محمود حاج قاسمی، جنگ هشت ساله هنوز از ما کشتار می کند

07 اسفند 1399
Author :  
آن روزها که در جنگ با هم بودیم به این شکل و شمایل بود

جنگ خسارت بار هشت ساله بین ایران و عراق، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را در جهان به دنبال خود یدک می کشد، نشان از آن دارد که در این جنگ، انگار دیپلماسی در بعد علمی و عملی اش مرده بود، و مذاکره و مذاکره گران در خواب کامل بودند، چرا که نقشی در پایان این جنگ ایفا نکردند تا این صحنه خشم و خشونت پایان گیرد، و تنها وقتی که دیگر هشت سالِ خسارت، کشتار و ویرانی را پشت سر نهادیم، پذیرش قطعنامه 598 توسط امام بر این جنگ طولانی پایان زد، در این بین سیاست و دیپلماسی، سیاستمداران و دیپلمات ها انگار به مرخصی رفته بودند، تا این جنگ در صحنه خون و کشتار بین جنگ آوران دو طرف حل و فصل شود؛ اما همین جنگ لعنتی، که همه به نظاره کشتار و خشونت جاری در صحنه های دلخراش آن نشستند و تنها روندش را دنبال می کردند، از جهاتی برای ما که در آن روزگار رزم حضور یافتیم، خیر و نعمت هایی هم فراهم کرد، که نمی شود و نمی توان از آن چشم پوشید.

در این جنگ که مقتضای حضور ما در آن، برای دفع تجاوز بود و بس، ما را همزمان با دنیای خشن و حیوانی بیرحمی و کشتار انسان ها آشنا کرد، و آن وجه کراهتبارش را با تن و روان خود تجربه کردیم، که در حالت عادی نصیب هر انسانی نمی شود، تجربه ایست دردناک و غم انگیز، اما یگانه و انشاالله تکرار نشدنی، تا خوی کنجکاو انسان جستجوگر را، از این صحنه های خون، کشتار، ویرانی و...، سیراب کند، و همراه با فن آوری های موجود روز، با کاروان نبرد و کشتار آشنا شوی و نامت در لیست کسانی قرار گیرد، که برای امری خاص که همان دفاع از آب و خاک بود، در صف جنگآوران قرار گرفته تا از هم بکشیم، یا کشته شویم و یا پیروز؛ صحنه هایی که در تاریخ بشر همواره تکرار شده، و با این وضع که دیده می شود، در نبود جنبش های قدرتمند ضد جنگ، متاسفانه باز هم تکرار خواهد شد.

رزم آوری که در چنان صحنه هایی حضور داشته است، در همان زمان که در چنین دنیای خشن و بیرحمی از کشتار و جنایت مباح شده، غرق بود، دنیایی از لطافت و زیبایی های معنوی، اخلاقی، انسانی جنگآوران را هم تجربه می کرد، که در زیر پوست جسم و روان این جماعت حاضر برای کشتار حداکثری از انسان هایی که به عنوان دشمن تعریف شده بودند، جریان داشت، لحظه هایی از کمال انسانی را بروز می دادند تا تو با عرفان، که نرم ترین شکل اندیشه انسانی است، آشنا شوی، عرفان و نرم مزاجی، روح تقوا و پرهیزکاری، خدمت به خلق، ایثار از بهترین داشته ها، برای دیگران، و هزار حُسن دیگر، که در چهره مه رویان عاشق تبلور می یابد، تا جنگآوران عرصه کشتار و خشونت، و تو آن را در روح و روان و عمل جنگاورانی مشاهده می کردی، که در این صحنه های دلخراش خشم و خشونت حضور یافته بودند.

