شفق سرخ غروبگاهان روزهای غم انگیز جنگ

30 شهریور 1399
Author :  
غروب سرخ فام در جاده خندق، یا همان حچرده، روبروی شهر القرنه در هورالعظیم

در آن شفق [1] سرخفام غروب روزهای از تنش افتاده جنگ، آنگاه که خورشید هم از شرم دیدن آنچه بر ما می رفت، خود را در سرزمین دشمن فرو می برد، و در لانه خود می خزید و به هنگام خزیدنش، همزمان سرخی خون هایی را که هر روز از ما دو طرف، در این هشت سال، شبانه روز بر خاک های بی صاحب مانده مناطق جنگی ریخته می شد را، در افق آسمان غروبگاهی اش می پاشید، تا شاید این سرخی غم انگیز به چشم یکی از تصمیم سازان جنگ بیاید و او را حالی به حالی کند، و تصمیمی بر پایان این کشتار گیرد، اما او هرگز در این امر موفق نبود، تا اینکه جبر جنگ و شرایط ناگوار خزانه و... ما را به زانو در آورد و مجبور به پایانش شدیم.

و من در آن هنگامه، در ماورای ذهن درگیر خود، که در عالم به هم ریخته جنگی، در جستجوی پسِ ذهنِ کسانی بودم که در آنسوی آب های هورالعظیم با من هم برنامه، و البته با هدفی متفاوت بودند، می گشتم تا شاید دلیلی بر این برادر و همنوع کشی بیابم، اما هر بار ذهنم بازیچه چیزهای بی ارزشی می شد که مثل کودکانی که به "توپ پلاستیکی" مدهوش، و در بازی روزگار محو می شوند، من نیز در این بازی گم شده و از همه چیز فراموشم می شد، از یارانی که با هم آمدیم و ماندند و برنگشتند، از جاهای خالی که هرگز پر نشد، از اندیشه های بلندی که در حُناق خونی که بر گلوی بریده همرزمانم نشست، به زبان نیامد و در تاری گرد و خاک رفتن ها گم شد.

در ورای این همه، همانگونه که من در فکر نبرد و پیروزی بر آنان بودم، آنان نیز در مقابل مدام می جنبیدند و سخت کار می کردند، و سنگر می ساختند، و استحکام می بخشیدند، تا بتوانند در آن شب موعود حمله، که بر آنان یورش می بریم، بر استحکامات خود تکیه کنند و بتوانند مقابل ما بایستند و پیروز شوند، ما هم در آرزوهای بی پایان خود، به تسخیر سنگرهای محکمی می اندیشیدیم، که آنان شبانه روز می ساختند، و ما سخت از آن نوع مامن محکم و راحت، محروم بودیم، کانال های بلند و پیچ در پیچی که دهانه به دهانه به سنگرهای مهندسی شده، دروازه باز می کرد و حجره به حجره سنگرهایشان را با دیوارهای تنگ بلوکی کانال ها به هم متصل می کرد، و آرزوی ماندن در آن را برایت می ساخت، تا تو را از هزاران گلوله، ترکش و بمب محافظت کند، و در آن روزهای انتظار برای حمله و پیشروی، در پروازهای ذهنی خود، گاه و بیگاه با دشمن در این فعل و انفعالات همسفر، و در ماشین الات و سنگرها و تجهیزات شان غرق می شدم، تو گویی در ذهن هر جنگجویی "غنیمت" نقش اساسی دارد و موتور محرک ذهن جلورونده اوست.

ما در نبرد با آن سوی آبی ها، با دو گونه نیرو مواجهه بودیم، نیروهای "جیش الشعبی" [2] که اکثریت نیروی دشمن بودند و با لباس های یکدست سبزِ سیر رنگشان، آنان را می شناختیم، و نیروهای بعثی که با لباس ها پلنگی و کلاه قرمز کماندویی و... که در اقلیت، اما در صدر نشسته و بر همه ی این ها فرمان می راندند و در لجاجت در نبرد، از آنها غول هایی ساخته بودیم که باید شاخ های شان را می شکستیم.

