مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

No one is suitable to rescue me, than me

 

Who guided the ghost of filthiness, dirtiness, on my house?

Which don’t leave us even a moment,

My endless dream of living and prosperity, all the time is under threat,

Our grandees became old and lost,

Our Youngers lost youngness,

But it is there,

The ray of life, is far from of my eye sight,

I take the ghost to my house!

Yes I take it!

When I had not known,

                                          What is human and humanity,

                                           What is free and freedom,

                                           What is social and social right,

                                           What is law and lawful life,

                                           What am I, and what have to be in this regard,

When I look for my goal in the hands of others,

When I look for a rescuer, liberator, savior, champion, redeemer, salvation... among others,

When I forgot all that God give me, and became a disciple and follower,

I forget, no one is suitable and deserve to rescue me, than me.

چه کسی هیولای پلیدی را به خانه ام هدایت کرد؟

که حتی یک لحظه هم ما را ترک نمی کند

رویاهایم برای برخورداری از زندگی و سعادت، همیشه زیر آوار خطر و تهدید است،

بزرگان مان مردند و از دست رفتند،

جوانان ما جوانی اشان را از دست دادند،

اما این هیولا هنوز اینجاست،

نور زندگی از معرض دیدم خارج است،

این هیولا را خود به خانه ام آوردم!

بله خود آوردم!

از وقتی که ندانستم :

انسان و انسانیست چیست،

آزاد و آزادی چیست،

زندگی اجتماعی و حقوق اجتماعی چیست،

قانون و زندگی بر اساس قانون چیست،

من کیستم، و باید چگونه باشم،

وقتی اهداف و خواست های خود را در دست دیگران جستم،

از وقتی که به دنبال منجی، آزادگر، قهرمان، نگهبان، بخشنده سعادت و... برای خود، در بین دیگران بودم،

از موقعی که همه آنچه خداوند به من داده بود را فراموش کردم و یک مرید و دنبال رو شدم.

من فراموش کردم که هیچکس سزاوار تر از خودم، برای نجاتم نیست. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شب جمعه که می شود، چه مسئول هماهنگی تیم کوهنوردی، ما را در سحرگاهان بیدار کند، و راهی قله شویم و چه بیدار نکند و بخوابیم، او مشمول دعای خیر ما خواهد بود، اگر بیدار کند که توفیق صعود آنقدر زیبا و شادی آفرین است که خود به خود، به باعث و بانی آن دعاگو خواهیم بود، و اگر بخوابد و برای رفتن بیدارمان نکند، که خواب در لحظات سحر و صبح جمعه، خود لذت بخش است، و بازهم دعاگوی دادن این فرصت خوب خوابیدن خواهیم بود.

اما این آخر هفته او نخوابید، و ربع ساعت از دو نیمه شب گذشته، زنگ حرکت زد، چرا که باید صعودی دیگر رقم می خورد، صعود این هفته که شامل حدود 5 ساعت حرکت مداوم و اوج گرفتن، برای رسیدن به قله توچال بود، مسیری که از پارک جمشیدیه آغاز، و در مسیر مقبره شهدای گمنام، اردودگاه پیشاهنگی کلکچال، چشمه پیازچال، قله لِزون، خط الراس، ادامه یافت، و نهایتا در قله سحرانگیز توچال پایان یافت؛ که هر هفته هزاران نفر را به خود جلب و جذب می کند، تا عاشقانه مسیرهای مختلف، به سوی آن را طی کرده، و خود را به این نقطه موفقیت، یعنی ارتفاع 3964 متری برسانند.

 

زمانبندی صعود در این هفته

کل زمان صرف شده برای این صعود، برای رسیدن به قله (منهای زمان صرف شده جهت نزول)، شش ساعت و بیست دقیقه است، که در این سحرگاهان و صبح روز جمعه 5 مهر 1398 مصرف شد، تا صعودی شادی آفرین، در میان وزش بادی شدید رقم بخورد.

نزدیک به چهارده کیلومتر، در مسیر صعود به این قله طی گردید، که زمانبندی مسیر و نقاط این صعود عبارت است از :

ساعت 3 و 9 دقیقه بامداد، حرکت از پارک جمشیدیه

ساعت 4 و 35 دقیقه بامداد رسیدن به مقبره شهدای گمنام

ساعت 4 و 49 دقیقه حضور در اردوگاه پیشاهنگی کلکچال – بعد از 4 کیلومتر حرکت و اوج گرفتن،

توقف برای استراحت و صرف صبحانه در ارودگاه کلکچال

ساعت 5 و 17 صبح حرکت از اردوگاه به سمت گردنه کلکچال

ساعت 6 و 6 دقیقه صبح رسیدن به گردنه کلکچال در ابتدای دره پیازچال به شیرپلا

ساعت 6 و 45 دقیقه صبح حضور در چشمه پیازچال – و کمی استراحت و سپس حرکت

مسیر از اردوگاه کلکچال تا چشمه پیازچال سه و نیم کیلومتر است.

ساعت 7 و 51 دقیقه رسیدن به قله لزون و کمی استراحت وتجدید قوا

ساعت 9 و 20 دقیقه بعد از طی کل خط الراس، رسیدن به قله توچال و پایان صعود

برگزاری مراسم نیایش و شکرگزاری به رسم هر صعود در قله،

 

صعودی در کمبود انرژی برای همراهی

در این شب جمعه، که سحر آن را باید در مسیر صعود صرف می کردیم، تنها موفق به یک ساعت و نیم خواب شبانه شدم، که این کمبود خواب، باعث افت انرژی ام شده، و در نتیجه صعود نسبتا سختی را تجربه کردم، و در سربالایی ها، که از شیب تندتری برخوردار بود، مرتب بدنم آلارم کمبود انرژی می داد، با این حساب مدتی در حدود یک کیلومتر آخر صعود، مجبور شدم تا کوله ام را به همنوردم سپرده، تا او در حمل آن، به من کمک کند.

و باز به همین دلیل گاهی از گروه جدا افتاده و تنها و آرام صعود می کردم، اینجا بود که یاد دوست همنوردم سعید افتادم، که همیشه در صعودها، از تیم باز می ماند و به تنهایی پشت تیم حرکت می کند، در این صعود درد تنهایی همیشگی او را حس کردم، اما این عقب ماندن ها، و تنها شدن ها، همنورد شدن با عبوری ها را نیز به ارمغان می آورد، و شنیدن حرف هایی تازه از دل انسان هایی جدید، شنیدن آخرین جوک های روز و...

 

کوهنوردی فرصت تفکر و مراقبه  

دوست همنوردی که در یکصد متر مانده به قله، آنجا که انرژی ها به کمترین حد می رسد، به من پیوست، و از علت علاقه اش به کوهنوردی گفت، و این که او به این دلیل کوهنوردی را دوست دارد که می تواند در مسیر صعود، با خود تنها شود و بسیار فرصت فکر کردن می یابد، و فرصت تفکر را مهمترین دستاورد این ورزش انفرادی می دانست که به "مراقبه" برای انسان ختم می شود.

 

شباهت کوهنوردان به حاجیان

همنورد دیگری می گفت کوهنوردان و حاجی ها مثل هم هستند! چرا که کوهنوردان در مسیر صعود، و حاجی ها در حین انجام فرایض حج، واجد مهر و محبت و دوستی و... با دیگران می شوند، و خصوصیات خوب اخلاقی در وجود آنان اوج می گیرد، ولی کوهنوردان چون از کوه فرود آیند، و جاجیان چون از حج فارغ شوند، انگار به وضع سابق بازگشته، نامهربان و... می شوند.

 

دست هایی که از خشکی به هواست

در این صعود آنچه چشم را آزار می داد این بود که همه جا از خشکی، به زردی گراییده، دامنه کوه خشکِ خشک است، چرندگان (گله گوسفندان) چنان صفحه کوه را صاف کرده اند، و خاک را چنان خراشیده اند، که عنقریب اگر بارانی بیاید خاک حاصلخیز کوه را خواهد شست، و به پایین خواهد آورد تا خسارت به طبیعت، به اوج رسد، اسب ها بدون هیچ افسار و زین و یراقی رهایند و بازمانده علف های پای چشمه ها را ریشه کن و یا لگدکوب سم خود می کنند؛

زمین و گیاهان همه تشنه اند، این روزها غمبار ترین روزهای سال است، که طبیعت گذر کرده از گرمای تابستان، چشم به آسمان دوخته تا مگر قطره ایی باران پاییزی فرود آید، و گیاهان در معرض مرگ را نجات دهد؛

 آفتاب آنقدر بر همه جا تابیده که ساقه سبز گیاهان را به خشکی باروت تبدیل کرده است، داد زمین از خشکی و ترک هایی که بر لبانش افتاده، به هواست، اما هنوز از باران های پاییزی خبری نیست؛

خدا کند پاییز نیز چون بهار و تابستان گذشته، پاییزی خود را کند، و باران های خود را راهی این زمین خشک نماید، تا قبل از خواب طولانی زمستانه، گیاهان تشنه، سیراب به خواب روند، و سختی زمستان را بهتر بتوانند تحمل نمایند؛ گذشته از لکه برفی که هنوز در دامنه توچال باقیست، همه جا خشکُ، خاکُ، شنُ و گیاهان خشک شده، دیده می شود، و دست ها همه به هواست، تا بلکه نمی از ابرها بر زمین خشک ما باریدن آغاز کند.

 

شبح جنگ و شهدای گمنام

اما در این روزهای تلخ و ترسناک که شبح جنگ و خشونت و خون ریزی از ابنا بشر، دوباره دور سر این مُلک و مردم به پرواز در آمده است، گذر از کنار مقبره شهدای گمنام، که جان را در بی نامی و ناشناسی نثار امنیت ما کرده اند، مو بر تن انسان سیخ می کند، جوانانی که عمری نداشتند و عموما در دهه دوم آغاز زندگی، جان شیرین و افتخار آمیز خود را برای دفاع از مُلک و ملت، فدا کردند؛ در حالی که سازمان جنگی ما حتی از شناسایی بدن های آنان بعد از شهادت نیز ناتوان بود، و اکنون ناشناس در این ارتفاع خوابیده اند، و نظاره گر وضع ما هستند، که باز اژدهای ضحاک، هوس خون و مغز جوانان ما را کرده، و تصور تکرار دوباره آن همه خون، خرابی و کشتار، انسان را زجر می دهد.

کوه تشنه است، و زمین هم انگار دهان خود را برای بلعیدن تن جوانان این وطن باز کرده، و من با خود می گویم، حکایت درنده خویی بشر را چه زمان خاتمه خواهد یافت، تا خون و جان انسان ها، وسیله معامله و تسویه حساب بین انسان ها نباشد، و هنگام معامله، متاع بی ارزش دیگری را وسیله بده بستان های خود کنند.

تا چه زمانی باید جنگ وسیله زورآزمایی رقبای سیاسی باشد، تا به کی باید نبرد خونین، محکمه بین بزرگان عالم عالم سیاست شود، تنور جنگ و خون، تا به کی باید نان عده ایی را تامین، جایگاه شان را گرم و نرم، جیب های شان را پر و... کند؛ و عده ی کمی، جمع کثیری از ملت ها را دستمایه برنامه های توسعه طلبانه و تمامیت خواهانه خود کنند.

تا به کی باید عزادار مرگ جوانانی باشیم، که مجبور می شوند برای دفاع از آب و خاک و مال و ناموس خود، در صحنه کراهتبار خون حاضر شوند و چون گلادیاتورها، جنگی ناخواسته را پیش برند، حال آنکه در مقابل خود، از پیاده نظامی خواهند کشت که چون آنانند و در این نبرد حاضر شده اند.

 

طنز تلخ دزدُ، درویشُ، عاشورا

بازار جوک های مربوط به محرم هم در مسیر صعود داغ است، همنوردی در مسیر طنز درویش و خانقاه و دزد را گفت، تا سختی مسیر را فراموش کنیم :

"... گویند دزدی که در ایام محرم، دزدی را به کناری نهاده بود، نتوانست بر عهد خود باقی مانده، و نهایتا تصمیم گرفت، منزلی را مورد دستبرد قرا دهد، در حال بالا رفتن از دیوار بود که حرکتش لو رفت و مجبور شد از پشت بام منازل فرار کند، همینطور که از بام ها در حال فرار بود، به پشت بام خانقاهی رسید، و آن را مکانی مناسب دید تا خود را از دست تعقیب کنندگان مخفی کند، مکانی که شک برانگیز نیست، و کسی را فکر به اینجا نمی رسد که در خانقاه دزد بیابد

دزد وارد خانقاه که شد، دید درویشی در تاریکی شب شمع روشن کرده و چند مجسمه گلی ساخته و با آنها مشغول گفتگوست، دزد خود را در گوشه ایی مخفی کرد و از سر کنجکاوی سعی نمود تا به صحبت های این درویش گوش فرا دهد.

کمی که گذشت متوجه حرف های درویش شد، که اشقیا و حاضرین در واقعه عاشورا را طرف سخن خود قرار داده و با آنان سخن می گفت، او مقابل مجسمه ایی که از شمر (عامل بریدن سر امام حسین در کربلا) درست کرده بود نشسته و با او این چنین سخن می گفت : تو که از یاران علی، و با عباس فامیل بودی، تو چرا این جنایت بزرگ را این چنین خشن مرتکب شدی؟! و در نهایت با کلی بد و بیراه گفتن به شمر، یک مشت روانه سر مجسمه شمر کرد و خراب و ویرانش کرد.

