مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

جمعه 26 مهرماه 1398 باز طولانی ترین مسیر به قله توچال، از پارک جمشیدیه، به کلکچال، پیازچال، خط الراس، رقم خورد، صعودی زیبا که شش و نیم طول کشید، در مسیری که شاید زیباترین مسیر صعود به قله توچال از همین مسیر است، زیرا گذشته از زیبایی های دیگر، در خط الراس که قرار گیرید، قله برف دار دماوند تا قله آزادکوه، و کهار ناز که در سمت راست در دیدرس شماست، و دریایی از نور که از نور چراغ خیابان های تهران برخواسته است، در سمت چپ چشم ها را به زیبایی نوازش می دهد، و در سحرگان این نور به همراه ماه پرنور که تا پاسی از روز هم در افق غروب خود مانده بود، مسیر را روشن می کنند تا صعودی زیبا را رقم زنند، صعود در مسیر هایی تکراری که هر بار در عین تکرار تازه است، و انگار برای اولین بار صورت می گیرد، هم به لحاظ سختی هایش و هم به لحاظ زیبایی هایش.

زمانبندی صعود به ستیغ 3964 متری توچال در این برنامه به این شرح می باشد :

  • حرکت از پارک جمشیدیه ساعت 3 و 40 دقیقه بامداد
  • رسیدن به اردوگاه کلکچال و صرف صبحانه و حرکت از اردوگاه ساعت 6 صبح
  • رسیدن به بالای گردنه کلکچال بین پیازچال به شیرپلا، ساعت 6 و 53 صبح
  • وصول به چشمه پیازچال در ساعت 7 و 28 دقیقه صبح،
  • صعود به ستیغ توچال در ساعت 10 و 15 دقیقه صبح و پایان صعود

این هفته دیدن گل های زیبای سپید که بدون هیچ گونه ساقه و برگی از دل خاک خشک بیرون می زنند، چشم ها را با زیبایی خود نوازش می دهد، و بروز این معجزه طبیعت، مرا به یاد صعود به قله سات در تالقان انداخت، قله ایی که هرگز موفق به صعودش نشدیم، و این گل را فکر کنم اولین بار در "گته دروازه"، در راه صعود به سات دیدم، نرسیده به آتشکده/امامزاده کرکبود، برای اولین بار بود که آن را می دیدم.

دو کوهنورد آلمانی و اتریشی هم که به قصد نزول از قله توچال به سمت تیغه های دارآباد در جهت عکس ما در حرکت بودند، با یک برخورد محبت آمیز باب سخن را باز نمودند، و من وقتی از مقصدشان مطلع شدم، به آنها توصیه کردم از این مسیر نروند، چرا که مسیر تیغه های دارآباد خطرناک است، آنها که از زبان پارسی چند کلمه ایی را بلد بودند، وقتی من از معادل "خطر" به زبان انگلیسی گفتم، فورا به زبان پارسی گفتند "خطرناک" است، وقتی گفتم از کدام کشور آمده ایید: پاسخ شنیدم "آلمانیا"، که گفتم اینجا کشور شما را بعنوان "آلمان" می شناسند، و یاد کردم از مسیر سخت قله هایی که صعود به آن اولین بار کار آلمان ها بوده است، که از عهده صعود از آن بر آمده اند، و مثلا "تیغه آلمانی ها" در سخت ترین مسیر به علم کوه مشهور است و به علت این که اولین بار آنها از آن عبور کردند به نام آنها ثبت و نامیده شده است و لابد با این توان عبور که در آنها دیده ایم، از تیغه های دارآباد هم با امنیت عبور خواهند کرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دلم افتاده در آشوب،

هوای سینه ام سنگین،

نفس ماندست، از رفتن،

و یا بالا رسیدن،

خروج از تن.

از این آشوب، ترک جان بُوَد آسوده تر،

از ماندن.

گلویم خشک،

دلم نوشیدن جام شرابی، به قعرِ نا فهمی ها طلب دارد،

که از فهمم برونست، این عالم،

این ماندن، و این دیدن،

و یا این زندگی یک سر،

نه یاری، همدمی، گفتاری از شادی،

سرایم گشته پر،

از ماتم ماندن،

ندارم من دگر، چشمی بدین ماندن،

بدین بودن،

بدین خوردن،

بدین بردن،

بدین زیستُ، و این دریوزگی کردن،

همه ننگ است،

تباهی، کرده ما را دُور،

نفس در سینه ام تنگ است،

هوایی، این دلم را بی نفس کردست،

نفس چون ایستد،

این جشن رفتن را غنیمت می شمارم من،

به دنیا خنده ایی کرده،

غزل را یک نفس گفته،

به رفتن بی دریغ،

عزمی سریع، خواهم کرد،

که رفتن به، از ماندن،

دیدنُ، رقصیدنم با گرگ،

مرا با میش ها، این روزگار، خوش بود،

از آن دم که فهیمدم،

این گرگ است که می نازد به دندانش،

که این دندان، به جشن خون و غارت، رقصانُ، آواز گویان است،

منم در دل، هوای گرگ بودن را، نمودم یک دم،

خدا هم ایستاده، به یک لحظه، اجابت کرده این بنده،

همان بنده که اکنون روز و شب دنیای میشی را کند در دل،

ولیکن آن خدا هم، مرا با گرگ ها همنشینم کردُ، اینک رفت،

و اکنون هرچه من او را صدا کردم،

دگر انگار او را نیز، خدایی هم به پایان رفت،

ترک خدایی کرده است اکنون،

و او هم نیست،

صدای رفتنش، اندک صدایی هم نمی آید،

و من بیزار از گرگم،

به گرگ ها، گشته آلوده،

که هر دم باید او را من،

ببویم، ببینم،

 لمس کرده، کُنم کُرنش،

و اکنون من شدم تنها، و این گرگُ، گرگ خویی ها،

حساب روز و شب از دست من بیرون،

نه روزم بی گرگُ،

نه شب را خلاصی، زین زوزه هایِ بی پایان،

من و او،

شدیم همدم،

شدیم هم کاسه، هم قدم، هم سخنٌ، هم رای،

که رای او همیشه غالب استُ، به ناچار، دنباله رویم من،

نفس در سینه ام مانده،

کاش بالا نیاید این، یک دم،

تمامش کن خدا! نمی خواهم، من این ماندن،

و بر این گرگ، آلودن،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آه ای ارتفاعات بلند! می دانم که چشم های شما گریان خواهد شد، وقتی داستان مرا بشنوید،

آه ای قله های بلند! لطفا به دقت مرا گوش فرا دهید،

وقتی من از تنهایی خود می گویم،

آیا می توانید داستان تکرار ناشدنی ام را برایم حفظ، و بازگو کنید؟

می دانم قلب های شما مملو از راز هاست،

به من نیز فضای خالی، در قلب خود دهید، تا داستانم را بگویم و برای من نیز آنرا مثل داستان های دیگرتان حفظ کنید،

چه کسی از شما پایدارتر و قابل اطمینان تر است؟! من که نتوانستم بیابم،

من عشقم را گم کرده ام، کجا می توانم او را بیابم،

چه جایی بهتر و مناسب تر برای یافتنش، بهتر از بلندی هاست،

جایی که شعرای بزرگ، پیامبران، عارفان و... برای یافتن عشق خود در آنجا جستجو کردند، تا قلب شان را برای عشق خود بازگو کنند.

شما بلندی هایی هستید، جایی که پیام آوران آسمانی آنجا ایستادند و با خدای خود سخن گفتند، و خداوند راحت ترین مکان را برای سخن با انسان، همانجا یافت،

آیا من هم شرایط مناسبی دارم تا چنین کنم؟!

چه تفاوتی بین من آن پیامبر در این رابطه هست؟ وقتی من هم می توانم چون او در آن بلندای تو ایستاده، و همچون او سرود عشق بنوازم،

من بدینجا آمده ام تا دردهای قلبم را زمین بگذارم، و آن را به تو بسپارم، تو که به عنوان امن ترین مکانی برای آن،

دوست دارم در همینجا به مرگ بوسه زنم، همچنان که دیگر همنوردانم نیز بر این خواسته اند،

می خواهم در اینجا زندگی را بچشم، من چنین زندگی را پایدار و قابل اعتماد می دانم،

من برای خدای واقعی نیز در همینجا در جستجویم، همچنان که دیگران نیز خدای واقعی را اینجا یافته اند،

من در جستجوی خود، به عنوان قسمتی از طبیعت، در همینجا هستم، اینجا را طبیعت واقعی یافتم، و خود را در سرزمین های صاف گم کردم.

موقعی که تو را نادیده گرفتم، ارتباطم را با تو از دست دادم، اکنون به دنبال تازه کردن ارتباطم با تو هستم،

نمی دانم آیا تو باید در خدمت من باشی و یا من باید در خدمت تو باشم، اما تصورم بر این است که این یک ارتباط دوسویه است،

تصورم، مبنی بر این که همه در خدمت من هستند، نادرست بود، و این که من موجودی عالی هستم، اما من خود را قسمتی از سمفونی می بینم که طبیعت آن را یکجا سروده است،

در حالی که اعتمادم را در این پایین دست ها از دست داده ام، من در جستجوی راه نجاتی در آن بالا دست ها هستم،

فهم من از آنچه قلبم می گوید آنقدر محدود است، که نمی توانم قلبم را برایت به روشنی بسرایم، پس تو خود قلبم را بخوان،

صبورترین قلب را در تو یافتم، برای همین هم خواستم دروازه قلبم را به سوی قلب تو بگشایم،

چهره سفید، سبز، قهوه ایی و سیاه تو در طول زمان، شخصیت پخته و نرم تو را نشان می دهد،

 موقعی که به رنگ سفیدی، سرما را می گیری تا گرمایم را حفظ کنی،

زندگی را به من هدیه می دهی، موقعی که به رنگ سبزی، تا به من غذا دهی،

برای من می سوزی، تا رنگ چهره است به قهوه ایی در آید، و تخم زندگی را به من هدیه دهی،

لباسی به رنگ سیاه می پوشی، تا زندگیِ سپیدی را به من هدیه کنی،

آه ای کوه ها! شما نزدکترین به آسمانید، بدین جهت است که من شما را به عنوان محل عبادت خود برگزیدم،

بهترین داستان های من در بلندی ها اتفاق افتاد،

اجازه دهید اینجا در بلندی بایستم و آن را بگویم،

برای ستاره ها و ماه خود در اینجا جستجو می کنم، روشن ترین ماه و ستاره، تا زمین را به آسمان در اینجا بدوزم،

من بقا را با شما تعریف می کنم،

من در اینجا به جستجوی شراب نابم،

کوه تصویر کوچکی از زندگی انسان است، بالا رفتن از قله به سان تمرین کوچک شده ایی از زندگی انسان بوده، همچنان که در اینجاست که دیده می شود.

آه ای بلندی ها! شما مکانی هستید که عقاب های در پرواز در آسمان، بر شما فرود می آیند.

شجاعان شجاعت و افتخارشان را در شما جستجو می کنند،

نویسندگان بزرگ، قهرمانان خود را در بلندی ها خلق و به ذهن می آورند،

بلندی تو، آشیان و پناهگاه متواریان است،

ستیغ برای من نشانی است به بزرگی، 

ثبات و امنیت، معنی خود را زمانی نشان می دهد، که در مورد کوه فکر می کنم،

پاسخ عمل من از بلندی است که به من می رسد،

به دنبال منجی ایی هستم که از ستیغ خواهد آمد، تا ما را نجات دهد، منجی ایی که هرگز نخواهد آمد و من خود باید خود را نجات دهم، در ستیغ ها من خود را ایمن حس می کنم،

ستیغ به من یاد می دهد که چگونه زندگی کنم، و چگونه بمیرم،

موقعی که در آنجا هستم، آموزه هایت را همیشه می شنوم، همچنان که به من می آموزی که چگونه باید باشم.

به دنبال خورشید زندگی ام در ستیغ های البرز در جستجو هستم، آنجا که غروبش را تجربه کردم،

جای پای فرهاد در سنگ های ستیغ هاست، صدای عاشقانه اش از انجاست که اکو می شود،

سوار شدن بر ابرهای تصور، مرا به سوی ستیغ ها می خواند، تا از بلایی که در آن گرفتار آمدم، دور شوم،

ستیغ ها بهشت بی نقصند، که انگشت های ناپاک آن را دستمالی نکرده است،

پایداری دیرپای کوه، مرا سمبل مقاومت است،

ستیغ ها گنبدهایی هستند که من هرگز از آن روی بر نخواهم داشت، آنجا دیدگاه ابدی من است،

چوپانان زیادی، از آنجا به آسمان وصل شدند، بنابر این ارتباط جدیدی را از ستیغ ها به آسمان می جویم تا کلماتی جدید و ارتباط جدیدی را در آنجا بیابم،

من قسمتی از ستیغ هایم، ستیغ ها قسمتی از خدا، و خداوند در بلندی هاست، من به دنبال روزنه ورودی هستم تا به قلب او در آنجا نفوذ کنم،

ستیغ ها نردبان و بالا برنده به سوی خداوندند، بلندترین آن نزدیکترینش به خداست،

ستیغ ها نمایشگر به هم ریختگی طبیعت است، من به دنبال سکوت و آرامشم در آنجا،

سنگ های کوه برای خانه ام دکوراسیونی است برای زیبایی، اما برای ستیغ این سنگ ها سلول های سازنده قله اند.        

