مصطفی مصطفوی
افسوس که این روزها حکم را نه از لابه لای مواد قانونی و به عدالت، که بر اساس منویات دل حکمرانان بیرون کشیده، و سیاست پیشگان طرار [1] و اهل خدعه و نیرنگ آنرا انشا نموده، و در دستگاهی که برای عدالت گستری تشکیل، و باید حکم به عدالت و انسانیت صادر نماید، به امضا رسانده و به نام چند قاضی دادگاه، به بیداد و بی توجه به داد و قانون صادر و اجرا می کنند. [2]
سال 1992 که دست های دولت پنهان در دستگاه اجتماع مذهب زده هند، گروه هایی از مردم دو آتشه هندو [3] مذهب را تحریک و تهییج و سازماندهی می کرد، تا مسجد 490 ساله بابری را در شهر "فیض آباد"، و در ایالت "اتارپرادش" هند ویران سازند، شاید می دانستند راهی را که بر گزیده اند، به نتیجه ایی به ظاهر افتخار آمیز برای تشکیلات هندویسم افراطیِ پیش برنده آن ختم خواهد شد، و نتیجه این حرکت آنان، به ظاهر پیروزی را برای اردوگاه هندوهای افراطی در بر خواهد داشت، و در افتخارات (البته کوتاه مدت تاریخی) این نحله فکری و تشکیلاتی ثبت خواهد شد؛ اما سیاست پیشگان پشت مذهب مخفی شده، نمی دانند که این لکه ننگ تا ابد بر دامن آنان باقی خواهد ماند.
اما سیاسیونی که مذهب را در خدمت قدرت گیری خود گرفته اند و تنها به رسیدن به قدرت فکر می کنند، و این آتش را بر می فروزند، می دانند این حرکات عوام پسند، غذای سیاسی چرب و چیلی را برای احزاب و دستگاه سیاسی اشان، برای مدت ها خواهد پخت، و در سفره ناپاکان ارتزاق کننده از سیاست، از خون مردم کوچه و خیابان، از هندو و مسلمان برای مدت ها تلیت رنگین تدارک خواهد دید.
آن روزها که هندوهای افراطی این مسجد تاریخی را ویران می کردند، چند کرسی ناقابل در مجلس هند بیشتر نداشتند، و سکولاریسم، دموکراسی و تکثرگرایی و کلی ارزش های مدرن و جدید انسانی، اگر نگوییم در اوج، بلکه در بهترین شرایط خود بود، اما یک تیره از تبار سیاسیون هندو مذهب، به این نتیجه رسیده بودند که برای رسیدن به قلل قدرت، باید بر مرکب احساسات مذهبی کور مردمی سوار شد، که حاضرند برای خدای خود دست به هر جنایت و اقدام ناپاکی بزنند،
کسانی که عقل را تعطیل کرده و دنباله رو سخنرانان مذهبی دو آتشه ایی هستند که آنان را بر هر آتشی فوت کنند، گُر می گیرند و می سوزاند و پیش می برند؛ و این سیاست پیشگان می دانستند که برای به جولان در آوردن اسب سیاست خود، که به کسب قدرت بیشتر منتهی شود باید پشت مذهب و خدای رام، سنگر گرفت، و حریف سیاسی را از آن نقطه، مورد حمله قرار داده و به چالش کشید و در خواب و هوای دودی تحمیق توده ها، به نابودیش کشاند، این بود که اقلیت مسلمان را دشمن معرفی کرده و بدان حمله بردند.
آنان که این آتش را آن روز روشن کردند، امروز به خوردن خوشه های خون آلود قدرتی نشسته اند که از تن کباب شده جامعه ایی به بار نشسته، که در سوز قربانی شدن دموکراسی، سکولاریسم و تکثرگرایی و بسیاری از ارزش های انسانی، باید از این پس بسوزد، حال آنکه مدهوش و مست از احساس پیروزی، جام جام شراب پیروزی به می زنند، و به سلامتی خود می نوشند، و مستانه خواهند رقصید، و نمی دانند برای رسیدن به این قدرت چه مقدار انسان، و چه ارزش های بزرگی از انسانیت، قربانی زیاده خواهی آنان شد.
این روزها خدای رام از اوج آسمان هند، کسانی را خواهد دید که در عشق ساخت معبد و بارگاه محل تولد او بر خرابه های مسجد بابری اشک شوق ریخته، و این پیروزی را به هم مسلکان خود تبریک خواهند گفت، اما رام اگر خدای واقعی انسان، و حافظ انسانیت باشد، آیا هرگز راضی خواهد بود که این همه انسان برای ساخت یک بنا، و یا به قدرت رسیدن عده ایی سیاست پیشه ناپاک که خود را نماینده او می دانند، کشته شوند و حقوق بس بزرگی از انسان ها، همچون دموکراسی، تکثرگرایی و سکولاریسمِ یک میلیارد دویست میلیون هندی، قربانی زیاده خواهی عده ایی شود که مست قدرت در کرسی های سرخ و سبز بنشینند، و دم از خدای رام زنند.
آنان که امروز به جشن این پیروزی ظاهری نشسته اند، نمی دانند که خود نیز در آینده ایی نه چندان دور قربانی چنین راه ناصوابی خواهند بود، این جشن را حکمی به دنبال آورد، که در دستگاه عدالت نوشته نشد، و بلکه در دستگاه حکمرانی هندو که روزی این مسجد را خراب کردند، نوشته شد، کسانی که در این روند پیش آمدند، و قدرت گرفتند، و امروز در شادی به بار نشستن نتایج سیاسی کار تاکتیکی خود نشسته اند، و قضات دادگاه عالی الله آباد هند (شهر صدور حکم مذکور) را بازیچه مطامع قدرت طلبی و تمامیت خواهی خود کرده، و قاضیان تمام عدالت را به فراموشی سپرده و حکم حاکم را امضا و به نام عدالت و عدالتخانه و دادگستری اعلام داشته اند،
در این شرایط عده ایی که می فهمند، در مرگ عدالت اشک غم خواهند ریخت، و عده ایی نیز که مست پیروزی فرقه مذهبی خود نشسته اند نیز اشک به شادی خواهند ریخت، و عده ایی نیز که از این بی عدالتی سرخورده شده اند، کینه ها را در دل های جراحت دیده خود جمع خواهند کرد، تا کجا و چه موقع آن را بر دایره ریخته و اگر فرصت حکمرانی بدست آوردند، همان کنند که اینان کردند، ویرانی از پس ویرانی.
این است چرخه ظلم، این است دور باطلی که آمدن و رفتن حکومت ها، نجات را در بر ندارد، و آنگاه نجات مردم از در خواهد رسید، که عدالت و انسانیت در محور انشا و صدور حکم، به جای حکمرانان و مزدوران هوا و هوس سیاست نشسته، و به عدل و انسانیت حکم دهد.
سال 1529 میلادی که شاهان مسلمان گورکانی هند بنای این مسجد را در این شهر می ریختند، شاید نمی دانستند که 490 سال بعد کسانی کلنگ و بیل به دست، آن را ویران خواهند کرد تا خانه ایی که برای عبادت خدای "الله" ساخت شده را ویران، و بر جای آن معبدی برای عبادت خدای "رام" بسازند.
اما ما شاهدان این جنگ بی پایان، نمی دانیم این جنگ خدایان است، یا جنگ ما پیروان خدایان، یا جنگ هوا و هوس سیاستِ سیاست بازان و... که هر یک می خواهند پرچمی را بر فراز کنگره ایی بر افراشته و لذت برند که این پرچم هوا و هوس آنان در میانه باد سیاست این و آن، در چرخش است، و آنان دل خوش دارند که پرچم شان بر فراز است، و در باد بی عدالتی و ظلم می رقصد.
حال انسانیت و عدالت در چه وضع است، مهم نیست، در هر وضعی که می خواهد باشد، مهم این است که پرچم های منظور نظر ما در اوج کنگره های بلند جهان، رقص مرگ آور خود را داشته باشد، و ما دلخوش به این پیروزی، نان خود را در خون این و آن تلیت کرده و نوش کنیم.
حزب BJP بر موج ویرانی این مسجد از سال 1992 سوار شد و اکنون حکومت را در هند در قبضه یکه تازی خود دارد، و هر معاهده اخلاقی و قانونی قبلی را، چون آقای ترامپ، بی توجه به عواقب آن، ملغی کرده و پیش می رود. این حاکمیتِ بر موج مذهبِ هندو سوار شده، دیروز کشمیری ها را از کل حقوق خود بی حق کرد، امروز حکم را صادر کرد، که معبد خدای رام را، بر ویرانه های مسجد بابری بسازند، و فردا معلوم نیست کدام قانون و یا حق را از اقلیت ها و اکثریت ملغی خواهد نمود.
اینان بر اسب سیاست خود سوار شده و هوا و هوس دل خود را در پس شعارهای تند مذهبی پیش می برند و در پیروزی غرقند، اما همانگونه که 490 سال پیش فردی در قدرت تمام، این مسجد را در مغز منطقه هندوها برای مسلمانان هند ساخت، شاید چند دهه بعد، باز معتقدی به خدایی دیگر، ادعایی دیگر را علم کرده و معبدی بر جای تمام معابد در هند بسازد، تا چرخه این ظلم مذهبی ادامه یابد، و سنگ ساخت معابدِ بر ظلم استوار، همواره بر دوش ما پیروان مذاهب، حمل شود و ما در بردگی خود، و آنان در سروری خود ادامه دهند.
نمی دانم آیا روزی فرا خواهد رسید که این شانه ها، دیگر سنگ های سنگین ساخت معابد را بر زمین گذاشته و دوش ها خالی از سنگ، هر کس در دل خود معبدی برای معشوق و یار بنا نهاده، و این همه سنگ دیگر جابجا نشود؟!
آیا روزی خواهد رسید که دستگاه عدالت و دادگستری، از دستگاه سیاسی حکمرانان، استقلال یابد، و دیگر قاضیان حکمی را که حاکمی انشا کرده اند را امضا و صادر نکنند، و خود حکم را از میان مواد قانونی استخراج، و بی توجه به خواست حاکم صادر کنند؟!
آیا روزی خواهد رسید که خدایان از زندگی دنیایی ما خارج شده، و هر کس خدای خود را تنها در قلب خود جستجو کند، و در غم این نباشد که در قلب دیگری، جایگاه کدام خداست، و خالق را با چه نامی پرستش می کند، و این غم به این همه ظلم منتهی نگردد؟!!
تا به کی باید عقل بشر در دست کسانی باشد که آنان را توده وار به این سو و آن سو بکشند، تا به کی انسان ها همچون اسب های کشنده سنگ های معابد باید جور این همه هوا و هوس قدرتمندان پشت مذهب مخفی شده را بکشند؟!
تا کی انسان باید اسیر نام ها بوده، و مرغ یک پا فرض کرده، و بگوید تنها این خدایی حق است که من در ذهن خود دارم، اوست تنها خدایی که لایق نشستن، بر محراب تمام معابد دنیاست، و نهضت ویرانی معابد ادامه یابد، و دور باطل ساخت معابد جدید بر ویرانه معابد دیگران ادامه یابد؟!
تا به کی باید معبد داران، مسیر حرکت جوامع مختلف را در دست گرفته و شمشیر به دست پیروان خود تیز کنند و بر همدیگر هجوم برده و به نام خدایان، خون ها در جوی ها جاری کنند و عده ایی گریان و عده ایی مست پیروزی در رقص و پایکوبی، برای هیچ باشند؟!
آیا اگر حزب، مذهب، مرام و... دیگری بر هند حاکم بود چنین حکمی صادر می شد، بله نمی شد، چرا که نه قانون و نه انسانیت جایگاهی در عدالتخانه ها ندارند، قاضیان چشم به منویات دل حاکمانند که حق العمل خود ستانده و حکم در راستای منویات دل حاکم دهند؟!
اما نگاهی به تاریخچه مسجد بابری :
مسجد در سال 1528– 1529 (حدود سال 935 هجری) میلادی به دستور "بابر" پادشاه گورکانیان هند ساخته شد، اما این مسجد در سال 1992 بدست نیروهای بسیج مردمی تهییج شده هندو ویران شد. رهبران حزب BJP که اکنون در هند قدرت را در دست دارند، در این ویرانی و راه اندازی کاروان های تهییج و بسیج شده برای انهدام آن، شرکت مستقیم داشتند. کاری که بیش از دو هزار نفر در این رابطه کشته برجای نهاد.
برادری هندوها و مسلمانان که در اثر سیاست به دشمنی می رود
برادری هندوها و مسلمانان که در اثر سیاست به دشمنی می رود
نمایی از مسجد بابری پیش از ویرانی در سال 1992
نمایی از مسجد بابری پیش از ویرانی در سال 1992
نمایی از مسجد بابری پیش از ویرانی در سال 1992 در محافظت نظامیان هند
نمایی از مسجد بابری پیش از ویرانی در سال 1992 در محافظت نظامیان هند
یک روحانی هندو در بین جمعیت تظاهر کننده
یک روحانی هندو در بین جمعیت تظاهر کننده
گنبد کاخ نخست وزیری هند و گنبد مسجد بابری در محافظت نظامیان هند
گنبد کاخ نخست وزیری هند و گنبد مسجد بابری در محافظت نظامیان هند
یک مسلمان هندی در حال عبادت
یک مسلمان هندی در حال عبادت
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
گنبد کاخ نخست وزیری هند و گنبد مسجد بابری در محک عدالت
گنبد کاخ نخست وزیری هند و گنبد مسجد بابری در محک عدالت
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
قانون هند هندو و مسلمان را در برابر قانون برابر می داند و به عدالت بین آنان باید حکم کرد
قانون هند هندو و مسلمان را در برابر قانون برابر می داند و به عدالت بین آنان باید حکم کرد
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
هندوهای افراطی بر فراز گنبدهای مسجد بابری برای ویرانی آن در سال 1992
[1] - "آنکه طرار است زر و سیم برد و این جهان عمر برد و پس چنین جای دگر طرار نیست." ناصرخسرو.
[2] - از آن شکایت که در زمان قدرت قانون نوشته شد، سال ها می گذرد، و آنقدر در صدور حکم به تاخیر انداختند و به درازا کشیدند، تا حاکمیت به دست کسانی افتاد که همان جرم را کرده بودند، و امروز مجرمان بر تخت قدرت نشسته، و حکم را آنگونه که دوست داشتند انشا نموده و از زبان قاضی دادگاه عالی شهر الله آباد هند، صادر و اعلام کردند، و کیس خرابی مسجد و ساخت معبد را به ایستگاه آخر خود رساندند.
[3] - نیروهای هندویی که در این عملیات دست داشتند را کارسواک (Karsevak) گویند که به صورت داوطلب و مجانی و بی جیره و مواجب در خدمت مذهب و ارباب معابدند. این کلمه از زبان سانسکریت گرفته شده که از دو واژه کار (به معنی دست) و سواک (به معنی خدمت) ترکیب شده است. این ها همان کسانی اند که در ساخت معابد بدون دریافت مزد برای خدا کار می کنند. این نیروها توسط گروه متشکل از روحانیون هندو به نام VHP سازماندهی شدند تا معبد رام را در محل مسجد بابری بسازند.
توضیح سایت یادداشت های بی مخاطب :
این نوشته از نسلی روایت خواهد کرد، که مصداق کامل این ضرب المثل ایرانی اند که "درختانی که بار و بر بیشتری دارند، سر خم ترند" از مردان بزرگی می گوید که از دانش و هنر در اوج بودند، و اما افتادگی را آموخته و در زندگی خود به کار بردند؛ خاطره ایست به یاد ماندنی از استاد مهرداد اَوِستا، [1] یکی از اقطاب هنر و ادب معاصر ایران، خاطره ایی ماندگار که حیفم آمد که آنرا در گنجینه نوشته هایم ثبت و درج نکنم،
زیرا که انسان هایی در فرونشاندن خشم خود چنان بروز می کنند، که آدم در برابر میزان بزرگواری آنان، انگشت به دهان می شود، این اسطوره های اخلاق، در سرکوب هوای نفس که انسان را به طغیان و سرکشی می خواهند، چنان تربیت شده اند که باید به جامعه و خانواده ایی که چنین الگویی، برونداد اوست، تبریک گفت، که این چنین پدیده پاکی را که انسانیت را به اوج می رساند، تحویل جامعه داده است؛
انسان های بزرگی که بی آنکه در پی چنین نتیجه ایی باشد، با رفتار خود انسانیت را به دیگران می آموزند و بی آنکه به دنبال نام باشند، نامی بزرگ از خود بر جای می گذارند، و بی آنکه بخواهند، و آگاهانه به دنبالش باشد، ناخودآگاه به جامعه خود درس اخلاق و بزرگ منشی می دهند. اخلاقی را زنده می کنند، که در ورای هر دین و مسلکی است، و واجدان، آن در زمره انسان های عالی مقداری اند، که به واسطه این خصوصیت، مورد احترام انسانیت خواهند بود، و مرزهای کوچک فرقه ایی را شکسته، الگویی جهانی و بشری می توانند باشد.
این نوشته در واقع کنکاشی است، در ورقی از اوراق پر شمار خاطرات استاد نقاش، و هنرمند برجسته کشورمان جناب آقای حسین صدری، که در مصاحبه اختصاصی با سایت "یادداشت های بی مخاطب" بیان داشتند، و با اجازه استاد، آنرا به عنوان یک الگوی خوب، نشر می دهم.
نحوه آشنایی با حسین حاجی :
سازمان کوی دانشگاه تهران، خود مثالی از شهر تهران است، هم بالاشهر دارد، هم وسط شهر و هم پایین شهر، دانشجویان به ترتیب سال ورود در آن اسکان می گیرند، سال بالایی ها از اسکان بهتری مثلا ساختمان اصفهان و کاشان که بهترین اتاق ها را دارد و مجهز و راحت است بهره می برند؛ اما ابتدا به ورودها، در مناطق پایین دست کوی دانشگاه، که اتاق ها مثل آلونک و سلول های زندان بود، جا می گرفتند، اتاق تنگ و با نور کم، سه تخته و با سرویس های مشترک و...
