مصطفی مصطفوی
مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب :
بروز روی گردانی از مذهب، و روی آوری به رفتار و دیدگاه های غیر مذهبی را در بین قشر جوان به وفور می توان دید، گرچه مطالعه علمی روی میزان گسترش آن، در بین کل جامعه جوانان نداشتم، ولی به واسطه سخنی که با برخی از آنان به صورت تصادفی و رندوم داشتم، آنرا این روزها بیشتر واکنشی به شوری سیاست خرج همه ی ظرفیت مادی و معنوی جامعه می بینم، که پای امیال اهل دین و مذهب می شود.
شاید این رویگردانی در نتیجه قربانی شدن خواست (درست یا غلط) جوانان، پای خواست و امیال اهل مذهب، و این که سیاستگذاران نگاه می کند، مقتضیات مذهب و جامعه مذهبی چه طلب می کند، تا نوع قوانین و سیاست ها را طبق آن تنظیم کنند، این است که بدنه جامعه به حالت واکنشی افتاده، و رفلکس نشان می دهد، گریز از قوانین حجاب، روی آوری به نرم شکنی های سنتی در رفتار، اوج گیری مصرف دخانیات و مواد مخدر، خیزش روی آوری مجدد به سُکرآورها و... همه و همه را می توان در واکنش جامعه و به خصوص جوانان، بدین امر دید.
اما موضوع این نوشته به بحث جوانان و سخن آنان در این باب نیست؛ پای سخن نسلی نشسته است که در دهه های 1320 پا به محیط این جامعه نهاد و با موج ورود افکار ماتریالیستی مواجه شدند، آن روزها را ما درک نکردیم، ولی شاید نقطه ورود ماتریالیست ها، در آن زمان از طریق علم بود، که این قابل بررسی و موشکافی علمی است.
نکته ی مهمی که جامعه تصمیم ساز کشور باید ابتدا بدان پاسخ دهد، تا رویکرد متقابل خود را نیز داشته باشد، در پاسخ به این سوال نهفته است، که آیا او حق دارد دیدگاهی متفاوت از ما داشته باشد، آیا اسلام، عرف و قانون جامعه ما به او این حق را می دهد، یا خیر؟! این در واقع "چشم اسفندیار" [1] در رویکرد جامعه به نبرد سختی است که در زیر پوست آن جریان دارد، و راه حل کاهش تعارض و پر کردن شکاف های موجود اجتماعی در پاسخ بدین سوال بسیار مهم و اساسی نهفته است.
دنیا گاه سراسر تکرار به نظر می رسد، اما در همان حال "شدن" های بزرگ و کوچک است که اتفاق می افتد، و بروز این شدن ها را می توان هر روزه در رفتار و گفتار و شکل طبیعت عارض شده بر جهان دید، و همین است که انسان و جهان را از ایستایی باز داشته و رو به مقصدی، که برای من هنوز معلوم نیست که به کجا ختم می شود، پیش می برد. گذشته از پاسخ های ثابتی که مذاهب به روند جهان دارند، مثلا اسلام پیش بینی می کند که آینده از آن مستضعفین [2] خواهد بود و... دنیای تفکرات انسانی نیز برای خود پیش بینی ها، و روندهایی را برای خود می بیند و ترسیم می کند.
اما فارغ از این همه غوغا که جریان دارد، مرغان خوشصدا هر روز سمفونی زیبا و تکراری خود را می نوازند، و چون از دل عاشق و پاک شان بر می خیزد، لاجرم بر دل هم می نشیند، و چون نیک بنگری گرچه سخن شان به سان همان سخن دیروز و تکرار می نمایاند، اما باز تازگی در آن موج می زند، و دل را شیفته تر به تازگی، برغم تکرارش می کند.
انسان های اهل اندیشه نیز، فارغ از نوع سخن شان که ما آن را قبول داشته باشیم و یا نداشته باشیم، ممکن است سخن به تکرار گویند، حتی گاهی ناگوار به سان خاری در شاخه ی گلی، اما چون این گفتار از یک دستگاه پیچیده تفکر بی پیرایه و بدون غرض و مرض بیرون می ریزد، و در سخن او هرگز قصد تغییر تو را نمی بینی، و او صادقانه تنها به بیان یافته های خود می پردازد، آن را به سان آبی زلال یافته که در چرخه زیبای آب در طبیعت، از چشمه ایی، از دل کوه خارج می شود، تازه، گوارا و زندگی بخش؛
و خداوند، انگار به تعداد انسان های متفکر، چشمه هایی از حکمت را در دستگاه ذهنی شان قرار داده، تا حقیقتی را که می بینند، هر روز در پوششی نرم و لطیف، که در لفافه ایی زیبا از کلمات پیچیده شده اند، بیرون بریزند و خوراک روح جستجوگر دیگران را مهیا کنند، خداوند هم می دانست شاید از این دستگاه طبیعی، سیلی علیه او نیز بیرون جهد، اما او هرگز اسیر ترسی نشد که از آمدن چنین سیلی ممکن است، و باز برغم تمام مخالفت اهل دستگاه قدرتش، اجازه داد تا این مسیر باز بماند، حتی اگر، علیه او توفان به پا کند.
دوست 80 ساله ام، وقتی مرا دید بی مقدمه در قامت یک انسان معتقد به فلسفه مادی، سر سخن را باز کرد، کلماتش انگار در چله کمان ذهن و حافظه قدرتمند این پیر دنیا دیده، به حالت تیر از ترکش کشیده شده، در کمان دهان نهاده، مدام شلیک می شدند، و تو را تسلیم و خاموش به شنیدنش مجبور می کردند، تا تو نفس در حلق حبس کرده، حرمت نگهداشته، شنونده یافته هایش باشی.
و من در حالی که از یک سو نگران ویروس کرونا هستم، که این روزها به طرز باور نکردنی از گنجینه هایی شایان جامعه ی ما را، در روبوده، و در بین آنان نیز چنان می نماید، که ضعیف کشی قهار است، و در حالی که این دوست من، ماسک نیم بندش را که در مقابل صورتش قرار داده، اما به علت کهنگی و استهلاکی که ناشی از فقر مادی این پیشکوست جامعه ماست، مرتب آن را روی صورتش جابجا می کند، در حالی که می توان گفت داشتن و نداشتنش هم، به لحاظ کیفیت و استهلاکش شاید دیگر ممتنع است، من یک دل نگران او هستم و ذهنم درگیر کلماتش که سرنخ سخن را از دست ندهم، و این تنم را می لرزاند که این همدم صبحدمان ما را، کرونا قصد در روبودنش را نکند، و در همین پراکندگی خیال باید روی سخن او نیز متمرکز شوم، چرا که سخنش چنان مرتب و از روی خرمنی از آگاهی خاص خودش بر می خیزد، که پیش بینی جملات آینده را نمی توان کرد، چرا که ممکن است بسیار متفاوت از آنچه باشد که تو فکر می کنی، او هرگز روتین سخن نمی گوید منبرش، چون منبر روضه امام حسین (ع) نیست تو پیشاپیش از سخن روضه خوان، در آنچه در آینده می خواهد بگوید سیر کنی.
اما او انگار فارغ از همه نگرانی هایی که ما در آن سیر می کنیم، جهد و تلاشی وصف ناشدنی دارد که الهامات فکری اش را، که انگار ماه ها و سال هاست با آن سر کرده، و غرق در رویا و تفکر، گاهی از طریق مکاشفه، و گاهی به واسطه نقطه زنی های علمی، در بین کتاب ها و مقالات یافته است، بیرون می ریزد، و چقدر زیباست که تو را به یاد کوهساران می اندازد، که از هر چشمه ای در آن دنیای بکر و دست نخورده، آبی روان است، که طعم، رنگ و املاح مفید و مضر خود را دارد، و چه خوش است خداوندگاران قدرت طبیعت را، که این چشمه ها را به خاطر طعم و اثر متفاوت شان، و یا سم و نوشدارویی که ممکن است داشته باشند، کور نمی کنند، و انتخاب میان خوردن، و امتناع از نوشیدن سم و یا نوشدارو را، به تشنگان یافتن حقیقت می سپارند.
استاد بی توجه به این که تو در کجای داستان قرار داری، بی مقدمه می رود سر همان سخنی که می خواهد بگوید، و بدون هیچ گونه ترس و واهمه و یا حساب و کتاب روزگار، می نوازد، همچون نواری که از قبل ضبط کرده اند، که اکنون بی توجه به مخاطب امروز سخنش، پخش می کند :
بعد از این که برادرم عبادالله خان را از دست دادم دچار بدبینی شدم، علتش هم این بود که او به خدا اعتقاد نداشت، این در حالی بود که ما در یک محیط سنتی زندگی می کردیم که همه اش عزاداری، سینه زنی، مسجد و... بود، یک روز مرا خواست گفت "برو مجله دنیا [3] ارانی را بگیر و بخوان، ببین کائنات تابع ما نیست، اینها که می گویند خدا هست، خدا که تابع شما نیست، شما تابع قوانین کائنات هستید، که در آن قرار دارید، شما حتی نمی توانید یک الکترون را از کل کائنات بیرون بیندازید". شما اگر این را به عوام بگویید، آنها می گویند دنیا خلق شده (حادث است)، اما دنیا که خلق نشده (قدیم است)، دنیا روند و مسیر تکامل را طی می کند، همانطور که داروین [4] گفت.