بعد رفت سراغ مجسمه یزید و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به او که : "چرا این کار را کردی، پیامبر شما را که بعد از فتح مکه که هیچ چیزی نداشتید، و آن همه جنایت هم در جنگ های بدر، خیبر و احد کرده بودید، بخشید و بعد هم حاکمیت شام و روم را به شما دادند، تو را چه مرگی بود که حکم به قتل فرزند رسول خدا دادی؟! و بعد یک مشت روانه سر مجسمه یزید کرد و خرابش کرد.

مجسمه بعدی مربوط به ابن  سعد بود، که تو پسر فاتح ایران هستی (سعد ابی وقاص)، و اسلام را شما در ایران گسترش دادید و از بزرگان صحابه بودید، گیرم که یزید آن حکم را داد، تو چرا اجرا کردی و ما را در مخمصه محرم و عاشورا تا ابد مبتلا و گرفتار کردی و...؟!! بعد هم یک مشت روانه سر مجسمه ابن سعد کرد و مجسمه اش را نابود کرد.

بعد رفت سراغ مجسمه امام حسین که، قربان شما شوم، شما امام بودید و علم غیب داشتید و می دانستید که این مردم با شما چه خواهند کرد، شما چرا این همه دانسته ها را زیر پا گذاشته، با اصغر و زن و بچه به این میدان آمدید که این فاجعه برای آنان پیش بیاید و...؟! و با یک مشت مجسمه او را نیز خراب کرد.

بعد رفت سراغ مجسمه حضرت محمد، شروع کرد با او سخن گفتن که، شما پیامبر خدا و داننده علم غیب، بودی، به معراج رفتی و خداوند از گذشته و حال و آینده دنیا به شما گفت، می دانستی که اگر به خاندان ابوسفیان رحم کنی، با فرزند تو این چنین خواهند کرد، تو چرا در همان زمان که مکه فتح شد، با آن همه جنایت که پیش از این، ابوسفیان کرده بود، و می دانستی که به زور مسلمان می شود، به او و اهلش امان دادی، و نگذاشتی، بعد از آن همه جنایت، مسلمانان فاتح مکه، خانه را بر سر ابوسفیان و اهلش، خراب کنند، تا نسل او از بین برود و مرتکب چنین جنایتی نشوند؟!! و مشت را بالا برد و بر مجسمه پیامبر فرود آورد و آن را نیز خراب کرد و رفت سراغ مجسمه آخر.

و دزد هم که همینطور داشت به این صحنه نگاه می کرد، که مجسمه آخر، از آن چه کسی خواهد بود، که در محکمه این درویش به محاکمه کشیده خواهد شد، که درویش ناگاه شروع کرد، با خدا سخن گفتن که، خدایا ما رو گرفتی؟!، این چه وضعی است که آن بالا نشستی و هر بلایی سر ما می آورند، نظاره گری می کنی، اصلا بگو تو چرا دست به کار نمی شوی که انسان های خوب تو این چنین نابود نشوند و... ؟!!

تا دزد این را شنید مطمئن شد که قربانی آخر مشت این درویش، در این محاکمه خدا خواهد بود، و دل به دریا زد و از مخفیگاه بیرون آمد، و گفت، درویش! بس کن، خدا را دیگر نابود نکن؟!! درویش که تا به حال فکر می کرد تنهاست، و کسی در خانقاه حاضر نیست، با این صدا در تاریکی ترسید و از ترس سکته کرد و مُرد، و دزد بسیار نادم از این که دخالت کرده، و علاوه بر گناه دزدی در محرم، حالا قتل هم در پرونده اش اضافه شده است."

این طنز تلخ را که ناشی از نگاه مردم به حادثه عاشوراست را که شنیدم، اگرچه کاملا بی اساس و ساخته ذهن بشر است، ولی حاکی از نگاهی است که برخی به تفکرات رایج دارند، و با شنیدن این طنز تلخ، یاد شعر حکیم و ریاضی دان شرق، جناب عطار نیشابوری افتادم که خطاب به خدا شکایت می کند، که تو کوزه گری قابل هستی، و کوزه های نفیس می سازی، و سپس به زمین می زنی و نابود می کنی؟!!، رگه هایی از جهان بینی عطار را می توان در این طنز تلخ دید، و تعدادی از سوال های عوام و خواص که در این طنز مستتر است :

جامی است که عقل آفرین میزندش           صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف          می ‌سازد و باز بر زمین میزندش 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هم یارُ، هم دارُ، قرارم شده از دست

هم یارُ، هم دارُ، قرارم شده از دست

در معمای رخ یار، شدم غرقُ، غافل             غافل از خود شدمُ، دارُ [1] قرارم، شده از دست [2]

بین توُ، این دار سپردم همه ی عمر به یک سعی [3]        این فرصت ذیقیمت دارم، شده از دست

آگه نشدم از خودُ، نی از توُ، نی دار                    ماندم ز توُ، وز خودُ، وین دار، شد از دست

من خود معما، تو معما، دار معما،          غرقم به معما، همه چیزم، شده از دست

بر دار [4] شدیم، سینه به شمشیرُ خنجر بسپردیم        فاشم سخن دل شدُ، جان شد از دست

جمعی به نام رخِ تو، دار نشاندند          تا هرکه در آن حلقه نشد، او شود از دست

ای مرغ سحر ناله ز سر گیر در این دار         زان لحظه که هم دار، هم یار شد از دست

رخ را بنما، حل معما تو کن از مهر          مهر و سخنت، در سخنِ غیر شد از دست

ای ماهِ مهوش شده از حُسن در این شب          شام و شب من چون رخِ ماهت شده از دست

من بر که بنالم به تو یا دار که شد از دست         در ناله گذشتُ، همه ی عمر شد از دست

سودای وصالت، به دارم، همه خون کرد         هم یارُ، هم دارُ، قرارم شده از دست

بی حسن رخت، دارُ قراریم، نباشد          ای دارُ قرارم، همه ی دارُ قرارم، شده از دست

من ناله کشیدم ز دلم، که ای مه مهتاب        در پرده فرو ماندیُ، قرارم شده از دست

ای مرغ سحر ناله ز غم باز نداری به یک دم،         اکسیر خماریستُ، خاموشی اش داد من از دست

هم عاقلُ، هم عاشقُ، هم ناطقُ و خاموش در این دهر       فریاد کشیدندُ، عمر همه بر باد شد از دست

نی محکمه ایی، نی جام، نه می شد مهیا            عمر همه، زین داد و بیداد شد از دست

گر محکمه ایی، خواهند که مهیا شود از ظلم،      او کیست که این داد و بیداد شد از دست؟!

ما راه نَبُرده به هر محکمه ایی، حکم به محکوم         ای یار حاکم، حکم تویی، حکم شد از دست

ما را بس است این حکم، وزین جرم،        مقصود تویی، که در هیاهو شده از دست

خواهم که بشورم من ازین دستُ، وزین دارُ، وین یار          زیرا که مرا رفته جانُ، قرارُ، دل از دست

یا رب فرو فرست، تو خنجری از لطف،         دیگر مجالی به زیست نیستُ، همه گشته از دست

عشق است که در سودای خیال، زنده ام می دارد            ورنه، بدون عشق، دارُ و قرارم شده از دست  

سروده شده در تاریخ اول مهرماه 1398     

[1]  - دنیا و زندگی

[2] - از کف بیرون شدن، از دست دادن

[3] - دویدن هروله گونه بین زندگی و خالق

[4] - وسیله ایی برای نابود کردن انسانف و قصاص کردن و...، وارد شده از اروپا به فرهنگ قضایی و جزایی اسلام و ایران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

14 تیرماه 1398 که هفتمین صعودم در سال جاری، به قله توچال رقم می خورد، تصور نمی کردم که باید 9 هفته از این "معبد عشق" [1] دور بمانم، اما امروز جمعه 29 شهریور 1398 صعود هشتم رقم خورد، تا نشان دهد که انگار این روزگار است که ما را به هر طرف که بخواهد می برد، و انگار تسلیم تقدیریم، تقدیری که جایی دیگر نوشته می شود، و ما بازیچه آنیم، آرزوهای ما به فراموشی رفته، و به راهی می رویم که برایمان رقم می زنند، هرچند نمی توانم بگویم که بی اعتقاد به تقدیرم، ولی برای مردمی که چون من که خود را به روند روزگار سپرده اند، و منتظرند که روزگار، جامعه، دیگری و... در وضع آنان تغییر دهد، باید گفت ما اسیر تقدیریم، هر چند من خود را به قولی اسیر تقدیر نمی دانم، و خود را در شرایط زندگی ام بسیار موثر می بینم، و معتقدم ما به طرز بی اساسی مسایل مان را گردن تقدیر، خدا، حاکمیت، جامعه و... می اندازیم، و خود لایق ترین برای نکوهش و یا تقدیر در عدم موفقیت و یا موفقیت هستیم؛ اما حتی با این حساب، صعود امروز هم با دست به دست هم دادن همه چیز، انجام گرفت، که زمانبندی های آن، این چنین بود :

ساعت 3 بامداد صعود خود را از میدان سربند (مجسمه کوهنورد) در تجریش آغاز کردیم،

ساعت 5 صبح بود که در شیرپلا برای استراحت و تقویت جسمی متوقف شدیم.

ساعت 5 و 45 دقیقه حرکت به سمت یال شیرپلا برای صعود به قله توچال، بعد از 45 دقیقه استراحت آغاز شد.

ساعت 8 و 55 دقیقه صبح بود که به قله رسیدیم.

به این ترتیب این صعود، تقریبا در کل شش ساعت به طول انجامید، که اگر زمان های تلف شده در نشست استراحت در شیرپلا، و دو نشست دیگر که تقریبا 15 دقیقه بود، را حذف کنیم، تقریبا این صعود 5 ساعته بوده است.

امروز جمعه ی آخر تابستان 1398 است، و هر ساله این جمعه را به نام "روز توچال" جشن می گیرند، لذا سیل کوهنوردان به سوی این قله زیبا و خوش مکان رهسپار بودند.

بالای قله، تیمی با پرچم تیم فوتبال پرسپولیس که انگار از طرفداران بیشتری برخوردار است، عکس می گرفت، و تیم دیگری با پرچم تیم استقلال که مزین به نام "دختر آبی" خانم سحر خدایاری [2] بود، دختر خانمی که جان خود را برای ورود خانم ها به استادیوم های ورزشی فدا کرد، او در آتش عشق به ورزش جان باخت، آنگاه که خبر یافت به این جرم باید تنبیه و دادگاهی شود، خود را به آتش کشید، تا در این دادگاه حاضر نشود و...، نمی دانم در دل این دختر جوان فوتبال دوست چه گذشت که حاضر شد بسوزد و خود را بسوزاند و تن به حکم دادگاهی چنین، و یا حضور در چنین دادگاهی و... ندهد،

روحش شاد، مظلومیت دختران ما قابل گفتن نیست، آنها زیر چرخ شرایط فعلی جامعه بیش از دیگران له می شوند و فریاد شان به هواست، اما فریادشان به جایی نمی رسد و فریاد رسی نمی یابند، که تن به خود سوزی می دهند، پناهگاهی نمی یابند که زندگی خود را پایان می دهند، تا نباشند و وضع خود را نبینند، مظلومت جوانان ما دختر و پسر و به خصوص دختران گریه آور است، و این مظلومیت در هیاهویی برای هیچ، جنگی که در گردنه آخر قرار دارد، و تنها به یک تصمیم سیاسی بند است، و آغاز شدنی است و...، گم شده و آنان در این ناشنوایی جامعه آنقدر در فشارند که تن به خودکشی می دهند، و در میان گوش های کر و چشم های کور و تن های بی حس و حرکت و... ما، له می شوند و گاه خود را به آتش می کشند، و پوست ما آنقدر کلفت است که حتی مرگ دلخراش آنان نیز به بیداری و یا تصمیمی خارج از منویات دل ما، منجر نمی شود.

اما در این آخرین روزهای شهریور، تنها لکه برفی امید بخش بر پیکر قله توچال باقیست تا از روزهای خوب بارش سال گذشته خبر دهد، و یا نه همین هفتمین صعود که از روی برف ها تا ایستگاه هفت تله کابین رفتم، و اکنون از آن روزهای خوش فقط همین باقی مانده است، و این غم انگیز است، افسوس که این بارش ها امسال هنوز اتفاق نیفتاده، و زمین زیر پای ما امروز خشک و سوزان بود. کاش بارش های سال گذشته دوبار تکرار شود.

[1] - این اصطلاح را یکی از عاشقان توچال، امروز به کار برد.

