه را به کیش و منش خود می خواهند، و لذا در حملاتی بدون محاسبه و از سر نافهمی، به دیگر تفکرات، بیماری جامعه را تعمیق، و مدت زمان بیماری جوامع را تمدید و دیرپا می کنند.

 یکی از تمدید کنندگان بیماری های جوامع مختلف، حکام مستبد، و نظام های استبدادی اند، که با دستکاری های نابخردانه خود، که در قالب تحکمی کردن همه امور، و دخل و تصرف بیجا در همه عرصه ها و... راهبری خود را به صورت دستوری دنبال می دهند، از روند بهبود و سلامت اجتماعی جلوگیری کرده، و بیماری های گذرا را به ایپیدمی، و دردهای مزمن و ماندگار تبدیل می کنند.

به این جمله که این روزها بارها و بارها در کوچه و خیابان از مردم می توان شنید که "مملکتی که صاحب نداشته باشد، همین می شود" توجه کنید، این جمله بروز تب، و یکی از نشانه های وجود بیماری استبدادزدگی در یک جامعه است، ادامه روش های استبدادی و وجود ممتد روح استکباری و استبدادی در حکام و نظام های متعددف در این کشور باعث شده است که، بیماری استبدادزدگی در رگ و پیوند و نسوج برخی از این مردم، در جامعه ما کاملا رسوخ کرده، ماندگار شده، و به بیماری مزمن تبدیل شود؛

یک سده بعد از شروع قیام های پیشرو آزادیخواهانه آزادیخواهان از این مردم، که برای رهایی از سیستم های حاکمیت فردی و استبدادی صورت جدی و عملی به خود گرفت، می بینیم که بیماری استبدادزدگی، آنقدر در بدنه جامعه ما تکثیر و ماندگار و مزمن شده است، که بعد از سه خیزش بزرگ و تاریخی پیشگامان آزادی ایران و ایرانیان (انقلاب بزرگ مشروطه، نهضت بزرگ ملی شدن صنعت نفت و انقلاب بزرگ 57)، هنوز کسانی هستند که راه نجات خود را، باز استبداد می بینند، از این روست که اژدهای هفت سر استبداد را، هرگاه پیشگامان آزادی سر زدند، باز دیری نپایید که از میان خاکستر سوخته مستبدی، استبدادی جدید با وجوه عظیم و عمیق تری رشد کرد، و سر بر آورد، و قدرت گرفت، از این روست که نه انقلاب مشروطه موفق شد، و نه حرکات آزادی خواهی از پس آن، ایرانیان را از این بیماری نجات داد.

چراکه بیماری استبدادزدگی، در نسوج بخش عظیمی از جامعه ما، جا خوش کرده، و هر بار عده ایی بر موج این بیماری که در قالب چنین جملات استبدادخواهانه، و تسلیم خواهانه ایی خود را در مقابل حاکمیت جور طلبان نشان داده است، سوار شدند و بعد از رفتن مستبدی، مستبد جدیدی موجسوار، رسید، و دوباره استبداد و سیستم استبدادی را باز تولید کرد، و ستبر و محکم، با کمک بخشی از خود مردم ایران، بر اریکه قدرت استوار گشته، تثبیت و ماندگار شد،

و بخش بزرگی از جامعه آزادیخواه ایران، انگشت به دهان، از این رکبی که خورده است، هاج و واج، به انقلاب و حرکتی جدید اندیشید، حال آنکه ایران دیگر به انقلاب های خسارتبار نیاز نداشت، به درمانی نیاز داشت، تا بعد از آگاهی از بیماری خود، به مطالعه علت بروز آن بیندیشد، و بدون این همه خسارت، با فهم علل بروز و گسترش بیماری، به درمان کلی و به یکباره آن دست زد.

آنچه مسلم است، تا جامعه ایی نفهمد که دچار بیماریست، و خود را سلامت انگارد، مستبدین یکی پس دیگری از راه خواهند رسید، و حرکت با قدمت و طولانی آزادیخواهی ایرانیان را در ربوده، و از بین راه، آن را به انحراف برده، و همواره کرامت انسانی ایرانیان، به مضحکه فرصت طلبانی می رود، که از راه می رسند، و در نقش منجی، آن را به انحراف خواهند برد.