 نبرد قدرت ها، در زیر پوست جامعه جهانی، دام مهلکی را برای ایرانیان و عراقی ها در افکنده بود، تا زندگی این جنگ آوران در این صحنه های بی مانند از بروز خشم و خشونت، و وجهه حیوانیت انسان، رقم خورده و دو تضاد، خشونت و رحمت در هم، همزمان موج زنند، آری آن رزمنده ایی که بیدرنگ از دشمن خون می ریزد، او را ناکار و تکه تکه می کند و... آنچنان در کنار سلاح آتشین خود، صحنه هایی از رحمت و مهر را می آفریند که تو در این تضاد می مانی، که چگونه می شود چنان انسانی، چنین باشد، و چنین کند.

رزم آورانی بودند که بیشتر از هر چیزی در این دنیا، مدهوش این حال و هوا بودند، و مصرانه خواستار و مفتخر حضور در آن بودند، حضور در صحنه های تاخت و تازِ خشونتبار گلادیاتور وار انسان ها، که در دو جبهه متمایز تعریف شده بودند (خودی – دشمن)، و همزمان، هر دو، مجوز تام و تمام اخلاقی، دینی و عرفی برای کشتار یکدیگر را داشتند، و بی دریغ و بلادرنگ هم، از یکدیگر می کشتند، اما در همان حال انسان هایی بودند که با فاکتور گرفتن این وجهه خشونتبار جنگ و ستیز، در جستجوی اکسیر اخلاق و پرهیزگاری، انسانیت و اخلاق و... حاضر برای تجربه صحنه های خشم و خشونت شوند، تا این عرفان و نرمخویی، و زندگی برادرانه، دوست داشتن های بی پایان، از خود گذشتگی های بی حساب، دوستی های بیمرز، بخشش های بی نظیر، مهر بی پایان و لایتناهی، نور روشن دوستی، از خود گذشتگی برای غیر، خروج از عالم تملق و چاپلوسی و سو استفاده، دل های روانه شده به کوی یار، گذشتن از همه دنیا و تمام لذت هایش و... را حس و تمرین نمایند. فضایی که انگار در جامعه سالم و نرمال و خالی از خشم و خشونت در پشت جبهه وجود نداشت، و به عکس در اینجا ایجاد و به اوج می رسید.

جایی که در یک تناقض عجیب، انسانیت (روح اخلاقی، معنوی و انسانی)، و حیوانیت (روح خشن کشتار و خشونت) را با هم یکجا حس و تجربه می کردیم، و اصلا تناقضی هم در همراهی آن دو نمی دیدم؛ و آنانی که غرق در آرمان خود بودند، همه چیز را از یاد بردند، حتی ضرورت حفظ جان، کسب نفع مادی، ارتقای وضع دنیایی، خانواده، شهر، دوستان، آینده، زندگی، سلامت و... به همه پشت پا زدند، تا در مسابقه خوب بودن در بین خود، و سخت گیری و تهور در برابر دشمن از هم پیشی گیرند.

آری این نقطه و این وجه از جنگ، یک نعمت بود، چرا که جزیره ایی انسانی در میان آن همه خون و آتش و ویرانی تشکیل داد، تا انسانیت، اخلاق، نرم خویی و عرفان در میان امواجی از وجه حیوانی انسان (در خشونت و کشتار) بروز و ظهور خاص و وسیع یابد، خشت خشت این جامعه خاص، را رزمندگانی تشکیل می دادند که فارغ از وضعیت مالی، علمی، خانوادگی، نژادی، نام و نشان و... گردهم آمده بودند تا شرایط خاص و کم نظیری را رقم زنند.

آن روزهای سخت و تکان دهنده، که سخنی از این نبود که اهل کجایی و...، و ما را لباس، فرهنگ، هدف و... مشترکی به هم تنیده بود، چند تا از دوستان اهل شهر باستانی بسطام، شهر عرفان و عمق معرفت، و زادگاه عارف نامی ایران و جهان، جناب بایزید بسطامی، با ما همرزم بودند، که هر کدام شان را که یاد می آورم، جز خیر و خوبی به ذهنم نمی آید، آنانی که به مزاح گاه خود را "پیازخور" خطاب می کردند، در حالی که بیشتر از پیاز، بسطام شان به "بایزید بسطامی" شهره است و گیلاس های بهاری اش، زردآلوهای تابستانی اش، و گستره ایی از میوه های مختلف از سیب های تو سرخ گرفته تا گلابی و... که آن را شهره شهر و آفاق کرده است.

