مصطفی مصطفوی
من راه ها جستم به شب، در زیر این نور سپید شب را گو بیرون شود، تابیده ماه بر روی ما
در زیر این نور سپید، گشتم خمار روی تو رویت نمایان کن چو ماه، افکن تو نور بر روی ما
تو چون مهی در شام من، ماه منی چهره گشا، ای نور تابنده بیا، رخ بنما بر روی ما
انوار نورت شب شکن، گردت ستاره چون رَسَن راه زمین و آسمان، باز است با تو روی ما
من محو روی ماه تو، ماه است همچون روی تو گردی آن رخ، چون دواست، بر چهره غمگین ما
گردت هزاران اختر است، رخشان ز نور انور است، نورت هزاران دل فریفت، چون که فُتاد بر روی ما
مهتاب چون در جام شد، مهرت به من الهام شد جام و می ات افزون به هم، غم را زدود از روی ما
چون انعکاس نور تو، در جام می افتاد در، دل را ربود و در دمی، نوری فشاند بر روی ما
نورت رسوایی بُوَد، بر رهزنان راه ما این نور رهزن را بتاب، بار دگر بر روی ما
ره می نماید چون به ما، مهتاب رویی از رخت، مهتاب می ریزد ز او، انوار تو بر روی ما
ای عشق مهتابی بتاب، تابش شده، راهبر به راه ای رهبرُ راهبرِ راه، کن یک نگاه، بر روی ما
ره گم نمودم من به شب، تو راهبر شو به راه ای رخ شتابی کن بدین، غم ها شده بر چهر ما
تو نور مهتاب منی، حتی به چاه هم با منی دل سوی تو چون پر کشد، روشن شود زان روی ما
تو اسب راهوار غمی، این غم عروجم می دهد چون که بتابد بر دلم، روشن کند، هان روی ما
ای خستگان از شب کنون، ماهی بر آمد در شبم روشن نمودست و کنون، لبخند در ابروی ما
رخ چون که بر مهتاب شد، روشن ز نور ماه شد زیبا به عالم نیست چون، روشن تر از این چهر ما
یک بوسه بر این ماه شب، زَن تو کنون مهتاب وار این بوسه از چهر رخش، روشن کند زان راه ما
چون روی ماهت دیده ام، دیوانه گشتم من بدان دیوانگی هم از تو بود، نوری بر این چهر ما
تابید نورت بر دلم، مهتاب وار بیرون جهید در انعکاس نور تو، روشن شدست این چهر ما
مهتاب دل، مهتاب وار، راهم نمایان کن که من ره می سپارم سوی تو، روشن نما تو راه ما
مهتابرویِ مهوشان، مهتابوار بر ما بتاب تا مَهوشی گردد ز نور، روشن شود زان روی ما
عشقت چو در نورت دمید، افسانه ها در هم تنید رخ ها سویت شد روان، یک رخ هم این روی ما
ای ماه من، ای عشق من، پهلو به پهلو با شبم شب چون گذشت از روی ما، مهفام گردد روی ما
من بوسه های ماه را، دیدم بر رخ ها فزون مهتاب ده تو بوسه ایی، مهفابگون، بر روی ما
کردی دریغ تو نور خود، از این رخ رنجیده ام مهتاب من گاهی بتاب، بر این رخُ ، بر چهر ما
شب ها شدم من غرق غم، جستم تو را در آسمان چون که نیافتم من رخت، شادی بِرفت از چهر ما
گم کرده ایی چهره ز ما، مهتاب هم گم شد ز ما رخ بنما، مهتاب من، مهفاموار بر روی ما
عشقت چون آتش زند، بر جان و دل فواره وار از سوختن هم می شود، مهتابروی، وین چهر ما
رخ چون کشی از روی ما، این سوختن ها با من است می سوزد و مهتابوار، روشن کند، زان چهر ما
گاهی برون آی از حجاب، ای ماه و ای مهتاب من گاهی بتاب، مهتاب باش، بر روی و بر این چهر ما
ما را بکشت هجران تو، این کشته را زنده نما با نور مهتابت شود، روشن سراسر روی ما
ای فر رحمانی بتاب، تابش شده ست از روی تو روشن، مهتابی ز عشق، مواج شد بر روی ما
موجت هزاران دل برد، بر ساغر مهتابوش مهتاب وار بیرون بیا، گاهی نشین بر چهر ما
ای نور مهتابی بتاب، این شب شده غمبار چون، روی تو گردد منجلی، غم هم برون از روی ما
بگشای چهره، مه جبین! تابان کن این راه زمین مهتابوش روشن نما، این راه را بر روی ما
ای قرص کامل، ماه من، زین گوهر روشن چرا کردی دریغ و رفته ایی اینک تو از این روی ما
ای شب تاریکم بیا، آهنگ نور را ساز کن مهتاب دل هرگز مکن، نورت دریغ از روی ما
پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
بیش از سی سال از آن سال های جنگ، کشتار، خسارت و مرگ می گذرد، 8 سال جنگ که آنها به نام دشمن، [1] از ما می کشتند، و ما نیز از آنان؛ ما تلاش می کردیم تلفات آنان را هر چه بیشتر افزایش دهیم، و آنان تلاش می کردند از هر وسیله ایی خوب و بد حتی سلاح های شیمیایی سود جویند، و هر بیشتر از ما بکشند و نابود کنند، و ویران سازند؛ چرا؟!
چون ما را دشمن همدیگر تعریف کرده بودند، و بی توجه به اینکه تا چندی قبل تیسپون (پایتخت تمدنی ایران) حتی در اراضی قرار داشت، که امروز عراق نامیده می شود، و این دو ملت که از یک ریشه و تاریخ مشترک هستند و... آنان را با خدعه و نیرنگ در مقابل هم قرار دادند، تا این چنین هر دو را نابود کنند و به قول قدیمی ها "یک تیر و دو نشان"، و گذشته از این اشتراک تمدنی و فرهنگی، اگر خبیث های عالم سیاست بگذارند و دوباره به تقسیم خاورمیانه بین خود روی نیاورند، [2] این مرز تا ابد ما را در کنار هم و در همسایگی نگه خواهد داشت و...، لذا به حرمت همسایگی جنگ مذموم است.
اما در آن هنگامه بوی باروت و خون، دیگر این حرف ها معنی نداشت و این گلوله بود که بین ما قضاوت می کرد و ما ایرانیان و اهل عراق، با ریشه های مشترک و یگانه، در جنگی بی معنی بر سر هیچ قرار داشتیم، که دلیلش تجاوز و طمع سرزمینی بود، و با یک تجاوز و هجوم آشکار این جنگ ناخواسته آغاز گردید، تا دیگرانی که در پشت صحنه این نبرد مخفی شده بودند، به واسطه صدام حسین به عنوان تجاوزگر، در جنگی نیابتی به تسویه حساب های تاریخی، سیاسی و... خود با ما و یا حتی آنها و به قولی، دو طرف بپردازند.
این که این جنگ اجتناب ناپذیر بود یا نه، خود سخن دیگری است و در این مجال نمی گنجد، ولی برای سربازان صحنه جنگ ها واقعا چه فرق می کند که دلیل هر جنگی چیست، آنان لاجرم باید راهی جنگ شوند و با شروع هر جنگی آنان برای خود به صورت اتوماتیک وظیفه ایی تعریف کرده، و طبق آن عمل می کنند. لذا برای ما که قرار بود سرباز پیاده این جنگ باشیم، چندان مهم و موثر نبود، که جنگ را چه کسانی و با چه هدفی آغاز کرده، و یا ادامه می دادند، سربازان پیاده نظام جنگ ها، در حال و هوای خود و خالصانه برای هدفی که برای خود ترسیم کرده اند، می جنگند.
لذا گذشته از جنگاورانی که به اجبار در این جنگ حاضر شده بودند، و از بد شانسی تلاقی سن خدمت سربازی شان، با دوره آغاز جنگ، مجبور به حضور در این نبرد شدند. [3] اما من و جمعی دیگر از اهالی جنگ، در این نبرد، خود داوطلبانه آمده بودیم تا به مقابله تجاوزی برخیزیم که ریاست حزب بعث عراق به کشورمان تحمیل کرده بود، و آنان آشکارا اعلام کردند که برای جدایی و تجزیه خاک ایران آمده اند.
جنگاوران چنین نبردی به سان مردمی که از بین آنان جوشیده بودند، از کثرت و تنوع برخوردارند، و از همه اقشار، و با رویکرد ها و داستان های متفاوتی بودند، و اما من و کسانی که از آنان سخن خواهم گفت به صورت داوطلبانه در این جنگ و یا دفاع مقدس حاضر بودیم، و معمولا بزرگترین و دم دست ترین هدف ما، دفاع در مقابل متجاوزی بود که به قصد تسخیر خاک ایران بدین سو هجوم آورده بود.
این داوطلبان نیز از دو قشر متفاوت بودند، آنان که خود را دایم وقف جنگ کرده، یعنی پاسدارها، که شغل شان جنگ بود؛ و آنان که وقت خود را تقسیم کرده، و قسمتی را به زندگی عادی، تولید و کار خود اختصاص داده، و قسمتی را به جنگ، که اینان بسیجیانی بودند که در مقابل آنان باید سر تعظیم فرود آورد، که هر از چند ماهی در تعداد زیاد می آمدند و نبردی سخت را رقم می زدند و اگر زنده می ماندند به کار و زندگی خود باز می گذشتند، تا نوبت حمله ی دیگری فرا رسد، یعنی کار و تولید و جنگ را در کشور همزمان بر دوش های خود حمل می کردند، مفید ترین و کم هزینه ترین و پرفایده ترین رزمندگان، اینان بودند.
در جمع ما در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم دو پاسدار از دامغان همرزم یکدیگر، و البته ما بودند، که هر دو به فاصله کم دو ماهه از هم، در سال 1366 در خلال عملیات ها و نقاطی متفاوت در جبهه شمال و جنوب جنگ، به شهادت رسیدند، این دو بزرگوار یکی شهید حسن گلشنی، که دایی بود، و دیگری شهید سید سعید هاشمی، که خواهر زاده شهید گلشنی بود و آنان در این جنگ هم ماموریت، هم رسته، هم رزم شده بودند؛ و از قضا در مزار خود در مزار شهدای دامغان نیز همسایه شده اند.
اما به لحاظ سنی هر دو بزرگوار، از من بزرگتر بودند، یکی با فاصله سنی 5 سال، که در آن شرایط یک عمر تلقی می شد، و دیگری دو سال؛ شهید سید سعید هاشمی متولد 1347 بود که در زمان شهادت تنها 19 سال داشت، و شهید حسن گلشنی که متولد 1344 بود و در زمان شهادت 23 سال از عمرش می گذشت، و در این سن و سال، شهید حسن گلشنی از پیشکسوتان و بزرگان سنی رزمندگان واحد تلقی می شد! چرا که متوسط سنی اکثریت رزمندگان پایین بود، و ما با آن سن و سال خود در مقابل آنان کوچکسال محسوب می شدیم، و آنان کاملا بر ما ارجحیت سنی داشتند.
فاصله سنی اگرچه در بین جنگاوران فاصله ی خاصی ایجاد نمی کرد، ولی به صورت طبیعی اثر خود را داشت، به دلیل فاصله سنی کمتری که با شهید سید سعید هاشمی داشتم، من هم طبیعتا بیشتر با او دمخور می شدم، تا با دایجانش، که از بزرگان بود!
گرچه گذشت زمان حتی قیافه ها را از ذهن انسان پاک می کند، اما کورسوهای نور خاطرات آن دوران همچنان باقی است و در دلم هنوز نور افشانی می کند، و نظر به این که مدت های زیادی بود که ما در واحد اطلاعات عملیات تیپ 12 با هم بودیم، آنان هنوز در ذهنم هستند؛ اما بیشترین خاطره ایی که از شهید سید سعید هاشمی و شهید حسن گلشنی به یادم مانده است، مربوط به دوره ایی است که در جاده خندق، [4]در ماموریت شناسایی مشترک قرار داشتیم، و در آنجا مستقر بودیم.
شهید سید سعید انسان بسیار آرام، و با متانتی خاص بود، قیافه، سن و سال و مرام شخصیتی اش به سید محسن ما نزدیک می نمود، و من او را که می دیدم یک جورهایی یاد محسن خودمان می افتادم، که تاریخ شهادت محسن ما درست یک سال با سید سعید فاصله زمانی داشت، یعنی سید محسن در سال 1365 به شهادت رسید، و سید سعید در سال 1366، این تقارن شباهتی این دو شهید، سید سعید را برای من ناخودآگاه به یک الگو تبدیل کرده بود، چرا که محسن بر من ارجحیت سنی و شخصیتی داشت، و خود به خود به عنوان یک رهبر و الگو در سنین کودکی برایم محسوب می گردید، و این در شکل گیری شخصیتی من تاثیر بی بدیلی داشت.
لذا تداعی چهره و شخصیت محسن در سعید کشش ذهنی ناخودآگاهی را در من نسبت به شهید سید سعید ایجاد می کرد، اما حوادث جنگ، سیّالی و غیر ثابت بودن شرایط، و آمد و شدها، و زندگی جنگی باعث می شد که به سرمایه گذاری های پایدار منتهی نگردیده، و خصوصا اینکه ما زندگی ناامن و ناپایداری را تجربه می کردیم، که هر سال تعدادی از ما در نبردها از دست می رفتند و به همین دلیل کسی به فکر استقرار دوستی های پایدار در این دنیا نبود، چرا که اساسا نیز چیزی در آن شرایط ثابت و پایدار دیده نمی شد، که بدان تکیه کرد، و هر آن، احتمال آمدن گلوله ایی بود، تا طومار زندگی تو و یا دیگری را به هم بپیچد، و کار تمام.
از این رو حتی به نوعی دوستی ها هم شاید به عالم دیگر حواله داده می شد، و بسیاری از رزمندگان با هم عهد می کردند تا در دنیایی دیگر شفیع و یا کمکیار یکدیگر باشند، و دوستی ها را در آنجا بالفعل و عینی تر کنند؛ عهدنامه های شفاعت بعد از شهادت، بین رزمندگان که مطابق آن تعهد می کردند که در صورت شهادت، هر کدام شفیع و کمکیار دیگری باشند، به امری رایج و مشهور تبدیل شده بود، و همین امر حکایت از اعتقاد به زندگی فانی و ناپایدار این دنیا، و ایمان به پایداری و بقای زندگی در جهانی دیگر داشت، و چنین رزمندگانی سعی می کردند تمام سرمایه های اصلی خود را نیز به آن دنیا منتقل کرده، و تمام همت خود را صرف رسیدن به آرزوی شهادت کنند، تا حیات جاوید را در کنار دوستان شهید خود، در آن دنیا کسب و از آن برخوردار شوند و...
این بود که بحث شهادت دلمشغولی ذهنی و عینی بسیاری، و برای آنان به یک هدف عمده تبدیل شده بود، و تمام فکر و ذکرشان شهادت بود و رفتن، و خلاصی از این دنیای دون، و رستگاری را تنها در شهادت می دیدند، منتهای آمال و آروزهای شان شهادت بود و رفتن و رسیدن؛ گاهی مواقع من (به درست و یا غلط) با خود فکر می کردم که اینان فراموش کرده اند که برای چه به جنگ آمده اند، چرا که بیشتر از جنگ، به رفتن و شهید شدن می اندیشیدند، البته این در ذهن کودکانه من می آمد و به حتم من اشتباه می کردم، و اینطور برایم می نمایاند.
فضای داغ شهادت و رسیدن، آنقدر به روشنی دیده می شد که بسیاری از جوک و لطیفه ها هم حتی دور و بر همین موضوع شکل می گرفت، شهید رضا قنبری در این خصوص جلودار شوخی های این چنینی بود، گفتمان شهادت، آنقدر قوی و قدرتمند بود که خواب و خوراک بعضی ها را ربوده بود و شوخی و جدی ذهن و فکر و رفتار و گفتار شان با این موضوع عجین شده بود،
نجوای دل شب هاشان با شهدای پشت تر رفته، و خداوند متعال در این خصوص بود، و در طول روز هم با همدیگر مشق عشق شهادت می کردند و به شهادت می اندیشیدند، شهید رضا قنبری به طنزی که خود بلد بود و ما را از خنده روده بر می کرد، به شهید سید سعید هاشمی می گفت، "پیشانی ات خیلی نورانی شده پسر!، همین روزهاست که روانه زیر باغ دایی موسایی شوی"، [5] نمی دانم این طنز آیا حقیقتی در پس خود بین آنان داشت، و مصداق این جمله رایج بود که "شهیدان را شهیدان می شناسند"، و این دو شهید آینده، در عالم تله پاتی به شناخت رگه هایی از نور شهادت در چهره همدیگر نایل شده بودند، که این زمزمه بین اهل شهادت رایج شده بود، یا نه از سر تفنن و تفریح با هم اینچنین سخن می گفتند.
ما که از درک این عالم ماورایی عاجز بودیم، ولی با همه ی این کوری و کری و بی حسی، گاه ما هم می توانستیم، چیزهایی را ببینیم، و یا درک کنیم که انگار حادثه ایی برای فردی از ما در راه است؛ در آن روزگار جنگ مثل این روزها نبود که هر فردی کلی وسایل صوتی و تصویری (موبایل ها، پلیرها، دوربین ها و...) با خود داشته باشد، حتی دوربین عکاسی یاشیکا 110 (Yashica) میلیمتری که شاید، ساده ترین و ارزان ترین دوربین بازار بود نیز، در بین رزمندگان جنگ کمیاب بود، و در سنگر گروهی ما هنگام استقرار در جاده خندق که حدود 20 نفر بودیم، تنها یک رادیو و ضبط سونی خوب بود، که به صورت مشترک و عمومی برای پخش اذان و شنیدن اخبار معمولا استفاده می شد،
اما می شد فهمید که چند وقتی است که حال و هوای شهید سید سعید هاشمی دگرگون شده، و او را می دیدی که مدت هاست که با این ضبط صوت قرین شده و این ضبط صوت او را غرق خود کرده بود، انگار سید سعید این ضبط صوت را به دوستی عمیق خود گرفته بود و چنان با آن درگیر بود که کنجکاوی مرا برانگیخت که چه خبر است که سید سعید از ضبط صوت جدایی ندارد، ضبط صوتی که استفاده از آن در شرایط خط اول نبرد در جاده خندق، که ناپایداری زندگی به اوج می رسید، خود سوال برانگیز بود، چرا که با باطری کار می کرد و این خود استفاده از آن را محدود می کرد، و موتور برق هم که همیشه روشن نبود تا دایم بتوان از آن استفاده کرد، به همین دلیل برخورداری از چنین امکانی سخت بود، لیکن به دلیل شرایط باز گفته، مراجعه دوستان به آن هم کمتر بود، و حال که سید سعید به این وسیله صوتی روی آورده بود، کارش برجسته و قابل تامل می نمود.
تا این که یک بار به او نزدیک شدم و گفتم سعید جان خیلی با رادیو ضبط همراه شدی، خبری هست؟! گفت نه سید جان، بیا تو هم گوش کن، صدای ضبط را کمی زیاد کرد، دیدم قاری برجسته مصری جناب عبدالباسط محمد عبدالصمد با آن موسیقی ملکوتی اش سوره شمس و... را چنان در گوش تو فریاد می زند که انگار ریشه های دلت در تارهای صوتی این استاد بزرگ موسیقی مصری می لرزید، و قلب و روح تو را در حالت ویبره [6] قرار داده و تکان می داد، من هم مهد و مقهور این موسیقی زیبا، مدتی را با سید سعید همراه شدم و این همراهی مرا از سوال های دیگر، و علت حضور و این که در کنار چه کسی به این صوت قرآن گوش می دهم، جدایم کرد و از همه چیز باز ماندم، و با او در آن موسیقی الهی غرق شدم، و وقتی از این موج بیرون آمدم که نوار کاست تمام شده بود، و کلید play ضبط صوت با صدای دلخراشی، با تمام شدن نوار به صورت اتوماتیک بالا پرید، و من در آن هنگامه، هم سوالم را گم کردم، و هم سید سعید را، و هم مستی همراهی با آن شهید از سرم پرید، و در خماری پایان یک جرعه شراب ناب، در خود گم شدم.
