محمود حاج قاسمی، جنگ هشت ساله هنوز از ما کشتار می کند
  •  

07 اسفند 1399
Author :  
آن روزها که در جنگ با هم بودیم به این شکل و شمایل بود

جنگ خسارت بار هشت ساله بین ایران و عراق، که عنوان طولانی ترین جنگ قرن بیستم را در جهان به دنبال خود یدک می کشد، نشان از آن دارد که در این جنگ، انگار دیپلماسی در بعد علمی و عملی اش مرده بود، و مذاکره و مذاکره گران در خواب کامل بودند، چرا که نقشی در پایان این جنگ ایفا نکردند تا این صحنه خشم و خشونت پایان گیرد، و تنها وقتی که دیگر هشت سالِ خسارت، کشتار و ویرانی را پشت سر نهادیم، پذیرش قطعنامه 598 توسط امام بر این جنگ طولانی پایان زد، در این بین سیاست و دیپلماسی، سیاستمداران و دیپلمات ها انگار به مرخصی رفته بودند، تا این جنگ در صحنه خون و کشتار بین جنگ آوران دو طرف حل و فصل شود؛ اما همین جنگ لعنتی، که همه به نظاره کشتار و خشونت جاری در صحنه های دلخراش آن نشستند و تنها روندش را دنبال می کردند، از جهاتی برای ما که در آن روزگار رزم حضور یافتیم، خیر و نعمت هایی هم فراهم کرد، که نمی شود و نمی توان از آن چشم پوشید.

در این جنگ که مقتضای حضور ما در آن، برای دفع تجاوز بود و بس، ما را همزمان با دنیای خشن و حیوانی بیرحمی و کشتار انسان ها آشنا کرد، و آن وجه کراهتبارش را با تن و روان خود تجربه کردیم، که در حالت عادی نصیب هر انسانی نمی شود، تجربه ایست دردناک و غم انگیز، اما یگانه و انشاالله تکرار نشدنی، تا خوی کنجکاو انسان جستجوگر را، از این صحنه های خون، کشتار، ویرانی و...، سیراب کند، و همراه با فن آوری های موجود روز، با کاروان نبرد و کشتار آشنا شوی و نامت در لیست کسانی قرار گیرد، که برای امری خاص که همان دفاع از آب و خاک بود، در صف جنگآوران قرار گرفته تا از هم بکشیم، یا کشته شویم و یا پیروز؛ صحنه هایی که در تاریخ بشر همواره تکرار شده، و با این وضع که دیده می شود، در نبود جنبش های قدرتمند ضد جنگ، متاسفانه باز هم تکرار خواهد شد.

رزم آوری که در چنان صحنه هایی حضور داشته است، در همان زمان که در چنین دنیای خشن و بیرحمی از کشتار و جنایت مباح شده، غرق بود، دنیایی از لطافت و زیبایی های معنوی، اخلاقی، انسانی جنگآوران را هم تجربه می کرد، که در زیر پوست جسم و روان این جماعت حاضر برای کشتار حداکثری از انسان هایی که به عنوان دشمن تعریف شده بودند، جریان داشت، لحظه هایی از کمال انسانی را بروز می دادند تا تو با عرفان، که نرم ترین شکل اندیشه انسانی است، آشنا شوی، عرفان و نرم مزاجی، روح تقوا و پرهیزکاری، خدمت به خلق، ایثار از بهترین داشته ها، برای دیگران، و هزار حُسن دیگر، که در چهره مه رویان عاشق تبلور می یابد، تا جنگآوران عرصه کشتار و خشونت، و تو آن را در روح و روان و عمل جنگاورانی مشاهده می کردی، که در این صحنه های دلخراش خشم و خشونت حضور یافته بودند.

 نبرد قدرت ها، در زیر پوست جامعه جهانی، دام مهلکی را برای ایرانیان و عراقی ها در افکنده بود، تا زندگی این جنگ آوران در این صحنه های بی مانند از بروز خشم و خشونت، و وجهه حیوانیت انسان، رقم خورده و دو تضاد، خشونت و رحمت در هم، همزمان موج زنند، آری آن رزمنده ایی که بیدرنگ از دشمن خون می ریزد، او را ناکار و تکه تکه می کند و... آنچنان در کنار سلاح آتشین خود، صحنه هایی از رحمت و مهر را می آفریند که تو در این تضاد می مانی، که چگونه می شود چنان انسانی، چنین باشد، و چنین کند.

رزم آورانی بودند که بیشتر از هر چیزی در این دنیا، مدهوش این حال و هوا بودند، و مصرانه خواستار و مفتخر حضور در آن بودند، حضور در صحنه های تاخت و تازِ خشونتبار گلادیاتور وار انسان ها، که در دو جبهه متمایز تعریف شده بودند (خودی – دشمن)، و همزمان، هر دو، مجوز تام و تمام اخلاقی، دینی و عرفی برای کشتار یکدیگر را داشتند، و بی دریغ و بلادرنگ هم، از یکدیگر می کشتند، اما در همان حال انسان هایی بودند که با فاکتور گرفتن این وجهه خشونتبار جنگ و ستیز، در جستجوی اکسیر اخلاق و پرهیزگاری، انسانیت و اخلاق و... حاضر برای تجربه صحنه های خشم و خشونت شوند، تا این عرفان و نرمخویی، و زندگی برادرانه، دوست داشتن های بی پایان، از خود گذشتگی های بی حساب، دوستی های بیمرز، بخشش های بی نظیر، مهر بی پایان و لایتناهی، نور روشن دوستی، از خود گذشتگی برای غیر، خروج از عالم تملق و چاپلوسی و سو استفاده، دل های روانه شده به کوی یار، گذشتن از همه دنیا و تمام لذت هایش و... را حس و تمرین نمایند. فضایی که انگار در جامعه سالم و نرمال و خالی از خشم و خشونت در پشت جبهه وجود نداشت، و به عکس در اینجا ایجاد و به اوج می رسید.