[2] - سحر (سارا) خدایاری متولد 1368، چهارمحال بختیاری، فارغ التحصیل دو لیسانس زبان انگلیسی و مهندسی کامپیوتر، عاشق تیم فوتبال استقلال، بخاطر ورود غیر قانونی به استادیوم دستگیر و در نهایت خودسوزی کرد، 5  خواهر و دو برادر دارد، پدرش در جنگ ایران و عراق در سال 61 به درجه جانبازی با 15 درصد نائل شده، سحر که به همراه خانواده ساکن قم می باشد در این شهر کار می کرد،  طرفدار دو آتیشه استقلال تهران بود تا جایی که به گفته دوست اش برای هر بازی مرخصی می گرفته تا به استادیوم برود، او در جریان آخرین حضور خود در استادیوم بازداشت می شود که با حضور پدر و ارائه وثیقه موقتا آزاد شده، تا دادگاه برای حکم نهایی تشکیل شود، با این حال پدرش می گوید او در اولین باری که به استادیوم و یکی از بازی های استقلال رفته دستگیر می شود، وگرنه من و همسرم اجازه رفتم به او را نمی دادیم، شش ماه از دستگیری و آزادی اش گذشته بود که شهریور 98 روز دادگاه در حالی که هیج جلسه ای برگزار نشده و قاضی به مرخصی رفته بود جلوی دادگاه انقلاب خودش را می سوازند، خانم خدایاری با سوختگی شدید تمام بدنش بجز مچ پا به پایین چند روز بیشتر دوام نیاورد و در بیمارستان به خاطر شدت سوختگی جان خود را از دست داد، پدرش می گوید او از بیماری اعصاب و روان رنج می برده و قبلا هم یکبار دست به خودکشی زده بود با این حال دوست وی که روانشناس است در گفتگویی اعلام کرده: سحر دختر حساسی بود ولی بیماری دو قطبی و … نداشت، پدرش در گفتگو با شهروند : دخترم قبل از اینکه دانشجو شود می گفت دلش می خواهد پلیس شود تا بتواند آدم های بد را از جامعه جمع کند، ولی من به او گفتم نمی توانی این کار را انجام دهی، تو دختری و جثه ضعیفی داری،… حیدرعلی خدایاری پدر دختر آبی می گوید در این چند روز که سحر در بیمارستان بستری بود، هیچ سلبریتی؛ فوتبالیست یا مسئولی به ملاقات سحر نیامدند و من کسی را ندیدم،  سحر دختر حساسی بود ولی بیماری دو قطبی و … نداشت اما پدر می گوید مادرش چندین سال است بصورت پنهای در چایی و نوشیدنی ها به دخترش دارو می داده است چون خودش معتقد بود بیمار نیست، آقای خدایاری می گوید من در جنگ تحمیلی جانبار شدم، امام را با جان و دل دوست دارم و از این به بعد هم برای کشورم اتفاقی رخ دهد از پیشتازان هستم که از نظام دفاع می کنم، می گویم که نه من و نه دخترم و نه هیچ یک از افراد خانواده ام با نظام مشکلی نه داشته ایم و نه داریم، از افرادی که از دختر من سو استفاده می کنند راضی نیستم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

متاسفانه این روزها انگار دوباره به سمت خون و خشونت پیش می رویم، به سمت آماده شدن شرایط ورود به یک جنگ تمام عیار و نابودگر دیگر؛ مثل جنگی که در 31 شهریور 1359 آغاز شد و کشور و نیروی انسانی آن را برای هشت سال بلعید، و این روزها به لحاظ سیاسی، تقریبا همه شرایط را آماده کرده اند، تا ایران را دوباره وارد جنگ جدیدی نمایند، افسوس که سایه جنگ و خشونت انگار از سر این مردم و کشور قصد رخت بر بستن ندارد.

خاطراتی که می آید مربوط است دیده های تعدادی از دانشجویان دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز، که بعد از پایان تحصیلات و کسب مدرک دکترای داروسازی از این دانشگاه، لاجرم باید وارد بازار کار می شدند، و پیش از آن که زندگی بعد از فارغ تحصیلی خود را آغاز کنند باید به سربازی اعزام می شدند؛

 و از قضا اعزام آنان مصادف گردید با آغاز جنگ ایران و عراق در 31 شهریور 1359، اکنون بعد بیش از 38 سال همدیگر را ملاقات کرده و از این روزها می گویند، این خاطره گویی ها ابتدا با شعر یکی از دوستان همکلاسی این رفقای قدیمی آغاز می شود، که در رثای دوران تحصیل در تبریز است، دورانی که خود شامل سال های مبارزه با رژیم گذشته بود، که قبلا خاطره ایی از یکی از این دوستان  در همین سایت، آورده بودم [1] :

خوشا آن روزگار خرسواری     که از یادش شوم، حالی به حالی

خوشا آن یار رند اصفهانی      خوشا با محتسب، آن بی خیالی

خوشا جامُ، مرندُ راه تبریز     نهار دسته جمعی، خوب و عالی

خوشا شبگردی شب های تبریز    به راه "شاه گلی" با جیب خالی

خوشا ارزانی آن روزگاران     خوشا آن شام سلفِ ده ریالی

خوشا استادهای نکته پرداز     فریدُ، سبتی و دکتر جلالی

خوشا آن بچه های بی غل و غش      ز تهرانی ُ یزدیُ و شمالی

همه عاقل، همه دانا، همه دوست،   یکی هم مثل بنده، لااُبالی

رفیقانی چنین یک رنگ و یک دل      ندیدم بعد از آن در این حوالی

خوشا کز نغمه های ساز و سنتور      به پا می کرد سید، شور و حالی

اگرچه قافیه ناجور آید       خوشا محمودُ، عباسُ و مُکاری

 

اما جواب این شعر از زبان مرحوم دکتر طاهایی

خوشا آن روزگاران که یار در رکاب بود

بر سر نبود موی سپیدُ و ایام شباب بود

چه خوش می دادیم دل به هر لبخندی

بی خبر از گذر عمر که در شتاب بود

بر پله سنگی دانشکده، عشاق بنشسته

چشم انتظار، دل ها در تب و تاب بود

آن دگر ژتون پانزده ریالی اش به دست

در انتظار گرفتن نهار چلو کباب بود

چه دلچسب بود کتلت ده ریالی شام

کجا خبر از سُس و لازانیا و کِچاپ بود

گر گفتگویی بود بین دوستان یک دل

صحبت از دوستیُ، جزوه و کتاب بود

دل ها پاک و زبان ها صادق به گفتار

نبود کسی که او را دروغگو خطاب بود

شبگردی تبریز و راه شاه گلی و شهناز

بد عهد است زمانه، رویایی به خواب بود

گر به ساز سنتور، شوری می کردم به پا

ز لطف سوزِ زخمه های مضراب بود

گاه به شور رنگ دشتی، گاه ز افشار بود

گاه به سوز دل نغمه ایی که در رقاب بود

راه ها گر می زدم در ماهور و پنجگاه

نوا هم می خواند مرا که اولی الاباب بود

یاد کردی دوستان را ای نیکو خصال

نواختی به مهری که چون آفتاب بود

خون شود دل تنگ "پریش" ز هجر یاران

کاش عمر هجران چون نقشی بر آب بود

الاحقر سید پریش

نه به جنگ 

"قربان؛ محاصره شده ایم"،

فرمانده :

"عالیه، اکنون می توانیم از هر جهت حمله کنیم" ؟!!

اما 31 شهریور 1359، سالروز آغاز جنگ ایران و عراق

بعد از آموزش از پادگان 01 تهران به سمت پایگاه هوایی همدان حرکت کردیم، چون پایگاه نیروی هوایی قبل از همدان قرار دارد، لذا گفتیم اول برویم معرفی نامه خود را به پایگاه تحویل دهیم، و بعد به همدان عزیمت نماییم؛

رسیدیم درب پایگاه و اتومبیل خود را پارک کرده و پیاده شدیم، و به درب دژبانی مراجعه کرده، داشتیم معرفی نامه را ارایه می دادیم، یکهو آژیر خطر به صدا در آمد، و پایگاه نوژه را بمباران کردند، این روز اول خدمت ما یعنی 31 شهریور 1359 بود، لاجرم فرار کردیم، و داخل یک جوب آب خوابیدیم، تا سر و صداها کاهش یافت، سر که بلند کردیم، دیدیم نصف پایگاه خراب شده، آتش از یک طرف بلند است، و چند تا هواپیما را هم زده بودند.

دوران خدمت را تمام کردیم و دوره طرح ما آغاز شد، قرعه ما هم برای گذراندن دوران طرح، بر این قرار گرفت تا بریم کردستان، همانجا از پایگاه نوژه همدان تسویه حساب کرده، و از طریق راهی که از پشت پایگاه هوایی نوژه، به سنندج ختم می شد، راهی آنجا شدیم تا برویم و ببینیم که آنجا چه خبر است، و خود را در محل جدید خدمت معرفی کرده، و بعد بازگردیم.

 اول جاده کردستان که رسیدیم، گفتند که فرار کنید که کومله جاده را گرفته است. رفتیم داخل یک دره و تا صبح آنجا مخفی شدیم، صبح که شد، و ماشین های سپاه که آمدند رد شدند، فهمیدیم که سپاه جاده را باز کرده، و ما از مخفیگاه بیرون آمده، به طرف سنندج حرکت کردیم، در سنندج به ما گفتند شما بد موقعی آمدید، ما هم گفتیم که خبر نداشتیم، آنها گفتند که تا 4 بعد از ظهر جاده دست سپاه است و از 4 بعد از ظهر تا صبح نیز جاده دست آنهاست، و ما از این شرایط بی خبر بودیم.

خلاصه طرح ما تمام شد و آمدیم همدان درخواست بازگشایی داروخانه دادیم، گفتند اگر می خواهید زود نوبت تاسیس داروخانه به شما تعلق گیرد، باید سابقه شرکت در جبهه داشته باشید، گفتیم خوب، باید چکار کنیم، گفتند الان جلوی بهداری استان یک ماشین داره به سمت جبهه حرکت می کند، شما با اینها بروید، اینها می خواهند سه روز آنجا باشند، شما بروید آنجا ثبت نام کنید و وقتی برگردید، اینجا نوبت تاسیس داروخانه شما هم می شود.

زنگ زدیم منزل که ما می رویم سفر و بر می گردیم، سوار این اتومبیل شدیم، ما را بردند جبهه چنگوله، یک چادری آنجا زده بودند، گفتند این چادر در اختیار شما باشد، تا فردا بیایند شما را حضور و غیاب و ثبت نام کنند؛ ما با خود گفتیم خوب باشه یک شبه دیگر هم هستیم؛ تا صبح آنجا بودیم و صبح دیدیم یک کاروان زرهی به سمت جبهه در حرکت است؛ گفتیم چند کیلومتر با مرز عراق فاصله دارد، گفتند از اینجا 5 کیلومتری با مرز فاصله است، گفتیم ما باید اینجا چه کنیم، گفتند یکسری لودر و... می آیند، شما جمعی تیپ بهداری هستید، اینجا بیمارستان صحرایی درست می کنید، چرا که عملیات دارد شروع می شود، خلاصه لودر و... آمدند، شروع کردند.

من بودم به همراه یک دکتر جراح و یک دکترهندی، که این دکتر هندی را نمی دانم تحت چه عنوانی آورده بودند، شیار درست کردند و از دکتر پیله ور که دکتر جراح همراه بودند، سوال کردند که شما چقدر جا و مکان برای کار خود نیاز دارید؟ ایشان گفت که مگر قرار است که اینجا بیمارستان احداث بشود، که گفتند بله؛ از فردا عملیات شروع می شود.

به همین نام و نشان ما هشت روز مشغول زدن سنگر برای ساخت بیمارستان صحرایی بودیم، بعد از هشت روز یک کانال ایجاد شد و کامیون تخت و لوازم بیمارستان را آورد و... ساعت 12 شب بود که عملیات آغاز شد، یک شب بعد هم دشمن پاتک متقابل زد، یعنی اینها تا جاهایی را گرفته بودند و آنها هم متقابلا علیه این ها عملیات پاتکی داشتند؛ پشت سر هم موشک و توپ بود که به طرف این بیمارستان می آمد، و آنهایی که رفته بودند جلو، جنازه های شان را بر می گرداندند، بعد هلی کوپتر می نشست اینجا و مجروح ها و جنازه ها را می ریختند داخل هلی کوپتر و می برد عقب،

ما سه نفر هم که از همدان آمده بودیم مات و مبهوت آنجا مانده بودیم. خلاصه چند شب ما شد سه ماه، و آنجا ماندیم، تا این که عملیات تمام شد، و به این ترتیب حضور و غیاب ما انجام شد، و برگشتیم پرونده ما درست شد که داروخانه تاسیس کنیم.   

خاطره یکی دیگر از دانشجویان ورودی 1352 دانشگاه تبریز :

بنده هم مثل دوستان خدمت سربازی را در مرداد و شهریور 1359 در پادگان 01 کادر تهران گذراندم، موقع تقسیم، قرعه من افتاد شهرآباد مشهد، اما یکی از دوستان که تازه ازدواج کرده بود، گفت که من می ترسم به دزفول اعزام شوم؛ گفتم من مجرد هستم من به جای شما می روم دزفول، طبق قرار رفتم دزفول، دقیقا ماجرای همدان برای من هم اتفاق افتاد، همان روزی که رسیدم دزفول، ساعت 2 نصف شب، این شهر مورد اصابت موشک قرار گرفته بود، و دو ساعت بعدش من در ساعت 4 صبح رسیدم آنجا، رفتم هتل بگیرم تا بعد بروم خودم را به پایکاه چهارم هوایی وحدتی دزفول معرفی کنم.