استیون هاوکینگ دانشمند [5] مشهور که کرسی اسحاق نیوتن را در انگلستان داشت، می گوید اگر این خورشید، از جنس سنگ آهن بود، فقط 1500 سال به جهان انرژی می داد، و خاموش می شد، اما علت مانایی آن این است که از گاز هلیم و اکسیژن است، و حال میلیون ها سالست که به شما انرژی می دهد. (به شوخی و خنده) برای این که دل شما هم نشکند (که اهل مذهب هستید) من خدا را قبول می کنم، ولی خدا هم مادی است (منظور جزئی از این جهان)، روح را قبول ندارم، ولی شما می گوید هست؟ دعوا نداریم، اما هر چه در این دنیا هست مادیست.
در هشتاد سال عمری که از خدا گرفتم این را ندیده بودم که (نظام) سرمایه داری میکروب (ویروس کرونا) بسازد، از بچگی ما را از مرگ می ترساندند، دنیا در حال change (تغییر) است، در روند circulation (چرخشش) این هیکل را که امروز از من می بینید، 500 سال دیگر، تبدیل به یک کوزه می شود لب یک طاقچه ایی در قزوین، خیام [6] نیز همین را می گوید، یعنی وجه مادی، همیشه تغییر می کند، حیاط خلوتی در کائنات وجود ندارد، که یک الکترون را برداشت و آنجا گذاشت (تا بی تغییر بماند).
ماتریالیسم [7] یک نظریه ایی قوی هست، امام خمینی می گویند "افلاطون الهی"، ما که نمی توانیم بگوییم "ارسطوی الهی"، ما می گوییم ارسطو معلم اول، ما او را قبول داریم، اسلام به او می گوید صاحب منطق، افلاطون از shadow (شبح) سخن گفته و این که "دست ما به حقیقت نمی رسد، ما در غاری هستیم و سایه هایی را که روی دیوار افتاده است را می بینیم." ما این را نمی گوییم. افلاطون می گوید نمی توان به حقیقت رسید، اما ارسطو حقیقت را دست یافتنی می داند، پور سینا [8] و خیام مورد احترام من هستند. [9]
افلاطون می گوید، ما اولش گِرد، و چهار دست و پا بودیم، مغز بشر اولیه، می خواست به آسمان ها دست بیندازد و یقه خدایان را بگیرد، خدایان نشستند و فکر کردند و شورای مشورتی تشکیل دادند، گفتند انسان (گِرد) را از وسط نصف کنیم، آدم اولیه چنان گرد بود، که پشت سر هم چشم داشت؛ بشر مگر ول کن است (دست بردار نیست)، خدا اگر رو تخت سلطنت هم بنشیند، این انسان او را پایین می آورد (یعنی در عالم فکر و علم تجزیه و تحلیلش خواهد کرد).
ما ماتریالیست ها خود را راحت کردیم و می گوییم ماده، دین و خدا را قبول نداریم، معتقد به اصالت ماده هستیم، ما می گوییم خدا مادی است، ما به ادیان نزدیک هستیم، فقط خدا را مادی می دانیم، ماده یگانه است و خدا هم یگانه است، ما دو جور ماده نداریم، که (دانشمندان) آن را هم شکافتند و هسته اش را در آوردند و آن هسته را هم آلمان ها شکستند، و شد بمب (اتمی)، که روی هیروشیما و ناکازاکی افتاد.
کائنات به قدری عظمت دارد، به قدری بی پایان است، که انتهایش را نمی توان دید، چه کسی می تواند چنین عظمتی را خلق کند، مطلبی را مطالعه می کردم که می گفت کهکشان ها، گاه آنقدر از هم دورند و بین آنها فاصله است که با اینکه نور 300 هزار کیلومتر بر ثانیه حرکت می کند، گاه نور آنها به هم نمی رسد، جهان به قدری عظمت دارد که آدم می ماند که چه کسی می تواند آن را خلق کند؟!
علمای اسلام مثل خیام، مثل پور سینا گفتند که دنیا قدیم است، من هم نظرم بر همین است، که دنیا خلق نشده، ولی در این بودن خودش، دائم مسیر تکامل را طی کرده است، میلیون ها سال طول کشیده، تا شده اروان اتان، شامپانزه، گوریل و... که داروین گفته، بعدها جد ما انسان ها از جنگل بیرون آمد، و امروز می خواهد دنیا را به هم بریزد، کرونا می سازد که پدر همه را در بیاورد، تمام جنگ هایی که می شود، سرمایه داری و یا امپریالیسم سرخ سابق (چپ ها) در آن دست دارند.
بگو برژنف احمق! مگر استالین با آن قدرتش که به افغانستان رفت تا از آنجا به هند دست یابد، را گذاشتند، انگلیسی ها پیش آمدند و نگذاشتند، فورا شاه را برداشتن و به جایش یک جمهوری مذهبی گذاشتند، گفتند که بشتابید که کمونیسم آمد، پدر برژنف را در آوردند، کمونیسم را هم از هم پاشاندند.
من قدرت سرمایه داری را خیلی تاپ می بینم، حکومت کارگری یک توهم برای مارکس و لنین بود، همه اش 20 الی 30 سال که استالین بود، یک حکومت کارگری تشکیل شد (بعد این حاکمیت طبقه کارگر منقرض شد)، تز من این است تمام انقلابات فقرا شکست می خورد، مگر شما نمی گویید که امام خمینی رهبر انقلاب فقرا بود، من عرض می کنم که تمام انقلابات فقرا شکست خورده، و می خورد، فقط ما یک کار می توانیم کنیم، که همان comparable (مقایسه) است، انقلاب ها را با هم بسنجیم؛ به عقیده من الگوی تمام انقلاب های دنیا، الگوی انقلاب کبیر فرانسه است، و من خیلی آرزو دارم که سر قبر انقلابیون انقلاب فرانسه حاضر شوم. سر آنها را با گیوتین می زدند.
به شخصه سه چیز را جستجو می کنم، اول خدا، دوم روح، سوم ماده، هیچ چیز دیگری برای من مهم نیست، بعد از مطالعات چندین و چند ساله هم به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم، فیلسوف باشم، باید دور خدا و روح را خط بکشم، انگار نیست، بقیه همه اش ماده است (قابل فهم)، بنابراین به این نتیجه رسیدم که "مرا جزو کافران بشمارید" و این جمله مولوی که در دیوان شمس تبریزی می گوید را فراموش نکنید، در قرآن هم هست وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا، وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا و...، [10] شمس تبریزی [11] می گوید من کافران را دوست دارم، آنها ادعا ندارند، [12] شما هم باید بدانید که سر تعصبات دینی مورد بهره کشی قرار می گیرید، تمام بچه های زیبای ما که رفتند روی مین... آقازاده ها نمی رفتند، آنها از پشت حلوای این عزیزان را می خوردند.
انقلاب یعنی این، که یک عده آدم های متعصب می افتند جلو، بعد یک عده پیر پاتال ها سودش را می برند، روسیه هم همین شد، برژنف کلکسیوندار اتومبیل بود (از شدت دارایی ثروت)، لنین که نداشت، او تنها یک اتاق کوچک داشت که کتاب هایش را در آن می گذاشت، اما رهبر انقلاب روسیه بود، اما برژنف آمد و گفت "منم که رستم بود یلی در سیستان"، ما باید برویم هند را هم بگیریم.
تاریخ یعنی جنگ نژادها، ادیان هم مال خواص نیست، مال عوام (جامعه) است، خواص دنبال دین نمی روند، چون نگاه های دینی متفاوت است، اما این طرف وقتی انیشتین [13] می گوید سرعت نور 300 هزار کیلومتر بر ثانیه است، هر فیزیک دانی این را می تواند بسنجد و... قابل محاسبه است، زیرا از روی تعقل است. هیچ وقت نباید دنبال ادیان رفت، ولی به همه باید احترام گذاشت؛ چون سر آدم را می بُرَند!
الان همین کاریکاتوریست در پاریس کاریکاتور کشید از محمد بن عبدالله (ص)، باید به او گفت تو چکار داری با پیامبر؟!! و دیدیم که از مراکش یکی آمد و سرش را برید و رفت، من عارفم، شمس تبریزی را دوست دارم، چرا که می گه، "من کافران را دوست دارم"، اما دین می گوید "کافران را بکش"، البته کافران محارب.