جایی که در یک تناقض عجیب، انسانیت (روح اخلاقی، معنوی و انسانی)، و حیوانیت (روح خشن کشتار و خشونت) را با هم یکجا حس و تجربه می کردیم، و اصلا تناقضی هم در همراهی آن دو نمی دیدم؛ و آنانی که غرق در آرمان خود بودند، همه چیز را از یاد بردند، حتی ضرورت حفظ جان، کسب نفع مادی، ارتقای وضع دنیایی، خانواده، شهر، دوستان، آینده، زندگی، سلامت و... به همه پشت پا زدند، تا در مسابقه خوب بودن در بین خود، و سخت گیری و تهور در برابر دشمن از هم پیشی گیرند.

آری این نقطه و این وجه از جنگ، یک نعمت بود، چرا که جزیره ایی انسانی در میان آن همه خون و آتش و ویرانی تشکیل داد، تا انسانیت، اخلاق، نرم خویی و عرفان در میان امواجی از وجه حیوانی انسان (در خشونت و کشتار) بروز و ظهور خاص و وسیع یابد، خشت خشت این جامعه خاص، را رزمندگانی تشکیل می دادند که فارغ از وضعیت مالی، علمی، خانوادگی، نژادی، نام و نشان و... گردهم آمده بودند تا شرایط خاص و کم نظیری را رقم زنند.

آن روزهای سخت و تکان دهنده، که سخنی از این نبود که اهل کجایی و...، و ما را لباس، فرهنگ، هدف و... مشترکی به هم تنیده بود، چند تا از دوستان اهل شهر باستانی بسطام، شهر عرفان و عمق معرفت، و زادگاه عارف نامی ایران و جهان، جناب بایزید بسطامی، با ما همرزم بودند، که هر کدام شان را که یاد می آورم، جز خیر و خوبی به ذهنم نمی آید، آنانی که به مزاح گاه خود را "پیازخور" خطاب می کردند، در حالی که بیشتر از پیاز، بسطام شان به "بایزید بسطامی" شهره است و گیلاس های بهاری اش، زردآلوهای تابستانی اش، و گستره ایی از میوه های مختلف از سیب های تو سرخ گرفته تا گلابی و... که آن را شهره شهر و آفاق کرده است.

 از جناب مسعود نوروزی که خود تیکه ایی از بهشت است، و این مرد نمونه ایی بارز از مردان خداست، تا سید رضای حسینی عزیز، که حالات او را در کشاکش روزهای سخت و تکان دهنده صحنه های کشتار و خون و دود در عملیات کربلای 4 و 5 ، هرگز فراموش نمی کنم، و دوست عزیزم جناب غیاث الدین که تقریبا هم سن و سال خودم بود، و اکنون زیبایی قلب و چهره مهربانش را به یاد دارم، ولی این روزها دیگر اسم کوچکش را به فراموشی سپرده ام، و دوستان دیگر اهل بسطام همچون محمود حاج قاسمی که ما را در آن شب های خاطره انگیز و بروز آن تضادهای عجیب، همراه قدرتمند بود.

اما این همه را گفتم، تا که بروم سراغ محمود حاج قاسمی، که در 30 بهمن 1399 در حالی که در جستجوی پیکر بازمانده از همرزمان شهیدش، در مناطق عملیاتی این جنگ خسارت بار و طولانی بود، با مین های بازمانده از آن برخورد کرد، و دهه ها بعد جنگ، کاروان کشتار را زمینگیر شده را، او و دوست دیگرش دوباره با پای نهادن بر یک مین، به راهش انداختند، و با این شهادت دوباره یاد و خاطره آن روزهای خشن مملو از ایثارها، از خود گذشتگی ها، روح لطیف فدا کردن خود برای دیگران و... را در ذهن ما تازه کردند؛ محمود حاج قاسمی از کسانی بود که با تشکیل تیپ 12 قائم، و جدایی جنگ آوران داوطلب اهل استان سمنان، از تیپ 21 امام رضا (مشترک با استان خراسان)، بعد از عملیات والفجر 8، از نیروهای فعال در گردان های رزمی اعزامی از شاهرود، جدا شد و به جمع ما، در واحد اطلاعات و عملیات این تیپ پیوست، تا استخوان بندی ستادی این تیپِ مختص استان سمنان، شکل گیرد، و تا آخر جنگ هم این یگان رزمی را سکوی نبرد خود، قرار دهیم.

شهید محمود حاج قاسمی در آن روزها، قشر میانسال جنگآوران حاضر را تشکیل می داد، و با حدود 20 سال سن، قسمت میانی، بدنه فربه حاضر در جنگ بودند، که عمده بار جنگ را به دوش می کشیدند، و در مقایسه با امثال ما که در سنین نوجوانی و 15 سال سن بیشتر نداشتیم، امید جنگ و جنگجویان بودند، چرا که از این سن و سال بالاتر به جمع فرماندهان می پیوستند، و از این سن به پایین هم که ما بودیم، که قاعدتا باید با یکی از آنها جفت و جور و همراه می شدیم، تا بخشی از کار را در کنار، و به کمک آنان پوشش دهیم، لذا وقتی تیم های شناسایی تشکیل می شد، بدنه قدرتمند این تیم ها را امثال محمود حاج قاسمی شکل می دادند، که هم به لحاظ جسمی قد بلند و رشیدی داشت، و هم به لحاظ سنی در بین ما سن ایدال تری را برای جنگ دارا بود، و ما بواقع دوره کارآموزی جنگ را طی می کردیم، تا در صورت ادامه جنگ، جا پرکن آنها باشیم، و کادرهای آینده جنگ را تامین کنیم.