 

 

 

Heights, where I am looking for my love

http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/791.html

Oh heights, I know, your eyes will tear me when hearing my story,

Oh peaks, please hear me carefully,

When I am telling you of my loneliness,

Can you save and retell my irreplaceable love story?

I know, your hearts are full of mysteries,

Please give me a blanket space to tell you, and save it for me too,

Who is more stable and reliable than you?! I couldn’t find,

I’ve lost my love, where could I find it?

Where is more suitable than heights to look for it,

Where, great poets, prophets, saints... looking for their love in, to discuss their heart with him,

You are the heights, where prophets stand and speak with God,  and God find cozy place to speak with human,

Am I qualify enough, to do this also?

What’s the difference between me and him, in this regard? When I can stand on such a height and impose such a love rhyme,

I came here to lay down my heart’s pains, and give it to you, as a safekeeping place,

I love to kiss death in heights, as other climbers also love,

I love to test life here, as I found this life stable, old, reliable...

I looking for my real God there, as others found it here,

I am looking for myself as a part of nature, when I found you the real nature, I’ve lost myself in the plane area,

As I’ve lost connection when I ignore you, I am looking for reconnecting,

I don’t know if you should be at my service or, I should be at your service, but I think this is a two-sided relation.

My supposed, that all at my service is wrong, and I am a super being, but a part of the symphony that imposes nature,

I am looking an escape in you when I’ve lost my confidence, here in low altitude,

My understanding of what my heart says is so limited that I cannot impose verses that clear my mind for you, please read my heart by own.

I found the most patient heart with you, that I want to open my heart to you,

Your white, green, brown and black color face, in during time, show your flexible and maturate characteristic,

You get cold when you are white, to save me of warmness,

You gift me life, when you are green, to give me food.

You burn for me, and get the brown face, and give me seed of life,

You dress black, to gift me white life,

Oh mountain, you are adjoining to the sky, so I chose you as worship place,

My best stories happened in the height,

Let me stand and stay in the height,

I am looking for my stars and moon there, the brighter one,

To affix land to sky,

I define immortally with you,

I looking for a savory drink there,

Mountain is a small picture of human life, climb a peak it is like short and shrinks practice of human life, as it is happening there,

Oh, heights! You are the place of eagles who fly in the sky and land on you,

The heroic look their splendor in the heights,

Writers create and imagine their heroes in heights,

Height is the shelter of ran away,

Height is hinting me to greatness,

Stability and secure get meaning when I look or think of a mountain, 

The response of my action is come from height,

I am looking for a liberator who will come from a height to rescue us, the liberator who will never come and I should go there to rescue myself, in heights I feel secure,

The height teaches me how to live and how to depart,

When I am there, I hear your teaches, all the time, as you teach me how should I would be,

I am looking for the sun of my life, on the peaks of Alborz, where it experiences its sunset, before,

The footprint of Farhad is on the stones of heights, his love song is echoed there,

Riding clouds of imagination, attracted me to reach a peak, to go away from the disaster that I stuck in,

Heights are the unhurt paradise, which impure fingers don’t touch it,

Stand long like a mountain, is my symbol of resistance,

Heights are the domes, which I never take my face of it, it’s my forever sight,

So many shepherds, connected to the sky, from heights, so I am looking for new connection and new word from there,

I am part of heights, heights are a part of God will, God is there, I am looking for an opening, to filtrate to his heart from there,

Heights are a leader and up lifter to God, the tallest one is the nearest one,

Heights are the browser of the chase of nature, I am looking for silence and calmness there,

Peak’s stones as is a decoration for my house, but it cells which make a peak,

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

Heights, where I am looking for my love

Oh heights, I know, your eyes will tear me when hearing my story,

Oh peaks, please hear me carefully,

When I am telling you of my loneliness,

Can you save and retell my irreplaceable love story?

I know, your hearts are full of mysteries,

Please give me a blanket space to tell you, and save it for me too,

Who is more stable and reliable than you?! I couldn’t find,

I’ve lost my love, where could I find it?

Where is more suitable than heights to look for it,

Where, great poets, prophets, saints... looking for their love in, to discuss their heart with him,

You are the heights, where prophets stand and speak with God,  and God find cozy place to speak with human,

Am I qualify enough, to do this also?

What’s the difference between me and him, in this regard? When I can stand on such a height and impose such a love rhyme,

I came here to lay down my heart’s pains, and give it to you, as a safekeeping place,

I love to kiss death in heights, as other climbers also love,

I love to test life here, as I found this life stable, old, reliable...

I looking for my real God there, as others found it here,

I am looking for myself as a part of nature, when I found you the real nature, I’ve lost myself in the plane area,

As I’ve lost connection when I ignore you, I am looking for reconnecting,

I don’t know if you should be at my service or, I should be at your service, but I think this is a two-sided relation.

My supposed, that all at my service is wrong, and I am a super being, but a part of the symphony that imposes nature,

I am looking an escape in you when I’ve lost my confidence, here in low altitude,

My understanding of what my heart says is so limited that I cannot impose verses that clear my mind for you, please read my heart by own.

I found the most patient heart with you, that I want to open my heart to you,

Your white, green, brown and black color face, in during time, show your flexible and maturate characteristic,

You get cold when you are white, to save me of warmness,

You gift me life, when you are green, to give me food.

You burn for me, and get the brown face, and give me seed of life,

You dress black, to gift me white life,

Oh mountain, you are adjoining to the sky, so I chose you as worship place,

My best stories happened in the height,

Let me stand and stay in the height,

I am looking for my stars and moon there, the brighter one,

To affix land to sky,

I define immortally with you,

I looking for a savory drink there,

Mountain is a small picture of human life, climb a peak it is like short and shrinks practice of human life, as it is happening there,

Oh, heights! You are the place of eagles who fly in the sky and land on you,

The heroic look their splendor in the heights,

Writers create and imagine their heroes in heights,

Height is the shelter of ran away,

Height is hinting me to greatness,

Stability and secure get meaning when I look or think of a mountain, 

The response of my action is come from height,

I am looking for a liberator who will come from a height to rescue us, the liberator who will never come and I should go there to rescue myself, in heights I feel secure,

The height teaches me how to live and how to depart,

When I am there, I hear your teaches, all the time, as you teach me how should I would be,

I am looking for the sun of my life, on the peaks of Alborz, where it experiences its sunset, before,

The footprint of Farhad is on the stones of heights, his love song is echoed there,

Riding clouds of imagination, attracted me to reach a peak, to go away from the disaster that I stuck in,

Heights are the unhurt paradise, which impure fingers don’t touch it,

Stand long like a mountain, is my symbol of resistance,

Heights are the domes, which I never take my face of it, it’s my forever sight,

So many shepherds, connected to the sky, from heights, so I am looking for new connection and new word from there,

I am part of heights, heights are a part of God will, God is there, I am looking for an opening, to filtrate to his heart from there,

Heights are a leader and up lifter to God, the tallest one is the nearest one,

Heights are the browser of the chase of nature, I am looking for silence and calmness there,

Peak’s stones as is a decoration for my house, but it cells which make a peak,

 

 

ستیغ ها، جایی که به جستجوی یار خود هستم،

آه ای ارتفاعات بلند! می دانم که چشم های شما گریان خواهد شد، وقتی داستان مرا بشنوید،

آه ای قله های بلند! لطفا به دقت مرا گوش فرا دهید،

وقتی من از تنهایی خود می گویم،

آیا می توانید داستان تکرار ناشدنی ام را برایم حفظ، و بازگو کنید؟

می دانم قلب های شما مملو از راز هاست،

به من نیز فضای خالی، در قلب خود دهید، تا داستانم را بگویم و برای من نیز آنرا مثل داستان های دیگرتان حفظ کنید،

چه کسی از شما پایدارتر و قابل اطمینان تر است؟! من که نتوانستم بیابم،

من عشقم را گم کرده ام، کجا می توانم او را بیابم،

چه جایی بهتر و مناسب تر برای یافتنش، بهتر از بلندی هاست،

جایی که شعرای بزرگ، پیامبران، عارفان و... برای یافتن عشق خود در آنجا جستجو کردند، تا قلب شان را برای عشق خود بازگو کنند.

شما بلندی هایی هستید، جایی که پیام آوران آسمانی آنجا ایستادند و با خدای خود سخن گفتند، و خداوند راحت ترین مکان را برای سخن با انسان، همانجا یافت،

آیا من هم شرایط مناسبی دارم تا چنین کنم؟!

چه تفاوتی بین من آن پیامبر در این رابطه هست؟ وقتی من هم می توانم چون او در آن بلندای تو ایستاده، و همچون او سرود عشق بنوازم،

من بدینجا آمده ام تا دردهای قلبم را زمین بگذارم، و آن را به تو بسپارم، تو که به عنوان امن ترین مکانی برای آن،

دوست دارم در همینجا به مرگ بوسه زنم، همچنان که دیگر همنوردانم نیز بر این خواسته اند،

می خواهم در اینجا زندگی را بچشم، من چنین زندگی را پایدار و قابل اعتماد می دانم،

من برای خدای واقعی نیز در همینجا در جستجویم، همچنان که دیگران نیز خدای واقعی را اینجا یافته اند،

من در جستجوی خود، به عنوان قسمتی از طبیعت، در همینجا هستم، اینجا را طبیعت واقعی یافتم، و خود را در سرزمین های صاف گم کردم.

موقعی که تو را نادیده گرفتم، ارتباطم را با تو از دست دادم، اکنون به دنبال تازه کردن ارتباطم با تو هستم،

نمی دانم آیا تو باید در خدمت من باشی و یا من باید در خدمت تو باشم، اما تصورم بر این است که این یک ارتباط دوسویه است،

تصورم، مبنی بر این که همه در خدمت من هستند، نادرست بود، و این که من موجودی عالی هستم، اما من خود را قسمتی از سمفونی می بینم که طبیعت آن را یکجا سروده است،

در حالی که اعتمادم را در این پایین دست ها از دست داده ام، من در جستجوی راه نجاتی در آن بالا دست ها هستم،

فهم من از آنچه قلبم می گوید آنقدر محدود است، که نمی توانم قلبم را برایت به روشنی بسرایم، پس تو خود قلبم را بخوان،

صبورترین قلب را در تو یافتم، برای همین هم خواستم دروازه قلبم را به سوی قلب تو بگشایم،

چهره سفید، سبز، قهوه ایی و سیاه تو در طول زمان، شخصیت پخته و نرم تو را نشان می دهد،

 موقعی که به رنگ سفیدی، سرما را می گیری تا گرمایم را حفظ کنی،

زندگی را به من هدیه می دهی، موقعی که به رنگ سبزی، تا به من غذا دهی،

برای من می سوزی، تا رنگ چهره است به قهوه ایی در آید، و تخم زندگی را به من هدیه دهی،

لباسی به رنگ سیاه می پوشی، تا زندگیِ سپیدی را به من هدیه کنی،

آه ای کوه ها! شما نزدکترین به آسمانید، بدین جهت است که من شما را به عنوان محل عبادت خود برگزیدم،

بهترین داستان های من در بلندی ها اتفاق افتاد،

اجازه دهید اینجا در بلندی بایستم و آن را بگویم،

برای ستاره ها و ماه خود در اینجا جستجو می کنم، روشن ترین ماه و ستاره، تا زمین را به آسمان در اینجا بدوزم،

من بقا را با شما تعریف می کنم،

من در اینجا به جستجوی شراب نابم،

کوه تصویر کوچکی از زندگی انسان است، بالا رفتن از قله به سان تمرین کوچک شده ایی از زندگی انسان بوده، همچنان که در اینجاست که دیده می شود.

آه ای بلندی ها! شما مکانی هستید که عقاب های در پرواز در آسمان، بر شما فرود می آیند.

شجاعان شجاعت و افتخارشان را در شما جستجو می کنند،

نویسندگان بزرگ، قهرمانان خود را در بلندی ها خلق و به ذهن می آورند،

بلندی تو، آشیان و پناهگاه متواریان است،

ستیغ برای من نشانی است به بزرگی، 

ثبات و امنیت، معنی خود را زمانی نشان می دهد، که در مورد کوه فکر می کنم،

پاسخ عمل من از بلندی است که به من می رسد،

به دنبال منجی ایی هستم که از ستیغ خواهد آمد، تا ما را نجات دهد، منجی ایی که هرگز نخواهد آمد و من خود باید خود را نجات دهم، در ستیغ ها من خود را ایمن حس می کنم،

ستیغ به من یاد می دهد که چگونه زندگی کنم، و چگونه بمیرم،

موقعی که در آنجا هستم، آموزه هایت را همیشه می شنوم، همچنان که به من می آموزی که چگونه باید باشم.