 هتل دار گفت می خواهی بمانی بمان، ولی من می روم، گفت درب هتل را فقط از پشت ببند، چرا که هیچکس غیر شما در هتل حضور ندارد، من هم خوابیدم، هتل فقط آب داشت و برق هم نبود، از غذا هم خبری نبود، تیربارها هم کار می کرد، شیشه ها می لرزید، تا صبح دوام آوردم، و صبح پاشدم، و رفتم پایگاه هوایی دزفول، خودم را معرفی کردم، آنجا به من مکانی دادند، دو سال در این پایگاه ماندم، در عملیات فتح المبین هم شرکت کردم، در بیمارستان بودم و با مجروحین این عملیات، از سرباز و بسیجی هایی که می آوردند، ما هم با جراح ها به اتاق عمل می رفتیم، وصل کردن سرم، انژیوکت و... اینها را انجام می دادم، در اینجا بود که این ها را هم یاد گرفتیم.

در عملیات بیت المقدس گفتند که یک تیم پزشکی می خواهند، که به شلمچه اعزام شود، با بچه های دیگری که بودند و وظیفه هم بودند، یک تیم 7 الی 8 نفره تشکیل دادیم، و با یک آمبولانس تویوتا رفتیم شلمچه؛ اما گویا که ما به مناطقی رفته بودیم که دست عراقی ها بود و خودمان هم نمی دانستیم؛ گفته بودند که یک سنگر بهداری بزنید، دو تا پزشک عمومی هم همراه ما بودند، ما مشغول همین کار بودیم که یکهو دیدیم با خمپاره ما را می زنند؛ یک وانت که از کرمان برای ما وسایل پزشکی آورده بود منفجر شد، و منهدم گردید.

ما هم شیرجه رفتیم روی خاک ها، و یک ترکشی خورد به زمین و بعد خورد زیر بغل من، و فقط انجا را کمی سوزاند، شانس آوردیم و زنده ماندیم، یک چاله ایی کنده و روش هم تراورس ریخته بودند، ما هم رفتیم داخل آن، دو روز به ما آب و غذا نرسید، بعدا فهمیدیم که در محاصره عراقی ها بودیم و خودمان هم نمی دانستیم، فقط از چند نفری که آنجا بودیم، یکی از دوستان یک کیسه نان خشک آورده بود، که آب دوغ خیار درست می کردیم و می خوردیم، ما این دو روز را با همین نان خشک ها و چند قمقمه آب سر کردیم؛

 بعد از دو روز محاصره شکست و سپاه آمد و برای ما غذا آوردند، بعد هم عملیات بیت المقدس شروع شد و دقیقا روز آزاد سازی خرمشهر ما آنجا بودیم، بعد از دو سال خدمت از خوزستان زنده بیرون آمدیم.

 

[1] - شلاق اعتراضات 16 آذر 1353 دانشگاه تبریز، کف پای دانشجو -   http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/sokan-in-on/682.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رهایی و رهایی طلبی در اوج انحراف جامعه است که خودی نشان می دهد، و گاه اوج می گیرد، و آزادی خواهان و رهایی طلبان را به خیزش می خواند، و یا در تنگنای ظلم است که انسان واجد کرامت انسانی، بندهایی که به پا و تفکرش، به ظلم افکنده اند را، بر نمی تابد و پس می زند، و در این تقلای پس زدن هاست، که حماسه ها آفریده می شوند، تا همچون حسین، حُسنِ انسانیت خود را نبازند، و تا آخرین لحظه ی زندگی آزاد و رها بمانند، و رها این دنیا را ترک کنند، این چنین انسان هایی اند که شهدا تلقی می گردند.

اما انسان توجیه گر ظلم نیز در جستجوی تاریخی خود، گاه خوراک راه ظلم گستری اش را از میان پستوی حوادث تاریخی، یافته و بی راهه ها را راه می نمایاند و در این مسیر از سمبل های کرامت انسانی برای به اسارت کشیدن انسان سود می جوید، چه گوارا [1]، سمبل آزادیخواهی امریکای لاتینِ غرق در استعمار و استبداد است، اما همین چه گوارا، خود به بهانه ایی برای انتقال مردم مظلوم امریکای لاتین، از زندان استعمار به استبداد سرخ مبدل می شود، روح حرکت چه گوارا، آزادی مردمش می باشد، اما خوراک جویان راه استبداد سرخ او را وسیله ایی برای انتقال انسان دربند، از بندی به بندی جدید سود می جویند.

حسین نیز واجد و مملو از کرامت انسانی، و سمبل انسان رها و پس زننده بندهاست، اما او نیز ممکن است به وسیله ایی برای در خواب کردن انسان، برای به بند کشیده شدن مسلمانی شود که محمد او را رها و بنده حق تعالی می خواهد، اما قیام او برای رهایی نیز، ممکن است به بنزین و سوخت موتوری با صدای آهنگین تبدیل شود تا انسان را در خوابی فرو برد، و او را از بندی به بند دیگر منتقل کنند، بی آنکه در مسیر انتقال تکانی به خود دهد، و رهایی برای او ممکن شود.

حسین تیغی است بر گردن ظلم و انحراف، اما همین تیغ می تواند در یک سو نیت، به دارویی خواب آور برای محکم کردن بندها تبدیل شود، آنگاه که ما هدف حسین را فراموش کرده، به اصل و نسب او، فارغ از هدفش منحرف شویم، او برای انسانیت انسان قیام کرد، او امت جد خود را آزاد از ظلم می خواست، لذا در یک دمکراسی مردمی، آنگاه به خود تکانی اینچنینی داد که، جامعه از او درخواست راهبری کرد، و او حکایت نامه های درخواست کمک جامعه برای هدایت را، سند مظلومیت و تنهایی خود در کربلا ساخت تا بگوید اگر آزادی و رهایی محقق نشود، این انسان است که در خواب تخدیر مزورانه ظلم فرو می رود، و رهایی خود را فراموش خواهد کرد.

دیروز عاشورا بود و یاد آور این بنیادی ترین خواست تاریخی انسان، یعنی داشتن یک حق، که انسان، انسان بماند، و انسانیت در قید و بند انسان، نمیرد، و آن کرامتی که خداوند برای او در نظر دارد، [2] که این کرامت در بند ظلم هرگز نمی تواند محقق شود، پایمال حاکمیت مستبدین نگردد.

و من در هیاهوی این سبک بزرگداشتِ غرق شده در مقاصد گوناگون سیاسی و فرهنگی صفوی ها، قاجارها و...، در ذهن خود باز درگیر انسانم، و شرایطی که بر انسان و انسانیت می رود، و این مراسمی که باید بیدار کننده باشد، و اما خود غرق در سنت هایی است که هدف زنده نگهداشتن عاشورا و حسین دارد، اما از این خیزش عظیم هنوز آنچه در خور است، محقق نشده و ما با انسان و انسانیت فرسنگ ها فاصله داریم، و با خود می گویم آیا در این زنده نگه داشتن ها، رهایی، آزادی و کرامت انسانی، آنچنان که حسین واجد آن بود، بدست خواهد آمد؟!

 نمی دانم آیا این نوع زنده نگهداشتن عاشورا و حسین، می تواند به کرامت انسانی منجر شود، و یا در راه کرامت خواهی منِ انسان مفید باشد؛ اما در حالی که غرق این سوال های بی جوابم، به ناگاه به خود می آیم، و از خماری سوال های بی جواب خارج شده، و در تخدیر معجزه وار هنر عزاداری، می بینم که هنر این مردم اوج می گیرد و در حال بروزی است که احتمال دارد به زنده ماندنش منجر شود.

اما فارغ از این که این مراسم ما را به کجا می برد، اگر از محتوای زجر آور مرثیه ها، نوحه سرایی ها، روضه خوانی ها و... عبور کنیم، گوشه ها و ردیف های موسیقی ما، در حالی که در جو جامعه موسیقی ستیز در حال گم شدن است، اینجا و در این مرثیه خوانی ها، نوحه سرای ها، سینه به سینه و از این سال به سال دیگر، و از این نسل به نسل دیگر منتقل می شوند و کاش کسی این نواها را ثبت کند، چرا که حامل فرهنگ و هنر جامعه ایی است که خود را در خواب مخدرواری که بدان دچار است، به فراموشی می برد.

گوشه ها، ریف ها، سبک ها، گویش ها، نواها، آواها، طنین ها، تحریرها و موسیقی که خوراک روح انسان است، در مرثیه خوانی ها، مصیبت گویی ها، روضه خوانی ها زیبایی های خود را نشان می دهد، و در زندگی مومنانِ از موسیقی محروم، وارد می شود، و دریچه ایی است به روی انسانی که خود را از بدیهی ترین نواهای روح بخش طبیعت، یعنی موسیقی، محروم و به دور نگه داشته است.

تعزیه های محرم، هنر تئاتر را که از زندگی ما خارج شده، و در حاشیه ها، به دور از دید جامعه در حال مرگ و فراموشی است را دوباره به زندگی باز می گرداند، و فارغ از محتوای تعزیه خوانی ها که اکثرا زبانحال ها [3] و یا قطعه های تاریخی مغشوشی است که در کمبود متون موثق تاریخ عاشورا، همچون قارچ از زمین شوره زار بی سلیقگی ها گسترش و توسعه یافته اند، زنده می کند، و هنر نمایش خیابانی را که از زندگی ما رخت بر بسته است را به صحنه جامعه باز می گرداند و هنرمندانی از جنس مردم، تحرک آفرین جریانی می شوند که خبر مرگ تئاتر را نشنیده، به فریاد تئاتر خیابانی می رسند، و کوچه ها و خیابان ها صحنه هنرنمایی، هنرمندانی می شود که نه درس تئاتر خوانده اند، و نه از دانشکده های رشته تئاتر فارغ تحصیل شده اند،

تنها لباسی از تصور خود، در رنگ های مختلف بر تن دوخته، و متن هایی که نسل اندر نسل از زمان صفویه نوشته شده اند را بین خود تقسیم کرده، نقش می گیرند و بازی اش می کنند؛ نقش هایی که بر اساس علاقه و هنر و قیافه و... بین مردمی عادی در یک ساختار سنتی، تقسیم و هر ساله به اجرا در می آید.

و نسلی که مدت هاست دیگر شعری از حافظ، سعدی، فردوسی، رودکی، نظامی، مولوی و... در خاطر و ذهن خود از حفظ ندارد، دوباره با متون نثر و شعر و قافیه و ردیف، در حماسه سرایی ها و مرثیه گویی ها، نوحه گری ها و... آشنا می شود، و همین راهی است که شاید بتواند به بدن فسرده جامعه ادبی ما تحرکی داده و یا ایجاد تحرکی کرده، و نسل جدید را متوجه نثر و نظم غنی خود کند، که در میراث فرهنگی اش موجود است، و اکنون در کتاب ها خاک می خورد،

و ارتباط قطع شده جامعه با پشتوانه های فرهنگ و هنر ایران، دوباره وصل شود، و جامعه از عمق فلسفه زندگی عرفانی مولوی بلخی، حکمت زندگی سعدی شیرازی، عشق به زندگی نظامی گنجوی و حافظ شیرازی و عطار نیشابوری، حماسه و فلسفه نور در فردوسی توسی، شعر مهر در رودکی سمرقندی و... با خبر شوند، و از تهی گشتگی خارج، و فرهنگ غنی انسانیت و روح آزادی انسان، و کرامت و بزرگواری ها که لایق این مردم متمدن است، باز گردد.

اما این زبانحال گفتن ها و مرثیه گویی ها در نبود تاریخ درستی از حادثه عاشورا، به تصورات ذهنی در قالب زبانحال گویی مبتلاست، که گاه انسان شرم می کند چنین مطالبی را به آزادمردی چون حسین منتسب کند، اما با این حال خود همین زبانحال گویی هایی به بروزگاه دردگویی های انسانی تبدیل می شود که در عزای حسین، ناخوداگاه به جهت نشناختن حسین و تاریخش، به واگویی دردهایی اقدام می کند که گریبان خود او را گرفته، و لذا به ظاهر برای حسین، اما در باطن مرثیه دل خود را می سراید، و بر درد خود گریه می کند، تا کمی از بار درد و فشاری که در دلش احساس می کند، خالی شود، و مردمی که به گرد او جمع شده اند، از زبان حسین، درد دل مردی را بشنوند، که حدیث نفس می کند.

او هنر را به خدمت گرفته تا دردهای اسارت خود را از زبان کاروان اسرای حسین بگوید، که در اسارت توان تکان خوردن از مسیری که برایش ترسیم کرده اند و قرارش داده اند را ندارد، زیرا که هم حکم و هم شمشیر در اختیار کسی است، که او را به اجبار در اسارتی تنگاتنگ گرفته، و به مقصدی می برد که هرگز این کاروان نه پای رفتن به آن را دارد، و نه لایق چنین سفر و مقصدی، و با چنین کیفیتی است.

لذاست که او با کاروان اسرا، 40 روز همسفر می شود، و در واقع درد اسارت خود را نیز با داستان اسارت آنان روایت می کند، و سمبل وار در حالی که می داند در اربعین هرگز زینب به قلتگاه برادر و اهل خود باز نگشت[4]، اما زینب را در تصورش بر قبر برادر در تصویر خیالی خود ساخته و با همان تصویر او را به کربلا باز می گرداند، تا حدیث ویرانی زندگی و اسارت خود را از زبان حال حسین و یارانش باز گوید، و قصه ویرانی اش را در گلستانی که از آبادی به ویرانی تبدیل شد، و زندگی که به مرگ مبدل گردید، عشقی که به نفرت، مهری که به خشم و خشونت، سبزی و طراوتی که به آتش و خاکستر و... تبدیل شد، روایت ها گوید و نوحه گر وضعی شود که در واقع گریبانگیر اوست، آری او دل خود را در زبانحالی از حسین و کاروانیان در اسارت مانده، روایت می کند، و از رنج هایی می گوید که خود کشیده و آن را به حسین منتسب می نماید، و در سکوت تاریخ عاشورا، تاریخ و ظلم بر خود رفته را باز می گوید.