شاید آنان نیز در این سو، ما را در سه نوع نیرو تقسیم کرده بودند، که از رنگ لباس های مان، از هم تفکیک می شدیم، نیروهای بسیجی با لباس های خاکی که پارچه ایی بی ارزش و بی کیفیت داشت که باید دو یا سه ماه دوام می آورد و نیرویی را که برای عملیات آمده را می پوشاند و تمام. کیفیت این لباس ها با کیفیت پارچه گونی های سنگر سازی ما در این اواخر جنگ، خیلی متفاوت نبود، و انگار هر دو را از نخ های کنفی ساخته بودند، البته یکی را با تراکم کمتر برای سنگر سازی، و آن یکی را با دوخت هایی با تراکم بیشتر، جهت لباس، در نظر گرفته بودند. که در این اواخر چاپ هایی هم بدان پارچه های بی ارزش می خورد، که اکنون که در عکس ها نگاه می کنم هر عملیات را می توان، نسبتا با لباسی که تن رزمندگان بود، متمایز و تفکیک کرد، و هرچه از جنگ می گذشت کیفیت پارچه ها هم آب می رفت و کاهش می یافت، و لذا فکر کنم دشمن هم هرگز در اندیشه داشتن لباس های ما نبود، چرا که بر تن ما زار می زد.

البته لباس نیروهای عراقی "جیش الشعبی" هم از کیفیت مناسبی برخوردار نبود، و رزمنده ایی آرزوی غنیمت گرفتن و داشتن و پوشیدن آن را نداشت، این لباس در همان رنگ لباس کادرهای فرماندهی ما از اعضای سپاه پاسداران بود که از کیفیت مناسب تری برخوردار بوده و با یک "اورکت کره ایی" هم تکمیل می شد و آنان را از خیل رزمندگان دیگر متمایز می کرد، و آن دیگری، نظامیان ارتش ایران بودند که لباس هایی بهتر و با کیفیت تر و آنکارد شده تر از ما و البته به رنگ خاک داشتند، تفاوت دیگر ما با ارتشیان، در تجهیزات بود، که تجهیزات آنان امریکایی و تجهیزات ما شرقی و روسی بود.

بدین لحاظ ما که از خیل نیروهای داوطلب و تحت فرمان سپاه بودیم، با دشمن همگن تر بودیم، چرا که هر دوی ما، از تجهیزاتی برخوردار بود که منشا در کارخانه های بلوک شرق و شوروی سابق داشتند، حال آنکه تجهیزات دشمن از تنوع بیشتری برخوردار بود.

در آن شفقِ سرخِ غروبِ روزهایِ هور العظیم، من به دشت های غرقِ در آب عراق در روبه روی خود می اندیشیدم، به باتلاق ها، به نیزارهای ناتمامش که روی نقشه برای صدها کیلومتر ادامه داشت و جاده هایی که این آب را می شکافت تا بغداد [3] را به بصره [4] وصل کند، حال آنکه بین بغداد و بصره یک دنیا تفاوت بود، و انگار از زمانی که ما تیسپون (بغداد) [5] را از دست دادیم، دیگر مدت ها گذشته بود، و ما این پاره تن ایران را فراموش کرده، حال آنکه بصره را مدت کمی است که از دست داده ایم و هنوز به ما نزدیک است و نزدیکی دارد، همچنان که هرات و مشهد، جفت می شوند، آبادان و بصره هم جفت دوقلو از هم جدا افتاده ایی اند، که با عمل جراحی دردناک آنان را از هم جدا کردند مثل همان کیس جدا سازی لاله و لادن [6] ، دوقلوهای به هم پیوسته ایرانی که این عمل جدا سازی هر دو را از هم جدا کرد و البته به کشتن داد.

اکنون هم بعد از ده ها سال که از آن روزهای خون و آتش می گذرد، وقتی در افق شفق سرخ می بینم، همچنان سرخی خون های ریخته شده بر خاک مرزها را به یاد می آورم و تاسف از دست دادن، کسانی را می خورم که گلچین شدند، تا صحنه از مردان مرد خالی و خالی تر شود.

 

[1] - بقیه ‌نور و آفتاب‌ و سرخی آن‌ در اول‌ غروب, سرخی ‌افق، سرخی افق پس از غروب آفتاب،

[2] - نیروهای مردمی عراق که با بسیج های پی در پی مردان با سن و سال های متفاوت، توسط حاکمیت بعث به خدمت فرا خوانده می شدند و لشکرها و تیپ های متعددی را سازماندهی می کردند و برای نبرد با ما آماده می شدند.

[3] - پایتخت عراق که در وسط این کشور قرار دارد

[4] - بزرگترین شهر عراق که در جنوبی ترین نقطه این کشور در کنار شهرهای آبادان و خرمشهر ما قرار داشت.