به دنبال خورشید زندگی ام در ستیغ های البرز در جستجو هستم، آنجا که غروبش را تجربه کردم،

جای پای فرهاد در سنگ های ستیغ هاست، صدای عاشقانه اش از انجاست که اکو می شود،

سوار شدن بر ابرهای تصور، مرا به سوی ستیغ ها می خواند، تا از بلایی که در آن گرفتار آمدم، دور شوم،

ستیغ ها بهشت بی نقصند، که انگشت های ناپاک آن را دستمالی نکرده است،

پایداری دیرپای کوه، مرا سمبل مقاومت است،

ستیغ ها گنبدهایی هستند که من هرگز از آن روی بر نخواهم داشت، آنجا دیدگاه ابدی من است،

چوپانان زیادی، از آنجا به آسمان وصل شدند، بنابر این ارتباط جدیدی را از ستیغ ها به آسمان می جویم تا کلماتی جدید و ارتباط جدیدی را در آنجا بیابم،

من قسمتی از ستیغ هایم، ستیغ ها قسمتی از خدا، و خداوند در بلندی هاست، من به دنبال روزنه ورودی هستم تا به قلب او در آنجا نفوذ کنم،

ستیغ ها نردبان و بالا برنده به سوی خداوندند، بلندترین آن نزدیکترینش به خداست،

ستیغ ها نمایشگر به هم ریختگی طبیعت است، من به دنبال سکوت و آرامشم در آنجا،

سنگ های کوه برای خانه ام دکوراسیونی است برای زیبایی، اما برای ستیغ این سنگ ها سلول های سازنده قله اند.        

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شعر و موسیقی دو بال پرواز دل دردآگین شرقی ماست، دلی که با درد اَجین است و قرین، و هرگاه زبان از گفتن درد باز می ماند و گلو از فشار ناگفتن آن حناق [1] می گیرد، این ساز "نی" است که با نوای خود "از جدایی ها حکایت می کند،" [2] و به بریدنش از نیزار به شکایت می نشیند، تا بلکه مولوی بلخی بتواند این نوا را بشنود و تفسیر و رمزگشایی کند و دل کمی خالی شود و ناگه در مستی خوش بینانه ای گرفتار آمده و در سرور این مستی بگوید "مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید" [3] ، مسیحا نفسی که قرن هاست نیامده و نسل ها به انتظارش چشم به راه ماندند و مردند و بی هیچ تکانی به خود، چشم به افق برای رسیدن منجی، از توان خود غافل شدند، و رهزنان بی هیچ دغدغه ایی هر چه داشتند بردند، و اکنون غارت زده در راه مانده اند، و باز این سازی است به نام "تار" ، که در کنار دست شان، به دادشان رسد، و زخمه هایی که بر تار زده شد، نوایی بیرون خواهد زد تا باز صدای این تار زبان ما شود، و فریادی نکشیم، و شکایت خود را رمزگذاری کرده و در نوای "نی" و "تاری" نهاده، و فریاد زنیم.

به قول امروزی ها این شعر و این نوا هم خود سوپاپی است تا فریادها کشیده نشود، و باز رمزگذاری شوند و ماندگار، و اگر مولانای بلخی دیگری از راه رسید که چه خوب، او از این نوا رمز برداری می کند، و همه آن را خواهند فهمید؛ و اگر مولانا نیز در ممیزی فتوای فقیهانه گرفتار آمد، و از دسترس خارج شد، که این نوا در حالی که در ما آشنا به نظر می رسد، دست به دست خواهد شد و همچون وِردی آشنا، تکرار می شود، تا عده ایی بشنوند و با خود بگویند انگار "جانا سخن از زبان ما می گویی".

این است که موسیقی شبه قاره هند، درد آن ملت را جار می زند، و شعر ایران، حامل دردهای ملتی است که منتظر "مسیحا نفس" مانده اند و سرود حافظ را هی به تکرار نشسته و بدین وعده و تکرارش خوشند.

[1] -  بیماری که در آن فرد به تورم در ناحیه گلو دچار می شود و گاه بقدری شدید که باعث خفگی او می شود

[2] - شعر مشهور مولوی بلخی، مولانای کبیر ایران که : بشنو از نی چون حکایت می کند         از جدایی ها شکایت می کند         کز نیستان تا مرا ببریده اند         از نفیرم مرد و زن نالیده اند...

[3] -  شعر حافظ شیرین سخن که : مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید.          که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید.           از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش.          زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید. و...

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جمعه 19 مهر 1398 دوباره صعود از مسیر شهرستانک میسر شد، مسیری که قبلا نیز مزه ی شیرینش را چشیده بودیم، و اکنون بار دیگر خاطرات آن صعود زیبا و دوستان همراه در آن صعود تجدید می شد. [1]

 

زمانبندی صعود، در این هفته:

حرکت به سوی جاده چالوس و منطقه شهرستانک از تهران، ساعت حدود 3 بامداد

رسیدن به کاخ ناصری در انتهای دره شهرستانک، در ساعت 5 صبح و آغاز حرکت به صورت پیاده

ساعت حدود شش صبح بود که بعد از عبور از کاخ ناصری و رسیدن به محل خروج آب چشمه از دل دره، آب مورد نیاز را برداشته و راه خود به سوی توچال پی گرفتیم.

ساعت 9 و 22 دقیقه، بعد از گذر از دره بین شهرستانک به توچال، به بالاترین نقطه قبل از هتل توچال رسیدیم.

ساعت 10 صبح بود که باقی مانده راه تا هتل هم طی شد، و به هتل توچال رسیدیم و فرایند این صعود خاطره انگیز نیز به پایان خود رسید.

کل زمان حرکت پیاده حدود 5 ساعت بوده است، کل مسیر تقریبا 11 کیلومتر مسافت تا هتل توچال است که در شیبی نسبتا کم از کاخ ناصری شروع شده و تا بالای هتل توچال ختم می شود.

 

کیفیت مسیر :

جاده چالوس همچنان پر ترافیک و اطراف سد امیرکبیر پر از کسانی که شب را آنجا مانده بودند و خوش می گذراندند، جاده ایی که یک لحظه خواب اتفاق ناگواری را رقم می زند، همانطور که خورده بود و یک پژو و سوزوکی ویتارا رخ بفه رخ در اثر انحراف پژو به هم برخورد کرده بودند و راننده اسنپ جوان به سرعت از این حادثه که معمولا مردم برای تماشا می ایستند و خود خطر آفرین است گذشت، پلیس و ارژانس مشغول کار خود بودند و...

ظاهرا طلسم اتوبان شمال در حال شکستن است و قسمت هایی از این اتوبان واجب تنها به نور پردازی تنل ها و علائم جاده ها معطل است و با افتتاح آن این خطر از مسافرین این جاده کم خواهد شد.

هوا کاملا تاریک بود که به انتهای جاده فرعی شهرستانک رسیدیم، جاده ایی که حرکت در مسیرهای آن قسمتی جاده خاکی هم دارد، البته از دفعه قبل که آمده بودیم شرایط این جاده خاکی بهتر بود، این جاده فرعی هم به برکت ساخت اتوبان شمال، هم در جاهایی خراب شده و هم در جاهایی آباد، قسمت آسفالته آن در ابتدا به علت رفت و آمد ماشین های سنگین کمی خراب، و قسمت خاکی آن به نسبت قبل مرمت شده است.

در خوف و وحشت گم کردن مسیرها با توجه به تغییرات جاده، تاریکی ظلمانی دره و... حکم فرما بود، مسیر پاکوبی را به سوی کاخ ناصری در پیش گرفتیم، در حالی که صدای آب چشمه ایی که از کنار کاخ می گذرد، ما را از درستی مسیر خبر می داد، و پاکوب ها در این تاریکی پیش از سحر، زیر نور هدلایت ها آشنا می نمود، اما شیب دره شهرستانک و خروج از پاکوب خسارت بار، و لذا با هر دلهره ایی که بود از آن گذشتیم و کم کم کاخ زیر نور هدلایت دیده شد، و خوشحال و رو سپید که راه را در دل این شب یافته ایم، چرا که گم کردن راه کوهستانی در شب خود مصیبت بزرگی است، شبی که سرما اجازه ایستادن و آمادگی هم نمی داد، و این تنها حرکت بود که می توانست گرما خود را بر تن انسان بنشاند.

 

کاخ ناصری آینه وضعیت دوره ما :

در این تاریکی شب، دوستان جدید گروه که کاخ را ندیده بودند هم اشتیاقی برای دیدار از ساختمان کاخ نداشتند، اما به هر طریق که بود، وارد ساختمان شدیم، دیگر نه مرمت کاران بودند، و نه از مرمت خبری بود، اتاق محل استراحت مرمت کاران و نگاهبانان روند مرمت، هم دچار آتش سوزی شده و معلوم بود که آنان نیز دیگر کار نمی کنند و نگهبان کارگاه هم آنجا را ترک کرده است؛ اتاق شان دچار آتش سوزی شده و دود و شکستگی شیشه های اتاق نگهبانان را که بخشی از ساختمان اصلی کاخ ناصری را شامل می شد، نشان از مصیبت وارده و بی توجهی پیمانکار می داد که این کارگران را قسمتی از بنای تاریخی کاخ جای داده، و زمانی که این کارگران در جای بزرگان و شاهان خوابیده بودند، در رویای بزرگی فرو رفته، آن را به آتش کشیده و رفتند، ما هم در این شرایط غم، طاقت نیاورده و کاخ را ترک، و راهی راه خود شدیم.

دیگر مثل دفعه قبل تمنایی برای ماندن در مجموعه کاخ، خوردن، عکس گرفتن، وارسی اجزای و ساختار آن، دل سپردن به تاریخ و... نبود، لذا کاخ را به زودی ترک کرده و رفتیم، تا این کاخ را که تنها نامی از کاخ را یدک می کشد و در مقابل خانه های اعیان امروز، کلبه ایی حقیر بیش نیست، بماند و درد دل خود را به همان سگی که با توله هایش در اطراف کاخ می گشتند، بگوید، و من در حالی که در دل خود می گفتم، "ما بیاییم و بمانیم هم خسارت، بگذریم و برویم هم خسارت است، این مجموعه کاخ را به بهره بردار واگذار کنیم، خسارت است، نکنیم هم خسارت، انگار در همه امور دچار درد چه کنیم چه نکنیم گرفتار شدیم".

 

مسیر بین کاخ و دره شهرستانک:

به زود شیب های تند پاکوب های بعد کاخ تا سرچشمه آب را طی کردیم، و با استفاده از تجربه حرکت قبلی، ایمن و راضی، بدون دلهره از آن قسمت نیز عبور کردیم، آب مورد نیاز خود را از محلی که در دفعه قبل برداشته بودیم، برداشتیم و به همه هم اعلام کردیم "این آخرین آب است، آب توشه سفر را بردارید"، اما به برکت بارش های امسال صد متر بالاتر هم باز چشمه ایی بود، در میانه راه هم باز آب بود و... همینجا از خداوند تشکر کرده و سالی پر از بارش همچون سال گذشته، و یا بلکه بهتر از آن را آرزو کردم.

مسیر پاکوب ها را دقیق پی گرفته و بعد از طی مسیر خود را به پای یال شکراب – توچال رسانده و صبحانه ایی خورده و به زودی با توجه به سرمایی که از باد دره و نبود آفتاب در تن خود احساس می کردیم، حرکت را سریع و دوباره پی گرفتیم.

در مسیر چندین جا بوته های بزرگ گَوَن را به آتش کشیده بودند، بوته هایی که با توجه به حجم آن نشان می داد چندین دهه عمر دارند و با یک کبریت حاصل زحمت 70 سال طبیعت در ثانیه هایی می سوزد، بی توجهی که ممکن است یک مرتع را حتی بسوزاند، چرا که علف های خشک طبیعت در این ایام ایام از سال اگر آتش بگیرند، کدام آتش نشانی اینجاست، که بیاید و بتواند این آتش خاموش کند و... برخی فکر می کنند بوته های خشک در این فصل، واقعا خشک هستند در حالی که فقط برگ های لطیف آن خشک شده و ساقه و ریشه زنده و تر است و با اولین باران زنده خواهد شد، و اینان کبریت خود را به بوته ایی بسیار مفید می کشند که در زمستان سخت آشیان حیوانات و حشراتی است که چرخه طبیعت به آنان زنده است، و بدین سان گیاه زنده ایی با عمر 80 تا 90 سال و بلکه بیشتر در آتش جهل و بی توجهی می سوزد، تا باز طبیعت اگر بتواند آنرا جایگزین کند.

اینجا در دره پای شاه نشین  از یک سو و یال شکراب از سوی دیگر هنوز آنقدر آب و هوای سرد و مرطوب و متفاوتی دارد که گل هایی چون گل های بهار را می توان دید، گل های بنفش، زرد و... و هنوز طبیعت پاییز را به تمامی درک نکرده، و انگار هنوز تابستان نتوانسته با اشعه های داغ خورشید گیاهان را در اینجا بسوزاند، لذا برخی جاها هنوز سبز است و بوی گل ها پراکنده است، بهاری که از دل تابستانی داغ زنده بیرون آمده است.

دوست همنوردم که بلندگوی همراه او موسیقی فاخر سنتی را به جمع ما هدیه می کند از پخش موسیقی منع شد تا سکوت این دره بکر را حس کنیم. اما او که خود در دومینوی نخوابیدن و کمبود انرژی این هفته گرفتار بود و نوبت کمبود انرژی به او رسیده بود، لذا "هدست" در گوش صدای موسیقی را در گوش انرژی گرفته و راه را همراهی می کرد، و خود کوله اش را با انرژی موسیقی حمل کرد.