من فیلسوفم، به مذهب هم احترام می گذارم، تمام ادیان را، چه آنها بت دارند و یا خدا دارند و...، ما به دنیا علاقه ایی نداریم، دغدغه ام سه چیز است، خدا، روح، ماده. تاریخ خیلی پیچیده است، انسان بدبخت گرفتار مقوله های سردرگم و پیچیده خدا، روح و ماده است، که هر کدام آن را طرفش نمی شود رفت، بعد سرکار شما می خورد به فلاسفه که هر کدام یک چیزی می گویند، من خیام و پور سینا را قبول دارم، ملاهادی سبزواری را هم قبول دارم، ملاهادی عارف است می شود با او بحث کرد، ولی با امام خمینی (منظور علمای دین) نمی شود با آنان بحث کرد، با بازرگان (مرحوم مهدی) [14] نمی شود حرف زد، بازرگان می گوید "نه الا همین است که من می گویم، این خائن است باید برود، ایشون امام هست باید تشریف بیاورند".
ما مسایل را اینطوری نگاه نمی کنیم، ما مسایل را پیچیده می دانیم، اینطور نیست که بیایند یک آدم را از خاک درست کنند، و نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي [15] "از روح خود در آن دمیدم"، چه کسی دمیده، شما چه کسی هستی، که در این خاک دمیدی، کسی نمی تواند در خاک بدمد، و "یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی" [16] این رب کجاست؟ ما بی دین نیستیم، من انجیل را از شما بیشتر می خوانم، تورات را از شما بیشتر می خوانم، قرآن را هم شاید از شما بیشتر بخوانم، اما ما مادیون اختلاف مان با الاهییون، در این است که ما تقدس برای چیزی قایل نیستیم، کسی به من بگوید این خورشید مقدس است؟!! فرعون مصر می گفت ما پسر آفتابیم، یک شاخه گل که سه هزار سال با رامسس دوم در گور نهاده شده، از بین نرفته و مانده است.
ادیان فانتزی هستند، فانتزی به این معنی که خیال بافی هایی شیرینند؛ اما از یک طرف این سوال را از خود دارم که تو چرا تورات را می خوانی؟! تو که می گویی این اَخ است تو چرا می خوانی؟!، یک جاهایی در انجیل و... است که حتی من نیز خیلی دوست دارم، که این نقطه ضعف من است، و هرکسی این قسمت (از کتاب الهی) را برایم بخواند، حتی من هم به روی سینه ام صلیب می کشم (در مقابل آن خاضع می شوم).
دین نفوذ دارد، دین نفوذش از علم بیشتر است، الان باز یک امام خمینی (منظور یک رهبر دینی) دیگر پیدا شود، همه به دنبال او می روند، اما اگر یک فیلسوف و دانشمند چیزی بگوید، می گویند برو بابا! ولش کن! ما اینطوری فهمیدیم که مساله روح و خدا، جزو پیچیده ترین مسایل دین و فلسفه است، ما نمی تونیم بگوییم که یک خدایی تو عرش نشسته و دو تا گاز را در عرش با هم قاطی می کند، و می شود خورشید، یا دو گاز را به نسبت H2O با هم قاطی می کند می شود آب،
شما ببین این سایه شما روی دیوار، مادیست، ولی افلاطون می گوید نه این ماده نیست، او در جمهوریت می گوید این دیگر ماده نیست، این شبح است، دعوای ما با افلاطون همین است که او در جمهوریت می گوید ما در غار هستیم، می آیند و می روند، و سایه اشان می افتد روی دیوار، ما فقط سایه ها را می بینیم، ما با حقیقت سر و کار نداریم، با اشباح (ی از حقیقت) سروکار داریم.
شکسپیر می گوید Life’s but a walking shadow زندگی هست، اما شبیه یک شبح سرگردان است، ما به افلاطون می گوییم درست است که ما در غار هستیم ولی این سایه ها هم مادیست، سایه به خودی خود به وجود نمی آید، شما یک انسان هستی، تابش خورشید را روی اندامت گرفتی، این شده سایه، منشا مادی دارد.
ما در دنیا نمی توانیم روح داشته باشیم، ما را از بچگی ترسانده اند، مثلا داداشم می گفت "نرو تو حیاط روح پدر بزرگ تو را می گیره!" ببین وقتی من رفتم زیر این آرامشِ زیر خاک، دیگر تمام می شود، رستگاری و قیامت همه اش فانتزی است، من نظرم این است که برای هیچ کس و هیچ چیز تقدس قائل نباش. [17]
[1] - یا همان پاشنه آشیل به معنی غربی آن
[2] - آیه 5 سوره قصص "و ما اراده داشتیم که بر آن طایفه ضعیف و ذلیل کرده شده در آن سرزمین منّت گذارده و آنها را پیشوایان (خلق) قرار دهیم و وارث (ملک و جاه فرعونیان) گردانیم." وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ
[3] - مجله دنیا، یکی ازآثار مبارزه فکری دکتر تقی ارانی است، که آن را به همراهی ایرج اسکندری و بزرگ علوی انتشارداد و با انتشار آن به تحول فکری جوانان ایران و پیدایش دوران جدیدی ازمبارزه علمی و عقیدهای درایران کمک کرد. مجله دنیا د راول بهمن ماه ۱۳۱۲ شروع به انتشارکرد و درخرداد ۱۳۱۴ بر اثر بخشنامه وزارت فرهنگ، ناگزیرتعطیل گردید. در این مدت دوازده شماره نشریافت و دراین دوازده شماره مسائل مختلف علمی و صنعتی و اجتماعی و هنری ازنقطه نظر علمی و فلسفه ماتریالیسم مورد بحث قرار گرفت. انتشار مجله دنیا تأثیر غریبی در محیط اجتماعی آن روز ایران کرد. بجای یک مجله مبتذل، متملق، گمراهکننده و محافظه کار، یک مجله مبارز، هدایتکننده انقلابی و بدیع منتشرشد. جنجال بزرگی ضد مجله دنیا برپا کردند و حتی از حدیث امام علی: " الدنیا جیفه و طالبوها کلاب(دنیا مرداری را می ماند و خواهندگانش، سگ هستند)" مدد جستند. دکتر ارانی در صفحه ۱۶۶ مجله این وضع را چنین وصف میکند: " البته واضح است که مجله دنیا با آن منطق قوی و فکر نافذش مانند برق بر فرق ایندسته میزند، افکار محدود نمیتوانند تحمل کنند که براین بتهای مقدس چنین حمله شود."
[4] - چارلز رابرت داروین (۱۸۰۹-۱۸۸۲)، زیستشناس و زمینشناس انگلیسی که بیش از هر چیز برای یافتههایش در زمینه دانش فرگشت شناخته میشود. او این نظریه را مطرح کرد که همه گونهها دارای نسبی مشترک هستند؛ این نظریه امروزه توسط دانشمندان پذیرفته شدهاست و یکی از مفاهیم بنیادی دانش به شمار میآید. داروین نظریه خود مبنی بر اینکه این تبارزایش فرگشت نتیجه فرآیندی به نام انتخاب طبیعی بودهاست که در آن، تلاش برای بقا تاثیر مشابهای بر روی اصلاح نژاد گزینشی در زادگیری گزینشی دارد را نخستینبار در مقالهای مشترک با آلفرد راسل والاس مطرح نمود. از داروین به عنوان یکی از مهمترین انسانهای تاریخ بشر یاد میشود. همچنین کتاب خاستگاه گونههای او بهعنوان یکی از مهمترین کتابهای علمی تاریخ شناخته شده است.
[5] - اِستیوِن ویلیام هاوکینگ (۱۹۴۲ –۲۰۱۸) فیزیکدان نظری، کیهانشناس و نویسنده انگلستانی و مدیر تحقیقات مرکز کیهانشناسی نظری در دانشگاه کمبریج بود. که بیش از چهل سال، سابقه فعالیت علمی داشت. کتابها و همایش هایش او را به یک چهره محبوب، تبدیل کرده بود. ایشان عضو جامعه سلطنتی هنر و نیز، عضو ثابت جامعه اسقفان دانشمند بود، که در سال ۲۰۰۹ مدال آزادی ریاست جمهوری آمریکا را دریافت داشت.
[6] - غیاثالدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری (۴۴۰ – ۵۱۷ ه.ق) همهچیزدان، فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و شاعر رباعیسرای ایرانی در دوره سلجوقی است. جایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و لقبش «حجّةالحق» بوده، ولی آوازه وی مدیون نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. از برجستهترین کارهای وی سامان دادن و سرپرستی محاسبات گاه شماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام الملک، در دوره ملکشاه سلجوقی (۴۲۶–۴۹۰ ه.ق) بود، که هنوز معتبر است و دقتی به مراتب بالاتر از گاهشماری میلادی دارد. وی در ریاضیات، نجوم، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود.