هر ساله روستای گرمن پشت بسطام، سرزمین ابوالحسن خرقانی و بایزید بسطامی، در مرزهای ایالت های باستانی هیرکانا و قومس، دهه ها و به خصوص دهه اول محرم، به عزاداری، مرثیه گویی، تعزیه خوانی، سینه زنی و بزرگداشت این ایام با آخرین توان مشغول است، عکس های زیر ثبت لحظه هایی است که این حقیرِ درس عکاسی نخوانده، و دانشکده هنر نرفته، از روزنه عدسی کوچک موبایل خود ثبت کرده ام :

 

Click to enlarge image Garman-Ashor (1).JPG

تعزیه عاشورا - گرمن پشت بسطام - مخالف خوان

[1] - ارنستو چه گِوارا : Ernesto Che Guevar متولد ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ درگذشته ۹ اکتبر ۱۹۶۷) که بیش‌تر به‌نام چه گوارا یا اِل‌چه شناخته می‌شود، پزشک، چریک، سیاست‌مدار، نظریه‌پرداز جنگی و انقلابی، مارکسیست، اهل آرژانتین و یکی از شخصیت‌های اصلی انقلاب کوباکه چهره و ظاهر او به‌ طور فراگیر به عنوان یکی از نمادهای انقلابی بشر دوستانه و به عنوان یک نشان جهانی شناخته شده در فرهنگ عامه بدل گشت.

[2] - آیه هفتاد سوره اسرا،  "و به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم ، و آنان را در خشکی و دریا [ بر مرکبها ] برنشاندیم ، و از چیزهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم، و آنها را بر بسیاری از آفریده‌های خود برتری آشکار دادیم." وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَني‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلي‏ کَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً

[3] - آنچه در تاریخ و یا واقعیت نیست و ما در تصور خود از یک واقعه می سازیم و به نام سازنده آن صحنه در خصوص وضعیتی که او در آن بوده است بیان می کنیم. ویکی فقه) زبان حال عبارت است از وضعیت ظاهرى و رفتارى شخص که بیانگر اندیشه یا احساس او باشد. یا آنچه که‌به طور ضمنى مى‌تواند اندیشه یا احساس کسى را بیان کند یا مناسب حالت روحى یا وضعیت ظاهرى او باشد، از احکام آن در پاسخ به استفتائات سخن گفته‌اند ذکر مصائب اهل بیت علیهم السّلام در قالب زبان حال، در صورتى که شنوندگان یا بیشتر آنان بدانند که آنچه گفته یا ارائه مى‌شود حکایت حال است نه آنچه رخ داده، جایز است. البته اگر زبان حال، زبان حال مصائبى باشد که اتفاق نیفتاده یا با آنچه اتفاق افتاده و یا با صاحب مصیبت سنخیتى نداشته باشد، جایز نیست. برخى گفته‌اند: در صورتى که قصد زبان حال گو از آنچه مى‌گوید بیان حال باشد، هرچند همه یا بعض شنوندگان، به زبان حال بودن آن واقف نباشند، جایز است

[4] - "برخي همچون محققان معاصر بر اساس مستندات پیشین، همچون مرحوم آیتی، دکتر جعفر شهیدی، و شهید مرتضی مطهری معتقدند چنين چيزي امكان ندارد بلكه اسراي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در اولين اربعين به زيارت نرسيدند و ملاقات با جابر صحت ندارد. اين مسئله نيز يكي از مسائل مورد اختلاف بين محققين است." شهید مطهری می نویسد  "... هيچكدام از مورخين و محدثين و مقتل نويسان اسلام اين را ننوشته‌اند بلكه تكذيب كرده‌اند و عقل هم آن را تكذيب مي‌كند." منبع

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

محرم تبلور تراژدی سقوط انسانیت انسان است، این تراژدی هولناک، آنگاه عمق خود را بروز می دهد و سنسورهای انسانیت را وادار به نشان دادن زلزله چند ریشتری می کند که دیده می شود، اهالی زر و زور و تزویر، چنان صحنه ایی را رقم می زنند، که جمع بیشماری از ما مردم، حول اجرای حکم خروج فردی از دین جمع شده، جنایت را در یک هیجان بی منطق و بی اساس، به اوج می رسانیم، و صفحه ایی سیاه، چنان رقم زده می شود، که مردم زیادی در کنار ظلم ایستاده، و فکر می کنند تمام حق فقط در همان جایی است، که آنان ایستاده اند؛

دستگاه هماهنگ تزویر با مدد گیری از احکام مذهب، چنان عمل کرد که برای چنین مردمی مسلم بود، که با یک فرد خارج شده از دین مواجهند، که بر امام برحق و حاکم زمان، پرچم مخالفت بر افراشته، و آنان همانی اند، که باید حق خداوند و دین را از این خروج کرده، به اشد وجه بستانند، و آنچه که خدا گفته، و خواستار آن است، همین است که آنان می کنند، و طبق حکم خدا، جان، مال و ناموس چنین فرد خروج کرده بر افکار جا افتاده، رسمی، غالب و... حلال بوده، و بر مهاجمان بر اوست که انسانیت، وجدان، اخلاق و... خود را به کناری نهاده، و ردای مجریان حکم مذهبی بر تن کرده، تمام داشته های خدادادی چنین فردی را ستانده و به غارت برند، و البته طبق همین منطق، این تراژدی هولناک را "قربه الی الله" و برای نزدیکی به خداوند مهربان، آفریدند.

فارغ از این که تمام چیدمان شان بی اساس و در باطل غرق بود، و باطلی را به نام حق به خورد خیل عظیمی از مردم بازی خورده از سیاست مزورانه دادند، تا وحشت و خشونت را در حق معترضی که به غیر انسانی و انحرافی بودن شرایط حاکمیت، اعتراض داشت را به اوج رسانند.

و ما اکنون و بعد از صدها سال، تمام آنچه خود در آن غرقیم را به فراموشی سپرده، و به بازخوانی این تراژدی تاریخی نشسته ایم، شهر و دیار خود را تعطیل، و در بزرگداشت این مقطع از تاریخ، همت تمام داریم، با این هدف، که از بروز زیبایی هایی که در جمع قلیلی از انسان ها، که در آن اوج سقوط، صورت گرفت، بگوییم و بشنویم؛ اما انگار به همان وسعت جنایتی که صورت گرفت، و به همان تعدد دنباله روها، دروازه تاریخ عمل ما، بعدها هم بر همین پاشنه گردید، و ادامه یافت؛ این منطق عمل همچنان باقیست، و هرگز باعث تعجب نیست که در این عصر نیز، باز داعش و داعش مسلکان، حول همان حکم، و همان منطق شکل می گیرند، و هنوز روش مسلمانان بر همان منوال، در مقابل مخالفین خود به شدت عمل می کند.

و انگار با دیدن عاشورا و محرم خونبار سال 61 هجری، نه عبرتی گرفتیم و نه کسی آمد که بگوید، که برای همیشه این حکم واکنشی به خروج و خارجی ها را برداریم، تا دیگر هیچگاه تفکر حاکم، رسمی و متعلق به اکثریت، ملاک و معیار حق بودن تلقی نشود، و غالب بودن و سیطره، دیگر حلالیت جان، مال و ناموس انسانی را به همراه نیاورد، تا دیگر این تراژدی برای انسانی دیگر تکرار نشود، و انسان ها در جستجوی حق، در هر سویی که خواستند، سیر کنند و به جستجوی اکسیر هدایت اقدام کنند، و اگر یافتند، این همان ارزشمندترین یافته ها خواهد بود؛ اما دریغ که این نشد و انگار نخواهد شد!

این است که ما نباید فکر کنیم که تنها مظلوم و قربانی حکمِ جنابِ قاضی شریح، فقط حسین و اهلش هستند و بس، بلکه باید به این فکر کنیم که تیغ این حکم، گردن بی گناهان بسیار دیگری را در تاریخ بریده است، و هنوز این قدرت و منطق حفظ شده و خواهد برید، و این جنایت به سال 61 هجری ختم نشد، و بزرگان و متفکرین بسیاری را به جرم خروج از دین و ورود به کفر، روانه زندان و مرگ کرد، حال آنکه عموما درد آشنایانی که لایق ماندن و اصلاح و هدایت جامعه بودند؛

خداوند بین مظلومان تبعیض قایل نمی شود، و او از ظلم و ظالم در هر عنوان و اسمی بیزار است، و ما نیز باید بیزار بباشیم و نیابد بین ظالمین و مظلومین گزینشی انتخاب کرده و اینچنین بر مظلومیتی غوغا، و بر مظلومیت های دیگر سکوت اختیار کنیم، بلکه باید ریشه مظلومیت آفرینی ها را سوزاند، و خشکاند؛

باید "خود حق مطلق بینی" انسان ها را در ریشه خشکانید، که فردی به خود اجازه چنین خود حق بینی مطلقی نیابد، و متعاقب آن چنین حکمی از توبره تزویرش بیرون نیاید، و به فریب جمع های بزرگ مردم متکی بر احساسات، نتوانند دست یازد، و به مخالفان خود به عنوان خروج بر دین این چنین ظلم روا ندارد، اصلاح گران این چنین تنها و بی یار و یاور، در معرض قضاوت انسان های به محکمه نشسته قرار نگیرند، و به جرم های واهی، خروج آنان بر روند انحرافی حاکم، موجب صدور حکم علیه آنان به نام خداوند نگردد، و باز جنایت نیافرینیم.

اما صاحب این روز را کسی از ما ندیده است و او را تنها از خرده خطوطی که از دل تاریخ کدر و مُقَطَع، باز مانده، جستجو می کنم، و در این جستجو که تاریخی مملو از تجاوز و ظلم است، نیز گاه حواسم به ظلم های هولناک دیگری جلب می شود که همسنگ و یا بزرگتر از این حادثه است و همین مرا از جستجوی اصل تحقیقم باز می دارد، اما باز سعی می کنم متمرکز شوم و به موضوع خود بپردازم، اما باز هم نمی توانم از صاحب این روز شمایلی کامل، در ذهن خود ترسیم نمایم، لذا به خواسته های دل خود که انگار به چشمه ایی زلال متصل است باز می گردم.

تکه پازل هایی را به هم جور می کنم، تا او را بفهمم، اما نمی توانم، تنها حسی مرا به این خواند که او همان گمشده انسانیت خواهی من است، او همانی است که آزادیخواهی و رهایی را، می تواند الگو و راهبر باشد، او همان تکرار زندگی مردان مبارزی است، که در  آخرین روز زندگی، برای آزادی و رهایی نوع انسان، از ظلم اهالی زر و زور و تزویر، همه داشته خود را قربانی کردند.

و ما باید به دنبال صبح به او اقتدا کنیم، اما باز وقتی نگاه می کنم، او را نیز تنها در حد همین چند روز آخر عمرش می شناسم، و از باقی زندگی اش، نمی دانم. این است که جستجو برای صبح نیز برایم وحشت انگیز می شود، زیرا که ما از صبح نیز شمایل کاملی در ذهن خود نداریم، و باز به دنبال صبحیم؛ وقتی نگاه می کنم از خود می پرسم که تا به کی باید به دنبال صبح بود، در حالی که، صبح نیز خود به اندازه کافی آلوده به خون ماست، و می ترسم که باز چگونه به صبح سلام گویم.

در حالی که از آمدن صبح هم بیمناکم، چرا که صبح نیز به تمام، روشنایی نیست، هوای "گرگ و میشی" است، بین شب و روز، که در این صبحدمان و سحرگاهان، هزار هزار از ما به غارت برده اند، و ما تنها صدای نفس های ترسناک قربانیانش را شنیدیم، و ضجه ایی که از کاروانیان صبح کشیدند و تمام.

توجیه گران گویند او گرگ بود، که در این تاریکی و روشنی از ما برد، اما این چه گرگی است که در روز روشن جرات نشان دادن خود را ندارد، بلکه در گرگ و میش صبح، و یا در تاریک و روشن غروب هنگام است، که قربانیان خود را از ما جدا کرده و  می برد، آیا شرم دارد، که در روز روشن از این گله ببرد؟! یا این که زور این گرگ هم تنها در غفلت ماست، که در گرگ و میشِ مرزهای حق و باطل، یا روز و شب، نشسته، و همواره از ما به غارت و ظلم برده و می برد.