با شهید محمود حاج قاسمی در کربلای 4 و 5 ، مرصاد و... همرزم بودیم، او تا آخر عمر بسیجی (داوطلب) ماند، و ارتباطش را با جنگ و... قطع نکرد و نهایتا هم در جستجوی اجساد پاک یاران شهیدش، در حالیکه در منطقه زرباطیه عراق، میان خاک های سفت شده از گذشت بیش از سه دهه از آن جنگ خسارت بار، به دنبال نشانه ایی بود، تا جسد شهیدی را بیابد و چشم خانواده ایی را از راه بی بازگشت عزیز شهیدش بردارد، خود نیز به شهادت رسید، آری هنوز مین هایی که در جنگ، برای کشتار همدیگر کاشتیم، از ما کشتار می کنند.

این شهید بزرگوار مدتی را هم در راستای نبرد با داعش، که اوج بروز ظلم، خشونت و ترور، در بین نحله های فکری اسلامی اند، در سوریه گذراند، آنجا نیز مجروح شد، اما ماند و از آن صحنه نیز جان به سلامت برد، تا مین های باقی مانده از میراث روزهای خون و دود و کشتار جنگ هشت ساله، که هنوز از مردم ما و عراق قربانی می گیرد، او را با صفحه آخر زندگی اش، روبرو کند. روح و روانش شاد باد.

 

یک سال قبل، تقریبا در همین روزها، ایشان دست به قلم شد، و وصیت نامه ایی نوشته است که بدین شرح می باشد :

بسمه تعالی

این وصیت نامه را در مورخ 3/10/98 می نویسم، بار دیگر خداوند بر ما منت نهاد و دوباره برای کشف و جستجوی پیکر پاک شهدا دعوت کرد. شهدای بزرگواری که رشید و بلند قامت بوده و هم روح بزرگی داشته اند و امروز می روند به فراموشی سپرده شوند، شهدایی که در خاک عراق با دستانی بسته و پاها بسته همین جاها زنده دفن شدند تا شما زنده بمانید و زندگی کنید. قامت بزرگی داشتند، قامت خود را کوچک کردند تا شما بلند قامت زندگی کنید، نگویید چهارتا استخوان، همه ماها بعد از مرگ همین چهار استخوان می شویم، اما آنها کجا و ما کجا، مسئولین بدانند اگر چنان کنید هم این دنیا و هم آن دنیا جواب این عزیزان را خواهید داد. مردم همیشه دین خود را به اسلام و رهبری و این آب و خاک ادا کرده اند. امروز که من شاید بتوانم خانواده ایی را که سال های سال چشم اشکبار فرزندش است از چشم اشکباری رها سازم، نه احتیاج به مال دنیا دارم و نه پست و مقام و جایگاه دولت دارم، همه آنهایی که درباره من حرفی از روی ناآگاهی می زنند می بخشم، من شغل آزاد دارم و پیمانکار در ذوب آهن شاهرود هستم و کشاورزی بیش نبوده و نیستم. همیشه قصدم خدمت در حد توانم به مردم مملکتم بوده، اگر خداوند از من قبول کند، در ضمن به دوستانم هم عرض می کنم اگر امکان داشت مرا داخل حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) قرار دهید و زیارت عاشورای امام حسین (ع) قرائت کنید، شاید امام حسین از سر لطف واسطه بین من و خدا شود و مرا خداوند از قصورهایی که داشته ام ببخشد. من از همه دوستان آشنایان فامیل ها و برادران هیات طلب عفو و بخشش دارم، انشالله شماها هم مرا ببخشید، همگی آقبت (عاقبت) بخیر شویم. 

امضا 

30/10/98 

  الحقیر محمود حاج قاسمی

 

 

Click to enlarge image photo_2018-01-21_07-27-23 (2).jpg

تصویری از شهید محمود حاج قاسمی چند سال قبل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (8)

This comment was minimized by the moderator on the site

️دلنوشته زیبای یک جانباز ۷۵% برای نسل‌های کنونی و بعد
Posted: 06 Jun 2021 07:35 AM PDT

جنگ آمد برادرم…
میدانی چه میگویم؟ آری جنگ آمد
ما بدنبال جنگ نرفته بودیم او آمد
تعدادی از ما جنگیدیم رزمنده شدیم
عده‌ای رنگ رزمنده گرفتند
عده‌ای نیز رنگ رزمندگی بخود پاشیدند
تعدادی نیز رنگ جبهه را ندیدند و راوی جنگ شدند…
عده‌ای رفتند عده‌ای ماندند اما یا زخم بر تن یا داغ بر دل، عده‌ای نیز داغ بر پیشانی زدند
عده‌ای مفقود، عده‌ای مظلوم، عده‌ای مغموم، عده‌ای مذموم
تعدادی آمده بودند تا بروند، قرار را بر رفتن گذاشته بودند،
عده‌ای نیز آمده بودند تا بمانند چاره‌ای نبود شهیدی گفته بود : از یکطرف باید بمیریم تا آینده شهید نشود و از طرفی باید شهید شویم تا آینده زنده بماند…
راستی چه باید می‌کردیم؟؟؟