[7] - مادهگرایی، ماده باوری یا ماتریالیسم میگوید هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه چیزها از ماده تشکیل شدهاند و همه پدیدهها (از جمله آگاهی) نتیجه بر هم کنشهای مادیست. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است، و واقعیت عملاً همان کیفیتهای در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است. ماتریالیسم یک مکتب فلسفی میباشد که در مقابل مکتب ایدئالیسم مطرح شدهاست. شاخههای مهم آن مادهباوری مکانیکی و مادهباوری دیالکتیکی میباشند. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیانگذاری کرد و مادهباوری دیالکتیک توسط مارکس بنیان گذاشته شد.
[8] - ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا، مشهور به پور سینا و شیخ الرئیس (زاده ۳۵۹ ه.ش – درگذشته ۲ تیر ۴۱۶)، همهچیزدان، پزشک، ریاضیدان، منجم، فیزیکدان، شیمیدان، جغرافیدان، زمینشناس، شاعر، منطق دان، فیلسوف و دولتمرد ایرانی و از مشهورترین و تأثیرگذارترینِ فیلسوفان و دانشمندان ایرانزمین و جهان است که به ویژه به دلیل آثارش در زمینه فلسفه و پزشکی اهمیت دارد. آثار اصلی او دو دانشنامه علمی و فلسفی جامع به نامهای کتاب شفا و دانشنامه علائی، و همچنین القانون فی الطب به عنوان یکی از معروفترین آثار تاریخ پزشکی است.
[9] - (در همین حین فردی رسید و پرسید خیابان شهید ناصری کجاست؟) استاد در واکنش به زمزمه گفت : شهید یعنی چه؟! اینها قربانیان جنگ هستند، قربانی جنگ امپریالیستی بین عراق و... امپریالیسم شهید می فهمد یعنی چی؟! من به مذهب احترام می گذارم، تمام ادیان را، ولی اینکه بگویند این آقا از روی مین رفت و شهید شد، نه! اهل این بازی ها نیستم، سرمایه داری جنگ ها را عَلم می کند، سرمایه داری کارش افروختن آتش جنگ است، کمونیست ها هم همین کار را کردند، که هم آبروی لنین را بردند و هم خودشان (شوروی) متلاشی شدند، سرمایه داری در اوج قدرتش کرونا می سازد تا پدر بشر را در بیاورد، ترامپ می گه چین ساخته، اون هم می گوید "کی بود کی بود من نبودم"، من به هشتاد سالِ عمرم، فاجعه به این بزرگی ندیم (کرونا)، ... (سعی کردم توضیح دهم که شهدا برای امنیت ما و جلوگیری از غارت و چپاول مهاجمان به کشور شهید شدند و این امنیت مرهون خون آنان است، ولی او گفت) آنچه ما در آن قرار داریم خفقان است، که امنیت می نمایاند.
[10] - سوره شمس وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾. سوگند به خورشيد و تابندگى اش (۱). وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾. سوگند به ماه چون پى [خورشيد] رود (2) و...
[11] - محمد بن علی بن ملک داد تبریزی ملقب به شمسالدین یا شمس تبریزی (زاده ۵۸۲ – درگذشته ۶۴۵ ه.ق) از صوفیان ایرانی مسلمان مشهور سده هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کردهاند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.
[12]- کافران را دوست میدارم. از آن جهت که دعوی دوستی نمیکنند. میگويند: ما کافريم! دشمنيم!
[13] - آلبرت اَینشتَین (۱۸۷۹ –۱۹۵۵) فیزیک دان نظری آلمانی بود که نظریه نسبیت را بهعنوان مهمترین دستاوردش توسعه داد که در کنار مکانیک کوانتومی دو ستون فیزیک مدرن بهشمار میروند و به خاطر تاثیرش بر فلسفه علم نیز شناخته میشود. در نظر عامه مردم، اینشتین بیشتر بهخاطر فرمول همارزی جرم و انرژی یعنی E=mc۲ شهرت دارد که از آن بهعنوان معروفترین فرمول در سراسر جهان یاد میشود. او «برای خدماتش در زمینه فیزیک نظری و بهویژه کشف قانون اثر فوتوالکتریک»، موفق به کسب جایزه نوبل در سال ۱۹۲۱ شد.
[14] - مهدی بازرگان تبریزی (۱۲۸۶ در تهران – ۳۰ دی ۱۳۷۳ در زوریخ) معروف به مهندس بازرگان سیاستمدار، عضو جبهه ملی ایران، مؤسس حزب نهضت آزادی ایران، استاد دانشگاه، پژوهشگر قرآن، نخستوزیر دولت موقت، نماینده نخستین دوره مجلس شورای اسلامی بود. او نخستین دانشیار دانشگاه تهران بود و مدتی بعد استاد و به مدت ۶ سال رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهران شد.
[15] - آیه 72 سوره ص "پس آنگاه که او را به خلقت کامل بیاراستم و از روح خود در او بدمیدم بر او به سجده در افتید." فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ
[16] - آیه 85 سوره اسراء "و تو را از حقیقت روح میپرسند، جواب ده که روح از (عالم) امر خداست (و بیواسطه جسمانیات به امر الهی به بدنها تعلق میگیرد) و (شما پی به حقیقت آن نمیبرید زیرا) آنچه از علم به شما دادند بسیار اندک است." وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
[17] - وقتی این جمله را این پیرمرد به زبان راند، نمی دانم چرا ناخودآگاه ذهنم رفت سراغ یک حدیث که روز قبل دوست عزیزی از طریق شبکه مجازی برایم ارسال داشته بودند که " از امیرالمومنین علیه السلام سوال شد، پس از ابلیس و فرعون و نمرود، و بعد از جماعتی که اسامی شما را بر خود مینهند و گروهی که خود را ملقب به القاب شما میکنند و امکنه شما را تصرف کرده و در ممالک شما حاکم میشوند؛ اشرار خلق خدا کیانند؟ حضرت فرمودند: علما، وقتی به فساد افتند، اینان اباطیل را ظاهر میسازند و حقایق را کتمان میکنند، و درباره ایشان، خداوند فرموده: «أُولئِک یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ إِلَّا الَّذِینَ تابُوا»، (آنان را خدا لعنت میکند، و لعنت کنندگان لعنتشان میکنند. مگر کسانی که توبه کردند). احتجاج،ج۲،ص۴۵۸"
پروردگارا! هر چند در لحظه لحظه های بودنم، در نفس هایی که گاه آگاهانه، و گاه ناخودآگاه به درونم، در آمد و شدند، اگر در خلسه ی غفلتی فرو نروم، با تو رهسپارم، گرچه تو فارغ از غفلت هایم، همیشه با منی، اما همراهی من با تو به فراخور حالیست که دارم، که اگر به خود آیم و بودنت را با خود حس کنم، آنگاست که سخن با تو بسیار دارم. اطمینان دارم که می شنوی، هر چند در بیشتر موارد بی جوابم می گذاری؛ آنچنان که گاه نبودت را بیشتر از بودنت حس می کنم.
غفلت من از تو به حداقل می رسد، آنگاه که به شرایط انسان و انسانیت می نگرم؛ این روزها اعتیادی پیدا کرده ام سخت، که ببینم، بشنوم، بچشم و...، شاید بتوان گفت این روزها تمام حواسم به اطراف است، گاه ساعت ها در حال شان (که البته خود نیز از آنهایم)، دقیق می شوم، تا بلکه بفهمم، ما کیستیم، بر ما چه می رود، و برای چه؟! اما هرچه نگاه می کنم یا دست توست، یا دست کسانی که دم از تو می زنند.
گلچین کردن هایت از خوبان مان، دلم را به درد فراوانی دچار می کند، وقتی می بینم که هر روز تنهاتر می شویم، بشر در این سیل جمعیت تنهاست، و تو در این تنهایی ها، از بین کسانی که انتظار می رود، پیچی از دردسر های انسانیت را باز کنند، به بهانه های مختلف می بری، و در همان حال، انگار نگاهبانان جهنم، دست نخورده، عمرهای طولانی می گیرند.
دیگر دنیا هم بدین امر شرمگین شده است، که هرگاه سرِ انسانی را مثل یک حیوان می خواهند بِبُرند، این نام توست، که در آن لحظات ترس برانگیز و تاسفبار، که وحوش می پراکنند، در هوای سردِ بی کسی انسان و انسانیت، طنین انداز است، و تو همچنان ساکت و صبور، بر ترکتازی وحشت، نظاره گر، و بر رسوایی آنان کوسی نمی زنی! پس کی در صور دمیده خواهد شد؟ چند نسل باید قربانی شوند؟ چه مقدار انسان باید در این کثافتخانه دهشت انگیزان، از امید خالی، جان خود را از دست دهند.