اما سید سعید مدت ها بود که در این موسیقی ملکوتی غرق بود و همین مایه شوخی پردازی های اهل سنگر با او شده بود و او نیز بی توجه به این همه چشم که بدو دوخته بود، با لبخندی زیبا، مهربانانه، که تمام عضلات صورتش این لبخند را با خود حمل می کردند، از شوخی دوستان می گذشت و عشق را تجربه می کرد، و یا خود به سرودن آن می پرداخت، و با خود عشق را در موسیقی زیبای کلمات عربی که برای ما پارس زبانان بعضی مواقع معنی ندارد، اما آن را در ردیف های موسیقی مصری جناب عبدالباسط که اینک در تلاوت آیات قرآن بروز یافته بود، ترنم داشت، همراهی می کرد و غرق بود؛
تا این که ما از جاده خندق منتقل شدیم تا عملیات های خود را در کردستان ادامه دهیم و لذا در اولین عملیات از سلسله عملیات های ما در غرب کشور در تاریخ 29 آبان 1366 در جریان عملیات نصر 8 در منطقه ماووت و در حاشیه شهر سلیمانیه عراق به دایی جان شهیدش پیوست که او نیز چهار ماه قبل از آن، در تاریخ 29 تیر 1366 [7] در جزیره مجنون و در عملیات پدر غربی شهید شده بود، [8]
ارتباط دوستی این دایی و خواهر زاده و به خصوص علاقه ایی که شهید حسن گلشنی به سید سعید هاشمی داشت از دید کسی پوشیده نبود، چراکه شهید گلشنی به سید سعید عشق می ورزید، و این عشق را در گفتار و رفتار این دو خصوصا شهید گلشنی به صورت آشکاری می توانستی ببینی، که من آن روزها این را به حساب همان نسبت خویشاوندی و الزامات تفاوت سنی می گذاشتم، و شاید باز هم "شهیدان را شهیدان می شناختند" و من از دیدن این واقعیت عاجز بودم، و البته سید سعید شایسته این همه علاقه هم بود، چرا که بسیار جذاب و با شخصیتی دوست داشتنی بود، و هر طالب گوهری، که گوهر شناسی بزرگ بود، را به خود جذب می کرد.
حیف و صد حیف که نه دوربینی در آن روزها داشتم که این پاره های عشق را ثبت و ضبط کنم، و نه قلمی بود که به نگارشش در آورم، و نه پروازی بود که به دور این دایره عشق بگردم و این عشق را به نظم و نثر کشم، آن روزها، و مدت ها در پس آن، ما در کوچه باغ های زندگی خود گم شدیم، و در خود غرق بودیم و وقتی "عدو سبب خیر شد" و مجال نشستن و تفکر و خودیابی یافتیم، که دیگر از آن صحنه ها آنقدر گذشته است که شرح و بست آن دیگر از ذهن ما هم رفته بود، و تنها کورسوهایی از آن نورهای خیره کننده در افق ذهنم دیده می شد.
کاش می شد دوباره شیرجه ایی در دل آن اقیانوس عشق و صفا و صمیمیت و درستی و راستی زد، و گوهری از میان آن همه گنج های غرق شده در زیر اقیانوسی از کبر، غرور، قدرت طلبی، تمامیت خواهی، انحصار طلبی، خودخواهی، سو استفاده، خدعه و نیرنگ، سیاست بازی و... بیرون کشید، تا دوباره چهره زیبای سربازان پیاده این جنگ را، که داوطلبانه تمام هزینه های جانی جنگ و جنگاوری، در این نبرد نابرابر را پرداختند، را بیرون کشید، که زیر این همه جفا، در توفان نابودی و فراموشی غرق نشوند، و شهدا در زیر خروارها خدعه سیاستِ بازان بی شرم، در مراسمات رسمی بزرگداشت و کنگره های پی در پی یادبود شهدا، گم نگردند. و در گل و لای سیلاب جناح بازی های آنان، و خروارها سخنان کینه توزانه ی جناحی، و سیاسی سخنرانان مراسم شهدا مدفون نگردد.
امروز که می نگرم، انگار نبرد مردم ایران چه با استبداد داخلی و چه با متجاوز خارجی انگار تمامی ندارد، و این روزها باز نقاره های جنگ هی می نوازند و می نوازند، تا میوه ی تلخ جنگی دوباره برسد، و هر آن دلم می ریزد، زیراکه احتمال آغاز جنگی دوباره می رود، تا باز این جوانان پاک وطن، گوشت دم گلوله تجاوز و متجاوز گردند، و یک عده به ساز و کار کاسبی خود، و تسویه حساب های شان برسند،
جنگ هایی که اگر انسان ها در یک انسجام ملی به مقابله با آن برخیزند، اجتناب پذیرند، و این تراژدی ها دوباره تکرار نخواهند شد؛ و به قول قهرمان معاصر مبارزه با استبداد داخلی و سلطه خارجی، جناب مرحوم دکتر محمد مصدق (که در حصرش انداختند و آنقدر بر این ظلم خود ادامه دادند تا این قهرمان ملی در حصر مظلومانه مرد، و این لکه ننگ بر دامن حصر کننده ماند)، که می فرمود : "هیچ اراده ای به مانند اراده ملت و حاکمیت ملی نمی تواند سدی در مقابل تجاوز و مداخله بیگانه و مانع از استمرار استبداد داخلی شود."
اعتقاد من بر این است که بهترین و شایسته ترین کسانی که می توانند پاسبان نهال صلح باشند، کسانی اند که آن روزهای سخت و خسارت بار را دیده اند، اما متاسفانه در کشور ما حتی کسانی که آن شرایط را دیده اند نیز حرکت موثری علیه جنگ ندارند، و حتی گاهی احساس می شود، بیشترین مدافعان رویارویی کسانی اند که آن روزها را دیده اند، مراقبت صلح و تداوم آن نیستند که هیچ، در آرزوی تکرار جنگ و خونریزی نشسته اند.
متاسفانه اینک جنگ طلبان داخلی، یا همان کسانی که خود را دلواپس امضای معاهده صلح آمیز برجام نشان می دهند، با جنگ افروزان خارجی انگار یکصدا و یک جهت شده اند، تا دوباره روزهای کشتار و خون و جنگ را، با ورود چکمه های تجاوز بر این خاک باز نمایند، و باز نظم و قانون و منابع کشور در خدمت جنگ و جنگ سالاران قرار گیرد؛ و نادیده گرفتن قوانین اساسی در سایه بحران و جنگ برای سال ها توجیه شود؛ و آرزوی های دیرینه این مردم، برای حاکمیت نظم و قانون و نظامات پاسخگو، دوباره به محاق رفته و در سایه بحران جنگ نادیده انگاشته شود.
اما باید گفت حرامت باد ای خاک، که این تن های پاک هنوز شایسته خوابیدن در خاک نبودند.
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
پیراهن قهوه ایی شهید سید سعید هاشمی - دامغان
پیراهن قهوه ایی شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
نفر دوم سمت راست ایستاده شهید سید سعید هاشمی - دامغان
نفر دوم سمت راست ایستاده شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
نفر اول ایستاده سمت راست تصویر شهید هاشمی - دامغان
نفر اول ایستاده سمت راست تصویر شهید هاشمی - دامغان
نفر اول سمت چپ شهید سید سعید هاشمی - دامغان
نفر اول سمت چپ شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید حسن گلشنی - نفر ایستاده در سمت چپ - در کنار شهید اصغر پازوکی
شهید حسن گلشنی - نفر ایستاده در سمت چپ - در کنار شهید اصغر پازوکی
شهید حسن گلشنی - در لباس قواصی - سد دز - آموزش قواصی نفر سمت چپ
شهید حسن گلشنی - در لباس قواصی - سد دز - آموزش قواصی نفر سمت چپ
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - دامغان
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - دامغان
مشخصات شهید سید سعید هاشمی
مشخصات شهید سید سعید هاشمی
مشخصات شهید سید سعید هاشمی
مشخصات شهید سید سعید هاشمی
مشخصات شهید حسن گلشنی دامغان
مشخصات شهید حسن گلشنی دامغان
مشخصات شهید حسن گلشنی دامغان
مشخصات شهید حسن گلشنی دامغان
سنگ قبر شهید سید سعید هاشمی - دامغان
سنگ قبر شهید سید سعید هاشمی - دامغان
سنگ قبر شهید حسن گلشنی - دامغان
سنگ قبر شهید حسن گلشنی - دامغان
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - دامغان
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - دامغان
شهید حسن گلشنی - دامغان
شهید حسن گلشنی - دامغان
نفر نشسته در جلو، سمت راست شهید سید سعید هاشمی
نفر نشسته در جلو، سمت راست شهید سید سعید هاشمی
شهید حسن گلشنی - دامغان
شهید حسن گلشنی - دامغان
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - نفر سمت چپ- دامغان
تصویری از شهید سید سعید هاشمی - نفر سمت چپ- دامغان
عکسی از شهید سید سعید هاشمی
عکسی از شهید سید سعید هاشمی
نفر ایستاده در سمت راست با عکس امام روی سینه شهید هاشمی است
نفر ایستاده در سمت راست با عکس امام روی سینه شهید هاشمی است
[1] - واژه دوست و دشمن در روابط بین الملل تقریبا واژه بی معنی است، بدین معنی که همه کشورها در نظام بین الملل رقیب تلقی می شوند، و واژه دوست و دشمن معنی نمی یابد، و تفاوت نزدیکی و دوری کشورها تنها در میزان تفاوت و همپوشی منافع بین آنان است.
[2][2] - دول موفق در فروپاشی امپراتوری عثمانی، نسبت به تقسیم خاور میانه بین خود اقدام کردند و مرز های کنونی این منطقه حاصل آن تقسیم است که بین انگلیس و فرانسه و... انجام گرفت
[3] - در ایران خدمت سربازی اجباری است و جوانان در سن خاصی باید به سربازی اعزام شوند، سازمان نظام وظیفه هر ساله برای اعزام جوانان به سربازی فراخوان می زند.
[4] - خط پدافندی در هور العظیم که به جاده خندق مشهور بود و پدافند آن سال ها در دست تیپ 12 قایم قرار داشت.. جاده سیزده کیلومتری پد خندق از نبردهای بدر و خیبر باقی مانده بود.
[5] - "باغ دایی موسایی"، منظور و کنایه از قبرستان روستای گرمن بو،د که شهید رضا قنبری نیز هم اکنون درآن خفته است، مزار روستای گرمن زیرپای زمین و یا باغ کشاورزی متعلق به مرحوم کربلایی موسی مصطفوی پدر بزرگ من بود، و اهالی روستا به کنایه از مزار روستای گرمن به "زیر باغ دایی موسایی" یاد می کردند و شهید رضا قنبری از این اصطلاح همواره برای حواله به قبرستان در شوخی های خود با دیگران مکرر استفاده می کرد، و نهایتا نیز کار خودش هم در آخرین عملیات جنگ یعنی نبرد مرصاد، در سال 1367 به شهادت انجامید و به همانجا ختم شد و همانجا آرام گرفت.
[6] - تکان های ممتد و مداوم
[7] - جالب است که تاریخ شهادت شهید حسن گلشنی درست مطابق است با روزی که قطعنامه 598 در سازمان ملل تصویب شد. سازمان ملل متحد قطعنامه 598 خود را در تاریخ 29/4/1366 به تصویب رساند و بلافاصله صدام هم آن را قبول کرد، مفاد این قرارداد هم مهم بود، از جمله، اظهار تأسف از بمباران مراکز غیرنظامی و نگرانی از ادامه جنگ و گسترش آن، درخواست آتش بس فوری و اعزام هیات ناظر سازمان ملل متحد به منطقه جنگی، عقب نشینی طرفین از خاک همدیگر، آزادی اسرای طرفین در جنگ، همکاری طرفین با دبیرکل سازمان ملل متحد (خاویر پرز دکوئیار)، بررسی درباره آغازگر جنگ و میزان خسارت آن.
[8]- خاطرات این عملیات را که تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی" جداگانه نوشته ام.
متن وصیتنامه شهید سید سعید هاشمی
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.
با درود و با سلام بر يگانه منجي عالم بشريت مهدي موعود(عج) و نايب بر حقش امام عزيز و بر يكهتازان اسلام برادران رزمندهمان كه من به درجه رفيع شهادت نائل شدهام وصايايي دارم هر چند كوچكتر از آنم كه وصيت به شما دهم ولي خوب شرايط و زمان به صورتي است كه ملزوم ميشود كه وصايايي به شما بكنم.
از تمام افرادي كه اين وصيت را ميخوانند برايشان وصيتهايي دارم كه اولا آنكه قدر امام عزيز را بدانيد كه با رهبري درست انقلاب را به پيروزي رساند پيروزياي كه هيچكس فكر نميكرد به اين سادگي به دست بيايد.
رهبري درست ايشان باعث شد ما با دادن شهداي كمي پيروز شويم ولي در خيلي از كشورهايي كه انقلاب كردهاند به سختي به دست آورده و يا هم هنوز در حال درگيري هستند انشاءالله خداوند سايهاش را از سر ملت ما كوتاه نكند. اي برادري كه اين وصيتنامه را مي خواني ، اگر جواني به جبههها برو و اگر سنت زياد است و نميتواني پس فرزندت را بفرست.
پدر و مادرها خواهشمندم از رفتن فرزندانشان به جبهه جلوگيري نكنند كه جبهه واقعاً به جوانان پشت جبهه محتاج است. اي برادراني كه همكلاسيم بوديد اميدوارم كه در كارهايتان هميشه پيروز شويد وصيتي كه به شما دارم اين است در كنار اينكه درسهايتان را خوب ميخوانيد سنگر نماز جمعه را ترك نكنيد و در جلسات و نماز جماعتها شركت كنيد كه باعث وحدت هر چه بيشتر بين شما و مردم مي شود.
پدر عزيزم من را حلالم كن اگر به شما بي احترامي كردم و يا باعث ناراحتي شما شدم ولي وصيتي دارم و اينكه از تمام فاميلها درخواست كني كه گريه نكنند و لباس سياه به هيچ وجه نپوشند و تازه بايد جشن بگيرند مجلسي به مناسبت پيوند عاشق و معشوق پيوستن عاشق به معبود.
مادرم را دلداري و روحيه بده. مادر عزيزم از شما هم طلب بخشش و حلاليت ميكنم و شما هم نبايد از شهادت من ناراحت بشوي. برادران كوچكم را خوب تربيت کنید، كه آينده سازان اين مملكت هستند و در آينده در دست آنها خواهند بود .
اگر مقدار پولي دارم در راه خير خرج كنيد و برايم 12 روز روزه بگيريد والسلام
سيد سعيد هاشمي ـ 1363/04/11
در این میانه های مرداد و در اوج تابستانی گرم و نفس گیر، وقتی از خیابان های تهران، به چشم انداز یال های منتهی به شهر قله توچال، نگاه می کنی، دلگرم به سه لکه برفی می شوی که از زمستان رویایی و ایده آل گذشته بر پهنه کوه باقی مانده اند،
سه لکه برف نسبتا بزرگ روی یال چهار پالون، بعلاوه نقطه برفی روی شاه نشین که از قضا آخرین روزهای عمرش را می گذراند، هنوز در مقابل گرما مقاومت می کنند، و مانده اند تا کورسوهای امید را در دل ما زنده نگه دارند، و نوید دهنده این باشند که شاید در پس این تابستان گرم و رکورد شکن امسال،
پاییزی با مشخصات لازمه پاییز، و بدنبال آن مجددا زمستانی از نوع زمستان گذشته که با بارش های خوب و شکر انگیزش، سال مناسبی را تاکنون به لحاظ بارش و برف رقم زده است، تکرار شود، و همه چیز روزی به روالی باز گردد، که شایسته و طبیعی است،
آنگاه است که همه چیز به جای خود باز خواهد گشت و این همان شرایطی طبیعی و بایسته است که همه در آرزویش هستند؛ در چنان شرایطی دیگر نه سرمای سرد و سخت زمستانی اعتراض برانگیز خواهد بود، و نه گرمای زجر آور تابستان.
باید گفت نه بهار و نه پاییز با همه اعتدال و مزایای شان، به تنهایی خواستنی هستند، بلکه بهار و پاییز در کنار تابستان و زمستان یکی از پس هم معنی دار و مطلوب خواهند بود. و هر چیز به جای خویش است، که نیکوست.
تو بند گشا باش، که تو را نیز در ما به بند کرده اند
همواره در هراس بند، من مانده ام به بند
زیرا که بند، وز پی بند، بر ما نهاده اند
در بند بودمُ، در مذمت بند، پندها گفته ام
یارب این چه بند بود که بر ما نهاده اند؟!
این بند از تو بود، و به تقلیدِ راه تو
زین راه جواز بند ساختُ بر ما نهاده اند
گاه سرودن وِرد عشق، بند را نیز سروده اند
خاموش باد سرود عشقی که بدین سان سروده اند
کاش آن زمان که بند را در سرود عشق می سروده اند
ویران نموده بودی، بندی که بر ما نوشته اند
بندی نخواهم به پای، ای بند گشای بزرگ عشق!
بندی کِشَم، که رها گردم زین بند، که آنان نهاده اند
این بند راه آمدنم، سوی تو را سلب می کند
وَرنه بند، بند است، بگذار گذارند، آنچه بر ما نهاده اند
ما را به عشق بند توست، که هوس روزگار عشق می کنیم
بند است بند تو، به چه کار آید بندی که بر ما نهاده اند
یارب تو را قسم به غروبِ هر روز بندیان
تو بند گشا باش، که تو را نیز در ما به بند کرده اند
در هر غروب، بی کسان ناله از دل سر دهند
یارب کجاست صبحدمانی، بر این بندی که نهاده اند
کاش تو نیز بندگی نخواستی از بشر
چون بر مدار بندگی تو، بندها نهاده اند
کاش آندمی که تو کز بندگی گفتیُ و بند
آزادگی سروده بودیُ و رهایی از این بند، که آنان نهاده اند
ای بندیان و در بند کنندگان به گوش،
رو و رها شوید زین، که این نخواسته اند
بند است بند عشق که تو را به بند می کشد
بندی که آزادگی است، نی آنچه بر ما نهاده اند
گاهم بر این نظر، که گوش تو بر ناله ها، بی اثر شده است
ما را رها کرده ایی و راضی بر این قفس که نهاده اند
سروده شده در 10 مرداد 1398
کاش مرا پایی به رفتن بود، یا نه، راهی برای رفتن؛ چراکه پای به رفتن هست، ولی ز رفتن باز مانده، زمین گیر شدم؛ برای نشستن نساخته اند مرا، اما راه و رفتن را چنان سخت و ناهموار کردند، تا از حرکت بمانیم، و همه چیز ما را به نشستن بخواند، نشستنی که به واقع همان مرگ است، به سان مرده ایی، که نشسته مرده است.
بادیه دور، و رفتن هم سخت، اما هرگز زین رفتن، ترسی نیست؛ گاه دلم اینگونه ساز می شود که حیلتی باید، تا نشستن ترک گفته، زندگی از سر گیرم. دلم را قرار نشستن نیست، اما مرا نشانده اند بر نشستی بی حاصل، در این سکون، سکوت می کنم، دلم بی قرار می شود، سخن می کنم، باز دلم در آشوب است، شکسته است این آشوب قرار دل مرا، نه در سخن، نی در سکوت آرامم نیست؛ گم گشته ام میان سکوت و سخن، دوای دل من چیست؟ سکوت یا که سخن.
پاندول وار گریزانم از این سکوت، وین سخن؛ رهایی ام ده از این رفت و بازگشت های تکراری، گهی به شراب سکوت مستم، گاه حیران، گهی سخن مرا مست می کند، گاه سکوت، منم به محکمه صبحدم سرگردان، که این سکوت چیست، وین سخن ز چه جاست؛ نهاده ام به ملامت قدم در این صحنه، کُشنده است رفتن و آمدن در این بازار؛
حکایت این درد را به صبحدم گفتم، گفتا من هم گرفتارم، در این آمد و شدن؛ ملول گشتم، کین رفت و بازگشت ز چیست، که خلقی گرفتارند همه در این شدن؛ ندا در رسید که سکوت را کنم پیشه،زیرا سخن به کفر اندرت کند، و دربدر شدن در پیش؛ منم نخواستم که بگویم که بیهوده آمده ام، که این آمد و شد، برای رنج دیدن است و بس؛ سکوت می کنم و نخواهم گفت سخنی، سخن به پرده باید، و نشست در بی سخنی؛ به خود گفتم دلا! خموش کن تو نور را در این ظلمت، شکست شب، خود گناهی، نابخشودنی است، برو به حاشیه های امن کوی دلت، به صخره ها مگو تو راز دل، که صخره را خاصیت ناشنیدنی است.