 از جناب مسعود نوروزی که خود تیکه ایی از بهشت است، و این مرد نمونه ایی بارز از مردان خداست، تا سید رضای حسینی عزیز، که حالات او را در کشاکش روزهای سخت و تکان دهنده صحنه های کشتار و خون و دود در عملیات کربلای 4 و 5 ، هرگز فراموش نمی کنم، و دوست عزیزم جناب غیاث الدین که تقریبا هم سن و سال خودم بود، و اکنون زیبایی قلب و چهره مهربانش را به یاد دارم، ولی این روزها دیگر اسم کوچکش را به فراموشی سپرده ام، و دوستان دیگر اهل بسطام همچون محمود حاج قاسمی که ما را در آن شب های خاطره انگیز و بروز آن تضادهای عجیب، همراه قدرتمند بود.

اما این همه را گفتم، تا که بروم سراغ محمود حاج قاسمی، که در 30 بهمن 1399 در حالی که در جستجوی پیکر بازمانده از همرزمان شهیدش، در مناطق عملیاتی این جنگ خسارت بار و طولانی بود، با مین های بازمانده از آن برخورد کرد، و دهه ها بعد جنگ، کاروان کشتار را زمینگیر شده را، او و دوست دیگرش دوباره با پای نهادن بر یک مین، به راهش انداختند، و با این شهادت دوباره یاد و خاطره آن روزهای خشن مملو از ایثارها، از خود گذشتگی ها، روح لطیف فدا کردن خود برای دیگران و... را در ذهن ما تازه کردند؛ محمود حاج قاسمی از کسانی بود که با تشکیل تیپ 12 قائم، و جدایی جنگ آوران داوطلب اهل استان سمنان، از تیپ 21 امام رضا (مشترک با استان خراسان)، بعد از عملیات والفجر 8، از نیروهای فعال در گردان های رزمی اعزامی از شاهرود، جدا شد و به جمع ما، در واحد اطلاعات و عملیات این تیپ پیوست، تا استخوان بندی ستادی این تیپِ مختص استان سمنان، شکل گیرد، و تا آخر جنگ هم این یگان رزمی را سکوی نبرد خود، قرار دهیم.

شهید محمود حاج قاسمی در آن روزها، قشر میانسال جنگآوران حاضر را تشکیل می داد، و با حدود 20 سال سن، قسمت میانی، بدنه فربه حاضر در جنگ بودند، که عمده بار جنگ را به دوش می کشیدند، و در مقایسه با امثال ما که در سنین نوجوانی و 15 سال سن بیشتر نداشتیم، امید جنگ و جنگجویان بودند، چرا که از این سن و سال بالاتر به جمع فرماندهان می پیوستند، و از این سن به پایین هم که ما بودیم، که قاعدتا باید با یکی از آنها جفت و جور و همراه می شدیم، تا بخشی از کار را در کنار، و به کمک آنان پوشش دهیم، لذا وقتی تیم های شناسایی تشکیل می شد، بدنه قدرتمند این تیم ها را امثال محمود حاج قاسمی شکل می دادند، که هم به لحاظ جسمی قد بلند و رشیدی داشت، و هم به لحاظ سنی در بین ما سن ایدال تری را برای جنگ دارا بود، و ما بواقع دوره کارآموزی جنگ را طی می کردیم، تا در صورت ادامه جنگ، جا پرکن آنها باشیم، و کادرهای آینده جنگ را تامین کنیم.