 

فضای فوتبالی ایران، بعد از بازی رسمی بین تیم ملی فوتبال ایران و تیم ملی کامبوج که با شکست 14 بر صفر این تیم آسیایی به پایان رسید، بازی که گل های بسیار دیگری را هم می توانست به همراه داشته باشد، اما اگرچه به قول آقای محبی، یکی از بازیکنان تیم ملی با مراعات شخصیت تیم حریف به گل های بیشتر منجر نشد، رکورد 19 گل به تیم ملی گوام، 17 گل به مالدیو شکسته نشد، اما در بین دیگر تیم های آسیایی این یک رکورد بود، تیم کامبوج که در بازی با تیم بحرین تنها یکی دو گل خورده بود، اکنون در کمند بازی خوب بازیکنان تیم ملی ایران گرفتار شده، و 14 گل زیبا را در تاریخ خود ثبت کرد.

جای خالی گزارشگری مثل آقای عادل فردوسی پور در این بازی به روشنی حس می شود، و جامعه نخبه کش ما این نخبه گزارشگری را نیز له کرد، تا از همه نظر مثل هم باشیم، فوتبال ما مثل سیاست، سیاست ما مثل عرصه علم، عرصه اجتماع ما مثل عرصه فرهنگ و... همه جا شاهد حذف نخبگان بوده و جای خالی صحنه گردانی برجستگان و نخبگان و عرصه داری جایگزین های بسیار کوچک انسان را زجر دهد، که این اتفاق در مسیر حرکت باندهای قدرت رخ می دهد و جامعه به همراه نخبگانش له شده و از بین رفته و نیروی شان به هرز می رود.

اما حضور خانم ها در استادیوم و تماشای ورزش، خبر خوشی بود که در بین خبرهای غم انگیز دیگر، امید را به جامعه تزریق می کند، قدمی در سمت و سوی عدالت و برخورداری برابر که برای ما غنیمت است، حتی ژست عدالت، تساهل و تسامح، در جامعه یخ زده ما تاثیر مثبت خود را دارد، هر چند جامعه سیاست زده ما بارها شوق را در لب های این مردم ماسانده است.

 

سایه ی فتوایی دردناک علیه مولانا یا اندیشه ی او :

همانگونه که فتوای آقایان نوری همدانی و مکارم شیرازی در تحریم ساخت فیلم از زندگی شاهکارهای اندیشه، هنر و معرفت ایران یعنی شمس تبریزی و مولوی کبیر ایران، جلال الدین بلخی، بر قلب فرزندان وطن خراشی بزرگ نهادند، و تاریخی از عدم تحمل فقه را نسبت به دیگر معارف زنده کرد، و باید گفت با این گونه کفر دانستن عرفان، و کافر دانستن عرفا، تاریخی غم انگیز از حذفِ عین القضات همدانی ها، سهروردی ها، ملاصدراها، حلاج ها، عیسی های زمان و... را به چشم قرن بیست و یکمی ها هم کشیدند، تا نشان دهند که تهاجم حذفی صاحبان علوم به هم، عقب افتاده ترین شکل رویارویی علم و معرفت است، روزی باید فرا رسد که بشر و در اولویت جامعه اندیشه ایران به این مرحله از بلوغ فکری و تحمل ناشی از رشد، برسد که "رسیدن به نظری و یا حکمی، فقط برای صاحبش صائب باشد،" و این به اجبار و تحمیلی برای دیگری تبدیل نشود و کسی را به تمکین واندارند.

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوفزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را [2]

لذاست که تسلط و تهاجم فقه بر دیگر معارف، مثل تسلط و تهاجم ریاضی بر پزشکی و... بی معنی و فارغ از فهم برای عقل ماست، و به نظر می رسد در مقام عمل، فارغ از عرصه نظر، هر کدام از علوم فقط باید در حوزه خود نظریه پردازی کنند و تهاجم و تسلط را که مانع رشد است، را وا نهند تا جهان به سامان عقل جمعی رسیده، و به سرمنزل مقصود رهسپار باشد، و هر یک از ما خود را حق مطلق نه انگاشته و از ظلم و تحمیل بر دیگری پرهیز کنیم؛

راهبندی صاحبان معارف بر هم، به تک بعدی شدن جامعه و اشتباهات بزرگ منجر خواهد شد، این که منویات دل اشخاص، و تشخیص فردی آنان به قانونی الزام آور و بالادستی، برای دیگر اقشار جامعه تبدیل شود، این عین خروج از عقل، و به کناری نهادن عقل جمعی و همان دیکته کردن نظرات فردی بر دیگران و جامعه است؛ حال آنکه مدت هاست ثابت شده است که این عقل جمعی است که این ظرفیت را دارد و امید می رود انسان را نجات دهد، و تسلط عقل و تصمیم فردی بر جامعه، جز خسران و عقب ماندگی برای جامعه جمعی و همه، چیزی به ارمغان نخواهد آورد.

 

Click to enlarge image IMG_2411.JPG

دره شهرستانک بالاتر از کاخ ناصر الدین شاه قاجار

[1] - گزارش این صعود که برای اولین بار از این مسیر صورت گرفت را، در پست های "کاخ ناصری در آینه تصویر، توچال از مسیر شهرستانک،" و "صعود به قله 3964 متری توچال از مسیر شهرستانک" به صورت ریز به نگارش در آورده ام.

[2] - شعری از حکیم مصلح الدین سعدی شیرازی، که استاد هنرمند شاخص اصفهانی و با معرفتم می گفت "اگر به دور شیراز دیوار بکشیم می توان گفت همانجا مرکز هنر است" بعلاوه این قطعه از حافظ شیرین سخن شیراز که : شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کوه در تفکر انسان و از جمله در ادبیات زرتشت، اسلام، هندو، یهود و... نقش اساسی دارد، آنجا محل اتصال به عالم بالا بوده است، همچنانکه رابطه پیامبر اسلام با آسمان در غار حرا و در ستیغ قله ایی مشرف بر شهر مکه آغاز شد، و جناب موسی در کوه تور در سینا بود که خداوند با او به سخن نشست، و ادبیات زرتشت مملو از نظر ویژه ایرانیان به بلندای ستیغ کوه ها برای عروج و... بوده است،

لذا زرتشتیان اجساد خود را بر بلندای ستیغ ها می نهادند، تا جسمِ فردِ به انتها رسیده، آخرین سفرش را، در ستیغ کوه ها رقم زند؛ [1] هندوها نیز کوه های هیمالیا را جایگاه خدایان دانسته، و آب های جاری از کوه را موی خداوند تلقی کرده، و آن را به تبرک به خانه خود می برند، تا زندگی و محل کسب خود را متبرک کنند؛ شاهنامه فردوسی کبیر نیز مملو از داستان ارتباط ایرانیان با کوه هاست، از جایگاه سیمرغ، سفرهای رستم برای مبارزه با دیوان و هزار داستان، الهام و فلسفه که در کوه نهفته است.

لذاست که کوه محل الهام است، الهام و ارتباط با عالم بالا، و ساخت نیایشگاه بر ستیغ ها بین ایرانیان بسیار معمول و مرسوم بوده است، از آتشکده ادران قلعه دختر در آهار که به همین شیوه و فلسفه بنا شده است، در بخش کوهستانی استان تهران، خود دیدن کرده ام [2] از این نیایشگاه ها در اصفهان، قم، کرمانشاهان و سرتاسر ایران بسیار می توان یافت.

باستان شناسان با مطالعه ساختار معماری، نوع مصالح، محل و نحوه ساخت و... پی به شباهت ها برده و تاریخ بناها را تعیین می کنند، و گرچه تخصصی در باستان شناسی ندارم، اما وقتی از بنای نیایشگاه "قله دختر" در ستیغ 3229 متری روستای آهار در ماورای قله توچال دیدن کردم، به یاد "جوهری امامزاده" در روستای کرکبود در بخش تالقان افتادم، که بنایی منتسب به امامزاده ایی است که بر بلندای ستیغ کوه مشرف بر آبشار روستای کرکبود، معروف [3] و مشهور است، و ما از آن پیش از این در مسیر صعود به کوه سات، [4] بازدید کرده بودیم.

از این رو که بنای ساختمانی، نوع مصالح، مکان ساخت و... نیایشگاه آتشکده ادران قله قلعه دختر در روستای آهار، با جوهری امامزاده شباهت بسیار زیادی دارد، می توان نتیجه گرفت که به احتمال زیاد بنای جوهری امامزاده در روستای کرکبود تالقان، نیز همچون بنای ساخته شده بر ستیغ قلعه دختر در آهار، هر دو از نیایشگاه های اجداد زرتشتی ایرانیان بوده، و نقش آتشکده را داشته اند.

در پرس و جویی که از اهالی روستای کرکبود هم داشتم، شجره نامه یا دلیل موثقی برای استقرار امامزاده ایی در این مکان بدست نیامد، لذا به نظر می رسد این نیایشگاه باستانی در طول زمان، منتسب به امامزاده شده، تا همچنان مورد احترام اهالی باقی بماند.

از این رو، این امر نیاز به بررسی کارشناسان باستان شناس سازمان میراث فرهنگ داشته، و با توجه به، رو به ویرانی رفتن هر دو بنای مذکور، لزوم توجه برای حفظ این بناهای تاریخی مورد تاکید و اصرار می باشد، و شورای محلی روستای کرکبود، که روستای آنان با داشتن جاذبه های طبیعی همچون آبشار کرکبود، امام زاده داخل روستا، شکل ساخت زیبا و رویایی روستایی، طبیعت زیبای کوهستانی و... می تواند تاریخ استقرار روستا نشینان خود در این محل، با اثبات این که بنای "جوهری امامزاده" به پیش از اسلام باز می گردد، به عقب برده و حلقه مهمی را در تاریخ و فرهنگ خود و دره تالقان، اضافه نماید و گردشگران بیشتری را راهی دیار خود نماید، تا به توسعه روستا و منطقه کمک نماید.

آنچه مسلم است دره تالقان باید در پازل تاریخی منطقه خود، نقش واقعی خود را بیابد، نقشی که اکنون از آن به اندازه در خور برخوردار نیست [5] این را بدین دلیل ادعا می کنم که، دره تالقان نیز در امتداد دره الموت قزوین [6] قرار دارد، و به حتم در حوزه فرهنگی و تاریخی "رود شاهرود" همچون دره الموت باید نقش مهمی داشته باشد، و به همان میزان واجد تاریخ و بنای تاریخی است، که باید آنرا کشف و ثبت نمود؛ تالقان همچون دره الموت، به حتم از تاریخ در خور توجهی برخوردار بوده است، که شورای شهر تالقان می تواند با همت خود در پیگیری کشف، حفظ و معرفی شاخص های این تاریخ، به توسعه و پیشرفت منطقه تالقان کمک کند.

لذا در این راستا بررسی این مورد و موارد ممکن دیگر می تواند، راهگشا و موثر باشد. "جوهری آتشکده"، یا "جوهری امامزاده"، سوالی است که می تواند تاریخ تالقان و کرکبود متحول کند و این امر نیاز به بررسی و بازبینی های تاریخی دارد.

عکس هایی که از آتشکده ادران آهار برداشتم 

Click to enlarge image 02e713c8-d334-454b-b6bb-706b458c0ba6.jpg

تصویری ازآتشکده ادران آهار بر فراز قله 3229 متری قلعه دختر

عکس هایی که از جوهری امامزاده در روستای کرکبود تالقان برداشتم

Click to enlarge image IMG_4506.JPG

جوهری امامزاده یا جوهری آتشکده در روستای کرکبود در بخش تالقان

[1] - در این خصوص مطلبی را تحت عنوان "تفاوت دو تیره قوم آریایی در بدرقه اجساد تا طبیعت" نگاشته ام که در آدرس : http://mostafa111.ir/neghashteha/india/943-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA.html  قابل مراجعه است.

[2]- گزارش این دیدار را در دو پست منتشر کرده ام :  "صعود به قله 3229 متری قلعه دختر آهار" که در آدرس :  http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/728.html  قابل مطالعه است؛  و مطلبی خیالی تحت عنوان "سخنی با ماهداد، موبد موبدان نیایشگاه ادران آهار" که در آدرس : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/733.html  قابل مطالعه است.

[3] -  درگویش محلی "جوهری" به معنی بالا، و "جیر" در مقابل به معنی "پایین" است، از این لحاظ که روستای مقصد گردشگری کرکبود، دارای دو امامزاده است که یکی جوهری امامزاده و دیگری جیر امامزاده که داخل روستا قرار دارد.

[4] - گزارش این دیدار در پستی تحت عنوان "پیش مقدمه ایی بر صعود به قله سات" نوشته ام که در آدرس :  http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/567.html قابل مطالعه و مراجعه است.

[5] -  صاحب الزنج یا عبدالرحیم تالقانی رهبر قیام زنگیان ایران، اهل تالقان بوده است، و در این خصوص قبلا پستی تحت عنوان "نامه ایی به صاحب الزنج، رهبر قیام زنگیان جنوب ایران" نوشته ام که در آدرس : http://mostafa111.ir/neghashteha/delnevesh-nazhar-dashtaha/981-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.html  قابل مطالعه است.