[5] - تیسپون یا معرب شده آن تیسفون، در حاشیه شهر بغداد قرار دارد و پایتخت سلسله ساسانیان بود که شامل چند شهر به هم متصل بود که به عربی به آن مدائن (جمع مدینه و یا شهرها) می گویند، که در هجوم اعراب مسلمان ویران شد و بعدها بغداد توسط سلسله های مسلمان به جای آن ساخته شد.

[6] - خانم ها لاله و لادن بیژنی (۱۰ دی ۱۳۵۲–۱۷ تیر ۱۳۸۲) دوقلوهای به هم چسبیده ایرانی بودند که این دو پس از عمل جراحی به قصد جداسازی به فاصله چند ساعت از یکدیگر، دار فانی را وداع کرده و درگذشتند. که این هم یکی از خاطرات دوره زندگی ماست که زندگی و عاقبت این دو را تا آخر دنبال کردیم و متاسف شدیم.

 توضیح عکس) عکسی واقعی از زمان جنگ از جاده خندق، که در آب ها و نیزارهای هورالعظیم آنقدر پیش می رفت و ادامه می یافت تا به دشمن ختم شود، و در انتها دژی کیسه ایی ساخته بودیم که محل تماس ما با دشمن در 30 متر آنطرف تر بود. غروب خورشید در هور و آب های مملو از نیزارش دیدنی و گاه سرخ فام بود، این نوشته تماسی است روحی در غلیان دل در دلگیری های غروب های غم انگیز هور.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (4)