در دوره دانشجویی به محض رود به کوی دانشگاه، با دوستم ناصر پلنگی [2] سری به ساختمان کاشان زدیم و دیدیم ساختمان خیلی مجهز و با اتاق های شیک و... آشپزخانه دارند، و یک حال آشپزخانه و... در همان عالم جوانی دیدیم خیلی اوضاع اینجا با جایی که به ما داده اند فرق می کند، و اینجا خیلی خوب است، با هم هماهنگ کردیم که آشپزخانه ساختمان کاشان را اشغال کنیم، چراکه بقیه اتاق ها صاحب داشت، و نمی شد کاریش کرد.
ساختمان کاشان از شماره 12 یک، 12 دو و... شروع می شد و شماره ها به همین ترتیب اضافه می شد، ولی اتاق آشپزخانه بدون شماره و در همین ابتدا و در کنار درب ورودی بود، گفتیم اسم آن اتاق را 12 دو صفر می گذاریم، و بدین ترتیب اتاق 12 دو صفر شکل گرفت، و با تصرفی که ما کرده بودیم، خیلی هم معروف شد، و آشپزخانه ساختمان کاشان شد اتاق بوم و رنگ و لوازم نقاشی ما، که آن را در این اتاق چیدیم، از این رو ساکنان ساختمان کاشان همه ناراحت بودند، که آشپزخانه اشان اشغال شده بود، ولی بچه ها روحیه انقلابی داشتند و با خودشان می گفتند "شما که جاتون اینقدر راحته حالا آشپزخانه هم می خواهید؟!" اما همه می آمدند و غر می زدند و وقتی می دیدند ما نقاش و هنرمند هستیم، اغماض می کردند و می رفتند.
مدتی گذشت، "حسینو کا حاجی" [3] که در این ساختمان مقیم بود، پیش ما آمد و خوش آمد مهربانانه ایی گفت، او در حقیقت تنها دانشجوی ساکن این ساختمان بود که با نقل و نبات به دیدن ما آمد، و این اولین بار بود که ایشان را می دیدیم، و او تنها دانشجویی بود که از این تصاحب زوری دوره جوانی - دانشجویی ما، حمایت ویژه کرد، و شد رفیق جان در جانی من و آقای ناصر پلنگی، که هر دو نقاش بودیم، و بعدها سید حسام الدین سراج؛
آن موقع موضوع مجاهدین خلق خیلی تو بحث ها مطرح بود، و این حسین آقای ما هم طرفدار آنها بود، و از آنها دفاع می کرد و بین ما با ایشان در این خصوص خیلی بحث می شد. ما به ایشان می گفتیم که سازمان (مجید) شریف واقفی [4] را کشت، صمدیه لباف [5] را اعدام داخلی کردند و... اما دوستی ما طی حوادث بعدی تقویت شد و به رفت آمد خانوادگی هم رسید.
اعزام به جبهه و شهادت دوستان و شاعر شدن :
این حسین آقا بعد که جنگ شروع شد، به جبهه اعزام گردید و ظاهرا روی یک قله مستقر شده و با سه نفر دیگر مشغول دیدبانی بودند، که یک گلوله دشمن درست در جمع آنان فرود آمده و سه تن را مورد اصابت قرار داده و هر سه نفر به طرز بدی شهید شدند و بدن شان تیکه تیکه می شوند، و این طفل معصوم که در این صحنه تنها مانده بود، و نه همراهی داشته و نه کمک و یاوری، مجبور می شود، هم ناراحتی از دست رفتن همراهان را تحمل کند و هم جنازه لت و پار شده دوستان و همراهان خود را جمع کرده، و بسته بندی کرده سوار قاطر کرده و به پایین قله منتقل می نماید، شدت فشار روانی ناشی از این همه تنهایی و این حادثه چنان عظیم بود، باعث می شد، که او تعادل روانی خود را از دست داده، و یکی از آثاراش این بود که طبع شاعرانه پیدا کرد؛
او بعد از این حادثه که از جنگ باز گشته بود، می گفت که در منطقه غرب و در مرز ایران و عراق روی یک قله مستقر بودند و وضع آنها هم خوب بوده و مشکلی هم نداشتند ولی از بد حادثه گلوله خمپاره و یا توپ و... آمده بود، و دوستانش را به شهادت رسانده بود، او حتی عکس قاطری که با آن این جنازه ها را به پایین منتقل کرده بود، و عکس جنازه های تیکه تیکه شده دوستانش را به ما نشان داد و... و گفت که بعد از این حادثه من شروع کردم به شعر گفتن.
از آن سو من نیز معتقد بودم کسانی که جنگ ندیده شعر می گویند، آن واقعیت و مغز جنگ را درک نکرده اند که شعر بگویند، شعر واقعی جنگ را باید از زبان کسانی شنید که این لحظات را درک کرده اند. و همین شعر است که از دل بیرون می آید و بر دل می نشیند، به همین دلیل فرصت را مناسب دیدم که ایشان را به "حوزه اندیشه و هنر اسلامی" [6] برده تا برای شعرای بزرگ کشور که در آنجا جمعی داشتند، و شب شعر برای جنگ برگزار می کردند، ایشان هم شعر خود را بخواند.
سال دوم و یا سوم جنگ بود حدود سال های 1360 و یا 1361 که بزرگان ادبیات انقلاب در آنجا حضور داشتند، خانم سپیده کاشانی رحمت الله علیه، حمید سبزواری رحمت الله علیه، مهرداد اوستا رحمت الله علیه، قیصر امین پور رحمت الله علیه، مشفق کاشانی رحمت الله علیه، ، آقایان مصطفی رخ صفت، رضا تهرانی و... نقاش ها هم می آمدند، آقای علی معلم هم بود، و به ریاست استاد مهرداد اوستا این شب شعر برپا می شد؛
در این شب شعر، شاعران جنگ همه بودند، که در حوزه اندیشه و هنر اسلامی جمع می شدند و در مورد جنگ شعر می گفتند. من هم این نشست را دیده بودم، و بعنوان یک نقاش به حوزه اندیشه و هنر رفت و آمد داشتم، به همین مناسبت پا پیش گذاشته و با این قصد که بگویم "آقا شاعر واقعی ایشان هست"، موضوع را طرح کردم.
از آنجا که من نیز نقاش بودم، و آن موقع ها هم نقاش ها اجر و قرب زیادی داشتند، ما را هم همه می شناختند، و کم و بیش با آثار نقاشی های من آشنا بودند، و لذا وقتی آقای مصطفی رخ صفت که رییس حوزه هنر و اندیشه اسلامی بود، از این جریان مطلع شد، مرا به جمع این شعرا معرفی کرد، و اینها هم خیلی به ما احترام می گذاشتند، و...
البته شعرا هم آنموقع برای هنرمندان نقاش خیلی ارزش قائل بودند، علتش هم این بود که به رغم این که الان همه جا تصویر می بینیم، ولی آن موقع تصویر نبود، مثلا از جمله آثار من در آن موقع این بود که یک قطره خون کشیده بودم و در میان این قطره، انعکاس یک سری از وقایع را آورده بودم، این ها بود که آن موقع گل می کرد و هنر محسوب می شد، مثل الان نبود که همه موبایل دستشون هست و از همه چیز عکس می گیرند، این نبود، امروز تمام عالم را تصویر دیجیتال فتح کرده، آن موقع اینطور نبود، امروز جامعه پر از بنرهای بزرگ است، آن موقع اینطور نبود، هنرمندان نقاش و طراح ها سلطنت می کردند، نقاش آنقدر اهمیت داشت که کنار رییس جمهور می نشست، نقاش جایگاهش در صدر مجلس هنر و... بود،
من هم با استفاده از این موقعیت دست حسینو کا حاجی را گرفتم ایشان را بردم تا در آنجا برای این بزرگان شعر کشور، شعر جنگ بخواند؛ در این مجلس من گفتم که ما دوستی داریم که چنین حادثه ایی برای او اتفاق افتاده است و چنین حادثه ایی سبب تولد یک شاعر شده است. از انفجار، خون و شهادت، و از این چنین مادری یک شاعر متولد شده است. شعری که مادرش شهادت است، مادرش خون است، مادرش انفجار است و... و مادر این شاعر تکه تکه های بدن شهدای ماست. این تعاریف را که من آنجا به صورت یک دکلمه و یا شعرگونه و حماسی گفتم، بدین شکل او را معرفی کردم.
شاعر جنگ! در پشت تریبون، در جمع اقطاب شعرا :
تا این مقدمه و تعاریف من، از این حادثه و شهدا و... را استاد اوستا که ریاست این جلسه را داشتند، شنید گفت، ما کسی نیستیم، شاعر ایشان است، به به، و شروع کرد از ایشان تعریف کردن، یک مقدمه ایی هم این پیرمرد بزرگ گفتند، با این مضمون که کسی از جنگ می آید، فرق دارد با کسی که زیر کرسی می نشیند و برای جنگ شعر می گوید، خیلی بین این دو تفاوت هست،
و با این سخنان جلسه را تحویل حسینوکا حاجی دادند، و او هم متاسفانه و در میان تعجب من و جمع حاضر شروع کرد یک مشت حرف های ناجور نثار جمع کرد، و به ایل و تبار شعرا و ادبا هر چه بد و بیراه بود گفت، مطلع مطلبش این بود که "شاعران در خوابند"، حالا اینجا اساتید شعر معاصر مثل حمید سبزواری، علی معلم، مهرداد اوستا، سپیده کاشانی و... بودند و او هم هر چه دلش خواست بد و بیراه گفت، و من هم عرق می کردم، سرخ می شدم و سفید می شدم و خجالت کشیدم، جو بسیار سنگینی بود.
اشتباه من این بودکه قبل از جلسه به این دوست خودم نگفتم که شعری که برای این جلسه در نظر داری را یک بار برای خود من بخوان، گفتم لابد غوغا خواهد کرد، نمی دانستم که این حرف ها را می خواهد بزند. من به قدری از این حرف هایی که گفت خجالت کشیدم که نگو، ولی استاد اوستا، وقتی سخنان این دوست ما تمام شد گفت، "کاش امشب یکی از این موشک ها که به تهران می آید بخورد تو خونه ما،" اون موقع ها تازه صدام موشک های اسکاد روسی را توسعه داده بود و موشک ها به تهران هم می رسید.
و ادامه داد "راست می گویید شما، راست می گویید،" وقتی استاد اوستا این جمله را گفت ما شرمنده تر از قبل شدیم، کاش استاد اوستا هم چند تا بد و بیراه به او می گفت، آن وقت ما این قدر خجالت نمی کشیدیم، هر جواب دیگری می داد از بار خجالت ما کم می کرد، ولی برعکس با مهربانی گفت "راست می گوید ایشان، کاش یکی از این موشک ها بخورد تو خانه ما،" خلاصه حسینو کا حاجی یک مطلب سراسر توهین آمیز را نثار جمعی کرد که استاد حمید سبزواری، استاد علی معلم، استاد سپیده کاشانی، استاد مشفق کاشانی، استاد مهرداد اوستا و... نشسته بودند.
استاد اوستا انسانی بود که اصلا منیّت در او نبود، یک ارزن منیت در وجود او دیده نمی شد، مهرداد اوستا آن شب حسین حاجی را شرمنده کرد، چنان برخورد بزرگوارانه ایی با او کرد که از شرم دوست من گریه کرد. مهرداد اوستا روح بزرگی بود، او با بزرگواری خودش این رزمنده دفاع مقدس را که هرچی بد و بیراه بود را نثار شعرا کرد، و این ناشی انتظار و درد دلی بود که از آنها، داشت را شرمنده کرد.
ته مطلب را بگویم این دوست ما خطاب به شعرای بزرگ و کوچک نشسته در این جمع از بدترین واژه ها استفاده کرد و آنها را "شما بی ناموس ها" (استغرالله) خطاب کرد، که اینجا نشسته اید و حقوق می گیرید و... و در مورد جنگ و جبهه سخن می گویید، شما حق ندارید حرف بزنید، خفه شوید، دهان های خود را ببندید، شما نمی توانید بفهمید که کسی که سه تا همرزم او در جلوی چشم او تیکه و پاره شده و احدی دیگر هم آنجا نیست، به او دلداری بدهد، و به او پناه ببرد، و باید جنازه های آنها را در آغوش خود بگیرد، سوار چهارپایی کند و از قله کوه به پایین منتقل کند، شما خفه بشوید که از جنگ بگویید. از این به بعد شعر دیگر نگویید.
با این که شعر این دوست ما اصلا شعر نبود، یک مشت بد و بیراه بود و توهین، نه ریتم داشت و نه اصلوب شعر و... او این ها را می خواند و من هم خجالت می کشیدم، ای کاش شعر گفته بود تا شعرا فارغ از مضامین آن به جنبه شعری آن می پرداختند، نه مشخصات شعر را داشت و نه مضامین درستی.
فقط نشسته بود یک مشت توهین و فحش را ردیف کرده بود و این ها را در جمع شعرای توانا و به نام کشور خواند. اگر این ها را برای من از پیش خوانده بود هرگز او را به چنین جلسه ایی نمی بردم، من بر اساس این که او رزمنده است و رفته و یک شاعر در میان موج خون متولد شده، ایشان را در چنین جلسه ادبی مهمی بردم. نگو که ایشان یک مشت حرف های بی اساس و توهین و فحش را به شعرای طراز اول نوشته و به این جلسه آورده است.
بحث تکنیک هنری یک شعر یک امر قابل اعتناست، یک شعر خوب مثل یک تابلوی خوب، مثل هر قطعه هنری، کار هرکسی نیست، شعری که بخواهد در طراز اشعار علی معلم، حمید سبزواری، مشفق کاشانی، سپیده کاشانی و... بشود.
این دوست ما در چنین جمعی یک مطلب بلند، پر از لجن را نثار جمع کرد، و ما هم به همین میزان خجالت کشیدیم، و آب شدیم. حسین آقا آبرو برای ما در این جمع بزرگان نگذاشت، وای به من که همین که او آمد و از حادثه گفت و... شاعر شدم، گفتم هان، این برای همچین جلسه ایی مناسب است، بدون این که دقیق شوم که چه نوع شعری گفته و یا می گوید. حادثه ایی که برایش اتفاق افتاده بود و نتیجه ایی که از این حادثه حاصل شده بود برای من جالب بود،
ولی او آن شب به شعرای طراز اول کشور گفت خفه خون بگیرید. ولی استاد اوستا قلب همه را از این همه توهین، با حرف خود شست و گفت، "بله ایشان راست می گویند، ایشان درست می گویند، ای کاش یکی از این بمب ها می خورد وسط خانه ما."
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن - مهرداد اوستا
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن - مهرداد اوستا
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن - مهرداد اوستا
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن - مهرداد اوستا
گاه فقط آسمان برای استمداد کافی است
گاه فقط آسمان برای استمداد کافی است
سر فرود آر و خشم در خود بکش
سر فرود آر و خشم در خود بکش
حسن ختام این خاطره شعری است از استاد مهرداد اوستا
که توسط استاد عبدالحسین مختاباد به زیبایی اجرا شده است
متن موزیک کاروان
آلبوم شکوه عبدالحسین مختاباد
بـا کاروان تا مـاه مـن محمل بـه محمل مـیرود
سرگـشـتـه از پـی آه مـن منزل به منزل مـیرود
اشـکـم بـه دامان میرود ، آهم به کیهان مـیرود
دل از بـر جـان میرود، جـان از پـی دل مـیرود
محمل نشین ماه من،دلدار دلخواه من
از بخت گمراه من،رفت از بـرم آه من
تا کی بگردد حکم ستاره
بینم به کامش شاید دوباره
با من بگویید ای ریگ صحرا
با من بگویید ای سنگ خارا
کاین ره ندارد غم را کناره
کاین ره ندارد غم را کناره
از داغت ای آیینه خـون می جـوشـد از مینای دل
جان می تراود همچو می از چشم خون پالای دل
شب می خرامد بی طرب، دل می تپد با تاب و تب
ایـنـک نـوای پـای شـب،آنـک نـوای پـای دل
ای دلبر عشوه گر، دلدار شیرین شکر
از بزم یاران سفر کردی چـرا بی خبر
ما را نهادی بی ما، دریغا
تا چون سرآید هجر تو بر ما
ای زندباف ای مرغ خوش آوا
درمان ندارد داغ اوستا
متن شعر زیبای استاد اوستا که در تصنیف "شکوه" به زیبایی توسط استاد سید عبدالحسین مختاباد اجرا شد
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
[1] - محمدرضا رحمانی یاراحمدی با نام هنری مهرداد اَوِستا (زاده ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ بروجرد – درگذشت: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰ تهران)، نویسنده و شاعر معاصر ایران بود. اوستا علاوه بر شاعری، در زمینه فلسفه، موسیقی و ادبیات فارسی نیز فعالیت داشت.
[2] - ایشان هم از هنرمندان نقاش و مدرس دانشگاه کشور می باشند که در کنار حبیبالله صادقی، حسین خسروجردی، کاظم چلیپا و چند تن دیگر به نقاشان انقلاب مشهورند.
[3] - اسم رسمی ایشان حسین حاجی بود که به لهجه یزدی ما به ایشان می گفتیم حسینوکا حاجی
[4] - مجید شریف واقفی (۵ مهر ۱۳۲۷ تا ۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۴) یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بود که توسط دیگر اعضای سازمان به خاطر تعلقات اسلامی اش کشته شد. بعد از انقلاب اسلامی، دانشگاه آریامهر تهران به نام او (دانشگاه صنعتی شریف) تغییر نام داده شد.