با شهید محمود حاج قاسمی در کربلای 4 و 5 ، مرصاد و... همرزم بودیم، او تا آخر عمر بسیجی (داوطلب) ماند، و ارتباطش را با جنگ و... قطع نکرد و نهایتا هم در جستجوی اجساد پاک یاران شهیدش، در حالیکه در منطقه زرباطیه عراق، میان خاک های سفت شده از گذشت بیش از سه دهه از آن جنگ خسارت بار، به دنبال نشانه ایی بود، تا جسد شهیدی را بیابد و چشم خانواده ایی را از راه بی بازگشت عزیز شهیدش بردارد، خود نیز به شهادت رسید، آری هنوز مین هایی که در جنگ، برای کشتار همدیگر کاشتیم، از ما کشتار می کنند.

این شهید بزرگوار مدتی را هم در راستای نبرد با داعش، که اوج بروز ظلم، خشونت و ترور، در بین نحله های فکری اسلامی اند، در سوریه گذراند، آنجا نیز مجروح شد، اما ماند و از آن صحنه نیز جان به سلامت برد، تا مین های باقی مانده از میراث روزهای خون و دود و کشتار جنگ هشت ساله، که هنوز از مردم ما و عراق قربانی می گیرد، او را با صفحه آخر زندگی اش، روبرو کند. روح و روانش شاد باد.

 

یک سال قبل، تقریبا در همین روزها، ایشان دست به قلم شد، و وصیت نامه ایی نوشته است که بدین شرح می باشد :

بسمه تعالی

این وصیت نامه را در مورخ 3/10/98 می نویسم، بار دیگر خداوند بر ما منت نهاد و دوباره برای کشف و جستجوی پیکر پاک شهدا دعوت کرد. شهدای بزرگواری که رشید و بلند قامت بوده و هم روح بزرگی داشته اند و امروز می روند به فراموشی سپرده شوند، شهدایی که در خاک عراق با دستانی بسته و پاها بسته همین جاها زنده دفن شدند تا شما زنده بمانید و زندگی کنید. قامت بزرگی داشتند، قامت خود را کوچک کردند تا شما بلند قامت زندگی کنید، نگویید چهارتا استخوان، همه ماها بعد از مرگ همین چهار استخوان می شویم، اما آنها کجا و ما کجا، مسئولین بدانند اگر چنان کنید هم این دنیا و هم آن دنیا جواب این عزیزان را خواهید داد. مردم همیشه دین خود را به اسلام و رهبری و این آب و خاک ادا کرده اند. امروز که من شاید بتوانم خانواده ایی را که سال های سال چشم اشکبار فرزندش است از چشم اشکباری رها سازم، نه احتیاج به مال دنیا دارم و نه پست و مقام و جایگاه دولت دارم، همه آنهایی که درباره من حرفی از روی ناآگاهی می زنند می بخشم، من شغل آزاد دارم و پیمانکار در ذوب آهن شاهرود هستم و کشاورزی بیش نبوده و نیستم. همیشه قصدم خدمت در حد توانم به مردم مملکتم بوده، اگر خداوند از من قبول کند، در ضمن به دوستانم هم عرض می کنم اگر امکان داشت مرا داخل حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) قرار دهید و زیارت عاشورای امام حسین (ع) قرائت کنید، شاید امام حسین از سر لطف واسطه بین من و خدا شود و مرا خداوند از قصورهایی که داشته ام ببخشد. من از همه دوستان آشنایان فامیل ها و برادران هیات طلب عفو و بخشش دارم، انشالله شماها هم مرا ببخشید، همگی آقبت (عاقبت) بخیر شویم. 

امضا 

30/10/98 

  الحقیر محمود حاج قاسمی

 

 

Click to enlarge image photo_2018-01-21_07-27-23 (2).jpg

تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (5)

This comment was minimized by the moderator on the site

تجربه واکسیناسیون یک ایرانی درکانادا

امروز ساعت ۸ شب رفتم به کلینیک نزدیک منزلم و دیدم گروهی با رعایت فاصله در نوبت تزریق واکسن هستند ، هم کانادایی های اصیل بودند و هم سفید پوستان مهاجر ، هم سیاه پوستان مهاجر ، هم زرد پوستان مهاجر ، هم آسیایی، هم افریقایی، هم عرب ها و هم ترک ها و احتمالا ایرانی کم بود که با وجود من تجمع ملل در آن جا تکمیل می شد.