ایرانیان باید بفهمند که صاحب این کشور تک تک خود آنانند، نه آن تمامیت خواه فرصت طلب متکبری که بر اوج می نشیند، و خود را بری از هر گونه بدهی به ملت خود می داند، و خود را صاحب و مالک همه چیز احساس می کند، که باید برای هر نکته ایی فرمانی صادر کند و...، و بدبخت ایرانیان مریضی که، برای هر تغییر منتظر فرمانی اند، و گوش به فرمان همایونی اند، تا زبان باز کند، و امر مطاع خود را القا، و غلامان حلقه به دوش و گوش، بر چشم نهند و...،

صاحب این کشور ما مردمیم و تا ما خود را تغییر ندهیم، همین هست که هست، تغییری اگر می خواهیم، باید در خود دهیم، به قول آن دوستی که می گفت، "ما ایرانیان همواره به بلندگوها نگاه می کنیم، که چه می گویند، تا ما آنرا تکرار کنیم، بدون تفکر که، مثلا چرا مرگ بر ...، طوطی وار مرگ نثار این و آن می کنیم، مرگی که نمی دانیم برای چه نثارشان می کنیم. اگر روزی رسید که از خود بپرسیم، برای چه، آنروز رها خواهیم شد."

بله اگر روزی رسید که از سیستم جامعه توده وار و مقلد فاصله گرفتیم، آنروز کار مملکت ما به سامان خواهد رفت، از جامعه ایی که به تکرار شعارهای ساخته دیگران، نشسته است، و چشم به دهان دیگرانی دارد که چه می گویند، تا تکرار کند، وضع همین خواهد بود، بله تا وقتی که خود را صاحب جامعه نمی دانیم، و دیگری را صاحب دانسته، و منتظر عمل او هستیم، تا وضع ما را اصلاح کند، و معتقدیم : "مملکتی که صاحب ندارد، همین می شود" وضع همین خواهد بود که هست.

Click to enlarge image Ghajar.jpg

این دست به سینه هایند، او را بر اسب استوار تکبر، ممتد نگه خواهند داشت

[1] - در طب قدیم، افرادی در جامعه بودند که برای درمان دمل ها و زخم های انسان ها و حیوانات خانگی خود، ابزاری تیز به نام "نیشتر" داشتند که بر زخم ها می زدند، و باعث خروج چرک از زیر زخم می شدند و فرایند بهبود آنرا جلو می انداختند، که اگر این نیشتر زدن ها به موقع بود، درمانگر بود، و اگر از سر ناآگاهی و عدم تخصص زده می شد، باعث تشدید و تعمیق زخم می شد. در خصوص ضرب المثل های پارسی از فرایند نیشتر زدن، در ادب پارسی به جای مانده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خوزستان را سال هاست که دیگر ندیده ام، آخرین باری که از این سرزمین خون عبور کردم، به سال 1367 بر می گردد، که بعد از نبردهای غرب کشور، که آخرین حرکات تهاجمی ما در جنگ خسارتبار هشت ساله نیز تلقی می شدند، و بعد از دفع آخرین حمله به خاک ایران، که به نبرد مرصاد مشهور شد، و به دنبال پذیرش قطعنامه 598 از سوی کشورمان، و این آخرین حمله برنامه ریزی شده دشمن، جنگ به پایان رسید، و صدام دندان طمع از خاک کشورمان کشید و ما برای انجام کارهای اداری پایان ماموریت، از (باختران آنروز و یا همان) کرمانشاه به دزفول برگشتیم و این شد، آخرین دیدارم از خوزستان عزیز، جایی که برای هر کیلومتر مربع آن چندین شهید دادیم، و جای جای آن به خون جوانان وطن آغشته است،

بعد از پایان جنگ، بارها قصد بازگشت کردم، تا از مناطقی که در آن سال های سخت، در آن جنگیدم، و شاهد ویرانی، خون، جراحت و درد آن بودیم، بازدیدی به عمل آورم، و در دورانی متفاوت نظری دوباره بدان اندازم، در حالی که دیگر نه خطر بمباران و گلوله باران است، نه برگه تردد (یا مجوز ورود) می خواهد و...،