جناب تیرداد اول، اشک دوم، فرزند جناب فریابد، پادشاه فاتح اشکانی
درودهای مرا بعد از نزدیک به 22 قرن که از تاریخ سازی تو بر این سرزمین می گذرد، پذیرا باش [1] چرا که هنوز آثار امنیت سازی که تدارک دیدید، پابرجاست؛ و همچنان امنیت و اجتناب از تهاجم و یورش متجاوزان، دغدغه اول ما مردم ایران بوده و از این گذرگاه سخت "تهدیدهای امنیتی" هنوز چون ملل مترقی دیگر جهان عبور نکرده ایم، و به ثباتی که در خور و شان مردم تمدن ساز ایران باشد دست نیافته ایم؛ و همچنان همان فرار از آثار و تبعات جنگ ها و هجوم ها، که زنجیر وار، هر از چندگاه، بر ما تحمیل و عارض می شود، و بدن جوانان ما را پاره پاره شده و خون آلود، اموال و ثروت ما را به غارت رفته می خواهد، و رنج و حرمان را با ما همزاد کرده، و... ما را آزار می دهد.
دوم مردادماه 1398 که از "دژتاکی" و یا قلعه ماران دیدن می کردم، بر نبوغ تو برای انتخاب این مکان، و ساخت پناهگاهی خوب و مستحکم و به دور از دسترس و دیدرس خصم، بر این کشتی طبیعی بر کوهستان به گل نشسته، آفرین گفتم، پاکوب های باستانی که از رفت و آمد سازندگان این قلعه و روندگان بر آن، ساخته و پرداخته و تاکنون به جای مانده است، و بر پهنه این کوه از پاقلعه تا قله، هنوز راهگشا و تسهیل گر راه است، نشان از هوش و ذکاوت مهندسان در رکاب تو دارد، که راهی بی خطر را، از دنیایی پر خطر عبور داده و برای مردمان این منطقه مورد هجوم های متناوب، پناهگاهی امن از متجاوزان هدیه کرد، که هنوز که هنوز است، درس های زیادی را، حتی برای ما، و به حتم برای آیندگان در خود دارد.
به راستی با تو، برادرت ارشک جانشینی مناسب یافت، و خاندان اشکانیان با تو و اقدامات تو ارتقا یافتند، همانطور که هیرکانه و یا استرآباد و طبرستان را، که در بیخ گوش پایتخت اشکانیان در صددروازه در اختیار سلوکیان و جانشینان اسکندر متجاوز [2] بود، بازپس گرفتی، و علاوه بر آزادی اهالی هیرکانا، حاشیه امنی برای اهالی قومس نیز تدارک دیدی.
اما جناب تیرداد، نمی دانم این ابتکار دفاعی تو آیا چقدر در هجوم های بعدی، به داد مردم مورد هجوم مداوم و مظلوم ایران رسید، آنگاه که سیل وار از غرب و شرق بر آنان تاختند، و از سرها مناره ساختند، و قسم یاد کردند تا از خون و خونابه اجساد بی جان ما، آسیاب های آبی تسخیر شده بر ملک طبرستان را چرخانده، و از گندم به غارت رفته از موالی ایرانی، آرد تهیه کرده، نان پختندُ، خوردندُ، غارت کردند و...
ولی به حتم این ابتکار تو پناهگاهی امن برای گریز مردمی بی پناه بود، که نه در شروع جنگ ها نقشی داشتند، و نه در پایان آن ذی نقش و موثر بوده اند، و همچنان بی نقشند.
جناب تیرداد!
انگار ناف ما و منطقه ما را با جنگ بریده اند، که ساکنان این آب و خاک همیشه باید آماده دفاع باشند، چراکه خصم در پس دیوارهای خانه ما همیشه به کمین غارت و سلطه بر ما نشسته است، و گاه حتی دستان او را در کنار سفره های خود نیز حس می کنیم، گاه هم فرزندانی از اما، کسانی اند که در رکاب دشمنان حضوری دایم دارند و تلاش می کنند تا به تاج و تختی دست یابند، که خود را زیبنده تر بر نشستن بر آن می دانند؛ و انگار هر که بر این تاج و تخت طمع می کند، برایش مهم نیست که به چه قیمتی بر این تاج و تخت دست خواهد یافت، و یا چه تعداد از ما قربانی این جنگ قدرت آنها خواهند شد.
امروز که با تو به درد و دل نشسته ام، هزاران هزار از ما راهی راه های دور بوده و هستند، تا شاید از دایره صدای دلخراش نقاره های جنگ بگریزند، و مهاجرت آنان را از این دور باطل جنگ و صلح، رهایی دهد. اما می دانم دل های آنان نیز با من است که در این دایره هر روز نوای جنگی دیگر می شنوم، تا زیاده خواهی بر دیگری، غلبه کند و دور باطلِ این کشاکش، و سلطه طلبی ها ادامه یابد.
اما جناب تیرداد عزیز!
این روزها چنین دژهایی دیگر نمی تواند فرزندان این آب و خاک را از مرگ و نیستی رهانیده و یا از دسترس متجاوزان دور نگهدارد، چرا که ابزار جنگ آنقدر توسعه یافت اند، که دیگر نه در زیر آب، نه در بلندای آسمان و نه در زیر زمین، می توان از مرگ های بی حاصل کشاکش بین قدرتمداران گریخت.
امروز انسان، بی دفاع تر از همیشه، بازی خورده دستِ جنگ سالاران است، گرچه دوران کشورگشایی ها و تجارت برده و کنیز تمام شده، ولی دوران به بردگی بردن نوین نوع بشریتِ اسیر خودپرستانِ زیاده خواه، آغاز گشته است، و انسان ها در خانه های خود، به بردگی این و آن در می آیند، یعنی تو در حالی که در کاسه خود، بر سفره خود نشسته و غذای خود می خوری، اما دسترنج تو به غارت کسانی می رود، که کسب آنان در اثر تزویر، خدعه، جنگ و درهم ریختگی است، تا سلطه خود را بر مبادی قدرت و ثروت تضمین نموده، و کنترل شان بر این مبادی مستدام گردد.
این روزها چوپانان بیابان های دور و کوه های بلند و خطرناک هم، دیگر نالان دوری از اهل خود نیست، بلکه خوشحالند که با حیوانات همنشین اند، و از اخبار کشاکش قدرت و ثروت بین زورمداران کم خبرترند، هر چند چنین اخباری، تو را در دل کوه ها هم دنبال می کند، تا خود را سریع به تو رسانده و به رنج و حرمان تو افزون گرداند.
جناب اشک دوم! هنوز که هنوز است ما در آتش همان جنگ هایی می سوزیم، که در زمان تو نیز می سوختیم، و بعد از 22 قرن، هنوز راهبر و اندیشه ایی، دست ما را برای خروج از این بلیه خانمان برانداز، راهنما و دستگیر نیست، گویا، همه ما را، در این گرداب خون رها کردند، تا غرق شویم؛ انگار خدا هم ما در خون شناور می پسندد. و خود نیز هنوز یاد نگرفته ایم، که به جنگ و خونریزی نه بگوییم.
پس باید حالا حالاها در خون و جنگ شناور باشیم.
[1] - تیرداد اول یا اشک دوم بین سال های 247 تا 214 قبل از میلاد به مدت 33 سال بر سرزمین ایران حکم راند، او استرآباد را از سلوکیان جدا کرده و به خاک ایران باز گرداند، در زمان او شهر صد دروازه و یا دامغان فعلی مرکز اشکانیان بود.
[2] - سلوکیان یونانی بودند که سال های ۳۱۲ تا ۶۴ پیش از میلاد به مدت ۲۴۸ سال بر آسیای غربی حکم راندند و با مرگ اسکندر مقدونی سرزمین های تحت حاکمیت او میان سردارانش تقسیم شد.
قلعه ماران، [1] همانگونه که از این نام و نام های دیگرش که از جمله به "دژتاکی" نیز مشهور می باشد، بر می آید، دژی است، طبیعی، [2] که مهندسان و استراتژیست های جنگی ایران باستان و سده های اخیر، آن را در یکی از بلندترین و مرتفع ترین ارتفاعات مرزی بین ایالت باستانی قومس (سمنان) و هیرکانا (گلستان و مازندران)، که خاصه این منطقه را طبرستان و استرآباد نیز می نامیدند، کشف، تهیه و تدارک دیده و قرن ها از آن به عنوان عنصری تعیین کنند در راهبرد های دفاعی و یا تهاجمی خود سود جسته اند.
این دژ طبیعی – دست ساز بین شهر رامیان [3] در استان گلستان و منطقه "پشت بسطام" در شهرستان شاهرود قرار دارد، که کاسه قله ی آن به سان کشتی نوح است که بر بلندترین نقطه این منطقه فرود آمده باشد، و این کاسه کشتی مانند، تنها دارای یک ورودی مخفی از چشم هاست، که تنها "راه بلد" ها می توانند، میهمانان بر این قله پر رمز و راز را از آن طریق وارد این محوطه و دژ باستانی و طبیعی نموده، تا زیبایی و راز و رموز آن را حس کنند.
چهارشنبه 2 مرداد 1398 را میهمان تعدادی از اعضای محترم و مهربان "تیم پاراگلایدر [4] بالابان [5] شهرستان شاهرود" بودم، تا در یکی از مسیرهای پروازی آنان، به قلعه ایی راه پیدا کنم که چنانچه در لحافی از جنگل های میلیون ساله ی هیرکانی در جنگل ابر پوشیده نشده بود، شاید با توجه به شیب های تند و شرایط صخره ایی آن، هرگز هوس صعود به آن نمی کردم، ولی این یک واقعیت است که اگر خطر را از دید انسان ها به طرزی دور نگاه داشت، او در آرامش ناشی از غفلت، زندگی خود را خواهد کرد و می تواند زندگی روزمره خود را همراه با خطر و بی توجه به وجود آن دنبال کرده، و بی خیال از آنی که زندگی و هستی او را تهدید می کند، در کنار خطر، آرام در خود فرو رود و روزگار خود را طی کند؛
جنگل های پرپشت، متراکم و زیبای هیرکانی مثل لحافی، تمام خطرهای مسیر صعود به این قله 2320 متری را چنان پوشیده بود که چند متر جلوتر از خود را بیشتر نمی بینی و از پرتگاه هایی که در چند متری ات قرار دارند، اصلا مطلع نمی شوی، تا دلهره عبور از آن تو را آزار دهد. و کوهنوردان در همان چند متری سیر می کنند که می توانند از لابه لای درختان متراکم، به اطراف دید داشته باشند.
پس همیشه وسعت دید برای انسان سعادت و خوشبختی نمی آورد، گاه ندیدن ها، نشنیدن ها خود نعمتی بی مثال است، گاه انسان آرزو می کند کاش کر بود و بسیاری از حرف ها را نمی شنید، کاش کور باشد و بسیار از صحنه ها را نبیند و... خلاصه اینکه گرچه انسانِ کمال جو به دنبال حداکثر برخورداری هاست، ولی گاه برخورداری بلای جان اوست، و غفلت خود نعمتی بی اندازه آسایش آور است.
این اولین صعود من در ارتفاعات با پوشش جنگلی است، که صعود به این ارتفاعات الزامات و قوانین خاص خود را دارد، البته اگر بتوان به آن هم اسم صعود داد، صعودی در سال گذشته به ارتفاعی که قلعه رودخان در آن قرار دارد، در منطقه گیلان داشتم، ولی اگر از آن صعود بگذریم، این اولین صعود من در ارتفاعاتی با پوشش جنگلی بود، که تجربه ایی خاص را طلب می کند و باید آن را در نظر گرفت.
زمانبندی، ارتفاع، فاصله ها در صعود به قله دژتاکی :
کل زمان حرکت پیاده ما در مسیر این صعود که از ساعت 7 و 53 صبح تا ساعت 18 و 22 عصر، حدود 10 ساعت و نیم به طول انجامید، که با کسر دو و نیم ساعت استراحت در این بین، شامل 8 ساعت حرکت در مسیرهای صعود و نزول شود، مسافت یک تیکه از مسیر که توسط برنامه های سنجش میزان پیشمایش روی موبایل یکی از دوستان همراه، محاسبه شد نشان می دهد که از محل صبحانه یعنی از ابتدای پاکوب، تا بالای ارتفاع در محل ورود به محوطه 3 کیلومتر مربعی بالا، 4290 متر راهپیمایی داشتیم، که البته پیش و بعد از این هم، مسافت های زیادی را داشتیم که در محاسبه مسیرهای بازگشت، این ارقام دو برابر می شود.
برای رسیدن به این قله از مبدا شهرستان شاهرود، در مسیر جاده اولنگ [6] 100 کیلومتر را باید طی نمود، تا به نقطه ایی رسید که مسیر فرعی منتهی به روستای پل آرام و پاقلعه [7] شما را از جاده اصلی شاهرود به رامیان جدا خواهد کرد.
ساعت 5 و 12 بامداد مورخ 2 مرداد 1398 شاهرود را به مقصد این صعود خاطره انگیز ترک کردیم.
ساعت حدود ساعت 5 و 50 بالای گردنه اولنگ در ارتفاع 2888 متر بودیم و به سمت پایین سرازیر شدیم، باد قله در اینجا به دره می وزید و شدت گرفته بود، و دمای هوا در این نقطه به 18 درجه کاهش یافته است.
ساعت 6 و 55 دقیقه، صبح اول جاده روستاهای پل آرام و پاقلعه بودیم. اول جاده ای که از مسیر جاده اصلی اولنگ به رامیان جدا می شود؛ در اینجا ارتفاع حدود 700 متر از سطح دریا بالاتر است، و این جاده فرعی شما را ابتدا به روستاهای پل آرام (در ارتفاع حدود 750 متری)، و سپس به روستای پاقلعه (با ارتفاعی حدود 1300 متری) می برد.
ساعت 7 و 13 دقیقه خود را با اتومبیل از طریق یک جاده آسفالته فرعی خوب، که از جاده اولنگ نیز به لحاظ کیفیت اسفالت مناسب تر است، به روستای پاقلعه رساندیم،
ساعت 7و 25 دقیقه صبح از روستای پاقلعه خارج شده و از طریق مسیر جاده خاکی و نسبتا مناسب به سمت داخل جنگل ادامه مسیر دادیم.
ساعت 7 و 30 دقیقه در ادامه حرکت در این جاده خاکی، وارد قسمت جنگلی این جاده خاکی اما مناسب شده، و پیش رفتیم.
ساعت 7 و 53 صبح بعد از 13 کیلومتر طی طریق از سر جاده اصلی تا اینجا، در کنار یک مزرعه پرورش عسل که در داخل جنگل مستقر بود، خودرو را پارک کرده، از این زمان به بعد مسیر صعود خود را پیاده در پیش گرفتیم. البته می توان با اتومبیل به مناطق بالاتر هم رفت و این جاده تا روستای "خاک پیرزن" و... و نهایتا دره زرین گل و در ادامه در سمت راست شهر علی آباد کتول و در سمت چپ روستای گردشگری ابر و شهرستان شاهرود ادامه داد. ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان که ما صعود پیاده خود را آغاز کردیم، ارتفاع 1551 متر را نشان می دهد.
ساعت 8 و 50 دقیقه صبح بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در جاده جنگلی به یک دو راهی رسیدیم که جاده فرعی ماشین رو، اما با عبور و مرور کم، ما را از جاده بین روستای پاقلعه به سمت خاک پیرزن، جدا کرده و در سمت راست به سمت قلعه میران خواهد برد، البته پیش از این نیز جاده مشابهی در سمت راست بود، که از آن گذشته بودیم. در مسیر این جاده ما در سمت راست قله قلعه ماران را در کنار خود داریم، که با توجه به پوشش جنگلی منطقه، به آن دید نداشتیم، و گاهی صخره هایش، خود را به ما رخ می نمود.
ناگفته نماند که ورودی این جاده را زنبور داران با قرار دادن کندوهای عسل خود مسدود کرده، و اتومبیل توان ورود به این جاده را ندارد.
ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این نقطه که ما وارد این جاده فرعی شدیم، ارتفاع 1775 متری از سطح دریا را نشان می دهد.
ساعت 9 و شش دقیقه صبح، جاده فرعی مذکور به پایان رسیده و از این نقطه جاده پاکوبی در سمت راست آغاز می شود و شما را تا خود قله راهنما خواهد بود، این پاکوب بزرگ و روشن در مسیر را نباید هرگز از دست داد، زیرا از این جا به بعد هر خروجی از این پاکوب ممکن است شما را به پرتگاه و یا دیواره ایی صخره ایی غیر قابل عبور منتهی نماید.
ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان، ارتفاع 1803 متر را نشان می دهد.
استراحت و صبحانه در این مکان از ساعت 9 و شش دقیقه تا ساعت 10 و 5 صبح به مدت حدود یک ساعت.
ساعت 10 و 5 دقیقه حرکت در مسیر پاکوب که ابتدا نزولی و بعد از چندین متر، مسیر صعودی خواهد شد.
ساعت 10 و 50 دقیقه صبح بعد از طی پاکوب در مسیرهای سربالایی و با جهتی اُریب به سمت راست، در دامنه کوه دژتاکی یا قلعه ماران، پوشش درخت در جایی که ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست ما در آن مکان ارتفاع 2064 متری را نشان می دهد، به طوری می شود که می توان ارتفاع قله و دکل مخابراتی روستای ابر در بالای امامزاده قطری را، در سمت مقابل خود دید، این یعنی ما در ضلع جنوبی ارتفاع قلعه ماران قرار داریم.
یکی از عوارض کوه پیمایی در مناطق جنگلی این است که، پوشش جنگلی انبوه، توانایی ارزیابی جهت جغرافیایی را از کوهنوردان سلب می نماید، چرا که شما شاخص های خود را در فضای محدود دید، از دست خواهید داد.
اینجا و در این نقطه 2064 متری، جایی در پای صخره های قلعه ماران است، و در این مکان حرکت در سر بالایی ها به اتمام رسیده و پاکوب برای چند ده متری حالت سرازیری به خود می گیرد.
جایی که ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاع 2060 متری را نشان می دهد، زمین صافی است که می توان گفت اینجا ورودی صفحه 3 کیلومتر مربعی قله دژتاکی یا قله ماران است، که ما در ساعت 11 صبح به آن رسیدیم، و حرکت در این دشت نسبتا صاف شما را به آستانه یک صخره ایی خواهد برد که دیواره آن به سمت صفحه وسیع 3 کیلومتر مربعی داخلی این قله قرار دارد.
ساعت 11 و 17 ما به این صخره ها در انتهای دشت رسیدیم که از اینجا می توان دشت شمال را غرق در مه دید، و اگر در سمت غرب بایستی و به صفحه داخلی قله نگاه کنی، درست در سمت راست شما شهر رامیان قرار دارد، و در سمت مقابل شما دشت بالای قله و دشت علی آباد کتول در ضلع مقابل است. ما در ابتدای این ضلع از اضلاع قلعه موران هستیم که در صورت حرکت به سمت غرب و در واقع به سمت جلو، در امتداد دیواره ایی خواهیم بود که آبشار پشمکی [8] در پای آن قرار دارد، و این دیواره در امتداد جاده رامیان به علی آباد کتول دیده می شود.
از همین جا و در امتداد پاکوبی که آمده ایم از این صخره می توان به سمت دشت داخلی قلعه ماران نزول کرد و مسیر را در دشت ادامه داد، کاری که ما آن را در ساعت 11 و 38 دقیقه بعد از کلی محو شدن در زیبایی های این بالادست مشرف بر دشت و جنگل و کوه، کردیم و به سوی دشت سرازیر شدیم، زیرا اینجا بالاترین نقطه قله نیست و در واقع بلندترین نقطه قله جایی در ارتفاع 2320 متری قرار دارد که در سوی دیگر این دشت قرار دارد.
ساعت 11 و 50 صبح ما در دشتی بودیم که پاکوبی که ما را از صخره ها به زیر آورد و این هم تنها راه ورود به دشت هست، ما را در امتداد یک پرتگاه صخره ایی که در سمت راست ما قرار داشت و در امتداد جاده رامیان به علی آباد کتول کشیده شده، ما را به سوی تنها چشمه آبدار این دشت در بالای آبشار پشمکی می برد، که ریزش های زیر پای خود را باید توجه کرد، زیرا سقوط از آن شما را از یک دیواره 300 متری به زیر خواهد افکند.