اما روی کاغذی نوشته شده بود ۶۵ سال به بالا ، و به همین دلیل من جزء آن ها نمی توانستم قرار بگیرم ،

تصمیم گرفتم از مسول انجا سوال کنم ، ایشان یک خانم کانادایی بود در جواب من گفت ، حسب اعلام برنامه واکسیناسیون افراد ۶۵ سال به بالا فقط پذیرش می شوند ،

با اصرار من گفت مقررات برای آقای ترودو نخست وزیر هم همین است ،
به همین دلیل ایشان و همسر و فرزندان ابشان هم هنوز واکسنه نشدند،

باز هم اصرار کردم ولی او سرش را تکان داد ، به او گفتم ولی من مشکل تنفسی دارم ،

بلافاصله من را نزد پزشک برد ، پزشک من را معاینه کرد و مشکل ریوی من را تایید کرد ،

بعد رادیو گرافی ریه من را برداشت و من را همراه خودش به محل ثبت نام آورد و با توضیحاتی گفت به ایشان واکسن بزنید ،

وقتی پرسشنامه را پر کردم ، در آن علت صدمات ریوی را سوال کرده بودند،
جواب دادم که در جنگ حضور داشته ام و در مورد شغلم نوشتم فیلم بردار بازنشسته ، و آن را امضاء کردم ،
پزشک هم امضاء کرد و برگه را به سوپروایزر داد ، او خانمی که میان سال بود با خواندن پرسشنامه مرا به اتاق تزریق راهنمایی کرد ،

پشت درب یک صندلی گذاشت و با احترام ویژه ای گفت :
بفرمایید بنشینید ، سپس اخرین نفر صف را نگاه کرد و گفت : نوبت شما بعد از نفر یازدهم است ، و همین مورد را هم به پزشک تزریق کننده اعلام کرد ،

من نشستم و دیدم ، هر سه یا چهار دقیقه یک نفر داخل اتاق می شود و پس از تزریق خارج می شود ،
بدون برتری نژادی ، بدون برتری مذهبی و بدون توجه به رنگ پوست ، فقط یک خانم سیاه پوست که خیلی چاق بود با در خواست مردان و زنان سفید پوست در اولویت به داخل اتاق رفت و بیرون آمد ،
همه لبخند می زدند و به هم تبریک می گفتند ، بلاخره نوبت من رسید ، وارد شدم و مثل بقیه واکسن دریافت کردم ، وقتی بیرون آمدم پزشک آمد و از من خواست چند دقیقه صبر کنم ، او مرا به اتاقش راهنمایی کرد و تقریبا ۱۵ دقیقه صحبت کردیم و او در حال کنترل وضعیت من بود ، و آثار احتمالی تزریق واکسن را بررسی می کرد ،
بعد گفت می توانی بروی ، ولی خودش تا کنار ماشین دخترم مرا همراهی کرد ، و وقتی خواستم سوار ماشین شوم باز هم در مورد سلامتم از من سوال کرد و من گفتم خوبم ، ولی از او سوال کردم؛
که آیا همه مراجعین را شما همین طور می پذیرید ؟
گفت : نه شما به دلیل مشکلات ریوی پذیرش شده اید و به دلیل حضورتان در جبهه های جنگ و به عنوان خبرنگار ، برای خود من مورد احترام هستید ،

حالا من هم برایم این سوال پیش آمد که چرا باید برای یک پزشک کانادایی این قدر محترم باشم به او گفتم آیا با حرفه من و موضوع جنگ آشنایی دارید ؟
گفت : بله من زمان جنگ ایران و عراق در یک بیمارستان آلمانی مجروحین شیمیایی ایران را معالجه می کردم ،
تازه فهمیدم برای چی مورد احترام این پزشک قرار گرفته ام،
با او خدا حافظی کردم و از محوطه کلینیک خارج شدم.