[6] - قبلا پستی در خصوص تاریخ و وضعیت دره الموت قزوین تحت عنوان "دیداری از نفسگاه عقاب و یا خداوند الموت در دژ گازرخان" نوشته ام و به تاریخ و بناهای تاریخی در دره الموت اشاره کرده ام که در آدرس :  http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/583.html قابل مطالعه است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

اصولگرایان و یا بهتر بگویم "نواصولگرایان" که روزگاری محمود از کشکول آنان بیرون جهید، و عمر انقلاب را نصف، و کشور را تا آستانه فروپاشی پیش برد، و بر مقدرات این کشور برای هشت سال نحس مسلط شد، که نحوست آن همچنان گریبان کشور، ملت، دولت و انقلاب را رها نکرده، و نخواهد کرد، به نظر می رسد، اکنون از سردار قاسم سلیمانی، به عنوان اولین کارت سیاسی - انتخاباتی جدید خود رونمایی، و او را وارد روند تبلیغات زودهنگام کرده اند، تا ببینیم در این مدت باقی مانده، کارت های دیگرشان چه خواهد بود.

به نظر می رسد آنان بعد از تلاشی متمادی و مستحکم که با به خدمت گرفتن تمام ظرفیت های ملی و جناحی و تریبون های بیت المال در بعد ملی و داخلی داشته اند، اکنون مطمئن به پیروزی، خیلی زودتر از موعد معمول، فعالیت های انتخاباتی ریاست جمهوری را آغاز، و اقدامات آشکار خود را برای معرفی کاندیدای مورد نظر، با قاسم سلیمانی آشکار کردند،

هرچند باید گفت که فعالیت انتخاباتی آنان از فردای پیروزی روحانی بر رییسی، آغاز گردید، و هر روز هم شدت گرفت؛ حملاتی که در قالب مخالفت با مذاکرات برجام و..، سازماندهی شده، و هماهنگ از تریبون های رسمی و غیر رسمی، ملی و جناحی که بر آن مسلطند، پی گرفته شد و با عقیم کردن تحقق تمام وعده های انتخاباتی روحانی، اکنون به نظر می رسد که پروژه آنان تکمیل شده است.

و این روند با آمدن دونالد ترامپ در امریکا، بن سلمان در سعودی، نتانیاهو در اسراییل مثلت شوم عبری، عربی، امریکایی را نیز تکمیل، و به کمک دلواپسان قدرت آورد، تا شرایط ایران و منطقه را به سمتی ببرند که جناح مسلح به بانک، اسلحه و رسانه در داخل، بر بال بحران آفرینی ها سوار شده، حتی سیاست خارجی را هم در قبضه خود گیرد، و قدم به قدم قدرت خود را از طریق بی اثر کردن دولت، و نهادهای متولی کار دولتی، جایگزینی نهادهای خود را به جای نهادهای دولتی افزایش دهند،

و امروز به نوعی می توان گفت "رییس جمهور" دیگر، "رییس مردم ایران" نیست، نه در عمل چنین عرصه ایی در اختیار دارد، و نه در ابزار چنین وسیله ایی که ریاست خود را اعمال کند، گرچه قانونا و بر کاغذ او رییس "جمهور" ایران هست، اما نه قدرتی در خور نام و جایگاه قانونی – عرفی خود دارد، و نه وسیله برای اعمال این قدرت، و به واقع به یک عنصر، در کنار عناصر متعدد دیگر تبدیل شده است، و همان بهتر که او را "مسئول قوه اجرا" نامید، یا حتی کمتر از آن؛ و بدین لحاظ کاملا بی حیثیت و به شیر بی یال، اشکم و دم تبدیل شده است که در محاصره و کنترل منابع دیگر قدرت، روزگار سر می کند، و به حتم اینک روحانی آرزو می کند کاش این مدت باقی مانده به لحظه ایی بگذرد و تمام شود و خلاص.

اما ایجاد این شرایط توسط جناح اصولگرا همه برای این بود، تا در موعد انتخابات، مقدمه ایی حاصل شود، تا دولت بعدی در یک پروژه، که چند سال روی آن کار تبلیغاتی و گسترده شد، به جناحی واگذار گردد، که یکدستی مورد نظر آنان در کشور حاصل آید، و این متاسفانه همان وضعی است که در نمونه های امتحان شده در "شهرداری تهران" در دوره سردار قالیباف با بیش از 60 هزار میلیارد بدهی، و در سطح ملی در دو دوره ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد تجربه شد، و خسارات بی حد و اندازه آن تا دهه ها بر انقلاب و کشور باقی خواهد ماند.

اما سوژه انتخاباتی این حرکت منسجم و چند ساله، با رونمایی سیاسی از سردار قاسم سلیمانی در نهم مهر گذشته، آغاز شد، و چقدر بد است که کشور هرچه دارد، انگار باید خرج جناحبندی های سیاسی شود،

اگر بپذیریم که تمام تحرکات خارجی که در بعد نظامی و نهضتی در این دو دهه صورت گرفته به خوبی جهت گیری و عمل شده است، این یک نقطه موفقیت برای کشور و انقلاب است، و سمبل این پیروزی جناب سردار قاسم سلیمانی است، که آبرویی برای کشور و انقلاب محسوب می شود، اما انگار باید این را نیز در کنار همه ی چیزهایی که قمار کردیم، برای نابودی حریف سیاسی در این کشور خرج کرد، و این کارت برنده نظامی – نهضتی نیز یکی از قربانیان دیگر این سیاست باید دانست،

از پیش از 9 مهر ماه، که سایت های اصولگرایان در فضای مجازی همه را به گوش فرا دادن به مصاحبه سردار قاسم سلیمانی فراخواندند، و آن دکور و صحنه آرایی های تلویزیونی برای این مصاحبه تدارک دیدند، همه را به این نتیجه رساند که این مصاحبه با این کیفیت یک حرکت تبلیغاتی – انتخاباتی است.

اما تجربه ملل همسایه و منطقه و حتی جهان، نشان داده است که این حرکت از همین الان محکوم به شکستی بزرگ برای تدارک دهندگان آن است، اما نه شکست جناحی، که احتمالا با روحیه ایی که در ما مردم هست، در روند موجود شاید به یک پیروزی مقطعی برای اصولگرایان منتهی شود، اما در کل شکست ملی برای ملک و ملت به ارمغان خواهد آورد؛ چرا که این یک اصل امتحان شده در میراث سیاسی جهانیان است که ورود نظامیان را تا این حد در امور سیاست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع را خسارت بار دیده و شدیدا منع می کنند، تجربه ایی که بنیانگذار ج.ا.ایران نیز آن را لمس کرد و بارها به آن اشاره کرد. [1]

ترکیه و پاکستان دو نمونه بارز این تجربه اند، و اکنون تجربه این دو، در همسایه های شرقی و غربی، پیش روی ماست، که پاکستان با داشتن بمب هسته ایی از استانداردهای زندگی انسانی چنان فاصله گرفته است، که باید گفت مردم پاکستان فراموش شده ترین ملتی هستند که در گیر و دار تحرکات نظامیان، در به دست گیری سیاست خارجی و داخلی این کشور، له شده و در فقر و بیچارگی، شاهد قدرت روز افزون نظامیان خود هستند، و در مقابل ترک ها را مشاهده می کنیم که روز به روز از تسلط و سهم خواهی نظامیان در قدرت کم می کنند و نظامیان ترکیه از سیاست و اقتصاد ترکیه دور می شوند و ارتش این کشور به نقش خود یعنی دفاع، عقب رانده تا از کودتاهای پی در پی آن ها، ملک و ملت ترکیه رها شوند و راه توسعه و پیشرفت و عزت ملک و ملت ترکیه باز شود.

امروز نظامیان در شاخ افریقا نمونه دیگری از منجلاب ورود نظامیان در سیاست را به دید ملت های منطقه کشیده و ملت الجزایر، مصر، لیبی، سودان و... در اسارت برنامه های نظامیان در آمده و آرزوهای رهایی و پیشرفت را برای مردم خود به باد می دهند، این است که می توان گفت پیشروی نظامیان در قدرت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی جامعه یک پروژه امتحان شده با خسارات جبران ناپذیر و یا حداقل به سختی جبران شونده، در دیدرس همه ملت هاست.

برای همین هم می توان، به اصولگرایان و یا نواصولگرایان، توصیه کنم، تا دیر نشده است از این دام بگریزند، که این دام همه را به نابودی خواهد برد، چرا که ذات پوتین، پیش بردن کار به زور و بدون پرسش و توجه از عواقب آن است، و در مسلک نظامی گری اصل رسیدن به هدف تعیین شده توسط مافوق است و لذا بر تبعات آن چندان توجهی ندارند و توجه به خسارات اولویت بعدی آنان است و تجربه بشری این را نشان داده است که نظامیان بر سریر قدرت سیاسی نتوانسته اند در بلند مدت منافع ملک و ملت را تامین نمایند، الا موقعی که در کسوت نظامی و با لباس نظامی در خدمت سیاست گذاران سیاسی باشند، نه این که به راهبران سیاسی، اقتصادی و... تبدیل شوند. لذا سیاسیون اصولگرا هم باید بدانند که بادی که دو دهه است می کارند و بر آن می دمند، دیر یا زود به توفانی تبدیل شده، و خود آنها را هم با بقیه، با خود به نابودی خواهد برد.

دوست اصولگرای من که در سیاست گذاری و قدرت گیری سیاسی خود به کارت حاصل از کار نظامیان چشم دوخته ایی! درست است که آچارِ سرداریِ قاسم سلیمانی، پیچ هایی را برای کشور و منطقه باز کرده است، اما آچار خاص، زمخت، بله قربان گوی نظامی (که اقتضای کار نظامی اوست) برای باز کردن پیچ های ظریف و حساس سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مناسب نیست، و این استفاده نابجا، هم آچار و هم پیچ را با هم از بین خواهد برد؛ توصیه من به شما آیه 58 سوره نسا است که : "خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانت ها را به صاحبانش بدهید! و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید، به عدالت داوری کنید! خداوند، اندرزهای خوبی به شما می‌دهد! خداوند، شنوا و بیناست" [2]

عرصه سیاست از آنِ سیاستمداران است، نظامیان سیاستمداران خوبی نبوده و نیستند، و در صورت خروج از حرفه نظامی خود، معمولا به دیکتاتورهای خوبی مبدل می شوند، تاریخ منجی های نظامی بسیاری را ثبت کرده است که بعد از پیروزی به بلای جان ملت خود تبدیل شده اند، در تاریخ ملت ها از این دست بسیارند، دست بردارید.

سخنی هم با سردار قاسم سلیمانی دارم، شما که به حمد خداوند، و با به خدمت گرفتن تمام ظرفیت نظام، به موفقیت های نظامی دست یافته اید و آبرویی برای نظامیان کسب کرده اید، این آبرو را در خدمت سیاست نگیرید، بگذارید چهره سرداری شما در همان کسوت و تحرکات نظامی تان، تداعی گر موفقیت و پیروزی باشد. بازار سیاست جایی نیست که کسی بتواند وارد آن شود و به ملعبه دست قدرت تبدیل نشود، مطمئن هستم که در این صحنه شما نیز آبروی خود به قمار آورده اید، که در این قمار شکست و باخت این آبرو، چندان دور از دید نیست، سرداران دیگر درگیر در این صحنه را بنگرید، و سرنوشت آنان را درس عبرت خود قرار دهید، و از این دام بگریزید و نگذارید آبروی نظامی شما را خرج سیاست خود کنند.

[1] - بخشی از توصیه های بنیانگذار ج.ا.ایران در زمینه مخالفت ایشان برای ورود نظامیان به سیاست : «اصل وارد شدن در حزب برای ارتش، برای سپاه پاسداران، برای قوای نظامی و انتظامی وارد شدنش جایز نیست، به فساد می‌کشد اینها را و من عرض می‌کنم کسانی که در رأس ارتش هستند و کسانی که در رأس سپاه پاسداران هستند، موظف هستند که ارتش را و سپاه را و سایر قوای مسلح را از احزاب کنار بزنند.»   «وصیت اکید من به قوای مسلح آن است که همان‌طور که از مقررات نظام، عدم دخول نظامی در احزاب و گروه‌ها و جبهه‌ها است، به آن عمل نمایند و قوای مسلح مطلقاً، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازی‌های سیاسی دور نگه دارند." «ورود سیاست در ارتش شکست ارتش است، این را باید بدانید و شرعاً جایز نیست». «برای سپاهی‌ها جایز نیست که وارد بشوند به دسته‌بندی، و آن طرفدار آن یکی، آن یکی طرفدار آن یکی. به شما چه ربط دارد که در مجلس چه می‌گذرد؟ در امر انتخابات باز هم به من اطلاع دادند که بین سپاهیها هم باز صحبت هست. خوب! انتخابات در محل خودش دارد می‌شود، جریانی دارد، به سپاه چه کار دارد که آنها هم اختلاف پیدا کنند؟ برای سپاه جایز نیست این. برای ارتش جایز نیست این. سپاهی را از آن تعهدی که دارد، از آن مطلبی که به عهده اوست باز می‌‏دارد و همین‌طور ارتش را؛ و ما در گفتارمان، در کردارمان که در محضر خدای تبارک و تعالی واقع است، باید فکر بکنیم…»

[2] - إِنَّ اللَّهَ يَأمُرُكُم أَن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إِلى أَهلِها وَإِذا حَكَمتُم بَينَ النّاسِ أَن تَحكُموا بِالعَدلِ ۚ إِنَّ اللَّهَ نِعِمّا يَعِظُكُم بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعًا بَصيرًا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شاه بیت غزل دور نماست       کوه سلطان همه صحراهاست

کوه گر روشن و گر تاریک است     تا بخواهی به خدا نزدیک است

کوه مهد همه پیغمبرهاست       مهبت موهبت وحی خداست [1]

خود را برای دومین صعود به قله 3964 متری توچال از مسیر شهرستانک آماده کرده بودیم [2] که مسیرمان بسوی تکرار مسیر دربند به قله توچال منحرف گردید، در حالی که مسیر تازه ایی را به خود وعده داده، و آماده و مجهز برای صعود از آن سو بودیم، اما برنامه به دلیل ساده ایی به هم ریخت، تا سحر را در همان مسیر روتین روز کنیم؛ اما کوه هر دفعه خود تجربه و داستان تازه ایی دارد، حتی اگر حرکت در یک مسیر تکرار باشد.