This comment was minimized by the moderator on the site

️چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد!
همین پانصد سال پیش قزلباش صفوی در دشت چالدران با قشون سلطان سليم عثمانی روبرو شدند که هم شنیدنی است و هم تلخ. در آن جنگ، قشونِ عثمانی بیش از دو برابر قشون ایرانی و مجهز به ارابه و توپخانه آتشین بود اما قشونِ ایرانی نيزه، شمشیر، تير، تبر، طپانچه، گرز و خنجر داشتند. سربازان ایرانی بجای تکیه بر فن نظامی و تکنیک جنگ، به شکست ناپذیری سایه خدا ایمان داشتند. سایه خدا که بود؟ مرشد کامل ظل الله اسماعیل صفوی! چون در هیچ جنگی تاکنون شکست نخورده بود! دو لشکر به هم رسیدند و صف آرایی کردند. عجیب اینکه وقتی قشون سلطان سلیم شروع به آرایش جنگی می کنند و ارابه‌هاى جنگى و توپ ها، قشون ایرانی را بصورت نیم دایره احاطه میکنند دو تن از سردارانِ ایرانی که آشنا به وضعیت جنگی دشمن بودند پیشنهاد می کنند که قبل از اینکه دشمن به آرایش جنگی بپردازد بر آنان بتازیم اما در مقابل، دورمش خان پیشنهاد می کند که چون شاه اسماعیل رسالت غیبی دارد و شکست ناپذیر است! پس ما مكث كنيم تا وقتى كه آنچه مقدور ايشان است از قوّت به فعل آورند و شاه اسماعیل پیشنهاد دورمش خان را قبول می کند. در نتیجه، سلطان سليم به راحتی به آرایش جنگی پرداخت.
چند ساعت بعد؛ دشت چالدران پر شد از اجساد قزلباش. آنان با تمام توان پیکار کردند. خود شاه اسماعیل جانفشانی ها کرد و سرانجام از دوش و از پا زخمى شد و بى‌حال در گل و لاى افتاد. چیزی نمانده بود که دستگیر شود که یکی از قزلباشان خود را به اسم شاه اسماعيل معرفى كرد تا شاه نجات یابد. به جز عده قلیلی تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند تبریز، ارومیه، کردستان و همدان به دست عثمانی افتاد. شاه زخمی نجات یافت اما زخم کاری وقتی بر قلب شاه مغرور 27 ساله نشست که شنید زنش بهروزه خانم توسط دشمن اسیر شده و سلطان سلیم برای اینکه به قول خودش«قلب اردبيل‌ اوغلى را بسوزاند» او را به یکی از سردارانش پیشکش نمود. افسانه شکست ناپذیری سایه خدا نقش بر آب شد. طرفداران جان برکف سرخورده شدند. شاه صفوی متزلزل شد و هرج و مرج شدت یافت. شاه دیگر از این شکست و تحقیر کمر راست نکرد مخصوصا وقتی بعدا شنید بهروزه خانم باردار شده و پسر زاییده! (رفرنس: تاریخ تحلیلی ایران)
تحلیل و تجویز راهبردی:
جنگ های بزرگ، درس های بزرگی با خود دارند و صد البته شکست های بزرگ درس های بیشتری برای آموختن. بزرگ ترین علت شکست جنگ چالدران نه این است که ایران به تکنولوژی روز مجهز نبود. نه این است که فنون رزمی و استراتژی نظامی نوین را نمی دانست. نه این است که دشمن با ترفندی نو یا حیله ای جدید از اصل غافلگیری استراتژیک استفاده کرده باشد، بلکه مهم ترین دلیل شکست، ذهنیت قدیمی، مفروضات غلط و دانش توهمی است. می توان به صورت خلاصه به ذهنیت پیشینی، پیش فرض‌ها و پیش‌دانسته‌هایي که چارچوب فکری ما را تشکیل می دهند گفت؛ پارادایم.
عناصر تشکیل دهنده پارادیم در زمان جنگ چالدران چه بود؟ یک؛ سایه خدا هیچگاه شکست نمی خورد. دو؛ غیرت می تواند کاملا جایگزین تکنولوژی شود و سرنوشت جنگ را زورِ بازو و جانفشانی رقم می زد. سه؛ اینکه شاه اسماعیل چون تا کنون در هیچ جنگی شکست نخورده در این یکی هم نمی خورد. و بالاخره چهار؛ اینکه فکر کنیم نيزه و شمشیر، تير و تبر، گرز و خنجر می‌تواند هم آورد توپ و اسلحه گرم باشد، ممکن است الان حتی تصور اینکه یک نفر با گرزی که در بالای سرش می چرخاند به توپ نزدیک می شود خنده آور باشد اما آن زمان پارادیم مسلط کار خودش را کرد. بهروزه خانم به خاطر پارادایم های کهنه (بخوانید خشک مغزی و کورذهنی) اسیر دست ترک های عثمانی شد. اشتباه نکنید بهروزه خانم فقط یک زن نیست، نماد مام میهن است!
ما در مدیریت زندگی شخصی، اداره سازمان خود و کشورداری تعداد زیادی پارادایم داریم، به همین خاطر ممکن است همان اشتباهی را می کنیم که شکست خوردگان تاریخ کردند. اما این پایان راه نیست. هر شکست می تواند سرآغازی باشد برای کنار گذاشتن پارادایم های قدیمی. وگرنه قامت زندگی مان، سازمان مان و کشورمان در غصه بهروزه خانوم های بعدی خواهد شکست.
جهان با تصورات ما کاری ندارد. سرنوشت را واقعیت ها رقم می زند و نه تصورات (بخوانید توهمات) ما. جهان-آگاهی چاره محک زدن و روزآمد کردن پارادایم هاست؛ یعنی اینکه بیشتر در مورد تکنولوژی های نرم، اقتصاد سیاسی جهانی، کانون های قدرت موجود در حال شکل گیری و روندهای آینده ساز چون پیری جمعیت جهان، تغییرات آب و هوایی، موبایلیفیکیشن و ... بدانیم. و پارادایم هایمان (پیش فرض ها و پیش دانسته هایمان) را با واقعیات و داده های بیرونی محک بزنیم و روزآمد کنیم. و گرنه 500 سال بعد یکی از ما در تاریخ نه به عنوان «الگویي الهام بخش» که به عنوان «عبرتی تاریخی» نام خواهد برد. غیرت و هوشمندی کنار پارادایم های روزآمد جواب می دهد.