۶ ساعت از ان لحضات می گذرد ، من بهت زده به فضایی رویایی فکر می کنم که واقعیت بود ، قانون و مقررات جامعه را برای مرد اول قدرت سیاسی کشور و من یکی می دانستند و اجرا می کردند ،
سیاه، سفید، نژاد ، ملیت و مذهب برای شان امتیاز محسوب نمی شد ،
اما وقتی گفتم مشکل ریوی دارم به من اعتماد کردند و پس از معاینه با شرایط ویژه ای به من سرویس دادند ، و پزشک متخصص کانادایی که با موضوع جنگ و آثار حملات شیمیایی آشنایی داشت ، بیش از یک ساعت برای من وقت گذاشت و با عزت و احترام مرا بدرقه کرد.

این دمکراسی و مساوات در برابر قانون و این احترام و درک انسانی و شعور اجتماعی برای من رویایی ست که با گذشت ۶ ساعت تلاش می کنم باور کنم.

رویا نبوده ، اما واقعیتی بوده که ندیده بوده ام ، چون در کشورم دیده بودم که کلمه افغانی را هم وزن کلمه ای برای تحقیر بکار می برده اند ، در کشورم ظلم مضاعف را به مردم محروم افغانستان روا داشته اند ، در کشورم حقوق سنی ها را رعایت نکرده اند ،
دیده بودم حقوق مدنی آدم ها رعایت نمی شود ،
من اینجا ندیده بودم ، خیلی چیزها را ندیده بودم ، و چون ندیده بودم یاد نگرفته ام ، و چون یاد نگرفته ام ، امروز بین واقعیت و رویا مانده ام.

رزمنده دیروز ۳۰ مارچ ۲۰۲۱

This comment was minimized by the moderator on the site

خاطره یکی از همرزمان شهید محمود حاج قاسمی :
شبی که قرار بود فردایش شهید محمود حاج قاسمی تشییع شود و جنازه اش شاهرود بود تو سپاه، من بی مقدمه خوابش را دیدم، اتفاقا همون ایام قرار بود یک کاری در قالب یک تصمیم بگیرم، در خواب صحبت می کرد،
به من گفت: مرتضی دیدی من مُردم!
گفتم کلک تو هم خیلی مثل من شکسته نفسی می کنی، تو شهید شدی، به من هم می گن تو جانبازی، می گن نه جانباز الکی ام.
بعد گفت مرتضی فلان کار اگه خواستی بکنی (همان قضیه که من تصمیم انجامش را داشتم و با عیال هم صحبت کرده بودم را اسم برد و گفت) حتما نکات شرعی اش را مد نظرت باشه!
(خواستم خودم به کوچه علی چپ بزنم) در پاسخ گفتم : ما و همچین تصمیم ها ؟!!
دوباره بهم گفت : مرتضی یادت نره ها (مجدد تاکید کرد) حتما نکات شرعی اش را مد نظرت باشه!
روحش شاد

This comment was minimized by the moderator on the site

دشمنی بزرگتر از آمریکا و اسرائیل، درون ماست..
یادداشتی از : رحیم قمیشی..
ده روز است جمله‌ای در گلویم گیر کرده. از بس نگرانم تا متهم نشوم به غربزدگی.
از این ترسویی خودم بدم آمده.

در جبهه که بودیم در پاسخ یکی که بلند و شعاری می‌پرسید؛
"کی خسته‌ است" باید محکم پاسخ می‌دادیم "دشمن".
خیلی هم این شعار برایمان روحیه بخش بود. واقعا هم همینطور بود.
دشمن ما که صدام بود و نیروهای حمله کننده‌ی عراقی، در برابر اراده جوان‌های ما واقعا کم می‌آوردند.
بعدها هم که از نزدیک داخل عراق را در همان زمان جنگ دیدم مطمئن شدم آنها واقعا خسته بودند.
مسلما اگر کمک کشورهای عربی نبود و پول‌های هنگفتی که به صدام می‌رسید، او بریده بود.
خسته بود و بشدت در مقابل نیروی اراده جوان‌های ایران زمین، با همه‌ی کمبودهایشان، کم آورده بود.