آنان هر روز کوس پیروزی بزنند، و دنیا و تو، هر دو تماشاگر. تا بارقه ایی از امید، در دل رحمت طلبان روشن شد، دنیایی از بوق و سِنج، آشوب می زنند، تا کسی را یارای بوییدن رایحه ی آزادی و کرامت انسانی در این شب ظلمانی در زیر بینی جستجوگر و حساس خود نباشد، و این بوی تعفن تکبر، و احساس غرور پیروزی شب، چشم ها را از انتظار چال اندازد.
شب شکنانی که از آنان سخن گفتی، که روزی بی بهره گان از قدرت را، نوید آزادی و کرامت می دهند، کجایند؟! اگر قرار بود شب اینقدر طولانی شود، کدام انسانی در عالم بالا رضایت داد که ما را بدین تبعیدگاه بی پایان، هبوط دهی، این بار امانت پر از رنج و ناامیدی را، کدام وکیلی بر دوش ما گذاشت، که اینک از او در این هنگامه های درد، اثری نیست؟!
بار امانت آزادی و کرامت انسانی را بر دوش کدام منجی نهادی، که هیچگاه بشر، آن را انگار نداشته است، و هر بار که نسیمی آمد و بویی پراکند، به چند لحظاتی، که در تاریخ چند میلیون ساله ما، حتی به اندازه چشم زدن نوزادی بر صورت مادرش هم نبود، به دریایی از خون مبدل شد، که از رگ های فرزندان آدم جاری گشت، تا طلایه داران دروغین آزادی و کرامت انسانی، شلوغی کنند، و شوری بنوازند و در این شور و هیاهوی مکر و حیله، همه را در خواب و خلسه آزادی و کرامت انسانی غرق، و به بندی که برای شان ساخته اند، منتقل کنند.
اورمزدا! این کوس های وقت و بی وقت نواخته شده در رسای آزادی و کرامت انسانی، هر بار داروی مخدری شد، که قربانیان را در خوابی ناز فرو برد، و آنان را در آرزوی داشتن ها، به راحتی از بندی به بندی دیگر در وادی نداشتن ها، بی دست و پا زدنی چند، تغییر مکان شان دادند.
وقتی بشر به شیوه ها و نظام های حاکمیت بر مردم و جامعه اندیشه می کند، و عملکرد و نتایج حاکمیت انواع آنها را با هم در تاریخ می سنجد، می تواند بفهمد که تا کنون بهترین روش در بین نظام های دیگر، "حاکمیت مردم بر مردم" یا همان "دمکراسی" و سیستم"جمهوری" دیده شده، که بروزی موفق داشته است، و تقریبا همه (چپ و راست، مذهبی غیر مذهبی و...) بر آن اتفاق نظر دارند. هر چند شاید عده ایی صد عیب برای سیستم حکمرانی دمکراسی بشمارند، که تعدادی از آنها هم به حق است، اما در دنیای جدید، انسان فرهیخته، بشر پیشرفته و بسیاری از دیگران که الگوهای موفقی ارایه داده اند، فهمیده اند، که بدیل بهتری برای دمکراسی تا هم اکنون کشف نشده است.
و البته پر واضح است که حاکمیت فردی بر سرنوشت جامعه و مردم یک کشور چقدر مردود، خسارت بار، ناکار آمد، فساد برانگیز و... است، و این تنها روح جمعی است که کمترین اشتباه را می کند، و همه را به سمت خیر واقعی رهنمون و راهنماست.
انتخابات امریکا باز دنیا را بر لزوم فراهم سازی مقدمات حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، متوجه و آگاه کرد، آنچه در امریکا این روزها در جریان می باشد، نشان داد که باید مردم توان تجدید نظر، در رای و نظر قبلی خود را داشته باشند، تا هرگاه دیدند، اشتباهی کرده اند، سرشان کلاه رفته است، فساد اوج گرفت و.. شرایط خود را به صورت مسالمت آمیز تغییر دهند، هرگاه خودکامگی اوج گرفت، گردن خودکامگان را به راحتی یک رای دادن بشکنند، هرگاه تمامیت خواهی رخ داد، کمرش را در مقابل اراده جمعی مردم خم کنند، آنگاه که اشتباه کردند، و به جریانی زمینه کار دادند، وقت پشیمانی، فرصت جبران و تغییرش را داشته باشند و...
در چهار سال گذشته دنیا دید که امریکا دچار یک رهبر و یا رییس جمهور پوپولیست شده است که نه به میثاق های جهانی پایبند است و نه به قول قرار با دوست و دشمن، و هر چه می خواهد و هوس می کند انجام می دهد، او در رفتارش بسیار قصد خودنمایی داشت، و وقتی فرمان بدبخت کردن یک کشور و یک مردم را امضا می کرد، و خود می دانست که با "فشار حداکثری" چقدر جان، زندگی، آینده و... آنان دستخوش خطر شدید می کند، ولی حتی شرم و حیای انسانی را به کناری نهاده، و متن فرمانش، با امضای درشتش را، با افتخار و غرور تمام، در مقابل دوربین و چشم نگران مردمی که مورد حمله واقع می شوند گرفت و به رخ آن مردم مظلوم بی دفاع کشید، که باید طعمه منویات دل او شوند و... اما مردم امریکا در اولین فرصت، رای قبلی خود را جبران کرد، و این روند را متوقف کردند، این همان زیبایی دمکراسی، و بروز داشتن اصل اساسی حق تعیین سرنوشت است.
متاسفانه آقای ترامپ با همه قدرت، ثروت و بزرگی که خود بدون تکیه به پست ریاست جمهوری داشت، مانند بعضی دیگر از رهبران خودشیفته دیگر جهانی، که از قضا دیکتاتور ترین ها هستند، عقده حقارت داشت و نظرات خود را بر همه (دوست و دشمن) تحمیل می کرد، و به رغم همه خوبی ها و بدی هایی که ایشان توامان داشتند، وقتی مردم امریکا متوجه شدند که جهان دیگر این ساز ناکوک را نمی خواهد، رای به رفتنش دادند،
این همان زیبایی سیستم مردم سالاری و یا دمکراسی است که انسانی را از اوج قدرت، وقتی که در آنجا جا خوش کرده است، حتی اگر شاخص های اقتصادی کشورش را بهبود بخشیده باشد، حتی اگر دامن امریکا را از جنگ ها و خون ریزی ها بیرون کشیده باشد، حتی اگر امریکا را به جایگاه ابرقدرتی اش باز گردانده باشد، و... ولی وقتی وجدان عمومی امریکا نگاه کرد که آقای ترامپ بد کرده است، این وجدان به میدان آمد و به راحتی دادن یک رای، روند را تغییر داد.
دیدگاه فاشیستی که می گوید، حرف فقط حرف من، طبقه حاکم فقط، طبقه همراه من، مردم در اولویت، فقط آنهایی که با من هستند، قدرت دست کسانی که، همراه و همنظر من هستند، نظر فقط نظر من، حق فقط همان جای قرار دارد، که من در آنجا قرار دارم و... این خصلت های زشت را وجدان عمومی مردم و جامعه درک می کند، و وقتی که مردم توان تغییر مسالمت آمیز داشته باشد، این همان دمکراسی است.
و اینجاست که باید گفت درود بر دمکراسی، زیبایی دمکراسی در انتخابات امریکا بروزی دوباره داشت، که چشم ها را روشن کرد، که چطور در یک روندی که نه کسی می تواند پیش بینی اش کند، و نه دستکاری اش کند، باد تغییر را مردم می وزانند، آن هم در پای صندوق های رای، نه با شورش و خون دادن در کف خیابان ها.
نزدیک به 158 سال قبل در چنین روزی در 16 آبان 1241 خورشیدی [1] ، بهادر شاه ظفر [2] آخرین پادشاه گورکانیان هند [3] که آنان را به امپراتوری مغولان هند [4] نیز می شناسند، در حالی که توسط سربازان کمپانی هند شرقی [5] ، دستگیر و به شهر یانگون در کشور برمه کنونی تبعید شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
به دنبال شکستن آخرین مقاومت نیروهایش، در مقابل نیروهای بریتانیایی، که حتی سر فرزندش را بریده و به عنوان هدیه جهت او ارسال داشتند، تا روحیه اش را بشکنند، پایان سلسله گورکانیان هند نیز با دستگیری او توسط افسران کمپانی هند شرقی رقم خورد، و این متاسفانه شروع ویرانی فرهنگ و ادب پارسی، و شروع پایان تسلط 900 ساله آن زبان بر دربار هندوستان نیز بود، چرا که مهاجمان انگلیسی از این به بعد طی نزدیک به 200 سال، تمام سعی خود را کردند تا زبان انگلیسی را جایگزین زبان پارسی در شبه قاره هند، و کشورهای مهم جنوب آسیا کردند، که تاکنون به عنوان منطقه گسترش زبان و ادب پارسی محسوب می شد. امروز آثار موفقیت آنان را می توان در این منطقه همسایگی ایران دید، چرا که زبان انگلیسی یکی از زبان های رسمی کشور هند و... است، و بسیاری از اسناد اداری، بازار نشر، مطبوعات، فرهنگ و ادب هند، پاکستان، بنگلادش و... به زبان انگلیسی تولید و منتشر می گردد.