عده‌ای آمده بودند تا از خود حساب بکشند، عده‌ای آمده بودند تا حساب‌های خود را تسویه کنند، عده‌ای آمده بودند تا آدم حسابی شوند، عده‌ای نیز حساب باز کردند، عده‌ای نیز آمده بودند تا حسابی آدم شوند…
عده‌ای آمدند تا بی‌پیکر شوند، عده‌ای نیز پیکرتراش،عده‌ای نیز پیکرهٔ یک”بت”،
عده‌ای ویلچری، تعدادی ویلایی، عده‌ای حاضر، تعدادی ناظر، قومی نیز غافل…
و اما برادرم…

دیوانگیِ “جوانی” ما با جنگ مصادف شد در ما میل به زیستن زنده بود، حس عاشقی و معشوقی نیز جریان داشت اما جنگ آمده بود؛ چه باید می‌کردیم، آیا جز جنگیدن چاره‌ای داشتیم؟؟؟
ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم؛ اما جنگ نزدیکتر از دور بود،
جنگ بود باید این نزدیک را پاسخ میدادیم و نزدیکمان دور شد و دور و دور و دور…
به ساعات ۸ سال باید میرفتیم، بدنبال این قافله؛ مگر چاره‌ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟

برای ما هم جان عزیز بود، از توپ و تفنگ و ترکش میترسیدیم؛ باید جرأت می‌یافتیم و جنگ بود؛ مگر چاره‌ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟
عشق و عاشقی و معشوقه را به امید دفاع از تمامی عاشقان و معشوقانی مانند شما رها کردیم و رفتیم؛ چه باید میکردیم؟؟؟
ما بدنبال حاکم شدن نرفتیم، خواستیم محکوم تاریخ آینده نشویم، خواستیم فردا از نگاه تیز و شماتت‌بارِ شما فرار نکنیم؛ پس چه باید میکردیم؟؟؟

ما خونخواری نیاموخته بودیم؛ باور کن از رنگ خون میترسیدیم، ما به خونخواهی رفتیم؛ خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده،
مگر چه باید می‌کردیم؟؟؟

از جنگ به بعد، شکل عاشقی ما نیز تغییر کرد؛ عاشقی ما با دلتنگی و دلبستگی به محبوبه‌های شب، محبوبه‌های شب عملیات، محبوبه‌های جامانده در ارتفاعات “ماووت”، جاماندگان زیر خاکریزهای “مجنون” و رفیقانِ رفته تا دهانه‌ی خلی…

باور کنید قطارقطار رفتیم، واگن واگن برگشتیم؛
جوانِ جوان رفتیم، پیرِ پیر برگشتیم؛ راست راست رفتیم، شکسته شکسته بر گشتیم؛ گروه گروه رفتیم، دسته دسته برگشتیم؛ دسته دسته رفتیم و تنهای تنها برگشتیم…
اما برادرم ایستادیم …
آری من و تو حق داریم همدیگر را نشناسیم، از دو نسل متفاوت، دوستان ما آن‌سوی دردها و رنج‌ها به ساحل و ما این سمت، چشم دوخته به افق‌های نامعلوم…
راستی اگر نمی‌رفتیم، چه باید می‌کردیم؟؟؟
باورکنید ما هم دل داشتیم؛ با دل رفتیم، بی‌دل برگشتیم.
با “یار” رفتیم، با “بار” برگشتیم.
با “پا” رفتیم، “بی پا” بر گشتیم.
با “عزم” رفتیم، با “زخم”برگشتیم.
پُر”شور”رفتیم، پُر”سوز” برگشتیم
عزیزان!
ما ”پریشانیم“ اما ”پشیمان“ نیستیم.
شکسته‌ایم اما نشسته نیستیم.
دلخسته‌ایم ،اما دست بسته نیستیم.
اما…
و ما همان سربازان پیاده‌ایم؛ سواری نیاموخته‌ایم ، سواری شما نیز نیستیم…
ما همان دیروزی هستیم؛
تعداد ما میدانید در جنگ ۸ ساله چقدر بود؟
۳/۵ % از جمعیت ایران…
اما مردم تنهایمان نگذاشتند؛ آری همه‌ی ما ۸ سال بودیم، با هم، در کنار هم، حتی تو هم بودی؛ در اندیشه‌ی ما… آری همه بودند نگاه محبت‌آمیز آن دوران به ما…
هدایای مادران و پدران شما به جبهه،
گذشتن از شام شب و هدیه به جبهه،
گذشتن از فرزند واعزام فرزند دیگر،
تحمل بمباران‌ها،
تشییع رفیقان ما،
دیدار و عیادت و دلجویی از جانبازان ما،
آری مردم بودند…
ایستادند، مقاومت کردند، تلخی چشیدند، اما به رخ ما نکشیدند…

ما هنوز مدیون لقمه‌های سفره‌های شما هستیم که بیدریغ به سنگرهای ما هدیه کردید، ما هنوز به آنسو و اینسو بدهکاریم طلبی هم نداریم…

اما بدانید قرار “دیروز ” آنچنان بود، از امروز شرمنده‌ایم …
ما غارت را آموزش ندیده بودیم، غیرت را تجربه کردیم…
اینها از ما نیستند والله اینها از ما نیستند؛ اینها گرگ‌هایی هستند که صد پیراهن یوسفان را دریده‌اند…
والله از ما نیستند، آی چه صفایی دارد خشاب‌گذار!!!!
دوستان از امروز شرمنده‌ایم…

جانباز ۷۵%

This comment was minimized by the moderator on the site

بر اساس اسناد ارائه‌شده در کتاب «جنگ ایران و عراق»، نوشته «پیر رازوکس»، که توسط «انتشارات دانشگاه هاروارد» منتشر شده است، مجموع کمک‌های نظامی خارجی در دوره جنگ هشت‌ساله به عراق ارزشی در حدود 80 میلیارد دلار و مجموع کمک‌های نظامی خارجی به جمهوری اسلامی در حدود 24 میلیارد دلار بوده است.