چرا که در زمان جنگ مثل زندانیان، از این مقر به آن مقر در حرکت بودیم، و این مناطق را هنگام نقل و انتقال ها، از پشت وانت تویوتاها، یا بر بار کمپرسی ها، و یا اگر خیلی عزت می داشتیم، و شرایط اجازه می داد، از پشت پنجره اتوبوس ها مشاهده می کردیم؛ در آن شرایط جنگی و بحرانی، از این شهر به آن شهر، از این جبهه به آن جبهه رفتن، مجوز می خواست، و گاه اصلا امکان نداشت که از بعضی از این مناطق، دیداری به دل سیر داشته باشیم،

از پادگان ها و مقرها هم که خارج می شدیم، طبق مقررات لازم، مربوط به زمان جنگ باید مرخصی می گرفتیم، و دژبانی به دقت زمان ورود و خروج ها را به بیرون از مقرهای نظامی، کنترل می کرد و بدین لحاظ سخت گیری هایی انجام می پذیرفت، بیرون رفتن ها هم، زمان خاص و محدودی داشت و نمی توانستیم به دل خود، در این سرزمین رویایی سیر و گردش کنیم، سرزمینی که ادامه تمدن ایران، در تاریخی ترین مناطق کشور قرار داشت،

شهر شوش با عظمت ترین شهرهای علمی، تاریخی و سیاسی ایران باستان بود، و هزار اثر خاطره برانگیز بزرگ تاریخی از زندگی و نبرد ایرانیان با دشمن، در این مناطق بر جای مانده است، نیایشگاه هایی که سر به آسمان کشیده اند، چرا که با بنیانی محکم بنا شدند.

خون زمین در این قطعه از خاک ایران، گرچه سیاه است، اما به قدر طلا می ارزد و... و دهه هاست که خوزستان مادرخرج ایران، و در ثروتش در جیب حکام کشور جاری است، و آنان نیز درب این جیب را بسته، و هر چه خواسته اند با این ثروت های بی حساب کرده اند. در اهمیت خوزستان هر چه بگوییم، کم گفته ام، هر چند نادانانی حاضر شدند خوزستان را داده، و سوریه را داشته باشند. [1] که این اظهار فضل آنان همانقدر مضحک بود، که اکنون شعر حافظ به سخره گرفته می شود که: به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را، و البته سیاسیون بی عرضه ما بارها چنین بخشش هایی را از جیب این مردم کردند تا حاکمیت های بی مقدارشان را حفظ کنند، هرات و بحرین و آرارات و... آخرین بخشش ها از پاره های تن ایران بودند.

در زمان پهلوی ها نیز این منطقه از چنان اهمیتی برخوردار بود که موسیقی مشهور بندری ایران، به بندرهای آبادان خرمشهر اشاره داشت، بسیاری از واردات و صادرات کشور از این منطقه به داخل و خارج صورت می گرفت، کسانی که بر اتومبیل های وارداتی از این بندرها سوار شده اند، و یا بین این بنادر و داخل کشور آنان را رانده اند را، هنوز می شناسم و برخی به تازگی خود و خاطرات شان را از این بنادر به خاک سپرده اند.

لشکر 92 زرهی یکی از قدرتمندترین یگان های نظامی کشور، پایگاه هوایی دزفول از مهمترین فرودگاه های نظامی کشور و بالاخره کارون بلندترین رود ایران، با پل های رویایی اش، همیشه برایم خاطره برانگیز بوده اند، اهواز با عظمت بی مثالش، حتی در زیر بمباران های دشمن نیز زنده بود، و زندگی در آن جریانی نو داشت، دزفول با آبی که از اشک چشم زلال تر بود، و از وسط شهرشان می گذشت، دلربایی می کرد، فضای سبز اندیمشک، چنان انسان را مدهوش خود می کرد که آن موقع چشم هایم را به دنبال خود به هر طرف می چرخاند،

و خرمشهر و آبادان، حتی ویرانه اش هم قلب ها را می ربود، مدارس، منازل، حاشیه رودخانه ایی که از شهر می گذشت، کارخانه صابون سازی خرمشهر، فرودگاه آبادان، که هنوز هواپیماهای زمینگیر شده، در آشیانه هایش بود، محله خارجی ها که حاکی از حضور مهندسین و خارجی هایی بود که صنعت نفت ایران را می چرخاندند، مزار شهدای خرمشهر، نیزارهایی که کناره رودخانه را به خود غرق کرده بودند، نخلستان ها که در اطراف رودخانه های پر آب با جزر و مد آبیاری می شدند، کانال هایی که همیشه پر آب بودند، و با جزر و مد هیچگاه خشکی به خود نمی دیدند و... هنوز در ذهنم جاری اند.