حال آنکه تا پیش از این زبان دربار و حاکمیت هند پارسی بود، و شعرا و دانشمندان ایرانی به تعداد چند صد نفر، دربار ادب پرور و علم پرور هندوستان را به عنوان مکانی امن و آرام، برای خود یافته و بزرگترین شعرا، نویسندگان، تاریخ نویسان، لغتنامه نویسان، عرفا، صنعت گرانِ سرزمین پارس، آنجا را پناهگاه امن خود یافته، و فرهنگ و ادب پارسی را در دربار فرهنگ پرور گورکانیان به اوج خود رساندند.
و اینچنین است که بین حاکمیت، و اوج گیری فرهنگ و زبان یک ملت ارتباطی تنگاتنگی وجود دارد، و وقتی حاکمیتی به فرهنگ و زبان کشور و مردمش حساس باشد، آن نیز اوج خواهد گرفت، و وقتی این ارتباط قطع شد، این تنها ثروت یک کشور و مردم نیست که به تاراج می رود، بلکه میراث فرهنگ و ادب و زبانش هم طعمه از راه رسیدگان خواهد شد.
20 سپتامبر 1858 همایون تمب دهلی دستگیری آخرین شاه کورکانی با پسرش
20 سپتامبر 1858 همایون تمب دهلی دستگیری آخرین شاه کورکانی با پسرش
در زندان انگلیسی ها قبل از محاکمه و تبعید به میانمار
در زندان انگلیسی ها قبل از محاکمه و تبعید به میانمار
نقاشی از شاه بهادر ظفر آخرین پادشاه پارسی گوی هند
نقاشی از شاه بهادر ظفر آخرین پادشاه پارسی گوی هند
مان موهان سینگ نخست وزیر هند بر مزار بهادر شاه ظفر در میانمار
مان موهان سینگ نخست وزیر هند بر مزار بهادر شاه ظفر در میانمار
فرزندانش، میرزا شاه عباس و جوان بخت
فرزندانش، میرزا شاه عباس و جوان بخت
نقشه حاکمیت پارسی گویان کورکانی هند
نقشه حاکمیت پارسی گویان کورکانی هند
29 آوریل 1844 شعر نوشته شده توسط بهادر شاه ظفر
29 آوریل 1844 شعر نوشته شده توسط بهادر شاه ظفر
خانم زینت محل بیگم همسر بهادر شاه ظفر
خانم زینت محل بیگم همسر بهادر شاه ظفر
پرچم رسمی حکومت پارسی گوی گورکانیان هند
پرچم رسمی حکومت پارسی گوی گورکانیان هند
[1] - 7 نوامبر 1862 میلادی
[2] - بَهادُر شاه دوم معروف به "بَهادُرشاه پیروز" نام کاملش "ابوالمظفر سراجالدین محمد بهادرشاه ظفر" آخرین امپراتور گورکانی در هندوستان بود. آخرین پادشاه مسلمان هندوستان و از پویندگان جنبش استقلال هند از سوی امپراتوری بریتانیا یاد میشود. بهادرشاه بسیار به ادبیات و خطاطی علاقه داشت و به زبان اردو و زبان فارسی شعرهایی در قالب غزل سروده است، ایشان پس از وقایع منجر به شورشهای سال ۱۸۵۷ میلادی در هند علیه سلطه بریتانیایی ها، که به شکل شدید و خشونت باری توسط قوای حکومت بریتانیا مستقر در هندوستان سرکوب گردید، وی و باقیمانده خانوادهاش را دستگیر، محاکمه و نهایتاً از دهلی به یانگون در میانمار فعلی که تحت قیمومیت امپراتوری بریتانیا بود، تبعید کردند. ایشان در سال 1862 در چنین روزی 5 سال بعد از تبعید، دار فانی را وداع گفت.
[3] - امپراتوری گورکانیان روزگاری بر سرزمینی که اکنون کشورهای هند، پاکستان، افغانستان، بنگلادش در آن قرار دارد، حکومت کردند، حاکمیت آنان بر این منطقه از سال 1526 توسط بابر اولین پادشاه آنان آغاز، و با بهادر شاه ظفر در سال 1857 به پایان رسید، مهمترین پادشاهان این امپراتوری بزرگ پارسی گو که از دره فرغانه در آسیای میانه نشات گرفته اند، بابر، همایون، اکبر (مغول اعظم)، جهانگیر، شاه جهان، ارونگ زیب، بهادر شاه، جهانگیر شاه و... هستند. گورکانیان هندوستان یک امپراتوری پارسی مآب ترکی- مغولی و مسلمان با فرهنگی ایرانی در شبه قاره هند هستند. این دولت که برای بیش از سه سده بر مناطق وسیعی در جنوب آسیا فرمان راند، با بابر، که یکی از شاهزادگان تیموری بود، با پشتیبانی ایران و عثمانی در جهت تضعیف سلطان دهلی، ابراهیم لودی، به جنوب آسیا لشکر کشید و در نبرد نخست پانیپات دولت دهلی را به سختی شکست داد و بر شمال هند مسلط شد. با این حال، ظهور گورکانیان بعنوان یک قدرت منطقهای، حدوداً در سال ۱۶۰۰ میلادی و در دوران اکبر، نوه بابر، روی داد. امپراتوری وسیع اکبر تا پایان حکومت اورنگ زیب، آخرین پادشاه بزرگ گورکانی، پا بر جا ماند و پس از مرگ او در ۱۷۰۷ میلادی، زوال آنان آغاز شد. گورکانیان در سال ۱۷۳۹ میلادی به سختی از نادرشاه، شاه ایران، در نبرد کرنال شکست خوردند که این مسئله عملاً زمینهساز سقوط نهایی آنان شد و سرانجام رفته رفته تمام قلمروی گورکانیان توسط کمپانی هند شرقی تصرف گردید. پس از شورش ۱۸۵۷، امپراتوری بریتانیا رسماً دولت تیموری را منحل و حکومت شبهقاره به شاه نشین بریتانیا واگذار شد.
[4] - متاسفانه در بین ما رسم است که هر وقت از شجاعت کسی می خواهیم بگوییم، آنقدر الگوی مناسب در بین انسان ها نداریم که در بین حیوانات به دنبال حیوانی می گردیم که او را به آن حیوان شباهت دهیم، که معمولا هم این "شیر" است، لذا به عنوان مثال علی ع را با افتخار تمام "اسدالله" یعنی "شیر خدا" می نامیم، یا اگر تواضع را هم بخواهیم نشان دهیم باز به همین شیوه عمل کرده فرزندان خود را "کلب صادق" یعنی "سگ امام صادق" و "کلب جواد" یعنی "سگ امام جواد" می نامیم؛ در بین سیاسیون حکومت پیشه هم آنقدر جامعه انسانی ما انگار از مثال های مناسب تهی است، که حاکمیت ها برای این که خود را به اقتدار و قدرت وصل کنند، به دنبال یافتن جنایتکارترین ها رفته، و از جمله گورکانیان هند خود را "مغول" و از "نسل مغول" می دانستند، لذا بزرگترین شان را "مغول اعظم" می نامیدند، چرا دور برویم، قاجارها هم خیلی تلاش کردند که خود را از نسل مغولان معرفی کنند، حال آنکه خونخوران مغول دنیایی از تمدن را آتش زدند و از سر انسان ها مناره ها ساختند و...
[5] - شرکت سهامی که در سال 1600 با امتیاز نامه سلطنتی توسط ملکه الیزابت اول تاسیس شد و امور تجاری هند شرقی ناحیه ایکه امروزه منطقه جنوب شرق آسیا را شامل می شود، عهده دار شد و همین کمپانی بعدها حاکمیت خود را در شبه قاره هند، به نایب السلطنه بریتانیا در 1874 تحویل داد و منحل شد، شرکت مذکور مقدمات تسلط امپراتوری بریتانیا را بر شبه قاره هند و... فراهم کرد.
این روزها هیچ جای امنی وجود ندارد، از کابل که به مهد بروز هر روزه توحشِ جنایتکاران تبدیل شده، تا پاریس که می خواهد سمبل آزادی بیان، حقوق، قانون، دمکراسی باشد. همه جا به ویروس خشونت و ترور آلوده گشته است؛ دانشگاه، [1] محراب کلیسا، [2] مسجد، [3] مدرسه، [4] خیابان، بیابان و... عرصه جولان دست های کثیف این هیولاست، که هر روز از آستین آدمکی، نیش خشونت را در جان، مال و آبروی انسان ها، بیرحمانه فرو می کند.