منظور از کمک نظامی معادل ارزش دلاری کلیه کمک‌ها و مساعدت‌های نظامی اعم از، تدارکاتی و مستشاری، آموزشی و خدماتی، فروش مستقیم ‌و غیرمستقیم سلاح و تجهیزات نظامی و خدمات مرتبط با آن، از جمله تعمیرات و قطعات یدکی آن، کالاهای غیرنظامی که به نوعی در جنگ و در پشتیبانی از نظامیان از آن‌ها استفاده می‌شود (مثل امکانات درمانی و بیمارستانی)، کمک‌های نقدی و اعتباری و هر گونه تسهیلات مشابه دیگر مثل وام برای خریدهای مورد نیاز نظامیان است که در جریان جنگ به دولت پذیرنده ارائه می‌شود.

کشورهایی که به دو طرف کمک کردند:

اتحاد جماهیر شوروی در راس کشورهای کمک‌کننده به عراق در جنگ با ایران بوده است. ارزش مجموع کمک‌های نظامی شوروی به عراق دست کم 30 میلیارد دلار بوده است که در برخی از منابع تا 40 میلیارد هم تخمین زده شده است. این رقم نشان می‌دهد، نیمی از همه کمک‌های خارجی که صدام برای جنگیدن با ایران دریافت کرده، از سوی شوروی تامین شده است.

پس از شوروی، فرانسه با 17 میلیارد دلار، چین 6 میلیارد، ایتالیا نزدیک به 4 میلیارد، مصر 3 میلیارد، برزیل 2 میلیارد و 700 میلیون دلار و یوگسلاوی 1 میلیارد و 200 میلیون دلار، در ردیف‌های بعدی کمک نظامی به عراق هستند.

کشورهایی که کمتر از یک‌میلیارد دلار به صدام در زمان جنگ با ایران کمک کردند عبارتند از رومانی، لهستان، چکسلواکی، اتریش، مجارستان، آفریقای جنوبی، آلمان غربی، اسپانیا، سوییس و سوئد.

بر اساس کتاب جنگ ایران و عراق، نوشته رازوکس، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی، کویت، امارات، بحرین، قطر و عمان کمک‌های بسیار ناچیزی به صدام کردند که رقم آن‌ها کمتر از 50 میلیون دلار بوده است.

در تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی، کشورهای حوزه خلیج فارس، خصوصا عربستان سعودی یکی از تامین‌کنندگان مالی عراق در جنگ با ایران معرفی می‌شوند. این در حالی‌ست که اسناد به‌دست‌آمده از آرشیو اسناد ملی عراق پس از سقوط صدام حسین در تطبیق با اسناد وزارت دفاع آمریکا نشان می‌دهند، کمک‌های مالی کشورهای خلیج فارس به صدام در حدی است که در مقایسه با کمک عظیم شوروی، می‌توان از آن‌ها صرف نظر کرد.

اما در 24 میلیارد کمک خارجی به ایران در زمان جنگ چه کشورهایی نقش اصلی را داشته‌اند؟ چین و کره شمالی با کمک مالی هر یک به ارزش تخمینی 3 میلیارد دلار (در مجموع 6 میلیارد) در بالای فهرست کمک‌کنندگان به جمهوری اسلامی قرار داشته‌اند. لیبی با 2 میلیارد و 500 میلیون دلار، شوروی 1 میلیارد و 500 میلیون دلار، کره جنوبی 1 میلیارد و 200 میلیون دلار، دیگر کمک‌کنندگان اصلی به ایران بوده‌اند.

بلغارستان، سوریه، پرتغال، اسپانیا، بریتانیا، سوند، ایتالیا، فرانسه، اتریش، برزیل، سوییس، یونان، آفریقای جنوبی و اتیوپی، در ردیف کشورهایی هستند که کمتر از یک میلیارد در طول جنگ هشت ساله به ایران کمک کرده‌اند.

سوریه مهم‌ترین هم‌پیمان جمهوری اسلامی در این جنگ معادل 800 میلیون دلار کمک کرد که کمتر از کمک کره جنوبی محسوب می‌شود که رابطه نزدیکی هم با جمهوری اسلامی ندارد.

ارزش مالی کمک‌های ایالات متحده به ایران در این جنگ هشت‌ساله معادل 650 میلیون دلار بوده است. در مقابل کمک آمریکا به عراق 250 میلیون دلار بوده است؛ یعنی ارزش مساعدت‌های نظامی آمریکا به ایران، تقریبا سه برابر ارزش کمک به عراق بوده است.

بر خلاف آن‌چه تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی می‌گوید ارزش کمک‌های نظامی ایالات متحده به ایران بیش از عراق بوده است و اتحاد جماهیر شوروی که جمهوری اسلامی وارث آن؛ یعنی روسیه را، «متحد استراتژیک» خود می‌داند، بیشترین مساعدت‌های نظامی به عراق را بر عهده داشته است؛ مساعدت‌هایی که به معنی نیمی از کمک‌های خارجی به عراق بوده‌اند.