حمیدیه، سوسنگرد، در میان بیابان های بی پایان، نیزارهای هورالعظیم و... که تا چشم کار می کرد، تا عمق خاک کشور همسایه ادامه می یافت، و جاده هایی که در میان این مناطق کشیده شده بود، و هر چند ده کیلومتر دژبانی مستقر بود، و شما را کنترل  می کردند که اگر مجوز داشتی می توانستی عبور کنی، و بیابان ها که تا چشم کار می کرد قبل از دژ خرمشهر ادامه داشت، که این دژ نیز خود ظاهرا باید زیر ساخت خط ریل قطاری می شد، که از طریق منطقه شلمچه، ایران را به عراق متصل می کرد، پل آهنی بین شلمچه و خرمشهر و... همه را به سان فیلمی زنده در ذهنم دارم.

شهر شادگان و البته شوش که با مقبره دانیال نبی اش فراموشش نمی کنم، ماهشهر با آن ساحل خاکی اش که انگار در کنار یک کانال خاکی حفر شده بزرگ ساخته شده بود، و مردمی که در کنار جنگ، ویرانی و کشتار، زندگی را فریاد می زدند و هشت سال جنگ ویرانگر، آنان را از زندگی در آنجا منصرف نکرده بود، همه و همه در کنار مناطق خالی شده از جنگ، در شهرهای سوسنگرد، هویزه، دشت عباس و حاشیه هورها را هرگز فراموش نمی کنم،

همیشه با خود فکر می کردم که خوزستان با همه این داشته هایش، بعد از جنگ بهشت کشاورزی، دامداری، گردشگری و صنعت ایران خواهد شد، چرا که این همه آب که از آن می گذشت و زمین های صاف و بی پایانش می توانست، با اتمام جنگ، به بهشت کشت و کار ایران تبدیل گردد، باغ های پرتغال اطراف دزفول و... همان موقع هم بهشت رویایی را به نمایش می گذاشت،

اما امروز وقتی خیزش مردمی را می بینم که از تشنگی، بیکاری، نداشتن و محرومیت، داد خواهی شان را بر آسمان آورده اند، با خود می اندیشم که مگر می شود، در میان آب ها، تشنه بود، در میان آن همه زمین های بی پایان بیکار بود، در میان آن هوای مساعد برای کشت و کار، کشتزار نداشت و...

نکند رزمجویان که خوزستان را ترک کردند، آنان که باید آن را می ساختند نیز بدانجا نیامده و یا اگر آمدند، آنجا را ترک کرده اند، و به اموری دیگر مشغول شدند؟! نکند با اتمام جنگ، که باید سازندگی ها آغاز می شد، ساختن ها هم به فراموشی رفت، این همه عصبانیت و بیچارگی و واماندگی که این مردم فریاد می زنند، برای چیست؟ ما با این مردم چه کرده ایم، که جان می دهند تا فریاد اعتراض خود را به گوش سردمداران خود برسانند!

یادم هست، در یک مقری در جنوب بودیم که مسول پخش غذا از تقسیم غذای اضافی، در بین عشایر روستای نزدیک مقرمان می گفت، و از فقر و نداری آنان راز می برداشت، آن موقع ها با خود می گفتم منطقی است که این روستاها در کناره های جنگ، دچار محرومیت باشند، چرا که، ما که مسلحیم و مشمول همه نوع پوشش دفاعی و... ممکن، اینقدر در مشکل و کمبود هستیم، چه برسد به مردم عادی.