می توان قله ایی با عظمت را خطاب قرار داد، که تو گرچه برای پیام آوران آسمانی محل اتصال به عالم بالا، و سخن گفتن خداوند با پیام آورانش بودی، برای من نیز تو منبع الهامی، تو تاریخ زمینی را در خود داری که روایت آن گره ها از گذشته مبهم ما باز می کند، و سوال ها از ما پاسخ می گوید. نقطه امیدی هستی که آب ها را برای زنده ماندن، برای روزهای داغ حفظ می کنی، تو تمرین موفقیتی، تا از تو بالا رویم، و بفهمیم که می توانیم بر بلندی ها صعود کنیم، اگر راه مان را درست پیدا کنیم.

 

زمانبندی این صعود غیر مترقبه از مسیر دربند عبارت بود از :

حرکت از میدان سربند ساعت 3 بامداد روز جمعه 12 مهرماه 1398

رسیدن به جانپناه شیرپلا، و استراحت و صبحانه در ساعت 5 صبح

چند دقیقه از 7 صبح گذشته، حضور در پناهگاه امیری

رسیدن به قله در ساعت 9 و 5 دقیقه صبح و پایان صعود

 

یادداشت های مسیر :

دنیای ما آنقدر کوچک است، که در هیاهوی این همه انسان، که در این سحرگاهان با تو در مسیر صعود همراهند، و یکی طالب نور "هدلایت" تو است تا راه خود را از میان صخره ها و سنگ ها بیابد و سالم صعود کند، دیگری تقاضای خاموشی اش را دارد، تا از نور طبیعت بهره مند گردد؛ یکی بر موسیقی استاد محمد رضا شجریان، استاد محمد نوری، استاد شهرام ناظری و... که همنورد دیگرم، برای گرفتن انرژی در شیب های تند، ردیف کرده، مشتاق است، و فریاد تحسین و تشکر بلند می کند، دیگری می گوید : خاموشش کن، تا از سکوت طبیعت لذت بریم و... و تو می مانی که کدام معروف است و کدام منکر، و کدام امر به معروف را باید، گردن نهاد و کدام نهی از منکر را تبعیت کرد.

در این سفر جمعی دنیایی، هم از دوست داشتن ها، و هم از دوست نداشتن ها، قرین راه ماست، و تو با خود فکر می کنی، که چقدر  خوب بود اکنون در مسیر شهرستانک به قله توچال بودی، و با تنوع کمتری از افراد مواجهه شده، و در خود و اطرافت فرو می رفتی، و خلسه ایی را حس می کردی؛ اما انگار دستی فرود آمد و مسیر صعود را بدین سو چرخاند، تا با همنوردی جدید همراه شوی، دیداری نو تازه شود، حادثه ای جدید رقم خورد، سخنی تازه گفته شود،کسانی را که هرگز فکر نمی کنی در این سحرگاهانِ صعود ملاقات کنی و... و یا به قول آن همنورد دیگرم از "قاراشمیش خلقت" [3] بشنوی و ببینی، که چقدر نامناسب و بی قواره است.

 

رضاشاه و تغییر نام شهر ارومیه به رضاییه :

دوست همنوردی از شهر ارومیه آمده است، شهری که به مناسبت دیداری که جناب رضاشاه از آن داشت، و به قول این همنوردم، در روز حضورش در این شهر، چهار فصل سال را به یک روز مشاهده کرد، همچنان که چهچه بلبل ها در صبح، باران باطراوت بعد از آن، بارش برف متعاقب و... لذا رضایت خود را از این شهر و شرایط جوی اش اعلام، و میل ملوکانه اش به آن تعلق گرفت که آنرا از "ارومیه" به "رضائیه" تغییر نام دهد؛ تا نشان دهد که حاکمان در تغییر نام مکان ها همه مثل همند، و بی توجه به حجم بزرگی از تاریخ، که در پس هر نامی نهفته است، نامی که حامل تاریخی گویاست، از آنچه که سینه به سینه و سطر به سطر تاریخ با خود آورده است؛ همه را به کناری نهاده و منویات دل خود را، مبنای تغییر نام ها می کنند، و به ناگاه عشق لحظه ایی اشان بر این امر قرار می گیرد، که نامی را برداشته نام دیگر را جایگزین؛ بی توجه به تبعات اقدام شان، و این که چه بر سر میراث یک ملت و تاریخ آن خواهد آمد، کار خود را می کنند.

 و من هنوز حق نامگذاری را از آن سازندگان، مخترعین و... می دانم و معتقدم این حق هر سازنده ایی است، که نامی بر ساخته خود بگذارد، و دیگران حق تغییر آنرا ندارند، چرا که حق از آن سازنده و بنیانگذار است؛ کوچه ایی، خیابانی، شهری، وسیله ایی و... را بساز، و سپس نامش را خود انتخاب کن؛ و این دور از انصاف و مروت است که شهری را دیگری بسازد، و نامش را تو تعیین کنی.

 

نذرهای یک نسل قبل :

او اما از نذر مادر بزرگش گفت، که بعد سه شکم دختر پشت سر هم، که عروسش برای او آورد، نذر کرد که اگر چهارمین شکم عروسش، حامل پسری باشد، او نذرکرده حضرت عباس خواهد بود، و بعد از به دنیا آمدن این پسر، او را عباس نام گذاشته، و به اندازه وزن موهای سرش، طلا به ضریح حضرت عباس اهدا کنند، و در همان دهه سی خورشیدی، که این فرزند به دنیا آمد، او را به کربلا بردند، تا این نذر ادا شود.

 

اختلاف تفکر و منش امام جمعه ارومیه و شهید باکری :

او از ارومیه آمده است "شهر آب"، اما از اختلافات بین امام جمعه ارومیه مرحوم آقای غلامرضا حسنی و شهید مهدی باکری یک تاریخ در سینه دارد، و معتقد است که اگر شهید باکری، که از نسل نیروها پاک سپاه بود، و وارد هیچگونه دسته بندی های سیاسی و اقتصادی نشد، و در مسیر کارهای اجرایی و اقتصادی که عهده دار بود، خدمتگذاری صدیق به مردمش و منطقه بود، و به اختلاس، زیاده خواهی و... مبتلا نشد، چرا که او از جمله نسل دانشجویان روشنفکر، مبارز، زندان رفته زمان شاه بود و... و تفکر نابی را نمایندگی می کرد، اگر به شهادت نمی رسید، کارش با مرحوم آقای حسنی به جاهای خیلی باریک و... می رسید؛

چرا که در مقابل بینش و تفکر روشن شهید باکری، تفکر آقای حسنی و اطرافیانش قرار داشتند، که به زعم این همنوردم، در دعوای ترک و کرد و... هم بسیار موثر بود، و همراهان آقای غلامرضا حسنی، یاد آور افرادی بودند که در کودتای 28 مرداد ملعبه دست کودتاچیان و دست های پشت پرده کودتا شدند، و با دکتر محمد مصدق آن کردند که همه دیدند، حتی اسباب منزلش را هم غارت کردند، و در ارومیه هم این دو دیدگاه کاملا در تضاد آشکار با هم بودند، و در صورت ماندن شهید باکری و ادامه زندگی اش، کار این تو تفکر به تقابل می رسید.

کردهای مبارز آن روز و پشیمانان امروز :

کردها مدعی اند "از آنان ایرانی تر قومی وجود ندارد"، شاید پر بیراه هم نگفته باشند، چرا که فرهنگ و زبان کردی میراث دار و حامل فرهنگ ایران است و...، آنان همواره در برابر تهدیدات مرزهای غربی ایران بزرگ سینه سپر کرده و خود و فرهنگ و موسیقی و هنر ایرانی را حفظ کرده اند، لذا کردها می توانند مدعی باشند که در حفظ ایران، نقش مهمی داشته و دارند، کرد همنورد امروز ما در حالی از سنندج آمده بود تا همراه ما به سوی توچال رهسپار باشد که به گفته خودش، در حالی که وقتی من در سال 1366 در حاشیه های شهر سلیمانیه در حال جنگ با صدامیان بودم، او نیز با یک سال سن بیشتر، در جزیره مجنون مقابل صدامیان می جنگید،

اما دوست ارومیه ایی من که از نسل ایرانیان دهه سی خورشیدی است، از کردهایی گفت که در زمان شاه، ارومیه و کرج را مرکز مبارزه با صدام کرده بودند، و فرزندان رهبران این مبارزین از جمله فرزندان ملامصطفی بارزانی را به اسم می شناخت، زیرا هم سن و سال او بودند، او از مسعود بارزانی گفت که با یکی از اهالی درگیری فیزیکی داشته، و یقه طرف دعوای خود را گرفته و به دیوار چسبانده و تهدید کرده بود، که "می دهم پیشمرگان تو را بکشند"، حکایت آن روزهای جوانی آن رهبران، و راهبری های امروز آنها برای رسیدن به حق تعیین سرنوشت، توسط کردها که همچنان ادامه دارد و... جنبش های چپ در آن دوره و بازیگران امروز بین المللی همواره بر سر کردها معامله های خونین کردند.

همنورد کُرد سنندجی ام که مرتب به کردستان عراق رفت و آمد دارد، از پشیمانی مبارزین دیروز و پیروهای امروز آنان می گوید، که اکنون چه کُرد، چه عرب سنی، و چه عرب شیعه، اتفاق دارند که کاش صدام نمی رفت و عراق به این وضع گرفتار نمی شد، جمله ایی که حکایت از این دارد که بتن استبداد را در سرزمین ما آنقدر محکم ریخته اند که حتی بعد از رهایی نیز، باز در آرزوی بازگشت به استبداد می شویم، و از خرابی به خرابه پناه می بریم.

این نشان از آن دارد که تا ما ملت ها تغییر نکنیم، تعویض حاکمان دردی از  دردهای ما را دوا نخواهد کرد، دوران صدام با آن همه جنایت و کشتار، امروز آروزی ملتی است که با خوندل از شرش رها شده اند، صدامی که به گفته این دوست همنوردم، در یک روز 188 هزار کُرد را از زن و مرد، کودک و بزرگ، زنده به گور کرد؛ تا حرکت مبارزه آنان عقیم نماید؛

اما امروز همان جانی و شرایط زمانش، به آرزویی برای کسانی تبدیل شده است، که آن روزگار را دیده و فراموش کرده اند، و به همین دلیل است که چنین ملتی آرزوی چنان درنده ایی را می کنند، کُردها و اعراب عراق که این همه جنایت را دیدند، باز می گویند، زمان صدام بهتر بود؟!!

دوست همنوردم "چنگیز" نام دارد، و نام گذاری اش نشان می دهد که ما ایرانیان بی توجه به عملکرد افراد، عاشق قدرت نمایی آنان می شویم، حتی اگر آن قهرمان درخواستی جنایتکاری چون چنگیز، تیمور، محمود (غزنوی)، اسکندر و... باشد، و از سر ما مردم، مناره ها ساخته باشد، و گورهای جمعی ایی که هر از چند وقت یک بار، پرده از خونریزی ها بزرگ توسط او بر می دارد، و باز پدران ما بی توجه به چنین جنایاتی، و یا از سر ندانستن تاریخِ آنچه بر ما رفته است، نام فرزند خود را از بین این جنایتکاران انتخاب می کنند؛

 و لابد از این به بعد باید شاهد این بود که عراقی های آزاد شده از ظلم صدام، به پاس قدرت نمایی که صدام در آفریدن جنایات عجیب قرن بیستمی از خود نشان داد، نام فرزندان خود را صدام خواهند گذاشت، و باز انگار از تاریخ، فقط این نام و شجاعت است، که به خاطر ما می ماند، و نه آنچه این جنایتکاران انجام داده اند، و این را پیش بینی می توان کرد، که شاید روزی فلسطینی ها هم نام فرزندان خود را شارون بگذارند و...

سرزمین استبداد زده ما را دردها آنقدر فرا گرفته و زیاد است، که اشک از دیدگان انسان جاری می کند، و ما مردم از جور استبداد و مستبدی، مرتب در ادوار تاریخی مختلف به استبداد و مستبد دیگری پناه برده ایم، و یا در آرزوی بازگشت به جوری بودیم، که روزگاری در آن غرق، و اکنون خلاصیم،

دور از جان، مثل چهار پایانی که تنها راکب ظالم ما تعویض می شود، و عمده ناراحتی ما تعویض پالانی است که بر گرده ما نهاده اند، و در تعویض این پالان ها هم، انتظار و یا آرزوی پالان اول، سوم، هشتم و... داریم، چرا که آن را شاید نرم تر یافته و در رویای خود روزهای خوشتر آن پالان ها را مرور می کنیم، و از فرط ناراحتی از پالان شانزدهم، روزهای بازگشت به پالان هشتم را خواب می بینیم و آرزو می کنیم؟!! انگار اذهان ما را در بتن استبداد ریخته اند که فقط به دنبال مستبدی هستیم که ما را از استبدادی دیگر نجات دهد، لذا این دور باطل از چاه به چاله، و از چاله به چاه شدن، به خواست خود ما، توسط فرصت طلبان دوران، مرتب تکرار و فراهم می شود.