از نکات بسیار قابل توجه تاریخ جنگ ایران و عراق این است که در جریان این نبرد هشت ساله، بیش از 60 درصد از کمک‌های خارجی به عراق را کشورهای بلوک شرق به رهبری اتحاد جماهیر شوروی تامین کردند، در حالی که کمک‌های مالی و مساعدت‌های نظامی این گروه از کشورها به ایران در حدود 10 درصد را تشکیل می‌دهند و آمریکا سهم بیشتری در کمک مستقیم و غیرمستقیم به جمهوری اسلامی دارد تا عراق تحت رهبری صدام که در نهایت توسط ایالات متحده سرنگون شد.

This comment was minimized by the moderator on the site

The Iran-Iraq War Hardcover – November 3, 2015
by Pierre Razoux (Author), Nicholas Elliott (Translator)

This comment was minimized by the moderator on the site

تجربه واکسیناسیون یک ایرانی درکانادا

امروز ساعت ۸ شب رفتم به کلینیک نزدیک منزلم و دیدم گروهی با رعایت فاصله در نوبت تزریق واکسن هستند ، هم کانادایی های اصیل بودند و هم سفید پوستان مهاجر ، هم سیاه پوستان مهاجر ، هم زرد پوستان مهاجر ، هم آسیایی، هم افریقایی، هم عرب ها و هم ترک ها و احتمالا ایرانی کم بود که با وجود من تجمع ملل در آن جا تکمیل می شد.

اما روی کاغذی نوشته شده بود ۶۵ سال به بالا ، و به همین دلیل من جزء آن ها نمی توانستم قرار بگیرم ،

تصمیم گرفتم از مسول انجا سوال کنم ، ایشان یک خانم کانادایی بود در جواب من گفت ، حسب اعلام برنامه واکسیناسیون افراد ۶۵ سال به بالا فقط پذیرش می شوند ،

با اصرار من گفت مقررات برای آقای ترودو نخست وزیر هم همین است ،
به همین دلیل ایشان و همسر و فرزندان ابشان هم هنوز واکسنه نشدند،

باز هم اصرار کردم ولی او سرش را تکان داد ، به او گفتم ولی من مشکل تنفسی دارم ،

بلافاصله من را نزد پزشک برد ، پزشک من را معاینه کرد و مشکل ریوی من را تایید کرد ،

بعد رادیو گرافی ریه من را برداشت و من را همراه خودش به محل ثبت نام آورد و با توضیحاتی گفت به ایشان واکسن بزنید ،

وقتی پرسشنامه را پر کردم ، در آن علت صدمات ریوی را سوال کرده بودند،
جواب دادم که در جنگ حضور داشته ام و در مورد شغلم نوشتم فیلم بردار بازنشسته ، و آن را امضاء کردم ،
پزشک هم امضاء کرد و برگه را به سوپروایزر داد ، او خانمی که میان سال بود با خواندن پرسشنامه مرا به اتاق تزریق راهنمایی کرد ،

پشت درب یک صندلی گذاشت و با احترام ویژه ای گفت :
بفرمایید بنشینید ، سپس اخرین نفر صف را نگاه کرد و گفت : نوبت شما بعد از نفر یازدهم است ، و همین مورد را هم به پزشک تزریق کننده اعلام کرد ،

من نشستم و دیدم ، هر سه یا چهار دقیقه یک نفر داخل اتاق می شود و پس از تزریق خارج می شود ،
بدون برتری نژادی ، بدون برتری مذهبی و بدون توجه به رنگ پوست ، فقط یک خانم سیاه پوست که خیلی چاق بود با در خواست مردان و زنان سفید پوست در اولویت به داخل اتاق رفت و بیرون آمد ،
همه لبخند می زدند و به هم تبریک می گفتند ، بلاخره نوبت من رسید ، وارد شدم و مثل بقیه واکسن دریافت کردم ، وقتی بیرون آمدم پزشک آمد و از من خواست چند دقیقه صبر کنم ، او مرا به اتاقش راهنمایی کرد و تقریبا ۱۵ دقیقه صحبت کردیم و او در حال کنترل وضعیت من بود ، و آثار احتمالی تزریق واکسن را بررسی می کرد ،
بعد گفت می توانی بروی ، ولی خودش تا کنار ماشین دخترم مرا همراهی کرد ، و وقتی خواستم سوار ماشین شوم باز هم در مورد سلامتم از من سوال کرد و من گفتم خوبم ، ولی از او سوال کردم؛
که آیا همه مراجعین را شما همین طور می پذیرید ؟
گفت : نه شما به دلیل مشکلات ریوی پذیرش شده اید و به دلیل حضورتان در جبهه های جنگ و به عنوان خبرنگار ، برای خود من مورد احترام هستید ،

حالا من هم برایم این سوال پیش آمد که چرا باید برای یک پزشک کانادایی این قدر محترم باشم به او گفتم آیا با حرفه من و موضوع جنگ آشنایی دارید ؟
گفت : بله من زمان جنگ ایران و عراق در یک بیمارستان آلمانی مجروحین شیمیایی ایران را معالجه می کردم ،
تازه فهمیدم برای چی مورد احترام این پزشک قرار گرفته ام،
با او خدا حافظی کردم و از محوطه کلینیک خارج شدم.

۶ ساعت از ان لحضات می گذرد ، من بهت زده به فضایی رویایی فکر می کنم که واقعیت بود ، قانون و مقررات جامعه را برای مرد اول قدرت سیاسی کشور و من یکی می دانستند و اجرا می کردند ،
سیاه، سفید، نژاد ، ملیت و مذهب برای شان امتیاز محسوب نمی شد ،
اما وقتی گفتم مشکل ریوی دارم به من اعتماد کردند و پس از معاینه با شرایط ویژه ای به من سرویس دادند ، و پزشک متخصص کانادایی که با موضوع جنگ و آثار حملات شیمیایی آشنایی داشت ، بیش از یک ساعت برای من وقت گذاشت و با عزت و احترام مرا بدرقه کرد.