با خود می گفتم، اگر این جنگ تمام شود، تمام این بیابان ها مثل مزارع رویایی کشاورزی امریکا که در تصاویری تبلیغاتی آن را به رخ جهانیان می کشند، که در زمین های صاف، کیلومترها سبزی و رویش ادامه دارد، در این بیابان ها هم تکرار خواهند شد، و این آب ها خروشان که بی جهت به سوی خلیج فارس رها شده اند، خوزستان را به بهشت تبدیل کرده، و در این بیابان ها غوغا خواهند کرد، کانال کشی های طولانی، در این زمین های صاف، آب را به مزارع خواهد برد و خوزستان علاوه بر قطب نفت، به قطب کشاورزی و گردشگری تبدیل خواهد شد، جنگل های درختان خرما، رودخانه های خروشان، سرزمین های دیدنی هور، همه و همه ایرانیان و اهل سفر را به خود جلب خواهند کرد، و دوباره خرمشهر و آبادان و... به میعادگاه عاشقان تبدیل خواهند شد و...

اما افسوس که انگار همه آنچه در ذهن آرمانی خود ساخته بودم، خواب و خیالی بیش نبوده است، و این فریاد مردم ماست، که ما را از خواب بیدار می کند، که مستضعفین و پابرهنگان را فراموش کرده اند، و بعد از انقلاب پابرهنگان، آنان دوباره باید خون دهند، تا صدای شان شنیده شود،

سرزمین خون های پاک، که باید خون جوانان ایران، به آبادانی اش تبدیل کند، به محرومیت منجر شده، و اکنون شب ها باید این مردم فریاد سر دهند، کتک بخورند، خون دهند، تا گوش های ناشنوای به تکبر بسته را، به خود آورند. چقدر دردناک است که، به جان آمدگان، باید خون دهند تا حق خود را بتوانند بستانند، چقدر سیاست، اهل خود را کر و کور می کند، که هیچ فریادی، حتی فریاد کسانی که دیگر هیچ برای از دست دادن ندارند را هم نمی شنوند؛ و این رسوایی خون دادن ملت هاست، که شاید بیدارشان کند!

انقلاب ما برای عزت مستضعفین و پابرهنگان بود، اکنون بنیادهایی که برای تقسیم اموال بازمانده از رژیم گذشته در بین مستضعفین و پابرهنگان تشکیل شده اند، از هر زمانی، از سرمایه و اموال بیشتری برخورداند، عریض و طویل تر از هر موقع دیگر، و مسولین این بنیادها حتی کاخ های به جای مانده از شاهان را هم از تصرف سازمان های مسول در میراث فرهنگی [2] و دولت هم بیرون کشیده اند و... ولی تعداد مستضعفین و پابرهنگان هم، همزمان آنقدر رو به ازدیاد است، که می رود خیزش مستضعفین و پابرهنگان، گوش های کر و چشم های کور را هم باز کند؛ چقدر تاسفبار است که باز هم مستضعفین باید خون دهند، تا روزنه هایی از ثروت این کشور، از تسلط حکام شان خارج، و به سوی دست های خالی آنان، راه باز کند، تا بتوانند نفسی بشکند.

خوزستان عزیز! من اکنون همان تصویری از تو دارم، که در زمان جنگ داشتم، دیگر آنچه از آبادی تو در ذهن خود، برای روزهای صلح ساخته بودم، با این فریادها، و خون دادن ها ویران شد، می دانم که به همان وسعت، ویرانی، که این چنین فریاد تظلم خواهی ات، به بلندای یک کشور و یک ملت بلند است، و چقدر تاسف بار، که میزان کوری و کری ها، آنقدر زیاد است که مردم باید خون دهند تا شنیده شوند.

خوزستان متاسفم!