همان موقع احادیثی برایمان می‌خواندند از صدر اسلام و می‌گفتند این جنگ، جهاد اصغر است، جهاد اکبر هنوز مانده.
ما چون حدیث بود قبول می‌کردیم، اما در دلمان می‌گفتیم کدام جهاد از این بالاتر؟
جانمان، سلامتی‌مان، جوانی‌مان را گذاشته‌ایم وسط. مهم‌تر از این کدام است؟

اما جهاد اکبری در پیش بود، دشمنی بزرگ‌تر! یعنی دشمنی بزرگ‌تر از صدام، بزرگ‌تر از اسرائیل، بزرگ‌تر از انگلیس و آمریکا.
همانی که جهاد اکبر را می‌طلبید.

چند هفته پیش در مراسم سوگند ریاست جمهوری آمریکا بایدن سخنرانیِ کوتاهی کرد و در همان بدو شروع به کارش تعریفی از دشمن برای همه‌ی مخاطبینش که همه‌ی دنیا بود، فرستاد.

بایدن گفت دشمنِ پیشِ روی ما نفرت است، افراطی‌گری است، خشونت است، بیکاری است، بیماری است و ناامیدی. او گفت تنها با وحدت می‌توانیم کارهای بزرگی انجام بدهیم. او گفت باید شغل ایجاد کنیم، باید به مراکز اموزشی توجه کنیم، باید در جهان منشاء خیر باشیم، و گفت باید همه‌ی اختلاف نظرهای پیش آمده را کنار بگذاریم تا بتوانیم به اهداف‌مان برسیم.

من غربزده نیستم و نمی‌گویم رئیس جمهور آمریکا در سخنانش حتما صادق است.
می‌دانم درصد زیادی از ظلم‌هایی که در کشورهای عقب افتاده اتفاق می‌افتد گردن آمریکا است.
می‌دانم بسیاری از آوارگی‌های جهان به‌خاطر سیاست‌های استکباری آمریکاست.

اما چرا نباید بگویم چقدر سخنان بایدن سنجیده و زیبا بود.
چقدر درس‌آموز بود، چقدر قابل تحسین بود، چقدر ترجمه‌ی دقیقی از سخنان پیشوایان ما بود.
ترجمه‌ای از آیات خدا بود. نبود؟!

ما همان زمان جنگ فکر می‌کردیم صدام را که شکستیم، کشورهای منطقه را که مقهور قدرت خود کردیم، قدرت منطقه‌ای و جهانی که شدیم، به اهداف‌مان می‌رسیم، بزرگ می‌شویم، با عزت می‌شویم، و چقدر بالا می‌رویم!

نمی‌دانستیم دشمن اصلی جای دیگری است، درون خودمان است، مایی که مغرور می‌شویم،
مایی که قانون را تنها برای خودمان می‌خواهیم،
مایی که خودخواه می‌شویم، یادمان می‌رود خشونت و نمایش قدرت یعنی حقارت.
مایی که فراموش می‌کنیم بیسوادی‌مان، سطحی‌نگریمان، نفرت‌مان می‌شوند حاکم جان‌مان.

ما نمی‌دانستیم همه‌ی دنیا را هم داشته باشیم، هیچ نداریم اگر نتوانیم منشاء خیر و عدالت در آن باشیم.
هنوز اگر از ما بپرسند دشمن ما کیست؟
جواب‌مان معلوم است. این کشور است، آن کشور است، این آئین است، آن آئین است، این گروه است، آن افرادند...