این دمکراسی و مساوات در برابر قانون و این احترام و درک انسانی و شعور اجتماعی برای من رویایی ست که با گذشت ۶ ساعت تلاش می کنم باور کنم.

رویا نبوده ، اما واقعیتی بوده که ندیده بوده ام ، چون در کشورم دیده بودم که کلمه افغانی را هم وزن کلمه ای برای تحقیر بکار می برده اند ، در کشورم ظلم مضاعف را به مردم محروم افغانستان روا داشته اند ، در کشورم حقوق سنی ها را رعایت نکرده اند ،
دیده بودم حقوق مدنی آدم ها رعایت نمی شود ،
من اینجا ندیده بودم ، خیلی چیزها را ندیده بودم ، و چون ندیده بودم یاد نگرفته ام ، و چون یاد نگرفته ام ، امروز بین واقعیت و رویا مانده ام.

رزمنده دیروز ۳۰ مارچ ۲۰۲۱

This comment was minimized by the moderator on the site

خاطره یکی از همرزمان شهید محمود حاج قاسمی :
شبی که قرار بود فردایش شهید محمود حاج قاسمی تشییع شود و جنازه اش شاهرود بود تو سپاه، من بی مقدمه خوابش را دیدم، اتفاقا همون ایام قرار بود یک کاری در قالب یک تصمیم بگیرم، در خواب صحبت می کرد،
به من گفت: مرتضی دیدی من مُردم!
گفتم کلک تو هم خیلی مثل من شکسته نفسی می کنی، تو شهید شدی، به من هم می گن تو جانبازی، می گن نه جانباز الکی ام.
بعد گفت مرتضی فلان کار اگه خواستی بکنی (همان قضیه که من تصمیم انجامش را داشتم و با عیال هم صحبت کرده بودم را اسم برد و گفت) حتما نکات شرعی اش را مد نظرت باشه!
(خواستم خودم به کوچه علی چپ بزنم) در پاسخ گفتم : ما و همچین تصمیم ها ؟!!
دوباره بهم گفت : مرتضی یادت نره ها (مجدد تاکید کرد) حتما نکات شرعی اش را مد نظرت باشه!
روحش شاد

This comment was minimized by the moderator on the site

دشمنی بزرگتر از آمریکا و اسرائیل، درون ماست..
یادداشتی از : رحیم قمیشی..
ده روز است جمله‌ای در گلویم گیر کرده. از بس نگرانم تا متهم نشوم به غربزدگی.
از این ترسویی خودم بدم آمده.

در جبهه که بودیم در پاسخ یکی که بلند و شعاری می‌پرسید؛
"کی خسته‌ است" باید محکم پاسخ می‌دادیم "دشمن".
خیلی هم این شعار برایمان روحیه بخش بود. واقعا هم همینطور بود.
دشمن ما که صدام بود و نیروهای حمله کننده‌ی عراقی، در برابر اراده جوان‌های ما واقعا کم می‌آوردند.
بعدها هم که از نزدیک داخل عراق را در همان زمان جنگ دیدم مطمئن شدم آنها واقعا خسته بودند.
مسلما اگر کمک کشورهای عربی نبود و پول‌های هنگفتی که به صدام می‌رسید، او بریده بود.
خسته بود و بشدت در مقابل نیروی اراده جوان‌های ایران زمین، با همه‌ی کمبودهایشان، کم آورده بود.

همان موقع احادیثی برایمان می‌خواندند از صدر اسلام و می‌گفتند این جنگ، جهاد اصغر است، جهاد اکبر هنوز مانده.
ما چون حدیث بود قبول می‌کردیم، اما در دلمان می‌گفتیم کدام جهاد از این بالاتر؟
جانمان، سلامتی‌مان، جوانی‌مان را گذاشته‌ایم وسط. مهم‌تر از این کدام است؟

اما جهاد اکبری در پیش بود، دشمنی بزرگ‌تر! یعنی دشمنی بزرگ‌تر از صدام، بزرگ‌تر از اسرائیل، بزرگ‌تر از انگلیس و آمریکا.
همانی که جهاد اکبر را می‌طلبید.

چند هفته پیش در مراسم سوگند ریاست جمهوری آمریکا بایدن سخنرانیِ کوتاهی کرد و در همان بدو شروع به کارش تعریفی از دشمن برای همه‌ی مخاطبینش که همه‌ی دنیا بود، فرستاد.

بایدن گفت دشمنِ پیشِ روی ما نفرت است، افراطی‌گری است، خشونت است، بیکاری است، بیماری است و ناامیدی. او گفت تنها با وحدت می‌توانیم کارهای بزرگی انجام بدهیم. او گفت باید شغل ایجاد کنیم، باید به مراکز اموزشی توجه کنیم، باید در جهان منشاء خیر باشیم، و گفت باید همه‌ی اختلاف نظرهای پیش آمده را کنار بگذاریم تا بتوانیم به اهداف‌مان برسیم.

من غربزده نیستم و نمی‌گویم رئیس جمهور آمریکا در سخنانش حتما صادق است.
می‌دانم درصد زیادی از ظلم‌هایی که در کشورهای عقب افتاده اتفاق می‌افتد گردن آمریکا است.
می‌دانم بسیاری از آوارگی‌های جهان به‌خاطر سیاست‌های استکباری آمریکاست.