لذا کُرد آنسوی مرز صدام را آرزو می کند، و کُرد این سو نیز شاهنشاه آریامهر را دوای درد ایران می شمارد، این یعنی این که در شوره زار منطقه، هنوز برای زایش فرزند "آزادی، رهایی و دمکراسی" شرایط سنگلاخ است و هنوز ملت ها باید به چنان رشد فکری برسند، که خود را لایق تر از آن بدانند که "دیکتاتورهای چکمه پوش، و ستاره بر دوش" وسایل نجات آنان را فراهم دارند.

خروش را من به سحر سروده ام جمعه،            کجاست دیدگانی که شود نمناک زِ صبح

[1] -  شعری بر دیوار قهوه خانه ایی در بین راه

[2] - گزارش آن صعود در پست هایی تحت عنوان صعود به قله 3964 متری توچال از مسیر شهرستانک  و کاخ ناصری در آینه تصویر، توچال از مسیر شهرستانک به رشته تحریر در آمده و قابل مطالعه و مشاهده است.

[3][3] - همنوردی از واژه "قاراشمیش خلقت" به جای واژه "نظم خلقت" استفاده می کند تا مخالفت خود را با روند و وضع موجود بشر ابراز کند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب):

در این نوشتار نگاهی خواهیم انداخت به واکنش امریکایی ها، به هدایت هوشمندانه و علمی تیم ملی فوتبال ایران توسط سید جلال طالبی [1] سر مربی با تجربه ایرانی که با هدایت های ناشی از یک عمر تجربه ورزشی، شکست به یاد ماندنی را به تیم رقیب امریکایی تحمیل کرد، کشوری که خود در آن مقیم است، مصاحبه ایی که می آید حاوی سخنان این افتخار فوتبال ایران است، به موضوع برخورد مردم و دولت امریکا با ایشان، و به فضای بعد از پیروزی بر تیم ملی امریکا می پردازد.

اما پیش از آنکه به سخنان تامل برانگیز این مربی ارشد ایرانی بپردازم، باید گفت، فوتبال و ورزش های این چنینی در جامعه مدرن امروزی مخدر خوبی برای ملت هاست، تا مسایل و مشکلات خود را 90 دقیقه فراموش کنند، و تمام آنچه آزارشان می دهد را بیرون از زمین فوتبال نهاده و فکر و ذهن خود را در پس حرکات "یازده نفر بازیکن"، راهبردهای یک مربی، و قضاوت های داور میدان متمرکز نموده، تا آنان به جای این نشستگان بر زمین، اوج توان ورزشی، مدیریت، دقت و تجربه خود را بروز دهند، و این طرف یک ملت، دقایقی آسایش خیال را تجربه کنند، و برای روزها و بلکه ماه ها سرگرم گفتگو در مورد جنبه های مختلف آن باشند.

گرچه این دل سپردن ها فایده ورزشی برای همراهان این چنینی تیم ملی که در پشت صفحه جادویی تلویزیون ها نشسته اند، ندارد، شکم هاشان همچنان بزرگ و از قواره در رفته، دور کمر و تمام بدن شان را چربی گرفته، تنگی نفس، چربی خون، دیابت، فشار خون و هزار درد بی درمان و با درمان جسمی شان را در این همراهی هرگز درمانی نخواهد بود، ولی این کارکرد را دارد که وسیله تفریح، کُری خوانی ها، چالش های بی اساس، دسته بندی های مجازی و... شوند، و گاهی بخندند و گاهی بگریند و... و خلاصه، خوش باشند و عمر بگذرد.

اما با این همه، واقعیت این است که تیم ملی ایران با هر تعداد، و درهر شاخه ورزشی که راهی میادین مسابقات جهانی می شود، قلب و دل ایرانیان بسیاری را نیز به همراه می برد، و با هر نفسِ نمایندگان ورزش ایران در این میدان ها، ایرانیان دیگر نیز نفس های خود را ناخودآگاه همراه می کنند، تو گویا این همنفسی می تواند نفس نمایندگان کشورمان را در میادین ورزشی دراز، توانا، قدرتمند و... کند.

ایرانیان چون بعضی از ملت های دیگر، چنان دل به مبارزین میدان ورزش می دهند، که گویا خود در آن میدان حضور دارند، اما در خصوص ورزش های گروهی ملی، مثل فوتبال، والیبال، کشتی و... مربی و هادی تیم نیز به دغدغه مهم ورزش دوستان تبدیل می شود، و برایشان بسیار مهم است که چه کسی سکاندار تیم ملی شان خواهد بود، که باید تیم را از گردنه های تند، خطرناک جهانی، با استفاده از علم، تجربه و هوش و ذکاوت خود، عبور دهد، و به سر منزل پیروزی برساند.

جناب آقای سید جلال طالبی، و به قول مرحوم مغفور "حاج سید حبیب طالبی"، پیرمردی مهربان، میهن دوست، اما جدی و منظم، تمیز و بهداشتی، و صد البته با غرور و سربلندی، که خانواده اش افتخار ورزش ایران در رشته های مختلفند، و او از این فرزند فوتبالی خود، همواره بعنوان "آقاجلال" یاد می کرد، و انگار عصاره افتخاراتش بود، و اینک افتخار چنان پدری، به عنوان افتخار فوتبال ایران، سرمربی گری تیم ملی فوتبال کشورش را عهده دار شد، تا در مقابل تیم ملی فوتبال امریکا، در بازی های جام جهانی 1998 فرانسه قرار گیرد، که این دو تیم در نهایت در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۷۷ با توان کامل در شهر لیون فرانسه مقابل هم قرار گرفتند و هر یک با کلی آرزو و برنامه آمده بودند، تا رقیب را شکست دهند، [2]

و بالاخره نیز این بازی به یاد ماندنی با نتیجه 2 بر 1 به نفع تیمی رقم خورد که سکاندارش "جلال فوتبال ایران" بود، حال آنکه این بازی با تیم امریکا، در برهه ایی از زمان رقم خورد که این بازی را دارای بار صد چندان کرده بود، و انگار تمام مردم ایران، در پشت "این یازده نفر" و مربی آن، میدان دار این مبارزه، در زمین بازی فوتبال شهر لیون فرانسه بودند، و می خواستند ببینند که "آقاجلال" چگونه این تیم را به سوی پیروزی راهبری خواهد کرد.

انتظار پیروزی خواست همه ی مردم ایران بود، و همه در صفحه ی جادویی تلویزیون فرو رفته بودند، تا فریم به فریم بازی را دنبال کنند و ببینند در این رویارویی حساس ورزشی، که بیشتر از ورزش، سیاست و تبلیغات سیاسی، بار آن را سنگین کرده بود، ما چگونه کار را پیش خواهیم برد، چه در چنته داریم، و آنرا چگونه به میدان خواهیم آورد و...

اما در نهایت، هدایت های "آقاجلال"، پتانسیل بالقوه تیم ملی را به فعل در آورد و به همت بازیکنان و هماهنگی تیمی، تیم ملی فوتبال ایران، در یک صحنه بازی زیبا، و مملو از موفقیت ورزشی، پیروزی باورنکردنی و خیره کننده ایی را برای ایران و ایرانیان به همراه آورد، و این بازی به افزایش غرور، امید و افتخار ملی کشورمان انجامید، تا یاد این مصاف ورزشی همیشه در ذهن ها بماند.

 و ایران با "آقاجلال" طالبی و تیم خوبش از سد تیم لایق امریکا که در مسابقات منطقه قاره امریکا در بین تیم های مطرح جهانی مثل اروگوئه، مکزیک، برزیل، آرژانتین و... خود سرآمد است، گذشته، و غرور و افتخار را در تاریخ ورزش ایران، تا تاریخ باقیست، پابرجا و ثبت نماید.

برای من که چندان به فوتبال علاقه ایی ندارم، و پیگیر نتایج داخلی آن هم نیستم، وقتی تیم ملی به مصاف دیگر کشورها می رود، خیلی مهم می شود، که ما چه می کنیم و چه بدست آورده ایم، و در حالی که سکوت و خروج از هیاهو شهر را در ورزش کوهنوردی، به هر ورزش دیگری ترجیح می دهم، اما با این حال، شادی و هیاهوی این پیروزی فوتبالی نیز، برایم از یاد نرفتنی است.

امروز در "جامعه مردسالار" کنونی ایران، گرچه به استادیوم ممنوع الورود نیستم، و تاکنون فتوای اهل فتوا این آزادی را از ما مردها دریغ نکرده است، و می توانیم شکوه تماشاچی بودن را در استادیوم ها  حس کنم، و چون "دختر آبی" از این لذت محروم نبوده، تا برای بدست آوردنش جان خود را هم فدا کنم، و یا مبارزه ایی را برای بدست آوردن این حق تدارک بینم،

اما به رغم داشتن این آزادی، صندلی تماشاچیان را برای دیگران وانهاده، دوست دارم به دور از هیاهوی شاد و زیبایِ تماشاچی بودن، در این مسابقات نفسگیر، که یک بار در عمرم آنرا در "ورزشگاه آزادی" تهران در مسابقه ایی که تیم پرسپولیس تهران، یک طرف آن بود، چشیده ام، بیشتر به نتایج ملی ورزش حساس بمانم، و آنرا تا حدودی دنبال کنم، این جاست که می توان گفت، ورزش فوتبال زوایایی دارد که غیرفوتبالی ها را هم درگیر خود می کند.

به همین مناسبت بود که بعد از مسابقه جام جهانی فوتبال 1998، که تیم ملی فوتبال ایران در مقابل تیم ملی امریکا قرار گرفت و آن پیروزی شکوهمند را کسب کرد، برایم جالب بود که واکنش مردم امریکا در مقابل "آقا جلال" سرمربی تیم ملی ایران که با تیم خود رفت، و تیم امریکا را شکست داد، حال آنکه خود مقیم امریکا بود، چه بوده است، و این سوال، سال ها ذهن مرا درگیر خود کرده بود، تا اینکه در محرم امسال (1398)، بعد 21 سال  که از آن بازی تاریخی می گذرد، زمانی که سید جلال طالبی به رسم آبا و اجدادی اش، برای برگزاری مراسم عزاداری بازمانده از مرحوم پدرش "حاج سید حبیب طالبی" در عزای حسین (ع) به روستای گرمن پشت بسطام در شهرستان شاهرود، آمده بود، فرصت تجدید دیدار، و چند دقیقه ایی مصاحبه برای من حاصل گردید، تا این سوال را بدین گونه از این مربی با غیرت و توانای تاریخ فوتبال ایران بنمایم، که :

(اجازه دهید مثل مرحوم پدرتان، که یادش در این روزها، گرامی باد، شما را "آقاجلال" خطاب کنم)، آقاجلال! بعد از این که جام جهانی فوتبال فرانسه در سال 1998 پایان یافت، و شما به امریکا بازگشتید، واکنش امریکایی ها نسبت به شما که خود مقیم امریکا هستید، چگونه بود؟ وقتی به عنوان یک مربی ایرانی که تیم ملی فوتبال ایران را طوری هدایت کردید، که به شکست تیم ملی فوتبال کشور مورد اقامت شما (امریکا) منجر شد، و اکنون شما بعد از تحمیل آن شکست به امریکا، یعنی کشوری که شکستش داده بودید، به امریکا باز می گشتید؟"

و این مربی و بازیکن خوشنام و مهربان ورزش ایران، که عِرق ملی را تنها در بازی و فنون ورزشی خود نشان می دهد، و نه در دشمنی های سیاسی، و در سابقه ورزشی خود به امانت داری در ورزش شهره است [3] و هر موقع با مرحوم پدر ایشان می نشستی از هر سه کلمه در یک جمله از سخنان آن پدر موفق، لااقل یک کلمه "آقاجلال" بود که به مِهر و افتخار جاری می شد، این چنین به چگونگی بازخورد امریکایی ها بعد از آن بازی غرور آفرین پاسخ گفتند، که در سخنان ایشان درس های خوبی برای متمدن فکر کردن و متمدن زیستن وجود دارد، و نشان می دهد ما هم باید دیدگاه خود به مسایل تغییر دهیم و اصلاح رفتار داشته باشیم، و متمدن زیستن بسته به سابقه چندهزار ساله تمدنی نیست، این متمدن فکر کردن و متمدن عمل کردن است که متمدن زیستن را نشان می دهد :

"... امریکا خود یک قاره است، و با 50 ایالت آن، حقیقتا به یک قاره می ماند، یک طیف از مردم امریکا اصلا آگاهی از این ندارند که تیم امریکا به جام جهانی رفته یا نرفته، یا در آن بازی می کند یا نمی کند، ورزش هایی که این مردم به آن علاقمندند، بیستبال، فوتبال امریکایی (راگبی)، بسکتبال، شنا و دومیدانی است، در کنارش هم ژیمناستیک؛ بعضی از ورزش ها جایگاهی در بین امریکایی ها ندارد، منتها، بیشتر در بین مهاجران به امریکا رایج است و طرفدار دارد.