 

[1] - مهدی طائب فرمانده قرارگاه عمار سپاه پاسداران، در ۲۶ بهمن‌ماه ۱۳۹۱ در اظهار نظری که در رسانه‌ها بازتاب زیادی پیدا کرد، سوریه را سی و پنجمین استان ایران و استانی استراژیک دانست و گفت: «اگر دشمن به ما هجوم کند و بخواهد سوریه یا خوزستان را بگیرد، اولویت با این است که ما سوریه را نگه داریم، چون اگر سوریه را نگه داریم، می‌توانیم خوزستان را هم پس بگیریم، اما اگر سوریه را از دست بدهیم، تهران را هم نمی‌توانیم نگه داریم»

[2] - قاسم سعیدی، مدیرکل حقوقی بنیاد مستضعفان به خبرگزاری مهر گفته است: “به منظور ابطال اسناد دولت و میراث فرهنگی چندی پیش جلسه دادگاه در شعبه ۶ دادگاه انقلاب اسلامی برگزار و حکم مالکیت بنیاد مستضعفان بر کاخ های سعدآباد و نیاوران صادر شد. تاکنون نیز اعتراض سازمان میراث فرهنگی به ما ارجاع داده نشده است. پیش از این دو کاخ و بناهای اطرافش در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار داشته ولی از آنجا که بنیاد مستضعفان قصد تجمیع املاک خود را دارد، از سازمان میراث فرهنگی به دلیل اینکه از واگذاری این دو کاخ استنکاف می کرد، شکایت کرده و دادخواستی را به دادگاه بدوی ارائه داد و دادگاه هم در این زمینه رای را به نفع بنیاد مستضعفان صادر کرد. مدیریت دو کاخ بر عهده سازمان میراث فرهنگی است اما باید مشخص شود که این دو کاخ و زمینها و بناهای اطرافش در مالکیت بنیاد مستضفعان است نه سازمان”.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

از روزهای تاریخ ساز سیاست ایران، یکی همین سی تیر است، آن روزها که مردانی همچون زنده یاد دکتر محمد مصدق در مجلس شورای ملی ایران، بیدار و قدرتمند، به نمایندگی از مردم ایران، در مبارزه برای توسعه، کسب و حراست از حقوق مردم در قانون اساسی بودند، و در تامین حدود اختیارات مردم در این قانون می رزمیدند، تا به دفاع از آن حدود، در برابر قدرت مطلقه شاه و تمامیت خواهان در اطراف او، در آن دوران اقدام موثر داشته باشند؛

این کشور شهدایی به خود دید، که نام شهید و شهادت را عزت دادند، آنانی که از زمان خود جلوتر بودند، و برای پاسداشت از آزادی و حق تعیین سرنوشت و آرمان ملت خود، به پا خاستند، و البته با مقاومت قدرت مطلقه موجود مواجه، و با گلوله قوای امنیتیِ تحت امر او، مظلومانه به خاک و خون افتادند، و خاک این کشور را به خون خود سرخ، و تاریخ ساز شدند.

آن موقع ها، کسانی همچون مصدق بر کرسی های نمایندگی از مردم ایران در مجلس شورای ملی تکیه زده بودند، که به مجلس شورای ملی، وزن و آبرو می دادند، و به واقع امانت دار نمایندگی ایی بودند، که از سوی مردم به آنان اعطا شده بود، و به عوامل مجری امر قدرت، برای کسب هر چه بیشتر آن، برای او تبدیل نشده بودند؛

مصدق معتقد بود قرار گرفتن قدرت قوای نظامی ایران در دست فرد شاه، به فساد سیاسی و دخالت او و دربارش در امور سیاسی و... کشور منجر شده، و در نتیجه به کاهش قدرت مردم در امور خود، منتهی خواهد شد، و امور را از مجرای قانونی و نرمال خود خارج کرده و...، کشور به سامان نخواهد رسید،

و این نظر کاملا درست بود، چرا که نظامیان در کلیه امور و از جمله انتخابات دخالت می کردند، و از راهیابی نمایندگان واقعی مردم، به مجلس شورای ملی جلوگیری می کردند، و باعث تشکیل مجلس اقلیت، و مجلس فرمایشی می شدند، که به فرمان و منویات دل قدرت، قیام و قعود کرده، نتیجه ایی از حضور آنان در مجلس، عاید مردم مظلوم ایران نمی گردید و...