[5] - مرتضی صمدیهٔ لباف از اعضای برجستهٔ سازمان مجاهدین خلق ایران به ویژه در دورهٔ تغییر ایدئولوژی سازمان در سال ۱۳۵۴ بود. وی به همراه مجید شریف واقفی که در آن دوره از رهبران سازمان بود به دلیل پافشاری بر عقاید اسلامی خود که همان راه و روش اصلی سازمان قبل از تغییر ایدئولوژی سازمان به مارکسیسم بود با رهبر اصلی سازمان تقی شهرام به اختلاف برخوردند و بهطور مخفیانه به ایجاد و عضوگیری در شاخهٔ اسلامی سازمان (همان روش اولیه و اصیل سازمان) پرداختند و همین عامل ترور هر دوی آنها را توسط رأس سازمان، تقی شهرام، در اردیبهشت ۱۳۵۴ رقم زد. در این ترورها و تصفیههای خونین درونسازمانی مجید شریف واقفی به قتل رسید، اما مرتضی که از ناحیهٔ فک دچار آسیب شده بود، ترورش ناکام میماند. جسم زخمیش را به بیمارستان سینا میرساند و در آنجا توسط عناصر ساواک بازداشت میشود.
[6] - منبع نشریه جهاد، پانزدهم آذر 1360 در شماره 23 در خصوص دلایل تشکیل حوزه اندیشه و هنر اسلامی آمده است "پیش از اینها هنر دکه ایی بی در و پیکر بود، دکه ایی که شیادان در رهگذر فکر و فرهنگ قوم و قبیله ما کشوده بودند که در آنها همه چیز بود جز شرافت و کرامت انسان، و طبعا بیگانه با خلق و خوی مردمی که شاهکار کتاب آفرینش بودند و سرفصل رشد و رهایی از قیود و علایق و این داستان و تراژدی مکرر می رفت که بساط خویش بگسترد و تا مسخ تمامی ارزش ها و اعتبارات انسانی بماند و هست و نیست ما را به یغما ببرد. که دست خداوند چونان همیشه تاریخ از آستین خلق دوباره برون شد و بر جسم جان این غریبه ضربتی کاری فرود آورد از آن روزهای نه چند دور چیزی نمی گذشت که خود را یافتیم و قدر خویش شناختیم . حوزه هنر و اندیشه اسلامی از اجزا این پیکره انسانی است که سلامت خویش را باز یافته است و می رود که این خرابه را تجدید بنا کند . و امیدیست برای فردای انسان و اسلام و انقلاب. حوزه اندیشه و هنر اسلامی بنا به ضرورت انقلاب یک سال و اندی قبل آغاز فعالیت کرد و غبار فقر و فرهنگی را از پیکر بیمار گونه اجتماع زدود و دور از جنجال های تبلیغاتی در بط جامعه و برای مردم مشغول به فعالیت شد و در این رهرو رابطه گسیخته شده هنرمند و جامعه را به رابطه تنگاتنگی پیوند داد بطوری که توده و هنر و هنرمند و توده تافته ی از یک بافته شدند."
در خصوص شعر که این خاطره بخشی از فرایند همین تشکیلات بوده است در همین منبع آمده است : "در زمینه شعر بیش از یکسال و نیم استکه هر پنج شنبه شب بی وقفه با حضور شاعران مسلمان و اساتید فن شعر شب های شعر خواهی دایر بوده و کلیه شاعران مسلمان را تحت تاثیر قرار داده است و تاثیر به سزایی در جهت گیری های سیاسی و ایدئولوژیکی شاعران دارد. این جریان ادبی پس از انقلاب بامید خداوند نوید آینده ایی روشن و پر بار را قطعا بهمراه دارد. از جمع شعرا تاکنون کتاب های زیر به چاپ رسیده و منتشر شده است : امام حماسه ای دیگر اثر استاد اوستا، بیعت با بیداری طاهره صفار زاده، قیام نور نصرالله مردانی، از معبد سکوت و شکنجه طاهر صفار زاده، دو کتاب مجموعه شعرهای علی معلم و حمید سبزواری و..."
پاییز که می رسد نمی دانم به دلتنگی های دلم برسم، که ناخودآگاه هجومی سخت می آورند، و یا مدهوش زیبایی های رفتن برگ ها شوم، که رنگ به رنگ خود را در نمایشگاه طبیعت به نمایش گذاشته اند، آنها رفتن و مردن را هم با رنگ های خود به بازی گرفته اند و فضای رفتن و مردن را هم با شادی همراه می کنند، رفتنی که معمولا باید اشک غم را سیل وار جاری کند، اما پاییز آنقدر زیبایی به همراه خود دارد، که رفتن برگ ها را هم به فراموشی سپرده، مدهوش یک لشکر رنگ شویم، که دل را از زیبایی ها چنان مورد هجوم رنگی خود و مالامال از عشق می کنند، که تو گویا می خواهد جار زنند که در رفتن و مردن هم می توان عشق و زیبایی را به تماشا نشستُ، دید و حس کرد.
به کدام رنگ تو خیره شوم،
جلوه های زیبای زعفرانی ات،
یا رنگ بنفش پر طمطراق تو،
گل های زعفران به بار نشسته در شاهرود
گل بنفش زیبایی در تهران
باغی از گل های به بار نشسته زعفران در جوار آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی
شاهرود
یک دشت از گل های زعفران به زیبایی پاییز در شاهرود
چند دقیقه قبل از باران های پاییزی،
آسمان سیاه باران داری که خواهد بارید
تا عشق را در کوچه باغ های دل ما جاری نماید
تک درخت توت نیمه خشک و امیدوار
به بارانی که از عشق در راه است
تاریخ شفاهی انقلابی که یکی از شگفت آورترین، و در عین حال سوال برانگیزترین حوادث منطقه خاورمیانه بود، خواندنی و شنیدنی است. انقلابی که معادلات و تعادل نیروها را چه در داخل و چه در خارج کشور بهم زد؛ و در بعد داخلی انتظار می رفت در پس انقلاب بزرگ مشروطه، که به انتقال قدرتِ اداره امور کشور به مردم منجر شد، و با پایان دیکتاتوری و خارج شدن قدرت تام و مطلق از تیول شخص شاه و تنها تصمیم گیر امور منتهی، و این قدرت به نمایندگان مردم، منتقل شد، اکنون با پیروزی این انقلاب جدید با تکمیل این فرایند، مردم ایران که لایق آزادی و حق تعیین سرنوشتند، در ورای این انقلاب، تحولی بزرگ در کسب توان حق خواهی خود را تجربه کرده، و در فرای فرایند این انقلاب و حرکت جدید قرن بیستمی، با محول شدن هرچه بیشتر امور کشور به آنان، وارد قرن 21 شوند؛ در حالی که صاحبان اصلی ایران و به قول بنیانگذار انقلاب "ولی نعمتان" از آزادی، استقلال عمل و حق تعیین سرنوشت بیشتری نسبت به دستاوردهای انقلاب مشروطه برخوردار شوند.
این انقلاب در واقع یکی از عبرت آموزترین دوره های تاریخی این ملت در سده اخیر است، که نگاهی به روند شکل گیری و مراحل طی شده در آن، می تواند برای همه، از جمله دست اندرکاران فعلی راه گشا بوده، و این تاریخ شفاهی درس آموز کسانی است، که دغدغه کشور و مردم را دارند، و برای آنان مهم است که به کدام سو برویم و به کجا ختم شویم؛
تاریخ شفاهی انقلاب نزد نسل انقلاب کرده قرار دارد، و تا دچار فراموشی و خاموشی نشده اند، بهتر است این وقایع مرور شود و به نسل حاضر و جدید منتقل گردد، هر چند باز خوانی این حوادث برای نسل شرکت کننده در انقلاب نیز شاید مصداق "فاین تذهبون" را تداعی کند، و این خود تاثیر گذار و خاطره انگیز و یادآور مواردی باشد، که بر آنان گذشته است، و امروز مرور آن به دور از لطف نیست.
مطلبی که خواهد آمد، خاطرات یکی از جوانان انقلابی دهه 1350 است که مستقیما در حوادث انقلابی آن روزها در شهرستان شاهرود در استان سمنان دخیل بوده، و گاه حضور موثر و اجرایی داشته است، و به بیان دیگر بخشی از روند طی شده در این شهرستان را روایت می کند، که بزرگترین و قابل توجه ترین شهر استان مذکور است، که عینا آورده می شود :
کیفیت راهپیمایی ها در شهرستان شاهرود :
روال ما بر این بود که بعد از ظهرها راهپیمایی می کردیم، و هدف نیز این بود، که کارهای اداری شهر در اثر اقدامات انقلابی تعطیل نگردد، و ادارات به وظیفه جاری خود در قبال برسند، و لذا بعد از ظهرها برای راهپیمایی انتخاب شد، راهپیمایی ها در زمان انقلاب طوری بود که از هر قوم و قبیله ایی با پرچم خودشان در آن شرکت می کردند، توده ایی ها، کمونیست ها، مجاهدین خلق و... هر یک با پرچمی مجزا، و متعلق به خود در آن حاضر می شدند.
ما آن موقع در نقش پلیس در خدمت جریانات انقلاب بودیم، به پلیس شهر گفته بودیم، شما حق دخالت ندارید، و امور را ما خودمان سامان می دهیم، از راهنمایی و رانندگی گرفته تا امور دیگر، آنها هم از خدا خواسته کنار کشیده بودند. من هم رئیس پلیس مردمی در زمان راهپیمایی ها بودم، آن روزها هنوز واژه "انتظامات" استفاده نمی شد و ترویج نگردیده بود، و کسانی که نظم مراسمات را در شهر و امور شهر به هنگام حوادث انقلابی به عهده داشتند را پلیس مردمی می گفتند.
بنای ما بر این بود که آقایان علما شرکت کننده در راهپیمایی ها، در جلوی جمعیت حرکت کنند، و همینطور هم بود، اما در حین انجام کارهای پلیسی خودم، که من به نوعی رییس پلیس بودم و حرفم بُرش داشت، و اگر منطقی حرف می زدیم کسی به ما نه نمی گفت، و مطیع بودند، دیدم یکی از روحانیون در وسط جمعیت راهپیمایان حرکت می کند، به ایشان مراجعه کرده و گفتم :
آقایان علما جلوی جمعیت هستند، شما چرا اینجا در بین راهپیمایان حرکت می کنید، شما هم بفرمایید جلوی جمعیت؛
ایشان به آرامی گفت: عموجان تقیه واجب است،
گفتم تقیه چی هست؟ واقعا هم آن موقع نمی دانستم تقیه چیست،
گفت یعنی این که ما هم کمی باید مواظب خودمان هم باشیم،
گفتم چرا؟! اگر آنجا در جلوی جمعیت باشید شما را می کشند؟!، ما امنیت را برقرار کردیم، پلیس و یا مسلحی اینجا نیست که نگران باشید،
ایشان پاسخ داد آدم ها معلوم نیست که چطوری هستند!،
این سخن ایشان یعنی این که من آن جلو نمی روم، من خود حافظ جان خود هستم، اینجا بودن را ترجیح می دهم، بعد هم من معنی تقیه را نیز فهمیدم که چیست!
پخش نوارهای سخنرانی امام در شهرستان شاهرود :
یکی از کانال های مهم انتقال راهبری ها و سخنان امام به شهرستان شاهرود از طریق طلبه ایی اهل همین شهر صورت می گرفت که در قم ساکن بود، اوایل سال 1357 یا اواخر سال 1356 بود که ایشان چند نوار از سخنرانی های آقای خمینی را از قم آورده بود که به شهرهای دیگر از جمله به مشهد منتقل کرده و پخش کند، نوارها را به منزل ما آورد و من کمی از سخنان ضبط شده در نوار را گوش کردم، از سخنان مطرح شده در این نوار چندان خوشم نیامد، و به نوعی هم ترسیدم که این شیخ (امام) چه می گوید، و گفتم این نوارها را از منزل ما ببر که اینجا نباشد، رابط شهرستان شاهرود آنها، طلبه ایی بود به نام آقای صبوری، که آذری زبان بودند، و به واسطه کار پدرش که سوزنبان در راه آهن شمالشرق بودند در شاهرود زندگی می کردند.
محل پست سوزنبانی ایشان در تقاطع راه آهن و جاده، در محل شوکت آباد شاهرود بود، که بعدها فرزند همین سوزنبان که طلبه خوبی هم بود، به عنوان امام جمعه یکی از شهرها منصوب گشتند، یک بار به اتفاق همین رابط قم و آقای صبوری، به اتاقک سوزنبانی پدر آقای صبوری رفتیم، در آنجا یکی از حوادثی که برای آقای صبوری، پدر این طلبه در پخش نوارها اتفاق افتاده بود را تعریف کرد، این پیرمرد با ایمان و خوش خلق با لهجه آذری گفت:
نوارها و اطلاعیه ها را برای تکثیر و رساندن به طرف های آن، تحویل گرفتم، و در میدان کارگر شاهرود با موتورسیلکت گازی خود در حرکت بودم، که دیدم فرد مشهوری که در پلیس آگاهی شهربانی شهرستان شاهرود کار می کرد به نام "جمشید پاسبان" ، [1] نمی دانم به من مشکوک شده بود، یا از قبل از این جریان مطلع شده، و مرا با یک جیپ ویلیز تعقیب می کند، و من هم برای فرار از تعقیب به سمت بیابان های اطراف شهر رفتم، ولی این جیپ همچنان به تعقیب ادامه داد.
تا این که کار به تعقیب و گریز رسید، با موتور از تپه ایی بالا رفتم ولی پشت تپه چاه قناتی قرار داشت که من نمی دانستم، لذا نتوانستم موتورسیلکت خود را کنترل کنم و در همان حال که سوار موتورسیکلت بودم، در همان چاه سقوط کردم، و شهربانی چی ها هم سر چاه رسیدند، و وقتی دیدند که در این چاه سقوط کردم، چند بار مرا صدا زدند، ولی من جواب ندادم، و آنها هم با خود فکر کردند که لابد در چاه مرده ام، و مرا رها کردند و رفتند، ولی من حالم خوب بود و اتفاق مهمی برای من و موتور سیکلت نیفتاده بود، و من هم بعد از اطمینان از رفتن آنها، با موتورسیکلت خود در نقب های چاه قنات، ادامه مسیر داده و از محل خروجی قنات خارج شدم.
پایین کشیدن مجسمه شاه از میدان مرکزی شاهرود :
در شاهرود در دو محل مجسمه و یا بنای یادبود در زمان شاه ساخته بودند، یکی در همین میدان یادبود سابق (میدان آزادی فعلی شاهرود) که یک بنای میل مانندِ چهارگوش از سنگ مرمر سرخ ساخته بودند که چهار طرف آن سنگ قرمز رنگی در ابعاد حدود 80 سانیمتر در بالا دو یا سه متر ارتفاع که در پایین به یک مترو نیم قطر می رسید، نصب شده بود، که به یادبود "انقلاب شاه و مردم" ساخته و روی صفحه های استیل کلفتی منویات همایونی را در مورد اصلاحات ارضی نوشته بودند؛
دیگری مجسمه ایی بود که از شمایل و هیکل ایستاده محمد رضا شاه پهلوی ساخته و در میدان فلکه مرکزی شهرستان شاهرود نصب شده بود، که مجسمه کلاه پهلوی به سر داشت، 1357 بود که هنوز شاه در قدرت حضور داشت، و حکومت می کرد و هنوز قهر نکرده بود تا از کشور خارج شود، ما تصمیم گرفتیم که این مجسمه را پایین کشیده و از میدان اصلی شهر برداریم،
در حالی که نظامیان دو قبضه مسلسل A6 امریکایی را که در سربازی من دیده بودم و با آن کار کرده بودم را یکی روی پشت بام داروخانه افتخاری و یکی هم این طرف در رو به رو، برای محافظت از این مجسمه در فلکه مرکزی مستقر کرده بودند، این ها بهترین مسلسل های ایران در آن موقع بود، که ارتش به آن مسلح بود.
برای مشورت در این خصوص به همراه هشت تن دیگر از دوستان نزد شیخ پیرمردی به نام آقای توحیدی [2] که مشهورترین و بزرگترین شیخ شهر در آن زمان بودند، رفتیم، ایشان همان شخصی هستند که بعدها نام شهرک (آیت الله حسینعلی) منتظری را که برداشتند، به نام ایشان، به شهرک توحیدی تغییر نام دادند؛
منزل آقای توحیدی در کوچه قلعه نو، در کنار یک مسجد قرار داشت که در آن یا مستاجر بود و یا ملک وقفی بود، که در آن زندگی می کرد، سیاست خوبی داشت، ما که بحث پایین کشیدن مجسمه را مطرح کردیم ، ایشان مخالفت کردند، گفتند این مجسمه یک مشت کچ بیشتر نیست، از دماغ هر کدام تان خون جاری شود قابل جبران نیست، با این کچ چکار دارید، شما نگویید این مجسمه شاه است، بگویید توده ایی کچی بیشتر نیست، به این کچ نگاه نکنید، مگر این مجسمه خود شاه است که می خواهید برش دارید؟!
بعد از این ملاقات ما دوباره شب بین خود جلسه داشتیم، و روز بعد از این ملاقات در حالی که مصمم بودیم مجسمه را برداریم، دیدیم که مجسمه را برداشته اند، ما هم باید تحقیق می کردیم که ببینم بر سر مجسمه چه آمده است، بعد از تحقیقات مشخص شد که نظامیان با همان ماشین "زیل" ارتشی که در خیابان های شهر گشت می زدند، مجسمه را برداشته و با خود برده اند.
بالاخره نظامیان شاه خود مجسمه را از این میدان برداشتند و به پادگان چهل دختر منتقل کردند، بعدها شنیدم که همین مجسمه را خود نظامیان به پشت ماشین های نظامی خود بسته و در محوطه پادگان چهل دختر آنقدر کشیدند، تا ویرانش کرده و به دور انداختند.
در حالی که هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود، و این زمانی بود که دیگر مردم هر کاری دوست داشتند، می کردند و کسی هم به آنها شلیک نمی کرد، و انقلاب در این زمان به اوج خود رسیده بود. این آخرها دیگر نظامیان کاری با مردم نداشتند، ما هم وقتی راهپیمایی می کردیم و اتفاقی نمی افتاد، راهپیمایی را به سمت بسطام هم کشیدیم، تا آنجا را هم به شلوغ کنیم.