ساعت 12 و دو دقیقه ما به این چشمه رسیدیم که آب بسیار کمی از آن جاری بود، به طوری که اگر یک بطری نوشابه یک و نیم لیتری را اگر می خواستیم پر کنیم باید مدت ها زیر آن نگه می داشتیم تا پر شود، اما آب این چشمه بسیار سرد و تگری است، انتظار می رود در روزهای آیند این چشمه هم با این آب کم خشک شود، لذا در روزهای آتی نباید امیدوار بود که از این چشمه آب برداشت و همانگونه که اصول کوهنوردی حکم می کند، همیشه باید در کوه ذخیره آبی مطمئن با خود داشت و به انتظار آب گرفتن از چشمه هایی که قبلا از آن آب برداشته ایی، نباشی، زیرا که از این هفته تا هفته بعد ممکن است آن چشمه خشک شده باشد.
خوشبختانه این چشمه الان که ما از آن دیدن کردیم، آب داشت و ما بعد از برداشت از آن راه خود را به سمت جنوب کج کرده و حرکت شرقی – غربی ما به حرکت در مسیر شمالی - جنوبی تغییر جهت داد. در میان دشت گل های زرد بالای قله، راه خود را به سو منطقه ی جنگلی رو به رو در سمت جنوبی دشت سه کیلومتر مربعی قلعه ماران، که در واقع بلندترین نقطه این قله در آن محل قرار دارد، حرکت کردیم.
ساعت 12 و 59 دقیقه در گذر از دشتی نسبتا صاف و پر از گل های سفید و زرد و علف های سبز و چراگاه های بالای قلعه ماران، در سایه یک درخت برای نماز و نهار اتراق کردیم، تا در این گرما کمی استراحت کرده و تجدید قوا نموده، و سپس برای فتح قله اقدام کنیم.
ساعت ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاع 2143 متری را نشان می دهد.
از ساعت 12 و 59 تا ساعت 14 و هشت دقیقه حدود یک ساعت استراحت و نهار طول کشید.
ساعت 14 و هشت دقیقه خیز آخر برای صعود به قله که در بالاترین نقطه صخره ایی است را برداشتیم.
در حرکت شمالی – جنوبی خود در ساعت 14 و 44 دقیقه بالاخره در پای تابلویی که "گروه کوهنوردی کوهستان" آن را بر ارتفاعی که این تابلو آن را 2320 متر اعلام می کرد، نصب کرده بود، صعود ما به پایان می رسد. البته ارتفاع سنج پاراگلایدریست همراه ما در این مکان ارتفاعی را با حدود 15 متر اختلاف نشان می داد، که این نسبت خطا ظاهرا در این ابزار طبیعی است.
ساعت 14 و 58 دقیقه حرکت در مسیر بازگشت، از مبدا قله دژتاکی آغاز گردید و از مسیر پاکوب ها دوباره به سمت میانه دشت بازگشتیم، البته مسیر پاکوبی هم در ادامه قله و بر فراز صخره ها شاید ما را به نقطه ورود به دشت در مسیر جنوبی به شمالی که مقصد ما بود، می رساند ولی با توجه به از دست دادن زمان، و طبق اصل "خروج از کوه در ساعت 16 از هر نقطه،" ریسک را به کناری نهادیم و استفاده از این مسیر نا آشنا را به فرصت مناسب دیگر موکول نمودیم، و خود را پایین صخره رسانده و مسیر پاکوب را در پای این صخره و در مسیر جنوب به شمال تا نقطه ورود به دشت، ادامه دادیم، تا از تنها نقطه ممکن برای ورود، از قله قلعه ماران خارج شویم.
ساعت 15 و 52 خود را به پاکوب های خروجی رسانده و از روزنه ورود به صخره بالا رفته و در ساعت 16 بالای صخره بودیم و مسیر نزول را از نقطه ارتفاع 2080 به سمت پایین و در مسیر پاکوبی که آمده بودیم و خود این پاکوب 4290 متر طول دارد، آغاز کردیم.
ساعت 17 و 5 دقیقه در انتهای پاکوب ها و ابتدای جاده فرعی بودیم که صبح صبحانه را در آنجا صرف کردیم، این یعنی مسیر 4290 متری پاکوب ها به پایان رسید، جایی که ساعت ارتفاع سنج گلایدریست ما نقطه ارتفاعی 1803 متری را نشان داده بود.
ساعت 17 و 22 دقیقه جاده فرعی را پیمودیم، و وارد جاده خاکی اصلی خاک پیرزن به پاقلعه شدیم.
ساعت 18 و 22 دقیقه در محل پارک اتومبیل خود در کنار مزرعه پرورش عسل، سواره راه بازگشت را در پیش گرفتیم و در حالی که مشعوف از این صعود و مناظر و خاطراتی که در این صعود لذت بخش نصیب ما شده بود، و شاکر خدا و همت پاراگلایدریست با محبتی که هم راه بلد ما بود و هم برنامه این سفر را ریخت و....
ساعت 19 و 52 دقیقه در سر گردنه اولنگ، به سمت شاهرود سرازیر شدیم.
ساعت 21 شب هم سفر صعود ما به قلعه ماران در شاهرود به پایان رسید.
دوچرخه سواری در فاصله های زیاد، ورزشی در حال رونق:
در حال بازگشت از مسیر صعود در جاده روستای خاک پیرزن به پاقلعه بودیم که در ساعت 17 و 27 دقیقه به یک تیم دوچرخه سوار مشهدی برخوردیم که در جهت عکس مسیر حرکت ما، در حال رکابزنی بودند، آنان از مشهد تا شاهرود را رکاب زده بودند، و از مسیر جاده اولنگ خود را به این نقطه رسانده و در حال رکاب زدن به سوی "دره زرین گل" و سپس علی آباد کتول بودند.
در مسیر جاده رامیان شاهرود هم باز گروه دوچرخه سواران دیگری، مسیر حرکت به سمت شاهرود را در پیش داشتند، در تیم چهارنفره صعود ما نیز دوستان (به غیر از من که دوچرخه ام طعمه یک دزد شد)، همه صاحب دوچرخه اند و در مسیرهای طولانی گاه رکاب می زنند، و از برنامه های گروه های رکاب زن اهل شهرستان شاهرود که برنامه هایی جهت سفر در مسیر کشورهای ترکیه و گرجستان دارند، می گویند.
این نشان می دهد که ورزش دوچرخه سواری در کشور ما در حال شکل و رونق گرفتن است، بخصوص که شهردار جدید شهر تهران نیز دوچرخه هایی یکدست و یک رنگ را برای استفاده شهروندان تهرانی در میادین شهر تهران قرار داده، که در توسعه این ورزش موثر است.
اگرچه گرانی های اخیر ناشی از تحریم های ظالمانه مردم کشورمان، اقشار زیادی از این مردم کشورمان را که به قصد ورزش، استفاده از این وسیله بسیار خوب و شادی بخش را انتخاب کرده اند را، با قیمت های نجومی دوچرخه مواجه کرده، و این افزایش قیمت ها در این مسیر سنگ اندازی می کند، به طوری که رقم خرید دوچرخه در مقایسه با قبل از تحریم را، به رقم خرید خودرو و موتور سیکلت نزدیک کرده، و از ده تا 35 میلیون تومان برای دوچرخه های نیمه حرفه ایی و حرفه ایی تر در تناوب است.
طبیعت در معرض تهدید، دغدغه همه طبیعت نوردان :
داستان غم انگیز به تملّک در آمدن قله و حیات وحش و فضای بکر زیست محیطی شاهوار، در دستان کارگزاران قدرتمند شرکت بوکسیت آلومینیوم، که جاده های دسترسی این معدن اکنون خود را تا ارتفاع 3200 متری قله شاهوار رسانده، تا به منابع معدنی آن دست اندازی کنند، و از این پس باید آمادگی داشت که تاسیسات معدنی و حتی زیستن معدنکاران را در عمق حیات وحش و منطقه حفاظت شده شاهوار در آن ارتفاعات دید، دغدغه و غصه خوری اعضای تیم پاراگلایدر بالابان شاهرود را هم برانگیخته، و مرثیه سرایی آنان را نیز بر این فاجعه زیست محیطی می توان در این سفر هم شنید.
از اثرات نامناسب، نعمت بارندگی های امسال، می تواند به رانش زمین در مسیر جاده ها و محل های دستکاری بشری در محیط زیست اشاره کرد که به تعداد زیاد در مسیر های این صعود دیدیم. رانش و حرکت زمین در مسیر های کوهستانی و جاده های مسیر خرابی هایی داشته است، و ساخت و سازها در روستاهای پاقلعه نیز احتمالا رانش زمین و فجایع انسانی را می تواند در پیش داشته و قابل پیش بینی است. چرا که ساخت این روستاها در زمین هایی با شیب تند، امکان رانش زمین را افزایش می دهد، بارها با این پدیده در جاده اولنگ و مسیر پاقلعه به خاک پیرزن مواجه شدیم.
جاده های جنگلی به رغم مزایای خود، برای دسترسی به مزارع پرورش عسل و طرح های استفاده از جنگل، ولی خطری که برای حیوانات حیات وحش دارد اصلا قابل اغماض نیست، عبور موتور سیکلت، اتومبیل در دل جنگل باعث آزار حیات وحش می شود، از سوی دیگر خیمه زدن بهره بردارها، در درون جنگلی، از جمله زنبور داران بر منابع آبی و چشمه ها، حیوانات را از آب آن محروم می کند.
حضور انسان ها در محیط زیست علاوه بر آلودگی های زیست محیطی، آتش زدن چوب بر ریشه درختان که باعث سوختن ریشه های بالایی خاک آنها شده، و متاسفانه بعضی از کسانی که به طبیعت مراجعه دارند، بازمانده سفره خود از مواد پلاستیکی و شیشه را در جنگل رها کرده، و از جنگل خارج می شود، به طوری که یکی از اعضای تیم پاراگلایدر بالابان شاهرود در مسیر بازگشت دو کیسه پلاستیکی پر از زباله های غیر قابل بازگشت به طبیعت، از جمله مواد پلاستیکی و شیشه را جمع آوری و به پایین منتقل کرد.
اینجا جنگل نشین ها متاسفانه بعضا به جای چوبدستی، تبر به دستند، و آتش آنها از چوب های جنگلی خاموش نمی شود، و انگار دایم مثل آتش آتشکده های آبا و اجداد زرتشتی آنان می سوزد، بارندگی های امسال رانش های زیادی را باعث شد و درخت های بسیاری را هم در اثر این رانش ها از جای کند، که به صورت درد آوری در جنگل به چشم می خورد، بعضی از این درخت ها آنقدر سن دارند که شعاع دایره ریشه های آن ها به اندازه قد انسان و حتی بلندتر هم هست، که از زمین ریشه کن شده و افتاده اند.
سابقه تاریخی قلعه دژتاکی، یا قلعه ماران :
دژتاکی و یا قلعه ماران، یکی از مناطق باستانی منطقه استرآباد و طبرستان است، که بلافاصله در مرزهای این منطقه با ایالت باستانی قومس قرار دارد، این بنای طبیعی با دژ مستحکمی که در بالای آن توسط سلسله های باستانی ایران از جمله در زمان تیرداد اشکانی بنا نهاده شده است، قدمت آن را به زمان اشکانیان می برد، به طوری که در گزارش های موجود از قدمت هزاران ساله آن سخن گفته شده است.
درست در نوک قله 2320 متری قلعه موران، آجرهای سفالین پخته و سنگ چین ها، بقایای بنایی باستانی را در نوک صخره های سر به فلک کشیده این فضای 3 کیلومتر مربعی را نشان می دهد که با توجه به عدم وجود راه دسترسی آسان به آن، افرادی که در این مکان پناه گرفته اند را از گزند مهاجمان حفظ می کند.
همانگونه که گفته شد نقطه ورود به این مجموعه تنها از یک نقطه در نقاط 360 درجه ایی این قله است، که از دل جنگل های پرپشت و متراکم می گذرد ،که اگر مهاجمان از این راه بی خبر باشند، حتی یافتن همین راه نیز بسیار مشکل می نماید. پاکوب حساب شده و با شیب ملایم به این محوطه نشان می دهد که طراح این راه ورود از هوش و استعداد بسیار بالایی برخوردار بوده است، که شما را از مسیر بسیار راحت در یک راه صخره ایی و پرتگاهی عبور می دهد. دفاع از این راه هم بسیار ممکن و آسان است.
تاریخ نویسان معتقدند که در سلسله های پادشاهی مختلفی از این قلعه استفاده های خاص شده است که از جمله در زمان اشکانیان از این کوه و شاهکوه به عنوان پایتخت تابستانی [9] و دوم خود استفاده کرده اند و تابستان ها از شهر تیسپون به این منطقه می آمدند و در زمستان به تیسپون باز می گشتند.
در زمان تیموریان هم در تاریخ ذکر شده است که تیمور لنگ به همراه فرزندش میرانشاه به این کوه آمده است. [10] و دژی بر این قله ساخته که به همین دلیل یکی از نام های این قله قلعه میران است که به نام فرزند تیمور میرانشاه آن را قلعه میران می نامند؛
در زمان قاجار [11] نیز وقایع تاریخی مختلفی بر این قلعه یا دژ تاریخ رفته است که در تاریخ بدان اشاره گردیده است.
فضای 3 کیلومتر مربعی بالای قله دژتاکی، این امکان را به اهالی محل می داده است که با احشام خود برای مدت زیادی امکان پناه گرفتن بر آن را داشته و از دید مهاجمان به دور باشند تا سپاه مهاجم از منطقه دور شده و سپس به منازل خود باز گردند.
حیات وحش قله قلعه ماران :
دیگر برای دیدن اسب های وحشی لازم نیست که به فیلم های وسترن امریکایی سر زد و آنها را دید، چرا که در وسعت سه کیلومتر مربعی قلعه ماران اسب های وحشی هم زندگی می کنند که ما در آخرین لحظات خروج آنها را زیارت کردیم، و تا پیش از آن، آنها با همه قدرت و شکوهی که دارند، به واسطه ترسی که از انسان دوپا دارند، و البته این ترس کاملا منطقی است و باید هم بترسند، چرا که آنها هم به غریزه حیوانی خود فهمیده اند که از انسان حیوانی خطرناک تر وجود ندارد، ولی خوشبختانه تاکنون آن ها در این فضای محدود و محصور زنده مانده اند، و زندگی می کنند و امیدوارم که این حیات ادامه یابد.
سراسر این مسیر می توان آثار تراکتورهای طبیعت یعنی گرازهای وحشی را دید، که زمین را شخم زده اند تا ریشه گیاهی و یا حیوانی را به دست آورند و بخورند، درختان پوک و پوسیده را یک به یک جویده اند تا موریانه های آن را نصیب شکم های خالی و گرسنه خود کنند.
البته در مسیر که می آمدیم مارها، این حیوانات بسیار مفید برای طبیعت هم خود را به ما نشان دادند، آنان که در چرخه طبیعت علی الخصوص برای انسان بسیار مفیدند، و علم پزشکی انسان، چنان وابسته و مدیون به آنان بوده و هست که لوگوی ملی پزشکی در ایران را مارها ساخته اند.
نعش جوجه تیغی هم که در اثر جاده سازی در جنگل با خودروهای عبوری برخورد کرده و مرده بود نیز غمی را در دل ما به هنگام شروع صعود وارد کرد، و ضرورت کنترل و عدم عبور و مرور غیر ضرور خودروها به داخل جاده های جنگلی اشاره دارد.
و حیوانات و پرندگان دیگری که در این پهنه زیبا زندگی می کنند و انشالله انسان اجازه زندگی به آنان تا ابد را خواهد داد و عرصه را بر آنان تنگ نخواهد کرد، کرمی را دیدیم که خلوص رنگ سبز فسفری را به اوج رسانده بود، ملخ ها هم در سایز و رنگ های متفاوت که در سبزه زارها مثل گله ایی متواری؛ جلوتر از قدم های شما می دوند، در بوته زارها پراکنده اند. و البته پرندگان شکاری عمود پرواز که تازه تکنولوژی بشر توان پرواز عمود را مثل آنان کسب کرده است.
همه و همه مجموعه ایی زیبا از زندگی را رقم زده اند. امیدوارم برقرار بماند.
-
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
-
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
-
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
نقشه مسیر حرکت به سمت قله قلعه موران
-
مه صبحگاهی بر فراز دره اولنگ- سمت راست قله دژتااکی
مه صبحگاهی بر فراز دره اولنگ- سمت راست قله دژتااکی
-
کندوی عسل در مزارع عسل در حاشیه قله قلعه میران
کندوی عسل در مزارع عسل در حاشیه قله قلعه میران
-
در مسیر دژتاکی - جاده روستای پاقلعه به خاک پیرزن
در مسیر دژتاکی - جاده روستای پاقلعه به خاک پیرزن
-
جوجه تیغی تلف شده بر اثر برخورد با اتومبیل در جاده جنگلی
جوجه تیغی تلف شده بر اثر برخورد با اتومبیل در جاده جنگلی
-
در مسیر دژتاکی - جاده روستای پاقلعه به خاک پیرزن
در مسیر دژتاکی - جاده روستای پاقلعه به خاک پیرزن
-
ریشه درخت افتاده بر اثر رانش زمین قطر ریشه از قدر بالاتر
ریشه درخت افتاده بر اثر رانش زمین قطر ریشه از قدر بالاتر
-
بچه ماری که از نادانی خود را به دشمن خود (انسان) نشان می دهد
بچه ماری که از نادانی خود را به دشمن خود (انسان) نشان می دهد
-
یک صخره صندلی برای یک درخت برای رشد
یک صخره صندلی برای یک درخت برای رشد
-
ملاقات دو دشمن که به همزیستی مبدل شد - بوسه درخت بر سنگی که از بالا به قصد انداختن او آمده بود
ملاقات دو دشمن که به همزیستی مبدل شد - بوسه درخت بر سنگی که از بالا به قصد انداختن او آمده بود
-
درختانی با عمر بیش از 700 سال که افتاده اند و نابود شدند
درختانی با عمر بیش از 700 سال که افتاده اند و نابود شدند
-
درختی عجیب بر بام قلعه ماران
درختی عجیب بر بام قلعه ماران
-
دشت گلستان زیر پای کوهنوردان قلعه ماران
دشت گلستان زیر پای کوهنوردان قلعه ماران
-
جنگل های یال های قله قلعه ماران به سمت علی آباد کتولی
جنگل های یال های قله قلعه ماران به سمت علی آباد کتولی
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
طبیعت جنگلی و زیبای زیرپا از فراز قلعه ماران
طبیعت جنگلی و زیبای زیرپا از فراز قلعه ماران
-
بر فراز ابرها بالا قله دژتاکی یا قلعه ماران
بر فراز ابرها بالا قله دژتاکی یا قلعه ماران
-
زنبورعسل در حال گرده برداری از یک گل زیبای وحشی
زنبورعسل در حال گرده برداری از یک گل زیبای وحشی
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
قارچ های زیبای روییده بر یک تنه درخت بر فراز قله ماران
قارچ های زیبای روییده بر یک تنه درخت بر فراز قله ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران - محل خروج از قله
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران - محل خروج از قله
-
شهر رامیان از بالای کوه قلعه ماران
شهر رامیان از بالای کوه قلعه ماران
-
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
-
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
-
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
بر فراز قله ماران - دره منتهی به رامیان - عکس از بالای آبشار پشمکی
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
جنگل های بالای قله قلعه ماران
جنگل های بالای قله قلعه ماران
-
بر فراز قله قلعه ماران
بر فراز قله قلعه ماران
-
حنگل ابر از فراز قله قلعه ماران
حنگل ابر از فراز قله قلعه ماران
-
نوک این صخره ارتفاع 2320 متری قله قلعه ماران است
نوک این صخره ارتفاع 2320 متری قله قلعه ماران است
-
تیغه های بلند و جنگلی قله قلعه ماران
تیغه های بلند و جنگلی قله قلعه ماران
-
دژ و یا شاه نشین قله قلعه ماران در ارتفاع 2320 متری قله
دژ و یا شاه نشین قله قلعه ماران در ارتفاع 2320 متری قله
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
بر فراز قله 2320 متری قله ماران - انتها پایان جنگل های ابر
بر فراز قله 2320 متری قله ماران - انتها پایان جنگل های ابر
-
بر فراز تیغه های قله قلعه ماران
بر فراز تیغه های قله قلعه ماران
-
تابلو بلندترین نقطه قله دژتاکی
تابلو بلندترین نقطه قله دژتاکی
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
پهنه سه کیلومتر مربعی بالای قله قلعه ماران
-
درختان بلند بر پهنه سه هزار متر مربعی قله قلعه ماران
درختان بلند بر پهنه سه هزار متر مربعی قله قلعه ماران
-
پاکوب های خروجی از قله قلعه ماران
پاکوب های خروجی از قله قلعه ماران
-
پاکوب های منتهی به قله قلعه ماران
پاکوب های منتهی به قله قلعه ماران
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=830#sigProIdd4568e3273
[1] - این قلعه را به نام های دیگری از جمله قلعه موران، قلعه میران، دژتاکی و... نیز می نامند.