This comment was minimized by the moderator on the site

جِر زنی تاریخی Posted: 05 Oct 2020 10:44 AM PDT عباس عبدی

تقریباً گرایشی شدید نسبت به بازخوانی تاریخ چهار یا حتی شش دهه گذشته به وجود آمده است. بروز این گرایش بی‌دلیل نیست. زیرا طی سال‌های گذشته، همیشه یک نوع روایت رسمی از طریق آموزش و پرورش و کتاب و رسانه‌های رسمی منتشر می‌شده که لزوماً منطبق با واقعیت تاریخی نبوده است، و طبعاً کسی هم قدرت بیان روایت متفاوت خود را نداشته است. در حالی که اکنون و پس از حضور ماهواره و شبکه‌های مجازی، امکان عرضه روایت‌های گوناگون از گذشته فراهم شده است. در نتیجه یک باره با فوران نگرش‌های گوناگون نسبت به گذشته مواجه هستیم و طبیعی است که خیلی از این بازخوانی‌ها نیز مثل روایت رسمی نادرست و نادقیق است.
تا اینجا خیلی اتفاق عجیبی رخ نداده است. ولی هنگامی که می‌بینیم طرفداران روایت‌های رسمی و‌ متکی به ساختار قدرت نیز مشغول بازخوانی گذشته می‌شوند، قدری شک می‌کنیم که ماجرا چیست؟ چرا کسانی که باید از روایت‌های رسمی گذشته دفاع کنند، خودشان در صف اول کسانی قرار گرفته‌اند که در حال شخم زدن و نقد گذشته هستند.
امسال و در هفته‌های اخیر، نگاه به تاریخ جنگ و علل شکست‌ها و پیروزی‌ها و مقصریابی‌ها بیش از سال‌های گذشته بود. ولی بازخوانی‌های رسمی از جنگ از همه جالب‌تر است. برخی جنگ را چنان توضیح داده و تعریف می‌کردند که برخی از فرماندهان و مسئولین اصلی آن مثل آقای هاشمی به کلی غایب شده بودند!! احتمالاً در موقعیت دیگری که بخواهند گذشته را رد کنند، نقش ایشان یا امثال آن را پررنگ‌تر خواهند کرد ولی حالا که سفره جنگ را پهن کرده‌اند تا دور آن بنشینند، افراد اضافی و غیرخودی را حذف می‌کنند.
یکی از موارد بازخوانی، عملکرد بودجه اختصاصی دولت به جنگ بود. یکی از خبرگزاری‌های نظامی در گفتگو و گزارشی به بسیج امکانات دولت برای جنگ پرداخته است، و ضمن مقایسه ایران و عراق، نتیجه گرفته است که سهم جنگ از بودجه دولت در طول سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷، فقط ۱۳ درصد بوده است و هزینه ارزی عراق در جنگ ۱۰ برابر ایران بوده است.
در حقیقت می‌خواهند شکست‌های نظامی را به عهده پشتیبانی ضعیف دولت بیاندازند، و طبعاً پیروزی‌ها را هم متوجه نظامیان کنند. چنین تصویری از جنگ به غایت غلط است، چرا که در آن زمان فاصله‌ای میان دولت و رزمندگان نبود که بخواهند بودجه کمتری را به آنان بدهند. ولی استدلال مذکور از چند جهت دیگر نیز مخدوش است که به آن پرداخته می‌شود.
اول اینکه مقایسه ایران و عراق نادرست است. آن رژیم به صورت نیابتی می‌جنگید و پول جنگیدنش را می‌گرفت. مگر قرار بود ایران چنین کند؟ آن زمان به این تفاوت افتخار می‌شد و اکنون آن را نقطه ضعف دولت معرفی می‌کنند.
دوم اینکه ارقام بودجه ایران ظاهری و غیرشفاف است. علت اصلی آن نبودن شفافیت در قیمت ارز است. زمانی که دلار در بازار ۱۰۰ تومان باشد ولی در بودجه ۷ تومان حساب شود، اختصاص یک دلار به جنگ، معادل ۱۰۰ تومان است و نه ۷ تومان. ولی در بودجه ۷ تومان قید می‌شود، در حالی که در واقعیت ۱۰۰ تومان است. بخش مهمی از بودجه نظامی و دفاعی ایران براساس ارز بود و در جداول بودجه‌ای ایران ۷ تومان محاسبه می‌شد و اگر با نرخ ارز آزاد محاسبه شود سهم بودجه دفاعی ممکن است تا ۲۵ درصد هم برسد. در حالی که بودجه آموزش و پرورش ریالی بود.
سومین دلیل در نقض این ادعا، پوششی بودن بودجه‌های غیر نظامی بود. برای اینکه گفته نشود مثلاً ۵۰ درصد از بودجه و امکانات کشور صرف جنگ می‌شود، بخش مهمی از امکانات وزارتخانه‌های غیر نظامی در خدمت امور دفاعی بودند و از این طریق در خدمت جنگ قرار داشتند.
دلیل چهارم که مهم‌تر است، فقدان مبنای منطقی برای اصل این ادعا است. اگر ۱۲ تا ۱۵ درصد کم است، چقدر باید می‌بود؟ ۱۰۰ درصد؟ خوب کشوری که اقتصاد و فرهنگ و… نداشته باشد، چگونه می‌تواند جنگ کند؟ ملتی که آموزش و بهداشت و غذای آن تأمین نشود، چگونه باید بجنگد و از چه چیزی باید دفاع کند؟ اگر سرمایه‌گذاری نشود، تولید رشد نکند، جنگ چگونه ادامه خواهد یافت؟ جز با شکست؟
این بازخوانی نادرست گذشته، نه تنها عملی غیر اخلاقی و غیر مفید است، بلکه به زیان کشور نیز هست. نوعی جر زنی تاریخی است. می‌خواهند بگویند ما خطا نداشتیم و علت شکست نبودیم. به جای آنکه در برابر ادعاهای رسانه‌های فرامرزی از خود دفاع کنند، به دیگر نیروهای سیاسی داخل حمله می‌کنند. نیروهایی که دستشان از داشتن رسانه‌ای برای دفاع فعلا کوتاه است./ اعتماد