من پلیس بودم و یک پیکان آونجر داشتم و از پشت راهپیمایان داشتم آنها را اسکورت می کردم، وقتی کار راهپیمایی در بسطام هم به انجام رسید و بدون خبر و یا حادثه ایی به اتمام رسید به سمت شاهرود بازگشتیم، در حال بازگشت بودیم، آقایان سید جعفر میرغفوریان [3] و ناصر بیاری [4] که در یک اتومبیل سواری گالانت نو و مرتب و با ارزشی که متعلق به آقای میرغفوریان بود در حال بازگشت بودند، هنگام عبور از جلوی ژاندارمری بسطام، از پشت بام ساختمان ژاندارمری، ژاندارم ها تیراندازی کردند و این دو را در همین اتومبیل به شهادت رساندند.
من که در اتومبیل پیکان آونجر خود بودم در جلوی این اتومبیل در حرکت بودم، دیدم این دو نفر توسط یک مسلسل A6 توسط یک استوار ژاندارمری از بالای ساختمان ژاندارمری بسطام، که در کنار جاده بسطام - شاهرود قرار داشت به رکبار بسته شده و هر دو همانجا شهید شدند.
البته این استوار بدبخت هم که شلیک کرد، عمر زیادی نکرد، و به محض پیروزی انقلاب، جزو اولین کسانی بود که به تهران منتقل و اعدام شد. در طول دوره انقلاب در شاهرود، آنطور که من به خاطر دارم سه الی چهار نفر کشته شدند، [5] دو تا از آنها همین سید جعفر میرغفوریان و ناصر بیاری بودند، و دیگری جوانی بود به نام اسحاق احسانفر [6] بود، که می گفتند ایشان از تظاهرات و شلوغی آن در حال فرار بود، که در کوچه راه دیزج وقتی به منزل خود می رفت، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. و گویا وقتی با شلوغی راهپیمایی مواجه می شود به سمت کوچه راه دیزج فرار می کند که از آنجا به منزلش برود که در همانجا او را تیر کردند.
البته فکر کنم خود نظامیان شهر هم گاهی با آقای توحیدی در خصوص این که چه کنند، و چه نکنند، صحبت و مشورت می کردند، چون آقای توحیدی خیلی آدم اهل مسالمت و تسامح بودند. آقای توحیدی خودش هم بعد از انقلاب زیاد زنده نبود و از انقلاب هم خیری ندید.
آیت الله طاهری و آیت الله نعیم آبادی :
آقای طاهری [7] که بعد از پیروزی انقلاب به عنوان امام جمعه شهرستان شاهرود منصوب شد و آقای نعیم آبادی که بعدها به عنوان امام جمعه بندر عباس منصوب شدند، را همین آقای جمشید پاسبان، یک بار گیر انداخته بود، و آنها را به داخل جوی آب پرت کرده و حسابی مورد ضرب و شتم قرار داد. در جریان این ضرب و شتم آقای نعیم آبادی آنقدر چوب خورده بود، که حالش خراب شده و او را به بیمارستان گرگان منتقل کردند.
این دو در مسجد مصلی شاهرود سخنرانی داشتند، نمی دانم در سخنرانی خود چه مطلبی گفته بودند که اینطوری مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. البته آیت الله طاهری آدم نرمخو و ملایمی بود، و بیشتر رعایت می کرد.
شاهرود، آرامشهر، اسلامشهر، امامشهر، شاهرود :
راهپیمایی ها در شاهرود آنقدر دیرتر از دیگر شهرهای کشور شروع شد، که به همین دلیل شاهرود را "آرامشهر" می گفتند، و به این اسم مشهور شده بود، هیچ کسی هم با کسی کاری نداشت، آن موقع هم که کار انقلابیون شروع شد، در قالب جلساتی بود که ما برای هماهنگی راهپیمایی و تظاهرات، تحت عنوان قرآن خوانی و دعا خوانی در منازل همدیگر جمع می شدیم، تعداد ما هم آنقدر کم بود که به اندازه ظرفیت یک خانه بیشتر نبودیم، ما جمعیتی نبودیم، این آخرین روزهای انقلاب بود که راهپیمایی های عمومی شکل گرفت، که دیگر ارتش تیراندازی نمی کرد و درگیر نمی شد، و جریانات رها شده بودند، لذا مردم هم به راهپیمایی ها اضافه شدند.
راهپیمایی عمده و پر جمعیت ما همان راهپیمایی بود که داستان آن عالم را گفتم که گفت تقیه واجب است، این راهپیمایی عمده ایی بود که همزمان با تظاهرات سراسری در کل کشور انجام شد، و در شاهرود هم دستور این بود که هر قشری با پرچم خود در این راهپیمایی شرکت کنند، سازمان مجاهدین با همان پرچم معروف فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا، [8] کمونیست ها با پرچم داس و چکش که همان آرم پرچم شوروی بود، به این راهپیمایی آمده بودند، کمونیست ها روی پرچم های خاص خود نوشته بودند "کار برای کارگر، زمین برای برزگر" و...
آن زمان خیلی از مسلمانان شش آتشه افتخار می کردند که عضو سازمان مجاهدین خلق و زیر این پرچم مزین به این آیه قرآن باشند، مردم می گفتند بهترین مبارزین همین ها هستند، که مثلا شایع بود که اینها به فلسطین رفته و از آنجا نیرو آورده اند که آموزش شان بدهند، آن زمان من یادم هست که می گفتند در محل "پل چوبی"، که یک پل بزرگ در آن زمان در تهران بود، این ها آنقدر مبارز و چریک بودند که از پایین پل یک نیروی سازمان رفته بود روی پل، و یک پلیس مسلح را خلع السلاح کرده است و...
آقای (سید محمود) طالقانی هم همان نزدیکی های پل چوبی، در پیچ شمیران زندگی می کرد، یک شرکت سنگینی بود به نام شرکت اتفاق، روبروی آن یک کوچه کجی بود، که یک اتومبیل هم نمی توانست رفت و آمد کند، در همان کوچه منزل آقای طالقانی بود.
در طول کل دوره انقلاب ما دو یا سه تا از این نوع تظاهرات ها داشتیم، که در اوج آن جمعیتی حدود 5 هزار نفر در آن شرکت کردند، چرا که از روستاها هم تظاهرات کننده به شهر آمدند، شهرستان شاهرود آن زمان جمعیت زیادی نداشت، در زمان انقلاب خیابان سی متری نادر بهترین و توسعه یافت ترین خیابان شهر بود، آسفالت این سی متری هم تا همانجایی که اکنون با خیابان 15 خرداد تقاطع می کند، ادامه داشت و به بعد آن تقریبا بیابان و باغات و محله قدیمی و بید آباد بود.
در تغییرات نام شهرستان شاهرود اول آرامشهر بود، بعد آنرا "اسلامشهر" می نامیدند، بعد نام امامشهر را برای آن انتخاب کردند؛ و بعد هم گفتند، اینجا همان شاهرود است، انجمن اسلامی ادارات شهر، این اسم را برای شهرستان به تصویب رساند، که اسم شاهرود به امامشهر تغییر کند، تابلوها را هم عوض کردند، ولی بعد گفتند که این "شاه" در اسم شاهرود وجود دارد ربطی به شاهِ پهلوی ندارد، و شاهرود نام یک رود تاریخی است که از این شهر عبور می کرده است، پس همان شاهرود بماند.
شاهرود به معنی رودِ شاه نیست، بلکه به معنی رود بزرگ است. اسم امامشهر را انجمن اسلامی ادارات که عملا اداره شهر را بعد از پیروزی انقلاب در دست گرفته بود، انتخاب کرد، آنها هم آدم های عجیبی بودند، یکی از اینها روی سرش در اداره نوشته بود "استفاده از تلفن اداره حتی با پرداخت وجه هم جایز نیست – امام خمینی،" بعد همین آدم پیکان اداره (آن موقع بهترین ماشین ادارات پیکان بود) را گرفته و خانم های فامیل را سوار کرده بود و آورده بود به مزار شاهرود، برای دیدار از اهل قبور، به ایشان گفتم تلفن مهمتر است یا ماشین، از آنجایی متوجه منظور سوال من نشد، گفت ماشین، گفتم شما که استفاده از تلفن را در محیط اداره حتی با پرداخت وجه مجاز نمی دانی، چطور پیکان اداره برای این کار مجاز دانسته و این همه را سوار کرده و اینجا آوردی؟!!،
گفت پول بنزینش را می دهم، گفتم شما همین ماشین را به من بدهید تا برای امور خانواده خود استفاده کنم، من هم پول بنزین، هم روغن، هم استهلاکش را می دهم، اصلا یک ریال از خرج های آن را از اداره نمی گیرم، گفت، نه آقا من از نظر اداری از شما مسئولیت بالاتری دارم و... یک چنین آدم هایی رییس انجمن اسلامی شدند، و تصمیم گیری می کردند.
قبل از انقلاب هم که به شاهرود آرامشهر می گفتند، یک حالت طعنه داشت، که در این شهر هیچ خبری از انقلاب نیست، ولی با پیروزی انقلاب همین انجمن های اسلامی کم کم روی کار آمدند، گفتند اسلامشهر، بعد به اسم امامشهر که رسیدند تابلوهای شهر را هم عوض کردند، یک مدتی هم امامشهر بود و بعد اصلاح کردند که به خاطر رود تاریخی، شهر همان شاهرود بماند.
این انجمن های اسلامی که چنین تصمیماتی می گرفت، بعد از پیروزی راه افتاد، تا به حل و فصل امورات مردم بپردازد، و در نبود دولت مستقر، کارهای شهر را به سامان برساند. یکی از بزرگترین ادارات شهرستان شاهرود شرکت ذغالسنگ البرز شرقی بود که در شهر بیشترین کارمند و کارکنان را داشت، هم خطاط و هم فلزکار داشتند، و تابلوهایی را با نام جدید شهر، در همین شرکت نوشتند و نصب کردند.
پایگاه اصلی انقلاب و چهار راه انقلاب :
پایگاه اصلی انقلاب در مسجد مدرسه قلعه شهرستان شاهرود بود، و چهار راه مدرسه قلعه را چهار راه انقلاب می گفتند. راهپیمایی ها هم از همانجا شکل می گرفت و رقم می خورد. آن دفعه ایی که 5 هزار نفر شرکت کننده داشتیم، از چهار راه انقلاب به سمت خیابان نادر تظاهرات کردیم و بعد راهپیمایی را در خیابان نادر ادامه داده و و تا تقاطع خیابان های تهران و نادر، که همانجا راهپیمایی پایان یافت و جمعیت از هم پاشید.
بعضی هم از همانجا به بسطام رفتند که شهید سید جعفر میرغفوریان و ناصر بیاری در این حادثه شهید شدند. البته من آخرش هم نفهیمدیم که این دو جزو تظاهرات کننده ها بودند، یا این که همزمان با بازگشت تظاهرکنندگان از جایی بر می گشتند و مورد اصابت گلوله قرار گرفتند، ولی گفتند این دو در جریان تظاهرات شرکت داشتند و شهید شدند.
تظاهرات ها در شهر شاهرود آرام بود و کار خلاف قانونی انجام نمی شد، مثل آتش زدن بانک و... لذا تیر اندازی زیادی هم صورت نمی گرفت، البته آنها دستور تیر هم داشتند، ولی از عمل به آن خود داری می کردند. یک نوع هماهنگی نانوشته بین تظاهر کنندگان و نظامیان بود، نه ما آنقدر پیش می رفتیم که آنها تیراندازی کنند و نه آنان به دنبال کشتن و تیراندازی بودند. [9]
آن دو نفر را هم بچه های ژاندارمری بسطام زدند، همانطور که گفته می شد اسحاق احسانفر را هم پلیس ها در شهر زده بودند، و این کشتارها کار نظامیان و ارتش نبود. تیراندازی زیادی در شهر نمی شد. لذا ارتش کشتاری در شهر نداشت. در شاهرود هیچگاه حکومت نظامی اعلام نشد. به نوعی آنها به میل ما بودند، و ما هم به نوعی به میل آنها.
ما به نوعی ابراز وجود می کردیم، عمده کار ما هم این بود که شب ها را در جلسات شرکت می کردیم و عموما صحبت می کردم، آن هم در جلسات شبانه، و تعداد کمی هم راهپیمایی داشتیم. عمده کار ما تشکیل همین جلسات و حرف زدن در مورد مبارزه بود. حتی همین اطلاعیه های امام هم کمتر به دست ما می رسید.
انقلاب در شهرستان شاهرود رهبری خاصی نداشت، وقتی که آب ها از آسیاب افتاد و دیگر نظامیان با مردم کاری نداشتند، این انجمن های اسلامی ابراز وجود کردند، و مردم هم به انقلاب پیوستند.
اعتصابات کاری هم داشتیم، ولی بیشتر سعی می کردیم امور شهر تعطیل نشود.
پلیس مردمی :
آن موقع ها از هر کسی که کاری بر می آمد، انجام می داد، من چون رانندگی می دانستم، گفتند شما از ترافیک شهری و کارهای پلیس بیشتر متوجه می شوید، لذا شما این امر را به عهده بگیرید، کل کسانی که برای هماهنگی کارهای جمع می شدیم، به اندازه گنجایش یک اتاق بیشتر نبودیم، من در فلکه (میدان) مرکزی مستقر شده و کارهای پلیس را انجام می دادم.
یک روز که من در حال انجام کارها پلیسی خود بودم، خبر رسید که یکی از نیروهای همکار پلیس ما را یک تریلی بلند کرده و با خود برده است، این نیروی ما، کمی لکنت زبان داشت، و یک تریلی را متوقف می کند، که چرا داخل شهر آمدی، و چون نمی توانست سریع صبحت کند، راننده تریلی راه می افتد و او را روی همان رکاب تریلی با خودش برده بود، وقتی به من خبر دادند، با سه چهار نفر دیگر از همکاران سوار پیکان اونجر من شدیم و به تعقیب تریلی رفتیم و دیدم جایی بیرون شهر پیاده اش کرده و رفته است.
با راننده تریلی هم برخوردی نکردیم، چون امکاناتی نداشتیم و...
وقتی تصادفی پیش می آمد، ما دخالت می کردیم و بین دو طرف صلح ایجاد می کردیم، می گفتیم که نه کروکی هست نه قانونی هست و... چند تا صلوات بفرستید و از هم بگذرید.
اولین انتخابات ریاست جمهوری بعد از انقلاب :
بعد پیروزی انقلاب هم یک راهپیمایی نسبتا بزرگی بود که آقای خامنه ایی در همین خیابان 17 شهریور که آن موقع خیابان "تخت جمشید" نام داشت، روی سقف یک اتومبیل ایستاده بود و سخنرانی می کرد، جمله ایی که از سخنرانی ایشان در آن موقع یادم هست، و موضوع صبحت از انتخابات ریاست جمهوری اول بود، که می گفت "نمی دانم چرا گاهی امام هندی می شود، و جلال افغانی الاصل[10]"
یک شیخی هم از مشهد آمده بود به نام استاد گرامی، نمی دانم هم کجا رفت، بعدش گم شد، و ما از سمت مسجد امام زمان در خیابان ایستگاه به سمت فلکه در حرکت بودیم، مسئول شعار هم همین استاد گرامی بود، شعار می داد "رئیس جمهوری ما امام است، ریاستِ به غیر او حرام است".
این ها را که می گویم مرا به یاد زمان قبل از انقلاب می اندازد، صبح در خیابان ری (خیابانی که در پشت بازار بود و به میدان شوش منتهی می شد)، مردم به سرکردگی همین آقای طیب (حاج رضایی) می گفتند، "بیهوده مپندار، مصدق پدر ماست، این پیر مجاهد به یقین تاج سر ماست،" و همین مردم بعد از ظهر که شد می خواندند "دکتر مصدق، تو پینه دوزی، کفش ثریا پاره شد باید بدوزی، باید بدوزی" ثریا کی بود؟ زن مصری شاه، صبح یک طرف بودند و عصر طرف دیگر، ما چه ملتی هستیم؟! الان هم همین طور هستیم، به هر طرف ما را هل بدهند می رویم.
مسلما این نوشته بازگو کننده تمام حوادث انقلاب در شاهرود نیست و این تنها پنجره ایی از دریچه چشمی است، که انقلاب را در شاهرود پیش برد، و در جریان بخشی از حوادث آن بوده است.