لذا دکتر محمد مصدق، در قامت یک نماینده شجاع، دلیر، روشن بین، آزاده و... و به واقع عصاره فضایل ملت آزادیخواه ایران، درخواست اجرای بندهای به زمین مانده قانون اساسی را کرد، چرا که طبق قانون اساسی مشروطه، باید وزرا در برابر مجلس پاسخگو باشند، از این رو، وزیر جنگ نیز باید زیر نظر نخست وزیر، و منتخب او، و به مجلس پاسخگو باشد، نه اینکه منتخب و پاسخگوی به دربار و قدرت فردی شاه باشد؛

و همین درخواست که به تحدید قدرت مطلقه و بلامنازع فرد شاه می انجامید، به تنازع و درگیری بین نمایندگان مردم، و قدرت فائقه در کشور انجامید، و قیامی مردمی نیز در پی آن شکل گرفت، که به دنبال اجرای قانون اساسی مشروطه بودند، تا عملی شود و بخشی زیادی از قدرت، از شاه بازپس گرفته، و به مردم منتقل گردد، و حدود قدرت فرد حاکم، محدود گردد،

این کشمکش البته به درگیری انجامید، تا حوادث 30 تیر و شهدایش در تاریخ سیاست ایران خلق شوند، و در خون آرمانخواهی خود درغلتند، و برای همیشه در تاریخ آزادیخواهی ملت ایران، ماندگار شوند، و تاریخی از مبارزه مردم ایران برای داشتن رای، و مجلس موثر و مستقلِ از قدرت مطلقه، که سرنوشت ساز برای مردم خود باشد، به وجود آید؛

البته این نوع مبارزه مردم ایران، یک تاریخ صدساله در پس خود دارد، و از موقعی آغاز گشت که در جریان انقلاب مشروطه، و در زمان مظفرالدین شاه قاجار، قدرت حاکمان بلامنازع، و شاهان ایران را در اثر مبارزه ایی خونین، محدود کردند، تا مردم در بخشی از قدرت سهیم شده، و در اداره کشور خود، و تصمیم سازی ها در مورد اداره جامعه اشان نقش گیرند؛

این تلاش بعدها در زمان پهلوی ها که مردم خواهان محدود شدن قدرت شخص اول بودند، و می خواستند او را به مهمیز قانون بازمانده از مشروطه بکشند، ادامه یافت، تا از تسلط قدرت فائقه فردی او، بر سرنوشت جمعی خود بکاهند، و از دخالت نظامیان و عوامل مطیع شخص اول، در امور سیاسی کشور کاسته، او را ذیل قانون اساسی قرار داده، و قدرتش را محدود کنند.

در سی ام تیر سال 1331، مردم پشت فردی ایستادند که برای حقوق شان فریاد برداشته بود، زنده یاد محمد مصدق؛ چراکه با دخالت نظامیان در انتخابات هفدهمین دوره مجلس شورای ملی، مردم به خیابان های تهران آمدند و اعتراض کردند و البته توسط نظامیان به رگبار بسته شدند، و امروز قبرستان تاریخی ابن بابویه در شهر ری، میزبان شهدای گرانقدر آزادی، در سی تیر 1331 است، که به عنوان "شهید راه میهن" نام گرفتند؛

 آنان به گلوله بسته شدند، در حالی که برای دفاع از حق رای، و حقوق خود در قدرت برخاسته بودند، آنان می خواستند از تاثیر گذاری خود در تصمیم سازی در امور کشور پاسداری کنند، شهدای سی تیر 1331 آنقدر برای نخست وزیر فقید و آزادیخواه ایران، زنده یاد دکتر محمد مصدق مهم بودند، که مصدق دوست داشت، بعد از مرگش، در کنار آنان دفن و جاودانه شود، ولی به واسطه این که مورد غضب سلطه جهانی، و استبداد داخلی قرار گرفته بود، و در حصر خانگی و محدودیت های ناشی از آن، که بعد از کودتای 28 مرداد، بر او تحمیل کردند، ماند و چشم از این جهان فرو بست، و به آرزوی خود، برای حضور در کنار شهدای سی تیر نرسید،

یاد شهدای سی تیر 1331، و زنده یاد دکتر محمد مصدق و یارانش که دوره مهم و تاریخی دهه های گذشته نقش آفرینی کردند، و همچنین مبارزات مردم ایران برای احقاق حقوق شان گرامی باد.

Click to enlarge image 30-Tir.PNG

قیام بی پایان مردم ایران برای حضور در قدرت

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...