پس ای یزدان پاک و یکتای من، تو خود روز و شب ما را از الهام الهی ات در دل های ما روشن فرما، تا در بیراهه های گرگ و میش این دوره فتنه ی پایان ناپذیر گم نشویم، و راهی را بیابیم که به انسانیت و در نتیجه به تو ختم شود، راهی که انسانیت را لایق، و بُروز آن خواهد بود، از تو مدد می جویم و از راهیابی خود ناامید نیستم، بیراهه های راه های سخت را، به سپردن راه خود به این و آن، ترجیح می دهم، ظلمت جستجوی راه تو را، به راه های روشن نمای عصر، ارجح می دانم، چرا که بسیاری خود را در زیر نورافکن حق می پنداشتند و چنین خورشیدهایی را سر بریدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نمی دانم [1] خدا با سرزمین فلسطین و مردمش چه سرّ و اسراری دارد، که از بس برای آنان پیامبر اعزام کرد، باید آنرا سرزمین انبیا، و مردمانش را نازپروردگان خدا نامید. سرزمین داوود، سلیمان، اسراییل، اسماعیل، اسحاق، یحیی، عیسی، موسی، یوسف و... ده ها پیامبری که طبق گفته قرآن، تورات و انجیل، خداوند بر این سرزمین فرستاد، تا هوای مردمش را بیش از تمام مردم کره زمین داشته باشد، و انگار در هر نقطه آن راه هایی به آسمان بوده، تا بین آسمان و زمین، همواره پیام رد و بدل شده، و ارتباط هیچگاه قطع نباشد.

اما در کنار این همه لطف و لطافت، در این سرزمین همواره جوی خون نیز جاری بوده، و انگار حالا حالاها خواهد بود، پای برج و باروی شهرهای این منطقه مقدس، آنقدر خون از مسیحیان، مسلمانان، یهودیان و صاحبان اصلی آن، یعنی فلسطینیان ریخته شده است، که باید آن را سرزمین فتنه و خون نامید؛ روندی بی پایان، چرا که در همین حال هم، باز این سرزمین آبستن خون های بزرگ دیگر است، و انگار اکنون نوبت یهود و مسلمان است که بر این سرزمین چنگ انداخته رجزخوانی خون به پا کنند، و همواره کسانی در کمین دیگری باشند، تا باز سرزمین انبیای خود را از دیگری باز پس گیرند، و باز دشت ها و کوه هایش را با خون ما انسان ها شستشو دهند، و این دور باطل تسلط و خون را پایانی نباشد.

این روزها مدعی دست به نقد این سرزمین، در بکش بکش های بی پایان تاریخی خون و تجاوز، فلسطینیانی هستند، که اکنون در چنبره زر و زور و تزویر مهاجرانی از اروپا، امریکا، آسیا و افریقا، گرفتار آمده اند، کسانی که به نام سرزمین موعود یهود، سیل وار آمدند، تا ساکنان ساکن را بی سکون و بی وطن و آواره کرده، و از شهر و دیار خود بیرون کنند؛

هرچند بر این مهاجران نیز نمی توان خرده گرفت، چرا که وقتی پای مذهب و حکم مذهبی پیش کشیده می شود عقل کور شده و انسان به برده حکم تبدیل می شود، از این رو آنان نیز خود بازیچه آیاتی در تورات موسای خودند، که فلسطین را سرزمین موعود اعلام و علمای یهود که در بوق های خود یک تاریخ بر اجرای حکم خدا دمیده اند، و آنقدر بر منابر از ثواب تسخیر این سرزمین گفتند و می گویند، تا خون ها را در مایه مذهب مخلوط، و در رگ های رهروان خود، برای گرفتن این سرزمین به جوشش در آورند، و آماده آفریدن هر تجاوز و ظلمی نمایند.

قصه ایی که پیش از این تکرار شد و موج صلیبی ها را برای حاکمیت بر بیت المقدس ترغیب و تشویق کرد، تا بیایند و جنایت های باور نکردنی بیافرینند، آنان نیز با شعار جهاد در راه حفظ سرزمین موعود، چون یهود، به جنایت آلوده شدند، و یا در مقابل، مسلمانان را برای تسخیر "قبله اول" به قیام وادارند، که این دور باطل خون را پایانی نباشد، و اکنون یهود را برای سلطه بر سرزمین موعود به جنایت تشویق می کنند، در حالی که در همان حال دیگرانی قصد خون آنان را کرده،آماده انتقامند.

و این سلسله خون و خونریزی بی پایان و تاریخی، در هر زمانی، دیگری را به جنایت های جدید و نو فرا می خواند و انگار خواهد خواند، تا به نام مذهب و اوامر مذهبی، نبرد بر سر سرزمین های دست به دست شونده، همواره زنده و مداوم باشد، و هجوم ها ادامه یابد، و حکایت خونریزی ما انسان ها، در غیاب انسانیت تداوم داشته، و این، او را از آن سرزمین بیرون کند، و کسانی نیز در پی آنها بیایند و به تکرار این آوارگی ها و خون ادامه دهند و سلسله خون و جنایت را پایانی نباشد،

تا شاید روزی همه به خود آییم، و این سرزمین فلسطین را که به حق باید آن را سرزمین فتنه های بزرگ بین المللی و بین الادیانی اعلام کرد، را از انحصار مذاهب، به تنهایی خارج، و به صاحبان اصلی آن استرداد کرده، تا بی وطن نباشند و یا مشکل را آنگونه که امام موسی صدر [2] آنرا تشخیص داد و درمانش را معرفی کرد، حل نمود، همانگونه که این فرد تقوا پیشه و متفکر، در خطبه ایی به تاریخ 18 فوریه ۱۹۷۵ در کلیسای کبوشیین بیروت اعلام کرد که :

"ادیان همه یکی بودند و قرار بود در خدمتِ انسان باشند؛ جنگ‌ها و دعواها از روزی آغاز شد که هر یک از دین‌ها به جای اینکه به انسان خدمت کند، خدمتگزارِ خویش شد و انسان را فراموش کردند". [3]

گزارشی که در پیش است توسط یک گروه سه نفره از غزه تهیه شده و حاوی گزارشی مختصر از درون این منطقه خشونت زده است، و شرایطی که نزدیک دو میلیون فلسطینی در این باریکه تنگ دچارش هستند، با عینکی متفاوت نگاه می کند، باریکه ایی که در محاصره مصر و اسراییل گرفتار آمده و آنان هر که را هر وقت بخواهند به این جزیره خشم و خشونت راه می دهند و یا نمی دهند :

 

آنچه توریست ها ممکن است در در غزه مشاهده کند، اگر اجازه ورود یابند [4]

نویسنده [5] : دانیل استرین [6]

یافتن راهنمای تور در غزه امر ساده ایی نیست. حتی تلاش کارکنان وزارت توریسم دولت محلی، که به طرز جالبی از دهه 1990 هنوز باقی و استوارند، برای معرفی یک راهنمای حرفه ایی به توصیه و معرفی فردی انجامید که در طول 20 سال قبل هدایت توری را عهده دار نبوده است.

ایمن حسونا راضی به نظر می رسید که یک روز گرم را در کت و شلوار رسمی طی کند، و به نشان دادن مناطق تاریخی، بازارهای رنگارنگ، و به خوردن ماهی کباب در شهر خود غزه بگذراند، که این موارد در بین دیگر موارد خارق العاده ایی است که حقایق منطقه غزه است، و بیشتر مردم جهان نمی توانند این موارد را تجربه کنند.

منطقه غزه به عنوان چهار راه ارتباط اعراب با اروپایی ها بوده است، که در سال های اخیر به عنوان یک جاذبه برای بازدید کنندگان بین المللی برای کشف سرزمین مقدس به شمار می رود. امروز این کناره تنگ در ساحل مدیترانه به عنوان یکی از ایزوله شده ترین و منزوی ترین مکان های جهانی در روی کره زمین است.

از موقعی که گروه مسلح حماس از سال 2007 قدرت را  در این منطقه به دست گرفت، حماس و اسراییل سه بار به جنگ با همدیگر پرداخته اند، و همسایه های غزه، مصر و اسراییل محاصره ایی را به غزه تحمیل کردند، که باعث کمبود کالا، کاهش تجارت در این منطقه و عدم حضور بازدیدکنندگان غزه شد. اسراییل به فعالین ارائه کننده کمک های بین المللی، روزنامه نگاران و دیپلمات ها اجازه داد تا به این منطقه بروند، ولی به توریست ها اجازه حضور نمی دهد.

مقامات اسراییلی مدعی اند که این محدود سازی ها، برای مقابله با حماس، و ضروریست. اما فلسطینی ها این محاصره را تنبیه جمعی که به دو میلیون افراد مقیم غزه ارزیابی می کنند، که قطع برق، کمبود آب آشامیدنی و فروپاشی اقتصادی منطقه در پی دارد.

وب سایت کمپانی راهنمای توریسم [7] توصیه دارد که "حتی اگر ورود به غزه ممکن هم باشد، سفر به این منطقه توصیه نمی شود". مشاور کاخ سفید جرارد کوشنر[8] برنامه را برای راه اندازی صنعت توریسم غزه پیشنهاد داده است، اما برای نقطه زمانی کنونی، اجرا شدن آن یک رویا تلقی می شود، و این در صورتی اجرایی خواهد شد، که موافقتنامه فلسطینی و اسراییلی به سرانجام برسد.

این تیم (NPR) (که این گزارش حاصل این سفر این تیم است)، یک روزنامه نگار امریکایی، و یک روزنامه نگار فلسطینی مقیم غزه در جستجوی غزه دیگری اند، که خالی از خشونت و مصیبت، آنطور که معمولا در نوشته ها دیده می شود، را به تصویر بکشند، این دو با هم به همراه آقای حسونا (راهنمای تور اهل غزه) به دنبال بازیابی راه هایی هستند، که توریسم در غزه بر مبنای آن پا گیرد، قبل از این که قفل کنونی ورود به غزه باز شود.

همچنان که در حال رانندگی به سمت موقعیت های توریستی در غزه هستیم، چشمان ما نیز در حال گذر از کنار پایگاه آموزش نظامی حماس است، که به دنبال حملات هوایی اسراییل ویران شده است، انبارهای مواد ذخیره شده غذایی سازمان ملل، برای فقرا، و مردان جوانی که در جمع های محدود با هم نشسته اند، و در منطقه ایی گرفتار آمده اند، که کمبود شغل وجود دارد و لذا آینده ایی سیاه دارند. حسونا، که باستان شناسی را در دانشگاه اسلامی غزه تدرس می کند، به نظر می رسد توجهی به اطراف ندارد. او بر روی مواردی ثابت و فیکس شده، که شما  قادر به دیدن آن نیستید، خرابه های بندر باستانی غزه، که در شن های ساحل فرو رفته اند.

 حسونا می گوید، "غزه چهره دومی هم دارد، چهره فرهنگی، چهره توریستی، ما می خواهیم که دروازه های غزه برای مردم و جهان باز باشد. چیزهای زیادی برای دیدن در غزه وجود دارد."

ویرانه های باستانی و تاریخی غزه افتخارات تاریخی آن منطقه را به یاد می آورد، که مقداری از آن، در یک نمایشگاه کوچک در قصر پاشا به نمایش در آمده است. قصر پاشا توسط سلطان سلسله حاکمان مملوک در قرن سیزدهم میلادی ساخته شده و در دوره عثمانی تکمیل و مورد استفاده بوده است، و ناپلئون بناپارت، نیز بیان داشته است که چند شبی را در این قصر گذرانده است.

در بین عتیقه ها به نمایش گذاشته شده، دو ظرف سرامیکی بلند هست که به قرن سوم تا هفتم  میلادی باز می گردد، که روی کشتی ها بر پهنه دریای مدیترانه ظرف حمل شراب و روغن زیتون بوده است.

حسونا، عنوان می دارد که : " من وقتی به این ظرف ها نگاه می کنم، مرا به زندگی در هزاران سال قبل بر می گرداند. غزه در آن روزها در صلح و آرامش بود، و در موقعیت اقتصادی خوبی در این دوره قرار داشت".

 

قسمت قدیمی شهر و مغازه عتیقه فروشی

در بین قفس های خرگوش ها، بسته های بزرگ سبزیجات در بازار زاویه [9] غزه، که وقتی این منطقه به روی جهانیان باز بود، همچون یک معبد به نظر می رسید. سالم الریاس گرداننده مغازه عتیقه فروشی است که از سی سال قبل آنرا می چرخاند. مغازه کوچکی که با ثروت گرد و خاک گرفته اش تزیین شده است، از کتاب های انگلیسی و نقشه های قدیمی فلسطین، تا سکه های قدیمی، و ظروف کوچک مسی همسا [10] که به شکل دست، شکل داده شده تا چشم های شیطانی را از شما دور کنند.

داخل مغازه، آقای الریاس کارت پستالی را به ما فروخت که آنرا "آخرین کارت پستال در غزه" قلمداد می کرد. اشیا تاریخ گذشته ایی که مربوط به زمان های متفاوتی بود، به همراه کارت پستال هایی از قایق های ماهیگیری، و خانم های پوشیده ایی که به فروش کوزه ها مشغولند. این کارت پستال ها به وسیله کمپانی اسراییلی پالفوت [11] در سال 1967 به چاپ رسیده اند، سالی که اسراییل این منطقه را در جنگ شش روزه از مصر گرفت، و تسخیر کرد، و توریست های اسراییلی و بین المللی شروع به دیدار و خرید از این منطقه کردند. الریاس از این روزها می گوید که "توریست های زیادی در این خیابان به این مغازه مراجعه می کردند، فرانسوی ها، ایتالیایی ها، انگلیسی ها، امریکایی ها"

در دهه 1990 بود که حاکمیت مقامات دولت فلسطینی شکل گرفت، یک فرودگاه در غزه ساخته شد، که امید زیادی برای صلح در این منطقه بود. بعد حوادث خونبار دهه 2000 به وجود آمد، خیزش فلسطینیان و حملات متقابل اسراییلی. بعد از حمله خونبار فلسطینیان، اسراییل باند تازه ساز این فرودگاه را بمباران کرد، در سال 2005 اسراییل از غزه خارج شد، در سال 2006 جنبش حماس انتخابات مجلس فلسطین را برد، و یک سال بعد رقیب خود جنش فتح را از غزه اخراج و کنترل اوضاع غزه را جنبش حماس بدست گرفت.