شهدای انقلاب شاهرود - شهید اسحاق احسانفر
شهدای انقلاب شاهرود - شهید اسحاق احسانفر
آیت الله توحیدی بسطامی امام جماعت از فعالین انقلاب شاهرود
آیت الله توحیدی بسطامی امام جماعت از فعالین انقلاب شاهرود
شهدای انقلاب شاهرود - شهید علی اصغر مخبریان
شهدای انقلاب شاهرود - شهید علی اصغر مخبریان
پیوستن ارتش به انقلابیون در شاهرود
پیوستن ارتش به انقلابیون در شاهرود
شهدای انقلاب شاهرود - شهید ولی الله محمدی
شهدای انقلاب شاهرود - شهید ولی الله محمدی
شهدای انقلاب شاهرود - شهید محمد حسین باقری
شهدای انقلاب شاهرود - شهید محمد حسین باقری
شهدای انقلاب شاهرود - شهید محمد مهدی کریمی
شهدای انقلاب شاهرود - شهید محمد مهدی کریمی
راهپیمایی 22 بهمن پیروزی انقلاب
راهپیمایی 22 بهمن پیروزی انقلاب
رژه ارتش در مناسبت پیروزی
رژه ارتش در مناسبت پیروزی
شهدای انقلاب شاهرود - شهید قربانعلی میرآخوری
شهدای انقلاب شاهرود - شهید قربانعلی میرآخوری
شهدای انقلاب شاهرود - شهید سید جعفر میر غفوریان
شهدای انقلاب شاهرود - شهید سید جعفر میر غفوریان
رژه گروه های مقاومت در شاهرود برای پیروزی
رژه گروه های مقاومت در شاهرود برای پیروزی
راهپیمایی های شاهرود به مناسبت روز پیروزی
راهپیمایی های شاهرود به مناسبت روز پیروزی
راهپیمایی های 22 بهمن شاهرود
راهپیمایی های 22 بهمن شاهرود
ارتشی ها در رژه 22 بهمن شاهرود
ارتشی ها در رژه 22 بهمن شاهرود
رژه ارتش در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
رژه ارتش در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
رژه آتش نشانی در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
رژه آتش نشانی در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
میدان امام رژه کفن پوشان در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
میدان امام رژه کفن پوشان در مناسبت پیروزی انقلاب شاهرود
راهپیمایی های زمان انقلاب شاهرود
راهپیمایی های زمان انقلاب شاهرود
گروه های مقاومت در راهپیمایی ها شاهرود
گروه های مقاومت در راهپیمایی ها شاهرود
مردم در حال پایین کشیدن مجسمه شاه
مردم در حال پایین کشیدن مجسمه شاه
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
آتش زدن پیکان شهربانی توسط انقلابیون انقلاب 1357
آتش زدن پیکان شهربانی توسط انقلابیون انقلاب 1357
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
قرار دادن عکس امام در پول ها به جای عکس شاه
قرار دادن عکس امام در پول ها به جای عکس شاه
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
عکسی از راهپیمایی های انقلاب 57 در شاهرود
شهید شیخ محمدحسین باقری از شهدای انقلاب 57
شهید شیخ محمدحسین باقری از شهدای انقلاب 57
شاهرود انقلاب 57 - شهید اسحاق احسان فر
شاهرود انقلاب 57 - شهید اسحاق احسان فر
بیوگرافی شهید نرگس قصابان از شهدای انقلاب 57
بیوگرافی شهید نرگس قصابان از شهدای انقلاب 57
تصویر شهید شیخ حسین حیدری از شهدای انقلاب
تصویر شهید شیخ حسین حیدری از شهدای انقلاب
عکسی از شهید محمد مهدوی میقان از شهدای انقلاب
عکسی از شهید محمد مهدوی میقان از شهدای انقلاب
عکسی از شهید محمد مهدوی میقان از شهدای انقلاب
عکسی از شهید محمد مهدوی میقان از شهدای انقلاب
شهید سید جعفر میرغفوریان از شهدای انقلاب 57 در شاهرود
شهید سید جعفر میرغفوریان از شهدای انقلاب 57 در شاهرود
شهید قربانعلی میرآخوری از شهدای انقلاب 57 در شهر بسطام
شهید قربانعلی میرآخوری از شهدای انقلاب 57 در شهر بسطام
بیوگرافی شهید قربانعلی میرآخوری از شهدای انقلاب در بسطام
بیوگرافی شهید قربانعلی میرآخوری از شهدای انقلاب در بسطام
شهید ولی الله محمدی از شهدای انقلاب 57 اهل دهملا
شهید ولی الله محمدی از شهدای انقلاب 57 اهل دهملا
شهید علی اصغر مخبریان از شهدای انقلاب 57
شهید علی اصغر مخبریان از شهدای انقلاب 57
شهید ناصر بیاری از شهدای انقلاب 57 شاهرود
شهید ناصر بیاری از شهدای انقلاب 57 شاهرود
تصویر شهید رجبعلی کریمی از شهدای انقلاب 57
تصویر شهید رجبعلی کریمی از شهدای انقلاب 57
مجسمه پهلوی دوم
مجسمه پهلوی دوم
[1] - جمشید پاسبان یکی از نیروهای اداره آگاهی شهرستان شاهرود بود، آن موقع آگاهی شاهرود دو نفر نیرو داشت، یکی همین جمشید بود که به جمشید پاسبان مشهور بود و یک نیروی دیگر، او فرد درشت هیکل و قوی بود. آن موقع اداره آگاهی یک افسر هم داشت که او خیلی جلو نمی آمد. جمشید پاسبان بعد از انقلاب چند سالی را در زندان بود و بعد آزاد شد و در همین شهر زندگی کرد و همینجا مرد. او اهل باغزندان شاهرود بود و اسم اصلی او جمشید عامریان بود.
[2] - منابع دیگر در خصوص نقش آیت الله توحیدی در روند انقلاب در شاهرود از قول آقای امینی امام جمعه شاهرود نوشته اند : "عموم انقلابیون شاهرود با محوریت مرحوم آیتالله توحیدی برنامههای اعتراضی ضد رژیم شاه را برنامهریزی میکردند اما مهمتر از آن نقشآفرینی آن مرحوم در اوایل انقلاب بود یعنی آن روزهای بعد انقلاب که هنوز کمیتههایی شکل نگرفته بود و سپاه هم ایجاد نشده بود، ایشان برای نظم عمومی و حفظ اموال مردم و عموم، بیشترین نقش را ایفا کرد و بیشترین تلاش را داشت. وی میگوید: بعد از پیروزی انقلاب در همان روزهای نخست آیتالله توحیدی نیروهایی را تعیین کرد تا در سطح شهر نگهبانی دهند این امر برای آن بود که کسی اسلحهای را از پادگان بیرون نبَرَد و یا شهربانی قدیم، در تصرف درنیاید همچنین اموال عمومی صدمهای نبیند که این درایت آن مرحوم بسیار اثرگذار بود. آن مرحوم تا زمانی که در قید حیات بودند همیشه در قید مسائل انقلاب بودند." منبعی دیگر در خصوص آیت الله توحیدی می گوید : آیت الله توحیدی از شخصیت های برجسته و از علمای موثر شاهرود بود که اصولا رهبری مبارزات و تظاهرات را برعهده داشت. برخی از مبارزین اقداماتی مانند شیشه شکستن و ... را داشتند که آیت الله توحیدی بسیار این اقدامات را نهی می کرد و فقط بر تظاهرات و مبارزات بدون خشونت تاکید داشتند. وی توصیه می کردند که حرکت های انقلابی وجود داشته باشد، ولی انقلابیون با نیروهای شهربانی درگیر نشوند چون بیشتر نیروها ی شهربانی محلی بودند و اصلا مناسب نبود جلوی هم بایستند."
[3] - بر سنگ قبر این شهید در مزار شهدای شاهرود نوشته اند : سید جعفر میرغفوریان، فرزند سید حسین، ولادت 1327، شهادت 9 دیماه 1357، که در حین راهپیمایی بدست مزدوران رژیم پهلوی در مقابل پاسگاه ژاندارمری بسطام به درجه رفیع شهادت نایل گردید.
[4] - حاج غلام بیاری پدر ناصر بود که زمین های محدوده مسجد جواد الائمه و آنطرف روبروی سینما و قسمتی از خیابان فروغی زمین هایش متعلق به پدرش بود، این مسجد قبلا معروف به مسجد حاج غلام بیاری بود که بعد به مسجد جواد الائمه تغییر نام یافت. در منبعی دیگر در خصوص این شهید آورده اند که : "ناصر بیاری سال 1329 در شهرستان شاهرود از استان سمنان بهدنیا آمد. پدرش علیاکبر و مادرش طیبه نام داشت. مقطع ابتدایی را در دبستان خاقانی شاهرود پشت سر گذاشت. او به دلیل علاقه به صنعت پس از ترک تحصیل در یک کارگاه لولهکشی مشغول کار شد. پس از چندی ازدواج کرد. او در روزهای اوج انقلاب در سال 1357، با شرکت در تظاهرات و راهپیماییها کنار مردم انقلابی علیه حکومت پهلوی قرار گرفت. در جلسات مذهبی حضور داشت و نوارهای سخنرانی و اعلامیههای امامخمینی(ره) را مخفیانه پخش میکرد. تا اینکه روز 9 دی 1357، در تظاهرات جاده شاهرود ـ بسطام توسط نیروهای حکومت پهلوی براثر اصابت گلوله به سر و سینه، به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است."
[5] - منابع دیگر تعداد شهدا را بیشتر اعلام می دارد از جمله : "سید جعفر میر غفوریان، قربانعلی میرآخوری، ولیالله محمدی، محمدمهدی کریمی، نرگس قصابان، ناصر بیاری، شیخ محمدحسین باقری، رجبعلی کریمی، شیخ حسین حیدری، محمد مهدوی میغان، اسحاق احسان فر و علیاصغر مخبریان از شهیدان انقلاب در شاهرود هستند. حجتالاسلام محمدحسین پور میگوید: شهید میرآخوری تک شهید انقلاب اسلامی بسطام در روز بیست و سوم بهمنماه با تیر مستقیم دژخیمانی که هنوز باور نمیکردند انقلاب به پیروزی رسیده شهید شد، شهید احسانی فرد در روز پانزدهم بهمنماه در جریان راهپیمایی کارکنان ذوبآهن و مردم شاهرود به شهادت رسید و میر غفوریان در روز نهم بهمن ماه درست در ابتدای جاده بسطام مورد اصابت مستقیم گلوله قرار گرفت که در کنار او ناصر بیاری نیز به شهادت رسید، همچنین شهیده نرگس قصابان از شاهرودیهایی بودند که در تظاهرات مردم گرگان علیه رژیم پهلوی شهید شدند. خاطرات و مواردی از این شهدا در حال جمعآوری است و لذا امیدواریم که بتوانیم این اطلاعات را در اختیار نسل جوان جامعه قرار دهیم."
منبع دیگری در خصوص شهید میراخوری نوشته است : "قربانعلی میرآخوری سال 1315 در بسطام از توابع شهر شاهرود در استان سمنان بهدنیا آمد. پدرش محمدحسن و مادرش آسیه نام داشت. تا پایان مقطع ابتدایی در دبستان بایزید تحصیل کرد و به دلیل فقر مالی از ادامه تحصیل بازماند. پس کنار پدر به کشاورزی پرداخت. مدتی بعد، در سال 1338 ازدواج کرد که حاصل زندگی مشترکش 5 فرزند بود. در روزهای پرشور انقلاب، در روستا، در راهپیماییها علیه حکومت پهلوی شرکت میکرد. او در مجالس مذهبی و سخنرانیها حضوری فعال داشت؛ تا اینکه روز 23 بهمن 1357، در زادگاهش هنگامی که برای تصرف ژاندارمری همراه مردم در تظاهرات شرکت کرده بود؛ با تیراندازی مأموران حکومت پهلوی و اصابت گلوله، از ناحیه سر و پا به شدت مجروح شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."
منبع دیگری در خصوص شهید ولی الله محمدی عنوان داشته است : "شهید ولی الله محمدی با اوج گیری تظاهرات مردم علیه رژیم در روز 22 بهمن 1357 هنگام تسخیر ساختمان رادیو تلویزیون به دست نیروهای مزدور شاه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. شهید ولی الله محمدی در سال 1333 در روستای دهملا از توابع شهرستان شاهرود در خانواده ای ساده و مذهبی متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در زادگاهش به پایان رساند به خاطر فقر مالی مجبور به ترک تحصیل و مشغول به کار شد. تلاش در زندگی از وی جوانی پرکار، باهوش، مهربان، با گذشت و فداکار ساخته بود. در سال 1351 به تهران رفت تا دوره مکانیکی را کامل فرا گیرد. در آنجا با افراد مذهبی زیادی آشنا شد و همین باعث شد تا رابطه بسیار خوبی با آنها پیدا کند. در جلسات قرائت قرآن شرکت می کرد و در ماههای محرم و صفر شرکت فعالی در هیئت داشت. در سال 54 مغازه مکانیکی شخصی خود را دایر و یک سال بعد نیز ازدواج کرد. افزون بر استفاده از نوارهای سخنرانی و مطالعه رسانه امام (ره) در سال های 56 و 57 و با آغاز مبارزات مردم علیه رژیم، فعالیت او نیز بیشتر شد. با اوج گیری تظاهرات مردم علیه رژیم در روز 22 بهمن 1357 هنگام تسخیر ساختمان رادیو تلویزیون به دست نیروهای مزدور شاه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید و پیکر پاکش را بعد از چند ساعت به بیمارستان انتقال می دهند که توسط یکی از دوستانش شناسایی و برای دفن تحویل خانواده شهید داده می شود ".
منبع دیگری در خصوص شهید محمد مهدی کریمی نوشته است : "محمدمهدی کریمی سال 1331 در روستای خانخودی شاهرود، در استان سمنان بهدنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس به تهران مهاجرت کرد و به شغل آزاد پرداخت. سال 1352 ازدواج کرد و صاحب یک فرزند شد. همزمان با روزهای اوج انقلاب اسلامی کنار مردم انقلابی قرار گرفت و در اکثر تظاهرات و راهپیماییها حضور داشت. تا اینکه روز 22 بهمن 1357، در خیابانی در تهران که اکنون امام خمینی، هنگام جمعآوری کمک برای مجروحان، خودرو حامل او توسط عوامل حکومت پهلوی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به دلیل شدت جراحات به شهادت رسید. مزار او در بهشت زهرا(س) در تهران واقع است."
منبعی در خصوص نحوه شهادت خانم قصابان آورده است : "شهیده نرگس قصابان در سال 1308 در شهر شاهرود متولد شد و پس از مدتی به گرگان هجرت کرد. دوران نوجوانی را در گرگان سپری و پس از چندی ازدواج کرد؛ زندگی را با صمیمیت و شادی شروع کرد و زنی شایسته و متعهد برای همسرش بود. همزمان با اوج گیری درگیری مردم با دژخیمان شاهنشاهی، وی همراه با آنها حرکت می کرد و نمی توانست جدای از مردم انقلابی باشد. مردم انقلابی گرگان همزمان با هفتمین روز واقعه مشهد که در آن روز مأموران رژیم شاه با حمله به حرم مطهر امام رضا(ع) عدهای از مردم انقلابی آنجا را شهید و مجروح نمودند، در روز یکشنبه 5 آذر 1357 به خاطر اطاعت از حضرت امام خمینی (ره) و اعلام عزای عمومی از سوی ایشان به دلیل اهانت مأموران رژیم طاغوت به حرم مطهر حضرت امام رضا (ع)، دست به راهپیمایی اعتراض آمیزی زدند. در این روز عده ای از مردم به خانه شهید پناه آوردند، وی در منزلش را باز کرد و در همان هنگام مورد اصابت گلوله مزدوران واقع شد و پس از مدتی به شهادت رسید و با پیوستن به شهیدان دیگر دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرد. مردم گرگان در این روز 14 شهید و بیش از 150 نفر جانباز را تقدیم انقلاب نموده است."
منبعی در خصوص نحوه شهادت شهید محمد حسین باقری نوشته است : "محمدحسین باقری سال 1327 در روستای دهملا، از توابع شهرستان شاهرود در استان سمنان بهدنیا آمد. پدرش رضیالله و مادرش معصومه نام داشت. او روحانی شد. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. با گسترش موج انقلاب در کشور به جمع انقلابیون پیوست و با حضور در راهپیماییها و تظاهرات به یاری انقلاب شتافت. تا اینکه در روز 24 بهمن 1357، در تهران با شلیک گلوله گروههای ضد انقلاب به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است. او را شیخ محمدحسین نیز مینامیدند."
منبعی در خصوص شهید رجبعلی کریمی نوشت : "رجبعلی کریمی سال 1330 در روستای بیارجمند از توابع شهرستان شاهرود بهدنیا آمد. پدرش اسماعیل و مادرش زهرا نام داشت. به دلیل کمبود امکانات تنها تا پایان مقطع ابتدایی درس خواند. سپس به کارگری پرداخت بود. او پدر و مادر خود را قبل از انقلاب از دست داد و سرپرستی تنها خواهرش را به عهده گرفت و در یک مغازه برنج فروشی مشغول به کار شد. او برای تامین معاش و به منظور یافتن کار بهتر به تهران رفت. در روزهای اوج انقلاب، روز 17 شهریور 1357، در تظاهرات در منطقه سرچشمه تهران توسط نیروهای حکومت پهلوی بر اثر اصابت گلوله به شکم و پهلو، به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."
منبعی در خصوص شهید حسین حیدری نوشته است : "شهید حجت الله حسین حیدری در سال ۱۳۴۶ به دست مزدوران ساواک بعد از شکنجه در زندان شهربانی سمنان به علت داشتن اعلامیه های امام راحل در راه انتقال به تهران برای مداوا در قطار به شهادت و در وادی السلام قم در کنار شهید نواب صفوی دفن می شود."
یک منبع اینترنتی در خصوص شهید محمد مهدوی نوشته است : "شهید محمد مهدوی، بیست و سوم خرداد 1331، در روستای میقان از توابع شهرستان شاهرود به دنیا آمد، پدرش غلامحسین فوت 1336 و مادرش نجمه خانم نام داشت، تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت، تکنسین لوکوموتیو بود، بیست و دوم بهمن 1357، در تهران هنگام تسخیر ساختمان رادیو و تلوزیون توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده الازمن تابعه شهرستان علیآبادکتول قرار دارد."
یک منبع اینترنتی در خصوص شهید علی اصغر مخبریان نوشت : "علیاصغر مخبریان سال 1330 در شهر بابل بهدنیا آمد. پدرش عباس و مادرش زهرهبیگم نام داشت. ده ساله بود که پدر خود را از دست داد. تحصیلاتش را تا پایان دوره ابتدایی ادامه داد و سپس به کسب تجربه در رشته جوشکاری پرداخت و در این حرفه مشغول بهکار شد. مدتی بعد ازدواج کرد. حاصل زندگی مشترکش سه فرزند بود. به دنبال اوجگیری انقلاب اسلامی به صفوف مبارزین پیوست و در تظاهرات و راهپیماییها علیه حکومت پهلوی شرکت کرد. تا اینکه روز 15 مهر 1357، در بابل و در محلی به نام پل سنگ، هنگام تظاهرات علیه حکومت پهلوی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد."