در عموم موارد گاه پای داعش، گاه طالبان و... و به عبارتی مذهب و مدافعان مذهب در میان است، که مرزهای نامحدود فکری اشان، مرز جان، مال و ناموس دیگران را در فتوای دل های ناپاک خود، که خالی از رحم و شفقت، انسانیت و اخلاق است، شکسته، و بی حرمت می کنند، حرمتی به حریمی قایل نبوده، نه حرمت میهمان بودن در این دنیا را، نه حرمت میزبان که خداست، نه حرمت پناهی که به انسان در این دنیا داده شده، نه حرمت اخلاق، انسانیت، وجدان، کلاس درس، معلم، دانش آموز، نماز گذار، مردم عادی و... را نمی دارند.
تروریست ها انگار توسط تئوری و تئوریزه کنندگان ترور و خشونت، از همه ارزش های انسانی خالی شده اند، و مثل آدمک های ماشینی که طبق برنامه، و خالی از هر ارزش انسانی و اخلاقی، مملو ذهنی بله قربان گو، از برای آفریدن هر جنایتی با افتخار و برای رضای خدا! آماده اند.
اما بشریت برای خلاصی از ترور و تروریسم باید این آدمک های جانی جوان را، گرچه قابل شماتتند (چرا که خداوند همه را با عقل و وجدان آفرید)، به کناری نهاده، که آنان محصول کارخانه های انسان سازی اند، که تئوری پردازان ترور و تروریسم، آنان را در یک شستشوی مغزی کامل برای جنایت آفریدن، تدریس، تفهیم و توجیه می کنند، و آنان را خالی از هر آنچه خداوند به انسان داده (عقل و انسانیت)، و پر از آنچه می خواهند (گوش به فرمان مفتی، تئوری پرداز و...)، برنامه ریزی کرده، روانه عرصه جنایت شان می کنند، این است که کلاس های درس دانشگاه کابل را با خون دانشجویان جوانی که در شرایط جنگ و درگیری بی پایان، با هزار امید روانه عرصه علم شده اند، غسل داده، محراب کلیسای جامع شهر نیس فرانسه را، با خون نمازگزارانش غسل خون می دهند. در حالی که پرچم لا اله الا الله، محمد رسول الله، با رنگ های سیاه، سفید، سبز و... بر دوش می کشند، و با نعره الله اکبر، بر فرش زیبای آفرینش انسان ها، نقش خون می زنند.
سر انسان ها را همچون حیوانات حلال گوشت می بُرند و الله اکبر می گویند، انفجار می کنند و الله اکبر می گویند، به حریم دیگران تجاوز می کنند و الله اکبر می گویند، به اسارت می بَرند و الله اکبر می گویند و...؛ هر جنایت ضد بشری را مرتکب می شوند، و باز سخن از دین و خدا می رانند و... روزگار غریبی است. کرونا از یک طرف انسان ها را بی وقفه روانه سینه سرد خاک می کند، مذهب از سوی دیگر، اقتصاد از جانبی و... انگار همه دست به دست هم داده اند تا انسان و انسانیت را منقرض کنند.
ولی برای مبارزه با این وضع، باید ریشه این خشونت و ترور را در عمق تفکر ایدئولوژی ها و ادیان خشکاند، چه آن مسیحی که صلیب عیسا بر گردن می کشد، و مسجد شهر کرایست چرچ نیوزیلند را به خون نمازگزارانش غسل می دهد، چه آن یهودی که به نام موسا و خداوند یهو و یا دست یابی به سرزمین مقدس، فلسطینی ها را روانه گور می کند، چه آن مسلمانی که به قول خودش در دفاع از دینش این چنین دانشگاه، کلیسا، خیابان و بیابان را به خون غیر خود شستشو می دهد.
ریشه این تفکر را باید خشکاند، جوانانی که ملعبه دست تئوریسین های خشونتند را، باید به کناری نهاد، تئوری و تئوریسین های خشونت را باید مورد حمله قرار داد، آنان که این جوانان را به وسیله اِعمال زورآزمایی های سیاسی و مذهبی خود قرار داده اند. دنیا باید فارغ از نام ها (اسلام، مسیحیت، یهود، هندویسم و...) به ریشه ها بپردازد. ریشه جنایت، ترور و خشونت، در تئوری و تفکر تئوریسین هاست.
[1] - 12 آبان 1399 مهاجمان مسلح که بعدها داعش عکس آنان را زیز پرچم خود منتشر کرد، در حمله ایی به دانشگاه کابل 22 نفر که بیشتر دانشجو بودند را کشتند و 22 نفر را نیز مجروح کردند.
[2] - 8 آبان 1399 ابراهیم عیساوی جوان 21 ساله تونسی با حمله به کلیسای جامع شهر نیس فرانسه سه نفر را با چاقو کشت
[3] - 28 مهر 1396 در حمله یک مهاجم به مسجدی در شهر کابل 39 نفر کشته و 45 نفر زخمی شدند.
[4] - سوم آبان 1399 مدرسه آموزشی و آمادگی کنکور کوثر دانش در کابل مورد حمله یک انتحاری قرار گرفت و در این حمله 24 نفر کشته و 57 نفر مجروح شدند.
مرداب دیگر سیلابی نمی خواهد، تا دم به دم او را از حال خوش و ناخوش مردابی اش خارج کند! که در این آمدن، شدن و رفتن های سیلابی، جز دلتنگی و نا امیدی، برای مرداب و مردابیان چیزی به ارمغان نیامد؛ با آمدن هر سیلابی به اندازه قدرت خروش سیلابی اش، نعمت، پویش و امید به مرداب دمیده شد، و چوب بیداری بر پیکر خسته و خمیده مرداب نواخت، اما بیدرنگ باز این خواب و خمیدگی بود، که این بار از سوی سیلاب برایش تجویز شد.
مرداب می خواهد در نحوست حال مردابی اش بماند، تا شاید روزگاری همگام با بیداری کل طبیعت، فصل بارش های سیل آسا فرا رسد، و رستخیز مرداب نیز از راه در رسد، که آنگاه خواب و خمیدگی دیگر در کار نخواهد بود، چرا که سیلاب بزرگ، مرداب را نیز به راه خواهد انداخت، و در یک رود جاری، کسی را جایی برای خواب و خمیدگی نخواهد بود.
مرداب ها را نباید تکان داد، چرا که گِل آلود کردن آب مرداب ها، موج انداختن در آب راکدش، تنها به مرگ ماهی هایی خواهد انجامید که در کمبود اکسیژن، تنها زنده اند. این موج سبزه هایی را از زمین مرداب خواهد کَند، که در اکسیژن کم زیستگاهشان، زندگی را هر چند نکبت بار، ادامه می دهند، و روزگار می گذرانند، گرچه این همان مردگی است، اما با این تکان های بی مورد، همان نیمه مردگی و زندگی ها نیز از آنان سلب خواهد شد.
تنها یک رود بزرگ است که مرداب را به اقیانوس زندگی و آزادی و رویش خواهد برد، این سیل های دمادم و فصلی، تنها به ویرانی داشته های کم مرداب منجر شده، حتی این نشانه های زندگی نیز از بین خواهد برد، مرغابی که تخم هایش را بر چند نی لرزان در میانه های مرداب نهاده، آشیانش در این موج های گاه و بی گاه ویران می شود، بگذار مرداب هم از این مردگی و نشانه های کم زندگی در خود، لذت ببرد.
تا روزی فرا رسد که سیلی بنیان کن، او را تا اقیانوسِ زندگی، آزادی و رویش، بدرقه کند. سیلاب های فصلی تنها مرداب را به بیابان های خشک بُرد، و در آنجا با وعده های تو خالی، این نیمه زندگی را نیز از او ستانده و نابود و خشکش کرد، چنین مردابی قربانی نوش و نیش سیلاب های رویا پردازی شد، که با او از اقیانوس گفتند، و به واحه های خشک کوته فکری های خود برده، و قربانی هدف های دور و درازی کردند، که تا کنون تاریخ آب و زندگی، مصداقش را به تعداد انگشتان دست هم به یاد ندارد.
سیلاب هایی که دم از سرسبزی بیابان ها می زنند، انگار نه از وسعت بیابان باخبرند، و نه از مقتضای مرداب و توانش ارزیابی درستی دارند، و نه از حد و حدود خود می دانند، چراکه، کسی که تا کنون باغی را آباد نشان نداده، چگونه از سرزمین های سرسبز می تواند سخن گوید؛ مردابیانی که به هوس چنین سرسبزی خود را همراه می کنند، هم خود را و هم مرداب را به نابودی خواهند برد.
در حالی که مرداب به آمدن سیلاب ها زنده و ماندگار است، اما از این آمدن و رفتن ها هم کاری از پیش نبرده، چرا که هنوز که هنوز است فرسنگ ها با اقیانوس رهایی، رویش و زندگی فاصله دارد، و گاه امیدوار و گاه ناامید.