هنوز فکر می‌کنیم اگر کاخ سفید را کردیم حسینیه،
کرملین را کردیم مسجد،
کاخ ورسای را کردیم مهدیه،
دیگر رسالت ما در دنیا تمام شده،
وقتی از همه‌ی بلندگوها قرآن پخش شود،
وقتی همه خانم‌های جهان پوشش ما را داشته باشند،
وقتی همه مردها ریش‌شان بلند باشد،
همه به نماز جمعه بروند،
ما دیگر آرزوی برآورده نشده‌ای نداریم!
امام زمان‌مان هم که می‌آید و گردن همه‌ی ظالم‌ها را می‌زند.
دیگر چه می‌خواهیم؟

همین است که امروز بی عدالتی در دادگاه‌ها موضوعی است فرعی برایمان، اختلاس و دزدی موضوعی است غیر مهم،
از هم پاشیدگی خانواده‌ها اهمیتی ندارد،
رواج دروغ و خرافات و ریا در جای جای کشور عادی است.
فاصله‌ی طبقاتی، فقر، نیازمندان بیشمار، ناامیدی، خشونت، همه مسائلی پیش افتاده‌ هستند برایمان.
هنوز باور نکردیم جهاد بزرگ‌تری در پیش داریم.
دشمن بزرگ‌تری مقابل ما می‌ایستد. دشمنی که خیلی ترسناک است. و الان لابلای چنگال‌هایش دست و پا می‌زنیم!
همان دشمنی که بایدن به آن اشاره می‌کند؛
نفرت، خشونت، بی‌قانونی، افراطی‌گری، ناامیدی، بیکاری، بیماری و ما بعلاوه‌ی آن دشمن‌ها که او می‌شمارد لیست بلندتری داریم؛
خودبزرگ‌بینی، بیسوادی، اعتقاد به موهومات، ترس، تظاهر و دورویی، پنهان کردن مصلحتی حقیقت، استبدادزدگی، شخصیت پرستی، و صدها دشمن دیگر.
دل‌مان را خوش کرده‌ایم به دشمنان زمینی، دشمنان با نام و نشان، دشمنانی که خیلی کوچکند و‌ما بزرگ‌شان می‌کنیم!
#تاریخ_معاصرایران

This comment was minimized by the moderator on the site

دوست خوبم آقای لطفی خاطره ایی از زمان جنگ برایم نوشت که :
دراوج موشک باران های جنگ ایران و عراق از یک بنده خدایی اهل چکسلاواکی (که بعنوان کارشناس صنعتی در ایران بود)، پرسیدیم‌ شما در این جنگ از که (ایران و عراق) طرفداری می کنید ؟
پاسخ گفت : دولت ما چون دست نشانده ی شوروی است به طبع ارباب، از عراق پشتیبانی می کند ولی مردم ما از ایران .
گفتیم چرا ؟
گفت : ما اروپایی ها ایرانیان را جنتلمن می دانیم و عرب ها را عقب مانده.

This comment was minimized by the moderator on the site

دوست عزیزی در خصوص این پست برایم نوشتند :
mreza @mreza83002448 • 6h
Replying to @wwwwmostafa and @Drmjamshidi
خدااییش چون چیزی برا گفتن نداشتی مجبور بودی با حرفای حماسی توصیفش کنی
ری توئیت کردم و نوشتم :
بیش از سه دهه از آن روزهای دهشتبار جنگ گذشته، رزمآوران صحنه آن جنگ نیز بیشتر از زندگینامه هایشان، باید مراقب بود دلایل و ایده هایشان، گم نشود، چرا که کمتر شهدایی می توان یافت که در وصیت و صحنه شهادت با هم تفاوت داشته باشند، فضای جنگ مهم است خواستم بگویم کجای جنگ نعمت بود

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest. Sign up or login to your account.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

دوست خردمند و خوبم جناب آقا جلال در واکنش به این راز و ن...
جامعه در رنج است! Posted: 14 Apr 2021 04:41 AM PDT هادی سروش ️شرائطی ب...
در مقالات جوملا پنج شنبه, 15 آوریل 2021 09:52