این روزها آقای الریاس به خرید وسایل زندگی فلسطینیانی مشغول است که برای مهاجرت و خلاصی از اوضاع غم انگیز غزه اقدام می کنند.

معابد ، مساجد، کلیساها

چند قدمی که در میان خیابان ها در منطقه قدیمی شهر غزه قدم بزنید، میراث غنی مذهبی شهر غزه نمایان می شود، ساختمان کوچکی که گفته می شود مقبره سامسون [12] است که در تورات از او نام برده شده است؛ و مقبره گنبد داری که گفته می شود محل استراحت هاشم  فرزند عبدالمناف، جد محمد پیامبر بوده است.

در نزدیکی آن مسجد عمری قرار دارد، که در رنگ های آبی غرق می باشد، که این مسجد به عنوان قدیمی ترین نیایشگاه مسلمانان در غزه هنوز مورد استفاده قرار می گیرد. ساختار معماری این مسجد روشن کننده این مطلب است، که قبل از این که به عنوان مسجد استفاده شود یک کلیسای مربوط به صلیبی ها بوده است.

این روزها کلیساهایی در اطراف غزه وجود دارد که به جامعه کوچک مسیحیان آن تعلق دارد، و در کنار آن معابدی نیز به جامعه تاریخی یهود تعلق داشته است، که تا سال 1929 در این منطقه موجودیت داشتند، و دچار فعالیت های خشونت بار شدند.

 

حمام ساماریتن

در امتداد خیابان مسجد عمری،  حمام ساماریتن [13] قرار دارد، تنها حمام نوع ترکی فعال در غزه است، این حمام در اصل توسط اعضای مذهب باستانی ساماریتن بنا شده است، که حاکم سلسله مملوک در غزه، آن را بازسازی و در سال 1320 میلادی دوباره آنرا راه اندازی کرد.

این روزها، ساعات متفاوت و جداگانه ایی برای زنان و مردان مقرر شده است، که خود را در حوض های سنگ مرمر غرق در آب سرد و گرم کنند، و در بخار کنترل شده در فضای حمام، خود را با روغن زیتون چرب کرده و لذت ببرند.

کافه بیت سیتّی [14]

عاطف سلما [15] کاریکاتوریست و نویسنده مشهور غزه، یک ساختمان قدیمی را به کافه - رستوران تبدیل کرده، که به آن بیت سیتی گفته می شود، که در عربی به "خانه مادر بزرگ من" ترجمه می شود. این مکان سه طبقه در کوچه های تنگ شهر قدیم غزه به سال 2017 بازگشایی شد، که نسیمی از میراث فرهنگی فلسطینیان به شمار می رود.

اطراف آن پوشیده شده از قفس پرندگان و گیاهان رونده ایی است، که از دیوارهای این کافه - رستوران بالا رفته اند، در این رستوران غذاهای سنتی فلسطینی را عرضه می کند، صبحانه آن مربا و یک نان صاف کوچک با پنیر و ادویه های زعتر [16] می باشد. شامگاه پنجشنبه ، این کافه - رستوران میزبان مشتریان جوان، برای شام بود، به همراه قلیان و موسیقی زنده عربی.

سلما مالک کافه - رستوران لباس یک دست سفید پوشیده بود، که از شهر سن پترزبورگ روسیه خریده است، جایی که در آن تحصیلات خود را به پایان رسانده بود، او فردی است که دنیا را گشت و گذار کرده و دیده است، جاهایی که دوستانش به آنجا مهاجرت کرده اند، اما او اصرار دارد که در غزه بماند، و کافه اش را باز نگهدارد. سلما می گوید: "چرا نباید در غزه سرمایه گذاری کرد؟ غزه خانه پدری ماست. من عاشق غزه هستم، من غزه را ترک نخواهم کرد."

هتل مطاف

این بوتیک هتل 34 اتاقه با دید به دریا، در پس نام خود کلمه موزه دارد، چرا که صاحب آن کلکسیون شخصی از عتیقه های غزه را در خود جمع کرده، که در لابی هتل به نمایش گذاشته شده است. هتل المطاف به خودی خود، یک موزه، و با یک سالن پذیرش مسافر عالی در طبقه همکف، با مجموعه ایی از طرح های معماری غزه، که ساخته شده از کاشی های رنگی است، سنگ هایی به رنگ قهوه ایی روشن که از خانه های قدیمی غزه جمع آوری شده اند. اتاق در این هتل از صد دلار در یک شب آغاز می شود، و با طرح عربی و سنتی تجهیز شده است.

در کنار ساحل السلام رستوران ماهی کباب ابو حصیرا، با یک پنجره بزرگ رو به دریای مدیترانه، به اهالی محل ماهی کباب عرضه می دارد، که با فلفل تند، پیاز، لیموی تازه، جعفری و گوجه مزه دار شده است، یا میگو زیبدیه [17]، سیب زمینی سرخ شده که در غزه در ظروف سنگی زیبدیه پخته می شود، ظروفی که در کارخانه ایی در همین غزه ساخته می شوند،

غذاهای خاصی هم در کنارش سرو می شود، دگا قزاویه [18] یا همان سالاد غزه [19] که پوره سیب زمینی، کدو که با پودر فلفل تند در هاون کوبیده شده و کرفس تهیه می شود و در روغن زیتون غرق شده است. قدرا [20] برنج معطر به ادویه، و گوشت پخته شده در ظروف زیبدیه برای ساعت ها،از جمله دیگر مخلفات است.

حسونا معمولا گروه های تور را به اینجا می آورد تا سفر خود به غزه را در این مکان به پایان برسانند.

در کنار یک میز غذاخوری طولانی و رو به دریا، این مسئول هدایت تور، با تراژدی که بر سرزمینش رفته است، تور را این چنین به پایان می برد، و عنوان می دارد که حتی اگر این سرزمین به روی توریست ها باز هم شود، باز او قادر نیست که امنیت توریست ها را تضمین نماید، تا به دیدن میراث فرهنگی غزه، آنان را ببرد.

Click to enlarge image Gaza  (1).jpg

خانواده ها و دوستان اوقات خود را در کنار سواحل غزه لذت می برند، اسراییل به فعالین کمک های بین المللی، روزنامه نگاران و دیپلمات ها اجازه ورود می دهد، اما ورود توریست ها ممنوع است. عکاس خلیل همراه از AP عکس برای NPR

[1] - مقدمه سایت یادداشت های بی مخاطب بر ترجمه این مقاله

[2] - امام موسی صدر رهبر مترقی و متفکر شیعیان لبنان، که 41 سال قبل در نهم شهریور ماه، در حالی که دنیای پر فتنه اسلام، در عصر حاضر به تفکر عالی و مشارکتجوی انسانی او بسیار نیازمند بود، در لیبی ربوده شد، تا با نابودی رژیم قذافی، راز این ربایش هم همچنان سر به مهر بماند و از سرنوشت این مرد متفکر، که تفکرش می تواند، نسخه درمانگر دردهای جامعه جنگ زده ما باشد، تاکنون اطلاعی بدست نیاید و جنایتکاران و فتنه جویان همچنان در سکوت این جنایت عظیم خود، در حق صلح و اصلاح امور مردم منطقه بمانند.

[3] - منبع مقاله  " سید صالح حکیم: گفتگوی دینی بدون گفتگوی انسانی به جایی نمی‌رسد" 31 Aug 2019  "  نوشته محمد جواد اکبرین

[4] - Here's What Tourists Might See If They Were Allowed To Visit Gaza

[5] - منبع : https://www.npr.org/2019/08/08/748661511/heres-what-tourists-might-see-if-they-were-allowed-to-visit-gaza?utm_medium=sundayedition.ads.20190825.421.2&utm_source=email&utm_content=article&utm_campaign=10-for-today---4.0-styling     

[6] - مورخ August 8, 2019  DANIEL ESTRIN 

[7] - the Lonely Planet travel guide

[8] - Jared Kushner

[9] - Zawiyeh

[10] - hamsa

[11] - Palphot

[12] - Samson

[13] - Samaritan یک شاخه از یهود، اجتماع سامری، سامری ها اکنون در نابلس و کرانه باختری متمرکز شده اند.

[14] - Beit Sitti

[15] - Atef Salama

[16] - za'atar

[17] - shrimp zibdiyeh

[18] - Dagga Ghazawiyeh

[19] - Gaza salad

[20] - Qedra

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ملل مختلف، در وضعیتی متفاوت قرار دارند، یک عده تحت ظلم و استبداد، یک عده آزاد و برخوردار، یک عده عقب مانده، یک عده پیشرفته و... گرچه ملت ها در علت یابی شرایطی که در آن قرار دارند، متوجه نقش عوامل بیرونی می شوند، اما شوربختانه باید گفت آنچه بر آنان می رود، را خود باعث شده، و مستقیم و یا غیرمستقیم، با عمل و واکنش خود بر شرایط عارض شده، آنرا انتخاب کرده اند، و اگر وضع دیگری، غیر از این می خواستند، باید بر این وضع سکوت نکرده، و گردن نمی نهادند، بر این روند اعتراض می کردند، تا مستقر، مستحکم و مستدام نگردد، در چنین حالتی وضع شان، تفاوت می کرد.

آنچه مسلم است، هر انسانی بعد از اعطای موهبت زندگی بدو از ناحیه خداوند، لایق بهترین زندگی همراه با کرامت انسانی، که لازمه آن آزادیست، خواهد بود، و اگر بدان بهترین ها، آگاه شود و همان به خواست او تبدیل، و بدان سو حرکت کند، حتما دست یافتنی خواهد بود؛ اما متاسفانه معمولا ملت ها راهی که خود باید طی کنند، را یا به خداوند، و یا به حاکمان خود می سپارند؛ و در کل دیگران را ولی و وکیل خود برای دستیابی بدان قرار می دهند، و خود به کناری به انتظار تحقق آن می نشینند، که این دو را، در دادن چنین بهترینی، بی تصمیم، ناتوان و... یافتم.

یعنی حاکمان معمولا وظیفه خود را به فراموشی سپرده، و یا تحقق کرامت انسانی برای مردم خود را مغایر منافع برقراری حاکمیت خود تلقی، و یا ناتوان از تحقق آنند و...؛ و خداوند نیز حسابش را روشن کرده و رسما اعلام نموده که "خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! "     [1]

 ملل جهان سومی درد مضاعفی نیز دارند، و معمولا در حرکت به سوی کسب کرامت انسانی و آزادی پروسه ابتر و ناتمامی را تجربه می کنند، و از چاه به چاله و یا از چاله به چاه منتقل می شوند؛ برای رسیدن به اهداف بزرگ انسانی سخت و قدرتمندانه مبارزه می کنند، ولی در لحظات موفقیت، همراهان دوران مبارزه و مردم خود را به فراموشی سپرده، و یا آنان را چون خصم و بلکه بدتر از آن در نظر گرفته، و با آنان آنچنان معامله می کنند، که با خصم هم نکرده اند، و چتر گسترده روزهای سخت مبارزه را، به چتری کوچک و اختصاصی برای خود و همراهان فعلی خود تقلیل داده، امانت داری به کناری نهاده، و امانت پیروزی را به صورت تمامیت خواهانه ایی، تصاحب، و همراهان سابق و مردم خود را نادیده گرفته، رقیب و مانع دیده، و به حذف آنان از قدرت و صحنه عمل اجتماعی، همت تمام نهاده، و همین پدیده ایی است که در اصطلاح  سیاسی به آن "فرزندخواری انقلاب ها" گویند، و همین امر، انرژی جوامع رها شده را که باید صرف بهبود وضع مردم شود، را به امر نابودی رقیب اختصاص داده، و در این روند، چرخه بازتولید فجایع زمان استبداد، در شکلی دیگر و بلکه مخوف تر، قارچ گونه دوباره از خاکستر دوران مبارزه، سر بر می آورد.

[1] - سوره رعد آیه ۱۱ "برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!"لَهُ مُعَقِّباتٌ مِن بَينِ يَدَيهِ وَمِن خَلفِهِ يَحفَظونَهُ مِن أَمرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم ۗ وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ" 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جمعه 8 شهریور 1398 در سالروز ترورهایی که از وجود مافیای مخوف، مخفی و عمیق ترور و خشونت که در نسوج جامعه ایران رسوخ کرده است، پرده بر می دارد، و وجود این پدیده شوم را در روند تاریخ آزادیخواهی مردم ایران گوشزد کرده، هوشدار و یا هشدار می دهد، و مانع بزرگ آن را برای کسب و تحقق اهداف بزرگ مردم ایران، از جمله دمکراسی و آزادی نمایان می کند، و به عنوان لکه ننگی بر تاریخ ما بروز خود را فریاد می زند.