This comment was minimized by the moderator on the site

معرفت پشه‌ها

یکی از جانبازها،در آسایشگاه امام خمینی (ره) که در شمالی ترین نقطه تهران است.
فکر می کردم از مجهزترین آسایشگاه های کشور باشد، که نبود. بیشتر به خانه ای بزرگ شبیه بود. دوستم نبود، فرصتی شد به اتاق های دیگر سری بزنم.
اکثر جانبازها آنجا قطع نخاع بودند، برخی قطع نخاع گردنی، یعنی از گردن به پایین حرکت نداشتند، بسیاری از کمر، بعضی نابینا بودند، بعضی جانباز از هر دو دست.
و من چه می دانستم جانبازی چیست، و چه دنیایی دارند آن ها...
جانبازی که ۳۵ سال بود از تخت بلند نشده بود پرسید؛ "کاندیدا شده ای! آمده ای با ما عکس بگیری؟" گفتم نه!
ولی چقدر خجالت کشیدم. حتی با دوربین موبایلم هم تا آخر نتوانستم عکسی بگیرم.
می گفت اینجا گاه مسئولی هم می آید، البته خیلی دیر به دیر، و معمولا نزدیک انتخابات!
همه اینها را با لبخند و شوخی می گفت. هم صحبتی گیر آورده بود، من هم از خدا خواسته!
نگاه مهربان و آرام اش به من تسلی می داد.
وقتی فهمید در همان عملیاتی که او ترکش خورده من هم بوده ام، خیلی زود با من رفیق شد.
پرسیدم خانه هم می روی؟ گفت هفته ای دو هفته ای یک روز، نمی خواست باعث مزاحمت خانواده اش باشد!
توضیح می داد خانواده های همه جانبازهای قطع نخاع خودشان بیمار شده اند، هیچکدام نیست دیسک کمر نگرفته باشند. پرسیدم اینجا چطور است؟
شکر خدا را می کرد، بخصوص از پرسنلی که با حقوق ناچیز کارهای سختی دارند. یک جور خودش را بدهکار پرسنل می دانست.
گفتم: بی حرکتی دست و پا خیلی سخت است، نه؟
با خنده می گفت نه! نکته تکاندهنده و جالبی برایم تعریف کرد، او که نمی توانست پشه ها را نیمه شب از خودش دور کند، می گفت با پشه های آنجا دیگر دوست شده است...
می گفت "نیمه شب ها که می نشینند روی صورتم، و شروع می کنند خون مکیدن، بهشان می گویم کافیست است دیگر!" می گفت خودشان رعایت می کنند و بلند می شوند، نگاهم را که می بینند، می روند. شانس آوردم اشک هایم را ندید که سرازیر شده بودند.
نوجوان بوده، ۱۶ ساله که ترکش به پشت سرش خورده و الان نزدیک ۵۰ سالش شده بود.
و سال ها بود که فقط سقف بی رنگ و روی آسایشگاه را می دید. آخر من چه می دانستم جانبازی چیست! صدای رعد و برق و باران از بیرون آمد، کمک کردم تختش را تا بیرون سالن بیاوریم، تا باران نرمی که باریدن گرفته بود را ببیند.
چقدر پله داشت مسیر! پرسیدم آسایشگاه جانبازهای قطع نخاع که نباید پله داشته باشد. خندید و گفت اینجا ساختمانش مصادره ای است و اصلا برای جانبازها درست نشده است.
خیلی خجالت کشیدم. دیوارهای رنگ و رو رفته آسایشگاه، تخت های کهنه، بوی نم و خفگی داخل اتاق ها... هر دقیقه اش مثل چند ساعت برایم می گذشت.