[2] - این قلعه در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی شهر رامیان و در 76 کیلومتری شهر گرگان مرکز استان گلستان واقع شده است.
[3] - همانگونه که دیده می شود شهری که در پای این قلعه قرار دارد "رامیان" نامیده می شود که همان "راهی در میان"، بوده است و یا منطقه ایی در میان راه ایالت قومس و هیرکانا یا طرستان و استرآباد بوده است، که به مرور این نام به "رامیان" تغییر یافته، و نشان می دهد که ایستگاهی است بین راهی، بین منطقه "پشت بسطام" و استرآباد و یا طبرستان.
[4] - چتربال سواری یا پاراگلایدینگ Paragliding یک ورزش تفریحی و رقابتی مخاطره آمیزه است. در هنگام پرواز، خلبان آن پروازی با ویژگیهایی مثل سبک وزنی و پرواز آزاد را به طور همزمان با یک چتربال Paraglider که در واقع نوعی بادپر است را تجربه میکند. پرواز میتواند به چند شکل آغاز شود. در روش اول خلبان با سرعت در جهت مخالف باد میدود و چتر را پشت سر خود میکشد. برخورد باد به زیر چتر آن را به اهتزاز در میآورد و نهایتاً موجب به پرواز درآمدن خلبان میشود. اگر باد شدیدتر باشد گاهی خلبان ابتدا در جهت مخالف میایستد (به اصطلاح ریورز یا ضربدری گفته میشود) تا باد چتربال را از زمین جدا کند و سپس برگشته و شروع به دویدن میکند تا از زمین جدا شود. این روشها معمولاً در نواحی کوهستانی انجام میشود تا خلبان بتواند از تفاوت ارتفاعش با زمین پستتر نیز برای تداوم مدت پرواز استفاده کند. در روش دوم که معمولاً در نواحی پست استفاده میشود، خلبان به کمک یک وسیله دیگر کشیده میشود تا به ارتفاع مناسب برسد و بعد خود را از طنابی که توسط آن کشیده شده جدا میکند و مستقلاً پرواز میکند. مبنع ویکی پدیا
[5] - از بزرگترین انواع شاهین های شکاری است که بدن بالابان با ترکیب شتاب سریع و مانورپذیری بالا برای شکار در نزدیکی سطح زمین در دشتهای باز تکامل یافتهاست. به همین جهت بیشتر در شکار جوندگان متوسط جثه روزگرد به ویژه سنجاب زمینی مهارت دارد. در استپهای کمدرخت، کوهپایهها، کوهستانها و نواحی نیمهبیابانی به سر برده و در شکاف صخرهها یا روی درختان آشیانه میسازد و گاهی نیز از آشیانههای قدیمی پرندگان دیگر بهره برده و تولید مثل میکند. در برخی نواحی از جمله مناطق نزدیک به آب پرندگان طعمهٔ اصلی او میشوند. در سالهای اخیر در برخی نواحی اروپا کبوتر بهجای جوندگان طعمه اصلی بالابان شدهاست. بالابان بیشتر به صورت افقی به طعمههای خود حمله میکند و احتمال کمتری دارد که به سبک شاهین معمولی (بحری) با شیرجه زدن طعمه را شکار کند. آنها در ماههای اردیبهشت تا تیر بین ۵ تا ۳ تخم میگذارد و ۳۰ تا ۲۸ روز روی تخمها میخوابد. جوجهها پس از ۴۵ تا ۴۰ روز به بلوغ میرسند. منبع ویکی پدیا
[6] - گردنه و جاده ایی بین شهرستان شاهرود و شهر رامیان که بلندترین ارتفاع آن به 2888 می رسد.
[7] - روستایی در پای قله ی قلعه دژتاکی یا قلعه موران که مهمترین و شاید تنها مسیر دسترسی به قله از مسیر این روستا ممکن می شود.
[8] - آبشار پشمکی در ۱۰ کیلومتری جنوب شهر رامیان در روستای پاقلعه از توابع بخش مرکزی شهرستان رامیان قرار دارد. آبشار در ۳ کیلومتری غرب روستاست که نیمی از مسیر منتهی به آن از میان مزارع روستا، و نیم آن در دل جنگل ادامه می یابد. مسیر جنگل از کنار رودخانه آبشار همراه با شیبی ملایم است. آبشار ارتفاعی در حدود ۸ متر دارد و سنگ های آن مملو از گلسنگ و خزه است.
[9] - کتب فراوانی در خصوص تاریخ قلعه میران مطالبی نگاشتهاند در تاریخ اشکانیان تالیف محمد حسن خان اعتمادالسلطنه آمده است که سلاطین اشکانی شش ماه از سال را در تیسپون سر میکردند و شش ماه دیگر را در ییلاق طبرستان و مازندران و شاهکوه و استرآباد بودند. سایکس مدعی است که قلعه ماران. همان پایتخت دوم اشکانیان است که تیرداد اشکانی آن را ساخته و آنرا "دارا" نامیده که همان "داریون" در کتب یونانی است.
[10] - در دوره تیموریان، تیمور و پسرش به نام میرانشاه وارد رامیان شده و در قلعه ماران دو دژ ساختند که یکی از آنها به نام قلعه میرانشاه بوده و از آن پس این قلعه، به قلعه میران معروف شد.
[11] - ابت در سال ۱۲۶۰ه.ق درباره موران قلعه مینویسد: موران قلعه، کوه بلندی است در طرف شرقی استرآباد و هشت فرسنگی آن. بالای آن قلعه خرابه ایست که زندان و چاهی و اراضی کشت دارد. دسترسی به قلعه از راهی باریک است میگویند در موران قلعه محمد زمان خان- یکی از حکام محلی دوران فتحعلی شاه - تمام سران ایل قاجار را زندانی کرد و برادر خود - رحیم خان - را مامور ایشان نمود و اعلان استقلال داد. فتحعلی شاه سربازانی به فرماندهی حسین خان – پدر حاکم امروزی (۱۲۶۰) استرآباد - به این قلعه فرستاد. ساکنان استرآباد او را اسیر کردند و به دست سربازان رحیم خان دادند.
یادم هست در همان روزهای نخست پیروزی آقای دونالد ترامپ، در شرایطی که این رئیس جمهور متمایز و عجیب، و وابسته به جمع خاصی از سرمایه داران امریکایی، هنوز سکان کاخ سفید را در دست نگرفته، و کنه ذات خود را رو نکرده بود، آقای صادق زیباکلام استاد علم سیاست ما در دانشگاه تهران، خطاب به مخالفان برجام می گفت [1] روزی خواهد رسید که آنهایی که فرصت ریاست جمهوری آقای باراک حسین اوباما را از دست دادند "چراغ به دست" به دنبال "روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود" خواهند گشت و متوجه خواهند شد که "چه روزهای خوبی بود که می شد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنش زدایی رفت، اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."
و انگار او درست می گفت چرا که اکنون با آمدن جانشین آقای اوباما، باید هستی و نیستی کشور را به قمار مذاکره و یا رویارویی با کسی برد که نه به اخلاق، نه به قانون توجه در خوری دارد و در عین حال متقاضی افزایش قدرت غیر پاسخگو نیز برای خود در سیستم قانونی امریکاست.
و حال که فرصت آن رئیس جمهور رنگین پوست امریکایی، که به نسبت به اخلاق، قانون و... وفادار تر بود و مهمتر اینکه برخواسته از جامعه مستضعفین می نمایاند و ممکن بود دردهای ما را بهتر درک کند، و... را از دست دادیم، بوی تحقق این پیشگویی ها، در حال استشمام است، چرا که اکنون "دور جدیدی در سیاست آمریکا ورق خورده که اخلاق را از سیاست منفک می کند." [2] اکنون باید با امثال جان بولتن، مایک پمپئو و ترامپ در مذاکره و یا جنگ، رویارو شویم؛ فرصت سوزی از ایران، و صلح یعنی همین.
طرف های مقابل ما اکنون کسانی اند، که به جامعه ایی در امریکا تعلق دارند که اصلا درد جهان سومی ها را نمی فهمند، نه از این جامعه بوده و نه میانه خوبی با جهان سومی ها دارند، و از سوی دیگر وفاداری و پایبندی درخوری هم به قواعده، قوانین، عهدنامه ها و میثاق نامه های بین المللی نشان نمی دهند، و جانشین آقای اوباما اکنون در چنان جایگاهی، با چنین خصوصیاتی سخن از مذاکره و توافق می کند، چیزی که بدان اعتقادی نشان نداده، که اگر داشت از این همه قوانین و قراردادهای امضا شده دوجانبه و چندجانبه بین المللی، که در واقع حاصل ده ها سال تلاش دیپلماتیک جهان، مطابق با معیارهای زیست محیطی، حقوق بشری، صلح و آرامش و... بود، خارج نمی شد.
بله امروز صدای شکستن استخوان های اخلاق، قانونمداری و... را حتی در امریکای مدعی تمدن هم می توان شنید، و انگار از این لحاظ، امریکا هم رو به جهان سومی شدن پیش می رود، و این را بسیاری هم شنیده و ابراز می دارند. که اساس های بنیادین بشری را زلزله ایی با خصوصیت های تمامیت خواهی، ظلم، عدم پاسخگویی، دوری از اخلاق، قانون و... تکان داده و به لرزش در آورده است،
و امروز کسانی سکاندار جامعه جهانی اند که دیگر نه به قوانین بین المللی این جهان شانی در خور قایلند، و نه می توان به قول قرارشان دل خوش کرد، و نه به تتمه اخلاقی که رکن رکین انسانیت است، و ممکن بود در ظلم و جنایت بازدارنده آنان باشد، و در نبود آن، جهان جنگلی بیش نیست؛
اگر در زمانی "آقای باراک حسین اوباما برای عادی سازی روابط ویران شده با امریکا، مثل یک داروی شفابخش بود، و باعث شد که جناح ضدجنگ در دو کشور، در موضع ضعف شدید قرار گیرند" [3]، امروز جنگدوستان در اوج قرار گرفته اند، و سرنوشت ملت ها در دست کسانی است که ثروت و قدرت خود را در بحران و جنگ می جویند،
و در این کشاکش درد و ماتم چالش های بی حاصل، و دور باطل رویارویی های خرد کننده که بدنه جامعه مظلوم و تحت ستم، بیشتر از هر بخش دیگری متاثر از آن می شود و مورد هدف قرار می گیرد، معمولا ملت ها خود را به کناری می کشند تا ببینند این دعوا به کجا خواهد انجامید، و در واقع چیزی نخواهد شد الا، پیشبرد اهدافی شوم توسط فرصت طلبانی اهل خدعه و نیرنگ، که نیاز به بحران، درهم ریختگی و کنار نشستن و تماشاچی شدن ملت ها دارند، تا در این فرصت گرفتن از آنها، به اهداف از پیش تعیین شده و شوم خود برسند.
-
کاریکاتوری از اوباما با ژست مخصوص او
کاریکاتوری از اوباما با ژست مخصوص او
-
نبرد جنگ طلبان و صلح طلبان در امریکا هم جریان دارد
نبرد جنگ طلبان و صلح طلبان در امریکا هم جریان دارد
-
باراک حسین اوباما و دونالد ترامپ
باراک حسین اوباما و دونالد ترامپ
-
بر مزار یادبود قربانیان جنایت اتمی امریکا در ژاپن
بر مزار یادبود قربانیان جنایت اتمی امریکا در ژاپن
-
تقدیم گل بر یادبود قربانیان بمباران هیروشیما توسط اوباما در سفر به ژاپن
تقدیم گل بر یادبود قربانیان بمباران هیروشیما توسط اوباما در سفر به ژاپن
-
احترام به سربازان قربانی شده در جنگ بین امریکا و ژاپن
احترام به سربازان قربانی شده در جنگ بین امریکا و ژاپن
-
سنگ قبر سربازان امریکایی - حاصل جننگ طلبی ها
سنگ قبر سربازان امریکایی - حاصل جننگ طلبی ها
-
پیکریک شهید - دشمن حتی پوتین هایش را نیز غارت کرد
پیکریک شهید - دشمن حتی پوتین هایش را نیز غارت کرد
-
دو شهید پشت به پشت هم رها شده از این دنیای جنگ، در محاصره دشمن در شلمچه
دو شهید پشت به پشت هم رها شده از این دنیای جنگ، در محاصره دشمن در شلمچه
-
روزی کاخ سفید هم در خونی غرق خواهد شد که جنگ طلبان آن را تدارک ببینند
روزی کاخ سفید هم در خونی غرق خواهد شد که جنگ طلبان آن را تدارک ببینند
-
او که از جامعه مستضعفین برخواسته بود، شاید با اشک نیازمندان آشناتر بود
او که از جامعه مستضعفین برخواسته بود، شاید با اشک نیازمندان آشناتر بود
-
چرخ هایی که در بردگی انسان و به زور اسلحه می چرخد
چرخ هایی که در بردگی انسان و به زور اسلحه می چرخد
-
روسای جمهور زنده امریکایی به ترتیب با همسرانشان
روسای جمهور زنده امریکایی به ترتیب با همسرانشان
http://mostafa111.ir/neghashteha/naghaz/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C%20%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C/562-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%D9%88%DB%8C.html?start=830#sigProIde8c923ae24
[1] - "آنقدرها طول نخواهد کشید که خیلیها از ایران چراغ به دست خواهند گرفت و به دنبال روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود و آقای جان کری سکان وزارت خارجه آمریکا را در دست داشت بگردند، آن روز متوجه خواهند شد که چه روزهای خوبی بود که میشد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنشزدایی رفت اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."
[2] - داشتم مطلبی را از آقای رسول نفیسی، در خصوص سیاست پیچیده دونالد ترامپ رییس جمهور امریکا برای غلبه بر رقیب دمکرات خود تحت عنوان "دونالد ترامپ و «جوخه» دمکرات ها" و کیس حملات توئیتری او به چهار نماینده زن رنگین پوست کنگره امریکا مربوط به حزب دمکرات را مطالعه می کردم که نویسنده در پایان مطلب خود به دمکرات ها هشدار داد که باید بفهمند که دنیای سیاست امریکا عوض شده است، و این مطلب در واقع هشدار او به دمکرات ها بود.
امروز سی ام تیرماه است، تاریخ آزادی خواهی معاصر ایران حوادث تلخی را برای این روز ثبت کرده است
پس جا دارد یاد شهدای 30 تیر 1331 که برای دفاع از انتخابات آزاد
و عدم دخالت نظامیان و دربار در انتخابات شهید شدند، را گرامی بداریم
حضور در ستیغ های شهر مجن را مدیون این دوستانم :
این صعود را مدیون سه تن از اعضای تیم دوچرخه سواری حرفه ایی "افق دور شهرستان شاهرود" [1] هستم که مقدمات، هماهنگی و زحمت این برنامه به عهده آنان بود، و همین جا ضمن تشکر، این گزارش را که نتیجه همنشینی با آن دوستان است، را به آنان و همه طبیعت دوستانی که عاشق طبیعت و ورزش هستند، تقدیم می کنم.
یکی از اعضای تیم امروز ما شب پیش از این صعود را تا ساعت یک بامداد، به مراسم و حواشی چهلمین روز درگذشت پدرشان گذرانده بود، و ساعت 4 بامداد با ما در این صعود همراه شد، و از قضا عضو تیمی گردید که با من تا آخرین ساعات روز صعود همراه گردید. دیگری می گفت به خانواده گفته ام که اگر در سفری امکان بردن دوچرخه ام نباشد، من هم در آن سفر نخواهم بود و...
این تیم ورزش رکابزنی که ده ها سال سابقه رکاب زدن در کوه ها، جاده ها، دره ها و راه های خاکی کوه و کویر را در کارنامه خود دارند، متاسفانه سایتی برای اعلام و ثبت تحرکات ورزشی خود نداشته، و توصیه اول من به آنان ثبت وقایع ورزشی در یک سایت اینترنتی با دسترسی عمومی بود، تا نتایج و دست آوردهای ورزشی ماندگار و به دیگران منتقل گردد، که اگر این به حقیقت بپیوندد، کارهای ورزشی آنان که تنها با تکیه بر توان مالی و شخصی خودشان، و بدون استفاده از ریالی از بودجه های ورزش عمومی است، خواندنی و دیدنی خواهد بود. به امید روزی که متولیان ورزش کشور بتوانند به کشف این حرکات خودجوش مردمی اقدام کرده، و با حمایت معنوی و یا امکانات، در رونق و گسترش آن مفید فایده شوند.
این هسته ورزش دوچرخه سواری می تواند بازوی ورزشی کمیته دوچرخه سواری شهرستان شاهرود بوده و برای پیشبرد اهداف ورزشی آن کمکیار مسئولین دولت در امر این ورزش باشند. چون آنان جوانی به دور از دود و دخانیات، و به دور از هرگونه خلاف های رایج در بین جوانانند و می توانند الگویی مناسب برای ورزش و طبیعت گردی باشند، اینان کسانی هستند که دل در گرو طبیعت دارند، و از هر ساعتی که فرصت حضور در طبیعت را بیابند، آن را غنیمت دانسته و بر این حضور شکرگزار، قدر دان و حافظ می باشند.
صعودی در سایه اخبار شوم مهیا شدن مقدمات جنگ و جنگ طلبی ها :
اکنون که سرنوشت جهان بشریت در دست کسانی افتاده است، که به هیچ قاعده و قانون انسانی و بین المللی احترام نمی گذارد، و به سان شرایط حاکم بر جنگل، هرکه هرچه از دستش بر می آید، در راه رسیدن به قدرت و ثروت کوتاهی نمی کند، و نفس قدرت طلب و زیاده خواه مبنای تصمیم گردیده است، و طرف های درگیر در این ابهام بزرگ در خلع ید حاکمیت انسان بر سرنوشت خود، هر یک مطابق منافع دنیایی خود، بی توجه به نتایج اقدامات شان بر جامعه بشری و انسان مظلوم و به کناری نهاده شده، هر یک راه خود را می روند و اهداف شیطانی خود را دنبال می کنند، تا به امیال حیوانی خود دست یابند، برای انسان هایی که هیچ تاثیری در تغییر شرایط خود ندارند، بهترین راه فرار از اخبار شوم فراهم شدن شرایط شروع جنگ، در روابط جنگلی حاکم بر جهان، فرار به طبیعت است.
چرا که در اینجا دیگر انسان در جنگل واقعی و طبیعی زیست می کند و با مرگی دست و پنجه نرم می کند که در شرایط مرگ آور طبیعت، با دیگر موجودات همداستان و مشترک است و آنان نیز مثل تو در آن، با تو شریک و مساوی اند، اینجا ظلمی اگر هست بالسویه بوده، و لذا پذیرفتنی تر خواهد بود.
و به قول آن چوپان زحمت کش اهل مجن، که در دره "بالا چالویی" مراقب حاصل سالانه گله گوسفند خود بود که می گفت، "مدت ها بود که با خود کلنجار می رفتم که خدایا این چه تقدیر است که برای ما قرار دادی، که باید با سختی زندگی در این کوه و صحرا دست و پنجه نرم کنیم، ولی اکنون که بعد از سال ها، به زندگی خود فکر می کنم، می بینم چقدر خدا خاطر ما را می خواست، که بدین کوه و صخره ها ما را مبتلا کرد، و به همین دلیل در جریان آنچه در جامعه می گذرد، نیستیم و یا کمتر هستیم، و در محیطی جدا از آن قرار مان داد، و اکنون خدا را به همین دلیل شاکرم."