مکزیکی ها، مهاجران افریقایی، ایتالیایی ها هستند که به فوتبال علاقمندند، بنابراین در معنی عام امریکایی ها زیاد اطلاع از این ندارند که تیم ملی فوتبال امریکا به جام جهانی رفته است، یانه؛ مگر کسانی که علاقمند به فوتبالند و یا این چنین مهاجرانی که از آنان به عنوان مثال یاد کردم، که این ها اخبار فوتبال را تعقیب می کنند؛

بنابراین عکس العمل خاصی که قابل ذکر باشد نبود، کاری که کردند این بود که از جامعه رسانه ایی امریکا، و مشخصا کانال فاکس وان (Fox-one) که یکی از کانال های بزرگ ورزشی دنیاست، آمدند و مستندی از زندگی من در حدود 45 دقیقه تهیه و پخش کردند، و در آن حوادث زندگی، و این که در امریکا چه می کنم، اتفاقات ورزشی زندگی من، و روند آن، کجاها بازی کردم، از زندگی در امریکا چه احساسی دارم، در امریکا زندگی می کنم و با تیم ملی ایران، امریکا را شکست دادیم، و این که چه احساسی از این حادثه ورزشی دارم و... را پوشش دادند.

 در مجموع آنها کاری ندارند که از کجای دنیا هستی، مذهب شما چیست، چکار می کنید و... تا زمانی که کار غیر قانونی انجام دهید، و اگر کار غیرقانونی که انجام دهید نه من، هر فرد دیگری هم که باشد تفاوت نمی کند، جلوی او را می گیرند، ولی من مسلمان هستم، یا غیر مسلمان هستم و... این موارد در اولویت آنها نیست، در مجموع کاری به زندگی مردم ندارند، مگر این که خلاف انجام دهید، مزاحمتی درست کنی، مالیات خود را به دولت نپردازی، حقه بازی کنید، دروغ بگویید و... این گونه موارد است که کار شما به دادگاه، پلیس و... کشیده می شود، آن موقع است که ممکن است از همه اینها از شما بپرسند، که از ایران آمده ایید و...

من کاری ندارم، ولی وقتی یک شبکه تلویزیونی با آن عظمت می آید و از زندگی من 45 دقیقه مستند درست می کند، می خواهد بگوید که مهم نیست که ما امریکا را برده ایم، و یا امریکا به ما باخته، چرا که اگر این مهم بود که نمی آمدند از زندگی من مستند بسازند و به مردم خود معرفی کنند؛ همانگونه که ما از زندگی یک امریکایی که ایران را برده نمی آییم مستند بسیازیم و زندگی اش را به مردم خود بگوییم، برای آنها مهم ورزش است و این است که خیلی اهمیت دارد.

در این مدتی که من در امریکا بودم، البته مدتی خانواده در آنجا بودند و من در کشورهای دیگر کار می کردم، امارات، مالزی، سنگاپور، اندونزی و... و در این دوره بیشتر در امریکا نبودم، اما به طور کل، امریکایی ها کاری با زندگی کسی ندارند، جز امریکایی هایی که آشنا هستند و از همسایه ها، که خوشحال هم بودند، و تبریک هم می گفتند، و معتقد بودند که شما بهتر بازی کردید، و باید شما می بردید.

امریکایی ها آنقدر که ما به ورزش متعصب هستیم، که حالا باختیم و بردیم، آنها اینطور نیستند، برخی رشته ها را تعصب خاص ورزشی دارند، مثل بستکتبال، بیستبال، شنا، دو میدانی است که روی این بازی ها تماشگر دارند، استادیوم پر می شود، اما در ورزش فوتبال این بیشتر مهاجرین هستند که تماشا و یا دنبال می کنند،

مثلا نیویورک پر از ایتالیایی هاست، شاید چیز حدود شش میلیون ایتالیایی در نیویورک زندگی می کنند، یا در خود لس آنجلس نزدیک به یک و نیم میلیون ایرانی هستند، خوب ایرانی ها به ورزش فوتبال علاقمندند، بعد مکزیکی ها هم در آنجا زیادند، مهاجرین کشورهای افریقایی هم زیادند که فوتبال را دوست دارند، از آلمان و انگلیس هم در امریکا زیادند که آنها هم فوتبال دوستند، مهاجران زیادی از این دست در امریکا هستند که به فوتبال علاقمندند و تماشاگران فوتبال را بیشتر این قشر از مهاجران تشکیل می دهند.

ولی در نسل نونهال جوان و یا نوجوان امریکا، اکنون دختر و پسر فوتبال بازی می کنند، یعنی هیچ جای دنیا به اندازه امریکا نسل نونهال، جوان و نوجوان شان فوتبال بازی نمی کنند، و در این رشته بی نظیرند، جوان و نوجوانی که به سن 16 یا 17 سالگی می رسد باید به دانشگاه برود، دانشگاه هم ورزشکارانی را جذب می کند بیشتر شامل بسکتبالیست ها، والیبالیست ها، دو و میدانی ها، شناگرها، فوتبالست های فوتبال امریکایی، این رشته ها را در درجه اول قرار دارند و بدان ها توجه دارند، و به دانشجویانی که این ورزش ها را بدانند، بهتر بورس تحصیلی می دهند، و این یک امتیاز مثبت برای هر دانشجویی است که ورزشکار خوبی باشد، بنابراین بیشتر افراد رشته های ورزشی خود را عوض می کنند، یعنی تا 18 سالگی ممکن است فوتبال بازی کنند، بعد رشته ورزشی خود را عوض می کنند، چون برای کسب بورس تحصیلی به این تغییر رشته نیاز دارند.

بنا بر این مثل ما تعصب ندارند که بگویند چرا تیم باخت و... جام جهانی 1994 درامریکا برگزار شد، روزنامه ها را که نگاه می کردی، در انتهای اوراق خبر ورزشی خود در یک بخش کوچکی، مثلا به نتیجه بازی فوتبال انگلیس و آلمان پرداخته، که نتیجه چه شده است، اما تمام صفحه به بسکتبال، دو و میدانی، شنا و... اختصاص داشت، یک گوشه ایی از صفحه را هم به فوتبال اختصاص دادند.

امریکا اگر بودجه خوبی به فوتبال اختصاص دهد، و سیاه پوستان به فوتبال رو بیاورند، امریکا دنیا را خواهد برد، الان سیاه پوست ها به دو و میدانی می روند، که بتواند به فوتبال امریکایی راه پیدا کند، می رود بسکتبال که پول در این ورزش زیاد است، به بیستبال توجه دارند، چون پول در این ورزش ها زیاد است،

در فوتبال معمول، امریکایی ها بودجه می گذارند، اما نه آنقدر که در اروپا سرمایه گذاری می شود، اگرچه امریکایی ها بیش از مکزیک که تیم مطرح امریکایی روز است،در صحنه های ورزشی فوتبال و جام ملت های امریکا بالا آمده اند، و در کنار کشورهای مطرح این قاره افتخارات زیادی دارند، اما همچنان ورزش فوتبال از ورزش هلی اولویت دار در امریکا نیست،

مصطفوی) البته این برنامه مستندی که شبکه فاکس وان از شما تهیه کرده نشان از این دارد که حرکت شما در جامعه امریکا بازتاب داشته، که آنها را به این حرکت واداشته است.

مسلم همینطور است، چون این خود خبر است و خبرگزاری ها آن را منعکس کردند، که تیم امریکا به تیم ایران باخته است، و آن زمان روابط ایران و امریکا از اکنون هم بدتر بود، بنابر این یک خبر برای آنها مهم بود که تیم ایران که

مصطفوی) متعلق به جهان سوم است

جلال طالبی) نه آنها اینطور صحبت نمی کنند، این را توهین می دانند که به کشوری جهان سوم بگویند، زیرا در ورزش ملت ها هستند، و ملت ها معمولا با هم کاری ندارند، این حکومت ها هستند که با هم مشکل دارند، لذا به دنبال این که ما را بکوبند، کوچک و تحقیر کنند، نیستند، درست عکس ما که رییس مجلس ما می آید و می گوید "آن سیاهه" (منظورش رییس جمهور امریکا آقای باراک اوباماست) ولی آنها اصلا این کلمه را به کار نمی برند، زیرا این را نژاد پرستی می دانند، "آن سیاهه" یعنی چی؟! او رییس جمهور امریکاست، دیگر، سیاه و یا سفید چه فرق می کند.

آنها تحریم می کنند و... ولی عید نوروز را به ایرانیان تبریک می گویند، چون با ملت کاری ندارد، ما ایرانیان هم دشمن ملت امریکا نیستیم، ملت امریکا چه بدی به ما کرده؟! ما با حکومت امریکا مشکل داریم، بنا بر همین اصل است که شما ایرانی هستید، ولی تحت همین شرایط، دیناری از حق شما را نمی گیرند و به دیگری دهند، یعنی اگر موردی اتفاق بیفتد، و شما شکایت کنی، طرف شما را بصورت قانونی تنبیه می کنند، که حقی را از شما جابجا کند؛ روی حقوق شما، موقعی که اقامه دعوا کرده باشی، یا شکایتی باشد، نگاه نمی کنند شما از کدام قسمت دنیا هستی، اهل ایرانی، افریقایی هستی، اهل حبشه هستی، انگلیسی هستی و... فرق نداره، حق شما را نمی گذارند از بین برود، یک دینار هم نمی گذارند به ناحق ببری،

دروغ گفتن یکی از بزرگترین مسایلی است که برای فرد مشکلات ایجاد می کند، زیرا معتقدند که ممکن است شما با یک دروغ زندگی یک خانواده، فامیل را به هم بزنی، امریکایی ها مسایلی مهمی را رعایت می کنند و که متاسفانه ما مسلمانان به آن توجه نداریم، کجای دنیا ممکن است که این میزان اختلاس وجود داشته باشد، این میزان دزدی و... اصلا ممکن نیست، این ها هم همه به نام اسلام است.

 

[1] - آقای سید جلال طالبی در خانواده ایی مذهبی و مولد در تهران به سال 1322 متولد شد، در سال 1343 ازدواج کرده که نتیجه این ازدواج سه فرزند است، رشته ورزشی ایشان فوتبال و به عنوان مهاجم در باشگاه های تهران جوان (40-1339)، باشگاه دارایی (46-1341)، باشگاه تاج (50 1347)، تیم ملی (48-1342)، مربی تیم ملی از سال 1377 تا 1379 به ورزش این کشور خدمت کرده است. 

[2] - تیم ملی ایران به سر مربی گری آقای جلال طالبی به همراه تیم ایشان شامل احمدرضا عابدزاده (کاپیتان) - محمد خاکپور - نادر محمدخانی (75 – محمدعلی پیروانی) - مهدی پاشازاده – محمد جواد زرینچه (77 – نعیم سعداوی) - مهدی مهدوی کیا - کریم باقری - حمیدرضا استیلی - مهرداد میناوند - علی دایی - خداداد عزیزی (74 – علیرضا منصوریان) در مقابل تیم امریکا  با هدایت استیو سمپسون با نفرات زیر به میدان رفته بودند  : کیسی کلر - توماس دولی (کاپیتان) (82 – برایان مایسونیو) - ادی پوپ - فرانکی هیدوک - دیوید رجیس - کلودیو رینا - تاب راموس (57 – ارنی استیوارت) - اروی وگرل (57 – پردراگ رادوساولیه ویچ) - برایان مک براید - کوبی جونز - جو مکس مور

[3]- یکی از افتخارات ورزشدوستان روستای گرمن پشت بسطام در شهرستان شاهرود، این بود که عید و یا تابستان که بشود، مرحوم حاج سید حبیب طالبی، ییلاق – قشلاق خواهد کرد، و به گرمن خواهد آمد و لابد فرزندان ورزشکار خود را همچون آقا نورالدین (مربی به نام واترپلوی ایران) و یا "آقاجلال" و... را نیز با خود خواهد آورد، و شاید دو ساعت هم فرصتی نصیب ورزشکاران محل شود، تا با "آقاجلال" همبازی و یا هم تیم و یا رقیب ورزشی شوند، و مزه فوتبال را در سطح پایتخت و ملی بچشند، و و در روزگاری که تلویزیون نبود، این تنها فرصتی بود، که آقاجلال، بازی در اشل بزرگان را به چشم این مردم دور از مرکز می آورد. برای من خاطره آقاجلال مربوط است به پیش از انقلاب و زمین ورزش پشت یخدان تاریخی گرمن، که در آن اکثرا "چو- توپ" (ورزشی شبیه همین کریکت که در کشورهای مستعمره انگلستان رایج است) و یا فوتبال بازی می کردیم. یکی از اهالی که هم نسل او در آن سال هاست می گفت، در یک کشور خارجی که آقاجلال برای بازی حاضر شده بود، به علت تبحری که در بازی با پای چپ داشت، میزبان پیشنهاد رشوه بزرگی (ظاهرا سهمی در همان هتل محل اقامت تیم ایران) داده بود تا این بازیکن بزرگ را فقط از استفاده از پای چپ در بازی منصرف کند، که ظاهرا نقطه ضعف تیم آنها در مقابل جلال هم همین بوده است، این گونه است که آقاجلال افسانه بزرگ این مردم برای ظهور افتخار برای ایران بود. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...