در هفته دولت، دولتی که بین دو تیغ دشمنان داخلی و خارجی خود، در حال قیچی شدن است، و مثلث این دو به همراه اشتباهات دولتیان به عنوان ضلع سوم، برای ناامید کردن میلیون ها میلیون ایرانی که در انتخابات گذشته شرکت کردند و رای به شعارهای مترقی و مناسب این دولت داده اند، و بدان چشم بسته اند، خطرناک شده است، البته که در روزگاری که افزایش این فشار مضاعف و بی پایان به آنانکه در چنین دولتی زحمت می کشند و مقاومت می کنند، باید تبریک گفت، به دولتیان که زیر این همه فشار هستند و کنار نکشیدند، و صحنه را آنطوری که تمامیت خواهان می خواهند، با شانه خالی کردن از مسولیت، برای حریفی بی مایه چون تمامیت خواهان خالی نکردند.

در چنین روزی به همت و همراهی تیم دوچرخه سواری حرفه ای "افق دور شهرستان شاهرود" این بار با دوچرخه، دل کوهستان تپال [1] در شمال شهرستان شاهرود زدیم، کوه های ارزشمندی که حتی بر سنگ های خود نیز، در این هوای خشک و نسبتا داغ حاشیه کویر، می توانند مهربانانه میزبان گیاهان زیبا و معطری باشد که وقتی از کنارش می گذریم، بوی عطر طبیعت، مشام انسان را نوازش می دهد، همین کوه ها زیستگاه گیاهان و جانورانی است که اگر مورد حمایت ما (تک تک ما و سازمان های مربوطه) واقع نشوند، ممکن است در معرض نابودی ابدی قرار گیرند.

اما اعضای تیم همراه ما [2] آنقدر به طبیعت حساسند، که با گذر از کنار طبیعت گردانی که برای خود مشغول تهیه چای هستند، نتوانستند از گفتن این چند تذکر راهگشا در طبیعت گردی را ندهند که، اول بعد از پایان کار حتما آتش خود را خاموش کرده و در طبیعت آتش روشن را هرگز رها نکنید، و مطمئن شوید که آتش خاموش شده است، دوم این که بعد از پایان پذیرایی از خود در طبیعت، باقی مانده از سفری خود که به طبیعت باز نمی گردد، مثل کیسه های پلاستیک، ظروف نوشیدنی ها، شیشه و... را با خود از طبیعت خارج کنید، و سوم این که باقی مانده غذای خود را (پوست میوه ها، خرده نان، استخوان و...) را کثیف نکنید و در جای مناسبی قرار داده تا حیوانات صحرا از آن باقی مانده که برای ما بی ارزش ولی برای حیوانات بسیار ارزشمند است، بهره مند شوند.

در همین تیم دوستار طبیعتی بود که وقتی به چشمه خشک شده در مسیر رسید، و دید که از سه درختی که آنجا و در مسیر چشمه کاشتی تنها یکی زنده است و با توجه به خشک شدن چشمه این هم در خطر است لذا، آب قمقمه خود را نثار این درخت کرد تا چند روز تحمل کند، تا شاید باران رحمت الهی در این روزهایی که هوا پاییزی است باریدن آغاز کند و این درخت امسال را نیز به سلامت بگذراند، انسان مدهوش ایثار انسانی می شود که در طبیعت حتی به بوته ایی هم توجه دارد که خراب نشود و زنده بماند.

 

زمان و مسیر حرکت در این تور شش ساعته کوهنوردی دوچرخه سواری :

شروع حرکت تیم ما به قصد منطقه تپال از خیابان مزار شهرستان شاهرود در ساعت 6 صبح

حرکت در مسیر خیابان تهران و بعد در کنار ترمینال مسافربری شاهرود، وارد خیابان شهرک البرز شده و مستقیم به سمت کوه رکاب زدیم.

ساعت 6 و 44 دقیقه، بعد از عبور از شهرک البرز وارد جاده خاکی به سمت دره "کال [3] قُرنه [4] " شدیم و به چاه آب اول رسیدیم، تا اینجا کل مسیر به صورت سواره بر دوچرخه رکاب زدیم.

با توجه به شنزار بودن و مسیرهای آبرفتی داخل دره کال قرنه، اگرچه مسیر ماشین رو هست ولی گاه سواره و گاه مجبور می شویم پیاده مسیر را طی کنیم. ساعت 7 و 14 دقیقه بعد از 33 دقیقه حرکت که عمدتا سواره بود به چاه دوم آب رسیدیم، که برای آب شرب منطقه حفر شده است و با حفر این چاه ها در واقع چشمه ها خشک می شود و طبیعت اطراف شهرها فدایی زندگی پر مصرف ما انسان ها می گردد.

از این به بعد بیشتر پیاده مسیر را طی کردیم حجم شن های کف دره، اجازه دوچرخه سواری نمی دهد، بعد از 29 دقیقه حرکت، در ساعت 7 و 43 دقیقه به یک دو راهی رسید که از این جا به بعد، به سمت راست تغییر مسیر داده، و از دره اصلی جدا می شویم، و بعد از عبور از یک آبشار که سنگ کف آبشار نشان از آن دارد که مدت هاست از این جا آب سرازیر بوده است، و کشیدن دوچرخه ها به بالای آبشار در مسیر شمالشرق ادامه مسیر می دهیم.

از این به بعد در مسیر دره اصلی که وارد آن شدیم مسیر آبرفت کف دره را طی کرده و پیش می رویم، این مسیر هم پیاده طی می شود، تا در ساعت 8 و 23 دقیقه، یعنی بعد از 30 دقیقه پیاده روی، به آبشار دیگری برسیم که از این آبشار نیز باید گذشت، لذا با کمک هم، دوچرخه ها را به بالای آبشار منتقل و مسیر را در بلای آبشار ادامه می دهیم.

ساعت 8 و 58 دقیقه به جاده ایی تاریخی رسیدیم که با توجه به نوع سنگچین ها به نظر می رسد به بناهای دوره قاجار شباهت دارد که برای حرکت درشکه ساخته می شدند، که در دل کوه این جاده کشیده شده است و این جاده، مسیر ما را حرکت در دره ایی که به یک کوه بلند منتهی می شود را قطع کرد، و در جهت شمالغربی و در سوی دیگر به جهت جنوبشرقی این جاده ادامه داشت، ما برای گذر از کوه بلندی که در مقابل ما بود، در جهت مسیر شمالغربی آن حرکت خود را ادامه دادیم، وارد شدن در این جاده شده که آن جاده به ما کمک کرد که از این پس سواره راه خود را ادامه دهیم. (البته در این بین ده دقیقه برای صرف میوه گذراندیم).

ساعت 8 و 58 وارد این جاده شدیم، و در ساعت 9 و 21 دقیقه از آن خارج شدیم یعنی با پایان قله بزرگ که در سمت راست ما و در امتداد این جاده بود، ما برای دور زدن این قله به سمت راست، متمایل شده و وارد یک پاکوب اساسی شدیم که در ابتدای آن یک چشمه بود که اکنون خشک است، ولی آبخور آن برای حیوانات کوه هنوز پابرجاست. در مسیر این جاده رویایی، تیم ما 23 دقیقه رکاب زد.

بعد از این چشمه، ادامه پاکوب ها، ما را به بالای یالی خواهد برد که با سرازیر شدن از آن، وارد دره ایی خواهیم شد که به کارخانه سیمان شاهرود منتهی می شود. ساعت 9 و 43 دقیقه، بعد از 23 دقیقه حرکت در این پاکوب به اوج و راس این یال رسیدم، از این به بعد سرازیری است که قسمت کمی از آن را می توان سواره طی کرد، و قسمت زیادی را باید پیاده رفت تا به کف دره رسید، و در مسیر جاده ایی قرار گرفت که تا کارخانه سیمان می توان بدون هیچ رکاب زدنی با سرعتی خیره کنند و شتافت.

تک درخت اورس [5] در این بالای یال، نشان می دهد که در گذشته ایی نه چندان دور،  همچون زمان حال، این تنها قله شاهوار [6]  نبوده است که خیزشگاه درخت با ارزش و بسیار مهم اورس بوده است، بلکه اینجا، منطقه حفاظت شده تپال هم رویشگاه، اورس بوده که به مرور زمان، در اثر تغییرات آب و هوایی و هجوم انسان به این زیستگاه، که حق گیاهان و جانوران است که در آن زیست کنند، عقب نشینی کرده است و اکنون  منطقه رویش اورس به قله شاهوار تقلیل یافته، که آنجا هم در امان نیست و با فعالیت معدن کاری مافیای معدن ایران، زیستگاه این درخت ها در شاهوار هم در خطر جدی است.[7]

ساعت 9 و 55 به جایی رسیدیم که دیگر در سرازیری های تند و نسبتا پرتگاه، نمی توان دوچرخه سواری کرد، بلکه باید در حالت "گهی زین به پشت"، [8] با احتیاط و پیاده بقیه مسیر را تا ته دره طی کرد. کف دره شرایط برای سوار شدن بر دوچرخه در میان سیلاب ها تا حدودی با افت و خیز مهیاست،

ساعت 10 و 12 در کنار یک گوسفند سرا، به مسیر جاده ایی رسیدیم که تا کارخانه سیمان می توان با سرعت زیاد و البته با احتیاط، دوچرخه سواری کرد.

ساعت 10 و 27 دقیقه به جاده دسترسی به کارخانه سیمان رسیدیم، جایی که سیلبندی بسته اند، و آب باران جاری شده از کوه، پشت آن گرفتار شده و هنوز در آن هست، و در حال خشک شدن است. در 15 دقیقه دوچرخه سواری مقدار زیادی راه از دره تا جاده کارخانه سیمان با سرعتی شاید حدود 70 کیلومتر در ساعت طی شد، و به این سیلبند رسیدیم.

وارد جاده مخصوص کارخانه سیمان شده، و در ساعت 10 و 37 دقیقه صبح، بعد از ده دقیقه دوچرخه سواری به کارخانه سیمان رسیدیم، کارخانه ایی که به علت نداشتن فیلترهای تصفیه هوا، گیاهان دامنه شاهوار و مردم اطراف آن، گرفتار خاکی است که برج های بلند آن خارج شده و در هوا منتشر می شود و  این خاک بر آن ها می نشیند و یا در هوا معلق مانده و نصیب، حلق مردم اطراف می شود، این هم آلودگی که این نوع صنایع آلوده کننده، نصیب مردم محل می کند، و انگار در حالی که نابودی طبیعت در ایران شدت گرفته است، مافیای قدرتمند در کشور نهاد محافظت کننده محیط زیست را عقیم کرده اند، تا هر طور خواستند خاک و سنگ طبیعت را به پول تبدیل کرده، و در خدمت منافع خود گیرند.

باغ امیریه که یک از نقاط تاریخی و تفریحی شاهرود است، نیز تحت الشعاع این فعالیت تولیدی قرار گرفته و در این هیاهوی گرد و خاک قرار گرفته است بیست دقیقه ایی را ما در این مکان باصفا استراحت کردیم و از این به بعد باید با سرعت به سوی شهر رکاب زد، لذا روستای زیبای امیریه را در ساعت 11 و 27  از طریق جاده مجن به سوی شاهرود ترک کردیم،  تا بعد از  حدود 30 دقیقه و در ساعت 12 به مقصد و یا همان مبدا این تور شش ساعته کوهنوردی و دوچرخه سواری برسیم.

Click to enlarge image 1.JPG

دره هایی که آبش را ما بردیم تا گیاهان و حیواناتش در مضیغه بمانند

[1] - منطقه شکار ممنوع تپال با مساحتی در حدود 30 هزار هکتار در قسمت شمال غربی شهرستان شاهرود قرار دارد. دارای دو اقلیم کوهستانی و دشتی است. منطقه شکار ممنوع تپال به دلیل پتانسیل‌های بالایی در گونه‌های گیاهی و جانوری است. این منطقه که تا قبل از سال 1373 ه.ش دچار تخریب‌های بسیاری شده بود در همین سال به مدت 5 سال به عنوان منطقه شکار ممنوع اعلام، و پس از اتمام زمان مقرر شده، 5 سال دیگر نیز تحت عنوان منطقه شکار ممنوع مورد حفاظت قرار گرفت. مناطق شکار ممنوع مناطق مستعد با ویژگی‌های بارزی هستند که جمعیت جانوری آن‌ها رو به کاهش است. این مناطق پس از سپری شدن مدتی تعیین شده از سوی سازمان حفاظت محیط زیست در زمره مناطق حفاظت شده قرار می‌گیرند. از جانوران شاخص منطقه می‌‎توان به کل و بز، آهو، پلنگ، کبک و انواع پرندگان وحشی اشاره کرد.

[2] - آقایان هاشمی، اکبریان، عباسی

[3] - کال در زبان محلی به معنی محل چاله شد از طریق آب های فصلی است که این آب راهه های چال افتاده در زمین را کال می گویند.

[4] - قرنه در زبان محلی به یک برآمدی کوه که از دل زمین به صورت تیز و گرد بالا آمده باشد و یا در ستیغ کوه به وجود می آید، قرنه گویند.

[5] - در خصوص این درخت های جادویی در این پست توضیحات بیشتری داده ام : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/571.html  "پیسیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج"

[6] - داستان صعود به این بلندترین قله استان سمنان را در این پست می توان مطالعه کرد : "صعود به قله 3945 متری شاهوار – یه شاهرود و شاهوارش"

[7] - در خصوص تجاوز معدن کاران به طبیعت بکر شاهرود در این پست توضیحات کامل تری داده ام : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/754.html

[8] - ضرب المثل ایرانی "گهی پشت به زین، و گهی زین به پشت" که حکایت جابجایی انسان با مرکب است، که گهی شما سواره اید، و گاهی هم مرکب سوار شما می شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...