[6] - بر سنگ قبر این شهید در مزار شهدای شاهرود نوشته اند : شهید اسحاق احسانفر فرزند عباسعلی، ولادت 1335، شهادت 8 بهمن 1357، که در حین تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی توسط مزدوران رژیم منفور پهلوی در محل کوچه سینما پیام شاهرود به درجه رفیع شهادت نایل گردید، جوان های ما شهادت را طالبند، شهادت را یک فوز عظیم می دانند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
شاهد دیگری نحوه شهادت ایشان را اینطور به تصویر کشیده است : "تظاهراتی بود که نیروهای شهربانی جلوی تظاهر کنندگان را گرفتند و مردم هم به کوچه های اطراف هجوم بردند.در یکی از این کوچه ها که مردم زیادی به آنجا هجوم برده بودند و در آن کوچه همچنان جمع بودند، سر دیگر این کوچه به خیابان دیگری منتهی می شد، که دیدیم نیروهای شهربانی سر کوچه آمدند و اسلحه هایشان را به سمت جمعیت گرفتند. اول چند تیرهوایی شلیک کردند که جوششی در کوچه ایجاد شد. مردم خواستند به سمت عقب فرار کنند که فردی با دوچرخه در تظاهرات و در آن کوچه حضور داشت که جمعیتی که به سمت عقب حرکت می کرد به این فرد و دوچرخه اش برخوردند و عده ای روی زمین افتادند. شهربانی ها هم به سمت مردم و گویا بیشتر به سمت پاهای مردم شلیک می کردند تا فقط زخمی شوند که تیر به یکی از افراد به نام اسحاق احسان فرد خورد و مجروح شد که وی را به بیمارستان بردند ولی دوام نیاورد و شهید شد."
در منبع دیگری آمده است : "شهید اسحاق احسانفر در سال ۱۳۳۵ بدنیا آمد و در ۱۳ بهمن سال ۱۳۵۷ در راهپیمایی مردم شاهرود بر علیه رژیم شاه در کوچه دبیرستان امام خمینی (ره) واقع در خیابان شهدا شاهرود بر اثر اصابت تیر مستقیم دژخیمان رژیم پهلوی شربت شهادت را نوشید و در گلزار شهدای شاهرود در کنار دیگر دوستان شهیدش آرام گرفت"
[7] - آیت الله محمد باقر طاهری محمودی در سال۱۳۱۱ در شاهرود به دنیا آمد و در سال 1372 دیده از جهان فرو بست. دانش دینی خود را در حوزه های علمیه نجف اشرف و قم نزد اساتید خود همچون امام خمینی(ره)، آیت الله العظمی بروجردی، آیت الله خویی، آیت الله شاهرودی، آیت الله حکیم و علامه طباطبائی کسب کرد و به درجه اجتهاد رسید. ایشان پس از بازگشت از عراق در شاهرود مستقر شده و در سال ۱۳۴۲ کتابخانه مسجد مصلی را بنا نهادند و بعد از انقلاب به عنوان اولین امام جمعه شهر منصوب و تا آخر عمر در همین سمت بودند. در یکی از منابع در خصوص نقش آیت الله طاهری عنوان شده است : "در یکی از اولین تظاهرات های شاهرود در سال 1356که از مسجد مصلی شروع شده بود و مردم و انقلابیون با سردادن شعار به سمت مدرسه قلعه در حرکت بودند، آیت الله طاهری پیش نماز مسجد مصلی نیز در جلو این تظاهرات حرکت می کرد. در بین مسیر نیروهای شهربانی جلوی تظاهرات را گرفتند و با قنداق اسلحه به سر آیت الله طاهری زدند و سرش را زخمی کردند. سپس وی را دستگیر و به شهربانی بردند. وقتی مردم فهمیدند چنین قضیه ای اتفاق افتاده، تظاهرات تشدید شد و مردم بیشتری در تظاهرات حضور یافتند. تظاهرات ادامه پیدا کرد و نزدیک مدرسه قلعه بودیم که نیروهای شهربانی دوباره ممانعت ایجاد کردند و با مردم درگیر شدند. نیروهای شهربانی اسلحه داشتند، مردم نیز از ترس شلیک کردن پراکنده شدند و به کوچه های اطراف گریختند، هرچند آنها شلیک نکردند ."
[8] - آیه 95 سوره نساء "هرگز مؤمنانی که بدون عذر از جهاد بازنشستند با آنان که به مال و جان در راه خدا جهاد کنند یکسان نخواهند بود، خدا مجاهدان (فداکار) به مال و جان را بر بازنشستگان (از جهاد) بلندی و برتری بخشیده و همه (اهل ایمان) را وعده پاداش نیکو فرموده، و خداوند مجاهدان را بر بازنشستگان به اجر و ثوابی بزرگ برتری داده است." لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ ۚ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً ۚ وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا
[9] - منبعی دیگر در این خصوص گفته است : "نیروهای شهربانی واقعا با مردم راه می آمدند و افرادی را هم که دستگیر کرده بودند، کتک مختصری می زدند و سپس آزاد می کردند و زیاد زندانی کردن در برنامه آنها نبود. مبنای آنها اینگونه نبود که به کشتار مردم اقدام کنند. ساواکی به آن معنای واقعی هم در شاهرود نبودند و عده ای بودند که بیشتر جزو حزب رستاخیز و خاطر خواه شاه بودند."
[10] - جلال الدین فارسی
وقتی ایدئولوژی خاص یکدست ساز در تقلای تسلط، و گسترش مکانیسم فضای گلخانه ایی خود در جامعه ایی است، و همه کس و همه چیز را در خدمت صاحب مراد [1] هدایت، تجمیع و متمرکز می کند، انسان از اوج انسانیت خود فرو آورده شده، و به ابزار تولید قدرت و ثروت برای مراد و مطامع و منویات دل او تبدیل خواهد شد، و در این روند هر روز از جامعه آرمانی انسانی خود، که در آن فرد فردش مستقل و جمعی باید خود را مسئول و متفکر نسبت به عمل خود، و روند جامعه بدانند، و به عنوان یک خشت مجزا در جز و در کل، در ساخت اجتماع، فعال و متفکر بوده، و در بازخورد دائمِ عمل و تفکر خود باشند، تا جامعه به سوی تعالی و پیشرفت پیش رود، همه یکجا به توده ایی [2] بدون هویت فردی و با هویت توده ایی و خاص تبدیل شده، که تفکر و جهازات خدادادی را وانهاده، خود موجی شده و یا به موجی سپرده که آنان را به ناکجا آباد خواهد برد.
عضو چنین جامعه توده ایی، در خلسه ایی دائم فرو رفته و چشم و گوش بسته، وجه همتش پیشرفت همان حرکت توده ایی خواهد شد که او بخشی از آن است، و در این کسوت حتی از شنیدن آنچه در خلاف تفکر توده ایی و مریدی و مرادی اش جریان دارد، نیز سر باز زده، و همین انسانی که فکر می کند به سوی تعالی در حرکت است، از حس کردن بوی تعفن خروج از مصادیق انسان زیستن، نیز ناتوان و یا به انسانی بی توجه تبدیل شده، و کم کم خود نیز به هیولایی مبدل خواهد شد، که هر جنایتی بر خود و جمع مریدان و در درجه اولی بر تمامی انسان ها را از سوی خود و هم سلکانش مجاز خواهد دانست، و هم مرید و هم مراد با وجدانی راحت، هر جنایتی را یا خود و یا توسط دیگر همسلکان مجاز دیده، و آنرا عین حق، طبیعی و در پس هدفی که در ردای تفکر ایدئولوژیک ترسیم کرده اند، توجیه ذهنی کرده، موجه و مجاز خواهند دانست.
در چنین فضایی، ناموس انسانیت، محور پاکی آفرین، یعنی آزادی و عدالت به کلماتی بی معنی تبدیل شده، و این لازمه های بروز انسانیت دیگر اولویتی نداشته و غیر ضروری ترین حق، و حتی به عنوان ضد حرکت توده ایی موجود تفسیر و تعبیر می شوند، و هدف غایی خلقت یعنی عدالت نیز در بستر مصلحت سنجی ها، سر بریده شده، و بروز و ظهور انسانیت، که به عنوان اوج و حاصل ارتباط خداوند با زمین، مد نظر مصلحان و پیام آوران آزادی انسان از قید و بند دنیا و شیاطین است، و به عنوان هدیه ایی الهی فرستاده شد، و نزدیک ترین به عقل نیز می باشد، و باید این دو (آزادی و عدالت)، یک ایدال بزرگ الهی و بشری که همان "انسانیت" است را شکل داده، و معنی دار کنند، قربانی روند گسترش حرکت توده ایی شده، که نهایتا این روند انسان ها را تبدیل به مرید خالصِ پی رو، و صاحب مراد را به قدرتمندترین مراد مبدل خواهد کرد.
در این روند عقل تعطیل، و احساس جایگزین هر آنچه خواهد شد که در مدار عقل و تفکر شکل می گیرد، محرک اجتماعی جماعت مریدان احساساتی کور خواهد بود که جاده صاف کن تعدی به حقوق همدیگر، و در خالص ترین و پاک ترین روند خود، و در یک مدار منظم و جمعی به سوی تقویت مراد پیش خواهد رفت، و در یک تخدیر جمعی، جامعه یی با احساسات هدایت شده، و ستبر و بی احساس در مقابل کجی ها، نظاره گر و توجیه گر آن گردیده، و موفقیت های مراد به هدف غایی تبدیل، و توسعه تسلط و افزایش خزانه های ثروت و قدرتش، موضوع شادی آفرینی توده ها و مریدان، و فلاکت توده ها و قربانی شدن جمع و جامعه، در مقابل مطامع فرد، ناچیز و قابل اغماض و بلکه لازم دیده می شود.
و نور گرفتن در چنین توده ی تاریک، خود به سان جرمی بزرگ و لایق عقوبت سخت خواهد بود و...
در چنین وضعی نام ها، مصداق سازی ها، معنی و تفسیر آن و... همه در اختیار مراد است و مریدان نیز تنها موظف به فراگیری معارف ذهنی مرادند، تا هم خود و هم دیگران را توجیه گر و... و بسط و گسترش دهنده آن باشند، و در نهایت این توده عظیم یکدست، یکجهت، در حرکت ترسیم شده، همت والا داشته، و همه در جهتی حرکت کنند، که مراد می خواهد و می رود، و یا اشارت دارد.
مراد نیز در افقی نگاه می کند که هیچ کس جز خود او نمی داند، که او در دوردستِ این افق چه می بیند و به سمت چه اتوپیا و یا آرمانشهری در حرکت است ،که او تنها خود آن را مسیر سازی و تصویر سازی ذهنی کرده، و به سویش در حرکت است.
جدا افتادگان از این توده تاریک، و متواریان از این وضع نیز که این شرایط را دیده و درک کرده اند، عده ایی به زهد روی آورده، و زهد را بهانه سکوتِ در برابر آنچه زشتی است، و بر انسانیت می رود، ترجیح داده و"ضجه اسیران و نعره جلادان و فقر گرسنگان و تازیانه های ستم بر گرده بیچارگان" را می شنوند، اما به زهد خود مشغولند و گوش هاشان را با پنبه زهد و تهجد سعی می کنند که ببندند، تا کمتر بشنوند، و آزار بینند.
"مشت های آسمانکوب" آزادی و عدالت نیز در گوشه سلول های آشکار و پنهان جامعه توده ایی، و بر جبر و ستم توده وار جامعه، می پوسند و بر باد می روند، و یا در روند مماشات نشسته و به "توجیه وضع موجود"، مبادرت می ورزند، و هزاران دلیل خواهند آورد که "کاریش نمی شود کرد."
معترضان و متواریان پناه و گوشه گرفته در زهد، و مشت های آسمانکوب آزادی و رهایی، که اکنون به گوشه ایی رانده شده اند، یا کُنج خلوت راز و نیاز و دریوزگی به درگاه حضرت حق را، به قصد جلب توجه او جسته اند، به این سطح تقلیل یافته، و بهشت و رضایت او را در این خلوت گرم و نرم و ایزوله شده می جویند، تا زمختی ظلم را کمتر حس کنند و مجبور به اعتراض نشوند، و در خلوت خود آرام گرفته، و به سان موجی آرام و رام در ساحل مانده و بمیرند،
در این اقیانوس مرده، از حرکت و موج، اگر کسی هم از موج سخن گوید، خواهد شنید که "ما را به سخن تو احتیاجی نیست، زبان به کام گیر، جو را متشنج مکن، و دین و ایمان ما را بر باد مده! " زیرا که او در پیله ابریشمی ایدئولوژیک خود نرم و گرم نشسته، و جا خوش کرده است، هر چند خود می داند که این پیله تنگ و کُشنده است، و روزگاری همین رشته های محکم ابریشمی هم به کار مراد خواهد آمد، و این مرید نیز در روند ایدئولوژیکِ به غایت متمرکز و بر سود و صلاحِ مراد تعریف شده، در آب جوشی قربانی جدا کردن این پیله با ارزش از تن بی ارزش شده او خواهد شد، اما این دمِ خوش را غنیمت دانسته، و در همین راحت طلبی، به کمک خودش، او را به سوی نابودی خواهند برد.
بعضی نیز راه شنیدن و آگاهی بر خود بسته، از اعتراض نیز فرار کرده، گاه در بی حسی، و گاه در ردای مصلحت سنجی، سکوت و خلوت نشینی را در پیش گرفته، و در پوسته راحت خودسازی سکنا گزیده، و از آن مُسَکِنی قوی ساخته و بر تن خود تزریق می کنند، تا حسی خودخواهانه و جدایی طلبانه آنان را از تن رنجور جامعه جدا کرده، و در این راحتی فردی ناشی از گمانِ خودسازی و خودساختگی، خود را از سیل متعفن جاری در جامعه دور ساخته، و یا بی حس شان نماید، و در فاصله یک قدمی از تعفن، چشم به تهجد بسته، و گوش در ذکر کر کرده، و بینی در جستجوی بوی حقیقت، و یاد و نام و حضور حضرت حق، کیپ و بسته می دارند، تا فارغ از جو جاری از تعفن، در خلسه ی فردی خود غرق شوند، و آسودگی خیال را در فراموشی روند موجود حس کنند.
این است که در غرقاب تعفن، چنین جامعه ایی خواهد ماند تا بپوسد و ویران شود، و تنها از خاکستر چنین آتش سوزاننده اییست که ممکن است سیمرغی برخیزد و طلایه دار ظهور دیگری شود، و نوید رویش تازه ایی را بیاورد.

یکشکل، یکدست و یکجهت به سوی ناکجاآباد
[1] - دوستان رشد یافته در فرهنگ شبه قاره هند، از کلمه "صاحب" به جای کلمه "حضرت" استفاده می کنند، البته آنها طبق دستورالعمل ادبی خود در اینجا خواهند گفت "مراد صاحب"
[2] - جامعه توده وار نیز ویژگیهای دارد، مهمترین این ویژگیها عبارتند از:
۱) در جامعه توده وار به جای این که با آحاد شهروندان مواجه باشیم ، با توده مردم مواجه هستیم. ذره گونگی فرد، و نداشتن هویتی مستقل از توده ویژگی بارز جامعه توده وار است. فرد در توده خود را باز می یابد.
توده مردم به مثابه مومی بی شکل و بی هویت هستند که قالب و شکل و هویت آنان توسط حاکمان و دولت صورت می گیرد. این توده خودآگاهی ندارد و کوششی نیز در راه شکوفایی خودآگاهی آن صورت نگرفته است.با نهادهای مدنی که تجلی اراده آزاد افراد و آحاد شهروندان است آشنایی ندارد. جامعه توده وار لزوماً متعلق به گذشته نیست ، حتی در یک محیط صنعتی زیر بمباران تبلیغاتی که آدمیان به مثابه روباتهای مکانیکی به کار گرفته می شوند امکان تحقق دارد. سمبل جامعه توده وار فرد و تشخص او نیست، بلکه توده میلیونی است.
۲) ایدئولوژی توده ای نقش اصلی در هویت بخشی به افراد ذره گونه ایفا می کند. کلیشه ای برای یکسان سازی جامعه ، قالبی یک بعدی که تکثر، تنوع، تشخص و اندیشه را برنمی تابد. ایدئولوژی حکایتگر صادق واقعیت اجتماعی نیست ، قالبی است که می خواهد خود را بر واقعیت خارجی تحمیل کند. ایدئولوژی را با دین و عقیده یگانه نپندارید، دین و عقیده هم ممکن است فرم و قالب ایدئولوژیک بگیرد و در خدمت جامعه توده وار قرار بگیرد، ولی هر دین و عقیده ای لزوما ایدئولوژی نیست. هرچند جامعه توده وار بدون ایدئولوژی میسر نیست.
۳) شباهت میان افکار و عقاید و سلایق توده ها بارزتر از تفاوت های موجود در میان آنهاست.در چنین جامعه ای تکثر امری مذموم است. تسطیح فرهنگی ، تخریب ارتفاعات فکری ، همسان سازی اندیشه ها از خصایص یک جامعه توده وار است. در این شبیه سازی و یکسان سازی فرهنگی رسانه های جمعی به ویژه رادیو و تلویزیون رسمی نقشی تعیین کننده دارند.
۴) محرک جامعه مدنی تعقل و خردورزی شهروندان بود. اما تقویت کننده جامعه توده وار عواطف و احساسات توده هاست که توسط حاکمیت تهییج می شود و به خدمت گرفته می شود. عواطف و احساسات به غلیان آمده از قدرتی شگرف و البته مقطعی و بی دوام برخوردار است.خشونت یکی از اشکال احساسات تهییج شده است. اگر بر جامعه ای به جای تعقل و خردورزی احساسات و عواطف مسلط باشد، دائماً با محرکها و هیجان های کاذب و مصنوعی چنان موج به تکان می آید. برای پویایی و حرکت مداوم چنین جامعه ای همواره به «دشمن کیشی » نیاز است.مقابله با یک دشمن واقعی و اگر دشمن واقعی در کار نباشد، دشمن توهمی و خیالی. دشمن سازی و دشمن تراشی زائیده احساسات تهییجی است.
۵) جامعه مدنی بر مشارکت خودجوش و مختارانه شهروندان آزاد مبتنی بود. اما قوام جامعه توده وار بر بسیج برانگیخته شده توده ها استوار است. بسیج عمومی در امور مقطعی ، فیزیکی و سطحی ، توان اقدام ضربتی ، سریع و قاطع دارد. برای کارآیی هرچه بیشتر بسیج های عمومی ایدئولوژی واحد، تسطیح فرهنگی و احساسات و عواطف تهییج شده از لوازم حتمی است. این بسیج توده ای است که مردم را به پیش می برد، در واقع افراد به پیش برده می شوند، حتی بی آنکه اراده کرده باشند، و مهم اراده توده ای است.