بله در حالی که اخبار نگران کننده رویارویی بین قانون شکنان و جنگ طلبان بین المللی و ایران، در خلیج فارس، دل انسان هایی که دل در گرو صلح و آرامش دارند را خون می کند، و به روشنی می توان دید که شرایط به سمتی برده می شود، تا نان حرام بهره از شرایط جنگ و خونریزی، برای ریختن و تلیت شدن در قاتق ثروت اندوزان و قدرتِ طلبان و جنگ طلبان جهانی در حال فراهم شدن است، یک راه فرار از اخبار شوم جنگ، زدن به دل طبیعت است،
آنجا دیگر به واقع با وحوش محشور خواهی بود، با کسانی که انتظار انسانیت، اخلاق، عقل، وفاداری به ارزش ها و... از آنان نداری و دلت هرگز از شرایطی که بر جامعه آنان بدین لحاظ در جریان است، به درد نمی آید، هر چند ممکن است توسط آنان دریده شوی، یا شاهد دریدن ها باشی، اما دیگر این دریده شدن و یا دریدن ها، مثل آن دریده شدن و دریدن های جاری در جامعه انسانی نیست،
این دریدن و دریده شدن ها، نه از توسعه طلبی و نه قدرت پرستی های انسانی و... است، بلکه وسیله ایی طبیعی در دست وحوش حیات وحش است، برای زنده ماندن؛ آنان می درند تا زنده بمانند و خداوند نیز این ابزار را برای آنان مباح قرار داد، تا بتوانند حفظ بقا کنند، پس بر گرگ های جامعه وحوش هرگز نمی توان خرده گرفت و آنان را شماتت کرد که چرا می درند، که آنان را انگار برای دریدن و دریده شدن خلق کرده اند.
اما آیا انسان را نیز برای دریدن و دریده شدن خلق کرده اند؟!! خیر؛ او را برای انسان زیستن، برای رعایت اخلاق، رعایت حق این و آن، برای انسانیت خلق کردند، و حال به گرگی درنده تر از گرگ بیابان تبدیل شده، و تمام ابزار و قدرت عالم را در خدمت خود گرفته، تا جمعی را دریده و باقی را به اسارت نکبتبار خود برد، زهی تاسف که انسانیت در این بین در پس شعارهای زیبا کاملا گم شد، و اثری از آن دیده نمی شود،
و اکنون انسان گرگ شده، مجهز به حاصل علم و توسعه علمی بشر، همه چیز را به خدمت اهداف شوم خود گرفته، و به گرگی درنده خو، خالی از انسانیت تبدیل می شود تا گام های موفقیت شیطانی خود را بر سرخی خون انسان ها نهاده، از روی تمام ارزش های انسانی بگذرد، تا به لذات حیوانی قدرت و ثروت بیشتر دست یابد. برای ما که بر این شرایط تاثیری نداریم، شاید بهتر باشد که از توجه به این اخبار هم بگذریم و... هرچند صحنه گردانان این صحنه زشت نیز، همین را از ما می خواهند؛ تسلیم بر آنچه، آنان برای ما رقم می زنند.
باز هم معدن کاری و دست هایی که طبیعت را به غارت نشسته است:
سفر به کوه های شهر مجن، سفر به دل یکی از معادن مهم زیستی وحش منطقه است، که به نظر من باید اداره محیط زیست شهرستان شاهرود، به علت وجود این معادن ذی قیمت زیست محیطی بزرگ، مهمترین اداره دولتی در این شهرستان باشد، چرا که گونه های زیستی اش، مهمترین گونه های زیستی ملی و بین المللی است، از جمله "گورخر ایرانی" آن، که در حال انقراض می باشد؛
لذا مهمترین، پر تعداد ترین، کارآمد ترین، وفادار ترین و... نیروی محافظ زیست محیطی، که عاشق طبیعت باشد را باید به کار گرفت تا محافظت از این گنجینه بی نظیر را بدو سپرد، این منطقه اکنون واجد پارک های ملی و مهم از جمله خار توران است که هنوز امید به حفظ زیستگاه های ملی کشور، و بین المللی به آن است، و منطقه ایی زنده از این لحاظ تلقی می گردد، و وقتی در مناطق بکر زیستی اطراف شهرستان شاهرود پای می گذاری، مجذوب زیبایی اش می شوی، هر چند دست اندازی های بشر، در همین ساعاتی که من به نگارش این گزارش مشغولم، بحران ویرانی زیست محیطی آنرا فریاد می زند، و هر کوری هم می تواند این روند را بدون چشم هم ببیند.
در هر منطقه از کشور که با کوهنوردان و اهل طبیعت و با دغدغه محیط زیستی همراه می شوی، درد آنان نیز مشترک است، و می بینی که چقدر آنان نسبت به طبیعت و آنچه بر آن می رود، حساس و البته نالانند، در مسیر شاهرود تا آبشار مجن که آخرین نقطه پارک اتومبیل ما، در مسیر این صعود بود، مرثیه دست اندازی گروهی قدرتمند به نقطه راهبردی زیست محیطی منطقه یعنی ذخیره گاه غنی قله شاهوار که چون اختاپوسی بدان دست اندازی کرده اند را شنیدم، و هر سه همراه من، از خطراتی گفتند که این دست اندازی قدرتمدارانه زیستگاه های طبیعی شاهوار را مورد خطر و تهدید جدی قرار داده است.
آنان چنان با حسرت از این تجاوز به محیط زیست می گفتند که کم مانده بود که در مرثیه خوانی خود گریه سر دهند، وقتی از داستان شاهوار می گفتند، و دست اندازی هایی که در قالب معدن کاری به این حریم این زیستگاه طبیعی مهم شده و می شود.
آنان از داستان غمناکی گفتند و گفتند که دل هر انسانی را به درد می آورد، چرا که اهمیت شاهوار و منابع حیاتی آن برای هزاران نفر ساکنان اطرافش که چشم به کرامت و بخشش آن دارند، تا زندگی کنند، بسیار مهم است؛ و اینک این کوه راهبردی در زندگی مردم شاهرود و اطراف آن، در معرض حرکت کارگزاران معدنی شده است، که چنان مستظهر به قدرت های مهم حاکمیتی اند، که تاکنون هیچ قدرت مردمی، از طریق اعتراضات محلی و دامنه دار، راهپیمایی ها، تجمع ها، [2]پیگیری نماینده محترم شهرستان جناب آقای دکتر سید حسن حسینی شاهرودی[3]، ادارات محیط زیست، فرمانداری و... نتوانسته است در حدی باشد که به توقف حرکت تخریبی آنان منتهی شود، و همچنان علیرغم این همه اعتراض مردمی و دولتی، به کار خسارتبار خود ادامه می دهند.
منطقه حفاظت شده شاهوار که زیستگاه مهم حیات وحش و منبع تامین آب منطقه شاهرود و بسطام را عهده دار است، مورد هجوم معدنکاران وابسته به کارخانه آلومینیوم جاجرم قرار دارد، که به واسطه پشت گرمی در سطوح قدرت حاکمیتی، تمام اعتراضات محلی شهرستان شاهرود و... به نتیجه ایی که مردم می خواهند منتهی نشده، و آنان همچنان این زیستگاه گونه های در حال انقراض درخت اورس را تخریب می کنند، و جاده های دسترسی آنان تمام زیستگاه های وحوش در قله شاهوار را با خطر انهدام مواجه کرده است، و جاده های دسترسی آنان به خاک معدنی، اکنون به نزدیکی های بالای قله شاهوار هم رسیده است.
حضور این غارت گران منابع طبیعی، علاوه بر مورد خطر قرار دادن زیستگاه های اورس (گونه گیاهی در حال انقراض و تحت مراقبت محیط زیست)، منابع آب منحصر به فرد و بدون جایگزین شهرستان شاهرود و بسطام را هم مورد خطر جدی آلودگی قرار داده است،
بطوری که طبق گفته این دوستان، فعالیت معدنکاری آنان در سمت شمالی قله شاهوار، به آلودگی آب "چشمه آبپری" در سمت جنوب قله شاهوار منجر شده، و این ارتباط منابع آب، در زیر قله شاهوار را با صدای بلند فریاد می زند، اما توانی بر توقف این ها نیست؛ و گفته می شود آلودگی آب چشمه های قله شاهوار به ذرات آلومینیوم، در اثر فعالیت های معدن کاری به چند ده برابری حد مجاز افزایش یافته و این آلودگی آب های بی نظیر که هم آب شرب و هم آب کشاورزی منطقه را تامین می کند، جان و سلامتی هزاران نفر را در خطر جدی قرار داده، و در آینده منجر به بیماری اهالی این شهرستان و روستاهای حاشیه محل شده، و این آلودگی از طریق میوه و آب شرب، وارد بدن مردم خواهد شد، و سلامتی اهالی را در معرض خطر جدی قرار داده است.
دوستان همراه ما در این صعود آنقدر با طبیعت دوست و عاشقند که صعود خود را با سجده بر خاک آن آغاز کردند و در بین راه هر پلاستیک و یا قمقمه آب پلاستیکی را که دیدند، جمع می کردند تا هم صعود کنند و هم طبیعت را آلودگی زدایی نمایند. وقتی به مجن رسیدیم چندین کیلو بازمانده های پلاستیکی ناشی طبیعت مانی دیگران را جمع کرده و به زباله دانی های شهر مجن منتقل کردیم.
میش و کل ها، خرگوش ها و کبک های این منطقه بکر حیات وحش قابل دیدنند، و گونه های گیاهی، از جمله "گو دمبله" (یا همان دنباله گاو)، اورس (سرو کوهی)، درمنه، گون، آویشن و ده ها گونه گیاهی دیگر که من آن را نمی شناسم، پرندگانی مثل عقاب، گونه ایی مرغ مگس خوار که مشکی رنگ بود و من تابه حال از آن گونه ندیده ام، در این کوه ها می توان دید، و ماموران محیط زیست، انگار گشت مناسبی در منطقه ندارند و آثاری از حضور آنها دیده نمی شود، تنها به دوستداران طبیعت سفارش کرده اند که اگر موردی دیدید که شلیک شد، از طریق تماس تلفنی به ما خبر دهید، و به قول یکی از همنوردان، "وقتی شکارچی ایی شلیک کرد و موجودی نایاب را کشت، گرفتن و مجازات او، اگرچه موثر است، ولی به نجات حیات وحش منجر نمی شود، بلکه این فقط انتقامی است که از شکارچی گرفته خواهد شد".
چوپان ها از وجود یک پلنگ در منطقه هم خبر می دهند، که پیشروی انسان ها در کوه ها و خبر کشیده شدن جاده ایی از "تنگه داستان" در مجن تا روستای "دیباج" در دامغان، به خسارت بیشتر به محیط حیات وحش منطقه منجر خواهد شد و این خبر خود مرثیه ایی بود، که از سوی همنوردانم در میان کوه خوانده می شد، هرچند یکی از افراد محلی که چند دقیقه ایی با ما در مسیر همقدم شده بود، می گفت : "کاری از دولت ما ساخته نیست و ساخت این جاده هم خواب و خیالی بیش نیست، دولت جاده ها را خراب نکنند، جاده ایی نخواهند ساخت." [4] گرچه دوستان همنوردم به رغم ناراحتی این دوست محلی، خوشحال بودند که دولت نخواهد توانست چنین پروژه ایی را به انجام برساند.
مجن در محاصره ستیغ های بلند و فنی :
برای کسانی که در جاده اصلی و بین المللی در حاشیه کوه های البرز شرقی بین دامغان و شاهرود در حرکتند، دیواره های بلند و ستیغ ها سر به فلک کشیده در کوه های سمت شمالی آن دیدنی و جلب توجه می کند. شیب های تند، صخره های دست نایافتنی که در امتداد جاده از دامغان تا شاهرود یکپارچه ادامه دارد و طبیعت وحشی و بکر را این کوه ها، ذهن تو را به خود مشغول می کند، که بر زمین این منطقه، در طی میلیون ها سال تاریخ طبیعی، چه حوادثی گذشته است، که چنین ارتفاعاتی مثل استخوان های شکسته و سفتی که از گوشت نرم این خاک بیرون زده اند، سر به آسمان کشیده اند، چگونه تشکیل شده و شکل گرفته اند.
امروز به برکت دوستان اهل طبیعت شاهرودی ام، فرصتی یافتم تا پای در عرصه سیمرغ نهاده، و در دل این کوه ها اوراقی از کتاب طبیعت زیبای منطقه البرز شرقی را ورق زنم. مقصد کوه های اطراف شهر مجن است، و کار ما از آبشار زیبا و سد "تنگه داستان" شهر مجن آغاز می شود، شهری که در واقع به ماسوله کویر مشهور است، و همین نعمت طبیعی آن شهر را به یک مقصد گردشگری مهم در منطقه تبدیل کرده است، به طوری که وقتی چند روز پیش، یک توریست میهمان شهر ما، که از دزفول آمده بود، و در حالت عبوری از شاهرود در مسیر مشهد بود، از من آدرس آبشار مجن را جویا شد، تا از آنجا دیدن نماید.
کوه های سنگی – آهکی منطقه که بلندی و شکل شیب های آن و... دسترسی آسان کوهنوردان آماتور را به بلندای قله هایش، گاه غیرممکن می کند، تنگه هایی که آب آنرا در دل این کوه ها ایجاد کرده است، و تنها محل عبور به لایه های بعدی و بعدی از طریق همین تنگه ها میسر می شود، و... مقصد ما در این طبیعت گردی است.
نقشه های هوایی منطقه ایی که را امروز در آن حضور می یافتیم را پیش از حضور درآن از طریق سایت های اینترنتی Google Earth و Google Maps چک کردم و نفوذ سخت به قله های آن را به صورت مجازی دیدم، قله هایی که اگرچه کمی بیش از 3700 متر ارتفاع دارند، ولی در کوهنوردی سختی و صعودپذیری، اصلا ربطی به ارتفاع قله ها ندارد، و کوه های کوتاه ارتفاعی هم هستند، که صعود به آن یا غیر ممکن و یا بسیار سخت است. کوه های اطراف مجن هم از این دسته کوه هایند، که مثل استخوان شکسته ایی که از بازویی مجروح و پاره شده بیرون زده باشد، از دل پوسته زمین بیرون زده اند و لذا بدون ابزار و تدارکات کوهنوردی، و آموزش های حرفه ایی و البته شجاعت لازم برای کوهنوردی، صعود به آن گاه غیر ممکن است و در باقی موارد هم سخت و دلهره آور.
امروز در کل با دو گروه کوهنوردی مواجهه شدیم که هر دو از شهرستان گرگان جهت صعود به قله فنی و سخت صعود چالویی عازم بودند، یگ گروه کامل چهارده نفره که به سرپرستی خانم غفاری [5] در حال صعود ملاقات شان کردیم و هنگامی که ما آنها در تنگه چالویی دیدیم، کل صعود خود را شامل رفت و برگشت، 14 ساعته ارزیابی و اعلام می کردند، که در مسیری صخره ایی و ریزشی و دست به سنگ، صورت خواهد گرفت.
یک گروه سه نفره دیگر نیز که هر دو گروه از یک راهبلد محلی از شهر مجن با خود همراه داشتند در حال صعود بودند، گروه اول یک گروه حرفه ایی، پرتعداد بودند که آرامِ آرام صعود می کرد، و گروه دیگر که کم تعداد، اما تندرو بودند و ما با گروه دوم همراه شدیم.
گروه چهار نفره ما هم که از شاهرود آمد بودیم، اگرچه من با قصد صعود به یکی از قله های منطقه در این جمع حضور یافتم، ولی دیگران به قصد طبیعت گردی به منطقه آمده بودند، لذا تصمیم قطعی و جمعی برای صعود نبود، و به قول یکی از همنوردان "اگر صعودی بود باید قبلا هماهنگ می شد تا با آمادگی روانی در آن حضور یافت و..." و همین تشتت در اهداف، هدفگیری مقصدی برای صعود را مشکل می کرد، لذا وقتی مسیر دره پشت آبشار تنگه داستان مجن را به انتها بردیم و در "تنگه تاریک" به استراحت یک ساعته خود پرداختیم، عده ایی به بازگشت مصمم بودند، و عده ایی هم به حرکتی جدی تر، در راه بازگشت به شهر فکر می کردیم، که بالاخره این اختلاف نظر در تصمیم، در ادامه مسیر، منجر به پیشنهاد من و یکی از دوستان شد تا نصف گروه راه بازگشت گیرند و من و این دوست همنوردم، راه صعود از طریق تنگه چالویی به سمت قله را در پیش بگیریم، لذا اگرچه در مسیر بازگشت، از تنگه چالویی گذشته بودیم، ولی دوباره بازگشتیم و از طریق این تنگه راه صعود به قله چالویی را هدف گرفتیم،
این در حالی بود که نه مطالعه ایی در مورد این قله داشتیم و نه سابقه ایی از آشنایی از مسیرهای آن، و این بدترین حالت در هر کوهنوری است که کوهنورد از قبل آشنایی و یا مطالعه ایی در باره مسیر نداشته باشد.
در دهانه تنگه چالویی که 2700 متر از دریا ارتفاع دارد، گروه سه نفره دوستان همنورد از تیم گرگان هم به ما پیوستند که با راهنمای خود، که یکی از جوانان اهل شهر مجن بود، در راه صعود به قله چالویی بودند، دو تیم به هم ادغام شدیم و اکنون تیم مشترک ما با راهنمای محلی 5 نفره شده بود، و در شیب های تنگه چالویی با این تیم گرگانیِ سرعت بالا، همنورد شدیم، بالای تنگه چالویی در ارتفاع 2920 متری که محوطه سرسبزی وجود دارد، و گله گوسفندی هم در حال چرا بودند، راه برای صعود به قله چالویی دو شاخه می شود،
یکی شاخه راه با عبور از راه های صخره ایی که عبور از آن نیاز به سنگنوردی دارد، و در سمت راست وارد شوندگان به محوطه سرسبز بالای تنگه چالویی، قرار دارد، و وقتی ما وارد این مکان شدیم، در قسمت بالای این مسیر در انتهای یک دره، تیم 14 نفره گرگان به رهبری خانم غفاری در حال عبور از یک گورده سنگی و تنگه ایی بودند.
آنان را نیز پیش از این در ابتدای تنگه چالویی در صبحگاهان یعنی حدود یک ساعت و نیم قبل، دیده بودیم و توضیحاتی در خصوص صعودشان دادند، این گروه با آرامش و احتیاط کامل در حال عبور از آن نقطه دیده می شدند، که آرام و بدون هیچ تعجیلی در حال عبور از شیب های یک تنگه و گورده صخره ایی بودند و یک به یک عبور می کردند؛
یک راه معمول و نسبتا آسانتر هم در سمت مقابل کوهنوردان وارد شونده از طریق تنگه چالویی قرار داد، که می توان در مسیر شمالی به جنوبی جغرافیایی، راه را مستقیم ادامه داد، و سپس بعد از حدود یک ربع و یا بیست دقیقه پیاده روی، به سمت راست یعنی شرقی – غربی پیچید و با صعود از یک یال که در واقع یال شرقی قله چالویی است، و با شیب های تند خود به قله چالویی ختم می شود، مسیر این دره سنگریزه ایی، صخره ایی را پشت سر نهاد و اوج گرفت، و بعد از عبور از آن شما به یک پله بالاتر در ارتفاع 3430 متری خواهید رسید که از اینجا قله چالویی که رخ به آسمان کشیده، به خوبی، دیده می شود، و با ادامه مسیر مستقیم به سمت قله، می توان راه خود را ادامه داد، تا به مقصد یعنی قله ایی که سمت قابل صعود آن رو به شمال و سمت صخره و پرتگاه آن به سمت جنوب و معدن طزره قرار دارد، رسید، درست زیر همین قله است که معادن غنی زغال سنگ قرار دارد و اکنون ده ها سال است که شرکت زغالسنگ البرز شرقی از آن معادن برداشت می کند و تمامی ناپذیر می نماید.
به این نقطه که رسیدیم، دیگر نه آب همراه ما کفاف ادامه صعود را می داد، نه شیب های تند و خطرناک منتهی به قله در چشمم صعودکردنی می نمود، دوست همنوردم هم خسته بود، لذا از اینجا به بعد ادامه مسیر دیگر برای ما ممکن نبود، و بعد از کمی استراحت از سمت چپ، مسیر نزول را در پیش گرفته، و خود را به سمت چشمه ایی متمایل کردیم که در "دره چالویی بالا" و در پایین همین جایی که ما روی آن بودیم، و در ارتفاع 3350 متری قرار داشت، خود را آن چشمه رسانده و آب های همراه خود را تجدید کرده، و دوستم که به امید این چشمه صعود کرده بود، و آن بالا آبی برای نوشیدن نداشت، و مشترکا از آب همراه من تا حالا استفاده کرده بودیم، نیز آب برداشت و من هم آب نیمه قمقمه خود را پر کردم،
اینجا تجربه استاد کوهنوردی ام را برای این دوست همنوردم که به امید این چشمه با قمقمه خالی آمده بود، متذکر شدم که می گفت، "در کوهنوردی قمقمه آب شما باید از منزل پر باشد و هر جا به آب بهتری رسیدید اگر خواستید می توانید آب را تجدید کنید، وگرنه انتظار نداشته باشید که چشمه ایی که هفته قبل از آن آب برداشته اید، این هفته هم آب داشته باشد، آب ضروری ترین همراه هر کوهنورد است".