به حیاط که رسیدیم ساختمان های بسیار شیک روبرو را نشانم داد. ساختمان هایی که انگار اروپایی بودند. می گفت اینها دیگر مصادره ای نیستند، بسیاری از این ساختمان ها بعد از جنگ ساخته شده، و امکاناتش خیلی بیشتر از آسایشگاه های جانبازهاست.
نمی دانستم چه جوابش را بدهم. تنها سکوت کردم.
می گفت فکر می کنی چند سال دیگر ما جانبازها زنده باشیم؟ یکه خوردم. چه سئوالی بود! گفتم چه حرفی می زنی عزیزم، شما سرورِ مایید، شما افتخار مایید، شما برکت ایرانید، همه دوستتان دارند، همه قدر شما را می دانند، فقط اوضاع کشور این سال ها خاص است، مشکلات کم شوند حتما به شما بهتر می رسند.
خودم هم می دانستم دروغ می گویم. کِی اوضاع استثنایی و ویژه نبوده؟ کِی گرفتاری نبوده. کِی برهه خاص نبوده اوضاع کشور... چند دقیقه می گذشت که ساکت شده بود، و آن شوخ طبعی سابقش را نداشت. بعد از اینکه حرف مرگ را زد.
انگار یاد دوستانش افتاده باشد. نگاهش قفل شده بود به قطره های ریز باران و به فکر فرو رفته بود.
کاش حرف تندی می زد!
کاش شکایتی می کرد!
کاش فریادی می کشید و سبک می شد!
و مرا هم سبک می کرد!
یک ساعت بعد بیرون آسایشگاه بی هدف قدم می زدم. دیگر از خودم بدم می آمد. از تظاهر بدم می آمد. از فراموش کاری ها بدم می آمد. از جانباز جانباز گفتن های عده ای و تبریک های بی معنای پشتِ سر هم. از کسانی که می گویند ترسی از جنگ نداریم
همان ها که موقع جنگ در هزار سوراخ پنهان بودند. و این روزها هم، نه جانبازها را می بینند
نه پدران و مادران پیر شهدا را...
بدم می‌آمد از کسانی که نمی‌دانند ستون‌های خانه‌های پر زرق و برق‌شان چطور بالا رفته!
از کسانی که جانبازها را هم پله ترقی خودشان می‌خواهند!
کاش بعضی به اندازه پشه‌ها معرفت داشتند
وقتی که می‌خوردند، می‌گفتند کافیست!
و بس می‌کردند،
و می رفتند،
ما چه می‌دانیم جانبازی چیست...
بیاد آنهایی که تنش مقدسشان زیر شنی های تانکهای دشمن له شد ولی اجازه ندادند غیرت ملی و دینی شان له شود.
ما امروز میراث داران آنهاییم و فردای قیامت، اگر برای عزت این سرزمین و دین، کوتاهی کرده باشیم، باید در محضر الهی پاسخگو باشیم.
هفته دفاع مقدس، یادآور ایام رشادت و ایثار این عزیزان است

This comment was minimized by the moderator on the site

“واقعیت آشکار این است که سیاره‌ی ما دیگر نیازی به افراد موفق ندارد. اما به شدت نیازمند صلح طلبان ، شفابخش ها ، ناجی ، قصه‌گو عاشق است. به افرادی احتیاج دارد که در جایی که هستند، خوب زندگی کنند. این افراد به شهامت اخلاقی نیاز دارند و مایل نیستند به جنگ بپیوندند تا جهان را قابل سکونت و انسان دوستانه کنند. و این خصوصیات همانطور که ما تعریف کرده ایم ، ارتباطی با موفقیت ندارد. “ دیوید دبلیو اور

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

این استقلال نیست که عطسه ترامپ ارزش پول ما را تعیین کند ...
دوران کرونا (۴۰)؛ انحصاری شدن قدرت (۱۱) Posted: 27 Oct 2020 10:48 AM PD...