۶) در جامعه توده وار رهبر محور جامعه است که وظیفه اصلی بسیج توده ها را براساس ایدئولوژی واحد به عهده دارد. آحاد جامعه توده وار پیرامون رهبر و گوش به فرمان او هستند. لذا برخلاف جامعه مدنی ، مردم نه به عنوان شهروندان آزاد، بلکه به مثابه تابع محض و مطیع بدون چون و چرای رهبر مطرحند. در جامعه توده وار رهبران در حد قداست ستایش می شوند.
۷) در جامعه توده وار هیچ نهاد مدنی مستقل از دولت وجود ندارد. هر تشکلی با بودجه دولت ، زیر نظر دولت ، رسمیت دارد. دولت متناسب با جامعه توده وار، دولت فراگیر، تمامت خواه و توتالیتر است. دولت توتالیتر تمامی ساحتهای زندگی مردم را ملک مطلق خود می داند، حتی حوزه خصوصی و خصوصی ترین زوایای زندگی توده ها. دولت توتالیتر تاب تحمل هیچ نهاد مدنی را ندارد.
مردمی که از خود اراده ای ندارند، در دولت ذوب می شوند. در جامعه توده وار، اقتدار مطلق از آن دولت است ، اما این اقتدار که متکی به نهادهای مدنی نیست ، اقتداری تصنعی است ، لذا در مواقع بحران مانند شیشه ای که به سنگ می خورد می شکند. در جامعه مدنی اگرچه دولت کارگزار و تحت نظارت جامعه مدنی و محدود به حدود قانون است ، اما به میزان اقتدار جامعه مدنی ، اقتدار واقعی دارد. اقتدار واقعی دولت به میزان گسترش و عمق جامعه مدنی وابسته است.
جامعه توده وار همچون سیل است ، پرقدرت ، اما مخرب و ویرانگر. در جامعه توده وار، اخلاق ، قانون ، و دین همگی در خدمت آرمانهای توده قرار می گیرد و بر آن مبنا تغییر وتاویل می شود.
نهادهای مدنی همچون مسیل اند که با کانال کشی و جریان سازی و لایروبی و سدسازی قدرت آب را بکار گرفته ، و محدود می کنند، اما نور و زندگی نیز تولید می نمایند. منبع
شاید یکی از نشانه هایی که زنگ خطر وجود انحراف در جامعه ایی را به صدا در می آورد، همین توجه بیش از حد معمول به گور و اموات و شخصیت های تاریخی باشد، شخصیت های به گور سپرده شده، مثبت و منفی؛ این انحراف رایج در بین ملت های به انحراف رفته را حتی پیامبر اسلام نیز در داستان سوره تکاثر [1] روایت کرده و هشدار داده است، که عده ایی که سقوط و انحراف، جامعه آنان را فرا گرفته، از دنیای ویران خود غافل شده، وجه همت شان را به گورستان ها و اموات متوجه می کنند، و لذا چه در جامعه شرقی و چه در جامعه غربی، جدید و قدیم، مترقی و عقب مانده و... می توان این عارضه را مشاهده کرد.
دوم آبان ماه جسد فرانسیسکو فرانکو، [2] دیکتاتور پیشین اسپانیا که در سال ۱۹۷۵ میلادی درگذشت، و در آرامگاهی در نزدیک شهر مادرید، به خاک سپرده شد، مورد نبش قبر واقع شده و جسد این انسان گنهکار، و با دست های آلوده به خون هزاران انسان، از گور بیرون کشیده و توسط حاکمیت اسپانیا، به جایی دیگر منتقل گردید.
حال باید دید اسپانیا چگونه کشوریست؛ آمارها نشان می دهد اسپانیا از عقب مانده ترین کشورهای جامعه متحد اروپاست، که به عنوان مثال در موضوع فروپاشی اقتصادی در صدر لیست بدترین کشورها قرار دارد، در فساد و به هم ریختگی و جدایی طلبی و شورش و... نیز از کشورهای صدرنشین بوده، جنبش جدایی طلب کاتالونیا اخیرا در این کشور سرکوب، و به رغم طرفداران بی شمار این جنبش، رهبرانش به حبس های طولانی محکوم شدند و...
در چنین کشوری جای دفن یک دیکتاتور به یک معضل چندین دهه ایی و آرمانی برای چپ گرایان حاکم کنونی تبدیل شده؛ و در نهایت هم آنان قدرت را در دست گرفته، جسد دیکتاتور را از خاک بیرون کشیده و از "آرامگاهی باشکوه" به "گورستانی کوچکتر" منتقل می کنند، چرا، بهانه این عمل قبیح، این است که چون حضور جسد او در آرامگاهی مجلل "به منزله تجلیل از فاشیسم" و محل دفن او به "محل تجمع راستگرایان افراطی" تبدیل شده است.
اما جسارت به جسد یک مرده، به بهانه اعمال گذشته او، خود عملی نادرست و به دور از بزرگیست، و کسانی که خود را مخالف بدی ها می دانند، خود باید مروج و عامل به خوبی ها شوند، اگر فاشیسم و استبداد بد است، که صد البته که بد هم هست، با ریشه این تفکر باید مبارزه کرد، و انسان ها را از تفکر فاشیستی و استبدادی دور کرد، مبارزه با دیکتاتوری و فاشیسم، با حمله به جسد یک دیکتاتور و فاشیست انجام نمی گیرد، و لایق ترین بخش مبارزه با استبداد، و فاشیسم، مبارزه با تفکر و عمل فاشیستی است.
چپ گرایان اسپانیا که مخالف فرانکو هستند با این عمل خود آغاز یک دور باطل را کلید زدند، که یکی جسدی را بی حرمت کند و بردارد، و روزی دیگر طرفداران او، جسد را با احترام برگردانند، و جامعه عقب مانده، همچنان در این دور باطل درغلتد و ادامه کاری بیهوده که انرژی ملت ها را صرف مبارزه ایی حاشیه ایی و غیر مبنایی می کند.
و لذاست که در پاسخ به آقای پدرو سانچز (نخست وزیر سوسیالیست اسپانیا) که در توجیه این عمل گفت : "ما ملتی هستیم که اهل بخششیم، اما همیشه اهل فراموش کردن نیستیم" ، باید گفت که کاش تفکر فاشیستی و استبدادی را فراموش نمی کردید، و جسد مجری تفکر فاشیستی و استبدادی را فراموش می کردید، چرا که مبارزه ایی اساسی و عقلانی است، که به خشک شدن تفکر فاشیستی و استبدادی منجر شود، که اگر نشود، همواره این خطر برای جامعه خواهد بود که فرانکو دیگری به نام و یا در لباس دیگری ظهور کند، و فاشیسم و استبداد را باز آفرینی کند؛
لذا مبارزه با شخص فرانکو خصوصا جسد او کاری بیهوده بود، باید با تفکر فاشیستی و استبدادی فرانکو مبارزه می شد و آن بود که نباید فراموش می شد، چرا که این تفکر خرابی آفرین است و لایق فراموش نشدن، و لازم است که تکرار نپذیرد؛ وجود راست گرایان افراطی نشان می دهد که تفکر استبدادی و فاشیستی در جامعه اسپانیا زنده است و این است که تن آزادیخواهان را باید بلرزاند.
مجلس اسپانیا [3] با تصویب چنین قانونی برای انتقال جسد، و دولت اسپانیا با عمل به این قانون نشان دادند که ریشه مشکلات اسپانیا در کجاست، و چقدر جهت گیری های این کشور در انحراف است که این کشور از ایدال های یک کشور مترقی به این میزان، به دور است.
[1] - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ﴿۱﴾تفاخر به بيشتر داشتن شما را غافل داشت (۱) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿۲﴾ تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد (۲) كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿۳﴾ نه چنين است زودا كه بدانيد (۳) ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿۴﴾ باز هم نه چنين است زودا كه بدانيد (۴) كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ﴿۵﴾ هرگز چنين نيست اگر علماليقين داشتيد (۵) لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ﴿۶﴾ به يقين دوزخ را مى بينيد (۶) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ ﴿۷﴾ سپس آن را قطعا به عيناليقين درمى يابيد (۷) ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ ﴿۸﴾ سپس در همان روز است كه از نعمت [روى زمين] پرسيده خواهيد شد (۸)
[2] - فرانکو، دیکتاتور پیشین اسپانیا در سال ۱۹۷۴ میلادی درگذشت. هر چند ۴۴ سال از پایان حکومت دیکتاتوری او میگذرد اما موضوع نبش قبر او در اسپانیا طی ماههای اخیر بحث برانگیز شده بود. فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا که با خونریزی گسترده همراه بود پیروز شده بود. اسپانیا در فاصله سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ درگیر جنگ داخلی بود. فرانکو آمر اصلی کشتار بسیاری از جمهوریخواهان، آنارشیستها و کمونیستهای اسپانیا خصوصا در جریان جنگ داخلی بود. با این حال او در آرامگاهی با شکوه مشهور به «وادی شهدا» (Valle de los Caídos) در نزدیکی شهر مادرید به خاک سپرده شده بود. احزاب چپگرای اسپانیا دههها بود که قصد داشتند بقایای جسد دیکتاتور سابق این کشور را از این آرامگاه به جایی دیگر منتقل کنند. بسیاری از قربانیان جنگ داخلی اسپانیا نیز در آرامگاه «وادی شهدا» دفن شدهاند اما این آرامگاه به دلیل وجود مقبره فرانکو به محل تجمع راستگرایان افراطی در اسپانیا بدل شده بود.
[3] - این اقدام بر اساس مصوبه سال پیش پارلمان اسپانیا صورت گرفت
و امسال ایزد یکتا آبان را با باران و برف همراه کرد، تا نویدبخش ارزانی رحمت، برکت و نعمت بی منتهای یار باشد، گو اینکه، او درد دل تشنگان تابستانی داغ را شنید، و خواست تا با بارش های پاییزیِ به موقع، چشمه ها دچار مرگ و خشکی نشوند، نهرهایِ باقی مانده از گرما، جاری بمانند، و گیاهان، تشنه بر خواب زمستانی وارد نشوند و...
یک "مهر" را به دعا نشتیم، و اینک آبان خوش یُمن و پر بارش ظهور کرد، و بد به حال بی خانمانان از جنگ های هوا و هوس قدرتمداران در منطقه ما، رهبران کوردلی که به جنگ تداوم می دهند، تا نان قدرتِ خود را در قاتق خون این و آن نرم و راحت الحلقوم کنند، این جنایت پیشگان کاری کرده اند تا بی خانمانان سیاست های نابخردانه آنان، امروز و در اول آبان، آواره و در گرفتاری غوطه خورند، و حتی از چشیدن لذت آمدن باران های به موقع پاییزی، که جای شکر و شادی دارد، نیز محروم باشند،
بارانی که اکسیر حیات است، و در این سرزمین گُر گرفته از آفتابی که بی توقف بر جان های سوخته از جنگ ما می تابد، دوای دردی جانکاه است؛ و امروز که آبان با بارش آغاز شد، لانه مردمان زخمی از جنگ، "که به شبنمی ویران است"، را ناشاد از این بارش کرده، و آن بخت برگشتگان تحت ظلم خواهند گفت : "خدایا در این آوارگی ها، که در سکوت تو رخ می دهد، فقط همین بارش را کم داشتیم!"
اما این بارش مرا به دیداری روحانی با پدر در خاک خفته ام برد، که خدایش رحمت کناد؛ او که سه تقویم را در زندگی خود دنبال می کرد، تقویمی که بر محور حرکت ماه بود و مادرم حسابش را داشت، که ایام رسمی دینی ما را نگه می داشت، تقویم دیگری که بر محور چرخش خورشید بود و با عید و شادی در فروردین آغازیدن می گرفت، و در روز قبلش، در اسفندماه منظم و مرتب و دقیق به پایان می رسید؛ و این تقویم را کل جامعه نگه می داشتند، چرا که حرکات و یادواره هایش جمعی و عمومی بود،
تقویم سوم که تقویم اول و اساسی زندگی پدرم بود، و همه ما از کوچک و بزرگ، 24 ساعت روز و هفت روز هفته و 12 ماه سال در خدمت فرمان این تقویم بودیم، و او خود شخصا آن را راهبری، دنبال و هدایت می کرد، زیرا که در کیش او "کار" اولویت اول زندگی بود و این تقویم نیز، همان تقویم کاریش بود، و او تنها سردمدار و راهبر این حرکت بود، راهبری مقید و حساس به کسب روزی حلال و پاک که در این جهت "مو را از ماست می کشید" تا پوخه ایی (قطعه کاهی ناچیز) از حق دیگری و... وارد حاصلش نشود و آنرا آلوده خود نکند و...، و این روزها او از آمدن ماه "عقرب" می گفت، و این که در این ایام کدام کار را بزرگان کار و تلاش و صاحبان تجربه، مردان راه در نسل های گذشته و... روایت کرده اند، و مناسب است و باید صورت گیرد،
آری نزد مردان راهگشای راه، در یک نسل قبل "تقویم کار" نیز وجود داشت، و امروز در حوالی روز جهانی تنبل ها! (International Sloth Day) [1] می بینم که چقدر ما انسان ها از نسلی به نسلی دیگر تغییر می کنیم، و انسانی که جوهره اش کار و تلاش است، امروز به پاسداشت روز جهانی تنبل ها می رود، و گرچه این طنزی بیش نیست ولی در پس این طنز نیز واقعیتی تلخ خوابیده است.
اما پدرم یک ایرانی و بر فرهنگ ایران باستان بسیار استوار و عامل بود، در حالی که هیچ از تاریخ نخوانده بود، اما این فرهنگ دست به دست، منزل به منزل و نسل اندر نسل به او به ارث رسیده بود، و لذا انگار "کار و تلاش" نیایش اصلی و وجه همتش بود، و سحر را برای نیایشی کوتاه در پیشگاه یکتای بی همتا، بیدار بود، و گویا می خواست با این نیایش کوتاه سحرگاهی، از خداوند طلب دلی صاف، قدرتی درخور و...کند تا به استقبال نیایش اصلی اش که همان "کار و تلاش" بود، برود.
او که از خروسخوان آهنگ شروع کار و تلاش بر زمین پاک را می کرد، و تا غروب آفتاب، افتان و خیزان ادامه می داد، تا شامگاهان نیایش غروبگاهی را به شکرانه توفیق یک روز کار و تلاش، در خانه پر مهر خود به انجام رساند، و راهی رختخواب شود، تا بدون کاهلی و سستی، روز بعد را سرشار از انرژی جدید، و در روزی نو آغاز کند، او هرگز نه زرتشت را دیده بود، و نه از اوستا چیزی خوانده بود، و شاید در شاهنامه خوانی ها از آنان چیزی شنیده باشد، اما حتی در غلبه افکار فرقه ایی، اهل زردشت، و اوستائیان را به رسم اعتقاد قالب جامعه خود "گبر" می نامید، که بر خدای او کافرند!، در حالی که نیستند و نبودند و بر خدای یکتا، ایمان دارند و قرن ها همچون ما و پیش از ما بر وجود و حضورش شهادت داده و می دهند.
اما با این حال، فرهنگ کاریش و فلسفه و روشش، بر فرهنگ کار ایران باستان استوار بود، و ماه آبان برای تقویم او ماه "عقرب" بود و "گُرده گُرده بر بدنش پی می گرفت" [2] وقتی که این روزها زمین هایش شخم خورده، بذر افکنده، به استقبال باران های آسمانی، در ماه عقرب می رفت، تا کشتزارهایش رویش های پاییزی را زودتر از مزارع دیگران تجربه کرده، بهره ایی بیشتر در مسابقه برداشت، در بین رقبای کاری اش داشته باشند، و این تنها مسابقه ایی بود که او در آن با دوستانش که در این زمینه رقیب بودند، شرکت می کرد، رقابتی در توانایی و هنر باروری زمین، و کسب روزی پاک و حلال بیشتر؛ افتخار آمیز و بی ضرر به غیر، پر منفعت و شادی آفرین و...
او معتقد بود گندم های "زودکار" برکت و نعمت بس بیشتر بر "دیرکارها" خواهند داشت، و این کاهلانند که کاشت مزارع خود را به ماه های آخر پاییز می اندازند، و لذا در سال آینده و در موقع برداشت از برکت زمین، کم بهره خواهند بود.
او چون زرتشت به راستی و در عمل کاهلان و بیکاران را در زمره یاران "اهریمن"، و خارج از دایره دوستان "ایزد یکتا" خداوند بزرگ می دانست، و در ردیف دروغگویان، بیکاران و سست تنان و کاهلان را نیز دشمنان خداوندگار تلقی می کرد، و این روزها تلاشی در خور همت والایش داشت، تا حاصل باغ ها و مزارع اش، به تمام جمع شده، و آن را در انبارها ببیند، تا ایمن از بارش و نم پاییزی به خوبی و خشکی ذخیره شوند،
او انگار آیات "مینوی خرد" [3] را خوانده بود که می گوید"آدم کاهل پست ترین افراد است" لذاست که این روزها و در زمانه کاهش گرمی روزها و تعادل دما، تلاشش مضاعف می شد، و در دایره اطرافیانش از کاهلان و سست تنانِ سست عنصر به روشنی و آشکارا بیزاری می جست، و بر سختکوشان ارج می نهاد و نهال دوستی را تنها در زمین دل آنان می کاشت، چرا که چون زرتشت بر این نظر بود که : "خوشبختی از آن کسی است که در کار و کوشش است" و کار را "جوهره آدمی" می دانست و تنها کار و تلاش را منبع خوشبختی و رشد و تکامل انسان و انسانیت دانسته، و اعتقاد راسخ داشت که انسان در دنیا وظیفه دارد، به کارهای کارساز بپردازد و تن و جان در آبادی این جهان صرف دارد.