اما در مسیر نزول هم چشم هایم، مسیر صعود دوستان گرگانی را دنبال می کرد، بخصوص نگران راهبلد این گروه بودم که جوانی 18 تا 20 ساله می نمود که اهل شهر مجن بود، جوانی با جسمی بسیار نحیف، که در مسیر مشترک با این گروه هم حالش بد شده بود، و با کفش های کتانی نامناسبی به کوه آمده بود و حتی سرپوشی هم برای فرار از نور خشن خورشید به همراه نداشت، لذا من شال همراهم را به او دادم، چون علاوه بر افت قند، احتمال می دادم که این ناراحتی که بر او عارض شده بود، ناشی از تابش نور شدید خورشیدی باشد که مستقیم به سر و گردنش اصابت می کرد، دوستم کمی از میوه های همراهش را به او داد، و من افسوس می خوردم که چرا این گروه از ما سبقت گرفت و کاش از ما جدا نیفتاده بودند، و کاش از همین ارتفاع 3430 این راهبلد نیز با ما راه باز می گرفت.
دلم در آشوب و نگران این جوان غیرتی بود، که در اثر ضعف خدای ناکرده در شیب ها لیز نخورد و از آن بالا به پایین پرت نشود و... ولی خوشبختانه غیرتمندانه این سه تن، به همراه دو تن دیگر که در بالاترها به آنها اضافه شدند، اُفتان و خیزان مسیرها را طی کردند، و وقتی ما در آنسوی "دره بالا چالویی" به یک گوسفند سرا رسیدیم و میهمان چوپانی شدیم، آنان در بالاترین نقطه قله چالویی جشن صعود گرفته بودند، و ما هم احسن گویان به غیرت و همت شان خوشحال بودیم که صحیح و سالم به بالای قله رسیدند و انگار من هم نفس راحتی کشیدم.
ما در حال استراحت و تجدید توان بودیم که گروه 14 نفره هم صخره نوردی هایش را به پایان رسانده و خود را به جایی رسانده بود که ما از آنجا نزول کردیم. این گروه هم بعد از کمی استراحت باز آرام و بدون تعجیل، صعود متانت بار خود را ادامه دادند، و من نگران شیب هایی بودم که اینها از آن عبور خواهند کرد، و زیرچشمی لحظه به لحظه آنان را در مسیرشان دنبال می کردم، دو تن از اعضای این گروه 14 نفره پیش از این خود را به گروه سه نفره همراه ما رسانده بودند و 5 نفره صعود کردند، و آنان در حال بازگشت بودند که باقی گروه خیز آخر را برداشتند، از این گروه باقی مانده نیز یکی پیشگام بود و از همه چند صد متری جلوتر می رفت، اما باقی گروه همچنان با سرعت کم ادامه می دادند، در حدود 200 متری قله، گروه صعود کرده و گروه در حال صعود به هم رسیدند و از هم گذشتند.
ما هم بعد از کمی استراحت در گوسفند سرا، به سوی "دره پایین چالویی" به راه افتادیم، دره بالاچالویی و پایین چالویی را گردنه ایی از هم جدا می کند، و بعد از گذشتن از این گردنه [6] که در ارتفاع 3410 متری قرار دارد، وارد دره پایین چالویی شدیم، که جهت غربی - شرقی داشت و ما به موازات "دره بالاچالویی" راه بازگشتی به سمت شرق دارد، و ما در خلاف جهت حرکت ورودی خود در دره بالاچالویی، در سمت شرق حرکت می کردیم، در انتهای دره پایین چالویی، در منتها الیه آن، "تنگه اسمال" [7] قرار دارد که آبی نصف مقدار آبشار "تنگه داستان" دارد، با این تفاوت که آب "تنگه اِسمال" از زیر تنگه به صورت چشمه بیرون می آید ولی آب تنگه داستان به صورت آبشار است و از صخره ایی فرو می ریزد؛
در انتهای شرقی دره پایین چالویی، با راهنمایی چوپان های حاضر در محل، با استفاده از یک گردنه در ارتفاع 2880 وارد یک گدار [8] شدیم، محل عبور از این گردنه را چوپان های محلی با سنگچین، مشخص کرده اند، تا تدارکات چی های گوسفند سراها، بدانند که از کدام مسیر آذوقه برایشان ببرند و به پرتگاه ها مبتلا نگردند. تنها راه عبور تدارکات به وسیله قاطر به دره چالویی پایین و بالا همین گدار است، و این تنها گریزگاه و تنها راه عبور از دره پایین چالویی به دره پشت "آبشار تنگه داستان" و نزول به پشت این آبشار می باشد.
عبور از این گدار، نیاز به توجه و دقت فراوان داشته، چرا که شیب های تند و صخره ایی در مسیر قرار دارد، که عبور از آن را خطرناک می کند، البته ما هنگام عبور از دره، در هنگام صبحگاهان، موقعی که به سوی تنگه تاریک در حرکت بودیم، این مسیر را برانداز کردیم، ولی هرگز فکرش را هم نمی کردم که چنین گداری در مسیر عبور از راه بازگشت ما باشد و ما بخواهیم از این مسیر بازگردیم و لذا دیدن ورانداز کردنم به چشم و به قصد استفاده از آن نبود، بلکه در حدی ارزیابی و کنجکاوی بود تا یافتن مسیری برای صعود و یا نزول. هنگام گذر از این گدار کبکی را دیدم که داستان زیبایش را در ادامه روایت خواهم کرد.
با هر وضعی که بود از این گدار عبور کرده و از طریق مالروهای ناشی از عبور قاطر تدارکات چی گوسفند سراها، خود را به یک دشت صاف در پایین یک شیب صخره ایی و ریزشی رساندیم، که بعد از این هم باز یک شیب صخره ایی دیگر وجود داشت، که برای یافتن راه عبور از آن هم باز مشکل داشتیم، و دقت زیادی لازم بود، تا راه عبور را یافت، اما بالاخره در سمت راست یک چشمه که گوسفند سرایی در پایین دره و در پشت تنگه داستان با استفاده از لوله کشی، از آن آب برده بود، راه عبوری به پایین پیدا کردیم،
به هنگام نزول، که از بالا به پایین نگاه می کنی، یافتن راه های نزول بسیار مشکل، و بلکه در مواقعی غیر ممکن است، چرا که دید از بالا به پایین گاه وجود ندارد، و خصوصا در شیب های زیاد یافتن راه نزول ممکن نیست،
بالاخره از طریق گشتن و جستجوی راه های عبور قاطرها، روزنه عبور به پایین را پیدا کردیم و گذار قاطرها که عبور پر تعداد و مداوم آنها راه های این دره را خاکی کرده بود، نشان می داد این تنها راه عبور به بالا دست و بالعکس می باشد، و کثرت عبور آنان کاملا نشانگر این امر بود. بعد از عبور از این چشمه، و بعد از چک راه های عبوری چند دهنه که احتمال داده می شد راهی به پایین در آن باشد، از یافتن روزنه ایی به پایین تقریبا داشتم ناامید می شدم، و با خود می گفتم که "خدایا راه عبور را خودت به ما بنمایان"، که بلافاصله به این گذرگاه و یا گدار رسیدیم، و با خوشحالی راه نزول را یافته و آن را در پیش گرفتیم، و از این آخرین محل صخره ایی تند نیز عبور کرده و به پایین دره رسیدیم.
اینجا بود که به تقاضاهای دوست همنوردم برای نشستن و تجدید قوا و خوردن نهار چراغ سبز نشان دادم و احساس کردم که از مناطق خطرخیز راه عبور کرده ایم، و اینجاست که می توان با خیالی راحت به خوردن نشست، تا پیش از این، به اصل "خروج از کوه تا قبل از 4 بعد از ظهر" کاملا وفادار و اصرار داشتم، و مدام به این فکر می کردم که راه های خروج را تا پیش از تاریک شدن هوا بیابیم، و عبور کنیم، چرا که در تاریکی، یافتن راه در کوهستانی که حتی روزها هم یافتن راه در آن مشکل است، غیرممکن خواهد بود.
با این عبور، ما سفر صعودی خود را از یک مسیر ناآشنا و اولین بار، به پایان بردیم و خیال مان کاملا راحت شد، و خود را به کنار آب چشمه "تنگه اسمال" رسانده و نماز ظهر و عصر را خواندیم و به خوردن نهار خود نشستیم، و بعد از آن خسته اما با خیالی آسوده راه بازگشت به شهر را در پیش گرفتیم.
کبکی که داستان زیبای به خطر انداختن جان مادر، برای حفظ جان فرزندانش را برایم عینی کرد :
در حال عبور از گدار خطرناک انتقال از دره پایین چالویی به دره پشت آبشار تنگه داستان بودم، که ناگهان صدای دلخراش حیوانی مرا از پایین آمدن با حرکت با دقت و وسواس بیش از حد خود باز داشت و از حال خود خارجم کرد، و به ناچار مجبورم به توقف شدم، تا ببینم موضوع ناله و صداهای عجیب این حیوان چیست،
وقتی سرم را بالا گرفتم، دیدم کبکی است که تمام پرهایش مثل پرندگان مریضحال، پفکی است، کجکی حرکت می کرد، در حالی که بال های خود را مثل بال های تیرخورده از اطراف به صورت نامساوی آویزان کرده، و به طرزی راه می رفت که انگار یک سمت بدنش تیر خورده، و قادر به حرکت فرار نمی باشد و حرکت او در مسیر، صاف نیست و لنگ می زند و نمی تواند فرار کند، و در مجموع حال خود را چنان وخیم نشان می داد که شکاری سهل الوصول بنمایاند، و شما را با رفتار خود ترغیب و وسوسه می کرد، که به تعقیبش اقدام کرده و شکارش کنی،
مرا به تعجب وا داشت، خوب که به رفتارش توجه کردم، دیدم این رفتارش نمایشی بیش نیست، بلکه حضور ما در این گدار چنان برایش غیر مترقبه و ناغافل بوده است، که در اجبار شرایطی که برایش اتفاق افتاده مجبور به این عمل شده و با این کار او می خواسته است توجه ما را از فرزندانش که فراری اشان داده بود، منحرف کرده، تا جوجه های کوچکش فرصت کافی برای فرار بیابند، و اینجا بود که من با حس مادری آشنا شدم که فرزندانش در خطر مرگ قرار گرفته اند، و او جان خود را به خطر انداخته و سخت خود را به من نزدیک کرده بود، تا فرصت فرار کودکانش را فراهم نماید.
حس پاک و عاطفه مادری را در هنگام بروز خطر برای فرزندان، این کبک به من به عینه نشان داد، و البته این بیچاره نمی دانست که در آن شیب های تند و خطرزا، من در راه رفتن خود نیز مانده بودم، چه برسد به این که به تعقیب او و بچه هایش اقدام کنم، و او بی خبر از این واقعیت، تمام هنرش را به کار برد، تا بچه هایش را نجات داده، و به آنها فرصت فرار از خطر دهد.
پای درس های یک چوپان :
درد دل ها و حکمت هایی که از زبان چوپان ها در مسیر شنیدم را در چند نقطه روایت کرده ام، این هم سخنان چوپانی دیگر "... مردم از بس دروغ شنیده اند، حتی حرف راست را هم قبول نمی کنند. موقعی که کاسبی می کردم، وقتی مشتری از کیفیت جنس می پرسید، و من جواب می دادم که ظاهر و باطن همین است، و به همین دلیل کسی جنس مرا نمی خرید، مشتری ها مجبورت می کنند تا چهار تا تعریف و دروغ بگویی تا جنس شما به فروش برسد.
شما بچه های انقلابید و می دانید آن اوایل، همه چیز کوپنی بود، ما کشاورزی داشتیم و کود شیمیایی به مقدار نیاز نمی دادند، و خود توزیع کننده ها راه حل این مشکل را اعلام مقدار زیر کشت زیادتر از واقعیت و به دروغ عنوان می کردند، و یا در قضیه توزیع نفت هم همینطور بود،
آن موقع ها این سوال برایم پیش می آمد که چرا خود اینها به زبان انسان می دهند که دروغ بگوید، تا به میزان نیاز به آنچه می خواست دست یابد، آن موقع ها که جوان بودم با خود می گفتم این دروغ با خود فتنه ایی به دنبال دارد و ریشه دار خواهد بود، و نتیجه اش ممکن است بیست، سی، چهل و... سال دیگر روشن شود، چراکه اینها سعی می کنند دروغ را به مردم تحمیل کنند.
این دروغ در سلسله مراتب ریشه دارد، بعضی مواقع یک حرفی در زمانی مساله ایی به دنبال ندارد، ولی در آینده نتیجه می دهد، و این دروغ ها از آنجا آغاز شد، از یک سو می گفتند دروغگو دشمن خداست و از سوی دیگر بدین صورت دروغ به مردم تحمیل می شد، اینچنین بود که کار از ریشه خراب شد.
زمانی پدران ما در کسب و کاسبی می گفتند که سود بیشتر از دو درصد، روی هر جنسی گرفته شود حرام است، حالا سودها چند برابر گرفته می شود و...،
زندگی در کوه متفاوت است و اسرار خود را دارد، در کوه هر نوع غذایی بخوری هضم می شود، در کوه سم هم بخوری در بدن آب می شود، یک چوپانی داشتیم که به علت کهولت سن سم را به جای نمک روی سیب زمینی ها ریخته و خورده بود، ولی برایش مشکلی درست نشد، من ده ها سال است که در کوه هستم کسی را ندیدم که از خوردن غذا آسیبی دیده باشد، یا مار و عقرب او را زده باشد و... بدترین جای کوه هم بودم ولی این موارد را ندیدم و انگار یک سری در بیابان است که ما نمی دانیم.
در زمستان باید مواظب گرگ بیابان باشید، خصوصا اگر زمین برف داشته باشد، 90 درصد اگر گرگی باشد به انسان حمله می کند، باید مواظب بود، البته گرگ ها روز حمله نمی کنند و بیشتر شب حمله می کنند. پلنگ پارسال یک سگ و دو گوسفند را گرفته بود، پلنگ عاشق سگ است و به سگ برسد آن را شکار می کند.
انسان بسیار ضعیف است ولی یک خصلتی خدا به انسان داده که پیش چشم حیوانات انسان مثل یک کوه دیده می شود، انسان در مقابل حیوانات عددی نیست، ولی آنان از انسان خوفناکند، به همین دلیل است که از انسان اطاعت می کند، این سگ که از من چشم می زند، به خاطر همین ترس وگرنه من در مقابل قدرت او شکست خورده ام.
سگ خیلی وفادار است و از این حیوان وفادار تر حیوانی وجود ندارد، اگر به من در کوه حمله ایی شود تا جان در بدن داشته باشد تلاش خواهد کرد و از پای نمی نشیند، تنها مرگ است که او را از دفاع از من باز خواهد داشت."
زمانبندی این صعود بدین قرار است :
کل زمانبندی صعود از ساعت 5 و 48 دقیقه صبح، تا 18 و 13 دقیقه عصرگاهان، دوازده ساعت به طول انجامید که از این مقدار، 3 ساعت 44 دقیقه آن زمان استراحت های سه گانه را اگر کم کنیم، 8 ساعت 16 دقیقه در حال حرکت در مسیرهای صعود و نزول بودیم.
حرکت از شاهرود ساعت 4 و 50 دقیقه بامداد جمعه 28 تیرماه 1398 به سمت آبشار تنگه داستان مجن،
ساعت 5 و 21 دقیقه صبح، به شهر مجن رسیدیم، و بعد ادامه مسیر به سمت آبشار تنگه داستان.
ساعت 5 و 48 دقیقه بامداد بعد از پارک اتومبیل خود در نزدیکی "تنگه اسمال"، حرکت خود را به صورت پیاده در جهت شرقی – غربی به سوی "تنگه تاریک" [9] در کف دره ایی آغاز کردیم که کوه سمت راست آن هزار مسجد، و کوه سمت چپ آن چالویی و گاوکشان هستند، انتهای این دره، کیلومترها بعد به روستای دیباج در دامغان ختم خواهد شد.
ساعت 6 و 40 دقیقه بعد طی مسیرهای پاکوب بزرگی که کف دره است، به پشت تنگه "آبشار تنگه داستان" رسیدیم.
ساعت 7 و هشت دقیقه صبح به یک گوسفند سرا رسیدیم.
ساعت 7 و 38 دقیقه صبح به دهانه تنگه چالویی رسیدیم
ساعت 7 و 52 دقیقه رسیدن به "تنگه تاریک"
استراحت و تجدید قوا به مدت یک ساعت و هشت دقیقه در تنگه تاریک، که دوستان همنورد شاهرودی من، هفته قبل را در آن تنگه استراحتی داشتند، و از آب های جاری در آن می گفتند، که به صورت عمده از آن خارج می شد، و بعد از تنها یک هفته، حرکت این آب ها پایان یافته بود، و چشمه های زیادی در این دره خشک و یا کم آب شده بودند، و این برای آنان تعجب بر انگیز بود.
تنگه تاریک تاریخ میلیون ها ساله ضربات آبی را بر تن خود دارد، که از کوه بلند چالویی سرازیر شده و بر بدنه این تنگه کوبیده، و آن را به صورت شکافی عمیق و صیقلی در آورده است، و ما با حضور در آن می توانستیم تاریخ میلیون ساله آثار این حرکت طبیعت را به چشم ببینیم. تنگه تاریک خود برای ماندن و دیدن بسیار جالب است، هر چند در فصل بارش ماندن در آن، مثل بازی کردن با مرگ است، زیرا هر بارشی که بر قله چالویی و قله سمت غرب آن رخ دهد، باعث سیلابی شدید و سریع خواهد شد، که به این تنگه سرازیر شده و هرچه در آن باشد را غافلگیر کرده، سیل بدون اینکه به شما فرصت خروج دهد، شما را با خود خواهد برود. پس ماندن در تنگه تاریک در فصل بارش ممنوع و خطرناک است.
ساعت 9 صبح حرکت به سمت بازگشت از مبدا تنگه تاریک.
ساعت 9 و 21 دقیقه صبح در مسیر بازگشت دوباره به دهانه تنگه چالویی رسیدیم، کمی از آب جاری از این تنگه نوشیده و راه بازگشت را ادامه دادیم. کمی که از آن دور شدیم به پیشنهاد دوست دیگر همنورد ترغیب شدیم که باز گردیم و از طریق تنگه چالویی به دنبال گروه 14 نفره راه صعود به قله چالویی را در پیش گیریم این را با دوستان دیگر هم در میان گذاشته و قرار شد که دو نفر باز گردند و دو نفر هم مسیر صعود را در پیش گیرند، با همین توافق جمعی من و دوست همنوردم به سمت تنگه چالویی بازگشتیم.
ساعت 9 و 44 دقیقه صبح در دهانه تنگه چالویی بودیم که گروه سه نفره هم همزمان با ما وارد تنگه شدند، از مسیرشان که پرسیدیم، دیدیم آنان نیز عازم قله چالویی هستند. خوشحال شدیم که از این پس با آنان یک تیم شده و همراه خواهیم شد.
ساعت 11 و 28 دقیقه صبح بعد از طی کردن مسیر به ارتفاع 3430 رسیدیم جایی که روند نزول گرفتیم و از ادامه صعود منصرف شدیم.
ساعت 11 و 45 دقیقه خود را به کنار چشمه ایی رساندیم که در دره بالا چالویی وجود داشت و یک برکه آب جلوی آن تشکیل شده بود که از ارتفاع بالا نیز دیده می شد. کمی آب گرفته و مسیر خود را به سمت شرق در پیش گرفتیم.