آه ای سرزمین شرقی ام! ای کرانه های خراسانی به بزرگی تمدنی افتخار آفرین، مهد لطافت های ادبی، و زبانریزی های شیرین گویش دری، تاجیکی و... ام، خاک مستعد و انسان پرورت، لعل بدخشانت، عرفان پاکت، مناجات با جان جانانت و... را هرگز فراموش نخواهم کرد، افسوس که تو را در این سوی آمو و برادران دیگرم را در آن سوی دیگر آمودریا از ما جدا کردند، اما همیشه مست داشتن تان بودم و هستم.
تو سرزمین پرورنده مردانِ مردِ مایی، ای انتهای دوستی ها، ای ادامه ی دامنِ دارزِ فرهنگِ پر افتخار من، از چه تو را در میانه های بلخ تا قندهار، از سرزمین یَلِ سیستان، تا کابل و بامیان، از هرات تا گذرگاه خیبر، از پنجشیر تا کویته و... در میان خون و آتش می بینم؟! هیزم این آتش نامیمون را کدام ناجوانمرد به جان تو و ما افکند، کدام نابخردی تو را در لُجه خون و آتش سوزناک، خواست ببیند، چشمش کور باد! دستش کُل!
آنگاه که میان ما مرز کشیدند، می دانستند که ما برادران نسبی هم هستیم، می دانستند تو پاره ای از تن مایی، اما کشیدند تا ما را از احوال تو بیخبر کنند، تا تو را در آنسو بسوزانند، و مرا، در این سو؛ اخبار کشتار هر روزه اتان را این روزها بیشتر از هر روزی می شنوم، من در لُجه ی خون خود در این سو سال هاست که غرقم، و تو نیز دهه هاست که همپای من، تا زانو در خون خود شناوری.
دردهای ما را انگار تمامی نیست، ما هر دو را، کُنده های سوزنده تنوری قرار داده اند، که باید بسوزیم تا آش شادی کسانی را فراهم کنیم که ضحاک وار از مغز سر جوانان ما سیر می شوند. اما در حالی که در عزای خود مویه می کنم، قلبم بر دردهای تو نیز مویه گرست، در حالی که خود هر روزه کسانم را روانه خاک می کنم، و در شعله آتشناک درد مردن های خود می سوزم، هرگز از تو و مصائب تو نیز چشم بر نداشتم، و بر هر دو مصیبت عزادار بودم، آن روزهایی که از قونیه [1] تا فرغانه [2] درازای مان کشیده شده بود، و مولانای ما میان این دو مهد خوبان، مشق عرفان می کرد و با شمس تبریزی خود نرد عشق و آگاهی از اسرار می باخت، و عشق و معرفت را در زبانی شیرین و پر مغز می پیچید تا دنیا را لبریز از عشق و مهر کند، و در روزهایی که هنوز ما را تکه تکه نکرده بودند، آنروزها هم مصیبت و درد داشتیم، اما در کنار هم بودیم، و سعدی شیرازی، ناصر خسرو قبادیانی، پور سینای مان آزادانه در این سرزمین، بدون پاسپورت در رفت و آمد بودند، و ما را از حال هم با خبر می کردند، و این خود تسلای خاطرمان بود؛ اما اکنون تو را در آن سو می سوزانند، و مرا در این سوی دیگر، و آن یکی مان را در فاصله ایی دورتر؛ انگار ما را هیزم آتشی می خواهند که به فتنه روزگار، نفت آلود است.
در اوج این هجوم مغول وار که از اُترار [3] آغاز شد و تا دمشق ما را سوزاند و با خاکستر همنشین کرد، بلخ را هرگز نباید از سمرقند بیخبر باشد، کابل را از کاشغر، دوشنبه را از بخارا، عشق آباد (اشک آباد) را از نیشابور، باکو را از ایروان، تفلیس را از گنجه؛ نیشابوریان نیز هرگز اشک های شما را در اَران و خراسان از دیده دور نداشتند، هر چند خود مدت هاست که غرق در اشک های بی پایان خودند؛
بسیاری می خواهند که ما چشم به زمین سوخته ی خود دوخته، همدیگر را نبینیم؛ اما هیچگاه فراموش تان نکردیم، هر چند دردها آنقدر بسیار و زیاد از حد است که گاه باید در خود غرق شد، که در چاه های عمیق بدخواهان مشترک مان در نغلتید؛
[1] - شهری در آسیای صغیر آنجا که مولانای ما دیده بر تراب خاک کشید
[2] - دره فرغانه در امتداد سیردریا، بین کشورهای تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان قرار دارد و مهد فرهنگ و تمدن ایران بزرگ و پارسی گویان و اقوام دوست است. مولانای بزرگ در این خصوص در دیوان شمس تبریز خود می فرماید : گفتم که رفیقی کن با من، که من ات خویشم، گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه، گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت: ای جان، نیم ایم ز ترکستان، نیم ایم ز فرغانه، نیم ایم ز آب و گل، نیم ز جان و دل، نیم ایم لب دریا، نیمی همه دردانه
[3] - شهری در سرحدات ملک یکپارچه ما، که حاکم نابخرد آن با طمع در اموال تجارت پیشگان مغول، و غارت آن، بهانه دست غارتگران داد تا ما را سراسر غارت و کشتار کنند.
چگونه به دنبال هماوردی باشم، و یا هماوردی برای خود بتراشم، در حالی که نه اهل نبردم، نه مخاصمه؛ چطور می توانم در کشاکش پنجه در پنجه شدن ها نباشم، و روی از آن برگردانم، در حالیکه این جهان را انگار بر پایه رویارویی بی پایان دو قطبی ها سرشته اند، و همواره بین دوگانه هایی چون، خیر و شر، تاریکی و روشنی و... تقابل دائم و بی پایانی وجود داشته و دارد، و در کشاکش عشق و نفرت این دو قطب متضاد به هم، این منم که لِه و لَوَرده خواهم شد.
او مرا در این بین، سرگردان دنیایی از نبردهای بی پایان، و فشارهای درونی و بیرونی ام قرار داد، که هیچگاه درون و برونم را از نبرد خالی نبینم و در کشاکش این رویارویی های بی پایان هم، باز انسان و در صلح بمانم! گرچه بعضی خواسته اند قرارگاهی در میان این دو قطب، بنیانگذار شوند، که نمی دانم موفق خواهند شد، یا نه؛ تا دنیایی خاکستری را میان این دو قطب سیاهی - سپیدی تعریف کنند، همچنان که او [1] "دستاورد واقعی" را "نشاندن لبخندی بر صورت دشمن" خود می بیند.
حال، من که حتی قادر نیستم لبخندی را بر لبان خود جاری سازم، چگونه می توانم موجبات نشاندن شادی و خنده بر لب دیگران را فراهم سازم. آرامشی را که، خود از آن تهی ام، به دیگری هدیه نمایم، امن و امانی را که خود ندارم، بدآن یکی ارزانی دارم، علم و آگاهی را که خود از ان بی بهره ام، بدو عرضه دارم، و در حالی که مالامال از بی پناهی هایم، پناهگاه دیگری شوم، در حالی که خود قراری ندارم، قرارگاه او باشم، حال که درمانی برای دردهای خود نیافتم، داروی درد او شوم.
با این حال دلم گواهی می دهد که هرگز نباید از پای نشست و نخواهم نشست، و در این هرج و مرج داشتن ها و نداشتن ها، و در چکاچک شمشیرهایی که هرگز در غلاف نیاسودند، برای داشتن آنچه ندارم، به جستجو نداشته ها خواهم نشست، هر چند دیگران نیز جستند و یافتند، و یا نیافتند! اما این مرا از یافتن و نیافتن آنان دلسرد نخواهد کرد، که این دنیا، عرصه جستجو برای یافتن دُر ارزشمندی است که هرکه یافت، از آن برخوردار خواهد شد، و اگر در این نیافتن ها هم عمری به باد رفت، چه غم، "زنده" خواهم "مرد" [2] و البته ایستاده بر نشسته مردن، و در نبرد مردن، به است بر تسلیم مردن؛ چشم به افق ها دوختن، و رو به افق ها، به است از خیره ز دیوارها جستن!.
[1] - دالایی لاما رهبر بوداییان تبت که اکنون در شمال هند دولت در تبعید خود را برای تبت تحت اشغال چین، تشکیل داده است در تاریخ 26 اکتبر 2020 طی توئیتی عنوان داشت : To achieve peace of mind it’s important to have patience and it’s people who are hostile and antagonistic rather than our friends who teach us patience. It’s not difficult to make your friends smile, but bringing a smile to your enemy’s face is a real achievement.
[2] - سید عطا الله مهاجرانی : "كوته نوشت هاى او (مرحوم هرمز انصاری، بنیانگذار مدرسه زبان سیمین)، كه ميراثى گرانقدر است بلوغ انديشه و بروز آن، در صورتى بسيار فشرده است. مثل: مى خواهم زنده بميرم! شور و نشاط وشكوه زندگى در او تماشايى بود. انسان افق هاى آينده بود در جهانى كه بسيارى به ديوار نگاه مى كنند."