آنروز که او به جبر و شرایط جوی سخت و کُشنده، در کُنج کرسی [4] گرم خانه اش اسیر می گشت، قیدهای [5] این کرسی گرم و نرم که زیر و روی تن تو را نرم و گرم می دارد، تنِ تنپروران را در خود هضم می کند، برای او این راحتی تن و قیدهای کرسی به سان میله های زندان تلقی می گشت، و تو گویی هر لحظه می خواست تا زنجیر این کاهلی و سستی عارض شده و ناخواسته را هم بشکند، که همین هم برایش اندوه بار، و آن را بدبختی زا، و "خانه خرابی" می دانست؛
او کار و کوشش را تنها پادزهر کاهلی و اندوه پس آن تلقی کرده، و می خواست همواره در خیل اهل کوشش و تلاش باشد، و از اقل افراد تهیدست که این وضع شان را بیشتر نتیجه کاهلی شان می دانست، دور بماند، و در تیره و تبار اهل کار و تلاش مانده، عمرش در کار و کوشش به سر آید.
خدایا بر این بارش های زیبای پاییزی شکر، که الهام بخش زیبایی بود، و نویدبخش امیدی اهورایی، تو خود داد بیداد رفته ها را کفایت کن، و جنگ طلبانِ توسعه طلب را بر جای ناپاک شان خشک و بی حرکت نما، تا شر آنان از این زمین زیبایِ نم گرفته از نعمت های شادی آفرینِ ماه عقرب کم شود.
-
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
-
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
توچال در برف در آخرین روز مهر ماه 1398 نوید پاییزی پر بارش
-
تنبل خانم که دردش گریبان نسل امروز را گرفته است - سمبل روز جهانی تنبلی
تنبل خانم که دردش گریبان نسل امروز را گرفته است - سمبل روز جهانی تنبلی
-
مهر ماه به 22 رسیده بود که علم کوه به برف نشست و نوید خوش داد
مهر ماه به 22 رسیده بود که علم کوه به برف نشست و نوید خوش داد
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=790#sigProId7656d96903
[1] - 20 اکتبر هر سال به ظنز روز جهانی تنبل هاست روزی برای بزرگداشت یک حیوان که به تنبل ترین موجود دنیا مشهور است نام او همان Sloth است و نوعی حیوان است بین خرس و میمون که از درخت ها آویزان است پستانداری که از برگ درختان تغذیه می کند و هر قدم برداشتن مدت ها طول می کشد. این روز در سال 2010 توسط یک بنیاد غیردولتی به نام the AIUNAU Foundation برای این حیوان که در جنگل های واقع کشورهای امریکای مرکزی و جنوبی زندگی می کند، اعلام شد و با توجه به تناسب زندگی این حیوان با تنبل ها به طنز آن را روز جهانی تنبل ها هم می نامند.
[2] - این اصطلاحی است که بازگو کننده شادی و شعف بسیار است، که چنان به فرد روزگار خوش می گذرد که بدنش شروع به چاق شدن و چربی گرفتن می کند، در نسل کاری و پر تلاش قبل، مثل اکنون چاق شدن منفی و مذموم نبود، لپ های قرمز و صورت چاق و گوشتی و... نشانه سلامت جسم و خوشی زندگی بود، چرا که بدن های کاری آنان فرصت چربی گرفتن را نداشت، و کسی که بر بدنش چربی می آمد، نشانه از زندگی خوش، نعمت فراوان، روزگار زیبای او داشت، لذا گرده گرده پی گرفتن تن، سمبل خوشی و طراوت بود.
[3] - کتابی از عهد باستان ایران
[4] - چهار پایه ایی چوبی که بر آن لحافی بزرگ می انداختند و این رو انداز، از خروج گرمای چاله ایی که مملو از ذغال چوب داغ در زیر کرسی به بیرون جلوگیری می کرد، و زیراندازی از پشم زیرتنه انسان را نرم و گرم می داشت، و همه این راحتی و گرمی و نرمی، انسان را به ماندن و تنبلی و خواب دعوت می کرد. اما پدر این ماندن را "خانه خرابی" می دانست.
[5] - چوب هایی که بر پایه کرسی تعبیه شده بود و شما پای خود را هنگام گذشتن در زیر کرسی بر آن می نهادی، تا بر زمین خاکی کف کرسی نباشد.
پرده اول صبح:
دوستم که هنر، حکمت، مهر، ذکر، توکل، زیبایی، توسل، هوش و ذکاوت از گفتار، رفتار و افکارش چون چشمه ایی، سخت جوشان، مدام می تراود، مرا به راهی خواند تا افتخار بودن در رکابش مرا باز شامل گردد. مرکبش که اصلا تناسبی با شخصیت علمی، هنری، اجتماعی و... او ندارد، اما وفا، محکمی، خاطرات، راحتی، و البته اعتقاد راسخ به ساده زیستی و قناعت، این اسطوره هنر ایران را سخت بدان وفادار کرده، و او را در این لباس مندرس و پیله گرم و نرم راحتش داشته است، ما را در پیچِ کورِ خطرناکِ خروجیِ بزرگراهی پر رفت و آمد، جا گذاشت.
البته این مرکب پیر، راکب با ارزشش را گاهی جا می گذارد، اما امروز او را در جایی سخت خطرناک و دلهره آور وا نهاد، جایی که ممکن بود هر لحظه تندسواری در پس این پیچ تند، جاماندگان از رفتن را، مورد اصابت تندروی خود قرار داده و قربانی سرعتی نماید، که اتومبیل های نو و زیبای تهران، این روزها واجد آنند، و ما را له کند، لذا برای خلاصی از این وضعیت، یکی پشت فرمان و دیگری از پس آن، مشغول هل دادنِ لاشه سنگین این اتومبیل خارجی پیر و باوفا! در سربالایی و در مسیر باقی مانده از این خطر شدیم، در حالی که یک چشم به مسیر باقی مانده تا خروج از خطر داشتیم، و چشم دیگرمان به سرعت عبوری ها، که خدا رحم کند و...
گویا آنها هم این شرایط را درک کردند، و در همان پیچ، دو اتومبیل و یک موتورسوار به کناری، در جلوتر ایستادند و در هل دادن و خلاصی از این مخمصه کمک کردند، و نجات یافتیم، این صحنه ایی بود که دنیایی از محبت افراد نا آشنا به نا آشنایی دیگر رخ نشان می داد، دنیایی از احساس مسئولیت اجتماعی بروز می یافت، دنیایی از تعهد به جان همنوع نمایش داده می شد، و ترحم بر در راه ماندگان تبلور می یافت و... صحنه زیبایی بود که جا داشت اشک شوق را از این همه خوبی بر چشم انسان جاری کند، اما دلهره دوباره ماندن، ما را از این صحنه و زیبایی هایش عبور داد.
پرده دوم عصر:
دوست دیگرم که سنی از او گذشته است و بعد از مدت ها حضور در کانادا اکنون به ایران بازگشته، خانم سالخورده اش سوار تاکسی های مسافرکش می شود، ولی هنگام پیاده شدن، راننده تاکسی بی تجربه، مجال کافی برای پیاده شدن کامل به این مسافر خود نداده، و پاشنه پای این خانم زیر چرخ خودرو از چند ناحیه می شکند، او گفت : وقتی به بیمارستان رسیدم، اصرار بر این بود که به پلیس زنگ بزنند و راننده گرفتار شود، هم رقم بالای هزینه درمان و عمل جراحی، هم عدم رعایت توقف کافی برای خروج مسافر و... گریبانگیر این راننده می شد، ولی دیدم راننده پراید، وضعی ندارد که گرفتار این شرایط شود، لذا به دروغ به حاضرین گفتم، ایشان از فامیل هاست و من شکایتی از را او ندارم، و خلاصش کردم تا برود و به زندگی اش برسد.
و من بلافاصله به او گفتم: این محبتی که شما آنروز در حق یک خطاکار، چون دانه ایی در زمین محبت کاشتی، چون جوانه ایی امروز در بزرگراه و در پس یک پیچ خروجی خطرناک از اتوبان، به داد ما رسید و کمک کرد تا از خطر بگریزیم، آری بذرهای محبت و خوبی که در جامعه کاشته می شود، هرگز به هدر نخواهد رفت و به حتم از نقطه ایی دیگر سر از خاک بیرون آورده و سبزی و طراوت را به همگان ارزانی خواهد داشت،
آری؛ در زیر پوست زمخت این همه نامهربانی، عدم تحمل، ناخن و دندان کشیدن های قدرت های سیاسی و جناحی، غارت و اختلاس و... که در سطوح بالای این جامعه جریان دارد؛ هنوز مهربانی و انسانیت در این سطوح پایین تر جریان خود را ادامه می دهد و همین است که امید را در دل انسان تازه می کند، که ما هم می توانیم، و باید روزی از این خاکستر هولناک عدم تسامح و تساهل، غرور و تکبر بلند شده، جامعه ایی انسانی تر، نرم تر و با محبت تر را رقم زنیم.
مومن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد
مولانای بزرگ بلخی
هنوز چند روزی به محرم مانده بود که ولوله آمدن "اربعین" [1] به گوش می آمد، و کوس "راهپیمایی اربعین" [2] داشت زده می شد، عدد شمار روزانه ایی در فضای مجازی اعلام می کرد: "57 روز تا اربعین"، و انگار محرم نیامده، پلی به اربعین می زدیم، این همه شور، خیلی ها را انگشت به دهان می کند، و تعجب ها را بر می انگیزد، اما اگر خود را بشناسیم، دیگر از این وقایع تعجبی نخواهیم داشت، ما بارها بر گورهای بی جسد گریه کرده ایم [3]، دردهای ما آنقدر کمپلکس و پیچیده شده اند، که حتی "گوری بی میت" هم ما را به زار زار زدن می اندازد، چرا که در واقع به وضع خود می گرییم، تا میت آن گور.
می دانیم علم و کتلی در عاشورا و محرم نبوده است، ولی بر همین ساخته خود نیز که در زمان صفویه توسط وزیر عزاداری دربار صفوی، از اروپای شرقی مسیحی وارد مراسم محرم ما شد و... هم، دخیل می بندیم، به امیدی که گره گشایی از کار دنیای ما کند و... و اربعین هم همینطور است در حالی که حتی در بین بزرگان شیعه عدد بزرگی اصل و اساس وجود چنین واقعه ایی را منکرند، کسانی همچون سید بن طاووس، علامه مجلسی، محدث نوری، شیخ عباس قمی٬ علامه شعرانی، شهید مرتضی مطهری، استاد آیتی، استاد سید جعفر شهیدی و... که هر کدام از اوتاد تاریخ شیعه در قدیم و جدیدند، و وقتی تاریخ را از منابر می شنویم، نام این بزرگان همچنان در صدرند، اما به کت ما فرو نمی رود، و انگار آنان برای خود گفته اند!
ما به راه خود می رویم و مهم نیست که کی چه گفته است، زیرا این را ما دوای درد امروز خود می دانیم!، اما خطری که از این داروی موقت بر درد امروز متصور است را، کسی نمی تواند محاسبه کند، و همه غرق در "شور حسینی"، به دنبال محاسبه هم نیستیم، چرا که به علت رواج غلوّ در بین ما، و بروز حرکتی بین مسلمانان که علیرغم آیه "انا بشر مثلکم" [4] به هر دستاویزی دست یازیده می شود تا پیامبر و خاندانش را غیر از آنکه انسانی معمول بودند، که به ایشان وحی شده است، نشان داده، نوشته و... و اقدامات غلو آمیز ما می شود همان تاریخ و مبنای حرکت و عمل، و این تاریخ بی اساس و اعتبار، جای اصل و اساس را گرفته، و آنرا نیز روزی بی اعتبار می کند،
ممکن است اربعین و راهپیمایی اربعین امروز برای ما سود سیاسی و... داشته باشد، و از آن بعنوان پیروزی بزرگ قلمداد کنیم، اما این روند روزی ضربه شدیدی به اعتقادات درست هم خواهد زد، و اصل "این همانی" و تعمیم، به نابودی آنچه درست و اساس هست، نیز منجر خواهد شد. دین گریزی بزرگ، آنجاست که رخ خواهد نمود، وقتی که دیگر نتوانیم بگوییم، این یک حرکت عوام و الناس بود، چرا که برای به حرکت در آوردن این جمعیت تمام توان بزرگ و کوچک دین را خرج کرده ایم، تا آن را احیا و جا بیندازیم،
و حرکتی که روزگاری رسم بعضی قبایل شیعه عراق بود را به یک حرکت جهانی شیعه تبدیل کرده، که در پشت آن نه تاریخ درستی است و نه اساس محکمی، این همان حرکت در لبه شمشیر دین گریزی های بزرگ آینده است. در پس این احساس پیروزی بزرگ، شکست بزرگی نهفته است. تکیه بر ناکجا آباد است، و باید گفت هدف وسیله را توجیه نمی کند.
[1] - چهل روز بعد از 10 محرم یعنی 20 ماه صفر را در تقویم قمری، اربعین گویند.
[2] - راهپیمایی اربعین رسمی است که بین عراقی ها رایج است و چند سالی است که به ایران نیز سرایت کرده و به تبع آن شیعیان دیگر کشورها هم در این حرکت شرکت می کنند و امسال گفته می شود بین 18 تا 20 میلیون در این راهپیمایی که از شهرهای مختلف عراق به سوی کربلا به صورت پیاده شکل می گیرد، شرکت می کنند، دوستی نقل می کرد که خانواده معتقد عراقی، تمام همتش این است که پس اندازی کند تا در اربعین بتواند میزبان زائران اربعین باشد، حتی بانک های عراق وامی را می دهند که خانواده های عراقی آن را گرفته و در طور سال پرداخت نمایند.
[3] - وقتی عدد امامزاده های ما طی چند سال ناقابل چند برابر می شود، این نشانه از اقبال ما ایرانیان است، نه هنر سازندگان این مکان هایی که اساسی ندارند.
[4] - سوره کهف آیه 110 "بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، پس کار شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد." "قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا "
و اندر آن سکوت هم من، باز فریادم
قسم بر اشک، قسم بر باد، قسم بر سیل،
قسم بر هرچه خواهد بُرد،
دلم را بردنی، بر داد می خواهد،
نمی دانم چه باید کرد!
به رسم روزگار، شمشیر باید زد؟!
نوای خون و ضجه، بر افلاک باید زد؟!
و یا در رقص قلم، در بسترِ نرمُ سپیدِ، کاغذی بِنگاشت،
داد و دادگر، بی کاست باید خواست،
میان این دو راهی، سخت سرگردان و حیرانم،
چه باید کرد؟!
دلم را لُخت کرده، در مسیر باد بُگذارم،
که تا بادش بَرد آنچه، در دلم، من باز می دارم،
و یا پیچیده دل را، در بستر این خاک بگذارم،
فراموشش کنم دل را، نصیب خاک گردانم،
قسم بر آب ها،
آنگه که جاری شد، بر این قصه،
بر این انبان پر از غُصه های دردُ، رنجُ، ضجه،
بر این شانه،
ستبر از کوله باری سخت و سنگین از خشم،
قسم بر سیل،
که تا با خود بَرَد دردم،
به اقیانوسی از دردهایِ ناتمامِ دل،
روایت می شود دردم، و یا در قعر غم، مسدود می گردد،
که تا برخیزدُ، خروشی بر ناروایی ها زند یکدم،
نمی خواهم خروشش را،
خروش دل، به جز ویرانیم، حاصل نیامد چند،
ولی بگذار تا در این سکوت شب،
خروشش را زند او، در این تاریک هایِ بی حاصل،
قسم بر کوه، آنگه که گردد منبع، سِّر و اسرارم،
قسم بر باد،
آنگه که بُرد او، نغمه های درد را، اندر دلِ دشتی پر از گوش هایِ کَرِ بیداد،
قسم بر آب،
آنگه که آتش را کند خاموش،
نسوزد این دلُ، تازه بماند داد، از این بیداد،
از این بیداد، سراسر گشته ام فریاد،
ولی آهی نیامد، تا کُند ویران،
از آن آهی، که سوزد، تمام چرخه ی بیداد،
قسم بر اشک،
آنگه که شست او، گونه هایِ بنفشِ صورتِ گل هایِ سردِ صحرا را،
که این اشک از دلم آمد،
از میان لاله های سرخ وحشی،
میان لایه های دردِ بی باپان،
میان دردهای، آتشفشانِ دل،
ستبرُ، بی نهایت، کلفت گردیده است، بیداد،
ولیکن شایدم روزی،
شکستم پشتش را،
به ناز و سازِ این دلِ شوریده از فریاد،
بدین راز گویی های سوزناکِ دل،
اگر در او بود گوشی!
گمانم خالق هستی،
بر این بیداد، گوشی بهر نشنیدن نهاد او را،
ولی من زمزمه خواهم نمود این درد را دائم،
که تا میرد دلم، آنگه شود آسوده گوش این فلک از دردهایِ مانده بر جانم.
و اندر آن سکوت هم من، باز فریادم،
نظم نوشته ایی به تاریخ 27 مهرماه 1398
سوختن ، دود شدن، این رسم بیداد دل است
سوختن ، دود شدن، این رسم بیداد دل است
خانه دل سوخت از بیداد، خاکسترش دودی است که بیداد خواهد کرد
خانه دل سوخت از بیداد، خاکسترش دودی است که بیداد خواهد کرد
صورتم سرخ است از آتش، ولکن من داد را فریاد خواهم زد
صورتم سرخ است از آتش، ولکن من داد را فریاد خواهم زد
و اندر آن سکوت هم من، باز فریاد خواهم بود
و اندر آن سکوت هم من، باز فریاد خواهم بود
صخره های دل موج بیداد را خواهد شکست
صخره های دل موج بیداد را خواهد شکست
افق سرخ است از بیداد، ولی او همچنان بر داد خواهد تاخت
افق سرخ است از بیداد، ولی او همچنان بر داد خواهد تاخت
شمشیر را نیز بر داد باید برداشت و زد
شمشیر را نیز بر داد باید برداشت و زد
وزیدن باد داد بر صورت بیداد نیز زیباست، چه آنکه بیداد رفته ایی
وزیدن باد داد بر صورت بیداد نیز زیباست، چه آنکه بیداد رفته ایی
نهال نرم امید را باید به جان پاسش داشت
نهال نرم امید را باید به جان پاسش داشت
چشم بر افق، داد را جوید و بس
چشم بر افق، داد را جوید و بس