اما چرا نباید بگویم چقدر سخنان بایدن سنجیده و زیبا بود.
چقدر درس‌آموز بود، چقدر قابل تحسین بود، چقدر ترجمه‌ی دقیقی از سخنان پیشوایان ما بود.
ترجمه‌ای از آیات خدا بود. نبود؟!

ما همان زمان جنگ فکر می‌کردیم صدام را که شکستیم، کشورهای منطقه را که مقهور قدرت خود کردیم، قدرت منطقه‌ای و جهانی که شدیم، به اهداف‌مان می‌رسیم، بزرگ می‌شویم، با عزت می‌شویم، و چقدر بالا می‌رویم!

نمی‌دانستیم دشمن اصلی جای دیگری است، درون خودمان است، مایی که مغرور می‌شویم،
مایی که قانون را تنها برای خودمان می‌خواهیم،
مایی که خودخواه می‌شویم، یادمان می‌رود خشونت و نمایش قدرت یعنی حقارت.
مایی که فراموش می‌کنیم بیسوادی‌مان، سطحی‌نگریمان، نفرت‌مان می‌شوند حاکم جان‌مان.

ما نمی‌دانستیم همه‌ی دنیا را هم داشته باشیم، هیچ نداریم اگر نتوانیم منشاء خیر و عدالت در آن باشیم.
هنوز اگر از ما بپرسند دشمن ما کیست؟
جواب‌مان معلوم است. این کشور است، آن کشور است، این آئین است، آن آئین است، این گروه است، آن افرادند...

هنوز فکر می‌کنیم اگر کاخ سفید را کردیم حسینیه،
کرملین را کردیم مسجد،
کاخ ورسای را کردیم مهدیه،
دیگر رسالت ما در دنیا تمام شده،
وقتی از همه‌ی بلندگوها قرآن پخش شود،
وقتی همه خانم‌های جهان پوشش ما را داشته باشند،
وقتی همه مردها ریش‌شان بلند باشد،
همه به نماز جمعه بروند،
ما دیگر آرزوی برآورده نشده‌ای نداریم!
امام زمان‌مان هم که می‌آید و گردن همه‌ی ظالم‌ها را می‌زند.
دیگر چه می‌خواهیم؟

همین است که امروز بی عدالتی در دادگاه‌ها موضوعی است فرعی برایمان، اختلاس و دزدی موضوعی است غیر مهم،
از هم پاشیدگی خانواده‌ها اهمیتی ندارد،
رواج دروغ و خرافات و ریا در جای جای کشور عادی است.
فاصله‌ی طبقاتی، فقر، نیازمندان بیشمار، ناامیدی، خشونت، همه مسائلی پیش افتاده‌ هستند برایمان.
هنوز باور نکردیم جهاد بزرگ‌تری در پیش داریم.
دشمن بزرگ‌تری مقابل ما می‌ایستد. دشمنی که خیلی ترسناک است. و الان لابلای چنگال‌هایش دست و پا می‌زنیم!
همان دشمنی که بایدن به آن اشاره می‌کند؛
نفرت، خشونت، بی‌قانونی، افراطی‌گری، ناامیدی، بیکاری، بیماری و ما بعلاوه‌ی آن دشمن‌ها که او می‌شمارد لیست بلندتری داریم؛
خودبزرگ‌بینی، بیسوادی، اعتقاد به موهومات، ترس، تظاهر و دورویی، پنهان کردن مصلحتی حقیقت، استبدادزدگی، شخصیت پرستی، و صدها دشمن دیگر.
دل‌مان را خوش کرده‌ایم به دشمنان زمینی، دشمنان با نام و نشان، دشمنانی که خیلی کوچکند و‌ما بزرگ‌شان می‌کنیم!
#تاریخ_معاصرایران

This comment was minimized by the moderator on the site

دوست خوبم آقای لطفی خاطره ایی از زمان جنگ برایم نوشت که :
دراوج موشک باران های جنگ ایران و عراق از یک بنده خدایی اهل چکسلاواکی (که بعنوان کارشناس صنعتی در ایران بود)، پرسیدیم‌ شما در این جنگ از که (ایران و عراق) طرفداری می کنید ؟
پاسخ گفت : دولت ما چون دست نشانده ی شوروی است به طبع ارباب، از عراق پشتیبانی می کند ولی مردم ما از ایران .
گفتیم چرا ؟
گفت : ما اروپایی ها ایرانیان را جنتلمن می دانیم و عرب ها را عقب مانده.

This comment was minimized by the moderator on the site

دوست عزیزی در خصوص این پست برایم نوشتند :
mreza @mreza83002448 • 6h
Replying to @wwwwmostafa and @Drmjamshidi
خدااییش چون چیزی برا گفتن نداشتی مجبور بودی با حرفای حماسی توصیفش کنی
ری توئیت کردم و نوشتم :
بیش از سه دهه از آن روزهای دهشتبار جنگ گذشته، رزمآوران صحنه آن جنگ نیز بیشتر از زندگینامه هایشان، باید مراقب بود دلایل و ایده هایشان، گم نشود، چرا که کمتر شهدایی می توان یافت که در وصیت و صحنه شهادت با هم تفاوت داشته باشند، فضای جنگ مهم است خواستم بگویم کجای جنگ نعمت بود

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

خیلی آرمان خواه شده اید ! اینجا هنوز (خودی) و(غیر خودی) دا
سایت یادداشت های بی مخاطب posted a comment in ایران را پرچمی باید به اندازه تمام ایرانیان
درود بر شما، پرچم همه ما در مقابل شهدا راه حفظ این آب و خ...