ساعت 12 و 26 دقیقه در کنار گوسفند سرایی رسیدیم که اینجا میهمان چوپان این گوسفند سرا شده و مدتی استراحت کرده و با چای و نان و کره پذیرایی شدیم، و او هرچه در چنته داشت برای پذیرایی ما ارایه کرد. به قول خودش میهمان در نزد آنان آنقدر اهمیت داشت که می گفت ما اهالی مجن ضرب المثلی داریم که می گوید "میهمان که از درب وارد شود، روزی اش از سقف می ریزد". او داستان های آموزنده ایی داشت و هرچند سگ گله اش ما را چون دزدها در نظر گرفته و از اول حضور تا آخرین ساعت ترک آنجا قصد بر دریدن ما داشت و لحظه ایی از این تصمیم خود کوتاه نیامد، و حتی تشر و دعوای صاحبش هم در این تصمیم او خللی وارد نکرد اما چوپانش بسیار بخشنده و مهربان بود.
ساعت 13 و 18 دقیقه بعد از یک استراحت یک ساعته به سمت گردنه ایی حرکت کردیم که ما را به دره پایین چالویی منتقل می کرد.
ساعت 13 و 52 دقیقه بالای گردنه بودیم که اگر صد متر ارتفاع می گرفتیم، بر جاده دامغان - شاهرود مشرف می شدیم ولی توانی برای این امر در خود نمی دیدیم، لذا راه نزول را در پیش گرفتیم در این آخر های تیرماه هنوز لکه ایی بزرگ از برف های زمستان در اینجا دیده می شود. از کنار این برف قله شاهوار و دشت پشت بسطام کاملا در دیدرس ماست.
شیب های بسیار مناسب این دره را در مسیر نزول طی کردیم، چشمه ایی و گله ایی گوسفند هم اینجا در میانه راه خفته اند. دوباره مسیر را از چوپان افغانستانی این گله هم چک کردیم، دو گله هم علاوه بر این در ارتفاعات می چرند، فردی هم در بلند ترین نقطه یک ستیغ که شاید در حد قله چالویی بلند باشد، آتشی افروخته که دود آن از دور دیده می شود.
ساعت 14 و 36 دقیقه به گردنه ایی رسیدیم که ابتدای گداری بود که به سمت پایین ما را باید نزول می داد، با دیدن این گدار و مقدار راهی که باید طی کرد تا به پایین دره رسید، بر تصمیم خود لعنت کردم، که چرا از همان دره بالاچالویی راه بازگشت را نگرفته و این همه راه را به این دره آمده بودم، و حال باید این همه از این نقطه نزول داشته باشیم، آن هم در شرایط بسیار سخت، انتظار داشتم فقط ارتفاع یک صخره 60 یا 80 متری بین ما و کف دره فاصله باشد، ولی اینجا خود یک قله بود که باید از آن نزول می کردیم، در حالی که راه های نزولی راحتی هم در کار نبود، و باید به دقت در مسیر پاکوب ها می رفتیم تا راه را گم نکنیم، که اگر کم می کردیم حتما به پرتگاه منتهی می شد.
ساعت 15 و یک دقیقه مسیر پا کوب تمام شد و یک مسیر شنسکی طولانی شروع شد که انتهای آن شنسکی طولانی، یک دشت سرسبز و کفی قرار داشت، و پا کوب ها به صورت زیگزاک ما را در این شنسکی که شن های آن هر کدام یک تا دو کیلو و بلکه بیشتر وزن داشتند، به پایین هدایت می کرد. این خود تا حدودی نزول را راحت تر می کرد.
ساعت 15 و 30 پایان مسیر شنسکی، و رسیدن به آخرین پله که باید از آن نیز نزول می کردیم، گشتن برای یافتن مسیر و روزنه ایی برای نزول از اینجا باز آغاز شد، بالاخره هم گُدار نزول از این پله را هم پیدا کردیم و خوشحال، اما خسته راه نزول آخری را در پیش گرفتیم.
ساعت 16 و 37 دقیقه به چشمه تنگه اسمال رسیدیم و زمان نهار و استراحت رسید.
ساعت 18 و 13 بعد از یک ساعت و 36 دقیقه استراحت، مسیر بازگشت به سمت مجن را در پیش گرفتیم.
صعودی زیبا، اما ناموفق و دلهره آور بعد از 12 ساعت تلاش به پایان رسید.
نقشه مسیر در صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
نقشه مسیر در صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
نقشه مسیر ما در صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
نقشه مسیر ما در صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
تنگه اسمال - شهر مجن - شاهرود
تنگه اسمال - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک درمسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک درمسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت اورس بسیار جوانی در مسیر صعود به قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت اورس بسیار جوانی در مسیر صعود به قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
شاهرود - روییدنی های اطراف قله چالویی و گاو کشان - مجن
شاهرود - روییدنی های اطراف قله چالویی و گاو کشان - مجن
درخت زرشک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
درخت زرشک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
درختچه زرشک روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درختچه زرشک روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
پشت آبشار تنگه داستان در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
پشت آبشار تنگه داستان در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل سنگ های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل سنگ های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل سنگ های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل سنگ های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای گو دمبله روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای گو دمبله روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک سوزانده شده توسط متجاوزین به طبیعت پای قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک سوزانده شده توسط متجاوزین به طبیعت پای قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت زرشک درمسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
درخت زرشک درمسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
دره تنگه تاریک - پشت آبشار تنگه داستان شهر مجن
دره تنگه تاریک - پشت آبشار تنگه داستان شهر مجن
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
سرشو به تخم نشسته ، روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
سرشو به تخم نشسته ، روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -شاهرود
گوسفند سرایی در دره تنگه تاریک - پشت آبشار تنگه داستان
گوسفند سرایی در دره تنگه تاریک - پشت آبشار تنگه داستان
دهانه تنگه چالویی قله چالویی از داخل تنگه دیده می شود
دهانه تنگه چالویی قله چالویی از داخل تنگه دیده می شود
پوشش گیاهی دامنه کوه هزار مسجد - مجن - شاهرود
پوشش گیاهی دامنه کوه هزار مسجد - مجن - شاهرود
دهانه تنگه تاریک - پای قله چالویی شهر مجن شاهرود
دهانه تنگه تاریک - پای قله چالویی شهر مجن شاهرود
دهانه تنگه تاریک در پالی قله 3720 متری چالویی
دهانه تنگه تاریک در پالی قله 3720 متری چالویی
گیاه زیبای روییده در دهانه تنگه تاریک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گیاه زیبای روییده در دهانه تنگه تاریک در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
دهانه تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
دهانه تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
انتهای تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
انتهای تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
انتهای تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
انتهای تنگه تاریک در پای قله 3720 متری چالویی
گل های زیبای روییده در لای یک سنگ در تنگه تاریک پای قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در لای یک سنگ در تنگه تاریک پای قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
عکسی از دهانه تنگه تاریک در پای قله چالویی
عکسی از دهانه تنگه تاریک در پای قله چالویی
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
دهانه تنگه چالویی ، مسیری برای ورد به دره بالا چالویی - در پایه قله چالویی
دهانه تنگه چالویی ، مسیری برای ورد به دره بالا چالویی - در پایه قله چالویی
دهانه تنگه چالویی ، مسیری برای ورد به دره بالا چالویی - در پایه قله چالویی
دهانه تنگه چالویی ، مسیری برای ورد به دره بالا چالویی - در پایه قله چالویی
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
گل های زیبای روییده در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
قله 3720 متری چالویی - عکس از گردنه دو دره بالا و پایین چالویی
قله 3720 متری چالویی - عکس از گردنه دو دره بالا و پایین چالویی
قله 3720 متری چالویی - عکس از گردنه دو دره بالا و پایین چالویی
قله 3720 متری چالویی - عکس از گردنه دو دره بالا و پایین چالویی
نمایی از کوه شاهوار در انتها - عکس از گردنه سمت غربی دره پایین چالویی
نمایی از کوه شاهوار در انتها - عکس از گردنه سمت غربی دره پایین چالویی
دره پایین چالویی - عکس از سمت پشت تنگه اسمال
دره پایین چالویی - عکس از سمت پشت تنگه اسمال
گدار انتهایی دره پایین چالویی - نمایی از سد مجن
گدار انتهایی دره پایین چالویی - نمایی از سد مجن
مسیر نزول از گدار به سمت پشت تنگه داستان از دره پایین چالویی
مسیر نزول از گدار به سمت پشت تنگه داستان از دره پایین چالویی
قله مشرف بر تنگه اسمال در دره پایین چالویی
قله مشرف بر تنگه اسمال در دره پایین چالویی
گدار نزول به دره تنگه داستان از بالای دره پایین چالویی
گدار نزول به دره تنگه داستان از بالای دره پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
مسیرهای ریزشی نزول از تنگه و گدار پایین چالویی
نمایی از سد و تنگه داستان و آبشار مجن
نمایی از سد و تنگه داستان و آبشار مجن
درخت اورس در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -اورس
درخت اورس در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن -اورس
درخت اورس در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
درخت اورس در مسیر صعود به اطراف قله چالویی - شهر مجن - شاهرود
آب های تنگه اسمال که به سد مجن می ریزد
آب های تنگه اسمال که به سد مجن می ریزد
[1] - من خود این نام را با توجه به اهداف بزرگی که دارند می گذارم، چراکه در عین اینکه یک گروه دوچرخه سواری حرفه ایی و طبیعتنورد و سختکوش را تشکیل داده اند، اما هیچ نام رسمی بر گروه خود نگذاشته و در حالیکه سال هاست دوچرخه سواری در مسیرهای سخت کوهستان، جاده و کویر را در پرونده ورزشی خود دارند، هنوز به انسجامی نرسیده اند تا منجر به ثبت یک گروه ورزشی با نام و نشانی رسمی شود، به امید اینکه، این گروه فعالیت رسمی تر و مدونی با یک سایت و یا وبلاگ رسمی به خود گیرند، تا طبق برنامه های اعلام شده و مدون و دراز مدت خود بتوانند اهداف خود را اجرایی کرده و به انجام رسانند، انسان عاشق و شیفته تفکری می شود که در پس ذهن و اهداف بلند این ورزشکاران بی غل و غش و باصفاست، و آنقدر خوب و دوست داشتنی هستند که همنشینی یکباره با آنان، انسان را ترغیب کند که دوچرخه ایی تهیه دیده و با آنان که امروز "همنورد" بودم، "همرکاب" هم شوم.
[2] - گرچه من خود در هیچ یک از این اعتراضات حضور نداشتم ولی از طریق سایت تلگرامی "جارچی شاهرود" تا حدودی در جریان اعتراضات عظیم و متعدد و مداوم مردمی قرار گرفته ام ، که با حضور و تجمع در محل معدن و مختل کردن کار آنان و حتی حمله به وسایل معدنکاری و... توسط مردم منجر شده، ولی هیچکدام از این اقدامات تاکنون موثر واقع نشده و دست اندرکاران معدن که حتی از حضور چینی ها در بین آنان نیز خبر می دهند، به خاطر منافع و خلوص خاک حاوی آلومینیوم در معادن این کوه مهم، از آن چشم پوشی نکرده و در مقابل اعتراضات به خطرات کار آنان، نسبت به توجیه کارهای خود اقدام کرده که ما به جای اورس های بریده شده، جای آن را درخت خواهیم کاشت، حال آنکه همه می دانند اورس گیاهی نیست که کاشته شود چرا که رویش و رشد این گیاه به گونه ایی است که قرن ها باید بگذرد تا یک درخت اورس به یک درخت بالغ تبدیل شود. به طوری که اورس پی سیو در دامنه شاهوار اکنون بین سه تا چهار هزار سال عمر آن تخمین زده می شود، که همین درختی بالغ تلقی می گردد. دوستان همنوردم می گفتند، دست اندرکاران معدن به مردم معترض گفته اند که مجوز اداره محیط زیست برای کار معدنی دارند، ولی در همان حضور مردمی، رییس اداره محیط زیست شهرستان شاهرود از عدم وجود چنین مجوزی در اداره خود خبر داده، و این گفته آنان را تکذیب کرده است.
[3] - یکی از همنوردان از بحث و مجادله نماینده محترم شهرستان شاهرود جناب آقای حسینی، با دست اندرکاران این معدن می گفت که ،به آنان گفته است، حال که قدرتی برای توقف شما وجود ندارد، با توجه به عوارض کارتان، به مردم منطقه بگویید این منطقه را ترک کنند.
[4] - تبلیغات تریبون های رسمی حاکمیتی از جمله نمازهای جمعه و صدا و سیما و... علیه دولت منتخب کشور، که با بی سابقه ترین تحریم های بین المللی و کارشکنی های داخلی و در نتیجه کمترین درآمد های نفتی مواجه است، که در هیچ زمانی حتی زمان جنگ هم سابقه نداشته است و... باعث شده که جو ناامیدی از دولت منتخب در بین مردم، در بالاترین حد قرار گیرد، و این را می توان در اظهارات مردم عادی به عینه دید، جناح حاکم در سمت های انتصابی با هدایت این تبلیغات شرایط را برای روی کار آوردن یک دولت یکدست دیگر، مانند دوران احمدی نژاد مهیا می کنند، آنان خود می دانند که هنوز هم کشور خسارت دولت یکدست قبلی را می دهد، و ایجاد جو ناامیدی در بین مردم خیانت به اعتماد ملی است، که بازگرداندن آن اگر نگوییم غیر ممکن، می توان گفت بسیار مشکل است.
[5] - نشانی اینترنتی این گروه کوهنوری احتمالا آدرس http://esterabadvatan.blogfa.com/ می باشد. در جستجوی یافتن دوستان همنورد گرگانی خود، مطلبی در خصوص راه های اجتناب از خطرات صاعقه در یکی سایت های پیشنهادی گوگل به نام "گامی نزدیک تر به خدا" یافتم که به یادگار از این سایت بر می دارم، امسال ده ها نفر در کوه های ایران بر اثر صاعقه جان خود را از دست داده اند، لذا رعایت هریک از موارد ذیل می تواند به نجات جانی احتمالا منجر شود :
صاعقه نوعی تخلیه الکتریکی قابل رویت است تخلیه الکتریکی می تواند بین ابر و ابر، ابر و زمین ، داخل یک ابر، یا بین ابر و هوا ایجاد شود. که معمولا تخلیه الکتریکی چندین بار بطور متناوب صورت میگیرد در نتیجه صاعقه بصورت جرقه لرزان دیده میشود.
اصول پیشگیری : درصورت امکان با شروع صاعقه در مکان های سرپوشیده مانند جان پناه یا کلبه های کوهستانی پناه بگیرید. ۲- همواره برنامه کوهنوردی را طوری تنظیم کنید که بعد از ساعت ۱۱ صبح در مکان های مرتفع نباشید. ۳- هیچگاه چادر خود را به بلندترین درختان اطراف وصل نکنید. ۴- درصورت شنیده شدن صدای رعد حتی با وجود آسمان صاف، احتمال وقوع صاعقه بسیار زیاد است. سریعا خود را به مکان امن برسانید. ۵- سعی کنید در کوتاه ترین ارتفاع ممکن قرار بگیرد .در کوهستان اگر بالاتر از خط ارتفاع درختان قرار دارید بدان معناست که شما در مرتفع ترین مکان هستید. سریع خود را به ارتفاع پایین تر از درخت ها رسانده و در فضای بین درختان کوتاه پناه بگیرید. ۶- وجود ابرهای تیره و افزایش باد خبر از قریب وقوع بودن صاعقه است. ۷- می توان از جلیقه های ضد صاعقه استفاده نمود. ۸- در مکان های سرپوشیده به در، پنجره و اجسام فلزی نزدیک نشوید. ۹- دستگاه های الکتریکی خود را خاموش کنید. ۱۰- طناب هایی را که به همراه دارید بخصوص اگر خیس و مرطوب شده اند ،از خود دور کنید. ۱۱- تنها در مورد اورژانس از تلفن استفاده کنید. امواج صاعقه به راحتی از تلفن عبور می کنند و آسیب ناشی از آنها شایع ترین علت صاعقه زدگی در مکان های سرپوشیده است. ۱۳- هیچگاه به یک خودرو تکیه نکنید. ۱۴- از دوچرخه یا موتور فاصله بگیرید. ۱۵- در کوهستان از رودخانه ها فاصله بگیرید چرا که آب هادی خوب جریان الکتریسیته است و می تواند جریان الکتریسیته را تا فاصلۀ زیادی از آب هدایت نماید. ۱۶- از درخت ها فاصله بگیرید. ۱۷- از هرگونه فلز فاصله بگیرید .حتی درصورتی که وسائل فلزی با خود دارید آنها را از خود دور کنید. از نرده های فلزی فاصله بگیرید. ۱۸- از چوبدستی فلزی استفاده نکنید. ۱۹- یکی از علائم مهم آغاز صاعقه راست شدن موهای بدن یا احساس گزگز و مورمور در پوست است در این حالت سریعاَ برروی زمین نشسته ،دولا شوید .هرگز به طور مستقیم بر روی زمین دراز نکشید. ۲۰- درصورتی که داخل مکان یا یک خودرو پناه گرفته اید تا نیم ساعت پس از شنیدن آخرین صدای رعد از آن مکان خارج نشوید. ۲۱- در شرایط صاعقه از تجمع به دور هم خوداری نمایید. گردآوری: دکتر حمید مساعدیان – انجمن پزشکی کوهستان ایران
[6] - گردنه ایی که بین دو قله ای 3560 متری، و قله دیگری با ارتفاع 3500 عبور می کرد
[7] - احتمالا "تنگه اسماعیل" بوده که به مرور "تنگه اسمال" تغییر نام یافته است، ما اتومبیل خود را صبح در نزدیکی همین تنگه پارک کردیم.
[8] - در اصطلاح چوپان ها به گذرگاه هایی گفته می شود که از یک محل غیرقابل عبور شما را عبور می دهد، مسیر منحصر به فرد در یک مسیر غیر قابل عبور را گدار می گویند.
[9] - تنگه تاریک در واقع بین قله چالویی و قله کناری در سمت غربی اش قرار دارد و آثار آبشاری عظیم در دره ایی شگفت انگیز را در خود دارد، که از شلیک آب های جاری به دیواره ها این تنگه، شکل گرفته است، و نشان از قدمت میلیون ها ساله این تنگه دارد که توانسته است به مرور ایام به این فرم در آید.
از تو بیزارم؛
ای غرق در ظلمت شب، تو خودِ شبی، افکارت شب انگیز است،
تو تاریکیِ ماندگار شبی، به ظلمت طولانی شب های ظلمتخیز، شبگستر،
تو خدایگان شبی و به ظلمت شب تعلق داری، و در شر و تاریکی اش غوطه وری،
به چارچوب های شب می گنجی، تا روشنایی روز،
تو خدایگان شبِ تزویری، تمام وجودت خدعه است و نیرنگ، با تو خدعه و تزویر به اوج رسید،
در حلقه ات نور ره ندارد، و شبنشینانت به شب نزدیک، و با شب قرینند،
هر شب با شبخوشان شب انگیز، در شبنشینی ایی، و در توسعه شب راه می جویید.
از تو بیزارم،
از کبر و غرور و نخوت و هزار خصلت شرم آوری که بر تمام خوبی هایت سایه شومِ شبانه افکنده است، بیزارم.
از تو بیزارم که ؛
تنها یک بند انگشت، در تباهی زایی، با شیطان شبخیز و شبگستر، در فاصله ای،
همدست او هستی و خلقی را در فلاکت و رنجی اهریمنی فرو خواهی برد،
تو به رسوایی ما، در همت خود و یارانت، سعی بلیغ و تمام داری،
از تو بیزارم،
چراکه نه به سوی سعادت، که سوی شقاوت و رنج مان راه خواهی برد،
چراکه باید فرشته ایی با ظرفی پر از نور می بودی،
اما نه تنها در تاریکی غرقی، بلکه همه را سوی تاریکی می خوانی، و خواهی برد.
هرکه و هرچه نخواستیم، بر چشمانت نهادی، و قدر دادی و بر صدر نشاندی،
از تو بیزارم؛
چراکه علم و عالم از تو در رنج و محنتند، و در برابرت بی پناه، گرفتار عرصه ایی تنگ، برای ماندگاری شب،
چراکه ظلمت را در نور پروراندی، چنان رشد دادی تا شاید بر نور غلبه کند،
چرا که نه از ما هستی و نه با ما، و با شب و شبنشینان عهد و پیمان بستی، و از آنان شدی.
از تو بیزارم، بیزارم از تو، ای شبِ شبنشینان شبگستر
تو شباویز را هم به شبِ ظلمانی ات، خانه نشین ظلمت گستری ات کردی، تا از حق حق گوییش باز بماند،








